تاریخ قصه و قصه گویی در ایران

تاریخ قصه گویی در ایران
پیش گفتار
      قصه ها و داستان های تاریخی،  بیان کننده تاریخ و فرهنگ هر ملت و کشور است،  حال می خواهد این مردم در یک روستا یا در یک قوم و سرزمین باشند.  باید تاریخ قصه و قصه گویی در ایران،  بصورت علمی گرد آوری شود.  بسیار دیده ام عوامل تاریخ نویسی استعماری سعی می کنند،  از قصه های ایرانی ابزاری برای دشمنی درست کنند،  و یا قصه های ایرانی را بربایند،  و با تغییرات در آنها،  بنام خود نمایند.
تصویر داستان یک پادشاه بر جام بهبهان،  مشروح در اینجا،  عکس شماره 3362.
. . . این مقاله ادامه دارد و باز نویسی می شود. . .
     توجه:  مطالب وبسایت ارگ و وبلاگ گفتمان تاریخ،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شوند،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به اصل وبلاگ من مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
تصویر لوگوی مراقب باشید در دام تاریخ نویسی استعماری نیافتید، عکس شماره 1606.
خاله توران قصه گو
      در خاندان ما نیز یک قصه گو داشتیم،  بانویی بسیار خوب و زیبا دل و روح،  که با قصه های طولانی و تمام نشدنی فامیل را گرد کرسی جمع می کرد،  قصه هایی که از دل آنها تاریخ بیرون می آمد،  و در برخی موارد تاریخی وبسایت ارگ،  از آنها جهت اطلاع استفاده کرده ام.  نام او توران یحیی کرمانشاهی بود،  در فامیل به او خاله خانم یا عمه خانم می گفتند،  خواهر حاج میرزا حسین پدر بزرگم بود.
تصویر  خاله توران قصه گو در دهه 20 خورشیدی هجری تهران،  عکس شماره 1724.
      زنده یاد توران خانم،  در 1310 تا 1360 خورشیدی در تهران،  بیشتر شبها بسیاری از فامیل ما را با قصه های طولانی خود،  دور هم جمع می کرد،  قصه هایی که از دل آنها معرفت، انسانیت، ملیت و… بود،  نه مانند سریالها و فیلم های مزخرف تلویزیونی فرنگی،  که کاملاً ضد ایرانی و انسانیت هستند.  اما افسوس که هیچ کدام را یاد داشت نکردم.
   عکس تاریخی مرحومه توران خانم در اواخر عمر،  با دختر انوش راوید،  در 1370،  عکس شماره 4643. 
تاریخ در قصه های ایرانی
      قصه های ایران بازمانده از گذشته های دور هستند،  و در آنها تاریخ ایران آرام قرار گرفته است،  فقط باید هوشیار بود،  و آنها را با دقت مورد باز خوانی علمی قرار داد،  و تاریخ را از دل آنها خارج نمود.  فعلاً من یک قصه بنام بزبز قندی را مورد بررسی هایی قرار داده ام،  که می تواند راهگشای گرایش جدید در علم تاریخ باشد.
ربودن قصه های ایرانی
      همانگونه که دشمنان،  تاریخ ایران را دزدیده اند،  و بسیاری از تاریخ ایران را غیر ایرانی و از آن کشور های خودشان کرده اند،  بسیاری از قصه های تاریخی ایرانی را نیز دزدیده اند،  و با استفاده از سادگی و پاکی مردم ایران،  و بی توجه و کم سوادی اساتید دانشگاهی ایران،  براحتی با کمی تغییر در داستانها،  آنها را از آن فرهنگ و فولکلوریک کشور های خود معرفی کرده اند.
      در وبلاگ توضیح کامل و کافی داده شده است،  که تمدن جهان و مهاجرت از ایران و تمدن کهن جی شروع شده است،  به همین جهت بسیاری از آثار باستانی در جهان ریشه در تاریخ ایران دارد.  بیایید آنها را دریابید و تاریخ کشور خود را نجات دهید،  و به سیستم آموزشی ایران هم گوشزد کنید،  که بخود آید و تاریخ و جغرافیایی تمدن ایران را دریابد،  و از پیروی آکادمیک غربی خود داری کند.
   عکس قدیمی دو روستایی از البرز مرکزی،  آخرین پیران بازمانده در روستا های دور دست ایران،  داستان های زیادی می دانند،  که در هیچ جا گفته نشده.  امیدوارم جوانان باهوش در هر شهر و دیار،  زبان و گفته ها،  و همه چیز از آنها را ضبط و ربط کنند،  و برای آگاهی دیگران در اینترنت منتشر نمایند،  عکس شماره 4645.
قصه گویى و نقالى
      در دوران قاجار که هنوز فرهنگ ما بیشتر شفاهی است،  و نه نوشتاری،  و قدیمیترین تفریحی که قسمتی از اوقات فراغت تهرانیها را تشکیل میدهد،  سرگرمی کهنی است،  که در تمامی عالم،  بویژه در میان ملل شرق،  طرفداران بیشمار داشته و دارد.  سرجان مالکوم در سال 1800م  میگوید: «ایرانیان اسباب تفریح و تماشا بسیار دارند،  لکن بمانند اروپا نیست.  از جملۀ آنها قصه خوانی و نقالی است،  که شخص شاه هم دارد.  نقال های ایرانی به هنگام توصیف قصه،  در همان حال تمامی حالات و صفات و ویژگی های درونی و برونی قهرمانان را از خود نشان میدهند.  چنان که با نمایش حرکات و رفتار و دادن تغییر در صدا و آواز به مناسبت حالات هر یک از اشخاص مورد وصف داستان،  مثل خشم، شکیبایی، تأمل و خردورزی، ابراز عشق و سرور یا اندوه و نمایش رفتار شاهان و گدایان و نشان دادن حالات چاکری،  عاشقی و معشوقی، فرماندهی و فرمانبرداری میتوان دید،  که این همه هر یک در یک شخص واحد جمع است.  امروزه درویش صفر شیرازی در ایران همه جا و نزد همه کس در این کار شهرت و افتخار دارد». 
      سنت کهن قصه گویی و نقالی در تهران با استفاده از متون مکتوب و قصه های شفاهی و عامیانه،  بویژه شاهنامه و داستان های حماسی و اساطیری، هزارویک شب، قصص انبیاء و… از کنار کرسی خانه ها در زمستانها و مجلس انس اهالی خانواده و میهمانانشان آغاز می شد،  و تا قهوه خانه ها و محافل اعیانی و دربار گسترش می یافت،  با قصه گویانی چنان ماهر که حتی اروپاییان را به اعجاب وامیداشتند:  «قصه های یک نقال،  تمام شب،  ما را سخت سرگرم کرد.  (درویش حسین) یکی از نقالان ممتاز و فوق العاده نامدار آن نواحی است،  ولی آن شب، خود او به روستاهای حول و حوش رفته بود،  تا همه ساکنان آن روستاها را،  با نقل قصه های شیرین خود … مسحور کند.  در غیاب وی،  ما با نوچه هاش سروکار داشتیم،  که (درویش داراب) نامیده میشد… و بروش همه ایرانیان،  چهارزانو روی زمین نشسته و داستان خود را با حرکات دست و سروصورت،  به طرز خاصی آغاز می کند.  ابتدا چند بیت شعر از سعدی میخواند و آنگاه سینه ای صاف کرده و چنین ادامه میدهد…  اما راویان اخبار چنین حکایت کنند،  که در ایام سلطنت شاه عباس کبیر،  در اصفهان جواهرفروشی زندگی می کرد،  و اسمش (خواجه سعید جوهری) بود.  روزی از روزها خواجه سعید در دکانش نشسته بود،  و تازه قلیانی را که غلامش برای او چاق کرده بود،  دود می کرد و بیخیال آنهایی را که از مقابل دکانش در بازار به این سوی و آن سوی میرفتند،  تماشا مینمود که …».    
      اما قصه گویی در پایتخت جدید نیز،  چنانکه در دوره صفویه رسم بود،  تنها مختص خانه ها و محافل خانوادگی نبود،  و از برنامه های دائمی روز و شب قهوه خانه هایی که در تمامی ایام سال فعال بود،  به شمار میآمد  یکی از آنها با نام حاجی احمد  «… هر بعدازظهر به استثنای ماه های ماتم و عزاداری،  او در مسجدی یا در قهوه خانها ی،  و یا حتی در یکی از میدان های شهر سرگرم انجام کار خویش (نقالی) است،  بخصوص در شب های ماه رمضان،  بازارش گرم و نانش حسابی تو روغن است …  حاجی احمد،  یک دفترچۀ جلدچرمی را که حاوی قصه های اسکندرنامه است،  از جیب لباسش در میآورد و با حرکات زنده و بسیار رسایی،  داستان پیاده شدن اسکندر را در سرزمین «زبرجدشاه» که در آنجا گنبدی از الماس و سنگ حکاکی شده ای،  تمامی بیگانگانی را که بی احتیاطی کرده و چشم به آن می اندازند،  جادو می کند،  با آب و تاب فراوان به حاضران نقل میکند.  او حکایت دو فرستاده اسکندر را می گوید که چگونه توسط این جادو پشت سر هم از پا درآمدند،  و به زبرجدشاه احترام کردند،  و چگونه فرستاده آخری،  به نام «نسیم» که زرنگتر و مکارتر بود،  توانست از گیر جادو جان سالم به دربرد،  چگونه او سنگ را شکست تا بدان وسیله جادو را باطل کند،  چگونه او اسکندر را کمک نمود تا علیه جادوگران و «دیو»ها، تا پای پیروزی کامل بجنگد.  داستانها شاخ و برگ پیدا می کنند،  و هر حادثه ای تعبیر و تفسیر جداگانه ای را ایجاب می کند.  همه حاضران،  برای شنیدن دنباله داستان،  با دهن باز،  چشم به لب های نقال دوخته اند، و هنر اصلی گوینده در این است،  که صحنه های واقعه را آنچنان زنده و پُرهیجان خلق می کند،  که برای فردا،  عده تماشاگران از امروز هم بیشتر است». 
      با این همه نقال همصحبت «اوبن» چندان امیدوار بنظر نمیرسد،  زیرا گویی روزگار خبر از اتفاقاتی ناخوش برای او و همقطارانش در روز هایی نچندان دور دارند،  و به همین سبب است که اوبن ادامه میدهد:  «حاجی احمد، بعد از گذراندن عمری پُرماجرا،  به شیوه های ماهرانه ای دست یافته و میتواند،  با آرامش و احساس لذتی مطبوع،  روز های پیری را پشت سر بگذارد.  اما شورو حال وی خالی از ناراحتی هم نیست،  چون او به آینده درویشی بیمناک است.  عصر حاضر،  عصر تحولات و نشان دهنده تغییرات شگرف در همه شئون زندگی است.  جنبش آزادیخواهی، افکار و اندیشه ها را،  از آن سادگی و صداقت اولیه اعتقادات برمی گرداند.  جوانان امروز اینگونه افکار را مورد انتقاد قرار میدهند،  و حرمتی به آن قائل نیستند.  فرزندش، که در عین حال مرید وی نیز هست،  آن اعتقاد و احترامی را که او به مرشدش داشت،  اصلاً ندارد.  با دیدن چنین علائم و آثار، حاجی احمد از خود می پرسد:  آیا نسل نقالان ایران،  با سرآمدن عمر او و اقران هم سن و سال او، به پایان نخواهد رسید؟» .
      البته این تنها تیزهوشی و تجارب حاجی احمد بود،  که منجر به چنین پیشگویی بدبینان های شد،  و گرنه چنانکه آمد در آن روزگار هنوز میزان علاقه خاص و عام به این سرگرمی کهن در مرتبه ای بود،  که حتی در ایام ماه مبارک رمضان از آن دست نمی کشیدند،  که در این مورد یکی از خاطرات مستوفی نیز بسیار گویاست:  «من هر وقت از در بیرون می رفتم و از پشت قهوه خانه ای رد می شدم،  و صدای نقل نقال را که قصه حسین کرد یا اسکندر نامه می گفت می شنیدم،  خیلی دلم می خواست که پای این نقلها نشسته استماع کنم …»  و به همین سبب است که در نیمه دوم دوره قاجار رشدی چشمگیر در عرصه نگارش و بازنویسی طومار های نقالی در شهر تهران توسط نقالان زبردست مشاهده می شود،  که از جمله آنها میتوان به طومار حاج حسین بابایی مشکین و هفت لشگر (طومار جامع نقالان) اشاره نمود.
      سرپرست رسمی نقالان را دولت تعیین می کرد،  و معمولاً فردی بود که لقب «نقیب الممالک» می یافت و بیشتر از دراویش عجمی  بود،  که خود پیشه نقالی در دربار را بر عهده داشت.  «میرزا غلامحسین خان نقیب الممالک نقال مورد علاقه ناصرالدینشاه بود،  و با برخورداری از عنایت اربابش توانست سازمان تمامی درویشان ایران را سروسامانی بدهد،  زیر این عنوان،  نماینده ای در هر ایالت تعیین کرد،  و از تمامی گدایان وجهی دریافت نمود.  در زمان سابق،  مقام ‘نقیب الممالک’ بسیار مهم بود.  این مقام نه تنها درباره ‘درویش’ها بلکه درباره هفده صنف دیگر،  از جمله فروشندگان قلیان و مرده شویان،  با اولیای دولت وارد مذاکره می شد.  در حال حاضر نقیب الممالک تنها به انتفاع از قبل درویشان قناعت ورزیده است،  و درویشان نیز جز ‘خاکساری’ها و ‘عجمی’ها طریقه های دیگر را شامل نمیشوند».
      در دوران قاجار شهر تهران نقالان زبردستی داشت،  و این حرفه بهسبب استقبال مردم اهمیت بسیار یافت.  نقالیها بدینشکل طبقهبندی میشدند:  «نقالها به سه دسته طبقه بندی می شدند.  دسته اول که در سطح بالا و عالی سخن می گفتند و مطالبشان در سطحی بود،  که طبقات پایین عامی را خوش می آمد و به آنها لذت می بخشید مانند (مرشدحسین قنات آبادی) و (مرشدقلی) و در میان تمام نقالهای تهران نقالی هم به نام (آقانوری) بود،  که برخلاف دیگران که در کمال جد و استتار و پرده و نزاکت سخن می گفتند،  با طنز و هزل و مضحکه و شوخی و مزاح و شکلک ساختن و بازیگری سخنرانی می نمود…». 
      علاقه به قصه گویی در تهران قاجار،  چنانکه اشاره شد،  تنها برای عوام نبود،  و یکی از تفریحات پُرطرفدار اشراف،  و حتی شخص شاه،  نیز به شمار میآمد:  «نقیب الممالک که دارای بیانی شیرین و در فن داستانسرایی بیمانند بود،  در یکی از اتاقها می نشست و در را اندکی باز می گذاشت تا شاه صدایش را بشنود،  آنگاه پیشانی را به عصای خود نهاده،  آغاز سخن میکرد»،  و بهسبب همین علاقه شدید خاص و عام است،  که داستان های جدیدی خلق می شوند،  از جمله داستان «امیرارسلان نامدار» که به همت محمدعلی نقیب الممالک،  نقال مورد عنایت ناصرالدینشاه و سرپرست صنف نقالان پایتخت خلق شد.
      از دیگر نکات مهم در قصه و قصه گویی،  نقش و تأثیر زنان در این زمینه است.  مادران، مادر بزرگان و دایه هایی که پاسداران حافظه جمعی و تاریخی قوم بودند،  و با قصه های خود ضمن سرگرمکردن کودکان آنان را آموزش  داده،  تربیت می کردند و برای رویارویی با مخاطرات آینده آماده می ساختند و تجربۀ قوم را با قصه هایی که سینه به سینه آموخته بودند،  به ایشان انتقال می دادند،  شهرزاد های گمنام پایتخت جدید ایران،  که برخی از ایشان چون «شاهپرور خانم قراچه داغی»، «نازکبدن خانم قراباغی» و «زاغی اصفهانی» در فهرست نقالان و قصه گویان حرفه ای و کارآمد دوره قاجار جای گرفتند.
      قصه و قصه گویی در دوران ناصری و نهضت مشروطه با رشد قشر روشنفکران تحصیل کرده و با ورود صنعت چاپ به ایران و تأسیس چاپخانه ها در پایتخت،  که موجب دسترسی بیشتر افراد باسواد،  (که اغلب قصه گویان خانگی از میان آنها برمی خاستند) به منابع قصه می گردد،  و در منازل نیز گسترش بیشتری می یابد،  زیرا بدین ترتیب تعداد بیشتری از مردم امکان نگهداری منابع اصلی را در منازل خود پیدا میکنند.  قصه و قصه گویی به راه خود ادامه داد،  تا در دوران بعدی حریفان قدرتمندی در مقابل آن بایستند.  منبع اینترنت.
تصویر از پرده نمایشی شاهنامه فردوسی،  عکس شماره 8596.
       با وجود این همه اینترنت و ماهواره و رسانه ها و روزنامه ها و کتاب و تلویزیون و….،  گاهی دلت لک می زند برای قطعه شعری که از گذشته پر مهر و خاطره و غرور و افتخار برایت بگوید.  گاهی میان این همه همهمه و سروصدا احساس دلتنگی می کنی،  به دنبال جای آرام و ساکت میگردی تا چند نفر نشسته باشند،  یکی نقالی کند و شاهنامه بخواند،  و تو سرشار از عشق و رویا شوی و داستان های شاهنامه را در خیالت مرور کنی.
      ای کاش آن آدم ها و کوچه و قهوه خانه و خیابان،  و پدر بزرگ و مادر و خاله و همسایه و… دوباره جمع می شدند،  کاش معلم های ادبیات و درس های دیگر با کلام شیرین شان در کلاس درس و کنار میز های شکسته حضور می یافتند.  کاش آدم های کم درآمد آن سال ها که با غرور و اعتماد به نفس از آینده حرف می زدند،  دوباره زنده می شدند.   آنها معلم ما بودند کم درآمد بودند،  اما مشخص نبود که مشکل مالی دارند،  عزت و احترام داشتند و تمام شهر به آنها سلام می گفت، ….   به یاد آن خاطرات کودکی و شعر خوانی معلم ادبیات،  این شعر را زمزمه می کنیم:
همی تاخت سهراب چون پیل مست <><> کمندی به بازو کمانی به دست
گرازان و بر گور نعره​زنان <><> سمندش جهان و جهان راکنان
همی ماند رستم ازو در شگفت <><> ز پیگارش اندازه​ها برگرفت
چو سهراب شیراوژن او را بدید <><> ز باد جوانی دلش بردمید
چنین گفت کای رسته از چنگ شیر <><> جدا مانده از زخم شیر دلیر
دگر باره اسپان ببستند سخت <><> به سر بر همی گشت بدخواه بخت
به کشتی گرفتن نهادند سر <><> گرفتند هر دو دوال کمر
هرآنگه که خشم آورد بخت شوم <><> کند سنگ خارا به کردار موم
سرافراز سهراب با زور دست <><> تو گفتی سپهر بلندش ببست
غمی بود رستم ببازید چنگ <><> گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان <><> زمانه بیامد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر <><> بدانست کاو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید <><> بر شیر بیدار دل بردرید
بپیچید زانپس یکی آه کرد <><> ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کاین بر من از من رسید <><> زمانه به دست تو دادم کلید
تو زین بیگناهی که این کوژپشت <><> مرابرکشید و به زودی بکشت
به بازی بکویند همسال من <><> به خاک اندر آمد چنین یال من
نشان داد مادر مرا از پدر <><> ز مهر اندر آمد روانم بسر
هرآنگه که تشنه شدستی به خون <><> بیالودی آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود <><> براندام تو موی دشنه شود
کنون گر تو در آب ماهی شوی <><>  و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر <><> ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من <><> چو بیند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردنکشان <><> کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشتست و افگنده خوار <><> ترا خواست کردن همی خواستار
چو بشنید رستم سرش خیره گشت <><> جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
بپرسید زان پس که آمد به هوش <><> بدو گفت با ناله و با خروش
که اکنون چه داری ز رستم نشان <><> که کم باد نامش ز گردنکشان
بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی <><> بکشتی مرا خیره از بدخویی
ز هر گونه​ای بودمت رهنمای <><> نجنبید یک ذره مهرت ز جای
چو برخاست آواز کـو..س از درم <><> بیامد پر از خون دو رخ مادرم
همی جانش از رفتن من بخست           یکی مهره بر بازوی من ببست
مرا گفت کاین از پدر یادگار <><> بدار و ببین تا کی آید به کار
کنون کارگر شد که بیکار گشت <><> پسر پیش چشم پدر خوار گشت
همان نیز مادر به روشن روان <><> فرستاد با من یکی پهلوان
بدان تا پدر را نماید به من <><> سخن برگشاید به هر انجمن
چو آن نامور پهلوان کشته شد <><> مرا نیز هم روز برگشته شد
کنون بند بگشای از جوشنم <><> برهنه نگه کن تن روشنم
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید <><> همه جامه بر خویشتن بردرید
همی گفت کای کشته بر دست من <><> دلیر و ستوده به هر انجمن
همی ریخت خون و همی کند موی <><> سرش پر ز خاک و پر از آب روی
بدو گفت سهراب کین بدتریست <><> به آب دو دیده نباید گریست
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود <><> چنین رفت و این بودنی کار بود
شاهنامه حکیم فردوسی،  در اینجا.
هنر فراموش شده پرده خوانی
      پرده ‌خوانی هنری از هنرهای نمایشی عامه،  که به نقل شاهنامه فردوسی و واقعه ‌های مذهبی به ویژه واقعه عاشورا از روی تصاویر نقاشی شده روی پرده اختصاص دارد،  در پرده ‌خوانی نقالی که «پرده ‌خوانی» نامیده می ‌شود،  با بیانی رسا و آهنگین داستان واقعه‌ های مجالس پرده را شرح می ‌دهد.  پرده ‌خوانی از جمله هنر های معرکه ‌گیری و ترکیبی از فنون قصه ‌گویی و نقالی است،  پرده ‌خوانی را شمایل ‌گردانی،  پرده ‌داری و پرده ‌گردانی نیز می ‌گویند. «صورت‌ خوانی» را بخشی از پرده ‌خوانی و یا با پرده‌ خوانی یکی دانسته ‌اند.
      از مشهورترین پرده ‌های مذهبی، پرده‌ های درویشی است،  که معمولا از جنس کرباس و همچون طومار است،  که در حدود سه یا چهار متر طول و یک‌ و نیم تا دو متر عرض دارد.  روی این پرده ها که پرده‌ های نقل خوانده می ‌شوند،  صحنه های شاهنامه،  و یا مجالسی از وقایع مذهبی و حوادث زندگانی ائمه و وقایع کربلا،  صحنه‌ های از بهشت و جهنم و برخی واقعه ‌های برگرفته از قصص،  احادیث و باور های عامه درباره روز قیامت و کیفر و پاداش گناهکاران و مؤمنان به تصویر درآمده ‌اند.
      در کنار این تصاویر نقش های هم به منظور تنبّه و آگاهی شنوندگان و تماشاگران از معجزات و کرامات ائمه مانند داستان جوانمرد قصاب و عاق والدین نقاشی شده است،  تصاویر مجالس فشرده و در کنار یکدیگر قرار دارند و از نظر موضوع کم‌ و بیش به یکدیگر مرتبط ‌اند و هر پرده شامل تصاویر متعددی است.  در ایام سوگواری در مساجد یا مجالس روضه‌ خوانی پرده‌ های نصب می‌ کردند،  که وقایع عاشورا را نشان می ‌داد،  و روضه‌ خوانان گاهی به تصاویر وقایع عاشورا بر روی پرده اشاره می ‌کردند.  شخصیت های هریک از مجالس پرده براساس نقشی های مختلف اشخاص،  و رنگ آمیزی،  درختان و حیوانات،  همچون نماد های،  که در روایات مذهبی یا افسانه ‌ای داشته ‌اند،  به طور متفاوت به تصویر کشیده شده‌ اند.
      ارتباط پرده‌ خوانی و تعزیه‌ خوانی و تاثیر متقابل آنها،  که هر دو از هنر های دینی یا قدسی است،  بدیهی به نظر می ‌رسد.  برخی پرده ‌خوانی و شمایل ‌خوانی را هنری مرکب از هنر تجسمی نقاشی و هنر کلامی نقالی و مرتبط با روضه ‌خوانی،  و تعزیه ‌خوانی و برخی دیگر آن را مقدم بر تعزیه‌ و در شکوفایی آن موثر می ‌دانند.  پرده‌ خوان که وی را درویش، پرده ‌گردان،  پرده‌ چی و در لرستان تذکره ‌خوان می ‌نامند،  از برخی روایات ملی و مذهبی آگاهی دارد،  و با صوتی خوش و بیانی جذاب و رسا،  آنها را توصیف می‌ کند.  پرده خوان دهانی گرم و صوتی دلنشین دارد،  و همراه با خواندن،  اشاره به تصاویر می کند.
      برخی از پرده‌ خوانان به هنر شمایل ‌نگاری نیز کم ‌و بیش آشنایی داشتند،  و گروهی از شمایل‌ نگاران خود پرده‌ خوانی می‌ کردند.  پرده ‌خوان با شیوه ‌های نمایشی کردن وقایع آشنا بود،  و در مواقع لازم برای بیان و شرح واقعه‌ ها از اشعار مناسب استفاده می ‌کرد.  پرده‌ خوان که معمولا خود را «سید» معرفی می ‌کند،  شالی سبز به کمر و پارچه ‌ای سیاه یا سبز بر سر می ‌بندد،  و یا به جای پارچه،  کلاهی سیاه یا سبز بر سر می‌ گذارد،  به هنگام پرده ‌خوانی نخست طومار را به دیوار نصب،  و سپس آن را باز می‌ کند،  و آنگاه پارچه سفید روی پرده را کم ‌کم کنار می ‌زند،  و با چوب ‌دستی خود،  که «مطرق» یا « مطراق» نام دارد،  به تصاویر مجالس پرده اشاره و با بیان مقدمه ‌ای کار خود را آغاز می ‌کند،  شماری از پرده ‌خوانان از روی طوماری که در دست دارند،  داستان واقعه ‌های پرده را می‌ خوانند.
      مراحل کار پرده‌ خوان به ترتیب شامل پیش واقعه‌ خوانی، مناجات و فضائل‌ خوانی، مناقب ‌خوانی و نقل قصه و حدیث است،  پرده خوان در پایان با لحنی سوزناک گریزی به صحرای کربلا می ‌زند،  و به نوحه و ندبه می ‌پردازد.  گرچه پرده‌ خوانان با نیت ثواب بردن و ثواب رساندن و تحریک احساسات مذهبی تماشاگران به پرده ‌خوانی می ‌پردازند،  لیکن از راه پرده‌ خوانی کسب معاش نیز می‌ کنند،  از اینرو در پایان هر مجلس پولی به رسم تبرک از مردم دریافت می‌ کنند.  برخی از پرده ‌خوانان شاگردی دارند،  که در مواقع لزوم از وی کمک می‌ گیرند،  در میان چهره ‌های معروف پرده ‌خوانان از درویش «بلبل قزوینی» و «مرشد نقی» اهل الیگودرز نام برده‌ اند.
      پرده‌ خوانی در عصر صفوی با رونق گرفتن نقاشی های پرده، متداول شد،  در قاجار پرده‌ خوانی رونق بیشتری یافت،  و پرده‌ خوانی و شمایل‌ گردانی به مجموعه آئین های مراسم سوگواری افزوده شد،  و در مکان های متبرکی مانند امامزاده ها و زیارتگاه ها برپا می ‌شد،  رفته ‌رفته در تمام ایام سال پرده ‌خوانان در محل تجمع و گذر مردم مانند میدانها، چارسوها و سرگذرها پرده می‌ گشودند و پرده ‌خوانی می‌ کردند.
       ساختار پرده خوانی بر دو رکن «پرده» و «پرده خوان» استوار است.  پرده پارچه ای از جنس «متقال» یا «کرباس» است،  که بر روی آن نقوش عامیانه ای،  که بر مبنای قوه خیال نقاش و بر اساس روایت های تاریخی به تصویر کشیده می شدند.   این تصویرها فاقد پرسپکتیو بوده،  و از قواعد نقاشی کلاسیک و یا مینیاتور ایرانی نیز پیروی نمی کردند،  در برخی پرده ها چندین داستان در یک پرده به تصویر می آمد،  و چهره های زیادی از اشخاص قصه ها نقش می شدند.  این گونه نقاشی را که نوعی هنر مردمی است،  نقاشی قهوه خانه ای و یا نقاشی خیالی نام نهاده اند،  و بطور کلی داستان های آنها به سه دسته:  حماسی، عاشقانه و دینی تقسیم می شود.
       پرده خوانی قدمت زیادی در ایران دارد،  و مردم علاقه زیادی به این مراسم از خود نشان می دهند،  اما متاسفانه این هنر ارزشمند در ایران کم رنگ شده است.  امید است،  جوانان آگاه و هنرمند امروزی،  با رویکردی نو و تازه به آئین پرده خوانی پرداخته،  و آن را از محاق فراموشی نجات دهند.
       پرده خوانی از هنر های اصیل و سنتی ایران،  و نیز مادر هنر تعزیه خوانی است،  متاسفانه این هنر اصیل همواره با بی مهری و کم توجهی روبه رو بوده،  از اینرو مسئولان باید به هنر پرده خوانی و نیز هنرمندانی در این عرصه فعالیت می کنند،  توجه بیشتری داشته باشند،  و اجازه ندهند هنری که نسل به نسل انتقال یافته به فراموشی سپرده شود.  هم اکنون در ایران تعداد پرده خوانها از شمار انگشتان تجاوز نمی کند،  و این امر نشان می دهد،  که پرداخت به این موضوع از چه اهمیتی برخوردار است.  منبع اینترنت.
تصویر  تاریخی پرده خوانی،  عکس شماره 8597.
آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا
    توجه 1:  اگر وبسایت ارگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.
   توجه 2:  مطالب وبسایت ارگ و وبلاگ گفتمان تاریخ،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شوند،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به اصل وبلاگ من مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
ارگ   http://arqir.com
 
این نوشته در تاریخ ایران ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.