تاریخ کارگزاران و چهره های استعمار

تاریخ کارگزاران و چهره های استعمار
   پیش گفتار 
    جوانان عزیز ایران،  بیایید واقعیت های نوکران و عوامل استعماری را بخوبی بشناسید،  و از آن برای مقابله با ترفند هایشان درس بگیرید.  در دوره های استعمار و امپریالیسم تقریباً همه چهره ها و کارگزاران از کشور های استعماری بودند،  اما از نیمه دوم قرن 20 و بویژه در قرن 21 با گذر تاریخی به امپریالیسم نو که سرشت آن متفاوت است،  این نیروها از همه کشورها هستند.  این چهره ها در تمام کشور های قاره کهن به فراوانی دیده می شوند،  و چون از میان مردم کشور خودشان هستند،  راحت تر می توانند اغفال کنند،  و جان و مال مردم را ضایع نمایند.  وظیفه جوانان با هوش قاره کهن است،  که آنان را بشناسند،  و با امکانات نوین این قرن،  به همه معرفی کنند.
   ــ  این پست پیوست استعمار و امپریالیسم است.
شمارش چند تن از چهره های استعمار
   سر جان ملكم
       سر جان ملکوم، از کارگزاران مهم دوره میانه استعمار بریتانیای بود،  ۱۷۶۹ـ م در خانواده کشاورز اسکاتلندی بدنیا آمد.  1783ـ م   در سپاه هندوستان نام نويسي کرده بودند به هندوستان رفت،  در آن زمان نوجوانان انگلیسی گشنه و بیچاره را در کشتیها به کار می گرفتند.   از 1792 در کمپانی هند شرقی مشغول به کار شد،  ماموريتهاي مختلف و مهم استعماری در هندوستان پيدا کرد و در همين سالها به آموختن زبان فارسي پرداخت زیرا می دانست کلید حفظ هندوستان و قدرت استعماری انگلستان در تاریخ ایران است،  مدت کوتاهی زبان شیرین فارسی را یاد گرفت و  به عنوان سفیر از جانب دولت انگلیس به دربار فتحلیشاه قاجار فرستاده شد.  گر چه این سفر جنبه سیاسی داشت اما در راه خدمتش به استعمار کتاب تاریخ ایران را به زبان انگلیسی نوشت و در بمبئی به پشتوانه مالی کمپانی هند شرقی به فارسی ترجمه و چاپ شد که به تاریخ ملکم معروف می باشد.  جان ملكم John Malcolm كه یک دیپلمات نظامی بود به پاس خدماتش به دولت متبوع خود انگلستان لقب  سر  Sir  گرفته است،  سر جان ملکوم در سال ۱۸۳۳ میلادی در لندن درگذشت.
      وي از سال 1800 ميلادي تا 1810 سه بار به ايران مسافرت کرد،  نتیجه این مسافرت و گردش در ایران بدست آوردن بسیاری اطلاعات جاسوسی است.  ملکوم مدتی که در ایران بود موفق به جمع آوری کتاب های خطی از قبیل:  تاریخ طبری،  روضة الصفا، شاهنامه  شد، که همه آنها را به موزه انگلستان هدیه کرد.  بار اول به عنوان مترجم سفارت به ايران فرستاده شد،  بار دوم هنگامي بود که ناپلئون و پل اول تزار روسيه قصد داشتند متفقاً از راه ايران به هندوستان لشکر بکشند.  در اين هنگام لرد ولسلي فرمانرواي انگليسي هندوستان که متوجه اين خطر شده بود سر جان ملکم را به تهران فرستاد و ملکم در مذاکرات خود با دربار ايران توفيق يافت و از طرف فتحعلي شاه اطمينان کافي به دست آورد.  بار سوم درسال 1808 از طرف حکمران انگليسي هندوستان به ايران فرستاده شد، اما بين او و سر هار فورد جونز که از طرف دولت انگليس به عنوان سفير به تهران فرستاده شده بود اختلافاتي بروز کرد که منجر به خروج سر جان ملکم از ايران گرديد.   
      انگيزه او در نوشتن كتاب تاریخ ایران، جمع آوری و پردازش دروغ های تاریخی است، که بگوید ایرانی قوی است ولی شکست خورده، که مفهوم خاصی را می رساند،  دو تیر و یک نشان بنفع استعمار انگلستان.  بخش هایی از کتاب بویزه آنهایی که درباره منش ايرانيان می باشد،  دهها سال به عنوان راهنماي دولت هاي استعماری بكار رفته و جهت امور جاری استعماری از آن استفاده می بردند.  دولت انگلستان،  ايران آن زمان را ديوار كوتاه و فرسوده اي ديده بود كه فرانسه و روسيه مي خواهند از آن بالا روند و هند را از چنگ آن دولت در آورند،  بنا بر این در صدد برآمد كه به هر وسيله منجمله با نیرنگ استعماری بریتانیایی، مانع نفوذ آن دو دولت اروپايي از طريق خاك ايران به هند شود،  اعزام جان ملكم كه شايد تا آن زمان هرگز درصدد تاريخ سازی و نویسی و تحقيقات ترفند های تاريخي برنيامده بود به همين دليل می باشد.  جان يك مامور دولت متبوع خود بود،  بنا بر این منطقا هرگونه تلاش و فعاليت او در جهت اجراي سياست های استعماری انگلستان قرار داشت و يكي از كارهاي هر مامور سياسي، جمع آوري اطلاعات پيرامون حوزه ماموريت است و به احتمال زياد تاريخ نگاري او نيز با تاييد قبلي دولت انگلستان بوده است.  كه هزينه تنظيم و نگارش تاريخ او را هم تامين كرد و تسهيلات كار وي را فراهم می ساختند و وسايل و افراد لازم و عوامل محلی خود فروخته خائن و وابسته به سازمان های مخفی یهود و کلیسا را در اختيارش گذارد.
      ديدارهاي اين مامور سياسي دولت انگلستان از ايران مصادف با تصميم ناپلئون مبني بر محاصره دريايي و تحريم اقتصادي انگلستان و قطع دست آن از ساير كشورها بود و اعزام ژنرال گاردان و افسران و ماموران سياسي ديگر از فرانسه به ايران عمدتا با هدف برخورد با انگلستان بود.  به علاوه، اين ديدارها همزمان با نخستين جنگ روسيه با ايران بود كه در سال 1803 آغاز شد.  قرار داد ناپلئون با تزار روسيه در هفتم ژوئيه 1807 در تيلسيت كه ضمن آن ناپلئون به شرط تحريم انگلستان، دست روسيه را براي تصرف سوئد، فنلاند و مستملكات عثماني آزاد گذارد و تكميل و تائيد مجدد آن در 1808، ماموريت جان ملكم را حساس تر كرد،  که فتحعلي شاه هم در 1808  به وي اجازه سفر از بوشهر به تهران را نداد،  اما سال بعد او را كه با خود هداياي فراوان براي شاه قاجار آورده بود به حضور پذيرفت و چون احتمال بازگشت ژنرال گاردان به اروپا مي رفت و فشار روسيه بر ايران افزون گرديده بود راه براي امضاي قرارداد 12 مارس 1809 ايران و انگلستان هموار بود كه به موجب آن دولت ايران متعهد شد كه تعهدات نظامي خود با كشورهاي ديگر را به سود انگلستان لغو كند و اين قرارداد به مفهوم آن بود كه ژنرال گاردان و افسرانش بايد از ايران بروند كه در سال 1810 رفتند و جاي آنان را انگليسي ها گرفتند و همين عمل موجب فاجعه سال 1812 در جبهه اصلاندوز شد.  مشاور توپخانه ارتش ايران در جبهه اصلاندوز يك افسر انگليسي به نام ليندسي بود و توپخانه ايران نيروي خودي را به گلوله بست و باعث شكست ايران از روسيه شد كه با ميانجيگري و اعمال نظر انگليسي ها قرارداد ترک مخاصمه ميان روسيه و ايران به امضا رسيد.  بنا بر اين، مداخلات استعماري و سلطه گري انگلستان در ايران با ماموريت هاي سر جان ملکم آغاز شد که ماهيت آن با ماموريت برادران شرلي که 102 پيش از آن آغاز شده بود متفاوت بود و مداخلات انگليسي ها در ايران در قرون 19 و 20 عامل اصلي کاهش وسعت، تزلزلل حاکميت، عقب ماندگي و بدبختي هاي ايران و ايرانيان بشمار آورده شده است.
      در سال هایی که استعمار انگلستان مشغول کشتار و نابودی سه چهارم گیتی بود آنها دلشان برای تاریخ ایران می تپید،  پس از انتشار تاريخ سرجان ملكم،  سر پرسي سايكس،  كه او نيز يك ژنرال انگليسي بود و با ماموريت نظامي و ايجاد يک نيروي رزمي براي انگلستان ( اس. پي. آر ) به ايران آمده بود کتاب دیگری از تاریخ ایران را نگاشت و سپس انتشار يافت،  دشمنان ایران بزرگ از اين دو تاليف به عنوان ماخذ و منبع استفاده می کنند و حتي متأسفانه تاريخدانان خودمان هم گه گاه به كتاب هاي اين دو مامور رسمي اوج استعمار استناد نموده اند.
   ادوارد براون
      ادوارد گرانویل براون، ایرانشناس مشهور انگلیسی،  در 7 فوریه 1862 در گلاسترشر  به دنیا آمد.   پدرش، سر بنجامین براون، كارخانه كشتی سازی داشت، و میخواست پسرش رشته مهندسی را ادامه دهد،  ابتدا ادوارد تحصیلات خود را در كالج ایتن آغاز كرد،  ولی او به پزشكی بیشتر رغبت داشت،  و سرانجام در 1879م  در دانشگاه كمبریج به تحصیل این رشته پرداخت. از آنجا كه اخبار جنگ میان تركیه و روسیه 1877 م توجه او را جلب كرده بود،  ادوارد تحت تأثر بعض استرتراتژی های استعماری بمنظور توازن قوای منطقه،  حق را با تركها میدید،  همچنین دلیری و غیرت ترکها او را تحت تأثیر قرار داده بود.  به تاریخ و زبان مردم ترك علاقمند شد،  و ضمن تحصیل پزشكی به آموختن زبان تركی و سپس فارسی و عربی پرداخت،  در تابستان 1882م به استانبول سفر كرد.  آشنایی او با زبان و ادبیات تركی طبعاً وی را به آموختن زبان فارسی و مطالعه شعر و ادب این زبان سوق داد،  پس در دوران تحصیل بیشتر اوقات خود را به خواندن كتاب های فارسی خصوصاً شعر و تاریخ و معاشرت با ایرانیان می گذراند.  در 1887 دوره پزشكی را به پایان رساند و جراح بیمارستان شد،  ولی هرگز به آن دل نبست.  در 1888 به قصد سیاحت، مطالعه و تحقیق رهسپار ایران شد،  و در اقامت یكساله خود در ایران، با مردم ایران و آداب و اخلاق ایرانیان آشنا شد،  و زبان فارسی را به خوبی فراگرفت.  كتاب یك سال  در میان ایرانیان حاصل این سفر بود.
       براون پس از بازگشت،  در دانشگاه كمبریج به تدریس زبان و تاریخ و ادب فارسی و تحقیق در جریان های فكری و نهضت های اجتماعی ایران مشغول شد،  و این راهی بود كه تا پایان عمر در آن باقی ماند.  در 1902 پس از درگذشت ایرانشناس معروف،  چارلز ریو،  ریاست مدرسه زبان های شرقی به او محول شد.  براون به موضوعات دینی و اجتماعی و جریان های فكری و اعتقادی توجه خاص داشت،  و از همان آغاز مطالعات ایرانی و اسلامی خود،  چندین مقاله در باره باطنیه، حروفیه و شیخیه در جراید علمی اروپا منتشر ساخت.  از اواسط قرن نوزدهم میلادی درگیری فرقه های بابیه و بهائیه و ازلیه با یكدیگر از یك سو با حكومت مركزی و مراجع دینی و اكثریت جامعه از سوی دیگر،  به صورت جریانی گسترده و پرآشوب درآمده و فضای فكری و سیاسی ایران را فرا گرفته بود.  كتاب معروف ادیان و فلسفه ها و آسیای مركزی،  نوشته كنت دوگوبینو،  باعث جلب توجه براون به این موضوع شد و او را در ادامه تحقیق و مطالعه در تحولات و انشعابات بعدی فرقه بابیه علاقمند كرد.  براون طی چند سفر به استانبول و قبرس و فلسطین،  ضمن ملاقات با سران بابیه و بهائیه، چون میرزا یحیی صبح ازل و میرزا حسینعلی معروف به بهاءالله و برخی دیگر از منتسبان به این فرقه ها،  به گرد آوری و نشر نوشته های آنان پرداخت.  كار وی در باره فرقه های بابیه و ازلیه و بهائیه، بسیار متنوعتر و پر دامنه تر از كار های دیگر او در این زمینه هاست.
      ادوارد براون در 1903 به عضویت فرهنگستان بریتانیا و در 1911 به عضویت كالج سلطنتی پزشكی پذیرفته شد و در 1922 به نیابت ریاست انجمن سلطنتی آسیایی منصوب شد،  شغلی که ویژه کارگزاران و چهره های استعمار بود.  در جشن شصتمین سال زندگانی او در 1922،  نامه های تبریك و تهنیت از اطراف جهان دریافت داشت،  که همگی خبر از بخش در حال گسترش نو بورژوازی می داد،  در میان آنها دوستان و دوستاران ایرانی او نیز هدایایی برایش فرستادند.  جامعه شرق شناسی اروپا با انتشار مجموعه مقالاتی تحت عنوان عجب نامه به ا. گ. براون بخاطر خدمات او به استعمار انگلیس تقدیم کرد،  و از او تجلیل و قدرشناسی كردند.  عجب نامه اشاره به سه حرف اول نام او   E. G. Bبود،  براون در 5 ژانویه 1926 در 64 سالگی در نزدیكی كمبریج فوت کرد،  كتاب های او پس از مرگش به كتابخانه دانشگاه كمبریج منتقل شد.  شرح احوال ادوارد براون را سر دنیس راس در مقدمه ای بر چاپ های اخیر كتاب یك سال در میان ایرانیان نیكلسون در مقدمه فهرست نسخه های خطی متعلق به ادوارد براون و آربری در مقالات خاورشناسی نوشته اند.
   رومن گیرشمن
      آقای دکتر عزت الله نگهبان  باستان شناس ایران در کتابی با عنوان "مروری بر پنجاه سال باستان شناسی ایران" که در سال 1385 منتشر شده است، از غارت آثار تاریخی ایران بزرگ به دست  گیرشمن می گوید.  اندک عزیزان هم میهن که با سادگی تمام می گویند،  گیرشمن و بسیاری مانند او به تاریخ ایران خدمت کرده اند،  این مطلب را بخوانند و بیشتر و بیشتر در کارهای آن دشمنان ملتها تحقیق و تحلیل کنند.  این فوج عظیم کارگزاران و چهره های استعمار و امپریالست که همه با هم وابسته و پیوسته بودند،  برای خوشی ما ایرانی ها نیامده بودند،  آنها آمدند که مقاصد سیاسی و اقتصادی دشمنان ما را پیش ببرند،  و هر آنچه خواستند گفتند و نوشتند و کردند.  کار ساده ای نیست که به راحتی از وابستگی آنها به فرقه های تاریخ سوز فراماسونی و لژها و صهیونیزم و غیره بدانیم،  ولی از عمل کرد آنها با کمی هشیاری می توانیم به چگونگی دشمنی آنها با مردم ایران بزرگ پی برد.  
     رومن گیرشمن (۱۸۹۵-۱۹۷۹) باستان شناس یهودی مشهور فرانسوی بوده است.  وی در خارکف (Kharkov) اکراین به دنیا آمد،  و پس از انقلاب بلشویکی اکتبر سال 1917 روسیه بدلیل پیوستن به سازمان صهیون مجبور شد به استانبول فرار کند.  او در تركيه براي كسب درآمد به كار ويولون زدن پرداخت،  سپس به يك مزرعه‌ اشتراكي یهودی در فلسطين پيوست،  در همين شهر بود كه به تاريخ وابسته شد،  زیرا سازمان های صهیون و مخفی یهود می دانستند که باید تاریخ جهان را در دست بگیرند که در آن آقایی بر ملل است و ثروت آثار باستانی.  و برای این منظور سال ۱۹۱۷ به پاریس رفت تا باستان ‌شناسی و زبان های باستانی را در دوره ای فشرده فرا گیرد،  و اين دوره به او امكان داد تا با اشخاص برجسته‌اي در حوزه كتيبه ‌شناسي و باستان‌ شناسي خاور نزديك همراه شود.  در همين دوران او با همسر خود تانيا آشنا شد.  تانيا با ترك حرفه خود به عنوان جراح دندانپزشك،  گيرشمن را در تمامي ماموريت ‌هايش حتي در شرايط سخت همراهي و حمايت كرد.  تانيا تصاوير آثار گيرشمن را ‌مي‌كشيد و به او در مرمت آثار كشف شده كمك مي‌كرد.
      سر آغاز زندگي حرفه ‌اي طولاني و پرآوازه گيرشمن انتحاب او به سمت رئيس هيات باستان ‌شناسي ايران توسط موزه لوور در سال 1931 بود و راه او را به محوطه ‌هاي باستاني مهم ايران باز كرد.  گیرشمن تا سال 1972 در ايران فعاليت كرد،  اولین کار تجربی او زمانی بود که همراه با یک هیئت باستان شناسی فرانسوی به تلو واقع در کشور عراق رفت 1930.  وی بیشتر به آثار باستانی ایران علاقمند بود،  سال های بعد،  راس هیئی به ایران آمد و چهل سال در باستان شناسی ایران کار کرد و كار خود را با كاوش در مسجد سليمان به پايان رساند.  کاوش های عمده و مهمی که او سرپرستی کرد به صورت خلاصه عبارتند از:  محوطه های پیش از تاریخ تپه گیان و تپه سیلک، مجموعه ساسانی بیشاپور(1935-1941)،  کاوش در بگرام افغانستان ،  كاوش‌هاي شوش، جدا از کشفیات وی در رابطه با دوره های ایلامی یکی از بزرگترین افتخاراتش کشف زیگورات ایلامی چغازنبیل است،  که نتایج آن در چهار جلد منتشر شده است،  ولی برای ایرانی ها چندان خوش آیند نباید باشد،  زیرا ایلام را جدای ایران می داند.  شناسایی شهر ساسانی ایوان کرخه و کاوش هایی در جزیره خارک و حفاری هایی در سکوهای اشکانی مسجد سلیمان و برد نشانده ایذه از دیگر کارهای اوست.  گیرشمن به عنوان جانشین رولان دومکنم در حفاری های شوش از سال 1946 تا سال 1967 فعالیت خود را ادامه داد.  با توجه به تكنيك‌ هاي مدرن باستان شناسي،  شوش براي نخستين بار نه براي جمع‌آوري اشياي زيبا براي تزيين ويترين‌هاي موزه لوور بلكه براي بازسازي كامل شهري عظيم كه در اوايل هزاره چهارم پيش‌ از ميلاد شكل گرفته و تا بيش از پنج هزار سال بعد يعني تا اواخر قرن سيزدهم ميلادي به حيات خود ادامه داده بود مورد كاوش قرار گرفت.  رومن گیرشمن در سال 1979 میلادی درگذشت.  ابهامات حل نشده زیادی در رابطه با کارها و کشفیات او به قوت خود باقیست،  توجه کنید،  بعد از فعا لیت های گیرشمن بود که شوش روش مند و علمی حفاری شد،  همین رویه برای آپادانا هم می باشد.  آیا می توان سهل انگاریهای گذشته را تا حدی جبران کرد و غارت شوش و آپادانا را افشا کرد؟
      گیرشمن اثار زیادی در زمینه باستانشناسی، تاریخ، کتیبه ها و سکه های ایرانی و افغانستان از خود به یادگار گذاشت و بارها از طرف انجمن های مختلف از او به خاطر خدمت به فرهنگها تجلیل به عمل آمد.  با ۳۰۰ یاد داشت و ۲۰ کتاب منتشر شده،  گیرشمن پربارترین و مورد توجه ‌ترین کارشناس درباره ایران باستان بود.  برخی از تحقیقات وی درباره شوش هنوز منتشر نشده، اما راهنمای باستان‌شناسان دیگر مانند هنری گش (Henri Gashe) در مطالعات باستان‌شناسی در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در ایران بوده است.  تمام این کارها و تحقیقات باید توسط جوانان میهن دوست تاریخی و باستان شناس ایران با دیدی نو که وبلاگ های انوش راوید در اختیار آنها گذاشته باز بینی گردد و دروغ ها و نیرنگ های دشمنان تشخیص داده و دور ریخته شوند.
بسیار خلاصه می باشد،  دکتر نگهبان مطلب را در کتابشان چنین آغاز کرده:
     هیأت باستان شناسی فرانسوی پس از کسب امتیاز فعالیت های حفاری در تمام ایران، از اواخر قرن نوزدهم میلادی شروع به فعالیت کردند،  و حفاری های خود را در شوش متمرکز نمودند.  هنگامی که من شروع به همکاری با اداره کل باستان شناسی کردم، پروفسور گیرشمن کار خود را از سالها پیش در ایران شروع کرده بود.  او حفاری های مهمی در ایران انجام داده بود و چون مدت زیادی در ایران کار می کرد، ارتباط و آشنایی با افراد با نفوذ دولتی و لشکری برقرار کرده و بارها آنها را به قلعه شوش دعوت نموده بود. این رابطه وسیع و تماس زیاد با افراد ذی نفوذ گیرشمن را در سطحی قرار داده بود که هر گونه عملی از طرف ایشان، توسط مأمورین محلی دولتی مجاز تلقی می گردید و با آن مخالفتی نمی شد.
      در اواخر زمستان سال 1337 با دانشجویان برای بررسی باستان شناسی به دشت خوزستان رفته بودیم.  حفاری تپه زیگورات یا معبد چغازنبیل که در دشت خوزستان قرار دارد، توسط هیأت فرانسوی به سرپرستی گیرشمن انجام می شد.  روزی برای بازدید به آنجا رفتیم.  گیرشمن با محبتی خاص ما را پذیرفت و توضیحات مفصلی از قسمتهای مختلف حفاری و آثار کشف شده ارائه داد و در پایان به سئولات تک تک دانشجویان پاسخ گفت.  یکی از دانشجویان پرسید که نماینده اداره باستان شناسی که همیشه در همه حفاری هست چرا در اینجا دیده نمی شود؟  ایشان با تبسمی خاص و کنایه دار گفتند:  "ما با بازرس باستان شناسی قرار خاصی داریم،  وی در تهران می ماند و فوق العاده ماموریت خود را دریافت می کند و ما در اینجا آزادانه هر کاری که بخواهیم، انجام می دهیم."  تعدادی از دانشجویان به اتفاق ایشان شروع به خندیدن کردند.  ولی این مطلب برای من بسیار گران آمد ولی متأسفانه در مقابل این حقیقت تلخ و عریان چاره ای جز سکوت نداشتم.
      دو سه سال گذشت و من به عنوان معاون فنی اداره کل باستان شناسی منصوب شدم.  در پاییز آن سال روزی آقای گیرشمن به من زنگ زد که از فرانسه به تهران آمده اند و علاقه دارند برای انجام تشریفات ادامه حفاری در شوش به اداره باستان شناسی بیاید.  همان روز آمد و گفت که بزودی برای ادامه حفاری به شوش خواهند رفت و علاقه دارد هر چه زودتر تشریفات اداری انجام شود و بازرس ویژه برای همکاری با هیأت فرانسوی انتخاب شود.  ایشان فرمودند همان گونه که می دانید در چند سال گذشته آقای هوشنگ بهرامی که طرز کار ایشان بسیار مورد رضایت است با هیأت فرانسوی همکاری می کرده اند و چنانچه ایشان که با طرز کار هیأت فرانسوی آشنایی دارند مجددا انتخاب شوند موجب قدردانی و تشکر ما خواهد بود.  نگارنده بدون توجه و به طور ناخود آگاه تقریبا داشتم موافقت می کردم که ناگهان جریان بازدید از چغازنبیل به یادم آمد و طرز کار بازرس هیأت فرانسوی و آن تبسم و کنایه … و به ایشان اظهار کردم:  اطمینان داشته باشید فرد جدی و فعالی همراه ایشان اعزام خواهد گردید.  ایشان دوباره گفتند همان آقای بهرامی خوب است.  سپس از آقای اسماعیل نفیسی که یکی از فارغ التحصیلان رشته باستان شناسی و فردی جدی و منظم بودند با توجه به علاقه ای که داشتند خواستم که این ماموریت را انجام بدهند.
      روز بعد هنگامی که پروفسور گیرشمن در اتاق آقای رفعتی افشار مدیر کل باستان شناسی بودند،  ابلاغ های لازم به استانداری خوزستان و فرماندار شوش همراه رونوشت حکم مأموریت آقای نفیسی بعنوان بازرس به ایشان داده شد.  گیرشمن با دیدن حکم آقای نفیسی رو به مدیر کل گفتند که بهتر بود همان بازرس قبلی را انتخاب می کردید و بعد با آمدن به اتاق من همان مطلب را تکرار کردند.
      بیش از 4 هفته از شروع حفاری شوش گذشته بود که روزی نامه ای از آقای نفیسی به اداره باستان شناسی رسید که:
      چند روز اول حفاری آقای گیرشمن با ایشان یسیار با نرمی و محبت رفتار می نمودند.  آقای نفیسی هم همه روزه فهرستی با مشخصات کامل از اشیا مکشوفه تهیه می کرده اند.  پس از چند روز آقای گیرشمن می گویند که نیازی به تهیه فهرست نیست.  بازرس پیشین چنین کاری نمی کرده است.  آقای نفیسی به این سخن توجهی نکرده و به کار روزانه خود ادامه می دهند.  پس از چند روز به تدریج طرز رفتار آقای گیرشمن با ایشان تغییر کرده و ایشان را تهدید می کنند که اگر چنانچه به تنظیم فهرست روزانه اشیا ادامه دهند از بردن ایشان به محل حفاری در چغازنبیل با اتومبیل هیأت حفاری خودداری خواهند نمود.  اما بازهم آقای نفیسی بدون توجه به کار خود ادامه می دهند.  تا اینکه روز قبل گیرشمن از سوار شدن وی به اتومبیل هیأت جلوگیری کرده و نفیسی نتوانسته از شوش که حدود پنجاه کیلومتر با چغازنبیل فاصله دارد به محل حفاری برود و کسب تکلیف کرده است.  
      آقای کاظم زاده معاون اداری باستان شناسی برای ایشان تلگرافی زده اند که چنانچه آقای گیرشمن از بردن ایشان امتناع کردند به هزینه اداره باستان شناسی اتومبیلی کرایه کنند.  و در ضمن ایشان در کمال جدیت به کار خود ادامه دهند و در صورت امکان روابط صمیمانه خود را حفط کنند.
      هنوز هفته ای نگذشته بود که باز نامه ای دیگر از آقای نفیسی به ایشان رسید که آقای گیرشمن به کارگران دستور داده اند که اشیاه روزانه را برای ثبت در اختیار ایشان نگذارند!! ایشان هم از ژاندارم های محافظ حفاری برای انجام وظایف قانونی خود کمک گرفته اند.  اما ژاندارم ها نیز امتناع کرده و بیان می کنند که به ایشان دستور داده شده از دستورات گیرشمن پیروی کنند.
      با رسیدن این نامه وضع بدی پیش آمده بود.  با وجودی که اداره باستان شناسی می توانست از ادامه کاوش جلوگیری کند ولی می خواستیم موضوع به آرامی حل شود.  بلافاصله برای ژاندارمری محل تلگرافی فرستاده و از آنان خواستیم با آقای نفیسی برای انجام وظایف قانونی خویش همکاری کنند.  ضمنا در این تلگراف ذکر شد تا حد امکان موضوع دوستانه حل شود و چنانچه آقای گیرشمن بازهم همکاری ننمود و از مقررات قانونی تبعیت نکردند آقای نفیسی اختیار دارند عملیات کاوش را متوقف کنند.
      چند روز بعد آقای نفیسی با بیسیم ژاندارمری تماس می گیرند که آقای گیرشمن به هیچ وجه همکاری نمی کنند و سه ژاندارمی که در چغازنبیل هستند بدلیل نفوذ آقای گیرشمن،  حاضر نیستند مخالف نظر آقای گیرشمن عمل کنند.  فورا به ژاندارمری محل اطلاع دادیم که حفاری را متوقف کنند و ادامه کار تنها با نظر آقای نفیسی امکان پذیر است.
      چند روز بعد آقای علاء وزیر دربار وقت که مرد با نفوذی بود تلفن کرده و اظهار داشت آقای گیرشمن به ایشان تلفن کرده و گفته که از عملیات حفاری هیأت فرانسوی جلوگیری شده است.  سپس از من سوال کردند که آیا راه حلی برای ادامه کار حفاری وجود دارد؟  پاسخ دادم تنها راه حل این است که نماینده باستان شناسی بتواند آزادانه به وظایف قانونی خود و تهیه فهرست بپردازد.  سپس بیان کردند که «البته فهرست اشیا مکشوفه باید تنظیم گردد».  پس از آن مشکل حل شد و طبق قانون تا انتهای فصل در اوایل بهار کار پیش رفت.  تا اینکه مشکل بزرگتری پیش آمد….   
   توماس ادوارد لورنس
    Thomas Edward Lawrence     تولد 16 اوت 1888 وفات 19 مه 1935  توماس ادوارد لورنس  فردى از سرزمين گال  بود كه در ترمادوك  به دنيا آمد.  از نژاد خالص سلت بود،  و گرايش مقاومت ناپذيرى به سوى مسافرت ‏هاى دور و دراز،  جنگ و حادثه‏ جويى داشت.   در پی موفقیت هایی که در عربستان برای استعمار انگلستان بدست آورده بود به  لورنس عربستان  معروف شد.  لورنس مرد كوتاه قدى بود،  حدود يك متر و شصت، با وجود چنين قدى در سراسر زندگى خود توانست برترى قابل ملاحظه ای نسبت به كسانى كه به او نزديك مى ‏شدند به كار گيرد.  چهره‏اش پر قدرت بود و خود را نسبت به مردم مستعمرات بی رحم و جنایتکار نشان نمی داد.  نگاهی محکم و هوش و حافظه‏ خوب داشت،  و ترفند اغفال مردم ساده مستعمرات را خوب می دانست.  در بيست سالگى هر چه به دستش رسيد خواند و احتمالاً همه چيز را به خوبى فهميد.  علاقه زیادی به ناپلئون و کشور گشایان و نقشه کشان بزرگ داشت.  روحيه ضد كنفرميسم  و  كشش نهانى و پيش رس او به سوى شرق،  وى را از ادامه تحصيلات كلاسيك بازداشت و به سوى باستان ‏شناسى كشانده گردید.
      در بيست و يك سالگى انگلستان را ترك گفت و با دوچرخه،  لبنان و سوريه و فلسطين را طى كرد.  غذايش شير و ميوه‏ هاى گوناگون بود،  و در اين مدت زبان عربى را به نيكى فرا گرفت.  هيچكس بدرستى نمى‏داند كه در اين نخستين مسافرت به چه كار موذیانه ای مشغول بوده است.  برخى فكر مى‏ كنند كه در شهر بيروت کار هایی می کرده،  و برخى  گمان دارند كه از طرف سرويس‏هاى مخفى انگليس ماموریت داشته و به خاورمیانه رفته بود،  از همان موقع افسانه لورنس آغاز گردید.  در مدت جنگ جهانی اول لورنس به عنوان رایزن نظامی انگلستان برای رهبران عرب حجاز کار می کرد.  انوش راوید آنها را لو می دهد و می گوید:  در واقع لورنس عربستان عامل محورى استعمار پير انگلستان در فروپاشى امپراطورى عثمانى بود،  و همچنین  تبديل كننده كشور هاى عربى به مستعمرات انگلستان و نیز زمينه‏ ساز شكل ‏گيرى دولت اسرائیل گردید.  در آغاز قرن 20 و  جنگ جهانی اول عربستان در اشغال ترکیه عثمانی قرار داشت،   ترکیه متحد آلمان استعماری بود،  و بدین جهت دشمن انگلستان استعماری حساب می شدند. 
      لورنس فرهنگ اعراب را مطالعه می کرد،  و زبان عربی را به خوبی فرا گرفت،  بلکه لهجه ‌های قبایل مختلف را هم آموخت.  او از پوشیدن لباس عربی و زندگی مثل مردان قبایل بیابانی احساس غرور می‌کرد و به همین دلیل هم لقب لورنس عربستان به او داده شد.  با بسیاری از رهبران نوکر و یا ساده اندیش عرب روابط نزدیک داشت تا به هدف نهایی یعنی پیشبرد اقدامات نظامی و استعماری انگلستان برسد.  به همین دلیل نگرش او همیشه ریا کارانه به سبک انگلیسی و در جهت منافع شخصی و یا استعماری بود.  این فرد کثیف در کوتای افغانستان هم نقش محوری داشته است.  لورنس عربستان نمونه یک چهره خبیث از عوامل استعمار است که بیانگر اهداف شوم قدرتهای بیگانه و شگردهای آنان در بستر سازی برای فرو پاشی ملل و فرهنگ های خاور میانه و جهان استثمار شده است.  در باره این چهره مرموز تاریخ و عامل دشمن استعماری فیلم های سینمایی ساخته اند،  و در آنها او را شخص خوب معرفی کرده اند که باعث اغفال مردم می شوند.
      چهار سال به آغاز جنگ جهانی اول مانده بود،  آلمان راه آهن برلین ـ بغداد را ساخت،  برحسب تصادف مهندسان آلمانی در اطراف رودخانه فرات گرد آمده بودند،  که هدف خوبی برای لورنس بودند.  در این هنگام لورنس خبیث به شناخت زبان و آداب و رسوم دوستان عرب خود پرداخته بود،  و زندگی درميان اعراب را دوست داشت.  مانند آنان لباس مى پوشید،  مانند آنان مى خوابید و غذا مى‏ خورد.  افزون بر آن، بر جسم ضعیف و شکننده خود انضباط سنگینی را تحمیل مى ‏كرد،  درست مانند مرتاض ها زندگی مى‏ كرد.  با يك راهزن قديمى رابطه برقرار كرد،  و همراه با او پاى برهنه و با لباس باديه نشينان (جلابه) صحراها را طى كرد،  و به گوشه و كنار آن آشنايى يافت.  
      در آنجا، يعنى در دل صحرای سوريه بود،  كه طى عملیات مرموز دیگری،  لورنس با يك خركچى جوان پانزده ساله به نام صاحون آشنا شد.   صاحون همان كسى است كه بعدها ضمن نبرد به هلاکت رسید.  لورنس هنگامی كه راهزن و خركچى جوان را با خود به انگلستان برد،  در آنجا جنجال غريبى برپا كرد.  در لندن همراه با دو دوست عرب خود و با لباس عربى ظاهر شد،  و از واکنش جامعه متمدن بریتانیا سخت به وجد آمد.
      در سال 1913 دوباره به سوى شرق روان شد،  و در 1914  به علت قد كوتاه از واحد ارتشى كه درآن خدمت مى ‏كرد اخراج گردید،  و با درجه ستوان سومى در واحد جغرافياى ارتش به كار گماشته شد.  اما ديرى نگذشت كه شناخت او از جهان عرب موجب گردید،  كه در سرویس ‏هاى اطلاعاتی ستاد ارتش انگلیس در قاهره به كار گرفته شود.  از اين تاريخ،  لورنس از كليه وسايل استفاده كرد،  تا انديشه ‏اى را كه گرامى مى‏ داشت و براى شخص او اهميت فوق العاده ‏اى يافته بود،  حاكم گرداند.  در فکرش بود كه قبايل بدوى يعنى سلاطين صحراها را از خواب بيدار كند،  تا اينان استقلال خود را از سيطره تركها بدست آورند.  البته دولت انگلستان با او كاملاً موافق بود،  ولى به علل ديگر،  يعنى تسلط بر جاده‏ هاى منتهى به هندوستان و مقابله با نفوذ فرانسه در اين منطقه کار هایی هم کرد.  محاصره ای که امروزه جهان خواران برای ایران می گویند،  لورنس در آن زمان در فکرش بود،  باید بدانیم همه فعالیت های استعماری سابقه تاریخی دارد.
      در پايان جنگ اول جهانی در كمال شگفتى می بینیم كه اعراب از زير سلطه يكى به در آمده و تحت تسلط ديگرى در آمده‏اند.  انگلستان عراق و فلسطين و اردن را تحت الحمايگى خود کرد،  و فرانسه نيز بر لبنان و سوريه تسلط يافت.  چرچيل كه در اين زمان به عنوان وزير ممالك مستعمره منصوب شده بود،  لورنس را مشاور خود كرد و اين دو نفر نسبت به يكديگر احساس ستايش متقابل  پيدا كردند،  از این بهتر برای دشمنان ایران چه می توانست باشد.  در اين هنگام، لورنس عربستان داراى وجهه مردمى فوق العاده ‏اى در لندن بود،  و موفقيت ‏هاى او وارد افسانه‏ ها شده بود.  در هر صورت لورنس از اين موقعیت استفاده ‏اى نكرد،  زیرا در آن رد پای استعماری به خوبی آشکار بود،  و در نهایت این برای آنها گران تمام می شد.  از روحيات انسانى بدش می آمد،  و ناگهان به اشتغالات بيهوده و پوچ سياسى،  دروغ‏ها و تظاهرات آن پشت كرد،  و راه ديگرى در پیش گرفت،  و نويسنده شد زیرا می خواست وارد تاریخ شود،  چیزی که امروزه جوانان عزیز ایران فراموش کرده اند و نمی خواهند در تاریخ باشند. 
      در سال 1926، لورنس كتاب  هفت ستون خرد را منتشر ساخت،  چه بسا همین کتاب و دید جدید او باعث شد از دور خارجش کنند.  اين كتاب شرحى در باب لشكر كشى‏ها در عربستان است،  كه بهانه ‏اى براى انديشيدن در باب موقعیت انسان و عظمت و حقارت آن می باشد.  در هاى جهان ادبیات با انتشار این کتاب بر روى او باز شد، و تکرار نگرانی جهان خواران.  چرچيل با او دوستی نزدیک نمود،  که لازم است در این باب تحقیق صورت گیرد،  که این نزدیکی برای چه بوده.  در برابر دیدگان رهبران نوکر صفت كشور هاى عربى كه اهميت سياسى پیدا كرده بودند،  مانند شهريارى شده كه از اروپا ظهور كرده بود.  با آخرین درجه سرهنگى در ارتش و در ميان چين‏ هاى جلابه زيباى خود بر لندن تسلط يافته بود.  در سن سى و چهار سالگى در چندين نوع زندگى مختلف توفيق يافته بود،  و نردبان ترقى سياسى در برابر او خود نمايى مى ‏كرد.  در اين هنگام بود كه توماس ادوارد لورنس تصميم شگفت ‏آور گرفت.
      به منظور فرار از اين‏ گونه امور بى‏ معنى و پوچ و براى اينكه مبادا در اقيانوسى از پوچى‏ها فرود رود در نيروى هوايى انگلستان با نامى مجهول به عنوان سرباز عادى استخدام شد.  او را به انبار اوكسبريج فرستادند تا زمين را جارو كند.  ظرف بشويد، سيب‏ زمينى پوست بكند و توالت‏ها را پاك نمايد.  به چند تن از دوستان شگفت ‏زده خود گفت:  هدفى كه از اين ‏كار تعقيب مى ‏كنم براى آن است كه تا نخوت شخصى خود را بشكنم.  ولى آخر الامر شايعه ‏اى بر سر زبانها افتاده كه سرباز  رس  كسى جز سرهنگ لورنس عربستان نيست.  در نتيجه نيروى هوايى امپراطورى او را به زندگى غير نظامى باز گرداند.
      ولى اين امر لورنس را از هدف باز نداشت،  سر سختى به خرج داد و در سال 1923 دوباره با نام ‏جعلى ديگر ولى اين بار در نيروى موتوريزه كار گرفت،  و نام خود را شاو گذاشت.  بدون اين كه خم ‏به ابرو بياورد در آن سن و سال موقعیت،  كليه رنج‏ها و خستگی های دشوار تمرين  آبى‏ها  را تحمل كرد.  در سال 1925 بالاخره ‏موفق شد كه دوباره وارد نيروى هوايى امپراطورى شود،  و نام مجعول  شاو  را براى خود نگهدارد.  ‏او را به هاراچى  فرستادند.  در اين هنگام،  پادشاه افغانستان به وسيله كودتايى ‏از سلطنت خلع شد،  و يك روزنامه‏ نگار آمريكايى جاى پاى لورنس را در آنجا يافت و در يكى از ‏مقالات خود نوشت:  با آنكه سرباز درجه دومى است،  ولى ممكن است در اين قضيه دخالت داشته ‏باشد. ‏
      روستاييان منطقه مورتون با وحشت می ديدند كه فردی ناشناس بنام  شاو  قوانين سرعت بروى جاده كوچك آنها را ناديده مى‏گرفت،  فكر مى‏كردند بى‏ترديد ديوانه است.  آيا واقعا ديوانه بود؟   روز نوزدهم مه 1935 اين مكانيسين خلبان در يك تصادف موتورسيكلت به هلاكت رسيد.  در بيست و يكم ماه مه مردى در كنار قبرش گريه مى‏كرد،  نام اين مرد  وينستون چرچيل  معروف بود.  شخصی اسرار آمیز و با توانایی زیاد،  جاسوس،  مرد جنگ، نویسنده کتاب هفت ستون خرد، آیا بقتل رسید که در کتاب هایش و در محافل دیگر از جنایات استعمار نگوید.   چرا چرچيل بر قبر لورنس عربستان گريست؟
   برنارد لوئیس (Bernard Lewis)
      متولد ۳۱ می ۱۹۱۶ در لندن، استاد بازنشسته مطالعات خاور نزدیک دانشگاه پرینستون است.  او در لندن از پدر و مادری یهودی متولد شد.  تخصص وی در تاریخ اسلام و اثر متقابل میان اسلام و غرب است،  او به ویژه بخاطر تحقیقات خود بر تاریخ امپراتوری عثمانی و منازعه زیرکانه اش با پروفسور ادوارد سعید بر روی کشمکش میان اسرائیل و فلسطین، مشهور است.  نظرات کارشناسی لوئیس، درباره خاورمیانه کانون گسترده ترین توجهات است.  رایزنی های وی مکرراً توسط خط مشی نمایان جمهوری خواه خواسته می ‌شود،  مانند حمله و جنگ دولت بوش در عراق.  در دائره المعارف مورخان و نوشته ‌های تاریخی مارتین کرامر که پایان نامهٔ دورهٔ دکترا او توسط لوئیس هدایت می‌شد، در دوران حرفه ‌ای ۶۰ سالهٔ لوئیس، او را به عنوان موثر ترین مورخ فراجنگ اسلام و خاورمیانه می خواند.  در کنفرانس بیلدربرگ ، لوئیس پیشنهاد نمود که ایران را به قطعات قومی گوناگون بشکنند و میان کشور های نوپا تقسیم کنند ( پروژه‌های کردستان بزرگ ، پشتونستان بزرگ و آذربایجان بزرگ)
   سر پرسی مولس‌ورث سایکس
  Sir Percy Molesworth Sykes   زاده 1867 میلادی یا ۱۲۴۶ خورشیدی،  مرگ 1945 میلادی یا ۱۳۲۴ خورشیدی در لندن و سن 78 سالگی ،  ژنرال، نویسنده، و جغرافی دان،  از معروفترین چهره ها و کارگزاران استعمار انگلیس است.  وی به منظور خدمت به استعمار انگلیس از سال ۱۲۷۱ هجری خورشیدی یعنی پیش از مشروطه تا سال ۱۲۹۷ اواخر جنگ جهانی اول در ایران و بلوچستان بوده است،  و اطلاعات گرانبهایی از این مناطق برای استعمار بدست آورده بود.  منجمله نوشتن دروغ نامه هایی به نام کتاب تاریخ که خواسته استعمار بود،  در واقع به نوعی گفته های افراد ماقبل خود را در آن تکرار کرده است،  یکی از این دروغ نامه ها که بدبختانه عده ای احمق استعمار زده آنرا بعنوان کتاب تاریخ می دانند،  به نام تاریخ ایران در دو جلد می باشد،  دیگری از کتاب های او که در زمان خودش مرجع برای جاسوسان و نفوذ استعمار بود به نام های،  صحاری آسیا،  ده هزار مایل در ایران،  است.  از کار های استعماری او تأسیس پلیس جنوب برای پیش برد اهداف استعمار انگلیس و همچنین بدست گرفتن قدرت کامل کشور های جنوب خلیج فارس بود.  او در سرقت اشیا عتیقه و زیر خاکی ایران مانند بقیه عوامل استعمار زرنگی کامل داشت،  که امروزه بخشی از آنها در موزه های لندن و اروپا می باشند،  ولی ما نمی دانیم بسیاری از آنها چه و کجا هستند.  سايكس زبان فارسی خوب یاد گرفته بود،  در 1894 کنسولگری انگلستان را در كرمان و در 1898 کنسولگری انگلیس را در سیستان تأسیس كرد.  او از 1905 تا 1913 سركنسول انگلیس در خراسان و در 1915 همين سمت را در تركستان چين عهده ‌دار شد.  بدين ترتیب سايكس به مدت 18 سال در ایران حضور فعال سياسي و اجتماعی و نظامی داشته است.
      استعمار بریتانیا در دومین سال جنگ جهانی اول،  تصمیم به برپایی نیروی نظامی در جنوب ایران به بهانه ایجاد امنیت،  ولی جهت پیشبرد مقاصد شوم استعماری خود گرفت.  در روز 26 اسفند 1294 هـ خورشیدی پلیس جنوب ایران را به فرماندهی افسران انگلیسی و درجه داران و سربازان هندی جهت سرکوبی نیروهای ملی و مردمی ایران تشکیل شد.  در 27 بهمن 1294 ژنرال سايكس با هدف تأسیس پلیس جنوب وارد بندر عباس شد و در 26 اسفند همان سال سازمان مزبور را با نام اختصاری S.P.R تشكيل داد.
      کشور هاي نو امپریالیستی درگیر جنگ جهانی اول،  هر یک به شکلی مناطقی از خاک ایران را عرصه جولان خود قرار داده بودند،  روس در شمال، عثماني‌ در غرب، انگليس‌ در جنوب و جنوب شرقی و آلمان به طور پراکنده در مرکز ایران و نواحی دیگر بودند.  فعّالیت این نیروها در شهر هاي مختلف ایران در حالی جریان داشت كه کابینه مستوفي ‌الممالك وزیر دولت وقت ایران در آبان 1293 بی طرفی خود را در جنگ اعلام كرده بود.  يك‌ هفته پس از اين اعلام،  نيروي دريائي انگليس كه از مهر ماه آن سال به خليج‌ فارس آمده بود،  شهر آبادان را به اشغال خود در آورد،  و حتي در بوشهر نیروی جنگی مستقر نمود.  همچنین نيروهاي بریتانیا جزيره كويتي بوبيان و آبهاي اروند‌رود را به اشغال خود در آورده،  و بدين ترتيب راه ورود كشتي‌ها به بنادر نفتي در ايران و عراق را مسدود كردند.  بهانه انگليس براي تمركز نيرو در خليج‌ فارس سد كردن راه نفوذ قواي عثماني و آلمان به اين منطقه بود.
      در سال هاي جنگ جهانی اول نفت ماده بسيار حياتي براي تامين سوخت مورد نياز كشتي هاي انگلیسی بود،  در دو جنگ جهانی نفت ایران نیروی دریایی انگلیس را نجات داد،  که در واقع می توان گفت پیروزیها از برکت نفت ایران بود.  اهميت نفت ايران و چشم داشت بی چون و چرای انگليسي‌ها به آن سبب شد،  در 1907 طي قراردادی با روسيه، ايران را به حوزه نفوذ دو كشور تقسيم كنند،  جنوب ايران کاملاً زیر نفوذ سياسي و اقتصادي انگلیس در آمد.  سپس در 1915 و ادامه برنامه های استعماری سایکس بی درد سر امتيازات ارضي بيشتري در ايران براي انگلیس گرفت،  همچنین وی امتياز عمده‌اي در قرارداد موسوم به سايكس‌پيكو و يا در معاهده خود با اميرعبدالعزيز سعودي بدست آورد،  و موقعيت استعماری انگلیس را در منطقه خاورميانه و به ويژه در خليج ‌فارس تحكيم كرد.
      مطابق برنامه های استعمار و امپریالیسم در جريان جنگ جهاني اول دولت هاي روس و انگليس تلاش كردند،  با مداخله سياسي در امور داخلي ايران عوامل وابسته به خود را در دولت و مجلس تقويت كنند.  در نتيجه اين مداخله در فاصله سال های جنگ 1914 تا 1918 ـ  10 بار كابينه‌ هاي ايران در نتيجه بحران‌ هاي سياسي دچار سقوط يا ترميم شد.  در خلال اين سالها شورش هاي متعددي در نقاط مختلف كشور به ويژه در منطقه تحت اشغال انگليس بروز كرد،  قيام دليران تنگستان و دشتستان در تابستان سال 1915 يك نمونه آن است.   در پي اين حوادث،  تابستان سال 1916 نمايندگان دولت هاي انگلستان و روسيه توافق كردند،  كه نيرو هاي خود را در شمال و جنوب ايران تقويت كنند.  خطر آلمان يا عثماني و همچنين باز گرداندن امنيت به جنوب ايران،  بهانه ‌هائي بود كه در لندن براي توجيه تقويت نظامي انگلستان در جنوب ايران ذكر مي‌ شد.  قرار بر اين شد كه روس نيروي قزاق را تا 11 هزار نفر در شمال كشور افزايش دهند،  و انگليس نيز يك سازمان نظامي به نام پليس‌جنوب تحت فرماندهي افسران انگليسي‌ و با مشاركت نظاميان هندي و کمی ايراني در جنوب كشور ایران تشكيل دهند.  ژنرال سايكس انگليسي مأمور تشكيل پليس جنوب شد.  افراد پليس جنوب از اونيفورم يكسان برخوردار بودند،  يك دست لباس آبي به عنوان پوشش رسمي و يك دست لباس خاكي به عنوان لباس كار همراه با كلاهي كه داراي نشان شير و خورشيد و عبارت S.P.R و پليس جنوب ايران بود،  مجموعه لباس‌ هاي آنان را تشكيل مي‌داد.
      جهت مقاصد شوم استعماری و غارت ایران،  انديشه تشكيل پليس جنوب از مدت‌ها قبل در ذهن دولتمردان انگليسي وجود داشت.  دولت انگلستان در 22 مهر 1289 يادداشت شديد‌اللحني براي دولت ايران ارسال كرد،  و در آن سه ماه فرصت داد تا دولت ايران به اعاده نظم و امنيت در راه‌ هاي بوشهر به شيراز و اصفهان بپردازد.  انگلیس از عدم دانایی و توانایی ملت و دولت ایران نسبت به گذر زمان و تمدن استفاده برده،  و تهديد كرد چنانچه دولت ‌ايران از عهده اين كار بر نيايد انگلستان رأساً اقدام به تشكيل نیروی نظامی زير نظر افسران  خود كرده،  و مخارج آن را از افزايش 10 درصدي تعرفه گمرك واردات بنادر جنوب و ماليات استان فارس تأمين خواهد كرد.  در پاسخ به اين يادداشت كابينه محمد ولي‌ خان تنكابني (سپهدار) لايحه تشكيل نيروي ژاندارمري را به مجلس شوراي ملي ارائه كرد،  كه به تصويب رسيد.  اما تشكيل ژاندارمري دولتي ايران زير نظر افسران سوئدی،  با آنكه توانست امنيت و آرامش را در جنوب ايران حكمفرما سازد،  اما مخالف خواسته انگليس بود.  دولت انگلستان برنامه تشكيل نيروي جداگانه ‌‌اي با فرماندهان انگليسي را همچنان تا مرحله تأسيس پليس جنوب دنبال كرد.
   دولت انگلستان به سه دليل ظاهری عمده در سال‌ هاي جنگ جهاني اول اقدام به تشكيل پليس جنوب نمود:
   1 ـ  مبارزه با نفوذ خارجي‌ هاي غير انگليسي به ويژه آلماني‌ها و عثماني‌‌ها در بخش جنوب ايران،
   2 ـ  تأمين امنيت راه‌ هاي جنوبي ايران براي تردد كاروان‌ هاي تجاري و تداركاتي و نظامي انگليسي‌ها،
   3 ـ  تأمين امنيت منابع نفتي ايران كه تحت سلطه انگلستان می باشد،
      انگليس زماني اقدام به تأسيس پليس جنوب كردند،  كه مجلس شوراي ملي در فترت بين دوره سوم و چهارم قرار داشت و تعطيل بود،  بخشی از این موضوع در راه راستی.  مجلس سوم در 21 آبان 1294 متعاقب مهاجرت انبوهي از نمايندگان مجلس و ديگر فعالان فكري و سياسي به خارج از كشور در اثناي جنگ جهاني اول تعطيل شده بود.  اين مهاجرت گسترده همراه با سرخوردگي از مشروطيت،  نگراني و هراس از مخالفت دولت با بازگشائي مجلس،  در ضمن انحلال و فرو پاشي احزاب سياسي،  و بروز آشفتگي ‌هاي اجتماعي و اقتصادي ناشي از جنگ جهاني، عواملي بودند،  كه مداخلات انگليس را در عرصه سياسي و اقتصادي و اجتماعي ايران تشديد كرد.  که در کل عدم آگاهی تودها از روابط تمدنی جدید بود،  یعنی موضوع مهم در تاریخ اجتماعی،  در چنين شرایطي پليس جنوب شكل گرفت.  پس از تشكيل پليس جنوب نيرو هاي روسي در پي وقوع انقلاب اكتبر 1916 از ایران خارج شدند،  و این نیز مسئله ای بود که انگليس را در تعقيب اهداف و نقشه ‌هاي خود در ايران مصمم ‌تر ساخت.
      در پي اين رويداد، انگليس فضاي خالي ناشي از كناره‌ گيري روس‌ را بلافاصله با پيشروي خود به شمال پر كرد،  و با حمايت از تأسيس دولتي مقتدر و متمركز در تهران تلاش كردند،  تا ضمن مسدود ساختن راه نفوذ مجدد بلشويسم به ايران،  امنيت را در مرز هاي غربي هندوستان تأمين كنند.  پليس جنوب در شهر هاي كرمان، بندر عباس، يزد، شيراز، بوشهر، كازرون و ديگر نواحي جنوبي ايران بطور مكرر مورد حمله مبارزان ايراني قرار داشت.  در شيراز فرمانفرما استاندار فارس تمامي امكانات دولت مركزي را در خدمت تثبيت و توسعه پليس جنوب قرار داد،  و ژاندارمري فارس را نيز تحت فرمان آن در آورد.  اين نيرو با شعار برقراري امنيت توانست در فروردين 1296 از دولت وثوق‌الدوله شناسائي رسمي را نيز كسب كند.  پليس جنوب در اين سال تمامي بنادر و مناطق نفتي جنوب ايران و همچنين بنادر فاو و بصره را تصرف كرد.  تنها در اهواز يك نيروي 12 هزار نفري از سربازان پياده هندي را زير فرمان افسران انگليسي براي حفظ لوله‌هاي نفت مستقر نمود.  مردم اين مناطق صدمات فراواني از حضور نيروهاي پليس جنوب متحمل شدند.
      باید به این مسئله مهم توجه نمود،  استعمار در طول تاریخ ترفندها و شگرد های بسیاری بکار برده است،  گاهی حتی دولت دست نشانده ای که می خواهد دستش رو نشود،  اقدام به جنگ لفظی و الکی با دولت استعماری و یا امروزه امپریالیسم نو می کند،  یا حتی جنگ های نظامی،  تا بتواند مردم کشور استعمار زده و جهان را اغفال کنند.  این یکی از شگرد ها می باشد که تا به امروز در جهان مورد استفاده قرار می دهد،  ترفند های مختلف را در میان مقالات می نویسم،  با مطالعه و پیگیری وبلاگ انوش راوید می توانید دست دشمن را بخوانید و دروغها و شگرد ها را دور بریزید.  يكي از اقدامات اين نيروی پلیس جنوب ايجاد ناامني و نابساماني در ابعاد گوناگون براي القاء اين فكر بود،  كه در آن شرايط تنها نيروي توانا براي رفع مشكلات مردم پليس جنوب است!
      عوامل انگلیس به سرپرستی سر پرسی مولس‌ورث سایکس،  در فارس و نیمه جنوبی ایران به خريدن گندم، جو و ساير اجناس، به چند برابر قيمت معمول و ذخيره كردن،  و يا سوزاندن آنها براي ايجاد قحطي در شهر اقدام میكردند.  در اين شرايط، مردم حتي مجبور به خوردن آرد ذرت و خاك ‌اره مي ‌شدند،  و پولی که مردم می گرفتند کاغذی بود و با تورم سریع بی ارزش می شد.  نيرو هاي پليس جنوب به دفعات اتومبيل ‌هاي عبوري مردم یا اسبها را براي رفع نياز هاي خود به اتهامات واهي توقيف مي‌ كردند،  و مورد استفاده نا مشروع غیر قانونی قرار مي ‌دادند.  آنان بسياري از املاك و اراضي و باغ‌ هاي مردم را در سال ‌‌هاي حضور خود در شهر هاي جنوبي ايران به نفع پايگاه‌ هاي خود مصادره كردند.  مأموران نظميه و ژاندارمري را نيز با وعده و پول و رفاه تحت نفوذ و سلطه خود درآورده،  و حاكميت دولت مركزي را بر نواحي جنوبي تا سرحد امكان كمرنگ و ضعيف كرده بودند.  خود از مردم ماليات مي ‌گرفتند،  مردم را بازداشت و زنداني مي‌ كردند،  خانه و زندگي آنهائي را كه مقاومت مي ‌كردند تخريب مي ‌نمودند.  بسياري از عوامل پليس جنوب به فساد اخلاقي و هرزگي شهرت داشتند.  اقدامات آنان خشم توده مردم و رهبران ملی وقت ايران را به همراه آورد،  و آنان را به موضع ‌گيري ‌هاي شديد واداشت.
      پليس جنوب عمر درازي نداشت،  تشكيلاتي كه 1295 در میانه جنگ جهانی اول شكل گرفته بود،  در 1300 و چند ماه پس از كودتاي رضاخان فرو پاشيده شد.  با خروج ژنرال آيرونسايد و نيروهاي انگليسي تحت فرمانش از ايران،  پرسنل نظامي هندي و انگليسي متشكل در پليس جنوب نيز از كشور خارج شدند،  و اين تشكيلات در ايران منحل گرديد.  استمرار مبارزات ضد استعماری مردم ايران،  خطر شکست مفتضاحانه انگلیس و  به روی کار آمدن حکومت مردمی در ایران و متعاقب آن تمامی قاره کهن را داشت.  بدین جهت انگلیس فوراً به بهانه نرسیدن بودجه و موضوعات دیگری که کاملاً دروغ می باشند،  پلیس جنوب را برچید.  سرپرسي كاكس كه مؤسس و طراح پليس جنوب بود،  در پايان جنگ جهانی اول آذر 1297،  اداره پليس جنوب را به دولت ايران واگذار كرد،  و از كشور خارج شد،  او رهسپار لندن شد و به نوشتن كتاب راجع به ايران پرداخت.  توجه:  این مقاله را به آنهایی تقدیم می کنم،  که ساده لوحانه می پندارند کتاب های تاریخی نوشته شده این کارگزاران خبیث استعماری از جهت لطف به ایران و ایرانی بوده است.
طرح نقشه و چشم انداز
       برای رسیدن به اهداف نوین،  طرح نقشه های پیچیده سیاسی و اقتصادی و اجتماعی نیاز است،  که پیش در آمد آن می بایست ریشه در تاریخ داشته باشد،  که با سالها کار و تحقیق و بررسی گرد آوری شده باشند.  همچنین باید در این پلان ها  محیط دمکراسی و فدرالیسم علمی تاریخی این سرزمین در نظر گرفته و کاملاً پاسداری شود.  بدین منظور ابتدا باید از تاریخ و تاریخ اجتماعی به درستی دانست،  که وبلاگ جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران می تواند کمک بزرگی باشد.  همچنین باید از جغرافی ـ تاریخ ایران درست دانست،  و  قابلیت ها و توانایی ها، هوش و سابقه، ارزش تاریخی مردم را در نظر گرفت.  در واقع و مهم باید فکر را جلو کشید،  اندیشه ای وسیع تر از گذشته داشت،  و با نگرش های نو   جهان را دید.  در گذشته ها،  دید و برد فکر و اندیشه کم بود،  اما امروزه با انقلاب کامپیوتر و ماهواره وسعت و گسترش دید بی نهایت است.
      یکی از ترفند های استعمار و امپریالیسم همین بوده است،  تا نگذارد وسعت و گسترش دید پیدا شود، و امروزه امپریالیسم نو که جایگزین آنهاست ماهیتاً و ساختاری با دو ماقبل خود تفاوت دارد.  این روش جدید از تمدن بشری با بدست گرفتن بیشترین ابزار ارتباطی و اطلاعاتی می خواهد گمراهی نیز ایجاد کند،   باید این موضوع و شگرد دشمن مردم را شناخت و در هم کوبید.  افرادی که دید خود را به اندازه یک شهر و یک استان یا یک چیز بی اهمیت پایین می آورند، ندانسته خواسته امپریالیسم نو را پیگیری می کنند،  ولی انوش راوید سعی می کند،  بینش و اهداف نوین مانند قاره کهن را نمودار کند.  اما ظاهراً در شرایط فعلی امیدی به پلان های آینده نگر مفید و کلان از سوی فرقه های آکادمیک دولتی و شبه دولتی و کلاسیک کل قاره کهن نمی باشد،  در واقع دشمنان تاریخی این قاره نمی خواهند مردم بزرگ و رنگارنگ هم فرهنگ آن در اتحاد باشند. 
      هر کشوری مانند یک مثلث می باشد،  یک ضلع آن مردم که کارگران و کشاورزان و میکرو بورژوازی است،  ضلع دیگر را روحانیون و یا سران فرقه ها و امثال آن،  ضلع دیگر حکام و شاهان و فراعنه هستند.  و خط مستقیمی چون طناب این مثلث ها را می کشد،  که در راس آن نیروی پیش رو جهان قرار دارد،  ولی در هر صورت این نیروی پیشرو در دل ساختار تاریخی اجتماع است،   که امروزه امپریالیسم نو می باشد.  ولی با آینده نوینی که پیش روی تمدن بشر است،  این وضع در حال دگرگون شدن می باشد.  هر چه زود تر پهلو های مثلث پا و اندیشه خود را جلو بکشند و دید را وسعت بخشند،  آینده نوین زود تر و کم حادثه تر اتفاق می افتد.  البته یاد آور شوم بخش مردم در مثلث یک کشور بیشتر توانایی و کمترین سازمان دهی را دارد،  ولی می تواند با اندکی افزایش دانایی بیشتر تأثیر برای ورود به تمدن جدید را ایجاد کند.
      موضوع دیگری را یاد آوری نمایم،  از قرون 15 و 16 میلادی،  اروپا به مسیر سرمایه داری یا در واقع بورژوازی اولیه پیش می رفت،  و سفیران و بازرگانان آن دوره اروپا در کل قاره کهن به تکاپو افتاده بودند.  مردم قاره کهن شدیداً به گذشته چسبیده بودند و حاضر نمی شدند،  از سازمان قبیله ای تاریخی گذر کنند و تمدن نویی را بیارایند.  سازمانی که در زمان خودش بسیار مفید بود،  و تشکیلات پارتها  با سرنگون کردن دوران شاه خدایی آنرا آغاز کرده بودند.  این تفکر سکون خواهی تمدن یا چسبیدن به گذشته و حال اجتماعی در قاره کهن،  در نهایت باعث شد قاره اروپا که مانع و رقیب تاریخی خود را عقب یافته دید،  به نا گه به جلو و تمدن جدید پرتاب شود،  و در نتیجه یک جهش استعماری بوجود آید،  و صدمه مضاعف به قاره کهن وارد شد.
      در قرن 21 می بایست با دانایی قرن 21 به مسائل و موضوعات جهانی نگاه کرد،  نه با بینش قرون گذشته،  تا بلکه جبرانی برای مراحل تاریخی از دست رفته شود،  و همچنین میان اروپا و آسیای شرقی پرس و نابود نشد.  کوتاهی از این مهم صدمات غیر قابل جبرانی در پی خواهد داشت که در ادامه این قرن غیر قابل جبران است.
 سبز= جنگل های شمال ایران، سفید= آسمان شفاف مرکز ایران، قرمز= سرخی فجر خلیج فارس
    توجه:  اگر وبلاگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبلاگ و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبلاگم بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.
 ارگ   http://arq.ir
این نوشته در تاریخ ایران ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.