داستان تاریخ طبری جلد دوم

داستان تاریخ طبری جلد دوم
 
توجه
بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری
فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری
نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 
 
 
سخن از پادشاه پارسي بابل پس از منوچهر
اشاره
گفته‌ايم كه صحت تاريخ را از مدت عمر شاهان ايران توان شناخت.
و چون منوچهر شاه پسر منشخور نر پسر منشخور اربغ درگذشت، فراسيات پسر فشنگ پسر رستم پسر ترك بر خنيارث و مملكت پارسيان تسلط يافت و چنانكه گفته‌اند به بابل آمد و بيشتر ايام در بابل و مهرگان‌قذق به سر مي‌برد، و در مملكت پارسيان تباهي بسيار كرد.
گويند: وقتي بر مملكت پارسيان تسلط يافت گفت: «در هلاكت مردم شتاب كنيم.» و ستم وي بسيار شد و آباديهاي خنارث رو به ويراني نهاد و نهرها و كاريزها كور شد و به سال پنجم پادشاهي وي مردم دچار قحط شدند، تا وقتي كه از مملكت پارسيان سوي قلمرو تركان رفت.
در اين سالها آب فرو رفت و درختان مثمر بي بار شد و مردم در بليه بودند، تا «زو» پسر طهماسب ظهور كرد. و نام «زو» به صورت ديگر نيز آمده و بعضي وي را زاب پسر طهماسفان گفته‌اند. بعضي ديگر زاغ گفته‌اند، و بعضي راسب، پسر طهماسب پسر كانجو، پسر زاب، پسر ارفس پسر هرانسف پسر وندنگ پسر ارنگ، پسر بود خوش پسر مسو پسر نوذر پسر منوچهر دانسته‌اند.
مادر زو پسر مادول دختر وامن پسر واذرگا پسر قود پسر سلم پسر افريذون
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 368
بود.
گويند طهماسب در ايام پادشاهي منوچهر هنگامي كه براي جنگ فراسياب در حدود تركان مقيم بود خيانتي كرده بود و شاه بر او خشم آورده بود و آهنگ قتل وي داشت، بزرگان مملكت درباره عفو وي با شاه سخن كردند و دادگري 453) منوچهر چنان بود كه وقتي كسي به گناهي سزاوار كيفر مي‌شد بزرگ و حقير و دور و نزديك را برابر مي‌گرفت، و تقاضاي آنها را نپذيرفت و گفت: «اين مايه سستي دين است ولي اگر اصرار داريد بايد ديگر در مملكت من نماند» و او را از قلمرو خويش براند كه سوي كشور تركان رفت و در قلمرو وامن اقامت گرفت.
و چنان بود كه دختر وامن در قصر به زندان بود زيرا منجمان گفته بودند كه وي پسري بيارد كه وامن را بكشد و طهماسب حيله كرد و دختر را كه از وي بار گرفته بود و آبستن «زو» بود از قصر برون آورد. پس از آن چون مدت كيفر طهماسب به سر رسيد، منوچهر بدو اجازه داد سوي خنارث، مملكت پارسيان، باز گردد و او، مادول دختر وامن را به حيله از كشور تركان به مملكت پارسيان آورد و همينكه مادول به كشور ايرانكرد رسيد زو را بياورد.
گويند: زو، در اثناي پيكارها كه با تركان داشت وامن پدر بزرگ خويش را بكشت و فراسياب را پس از جنگها كه با وي داشت از مملكت پارسيان به ديار تركان راند و تسلط فراسياب بر اقليم بابل و مردم پارسي از هنگام مرگ منوچهر تا وقتي كه بوسيله زو پسر طهماسب به تركستان رانده شد دوازده سال بود.
گويند: زو، د اثناي پيكارها كه با تركان داشت وامن پدر بزرگ خويش را بكشت و فراسياب را پس از جنگها كه با وي داشت از مملكت پارسيان به ديار تركان راند و تسلط فراسياب بر اقليم بابل و مردم پارسي از هنگام مرگ منوچهر تا وقتي كه بوسيله زو پسر طهماسب به تركستان رانده شد دوازده سال بود.
گويند: بيرون راندن فراسياب از مملكت پارسيان به روز ابان در ماه ابان بود و عجم اين روز را عيد گرفتند كه از شر و ستم فراسياب رسته بودند، و آنرا پس از نوروز و مهرگان عيد سوم كردند.
زو، پادشاهي پسنديده راي و رعيت نواز بود و بفرمود تا همه تباهي‌ها را كه فراسياب در كشور خنارث و قلمرو بابل كرده بود به اصلاح آرند و قلعه‌هاي ويران
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 369
را بسازند و نهرها و قناتها را حفر كنند و آبهاي رفته را بر آرند و همه چيزها را از آنچه بوده بود بهتر كرد و هفت سال خراج از مردم برداشت و به روزگار وي مملكت پارسيان آباد شد و آب فراوان بود و مردم در رفاه بودند.
وي در عراق نهري بكند و آنرا زاب نام داد و بگفت تا بر دو سوي آن شهري بسازند و همانست كه آنرا «شهر كهن» گويند، و آنرا ولايتي كرد و «زواجي» ناميد و سه بخش كرد: زاب بالا و زاب ميانه و زاب پايين و بفرمود تا تخم گل و درخت از كوهستان به آنجا آرند و بكارند.
وي نخستين كس بود كه پختني‌هاي گونه‌گون برايش فراهم آوردند و خورشهاي جوراجور داشت و سپاهيان را از غنائم و اموال كه از پيكار تركان به دست آمده بود بهره داد.
وقتي زو، به پادشاهي رسيد و تاج به سر نهاد گفت: «همه ويرانيهاي فراسياب جادوگر را آباد مي‌كنيم.» وي گرشاسب پسر اثرط پسر سهم پسر نريمان پسر طورك پسر شير اسب پسر اروشسب پسر طوج پسر افريدون شاه را در كار شاهي وزير و دستيار داشت و بعضي نسب شناسان پارسي گفته‌اند وي گرشاسب پسر اساس پسر طهموس پسر اشك پسر نرس پسر رحر پسر دورسر و پسر منوچهر شاه بود.
گويند: زو، و گرشاسب در پادشاهي انباز بودند، ولي مشهور چنانست كه شاهي از آن زو، پسر طهماسب بود و گرشاسب وزير و دستيار وي بود.
گرشاسب پيش پارسيان بزرگ بود اما پادشاهي نداشت، دوران پادشاهي او تا وقتي درگذشت، چنانكه گفته‌اند، سه سال بود.
 
پس از او كيقباد به پادشاهي رسيد
 
وي كيقباد پسر زاغ پسر بوحيا پسر مسو، پسر نوذر، پسر منوچهر بود و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 370
فرنك دختر بدسا را كه از سران و بزرگان ترك بود، به زني گرفت و كي افنه و كي كاوس و كي ارش و كيبه ارش و كيفاشين و كيسه را آورد كه پادشاه و پدر پادشاهان بودند.
گويند: كيقباد وقتي به پادشاهي رسيد و تاج به سر نهاد گفت: «ما ديار ترك را ويران كنيم و در اصلاح ديار خويش بكوشيم.» وي مقدار آب جويها و چشمه‌ها را براي آبخور زمين‌ها معين كرد و نام و حدود ولايتها و ناحيه‌ها را معلوم داشت و مردم را به زمينداري ترغيب كرد، و ده يك از حاصل زمين را براي مخارج سپاه بگرفت.
گويند: كيقباد در علاقه به آبادي و حفظ كشور از دشمن و گردن‌فرازي همانند فرعون بود. و نيز گويند كه پادشاهان كياني و اعقابشان از نسل وي بوده‌اند و ميان وي و تركان و اقوام ديگر جنگهاي بسيار بود و ما بين مملكت پارسيان و قلمرو تركان بنزديك رود بلخ اقامت داشت كه تركان را از دست اندازي به قلمرو پارسيان باز دارد و خدا بهتر داند.
 
سخن از كار بني اسرائيل‌
اشاره
 
اينك از بني اسرائيل و سالارشان از پس يوشع بن نون و حادثه‌ها كه به- روزگار زو، و كيقباد ميان آنها رخ داد سخن مي‌كنيم:
مطلعان اخبار گذشتگان و امور اقوام سلف خلاف ندارند كه پس از يوشع سالاري بني اسرائيل با كالب بن يوفنا و پس از وي با حزقيل بن بوذي بود كه او را ابن عجوز مي‌گفتند.
از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه حزقيل بن بوذي را ابن عجوز از آن رو گفتند كه مادرش به دوران پيري و نازايي از خدا فرزند خواست و خدا حزقيل را
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 371
به او داد بدين جهت ابن عجوز لقب يافت و اين آيه قرآن در باره قوم وي بود كه خدا عز و جل فرمايد:
«أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ [1] يعني:
مگر آنها را كه از بيم مرگ از ديار خويش برون شدند و هزاران بودند نشنيدي» از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه گروهي از بني اسرائيل به بليه و سختي روزگار دچار شده بودند و از بليه خويش شكايت كردند و گفتند: «كاش مي‌مرديم و راحت مي‌شديم.» و خدا عز و جل به حزقيل وحي كرد كه قوم تو از بليه بناليدند و آرزو كردند كه بميرند و آسوده شوند، با مردن آسوده نخواهند شد مگر پندارند كه من آنها را از پس مرگ زنده نتوانم كرد، اينك به فلان محل برو كه آنجا چهار هزار كس مرده‌اند.
(وهب گويد: همانها بودند كه خداوند آيه الم تر الي الذين خرجوا من ديارهم را در باره آنها نازل فرمود) برو و آنها را ندا كن و چنان بود كه پرندگان و درندگان، استخوان مردگان را پراكنده بود، و حزقيل آنها را ندا داد و گفت: «اي استخوانهاي پوسيده به فرمان خدا عز و جل فراهم شويد.» و استخوانهاي هر كس فراهم آمد. پس از آن ندا داد كه اي استخوانها به فرمان خداي گوشت بپوشيد و استخوانها گوشت پوشيد و پس از گوشت پوست پوشيد و جنبيد و حزقيل بار ديگر ندا داد كه اي جانها به فرمان خداي به جسدهاي خويش باز گرديد و به فرمان خدا همه برخاستند و يكباره اللّه اكبر گفتند.
ابن مسعود گويد: قصه قوم حزقيل چنان بود كه آنها در دهكده داوردان بودند كه پيش از شهر واسط بود و طاعون در آنجا رخ داد و غالب مردم آن بگريختند و در بيرون شهر فرود آمدند و بيشتر باقيماندگان هلاك شدند و بيرون‌شدگان سالم ماندند و تلفاتشان زياد نبود و چون طاعون برفت سالم بازگشتند و آنها كه در دهكده
______________________________
[1] بقره: 242
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 372
مانده بودند گفتند: «اينان از ما دور انديشتر بودند، اگر ما نيز چون آنها بيرون رفته بوديم تلفات نداده بوديم و اگر بار ديگر طاعون بيايد با آنها بيرون شويم.» و بار ديگر طاعون بيامد و آنها فراري شدند و سي و چند هزار كس بودند كه به همان مكان فرود آمدند كه دره‌اي وسيع بود و فرشته‌اي از پايين دره ندا داد و فرشته ديگر از بالاي دره ندا داد كه بميريد. و همگي بمردند و پيكرهاشان بپوسيد و حزقيل پيمبر بر آنها گذر كرد و چون پيكرهاي پوسيده را بديد بايستاد و در كارشان انديشه كرد و وحي آمد كه اي حزقيل مي‌خواهي به تو بنمايانم كه چگونه آنها را زنده مي‌كنم؟
گفت: آري، و از قدرت خداي در هلاكت آنها به شگفت آمده بود.
آنگاه وحي آمد كه ندا بده، و او ندا داد كه اي استخوانها به فرمان خداي فراهم شويد، و استخوانها به سوي همديگر به پرواز آمد و پيكرهاي استخواني شد، سپس خدا وحي كرد كه ندا بده اي استخوانها به فرمان خداي گوشت بپوشيد، و گوشت و خون و جامه‌ها كه به هنگام مرگ داشته بودند، بر آن نمودار شد پس از آن گفته شد ندا بده و او ندا داد: اي پيكرها به فرمان خدا برخيزيد و همه برخاستند.
از مجاهد روايت كرده‌اند كه وقتي مردگان برخاستند گفتند: «سبحانك ربنا و بحمدك لا اله الا انت.» و پيش قوم خويش بازگشتند و آثار مرگ بر چهره آنها نمودار بود و هر جامه كه مي‌پوشيدند چون كفن خاك آلود مي‌شد آنگاه در مدت مقدر بمردند.
سالم نصري گويد: روزي عمر نماز مي‌كرد و دو يهودي پشت سر وي بودند و يكيشان به ديگري گفت: «اين همانست؟» و چون عمر نماز بكرد گفت: «اين سخن كه گفتيد اين همانست چه بود؟» گفتند: «ما در كتاب موسي يافته‌ايم كه كسي بيايد كه وي را نيز معجز حزقيل دهند كه به اذن خدا مردگان زنده كرد.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 373
عمر گفت: «ما در كتاب خويش از حزقيل چيزي نمي‌يابيم، و كسي به جز عيسي پسر مريم مرده زنده نكرد.» گفتند: «مگر در كتاب خدا نيابي كه گويد: و پيمبران بودند كه قصه آنها نگفتيم.» عمر گفت: «چرا.» يهودان گفتند: «قصه زنده كردن مردگان چنان بود كه وبايي در بني اسرائيل رخ داد و جمعي از آنها برون شدند و چون يك ميل برفتند خدايشان بميرانيد و ديواري بدور آنها ساختند و چون استخوانهايشان بپوسيد خداوند حزقيل را برانگيخت كه بر آنها بايستاد و سخنها گفت كه خدا فرموده بود و خدا آنها را زنده كرد و آيه أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ درباره آنها نازل شد.» از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه وقتي از پس يوشع بن نون خدا عز و جل كالب بن يوفنا را بميرانيد، حزقيل بن بوذي كه لقب ابن عجوز داشت سالار بني اسرائيل شد و همو بود كه براي قومي كه خدا در كتاب خويش ياد كرده دعا كرد و فرمود: «أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ».
از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه فرار قوم حزقيل از طاعون يا بيماري ديگر بود كه مردم بكشت و آنها از بيم مرگ بگريختند، و هزارها بودند، و به سرزميني فرود آمدند، و خدا فرمان داد كه بميريد، و همگي بمردند. و مردم آنجا بدور آنها ديواري كشيدند تا از درندگان محفوظ مانند، زيرا بسيار بودند و دفنشان ميسر نبود و روزگارها سپري شد و استخوان پوسيده شدند، و حزقيل بن بوذي بر آنها بگذشت و از كارشان شگفتي كرد و بر آنها رحم آورد، و ندا آمد: آيا دوست داري كه خدايشان زنده كند؟ گفت: آري. و وحي آمد كه آنها را ندا كن كه اي استخوانهاي پوسيده هر كدام به صاحب خويش باز گرديد. و حزقيل ندا داد و استخوانها را بديد كه به جهش آمد و فراهم شد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 374
آنگاه وحي آمد كه بگو اي گوشت و عصب و پوست، به اذن خدا استخوانها را بپوشيد. گويد: و او نظر كرد و استخوانها عصب گرفت سپس گوشت گرفت و پوست و موي گرفت تا خلقت آن كامل شد اما جان نداشت.» آنگاه دعا كرد تا جان بگيرند و از خود برفت و چون به خود آمد قوم نشسته بودند و سبحان اللّه مي‌گفتند كه خدايشان زنده كرده بود.
و نگفته‌اند كه حزقيل چه مدت در بني اسرائيل ببود. 460) (461 و چون خداوند عز و جل حزقيل را بميرانيد، حادثه‌ها در بني اسرائيل بسيار شد و پيمان خدا را كه در تورات بود ترك كردند و بت‌پرست شدند و خداوند الياس پسر ياسين، پسر فنحاص پسر عيزار، پسر هارون پسر عمرتان را بر آنها مبعوث كرد.
محمد بن اسحاق گويد: وقتي خداوند حزقيل را به جوار خويش برد در بني- اسرائيل حوادث بزرگ رخ داد و پيمان خدا را از ياد ببردند و بت‌پرست شدند و خدا الياس را به پيمبري فرستاد و چنان بود كه پيمبران بني اسرائيل پس از موسي به احياي تورات كه فراموش شده بود مبعوث مي‌شدند و الياس به دوران يكي از پادشاهان بني اسرائيل بود كه احاب نام داشت و نام زنش ازبل بود و پادشاه تصديق الياس كرده بود و الياس كار وي را سامان داده بود و ديگر بني اسرائيل بتي به نام بعل داشتند كه آنرا به جاي خدا مي‌پرستيدند.
گويد: و از بعضي مطلعان شنيده‌ام كه بعل زني بود كه وي را به جاي خدا پرستش مي‌كردند.
و خدا حكايت الياس را با محمد صلي اللّه عليه و سلم چنين گويد:
«وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ. إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ. أَ تَدْعُونَ بَعْلًا وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ، اللَّهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ» [1].
______________________________
[1] صافات: 123 تا 126
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 375
يعني: «و الياس از پيغمبران بود، و چون به قوم خود گفت: چرا نمي‌ترسيد؟ آيا بعل را مي‌خوانيد و بهترين آفريدگارتان را مي‌گذاريد، خداي يكتا پروردگار شما و پروردگار پدران قديم شماست».
الياس آنها را به سوي خدا عز و جل دعوت همي كرد و به جز پادشاه كسي دعوت وي نپذيرفت. و در شام پادشاهان بودند و هر كدام بر ناحيه‌اي تسلط داشتند و آن پادشاه كه الياس با وي بود روزي بدو گفت: «بخدا دعوت ترا بيهوده مي‌بينم كه فلان و فلان (و جمعي از پادشاهان بني اسرائيل را كه به جاي خدا بت مي‌پرستيدند بر شمرد) نيز مانند ما مي‌خورند و مي‌نوشند و در نعمتند و شاهي مي‌كنند و رفتارشان كه به پندار تو باطل است در دنيايشان نقصي نياورده و ما بر آنها برتري نداريم.» گويند، و خدا بهتر داند، كه الياس انا لله گفت و موي بر سر و تن او راست شد و سخن شاه را رد كرد و از پيش وي برفت و آن شاه نيز مانند شاهان ديگر به پرستش بتان پرداخت و الياس گفت: «خدايا بني اسرائيل به كفر و بت‌پرستي اصرار دارند، نعمت خويش از آنها بگير.» ابن اسحاق گويد: و خدا بدو وحي كرد كه كار روزي آنها را به دست تو سپرديم كه در اين باب فرمان دهي.
الياس گفت: «خدايا باران از آنها بدار.» و سه سال باران نباريد و حشم و دواب و خزنده و درخت نابود شد و مردم به محنت افتادند. و الياس وقتي آن نفرين كرد از بني اسرائيل نهان شد كه بر جان خويش بيم داشت و هر جا بود روزي او مي‌رسيد، و چون در خانه يا اطاقي بوي نان بود مي‌گفتند: «الياس اينجا آمده.» و به جستجوي او مزاحم اهل خانه مي‌شدند.
و الياس نبي به خانه زني از بني اسرائيل پناه برد كه پسري بيمار داشت به نام اليسع بن اخطوب، و زن او را پناه داد و كار وي را نهان داشت و الياس دعا كرد تا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 376
پسر وي از بيماري شفا يافت و پيرو الياس شد و بدو ايمان آورد و همه جا همراه وي مي‌رفت.
و الياس پير شده بود و اليسع جواني نو سال بود. گويند: خدا به الياس وحي كرد كه باران از بني اسرائيل برگرفتي و به جز آنها بسياري خلق بي‌گناه را از چهار پا و پرنده و خزنده و درخت كه قصد هلاكشان نداشتم به گناه بني اسرائيل تباه كردي الياس گفت: «خدايا بگذار من براي آنها دعا كنم و از بلائي كه بدان دچارند گشايش آرم، شايد باز آيند و از بت‌پرستي چشم بپوشند.» و خدا پذيرفت. و الياس سوي بني اسرائيل رفت و گفت: «شما از محنت به جان آمده‌ايد و حشم و دواب و پرنده و خزنده و درخت به گناه شما نابود شده‌اند و كار شما باطل و فريب است و اگر خواهيد اين را بدانيد و واقف شويد كه خدا بر شما خشمگين است و دعوت من به حق است بتان خويش را كه به پندار شما از خداي يگانه بهتر است بياريد، اگر حاجت شما را بر آورد سخن شما درست باشد و اگر بر نياورد بدانيد كه كار شما باطل است و از آن دست برداريد و من از خدا مي‌خواهم كه بليه از شما بر دارد و در كارتان گشايش آرد.» قوم گفتند: «انصاف چنين است.» و بتان و بدعتان ناپسند خويش را بياوردند و بخواندند كه اجابت نبود و در گشايش كار اثر نداشت و بدانستند كه رفتارشان باطل و ضلالت است و گفتند: «اي الياس ما به هلاكت مي‌رويم، براي ما دعا كن.» و الياس خدا را بخواند كه بليه از آنها بر دارد و باران دهد. و ابري چون سپر از دريا برآمد كه آنرا بديدند و ابرهاي ديگر با آن فراهم شد و بار گرفت و خدا باران داد و زمين زنده شد و بليه برفت.
اما قوم از بت‌پرستي دست بر نداشتند و بدتر از پيش شدند.
و چون الياس كفر آنها را بديد از خدا خواست كه جانش را بگيرد تا از دست
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 377
قوم آسوده شود. و خدا وحي كرد كه فلان روز به فلان شهر رو و هر چه پيش تو آمد بر آن نشين و بيم مدار. و الياس برفت و اليسع نيز با وي بود. و چون به شهر موعود رسيدند اسبي آتشين بيامد و پيش الياس بايستاد كه بر آن جست و برفت و اليسع بانگ زد: الياس، الياس، من چكنم؟ و اين آخرين ارتباطشان بود، و خدا به الياس بال داد و جامه نور پوشاند و لذت خوردن و پوشيدن از او بگرفت و با فرشتگان به پرواز در آمد و انسان- فرشته زميني- آسماني بود.
بگفته وهب بن منبه پس از الياس، اليسع پيغمبر بني اسرائيل شد و چندان كه خدا خواست ببود و درگذشت و حادثه‌ها پديد آمد و گناهان بزرگ شد و صندوق عهد به دست بني اسرائيل بود كه نسلها آنرا از يك ديگر به ارث مي‌بردند و آرامش در آن بود و باقيمانده ميراث آل موسي و آل هرون، و هر وقت با دشمني رو به رو مي‌شدند، صندوق را پيش مي‌بردند و خدا دشمن را هزيمت مي‌فرمود.
و چنانكه از بعضي عالمان بني اسرائيل آورده‌اند آرامش، يك سر گربه مرده بود و چون در صندوق صداي گربه مي‌كرد از فيروزي اطمينان مي‌يافتند و پيروز مي‌شدند.
آنگاه پادشاهي به نام ايلاف داشتند و خدا كوهشان را كه در ايليا بود، مبارك كرده بود و دشمن بدانجا داخل نمي‌شد و در آنجا به چيزي حاجت نداشتند و چنانكه گفته‌اند خاك را بر صخره‌اي فراهم مي‌كردند و دانه در آن مي‌افشاندند و به اندازه قوت سال حاصل بر مي‌داشتند و از يك درخت به اندازه مصرف سال روغن مي‌گرفتند.
و چون بدعتهاشان بزرگ شد و پيمان خدا را رها كردند، دشمني بيامد و به رسم معهود صندوق را پيش بردند و حمله كردند و جنگ انداختند تا صندوق از دستشان برفت و چون خبر به ايلاف رسيد كه صندوق از دست بني اسرائيل برفت، گردنش خم شد و از غم صندوق بمرد و كارشان آشفته شد و اختلاف افتاد و دشمن بر آنها چيره شد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 378
و فرزند و زنشان را بگرفت و با آشفتگي و اختلاف ببودند و گاهي در گمراهي فرو مي‌رفتند كه خدا يكي را بر آنها تسلط مي‌داد تا سرنگونشان كند و گاهي به توبه مي‌گراييدند و خدا شر دشمن را از سرشان بر مي‌داشت تا وقتي كه خداوند طالوت را پادشاهشان كرد و صندوق عهد را به آنها باز گردانيد.
از وفات يوشع بن نون تا استقرار پادشاهي و بازگشت پيغمبري به شموئيل پسر بالي چهار صد و شصت سال بود كه گاهي كار قوم با قاضيان و سالاران بود و زماني با كسان ديگر بود كه بر آنها چيره شده بودند.
نخستين كسي كه بر آنها چيره شد مردي از نسل لوط بود كوشان نام كه خوار و زبونشان كرد. آنگاه برادر كوچك كالب پسر قنس، بني اسرائيل را از دست وي برهانيد و چنانكه گفته‌اند چهل سال سالاري قوم داشت.
آنگاه پادشاهي به نام عجلون بر آنها مسلط شد و سپس مردي از سبط بنيامين به نام اهود شل دست پسر جيرا نجاتشان داد و هشتاد سال سلار قوم بود.
آنگاه پادشاهي از كنعانيان بر آنها تسلط يافت كه يافين نام داشت و بيست سال ببود و پس از آن يك پيغمبر زن به نام دبورا نجاتشان داد و مردي باراق نام مدت چهل سال از طرف وي به تدبير امور بني اسرائيل پرداخت.
آنگاه گروهي از اعقاب لوط كه مقرشان در حدود حجاز بود بر آنها مسلط شدند و هفت سال ببودند. سپس مردي از اعقاب نفثالي پسر يعقوب به نام جدعون بن بواش نجاتشان داد و چهل سال تدبير امور بني اسرائيل با وي بود و از پس جدعون پسرش ابي ملك سه سال سالار قوم بود. پس از ابي ملك تولغ پسر دائي ابي ملك و به قولي پسر عمه وي بيست و سه سال تدبير امور كرد.
و پس از تولغ، مردي از بني اسرائيل به نام يائير بيست و دو سال سالار قوم شد.
آنگاه بني عمون كه گروهي از مردم فلسطين بودند مدت هيجده سال بر آنها
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 379
تسلط يافتند.
آنگاه يكي از بني اسرائيل به نام يفتح شش سال سالار قوم شد و پس از او بجشون كه وي نيز از بني اسرائيل بود مدت هفت سال سالاري كرد، پس از او آلون، ده سال، پس از او كيرون كه بعضي‌ها وي را عكرون خوانده‌اند هشت سال تدبير امور كردند.
پس از آن مردم و شاهان فلسطين مدت چهل سال بر آنها مسلط شدند، پس از آن شمشون كه از بني اسرائيل بود، مدت بيست سال سالار قوم شد. و پس از شمشون چنانكه گفته‌اند ده سال بي سالار بودند. پس از آن عالي كاهن به تدبير امور پرداخت و به دوران وي صندوق عهد به دست مردم غزه و عسقلان افتاد.
و چون چهل سال از روزگار عالي كاهن گذشت، خدا عز و جل شموئيل را به پيغمبري بر انگيخت و چنانكه گفته‌اند مدت ده سال تدبير امور با وي شد و چون به سبب عصيان خداي به دست دشمنان خوار و زبون شده بودند، از شموئيل خواستند كه پادشاهي برايشان نصب كند كه با وي در راه خدا پيكار كنند و شموئيل با آنها سخناني گفت كه خداوند در كتاب عزيز خويش آورده است.
 
سخن از شموئيل پسر بالي و طالوت و جالوت‌
 
اشاره
 
خبر شموئيل پسر بالي چنان بود كه چون دوران بليه بني اسرائيل دراز شد كه شاهان بيگانه زبونشان كردند و بر ديارشان تسلط يافتند و مردانشان را بكشتند و فرزندانشان را به اسيري بردند و صندوق عهد را كه آرامش و بقيه ميراث آل موسي و آل هارون در آن بود و به كمك آن بر دشمنان ظفر مي‌يافتند، ببردند، از خداي خواستند پيمبري برانگيزد كه كارشان را سامان دهد.
سدي گويد: بني اسرائيل با عمالقه كه پادشاهشان جالوت بود پيكار كردند
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 380
و عمالقه بر بني اسرائيل تسلط يافتند و جزيه بر آنها نهادند و تورات را بگرفتند و بني اسرائيل از خدا خواستند كه پيمبري برانگيزد تا با وي به پيكار روند و چنان بود كه سبط پيمبري نابود شده بود و جز يك زن آبستن نمانده بود كه او را بگرفتند و در خانه‌اي بداشتند مبادا دختري بيارد و با پسري عوض كند از آن رو كه دلبستگي بني اسرائيل را به مولود پسر خويش دانسته بود، و زن از خدا خواست كه پسري به او عطا كند و پسري آورد و نام او را شمعون كرد، يعني: خدا دعاي مرا شنيد. و پسر بزرگ شد و او را در بيت المقدس به فرا گرفتن تورات وا داشت و پيري از علماي قوم سرپرستي او را به عهده گرفت و پسر خويش خواند و چون پسر به بلوغ رسيد و وقت پيمبري او رسيد جبرئيل بيامد و پسر نزديك پير خفته بود كه كس را بروي امين نمي‌دانست و به صداي پير گفت: «اي شموئيل!» و پسر بيمناك برخاست و به پير گفت: «پدر مرا خواندي؟» و پير نخواست بگويد نه، كه پسر بترسد و گفت: «پسرم برو بخواب.» و پسر بخفت و جبرئيل بار ديگر او را بخواند و پسر پيش پير آمد كه مرا خواندي؟
گفت: «برو بخواب، و اگر بار ديگر ترا خواندم جوابم بده.» بار سوم جبرئيل عليه السلام بر او ظاهر شد و گفت: «پيش قوم خويش رو و رسالت خدايت را بگزار كه خدا ترا به پيمبري آنها برانگيخت.» و چون شمعون به سوي قوم رفت، تكذيبش كردند و گفتند: «در كار پيمبري عجله كردي و ترا اعتبار ننهيم، اگر راست مي‌گويي پادشاهي معين كن كه در راه خدا پيكار كند و نشان پيمبري تو باشد» شمعون گفت: «هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ أَلَّا تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلَّا نُقاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا [1]» يعني: تواند بود كه اگر كارزار بر شما مقرر شود، كارزار نكنيد؟ گفتند: ما كه
______________________________
[1] بقره 244
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 381
از ديار و فرزندان خويش دور شده‌ايم چگونه كارزار نمي‌كنيم».
و او خدا را بخواند و عصايي نازل شد كه طول آن به اندازه قامت مردي بود كه مي‌بايد پادشاه قوم شود و به بني اسرائيل گفت: «طول قامت وي همانند اين عصا است.» و كسان را با آن اندازه كردند و هيچكس چنان نبود مگر مرد سقايي كه با خر خود آب مي‌كشيد و خر خود را گم كرده بود و به جستجوي آن بود و چون او را بديدند با عصا اندازه كردند كه همانند آن بود و پيمبرشان گفت: «خدا طالوت را به پادشاهي شما برانگيخت» قوم گفتند: «هرگز چنين دروغ نگفته بودي ما از سبط پادشاهي هستيم و او نيست و مال ندارد كه به سبب مال پيرو او شويم.
پيغمبرشان گفت: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ» [1] يعني: خدا او را از شما برگزيد و وي را به دانش و تن بزرگي داد.
گفتند: «اگر راست مي‌گويي نشانه‌اي بر پادشاهي وي بيار.
گفت: «إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ، فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسي وَ آلُ هارُونَ» [2].
يعني: نشان پادشاهي وي اينست كه صندوق (معهود) سوي شما آيد كه آرامشي از پروردگارتان و باقيمانده‌اي از آنچه خاندان موسي و هارون وا گذاشته‌اند در آنست.
و آرامش طشتي از طلا بود كه دل پيمبران را در آن مي‌شستند، و خدا آنرا به موسي داده بود و الواح را در آنجا نهاد و الواح چنانكه شنيده‌ايم از در و ياقوت و زمرد بود و بقيه ميراث، عصاي موسي و خرده‌هاي الواح بود. و صندوق و آنچه در آن بود در خانه طالوت به دست آمد و به پيغمبري شمعون ايمان آوردند و پادشاهي به
______________________________
[1]- بقره 245
[2]- بقره 246
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 382
طالوت دادند.
از ابن عباس روايت كرده‌اند كه فرشتگان صندوق را ميان زمين و آسمان بردند و كسان آنرا ميديدند تا به نزد طالوت نهادند.
از ابن زيد روايت كرده‌اند كه فرشتگان هنگام روز صندوق را بياوردند و پيش قوم نهادند و نا بدلخواه معترف شدند و خشمگين برفتند.
سدي گويد: بني اسرائيل با طالوت برون شدند، و هشتاد هزار كس بودند و جالوت مردي تنومند و دلير بود و پيش سپاه مي‌رفت و يارانش به نزد وي نمي- شدند مگر وقتي كه حريف را هزيمت كرده باشد.
و چون برون شدند طالوت گفت:
«إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ، فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي.» [1] يعني: خدا شما را به جوئي امتحان مي‌كند، هر كه از آن بنوشد از من نيست و هر كه از آن نخورد از من است.
و آن نهر فلسطين بود و از بيم جالوت از آن بنوشيدند و چهار هزار كس از نهر گذشتند و هفتاد و شش هزار كس برگشتند، و هر كه از آن نوشيده بود تشنه بود و هر كه بيش از يك كف ننوشيده بود سيراب بود خدا عز و جل گويد:
«فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ، قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ، قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ [2]».
يعني: و همينكه او با كساني كه ايمان داشتند از جوي بگذشت، گفتند: امروز ما را طاقت طالوت و سپاهيان وي نيست، آنها كه يقين داشتند به پيشگاه پروردگار خويش مي‌روند گفتند: بسيار شده كه گروهي اندك بخواست خدا بر گروهي بسيار غلبه يافته و خدا پشتيبان صابران است.
______________________________
[1، 2] بقره: 249
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 383
و باز سه هزار و ششصد و هشتاد و چند كس باز گشتند و سيصد و نوزده كس به شمار جنگاوران بدر با وي بماندند.
از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه عيلي مربي شموئيل دو پسر جوان داشت كه در كار قربان بدعت آوردند، رسم بود كه قربان را براي تقسيم به دو قلاب مي‌آويختند و هر چه بر آن ميماند نصيب كاهن بود و دو پسر وي قلابها نهادند. و نيز وقتي زنان در قدس بنماز بودند متعرض آنها مي‌شدند و هنگامي كه شموئيل در خانه كاهن خفته بود صدائي شنيد كه مي‌گفت: «شموئيل!» و او پيش عيلي رفت و گفت: «حاضرم، مرا براي چه خواندي؟» گفت: «نه ترا نخواندم برو بخواب.» و باز صدايي شنيد كه مي‌گفت: «شموئيل!» باز پيش كاهن دويد و گفت: «حاضرم، مرا براي چه خواندي؟» گفت: من نخواندم برو بخواب و اگر چيزي شنيدي همانجا كه هستي بگو:
حاضرم فرمان بده تا عمل كنم.» و شموئيل برفت و بخفت و باز صدائي شنيد كه مي‌گفت: «شموئيل.» گفت: «حاضرم، فرمان بده تا عمل كنم.» صدا گفت: «پيش عيلي برو و بگو علاقه پدري مانع از آن شد كه پسرانت را از بدعت در قدس و قربان من و از عصيان من باز داري و من كاهني را از تو و فرزندانت ميگيرم و ترا با دو پسرت هلاك ميكنم».
و صبحگاهان عيلي بپرسيد و شموئيل حكايت را بگفت و عيلي سخت بيمناك شد و دشمني از اطراف بيامد و كاهن گفت تا دو پسرش مردم را ببرند و با دشمن پيكار كنند آنها نيز پذيرفتند و صندوق عهد را كه عصاي موسي و الواح در آن بود با خويش ببردند كه به كمك آن فيروز شوند، و چون براي پيكار آماده شدند عيلي منتظر خبر بود و مردي بيامد و به او كه بر كرسي نشسته بود خبر داد كه دو
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 384
پسرت كشته شدند و جماعت فراري شد.
عيلي گفت: «صندوق چه شد؟» مرد پاسخ داد: «دشمن آنرا ببرد.» گويد: و عيلي آهي كشيد و از كرسي به پشت افتاد و بمرد و آنها كه صندوق را گرفته بودند آنرا به خانه خدايان خويش بردند و زير بت معبود نهادند كه بت روي آن بود و صبحدم بت زير صندوق بود كه باز آنرا روي صندوق نهادند و دو پاي بت را به صندوق ميخ كردند و روز بعد دست و پاي بت قطع شده بود و خود بت زير صندوق افتاده بود و به همديگر گفتند: «مگر ندانيد كه كس با خداي بني اسرائيل بر نيايد آنرا از خانه خدايان خويش بيرون بريد.» آنگاه صندوق را بيرون بردند و در گوشه‌اي از دهكده نهادند و مردم ناحيه‌اي كه صندوق آنجا بود دردي در گردن خويش يافتند و گفتند: «اين چيست؟» و دختري از اسيران بني اسرائيل كه آنجا بود گفت: «مادام كه اين صندوق در دهكده باشد بدي بينيد.» گفتند: «دروغ مي‌گويي.» گفت: «نشان راستي گفتارم اينست كه دو گاو گوساله دار بياريد كه هرگز يوغ بر آن ننهاده باشند و صندوق بر آن نهيد و گوساله‌شان را بداريد و گاوان، صندوق را ببرد و چون از سرزمين شما به سرزمين بني اسرائيل در آيد يوغ را بشكند و به سوي گوسالگان باز گردد.» و چنين كردند و چون گاوان به سرزمين بني اسرائيل حاصل در آن ريخته بودند افتاد و مردم بني اسرائيل سوي آن دويدند و هر كه نزديك آن شد جان بداد مگر دو مرد كه اجازه يافتند صندوق را به خانه مادرشان ببرند كه بيوه بود و صندوق آنجا بود تا طالوت به پادشاهي رسيد.
كار بني اسرائيل با شموئيل سامان يافته بود اما گفتند: «پادشاهي براي ما معين
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 385
كن كه در راه خدا پيكار كند.» شموئيل گفت: «خداي پيكار از شما برداشت.» گفتند: «ما از مردم اطراف خويش بيمناكيم و بايد پادشاهي داشته باشيم كه بدو پناه بريم.» و خداوند به شموئيل وحي كرد كه طالوت را به پادشاهي بني اسرائيل معين كن و روغن مقدس به او بمال و چنان شد كه خران پدر طالوت گم شده بود و او را همراه غلامي به جستجوي آن فرستاد و پيش شموئيل آمدند و از خران پرسيدند و شموئيل به طالوت گفت: «خدا ترا پادشاه بني اسرائيل كرد.» طالوت گفت: «مرا؟» شموئيل گفت: «آري.» گفت: «مگر نداني كه سبط من زبونترين اسباط بني اسرائيل است.» گفت: «چرا.» گفت: «نشانه پادشاهي من چيست؟» گفت: «وقتي برگردي پدرت خران خويش را يافته باشد و چون به فلان جا رسي وحي به تو رسد.» آنگاه روغن مقدس بدو ماليد و به بني اسرائيل گفت:
«إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً، قالُوا أَنَّي يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ، قالَ: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ». [1] يعني: خدا طالوت را به پادشاهي شما نصب كرد. گفتند: از كجا وي را به ما
______________________________
[1]- بقره: 249
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 386
پادشاهي بود، كه ما به شاهي از او سزاوارتريم كه او را گشادكي مال نيست، گفت:
خدا او را از شما برگزيد و وي را به دانش و تن بزرگي افزود.
سدي گويد: وقتي بني اسرائيل با جالوت و سپاهش روبرو شدند گفتند: «خدايا صبري به ما عطا كن.» در آن روز پدر داود با سيزده پسر خود جزو عابران نهر بود، و داود از همه پسران كوچكتر بود و چنان شده بود كه روزي داود پيش پدر آمد و گفت: «با فلاخن خود هر چه را بزنم بيندازم.» پدر گفت: «اي پسر ترا مژده باد كه روزيت را در فلاخن نهاده‌اند.» و بار ديگر پيش پدر آمد و گفت: «به كوهستان رفتم و شيري بديدم و بر آن نشستم و گوشهايش را بگرفتم و مرا نينداخت».
پدر گفت: «پسر! تو را مژده باد كه خدايت اين بركت داده است.» و روز ديگر پيش پدر آمد و گفت: «پدر! ميان كوهها رفتم و تسبيح گفتم و كوهها با من تسبيح كردند.» پدر گفت: «پسر! ترا مژده باد كه خدايت اين بركت داده است.» و داود چوپان بود و پدر او را به فراهم آوردن خوراكي براي خود و برادران وا گذاشته بود و پيمبر بني اسرائيل شاخي بياورد كه روغن در آن بود با زره آهنين و به طالوت داد و گفت: «كسي كه جالوت را ميكشد اين شاخ را بر سر نهد و بجوشد تا روغن از آن بريزد اما بر چهره‌اش روان نشود و بر سر وي چون تاج باشد زره را بپوشد و اندازه وي باشد.» و طالوت بني اسرائيل را بخواست و با شاخ و زره امتحان كرد و هيچكس چنان نبود كه پيمبر گفته بود، و چون كس نماند به پدر داود گفت: «آيا پسري داري كه نيامده باشد؟» گفت: «آري پسرم داود مانده كه براي ما خوراكي بياورد.» و چون داود بيامد در راه از سه سنگ گذشت كه با وي سخن كرد كه اي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 387
داود ما را بگير كه جالوت را با ما بكشي.
گويد: و داود سنگها را بر گرفت و در توبره خويش نهاد.
طالوت گفته بود: هر كه جالوت را بكشد دخترم را به زني به او دهم و فرمان او را در ملك خويش روان كنم. و چون داود بيامد شاخ را بر سر وي نهادند و روغن روان شد و زره را بپوشيد و اندازه وي بود. وي مردي تنومند بود و هر كه زره را پوشيده بود براي وي گشاد بود و چون داود بپوشيد براي وي تنگ مي‌نمود.
آنگاه سوي جالوت رفت و جالوت از همه كسان تنومندتر و دليرتر بود و چون داود را بديد بيم در دل وي راه يافت و گفت: «اي جوان باز گرد كه حيفم آيد ترا بكشم».
داود گفت: «نه، من ترا مي‌كشم.» و سنگها را بر آورد و در فلاخن نهاد و هر سنگي را كه بر آوردي نامي بگفتي كه اين به نام پدرم ابراهيم، و اين ديگر به نام پدرم اسحاق، و اين سومي به نام پدرم اسرائيل، آنگاه فلاخن را بچرخانيد و هر سه سنگ يكي شد و آنرا رها كرد و ميان دو چشم جالوت خورد و سرش را سوراخ كرد و او را بكشت و به هر كس رسيد در سرش فرو شد و او را بكشت تا كس در مقابل آن نماند و شكست در سپاه جالوت افتاد و داود كه جالوت را بكشت دختر طالوت را به زني گرفت و مردم به داود متمايل شدند و او را دوست داشتند، و طالوت از اين ماجرا خشمگين شد و به داود حسد برد و قصد كشتن وي كرد و داود قصد وي را بدانست و مشك شرابي در بستر خود نهاد و طالوت به خوابگاه وي رفت و مشك را به شمشير بزد و بدريد و شراب از آن روان شد و يك قطره شراب به دهان وي افتاد و گفت: «خدا داود را بيامرزاد كه شرابخواره بود.» پس از آن داود به خانه طالوت رفت و او خفته بود و در بالاي سر و پايين پا و راست و چپ وي هر جا دو تير نهاد و برفت و چون طالوت بيدار شد و تيرها را بديد و بشناخت گفت: «خدا داود را بيامرزاد، من به او دست يافتم و بكشتمش اما
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 388
او به من دست يافت و از من دست بداشت.» پس از آن روزي طالوت سوار شد و طالوت را بديد كه با كسان مي‌رفت و طالوت بر اسب بود و با خود گفت: «امروز داود را مي‌كشم.» و چنان بود كه وقتي داود بترسيدي كس به او نرسيدي. و طالوت به دنبال وي دويد و داود بترسيد و بدويد و به غاري در آمد و خدا به عنكبوت وحي كرد و بر در آن خانه‌اي تنيد و چون طالوت به غار رسيد و تار عنكبوت را بديد گفت: «اگر به غار در آمده بود خانه عنكبوت را دريده بود.» و از آنجا برگشت.
و دانايان بني اسرائيل، طالوت را در مورد داود ملامت كردند، و هر كه مي‌خواست طالوت را از داود باز دارد او را مي‌كشت و خدا او را به كشتن دانايان قوم بر انگيخت، و در بني اسرائيل دانائي نماند كه او را نكشت تا زني را بياورد كه اسم اعظم مي‌دانست و به جلاد فرمان داد او را بكشد ولي جلاد او را نكشت و گفت:
«شايد به دانايي نياز افتد.» و او را رها كرد.
پس از آن نيت توبه در دل طالوت افتاد و پشيمان شد و بگريست تا مردم بر او رحم آوردند و هر شب سوي گورها مي‌شد و مي‌گريست و بانگ مي‌زد شما را بخدا هر كه داند كه مرا توبه هست بگويد، و چون اين سخن بسيار گفت يكي از ميان گورها ندا داد كه اي طالوت همين بس نبود كه ما را بكشتي و اينك مردگان ما را آزار مي‌دهي! و غم و گريه او فزون شد.
و جلاد بر طالوت رحمت آورد و با وي سخن كرد و گفت: «ترا چه مي‌شود؟
طالوت گفت: آيا در زمين دانايي هست كه با من بگويد آيا مرا توبه هست؟
جلاد گفت: «داني كه مثل تو چون است، چون پادشاهي است كه شبانگاه به دهكده‌اي در آمد و خروس بانگ زد و بانگ آنرا به فال بد گرفت و گفت هر چه خروس در دهكده هست بكشند، و چون خواست بخوابد گفت: وقتي خروس بانگ برداشت ما را بيدار كنيد، تا به راه افتيم. بدو گفتند: مگر خروسي به جا گذاشتي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 389
كه بانگ آن شنيده شود؟ تو نيز دانائي در زمين وانگذاشتي!» و غم و گريه طالوت شدت گرفت، و چون جلاد استواري او را در پشيماني بديد، گفت: «اگر ترا پيش دانايي برم او را خواهي كشت؟» طالوت گفت: «نه» و جلاد از او پيمان گرفت آنگاه گفت كه زن دانا نزد اوست.
و طالوت گفت: «مرا نزد وي ببر كه بپرسم آيا مرا توبه هست؟» و چنان بود كه اسم اعظم را اهل يك خاندان مي‌دانستند و چون مردانشان هلاك مي‌شدند زنان مي‌آموختند.
و جلاد به طالوت گفت: «اگر او ترا ببيند بترسد و از خود بي‌خود شود.» و چون نزديك در رسيدند جلاد طالوت را بگذاشت و پيش زن رفت و گفت: «مگر منت من از همه مردم بر تو سنگين‌تر نيست كه ترا از كشتن رهاندم و پناه دادم؟» زن گفت: «چرا.» گفت: «اكنون حاجتي با تو دارم، اينك طالوت آمده كه از تو بپرسد آيا او را توبه هست؟» و زن از ترس بي‌خود شد و جلاد بدو گفت: «طالوت قصد كشتن تو ندارد و مي‌خواهد بپرسد آيا وي را توبه هست؟» زن گفت: «بخدا ندانم كه وي را توبه هست ولي جاي قبر پيمبري را مي‌دانيد؟» گفت: «بله، قبر يوشع بن نون را مي‌دانم.» و زن با آنها بيامد و دعا كرد و يوشع از قبر در آمد كه خاك از سر او مي‌ريخت و چون آن سه تن را بديد گفت: «شما را چه مي‌شود، مگر رستاخيز شده؟» زن گفت: «نه ولي طالوت از تو مي‌پرسد آيا توبه دارد؟» يوشع گفت: «او را توبه نيست مگر آنكه از پادشاهي دست بدارد و با فرزندان
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 390
خود به پيكار رود تا پيش روي وي در راه خدا پيكار كنند و چون آنها كشته شوند وي حمله برد و كشته شود شايد اين توبه وي باشد.» آنگاه بمرد و در قبر بيفتاد.
و طالوت غمين‌تر از آنچه بود بازگشت و بيم داشت كه فرزندانش به دنبال او نروند و چندان بگريست كه مژه‌هايش بريخت و تنش نزار شد و پسرانش كه سيزده تن بودند نزد وي آمدند و حالش پرسيدند و او حكايت خويش را با آنها بگفت كه توبه وي چگونه تواند بود و از آنها خواست كه با وي به پيكار روند و مجهزشان كرد و با وي برون شدند و پيش روي وي حمله بردند تا كشته شدند و پس از آنها طالوت حمله كرد و كشته شد و داود به پادشاهي رسيد و معني گفتار خدا عز و جل كه وي را پادشاهي و حكمت داد همين است كه پيمبري شمعون و پادشاهي طالوت داشت.
و نام طالوت به سرياني شاول بود و وي پسر قيس پسر ابيال پسر ضرار پسر بحرت پسر افيح پسر ايش پسر بنيامين پسر يعقوب پسر اسحاق پسر ابراهيم بود.
ابن اسحاق گويد: پيمبري كه از گور برخاست و به طالوت گفت كه توبه وي چگونه باشد، اليسع پسر اخطوب بود.
به پندار اهل تورات مدت پادشاهي طالوت از آغاز تا وقتي كه با فرزندان خود در پيكار كشته شد چهل سال بود.
 
سخن از حكايت داود
 
: و او پسر ايشي پسر عوبد پسر باعز پسر سلمون پسر نحشون پسر عمي نادب پسر رام پسر حضرون پسر فارص پسر يهودا پسر يعقوب، پسر اسحاق پسر ابراهيم عليه السلام بود.
از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه داود كوتاه قد و سرخ‌موي و تنك موي و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 391
نيك سيرت و پاكدل بود.
از ابن زيد درباره آيه: أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ، روايت كرده‌اند كه خدا به پيمبر بني اسرائيل وحي كرد كه از جمله فرزندان فلاني مرديست كه خدا جالوت را به دست وي بكشد و نشان وي اين شاخ است كه بر سر نهد و آب از آن بريزد. و پيمبر پيش وي رفت و گفت خدا عز و جل به من وحي كرده كه جزو فرزندان تو مردي هست كه خدا جالوت را به دست وي بكشد و آن مرد دوازده مرد بياورد مانند تنه‌هاي درخت و يكيشان مهارت بسيار داشت و همه را با شاخ تجربه كرد و اثري نديد و آن تنومند ماهر را باز آورد و تجربه را تكرار كرد و خدا به پيمبر وحي كرد كه ما مردان را به صورت نگيريم بلكه صلاح دلها را مقياس كنيم پيمبر گفت:
«پروردگارا او گويد كه جز اينان فرزندي ندارد».
خدا عز و جل گفت: «سخن راست نگفت.» و پيمبر بدو گفت: «پروردگارم سخن ترا راست نداند و گويد پسري جز اينها داري.» گفت: «اي پيمبر خداي راست گفتي، پسري كوتاه قد دارم كه شرمم آيد كسان او را ببينند و او را در گله نهاده‌ام.» پيمبر گفت: «كجاست؟» گفت: «در فلان دره فلان كوه» و پيمبر برون شده و دره را بديد كه سيل در آن روان بود و حايل استراحتگاه داود شده بود و او گوسفندان را جفت جفت بر دوش از سيل گذر مي‌داد و آب به آنها نمي‌رسيد و چون داود را بديد گفت: «بي گفتگو اين همانست، او به چهار پا رحم آرد و بي شك با كسان رحيم‌تر است.» و شاخ را بر سر وي نهاد و آب بجوشيد.
از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه وقتي بني اسرائيل پادشاهي به طالوت دادند خدا عز و جل به پيمبر بني اسرائيل وحي كرد كه به طالوت بگو به جنگ مردم
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 392
مدين رود و همه زندگان آنجا را بكشد كه من او را بر آنها غلبه دهم و طالوت پادشاه سوي مدين شد و هر كه را آنجا بود بكشت به جز پادشاهشان كه اسير شد و مواشي آنها را براند و خدا به شموئيل وحي كرد كه كار طالوت را ببين كه در فرمان من خلل آورد پادشاه مدين را اسير گرفت و مواشي را بياورد به او بگو كه پادشاهي از خاندانش بگيرم و تا به رستاخيز باز نيارم كه من آن كس را گرامي دارم كه مطيع من باشد و هر كه كار مرا خوار دارد وي را خوار كنم.
و شموئيل پيش طالوت رفت و گفت: «چه كردي؟ چرا پادشاه مدين را اسير گرفتي و چرا مواشي را بياوردي؟» گفت: «مواشي را آوردم كه قربان كنم.» شموئيل گفت: «خدا عز و جل پادشاهي از خاندان تو برگرفت و تا به روز رستاخيز باز نيارد.» آنگاه خدا عز و جل به شموئيل وحي كرد كه پيش ايشي برو كه پسرانش را به تو نشان دهد و آنكه را فرمان دهم روغن مقدس بمال كه پادشاه بني اسرائيل شود و شموئيل سوي ايشي شد و گفت: «پسرانت را به من نشان بده.» و ايشي بزرگتر پسر خود را بخواند كه مردي تنومند و نكو بنظر مي‌آمد.
و چون شموئيل او را بديد و شگفتي كرد و گفت: «الحمد للّه، ان اللّه بصير بالعباد.» و خدا بدو وحي كرد كه چشم تو ظاهر مي‌بيند ولي من به مكنون دلها واقفم مطلوب اين نيست.
پيمبر گفت: «مطلوب اين نيست، ديگري را بيار.» و ايشي شش پسر بدو نشان داد كه درباره هر كدام گفت: «مطلوب اين نيست ديگري را بيار.» و عاقبت گفت: «آيا جز اينان پسري داري؟» گفت: «آري پسري سرخ‌روي دارم كه چوپان گوسفندان است».»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 393
پيمبر گفت: «بفرست بيايد.» و چون داود بيامد جواني سرخ‌روي بود و روغن مقدس بدو ماليد و به پدرش گفت: «اين را مكتوم دار كه اگر طالوت خبر شود او را بكشد.» و جالوت با قوم خويش سوي بني اسرائيل آمد و اردو زد و طالوت نيز با بني اسرائيل برفت و اردو زد و آماده پيكار شدند.
آنگاه جالوت كس پيش طالوت فرستاد كه چرا قوم من و قوم تو كشته شوند.
به جنگ من بيا يا هر كه را خواهي به جنگ من فرست. اگر ترا كشتم پادشاهي از آن من باشد و اگر تو مرا كشتي پادشاهي از آن تو باشد.
پس از آن طالوت كس فرستاد كه در اردوي وي بانگ زد كي به جنگ جالوت ميرود؟ و دنباله روايت و حكايت طالوت و جالوت و كشته شدن وي به دست داود و رفتار طالوت با داود چنانست كه گفته‌ايم.
ابو جعفر گويد: از اين روايت معلوم توان داشت كه خداوند عز و جل پيش از آنكه داود جالوت را بكشد و پيش از آنكه طالوت آهنگ كشتن او كند پادشاهي به او داده بود. ولي روايتهاي ديگر چنان بود كه داود پس از كشته شدن طالوت و پسرانش به پادشاهي رسيد.
از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه وقتي داود جالوت را بكشت و سپاه وي هزيمت شد مردم گفتند: داود قاتل جالوت است. و طالوت خلع شد و مردم به داود اقبال كردند و ديگر نامي از طالوت شنيده نشد.
گويد: چون بني اسرائيل بر داود گرد آمدند خداوند زبور را به وي فرستاد و صنعت آهن آموخت و آهن را براي وي نرم كرد و كوهها و پرندگان را بگفت كه وقتي تسبيح كند با وي هماهنگ شوند و چنانكه گفته‌اند خدا عز و جل هيچيك از مخلوق خويش را چنان صوت خوش نداده بود و وقتي زبور مي‌خواند وحش
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 394
مجذوب مي‌شد تا آنجا كه گردن آن را مي‌گرفت و همچنان به صوت داود گوش مي‌داد و شيطانها مزمار و بربط و سنج از آهنگ صوت وي ساختند.
داود سخت كوش بود، پيوسته عبادت مي‌كرد و بسيار مي‌گريست. و خداي وصف داود را با پيمبر خويش محمد صلي اللّه عليه و سلم بگفت كه:
«اصْبِرْ عَلي ما يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ. إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ» [1].
يعني: بر آنچه گويند صبوري كن و بنده ما داود را ياد كن كه وي بازگشت كننده بود ما كوهها را رام وي كرديم كه شبانگاه و هنگام بر آمدن آفتاب تسبيح مي‌كردند.
گويند داود عليه السلام به شب نماز مي‌كرد و نيمه ايام را روزه مي‌داشت و شب و روز چهار هزار كس نگهباني وي مي‌كردند.
گويند: روزي از پروردگار خويش خواست كه به منزلت همانند ابراهيم و اسحاق و يعقوب باشد كه مانند آنها به معرض امتحان در آيد و همه فضيلتهاي آنان را داشته باشد.
از سدي روايت كرده‌اند، داود ايام را به سه قسمت كرده بود: روزي ميان مردم داوري مي‌كرد و روزي براي عبادت خدا به خلوت مي‌نشست و روزي با زنان خويش به سر مي‌برد. و او را نود و نه زن بود و در كتابها فضيلت ابراهيم و اسحاق و يعقوب را مي‌خواند و يكبار گفت: «پروردگارا نياكان من همه نيكي‌ها را برده‌اند، مرا نيز از فضايل آنها عطا كن.» و خدا عز و جل بدو وحي كرد كه نياكان توبه معرض امتحان آمدند و بليه‌ها تحمل كردند كه تو نكرده‌اي. ابراهيم به كشتن فرزند خود مبتلا شد، اسحاق كور شد و يعقوب به غم دوري يوسف دچار شد، ولي توبه اينگونه بليات نيفتاده‌اي.
______________________________
[1]- ص: 17 و 18
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 395
داود گفت: «پروردگارا مرا نيز چون بليات آنها ده و از عطيات آنها بهره‌ور كن.» خدا عز و جل وحي كرد كه به معرض امتحان مي‌روي مراقب باش.
گويد: و روزي چند گذشت و شيطان به صورت كبوتر طلائي بيامد و پيش پاي داود افتاد و او به نماز ايستاده بود و دست برد كه آنرا بگيرد و كبوتر دور شد و داود به دنبال آن رفت و دورتر شد تا به سوراخي افتاد و برفت تا آنرا بگيرد و كبوتر از سوراخ به پرواز آمد و داود بنگريست كجا مي‌رود كه كس به دنبال آن فرستد.
گويد: و زني را ديد كه بر بام خويش شستشو مي‌كرد و بسيار زيبا بود و زن او را بديد و موي بيفشاند و خويشتن را بپوشاند و رفتار وي رغبت و شوق داود را بيفزود و جستجو كرد و گفتند: شوهر وي در فلان اردوگاه است. و كس به فرمانرواي اردو فرستاد كه اهر يارا سوي فلان دشمن فرست و بفرستاد كه پيروز شد و به داود نوشت. باز كس فرستاد كه او را سوي فلان دشمن فرست كه نيرومندتر بود و بفرستاد و باز فيروز شد.
گويد: فرمانده اردوگاه قضيه را به داود نوشت و پاسخ آمد كه او را سوي فلان دشمن فرست و فرستاد و اين بار شوهر زن كشته شد و داود زن را بگرفت و اندك مدتي با وي ببود كه خدا دو فرشته به صورت انسان فرستاد كه خواستند به نزد او شوند و روز عبادت داود بود و نگهبانان مانع شدند و از ديوار به نمازگاه وي در آمدند و داود به نماز بود كه آنها را پيش روي خود نشسته ديد و بترسيد، گفتند: «بيم مدار كه ما دو حريفيم كه يكيمان از ديگري ستم ديده و به حق ميان ما داوري كن.» گفت: «قصه خويش را بگوييد.» يكيشان گفت: «اين برادر من است كه نود و نه گوسفند دارد و من يكي دارم و مي‌خواهد گوسفند مرا بگيرد كه گوسفندان خويش را كامل كند.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 396
به ديگري گفت: «تو چه مي‌گويي؟» گفت: «من نود و نه گوسفند دارم و برادرم يكي دارد و مي‌خواهم آنرا از وي بگيرم كه صد گوسفند داشته باشم و او رضايت نميدهد.» داود گفت: «ترا نگذاريم چنين كني.» گفت: «نتواني مرا باز داري.» داود گفت: «اگر بدين كار دست زني به اينجا و اينجايت ميزنيم.» و بيني و پيشاني خويش را نشان داد.
گفت: «اي داود حق اين است كه به اينجا و اينجاي تو بزنند كه نود و نه زن داشتي و اهريا يك زن داشت و پيوسته او را به معرض خطر فرستادي تا كشته شد و زنش را بگرفتي».
و داود نظر كرد و كس را نديد و بدانست كه به معرض امتحان بوده و در بليه افتاده است و به سجده افتاد و زاري كرد و چهل روز سجده كرد و گريست و جز به- ضرورت سر بر نداشت و باز به سجده رفت و گريست كه از اشك وي علف روييد.
پس از چهل روز خدا بدو وحي كرد كه اي داود سر بردار كه ترا بخشيدم.
گفت: «پروردگارا چگونه دانم كه مرا بخشيده‌اي تو داور عادلي و در قضاوت ستم نكني، اهريا به روز رستاخيز پيش عرش تو آيد و سر خويش را به دست راست با چپ گرفته باشد و خون از رگهاي آن بريزد و گويد خدايا از اين بپرس چرا مرا كشت».
گويد: و خداوند وحي كرد كه اگر چنين شود اهريا را پيش خوانم و از او بخواهم كه از تو در گذرد و چون در گذرد وي را بهشت عوض دهم.
داود گفت: «پروردگارا اكنون دانستم كه مرا بخشيده‌اي.» گويد: و تا وقتي بمرد از شرم به آسمان ننگريست.
از عطاي خراساني روايت كرده‌اند كه داود گناه خويش را به كف دست نوشته
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 397
بود كه از ياد نبرد و چون آنرا مي‌ديد دستش مي‌لرزيد.
گويند: سبب بليه وي آن بود كه روزي با خويشتن گفت تواند روزي بگذارند و گناهي از او سر نزند و روزي كه آن ماجرا شد روزي بود كه پنداشت بي گناه بسر تواند برد.
ذكر گوينده اين سخن:
از حسن روايت كرده‌اند كه داود ايام را چهار قسمت كرده بود: روزي براي زنان بود، و روزي براي عبادت، و روزي براي داوري بني اسرائيل، و روزي خاص بني اسرائيل بود كه با آنها سخن مي‌كرد و سخنانشان را مي‌شنيد.
يكي از آن روزها كه خاص بني اسرائيل بود از اين باب سخن رفت كه آيا تواند بود كه انسان روزي را بي ارتكاب گناه به سر برد، و داود در دل گذرانيد كه چنين كند و چون روز عبادت وي رسيد در ببست و گفت كس پيش وي نشود و به تورات پرداخت و در آن اثنا كه قرائت قرآن مي‌كرد، كبوتري طلائي كه از همه رنگهاي نكو چيزي داشت پيش روي وي افتاد و برفت تا آنرا بگيرد و كبوتر پرواز كرد ولي چندان دور نرفت كه او را نوميد كند و داود به دنبال كبوتر رفت تا زني را بديد كه شستشو مي‌كرد و از خلقت و زيبايي وي به شگفت آمد. و چون زن، سايه داود را بر زمين بديد، مو بيفشاند و تن بپوشاند، و اين رفتار فريفتگي داود را بيشتر كرد، و شوهر زن را با سپاهي فرستاده بود و بدو نوشت كه به فلان مكان رود و جايي بود كه زنده باز نميتوانست گشت.
گويد: و شوهر زن برفت و كشته شد و داود از او خواستگاري كرد و به زني گرفت.
قتاده گويد: شنيده‌ايم كه آن زن مادر سليمان بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 398
گويد: هنگامي كه داود در محراب بود دو فرشته از ديوار نزد وي آمدند و چنان بود كه متخاصمان از در محراب پيش او مي‌شدند، و همينكه از ديوار بيامدند داود بيمناك شد و گفتند: «لا تَخَفْ، خَصْمانِ بَغي بَعْضُنا عَلي بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلي سَواءِ الصِّراطِ. إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ. قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلي نِعاجِهِ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلي بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا- الصَّالِحاتِ وَ قَلِيلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ [1]» يعني:
بيم مكن، دو صاحب دعواييم كه يكيمان بديگري ستم كرده، ميان ما به حق حكم كن و جور مكن و ما را به ميانه راه رهبري كن. اين برادر من است و نود و نه ميش دارد و من يك ميش دارم، گويد آنرا به من ده و در مكالمه مرا مغلوب كرده است.
گفت: «حقا با خواستن ميش تو كه ضميمه ميشهاي خويش كند، با تو ستم كرده است و بسياري شريكان به همديگر ستم مي‌كنند مگر كساني كه ايمان دارند و كارهاي شايسته كنند و آنها كمند.» و داود بدانست كه امتحانش كرده‌ايم و از پروردگارش آمرزش خواست و به ركوع افتاد و توبه كرد.
از مجاهد روايت كرده‌اند كه وقتي داود مرتكب گناه شد چهل روز خدا را سجده كرد تا آنجا كه از اشك چشم وي چندان سبزه روييد كه سر وي را بپوشانيد، آنگاه بناليد كه پروردگارا پيشاني ورم كرد و چشم بخشكيد و گناه داود همچنانكه بود هست و ندا آمد: آيا گرسنه‌اي كه غذايت دهند يا بيماري كه شفايت دهند، يا مظلومي كه ياريت كنند؟
گويد: و داود از سوز دل بناليد و خداوند عز و جل او را بيامرزيد.
و داود گناه خود را بر كف دست نوشته بود كه آنرا پيوسته مي‌خواند و وقتي ظرف آب مي‌گرفت كه بنوشد قسمتي از آنرا مي‌نوشيد و گناه خود را به ياد مي‌آورد
______________________________
[1]- ص: 24
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 399
و چنان مي‌ناليد كه بيم بود بندهاي وي از هم جدا شود و تا وقتي همه آب را مي‌نوشيد ظرف از اشك وي پر شده بود، گويند اشك داود برابر اشك همه خلايق بود و اشك آدم برابر اشك داود و اشك همه خلايق بود گويد: روز رستاخيز داود بيايد و گناه وي بر كف دستش نوشته باشد گويد:
پروردگارا گناه من! گناه من! مرا پيش ببر. و او را پيش آرند و آرام نگيرد و گويد: پروردگارا مرا وا پس بر. و چون وا پس رود آرام نگيرد.
انس بن مالك گويد: از پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم شنيدم كه فرمود: «وقتي داود پيغمبر به زني نگريست و او را بخواست، گروهي از بني اسرائيل را به پيكاري فرستاد و به فرمانده گروه گفت وقتي دشمن نزديك شد فلاني را پيش روي صندوق بدار. در آن روزگار بني اسرائيل از صندوق فيروزي مي‌جستند و هر كه پيش روي صندوق بود نبايد باز گردد تا كشته شود يا سپاه بشكند و شوهر آن زن كشته شد و دو فرشته بر داود نازل شدند و قصه او را بگفتند و او بدانست و به سجده رفت و چهل شب به سجده بود تا از اشك وي سبزه روييد و زمين پيشاني وي را بخورد و در سجده خويش مي‌گفت: پروردگارا داود گناهي كرده از وسعت مشرق و مغرب بزرگتر، پروردگارا اگر بر ضعف داود رحم نياري و گناهش نبخشي گناه او قصه آيندگان شود. و پس از چهل شب جبرئيل بيامد و گفت: اي داود خداوند عز و جل گناه ترا بخشيد.
«داود گفت: دانم كه خداي تواند گناه مرا ببخشد اما اگر به روز رستاخيز فلاني بيايد و گويد پروردگارا داود خون مرا ريخته. چه شود؟
«جبرئيل گفت: از پروردگار تو نپرسيدم و اگر خواهي بپرسم.
«داود گفت: بپرس.
«گويد: جبرئيل بالا رفت و داود به سجده افتاد و چندان كه خدا خواست در سجده بود. آنگاه جبرئيل بيامد و گفت: اي داود از خدا پرسيدم و گفت به داود
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 400
بگو خدا روز رستاخيز شما دو تن را فراهم آرد و گويد: خوني را كه پيش داود داري به من ببخش، گويد: خدايا خون من از آن تست. خدا گويد: بعوض آن در بهشت هر چه خواهي داري.» به پندار اهل كتاب، داود از پس طالوت پادشاهي داشت تا قصه زن او ريا رخ داد و داود به گناه افتاد و به توبه مشغول شد و بني اسرائيل او را خوار داشتند وابشا پسر وي بر ضد پدر برخاست و منافقان بني اسرائيل بر او فراهم شدند و چون خدا عز و جل توبه داود را پذيرفت جمعي از كسان به طرفداري او برخاستند و با پسر خود پيكار كرد تا او را بشكست و يكي از سرداران خويش را به تعاقب او فرستاد و گفت خونش نريزد و اسيرش كند و سردار، او را كه فراري بود دنبال كرد و به درختي پناه برد و موي بلند وي به شاخه‌هاي درخت پيچيد و او را بداشت و سردار به او رسيد و به خلاف فرمان داود خونش بريخت و داود سخت غمين شد و به سردار تعرض كرد.
و هم به روزگار داود طاعوني سخت در بني اسرائيل افتاد و آنها به محل بيت- المقدس رفتند و دعا كردند كه خدا بليه طاعون را ببرد و دعايشان مستجاب شد و آنجا را مسجد كردند و اين به سال يازدهم پادشاهي داود بود و پيش از آنكه بنيان آن به سر رسد داود در گذشت و به سليمان وصيت كرد كه آنرا به سر برد و قاتل برادر را بكشد و چون سليمان پدر را به خاك سپرد فرمان وي را كار بست و سردار را بكشت و بناي مسجد را به پايان برد.
درباره بناي مسجد روايتي از وهب بن منبه هست كه گويد داود خواست شمار مردم بني اسرائيل را بداند و كسان فرستاد و بگفت تا شمار قوم را به وي خبر دهند و خدا با وي عتاب كرد و گفت: «داني كه من با ابراهيم وعده كرده‌ام كه نسل وي را بركت دهم و آنها را چون ستارگان آسمان كنم كه بشمار نيايند و تو خواستي شمار چيزي را بداني كه من گفته‌ام شمار ندارد، پس يكي از سه چيز را اختيار كنيد: يا سه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 401
سال شما را به گرسنگي مبتلا كنم، يا سه ماه دشمن را بر شما مسلط كنم، يا سه روز مرگ بر شما چيره شود.» داود با بني اسرائيل مشورت كرد و گفتند: «بر گرسنگي سه سال صبر نداريم و تسلط سه ماهه دشمن كسي را به جاي نخواهد گذاشت و اگر ناچار باشيم مرگ را برگزينيم كه به دست خداست نه به دست غير.» وهب گويد: و در يك ساعت از روز هزاران كس از بني اسرائيل بمردند كه شمارشان معلوم نيست و چون داود اين بديد كثرت مردگان را تحمل نتوانست كرد و به خدا ناليد و دعا كرد و گفت: «خدايا من خطايي كرده‌ام و غرامت آن بني اسرائيل دهند، من گفتم كه بني اسرائيل را شمار كنند و گناه آن به گردن من است، از بني اسرائيل در گذر.» و خدا دعاي او را مستجاب كرد و مرگ از بني اسرائيل برداشت. و داود فرشتگان را ديد كه شمشيرها در غلاف كردند و بر نردبان طلائي از صخره بر آسمان بالا رفتند و داود گفت: «بايد اينجا مسجدي ساخت.» و خواست بناي مسجد آغاز كند و خدا وحي كرد كه اين خانه‌اي مقدس است و چون دست تو به خون آلوده است، بنيانگزار آن نباشي ولي پسر تو سليمان كه پس از تو پادشاهي بدو دهم و از خونريزي بر كنار دارم اين خانه بسازد. و چون سليمان به پادشاهي رسيد خانه را بساخت و حرمت نهاد.
عمر داود چنانكه در حديث پيمبر صلي اللّه عليه و سلم هست يكصد سال بود، ولي بعضي اهل كتاب گفته‌اند عمر وي هفتاد و هفت سال بود و چهل سال پادشاهي كرد.
 
سخن از سليمان بن داود عليه السلام‌
 
اشاره
 
سليمان پسر داود پس از پدر پادشاه بني اسرائيل شد و خدا جن و آتش و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 402
پرنده و باد را مسخر وي كرد و پيمبري نيز بدو داد. سليمان از خدا خواست ملكي بدو دهد كه پس از وي كس نداشته باشد و خدا دعاي وي را مستجاب كرد و ملكي چنان بدو داد.
از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه وقتي سليمان از خانه به بارگاه مي‌شد پرندگان بالاي سر وي بودند و انس و جن مراقب بودند تا بر تخت نشيند.
گويند: سليمان سفيد پوست و تنومند و نكو منظر و پر موي بود و جامه سفيد مي‌پوشيد. وقتي سليمان به صف مردان در آمد داود در امور خويش با وي مشورت مي‌كرد و حكايت وي و پدرش و داوري درباره گوسفنداني كه در كشت چريده بود چنان بود كه خداي تعالي در كتاب عزيز خويش آورد و فرمود:
«وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ، فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً» [1] يعني: و داود و سليمان را (ياد كن) آن دم كه در كار زراعتي كه گوسفندان قوم شبانه در آن چريده بود، داوري مي‌كردند و ما گواه داوري كردنشان بوديم، و حكم حق را به سليمان فهمانديم و هر دو را فرزانگي و دانش داده بوديم.
از ابن مسعود روايت كرده‌اند كه درباره اين آيه گفت: «موستاني بود كه خوشه كرده بود و از چراي گوسفندان تباه شد و داود گفت كه گوسفندان از آن صاحب موستان باشد.» سليمان گفت: «اي پيمبر خدا جز اين بايد.» داود گفت: «چه باشد؟» گفت: «موستان را به صاحب گوسفندان دهي تا به اصلاح آن بپردازد و چنان شود كه بود و گوسفندان را به صاحب موستان دهي كه از آن بهره گيرد و چون موستان
______________________________
[1] انبياء 79، 78
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 403
چنان شود كه بود، آنرا به صاحبش دهي 486) (487 و گوسفندان را نيز به صاحبش دهي.» و معني گفتار خداي كه به سليمان فهمانديم چنين است.» سليمان مردي پيكار جوي بود و پيوسته به پيكار بود و هر كجاي زمين كه پادشاهي بود سوي او مي‌رفت و مغلوبش مي‌كرد.
گويند وقتي به پيكار مي‌خواست رفت مي‌گفت تا چوبي بيارند و خيمه بر آن زنند و همه مردم و چهار پا و ابزار جنگ بر آن بار كنند و باد را مي‌گفت زير چوب رود و آنرا بر دارد و صبحگاه يك ماه راه ببرد و شامگاه يك ماه راه بيارد و خدا عز و جل در اين باب فرمايد: «فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ» [1] يعني: پس باد را رام وي كرديم كه هر جا قصد داشت به فرمان وي به نرمي همي رفت.
و هم او تبارك و تعالي فرمايد: «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ [2]» يعني: «و باد را براي سليمان رام كرديم كه بامداد رفتنش يك ماه و شبانگاه رفتنش يك ماه راه بود» گويند نزديك دجله خانه‌اي هست كه در آنجا بعضي ياران سليمان از جن يا انس خطي نوشته‌اند بدين مضمون كه ما اينجا آمديم و آنرا نساختيم بلكه ساخته بود، صبحگاه از اصطخر آمديم و نيمروز اينجا بوديم و ان شاء اللّه برويم و شب در شام باشيم.
از محمد بن كعب قرظي روايت كرده‌اند كه اردوگاه سليمان يكصد فرسخ بود بيست و پنج فرسخ انس بود و بيست و پنج فرسخ جن و بيست و پنج فرسخ وحوش و بيست و پنج فرسخ پرندگان و هزار خانه از آبگينه داشت بر چوب كه سيصد زن معقود و هفتصد زن مملوك در آن بود و باد آنرا مي‌برد و هنگامي كه ميان زمين و آسمان مي‌رفت خداوند وحي كرد كه اين را به پادشاهي تو افزودم كه هر يك
______________________________
[1]- ص: 35
[2]- سبا: 12
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 404
از خلايق سخني كند باد براي تو خبر آرد.
از ابن عباس روايت كرده‌اند كه در مجلس سليمان پسر داود ششصد كرسي بود كه اشراف انس مجاور سليمان مي‌نشستند و اشراف جن پهلويشان جاي مي‌گرفتند آنگاه به پرندگان مي‌گفت تا بر آنها سايه افكنند، آنگاه به باد مي‌گفت تا آنها را بردارد و به يك روز يك ماه راه ببرد.
 
سخن از غزوات سليمان و غزوه‌اي كه در اثناي آن به بلقيس نامه نوشت‌
 
اشاره
 
نام بلقيس چنانكه نسب شناسان گفته‌اند يلمقه دختر اليشرح بود و بعضي گفته‌اند دختر ايلي شرح بود، و به قولي دختر ذي شرح ذي جدن پسر ايلي شرح پسر حارث پسر قيس پسر صيفي، پسر سبا، پسر يشجب پسر يعرب پسر قحطان بود و بي جنگ و پيكار به نزد سليمان رفت.
سبب نامه نوشتن سليمان به بلقيس چنان بود كه روزي در راه هدهد را خواست كه نيازمند آب بود و آب يافتن نتوانست و حاضران گفتند اين كار هدهد داند و هدهد نبود.
گويند: سليمان هدهد را خواست از آن رو كه در نبوت خلل شده بود.
قصه سليمان و بلقيس چنانست كه در روايت ابن عباس آمده كه وقتي سليمان بن داود به سفر بود يا قصد سفر داشت بر تخت مي‌نشست و به راست و چپ وي كرسي مي‌نهادند و به انس اجازه نشستن مي‌داد و پس از انس به جن اجازه مي‌داد تا بنشينند، آنگاه به شيطانها اجازه نشستن مي‌داد، آنگاه به پرندگان مي‌گفت تا بر آنها سايه كنند و به باد مي‌گفت كه آنها را بر دارد و او همچنان بر تخت بود و كسان بر كرسي‌ها بودند و صبحگاه يك ماه را مي‌رفت و شبانگاه يك ماه را بر مي‌گشت و بادي ملايم بود نه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 405
طوفان و نه نسيم و ميانه بود و چنان بود كه سليمان از هر دسته پرندگان يكي را بر- گزيده بود كه سر همه بود و هر وقت مي‌خواست چيزي از پرندگان بپرسد از سر آن ميپرسيد و يك روز كه سليمان در راه بود به بياباني فرود آمد و از عمق آب پرسيد و انسيان گفتند: «ندانيم.» و سليمان خشمگين شد و گفت: «تا ندانم عمق آب چه باشد از اينجا نروم و شيطانها گفتند: «اي پيمبر خدا خشمگين نشو اگر چيزي در اين باب توان دانست هدهد داند.» سليمان گفت: «هدهد را بياريد» و او را نيافتند و سليمان خشمگين شد و گفت:
«ما لِيَ لا أَرَي الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ. لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ» [1] يعني: چرا شانه بسر را نمي‌بينم، مگر او غايب است. وي را عذاب مي‌كنم عذابي سخت يا سرش را مي‌برم يا دليل روشن پيش من آورد.
و عقوبت پرندگان چنان بود كه بال آن را مي‌كند و در آفتاب مي‌افكند كه پرواز كردن نمي‌توانست و خزنده مي‌شد يا او را مي‌كشت و اين عقوبت پرنده بود.
گويد: هدهد بر قصر بلقيس گذشت و پشت قصر بستاني ديد و به سبزه مايل شد و آنجا فرود آمد و هدهد بلقيس را در بستان ديد و گفت: «اينجا چه مي‌كني چرا پيش سليمان نيائي؟» هدهد بلقيس گفت: «سليمان كيست؟» هدهد گفت: «خدا پيمبري فرستاده كه سليمان نام دارد و باد و جن و انس و پرنده را مسخر او كرده است.» هدهد بلقيس گفت: «چه مي‌گويي؟» هدهد گفت: «همين است كه مي‌گويم.»
______________________________
[1] نمل 21
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 406
هدهد بلقيس گفت: «اين شگفتي آور است و شگفت‌تر اينكه پادشاه اين قوم زنيست كه همه چيز دارد و تختي بزرگ دارد و به جاي ستايش خدا سجده آفتاب مي‌كند.» گويد: هدهد، سليمان را به ياد آورد و از بستان پرواز كرد و چون به اردو رسيد پرندگان پيش وي آمدند و گفتند: «سليمان ترا تهديد كرد.» و سخنان سليمان را با وي بگفتند.
هدهد گفت: «پيمبر خدا قيدي نكرد؟» گفتند: «چرا گفت مگر آنكه عذري آشكار بيارد.» گويد: و چون هدهد پيش سليمان آمد بدو گفت: «چرا غايب بودي؟» گفت: «أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ. إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ. وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ. أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْ‌ءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ. قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ. اذْهَبْ بِكِتابِي هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ» [1] يعني: چيزي ديده‌ام كه نديده‌اي و براي تو از سبا خبر درست آورده‌ام زني ديدم كه سلطنت آنها مي‌كند و همه چيز دارد و او را تختي بزرگ هست. وي را ديدم كه با قومش سواي خدا آفتاب را سجده مي‌كردند و شيطان اعمالشان را بر ايشان آراسته و از راه منحرفشان كرده و هدايت نيافته‌اند. تا خدايي را كه در آسمانها و زمين نهان را آشكار مي‌كند و آنچه را عيان كنند مي‌داند سجده كنند. خداي يكتا كه خدايي جز او نيست و پروردگار عرش بزرگ است. گفت: خواهيم ديد آيا راست مي‌گويي يا از دروغگوياني. اين نامه را ببر و نزد ايشان بيفكن سپس دور
______________________________
[1]- نمل- 22 تا 28
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 407
شو ببين چه مي‌گويند.
و چون هدهد عذر خويش بنمود و حكايت بلقيس و قوم وي را كه از هدهد ديگر شنيده بود بگفت. سليمان گفت: «عذري نكو آوردي خواهيم ديد كه راستگويي يا دروغگويي اين نامه مرا ببر و پيش آنها بينداز.» و هدهد برفت و هنگامي كه بلقيس در قصر خويش بود نامه را بينداخت كه در دامن وي افتاد و بترسيد و نامه را برگرفت و به جامه خويش بپوشانيد و بگفت تا تخت وي را برون آرند و برون شد و بر تخت نشست و به قوم خويش ندا داد و گفت:
«يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ. إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ. قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتَّي تَشْهَدُونِ. قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ. وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي ما ذا تَأْمُرِينَ. قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ. وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ. فَلَمَّا جاءَ سُلَيْمانَ قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ. ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ» [1] يعني: گفت اي بزرگان نامه‌اي گرامي به من افكنده‌اند از جانب سليمان است و به نام خداي رحمان رحيم است كه بر من تفوق مجوييد و مطيعانه پيش من آييد گفت: اي بزرگان مرا در كارم نظر دهيد كه من بي حضور شما فيصل ده كاري نبوده‌ام.
گفتند: ما نيرومنديم و جنگاوراني سخت كوش و كار به اراده تست. ببين فرمان تو چيست؟ گفت: پادشاهان وقتي به دهكده‌اي در آيند تباهش كنند و عزيزانش را ذليل كنند كارشان چنين است. من هديه‌اي سوي آنها مي‌فرستم ببينم فرستادگان چه خبر مي‌آورند و چون نزد سليمان شد گفت مرا به مال مدد مي‌دهيد؟ آنچه خدا به من داده
______________________________
[1]- سوره نمل- 29 تا 37
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 408
بهتر از آنست كه به شما داده است شماييد كه به هديه خويش خوشدل مي‌شويد. نزد ايشان باز گرد. سپاهياني به سوي شما آريم كه تحمل آن نياريد و از آنجا به ذلت بيرونشان مي‌كنيم كه حقير شوند.
گويد: و بلقيس مهره‌اي دست نخورده پيش سليمان فرستاد كه اين را سوراخ كن و سليمان از انسيان پرسيد كه علم آن ندانستند. آنگاه از شيطانها پرسيد گفتند:
«موريانه را بخوان» و چون موريانه بيامد موئي به دهان گرفت و در مهره رفت و پس از لحظه‌اي آنرا سوراخ كرد. و چون فرستادگان بلقيس باز گشتند وي ترسان شد و صبحگاهان به راه افتاد و قومش نيز با وي بودند.
ابن عباس گويد: بلقيس هزار سالار همراه داشت كه هر سالار ده هزار كس داشت و بقولي هر سالار ده هزار هزار كس همراه داشت.
از عبد اللّه بن شداد روايت كرده‌اند كه وقتي بلقيس پيش سليمان رفت سيصد و دوازده سالار همراه داشت و هر سالار ده هزار كس همراه داشت.
از ابن عباس روايت كرده‌اند كه سليمان مردي پر مهابت بود و هرگز سخن آغاز نمي‌كرد تا از او چيزي بپرسند و روزي برون آمد و بر تخت نشست و در آن نزديكي غباري ديد و گفت «اين چه باشد؟» گفتند «اي پيمبر خدا بلقيس آمده است.» سليمان گفت «در اينجا فرود آمده است؟» مجاهد گويد: ابن عباس مكان را براي من وصف كرد كه آنرا مشخص كردم و يك فرسخ ميان كوفه و حيره بود.
گويد: سليمان رو به سپاهيان خويش كرد و گفت: «أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ. قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ» [1]
______________________________
[1]- نمل 38
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 409
يعني: اي بزرگان كدامتان بيش از آنكه مطيعانه پيش من آيند تخت وي را برايم مي‌آوريد. ديوي از جنيان گفت: از آن پيش كه از مجلس خويش برخيزي تخت را سوي تو مي‌آرم كه بر اين كار توانا و امينم.
سليمان گفت: «كي آنرا زودتر آرد؟» قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ. [1] يعني آنكه دانشي از كتاب (نهان) نزد وي بود گفت من آنرا پيش از آنكه چشم به هم زني پيش تو مي‌آرم.
سليمان بدو نگريست و چون سخنش به سر رسيد سليمان به تخت خويش نظر كرد و تخت بلقيس را بديد كه از زير كرسي وي نمودار شده بود و چون آنرا بديد گفت: «اين از كرم پروردگار من است كه مي‌خواهد مرا امتحان كند كه آيا سپاس وي مي‌گزارم» گويد: و تخت بلقيس را براي وي نهادند و چون بيامد و با سليمان بنشست بدو گفت: «آيا تخت تو چنين است؟» و چون تخت را بديد گفت «گويي همانست».
سپس گفت: «من آنرا در قلعه‌هاي خويش به جا نهادم و سپاهم اطراف آن بودند چگونه به اينجا آورده‌اند؟» آنگاه با سليمان گفت: «مي‌خواهم چيزي از تو بپرسم.» سليمان گفت: «بپرس.» گفت: «چه آبيست كه زلال است و نه از زمين آيد و نه از آسمان؟» گويد: وقتي سليمان چيزي را نمي‌دانست نخست از انسيان مي‌پرسيد اگر نمي‌دانستند از جنيان مي‌پرسيد و اگر نميدانستند از شيطانها مي‌پرسيد.
شيطانها گفتند: «اي پيمبر خدا اين بسيار آسان است بگوي تا اسبان را بدوانند
______________________________
[1]- نمل- 39
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 410
و ظرفي از عرق آن پر كنند.» و سليمان به پاسخ بلقيس گفت: «عرق اسبان» بلقيس گفت «راست گفتي» آنگاه گفت: «پروردگار چه رنگ دارد؟» ابن عباس گويد: سليمان از تخت فرو جست و به سجده رفت. و به گفته حسن از خود برفت و از تخت بيفتاد.
ابن عباس گويد: سليمان برخاست و سپاهيان پراكنده شدند 492) و فرشته خدا بيامد و گفت: «پروردگارت مي‌گويد تو را چه شد؟» سليمان گفت: «سؤالي از من كرد كه تكرار آن نيارم.» فرشته گفت: «پروردگارت ميگويد كه به تخت خويش باز گرد و بنشين و بلقيس را با سپاهيان همراهش بخوان و همه سپاهيان خويش را كه حاضر بوده‌اند بيار و از او و از آنها بپرس كه سؤالش چه بود؟» گويد: سليمان چنان كرد و چون همگان بيامدند وي عليه السلام به بلقيس گفت:
«سؤال تو چه بود؟» بلقيس گفت: «ترا از آب زلالي پرسيدم كه نه از آسمان باشد نه از زمين.» سليمان گفت: «جواب دادم عرق اسبان. ديگر چه پرسيدي؟» بلقيس گفت: «سؤال ديگري نكردم.» سليمان گفت: «پس چرا من از تخت افتادم.» بلقيس گفت: «ندانم چرا.» و از سپاه بلقيس پرسيد و جوابشان همان بود كه وي گفته بود.
و هم از سپاه خويش از انس و جن و پرنده و همه آنها كه حضور داشته بودند پرسيد و همگي گفتند: «اي پيمبر خداي جز آب زلال چيزي از تو نپرسيد» و فرشته خداي به سليمان گفته بود كه خدا ميگويد به جاي خويش باز گرد كه مشكل از
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 411
پيش برخاست.
گويد: و سليمان به شيطانها گفت: «قصري بسازيد كه بلقيس در آن پيش من آيد» و شيطانها با همديگر سخن كردند و گفتند: «خدا چيزها را مسخر سليمان پيمبر خويش كرده و بلقيس ملكه سباست و او را به زني گيرد و پسري بيارد و ما هرگز از بردگي آزاد نشويم.» گويد: بلقيس ساقهاي پر موي داشت و سليمان به شيطانها گفت بنايي بسازند كه ساقهاي وي را به‌بيند و آنگاه به زني بگيرد. و قصري از آبگينه سبز بساختند و طبقه‌هاي آبگينه در آن نهادند كه گويي آب بود و در دل طبقه‌ها از همه جور حيوانات دريا از ماهي و ديگر چيزها نهادند و ببستند و به سليمان گفتند: «به قصر در آي.» و براي سليمان در اقصاي قصر كرسي‌اي نهادند و چون در آمد و آنجا را بديد سوي كرسي رفت و بنشست و گفت: «بلقيس را پيش من آريد.» به بلقيس گفتند: «به قصر در آي.» و چون درون شد ماهي و حيوانات را در آب بديد و پنداشت آبگير است و ساقهاي خويش را عريان كرد كه از آب گذر كند و موهايش به ساق پيچيده بود. و چون سليمان او را بديد چشم از او بر گرفت و ندا داد اين بنايي از آبگينه است و بلقيس جامه فرو افكند و گفت: «رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ [1].» يعني: پروردگارا به خويش ستم كرده‌ام اينك چون سليمان مطيع پروردگار جهانيان مي‌شوم.
گويد: سليمان انسيان را خواست و گفت: «اين چه زشت است آنرا با چه توان سترد؟» گفتند: «اي پيمبر خداي با تيغ.» گفت: «تيغ ساق زن را ببرد.» آنگاه جنيان را خواست و از آنها پرسيد
______________________________
[1]- نمل- 44
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 412
گفتند: «ندانيم.» آنگاه شيطانها را خواست و گفت: «اين را با چه توان سترد؟» گفتند: «با تيغ» گفت: «تيغ ساق زن را ببرد.» و جنيان بكوشيدند تا نوره براي او ساختند.
ابن عباس گويد: اين نخستين بار بود كه نوره بكار رفت.
آنگاه سليمان بلقيس را به زني گرفت.
از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه وقتي فرستادگان بلقيس پيش وي باز گشتند و سخنان سليمان را با وي بگفتند گفت: «بخدا دانم كه او پادشاه نباشد و ما را ياراي وي نيست و با وي مقابله نتوان كرد.» و كس پيش سليمان فرستاد كه من با شاهان قوم خويش سوي تو مي‌آيم كه به‌بينم كار تو چيست و ديني كه به آن مي‌خواني چگونه است آنگاه بگفت تا تخت وي را كه از طلا بود و مرصع به ياقوت و زمرد و مرواريد، در خانه‌اي نهادند كه هفت در پياپي داشت و درها را قفل زد و چنان بود كه زنان خدمت وي مي‌كردند و ششصد زن به خدمت داشت و به جانشين خويش گفت: «تخت را حفظ كن كه كس نزد آن نرود و آنرا نبيند تا من بيايم و با دوازده هزار سالار از شاهان يمن به راه افتاد كه هر سالار هزاران كس همراه داشت و سليمان جنيان را فرستاده بود كه هر روز و شب مسير بلقيس را بدو خبر دهند و چون نزديك شد همه جن و انس فرمانبر خويش را فراهم آورد و گفت: «كدامتان پيش از آنكه قوم بلقيس بيايند تخت وي را پيش من توانيد آورد؟» گويد: بلقيس اسلام آورد و اسلام وي نكو شد.
گويند: وقتي بلقيس مسلمان شد و سليمان از كار وي فراغت يافت گفت: «يكي از مردم قومت را انتخاب كن تا تو را به زني او دهم.
گفت: «اي پيمبر خدا كسي چون من كه چنان شاهي و قدرت داشته‌ام زن مردان شود!»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 413
سليمان گفت: «آري. رسم اسلام چنين است و سزاوار نيست چيزي را كه خدا حلال كرده حرام كني.» بلقيس گفت: «اگر ناچار بايد چنين كرد مرا به ذو تبع پادشاه غمدان به زني ده.» و سليمان وي را به ذي بتع داد و سوي يمن پس فرستاد و شوهرش را فرمانرواي يمن كرد و زوبعه امير جنيان يمن را خواست و گفت: «مادام كه ذي بتع ترا براي قوم خويش به كار گيرد براي وي كار كن». و او نيز براي ذي بتع در يمن كارها كرد و او همچنان پادشاه يمن بود و هر چه مي‌خواست مي‌كرد.
و چون سليمان پسر داود صلي اللّه عليه و سلم بمرد و سالي گذشت و جنيان مرگ وي را ندانستند و يكي از آنها بيامد و از تهامه گذشت و وقتي به دل يمن رسيد به بانگ بلند فرياد زد كه اي گروه جن! شاه سليمان بمرد. دست بداريد. و شيطانها به خط مسند بر دو سنگ بزرگ چنين نوشتند: ما سلحين را در هفتاد و هفت پاييز كار دايم بنا كرديم و صرواح و مراح و بينون و هند و هنيد و تلثوم را بساختيم.
و اين نام قلعه‌ها بود كه شيطانها براي ذي بتع ساخته بودند. پس از آن دست بداشتند و برفتند و پادشاهي ذي بتع و بلقيس با پادشاهي سليمان پسر داود به سر رسيد.
 
ذكر پيكار اسكندر با پدر زن خود جراده و حكايت شيطاني كه انگشتر وي را گرفت‌
 
از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه سليمان شنيد كه در يكي از جزاير دريا بنام صيدون پادشاهي بزرگ هست كه كسان سوي او راه ندارند كه جاي وي به دريا بود و خداوند سليمان را قدرتي داده بود كه چيزي به خشكي و دريا تاب مقاومت
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 414
وي نداشت كه بر باد سوي آن توانست رفت. و به همين سبب آهنگ آن شهر كرد و باد او را بر آب مي‌برد تا با سپاه خود از جن و انس، آنجا فرود آمد و پادشاه را بكشت و خلق آنجا را اسير گرفت و از جمله اسيران، دختر شاه بود كه زني به زيبائي وي نبود. و او را خاص خويش كرد و به اسلام خواند و او با بي‌ميلي اسلام آورد و سليمان وي را بيشتر از همه زنان خود دوست داشت و دل در او بست. اما با وجود منزلتي كه به نزد سليمان داشت پيوسته غمين و گريان بود و چون سليمان حال وي بديد غمين شد و گفت: «اين غم و گريه دايم از چيست؟» زن گفت: «چون ماجراي پدرم را به ياد آرم غمين شوم.» سليمان گفت: «خدا پادشاهي‌اي بزرگتر از پادشاهي پدر به تو داد و به اسلام هدايت فرمود كه از همه چيز بهتر است.» زن گفت: «چنين است ولي وقتي از او ياد كنم غمم افزون شود اگر گويي كه شيطانها صورت پدرم را در خانه نقش كنند كه صبح و شب آنرا ببينم اميدوارم غم برود و دلم آرام گيرد:» و سليمان به شيطانها گفت تا صورت پدرش را در خانه وي نقش كنند و بكردند و پدر را چنانكه بود بديد ولي جان نداشت و آنرا لباس پوشانيد و چون سليمان از خانه وي برون ميشد با نديمگان خويش به سجده او بود چنانكه در ايام پادشاهي او مي‌كرده بودند و هر شب چنين كرد و سليمان خبر نداشت تا چهل روز گذشت و خبر به آصف بن برخيا رسيد كه دوست سليمان بود و هر وقت ميخواست در غياب يا حضور سليمان به خانه‌هاي وي مي‌شد و پيش سليمان آمد و گفت: «اي پيمبر خدا سن من بسيار شده و استخوانم سستي گرفته و عمرم به سر رسيده و وقت رفتنم شده و دوست دارم پيش از مرگ از پيمبران سلف ياد كنم و ستايش آنها كنم و چيزي از امورشان را كه مردم ندانند بگويم.
سليمان گفت: «چنين كن» و مردم را فراهم آورد و آصف به سخن ايستاد و از انبياي سلف ياد كرد و از فضائل هر يك سخن آورد تا به سليمان رسيد و گفت: «در
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 415
جواني بردبار و پارسا و فضيلت پيشه بودي، در جواني كارت استوار بود، در جواني از ناروايي دور بودي.» و سليمان آزرده شد و به خشم آمد و چون به خانه خويش شد آصف را خواست و گفت: «از همه پيمبران سلف سخن كردي و همه را بي دريغ ستايش گفتي و چون به من رسيدي از فضيلت من در جواني گفتي و از دوران سالخوردگي خاموش ماندي، مگر در آخر روزگارم چه كرده‌ام؟» آصف گفت: «از چهل روز پيش غير خدا را در خانه تو پرستش مي‌كنند.» سليمان گفت: «در خانه من؟» گفت: «در خانه تو.» سليمان انا لله گفت و افزود: «دانستم كه چيزي شنيده بودي كه چنان سخن كردي.» آنگاه به خانه رفت و بت را بشكست و زن و نديمگان وي را عقوبت كرد و بگفت تا لباس طهارت بيارند و آن لباسي بود كه دوشيزگان مي‌رشتند و دوشيزگان مي‌بافتند و دوشيزگان مي‌شستند و زني كه خون ديده بود بدان دست نمي‌زد و آنرا بپوشيد و تنها به بيابان رفت و بگفت تا خاكستر بيارند و بر آن نشست و بناليد و پشيماني كرد و به تذلل در خاكستر غلطيد و دعا و استغفار كرد و همي گفت «پروردگارا اين بليه آل داود است كه جز ترا بپرستند» و بدين گونه تا شب بگريست و تضرع كرد آنگاه به خانه خويش باز گشت.
و زني در خانه سليمان بود امينه نام كه وقتي به آبريز مي‌شد يا زني خواست ديد انگشتر بدو مي‌داد تا پاكيزه شود و انگشتر را جز با طهارت به دست نمي‌كرد و پادشاهي وي به انگشتر وابسته بود و آن روز به رسم هميشه انگشتر به او داد و به آبريز رفت و شيطان دريا كه نامش صخر بود به صورت سليمان پيش امينه آمد و انگشتر بگرفت و برفت و بر تخت سليمان نشست و پرنده و جن و انس بر او گرد آمد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 416
و چون سليمان بيامد و انگشتر را از امينه خواست گفت: «تو كيستي؟» گفت: «من سليمان پسر داودم.» امينه گفت: «دروغ گفتي تو سليمان پسر داود نيستي، سليمان بيامد و انگشتر بگرفت و اينك بر تخت پادشاهي است.» سليمان بدانست كه نتيجه گناهش ظاهر شده و برون شد و بر خانه‌هاي بني اسرائيل مي‌گذشت و مي‌گفت: «من سليمانم» و خاك بر او مي‌ريختند و ناسزا مي‌گفتند كه اين ديوانه را ببينيد كه پندارد سليمان پسر داود است. و چون چنين ديد به دريا رفت و براي مردم دريا ماهي به بازار مي‌برد و هر روز دو ماهي به او مي‌دادند و شب يكي را به بهاي نان مي‌داد و ديگري را بريان مي‌كرد و مي‌خورد و چهل روز بدين گونه گذشت به شمار ايامي كه در خانه وي بت پرستيده بودند.
و آصف و بزرگان بني اسرائيل در آن چهل روز از حكومت دشمن خدا به حيرت بودند و آصف گفت: «اي گروه بني اسرائيل آيا شما نيز چون من اختلاف حكومت پسر داود را ديده‌ايد؟» گفتند: «آري.» گفت: «بگذاريد تا پيش زنان وي روم و بپرسم آيا در امور خاص وي نيز چون حكومت عامه ناس تغييري ديده‌اند.» و برفت و با زنان سليمان گفت: «آيا در رفتار پسر داود تغييري ديده‌ايد؟» گفتند: «بدتر از همه در ايام خون از ما چشم نميپوشد و غسل جنابت نميكند» و آصف انا لله گفت و افزود كه اين بلايي بزرگ است. و سوي بني اسرائيل رفت و گفت: «رفتار وي با خاصه بتراز عامه است.» و چون چهل روز به سر رسيد شيطان از تخت بگريخت و به دريا گذشت و انگشتر در آن افكند و ماهي‌اي آنرا بلعيد و يكي از صيادان، ماهي را بديد و بگرفت و سليمان آن روز براي او كار كرده بود و چون شب آمد و دو ماهي او را
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 417
بداد يكي همان ماهي بود كه انگشتر را بلعيده بود و سليمان دو ماهي خود را ببرد و يكي را كه انگشتر در شكم نداشت به بهاي نان داد و ماهي ديگر را بگرفت و شكم بشكافت كه بريان كند و انگشتر را از شكم آن به دست آورد و به دست كرد و سجده خدا كرد و پرنده و جن و انس بر او گرد آمد و مردم بيامدند و بدانست كه بليه وي از ماجراي خانه‌اش بود و از گناه خويش توبه كرد و شيطانها را بگفت تا شيطان دريا را بيارند و آنها بگشتند تا وي را يافتند و بياوردند و سليمان درون سنگي را تهي كرد و شيطان را در آن كرد و آنرا به سنگي ديگر بست و با آهن و سرب محكم كرد و بگفت تا به دريا افكنند.
سدي درباره آيه وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ گويد: پيكري كه بر تخت سليمان افكنده شد شيطان بود كه چهل روز بر تخت وي نشست.
گويد: سليمان را يكصد زن بود كه يكي از آنها جراده نام داشت و از همه زنان محبوبتر بود و بيشتر از همه بدو نزديك بود و چون ناپاك بودي يا به حاجت رفتي انگشتر خويش را در آوردي و به هيچكس جز وي اطمينان نكردي. روزي جراده پيش سليمان آمد و گفت: «برادر من با فلاني اختلافي دارد ميخواهم كه چون پيش تو آيند به سود وي داوري كني.» سليمان گفت: «چنين كنم» اما نكرد و چون به- بليه افتاد انگشتر به جراده داد و آبريزگاه شد و شيطان به صورت وي بيامد و گفت:
«انگشتر را بده» و انگشتر را بدو داد كه برفت و به جاي سليمان نشست پس از آن سليمان بيامد و انگشتر را خواست و جراده گفت: «مگر نگرفتي؟» گفت: «نه» و از جاي خويش سرگردان برون شد.
گويد: شيطان چهل روز ميان مردم داوري كرد و مردم از احكام وي شگفتي كردند و قاريان و علماي بني اسرائيل فراهم آمدند و پيش زنان سليمان رفتند و گفتند: «ما از كار اين به شگفتيم كه اگر سليمان باشد عقلش رفته و احكام او عجيب است.» و زنان بگريستند، پس از آن قاريان و عالمان بيامدند و خيره در او نگريستند
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 418
و تورات خواندند. گويد و شيطان از پيش روي آنها به پرواز آمد و به پنجره رسيد و انگشتر با وي بود. آنگاه پرواز كرد تا به دريا رسيد و انگشتر از دست وي به دريا افتاد و يكي از ماهيان دريا آنرا بلعيد.
و سليمان در حال سرگرداني برفت تا به يكي از صيادان دريا رسيد و گرسنه بود و گرسنگي وي سخت شد و از صياد خوردني خواست و گفت: «من سليمانم.» و يكي از صيادان برخاست و او را با عصا بزد و سرش بشكست و او بر ساحل دريا به شستن خون خويش پرداخت و صيادان، همكار خويش را ملامت كردند و گفتند:
«بد كردي كه او را زدي.» گفت: «پندارد كه سليمان است.» گويد: آنگاه دو ماهي بدو دادند و به كنار دريا رفت و شكم آنرا بشكافت و به شستن پرداخت و انگشتر خويش را در شكم ماهي يافت و بگرفت و به دست كرد و خدا شكوه و پادشاهي وي را پس آورد و پرندگان به دور وي بپرواز آمد و صيادان بدانستند كه وي سليمان است و به عذر خواهي از رفتار خويش آمدند و گفت: «نه عذرتان را ميستايم و نه رفتارتان را ملامت مي‌كنم كه آنچه شد شدني بود.» و به پادشاهي بازگشت و بفرستاد تا شيطان را بياوردند و از آن روز باد و شيطانها مسخر وي شدند و از پيش مسخر وي نبودند و خداي عز و جل به حكايت گفتار وي فرمود:
«وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ» [1] يعني: و مرا سلطنتي ده كه هيچكس از پس من نداشته باشد كه تو بخشنده‌اي.
گويد: و چون شيطان را بياوردند بگفت تا وي را به صندوقي آهنين كردند و ببستند و قفل زدند و با انگشتر خويش مهر زد و بگفت تا صندوق را به دريا افكنند و همچنان هست تا رستاخيز به پا شود و نام اين شيطان حبقيق بود.
______________________________
[1]- سوره ص، آيه 35
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 419
ابو جعفر گويد: سليمان در پادشاهي خويش كه خدا به او پس داده بود ببود و هر چه مي‌خواست از محرابها و مجسمه‌ها و كاسه‌ها و ديگهاي بزرگ و ديگر چيزها جنيان براي وي مي‌ساختند و از شيطانها هر كه را مي‌خواست عذاب مي‌كرد و هر كه را مايل بود رها مي‌كرد و چون اجل وي در رسيد و خدا اراده فرمود، وي را به- جوار خويش برد.
و قصه مرگ سليمان چنان بود كه در روايت ابن عباس از پيمبر صلي اللّه عليه و سلم آمده كه فرمود: «سليمان پيمبر هر وقت به نماز بود درختي پيش روي خويش مي‌ديد و از آن مي‌پرسيد: نام تو چه باشد؟
«و جواب مي‌شنيد: فلان و بهمان «مي‌گفت: براي چه كاري، براي كاشتن كه بكارندت يا براي دوا كه بنويسندت؟
«يك روز كه دعا مي‌كرد درختي پيش روي خويش ديد و گفت: نام تو چه باشد؟
«گفت: خروب.
«گفت: براي چه باشي؟
«پاسخ داد: براي ويران كردن اين خانه.
«سليمان گفت: خدايا مرگ مرا از جنيان مكتوم دار تا انسيان بدانند كه جنيان غيب ندانند. و از آن درخت عصايي بتراشيد و سالي پس از مرگ بر آن تكيه داشت و جنيان به كار خويش مشغول بودند تا موريانه عصا را بخورد و پيكر سليمان بيفتاد و انسيان بدانستند كه اگر جنيان داناي غيب بودند در عذاب خفت‌انگيز باقي نمي‌ماندند.» از ابن مسعود روايت كرده‌اند كه سليمان پيمبر يك سال و دو سال و يك ماه و دو ماه يا كمتر و بيشتر در بيت المقدس به خلوت مي‌شد و خوردني و نوشيدني با خود
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 420
داشت و وقتي كه مرگش نزديك بود به بيت المقدس در آمد و چنان بود كه هر روز درختي در آنجا مي‌روييد و سليمان پيش درخت مي‌شد و مي‌پرسيد: نام تو چيست؟
و درخت پاسخ مي‌داد كه نامم چنين و چنان است و سليمان مي‌پرسيد: براي چه روييده‌اي؟ و درخت پاسخ مي‌داد: براي فلان و فلان روييده‌ام و مي‌گفت تا آنرا بر آرند و اگر براي كشتن روئيده بود بكارند و اگر براي دوا روييده بود براي دوا بكار برند، و درختي بروييد كه خروبه نام داشت و چون پرسيد: براي چه روييده‌اي؟
پاسخ داد: براي خراب كردن اين مسجد و سليمان با خود گفت: خدا اين مسجد را در زندگي من خراب نميكند مرگ من و خراب بيت المقدس از تو است. و آنرا بكند و در باغي كه داشت بكاشت، آنگاه به محراب در آمد و به نماز ايستاد و بر- عصايي تكيه داشت و بمرد و شيطانها ندانستند و همچنان براي او كار مي‌كردند و بيم داشتند كه در آيد و عقوبتشان كند.
گويد و چنان بود كه شيطانها به دور محراب فراهم شدند و محراب از پيش و پس سوراخها داشت و شيطاني كه مي‌خواست ممتاز باشد مي‌گفت اگر از اين سو بروم و از آن سو در آيم چابك باشم و يكي از شيطانها در آمد و بگذشت و اگر شيطاني در محراب سليمان را مي‌ديد آتش مي‌گرفت و آن شيطان بگذشت و صدايي از سليمان نشنيد و بار ديگر رفت و صدايي نشنيد و بار ديگر رفت و در خانه بايستاد و نسوخت و سليمان را ديد كه مرده افتاده بود و برون شد و كسان را خبر داد كه سليمان مرده است و در بگشودند و او را برون آوردند و ديدند كه عصاي او را موريانه خورده بود و ندانستند از كي مرده است و موريانه را بر عصا نهادند كه يك روز و يك شب آنرا بخورد و از روي آن حساب كردند و بدانستند كه از يك سال پيش مرده است و مردم يقين كردند كه جنيان غيب ندانند كه اگر غيب مي‌دانستند پس از مرگ سليمان به كار وي نمي‌پرداختند.
گويد پس از آن شيطانها به موريانه گفتند اگر غذا خوردي بهترين غذا براي تو
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 421
آماده مي‌شد و اگر نوشيدني مي‌خواستي بهترين نوشيدني براي تو فراهم مي‌شد ولي براي تو آب و گل آريم. و هر جا باشد آب و گل براي او برند و اين گل كه در داخل چوب مي‌بيند همانست كه شيطانها براي سپاس از موريانه آورده‌اند.
همه عمر سليمان پسر داود پنجاه و چند سال بود و بسال چهارم پادشاهي خود بناي بيت المقدس را آغاز كرد.
ابو جعفر گويد: اكنون از پادشاهي كه پس از كيقباد شاهي اقليم بابل و مشرق داشت سخن مي‌كنيم.
 
از پس كيقباد، كيكاوس بپادشاهي رسيد
 
وي پسر كيسه پسر كيقباد بود.
گويند روزي كه كيكاوس به پادشاهي رسيد گفت: «خدا اين زمين و مخلوق آنرا به ما داد كه در كار اطاعت وي بكوشيم.» وي گروهي از بزرگان اطراف قلمرو خويش را بكشت و كشور و رعيت را از دست اندازي دشمنان اطراف مصون داشت.
اقامت كيكاوس به بلخ بود و پسري آورد كه به جمال و كمال و خلقت نكو به دوران خود همانند نداشت و نام وي را سياوخش كرد و به رستم دلير پسر دستان پسر برامان سپهبد سيستان و توابع سپرد تا به تربيت وي قيام كند. و رستم سياوخش را به سيستان برد و تربيت كرد و همچنان در كنار رستم بود و تا طفل بود پرستار و دايه براي وي فراهم آورد و چون بزرگ شد معلمان براي تعليم وي برگزيد و چون قدرت سواري يافت وي را سواري آموخت تا در فنون آداب كامل شد و در سوار كاري سر شد و مردي كامل بود كه وي را پيش پدر آورد و كيكاوس پسر را امتحان كرد و او را شايسته و ماهر يافت و بسيار خرسند شد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 422
چنانكه گويند كيكاوس دختر فراسياب پادشاه تركان را به زني گرفته بود و به قولي زن وي دختر شاه يمن بود و سودابه نام داشت و جادوگر بود و در سياوخش دل بست و او را به خويشتن خواند كه نپذيرفت و قصه او و سياوخش دراز است و سرانجام چنان بود كه سودابه چون امتناع سياوخش را از بدكاري بديد پدر را با وي بد دل كرد و سياوخش از رستم خواست تا از كيكاوس بخواهد كه او را به جنگ فراسياب فرستد كه شاه تركان وقتي دختر به زني كيكاوس داده بود به شرايط خويش عمل نكرده بود و منظور سياوخش اين بود كه از پدر دور شود و از كيد سودابه در امان ماند.
و رستم چنين كرد و از كيكاوس اجازه گرفت و سپاه فراوان همراه سياوخش كرد كه براي جنگ فراسياب سوي ديار تركان رفت و چون بدانجا رسيد ميان وي و فراسياب صلح شد و سياوخش قصه صلح را با پدر نوشت.
اما پدر بدو نامه نوشت و فرمان داد كه اگر فراسياب به شرايط خويش وفا نكند با وي جنگ كند و سياوخش چنان ديد كه پيكار فراسيات از پس صلحي كه در ميان بوده و نقض نشده مايه ننگ و عار است و به فرمان پدر عمل نكرد و بدانست كه اين همه از كيد زن پدر است كه دل در او بسته بود و اقبال نديد و از پدر گريزان شد و نامه به فراسيات نوشت و امان خواست كه سوي او رود و پدر را رها كند و فراسيات پذيرفت و سفيري كه در ميانه بود يكي از بزرگان ترك بود كه فيران پسر ويسغان نام داشت.
و چون سياوخش چنين كرد سپاهي كه همراه داشت وي را رها كرد و پيش كيكاوس رفت و چون سياوخش به نزد فراسيات رسيد وي را گرامي داشت و دختر خويش وسفافريد را به زني وي داد و او مادر كيخسرو نه بود. و فراسيات سياوخش را گرامي داشت و چون ادب و عقل و كمال و دليري وي را بديد بر پادشاهي خويش بيمناك شد و دل با او بد كرد و دو پسر فراسيات و برادرش كيدر پسر فشنكان بد دلي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 423
وي را بيفزودند و كار سياوخش را به تباهي كشانيدند كه بر او حسد مي‌بردند و بر ملك خويش بيمناك بودند و فراسيات اجازه داد او را بكشند. و اين قصه دراز است و او را بكشتند و اعضا ببريدند و زن سياوخش دختر فراسيات آبستن كيخسرونه بود و وسيله برانگيختند كه حمل وي را بيندازند اما نيفتاد.
و چون فيران كه در كار صلح ميان فراسيات و سياوخش كوشيده بود از قتل وي خبر يافت كار فراسيات را نپسنديد و وي را از عاقبت خيانت بيم داد و از خونخواهي كيكاوس و رستم بترسانيد و از فراسيات خواست كه وسفافريد دختر خويش را پيش وي گذاشت تا وقتي بار بنهد مولود را بكشد و فراسيات چنين كرد.
و چون وسفافريد بزاد فيران بر او و مولود رقت آورد و از كشتن او چشم بپوشيد و كار را پوشيده داشت تا مولود بالغ شد و چنانكه گفته‌اند كيكاوس «بي» پسر گودرز را به ديار تركان فرستاد و گفت تا مولود زن سياوخش را بجويد و با مادر پيش وي برد. و «بي» بيامد و مدتها نهاني به جستجوي مولود بود و كس از او نشان نمي‌داد. آنگاه از مولود خبر يافت و تدبير كرد و مادر و فرزند را از ديار تركان پيش كيكاوس برد.
گويند: وقتي كيكاوس از قتل فرزند خبر يافت گروهي از سالاران خويش و از جمله رستم دلير پسر دستان و طوس پسر نوذران را كه شجاع و جنگاور بودند بفرستاد تا از تركان بسيار كس بكشتند و اسير گرفتند و با فراسيات جنگهاي سخت داشتند و رستم، شهر و شهره دو پسر فراسيات را به دست خويش بكشت و طوس نيز كيدر برادر فراسيات را به دست خويش بكشت.
گويند شيطانها مطيع كيكاوس بودند و به پندار مطلعان اخبار سلف، شيطانها به فرمان سليمان پسر داود اطاعت وي مي‌كردند و كيكاوس فرمان داد تا شهري براي وي ساختند و آنرا كيدر و به قولي قيقدور نام كرد و طول شهر چنانكه گفته‌اند هشتصد فرسنگ بود و بگفت تا حصاري از سرب و حصاري از شبه و حصاري از مس و حصاري
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 424
از سفال و حصاري از نقره و حصاري از طلا به دور شهر بر آرند و شيطانها شهر را با همه چهار پا و خزينه و مال و مردم ميان آسمان و زمين مي‌بردند.
چنان بود كه كيكاوس مي‌خورد و مي‌نوشيد اما به آبريزگاه نمي‌رفت.
آنگاه خدا عز و جل كس برانگيخت كه شهر كيكاوس را ويران كند و او به- شيطانهاي خويش فرمان داد تا كسي را كه آهنگ ويران كردن شهر داشت دفع كنند اما نتوانستند و چون كيكاوس ديد كه شيطانها تاب دفاع ندارند سران آنها را بكشت.
كيكاوس پيوسته فيروز بود و با هر يك از پادشاهان در افتاد ظفر يافت و چنين بود تا از شوكت و ملك و توفيق مداوم به انديشه افتاد كه به آسمان بالا رود.
از هشام بن محمد كلبي روايت كرده‌اند كه كيكاوس از خراسان به بابل آمد و گفت بر همه زمين تسلط يافته‌ام و بايد كار آسمان و ستارگان و بالاي آنرا نيز بدانم و خدا نيرويي بدو داد كه با كسان خود در هوا بالا رفت تا به ابرها رسيدند آنگاه خداوند نيرو از آنها بگرفت و بيفتادند و هلاك شدند و او جان به در برد و آن روز به آبريز رفت و پادشاهيش تباهي گرفت و زمين پراكنده شد و شاهان، بسيار شدند كه با آنها به پيكار بود و گاهي فيروز مي‌شد و زماني مغلوب.
گويد: كيكاوس به پيكار ديار يمن رفت و در آن هنگام پادشاه آنجا ذو الاذعار پسر ابرهه ذو المنار پسر رائش بود و چون به يمن رسيد ذو الاذعار به مقابله وي آمد و او فلج بود و پيش از آن براي جنگ برون نمي‌شد و چون كيكاوس با سپاه به سوي بلاد وي آمده بود با گروه حمير و اعقاب قحطان برون شد و بر او ظفر يافت و اسيرش كرد و اردويش را غارت كرد و كيكاوس را در چاهي كرد و طبقي بر آن نهاد.
گويد: مردي به نام رستم كه دليري نيرومند بود با ياران خود از سيستان در آمد و به پندار پارسيان ديار يمن را درنورديد و كبوس را كه همان كيكاوس بود
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 425
از زندان رهايي داد.
گويد: به پندار اهل يمن وقتي ذو الاذعار از آمدن رستم خبر يافت با سپاه سوي او رفت و هر دو حريف به دور اردوي خويش خندق زدند كه از هلاك سپاهيان نگران بودند و بيم داشتند اگر حمله برند كس نماند و صلح كردند كه كيكاوس را به رستم دهند و جنگ برخيزد.
و رستم كيكاوس را به بابل برد و كيكاوس رستم را از بندگي شاه آزاد كرد و سيستان و زابلستان را تيول او كرد و كلاهي زربفت داد و تاج نهاد و گفت تا بر تختي از نقره نشيند كه پايه‌هاي آن طلا باشد و تا مرگ كيكاوس و مدتها بعد آن ولايت به دست رستم بود.
گويد: پادشاهي كيكاوس يكصد و پنجاه سال بود.
به پندار دانشوران پارسي نخستين كس كه در عزا سياه به تن كرد شادوس پسر كودرز بود كه در ماتم سياوخش سياهپوش شد و اين به هنگامي بود كه خبر قتل سياوخش به كيكاوس رسيد و شادوس سياه پوشيد و پيش شاه رفت و گفت چنين كرده كه روزي تاريك و سياه است.
حسن بن هاني در شعر خويش گفتار ابن كلبي را در باره اسارت كاوس به دست فرمانرواي يمن تأييد كرده آنجا كه گويد: كاووس هفت سال در زنجير ما بود
 
پس از آن كيخسرو پسر سياوخش به شاهي رسيد
 
هنگامي كه «بي» پسر گودرز كيخسرو را از ديار ترك آورد كيكاووس شاهي بدو داد و چون شاه شد و تاج بر سر نهاد براي رعيت خطبه‌اي بليغ خواند و گفت كه انتقام خون پدرش سياوخش را از فراسيات ترك خواهد گرفت. آنگاه به گودرز سپهبد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 426
اصفهان و نواحي خراسان نوشت كه پيش وي آيد و چون بيامد قصد خونخواهي پدر را با وي بگفت و فرمان داد تا سپاه خويش را عرضه كند و سي هزار مرد از آنها برگزيند و به طوس پسر نوذران ملحق كند تا راهي ديار تركان شود. گودرز چنان كرد و نخبه سپاه وي به طوس پيوست و از جمله كسان كه همراه شد بر زافره پسر كيكاووس عموي كيخسرو و «بي» پسر گودرز و بسياري از برادران وي بودند و كيخسرو به طوس گفت آهنگ فراسيات و طرخانهاي وي كند و از آن ناحيه ديار تركان كه برادر وي فروذ پسر سياوخش آنجاست گذر نكند. فروذ از زني به نام برز- آفريد، زاده بود كه سياوخش هنگام رفتن سوي فراسيات در يكي از شهرهاي ترك داشته بود و به وقت آبستني او را ترك كرده بود.
گويند: طوس در كار فرود خطا كرد و چون از شهري كه وي آنجا بود گذشت به سببي ميانشان جنگي رفت كه فرود كشته شد و چون كيخسرو خبر يافت به عموي خويش برزآفره نامه‌اي سخت نوشت و خبر طوس پسر نوذران و جنگ فروذ را بگفت و فرمان داد كه طوس را دربند كند و سوي او فرستد و خود او سپاه را سوي مقصد برد و چون نامه به برزافره رسيد سران سپاه را فراهم آورد و نامه را خواند و گفت كه طوس را به بند كنند و با فرستادگان امين سوي كيخسرو فرستاد و كار سپاه را به دست گرفت و از رود معروف كاسرود گذشت و خبر به افراسياب رسيد و گروهي از برادران و طرخانهاي خويش را به جنگ برزافره فرستاد و در جايي از ديار تركان به نام واش دو سپاه روبرو شد.
فيران پسر ويسغان و برادرانش و طراسف پسر گودرز داماد فراسيات و هماسف پسر فشنگان نيز جزو سپاه بودند و جنگي سخت كردند و برزافره وقتي شدت جنگ و بسياري كشتگان را بديد سستي گرفت و پرچم را بالاي كوه برد و كار برادران گودرز آشفته شد و به يك روز هفتاد كس از آنها كشته شد و از دو گروه بسيار كس هلاك شد و برزافره با همراهان پيش كيخسرو باز گشت و غم و مصيبتشان چندان
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 427
بزرگ بود كه آرزوي مرگ داشتند كه ترسشان از سطوت كيخسرو بيشتر بود.
و چون پيش وي رسيدند برزافره را سخت ملامت كرد و گفت: «اين شكست از آن خورديد كه سفارش مرا به كار نبستيد و مخالفت با فرمان شاهان، حاصل بد دارد و پشيماني آرد.» و ماجراي آنها در كيخسرو چنان اثر كرد كه چهره‌اش غمين شد و خور و خواب نداشت.
و چون روزي چند از آمدنشان گذشت كس فرستاد و گودرز را خواست و چون بيامد با او همدردي كرد و گودرز از برزافره شكايت كرد و گفت كه سبب هزيمت او بوده است. كيخسرو گفت: «تو بر پدران ما حق خدمت داري و سپاه و خزينه ما براي خونخواهي در اختيار تو است.» و بفرمود تا آماده پيكار فراسيات و كشتن او و ويران كردن ديار تركان شود.
و چون گودرز سخن كيخسرو شنيد برخاست و دست وي ببوسيد و گفت: «اي پادشاه فيروز! ما رعيت و بندگان توايم و آفت و بليت بر بندگان بهتر كه بر شاهان.
پسران مقتول من فداي تو باشند و ما از فراسيات انتقام مي‌گيريم و از ديار ترك تلافي مي‌كنيم. شاه از آنچه رفت غمين نباشد و از تفريح نماند كه جنگ را زير و رو هست.» و گفت كه فرمان وي را كار مي‌بندد و خرسند از پيش وي برفت.
روز بعد كيخسرو فرمان داد تا سران سپاه و بزرگان مملكت بيايند و چون بيامدند گفت كه سر پيكار تركان دارد و به عاملان خويش در آفاق نوشت كه به وقت مقرر در صحراي شاه اسطون بلخ فراهم آيند.
سران سپاه در آنجا گرد شدند و كيخسرو با سپهبدان و ياران آنها و برزافره و خاندان خويش و گودرز و باقيمانده پسرانش آنجا رفت و چون سپاه كامل شد و مرزبانان فراهم آمدند كيخسرو و سپاه را سان ديد تا مقدار آن بداند و از حال آن واقف شود. آنگاه گودرز پسر كشوادگان و ميلاد پسر گرگين و اغص پسر كنيز سياوخش را كه شوماهان نام داشت خواست و گفت كه قصد دارد از چهار سو
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 428
سپاه فرستد تا از دريا و خشكي تركان را در ميان گيرند و سالاري سپاه به گودرز مي‌دهد و بيشتر سپاهيان را همراه وي مي‌كند كه از ناحيه خراسان در آيد و برزافره و «بي» پسر گودرز و بسياري از سپهبدان را بدو پيوست و پرچم بزرگ را كه درفش كابيان نام داشت بدو داد.
گويند: پيش از آن هيچيك از پادشاهان اين درفش را به سرداري نداده بود و در كارهاي بزرگ آنرا با شاهزادگان مي‌فرستادند.
به ميلاد گفت كه از جانب چين در آيد و گروهي از سران را كه با گودرز نبودند بدو پيوست. با اغص نيز گروهي همانند گروه ميلاد همراه كرد و گفت كه از ناحيه خزر در آيد. برادران و بني عمان خويش را نيز با سي هزار سپاهي همراه شومهان كرد و گفت كه از محلي ما بين راه گودرز و ميلاد در آيد.
گويند: كيخسرو شومهان را به جنگ فرستاد از آن رو كه با سياوخش نزديك بود و نذر كرده بود كه به خونخواهي وي برخيزد.
همه اين سران براه خويش رفتند و گودرز از ناحيه خراسان به ديار ترك در آمد و از فيران پسر ويسغان آغاز كرد و جنگي سخت در ميانه رخ داد كه در اثناي آن بيژن پسر بي‌خمان پسر ويسغان در جنگ تن به تن كشته شد و گودرز فيران را بكشت. پس از آن گودرز آهنگ فراسيات كرد و سه سپاه هر يك از جهتي بدو پرداختند و كيخسرو از راه گودرز به دنبال سپاه بيامد و هنگامي به سپاه گودرز رسيد كه بسيار كس از تركان و از جمله فيران سر سپهبدان فراسيات را كه نامزد جانشيني او بود با گروهي از برادران فيران چون خمان و اوستهن و گلباد و سيامك و بهرام و فرشخاد و فرخلاد با پسرش روبن كه مقرب فراسيات بود با جمعي از برادران فراسيات چون زيدراي (يا رتدراي) و اندرمان و اسفخرم‌واخست را كشته بود و بروا پسر فشنگان كشنده سياوخش را باسيري گرفته بود.
گودرز كشتگان و اسيران و غنيمت‌ها را كه گرفته بود از اسب و مال شمار
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 429
كرد. سي هزار استر به دست داشت و پانصد و شصت و چند هزار كس كشته بود و اسب و نقره و مال بي شمار بود و به همه سراني كه همراه وي بودند گفت تا اسير و مقتول خويش را پيش پرچم خود نهند كه چون كيخسرو بيايد آنرا ببيند و چون كيخسرو به اردو رسيد مردان صف كشيدند و گودرز و ديگر سپهبدان از او استقبال كردند. و چون وارد اردوگاه شد پرچمها را يكايك بديد و نخستين جثه‌اي كه ديد جثه فيران بود كه به نزديك پرچم گودرز بود و چون در او نگريست بايستاد و گفت:
«اي كوه بلند و قله دست‌نيافتني! مگر نگفتم به اين جنگ نيايي و به جاي فراسيات طرفدار ما باشي مگر جان خويش را به تو بذل نكردم و ملك خويش به تو عرضه نكردم اما خوب انتخاب نكردي. مگر تو راستگو و مدافع برادران و راز دار نبودي. مگر ترا از مكر و بي‌وفايي فراسيات خبر دار نكردم، اما به سخنم گوش ندادي و به غفلت بودي تا شيران جنگاور نزديك تو رسيدند و فراسيات برايت كاري بساخت و از دنيا برفتي و خاندان ويسغان را به فنا دادي. دريغ از عقل و فهم تو. دريغ از وجود و راستگويي تو كه اكنون غم تو مي‌خوريم» كيخسرو همچنان رثاي فيران گفت تا به پرچم «بي» پسر گودرز رسيد و چون بايستاد بروا پسر فشنگان را ديد كه اسير «بي» بود و از كار وي پرسيد گفتند: وي بروا قاتل سياوخش است كه موقع كشتن اعضاي او را بريده است و كيخسرو به او نزديك شد و به شكرانه پروردگار سر خم كرد و گفت: «بروا، سپاس خدا كه به دست من افتادي، تو بودي كه سياوخش را كشتي و اعضاي وي را بريدي. تو بودي كه زينت از وي گرفتي و از ميان تركان به هلاكت وي پرداختي و با كار زشت خود درخت دشمني كاشتي و اين جنگ را پديد آوردي و ميان دو گروه آتش افروختي، تو بودي كه چهره او را دگرگون كردي و قوت از او ببردي. اي ترك چرا از جمال او باك نداشتي و چرا وي را به خاطر نوري كه از چهره‌اش تابان بود وانگذاشتي. شجاعت و قوت تو چه شد. چرا برادر جادوگرت ترا ياري نميكند. من ترا نمي‌كشم كه چرا او را كشته‌اي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 430
بلكه از اين جهت مي‌كشم كه كاري كه نبايد كرد كرده‌اي و قاتل وي را به سبب خيانت و طغيان مي‌كشم.» آنگاه بفرمود تا اعضاي بروا را ببرند پس از آن ويرا بكشند. و «بي» چنين كرد و كيخسرو همچنان از پرچم به پرچم و از اسپهبد به اسپهبد رفت و به نزد هر كدام سخناني از آنگونه مي‌گفت كه ياد كرديم تا به جايگاه خويش رسيد و چون آرام گرفت برزافره عموي خود را خواست و چون بيامد او را به دست راست نشانيد و از اينكه گلباد پسر ويسغان را در جنگ تن به تن كشته بود خرسندي كرد و جايزه نكو داد و فرمانرواي كرمان و مكران و اطراف كرد.
آنگاه گودرز را پيش خواند و چون بيامد گفت: «اي سپهبد دلير اين فيروزي بزرگ از خدا عز و جل بود و از تدبير و قوت ما نبود. تو نيز رعايت حق ما كردي و جان خويش و فرزندانت را در راه ما بذل كردي و اين را بياد خواهيم داشت و اينك مقام بزرگفرمذار را كه وزارت است به تو ارزاني مي‌كنم و اصفهان و گرگان و كوهستان آن را به تو مي‌دهيم. مردم آنجا را نيكو بدار.» گودرز سپاس گفت و خرسند از پيش كيخسرو برفت. آنگاه بفرمود تا اسپهبدان بزرگ كه همراه گودرز بودند و سخت كوشيده بودند و در كشتن طرخانهاي بزرگ و فرزندان فشنگان و ويسغان دست داشتند بيايند چون گرگين پسر ميلادان و بي‌شادوك و لخام و گدمير پسر گودرز و بيژن و برازه پسر بيفغان و فروزه پسر فامدان و زنده پسر شابريغان و بستام پسر كزدهمان و فرته پسر تفارغان. و يكايك پيش وي آمدند كه بعضي را فرمانروايي ولايتهاي بزرگ داد و بعضي را به خدمات شاهانه منصوب كرد.
و چيزي نگذشت كه نامه‌ها از ميلاد و اغص و شومهان با خبر كشتار تركان و شكست سپاههاي فراسيات يكي از پس ديگري بيامد و به انها نوشت كه در پيكار تركان بكوشند و در محلي از ديار تركان كه معين كرده بود بدو ملحق شوند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 431
گويند: وقتي چهار سپاه فراسيات را در ميان گرفتند و كشتار كردند و اسير گرفتند و ويراني كردند و كار بر او تنگ شد و از فرزندان وي جز شيده نماند كه جادوگر بود او را با سپاه و لوازم نبرد سوي كيخسرو فرستاد و چون به نزديك وي رسيد كيخسرو بدانست كه فراسيات وي را براي كيد و مكاري فرستاده است اسپهبدان خويش را فراهم اورد و گفت مراقب كار باشند.
گويند كيخسرو از شيده بيمناك شد و بترسيد و پنداشت كه تاب مقاومت وي ندارد و چهار روز در ميانه جنگ بود و يكي از خاصان كيخسرو به نام گرد پسر گر همان كسان كيخسرو را بياراست و آرايشي نكو بود و كشتار بسيار از دو سوي شد و مردان خنارث به جان كوشيدند و شيده يقين كرد كه ياراي مقاومت ندارد و فراري شد و كيخسرو و ياران به تعاقب وي برخاستند و گرد بدو رسيد و با گرز ضربتي بدو زد كه از پاي درامد كه كيخسرو بر جثه وي بايستاد و آنرا خشن و زشت يافت و لوازم اردوي تركان غنيمت كيخسرو شد.
و فراسيات خبر يافت و با همه طرخانهاي خود بيامد و چون با كيخسرو روبرو شد جنگي سخت در ميانه رفت كه مانند آن ديده نشده بود و مردان خنيارث با مردان ترك در آويختند و كار دراز شد و خون همه جا را گرفت و گودرز و پسرانش و گرگين و گرد و بسطام اسير بسيار گرفتند و فراسيات آنها را بديد كه چون شيران خشمگين از كيخسرو دفاع مي‌كردند و فراري شد و كشتگان را شمار كردند و بيشتر از يكصد هزار بود.
و كيخسرو و يارانش به تعقيب فراسيات بكوشيدند و او پيوسته از ولايتي به ولايتي گريخت تا به آذربيجان رسيد و در بركه‌اي به نام چاه خاسف نهان شد.
سپس او را بگرفتند و چون پيش كيخسرو آوردند وي را در بند آهنين كرد آگاه آنگاه سه روز براي استراحت بماند و پس از آن فراسيات را بخواست و از سبب قتل سياوخش پرسيد كه دستاويزي نداشت و بگفت تا او را بكشتند. و «بي»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 432
پسر گودرز برخاست و وي را سر بريد چنانكه وي سياوخش را سر بريده بود. آنگاه خون وي را پيش كيخسرو آورد كه دست خويش را در آن فرو برد و گفت: «اين به انتقام سياوخش و ستمي كه به او كرديد.» آنگاه با فيروزي و غنيمت و خرسندي از آذربيجان بازگشت.
گويند چند تن از فرزندان كينه جد اعلاي كيخسرو و فرزندانشان در جنگ تركان همراه وي بودند از جمله كي‌ارش پسر كينه شاه خوزستان و نواحي بابل مجاور آن و كي به ارش شاه كرمان و اطراف و كي‌اوجي پسر كيمنوش پسر كيفاشين پسر كيسه شاه فارس و اين كي‌اوجي پدر كي‌لهر است پادشاه بود.
گويند يكي از برادران فراسيات به نام كي‌شراسف از آن بس كه كيخسرو برادر وي را بكشت سوي ديار تركان رفت و بر ملك برادر تسلط يافت و پسري به نام خرزاسف داشت كه پس از پدر شاهي تركان يافت و مردي جبار و طغيانگر بود و همين برادرزاده فراسيات بود كه با منوچهر و گودرز پيكار كرد و گودرز پسر كشوادگان پسر دسحره پسر فرحين پسر حنر پسر رسود پسر اورب پسر داح پسر ريسك پسر ارس پسر وندنگ پسر رعر پسر بودراحا پسر مسواگ پسر نوذر پسر منوچهر بود.
و چون كيخسرو از خونخواهي سياوخش فراغت يافت و در ملك خويش آرام گرفت به كار پادشاهي بي رغبت شد و به زهد پرداخت و به سران خاندان و بزرگان مملكت گفت كه سر كناره‌گيري دارد كه سخت بيمناك شدند و تضرع كردند و خواستند كه همچنان شاهي كند. اما در او اثر نكرد و چون نوميد شدند گفتند اكنون كه اصرار داري يكي را نامزد پادشاهي كن كه او را به شاهي برداريم و لهراسف حاضر بود و كيخسرو با دست بدو اشاره كرد و گفت كه جانشين وي وصي منست و لهراسف جانشيني كيخسرو را پذيرفت و كسان بدو اقبال كردند و كيخسرو نهان شد. بعضي‌ها گفته‌اند گوشه گرفت و كس ندانست كجا مرد و مرگش چسان بود و بعضي‌ها سخن ديگر گفته‌اند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 433
پس از كيخسرو و لهراسف به ترتيبي كه وي گفته بود به پادشاهي رسيد.
فرزندان كيخسرو كاماس و اسپهر و رمي و رمين بودند و مدت پادشاهي وي شصت سال بود.
 
اكنون بحكايت بني اسرائيل از پس سليمان پسر داود عليه السلام باز مي‌گرديم‌
 
اشاره
 
: پس از سليمان پسر داود پسر وي رحبعم پادشاه همه بني اسرائيل شد و مدت پادشاهي وي هفده سال بود. پس از آن ممالك بني اسرائيل پراكنده شد و ابيا پسر رحبعم پادشاهي سبط يهودا و بنيامين داشت و اسباط ديگر يوربعم پسر نابط غلام سليمان را به پادشاهي برداشتند و اين به سبب قرباني بود كه جراده زن سليمان در خانه وي براي بتي كرده بود و خدا گفته بود كه چيزي از پادشاهي فرزندان وي را ببرد و مدت پادشاهي رحبعم چنانكه گفته‌اند سه سال بود.
پس از آن آسا پسر ابيا نيز چون پدر به پادشاهي سبط يهودا و سبط بنيامين رسيد و مدت پادشاهي وي چهل و يك سال بود.
 
سخن از حكايت اسا پسر ابيا و زرج هندي‌
 
از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه يكي از شاهان بني اسرائيل به نام آسا پسر ابيا مردي پارسا بود و پايش لنگ بود و يكي از شاهان هند به نام زرج جباري بدكاره بود و مردم را به پرستش خويش خواند و ابيا بت‌پرست بود و دو بت داشت كه به جاي خدا پرستش مي‌كرد و مردم را به پرستش آن مي‌خواند و مردم بني-
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 434
اسرائيل را به گمراهي كشيد و همچنان بت پرستيد تا بمرد.
و پس از وي پسرش اسا به پادشاهي رسيد و منادي فرستاد تا ندا دهد كه كفر و كافر بمرد و ايمان و مؤمن بماند و بت و بت‌پرستي بر افتاد و اطاعت خدا برقرار شد و از اين پس هر كس از بني اسرائيل در ملك و روزگار من بكفر سر بر دارد او را بكشم كه طوفان و غرقه دنيا و فرو رفتن دهكده‌ها و باريدن سنگ و آتش از آسمان به سبب نافرماني خدا و عصيان وي بود از اين رو از معصيت خدا بداريم و در اطاعت وي بكوشيم تا زمين را از لوث گناه پاك كنيم و با مخالفان بجنگيم و از ديار خويش برانيم.
و چون قوم وي اين سخنان بشنيدند بناليدند و نپسنديدند و پيش مادر شاه شدند و از رفتار پسر با خدايان خويش شكوه كردند كه مي‌خواست آنها را از دينشان دور كند و به عبادت پروردگار بكشاند. و مادر شاه تعهد كرد كه با وي سخن كند و او را به پرستش بتان ايام پدر باز برد.
 
و هنگامي كه شاه نشسته بود و اشراف و بزرگان قوم پيش وي بودند مادرش بيامد و شاه به احترام مادر از جاي برخاست و خواست او را به جاي خويش بنشاند ولي مادر نپذيرفت و گفت: «پسر من نيستي اگر خواست مرا نپذيري و هر چه گويم نكني كه اطاعت من مايه رشاد و بهره‌وري است و نافرماني من موجب خسران. پسرم! شنيده‌ام كه كاري بزرگ آغازيده‌اي و گفته‌اي كه قومت از دين بگردند و به خدايان خويش كافر شوند و رسم پدران بگذارند، رسم نو آورده‌اي و بدعت نهاده‌اي و پنداشته‌اي كه شوكت ترا بيفزايد و قدرت ترا استوار كند. پسرم! خطا كرده‌اي و گناه آورده‌اي و مردم را به جنگ خويش كشانيده‌اي و خواسته‌اي آزادگان را بنده خويش كني و ضعيفان را بر ضد خويش نيرو دهي، رأي دانشوران را خوار كرده‌اي و به خلاف نظر خردوران رفته‌اي و تابع رأي سفيهان شده‌اي و اين همه از سبكسري و خردسالي و ناداني كرده‌اي. اگر سخن من نپذيري و حق من نشناسي از نسل پدر نباشي و چون تو
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 435
كسي سزاوار شاهي نباشد. پسرم! قوم خويش را به كجا مي‌كشاني؟ شايد كلماتي همانند موسي به تو داده‌اند كه با آن فرعون را غرق كرد و قوم خويش را از ظلمات رهايي داد.
شايد نيرويي چون داود به تو داده‌اند كه شير را بكشت و دهان گرگ بدريد و جالوت جبار را بكشت يا ملك و حكمتي برتر از سليمانت داده‌اند كه سر حكيمان بود و حكمت وي سرمشق اخلاف بود. پسرم اگر نيكي سوي تو آيد من از همه كس بيشتر بهره برم و اگر جز اين شود من از همه سيه روزتر شوم.» و چون شاه اين سخنان بشنيد سخت به خشم آمد و دلتنگ شد و گفت:
«مادر! روا نباشد كه با دوست و دشمن بر يك سفره نشينم و روا نباشد كه جز پروردگار خود را بپرستم. اگر اطاعت من كني هدايت يابي و اگر نكني گمراه شوي.
بايد خدا را بپرستي و منكر همه خدايان جز او شوي و هر كه اين سخن نپذيرد دشمن خدا باشد و من ياري خدا مي‌كنم كه بنده اويم.» مادر شاه گفت: «من از بتان خويش دست ندارم و از دين پدرانم نبرم و رسم خويش به گفتار تو ديگر نكنم و خدايي را كه گويي نپرستم.» شاه گفت: «مادر! اين سخن رابطه مرا با تو بريد.» و بفرمود تا او را بيرون كردند و به غربت انداختند. آنگاه به حاجب و عسس خويش گفت كه اگر در كار خويش اصرار كند او را بكشيد. و چون اسباط اطراف وي اين بشنيدند از مهابتش بلرزيدند و مطيع او شدند و تدبير ديگر ندانستند و گفتند: «كسي كه با مادر خويش چنين كرد اگر مخالفت كنيم و به دين وي نگرويم با ما چه خواهد كرد؟» و حيله‌ها كردند و خدا مكرشان را نابود كرد.
و چون تحمل اين كار نداشتند و از دين خويش نتوانستند بريد همسخن شدند كه از ديار وي بگريزند و در ديار ديگر اقامت گيرند و آهنگ زرج پادشاه هند كردند كه وي را به مخالفت آسا و پيروانش وادارند و چون پيش زرج شدند به
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 436
او سجده بردند و او گفت: «شما كيستيد؟» گفتند: «ما بندگان توايم.» گفت: «از كدام بندگان منيد؟» گفتند: «ما از سرزمين توايم، سرزمين شام و به پادشاهي تو همي باليديم و پادشاهي خردسال و سفيه در ميان ما پديد آمد و دين ما را بگردانيد و راي ما را خوار شمرد و پدران ما را كافر دانست و از خشم ما باك نداشت و اينك سوي تو آمده‌ايم كه قصه با تو بگوييم و تو به پادشاهي ما سزاوارتري. ما سران قوم خوديم سرزمين ما مال بسيار دارد و مردم ضعيف و معاش مرفه و آبادي بسيار و گنج‌ها و سي پادشاه. همين مردم بودند كه يوشع بن نون جانشين موسي آنها را به دريا برد. ما و زمينمان از آن توايم. بلاد ما بلاد تست و هيچكس آنجا مخالف تو نيست و بي پيكار به مال و جان تسليم تواند».
زرج گفت: «دعوت شما را نپذيرم و به پيكار قومي كه شايد مطيع‌تر از شما باشند نيايم تا رسولان امين از قوم خويش بفرستم و اگر كار چنان باشد كه گفتيد به سود شما باشد و شما را شاهان آن سرزمين كنم و اگر سخنتان دروغ باشد شما را عقوبتي شايسته دروغگويان كنم.» گفتند: «سخن به انصاف كردي و حكم عادلانه آوردي و بدان رضايت داريم».
زرج بگفت تا آنها را روزي مقرر دهند و از قوم خويش مردم امين برگزيد تا به خبر گيري فرستد و سفارش كرد و تهديد كرد كه اگر دروغ گويند عقوبت شوند و اگر راست گويند نكويي بينند و گفت: «شما را به خاطر امانت و دينداري و نيك- انديشيتان مي‌فرستم تا چيزي از سرزمين مرا ببينيد و احوال آن بجوييد و از دانش مردم و شاه و سپاه و شمارشان و شمار آبها و دره‌ها و راهها و دربندهاي آسان و سخت خبر آريد چنانكه گويي آنجا را عيان ديده باشم و از خزينه چندان ياقوت و مرجان و لباس ببريد كه چون ببينند راغب آن شوند و از شما بخرند.» و آنها را به
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 437
خزانه فرستاد تا از آن بر گرفتند و لوازم خشكي و دريا داد و قومي كه سوي وي آمده بودند راهها را وصف كردند و جاها را ياد نمودند و آنها درزي بازرگانان برفتند تا به ساحل دريا فرود آمدند و از آنجا به كشتي نشستند و به ساحل ايليا رسيدند و برفتند تا وارد آن شدند و بار گشودند و كالاي خويش بنمودند و مردم را به خريد دعوت كردند و كس به كالاي آنها اقبال نكرد و تجارتشان رواج نيافت و در مقابل چيز كم چيز بسيار دادند كه در آنجا بمانند و اخبارشان بدانند و در كارشان تحقيق كنند و آنچه را كه شاهشان خواسته بود به دست آرند.
پادشاه آسا مقرر داشته بود كه هر يك از زنان بني اسرائيل كه شوهر نداشته باشد اما در زي زنان شوهر دار در آيد او را بكشند يا از ولايت سوي جزاير دريا برانند زيرا ابليس براي اهل دين كيدي بدتر از زنان ندارد و چنان شد كه زنان بي- شوهر با نقاب و جامه كهنه برون مي‌شدند تا كس آنها را نشناسد و چون امينان شاه هند از كالاي خويش چيزي را كه صد درم قيمت داشت به يك درم مي‌دادند زنان بني اسرائيل شبانگاه و نهاني به خريد آمدند كه اهل دينشان ندانند و كالاي قوم فروخته شد و آنچه مي‌خواستند خريدند و اخبار شهر و قلعه‌ها و شمار آنها را بدانستند و كالاي مرغوب خويش را از در و مرجان و ياقوت براي هديه شاه نگهداشته بودند و از اهل شهر از خبر وي پرسش مي‌كردند كه شاه از آنها چيزي نخريده بود و گفتند: «اگر شاه توانگر است چرا چيزي از ما نخرد كه كالاهاي طرفه داريم و آنچه خواهد و نظير آن در خزانه ندارد به او دهيم و اگر توانگر نيست چرا كالاي ما نبيند كه هر چه خواهد بي بها بدو دهيم.» مردم شهر گفتند كه وي چندان مكنت و خزينه و كالا دارد كه كس نظير آن نداشته و خزينه‌ها كه موسي از مصر آورده و زيورها كه بني اسرائيل از فرعونيان گرفتند و چيزها كه يوشع بن نون جانشين موسي فراهم كرد و چيزها كه سليمان سالار خردمندان و شاهان از مكنت و ظروف بي نظير گرد آورد به نزد اوست.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 438
امينان شاه هند گفتند: «پيكار او چگونه است؟ شوكت وي به چيست و سپاهش چند است و اگر شاهي سوي وي آمد كه ملكش را پاره كند چگونه پيكار كند و شمار سپاهش چند است و چقدر مرد و اسب به عرصه جنگ آرد و آيا مهابت وي از كثرت مكنت و خزينه است كه دارد؟» قوم به پاسخ گفتند: «سپاه پادشاه آسا كم است و نيروي وي اندك‌تر است ولي وي را دوستي هست كه اگر او را بخواند و از او كمك بخواهد كه كوهها را از پيش بردارد تواند برداشت.» امينان گفتند: «دوست پادشاه كيست و شمار سپاهش چيست؟ و جنگاوري وي چگونه است و سپاه و كشتي چند دارد و محل و مقر وي كجاست؟» پاسخ دادند كه مقر وي بالاي آسمانهاست و بر عرش خويش نشسته و سپاهش شمار ندارد كه همه مخلوق بنده اويند. اگر دريا را گويد به خشكي ريزد و اگر رودها را فرمايد فرو رود مقر او را ديدن و شناختن نتوان و او دوست و پشتيبان آسا است.» و امينان همه اخبار آسا را بنوشتند و بعضي از آنها به نزد وي شدند و گفتند:
«اي پادشاه از تحفه‌هاي ديار خويش هديه‌اي داريم كه مي‌خواهيم به تو پيشكش كنيم يا از ما بخري كه به تو دهيم.» شاه گفت: «بياريد ببينم» و چون بياوردند گفت: «آيا اين بماند و صاحبانش بمانند؟» گفتند: «نه فنا شود و صاحبانش فنا شوند».
اسا گفت: «مرا بدان نيازي نباشد، چيزي خواهم كه رونق آن نرود و بماند و صاحبانش بمانند.» امينان از پيش وي برون شدند و هديه آنها را پس داد و از بيت المقدس سوي زرج هندي رفتند و چون پيش وي رسيدند دفتر خبر خويش بگشودند و آنچه از
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 439
كار شاه بني اسرائيل دانسته بودند بگفتند و از دوست آسا سخن آوردند.
و چون زرج سخنانشان بشنيد آنها را به عزت خويش و آفتاب و ماه كه معبودشان بود سوگند داد كه از آنچه در ميان بني اسرائيل ديده‌اند چيزي مكتوم ندارند و آنها نيز بگفتند زرج گفت: «چون بني اسرائيل دانسته‌اند كه شما به جاسوسي رفته‌ايد و از كارشان خبر يافته‌ايد از دوست اسا سخن كرده‌اند و دروغ گفته‌اند و خواسته‌اند شما را بترسانند كه دوست اسا بيشتر از من سپاه و ابزار ندارد و قوم وي دليرتر و جسورتر از قوم من نباشند اگر هزار كس به مقابله من آرد من بيشتر آرم.» آنگاه بگفت تا به همه پيروان وي نوشتند تا از هر ولايت سپاه فراهم كنند و از ياجوج و ماجوج و ترك و فارس و اقوام ديگر كه مطيع وي بودند كمك خواست و چنين نوشت:
«از زرج، جبار هند و پادشاه زمينها، به هر كس كه نامه من بدو رسد مرا زميني هست كه حاصل آن رسيده و مي‌خواهم كه عاملان فرستيد تا هر چه درو كنند غنيمت آنها كنم و اين قوم از من دورند و بر قسمتي از سرزمين من چيره شده‌اند و بندگان مرا مقهور كرده‌اند و آنها را به كساني بخشم كه با من بر ضدشان قيام كنند اگر تجهيزات نداريد تجهيزات شما پيش من است كه خزاين من بسته نيست.» و كسان از هر ولايت بر او فراهم آمدند و اسب و سوار و پياده و لوازم آوردند و چون فراهم شدند از خزاين خويش سلاح و تجهيزات داد و بگفت تا شمارشان كنند و يك هزار هزار و يكصد هزار بودند به جز سپاهي كه از بلاد وي آمده بود و بگفت تا يكصد مركب آماده كنند و استر آن را چهار چهار ببستند و بر هر چهار استر تخت و خيمه‌اي تعبيه كردند و در هر خيمه كنيزي بنشاندند و با هر مركب ده خادم و پنج فيل همراه كردند و هر سپاه وي يكصد هزار شد و يكصد كس از سران آنها را خاصه خويش كرد كه با وي سوار شوند و در هر سپاه كسان نهاد و خطبه خواند و به جنگ ترغيب كرد و چون انبوه جماعت را بديد و با آنها برفت شوكت و شكوه وي در دل حاضران بيفزود و بزرگ شد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 440
آنگاه زرج گفت: «دوست آسا كجاست؟ آيا تواند كه وي را از من مصون دارد؟ هيچكس بر من چيره شدن نتواند. اگر آسا و دوست وي مرا و سپاهم را بنگرند جرأت پيكارم نكنند زيرا در قبال هر سپاهي او هزار سپاهي دارم. به زودي آسا اسير من شود و قوم وي را به اسيري آرم» و همچنان آسا را تحقير كرد و سخنان ناروا در باره او گفت.
و چون قصه زرج و رفتار وي به آسا رسيد پروردگار خويش را بخواند و گفت:
«خدايا تو كه آسمانها و زمين و مخلوق آنرا به قدرت آفريدي و همه چيز در قبضه تو است، تو كه ملايمت داري و سختي نيز داري از تو خواهم كه به خطاهاي ما ننگري و گناهانمان را كيفر ندهي و رحمت خويش را كه خاص خلايق كرده‌اي شامل ما كني.
ضعف ما و قوت دشمن بنگر، قلب ما و كثرت دشمن ببين، غم و تنگناي ما و شادي و آسايش دشمن ببين و زرج و سپاهش را به قدرتي كه فرعون و سپاهش را غرق كردي و موسي و قومش را نجات دادي به دريا غرق كن از تو خواهم كه ناگهان عذاب خويش را بر زرج و قومش فرود آري.» در جواب به آسا گفته شد كه سخن تو را شنيدم و تضرع تو به من رسيد.
من بر عرش خويش هستم و اگر زرج هندي و قوم وي را غرق كنم بني اسرائيل و ديگران ندانند با آنها چه كرده‌ام ولي درباره زرج و قوم وي قدرت نمايي كنم تا زحمت ايشان ببرم و غنيمتشان نصيب تو كنم و سپاهشان را به دست تو دهم تا دشمنان تو بدانند كه دوست آسا دوست خود را رها نكند و سپاه وي هزيمت نشود و مطيع وي نوميد نگردد من او را مهلت دهم تا از كار خويش فراغت يابد آنگاه وي را به- بندگي سوي تو كشانم و سپاهش بندگان تو و قومت شوند.» و زرج و كسانش بيامدند و بر ساحل ترشيش فرود آمدند و بيك روز جويها را بخشكانيدند و سبزه‌زارها را محو كردند و پرندگان بر آنها فرود آمد و وحش از آنها گريز نتوانست و چون به دو منزلي ايليا رسيدند زرج از آنجا سپاه خود را در ايليا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 441
پراكند و دشت و كوه از آنها پر شد و دل مردم شام از ترسشان آكنده شد و هلاك خويش را معاينه ديدند.
و آسا قصه بشنيد و گروهي از قوم خويش را سوي آنها گسيل داشت و بگفت تا از شمار و كارشان خبر آرند و فرستادگان آسا برفتند و از بالاي تپه‌اي قوم را بديدند و سوي آسا باز گشتند و گفتند: «تا كنون چشم و گوش بني آدم چون آنها و فيلان و اسبان و سوارانشان نديده و نشنيده و باور نداشتيم كه بدين شمار و سلاح مردم تواند بود كه عقل ما از شمارشان ناتوان شده و ياراي جنگشان نداريم و اميدمان ببريد.» و چون مردم شهر اين بشنيدند جامه دريدند و خاك به سر ريختند و در كوچه و بازار ناله سر دادند و از همديگر وداع كردند.
آنگاه پيش شاه رفتند و گفتند ما همگي سوي اين قوم شويم و دست اطاعت دهيم شايد به ما رحم آرند و در ديارمان وا گذارند.
شاه گفت: «خدا نكند كه دست در دست كافران نهيم و خانه و كتاب خدا را به بدكاران واگذاريم.» گفتند: «پس چاره‌اي بساز و از دوست و پروردگارت كه ما را به نصرت وي وعده مي‌دادي و به ايمان وي مي‌خواندي ياري بخواه، اگر اين بليه از ما بر ندارد دست در دست دشمن مي‌نهيم شايد از كشته شدن برهيم.».
آسا گفت: «پروردگار مرا جز به تضرع و خواري نرم نتوان كرد.» گفتند: «سوي وي شو شايد اجابت تو كند و بر ضعف ما رحم آرد كه دوست در اين حال دوست خود را وانگذارد.» آسا به نمازگاه رفت و تاج از سر بنهاد و خرقه پوشيد و بر خاكستر نشست.
آنگاه دست به دعا برداشت و با دلي غمين و تضرع فراوان و اشك روان خدا را بخواند و گفت: «خدايا! پروردگار هفت آسمان و پروردگار عرش عظيم. خداي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 442
ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط، تو كه هر جا كه خواهي از خلق نهان ماني و مقر تو را نتوان دانست و از كنه عظمت تو خبر نتوان يافت. تو آن بيداري كه به خواب نرود و آن تازه‌اي كه به گذشت شب و روز كهنه نشود، خدايا ترا به آن دعا مي‌خوانم كه ابراهيم خليل خواند و آتش بر او خاموش كردي و او را به صف نيكان بردي و دعايي كه موسي كليم تو خواند و بني اسرائيل را از ظلمت رهانيدي و از عبوديت آزاد كردي و از دريا به خشكي رسانيدي و فرعون و كسانش را غرق كردي و به آن تضرع كه بنده تو داود كرد و او را برداشتي و از پس ضعف قوت دادي و بر جالوت جبار فيروز كردي و او را بشكستي و به دعايي كه سليمان كرد و حكمتش دادي و رفعت بخشيدي و پادشاه همه جنبندگان كردي. تو كه مردگان را زنده كني و جهان را فاني كني و تنها و جاويد بماني و فاني نشوي و تازه باشي و كهنگي نگيري، خدايا خواهم كه به من رحم آري و دعايم اجابت كني كه مستمندم و از همه بندگان ضعيفتر و بيچاره‌تر و بليه‌اي بزرگ و مصيبتي سخت پيش آمده كه كس جز تو رفع آن نتواند و ما به جز تو قوت و وسيله نداريم بر ضعف ما چنانكه اراده فرمايي رحم كن كه هر كه را خواهي چنانكه خواهي رحم فرمايي.» عالمان بني اسرائيل نيز از بيرون دعا مي‌كردند و مي‌گفتند: «خدايا بنده خويش را اجابت كن كه به تو پناه آورده و او را به دشمن وا مگذار و بياد آر كه دوستدار تو است و از مادر و همه مخلوق به جز مطيعان تو جدايي گرفته است.» خدا آسا را كه در نمازگاه به سجده بود به خواب برد آنگاه فرستاده خدا بيامد و گفت: «اي آسا دوست دوست خويش را به دشمن نگذارد، خدا عز و جل گويد كه محبت خويش بر تو افكنده‌ام و ياري ترا واجب دانم و دشمن از تو دفع كنم و هر كه به من تكيه كند زبون نشود و هر كه قوت از من دارد سستي نگيرد. تو، به هنگام گشايش مرا خوانده‌اي و به هنگام سختي ترا وانگذارم. تو به هنگام امان مرا خوانده‌اي و به هنگام ترس ترا رها نكنم. خداي توانا گويد قسم مي‌خورم كه اگر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 443
آسمان و زمين و همه مخلوق آن به خلاف تو باشند براي تو چاره‌اي پديد آرم و چيزي از ربانيت خويش بفرستم كه دشمنانم را بكشند. من با توام و دست هيچكس به تو و يارانت نرسد.» و آسا خندان از نمازگاه در آمد و پيام خدا را با آنها بگفت و مؤمنان تصديق وي كردند و منافقان به تكذيب وي پرداختند و با هم گفتند: «آسا لنگ برفت و لنگ بيامد اگر راست مي‌گويد و خدا اجابت او كرده بايد پاي او را درست كرده باشد.
ولي ما را فريب مي‌دهد و به اميد سرگرم مي‌كند تا جنگ شود و نابود شويم.» در آن اثناي كه شاه از كرم خداي سخن مي‌كرد فرستادگان زرج بيامدند و وارد ايليا شدند و نامه‌ها از زرج براي آسا همراه داشتند كه در آن به وي و قومش ناسزا گفته بود و منكر خدا شده بود و نوشته بود: دوست خود را كه مايه گمراهي قومت شده بخوان تا با سپاه خويش به جنگ من آيد و بر من ظاهر شود و دانم كه نه او و نه ديگري تاب من ندارد كه من زرج شاه هنديم.
و چون آسا نامه‌ها را بخواند اشك از ديدگانش روان شد و به نمازگاه در- آمد و نامه‌ها را تو آن بيداري كه به خواب نرود و آن تازه‌اي كه به گذشت شب و روز كهنه نشود، پيشگاه خدا بگشود و گفت: «خدايا هيچ چيز را از ديدار تو خوشتر ندارم اما بيم دارم اين نور كه به روزگار من نموده‌اي خاموشي گيرد. شاهد اين نامه‌ها بوده‌اي و داني كه در آن چيست اگر هدف آن من بودم مهم نبود اما بنده‌ات زرج سر خلاف تو دارد و ناسزا گويد و به ناروا فخر كند و به ناحق سخن آرد و تو شاهد و حاضر بوده‌اي.» خدا به آسا وحي كرد كه كلمات من تغيير نيابد و وعده من خلاف ندارد و فرمانم دگر نشود از نمازگاه برون شو و سپاهت را بگو تا فراهم شوند و با پيروان خويش برويد و بر زميني بلند بايستيد.
آسا برون شد و پيام خدا را با قوم خويش بگفت و دوازده كس از سران بني اسرائيل برون شدند و هر يك تني چند همراه داشتند و چون مي‌رفتند به مردم
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 444
گفتند كه به كار دنيا نپردازند و بر تپه كوتاهي در قبال زرج بايستادند و از آنجا او و قومش را بديدند.
و چون زرج آنها را بديد سر تكان داد و تمسخر كرد و گفت: «براي اينها سپاه آوردم و مال خرج كردم!» و كساني را كه وصف آسا و قوم وي گفته بودند بخواست و گفت: «با من دروغ گفتيد كه پنداشتيد شمار اين قوم بسيار است» و بگفت تا آنها را با اميناني كه به خبرگيري فرستاده بود بكشتند.
در اين اثنا آسا تضرع همي كرد و به خدا متوسل بود.
زرج گفت: «ندانم با اين قوم چكنم شمارشان در قبال ما چنان اندكست كه با آنها جنگ نبايد.» و كس پيش آسا فرستاد و پيغام داد كه دوست تو كه ما را به او تهديد كردي و پنداشتي كه شما را از قدرت من مصون مي‌دارد كجاست؟ آيا تسليم من مي‌شويد تا حكم خويش درباره شما روان كنم، يا در انتظار پيكار منيد؟
آسا جواب داد كه اي تيره روز نداني چه گويي مگر خواهي با ضعف خويش بر پروردگارت چيره شوي يا به اندك خويش با بسيار او بر آيي؟ وي از همه چيزها تواناتر و بزرگتر و قاهرتر است و بندگانش زبونتر و ضعيف‌تر از آنند كه او را آشكار ببينند. اينك او با منست و هر كه خدا با وي باشد مغلوب نشود. اي تيره روز هر چه داري بيار تا ببيني چه بر سرت آيد.
و چون قوم زرج صف كشيدند و به جاي خويش رفتند، زرج تيراندازان خويش را بگفت تا تير اندازي كنند و خداي از هر آسمان فرشتگان به ياري و پشتيباني آسا و قوم وي فرستاد و آسا آنها را در جاهايشان توقف داد و چون مشركان تير انداختند ميان خورشيد و زمين حايلي پديد آوردند كه گويي ابري بود و فرشتگان تيرها را از آسا و قومش دور كردند. آنگاه فرشتگان تيرها را سوي قوم زرج انداختند و هر كه تيري انداخته بود تيرش بدو رسيد و همه تيراندازان زرج كشته شدند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 445
در اين اثنا آسا و قومش حمد خدا مي‌گفتند و تسبيح او مي‌كردند و فرشتگان ظاهر مي‌شدند و چون زرج تيره روز آنها را بديد ترس در دلش افتاد و تدبير ندانست و گفت: «آسا كيدي عظيم و جادويي مؤثر دارد. بني اسرائيل نيز چنينند و هيچ دانا با مكرشان بر نيايد كه آنرا از مصر آموخته‌اند و به كمك آن از دريا گذشته‌اند.» آنگاه شاه هندي به قوم خويش ندا داد كه شمشيرها را بكشيد و به يكباره حمله بريد و آنها را در هم بكوبيد و هندوان شمشير كشيدند و به فرشتگان حمله بردند و فرشتگان آنها را بكشتند و جز زرج و زنانش و نزديكانش كس نماند.
و چون زرج اين ماجرا بديد با كسان خود فراري شد و همي گفت: «آسا آشكار بود اما دوست وي نهاني مرا تباه كرد. و او و همراهانش را ديدم كه ايستاده بودند و جنگ نمي‌كردند و جنگ در قوم من افتاده بود.» و چون آسا فرار زرج را بديد گفت: «خدايا زرج فراري شد اما اگر ميان ما و او حايل نشوي بار ديگر قوم خويش را به جنگ ما آرد».
وحي آمد كه هندوان را تو نكشتي بلكه من كشتم. به جاي خود باش كه اگر در ميانه نباشم همه شما را هلاك كنند. زرج در چنگال من است و هيچكس از جانب من ياري او نكند و از چنگ من رهايي نيابد. من اردوهاي او را با همه نقره و كالا و چهار پا به تو بخشيدم. اين پاداش تو است كه به من متوسل شدي و براي كمكي كه به تو دادم مزد نخواهم.
زرج برفت تا به دريا رسيد و خواست از آنجا بگريزد و يكصد هزار كس با او بود و كشتيها آماده كردند و بر آن نشستند و چون به دريا روان شدند خدا از اطراف زمينها و درياها بادها به آن دريا فرستاد و امواج از هر سو درهم افتاد و كشتيها را به هم زد تا بشكست و هر كه با وي بود غرق شد و موج چنان آشفته بود كه مردم شهرهاي اطراف بترسيدند و زمين بلرزيد و آسا كس فرستاد كه خبر بگيرد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 446
و خدا بدو وحي كرد كه تو و قومت و اهل دهكده‌ها فرود آييد و غنيمتي را كه خدايتان داده به قوت بگيريد و شكر آن بگزاريد كه هر كه از اين اردوها چيزي بگيرد بر او حلال باشد.
و قوم آسا فرود آمدند و شكر و تقديس خدا گفتند و مدت سه ماه اردوها را به دهكده‌هاي خويش مي‌بردند و خدا بهتر داند.
پس از آسا يهوشافاظ پسرش به پادشاهي رسيد و بيست و پنج سال پادشاهي كرد و بمرد.
آنگاه عتليا و به قولي غزليا دختر عمرم مادر اخزيا به پادشاهي رسيد و فرزندان ملوك بني اسرائيل را بكشت و جز يواش پسر اخزيا كس نماند كه او نيز نهان مانده بود.
آنگاه يواش و يارانش عتليا را بكشتند و پادشاهي وي هفت سال بود.
پس از او يواش پسر اخزيا به پادشاهي رسيد و عاقبت به دست ياران خويش كشته شد.
پس از آن اموصيا پسر يواش به پادشاهي رسيد و بيست و نه سال پادشاهي كرد و عاقبت به دست ياران خويش كشته شد.
پس از آن عوزيا پسر اموصيا به پادشاهي رسيد. عوزيا را غوزيا نيز گفته‌اند و مدت پادشاهي وي پنجاه و دو سال بود تا بمرد.
پس از آن يوتام پسر عوزيا به پادشاهي رسيد و شش سال پادشاهي كرد تا بمرد.
پس از آن احاز پسر يوتام به پادشاهي رسيد و شانزده سال پادشاهي كرد تا بمرد.
پس از آن حزقيا پسر احاز به پادشاهي رسيد. گويند وي دوست شعيا بود كه از انقضاي عمر او خبر داد و به پيشگاه پروردگار تضرع كرد كه عمرش افزوده شد و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 447
مهلت يافت و شعيا به او اعلام كرد. ولي به گفته ابن اسحاق دوست شعيا كه اين حكايت از او بود صديقه نام داشت.
 
سخن از صاحب قصه شعيا و سخاريب‌
 
از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه خداوند عز و جل موسي را از حوادث بني اسرائيل خبر داده بود و فرمود: «وَ قَضَيْنا إِلي بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيراً. فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولًا. ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً عَسي رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً» [1] يعني: و در آن كتاب به پسران اسرائيل اعلام كرديم كه دو بار در اين سرزمين فساد مي‌كنيد و سركشي مي‌كنيد سركشي بزرگ. و چون موعد نخستين آن بيامد بندگاني داشتيم با صلابت سخت كه بر آنها گماشتيم تا در داخل ديارشان كشتار كردند و اين و عده‌اي انجام شده بود. آنگاه بر ضد آنها دولت به شما داديم و به- مالها و فرزندان مددتان داديم وعده شما را فزونتر كرديم. اگر نيكي كنيد به- خويش نيكي كرده‌ايد و اگر بدي كنيد براي خودتان است و چون موعد ديگر بيامد (آنها را گماشتيم) تا بزرگانتان را حقير كنند و داخل اين مسجد شوند چنانكه بار اول شده بودند و به هر چه تسلط يافتند نابود كنند نابود كردن كامل. ممكن است پروردگارتان رحمتان كند و اگر باز كنيد ما نيز كنيم و جهنم را زندان كافران
______________________________
[1]- بني اسرائيل 4 تا 8
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 448
كرده‌ايم.
بني اسرائيل حادثه‌ها و گناهها داشتند و خدا با آنها مهربان و بخشاينده و نكوكار بود و از جمله ماجراهايشان حكايت صديقه بود كه يكي از پادشاهان بني اسرائيل بود و چنان بود كه چون خدا كسي را پادشاهي بني اسرائيل مي‌داد پيغمبري مي‌فرستاد كه وي را هدايت كند و ميان او و خداي واسطه باشد و در كار قوم با وي سخن كند.
اين پيمبران كتاب منزل نداشتند و مأمور پيروي از تورات و احكام آن بودند و كسان را از معصيت منع مي‌كردند و به اطاعت ترغيب مي‌كردند و چون اين پادشاه بيامد خداوند شعيا پسر امصيا را با وي برانگيخت و اين پيش از بعثت عيسي و زكريا و يحيي بود و شعيا همان بود كه ظهور عيسي و محمد را بشارت داد. و اين پادشاه مدتي شاهي بني اسرائيل و بيت المقدس داشت و چون ايام ملك او به آخر رسيد و حوادث بزرگ رخ داد و شعيا نيز با او بود خداوند عز و جل سنحاريب پادشاه بابل را بر ضد آنها برانگيخت و او ششصد هزار پرچم داشت و بيامد تا در اطراف بيت المقدس فرود آمد و پادشاه بيمار بود و ساق پاي او زخمدار بود و شعياي پيمبر به نزد وي آمد و گفت: «اي پادشاه! سخاريب پادشاه بابل با سپاهش و ششصد هزار پرچم بر تو فرود آمده‌اند و مردم بترسيده‌اند و وحشت كرده‌اند».
و قضيه بر شاه گران بود و گفت: «اي پيمبر خداي آيا درباره اين حادثه وحيي آمده كه خدا با ما و سنحاريب و سپاهش چه خواهد كرد؟» پيمبر بدو گفت: «وحيي كه در اين باب سخن كند به من نيامده است.» در اين اثنا خدا عز و جل به شعياي پيمبر وحي كرد كه پيش شاه بني اسرائيل شو و بگو كه وصيت كند و از خاندان خويش هر كه را خواهد به جانشيني برگزيند و شعياي پيمبر پيش صديقه پادشاه بني اسرائيل آمد و گفت: «پروردگارت به من وحي كرد كه بگويم وصيت كني و از خاندان خويش هر كه را خواهي به جانشيني برگزيني كه خواهي مرد.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 449
و چون شعيا اين سخن با صديقه بگفت وي رو به قبله كرد و نماز كرد و تسبيح گفت و دعا كرد و گريست و با گريه و تضرع و اخلاص و توكل و صبر و ظن صادق به خداي، گفت: «اي خدا! اي پروردگار پروردگاران و خداي خدايان! اي قدوس متقدس، اي رحمان، اي رحيم بخشاينده، اي رئوفي كه خور و خواب نداري، عمل و رفتار نكوي مرا با بني اسرائيل به ياد آر كه همه از تو بوده و بهتر از من داني كه نهان و آشكار من از تو است» و خداي رحمان دعاي او را اجابت كرد كه بنده‌اي پارسا بود و به شعيا وحي كرد و فرمان داد به صديقه پادشاه بگويد كه خدا دعايت را اجابت كرد و پذيرفت و رحم آورد كه گريه تو را بديد و مرگت را پانزده سال پس انداخت و ترا از دشمنت سخاريب پادشاه بابل و سپاهش رهايي داد.
و چون شعيا اين سخن با شاه بگفت درد از وي برفت و بدي و غم ببريد و به سجده افتاد و گفت: «اي خداي من و پدرانم! سجده و تسبيح و تكريم و تعظيم تو مي‌كنم تويي كه پادشاهي به هر كه خواهي دهي و از هر كه خواهي گيري. هر كه را خواهي عزت دهي و هر كه را خواهي زبون كني. داناي غيب و آشكاري اول و آخر و ظاهر و باطن تويي كه دعوت من پذيرفتي و به تضرع من رحم آوردي».
و چون شاه سر برداشت خدا به شعيا وحي كرد كه به شاه صديقه بگو به يكي از بندگان خود بگويد تا آب انجير بيارد و بر زخم نهد كه شفا يابد و به شود و شاه چنين كرد و شفا يافت.
و شاه به شعياي پيمبر گفت: «از خدا بخواه به ما بگويد با دشمن ما چه خواهد كرد؟» خدا عز و جل به شعياي پيمبر گفت: «به شاه بگو شر دشمن را از تو بردارم و ترا از آنها رهايي دهم و صبحگاهان همگي به جز سنحاريب و پنج تن از دبيران وي بميرند.» و صبحگاهان بانگزني بر در شهر آمد و بانگ زد اي پادشاه بني اسرائيل خدا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 450
شر دشمن از تو برداشت و سنخاريب و كسانش هلاك شدند.
و چون شاه برون آمد سنخاريب را بجست و ميان مردگان نيافت و كس به جستجوي او فرستاد كه او را با پنج تن از دبيرانش كه يكي‌شان بخت نصر بود در غاري يافتند و زنجير كردند و پيش شاه بني اسرائيل آوردند كه چون آنها را بديد به سجده افتاد و از هنگام طلوع خورشيد تا پسينگاه به سجده بود آنگاه به سنخاريب گفت: «كار پروردگار ما را چگونه مي‌بيني كه ما غافل بوديم و شما را به قدرت خويش بكشت».
سنحاريب گفت: «پيش از آنكه از ديارم در آيم شنيده بودم كه پروردگارتان شما را ياري مي‌كند اما سخن نشنيدم و از سبكسري به تيره روزي افتادم. اگر شنيده بودم و تعقل داشتم به جنگ شما نميآمدم اما تيره روزي بر من و همراهانم چيره شد.» پادشاه بني اسرائيل گفت: «ستايش خداي توانا را كه چنانكه خواست شر شما را برداشت. اينكه تو و همراهانت را باقي گذاشت براي حرمت تو نبود بلكه از آن رو بود كه بدتر از آن بينيد و در دنيا و آخرت تيره روزيتان فزون شود و به قوم خويش خبر دهيد كه خداي ما با شما چه كرد و عبرت خلف شويد. اگر چنين نبود خداي باقيتان نگذاشته بود كه خون تو و همراهانت به نزد خدا از خون بوزينگان ناچيزتر است.» آنگاه شاه بني اسرائيل سالار نگهبانان خويش را بگفت تا به زنجيرشان كرد و هفتاد روز به دور بيت المقدس بگردانيد و هر روز دو نان جوين به هر كدامشان مي‌داد.
سنحاريب به پادشاه بني اسرائيل گفت: «كشته شدن از آنچه با ما مي‌كني بهتر است هر چه را فرمان داري به كار بند.» و شاه آنها را سوي زندان اعدام فرستاد و خدا به شعياي پيمبر وحي كرد كه به شاه بني اسرائيل بگو كه سنحاريب و همراهانش
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 451
را رها كند تا قوم خويش را بيم دهند و آنها را حرمت نهد و مركب دهد تا به بلاد خويش رسند.
شعياي پيغمبر اين پيام با شاه بگفت و او چنين كرد و سنحاريب و همراهان برفتند تا به بابل رسيدند و چون به آنجا رسيدند مردم را فراهم آورد و به آنها گفت كه خدا با سپاه وي چه كرد و كاهنان و جادوگران او گفتند: «اي پادشاه بابل ما حكايت پروردگار آنها و پيمبرشان را با آن وحي كه به وي فرستاده بود براي تو گفتيم اما اطاعت ما نكردي و كسي با خداي اين قوم مقاومت نيارد كرد.» كار سنحاريب كه بني اسرائيل را ترسانيد و آنگاه خدا شر وي را برداشت تذكار و عبرت آموز شد. پس از آن سنحاريب هفت سال زنده بود و بمرد.
بعضي اهل كتاب پنداشته‌اند كه اين پادشاه بني اسرائيل كه سنحاريب به سوي او رفت لنگ بود و لنگي وي از عرق النسأ بود و سنحاريب به سبب بيماري و ضعفي كه داشت طمع در ملك وي بست و پيش از سنحاريب يكي از پادشاهان بابل به نام ليفر سوي او رفته بود و بخت نصر پسر عمو و دبير اين شاه بود و خدا بادي فرستاد كه سپاه وي را هلاك كرد و او و دبيرش جان به در بردند. و اين شاه بابلي به دست پسرش كشته شد و بخت نصر از قتل يار خود خشمگين شد و پسر پدر كش را بكشت پس از آن سنحاريب كه در نينوي مقر داشت با شاه آذربيجان سوي شاه بني اسرائيل رفت و شاه آذربيجان سلمان چپ دست بود و سنحاريب و سلمان اختلاف كردند و بجنگيدند تا سپاهشان به نابودي رفت و اموالشان غنيمت بني اسرائيل شد.
بعضي‌ها پنداشته‌اند آنكه به جنگ حزقيايار شعيا رفت، سنحاريب پادشاه مرصل بود و چون با سپاه خويش بيت المقدس را محاصر كرد خدا فرشته‌اي فرستاد و يكصد و هشتاد و پنجهزار كس از سپاه وي را بكشت و مدت پادشاهي اين پادشاه بني اسرائيل بيست و نه سال بود.
پس از آن منشا پسر حزقيا سي و پنج سال پادشاهي كرد.
پس از او آمون پسر منشا دوازده سال پادشاهي كرد تا به دست ياران خويش
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 452
كشته شد.
پس از او يوشيا پسر آمون سي و يك سال پادشاهي كرد تا به دست فرعون بيني بريده و عاجز مصر كشته شد.
پس از او ياهواحاز پادشاه شد و فرعون بيني بريده به جنگ وي آمد و او را بگرفت و سوي مصر برد و يوياقيم پسر ياهواحاز را به جاي پدر پادشاهي داد و خراجي بر او نهاد و يوياقيم خراج را از بني اسرائيل مي‌گرفت و پادشاهي وي دوازده سال بود پس از او يوياحين پسر يوياقيم پادشاه بني اسرائيل شد، و سه ماه پس از آغاز پادشاهي، بخت نصر به جنگ وي آمد و او را بگرفت و به بابل برد و متنيا عموي وي را به جايش نشاند و او را صديقيا ناميد. و صديقيا به خلاف بخت نصر رفت كه به- جنگ وي آمد، و او را بگرفت و بند نهاد و ميل كشيد و فرزندش را پيش رويش سر بريد و شهر و هيكل را به ويراني داد و بني اسرائيل را اسير كرد و با شاه اسير به بابل برد و آنجا ببودند تا كورش پسر جاماسب پسر اسب، به سبب خويشاوندي كه با آنها داشت به بيت المقدس بازشان برد، زيرا مادر كورش جاويل و به قولي حاويل اسرائيلي بود. و همه مدت پادشاهي صديقيا با سه ماه پادشاهي يوياحين ده سال و سه ماه بود.
پس از آن پادشاهي بيت المقدس و شام از اشتاسب پسر لهراسب شد و عامل وي بخت نصر بود.
از محمد بن اسحاق روايت كرده‌اند كه وقتي صديقه پادشاه بني اسرائيل كه حكايت وي را از پيش بگفتيم درگذشت كار بني اسرائيل آشفته شد و به رقابت برخاستند و همديگر را بكشتند و شعياي پيمبر مبعوث بود اما به او اعتنا نكردند و اطاعت نياوردند و چون چنين كردند خدا به شعيا گفت ميان قوم به سخن برخيز تا به زبان تو وحي كنم و چون به پا خاست خدا زبانش را به وحي بگردانيد و وعظشان كرد و تذكار داد و از حوادث بترسانيد و نعمتهاي خدا را برشمرد و گفت كه به-
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 453
معرض حوادثند. و چون شعيا سخن به سر برد، بر او تاختند كه بكشندش و از آنها بگريخت و به درختي رسيد كه بشكافت و به درون آن شد و شيطان برسيد و گوشه لباس او را بگرفت و به قوم نشان داد و اره بر درخت نهادند و ببريدند و او را با درخت به دو نيم كردند.
قصه شعيا را و اينكه قوم وي او را بكشتند از محمد بن سهيل بخاري نيز شنيده‌ام.
 
ذكر خبر لهراسب و پسرش بشتاسب و ويراني بيت المقدس به دست بخت نصر
 
پس از كيخسرو لهراسب پسر كيوجي پسر كيمنوش پسر كيفاشين به پادشاهي پارسيان رسيد و كيخسرو او را به پادشاهي برگزيده بود. و چون تاج بر سر نهاد گفت: «ما نيكي را بر ديگر چيزها برتري دهيم.» و بر تختي از طلاي مرصع به اقسام جواهر نشست و فرمان داد تا به سرزمين خراسان بلخ را بنياد كردند و آنرا «حسنا» خواند و ديوانها پديد آورد و شاهي وي نيرو گرفت كه براي خويش سپاه برگزيد و زمين را آباد كرد و خراج گرفت تا مقرري سپاه بدهد و بخت نصر را برگماشت كه بقولي نام وي به فارسي بخترشه بود.
از هشام بن محمد روايت كرده‌اند كه لهراسب شاه برادرزاده كاوس بود و شهر بلخ را بنياد كرد و در ايام وي شوكت ترك بالا گرفت و مقر لهراسب به بلخ بود كه با تركان پيكار داشت، گويد و بخت نصر به روزگار لهراسب بود و سپهبد ناحيه غرب دجله ما بين اهواز تا سرزمين روم بود و برفت تا به دمشق رسيد و مردم آنجا با وي به صلح آمدند و يكي از سرداران خويش را بفرستاد كه سوي بيت المقدس شد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 454
و با پادشاه بني اسرائيل كه از فرزندان داود بود صلح كرد و از او گروگانها گرفت و از آنجا بازگشت و چون به طبريه رسيد مردم بني اسرائيل به پادشاه خويش تاختند و خونش بريختند و گفتند: «به بابليان گروگان دادي و ما را زبون كردي.» و آماده پيكار شدند و سردار بخت نصر ماجرا را بدو نوشت و پاسخ آمد كه گروگانها را گردن بزند و به جاي خود باشد تا وي بيايد و بخت نصر برفت تا به بيت المقدس رسيد و شهر را به زور بگرفت و جنگاوران را بكشت و زن و فرزند باسيري گرفت.
گويند: بخت نصر ارمياي پيمبر را در زندان بني اسرائيل يافت و خدا او را برانگيخته بود كه بني اسرائيل را از ماجراي بخت نصر بيم دهد و اعلام كند كه اگر توبه نكنند و از اعمال خويش دست بر ندارند خدا كسي را بر آنها مسلط مي‌كند كه جنگاوران را بكشد و زن و فرزند به اسيري برد.
بخت نصر به ارميا گفت: «قصه چيست»؟
ارميا گفت كه خدايش برانگيخته تا قوم را از سرنوشتشان خبر كند و او را دروغزن دانسته‌اند و به زندان افكنده‌اند.
بخت نصر گفت: «چه بد مردمي بوده‌اند كه نافرماني فرستاده خدا كرده‌اند.» و آزادش كرد و بنواخت.
و ضعيفان بني اسرائيل كه به جا مانده بودند به دور ارميا فراهم آمد و گفتند: «بد كرديم و ستم آورديم و اكنون از آنچه كرده‌ايم به پيشگاه خدا توبه مي‌بريم از خدا بخواه كه توبه ما را بپذيرد.» و او پروردگار خويش را بخواند و وحي آمد كه چنين نخواهند كرد، اگر راست مي‌گويند با تو در اين شهر بمانند. و ارميا فرمان خداي را به آنها بگفت. گفتند: «چگونه در شهري كه ويران شده و خدا بر مردمش خشم آورده بمانيم.» و نخواستند بمانند و بخت نصر به شاه مصر نوشت كه گروهي از بندگان من به سوي تو گريخته‌اند آنها را نزد من باز فرست و گر نه به جنگ تو آيم و ديار تو را پايمال اسبان كنم. و شاه مصر بدو نوشت كه اينان بندگان تو نيستند بلكه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 455
آزادگانند.
و بخت نصر بدو حمله برد و بكشتش و مردم مصر را اسير گرفت. آنگاه به- سرزمين مغرب رفت و تا اقصاي آنجا رسيد. از آن پس بسياري از مردم فلسطين و اردن را اسير گرفت كه دانيال و پيمبران ديگر از آن جمله بودند.
گويد: در آن روزگار بني اسرائيل پراكنده شدند و بعضي‌شان به سرزمين حجاز در يثرب و وادي القري و ديگر جاها مقر گرفتند.
گويد: آنگاه خدا عز و جل به ارميا وحي كرد كه من بيت المقدس را آباد مي‌كنم آنجا برو و فرود آي. و ارميا برفت و آنجا ويرانه بود و با خود گفت: «سبحان اللّه خدا به من گفته در اين شهر فرود آيم كه اينجا را آباد مي‌كند، كي اينجا آباد تواند شد و چگونه خداوند آنرا از پس مرگ زنده مي‌كند.» آنگاه سر به زمين نهاد و بخفت و خر خود را با سبدي كه خوراكي در آن بود همراه داشت و هفتاد سال در خواب بماند تا بخت نصر و پادشاه بالا دست وي هلاك شدند.
مدت پادشاهي لهراسب يكصد و بيست سال بود و پس از او بشتاسب پسرش به پادشاهي رسيد و خبر يافت كه ديار شام ويران شده و درندگان به سرزمين فلسطين فراوان شده و از انسيان كس آنجا نمانده و ميان اسرائيليان بابل ندا داد كه هر كه مي‌خواهد به شام باز گردد، و يكي از خاندان داود را پادشاه آنها كرد و فرمان داد كه بيت المقدس را آباد كند و مسجد آنرا بسازد و اسرائيليان بار بستند و بيت المقدس را آباد كردند و خدا چشمان ارميا را گشود و شهر را نگريست كه چگونه آباد مي‌شد و بنيان مي‌گرفت و همچنان در خواب بود تا يكصد سال گذشت، آنگاه خدا وي را بر انگيخت و پنداشت بيشتر از ساعتي نخفته و شهر را خراب و بي سكنه ديده بود و چون بدان نگريست گفت: «دانم كه خدا بر همه چيز تواناست.» گويد: بني اسرائيل در بيت المقدس مقيم شدند و كارشان سامان گرفت و بسيار شدند تا به دوران ملوك الطوائف، روميان بر آنها تسلط يافتند و پس از آن
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 456
هرگز فراهم نشدند.
هشام گويد: ظهور زرادشت كه مجوسيان وي را پيمبر خويش پندارند، به روزگار بشتاسب بود و به پندار جمعي از علماي اهل كتاب زرادشت از مردم فلسطين بود و خادم يكي از شاگردان ارميا بود و مقرب او بود و با وي خيانت كرد و دروغ گفت كه نفرينش كرد و لك و پيس گرفت و به ديار آذربيجان رفت و دين مجوس را بنياد كرد و از آنجا پيش بشتاسب رفت كه به بلخ مقر داشت و چون پيش وي شد و دين خويش را وانمود بشتاسب دل در آن بست و مردم را به قبول آن وادار كرد و بر سر اين كار از رعيت خود بسيار كس بكشت تا دين زرادشت را پذيرفتند. و مدت پادشاهي بشتاسب يكصد و دوازده سال بود.
ولي ديگر اهل خبر و مطلعان امور سلف گفته‌اند كه كي لهراسب با مردم مملكت خويش روش پسنديده داشت و پادشاهان اطراف ايرانشهر را به شدت سركوب كرد و ياران خويش را تفقد بسيار مي‌كرد. در حفر نهرها و بنياد ساختمان و آبادي شهرها همت بلند داشت و انديشه بسيار، و شاهان روم و مغرب و هند و جاهاي ديگر هر سال باج به او مي‌دادند و در نامه‌ها حرمت وي مي‌داشتند و او را شاه شاهان مي‌خواندند كه از شوكت وي بيمناك بودند.
گويند: بخت نصر از اورشليم گنج و مال فراوان براي وي آورد و چون نيروي وي سستي گرفت پسر خويش بشتاسب را پادشاهي داد و گوشه گرفت و كار ملك بدو سپرد. و مدت پادشاهي لهراسب چنانكه گفته‌اند يكصد و بيست سال بود.
گويند بخت نصر كه به جنگ بني اسرائيل رفت بخترشه نام داشت و مردي از عجم بود و از فرزندان گودرز، و بسيار مدت بزيست و عمرش از سيصد سال بيشتر بود و در خدمت لهراسب شاه پدر بشتاسب بود و لهراسب او را سوي شام و بيت المقدس فرستاد تا يهودان را از آنجا بيرون كند و آنجا رفت و بازگشت و پس از لهراسب در خدمت پسرش بشتاسب بود و پس از او در خدمت بهمن بود و بهمن در شهر بلخ
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 457
مقر داشت و بلخ را حسنا گفتند و همو بخت نصر را بفرمود تا به بيت المقدس رود و يهود را بيرون كند و سبب آن بود كه فرمانرواي بيت المقدس بر فرستادگان بهمن تاخته بود و بعضي از آنها را كشته بود و چون بهمن خبر يافت بخترشه را خواست و وي را شاه بابل كرد و گفت تا آنجا رود و از آنجا به شام و بيت المقدس در آيد و سوي يهودان رود و مردان را بكشد و زن و فرزند به اسيري گيرد. و گفت هر كه را خواهد از اشراف و سران براي همراهي خويش برگزيند و وي از خاندان پادشاهي، داريوش پسر مهري را كه از فرزندان ماذي پسر يافث پسر نوح بود برگزيد و او خواهرزاده بخترشه بود.
و هم كورش كيكوان را برگزيد كه از فرزندان غيلم پسر سام بود و خزانه دار اموال بهمن بود با اخشويرش پسر كورش پسر جاماسب كه لقب عالم داشت با بهرام پسر كورش پسر بشتاسب. و بهمن اين چهار كس را كه از خاندان وي و خاصان او بودند همراه بخترشه كرد و سيصد تن از اساوره را با پنجاه هزار سپاه بدو پيوست و اجازه داد كه هر چه خواهد مقرر كند. و بخترشه با آنها برفت تا به بابل رسيد و يك سال آنجا بماند تا لوازم و ابزار جنگ آماده كند. و گروهي عظيم بر او فراهم آمد و از آن جمله مردي از فرزندان سنحاريب شاه بود كه به جنگ حزقيا پسر احاز پادشاه شام و بيت المقدس و يار شعياي پيمبر رفته بود و نام اين مرد بخت نصر بود و پسر نبوزرادان پسر سنحاريب شاه موصل بود و سنحاريب پسر داريوش بود كه نسب از نمرود پسر كوش پسر حام پسر نوح داشت.
و اين نواده سنحاريب به سبب رفتاري كه حزقيا و اسرائيليان به وقت پيكار سنحاريب با جد وي كرده بودند براي پيكار بني اسرائيل به بخترشه پيوست و او را وسيله انتقام كرد و بخترشه او را با گروهي فراوان از پيش فرستاد و از پي او رفت.
و چون سپاهها به بيت المقدس رسيد بخترشه ظفر يافت كه خدا اراده فرموده بود بني اسرائيل را عقوبت كند و اسير گرفت و خانه را ويران كرد و به بابل باز گشت
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 458
و يوياحن پسر يوياقيم پادشاه وقت بني اسرائيل را كه از فرزندان سليمان بود همراه برد و متنيا عم يوحسا را پادشاهي داد او را صدقيا نام كرد.
و چون بخت نصر به بابل رسيد صدقيا بخلاف وي برخاست و بخت نصر بار ديگر به جنگ وي رفت و ظفر يافت و شهر و هيكل را ويران كرد و صدقيا را بند نهاد و ميل كشيد و فرزند وي را سر بريد. سپس او را همراه خويش به بابل برد و بني اسرائيل به بابل ماندند تا وقتي كه دوباره به بيت المقدس بازگشتند.
و غلبه بخت نصر موسوم به بخترشه بر بيت المقدس مطابق اين روايت چهل سال بود. پس از آن فرزند وي اولمردوخ به پا خاست و بيست و سه سال پادشاهي آن ناحيه داشت و چون بمرد پسرش بلتشصر يك سال پادشاهي كرد.
و چون بلتشصر پادشاهي يافت كار وي آشفته شد. بهمن وقتي به مشرق رفت او را معزول كرد و به جاي وي داريوش ماذوي را كه به ماذي پسر يافث پسر نوح انتساب داشت پادشاهي بابل و نواحي مجاور چون شام و جاهاي ديگر داد و او بلتشصر را بكشت و سه سال در بابل و ناحيه شام پادشاهي كرد پس از آن بهمن وي را عزل كرد و كيرش غيلمي را كه از فرزندان غيلم پسر سام پسر نوح بود به جاي وي نصب كرد. و غيلم همان بود كه وقتي جامر با ماذي به مشرق مي‌رفت همراه وي بود و چون پادشاهي بابل به كيرش رسيد به بهمن نوشت كه با بني اسرائيل مدارا كند و اجازه دهد هر جا بخواهند مقر گيرند و به سرزمين خويش باز گردند و هر كه را برگزينند فرمانرواي آنها كند. و اسرائيليان دانيال پيمبر را برگزيدند كه امورشان را به عهده گرفت و كيرش سه سال پادشاهي بابل و اطراف داشت و اين سالها از وقت تسلط بخت نصر تا پايان كار وي و فرزندانش و پادشاهي كيرش غيلمي دوران خرابي بيت المقدس به شمار است و هفتاد سال است كه همه را به بخت نصر منسوب دارند.
پس از آن يكي از خويشان بهمن به نام اخشوارش پسر كيرش پسر جاماسب كه لقب عالم داشت پادشاهي بابل يافت و او يكي از چهار سالار بود كه بخترشه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 459
هنگام رفتن به شام برگزيده بود. و شاهي بابل از آن يافت كه از پيش بخت نصر به وضعي شايسته پيش بهمن بازگشت. و كر اردشير پسر دشكال كه از جانب بهمن فرمانروايي ناحيه سند و هند داشت بخلاف وي برخاسته بود و ششصد هزار كس پيرو او بودند و بهمن امور آن ناحيه را به اخشويرش سپرد و بگفت تا سوي كر اردشير رود و او چنان كرد و با وي بجنگيد و او را با بيشتر يارانش بكشت و بهمن كار وي را بيفزود و چند ولايت بدو داد و او در شوش مقر گرفت و اشراف را فراهم آورد و گوشت به مردم خورانيد و شراب نوشانيد و شاهي بابل با ناحيه هند و حبش و مجاور دريا داشت و به يك روز براي صد و بيست سالار پرچم بست و با هر سالار هزار مرد از دليران سپاه فرستاد كه يكيشان در جنك با صد مرد برابر بود.
مقر اخشويرش به بابل بود ولي در شوش بسيار مي‌ماند و از اسيران بني اسرائيل زني به نام اشتر دختر حاويل را به زني گرفت و اشتر را مردخاي كه پسر عم و برادر شيري وي بود پرورده بود و مادر مردخاي اشتر را شير داده بود و سبب زناشويي اخشويرش با اشتر آن بود كه زن خويش و شتا را كه جميل و زيبا و جليل بود بكشت از آن رو كه شاه گفته بود بي پرده در آيد كه مردم او را به‌بينند و جلالت و جمال وي را بشناسند و او نپذيرفت و شاه او را بكشت و از كشتن وي بسيار بناليد و بدو گفتند زنان دنيا را بنگرد و چنان كرد و اشتر را دوست داشت كه اسرائيلي بود به پندار نصاري اشتر وقتي اخشويرش به بابل رفت اشتر براي وي پسري آورد كه او را كيرش نام كرد.
پادشاهي اخشويرش چهارده سال بود و مردخاي تورات به او آموخته بود و به دين بني اسرائيل در آمده بود و از دانيال پيمبر صلي اللّه عليه و سلم و كساني كه با وي بودند چون حننيا و ميشايل و عزاريا چيز آموخته بود. و از او خواستند اجازه دهد به بيت المقدس روند و نپذيرفت و گفت اگر هزار پيمبر از شما با من باشند تا زنده‌ام يكيشان از من جدا نشود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 460
اخشويرش كار قضا را به دانيال داد و همه كار خويش را بدو سپرد و بگفت تا همه چيزها را كه در خزينه بود و بخت نصر از بيت المقدس گرفته بود در آرد و باز پس برد، و به بنيان بيت المقدس پرداخت كه در ايام كيرش پسر اخشويرش بنيان گرفت و آباد شد.
و مدت پادشاهي كيرش به روزگار بهمن و خماني بيست و دو سال بود و بهمن به سال سيزدهم پادشاهي كيرش بمرد و مرگ كيرش به سال چهارم پادشاهي خماني بود. پس همه پادشاهي كيرش پسر اخشويرش بيست و دو سال بود.
چنين است مطالبي كه اهل سيرت و خبر درباره بخت نصر و كار وي با بني اسرائيل آورده‌اند. ولي مطلعان سلف در اين باب سخنان ديگر گفته‌اند.
از جمله روايت سعيد بن جبير است كه گويد: يكي از مردم بني اسرائيل وقتي قرائت مي‌كرد به اين عبارت رسيد كه بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ [1] يعني: بندگاني داشتيم با صلابت سخت كه بر آنها گماشتيم. و بگريست و ديدگانش پر اشك شد. آنگاه كتاب را ببست و گفت: «اين چيزي است كه خدا از روزگار خواسته.» آنگاه گفت: «پروردگارا اين مرد را كه هلاك بني اسرائيل را به دست او داده‌اي به من بنما.» و مستمندي از اهل بابل را به خواب ديد كه بخت نصر نام داشت و اين اسرائيلي مردي توانگر بود و با مال و غلام آهنگ بابل كرد. گفتند: «كجا خواهي رفت؟» گفت: «سر تجارت دارم.» و در بابل به خانه‌اي فرود آمد و آنجا را به كرايه گرفت و هيچ كس جز او در خانه نبود و مستمندان را مي‌خواند و ملاطفت مي‌كرد و هر كس بيامد او را عطا داد و گفت: «آيا مستمندي جز شما هست؟» گفتند: «آري مستمندي از خاندان فلان هست كه بيمار است و بخت نصر نام دارد.» اسرائيلي و به غلامان خويش گفت سوي او رويم. و چون پيش او رسيد گفت:
______________________________
[1]- نحل 6
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 461
«نام تو چيست؟» گفت: «بخت نصر.» اسرائيلي به غلامان خويش گفت تا وي را بر دارند و پيش خود برد و پرستاري كرد تا شفا يافت و جامه پوشيد و روزي داد. آنگاه اسرائيلي اعلام كرد كه قصد رحيل دارد و بخت نصر بگريست و اسرائيلي گفت «گريه تو از چيست؟» گفت: «از آن مي‌گريم كه با من آن همه نيكي كردي و چيزي ندارم كه ترا عوض دهم».
اسرائيلي گفت «چيز ساده‌اي هست كه اگر به پادشاهي رسيدي از من دريغ نداري.» و بخت نصر به دنبال او مي‌رفت و مي‌گفت «مرا مسخره مي‌كني؟» مانعي نمي‌ديد كه درخواست او را بپذيرد اما اعتقاد داشت كه او را مسخره مي‌كند.
اسرائيلي بگريست و گفت: «مي‌دانم كه چرا از قبول درخواست من سرباز مي‌زني كه خداي عز و جل مي‌خواهد قضاي خويش را به سر برد كه در كتابي ثبت شده و روزگار كار خود را مي‌كند.» و چنان شد كه صيحون پادشاه پارسي بابل گفت: چه مي‌شد اگر طليعه‌اي به شام مي‌فرستاديم.
گفتند: «چه زيان دارد كه بفرستي.» گفت: «چه كسي را در نظر داريد»؟
گفتند: «فلاني.» و صيحون آن مرد را بفرستاد و يكصد هزار سكه به او داد و بخت نصر در مطبخ وي بود و فقط براي خوردن به آنجا مي‌رفت و چون طليعه‌دار به شام رسيد ديد كه آنجا بيش از همه جا اسب و مرد دلير دارد و آشفته خاطر شد و چيزي نپرسيد.
و بخت نصر در مجالس مردم شام همي رفت و مي‌گفت: «چرا شما به جنگ بابل نمي‌رويد اگر برويد خزانه آن آسان به دست شما افتد».
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 462
و بجواب مي‌گفتند: «ما جنگ ندانيم و جنگاور نيستيم» و مجلسي نبود كه نديد.
آنگاه باز گشتند و طليعه‌دار آنچه را ديده بود با شاه گفت و بخت نصر به- سواران شاه مي‌گفت: «اگر شاه مرا بخواهد چيزي ديگر بگويم.» و شاه او را بخواست و او خبر خويش بگفت و بيفزود كه فلاني چون ديد كه آنجا بيش از همه جا اسب و مرد دلير دارد آشفته خاطر شد و چيزي نپرسيد. ولي من در مجالس شام با مردم نشستم و چنين و چنان گفتم و چنان و چنين پاسخ دادند. و طليعه‌دار به بخت نصر گفت: «مرا رسوا كردي يكصد هزار سكه بگير و از اين گفتگو دست بردار.» گفت: «اگر همه خزينه بابل را به من دهي دست بر ندارم.» و روزگار كار خويش بكرد و شاه گفت چه شود اگر سپاهي به شام فرستيم كه اگر فرصتي يافتند ضرب شصتي بنمايند وگرنه باز آيند.
گفتند: «چه زيان دارد»؟
گفت: «با كي نظر داريد؟» گفتند: «فلاني» گفت: «نه. مردي را كه خبر شام با من بگفت مي‌فرستم.» و بخت نصر را بخواست و بفرستاد. و چهار هزار كس از نخبه سواران خويش با وي همراه كرد كه برفتند و در ولايت تاختند و چندان كه خدا خواست اسير گرفتند و ويراني و كشتار كردند. در اين اثنا صيحون در گذشت و گفتند: «مردي را جانشين او كنيد.» گفتند: «تأمل كنيد تا يارانتان از شام باز آيند كه سواران شمايند و شايد راي ديگر زنند.» و تأمل كردند تا بخت نصر با اسير و مال بيامد و همه را ميان مردم پخش كرد و گفتند: «هيچكس براي شاهي از او سزاوارتر نيست.» و كسان ديگر گفته‌اند كه بخت نصر از آن رو به جنگ بني اسرائيل رفت كه يحيي پسر زكريا را كشته بودند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 463
ذكر بعضي گويندگان اين سخن:
از سدي روايت كرده‌اند كه وقتي صيحائين خبر يافت كه پادشاه بني اسرائيل يحيي پسر زكريا عليهما السلام را كشته است بخت نصر را به جنگ بني اسرائيل فرستاد.
از ابن اسحاق نيز روايت كرده‌اند كه خدا عز و جل پس از شعيا مردي از بني اسرائيل را كه ياشيه نام داشت پادشاهي داد و خضر را پيمبر آنها كرد. و بگفته وهب بن منبه نام خضر ارميا پسر خلقيا بود و از سبط هارون بود.
از وهب بن منبه يمني روايت كرده‌اند كه خدا عز و جل وقتي ارميا را به پيمبري بني اسرائيل برانگيخت بدو گفت: «اي ارميا پيش از آنكه ترا بيافرينم برگزيدمت و پيش از آنكه ترا در شكم مادر نقش بندي كنم پاكيزه‌ات كردم و پيش از آنكه بالغ شوي پيغمبرت كردم و پيش از آنكه به كمال رسي امتحانت كردم و براي كاري بزرگ انتخاب كردم.» آنگاه خداوند ارميا را سوي پادشاه بني اسرائيل فرستاد كه او را هدايت كند و از پيش خدا به وي خبر آرد.
گويد: «آنگاه در بني اسرائيل بدعتهاي بزرگ رخ داد و مرتكب گناهها شدند و محارم را حلال شمردند و نعمتهاي خدا را كه از سنحاريب و سپاه وي نجاتشان داده بود از ياد ببردند و خدا عز و جل به ارميا وحي كرد كه به نزد قوم خويش رو و آنچه را به تو مي‌گويم با آنها بگوي و نعمتهاي مرا به يادشان آر و از بدعتهاشان سخن كن.» ارميا گفت: «اگر نيرويم ندهي ضعيفم و اگر هدايتم نكني خطا كنم و اگر ياريم نكني زبون شوم». تاريخ طبري/ ترجمه ج‌2 464 ذكر خبر لهراسب و پسرش بشتاسب و ويراني بيت المقدس به دست بخت نصر ….. ص : 453
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 464
خدا عز و جل گفت: «مگر نداني كه همه كارها به اراده من است و دلها و دستها را به دست دارم و چنانكه خواهم بگردانم. اطاعت من مي‌كني و من خداي بي‌مانندم و آسمانها و زمين و هر چه در آن هست با كلمه من به پا شده است. من با درياها سخن كردم و فهميد و فرمان دادم و عمل كرد و حد آنرا معين كردم و از آن تجاوز نكند و موجهاي چون كوه بيايد و چون به حد مقرر رسيد از بيم فرمان من به ذلت اطاعت اوفتد. من با توام و با وجود من بدي به تو نرسد. من ترا به گروهي بزرگ از مخلوق خويش فرستاده‌ام كه رسالت مرا ابلاغ كني و چون همه كساني كه پيرو تو شوند پاداش بري و از پاداش آنها چيزي كم نشود و اگر قصور كني گناهت همانند آنها باشد كه در گمراهيشان وا گذاشته‌اي و چيزي از گناه آنها كم نشود. سوي قوم خويش شو و بگو خداوند پارسايي پدران شما را به يادتان مي‌آرد و مي‌خواهد شما را به توبه وا دارد و از آنها بپرس كه پدران آنها از اطاعت من چه ديده‌اند و از معصيت من چه كشيده‌اند. آيا كسي پيش از آنها اطاعت من كرده كه از اطاعت من تيره روز شده باشد يا عصيان من كرده كه با عصيان من نيكروز شده باشد؟ چهار پايان كه جاهاي خوب را به ياد آرند سوي آن روند اما اين قوم در مرتع هلاكت به چرا رفته‌اند احبار و راهبانشان بندگان مرا بنده خويش كرده‌اند و به عبادت غير منشان وا داشته‌اند و به خلاف كتاب من در ميانشان داوري مي‌كنند چنانكه كار من فراموششان شده و ياد مرا از خاطر برده‌اند و نسبت به من جسور شده‌اند و اميرانشان و سرانشان كفران نعمت من كرده‌اند و از مكر من ايمن شده‌اند و كتاب مرا به يكسو نهاده‌اند و پيمان مرا فراموش كرده‌اند و بندگان من اطاعتشان كرده‌اند اطاعتي كه در خور كسي جز من نيست و روا نيست كه در كار عصيان من اطاعت ايشان كنند و بدعتهاشان را كه از جسارت و غرور در دين من آورده‌اند و بر رسولان من بسته‌اند پيروي كنند. جلال من والاست و مكانت من بالاست و شأن من بزرگ است و روا نيست كه كسي را در كار عصيان من فرمان برند و بندگان مخلوق مرا به جاي من
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 465
خدا شمارند. قاريان و فقيهانشان در مسجدها عبادت مي‌كنند و به آبادي آن مي‌پردازند اما به دين، دنيا مي‌جويند و فقه نه به خاطر علم مي‌آموزند و علم نه براي عمل فرا مي‌گيرند. فرزندان پيمبران بسيارند اما مقهور و مغرور كه تابع جماعتند و آرزو دارند كه از نصرت و حرمت پدران بهره‌ور شوند و پندارند كه بي راستي و تفكر و عبرت آموزي سزاوار آن توانند بود و به ياد نيارند كه پدرانشان چگونه مرا ياري كرده‌اند و در قبال بدعتگران در كار من كوشيده‌اند و جان و خون بذل كرده‌اند و صبور و راستگو بوده‌اند تا كار من بالا گرفته و دين من نفوذ يافته. من با اين قوم مدارا كرده‌ام شايد باز آيند و عمرشان را دراز كردم شايد بينديشند و از آسمان بارانشان دهم و زمين را برويانم و عافيتشان دهم و بر دشمن فيروزشان كنم ولي پيوسته طغيانشان بيفزايد و از من دورتر شوند. تا كي چنين باشد! مگر مي‌خواهند مرا فريب دهند يا استهزا كنند! به عزتم قسم فتنه‌اي بيارم كه عاقل در آن متحير ماند و حكمت حكيم و رأي مدبر به گمراهي افتد. جباري، سنگدل و سركش و مهيب و بي رحم را بر آنها تسلط دهم با پيرواني چون سياهي شب ديجور و سپاهي چون پاره‌هاي ابر و كشتي‌ها چون موج كه وزش پرچمش چون پرواز بازان باشد و حمله سوارانش چون پرواز عقابان.» آنگاه خدا عز و جل به ارميا وحي كرد كه من مردم بني اسرائيل را به يافث هلاك كنم و يافث مردم بابلند كه از فرزندان يافث پسر نوح عليه السلامند.
چون ارميا وحي خدا بشنيد بناليد و بگريست و جامه بدريد و خاكستر به سر ريخت و گفت: «روزي كه تولد يافتم و روزي كه تورات آموختم ملعون باد. بدترين ايام من روزي بود كه از مادر بزادم. مرا آخر پيمبران كردند كه دچار شر شوم اگر خيري براي م مي‌خواست مرا آخر پيمبران بني اسرائيل نمي‌كرد كه به خاطر من تيره روزي و هلاك به آنها رسد.» چون خدا عز و جل تضرع و زاري و سخن وي را شنيد ندا داد كه اي ارميا وحي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 466
من سخت بود؟
گفت: «آري پروردگارا. پيش از آنكه بني اسرائيل را در وضعي ناخوشايند ببينم مرا هلاك فرماي».
خدا عز و جل فرمود: «بعزت و جلالم قسم بيت المقدس و بني اسرائيل را هلاك نكنم مگر آنكه تو بگويي.» ارميا از گفتار پروردگار خرسند و خوشدل شد و گفت: «قسم به آن كس كه موسي را به حق برانگيخت هرگز به پروردگارم نگويم كه بني اسرائيل را هلاك كند.» آنگاه ارميا پيش پادشاه بني اسرائيل رفت و وحي خدا را با وي بگفت كه خورسند شد.
شاه گفت: «اگر پروردگارمان عذابمان كند به سبب كثرت گناهان ماست و اگر از ما در گذرد از قدرت اوست.» از وحي خدا سه سال گذشت و عصيان و بدكاري بني اسرائيل بيفزود و هلاكشان نزديك شد و وحي كمتر شد كه آخرت را از ياد بردند و وحي خدا از آنها برگرفته شد و به كار دنيا سرگرم شدند و پادشاهشان گفت: «اي بني اسرائيل پيش از آنكه سطوت خداي برسد و قومي سنگدل را سوي شما فرستد از اين رفتار باز آييد كه خدا توبه‌پذير است و به نيكي گشاده دست و با توبه گران مهربان.» اما قوم نخواستند از رفتار خويش دست بدارند و خدا در دل بخت نصر پسر نبوزراذان پسر سنحاريب پسر دارياس پسر نمرود (همان كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجه كرد) پسر فالغ پسر عابر افكند كه سوي بيت المقدس رود و آن كند كه جد وي سنحاريب مي‌خواست كرد و با ششصد هزار پرچم در آمد و آهنگ مردم بيت المقدس داشت.
و چون به راه افتاد به پادشاه بيت المقدس خبر دادند كه بخت نصر با سپاه قصد شما دارد. شاه ارميا را پيش خواند و چون بيامد گفت: «آن وحي كه خدا كرده بود كه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 467
مي‌گفته بود مردم بيت المقدس را هلاك نكند چه شد؟» ارميا گفت: «پروردگار من خلاف وعده نكند و من بدو اطمينان دارم.» و چون وقت نزديك شد و هنگام زوال پادشاهي بني اسرائيل رسيد و خدا اراده هلاكشان فرمود فرشته‌اي را فرستاد و گفت: «پيش ارميا برو و از او فتوي بخواه و موضوع استفتا را با وي بگفت.» فرشته به صورت مردي از بني اسرائيل به نزد ارميا آمد كه بدو گفت: «كي هستي؟» گفت: «من يكي از بني اسرائيلم، آمده‌ام درباره خويشاوندانم از تو فتوي بگيرم كه طبق فرمان خداي با آنها نيكي كرده‌ام و حرمت داشته‌ام اما حرمت من دشمني آنها را بيفزود. اي پيمبر خدا در كار آنها فتوي بده.» ارميا گفت: «نكويي كن و با خويشاوندان به فرمان خدا رفتار كن و اميد خير داشته باش».
گويد: فرشته از پيش وي برفت و چند روز بعد به صورت همان مرد بيامد و به نزد او بنشست و ارميا گفت: «كي هستي»؟
گفت: «همان كسم كه به استفتاء در كار خويشاوندانم پيش تو آمدم.» پيمبر خدا با وي گفت: «رفتارشان نكو نشد و با تو بهتر نشدند؟» گفت: «اي پيمبر خداي قسم به آنكه ترا به حق برانگيخته هر نيكي كه كسي با خويشاوندان خود كرده باشد با آنها كرده‌ام و بيشتر».
پيمبر گفت: «پيش كسان خود باز گرد و با آنها نيكي كن و از خدايي كه بندگان پارساي خود را به صلاح آرد بخواه كه ميان شما صلح افكند و به رضاي خويش هم سخن كند و از خشم خويش بر كنار دارد.» فرشته از پيش ارميا برفت و روزي چند گذشت و بخت نصر و سپاهش كه بيشتر از ملخ بودند بيت المقدس را در ميان داشتند و بني اسرائيل سخت بيمناك بودند و شاه بني اسرائيل كه سخت آشفته بود ارميا را خواست و گفت: «اي پيمبر خدا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 468
وعده پروردگارت چه شد؟» ارميا گفت: «من به پروردگارم اطمينان دارم.» هنگامي كه ارميا بر ديوار بيت المقدس نشسته بود و از ياري موعود خداي خوشدل بود فرشته بيامد و پيش او نشست و ارميا گفت: «كي هستي؟» گفت: «من همانم كه دو بار درباره كار كسانم پيش تو آمدم.» پيمبر بدو گفت: «هنوز از رفتار خويش باز نيامده‌اند؟» فرشته گفت: «اي پيمبر خداي بر رفتاري كه تا كنون با من مي‌كردند صبور بودم و مي‌دانستم كه جز خشم من بليه‌اي نخواهند ديد و چون امروز پيش آنها رفتم ديدم به كارهاي خلاف رضاي خدا دست زده‌اند؟» پيمبر گفت: «كارشان چيست؟» گفت: «اي پيمبر خدا كاري بزرگ است كه مايه خشم خداست اگر رفتارشان مانند پيش بود خشمگين نمي‌شدم و صبور بودم و اميد داشتم ولي امروز به خاطر خداي و به خاطر تو خشمگين شدم و آمدم كه ترا خبر دهم. ترا بخدايي كه به حق مبعوثت كرد در حق آنها نفرين كن كه خدا هلاكشان كند.» ارميا گفت: «اي پادشاه آسمانها و زمين اگر بر حق و صوابند نگاهشان دار و اگر عاصي تواند و از كارشان خشنود نيستي هلاكشان كن.» چون كلمه از دهان ارميا در آمد خدا عز و جل صاعقه‌اي از آسمان به بيت المقدس فرستاد كه قربانگاه را بسوخت و هفت در آنرا به زمين فرو برد.
و چون ارميا اين را بديد بناليد و جامه دريد و خاك بر سر كرد و گفت: «اي پادشاه زمين و اي ارحم الراحمين! وعده‌اي كه با من نهادي چه شد؟» ندا آمد كه اي ارميا اين بليه به فتواي تو كه با فرستاده ما گفتي بدانها رسيد.
و ارميا بدانست كه مقصود همان فتوي است كه سه بار داد و آن مرد فرستاده پروردگار بود و از ميان مردم بگريخت و همدم درندگان شد و بخت نصر با سپاه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 469
به بيت المقدس در آمد و در شام تاخت و تاز كرد و از بني اسرائيل چندان بكشت كه نابود شدند و بيت المقدس را ويران كرد و به سپاه خويش گفت كه هر كدام سپر خويش را از خاك پر كنند و در بيت المقدس بريزند و چندان خاك در آن ريختند كه پر شد.
آنگاه به سرزمين بابل باز گشت و اسيران بني اسرائيل را با خود ببرد و بگفت تا همه مردم بيت المقدس را فراهم آرند و همه بزرگ و كوچك به نزد وي فراهم آمدند و يكصد كودك از آن جمله برگزيد و چون خواست غنيمت سپاه را ميانشان تقسيم كند سپاهياني كه با وي بودند گفتند: «اي پادشاه همه غنايم ما از آن تو باشد و اين كودكان را كه از بني اسرائيل برگزيدي ميان ما تقسيم كن.» بخت نصر چنان كرد و به هر كس چهار غلام رسيد و دانيال و حنانيا و عزاريا و ميشائل از آن جمله بودند.
و هفت هزار كس از خاندان داود بود و يازده هزار كس از سبط يوسف و برادرش بنيامين بود و هشت هزار از سبط اشتر پسر يعقوب بود و چهارده هزار از سبط زبالون و نفثالي پسران يعقوب بود و چهار هزار كس از سبط روبيل و لاوي پسران يعقوب بود و چهار هزار از سبط يهودا پسر يعقوب بود.
بخت نصر باقيمانده بني اسرائيل را سه گروه كرد: يك سوم را به شام مقر داد و يك سوم را به اسيري برد و يك سوم را بكشت و ظروف بيت المقدس را با هفتاد هزار كودك به بابل برد و اين حادثه اول بود كه خداوند عز و جل به سبب بدعتها و ستمگريهاي بني اسرائيل به آنها فرستاد.
و چون بخت نصر با سران بني اسرائيل سوي بابل باز گشت ارميا با خر خويش بيامد و ظرفي از فشرده انگور با يك سبد انجير همراه داشت و چون به- ايليا در آمد و ويراني آن بديد شك در دل او افتاد و گفت: «خدا تا كي اين شهر مرده را زنده خواهد كرد؟» و خدا او را با خرش به حال مرگ برد و يكصد سال همچنان
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 470
ببود. فشرده انگور و سبد انجير همان جا بود و خدا چشمها را بسته بود كه كس او را نديد آنگاه وي را زنده كرد.
«قالَ كَمْ لَبِثْتَ. قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ. قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلي طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلي حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَي الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً [1]» يعني: گفت چه مدت بوده‌اي؟ گفت يك روز يا قسمتي از روز بوده‌ام. گفت (نه) بلكه صد سال بوده‌اي. خوردني و نوشيدني خويش بنگر كه دگرگون نشده! و دراز گوش خويش را بنگر! ترا براي مردم عبرتي خواهيم كرد. استخوانها را بنگر كه چگونه بلندشان كنيم سپس آنرا به گوشت بپوشانيم.
و خر خود را كه با وي مرده بود بديد كه عروق و عصب آن به هم پيوست و گوشت آورد و كامل شد و روح در آن روان شد و برخاست و بانگ برداشت و فشرده انگور و انجير را ديد كه به همان حال مانده بود و دگرگون نشده بود. و چون قدرت خدا را بديد گفت: «دانم كه خدا بر همه چيز تواناست».
پس از آن خدا ارميا را زنده نگهداشت و هموست كه در بيابانها و شهرها ديده مي‌شود.
بخت نصر چندان كه خدا خواست پادشاهي كرد آنگاه خوابي ديد و از آنچه مي‌ديد در شگفت بود و چيزي بدان رسيد و آنچه را ديده بود از ياد برد و دانيال و حنانيا و عزاريا و ميشايل را كه از نسل پيمبران بودند بخواند و گفت:
«چيزي به خواب ديدم و حادثه‌اي شد و آنرا كه مايه شگفتي بود از ياد بردم. به من بگوييد چه بود؟» گفتند: «به ما بگو چه بود تا تأويل آن با تو بگوييم.» گفت: «به ياد ندارم و اگر تأويل آنرا نگوييد شانه‌هاي شما را مي‌كنم.»
______________________________
[1]- بقره 259.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 471
آنها از پيش بخت نصر برون شدند و خدا را بخواندند و استغاثه كردند و بناليدند و خواستند كه موضوع خواب را به آنها اعلام كند و خدا چنان كرد و پيش بخت نصر رفتند و گفتند: «مجسمه‌اي در خواب ديدي.» گفت: «راست گفتيد.» گفتند: «پاها و ساقهاي آن از سفال بود و زانو و ران آن از مس بود و شكمش از نقره بود و سينه‌اش از طلا بود و سر و گردنش از آهن بود.» گفت: «راست گفتيد.» گفتند: «در آن اثنا كه مجسمه را نگاه مي‌كردي و از آن در شگفت بودي سنگي از آسمان بيامد و آنرا بكوفت و اين حادثه مجسمه را از ياد تو برد.» گفت: «راست گفتيد، اما تأويل آن چيست؟» گفتند: «تأويل آن چنين است كه تو پادشاهي شاهان را ديده‌اي كه بعضي را پادشاهي كمتر و بعضي را بهتر و بعضي را بيشتر است: مرحله اول پادشاهي سفال است كه از همه سست‌تر و نرم‌تر است. و بالاي آن مس است كه بهتر است و استوارتر و بالاي مس نقره است كه از آن بهتر است. و بالاي نقره طلا است كه از آن بهتر است. پس از آن آهن است كه پادشاهي تو است كه از همه شاهان قوي‌تري و از گذشتگان تواناتر. و صخره‌اي كه ديدي خدا از آسمان فرستاد و مجسمه را بكوفت پيمبري است كه خدا از آسمان برانگيزد و همه اين چيزها را بكوبد و كارها با وي شود.» پس از آن مردم بابل به بخت نصر گفتند: «اين غلامان بني اسرائيل كه خواستيم به ما دهي و دادي از وقتي به خانه ما آمده‌اند، زنانمان از ما بريده‌اند و دلبسته آنها شده‌اند و رو سوي آنها دارند، يا بيرونشان كن يا بكش.» بخت نصر گفت: «كار آنها با شماست، هر كه خواهد غلامان خويش را بكشد.» و چون براي كشتن آوردندشان بناليدند و گفتند: «پروردگارا ما از گناه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 472
ديگران بليه تحمل مي‌كنيم.» و خدا بر آنها شفقت و رحم آورد و وعده داد كه پس از كشته شدن زنده‌شان كند و همگي كشته شدند و به جز آنها كه بخت نصر باقي گذاشت.
دانيال و حنانيا و عزاريا و ميشايل از جمله باقيماندگان بودند.
و چون خدا اراده فرمود بخت نصر را هلاك كند با اسيران بني اسرائيل گفت:
«مي‌دانيد اين خانه كه خراب كردم چه بود و اين مردمي كه بكشتم كيان بودند؟» گفتند: «اين خانه خدا و يكي از مساجد وي بود و اينان از نسل پيمبران بودند و ستم كردند و به تعدي پرداختند و عصيان آوردند و ترا به سبب گناهانشان بر آنها تسلط دادند و پروردگارشان پروردگار آسمانها و زمين و همه مخلوق است و گرامي و مصون و عزيزشان دارد و چون عصيان او كردند به هلاكتشان داد و بيگانه را بر آنها مسلط كرد.» گفت: «به من بگوييد چگونه بر آسمان بالا توان رفت تا بالا روم و هر كه را در آنجا هست بكشم و پادشاهي آنجا بگيرم كه از كار زمين و مردم آن فراغت يافته‌ام.» گفتند: «قدرت اين كار نداري و هيچكس از خلايق قادر به آن نيست.» گفت: «بايد بگوييد وگرنه همه‌تان را ميكشم.» و آنها بگريستند و به درگاه خدا بناليدند و خدا قدرت خويش را برانگيخت تا ضعف و زبوني وي را آشكار كند و آن پشه‌اي بود كه به سوراخ بيني‌اش رفت و وارد مغزش شد و به اصل مخ نيش زدن گرفت و قرار و آرام نداشت تا سر او را در محل مخ بكوبند. و چون مرگش در رسيد به حاجبان خود گفت: «وقتي بمردم سرم را بشكافيد و ببينيد اين كه بود كه مرا كشت؟» و چون بمرد سر او را شكافتند و پشه را ديدند كه به اصل مخ او نيش مي‌زند تا خداوند قدرت و توانايي خويش را به بندگان بنمايد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 473
خدا باقيمانده اسيران بني اسرائيل را رهايي داد و رحمشان كرد و سوي شام و ايليا، مسجد مقدس، باز برد و در آنجا بنا ساختند و بسيار شدند و از آنچه بوده بودند بهتر شدند و پندارند كه خداوند اسيران مقتول را نيز زنده كرد كه به آنها پيوستند.
و خدا بهتر داند.
و چون اسرائيليان به شام در آمدند پيمان خدا را نداشتند كه تورات از دست آنها رفته بود و سوخته و فنا شده بود و عزير كه از اسيران بابل بود و به شام باز گشته بود شب و روز بر تورات مي‌گريست و از مردم بريده بود و در دل دره‌ها و بيابانها تنها مي‌رفت و كارش گريه بود. روزي نشسته بود كه مردي سوي وي آمد و گفت:
«اي عزير گريه‌ات از چيست؟» گفت: «بر كتاب و پيمان خدا مي‌گريم كه ميان ما بود و خطاهاي ما و خشم پروردگارمان چنان شد كه دشمن را بر ما چيره كرد كه مردانمان را كشت و ديارمان را ويران كرد و كتاب خدا را كه ميان ما بود و دنيا و آخرت ما جز به كمك آن سامان نگيرد، بسوزانيد. اگر بر تورات نگريم بر چه چيز بگريم.» آن شخص گفت: «آيا دوست داري كه تورات به تو باز گردد.» گفت: «آيا چنين چيزي شدني است؟» گفت: «آري برگرد و روزه بدار و تطهير كن و جامه پاكيزه كن و فردا همين جا بيا.» عزير باز گشت و روزه گرفت و تطهير كرد و جامه پاكيزه كرد و بوعده‌گاه رفت و آن مرد كه فرشته خدا بود با ظرف آبي پيش وي آمد و آب را بدو نوشانيد كه تورات در سينه وي نمودار شد و سوي بني اسرائيل بازگشت و تورات را با حلال و حرام و سنتها و فريضه‌ها و حدود آن براي بني اسرائيل نوشت كه بيشتر از هر چيز دوست داشتند و كارشان به كمك آن سامان يافت و عزير ميان آنها بود و حق خدا را مي‌گذاشت. آنگاه خدا وي را به جوار خويش برد و بدعتها ميان بني اسرائيل پديد آمد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 474
و گفتند كه عزير پسر خدا بود، و خدا پيمبري فرستاد كه كارشان را به صلاح آرد و تعليم دهد و به عمل تورات وادار كند.
جمعي ديگر از وهب بن منبه درباره بخت نصر و جنگ وي با بني اسرائيل سخنان ديگر آورده‌اند كه از ذكر آن چشم پوشيديم تا كتاب دراز نشود.
 
سخن از جنگ بخت نصر با عرب‌
 
از هشام بن محمد روايت كرده‌اند كه آغاز منزل گرفتن عربان به سرزمين عراق و استقرار در حيره و انبار چنان بود كه خدا عز و جل به برخيا پسر احسا پسر زربابل پسر شلتيل از اعقاب يهودا وحي كرد كه پيش بخت نصر برو و بگو به عربان حمله برد كه خانه‌هاشان كلون و در ندارد و با سپاه به ديار آنها بتازد و مردان بكشد و اموالشان را غارت كند و بگو كه آنها كافر شده‌اند و به جز من خدايان ديگر گرفته‌اند و پيمبران و رسولان مرا تكذيب كرده‌اند.
گويد: برخيا از نجران بيامد تا به بابل به نزد بخت نصر رسيد و نام وي نبوخذ- بود و عربان نام او را عربي كرده بودند. بيامد و فرمان خداي را با وي بگفت و اين به دوران معد بن عدنان بود و بخت نصر به بازرگانان عرب كه در ديار وي بودند تاخت. آنها مال و كالا به بابل مي‌آوردند و حبوبات و خرما و جامه مي‌بردند، و هر كه را به دست آورد فراهم كرد و در نجف قلعه‌اي استوار بساخت و همه را در آنجا نهاد و نگهبان گماشت. آنگاه به مردم ندا داد و براي جنگ آماده شدند و خبر در ميان عربان مجاور پخش شد و بعضي قبايل آنها به صلح آمدند و امان خواستند. بخت نصر در- باره آنها با برخيا مشورت كرد كه گفت: «اينكه پيش از قيام تو از ديار خويش بيرون شده‌اند به معني بازگشت از كارهاي پيشين است از آنها بپذير و نيكوشان بدار.» و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 475
بخت نصر آنها را در سرزمين سواد بر ساحل فرات منزل داد كه در آنجا اردوگاه ساختند و آنرا انبار نام كردند.
گويد: و مردم قلعه را رها كرد اما تا بخت نصر زنده بود در آنجا بماندند و چون بمرد به مردم انبار پيوستند و قلعه كه نام حيره داشت ويران ماند.
ولي يكي ديگر از مطلعان اخبار سلف چنين آورده كه وقتي معد بن عدنان تولد يافت بني اسرائيل به كشتن پيمبران خويش آغاز كردند و آخرين كس كه كشته شد يحيي پسر زكريا بود. مردم رس بر پيمبر خود هجوم بردند و او را بكشتند و مردم حضور به پيمبر خويش حمله بردند و خونش بريختند و چون به كشتن پيمبران جري شدند خداوند اجازه داد نسلي كه به روزگار معد بن عدنان بود فنا شود و بخت نصر را بر ضد بني اسرائيل بر انگيخت و چون وي از خراب كردن مسجد اقصي و شهرها فراغت يافت و بني اسرائيل را در هم كوفت و به سرزمين بابل برد به خواب ديد يا يكي از پيمبران بدو گفت كه به ديار عرب در آيد و انسان و چهار پا زنده نگذارد و همه را در هم بكوبد كه اثر از آنها نماند و بخت نصر ميان ايله و ابله سپاهي فراهم آورد كه وارد سرزمين عرب شدند و هر چه جنبنده بود بكشتند و خداي تعالي به ارميا و يوحنا وحي كرد كه خدا قوم شما را بيم داد و بس نكردند و پس از پادشاهي بندگان شدند و پس از عيش نعيم به گدايي افتادند و مردم عربه را نيز بيم دادم اما لجاجتشان بيفزود و بخت نصر را بر آنها تسلط دادم كه انتقام بگيرم. اينك معد بن عدنان را دريابيد كه محمد صلي الله عليه و سلم از فرزندان اوست كه در آخر الزمان وي را برانگيزم و پيمبري را بدو ختم كنم و معد را به وي عزت دهم.
دو پيمبر برون شدند و زمين براي آنها پيچيده شده و از بخت نصر پيش افتادند و عدنان را بديدند و سوي معد رفتند و وي دوازده ساله بود و برخيا او را بر يراق سوار كرد و پشت سر وي سوار شد و در ساعت به حران رسيدند و زمين براي ارميا پيچيده شد و او نيز به حران رسيد و عدنان و بخت نصر در ذات عرق رو به رو
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 476
شدند و بخت نصر عدنان را بشكست و به ديار عرب تاخت و عدنان را تعقيب كرد تا به حضور رسيد و وقتي آنجا رسيد كه بيشتر عربان از اطراف عربه در حضور فراهم آمده بودند و دو گروه خندق زدند و بخت نصر كمين نهاد. گويند اين نخستين كمين بود. آنگاه منادي از دل آسمان ندا داد كه انتقام پيمبران را بگيريد. و از پس و پيش شمشير در آنها نهادند و از گناهان خويش پشيمان شدند و بناليدند و عدنان و بخت نصر از يك ديگر باز ماندند و آنها كه در حضور نبودند و آنها كه پيش از هزيمت جان به در برده بودند دو گروه شدند گروهي به ريسوب شدند كه عك آنجا بود و گروهي ديگر آهنگ و بار كردند.
گويد: و خداي از اين آيات آنها را منظور دارد كه فرمود:
«وَ كَمْ قَصَمْنا مِنْ قَرْيَةٍ كانَتْ ظالِمَةً وَ أَنْشَأْنا بَعْدَها قَوْماً آخَرِينَ. فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنا إِذا هُمْ مِنْها يَرْكُضُونَ. لا تَرْكُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلي ما أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَ مَساكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ. قالُوا يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ. فَما زالَتْ تِلْكَ دَعْواهُمْ حَتَّي جَعَلْناهُمْ حَصِيداً خامِدِينَ» [1] يعني: چقدر دهكده‌ها را كه ستمگر بودند در هم شكستيم و از پس آنها گروهي ديگر پديد آورديم. و چون صلابت ما را احساس كردند از آن گريزان شدند نگريزيد، به سوي لذتها و مسكنهاي خويش باز گرديد شايد سراغ شما مي‌گيرند.
گويند اي واي بر ما كه ستمگر بوده‌ايم. ادعايشان پيوسته همين بود تا در و شده و بيجانشان كرديم.
بخت نصر با اسيراني كه از عربه فراهم آورده بود به بابل بازگشت و آنها را در انبار جا داد و آنجا را انبار عرب گفتند و نام انبار يافت. پس از آن نبطيان نيز با آنها بياميختند و چون بخت نصر از عربه باز آمد عدنان بمرد و ديار عرب در ايام زندگاني بخت نصر ويران بماند.
______________________________
[1]- سوره انبياء آيات 11 تا 15.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 477
و چون او بمرد معد پسر عدنان با پيمبران بني اسرائيل صلوات اللّه عليهم به- مكه رفت و آثار آن را به پا داشت و حج كرد و پيمبران نيز با وي حج كردند.
آنگاه معد از مكه به ريسوب رفت و مردم آنجا را فراهم آورد و پرسيد از اعقاب حارث پسر مضاص جرهمي كي به جا مانده است؟ حارث كسي بود كه با دوس عبق پيكار كرده بود و بيشتر مردم جرهم را نابود كرده بود. گفتند: «جرهم پسر جلهمه مانده است» و معد معانه دختر وي را به زني گرفت و نزار پسر معد از او زاد.
 
سخن از پادشاهي بشتاسب و حوادث ايام او
 
مطلعان اخبار سلف از عجم و عرب گفته‌اند كه وقتي بشتاسب پسر كي لهراسب تاج به سر نهاد در آغاز پادشاهي گفت: «ما انديشه و عمل و دانش خويش را صرف وصول به نيكي مي‌كنيم.» گويند: وي شهر فسا را در فارس بنياد كرد و در هند و بلاد ديگر آتشكده‌ها ساخت و هيربدان بر آن گماشت و هفت كس از بزرگان مملكت را مرتبت داد و هر يك از نواحي ملك را به يكي از آنها سپرد.
به سال سي‌ام پادشاهي بشتاسب زرادشت پسر اسفيمان ظهور كرد و دعوي پيمبري داشت و بشتاسب را به دين خويش خواند كه در اول نپذيرفت و سپس به دين وي گرويد و كتاب وي را كه وحي مي‌پنداشت پذيرفت.
كتاب زرادشت بر پوست دوازده هزار گاو حك شده بود و به طلا منقش شده بود و بشتاسب آنرا در استخر در جايي به نام دربيشت نهاد و هيربدان بر آن گماشت و تعليم آنرا به عامه ممنوع داشت.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 478
بشتاسب در اين روزگار با خرزاسف پسر كي سواسف برادر فراسيات پادشاه ترك به صلح بود و از جمله شرايط صلح اين بود كه بشتاسب بر در خرزاسف اسبي داشته باشد مانند اسبان نوبتي كه بر در پادشاهان نگهدارند و زرادشت بگفت كه با شاه تركان به دشمني برخيزد و او پذيرفت و اسب و نگهبان آنرا بخواست و خرزاسف خبر يافت و خشمگين شد، و او جادوگري بي باك بود، و دل به جنگ بشتاسب نهاد و نامه‌اي سخت بدو نوشت و اعلام كرد كه كاري بزرگ آورده و گفته زردشت را پذيرفته است و بگفت كه زرادشت را سوي او فرستد و قسم خورد كه اگر نكند به جنگ وي آيد و خون وي و خاندانش را بريزد.
و چون فرستاده با نامه پيش بشتاسب آمد وي سران خاندان و بزرگان مملكت خويش را فراهم آورد كه جاماسف عالم و منجم قوم وزرين پسر لهراسب از آن جمله بودند و به پاسخ شاه تركان نامه‌اي سخت نوشت و اعلام جنگ كرد و خبر داد كه اگر خرزاسف از جنگ بماند او نخواهد ماند و بسوي يك ديگر رفتند و هر يك سپاهي بي شمار همراه داشت و زرين برادر بشتاسب و نسطور پسر زرين و اسفنديار و پشوتن پسران بشتاسب و خاندان لهراسب همراه وي بودند. خرزاسف نيز گوهرمز و اندرمان را كه برادران وي بودند با خاندان شاهي و بيدرفش جادوگر همراه داشت. زرين در اين جنگها كشته شد و بشتاسب سخت غمين شد و پسرش اسفنديار جاي او را پر كرد و بيدرفش در جنگ تن به تن كشته شد و شكست در تركان افتاد و بسيار كس از آنها كشته شد و خرزاسف فراري شد و بشتاسب به بلخ بازگشت.
و چون سالي چند از اين جنگها بگذشت مردي به نام قرزم بر ضد اسفنديار فتنه‌گري كرد و دل بشتاسب با وي بد شد و او را پياپي به جنگ فرستاد سپس بگفت تا وي را به بند كردند و به دژي فرستاد كه زندان زنان بود و بشتاسب سوي كرمان و سيستان رفت و از آنجا به كوهستان طمندر رفت كه علم دين آموزد و متنسك شود و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 479
لهراسب پدر بشتاسب كه پيري فرتوت و از كار افتاده بود با خزاين و اموال و زنان شاه و خطوس بانوي حرم در بلخ بماند و جاسوسان به خرزاسف خبر خرزاسف خبر دادند و چون قضيه را بدانست، سپاهي بي شمار فراهم آرد و از ديار خويش سوي بلخ راند و اميد داشت بر ضد بشتاسب و مملكت وي فرصتي به دست آورد و چون به حدود ملك پارسيان رسيد گوهرمز برادر خويش را كه نامزد جانشيني وي بود با جمع فراوان از مردان جنگي پيش فرستاد و بگفت تا با شتاب برود و در دل مملكت مردم بكشد و بر دهكده‌ها و شهرها حمله برد. گوهرمز چنين كرد و خون بسيار بريخت و بي حرمتي فراوان كرد و خرزاسف از دنبال وي برفت و دفترها بسوخت و لهراسف و هيربدان بكشت و آتشكده‌ها ويران كرد و بر اموال و گنجها تسلط يافت و دو دختر بشتاسب را كه يكي خماني و ديگري باذافره نام داشت اسير كرد و پرچم بزرگ را كه درفش كابيان نام داشت بگرفت و به تعاقب بشتاسب پرداخت و بشتاسب از او بگريخت و در ناحيه مجاور فارس در كوهستان طمندر حصاري شد و حوادث سخت بر او رخ داد.
گويند: وقتي كار بر او سخت شد جاماسب را پيش اسفنديار فرستاد كه او را از زندان در آورد و پيش شاه آورد كه او را بنواخت و وعده داد كه تاج بر سر او نهد و چنان كند كه لهراسب با وي كرده بود و كار سپاه و پيكار با خرزاسف را بدو سپرد و چون اسفنديار سخن پدر بشنيد به تعظيم وي خم شد و از پيش او برفت و سپاه راسان ديد و شب را به تعبيه سپاه گذرانيد و صبحگاهان بگفت تا شيپور زدند و سپاه را فراهم آورد و سوي اردوگاه تركان روان شد و چون تركان سپاه وي بديدند به مقابله آمدند و گوهرمز و اندرمان با آنها بودند و جنگ افتاد و اسفنديار نيزه به دست چون برق جهنده يورش آورد و با تركان در آويخت و زخمهاي بسيار زد و چيزي نگذشت كه در سپاه ترك رخنه افتاد و تركان بدانستند كه اسفنديار از زندان در آمده و به هزيمت رفتند و به چيزي نپرداختند و اسفنديار بازگشت و درفش
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 480
بزرگ را كه پس گرفته بود افراشته با خويش ببرد و پيش بشتاسب شد كه از ظفر وي خرسند شد و بگفت تا تركان را دنبال كند و سفارش كرد كه اگر به خرزاسف دست يافت او را به انتقام لهراسب بكشد و گوهر مز و اندرمان را به خونخواهي فرزندان وي زنده نگذارد و قلعه‌هاي تركان را ويران كند و شهرها بسوزد و مردمش را به انتقام مردان دين بكشد و اسير بگيرد و از سران و بزرگان هر كه را خواسته بود با وي فرستاد.
گويند: اسفنديار از راهي كه پيش از او كسي نپيموده بود به ديار تركان در آمد و از مراقبت سپاه و كشتن درندگان و تيراندازي به سيمرغ كارها كرد كه پيش از او كس نكرده بود و شهر معتبر تركان را كه دز روئين نام داشت بگرفت و شاه و برادران و سپاهيان وي را بكشت و اموال وي را غارت كرد و زنان وي را به اسيري گرفت و دو خواهر خويش را رها كرد و به پدر فتحنامه نوشت و در اين كار به جز اسفنديار، فشوتن برادر وي و آذرنوش و مهرين پسران ابسه نيز هنر نمايي كردند.
گويند: براي وصول به شهر از رودهاي بزرگ چون كاسروذ و مهرروذ و يك رود بزرگ ديگر گذشتند و اسفنديار به يك شهر ديگر فراسيات كه و هسكنگ نام داشت در آمد و ديار تركان را در هم كوفت و به اقصاي حدود آن و ديار تبت و دربند صول رسيد آنگاه ولايت تركان را پاره پاره كرد و هر ناحيه را به يكي از سران ترك داد و امانشان داد و بر هر يك از آنها خراجي نهاد كه هر سال سوي بشتاسب فرستد و به بلخ باز گشت.
آنگاه بشتاسب كه به كارهاي اسفنديار حسد مي‌برد او را به سيستان به جنگ رستم فرستاد.
از هشام بن محمد كلبي روايت كرده‌اند كه بشتاسب اسفنديار را وليعهد خويش كرد و به پيكار تركان فرستاد كه فيروز شد و پيش پدر بازگشت كه بدو گفت: «اين رستم چيزي از كشور ما را به دست دارد و پندارد كه كابوس وي را از بندگي شاه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 481
آزاد كرده و اطاعت نيارد برو و او را پيش من آر.» و اسفنديار سوي رستم شد و رستم او را بكشت.
مدت پادشاهي بشتاسب يكصد و دوازده سال بود و پس از آن بمرد. بعضي‌ها گفته‌اند كه يكي از بني اسرائيل كه سمي نام داشت به پيمبري سوي بشتاسب مبعوث شده بود و سوي بلخ رفت و به شهر در آمد و با زرادشت پيمبر مجوس و جاماسب دانا پسر فحد بنشست و سمي به عبراني سخن مي‌كرد و زرادشت اين زبان را آموخته بود و گفتار سمي را به فارسي مي‌نوشت و جاماسب ناظر آنها بود و از اين رو وي را جاماسب دانا گفتند.
بعضي عجمان پنداشته‌اند كه جاماسب پسر فحد پسر «هو» پسر حكاو پسر نذكاو پسر فرس پسر رج پسر خوراسرو پسر منوچهر شاه بود. و زرادشت پسر يوسف پسر فردواسف پسر اريحد پسر منجدسف پسر جخشنش پسر فنافيل پسر حدي پسر هردان پسر سفمان پسر ويدس پسر ادرا پسر رج پسر خوراسرو پسر منوچهر بود.
گويند كه بشتاسب و پدرش لهراسب دين صابيان داشتند تا وقتي كه سمي و زرادشت دين خويش را بياوردند و اين به سال سي‌ام پادشاهي بشتاسب بود و نيز گفته‌اند كه پادشاهي بشتاسب يكصد و پنجاه سال بود.
از آن هفت كس كه بشتاسب مرتبت داد يكي بهكانند بود كه در دهستان گرگان مقر داشت و قارن فهلوي كه در ولايت نهاوند مقر داشت و سورين فهلوي كه مقر وي سيستان بود و اسفنديار فهلوي كه مقر وي ري بود. بعضي‌ها گفته‌اند پادشاهي بشتاسب يكصد و بيست سال بود. 566)
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 482
 
(566 سخن از شاهان يمن به دوران بشتاسب و بهمن پسر اسفنديار
 
اشاره
 
ابو جعفر گويد: از پيش گفتيم كه بعضي‌ها پنداشته‌اند كابوس به دوران سليمان پسر داود عليهما السلام بود و از شاهان يمن كه به روزگار سليمان بودند و هم از بلقيس دختر ايليشرح سخن آورديم.
از هشام كلبي روايت كرده‌اند كه پس از بلقيس پادشاهي يمن به ياسر پسر عمر و پسر يعفر رسيد كه او را ياسر انعم گفتند و اين نام از آن رو يافت كه به انعام وي پادشاهي قوم نيرو گرفته بود و كارشان سامان يافته بود.
به پندار اهل يمن، ياسر انعم به پيكار سوي مغرب رفت تا به دره‌اي به نام دره شن رسيد كه پيش از او كس آنجا نرسيده بود و چون آنجا رسيد از بسياري شن گذر نيافت و در اثناي اقامت وي شن گشوده شد و يكي از خاندان خويش را كه عمرو نام داشت بگفت تا با كسان خود عبور كردند و برفتند و باز نگشتند و چون چنين ديد گفت تا بتي مسين بساختند و بر سنگي بر كنار دره نصب كردند و به خط مسند بر سينه آن نوشتند كه اين بت از ياسر انعم حميري است.
گويد: پس از وي تبع، تبان اسعد به پادشاهي رسيد و نام وي ابو كرب بود و به روزگار بشتاسب وارد شير بهمن پسر اسفنديار بود و از يمن به راهي كه رائش رفته بود سوي كوهستان طي رفت و از آنجا آهنگ انبار كرد و چون به جاي حيره رسيد و شب بود به حيرت افتاد و بماند و آنجا حيره نام يافت.
پس از آن برفت و گروهي از مردم ازد و لخم و جذام و عامله و قضاعه را به جا گذاشت كه بنا ساختند و بماندند و بعد گروهي از طي و كلب و سكون و بلحارث-
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 483
بن كعب و اياد به آنها پيوستند و ابو كرب سوي انبار رفت و از آنجا سوي موصل و آذربيجان رفت و با تركان رو به رو شد و آنها را شكست داد و مردان بكشت و زن و فرزند اسير كرد، آنگاه به يمن بازگشت و روزگاري بزيست و شاهان از او بيمناك بودند و تعظيم وي كردند و هديه فرستادند و فرستاده پادشاه هند با هديه‌ها و تحفه‌ها از حرير و مشك و عود و ديگر كالاي هند پيش وي آمد و ابو كرب چيزها ديد كه نديده بود و گفت: «اين همه از ديار شما آيد؟» فرستاده گفت: «گزندت مباد از ديار ما كمتر آيد و از چين بيشتر آيد.» و وصف ديار چين و وسعت و آباداني و فراواني تحفه‌هاي آن بگفت و او قسم خورد كه به پيكار چين رود و با مردم حمير از راه ساحل تا سرزمين كائك و سيه كلاهان برفت و يكي از ياران خويش را كه نابت نام داشت با سپاه بسيار سوي چين فرستاد كه كشته شد و تبع برفت تا به چين رسيد و مردان بكشت و هر چه را بديد در هم كوفت.
گويد: و به پندار يمنيان رفتن و آمدن و اقامت وي به چين هفت سال بود و دوازده هزار سوار از حمير در تبت به جاي نهاد كه اهل تبت از آنهايند و هم اكنون خويشتن را عرب شمارند و خوي و رنگ عرب دارند.
از موسي بن طلحه روايت كرده‌اند كه تبع با قوم عرب بيامد تا بيرون كوفه كه يكي از منزلهاي راه بود به حيرت افتادند و ضعفاي قوم آنجا بماندند و حيره نام يافت و تبع برفت و وقتي بازگشت بنا ساخته بودند و از همه قبايل عرب از بني لحيان و هذيل و تميم و جعفي و طي و كلب آنجا مقيم بودند.
 
سخن از اردشير بهمن و دختر وي، خماني‌
 
پس از بشتاسب نواده وي اردشير بهمن به پادشاهي رسيد. گويند: وي روزي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 484
كه تاج بر سر نهاد و پادشاه شد گفت: «ما به وفا پابنديم و مديونيم كه با رعيت نيكي كنيم.» و او را اردشير دراز دست گفتند از آن رو كه به همه ممالك مجاور دست انداخت و پادشاه اقليمها شد.
گويند: وي در سواد عراق شهري بنياد كرد و آباد اردشير نام كرد و همان دهكده بهمينياست كه اكنون در زاب بالا هست. در ناحيه دجله نيز شهري بنياد كرد و بهمن اردشير نام كرد كه همان ابله است. و هم او به خونخواهي پدر به سيستان رفت و رستم و پدرش دستان و برادرش ازواره و پسرش فرمرز را بكشت و براي روزي سپاه و خرج هيربدان و آتشكده‌ها و مصارف ديگر مال بسيار گرفت.
اردشير بهمن پدر داراي بزرگ و پدر ساسان بود و آخرين ملوك پارسيان اردشير بابك و فرزندان وي از نسل ساسان بودند.
از هشام كلبي روايت كرده‌اند كه پس از بشتاسب، اردشير بهمن پسر اسفنديار پسر بشتاسب به شاهي رسيد و چنانكه گويند متواضع و پسنديده خوي بود و نامه‌هاي وي به نام اردشير بنده خدا و خادم خدا و مدبر امور شما صدور مي‌يافت. گويند وي با يك هزار هزار سپاه به جنگ روم نزديك رفت.
و ديگران گفته‌اند كه بهمن بمرد و دارا در شكم مادر بود و خماني را به پاس پدرش بهمن پادشاه كردند و شاهان زمين خراجگزار بهمن بودند و به شوكت و تدبير از بزرگترين شاهان پارسيان بود و نامه‌ها و مكتوبها داشت كه از نامه‌ها و پند نامه اردشير برتر بود.
مادر بهمن استوريا بود يا استار و او دختر يائير پسر شمعي پسر قيس پسر منشا پسر طالوت شاه پسر قبس پسر ابل پسر صارور پسر بحرث پسر افيح پسر ايشي پسر بنيامين پسر يعقوب پسر اسحاق پسر ابراهيم خليل الرحمان عليه السلام بود و مادر فرزندان بهمن، راحب دختر فنحس از اولاد رحبعم پسر سليمان پسر داود
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 485
عليهما السلام بود. و بهمن زر بابل پسر شلتايل و برادر راحب را فرمانروايي بني اسرائيل داد و رياست جالوت را بدو سپرد و سپس به تقاضاي خواهرش او را سوي شام پس آورد.
بهمن دو پسر داشت داراي بزرگ و ساسان و دخترانش فرنگ و بهمن دخت بودند و معني بهمن خوش نيت است و خماني پس از او به پادشاهي رسيد و مدت پادشاهي بهمن هشتاد سال بود.
پس از آن خماني دختر بهمن به پادشاهي رسيد و او را به پاس نيكوييهاي پدر و هم به سبب كمال عقل و جمال و سواركاري و دليري كه داشت به پادشاهي برداشتند و لقب وي شهر آزاد بود.
بعضي اهل خبر گفته‌اند كه پادشاهي خماني از آنجا بود كه وقتي داراي بزرگ را از بهمن بار گرفت از او خواست كه تاج بر شكمش نهد و پادشاهي به دارا دهد و بهمن چنين كرد و تاج به دارا داد كه در شكم خماني بود و ساسان پسر بهمن رفتار شاهانه گرفته بود و به پادشاهي خود يقين داشت و چون كار پدر بديد سوي استخر رفت و گوشه گرفت و از روش پيشين به در رفت و عابد شد و بالاي كوهها رفت و به- عبادت پرداخت و گوسفندي چند داشت كه به كار آن مي‌پرداخت و مردم اين كار را زشت و رسوا دانستند و گفتند: «ساسان چوپان شده» و به همين سبب بود كه او را به- چوپاني منسوب داشتند.
مادر ساسان دختر شالتيال پسر يوحنا پسر اوشيا پسر اقون پسر منشي پسر هازقيا پسر احاز پسر يوثام پسر عوزيا پسر يورام پسر يوشافط پسر ابيا پسر رحبعم پسر سليمان پسر داود عليهما السلام بود.
گويند: وقتي بهمن بمرد، پسرش دارا در شكم خماني بود و پس از چند ماه كه پادشاهي كرد او را بزاد و نخواست اين را علني كند و او را به صندوقي نهاد و گوهري گرانقدر همراه وي كرد و به رود كر استخر و به قولي به رود بلخ افكند. و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 486
تابوت به دست آسياباني از اهل استخر افتاد كه طفل كوچك وي مرده بود و چون دارا را بيافت، او را پيش زن خويش برد و از زيبايي وي و گرانقدري گوهري كه همراه داشت خرسندي كرد و پرستاري او كردند و چون رشد كرد و خماني مقر شد كه بد كرده و پسر را در خطر هلاك انداخته كارش علني شد و چون به كمال رسيد و امتحانش كردند همه صفات شاهزادگان داشت و خماني تاج بدو داد و كار شاهي را به دست گرفت و خماني به فارس رفت و شهر استخر را بنياد كرد و پياپي سپاه به- جنگ روم فرستاد و فيروزي يافت و دشمنان را بشكست و از دست اندازي به مملكت خويش باز داشت، و رعيت در ايام پادشاهي او در رفاه و ارزاني بود.
وقتي خماني سپاه به جنگ روم فرستاد و اسيران بسيار براي وي آوردند بگفت تا بنايان رومي كه در انميان بودند در هر گوشه از حوزه استخر بنايي بلند و شگفت آورد به سبك روم بسازند، يكي از بناها در شهر استخر بود و ديگري در راه دارابگرد در يك فرسخي شهر بود و سومي در چهار فرسخي شهر در راه خراسان بود و خماني در طلب رضاي خدا عز و جل سخت بكوشيد و نصرت و ظفر يافت و خراج از رعيت برداشت و مدت پادشاهي وي سي سال بود.
 
اكنون به قصه بني اسرائيل باز مي‌رويم‌
 
و تاريخ ايامشان را تا به وقت انجام با تاريخ شاهان ايران كه معاصرشان بوده‌اند، ياد مي‌كنيم:
از پيش گفتيم كه چرا گروهي از اسيران بني اسرائيل كه بخت نصر با خود به- بابل برده بود به بيت المقدس باز گشتند و اين به روزگار كيرش، پسر اخشويرش بود كه از جانب بهمن پسر اسفنديار پادشاهي بابل داشت و چهار سال پس از وي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 487
نيز از جانب خماني شاه آنجا بود و خماني پس از مرگ كيرش پسر اخشويرش بيست و شش سال پادشاه بود و همه پادشاهي وي سي سال بود و مدت ويراني بيت المقدس از آن وقت كه بخت نصر آنرا ويران كرد تا وقتي آباد شد چنانكه اهل كتب قديم و عالمان اخبار گفته‌اند هفتاد سال بود كه بعضي به روزگار بهمن پسر اسفنديار پسر بشتاسب پسر لهراسب بود و بعضي ديگر به روزگار خماني بود چنانكه در اين كتاب آورديم.
به پندار بعضي‌ها كيرش همان بشتاسب بود و بعضي ديگر منكر اين سخن شده‌اند و گويند كي ارش عموي جد بشتاسب بود، يعني كي ارش برادر كيكاوس پسر كيسه پسر كيقباد بزرگ بود و بشتاسب شاه پسر كي لهراسب پسر كبوجي پسر كيمنوش پسر كيكاوس پسر كيسه پسر كيقباد بزرگ بود.
گويند: كي‌ارش هرگز از جانب كيكاوس و كي‌خسرو پسر سياوخش و از جانب لهراسب پادشاه نبود، بلكه در خوزستان و نواحي مجاور آن از سرزمين بابل فرمانروايي داشت و بسيار بزيست و والا قدر بود.
و چون بيت المقدس را آباد كرد و بني اسرائيل به آنجا بازگشتند عزير نيز با آنها بود و از پيش حكايت او و حكايت بني اسرائيل را آورده‌ام و پيش از آن و بعد از آن پادشاه بني اسرائيل از جانب شاهان ايران معين مي‌شد كه با مردي از پارسيان بود يا يكي از اسرائيليان بود تا وقتي كه ناحيه ايشان به يونانيان و روميان رسيد كه اسكندر وقتي دارا را بكشت بر اين ناحيه تسلط يافت و همه مدت آن چنانكه گفته‌اند هشتاد و هفت سال بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 488
 
اكنون از داراي بزرگ و پسر وي داراي كوچك و كيفيت هلاك وي و خبر ذو القرنين و پادشاهي دارا پسر بهمن پسر اسفنديار پسر بشتاسب كه لقب چهرآزاد داشت، سخن مي‌كنيم‌
 
: گويند وي مقيم بابل بود و بر پادشاهي تسلط داشت و شاهان اطراف خراجگزار وي بودند و در فارس شهر دارا بگرد را بساخت و اسبان پست را مرتب كرد و به دارا پسر خويش سخت دلبسته بود، از همين رو نام خويش بدو داد و وليعهد خويش كرد و وزير دارا كه مردي خردمند بود و رسين نام داشت با نو جواني كه با داراي كوچك بزرگ شده بود و ببري نام داشت دشمني داشت و به نزد شاه فتنه‌گري كرد. و چنانكه گفته‌اند شاه شربتي به ببري داد او را بكشت و دارا كينه رسين و جمعي از سران را كه بر ضد ببري همدستي كرده بودند به دل گرفت و مدت پادشاهي دارا دوازده سال بود.
پس از آن پسر وي دارا پسر دارا پسر بهمن به پادشاهي رسيد و مادر وي ماهياهند دختر هزار مرد پسر بهرادمه بود. و چون تاج به سر نهاد گفت: «هيچكس را به ورطه هلاك نيندازيم و هر كه در آن افتد برونش نياريم.» گويند: وي شهر دارا را به سرزمين جزيره بساخت و برادر ببري را دبيري داد و وزير خويش كرد كه با وي و برادرش انس داشته بود و او شاه را با يارانش بد دل كرد و بعضي از آنها را به كشتن داد و خاص و عام از شاه به وحشت افتادند و بيزاري كردند و او جواني مغرور و سخت سر و كينه‌توز و جبار بود.
از هشام كلبي روايت كرده‌اند كه از پس دارا پسر اردشير، دارا پسر دارا چهارده سال پادشاهي كرد و رفتار وي با رعيت پسنديده نبود و سران آنها را بكشت و اسكندر بر او تاخت كه مردم مملكت از وي به جان آمده بودند و مي‌خواستند از او آسوده شوند و بسياري از سران و بزرگان قوم به اسكندر پيوستند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 489
و اسرار دارا را با وي بگفتند و به سرزمين جزيره با هم رو به رو شدند و يك سال جنگ بود آنگاه فرمان داد تني چند از ياران دارا وي را بكشتند و سرش را پيش اسكندر بردند و فرمان داد تا آنها را بكشتند و گفت: «سزاي كسي كه بر پادشاه خويش جري شود چنين است.» اسكندر، روشنك دختر دارا را بزني گرفت و به هندوستان و نواحي مشرق تاخت، سپس از آنجا بازگشت و آهنگ اسكندريه كرد و به سرزمين سواد بمرد و او را در تابوتي از طلا به اسكندريه بردند.
مدت پادشاهي اسكندر چهارده سال بود و به روزگار وي ملك روم فراهم آمد و پيش از اسكندر پراكنده بود و ملك پارسيان پراكنده شد و پيش از اسكندر فراهم بود.
ديگري گويد: وقتي دارا پسر دارا به پادشاهي رسيد به سرزمين جزيره شهري وسيع بنياد كرد و دار نوا ناميد و همانست كه اكنون دارا نام دارد و شهر را آباد كرد و هر چه بايسته بود در آن فراهم آورد و فيلقوس پدر اسكندر يوناني از مردم مقدونيه يونان بود و شاه آنجا و ولايتهاي ديگر بود و با دارا صلح كرد كه هر ساله خراجي سوي او فرستد و چون فيلقوس بمرد اسكندر پسر وي به شاهي رسيد و خراج پدر را نفرستاد و دارا خشمگين شد و نامه نوشت و وي را توبيخ كرد كه از سر جواني و ناداني خراج مرسوم پدر را نداده است و چوگان و گويي را با پيمانه‌اي كنجد براي او فرستاد و نوشت كه وي كودك است و بايد با گوي و چوگان بازي كند و به پادشاهي نپردازد و اگر چنين نكند و تدبير امور پادشاهي كند كس بفرستد و او را ببرد و شمار سپاهيان وي به اندازه دانه‌هاي كنجدست كه براي او فرستاده است.
و اسكندر به پاسخ نوشت كه نامه وي را فهميد و چوگان و گو را مبارك گرفت كه چوگان كره را بزند و بكشد و زمين را به كره مانند كرد و گفت كه ملك دارا را به
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 490
ملك خويش پيوست كند و ولايت او را به حوزه خويش برد و كنجد را نيز همانند چوگان داند كه روغن دارد و از تلخي و تندي به دور است و كيسه‌اي پر از خردل با نامه سوي دارا فرستاد و نوشت كه خردل اندك است ولي تندي و تلخي و قوت بسيار دارد و سپاه وي چنان است.
و چون جواب اسكندر به دارا رسيد سپاه خويش را فراهم آورد و آماده پيكار اسكندر شد. اسكندر نيز آماده شد و سوي قلمرو دارا روان شد و دارا خبر يافت و به سوي اسكندر تاخت و چون رو به رو شدند جنگي سخت در انداختند كه سپاه دارا بشكست و دو تن از نگهبانان دارا كه گويند از مردم همدان بودند دارا را از پشت ضربت زدند و از اسب بينداختند و مقصودشان از اين كار تقرب به اسكندر بود.
اسكندر گفته بود كه دارا را اسير بگيرند و نكشند. و چون از كار دارا خبر يافت سوي وي رفت و به وقت جان دادن او رسيد و از اسب به زير آمد و بالاي سر وي نشست و گفت كه هرگز سر كشتن او نداشته و آنچه رخ داده به خلاف راي وي بوده و گفت: «هر چه خواهي بخواه كه به انجام رسانم.» دارا گفت: «مرا دو حاجت هست، يكي آنكه انتقام مرا از قاتلانم بستاني و ديگر آنكه دخترم روشنك را به زني بگيري.» و اسكندر هر دو را پذيرفت و بگفت تا كشندگان دارا را بياويزند و روشنك را زن خويش كرد و قلمرو دارا را گرفت و پادشاهي وي از آن اسكندر شد.
بعضي مطلعان اخبار سلف گفته‌اند اين اسكندر كه با داراي كوچك پيكار كرد برادر وي بود و داراي بزرگ مادر اسكندر را به زني گرفته بود و او دختر پادشاه روم بود و هلاي نام داشت و او را پيش دارا آوردند و بوي بد داشت و شاه بگفت تا تدبيري كنند. دانايان قوم گفتند وي را با بوته سندر علاج بايد كرد و تن به جوشانده سندر بشست و بسياري از آن بوي بد برفت ولي همه نرفت و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 491
شاه از آن بوي كه مانده بود از او بيزار شد و رها كرد و پيش كسانش فرستاد و زن از شاه بار گرفته بود و پسري آورد و او را به نام درختي كه بوي از وي برده بود و به نام شاه سندروس ناميد و نام اسكندروس از آنجا آمد.
گويد و چون داراي بزرگ بمرد پادشاهي به پسرش داراي كوچك رسيد و شاهان روم هر سال به داراي بزرگ خراج مي‌دادند و چون پدر هلاي پادشاه روم و جد مادري اسكندر بمرد پادشاهي به دخترزاده وي رسيد و داراي كوچك كس فرستاد كه خراجي كه بايد بدهي و اسلاف تو مي‌دادند دير شد، خراج ولايت خويش بفرست وگرنه به جنگ تو آييم. و جواب آمد كه من مرغ را بكشتم و گوشت آن بخوردم و از آن جز پر و پاي نماند اگر خواهي با تو بصلح باشم، و اگر خواهي پيكار كنيم.
و دارا سپاه بياراست و آهنگ پيكار كرد و اسكندر به دو حاجب دارا گفت:
«او را بكشيد به هر چه خواهيد» و حاجبان چيزي خواستند اما از بقاي خويش سخن نياوردند و چون دو سپاه آماده پيكار شد حاجبان دارا وي را در ميدان پيكار ضربت زدند و اسكندر بيامد و او در خون خود خفته بود در لحظات آخر بود و فرود آمد و خاك از چهره او پاك كرد و سرش به دامن گرفت و گفت: «اي شريف شريفان و آزاده آزادگان و شاه شاهان حاجبانت ترا كشتند و من به اين كار راضي نبودم هر چه خواهي بگوي.» دارا وصيت كرد كه دخترش روشنك را به زني بگيرد و آزادگان پارسي را نگهدارد و بيگانه بر آنها نگمارد.
اسكندر گفته او را پذيرفت. و چون قاتلان دارا پيش اسكندر آمدند آنچه را خواسته بودند بداد و گفت: «به شرط شما كار كردم اما بقاي خويش نخواسته بوديد پس شما را بكشم كه قاتل پادشاهان را باقي گذاشتن جز به امان صريح روا نباشد.» و آنها را بكشت.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 492
بعضي‌ها گفته‌اند كه به روزگار داراي بزرگ، شاه روم به وي خراج مي‌داد و او بمرد و اسكندر شاه روم شد و مردي دورانديش و توانا و با تدبير بود و به جنگ يكي از پادشاهان مغرب رفت و ظفر يافت و خويشتن را قوي ديد و بر داراي كوچك بشوريد و از فرستادن خراج سالانه سر باز زد و دارا خشم آورد و نامه‌هاي سخت نوشت و ميانه تيره شد و سپاه فراهم آوردند و آهنگ يك ديگر كردند و در مرز مقابل شدند و نامه‌ها در ميانه رفت و اسكندر از پيكار دارا بترسيد و وي را به صلح خواند و دارا در كار وي با ياران خويش راي زد و او را به جنگ ترغيب كردند كه دل با وي بد داشتند.
درباره مرز و محل تلاقي دارا و سكندر اختلاف كرده‌اند، بعضي‌ها گفته‌اند مقابله در ناحيه خراسان و مجاور خزر بود كه پيكار سخت كردند و سلاحها به كار افتاد و اسكندر بر اسبي عجيب بود كه بوكفراسب نام داشت.
گويند آن روز يكي از پارسيان حمله برد و صفها بشكافت و اسكندر را به- شمشير ضربتي زد كه جان وي به خطر افتاد و اسكندر از كار وي شگفتي كرد و گفت:
«اين از سواران فارسي است كه از دليريشان سخن بود» و كينه ياران دارا بجنبيد و دو تن از نگهبانان وي كه از مردم همدان بودند با اسكندر نامه نوشتند و فرصتي جستند و به دارا ضربت زدند كه سبب مرگ وي شد و بگريختند.
گويند وقتي بانگ برخاست و خبر به اسكندر رسيد با ياران خود سوار شد و چون پيش دارا رسيد وي جان مي‌داد و با او سخن گفت و سرش را به دامن نهاد و بگريست و گفت: «از اما نگاه خويش آسيب ديد و معتمدانت با تو خيانت كردند و ميان دشمنان تنها ماندي هر چه خواهي از من بخواه كه خويشاوندي را رعايت كنم.» گويد: مقصود وي خويشاوندي ميان سلم و هيرج دو پسر افريذون بود و از حادثه وي سخت بناليد و خدا را سپاس داشت كه دست به خون وي نيالوده بود. و دارا از او خواست كه دخترش روشنك را زن خويش كند و انتقام خون وي را بگيرد و اسكندر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 493
پذيرفت و آن دو كس كه به دارا حمله كرده بودند بيامدند و پاداش خواستند و اسكندر بگفت تا هر دو را گردن بزنند و بياويزند و ندا دهند كه هر كه با شاه خود جري شود و با مردم ولايت خود خيانت كند سزايش چنين باشد.
گويند: اسكندر كتب و علوم و نجوم و حكمت از پارسيان گرفت كه به سرياني و سپس به رومي بر گردانيده شد.
گويند: پسران دارا اشك و ننودا را و اردشير بودند و يك دختر داشت كه روشنك بود و مدت پادشاهي وي چهارده سال بود.
بعضي‌ها گفته‌اند باجي كه پدر اسكندر به شاهان پارسي مي‌داد تخمهاي طلا بود و چون اسكندر به شاهي رسيد دارا كس فرستاد و باج خواست و اسكندر پاسخ داد مرغي را كه تخم طلايي ميكرد كشتم و خوردم، و آماده جنگ شد.
اسكندر پس از دارا پسر دارا به پادشاهي رسيد. از پيش سخن كسي را كه گويد وي برادر دارا و پسر داراي بزرگ بود ياد كردم.
روميان و بسياري از نسب شناسان گويند كه اسكندر پسر فيلقوس بود.
بعضي‌ها گفته‌اند پسر بيلبوس پسر مطريوس و به قولي مصريم پسر هرمس پسر هردس پسر مبطون پسر رومي پسر لمطي پسر يونان پسر يافث پسر ثوبه پسر سرحون پسر روميه پسر مربط پسر نوفيل پسر رومي پسر اصفر پسر يفز پسر عيص پسر اسحاق پسر ابراهيم خليل الرحمان صلي اللّه عليه و سلم بود.
اسكندر پس از مرگ دارا ملك وي را به قلمرو خويش پيوست و پادشاه عراق و روم و مصر و شام شد و سپاه خويش را سان ديد و چنانكه گفته‌اند يك هزار و چهار صد هزار بود كه هشتصد هزار سپاه وي و ششصد هزار سپاه دارا بود.
گويند: وقتي اسكندر به تخت نشست گفت: «خدا ما را عوض دارا كرد، و به خلاف تهديد وي توفيق داد.» وي همه شهرها و دژها و آتشكده‌ها را كه در قلمرو پارسيان بود ويران كرد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 494
و هيربدان را بكشت و كتابهايشان را با ديوانهاي دارا بسوخت و يكي از مردان خويش را به مملكت دارا گماشت و سوي هندوستان رفت و پادشاه آنجا را بكشت و شهر وي را بگشود و از آنجا به چين رفت و چنان كرد كه در هندوستان كرده بود و همه جهان مطيع وي شد و تبت و چين را به قلمرو خويش آورد و با چهار صد مرد به جستجوي چشمه زندگاني جاويد به ظلمات رفت كه مجاور قطب شمال است و خورشيد جنوبي است و هيجده روز در ظلمات راه پيمود و برون آمد و سوي عراق بازگشت و ملوك الطوائف را پادشاهي داد و در اثناي راه در شهر زور بمرد.
به گفته بعضي‌ها هنگام مرگ سي و شش سال داشت و جثه وي را به اسكندريه پيش مادرش بردند.
به پندار فارسيان مدت شاهي اسكندر چهارده سال بود.
و به پندار نصاري مدت پادشاهي وي سيزده سال و چند ماه بود و قتل دارا به- سال سوم پادشاهي وي بود.
گويند: وي بگفت تا شهرها بسازند و سيزده شهر بنياد كرد و همه را اسكندريه نام داد: يكي به اصفهان بود كه جي ناميد و مانند بهشت ساخته بود و سه شهر به- خراسان بود كه هرات و مرو و سمرقند بود و به سرزمين يونان و ديار هيلاقوس نيز شهري براي پارسيان ساخت با شهرهاي ديگر.
و چون اسكندر بمرد پادشاهي را به پسر وي اسكندروس عرضه كردند كه نپذيرفت و عبادت و گوشه گيري را برگزيد و يونانيان چنانكه گويند بطلميوس پسر لوگوس را به شاهي برداشتند و پادشاهي وي هشتاد و هشت سال بود.
به روزگار يونانيان، در زندگي اسكندر و پس از او پيش از آنكه پادشاهي به روميان رسد شاهي از يونانيان بود و بني اسرائيل در بيت المقدس و اطراف آن دين و رياست داشتند نه بر طريق پادشاهي، تا وقتي كه پس از قتل يحيي پسر زكريا عليهما السلام پارسيان و روميان آثارشان را ويران كردند و خودشان را از
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 495
از آنجا براندند.
آنگاه از پس بطلميوس پسر لوگوس بطلميوس دينانوس چهل سال پادشاهي شام و مصر و نواحي مغرب داشت.
پس از او بطلميوس اورگاطس بيست و چهار سال پادشاهي داشت.
پس از او بطلميوس فيلافطر يازده سال پادشاهي داشت.
پس از او بطلميوس افيفانس بيست و دو سال پادشاهي داشت.
پس از او بطلميوس اورگاطس بيست و نه سال پادشاهي داشت.
پس از او بطلميوس ساطر هفده سال پادشاهي داشت.
پس از او بطلميوس احسندر يازده سال پادشاهي داشت.
پس از او بطلميوسي كه از پادشاهي گم شد هشت سال پادشاهي داشت.
پس از او بطلميوس دونسيوس شانزده سال پادشاهي داشت.
پس از او بطلميوس قالوبطري هفده سال پادشاهي داشت.
و همه اينان يوناني بودند و همه شاهان يوناني پس از اسكندر بطلميوس لقب مي‌گرفتند چنانكه شاهان پارسي خسرو لقب مي‌گرفتند و يونانيان را مقدوني نيز گفتند.
پس از قالوبطري چنانكه گويند پادشاهي شام از روميان خالص شد و نخستين كس از آنها كه پادشاه شد كايوس يوليوس بود كه پنج سال پادشاهي كرد.
پس از او اگوستوس سي و شش سال پادشاهي شام داشت و به سال چهل و دوم پادشاهي وي عيسي پسر مريم عليه السلام تولد يافت وي سيصد و سه سال پس از قيام اسكندر بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 496
 
سخن از خبر پارسيان پس از مرگ اسكندر كه سياق تاريخ بر پادشاهي آنهاست.
 
مطلعان اخبار سلف درباره كسي كه پس از اسكندر در عراق پادشاهي كرد و در كار ملوك الطوائف كه تا هنگام پادشاهي اردشير بابكان شاهي اقليم بابل داشتند اختلاف كرده‌اند.
هشام كلبي گويد: پس از اسكندر بلاكوس سليكس پادشاه شد و پس از او انتيحس به پادشاهي رسيد. گويد و انتيحس شهر انطاكيه را بنياد كرد و سواد كوفه در تصرف اين پادشاهان بود و در ناحيه جبال و اهواز و فارس رفت و آمد داشتند تا مردي به نام اشك ظهور كرد و او پسر داراي بزرگ بود و تولد و رشد وي به ري بوده بود. و گروهي بسيار فراهم آورد و آهنگ انتيحس كرد و بر سواد تسلط يافت و از موصل تا ري و اصفهان به دست وي افتاد و بسبب نسب و شرف كه داشت و هم به سبب فيروزي وي ديگر ملوك الطوائف به تعظيم او پرداختند و برتري وي بشناختند و در نامه‌ها نام وي را مقدم داشتند و او نيز وقتي نامه مي‌نوشت از نام خويش آغاز مي‌كرد و او را شاه ناميدند و هديه فرستادند ولي عزل و نصب هيچيك از آنها با وي نبود.
گويد: پس از وي گودرز پسر اشكان به پادشاهي رسيد و هم او بود كه بار دوم به- بني اسرائيل حمله برد و به گفته حطلعان، خدا عز و جل وي را به سبب قتل يحيي پسر زكريا بر بني اسرائيل مسلط كرد و بسيار كس بكشت كه هرگز جماعتشان چون پيش نشد و خدا پيمبري از آنها بگرفت و زبونشان كرد. و گويد: روميان به سالاري پادشاه بزرگشان به خونخواهي انتيحس كه اشك پادشاه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 497
بابل او را كشته بود به ديار پارسيان حمله بردند و پادشاه بابل بلاش پدر اردوان بود كه اردشير پسر بابكان وي را بكشت و بلاش به ملوك الطوائف نامه نوشت كه روميان براي حمله به ديارشان فراهم آمده‌اند و جمع سپاهشان چندان است كه وي تاب مقاومت ندارد و اگر جلوگيري آنها نتواند بر شاهان ديگر نيز ظفر يابند و هر يك از ملوك الطوائف چندان كه توانست مرد و سلاح و مال سوي بلاش فرستاد و چهار- صد هزار كس بر او فراهم آمد و فرمانرواي حضر را كه يكي از ملوك الطوائف بود و شاهي وي از مرز سواد تا جزيره بود سالاري داد و او برفت تا با شاه روم رو به رو شد و او را بكشت و اردويش را غارت كرد و همين قضيه روميان را به بنيان قسطنطنيه وادار كرد كه جاي پادشاهي را از روميه به آنجا بردند و بنيان گزار شهر قسطنطين بود و او نخستين پادشاه روم بود كه نصراني شد و هم او بود كه باقيمانده بني اسرائيل را از فلسطين و اردن برون راند كه پنداشته بود عيسي پسر مريم را كشته‌اند و چوبي را كه پنداشتند مسيح را بر آن آويخته‌اند بگرفت و روميان آنرا بزرگ شمردند و به خزاين خويش بردند و تا كنون به نزد آنهاست.
گويد: ملك پارسيان پراكنده بود تا اردشير به پادشاهي رسيد. هشام اين همه را گفته اما مدت پادشاهي قوم را نگفته است.
يكي ديگر از مطلعان اخبار فارسيان گويد پس از مرگ اسكندر ملك دارا به دست كساني به جز شاهان پارسي افتاد ولي همگيشان مطيع شاه ديار جبل بودند و اطاعت وي مي‌كردند
 
و اينان شاهان اشكاني بودند كه اكنون بعنوان ملوك الطوائف خوانده مي‌شوند
 
: گويد: مدت پادشاهي ملوك الطوائف، دويست و شصت و شش سال بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 498
در اين مدت اشك پسر اشكان ده سال پادشاهي كرد.
پس از او شاپور پسر اشكان شصت سال پادشاهي كرد، و به سال چهل و يكم پادشاهي وي، عيسي پسر مريم به سرزمين فلسطين ظهور كرد، و چهل سال پس از عروج عيسي بتوس پسر اسفسيانوس پادشاه روميه به بيت المقدس حمله برد و همه مردان آنجا را بكشت و زن و فرزندشان را اسير كرد و بگفت تا شهر را ويران كردند، چنانكه سنگ روي سنگ نماند.
پس از آن، گودرز پسر اشكانان بزرگ، ده سال پادشاهي كرد.
پس از او بيژن اشكاني بيست و يك سال پادشاهي كرد.
پس از او گودرز اشكاني نوزده سال پادشاهي كرد.
پس از او نرسي اشكاني چهل سال پادشاهي كرد.
پس از او هرمز اشكاني هفده سال پادشاهي كرد.
پس از او اردوان اشكاني دوازده سال پادشاهي كرد.
پس از او خسرو اشكاني چهل سال پادشاهي كرد.
پس از او بلاش اشكاني بيست و چهار سال پادشاهي كرد.
پس از او اردوان كوچك اشكاني سيزده سال پادشاهي كرد.
پس از آن اردشير پسر بابك به پادشاهي رسيد.
بعضي‌ها گفته‌اند كه ملوك الطوائف كه اسكندر مملكت را ميانشان تقسيم كرده بود، پس از او پادشاهي كردند و هر ناحيه پادشاهي داشت به جز سواد كه تا پنجاه و چهار سال پس از مرگ اسكندر به دست روميان بود، و يكي از ملوك الطوائف كه از نسل شاهان بود، پادشاهي جبال و اصفهان داشت، و پس از وي فرزندانش بر سواد تسلط يافتند و پادشاهان آنجا و ماهات و جبال و اصفهان شدند و سالاري ديگر ملوك الطوائف يافتند كه رسم چنين بود كه وي و فرزندانش را تقدم دهند از اين رو در كتب سرگذشت شاهان نام ايشان آمد و به همين بس كردند و نام شاهان ديگر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 499
نيامد.
گويد: عيسي پسر مريم صلي اللّه عليه و سلم پنجاه و يك سال پس از آغاز حكومت ملوك الطوائف در اوري‌شلم بزاد و هم روزگارشان از اسكندر تا قيام اردشير پسر بابك و قتل اردوان و استقرار شاهي وي دويست و شصت و شش سال بود.
گويد: و از جمله شاهاني كه بر جبال فرمانروايي داشتند و پس از آنها فرزندانشان بر سواد چيره شدند اشك پسر حره پسر رسان پسر ارتشاك پسر هرمز پسر ساهم پسر ران پسر اسفنديار پسر بشتاسب بود.
گويد: پارسيان پندارند كه اشك پسر دارا بود.
گويد: بعضيشان گفته‌اند كه اشك پسر اشكان بزرگ بود و وي از فرزندان كيسه پسر كيقباد بود و ده سال پادشاهي كرد.
پس از وي اشك پسر اشك پسر اشكان بيست و يك سال پادشاهي كرد.
پس از او شاپور پسر اشك پسر اشكان سي سال پادشاهي كرد.
پس از او گودرز بزرگ پسر شاپور پسر اشكان ده سال پادشاهي كرد.
پس از او بيژن پسر گودرز بيست و يك سال پادشاهي كرد.
پس از او گودرز كوچك پسر بيژن نه سال پادشاهي كرد.
پس از او نرسه پسر گودرز كوچك چهل سال پادشاهي كرد.
پس از او هرمز پسر بلاش پسر اشكان هفده سال پادشاهي كرد.
پس از او اردوان بزرگ پسر اشكان دوازده سال پادشاهي كرد.
پس از او خسرو پسر اشكان چهل سال پادشاهي كرد.
پس از او به آفريد اشكاني نه سال پادشاهي كرد.
پس از او بلاش اشكاني بيست و چهار سال پادشاهي كرد.
پس از او اردوان كوچك اشكاني به پادشاهي رسيد. وي پسر بلاش پسر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 500
فيروز پسر هرمز پسر بلاشر پسر شاپور پسر اشك پسر اشكان بزرگ بود و جدش كيسه پسر كيقباد بود كه گويند قلمرو وي از همه اشكانيان بيشتر بود و از همه تواناتر و بلند آوازه‌تر شد و بيشتر از همه بر ملوك الطوائف چيره بود.
اردوان ولايت استخر را كه به اصفهان پيوسته بود بگرفت و از آنجا بر گور و ديگر نواحي فارس تسلط يافت و شاهان آنجا اطاعت وي كردند كه مهابت ملوك الطوائف داشت و مدت پادشاهيش سيزده سال بود. و پس از وي پادشاهي اردشير آغاز شد.
بعضي‌ها گفته‌اند پس از اسكندر نود پادشاه در عراق و شام و مصر بر نود قوم پادشاهي داشتند كه همگي پادشاهان مداين را كه اشكانيان بودند، بزرگ مي‌داشتند.
گويد: از اشكانيان افقور شاه پسر بلاش پسر شاپور پسر اشكان پسر اش‌جبار پسر سياوش پسر كيكاوس شاه شصت و دو سال پادشاهي كرد.
پس از او شاپور پسر افقور پنجاه و سه سال پادشاهي كرد و مسيح و يحيي عليهما السلام به روزگار وي بودند.
پس از او گودرز پسر شاپور پسر افقور پنجاه و نه سال پادشاهي كرد، و هم او بود كه به خونخواهي يحيي پسر زكريا به بني اسرائيل حمله برد.
پس از او برادرزاده‌اش ابزان پسر بلاش پسر شاپور چهل و هفت سال پادشاهي كرد.
پس از او گودرز پسر ابزان پسر بلاش سي و يك سال پادشاهي كرد.
پس از او برادرش نرسي پسر ابزان سي و چهار سال پادشاهي كرد.
پس از او هرمزان پسر بلاش چهل و هشت سال پادشاهي كرد.
پس از او فيروزان پسر هرمزان پسر بلاش سي و هفت سال پادشاهي كرد.
پس از او خسرو پسر فيروزان چهل و هفت سال پادشاهي كرد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 501
پس از او اردوان پسر بلاش پنجاه و پنج سال پادشاهي كرد و او آخرين پادشاه اشكاني بود كه اردشير بابكان او را بكشت.
گويد: مدت پادشاهي اسكندر و پادشاهي ديگر ملوك الطوائف در نواحي مختلف پانصد و بيست و سه سال بود.
 
سخن از حوادثي كه به روزگار ملوك الطوائف بود
 
اشاره
 
: به پندار پارسيان شصت و پنج سال پس از تسلط اسكندر بر سرزمين بابل پنجاه و يك سال پس از آغاز شاهي اشكانيان، مريم دختر عمران عيسي پسر مريم عليه السلام را بزاد، ولي به پندار نصاري تولد عيسي سيصد و سه سال پس از تسلط اسكندر بود و نيز پنداشته‌اند كه تولد يحيي پسر زكريا شش ماه پيش از تولد عيسي عليه السلام بود.
گويند كه مريم سيزده ساله بود كه عيسي را بار گرفت و عيسي تا به هنگام عروج سي و دو سال و چند روز بزيست و مريم شش سال پس از عروج وي زنده بود و عمر وي پنجاه و چند سال بود.
بعضي‌ها پنداشته‌اند كه عيسي سه ساله بود كه بر كنار رود اردن يحيي را بديد و يحيي پيش از عروج عيسي كشته شد، و زكريا پسر برخيا و پدر يحيي با عمران پسر ماثان پدر مريم دو خواهر را به زني داشتند و آنكه زن زكريا شده بود، مادر يحيي بود و آن ديگر كه زن عمران پسر ماثان بود مادر مريم بود، و وقتي عمران پسر ماثان بمرد مادر مريم باردار بود و چون مريم تولد يافت، زكريا از پس مرگ مادر سرپرست وي شد از آن رو كه خاله وي، خواهر مادرش، زن زكريا بود. نام مادر مريم حنه دختر فاقود پسر قبيل بود و نام خواهرش، مادر يحيي، اشباع دختر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 502
فاقود بود. وقتي زكريا سرپرست مريم شد، وي نامزد يوسف پسر يعقوب پسر ماثان پسر اليعازار پسر اليوذ پسر احين پسر صادوق پسر عازور پسر الياقيم پسر ابيوذ پسر زربابل پسر شلتيل پسر يوحنيا پسر يوشيا پسر امون پسر منشا پسر حزقيا پسر احاز پسر يوثام پسر عوزيا پسر يورام پسر يهوشافاط پسر اسا پسر ابيا پسر رحبعم پسر سليمان پسر داود عليهما السلام بود و يوسف پسر عموي مريم بود.
ولي طبق روايت ابن اسحاق نسب مريم چنين بود:
مريم دختر عمران پسر ياشهم پسر امون پسر منشا پسر حزقيا پسر احزيق پسر يوثام پسر عزريا پسر امصيا پسر ياوش پسر احزيهو پسر يارم پسر يهشافاط پسر اسا پسر ابيا پسر رحبعم پسر سليمان.
و يحيي پسر زكريا و پسر خاله عيسي كوچك بود كه پيمبر شد و به شام رفت و كسان را بخواند، آنگاه يحيي و عيسي فراهم آمدند و از آن پس كه يحيي عيسي را تعميد داد از هم جدا شدند.
گويند يحيي عيسي را با دوازده تن از حواريان فرستاد كه كسان را تعليم دهند و از جمله چيزها كه حرام كردند نكاح دختر برادر بود. از ابن عباس نيز روايتي به همين مضمون هست.
و پادشاه بني اسرائيل را برادرزاده‌اي بود كه دل در او بسته بود و مي‌خواست وي را به زني بگيرد و هر روز يك حاجت از او روا مي‌كرد و چون مادر دختر از قضيه خبر يافت بدو گفت: «وقتي پيش شاه شدي و پرسيد چه مي‌خواهي بگو مي‌خواهم كه يحيي پسر زكريا را سر ببري».
و چون دختر برفت شاه پرسيد: «چه مي‌خواهي؟» گفت: «مي‌خواهم كه يحيي پسر زكريا را سر ببري.» شاه گفت: «جز اين چيزي بخواه» دختر گفت: «جز اين چيزي نمي‌خواهم».
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 503
و چون دختر اصرار كرد، شاه يحيي را بخواند و طشتي بخواست و يحيي را سر بريد و قطره‌اي از خون وي را به زمين ريخت و همچنان بجوشيد تا خدا عز و جل بخت نصر را برانگيخت و پير زني از بني اسرائيل پيش وي آمد و خون را بدو بنمود و خدا به دل وي انداخت كه از بني اسرائيل چندان بكشد كه خون آرام شود و هفتاد هزار كس از يك نسل بكشت و خون از جوشيدن باز ماند.
از ابن مسعود و جمعي از ياران پيمبر روايت كرده‌اند كه يكي از بني اسرائيل به خواب ديد كه خرابي بيت المقدس و هلاك بني اسرائيل به دست پسركي يتيم است به نام بخت نصر كه با مادر بيوه خود به بابل مقر دارد و رسم بني اسرائيل چنان بود كه صدقه مي‌دادند و خوابشان راست مي‌شد.
اسرائيلي به جستجو رفت تا به نزد مادر بخت نصر فرود آمد و او به هيزم‌چيني رفته بود و چون بيامد بسته هيزم را كه به سر داشت بيفكند و گوشه خانه نشست و اسرائيلي با وي سخن كرد و سه درم بدو داد و گفت با يك درم گوشت بخر و با درم ديگر نان و به ديگر درم شراب. و بخوردند و بنوشيدند تا روز دوم شد آنگاه به بخت نصر گفت: «مي‌خواهم كه مرا امان نامه‌اي نويسي شايد روزي شاه شوي.» بخت نصر گفت: «مرا مسخره كرده‌اي؟» اسرائيلي گفت: «ترا مسخره نكرده‌ام، چه زيان كه با اين كار با من كرم كني.» مادر بخت‌النصر با او گفت: «ترا چه زيان اگر شاه شدي چيزي از كف نداده‌اي.» و بخت نصر امان‌نامه‌اي براي وي بنوشت و اسرائيلي گفت: «شايد بيايم و كسان اطراف تو باشند و نگذارند پيش تو آيم، نشانه‌اي بگذار كه مرا بدان تواني شناخت.» بخت نصر گفت: «امان نامه خويش را بر نيي بالا ببر كه ترا بشناسم.» و اسرائيلي وي را بپوشانيد و عطا داد.
و چنان بود كه شاه بني اسرائيل يحيي پسر زكريا را گرامي مي‌داشت و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 504
مقرب وي بود و در كارهاي خويش با او مشورت مي‌كرد و كاري را جز به رأي وي به سر نمي‌برد و شاه بر سر آن بود كه دختر زن خويش را به زني بگيرد و از يحيي پرسيد كه وي را از نكاح دختر زن منع كرد و مادر دختر خبر يافت و كينه يحيي را به دل گرفت و وقتي دختر به مجلس شراب شاه مي‌رفت و جامه‌اي نازك و سرخ بدو پوشانيد و خوشبو كرد و زيور آويخت و روي آن پوششي سياه به تن وي كرد و پيش شاه فرستاد و گفت كه شاه را شراب دهد و عشوه كند و اگر او را خواست نگذارد تا هر چه خواهد بدهد و اگر پرسيد چه مي‌خواهد گويد مي‌خواهم كه سر يحيي پسر زكريا را در طشتي بيارند.
و دختر چنان كرد و به شاه شراب داد و عشوه كرد و چون شراب او را بگرفت دختر را خواست و گفت: «نگذارم تا آنچه مي‌خواهم بدهي.» شاه گفت: «چه مي‌خواهي؟» دختر گفت: «مي‌خواهم پيش يحيي پسر زكريا فرستي و سر وي را در اين طشت پيش من آرند.» شاه گفت: «واي بر تو چيز ديگر بخواه.» دختر گفت: «جز اين چيزي نمي‌خواهم.» و چون دختر نپذيرفت، كس فرستاد كه سر يحيي را در طشت بياورد و تا وقتي آنرا پيش شاه نهادند سخني مي‌كرد و مي‌گفت: «به تو حلال نيست.» چون صبح شد خون يحيي جوشش داشت و شاه بگفت تا خاك بر آن ريختند و خون از خاك بر آمد و باز خاك ريختند و خون بر آمد، و همچنان خاك ريختند تا به- بلندي ديوار شهر رسيد و خون از جوشش باز نماند.
و صيحائين خبر يافت و مردم را ندا داد و مي‌خواست سپاهي سوي بني اسرائيل فرستد و مردي را سالاري سپاه دهد و بخت نصر پيش وي آمد و گفت:
«اين مرد را كه فرستاده‌اي سست است، من به شهر در آمده‌ام و سخن مردم آنجا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 505
شنيده‌ام مرا بفرست.» و صيحائين بخت نصر را فرستاد و او برفت تا بدانجا رسيد، و بني اسرائيل در شهرهاي خود حصاري شدند و بخت نصر ياراي آنها نداشت و چون كار ماندن بر او سخت شد و يارانش گرسنه ماندند و خواستند باز گردند پيرزني از بني اسرائيل بيامد و گفت: «سالار سپاه كيست؟» و چون پيرزن را پيش بخت‌نصر آوردند گفت: «شنيده‌ام كه مي‌خواهي پيش از گشودن شهر سپاه خويش را ببري؟» بخت نصر گفت: «آري دراز مانده‌ام و يارانم گرسنه‌اند و بيش از اين تاب ماندن ندارم.» زن گفت: «اگر اين شهر را براي تو بگشايم هر چه خواهم به من مي‌دهي و هر كه را بگويم مي‌كشي و چون بگويم دست بردار دست مي‌داري؟» بخت نصر گفت: «آري» زن گفت: «چون صبح شود سپاه خويش را چهار گروه كن و هر گروه را بر يك گوشه شهر بدار كه دست به آسمان بر دارند و بانگ زنند كه خدايا به حق خون يحيي پسر زكريا ما را فيروزي ده و ديوارها فرو ريزد.» و چنان كردند و شهر فرو ريخت، و از اطراف آن در آمدند.
و زن به بخت نصر گفت: «به انتقام اين خون كشتار كن تا آرام گيرد.» و او را به نزد خون يحيي برد كه بر خاك بسيار بود.
و بخت نصر چندان كس بكشت كه خون آرام گرفت و هفتاد هزار مرد و زن كشته شد.
و چون خون آرام گرفت زن گفت: «دست بدار كه وقتي پيمبري كشته شود خدا عز و جل راضي نشود مگر قاتل وي با همه كساني كه به قتل وي رضا داده‌اند كشته شوند.» و صاحب امان‌نامه بيامد و بخت نصر از او و اهل خانه‌اش دست بداشت و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 506
بيت المقدس را ويران كرد و بگفت تا لاشه در آن افكنند و هر كه لاشه‌يي در آن افكند سرانه اين سال را ندهد. روميان نيز بخت نصر را بر ويراني ياري دادند از آن رو كه بني اسرائيل يحيي پسر زكريا را كشته بودند.
و چون بخت نصر بيت المقدس را ويران كرد، سران و بزرگان بني اسرائيل را با دانيال و عليا و عزريا و ميشائيل كه از نسل پيمبران بودند با رأس الجالوت همراه ببرد و چون به سرزمين بابل رسيد صيحائين مرده بود و به جاي او شاه شد و دانيال و ياران وي را بيشتر از همه گرامي داشت و مجوسان حسد بردند و فتنه‌گري كردند و گفتند دانيال و ياران وي خداي ترا نمي‌پرستند و از ذبيحه تو نمي‌خورند.
و بخت نصر آنها را خواست پرسش كرد كه پاسخ دادند: «ما را خدايي هست كه او را پرستش مي‌كنيم و از ذبيحه شما نمي‌خوريم».
و بخت نصر بگفت تا گودالي بكندند و آنها را كه شش كس بودند با شيري درنده به گودال انداختند كه آنها را بخورد، و با هم گفتند: «برويم و بخوريم و بياشاميم.» و چون باز گشتند ديدند كه آنها نشسته‌اند و شير جلوشان دست به زمين نهاده و هيچيك را زخمي نكرده بود و يكي با آنها بود، و چون همه را بر شمردند هفت كس بودند.
بخت نصر گفت: «اين هفتمي كيست، آنها شش كس بودند، و هفتمي كه يكي از فرشتگان بود نزديك وي آمد و سيلي زد كه جزو وحوش شد و هفت سال چنان بود.» ابو جعفر گويد: اين روايتها كه آورده‌ام و روايتها كه نياورده‌ام و گويد كه چون بني اسرائيل يحيي پسر زكريا را كشتند: بخت نصر به جنگ آنها رفت، به نزد اهل سيرت و خبر و اطلاع از اخبار سلف و به نزد ساير ملل خطاست كه همه اتفاق دارند كه بخت نصر وقتي به جنگ بني اسرائيل رفت كه شعيا پيمبر خويش را به روزگار ارميا پسر خلقيا كشته بودند و از روزگار ارميا و ويراني بيت المقدس تا تولد يحيي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 507
پسر زكريا به گفته يهود و نصاري چهار صد و شصت و يك سال بود و اين در كتابهايشان مشخص است و از هنگام ويراني بيت المقدس تا آباداني آنرا كه به روزگار كيرش پسر اخشويرش سپهبد بابل از جانب اردشير بهمن پسر اسفنديار بود، هفتاد سال شمارند و از آباداني بيت المقدس تا ظهور اسكندر كه مملكت بني اسرائيل را به- مملكت خويش پيوست هشتاد و هشت سال دانند و از پس تسلط اسكندر تا تولد يحيي پسر زكريا را سيصد و سه سال دانند.
مجوسان نيز درباره مدت ويراني بيت المقدس و كار بخت نصر با بني اسرائيل تا تسلط اسكندر بر بيت المقدس و شام و كشته شدن دارا، با نصاري و يهود موافقند و در فاصله پادشاهي اسكندر و مولد يحيي اختلاف دارند و پندارند كه پنجاه و يك سال بوده است و اختلاف ميان مجوس و نصاري درباره فاصله پادشاهي اسكندر تا مولد يحيي و عيسي همانست كه گفتم.
به پندار نصاري يحيي شش ماه پيش از عيسي تولد يافت و قاتل وي يكي از پادشاهان بني اسرائيل موسوم به هيردوس بود به سبب زني هيروذيا نام كه زن برادر فيلقوس برادر شاه بود و شاه عاشق وي شده بود و به فجور رضايت داد و دختري داشت به نام دميي و هيردوس مي‌خواست با هيروذيا زن برادر خويش زنا كند و يحيي او را منع كرد و گفت حلال نيست و هيردوس دلباخته دختر وي بود و روزي دختر كه او را شيفته خويش كرده بود خواهشي كرد و شاه پذيرفت و به يكي از ياران خود گفت فرمان وي را كار بندد و دختر گفت سر يحيي را بيارند و آوردند و چون هيردوس خبر را بدانست حيران شد و سخت بناليد.
گفتار مطلعان اخبار و امور جاهليت را در اين باب از پيش ضمن روايت هشام كلبي آورده‌ام.
گفتار ابن اسحاق در اين باب چنين است كه بني اسرائيل پس از بازگشت از سرزمين بابل بدعتها پديد آوردند و خداوند عز و جل رسولان سوي آنها فرستاد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 508
كه بعضي را تكذيب كردند و بعضي را بكشتند و آخرين پيمبراني كه خدا فرستاد زكريا و يحيي پسر زكريا و عيسي پسر مريم بودند كه همه از خاندان داود عليه السلام بودند و نسب يحيي چنين بود: يحيي پسر زكريا پسر ادي پسر مسلم پسر صدوق پسر نحشيان پسر داود پسر سليمان پسر مسلم پسر صديقه پسر برخيه پسر شفاطيه پسر فاحور پسر شلوم پسر يهفاشاط پسر آسا، پسر ابيا پسر رحبعم پسر سليمان پسر داود.
گويد: و چون خدا عز و جل عيسي عليه السلام را از ميان بني اسرائيل بالا برد و يحيي پسر زكريا صلي الله عليهم و سلم را بكشتند و به قولي زكريا را نيز بكشتند، خداوند يكي از پادشاهان بابل را كه خردوس نام داشت برانگيخت كه با اهل بابل سوي آنها رفت و وارد شام شد و چون بر آنها غلبه يافت با يكي از سالاران سپاه خويش كه نبوزراذان فيلدار نام داشت گفت: «من قسم خورده‌ام كه اگر بر اهل بيت- المقدس غالب شدم چندان از آنها بكشم كه خونشان در اردوگاه من روان شود، مگر آنكه كسي براي كشتن نماند.» و فرمان داد از آنها بكشد تا خونشان روان شود و نبوزراذان وارد بيت المقدس شد و در قربانگاه بايستاد و خوني را ديد كه جوشان بود و گفت: «اي مردم بني اسرائيل قصه اين خون جوشان چيست به من بگوييد و چيزي را مكتوم نداريد.» گفتند: «اين خون قرباني است كه ما كرده‌ايم و خدا نپذيرفته و چنانكه مي‌بيني پيوسته مي‌جوشد و از يكصد سال پيش قربان كرده‌ايم و جز اين يكي همه پذيرفته شده است» گفت: «سخن راست بياوريد.» گفتند: «اگر چون روزگار اول بود پذيرفته مي‌شد ولي پادشاهي و پيمبري از ما برفته از اين رو پذيرفته نشده است.» نبوزراذان در مقابل آن خون هفتصد و هفتاد كس از سران آنها را بكشت و خون آرام نشد و بگفت تا هفتصد تن از جوانان آنها را روي خون سر بريدند و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 509
از جوشش نيفتاد و چون اين بديد گفت: «اي بني اسرائيل واي بر شما از آن پيش كه يكتن از شما را زنده نگذارم و همه را بكشم سخن راست گوييد و به فرمان خداي خويش گردن نهيد كه دير روزگاريست در زمين پادشاهي داشته‌ايد و هر چه خواسته‌ايد كرده‌ايد.» و چون اسرائيليان سختي كار و شدت كشتار را بديدند گفتند: «اين خون يكي از پيمبران ماست كه ما را از بسياري چيزها كه مايه خشم خدا بود منع مي‌فرمود و اگر اطاعت وي كرده بوديم هدايت يافته بوديم و ما را از آمدن شما خبر مي‌داد اما تصديق او نكرديم و خونش بريختيم.» نبوزراذان گفت: «نام وي چه بود؟» گفتند: «نامش يحيي پسر زكريا بود.» گفت: «اكنون راست گفتيد و خدايتان انتقام خون وي را از شما مي‌گيرد.» و چون نبوزراذان ديد كه آنها سخن راست آوردند سجده شكر كرد، آنگاه به كسان خود گفت: «درهاي شهر را ببنديد و هر كس از سپاه خردوس را كه اينجا هست بيرون بريد. و با بني اسرائيل بماند و گفت: «اي يحيي پسر زكريا خداي من و خداي تو دانند كه قومت به سبب تو چه كشيده‌اند و چه مقدار كشته داده‌اند، به اذن خدا پيش از آنكه يكي از قوم ترا زنده نگذارم آرام گير.» و به اذن خدا خون يحيي آرام گرفت و نبوزراذان دست از كشتن آنها بداشت و گفت: بخداي بني اسرائيل ايمان دارم و تصديق او مي‌كنم و يقين دارم كه پروردگاري جز او نيست و اگر خدايي جز او بود كارها سامان نداشت، اگر شريك داشت آسمانها و زمين به جاي نمي‌ماند و اگر فرزند داشت سامان نبود و تبارك و تقديس و تسبيح و كبريا و تعظيم، ملك الملوكي را رواست كه هفت آسمان را به علم و حكمت و جبروت و عزت خويش بدارد و زمين را بگسترده و ميخها در آن نهاده كه نلرزد و پروردگار مرا چنين بايد بود و ملكش چنين باشد.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 510
و به يكي از پيمبران باقيمانده وحي آمد كه نبوزراذان نو ايماني صادق است.
و نبوزراذان به بني اسرائيل گفت كه دشمن خدا خردوس به من گفته چندان از شما بكشم كه خونتان در اردوگاه روان شود و من نافرماني او نتوانم و بايد چنين كنم.
گفتند: «هر چه را فرمان داري كار بند.» و بگفت تا خندقي بكندند و از چهارپايان خويش از اسب و استر و خر و گاو و گوسفند و شتر بياوردند و سر بريدند تا خون در اردوگاه روان شد و بگفت تا كشتگاني را كه از پيش كشته بودند بر چهار پايان افكندند كه روي آنرا بگرفت و خردوس پنداشت هر چه در خندق هست از مردم بني اسرائيل است و چون خون به اردوگاه وي رسيد كس پيش نبوزراذان فرستاد كه از كشتن آنها دست بدار كه خونشان به نزد من رسيد و از آنچه كرده بودند انتقام گرفتم.
آنگاه خردوس سوي بابل باز گشت و بني اسرائيل هلاك شده بودند يا نزديك هلاك بودند و اين حادثه آخرين بود كه خدا عز و جل به بني اسرائيل نازل فرمود و به پيمبر خويش محمد صلي الله عليه و سلم خبر داد. حادثه اول از بخت- نصر و سپاه وي بود، آنگاه خدا حادثه ديگر بياورد كه از خردوس و سپاه وي بود، و اين بزرگتر بود كه ديارشان ويران شد و مردانشان كشته شدند و زن و فرزندشان اسير شدند و خدا عز و جل فرمايد: «و بهر چه تسلط يافتند نابود كنند، نابود كردن كامل.» اكنون سخن به حكايت عيسي پسر مريم و مادر او باز مي‌بريم:
مريم و يوسف بن يعقوب، پسر عم وي، به خدمت كنيسه بودند و چنانكه گفته‌اند وقتي مريم آب نداشت و يوسف آب نداشت كوزه مي‌گرفتند و به غاري كه آب خوشگوار آنجا بود مي‌رفتند و كوزه خويش را پر آب مي‌كردند و به كنيسه باز مي‌گشتند و آن روز كه جبرئيل مريم را بديد و درازترين و گرمترين روز سال بود مريم آب نداشت و به يوسف گفت: «مي‌آيي براي آب گرفتن برويم؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 511
يوسف گفت «من آنقدر آب دارم كه تا فردا بدان بس كنم.» مريم گفت: «ولي بخدا من آب ندارم.» و كوزه بر گرفت و تنها برفت و به غار در آمد و جبرئيل را آنجا ديد كه خدا عز و جل وي را به صورت مردي در آورده بود كه بدو گفت: «إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا. قالَتْ أَنَّي يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا. قالَ كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَ رَحْمَةً مِنَّا وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا. [1]» يعني: گفت من فرستاده پروردگار توام كه ترا پسري پاكيزه دهم. گفت كجا مرا پسري باشد كه كسي مرا نديده و زناكار نبوده‌ام. گفت پروردگارت چنين گفته كه اين بر من آسان است تا آنرا آيت كسان و رحمت خويش كنم و كاري انجام شده بود.
و چون چنين گفت تسليم فرمان خداي شد و جبرئيل در گريبان وي دميد و برفت و مريم كوزه خويش را آب كرد.
از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه وقتي خدا عز و جل جبرئيل را سوي مريم فرستاد فرشته به صورت مردي درآمد و مريم گفت: «اگر پرهيزكار باشي از تو به رحمان پناه مي‌برم» و جبرئيل در گريبان پيراهن وي دميد و دم جبرئيل به رحم رسيد و عيسي را بار گرفت.
گويد: خويشاوند مريم يوسف نجار با وي بود و سوي مسجدي كه نزديك كوه صهيون بود مي‌رفتند و اين مسجد از بزرگترين مسجدهاي بني اسرائيل بود و مريم و يوسف به خدمت مسجد در بودند كه خدمت آن فضيلتي بزرگ بود و بدان رغبت داشتند و همه كار آنرا از روشني و رفتن و پاك كردن به عهده داشتند و هيچكس از مردم روزگار كوشاتر و عابدتر از آنها نبود.
و نخستين كس كه بار داري مريم را بدانست يوسف بود كه آنرا بزرگ و زشت شمرد و ندانست چه گويد كه اگر مي‌خواست وي را متهم كند پارسايي او را
______________________________
[1]- مريم 19 تا 21
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 512
به ياد مي‌آورد و اينكه هرگز از او غايب نبوده است و اگر مي‌خواست وي را بي- گناه داند آبستني او را مي‌ديد و چون كار بر او سخت شد با مريم سخن كرد و نخستين سخن وي آن بود كه گفت: «درباره تو چيزي در دل دارم كه دوست داشتم از ياد ببرم ولي نتوانستم. و پندارم كه گفتگو از آن بهتر است.» مريم گفت: «سخن نيكو بگوي.» يوسف گفت: «آيا فرزندي بي مرد آيد؟» مريم گفت: «آري؟» آنگاه مريم گفت: «مگر نداني كه خدا وقتي كشت را بيافريد آنرا بدون بذر آفريد و بذر از كشتي آمد كه خدا آنرا بي بذر رويانده بود. مگر نداني كه خدا درخت را بي باران برويانيد و به قدت خويش وقتي درخت را بيافريد باران را مايه زندگي آن كرد. مگر پنداري كه خدا نميتوانست درخت را بروياند و از آب كمك گرفت و اگر آب نبود قدرت روياندن آن را نداشت.» يوسف گفت: «چنين نمي‌گويم و مي‌دانم كه خدا به قدرت خويش هر چه را خواهد گويد بباش و بباشد.» مريم بدو گفت: «مگر نداني كه خدا عز و جل آدم و همسر او را بي مرد و زن آفريد؟» گفت: «چرا.» و چون مريم اين سخن بگفت اين انديشه به خاطر يوسف راه يافت كه حالت وي از جانب خدا عز و جل است و چون راز پوشي وي را بديد پرسيدن از او نتوانست.
و يوسف خدمت مسجد را به عهده گرفت و همه كارهاي مريم را انجام مي‌داد كه تن
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 513
لاغر و رنگ زرد و تيرگي چهره و برجستگي شكم و ضعف و آشفتگي نگاه وي را مي‌ديد و مريم از آن پيش چنين نبود.
و چون وقت وضع مريم رسيد خدا عز و جل بدو وحي كرد كه از سرزمين قوم خويش بيرون شو كه اگر به تو دست يابند عيب گيرند و فرزندت را بكشند و او پيش خواهر خويش رفت كه در آن هنگام يحيي را آبستن بود و چون ديدار كردند و مادر يحيي آبستني وي را بديد به سجده افتاد و به عيسي ايمان آورد.
آنگاه يوسف مريم را بر خر خود نشاند و آهنگ مصر كرد و بر خر به جز جل چيزي نبود و برفتند تا به مرز مصر و انتهاي ديار قوم بني اسرائيل رسيدند و مريم را درد زادن گرفت و به آخور خري در كنار نخلي پناه برد و هنگام زمستان بود و درد زادن سخت شد و به نخل پناه برد و آنرا به بر گرفت و فرشتگان او را در ميان گرفتند و به دور او صف كشيدند و چون بزاد غمگين بود و بدو گفته شد أَلَّا تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا. وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا. فَكُلِي وَ اشْرَبِي وَ قَرِّي عَيْناً فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا [1].» يعني: غم مخور كه پروردگارت آقايي پيش تو نهاد. تنه خرما بن را سوي خويش بجنبان كه خرماي تازه پيش تو افكند. بخور و بنوش و دلت بياسايد، اگر از آدميان كسي را ديدي بگو براي خدا روزه‌اي نذر كرده‌ام و امروز با كسي سخن نكنم.
و خرما بر او مي‌افتاد و اين به وقت زمستان بود و بت‌ها كه به جاي خدا پرستيده مي‌شد هر كجا بود وارونه شد و شيطانها بترسيدند و وحشت كردند و سبب آن ندانستند و با شتاب پيش ابليس شدند كه به تقليد عرش خداي كه بر آب بود در لجه- اي سبز جاي داشت و به تقليد پرده‌هاي تور كه پيش روي رحمان آويخته بود پرده
______________________________
[1]- مريم 22 تا 26
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 514
داشت و شش ساعت از روز گذشته بود كه پيش وي رسيدند و چون ابليس گروه آنها را بديد به وحشت افتاد كه از آن پس كه پراكنده شده بودند هر كر فراهمشان نديده بود و آنها را دسته به دسته مي‌ديد و چون حال بپرسيد گفتند: «در زمين حادثه- اي شده كه بتان را وارون كرده. براي هلاك بني آدم چيزي بهتر از آن نبود كه به شكم بتان مي‌شديم و با كسان سخن مي‌كرديم و كارشان را سامان مي‌داديم و پنداشتند بت است كه سخن مي‌كند و از پس اين حادثه بتان در چشم آدميان حقير و زبون شده و بيم هست كه پس از اين هرگز پرستش آن نكنند و بدانكه پيش از آنكه پيش تو شويم همه زمين را بگشتيم و درياها را زير و رو كرديم و چيزي ندانستيم.» ابليس گفت: «اين حادثه‌اي بزرگ است و دانم كه از من نهان داشته‌اند به جاي خود باشيد.» آنگاه به پرواز آمد و سه ساعت بگشت و به محل تولد عيسي عليه السلام گذر كرد و چون فرشتگان را به دور آن ديد بدانست كه حادثه بزرگ آنجاست و خواست از بالا بدانجا فرود آيد اما سرها و بازوهاي فرشتگان تا آسمان بود و راه نبود و خواست از زير زمين به آنجا در شود اما قدمهاي فرشتگان پائين‌تر از آنجا كه ابليس مي‌خواست گذر كند فرو رفته بود، خواست از ميان آنها گذر كند اما او را دور كردند و به ناچار سوي ياران خويش برگشت و گفت: «همه زمين را از مشرق و مغرب و خشكي و دريا و فضاي بالا بگشتم و در اثناي سه ساعت به همه جا رسيدم.» و آنها را از تولد مسيح خبر داد و گفت: «آنرا از من نهان داشته بودند و پيش از او هيچ مولودي در رحم زني جا نگرفت كه ندانستم و زني نزاد مگر حاضر بودم و اميد هست كسان را خيلي بيشتر از آنچه بدو هدايت مي‌شوند به وسيله او به گمراهي بكشانم كه هيچ پيمبري براي من و شما سخت‌تر از او نبوده است.» و همانشب قومي به آهنگ عيسي برون شدند كه ستاره‌اي طلوع كرده بود كه هرگز نديده بودند و از پيش گفته مي‌شد كه طلوع آن ستاره از نشانه‌هاي مولوديست
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 515
كه در كتاب دانيال از او سخن هست، و به طلب او برون شده بودند و طلا و مرو كندر همراه داشتند و به يكي از پادشاهان شام گذشتند كه پرسيد كجا ميرويد، و چون حكايت را با وي بگفتند گفت: «چرا از همه چيزها طلا و مرو كندر براي وي هديه مي‌بريد؟» گفتند: «اين چيزها مثال اوست كه طلا سالار همه كالاهاست و اين پيمبر نيز سالار مردم روزگار خود است و مر زخمها و شكستگي‌ها را به كند، و اين پيمبر نيز هر بيماري را شفا دهد و دود كندر به آسمان رسيد و هيچ دود ديگر نرسد و اين پيمبر را نيز خدا به آسمان بالا برد و به روزگار وي هيچ كس ديگر بالا نرود.» و چون اين سخنان بگفتند شاه انديشه كشتن مولود را در دل گرفت و گفت:
«برويد و چون جاي او را يافتيد به من بگوييد كه من نيز چون شما به كار وي دلبسته‌ام.» آن گروه برفتند و هديه‌هايي را كه همراه داشتند به مريم دادند، و چون خواستند سوي آن پادشاه باز گردند و جاي عيسي را با وي بگويند، فرشته‌اي آنها را بديد و گفت: «سوي وي باز نگرديد و مكان مولود را به او مگوييد كه سر كشتن وي دارد.» و آنها از راه ديگر باز گشتند.
و مريم مولود خويش را بر همان خر نهاد و يوسف نيز با او بود و به سرزمين مصر در آمدند و اين همان فلاتي بود كه خداوند عز و جل فرمود:
«وَ آوَيْناهُما إِلي رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِينٍ [1]» يعني: و بر فلاتي كه جايگاهي با آب جاري داشت جايشان داديم.» و مريم دوازده سال مولود خويش را از مردم نهان داشت و كس را از او خبر نداد و هيچكس را بر او امين ندانست و به وقت درو به خوشه‌چيني مي‌رفت و گهواره به يك شانه داشت و ظرفي كه خوشه در آن بايد ريخت به شانه ديگر، تا وقتي
______________________________
[1]- مؤمنون: 50
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 516
كه عيسي دوازده ساله شد و نخستين آيتي كه مردم از او ديدند چنان بود كه مادرش به خانه دهقاني از مردم مصر مقر داشت كه گنج وي را دزديده بودند و جز مستمندان كس در خانه او مقر نداشت و نمي‌خواست آنها را متهم كند و مريم از بليه دهقان غمين شد و چون عيسي غم مادر را از بليه صاحب خانه بديد گفت: «مادر، دوست داري كه مال او را بيابم؟» مريم گفت: «آري پسرم.» عيسي گفت: «به او بگو مستمندان خانه خويش را پيش من فراهم آرد.» و مريم به دهقان بگفت و او همه مستمندان خانه را پيش عيسي فراهم آورد و چون فراهم شدند، عيسي به سوي دو مرد رفت كه يكي كور بود و ديگري شل بود و شل را به گردن كور سوار كرد و گفت: «او را بردار.» كور گفت: «توان اين كار ندارم» عيسي صلي الله عليه و سلم گفت: «پس چگونه ديشب او را برداشتي!» و چون اين سخن بشنيدند كور را بر انگيختند تا شل را برداشت و چون بايستاد شل به پنجره خزانه رسيد و عيسي گفت: «ديشب نيز به همين صورت براي ربودن مال تو حيله كردند كه كور از نيروي خويش و شل از چشمان خويش كمك گرفت.» و كور و شل گفتند: «راست ميگويد.» و مال دهقان را بدادند كه در خزانه نهاد و گفت: «اي مريم نصف آنرا بگير.» مريم گفت: «من اين كار نخواهم كرد.» دهقان گفت: «به پسرت بده.» مريم گفت: «شأن و حرمت وي بيش از من است.» و دهقان براي پسر خويش عروسي كرد و جشني بپا كرد و همه مردم مصر را فراهم آورد و چون عروسي به سر رسيد جمعي از اهل شام كه دهقان دعوتشان نكرده بود بيامدند تا بر او فرود آمدند و دهقان شراب نداشت و چون عيسي بديد كه خاطر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 517
وي بدين مشغول است به يكي از خانه‌هاي دهقان درآمد كه دو رديف خمره در آن بود و دست به دهان خمره‌ها كشيد كه پر از شراب شد و در اين هنگام دوازده سال داشت.
و چون عيسي چنين كرد مردم از شأن وي و نيرويي كه خدا بدو داده بود حيرت كردند و خدا عز و جل به مريم وحي كرد كه او را به شام ببر و او چنان كرد و همچنان در شام ببود تا عيسي سي ساله شد و وحي بدو آمد و مدت پيمبري او سه سال بود. آنگاه خدا وي را سوي خويش بالا برد.
و چون ابليس عيسي را بديد تاب وي نداشت و به صورت مردي سالخورده و نيك منظر در آمد و دو شيطان ديگر همراه داشت كه به صورت وي در آمده بودند و ميان مردم آمدند.
به پندار وهب بن منبه گاه بود كه يكبار پنجاه هزار بيمار به نزد عيسي فراهم مي‌شد و هر كه مي‌توانست بدو مي‌رسيد و هر كه نتوانست رسيد عيسي صلي الله عليه و سلم سوي او مي‌شد و به دعا علاجش مي‌كرد و ابليس به صورتي كه مردم از نيكي منظرش به شگفت بودند پيش وي آمد و چون او را بديدند به دورش فراهم آمدند و براي آنها از عجايب سخن كرد و از جمله گفت: «كار اين مرد عجيب است كه در گهواره سخن كرد و مرده زنده كرد و از غيب خبر داد و بيمار شفا داد و او خداست.» يكي از دو همراه ابليس گفت: «اي پير! نادرست گفتي و بد گفتي كه روا نباشد خدا بر بندگان نمايان شود و در رحم جاي گيرد و شكم زنان جاي وي نباشد، ولي اين مرد پسر خداست.» آن ديگر گفت: «نادرست گفتيد: هر دو خطا كرديد و ندانستيد، روان نباشد كه خدا فرزند گيرد ولي او نيز خدايي همانند خداست.» و چون ابليس و دو همراه وي سخن خويش بگفتند نهان شدند و ديگر كسي آنها را نديد.
از ابن مسعود و گروهي از ياران پيمبر روايت كرده‌اند كه مريم دچار حيض
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 518
شد و از محراب به يكسو رفت و پس ديوار نهان شد و خدا عز و جل درباره او فرمايد: «إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا. قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا [1].» يعني: آن دم كه در جايي رو به آفتاب از كسان خود دوري گرفت در مقابل آنها پرده‌اي آويخت و روح خويش را بدو فرستاديم كه انساني به خلقت تمام بر او نمودار شد گفت اگر پرهيزكاري به خداي رحمان از تو پناه مي‌برم. گفت من فرستاده پروردگار توام كه ترا پسري پاكيزه دهم.
آنگاه روپوش وي برگرفت و دو آستين او بگرفت و در گريبان پيراهنش دميد كه از پيش رو باز بود و دم به سينه وي در آمد و بار گرفت و خواهرش زن زكريا شبي به ديدار وي آمد و چون در بگشود، پيش وي نشست و گفت: «اي مريم مي‌داني كه من آبستنم» مريم گفت: «مي‌داني كه من نيز آبستنم؟» زن زكريا گفت: «آنچه در شكم من است به آنچه در شكم تو است سجده مي‌كند.» و معني گفتار خدا عز و جل همين است كه فرمود: «و كلمه خدا را تصديق كرد» و زن زكريا يحيي را بياورد و چون هنگام وضع مريم رسيد به جانب شرقي محراب شد و درد زادن او را سوي نخلي كشانيد و به حال درد مي‌گفت: «اي كاش از اين پيش مرده بودم و فراموش شده بودم» و جبرئيل بدو ندا داد الا تحزني قد جعل ربك تحتك سريا.» يعني: «غم مخور كه پروردگارت آقايي پيش تو نهاد.» و چون عيسي را بزاد شيطان برفت و به بني اسرائيل خبر داد كه مريم بزاييد و شتابان بيامدند و او را بخواندند و پيش قوم آمد و مولود را به بغل داشت و گفتند: «يا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا يا أُخْتَ هارُونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ ما كانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا
______________________________
[1]- مريم: 16 تا 21.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 519
» [1] يعني: اي مريم حقا كه كاري شگفت‌انگيز كرده‌اي. اي خواهر هرون نه پدرت مرد بدي بود و نه مادرت زنا كار بود.
مريم از اعقاب هارون برادر موسي بود و به سبب قرابت او را خواهر هارون خواندند و چون خواستند بيشتر با او سخن كنند به عيسي اشاره كرد كه خشمگين شدند و گفتند: «اينكه ما را تمسخر مي‌كند و گويد با اين كودك سخن كنيم از زنا كردنش بدتر است.» و به مريم گفتند: «كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا» [2] يعني: چگونه با اين كه كودك و در گهواره است سخن كنيم؟
و عيسي سخن كرد و گفت: «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ.» [3] يعني: من بنده خدايم كه كتابم داده و پيغمبرم كرده و هر كجا باشم فزون- مايه‌ام كرده است.
بني اسرائيل گفتند هيچكس جز زكريا وي را آبستن نكرده كه پيوسته پيش او مي‌رفت و به جستجوي او بر آمدند و زكريا از آنها بگريخت و شيطان به صورت چوپاني بر او نمودار شد و گفت: «اي زكريا هم اكنون به تو مي‌رسند از خدا بخواه تا اين درخت را بشكافد و داخل آن شوي.» او خدا را بخواند و درخت بشكافت و داخل آن شد و گوشه رداي وي بيرون ماند و بني اسرائيل به شيطان گذشتند و گفتند:
«اي چوپان آيا مردي را اينجا نديدي؟» شيطان گفت: «چرا اين درخت را جادو كرد كه بشكافت و وارد آن شد و اين رشته رداي اوست».
و قوم بيامدند و درخت را با اره‌ها ببريدند و زكريا در آن بود. و هيچ يهودي
______________________________
[1]- مريم: 27، 28
[2]- مريم: 29
[3]- مريم: 30
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 520
را نه‌بيني كه اين رشته در رداي او نباشد.
و هنگامي كه عيسي بزاد همه بتها كه به جاي خدا مي‌پرستيدند به رو در افتاد.
از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه وقتي خدا عز و جل به عيسي گفت كه از دنيا برون خواهد شد از مرگ بناليد و بر او سخت بود و حواريان را بخواست و غذايي براي آنها درست كرد و گفت: «امشب پيش من باشيد كه مرا با شما كاري هست.» و چون پيش وي فراهم شدند شامشان داد و به خدمتشان ايستاد و چون از غذا فراغت يافتند دستهايشان را شست و به دست خود پاكيزه‌شان كرد و دستهايشان را به جامه خويش ماليد و اين كار را بزرگ شمردند و نپسنديدند.
عيسي گفت: «هر كه امشب كار مرا انكار كند از من نباشد و من نيز از او نباشم.» و آنها خاموش ماندند.
و چون عيسي از اين كار فراغت يافت گفت: «آنچه امشب كردم و به خدمت شما ايستادم و دستان شما را به دست خويش شستم، سرمشق شما باشد كه من از شما بهترم. با يك ديگر تكبر نكنيد و خدمت همديگر كنيد چنانكه من خدمت شما كردم و كاري كه با شما داشتم و خواستم از شما كمك گيرم اين است كه دعا كنيد و در كار دعا بكوشيد كه خدا مرگ مرا عقب اندازد.» و چون خواستند دعا كنند و در كار دعا بكوشند خوابشان گرفت و دعا نتوانستند كرد و عيسي آنها را بيدار كردن گرفت و گفت: «سبحان اللّه يك شب بر كار من صبر نياريد و با من كمك نكنيد.» گفتند: «بخدا ندانيم چه شد به صحبت بوديم و صحبت دراز شد و امشب تاب صحبت نداريم و چون خواهيم دعا كنيم نتوانيم.» عيسي گفت: «چوپان را ببرند و گوسفندان پراكنده شود.» و سخناني نظير اين گفت و از مرگ خويش خبر داد. آنگاه گفت: «پيش از آنكه خروس سه بار بانگ زند يكي از شما منكر من شود و مرا به اندكي درهم بفروشد و بهاي مرا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 521
بخورد.» و حواريان برون رفتند و پراكنده شدند و يهودان به جستجوي عيسي بودند و شمعون را كه يكي از حواريان بود بگرفتند و گفتند اين از ياران اوست، و او انكار كرد و گفت: «من از ياران عيسي نيستم.» سپس ديگري او را گرفت و همچنان انكار كرد و بانگ خروس شنيد و بگريست، و چون صبح در آمد يكي از حواريان پيش يهودان آمد و گفت: «چه مي‌دهيد كه مسيح را به شما بنمايم؟» و سي درم براي او معين كردند كه بگرفت و يكي را به آنها نمود كه همانند عيسي بود، و او را بگرفتند و بند كردند و به ريسمان بستند و ريسمان را بكشيدند و گفتند: «تو كه مرده زنده كردي و شيطان را براندي و ديوانه را شفا دادي چرا خويشتن را از اين ريسمان رها نكني؟» و آب دهان بر او انداختند و خار بر او افكندند تا پيش داري بردند كه مي‌خواستند وي را بر آن بياويزند و خدا او را به آسمان بالا برد و همانند وي را بياويختند و هفت روز بردار بود و مادر عيسي و زني كه او را علاج كرده بود و از جنون شفا داده بود بيامدند و پيش مصلوب بگريستند و عيسي صلي اللّه عليه و سلم بيامد و گفت: «گريه شما براي چيست؟» و به او گفتند.
گفت: «خدا مرا به آسمان بالا برد و بدي به من نرسيد و همانند مرا گرفتند به حواريان بگوييد كه در فلان جا مرا به‌بينند.» و يازده كس از حواريان، وي را در آنجا بديدند و آن كس كه او را فروخته بود و به يهوديان وا نموده بود نبود و از ياران سراغ او را گرفت كه گفتند: «از كار خويش پشيمان شد و خود را خفه كرد و بكشت.» عيسي گفت: «اگر توبه كرده بود خداوند توبه او را مي‌پذيرفت.» آنگاه از حال جواني يحيي نام كه به دنبال آنها بود پرسش كرد و گفت: «او نيز با شماست او را ببريد كه هر يك از شما به زبان قومي سخن كند و آنها را بيم دهد و دعوت كند.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 522
از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه خدا عز و جل مدت سه ساعت عيسي را بي جان كرد آنگاه وي را به آسمان بالا برد.
ولي ابن اسحاق گويد: كه به پندار نصاري خداوند هفت ساعت او را بيجان كرد پس از آن زنده كرد و گفت: «فرود آي و در كوه پيش مريم مجدليه رو كه هيچكس چون او بر تو نگريسته و هيچكس مانند وي غم تو نخورده و او حواريان را فراهم آرد و آنها را در زمين بپراكن تا دعوت خدا كنند كه تو اين كار نكردي.» و خدا او را پيش مريم مجدليه برد و كوه پر نور شد و حواريان به نزد وي آمدند و آنها را بپراكند و گفت آنچه را خدا بدو فرمان داده از جانب وي با مردم بگويند.
آنگاه خدا عز و جل وي را سوي خويش بالا برد و بال داد و جامه نور به تن كرد و لذت خور و نوش از او ببرد و با فرشتگان به پرواز آمد و با آنها به دور عرش است و انسان- فرشته آسماني- زميني است.
و حواريان سوي آنجاها كه گفته بود پراكنده شدند و شبي كه عيسي فرود آمد همان شبي است كه نصاري بخور سوزند. از جمله حواريان و پيرواني كه عيسي فرستاد پطرس حواري بود كه پولس را با وي فرستاد كه از پيروان بود و حواري نبود كه سوي روميه فرستاده شد و اندراييس و متي را به سرزمين آدمخوران فرستاد كه سرزمين سودان بود و توماس را به سرزمين بابل فرستاد و فيلبس را به قيروان و كارتاژ فرستاد كه همان افريقيه باشد و يحنس را به دفسوس فرستاد كه دهكده جوانان اصحاب كهف بود و يعقوب را به اوري‌شلم فرستاد كه همان ايلياي بيت المقدس بود و ابن تلما را به عرابيه فرستاد كه سرزمين حجاز بود و سيمن را به سرزمين بربر فرستاد كه پيش از افريقيه است و يهودا را كه از حواريان نبود سوي اريوبس فرستاد و زكريا يوطا را به جاي يوذس نهاد كه او را فروخته بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 523
از زرقي روايت كرده‌اند كه يكي از زنان ما نذر داشت كه بالاي جماء رود كه كوهي است در عقيق و بيرون مدينه و من با وي برفتم و چون به بالاي كوه شديم گوري بزرگ ديديم كه دو سنگ بزرگ بر آن بود يكي به نزديك سر و ديگري به نزديك پاها و نوشته‌اي به خط مسند بر آن بود كه من ندانستم چيست و دو سنگ را برداشتم و در سرازيري كوه سنگيني كرد و يكي را بينداختم و ديگري را پايين آوردم و به مردم سرياني زبان نشان دادم و گفتم: آيا نوشته آنرا شناسند؟ و نشناختند و به زبور نويسان يمن و كساني كه خط مسند مي‌نوشتند نشان دادم و آنرا نشناختند.
گويد: و چون كسي را نيافتم كه خط را بشناسد سنگ را زير صندوقي انداختم و سالها بماند، آنگاه كساني از ديار پارسيان بيامدند كه به طلب خزران مي‌رفتند و به آنها گفتم: «آيا شما خط داريد؟» گفتند: «آري» سنگ را به آنها نشان دادم كه بخواندند و به خط آنها بود و چنين بود: «اين قبر پيمبر خدا عيسي پسر مريم است» و خطاب به مردم اين ديار بود كه در آن روزگار عيسي ميان آنها مرده بود و بر سر كوه به گورش كرده بودند.
ابن اسحاق گويد: آنگاه به باقيمانده حواريان تاختند و در آفتابشان انداختند و عذابشان دادند و ميان كسان بگردانيدند و شاه روم كه يهودان زير تسلط وي بودند و بت‌پرست بود اين قضيه بشنيد و بدو گفتند: «يكي در ميان اين قوم بني اسرائيل بود كه بر او تاختند و وي را بكشتند و مي‌گفت كه پيمبر خداست و عجايب نموده بود و مرده زنده كرده بود و بيمار شفا داده بود و از گل شكل مرغي ساخته بود و در آن دميده بود كه به اذن خدا مرغي شده بود و از غيب خبر داده بود.» شاه روم گفت: «واي بر شما چرا حكايت وي و آنها را با من نگفته بوديد كه اگر خبر داشتم وي را به دست يهودان رها نمي‌كردم.» آنگاه كس فرستاد و حواريان را از چنگ آنها در آورد و از دين و كار عيسي بپرسيد و خبر وي را با شاه بگفتند
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 524
كه پيرو دين آنها شد و سرجس را بجست و بيافت و داري را كه بر آن آويخته شده بود بر گرفت و گرامي داشت و نگهداشت كه به تن وي خورده بود و به- بني اسرائيل تاخت و بسيار كس از آنها بكشت و ريشه نصرانيگري روم از آنجا بود.
بعضي اهل خبر گفته‌اند كه مولود عيسي عليه السلام به سال چهل و دوم پادشاهي اوگوستوس بود و اوگوستوس پس از آن مدتها پادشاهي كرد و همه مدت پادشاهي وي پنجاه و شش سال بود و به قولي چند روز بيشتر بود.
گويد: هنگامي كه يهودان بر ضد مسيح برخاستند رياست بيت المقدس با قيصر بود و پادشاه بيت المقدس از جانب قيصر هيردوس بزرگ بود كه رسولان شاه پارسيان كه سوي مسيح فرستاده بود به خطا پيش وي شدند و گفتند كه شاه پارسيان آنها را فرستاده تا تحفه طلا و مرو كندر را كه همراه دارند به مسيح پيشكش كنند كه طلوع ستاره وي را ديده بودند و از روي نجوم تولد وي را دانسته بود و تحفه‌ها را در بيت لحم فلسطين به مسيح دادند و چون هيردوس خبر آنها را بدانست به- جستجوي مسيح بر آمد كه او را بكشد و خدا به فرشته فرمان داد تا قصد شاه را به- يوسف كه با مريم به كيسه بود بگويد و فرمان داد كه كودك را با مادر وي به- مصر برد.
و چون هيردوس بمرد فرشته به يوسف كه در مصر بود خبر داد كه هيردوس بمرد و اركلاوس پسرش به جايش نشست و آنكه قصد جان كودك داشت برفت و او مسيح را به ناصره فلسطين برد تا سخن شعياي پيغمبر محقق شود كه گفت: «دعوت تو از مصر باشد» و چون اركلاوس بمرد هيردوس كوچك پادشاه شد و همو بود كه همانند مسيح را در ولايت خويش بر صليب كرد و در آن وقت رياست از آن شاهان يوناني و رومي بود و هيردوس و فرزندانش از جانب آنها بودند ولي لقب شاه داشتند و شاهان بزرگ لقب قيصر داشتند. شاه بيت المقدس به وقت صليب كردن مسيح هيردوس كوچك
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 525
بود كه شاهي از جانب طيباريوس پسر اكوستوس داشت اما منصب قضا نداشت و يك مرد رومي بنام فيلاطوس از جانب قيصر منصب قضا داشت و لئونن پسر نهرين رياست جالوت داشت.
گويند كسي كه همانند عيسي بود و به جاي او آويخته شد يك مرد اسرائيلي بود كه ايشوع پسر فنديرا نام داشت.
پادشاهي طيباريوس بيست و سه سال و چند روز بود كه هيجده سال و چند روز تا به وقت عروج مسيح بود و پنج سال پس از آن بود.
 
سخن از پادشاهان رومي به سرزمين شام از عروج مسيح تا به روزگار پيمبر ما
 
ابو جعفر گويد: به پندار نصاري از پس طيباريوس پادشاهي شام از فلسطين و غيره به گايوس پسر طيباريوس رسيد و مدت پادشاهي وي چهار سال بود.
پس از او پسر ديگر طيباريوس به نام كلوديوس چهارده سال پادشاهي كرد.
پس از او نيرون چهارده سال پادشاهي كرد و همو بود كه فطرس و پولس را بكشت و وارونه بياويخت.
پس از او بوطلايوس چهار ماه پادشاهي كرد.
پس از او اسفسيانوس پدر تتوس ده سال پادشاهي كرد و به سال سوم پادشاهي خويش را سال چهلم عروج عيسي عليه السلام تتوس پسر خود را سوي بيت المقدس فرستاد كه آنجا را ويران كرد و به خونخواهي مسيح بسيار كس از بني اسرائيل بكشت.
پس از او تتوس پسر اسفسيانوس دو سال پادشاهي كرد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 526
پس از او دومطيانوس شانزده سال پادشاهي كرد.
پس از او نارواس شش سال پادشاهي كرد پس از او طرايانوس نوزده سال پادشاهي كرد پس از او هدريانوس بيست و يك سال پادشاهي كرد پس از او تتورس پسر بطياتوس بيست و دو سال پادشاهي كرد پس از او مركوس و پسرانش نوزده سال پادشاهي كردند پس از او كوذوموس سيزده سال پادشاهي كرد پس از او فرطناجوس شش ماه پادشاهي كرد پس از او سبروس چهارده سال پادشاهي كرد پس از او انطنياوس هفت سال پادشاهي كرد پس از او مرقيانوس شش سال پادشاهي كرد پس از او انطينانوس چهار سال پادشاهي كرد پس از او الحسندروس سيزده سال پادشاهي كرد پس از او كسميانوس سه سال پادشاهي كرد پس از او جورديانوس شش سال پادشاهي كرد پس از او فليفوس هفت سال پادشاهي كرد پس از او داقيوس شش سال پادشاهي كرد پس از او گالوس شش سال پادشاهي كرد پس از او والرييانوس و كاليونس پانزده سال پادشاهي كردند.
پس از آنها كلوديوس يك سال پادشاهي كرد.
پس از او كريطاليوس دو ماه پادشاهي كرد پس از او اورليانوس پنج سال پادشاهي كرد پس از او تيقتوس شش ماه پادشاهي كرد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 527
پس از او فولوريوس بيست و پنج روز پادشاهي كرد.
پس از او فرابوس شش سال پادشاهي كرد.
پس از او كوروس و دو پسرش دو سال پادشاهي كردند.
پس از آنها دوقلطيانوس شش سال پادشاهي كرد.
پس از او محسميانوس بيست سال پادشاهي كرد.
پس از او قسطنطينوس سي سال پادشاهي كرد.
پس از او قسطنطين بيست سال پادشاهي كرد.
پس از او اليانوس منافق دو سال پادشاهي كرد.
پس از او يويانوس يك سال پادشاهي كرد.
پس از او والمطيانوس و گرطيانوس ده سال پادشاهي كردند.
پس از آنها خرطانوس و والنطيانوس كوچك يك سال پادشاهي كردند.
پس از آنها تياداسيس بزرگ هفده سال پادشاهي كرد.
پس از او اركاديوس و انوريوس بيست سال پادشاهي كردند.
پس از آنها تياداسيس كوچك و والنطيانوس شانزده سال پادشاهي كردند.
پس از آنها مركيانوس هفت سال پادشاهي كرد.
پس از او اولاون شانزده سال پادشاهي كرد.
پس از او زانون هيجده سال پادشاهي كرد.
پس از او انسطاس بيست و هفت سال پادشاهي كرد.
پس از او اويوسطنيانوس هفت سال پادشاهي كرد.
پس از او اويوسطنيانوس پير بيست سال پادشاهي كرد.
پس از او يوسطنيس دوازده سال پادشاهي كرد.
پس از او طيباريوس شش سال پادشاهي كرد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 528
پس از او مريقيس و تاداسيس پسرش بيست سال پادشاهي كردند.
پس از آنها فوقا هفت سال و شش ماه پادشاهي كرد و كشته شد.
پس از او هرقل سي سال پادشاهي كرد و همو بود كه پيمبر خدا صلي اللّه عليه و سلم به او نامه نوشت.
طبق گفته اينان از هنگام آبادي بيت المقدس از پس ويراني بخت نصر تا به وقت هجرت هزار و بيست و چند سال بود و از پادشاهي اسكندر تا به وقت هجرت نهصد و بيست و چند سال بود كه از وقت ظهور اسكندر تا تولد عيسي سيصد و سه سال بود و از تولد تا عروج عيسي سي و دو سال بود و از عروج عيسي تا به وقت هجرت پانصد و هشتاد و پنج سال و چند ماه بود.
بعضي اهل خبر گفته‌اند كه قتل يحيي پسر زكريا به دست مردم بني اسرائيل به روزگار اردشير پسر بابك و سال هشتم پادشاهي وي بود و بخت نصر از جانب شاپور شاه پسر اردشير بابك براي پيكار يهوديان سوي شام رفت.
 
سخن از اقامت عربان در حيره و انبار
 
از جمله حوادث ايام ملوك الطوائف اقامت بعضي قبايل عرب در حيره و انبار بود و اين قبايل از روستاهاي عراق آمده بودند.
از هشام بن محمد روايت كرده‌اند كه وقتي بخت نصر بمرد عرباني كه در حيره مقرشان داده بود به مردم انبار پيوستند و حيره بي سكنه ماند و مدتي بدينسان سر كردند و كسي از ديار عرب نيامد و در انبار فقط مردم آن بودند و كساني كه از حيره آمده بودند از قبايل عرب و اعقاب اسماعيل و نسل معد پسر عدنان بودند.
و چون فرزندان معد پسر عدنان و ديگر قبايل عرب كه با آنها بودند بسيار شدند و سرزمين تهامه و نواحي مجاور آنرا پر كردند جنگها ميانشان رخ داد و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 529
حادثه‌ها بود و به طلب جاي وسيع و ييلاق سوي ديار يمن و مرتفعات شام برون شدند و بعضي قبايل نيز برفتند تا به ناحيه بحرين فرود آمدند و جماعتي از ازد آنجا مقر داشتند كه به روزگار عمران پسر عمرو آنجا آمده بودند و از باقيمانده بني عامر بودند و عامر ماء السماء لقب داشت و پسر حارثه غطريف پسر ثعلبه پسر امرؤ القيس پسر مازن پسر ازد بود.
و عرباني كه از تهامه آمدند مالك و عمر دو پسر فهم پسر تيم اللّه پسر اسد پسر وبره پسر تغلب پسر حلوان پسر عمران پسر الحاف پسر قضاعه بودند.
و مالك پسر زهير پسر عمر و پسر فهيم پسر تيم اللّه پسر اسد پسر وبره با جمعي از قومشان.
و حيقار پسر حيق پسر عمير پسر قنص پسر معد پسر عدنان با همه بني قنص.
و اين كسان نيز به آنها پيوستند:
غطفان پسر عمرو پسر طمثان پسر عوذ مناة پسر يقدم پسر افصي پسر دعمي پسر اياد پسر فزار پسر معد پسر عدنان.
و زهره پسر حارث پسر شلل پسر زهر پسر اياد.
و صبح پسر صبح پسر حارث پسر دعمي پسر اياد.
و جمعي از قبايل عرب كه در بحرين فراهم آمدند پيمان تنوخ بستند، يعني اقامت، و تعهد كردند كه يار و پشتيبان همديگر باشند و نام تنوخ بر آنها بماند و چنان شد كه گويي قبيله‌اي بودند.
گويد و قبايلي از نمارة بن لخم نيز با آنها مقيم شدند.
و مالك پسر زهير، جذيمة الابرش پسر مالك ازدي را دعوت كرد كه با وي مقيم شود و لميس خواهر خويش و دختر زهير را زن او كرد و جذيمه با گروهي از قوم ازد آنجا مقيم شدند و از قبايل مقيم، مالك و عمرو پسران فهم و ازد هم پيمان شدند و يك سخن بودند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 530
فراهم آمدن اين قبايل در بحرين و هم پيمان شدنشان به دوران ملوك الطوائف بود كه اسكندر پس از كشتن دارا پسر شاه پارسيان پادشاهيشان داده بود و ولايتها را بر آنها تقسيم كرده بود و وقتي اردشير پسر بابك شاه پارسيان بر ملوك الطوائف ظفر يافت و مغلوبشان كرد همه مردم مطيع وي شدند و پادشاهي بر وي استوار شد.
گويد: و ملوك الطوائف از آن رو نام يافتند كه قلمرو هر يكيشان زميني اندك بود، چند قصر و خانه بود و اطراف آن خندقي بود و دشمن نزديك وي بود و مانند وي زميني اندك داشت و يكيشان چون برق به ديگري حمله مي‌برد و باز مي‌گشت و عرباني كه در ناحيه بحرين مقر داشتند دل در روستاي عراق بسته بودند و مي‌خواستند عجمان را از ديار عرب مجاور آن برانند يا با آنها شريك شوند و اختلافات ملوك- الطوائف را فرصتي دانستند و سرانشان همسخن شدند كه سوي عراق روند و جماعتشان با اين كار همداستاني كردند. حيقار بن حيق و قوم وي و جمعي ديگر نخستين گروهي بودند كه بدانجا رسيدند و ارمانيان كه به سرزمين بابل و نواحي مجاور آن تا موصل مقر داشتند با اردوانيان يعني ملوك الطوائف به جنگ بودند و قلمرو ملوك الطوائف دهكده نفر در سواد عراق تا ابله و حدود باديه بود و عربان را به ديار خويش راه ندادند.
گويد: و عاد را ارم گفتند و چون عاد فنا شد ثمود را ارم گفتند، و ارمانيان يعني نبطيان سواد باقيمانده ارم بودند كه دمشق را نيز ارم گفتند.
گويد: و اين قوم كه از بحرين آمده بودند از سواد عراق دوري گرفتند و ميان عربان انبار و عربان حيره پراكنده شدند كه باقيماندگان قنص بن معد از آنها هستند و تيره عمرو بن عدي بن نصر بن ربيعه بن عمرو بن حارث بن مسعود بن مالك بن عمم بن نماره بن لخم به آنها انتساب دارند.
گويد: اين گفته مضر و حمادراويه است كه درست نيست و درباره قنص بن معد چيزي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 531
درستتر از سخن جبير بن مطعم نيست كه گويد نعمان از اعقاب وي بود.
گويد و انبار را از آن رو انبار گفتند كه ذخيره آذوقه در آن بود و كسري روزي كسان خويش را از آنجا مي‌داد.
پس از آن مالك و عمر و پسران فهم بن تيم الله و مالك بن زهير بن فهم بن تيم الله و غطفان بن عمرو بن طمثان و زهر بن حارث و صبح بن صبح و عشاير مقيم با آنها به انبار پيش شاه ارمانيان رفتند و نمارة بن قيس بن نماره با نجده كه قبيله‌اي از عماليق بودند و به كنده و ملكان بن كنده انتساب داشتند با مالك و عمرو پسران فهم با هم پيمانان خويش به نفر پيش شاه اردوانيان رفتند كه آنها را در قلعه‌اي كه بخت نصر براي تجار عرب بنا كرده بود جاي داد و مقيمان نفر و مقيمان انبار همچنان ببودند و از عجمان بر كنار بودند تا تبع اسعد ابو كرب پسر مليكرب با سپاه خويش آنجا رسيد و ضعيفان سپاه را كه ياراي رفتن و بازگشتن نداشتند آنجا گذاشت كه به اين قلعه‌نشينان ملحق شدند و با آنها در آميختند.
كعب بن جعيل تغلبي شعري دارد باين مضمون: تبع در سفري كه با قوم حمير به جنگ مي‌رفت به حيره مردم عدن فرود آمد.
و تبع برفت و بازگشت و آنها را كه مقيم شده بودند به حال خويش باز گذاشت و سوي يمن باز گشت.
و از همه قبايل بني لحيان كه باقيمانده جرهميان بودند از جعفي و طي و كلب و تميم كس ميان آنها بود و باقيماندگان جرهم جز به حيره نباشند.
ابن كلبي گويد: لحيان باقيمانده جرهميانند.
و بسياري از مقيمان انبار و حيره و اطراف حيره به ساحل فرات و مغرب آن تا حدود انبار در سايبانها و خيمه‌ها مقر گرفتند و به خانه‌هاي ساخته در نيامدند و با مردم شهري آميزش نكردند و جماعتشان ميان انبار و حيره پيوسته بود و عربان بيروني نام گرفتند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 532
و نخستين كس از آنها كه در ايام ملوك الطوائف به شاهي رسيد مالك بن فهم بود و مقر وي در حدود انبار بود و چون مالك بمرد برادرش عمرو بن فهم شاه شد و چون عمرو بمرد جذيمة الابرش بن مالك بن فهم بن غانم بن دوس ازدي شاهي يافت.
ابن كلبي گويد دنباله نسب وي چنين بود: دوس بن عدنان بن عبد اللّه بن نصر بن زهران بن كعب بن حارث بن كعب بن عبد اللّه بن مالك بن نصر بن ازد بن غوث بن مالك بن زيد بن كهلان بن سبا.
گويد بقولي جذيمة الابرش از عربان عاربه قديم، از بني و بار بن اميم بن لوذ بن سام بن نوح بود و جذيمه به راي و تدبير و دليري و دور انديشي از همه شاهان عرب سر بود و نخستين كس بود كه شاهي سرزمين عراق داشت و عرب را به خويشتن پيوست و با سپاه به جنگ رفت. وي برص داشت و عربان نخواستند بصراحت از برص وي سخن آرند و او را جذيمه روشن يا جذيمه ابرش گفتند و ابرش يعني دو رنگ.
قلمرو جذيمه ما بين حيره و انبار و بقه و هيت و اطراف آن و عين التمر و حدود دشت تا غمير و قطقطانه و خفيه و مجاور آن بود و خراج به وي مي‌رسيد و كسان به نزد وي مي‌شدند. وي در ناحيه جو و اطراف آن به قوم طسم و جديس حمله برد و به حسان بن تبع اسعد بن ابي كرب بر خورد كه در يمامه به طسم و جديس حمله برده بود و جذيمه با سپاه خود بازگشت و سپاه تبع به دسته‌اي از فرستادگان جذيمه دست يافتند و نابودشان كردند و جذيمه در اين باب شعري سوزناك گفت:
شاعر جاهلي درباره پيكارهاي وي با اقوام كهن و عربان عاربه و غارتها كه كرد گويد:
«جذيمه در يبرين مقر دارد.
«و همه چيزها را كه عاد به روزگار خود داشت.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 533
«تصرف كرده است.» جذيمه به كاهني و پيشگويي پرداخت و دو بت داشت كه آنرا ضيزنان گفتند و جايي ضيزنان در حيره معروف است و به وسيله آن باران مي‌خواست و بر دشمن ظفر مي‌جست و قوم اياد در عين اباغ بود و اباغ يكي از عماليق بود كه بر اين چشمه مقر داشته بود و جذيمه با اياد به پيكار بود از آن رو كه جواني صاحب جمال از قوم لخم بنام عدي پسر نصر پيش خالگان ايادي خويش بود و با جذيمه از وي سخن كرده بودند و جذيمه به پيكار اياديان رفت.
و اياديان كسان فرستادند كه جذيمه را مست كردند و دو بت را بربودند و ببردند و به جذيمه پيام دادند كه بتانت از تو بيزار بودند و به ما راغب بودند كه پيش ما شدند اگر پيمان كني كه به جنگ ما نيايي بتان را به تو باز دهيم.
جذيمه گفت: «عدي پسر نصر را نيز به من دهيد.» و عدي را با بتان بدو دادند و اياديان را وا گذاشت و عدي را به خويشتن پيوست و شرابدار خويش كرد.
و چنان شد كه رقاش دختر مالك و خواهر جذيمه، عدي را بديد و عاشق او شد و نامه نوشت و گفت: «مرا از شاه خواستگاري كن كه نسب و مقام داري.» عدي پاسخ داد: «جرئت نيارم كه با وي در اين باب سخن آرم و اميد ندارم كه ترا زن من كند.» رقاش گفت: «وقتي به شراب نشست و نديمانش حضور داشتند وي را شراب خالص بده و شراب ديگران را با آب بياميز و چون شراب او را گرفت مرا از او خواستگاري كن كه رد نكند و دريغ نيارد و چون مرا به زني تو داد قوم را شاهد گفتار وي گير.» و جوان لخمي چنان كرد كه رقاش گفته بود و چون شراب جذيمه را گرفت رقاش را از او خواستگاري كرد و جذيمه خواهر را به زني او داد و عدي برفت و همان شب با وي عروسي كرد و صبحگاهان جذيمه او را ديد كه زعفران خوشبوي ماليده بود
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 534
و سبب ندانست و گفت: «اي عدي اين چيست؟» گفت: «آثار عروسي است.» گفت: «عروسي با كي؟» گفت: «با رقاش.» گفت: «واي بر تو، كي او را زن تو كرد؟» گفت: «شاه او را زن من كرد.» و جذيمه به پيشاني خويش زد و از پشيماني بر زمين غلطيد و عدي بگريخت.
و كس ياد او نكرد و جذيمه كس پيش خواهر فرستاد و شعري به اين مضمون پيام داد:
«به من بگو و دروغ نخواهي گفت.» «آيا با آزاده‌اي زنا كردي يا با مرد دو رگه.» «يا با غلامي كه تو سزاوار غلامي.» «يا با سفله‌اي كه شايسته آني.» رقاش پاسخ داد: «تو مرا زن مردي عرب معروف و والا نژاد كردي و با من مشورت نكردي و من اختيار خويش نداشتم.» و جذيمه از او دست بداشت و عذرش را پذيرفت.
و عدي سوي اياد رفت و با آنها ببود و روزي با تني چند از جوانان به شكار شد و يكيشان تيري بزد كه عدي بيفتاد و بمرد.
و رقاش آبستن بود و پسري بزاد و نام وي را عمرو كرد و بپرورد و چون بزرگ شد او را عطر زد و لباس فاخر پوشيد و بياراست و پيش جذيمه آورد كه چون او را بديد محبتش را به دل گرفت و به فرزندان خويش پيوست و با آنها ببود.
اتفاقا در سالي پر علف كه قارچ فراوان بود شاه برون شد و در باغي براي او فرش گستردند عمرو نيز با كودكان به چيدن قارچ مشغول شد، وقتي كودكان
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 535
قارچ خوبي به دست مي‌آوردند ميخوردند و چون عمرو به دست مي‌آورد نگه- مي‌داشت. آنگاه كودكان دوان آمدند و عمرو پيشاپيش آنها بود و شعري مي‌گفت بدين مضمون:
«من اين را چيده‌ام و اختيار آنرا دارم، وقتي چيدم كه هر كه چيزي مي‌چيد به دهان مي‌نهاد.» و جذيمه او را به حضور خواند و جايزه داد.
آنگاه جن عمرو را بربود و جذيمه مدتي به جستجوي او در آفاق بگشت و خبري از او نشنيد و دست از جستجو بداشت، اتفاقا دو مرد يكي بنام مالك و ديگري عقيل كه هر دو پسر فارج بودند به قصد آنكه چيزي به شاه هديه كنند سفر كردند و بر لب آبي فرود آمدند و كنيزي به نام ام عمر همراه داشتند كه ديگري براي آنها بار گذاشت و غذايي آماده كرد و در آن اثنا كه غذا مي‌خوردند مردي خاك آلود ژوليده موي كه ناخنهاي دراز و حالي تباه داشت بيامد و به كناري نشست و دست دراز كرد. كنيز استخوان پاچه‌اي بدو داد كه بخورد و كفافش نداد و باز دست دراز كرد كنيز گفت «اگر استخوان ساق به بنده بدهي استخوان بازو مي‌خواهد.» و اين براي مردم زياده طلب مثال شد، آنگاه به آن دو شخص شراب داد و دهان مشك را بست.
عمرو بن عدي گفت:
«اي ام عمر، جام را به ما ندادي در صورتي كه گردش جام به طرف راست است ولي اي ام عمر، اين يار جام نگرفته بدتر از آن ديگران نيست.» آن دو مرد گفتند: «تو كيستي؟» گفت: «اگر مرا نشناسيد نسبم را مي‌شناسيد، من عمرو بن عدي هستم.» آنها برخاستند و او را ببوسيدند و سرش را بشستند و ناخن بگرفتند و مويش كوتاه كردند و از لباسهاي خوب خودشان بدو پوشانيدند و گفتند: «براي پادشاه گرانقدرتر و مرغوبتر از خواهرزاده او كه خدايش پسر فرستاد هديه‌اي نيست.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 536
آنگاه برفتند تا به در جذيمه رسيدند و او را به وجود عمرو مژده دادند كه بسيار خرسند شد و او را به نزد مادرش فرستاد و به آنها گفت: «شما چه مي‌خواهيد؟» گفتند: «مي‌خواهيم مادام كه تو هستي و ما هستيم نديم تو باشيم.» گفت: «نديمي از شما باشد.» و نديمان معروف جذيمه همانها بودند، و متمم بن نويره يربوعي در رثاي برادر خويش كه به وسيله خالد بن وليد در جنگ بطاح كشته شده بود هم ايشان را منظور دارد كه گويد: «به روزگاران دراز ما چون نديمان جذيمه بوديم تا آنجا كه گفتند از هم جدا نخواهند شد و چون پراكنده شديم گويي من و مالك با آن انس دراز يك شب با هم نبوده‌ايم.» و ابو خراش هذلي گويد:
«مگر نداني كه پيش از ما مالك و عقيل، دوستان جاني جدا شده‌اند.» مادر عمرو بدو پرداخت و خدمه را بفرستاد تا در حمام كار وي را سامان دهد و چون برون شد جامه‌هاي خوب شاهانه بدو پوشانيد و مطابق نذري كه داشت يك طوق طلا به گردن او كرد و گفت به حضور دايي خود رود. چون داييش ريش او را با طوق گردنش بديد گفت: «عمرو از سن طوق گذشته است» عمرو با جذيمه دايي خود ببود و همه كارهاي او را به عهده گرفت.
و پادشاه عرب به سرزمين جزيره و مرتفعات شام، عمرو بن ظرب بن حسان بن اذينة بن سميدع بن هوبر عملقي و به قولي عمليقي بود.
و جذيمه سپاهي از عربان فراهم آورد و سوي او شد و آهنگ پيكار او داشت و عمرو بن ظرب با سپاه خويش از شام بيامد و رو به رو شدند و پيكاري سخت كردند و عمرو بن ظرب كشته شد و سپاهش پراكنده شد و جذيمه با سپاه خود با سلامت و غنيمت بازگشت.
و پس از عمرو دخترش زبا به پادشاهي رسيد و نام وي نائله بود.
و سپاه زبا از باقيمانده عماليق و عربان عاربه و قبايل قضاعه بود و خواهري
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 537
داشت زبيبه نام و بر كناره غربي فرات قصري استوار براي وي بساخت و زمستان را پيش وي به سر مي‌كرد بهار را در بطن النجار مي‌گذرانيد و به تدمر مي‌رفت.
و چون كار زبا استقرار يافت به خونخواهي پدر آهنگ جنگ جذيمة الابرش داشت و خواهر وي زبيبه كه زني هوشيار و صاحب راي بود گفت: «اگر به پيكار جذيمه روي و فيروز شوي انتقام خويش گرفته باشي اما اگر كشته شوي ملكت برود كه جنگ به يك حال نيست و خطاي آن تلافي ناپذير است و توفيق و سختي و حادث نديده‌اي و نداني سرانجام كار چه باشد و بخت از كه برگردد.» زبا گفت: «راي تو صوابست» و نيت بگردانيد و راه مكر و فريب گرفت و به- جذيمه نوشت كه پادشاهي زنان خوش نباشد و كسي را جز تو همشان خويش ندانم، پيش من آي و شاهي خويش با شاهي من فراهم كن و ديار من به ديار خويش ملحق كن و كار مرا با كار خويش عهده كن.» و چون نامه زبا به جذيمه رسيد و فرستادگان وي بيامدند طمع وي بجنبيد و به قبول دعوت وي راغب شد و ياران قديمي و خردمند خويش را فراهم آورد و مشورت كرد و همسخن بودند كه برود و شاهي او را به كف آرد مگر قصير و او قصير بن سعد لخمي بود و پدرش سعد يكي از كنيزكان جذيمه را به زني گرفته بود و قصير را آورده بود. وي كه مردي خردمند و دورانديش بود و به نزد جذيمه مقامي داشت راي موافق نداد و گفت: «راي سست است و خيانت عيان» و اين مثل شد و به جذيمه گفت: «بدو بنويس اگر راست گويد پيش تو آيد وگرنه در دام وي نيفتاده‌اي كه پدر او را كشته‌اي.» ولي جذيمه راي قصير را نپذيرفت و خواهرزاده خويش عمرو بن عدي را بخواست او از او راي خواست و عمرو او را به رفتن ترغيب كرد و گفت: «مردم نماره كه قوم منند به صف زبار رفته‌اند و اگر مي‌توانستند به تو مي‌پيوستند.» و جذيمه راي او را كار بست و خلاف راي قصير كرد و قصير گفت: «راي قصير را اطاعت نكنند»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 538
و اين مثل شد.
و نهشل بن حري بن ضمره بن جابر تميمي در اين باب گويد:
«مولايي كه خلاف من كرد و راي خويش را به كار بست.» «چنانكه در بقه كس اطاعت قصير نكرد.» «و چون سرانجام كار عيان شد.» «آرزو كرد كه اطاعت من كرده بود.» و عربان گفتند «در بقه كار تمام شد» و اين مثل شد.
و جذيمه، عمرو بن عدي را جانشين خود كرد و عمرو بن عبد الحي را سالاري سپاه داد.
آنگاه با سران قوم خويش برفت و از كناره غربي فرات رهسپار شد و چون به فرضه رسيد قصير را پيش خواند و گفت: «راي تو چيست؟» قصير گفت: «در بقه از راي چشم پوشيدي.» و اين مثل شد.
آنگاه فرستادگان زبا با هديه‌ها و تحفه‌ها به استقبال جذيمه آمدند و به قصير گفت:
«چه مي‌بيني؟» قصير گفت: «چيزي اندك در حادثه‌اي بزرگ» و اين مثل شد.» سپس گفت: «سپاه به تو مي‌رسد اگر پيش روي تو شدند اين زن راست مي‌گويد.» و اگر به دو سوي شدند و ترا از پس احاطه كردند سر خيانت دارند و بر عصا نشين كه من بر عصا به دنبال تو ميآيم و عصا اسب جذيمه بود كه مانند نداشت و سپاه بيامد و ميان وي و عصا حايل شد و قصير سوار آن بود و چون جذيمه وي را بديد كه بر عصا مي‌رود گفت: «دور انديشي بر پشت عصا است» و اين مثل شد. و نيز گفت: «هر كه بر عصا باشد گمراه نشود.» و اين نيز مثل شد. و قصير تا غروب آفتاب بر عصا برفت و اسب سقط شد كه راهي دراز رفته بود و برجي آنجا بساختند كه برج
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 539
عصا نام گرفت و عرب گفت: «بهترين چيزي كه عصا آورد» و اين مثل شد.
و جذيمه برفت تا بر زبا در آمد و چون زبا وي را بديد پايين تنه خود را برهنه كرد و موهاي آنرا بافته بود و گفت: «رسم عروس چنين است.» و اين مثل شد.
جذيمه گفت: «كار به نهايت رسيد و زمين بخشكيد و خيانت نمايان شد.» زبا گفت: «اين بسبب كميابي تيغ يا تنگدستي نيست، رسم بعضي‌ها چنين است» و اين مثل شد.
آنگاه گفت: «شنيده‌ام كه خون پادشاهان هاري را علاج كند.» سپس او را بر سفره چرمين نشانيد و بگفت تا طشتي از طلا بياوردند و بنهادند و چندان شراب بدو داد كه مست شد و بگفت تا رگهاي ويرا بزدند و طشت را پيش برد بدو گفته بودند اگر چيزي از خون جذيمه برون طشت بريزد، به خونخواهي او برخيزند. و رسم نبود كه پادشاهان را گردن بزنند جز در پيكار و اين از حرمت پادشاهي بود و چون دستش سست شد بيفتاد و چيزي از خون وي بيرون طشت ريخت.
زبا گفت: «خون شاه را هدر مكنيد.» جذيمه گفت: «به خوني كه صاحبش هدر داده اهميت مدهيد» و اين مثل شد.
و جذيمه بمرد و زبا خون وي را بجوشانيد و به پنبه پيچيد و در جعبه‌اي نهاد.
قصير از آنجا كه عصا سقط شده بود پيش عمرو بن عدي رفت كه در حيره بود و ميان كسان وفاق آورد كه گروهي با عبد الجن جرمي بودند و گروهي با عمرو بن عدي بودند و در ميانه برفت و بيامد تا صلح كردند و عمرو بن عبد الجن مطيع عمرو بن عدي شد و مردم نيز بدو روي آوردند.
آنگاه قصير به عمر بن عدي گفت: «آماده شو و خون داييت را وا مگذار.» عمرو گفت: «با زبا كه چون عقاب از دسترس من به دور است چه توانم كرد؟» و اين مثل شد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 540
زبا از كاهنه خويش پرسيده بود كه سرانجام كار و پادشاهي وي چيست؟
و كاهنه گفته بود: «هلاك تو به دست غلامي زبون و غير امين باشد كه عمرو بن عدي نام دارد، به دست وي نميري، به دست خويش بميري، اما به سبب او باشد.» و زبا از عمرو بيمناك شد و از جايي كه بود به قلعه‌اي داخل شهر بود نقبي زد و گفت اگر حادثه‌اي رخ دهد از نقب به قلعه خويش روم و مرد مصوري را كه در ديار وي بهتر از او كس نبود پيش خواند و گفت: «ناشناس پيش عمرو بن عدي رو و با كسان وي بياميز و هنر خويش بنماي و تصوير عمرو را نشسته و ايستاده با لباس عادي و با سلاح آماده كن و پيش من آر.» و مصور برفت تا پيش عمرو رسيد و فرمان زبا را انجام داد و پيش وي باز گشت كه زبا مي‌خواست عمرو بن عدي را به هر حال ببيند بشناسد و از او حذر كند.
گويد: و قصير به عمرو بن عدي گفت: «بيني مرا ببر و پشت مرا زخمدار كن.» عمرو گفت: «چنين نكنم كه سزاوار اين كار نيستي.» قصير گفت: «پس مرا بخودم واگذار و كس ملامت تو نكند.» ابن كلبي گويد: پدر زبا نقب را براي او و خواهرش آماده كرده بود و قلعه داخل شهر از خواهر وي بود.
گويد: و عمرو بدو گفت: «تو بهتر داني» و قصير بيني خود ببريد و پشت خود را زخمدار كرد و عرب گفت: «قصير بيني خويش را براي حقه‌اي بريد.» و اين مثل شد.
و چون قصير بيني خويش ببريد و پشت خويش را زخمدار كرد برون شد گويي فراري بود و چنين وانمود كه عمرو اين كارها را با وي كرده بود و از آن روز كه پنداشته بود قصير در كار زبا دايي وي را فريب داده است و برفت تا پيش زبا رسيد و بدو گفتند: «قصير بر در است.» و او را پيش زبا بردند كه بينيش بريده بود و پشتش
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 541
زخمدار بود.
گفت: «اين چيست كه مي‌بينم.» قصير گفت: «عمرو بن عدي پنداشت كه من دايي او را فريب داده‌ام و وي را به آمدن پيش تو ترغيب كرده‌ام و با او خيانت كرده‌ام و با تو همدست بوده‌ام و چنين كرد كه ميبيني. و اينك پيش تو آمده‌ام و دانم كه به نزد هيچكس خوارتر از تو نيستم.» زبا با وي ملاطفت آورد و حرمت كرد و وي را مردي دورانديش و در كار پادشاهان مجرب و دانا يافت.
و چون قصير بدانست كه زبا بدو اعتماد كرده با وي گفت: «مرا در عراق مال بسيار هست و آنجا تحفه و جامه و عطر هست مرا سوي عراق فرست تا مال خويش بيارم و از جامه‌هاي نكو و كالا و بوي خوش آنجا براي تو بيارم كه سود فراوان بري و شاهان را بدان نياز باشد كه تحفه‌اي چون تحفه‌هاي عراق نيست.» و همچنان زبا را ترغيب كرد تا وي را رها كرد و كارواني بدو داد و گفت: «سوي عراق رو و كالايي را كه به تو داده‌ام بفروش و از تحفه‌هاي آنجا از جامه و چيزهاي ديگر براي ما بخر.» قصير با آنچه زبا داده بود سوي عراق شد و ناشناس به حيره آمد و پيش عمرو بن عدي شد و حكايت با او بگفت و افزود: «پارچه و تحفه و كالا به من ده شايد خدا ترا به زبا دسترس دهد و انتقام خويش بگيري و دشمن را بكشي.» عمرو بن عدي آنچه را بايسته بود بدو داد و به اقسام جامه و چيزهاي ديگر مجهز كرد كه همه را پيش زبا برد و بدو بنمود كه شگفتي كرد و خرسند شد و اعتمادش بدو فزوني گرفت و بيشتر از بار اول كالا بدو داد و برفت تا به عراق رسيد و عمرو بن عدي را بديد و از پيش وي چيزها كه پنداشت زبا مي‌پسندد بار كرد و از هيچ كوششي وا نماند و تحفه و كالاهاي خوب هر چه توانست برداشت.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 542
و بار سوم به عراق آمد و حكايت با عمرو باز گفت و افزود كه ياران و سربازان معتمد خويش را فراهم آر و جوالها آماده كن.
ابن كلبي گويد قصير اول كس بود كه جوال ساخت.
و گفت: «بر هر شتر دو مرد در دو جوال بار كن و گره در جوالها را به درون نه كه چون بشهر زبا در آيند ترا بر در نقب او واگذارم و مردان از جوالها در آيند و بر مردم شهر بانگ زنند و هر كه به چنگشان آيد با او جنگ كنند و اگر زبا به آهنگ نقب آمد او را با شمشير بزني.» و عمر چنان كرد كه قصير گفته بود و مردان را در جوالها بار كرد و شتران را كه مرد و اسلحه بار داشت سوي زبا برد، و چون به نزديك شهر وي رسيدند، قصير جلوتر رفت و مژده داد و خبر داد كه جامه و تحفه بسيار آورده و از او خواست كه بيايد و قطارهاي شتر را با بارهاي آن ببيند.
ابن كلبي گويد: قصير روز كمين مي‌كرد و شب راه مي‌سپرد و او نخستين كس بود كه به روز كمين كرد و به شب راه سپرد.
و چون زبا بيامد، شتران را ديد كه از سنگيني بار گويي پاهاي آن در زمين فرو مي‌شد و به قصير گفت: «چرا شتران كند مي‌رود، مگر سنگ يا آهن بار دارد؟» و شتران وارد شهر شد و چون شتر آخر رسيد دروازه‌بان بي‌حوصله شده بود و سيخي را كه به دست داشت به جوالي فرود كرد كه به كفل مردي كه در آن بود فرو رفت و بادي از او رها شد و دروازه‌بان گفت: «بشتا بسقا.» و اين به زبان نبطي يعني در جوالها شري هست، و اين مثل شد.
و چون شتران به وسط شهر رسيد بخفت و قصير عمرو را به در نقب برد و آنجا را بدو بنمود و مردان از جوالها در آمدند و به مردم شهر بانگ زدند و شمشير در ايشان نهادند و عمرو بن عدي بر در نقب ايستاد و زبا فراري بيامد كه به نقب در آيد و عمرو را ايستاده ديد و از روي صورتي كه مصور وي كرده بود او را بشناخت
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 543
و انگشتر خويش را بمكيد كه زهر در آن بود و گفت: «به دست خودم نه به دست عمرو» و اين مثل شد آنگاه عمرو پيش آمد و با شمشير بزد و او را بكشت و از شهر غنيمت گرفت و به عراق بازگشت.
پس از جذيمه، پادشاهي به خواهرزاده‌اش عمرو بن عدي رسيد و او نخستين كس بود كه حيره را مقر شاهان عرب كرد و نخستين كس از شاهان عربي عراق بود كه مردم حيره در كتب خويش از او به بزرگي ياد كردند، و شاهان بني نصر نسب از او دارند.
عمرو بن عدي پادشاهي كرد تا عمرش به يكصد و بيست سال رسيد و در اين روزگار دراز پادشاهي مستقل و مستبد بود، جنگها كرد و غنيمتها گرفت و كسان پيش وي آمدند و با ملوك الطوائف سر و كاري نداشت، آنها نيز كاري با او نداشتند تا اردشير پسر بابك با پارسيان بيامد.
اين سخن درباره جذيمه و خواهرزاده‌اش عمرو بن عدي بگفتيم از آن رو كه پيش از اين درباره شاهان يمن گفته‌ايم كه ملكشان نظام نداشت و هر كه سالاري يافت بر ولايت خويش بود و از آن بيش نبود و اگر كسي از آنها سر برداشت و از محل خويش تجاوز كرد و از ولايت خويش دورتر رفت اگر چه مسافتي دراز پيمود نه از اين رو بود كه او يا پدرانش در آنجا پادشاهي مستقر داشته بودند بلكه چون بعضي رهزنان سرگردان بودند كه به غافلگيري مردم از ناحيه‌اي به ناحيه‌اي هجوم مي‌بردند و چون تعقيب مي‌شدند ثبات نداشتند، كار پادشاهان يمن چنين بود و گاه و بيگاه يكيشان از ولايت خويش برون مي‌شد و غنيمت مي‌گرفت و چون بيم تعاقب مي‌رفت به جاي خويش باز مي‌شد و هيچكس به جز مردم ولايت وي مطعيش نبود و خراج نمي‌داد تا به روزگار عمرو بن عدي خواهر زاده جذيمه كه از او سخن آورديم و او و فرزندانش چنانكه گفتيم در نواحي عراق و صحراي حجاز عرب از جانب شاهان پارسي پادشاهي داشتند و كار عربان قلمرو خويش را سامان مي‌دادند تا پرويز پسر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 544
خسرو، نعمان بن منذر را بكشت و شاهان پارسي پادشاهي آنها را به كسان ديگر دادند و اين سخنان درباره جذيمه و عمرو بن عدي از اين رو گفتيم كه مي‌خواهيم همه تاريخ را بر سياق شاهان پارسي ياد كنيم و بر صحت حكايت‌ها كه درباره آنها آورده‌اند شاهد بياريم. كار خاندان نصر بن ربيعه و ديگر عاملان ملوك پارسي بر مرز عربان صحراي عراق به نزد مردم حيره روشن بود و در كنيسه‌ها و كتابهايشان مشخص بود.
هشام كلبي گويد: من اخبار عرب و انساب آل نصر بن ربيعه و مدت عمر آنها را كه عامل خسروان بودند و تاريخ پادشاهيشان را از ديرهاي حيره در آوردم كه پادشاهي و همه كارشان آنجاست.
ولي ابن اسحاق گويد كه ربيعة بن نصر لخمي خوابي ديد كه پسر از ذكر تسلط حبشه بر يمن، خواب وي را با تعبير شق و سطيح درباره آن بياريم و چون ربيعة بن نصر از سؤال شق و سطيح فراغت يافت اين انديشه در دلش افتاد كه پيشگويي آنها درباره كار حبشه بناچار رخ مي‌دهد و براي فرزندان و خاندان خويش لوازم سفر عراق فراهم آورد و به شاپور پسر خرزاد نامه نوشت كه آنها را در حيره مقر داد.
نعمان بن منذر پادشاه حيره از باقيمانده بني نصر بود. وي نعمان پسر منذر پسر نعمان پسر منذر پسر عمرو پسر عدي پسر ربيعه پسر نصر بود. 628) ابو جعفر گويد: اكنون از كار طسم و جديس سخن مي‌كنيم كه حكايت آنها نيز به روزگار ملوك الطوائف بود.
و فناي جديس به دست حسان پسر تبع بود و سابقا از تبعان حمير كه به روزگار ملوك پارسيان بوده‌اند سخن كرده‌ايم.
از ابن اسحاق و ديگر مطلعان عرب روايت كرده‌اند كه طسم و جديس از ساكنان يمامه بودند كه در آن روزگار از همه جا سر سبزتر و آبادتر و حاصلخيزتر بود
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 545
و از همه جور ميوه و باغهاي شگفت‌انگيز و قصور بلند داشت و پادشاهي از طسم داشتند كه ستمگر و جبار بود و چيزي مانع هوس او نتوانست شد و نام وي عمليق بود و اين پادشاه مردم جديس را زبون كرده بود و خسارت زده بود و از جمله ستمهاي وي آن بود كه فرمان داده بود هيچ دوشيزه‌اي از مردم جديس را پيش شوهر نبرند مگر او را پيش شاه برند و دوشيزگي او بر دارد.
و يكي از مردم جديس كه اسود بن غفار نام داشت با سران قوم خويش گفت:
«اين ننگ و زبوني را مي‌بينيد كه بر سگ روا نيست اطاعت من كنيد كه مايه عزت روزگاران و رفع مذلت است.» گفتند: «فرمان تو چيست؟» گفت: «من براي شاه و كسان وي از قوم طسم غذايي آماده مي‌كنم و چون بيامدند با شمشير به آنها حمله مي‌بريم و من شاه را مي‌كشم و هر يك از شما يكي از آنها را بكشد.» و جديسيان راي او را پذيرفتند و با وي همسخن شدند، آنگاه اسود غذايي آماده كرد و قوم خويش را بگفت تا شمشيرها را از غلاف در آوردند و در ريگ نهان كردند و به آنها گفت: «وقتي قوم با زيورشان دامن كشان بيامدند شمشير بر گيريد و پيش از آنكه بنشينند به آنها حمله بريد و بزرگان قوم را بكشيد كه وقتي آنها را كشتيد فرو مايگان چيزي نباشند.» و شاه بيامد و كشته شد، سران قوم را نيز بكشتند و به سفلگان هجوم بردند و نابودشان كردند.
و يكي از مردم طسم به نام رياح بن مره بگريخت و به نزد حسان بن تبع رفت و از او كمك خواست و حسان با قوم حمير برون شد و چون به سه منزلي يمامه رسيدند رياح به حسان گفت: «گزندت مباد مرا خواهري هست كه شوهر از جديس دارد و هيچكس در جهان دوربين تر از او نيست و سوار را از سه شب راه به‌بيند و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 546
بيم دارم كه قوم را از تو خبردار كند. به هر يك از ياران خود فرمان بده تا درختي از زمين بكند و آنرا جلو خود گيرد و راه رود.» و حسان چنان فرمان داد و بكردند و راه پيمود و يمامه نظر كرد و آنها را بديد و به قوم جديس گفت: «حمير به راه افتاده است.» گفتند: «چه مي‌بيني؟» گفت: «مردي مي‌بينم ميان درختي كه استخوان كتي را گاز مي‌زند يا پاپوشي را مي‌دوزد.» و قوم سخن او را باور نداشتند و كار همچنان بود كه او گفته بود و حسان صبحگاهان بر آنها تاخت و نابودشان كرد و ديارشان را ويران كرد و قصرها و دژهايشان را در هم كوفت. در آن روزگار ناحيه يمامه را جو و دهكده مي‌گفتند.
و يمامه دختر مره را پيش حسان آوردند و بگفت تا چشم وي را در آرند و رگهاي سياه در آن بود. بدو گفت: «اين رگهاي سياه چيست؟» گفت: از سنگ سياهي است كه اثمد نام دارد و از آن سرمه مي‌كشيدم و حسان بگفت تا ناحيه جو را يمامه نام كنند.
و حسان بن تبع كه جديس را نابود كرد ذو معاهر بود و پسر تبع تبان اسعد ابو كرب پسر مليكرب بود و پدر تبع بن حسان بود كه به پندار اهل يمن سوي مكه رفت و كعبه را جامه پوشانيد و دره مطابخ اين نام از آن يافت كه مطبخ‌ها در آن بنا كرد و مردم را غذا داد و اجياد از آن رو اجياد نام گرفت كه اسبان وي آنجا بود و اجياد بمعني اسبان است.
گويند وي به يثرب آمد و به جايي كه هم اكنون منزل شاه نام دارد فرود آمد و بسيار كس از يهودان بكشت از آن رو كه مردم اوس و خزرج از آنها شكايت كرده بودند كه حسن جوار ندارند و هم او پسر خويش حسان را به سوي سند فرستاد و شمر ذو الجناح را به سمرقند فرستاد و بگفت تا براي وصول به چين سبقت جو شوند
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 547
و شمر به سمرقند گذشت و آنجا ببود تا شهر را بگشود و مردان بكشت و اسير و غنيمت گرفت و سوي چين رفت و در آنجا به حسان رسيد و بعضي اهل يمن پندارند كه آنها در چين بمردند و بعضي ديگر با مال و غنيمت سوي تبع باز گشتند.
و از جمله حوادث ايام ملوك الطوائف حكايت جواناني بود كه به غار پناه بردند.
 
(5 سخن از اصحاب كهف‌
 
: اصحاب كهف جواناني بودند كه به پروردگارشان ايمان داشتند چنانكه خداي عز و جل وصف ايشان را در قرآن مجيد آورده و به پيمبر خويش محمد صلي اللّه عليه و سلم فرموده: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً [1].» يعني: مگر پنداشته‌اي از جمله آيه‌هاي ما اهل غار و رقيم شگفت‌انگيز بوده‌اند.
و رقيم مكتوبي بود كه قوم اصحاب كهف در لوحي نوشتند و خبر و حكايت آنها را باز نمودند و بر در غار پناهگاهشان آويختند يا بر كوهي كه سوي آن رفته بودند حك كردند يا بر لوحي نوشتند و در صندوقي نهادند و آنرا پيش جوانان پناهنده غار نهادند.
جوانان غار، چنانكه ابن عباس گفته هفت كس بودند و هشتميشان سگشان بود.
از ابن عباس روايت كرده‌اند كه گفت خدا عز و جل فرموده: «و جز اندكي آنها را ندانند» و من از آن اندكم، هفت كس بودند.
______________________________
[1]- كهف: 9
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 548
گويد: نام يكيشان كه غذا مي‌خريد يمنيح بود و خدا عز و جل درباره او فرموده كه وقتي از خواب دراز بيدار شدند گفتند: «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَي الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكي طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ [1].» يعني: يكيتان را با اين پولتان به شهر بفرستيد تا بنگرد طعام كدام يكيشان پاكيزه‌تر است و خوردني‌اي از آنجا براي شما بيارد.
ولي در روايت ابن اسحاق هست كه نام وي يمليخا بود.
و هم ابن اسحاق گويد كه شمار جوانان هشت بود و مطابق گفته او سگشان نهمينشان بود و هم او درباره نام جوانان گويد: بزرگترشان كه پادشاه از جانب همه سخن كرد مكسملينا نام داشت و ديگري محسملينا و سومي يمليخا و چهارمي مرطوس و پنجمي كسوطولش و ششمي بيرونس و هفتمي رسمونس و هشتمي بطونس و نهمي قالوس بود و همه جوان بودند.
از مجاهد روايت كرده‌اند كه بعضيشان چندان جوان بودند كه دندانهايشان چون نقره سپيد بود و از جمله رومياني بودند كه پرستش بتان مي‌كردند و خدا به- اسلام هدايتشان فرمود و به قول جمعي از علماي سلف شريعتشان شريعت عيسي عليه السلام بود.
از ابن قيس ملائي روايت كرده‌اند كه اصحاب كهف و رقيم بر دين عيسي بن مريم صلي اللّه عليه و سلم بودند و پيرو اسلام بودند و پادشاهشان كافر بود.
بعضيها پنداشته‌اند كه كار و حكايت آنها و رفتنشان به غار پيش از مسيح عليه السلام بود و مسيح حكايت آنها را با قوم خويش بگفت و خدا عز و جل پس از عروج مسيح در فاصله ميان وي و محمد صلي الله عليه و سلم آنها را از خواب برانگيخت.
ولي علماي اسلام بر آنند كه قصه آنها از پس مسيح بود و هيچيك از مطلعان
______________________________
[1]- كهف: 18
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 549
اخبار مردم سلف خلاف ندارند كه قصه در ايام ملوك الطوائف بود.
و در آن روزگار پادشاهي داشتند كه دقينوس نام داشت و بت‌پرست بود و خبر يافت كه جوانان به خلاف دين ويند و به طلبشان بر آمد كه براي حفظ دين خويش از او بگريختند تا به كوهي رسيدند كه طبق روايت مجاهد نيخلوس نام داشت.
وهب بن منبه درباره سبب ايمان جوانان و مخالفتشان با قوم گويد كه يكي از حواريان عيسي پسر مريم سوي شهر اصحاب كهف رفت و خواست در آيد گفتند:
«بر در شهر بتي هست كه هر كه خواهد در آيد بايد آنرا سجده كند و او به شهر نيامد و نزديك شهر به حمامي در آمد و در آنجا كار مي‌كرد و مزدور صاحب حمام بود و حمام پر بركت شد و روزي او فراخ شد و گروهي از جوانان شهر دلبسته او شدند كه از آسمان و زمين و آخرت به آنها خبر مي‌داد و سرانجام به او ايمان آوردند و تصديقش كردند و مانند وي شدند و حواري با صاحب حمام شرط كرده بود كه شب آزاد باشم و مانع من از نماز خواندن نشوي و چنين بود تا پسر شاه با زني بيامد و او را به حمام در آورد و حواري او را ملامت كرد و گفت: «تو پسر شاهي و با اين زن به حمام در مي‌شوي.» و پسر شاه شرمگين شد و برفت و بار ديگر بيامد و به حمام در آمد و آن زن نيز با وي بود و حواري چنان گفت كه بار اول گفته بود و ناسزا گفت و سخت ملامت كرد، اما پسر شاه اعتنا نكرد تا به حمام شد و زن نيز با وي بشد و هر دو در حمام بمردند و به شاه خبر دادند كه حمامي پسرت را كشت و شاه به طلب حواري بر آمد كه گريخته بود و بدو دست نيافت. و از مصاحبان وي پرسيد و نام جوانان را گفتند كه به طلب ايشان بر آمد و جوانان از شهر برون شدند و به يكي از دوستان بر خوردند كه در مزرعه خويش بود و دين آنها داشت و با او گفتند كه در جستجوي ما هستند و او نيز با آنها برفت و سگش نيز همراه بود و شبانگاه به غار پناه بردند و گفتند شب اينجا ميمانيم و چون صبح شود ببينيد چه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 550
بايد كرد.
و به خواب رفتند و شاه و يارانش به تعاقب آنها برخاستند و آنها را بيافتند كه وارد غار شده بودند و چون يكيشان مي‌خواست به غار در آيد ترسان مي‌شد و هيچكس نتوانست در آيد و يكيشان به شاه گفت: «اگر بر آنها دست يابي مي‌خواهي آنها را بكشي؟» شاه گفت: «آري.» گفت: «در غار را بگير و بگذار از گرسنگي و تشنگي بميرند.» شاه چنين كرد. و از آن پس كه در غار را گرفتند روزگارها گذشت و چنان شد كه چوپاني به نزديك غار در باران گير افتاد و گفت: «چه ميشد اگر در غار را مي‌گشودم و گوسفندان خويش را به درون آن مي‌بردم.» و همچنان بكوشيد تا روزني گشود و به درون رفت و صبحگاه روز بعد خدا خفتگان را جان داد و يكي را با پول فرستادند كه غذايي برايشان بخرد و چون به در شهر رسيد چيزهاي شگفت ديد، و سرانجام پيش مردي رفت و گفت: «اين درهمها را بگير و خوردني به من ده.» مرد گفت: «اين درهمها را از كجا آورده‌اي؟» گفت: «من و يارانم شب برون شديم و شب بخفتيم و صبحگاه مرا فرستاده‌اند.» گفت: «اين درهمها به روزگار فلان شاه بود چگونه به دست تو رسيده.» و او را پيش شاه برد كه مردي پارسا بود و پرسيد: «اين درهمها را از كجا آورده‌اي؟» گفت: «ديروز من و يارانم بيرون شديم و شب درآمد به فلان غار رفتيم آنگاه به من گفتند كه غذايي برايشان بخرم.» شاه گفت: «ياران تو كجا هستند؟» گفت: «در غار.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 551
گويد: و با وي برفتند تا به در غار رسيدند و او گفت: «بگذاريد پيش‌تر از شما به نزد يارانم شوم.» و او را بديدند كه چون نزديك آنها شد به خواب رفت و آنها نيز به خواب شدند و هر كه مي‌خواست وارد غار شود ترسان مي‌شد و نتوانستند نزديك آنها شوند و كليسايي به نزديك آنها ساختند كه در آن نماز مي‌كردند.
از عكرمه روايت كرده‌اند كه اصحاب كهف فرزندان پادشاه روم بودند و خدا اسلام را نصيب آنها كرد و با دين خويش سر خوش بودند و از قوم خود گوشه گرفتند و به غار شدند و خدا به خوابشان برد و روزگاري دراز بماندند تا قومشان هلاك شدند و قومي مسلمان به جاي آنها آمد كه شاهشان مسلمان بود و درباره روح و جسم اختلاف داشتند يكي مي‌گفت: «روح و جسم با هم برانگيخته شود.» ديگري مي‌گفت روح برانگيخته شود و جسم را زمين بخورد و چيزي نماند.» و شاه از اختلافشان ناخشنود بود و خرقه پوشيد و بر خاكستر نشست و خدا عز و جل را بخواند و گفت: «پروردگارا اختلاف اينان را مي‌نگري كسي را برانگيز كه براي آنها بيان كند.» و خدا اصحاب كهف را برانگيخت و يكيشان را فرستادند كه غذايي برايشان بخرد و او به بازار رفت و كسان را نشناخت اما راهها را ميدانست و ايمان را در شهر رايج ديد و نهاني برفت تا پيش مردي رسيد كه خواست از او غذايي بخرد و چون پول را بديد شگفتي كرد و گفت: «پنداشتم بچه شتر است.» جوان گفت: «مگر فلان پادشاه شما نيست؟» گفت: «نه پادشاه ما فلان است؟» و همچنان سخن كردند تا او را به نزد شاه برد كه از او پرسش كرد و جوان حكايت ياران خويش را بگفت و شاه كس فرستاد و مردم را فراهم آورد و گفت: «شما در كار روح و جسم اختلاف كرديد و خدا عز و جل شما را نشاني فرستاد، اينك مردي از قوم فلان.» يعني شاهي كه گذشته بود.
و جوان گفت: «مرا پيش يارانم ببريد.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 552
و شاه سوار شد و كسان نيز با وي سوار شدند و چون به در غار رسيدند جوان گفت: «بگذاريد پيش ياران خود شوم.» و چون آنها را بديد خدا او را بخواب برد و آنها را نيز به خواب برد و چون ديري شد و باز نيامد شاه در آمد و مردم در آمدند و پيكرها را بديدند كه جان نداشت و شاه گفت: «اين آيتي است كه خداي سوي شما فرستاده است.» قتاده گويد: ابن عباس با حبيب بن مسلمه به غزا رفته بودند و به غار گذشتند كه در آن استخوان بود و يكي گفت اين استخوان اصحاب كهف است. ابن عباس گفت:
«سيصد سال پيش استخوانشان نابود شد.»
ابو جعفر گويد:
 
و از جمله پيمبران يونس بن متي بود
 
چنانكه گفته‌اند يونس از دهكده‌هاي موصل بود كه آنرا نينوي مي‌گفتند. و قوم وي بت‌پرست بودند و خدا يونس را برانگيخت تا از بت‌پرستي منعشان كند و وادارشان كند تا از كفر توبه كنند و به توحيد گرايند.
و حكايت وي و قومش چنان بود كه خدا عز و جل در كتاب خويش آورده و فرموده: «فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلي حِينٍ [1].» يعني: هيچ دهكده‌اي نبود كه (پس از عذاب) ايمان بيارد و ايمانش سودش دهد مگر قوم يونس كه ايمان آوردند و در زندگي دنيا عذاب خفت را از آنها برداشتيم و تا مدتي بهره‌ورشان كرديم.
و نيز فرمود: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادي فِي الظُّلُماتِ
______________________________
[1]- يونس: 98
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 553
أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ، فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ [1].» يعني: و ذو النون را ياد كن آن دم كه خشمناك برفت و گمان داشت بر او سخت نخواهيم گرفت. پس، از ظلمات ندا داد كه خدايي جز تو نيست تسبيح تو گويم كه من از ستمگران بوده‌ام، پس اجابتش كرديم و از تنگنا نجاتش داديم و مؤمنان را نيز چنين نجات مي‌دهيم.
علماي سلف امت پيمبر ما محمد صلي الله عليه و سلم درباره خشمگين رفتن يونس كه پنداشته بود با وي سخت نخواهند گرفت و اينكه چه وقت بود اختلاف كرده‌اند بعضي‌ها گفته‌اند قصه پيش از دعوت قوم و ابلاغ رسالت بود زيرا وقتي عذاب خدا به قوم وي نزديك شد فرمان يافت پيش آنها رود و از قوت عذاب خبرشان دهد تا سوي خدا باز آيند و او مهلت خواست و خدا مهلت نداد و از شتاب خدا خشمگين شد.
ذكر گوينده اين سخن:
از شهر بن حوشب روايت كرده‌اند كه جبرئيل عليه السلام پيش يونس آمد و گفت: «سوي مردم نينوي رو و بيمشان ده كه عذاب نزديك است» يونس گفت: «تا چهارپايي بجويم.» جبرئيل گفت: «كار عاجل‌تر از اين است.» يونس گفت: «پاپوشي بجويم.» و جبرئيل گفت: «كار عاجلتر از اين است.» و يونس خشمگين شد و سوي كشتي رفت و بر آن نشست و كشتي بماند و
______________________________
[1] انبياء 87- 78
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 554
پيش و پس نرفت. گويد: و قرعه زدند و به نام او شد و ماهي بيامد و دم تكان مي‌داد و ندا آمد كه اي ماهي ما يونس را روزي تو نكرديم بلكه ترا حرز و نمازگاه وي كرديم.
و ماهي او را ببلعيد و از آنجا ببرد تا از ابله گذشت سپس او را ببرد تا از دجله گذشت و باز او را ببرد تا در نينوي انداخت.
از ابن عباس روايت كرده‌اند كه رسالت يونس پس از آن بود كه ماهي او را بينداخت.
بعضي ديگر گفته‌اند حادثه پس از آن بود كه قوم خويش را دعوت كرد و رسالت خويش بگزاشت ولي نزول عذاب را به وقتي معين وعده داد و چون توبه آوردند و به اطاعت خداي بازگشتند از آنها جدا شد و چون عذاب خدا بيامد و آنها را احاطه كرد و چنانكه خدا عز و جل در تنزيل عزيز آورده عذاب از آنها برداشت و يونس از سلامت قوم و رفع عذابي كه وعده داده بود خبر يافت خشمگين شد و گفت:
«وعده‌اي كه به قوم دادم دروغ شد.» و خشمگين از پروردگار برفت و نخواست سوي قوم باز گردد كه دروغ وي را ديده بودند.
ذكر گوينده اين سخن:
از ابن عباس روايت كرده‌اند كه خداي تبارك و تعالي يونس را به اهل دهكده‌اش برانگيخت و دعوت وي را رد كردند و ايمان نياوردند.
و خدا بدو وحي كرد كه به روز فلان و فلان عذاب فرستم از ميان قوم برون شو و او قضيه را به قوم خويش خبر داد.
گفتند: مراقب او باشيد اگر از ميان شما برون شد عذاب آمدني است.
و چون شبي كه وعده عذاب به صبحگاه آن بود بيامد، قوم از دنبال وي به راه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 555
افتادند و از شهر در آمدند و بر تپه‌اي رفتند و چهارپايان را از فرزند جدا كردند و به پيشگاه خدا تضرع كردند و بخشش طلبيدند و يونس در انتظار خبر دهكده و مردم آنجا بود كه يكي بر او گذر كرد و از او پرسيد: «مردم شهر چه كردند؟» گفت: «وقتي پيمبرشان برفت صدق وعده وي بدانستند و از شهر سوي تپه‌اي رفتند و همه فرزندان را از مادر جدا كردند و تضرع كردند و سوي خدا باز گشتند و توبه آنها پذيرفته شد و عذاب نيامد.» گويد: يونس خشمگين شد و گفت: «بخدا هرگز سوي آنها باز نروم كه دروغگو شده‌ام، من به آنها وعده عذاب دادم و نيامد.» و خشمگين از پروردگار به راه خويش رفت و شيطان وي را بلغزانيد. تاريخ طبري/ ترجمه ج‌2 555 و از جمله پيمبران يونس بن متي بود ….. ص : 552
ربيع روايت كرده‌اند كه به روزگار عمر بن خطاب، يكي كه قرآن را از بر داشت، از قوم يونس سخن آورد كه يونس بيمشان داد و تكذيب وي كردند و به آنها خبر داد كه عذاب به آنها مي‌رسد و از آنها جدا شد و چون قوم اين بديدند و عذاب آنها را احاطه كرد از مساكن خويش برون شدند و به جايي بلند رفتند و تضرع كردند و خدا را از روي اخلاص بخواندند كه عذاب از آنها بر دارد و پيمبرشان را باز آرد و خداي عذاب از آنها برداشت.
تنها قوم يونس بودند كه عذاب آنها را احاطه كرد و سپس برداشته شد، و چون يونس اين بديد با خدا عتاب كرد و خشمگين برفت و پنداشت كه با او سخت نخواهند گرفت و به كشتي نشست و طوفان بدان رسيد و گفتند اين از گناه يكي از كشتي‌نشينان است.
يونس بدانست كه گناهكار اوست و گفت: «اين از گناه من است، مرا به- دريا افكنيد.» اما نپذيرفتند و قرعه كردند و او گنهكار در آمد و گفت: «به شما گفتم كه اين از گناه من است.» و نخواستند او را به دريا افكنند تا بار ديگر قرعه كردند و او گناهكار در آمد و گفت: «به شما گفتم كه اين از گناه من است.» و نخواستند او را به دريا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 556
افكنند تا بار سوم قرعه كردند و او گناهكار در آمد و چون اين بديد خويشتن را به دريا افكند و اين به هنگام شب بود و ماهي او را ببلعيد.
و يونس كه گناه خويش را دانسته بود و در تاريكي ندا داد: خدايي جز تو نيست تسبيح تو گويم كه من از ستمگران بوده‌ام و از پيش عمل نكو داشته بود و خدا درباره وي فرمود:
«فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ [1].» يعني: اگر از جمله تسبيح گويان نبود، در شكم نهنگ تا روزي كه مردمان زنده شوند مي‌ماند، پس او را به صحرا افكنديم و بيمار بود.
و چون به ساحل افكنده شد خدا درخت كدوئي بر او برويانيد و چنانكه گفته‌اند درخت كدو بر او شير افشاند تا نيروي وي بازگشت و روزي نزديك درخت رفت و آنرا خشكيده يافت و غمين شد و بگريست و ملامت شنيد و به او گفته شد: «براي درختي غمين شدي و بگريستي و بر يكصد هزار كس يا بيشتر غمين نشدي و خواستي همه را هلاك كني.» آنگاه خدا وي را از گمرهي بر كنار كرد و به صف پارسايان برد و فرمان داد تا سوي قوم خويش رود و بگويد كه خدا توبه آنها را پذيرفت و او سوي قوم روان شد و به چوپاني رسيد و از قوم يونس و حال آنها پرسيد و چوپان گفت: «نيكند و انتظار بازگشت پيمبر خويش دارند.» يونس گفت: «به آنها بگو كه من يونس را ديده‌ام.» گفت: «اين سخن بي شاهد نتوانم گفت.» يونس، بزي از گله او را نشان داد و گفت: «اين شهادت دهد كه يونس را ديده‌اي.»
______________________________
[1] صافات: 141 تا 143
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 557
گفت: «ديگر چه؟» گفت: «اين مكان شهادت دهد كه تو يونس را ديده‌اي.» گفت: «ديگر چه؟» گفت: «و اين درخت شهادت دهد كه تو يونس را ديده‌اي.» چوپان به نزد قوم رفت و گفت كه يونس را ديده و تكذيب او كردند و خواستند آزارش كنند و چوپان گفت: «شتاب مياريد تا صبح در آيد.» و چون صبح در آمد آنها را به مكاني برد كه يونس را آنجا ديده بود و از آن سخن خواست و مكان به قوم خبر داد كه وي يونس را ديده و از بز پرسيد و آن نيز خبر داد كه يونس را ديده و از درخت سخن خواستند و به آنها خبر داد كه يونس را ديده پس از آن يونس پيش قوم آمد و خدا عز و جل در اين باب فرمود:
«وَ أَرْسَلْناهُ إِلي مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلي حِينٍ [1].» يعني: و او را به صد هزار يا بيشتر فرستاديم، پس ايمان آوردند و تا مدتي برخوردارشان كرديم.
از ابن مسعود روايت كرده‌اند و اين روايت در بيت المال گفت كه يونس به- قوم خويش وعده عذاب داد و گفت: «تا سه روز عذاب بيايد» و قوم مادر از فرزند ببريدند و برون شدند و به درگاه خدا بناليدند و استغفار كردند، و يونس در انتظار عذاب بود و چيزي نديد و دروغگو در آمد كه سخنش راست نشده بود و خشمگين برفت و در ظلمات ندا داد، و اين ظلمت شكم ماهي و ظلمت شب و ظلمت دريا بود.
از ابو هريره روايت كرده‌اند كه پيمبر صلي الله عليه و سلم فرمود وقتي خدا خواست يونس را در شكم ماهي به زندان كند به ماهي وحي كرد كه او را بگير اما گوشت وي را مخراش و استخوانش را مشكن. و ماهي يونس را بگرفت و در دريا
______________________________
[1]- يونس 98
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 558
به مكان خويش برد و چون به عمق دريا رفت يونس صدايي شنيد و با خويش گفت:
«اين چيست؟» و خدا به او كه در شكم ماهي بود وحي كرد كه اين تسبيح جنبندگان درياست گويد و او نيز در شكم ماهي تسبيح گفت و چون فرشتگان تسبيح او بشنيدند. گفتند:
«خدايا صدايي ضعيف از زميني غريب مي‌شنويم.» خدا عز و جل فرمود:
«اين بنده من يونس است كه نافرماني من كرده و او را به دريا در شكم ماهي به زندان كرده‌ام.» گفتند: «همان بنده پارساست كه هر شب و روز، كار نيكي از او سوي تو بالا مي‌آمد؟» خدا عز و جل فرمود «آري.» و فرشتگان شفاعت وي كردند و خدا بفرمود تا ماهي او را به ساحل افكند و چنانكه خداي فرمود بيمار بود و بيماري وي آن بود كه ماهي وي را چون طفل نوزاد افكنده بود و گوشت و استخوانش نرم بود.
از ابن عباس روايت كرده‌اند كه ماهي وي را ببرد و به ساحل دريا افكند كه چون طفل نوزاد بود و چيزي از او كم نشده بود. 16) از ابو هريره روايت كرده‌اند كه ماهي يونس را به ساحل افكند و خدا درخت كدويي بر او برويانيد كه هر روز صبح او را شير داد تا قوت گرفت.
 
و از حوادث ايام ملوك الطوائف اين بود كه خداي سه رسول فرستاد
 
و خدا عز و جل در تنزيل از آنها سخن آورد و فرمود:
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 559
«وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا أَصْحابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ [1].» يعني: براي ايشان مردم آن دهكده را مثل بزن، وقتي فرستادگان سويشان آمدند وقتي دو تن سويشان فرستاديم و تكذيبشان كردند و به سومي نيرويشان داديم و گفتند: ما پيغام آوران شمائيم.
گذشتگان درباره ايشان اختلاف كرده‌اند بعضي‌ها گفته‌اند سه كسي كه خداي در اين آيه يادشان كرده و حكايتشان را آورده پيمبران و رسولاني بودند كه سوي يكي از شاهان روم فرستاده شدند و او انطيخس بود و شهري كه شاه در آن بود و خدا رسولان را بدانجا فرستاد انطاكيه بود.
ذكر گوينده اين سخن از وهب بن منبه يمني و هم از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه مردي در انطاكيه بود كه حبيب نام داشت و حرير مي‌بافت و مردي بيمار بود كه جذام در او افتاده بود و بر يكي از درهاي دور افتاده شهر جا داشت و مؤمني بخشنده بود و چنانكه گفته‌اند شبانگاه حاصل كسب خويش را دو نيمه مي‌كرد يك نيمه را براي روزي عيال خويش مي‌گرفت و نيم ديگر را صدقه مي‌داد و چون دل پاك و فطرت استوار داشت بيماري و ضعف و كار را به چيزي نميشمرد.
و در شهر فرعوني بود به نام انطيخس پسر انطيخس پسر انطيخس كه بت‌پرست بود و مشرك بود و خدا رسولان سه‌گانه را برانگيخت كه صادق و صدوق و شلوم نام داشتند، دو تن از آنها را سوي فرعون و مردم شهر فرستاد كه تكذيبشان كردند و سومي را فرستاد.
______________________________
[1]- يس: 13 و 14
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 560
بعضي ديگر گفته‌اند از حواريان عيسي پسر مريم بودند و رسولان خدا نبودند بلكه رسولان عيسي پسر مريم بودند ولي چون عيسي به فرمان خدا آنها را فرستاده بود رسولان خدا نيز بودند كه فرمود چون دو تن را فرستاديم و تكذيبشان كردند و به سومي تأييدشان كرديم.
ذكر گوينده اين سخن از قتاده روايت كرده‌اند كه عيسي پسر مريم دو تن از حواريان را سوي انطاكيه فرستاد كه از شهرهاي روم بود و آنها را تكذيب كردند و سومي را فرستاد و گفتند ما را سوي شما فرستاده‌اند تا آخر آيه ..
ابن اسحاق گويد: چون رسولان، شاه را دعوت كردند و فرمان خدا را اعلام كردند و رسالت خويش وانمودند و از دين قوم عيب گرفتند قالوا: «إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ، قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ [1].» يعني: گفتند ما به شما شكون بد زده‌ايم اگر بس نكنيد سنگسارتان مي‌كنيم و عذابي الم‌انگيز از ما به شما مي‌رسد. گفتند هر جا نامتان به ميان آيد بخت بدتان همراهتان است كه شما گروهي افراطكاريد.
و چون شاه و قوم وي بر كشتن رسولان هم سخن شدند و حبيب كه بر در دور- افتاده شهر بود خبر يافت بيامد و خدا را به يادشان آورد و به پيروي رسولان دعوتشان كرد و گفت: «يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ. اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ [2] يعني: اي قوم پيرو اين رسولان شويد كساني را كه مزدي از شما نمي‌خواهند و خودشان هدايت يافته‌اند پيروي كنيد.
______________________________
[1]- يس 18 و 19
[2]- 20 و 21
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 561
از قتاده روايت كرده‌اند كه چون حبيب به نزد رسولان رسيد گفت: «آيا براي اين كار مزدي مي‌خواهيد؟» گفتند: «نه.» گفت: «اي قوم پيرو رسولان شويد، پيرو كساني شويد كه هدايت يافته‌اند و از شما مزد هدايت نمي‌خواهند.» ابن اسحاق گويد: آنگاه حبيب با بت‌پرستي قوم مخالفت آورد و دين خويش و عبادت پروردگار را عيان كرد و اعلام كرد كه فقط خدا سود و زيان تواند رساند و گفت: «وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ. أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا يُنْقِذُونِ. إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ، إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ [1].» يعني: مرا چه شده كه خدايي را كه ايجادم كرده و به سوي وي باز ميرويد عبادت نكنم، آيا جز او خداياني بگيرم كه اگر خداي رحمان گزندي براي من خواهد شفاعتشان كاري برايم نسازد و خلاصم نكنند، كه در اين صورت من در ضلالتي آشكارم، (اي پيغمبران) من به پروردگارتان ايمان دارم (ايمان آوردن) مرا بشنويد.» يعني به پروردگار شما كه كافر او شده‌اند ايمان دارم و سخن من بشنويد. پس همگي همدل بر او تاختند و او را بكشتند كه زبون و بيمار بود و كسي نبود كه از او دفاع كند.
ابن مسعود گويد: وي را چندان لگدمال كردند كه نايش از دبر در آمد و خداي عز و جل گفت: «ببهشت در آي» و زنده به بهشت در آمد كه آنجا روزي خورد و خدا بيماري و غم و رنج دنيا از وي ببرد و چون به رحمت و بهشت و كرم خدا رسيد گفت:
«يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ [2].»
______________________________
[1]- يس 22 تا 25
[2]- يس 26 و 27
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 562
يعني: اي كاش قوم من بدانند، كه پروردگارم مرا آمرزيده و از نواختگانم كرده است. و خدا به خاطر وي چنان خشم آورد و قوم را عذاب كرد كه چيزي از آنها به جاي نماند. او عز و جل فرمايد: «وَ ما أَنْزَلْنا عَلي قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ [1].
يعني: از پي آن سپاهي از آسمان سوي ايشان نازل نكرديم كه ما (سپاه) نازل كن نبوديم، بجز يك صيحه نبود و آن وقت همگيشان بي‌حركت شدند.
و خدا، شاه و مردم انطاكيه را هلاك كرد و نابود شدند و كس از ايشان نماند.
از ابن عباس روايت كرده‌اند كه رسولي كه قصه او به يس هست حبيب نام داشت و خوره در او افتاده بود.
و هم از ابو مخلد روايت كرده‌اند كه نام وي حبيب پسر مزي بود.
 
و شمشون نيز در ايام ملوك الطوائف بود
 
وي در يكي از شهرهاي روم بود، و خدا وي را هدايت كرده بود،: و قوم وي بت‌پرست بودند. و حكايت وي با قوم چنان بود كه در روايت وهب بن منبه يمني آمده كه شمشون مردي مسلم بود، و مادرش او را نذر كرده بود، و از شهري بود كه مردمش كافر و بت‌پرست بودند و مقر وي در چند ميلي شهر بود، و به تنهايي به- غزاي قوم مي‌رفت و در راه خدا با آنها جهاد مي‌كرد و حوائج خويش بر مي‌گرفت و مي‌كشت و اسير و مال مي‌برد و نيروي بسيار داشت و به آهن و بند بسته نمي‌شد و قوم تاب وي نداشتند و عاقبت گفتند به كمك زنش به او دست توانيم يافت و پيش
______________________________
[1]- يس 28
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 563
زن وي رفتند و مزدي براي او نهادند.
زن گفت: «من او را براي شما مي‌بندم.» و ريسماني محكم بدو دادند و گفتند: «وقتي بخفت دست وي را به گردن ببند تا بياييم و او را بگيريم.» و چون شمشون بخفت زن دست وي را با ريسمان به گردن بست و چون بيدار شد ريسمان را با دست خويش بكشيد كه از گردنش بيفتاد و به زن گفت: «چرا چنين كردي؟» زن گفت: «خواستم قوت تو را بيازمايم كه هرگز چون تو نديده‌ام.» و كس پيش قوم فرستاد و گفت: «وي را با ريسمان بستم اما سودي نداشت.» و غلي آهنين فرستادند و گفتند: «وقتي بخفت غل را به گردن او بنه.» و چون شمشون بخفت زن غل آهنين را به گردن وي نهاد و محكم كرد.
و چون شمشون بيدار شد غل را بكشيد و از دست وي بيفتاد و به زن گفت:
«چرا چنين كردي؟» زن گفت: «خواستم قوت تو را بيابم كه هرگز چون تو در دنيا نديده‌ام، آيا در جهان چيزي نيست كه بر تو چيره شود.» گفت: «فقط يك چيز هست.» گفت: «و آن چيست؟» گفت: «با تو نگويم.» و زن همچنان اصرار كرد. و شمشون كه موي بسيار داشت به وي گفت: «مادرم مرا نذر كرده و چيزي بجز مويم مرا نبندد و بر من چيره نشود.» و چون شمشون بخفت زن دست او را با موي سرش به گردن بست كه بسته ماند و كس پيش قوم فرستاد كه بيامدند و او را بگرفتند و بيني‌اش ببريدند و چشمانش را كور كردند و براي ديدن مردم پيش مناره‌اي بداشتند و مناره‌اي ستوندار بود و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 564
شاه بالاي آن رفته بود كه رفتار قوم را با شمشون ببيند.
و چون اعضاي شمشون را ناقص كردند و او را بپا داشتند، از خدا خواست كه وي را بر آنها تسلط دهد و فرمان يافت كه دو ستون از مناره را كه شاه و همراهان بر آن بودند بگيرد و سوي خود بكشد و ستونها را بكشيد و خداوند چشم او را باز داد و زخم از تن وي ببرد و مناره با شاه و هر كه بر آن بود بيفتاد و همگي هلاك شدند.
 
سخن از حكايت جرجيس‌
 
جرجيس چنانكه گفته‌اند بنده‌اي پارسا بود از مردم فلسطين و باقيمانده حواريان مسيح را ديده بود و تجارتي داشت و با حاصل تجارت خويش به مردم محتاج نبود و مازاد آنرا به مستمندان بذل مي‌كرد و يكبار سوي پادشاه موصل رفت.
ابن اسحاق گويد داذانه به موصل بود و پادشاهي همه شام داشت و جباري گردنكش بود و جز خداي تعالي كس تاب وي نداشت و جرجيس مردي پارسا و مؤمن از مردم فلسطين بود و ايمان خويش نهان داشته بود و از آن جمله مردم پارسا بود كه ايمان خويش نهان مي‌داشتند و باقيمانده حواريان عيسي را ديده بودند و از آنها تعليم گرفته بودند.
و جرجيس مال و تجارت بسيار داشت و صدقه فراوان مي‌داد و گاه مي‌شد كه همه مال خويش را به صدقه مي‌داد و چيزي نمي‌ماند و بينوا مي‌شد، آنگاه مي‌كوشيد و چند برابر مال رفته به دست مي‌آورد، و كار وي با مال چنين بود كه كسب مال براي صدقه مي‌كرد، و گر نه بينوايي را از توانگري دوستتر داشت و از فرمانروايي مشركان آشفته دل بود و بيم داشت وي را به سبب دينش بيازارند يا از دينش بگردانند
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 565
و به آهنگ شاه موصل برون شد و مالي همراه برد كه بدون هديه كند تا شاهان ديگر را بر او تسلط ندهد.
وقتي به نزد شاه رسيد وي در انجمن بود و بزرگان و شاهان قومش پيش وي بودند و آتشي افروخته بود و لوازم شكنجه براي مخالفان فراهم بود، و گفته بود تا بت وي را كه افلوق نام داشت بپا دارند و مردم بر آن بگذرند و هر كه بر آن سجده نبرد در آتشش افكنند و شكنجه بيند. و چون جرجيس اين بديد خدا بغض شاه را در دل وي افكند و انديشيد كه با وي جهاد كند، و مالي را كه همراه داشت به مردم بخش كرد و چيزي از آن نماند كه نمي‌خواست به كمك مال جهاد كرده باشد، و دوست داشت اين كار را به جان كرده باشد، و خشمگين پيش شاه آمد و گفت:
«بدان كه تو بنده مملوكي و كاري براي خويشتن يا براي ديگري نتواني و بالاي تو پروردگاري هست كه ترا آفريده و روزي داده و اوست كه ترا بميراند و زنده كند و زيان دهد و سود رساند و تو يكي از مخلوق كر و گنگ او را كه سخن نكند و نبيند و سود و زيان ندارد و در قبال خدا كاري براي تو نتواند با طلا و نقره آراسته- اي كه فتنه مردم كني و به جاي خدا پرستش كرده‌اي و مردم را به عبادت آن وادار كرده‌اي و آنرا پروردگار ناميده‌اي.» و از اينگونه سخنان در تعظيم خداي و بيان حال بت كه در خور پرستش نيست با شاه گفت.
شاه پرسيد كه او كيست و از كجاست؟
جرجيس پاسخ داد كه من بنده خدا و فرزند بنده او و فرزند كنيز اويم و به پيشگاه وي از همه بندگان زبونتر و فقيرترم، از خاكم آفريده‌اند و به خاك باز خواهم رفت.
شاه گفت كه براي چه آمده و خيال او چيست؟
و او شاه را به عبادت خدا عز و جل و ترك بت‌پرستي خواند.
شاه نيز جرجيس را به بت‌پرستي خواند و گفت: «اگر پروردگار تو كه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 566
پنداري شاه شاهان است چنان بود كه گويي مي‌بايد اثر وي بر تو ديده شود چنانكه اثر من بر شاهان قوم ديده مي‌شود.
جرجيس به پاسخ وي به تعظيم خدا پرداخت و گفت،: «طرقبلينا را كه بزرگ قوم تست و نعمت از تو يافته با الياس و آن نعمت كه از خدا يافته قياس نتواني كرد، الياس در آغاز انساني بود كه غذا مي‌خواست و به بازار مي‌رفت و از كرم خداي بال در آورد و نور پوشيد و انسان- فرشته آسماني- زميني شد كه با فرشتگان پرواز مي‌كند. و مجليطيس را با آن نعمت كه از تو يافته و بزرگ قوم تو شده با مسيح پسر مريم و نعمتي كه خداي بدو داده چگونه برابر تواني كرد كه او را بر همه جهانيان برتري داد، و او و مادرش را آيت عبرت آموزان كرد.» آنگاه از كار مسيح و آن كرامت كه خدا به وي داده سخن آورد و گفت:
«چگونه مادري را كه خداي براي كلمه خويش برگزيد و درون وي را براي روح خويش پاكيزه كرد و سالار كنيزان خويش كرد، با ازبيل كه از تو نعمت يافته، قياس تواني كرد كه ازبيل از پيروان تو بود و بر دين تو بود و خدا وي را به خود وا گذاشت تا سگان به خانه او هجوم برد و گوشت و خونش بخورد و شغالان و گرگان اعضايش را بدريد.» شاه گفت: «تو از چيزهايي سخن مي‌كنيم كه ما ندانيم، اين دو مرد را كه از آنها سخن آوردي به نزد ما بيار تا ببينيم و از كارشان عبرت گيريم كه چيزي چنين در بشر نباشد.» جرجيس گفت: «انكار تو از آنجاست كه خدا را نشناسي و اين دو مرد را نتواني ديد و پيش تو نيايند مگر به عمل آنها گرايي و منزلت ايشان يابي.» شاه گفت: «اينك دروغگويي تو عيان شد كه چيزها گفتي كه اثبات كردن نتوانستي.» آنگاه شاه جرجيس را مخير كرد كه يا شكنجه شود يا بر افلوق سجده برد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 567
و پاداش بيند.
جرجيس گفت: «اگر اقلون آسمان را بر افراشته (و چيزها از قدرت خداي بر شمرد) سخن صواب آورده‌اي و نيكخواهي كرده‌اي وگرنه نجس و ملعوني و گم باش.» و چون شاه شنيد كه جرجيس ناسزاي او و خدايان او مي‌گويد، از گفتار وي سخت خشمگين شد و بگفت تا داري بياورند و براي شكنجه وي نصب كردند و شانه‌هاي آهنين بر آن نهادند كه پيكر وي را بدريد و گوشت و پوست و عروقش پاره پاره شد و سركه و خردل بر آن ريختند.
و چون ديد كه جرجيس با اين شكنجه نمرد بگفت تا شش ميخ آهنين بياوردند و سرخ كردند كه مانند آتش شد و در سر او فرو بردند كه مخش روان شد.
و چون ديد كه از اين شكنجه نمرد بگفت تا حوضي مسين آوردند و زير آن آتش افروختند تا سرخ شد و بگفت تا جرجيس را در آن نهند و ببندند و همچنان ببود تا خنك شد.
و چون ديد كه از اين شكنجه نمرد وي را پيش خواند و گفت: «مگر از اين شكنجه صدمه نديدي؟» جرجيس گفت: «مگر نگفتم كه ترا خدايي هست كه از تو، به تو نزديكتر است.» شاه گفت: «چرا به من گفتي.» جرجيس گفت: «همو بود كه مرا بر تحمل شكنجه تو صبوري داد كه حجت بر تو تمام كند.» و چون شاه اين سخن بشنيد وحشت كرد و بر پادشاهي و جان خويش بيمناك شد و عزم كرد وي را براي هميشه به زندان كند. كسان شاه گفتند اگر او را در زندان رها كني كه با مردم سخن كند بيم هست كه آنها را بخلاف تو بكشاند بگو در زندان شكنجه‌اش كنند كه از سخن با كسان باز ماند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 568
شاه بگفت تا وي را در زندان به رو در انداختند و چهار ميخ آهنين بر چهار دست و پايش كوفتند كه به هر دست و هر پا ميخي بود، آنگاه بگفت تا ستوني از مرمر بياورند و بر پشت وي نهند. هفت كس ستون را حمل مي‌كردند و نتوانستند، چهارده كس به حمل آن پرداختند و نتوانستند و سرانجام هيجده كس آنرا بياوردند و تمام روز جرجيس ميخكوب و زير ستون بود و چون عرق كرد فرشته‌اي سوي وي آمد (و نخستين بار بود كه از فرشته كمك ديد و وحي سوي وي آمد) و سنگ از او برداشت و ميخها را از دست و پايش در آورد و غذا و آب خورانيد و مژده رساند و دل داد و صبحگاهان وي را از زندان در آورد و گفت پيش دشمن خود رو و چنانكه بايد در راه خدا با وي جهاد كن كه خدا به تو مي‌گويد: «خوشدل و صبور باش كه هفت سال ترا ببلاي اين دشمن دهم كه شكنجه دهد و چهار بار بكشد و ترا جان دهم و چون بار چهارم شود جان ترا بپذيرم و پاداش كامل دهم.» و ناگهان كسان جرجيس را بديدند كه بر سرشان ايستاده و آنها را سوي خدا مي‌خواند.
شاه گفت: «تو جرجيسي؟» گفت: «آري.» پرسيد: «كي ترا از زندان در آورد؟» گفت: «آنكه قدرت وي بالاي قدرت تو است.» و چون شاه اين سخن بشنيد، از خشم لبريز شد و بگفت تا اقسام شكنجه بيارند و چيزي وانگذارند. و چون جرجيس آن همه ابزار شكنجه را كه براي او فراهم كرده بودند بديد، بترسيد و بناليد آنگاه خويشتن را به صداي بلند به ملامت گرفت چنانكه ديگران توانستند شنيد. و چون از ملامت خويش فراغت يافت وي را ميان دو دار كشيدند و شمشيري بر سرش نهادند و فشار دادند تا ميان دو پايش رسيد و دو نيمه شد آنگاه هر نيمه را بگرفتند و پاره پاره كردند. شاه هفت شير درنده داشت
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 569
كه در چاهي بود و از وسايل شكنجه بود و پيكر جرجيس را پيش شيران افكندند كه سوي آن شد تا بخورد، اما خداي عز و جل به شيران فرمان داد و سر فرود آورد و به خضوع آمد و بر پنجه ايستاد و از رنج باك نداشت. و جرجيس يك روز مرده بود، و اين نخستين مرگ وي بود. و چون شب در آمد خدا پاره‌هاي تن وي را فراهم آورد و پيكر كامل شد، آنگاه جان وي را باز داد و فرشته‌اي بفرستاد كه وي را از چاه در آورد و غذا و آب خورانيد و مژده رسانيد و دل داد.
و صبحگاهان فرشته ندا داد: «اي جرجيس.» جرجيس گفت: «اينك حاضرم.» فرشته گفت: «بدان كه قدرت خالق آدم از خاك، ترا از قعر چاه در آورد سوي دشمن خويش شو و چنانكه بايد در راه خدا با وي جهاد كن و چون صابران بمير.
و قوم در اطراف بت خويش عيدي داشتند و خوشدل بودند و جرجيس را مرده پنداشتند كه ناگهان جرجيس سر رسيد و چون او را بديدند گفتند: «اين همانند جرجيس است.» و بعضي ديگر گفتند: «گويي خود اوست.» شاه گفت: «جرجيس نهان نماند، خود جرجيس است، آرامش و نترسي او را ببينيد.» جرجيس گفت: «براستي خودم هستم، چه مردم بدي بوديد كه مرا كشتيد و پاره پاره كرديد و خدا كه همه نيكي است و از شما مهربانتر است مرا زنده كرد و جانم را باز داد، سوي اين پروردگار بزرگ آييد كه اين آيتها را به شما نمود.» و چون اين سخنان بگفت، گفتند: «جادوگري است كه دستان و چشمان شما در برابر وي جادو شده.» و همه جادوگران ديار خويش را فراهم آوردند و چون بيامدند شاه به سالارشان گفت: «از جادوهاي بزرگ خويش چيزي به من بنما كه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 570
خوشدل شوم.» سالار جادوگران گفت: «بگو گاو نري بيارند.» و چون بياوردند در يك گوش آن دميد كه دو نيمه شد، آنگاه در گوش ديگر دميد كه دو گاو شد، آنگاه بگفت تا بذري بياوردند و بيفشاند و بروييد و برسيد و درو كرد و بكوفت و باد داد و آرد كرد و خمير كرد و نان كرد و بخورد، و اين همه به يك ساعت بود.
شاه بدو گفت: «آيا تواني كه جرجيس را جانوري كني.» سالار جادوگران گفت: «چه جانوري كنم؟» شاه گفت: «سگش كن.» جادوگر گفت: «بگو ظرف آبي بيارند.» و چون آب را بياوردند در آن دميد و گفت بدو بگو كه اين آب را بنوشد.
جرجيس آب را تا به آخر بنوشيد و چون فراغت يافت جادوگر بدو گفت:
«چوني؟» جرجيس گفت: «بسيار نيك، تشنه بودم و خدا لطف كرد و مرا بدين نوشيدني بر ضد شما قوت داد.» و چون جادوگر اين سخن بشنيد گفت: «اي پادشاه، اگر با مردي چون خويشتن روبرو بودم بر او چيره مي‌شدم، اما با جبار آسمان و زمين روبرويي، پادشاهي كه كسي تاب وي نيارد.» و چنان بود كه زني مستمند از جرجيس و عجايب اعمال وي خبر يافت و بيامد و جرجيس در كمال بليه بود و بدو گفت: «اي جرجيس من زني مستمندم و مال و معاشي نداشتم بجز گاوي كه با آن كشت مي‌كردم و بمرد. آمدم كه بر من رحم آري و از خدا بخواهي كه گاو مرا زنده كند.» جرجيس عصايي بدو داد و گفت: «برو و گاو را با اين عصا بزن و بگو به اذن خدا زنده شو.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 571
زن گفت: «اي جرجيس گاو من روزها پيش مرده و درندگانش پراكنده كرده و از جاي من تا نزد تو روزها راه است.» جرجيس گفت: «اگر يك دندان گاو را بيابي و با عصا بزني به اذن خدا از جاي برخيزد.» زن به جاي مردن گاو رفت و يك دندان و موي دم آنرا بيافت و چنانكه جرجيس گفته بود با هم به يكجا نهاد و با عصايي كه بدو داده بود بزد و كلماتي را كه جرجيس باو ياد داده بود بگفت و گاو زنده شد و زن آنرا به كار گرفت و خبر به قوم رسيد.
و چون ساحر آن سخنان با شاه بگفت يكي از بزرگان قوم كه پس از شاه از همه والاتر بود گفت: «اي قوم بشنويد چه مي‌گويم.» گفتند: «بگو.» گفت: «شما اين مرد را جادوگر گرفته‌ايد و پنداشته‌ايد كه دست و چشم شما را جادو كرده و به شما وانمود كرده كه شكنجه‌اش مي‌دهيد اما آزار شما بدو نمي‌رسد و به شما وانموده كه وي را كشته‌ايد اما نمرده، آيا هرگز جادوگري ديده‌ايد كه بتواند مرگ را از خويش براند يا مرده‌اي را زنده كند.!» آنگاه كار جرجيس را درباره گاو بگفت و بر ضد آنها سخن آورد.
گفتند: «از سخن تو چنان مي‌نمايد كه گوش بدو داده‌اي.» گفت: «از وقتي كه اعمال وي را ديده‌ام پيوسته از كار او بشگفتم.» گفتند: «در دل تو اثر كرده.» گفت: «بدو ايمان آورده‌ام و از بتان شما بيزارم.» و شاه و يارانش با خنجرها بدو حمله بردند و زبانش ببريدند و چيزي نگذشت كه بمرد و گفتند طاعون گرفته بود و پيش از آنكه سخن كند در گذشت و چون مردم از مرگ وي خبر يافتند وحشت كردند و كار وي را نهان داشتند و چون
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 572
جرجيس چنين ديد پيش مردم رفت و كار وي را علني كرد و سخنان وي را باز گفت و چهار هزار كس پيرو سخنان او شدند و او خود مرده بود، مي‌گفتند راست گفت و خودش گفت خدايش بيامرزد.
و شاه آنها را بگرفت و به بند كرد و شكنجه‌هاي گونه‌گون داد و بكشت و اعضاء بريد تا همه را نابود كرد و چون از كارشان فراغت يافت روي به جرجيس كرد و گفت: «چرا خداي خويش را نخواني كه ياران تو را زنده كند كه اينان به گفته تو كشته شدند.» جرجيس گفت: «وقتي آنها را به تو واگذاشتند پاداششان دادند.» يكي از بزرگان قوم بنام مجليطيس گفت: «اي جرجيس پنداشته‌اي كه خداي تو مخلوق را آفريده و دوباره آنها را زنده خواهد كرد، من از تو چيزي مي‌خواهم كه اگر خدايت انجام دهد به تو ايمان آرم و تصديقت كنم و زحمت قوم را از تو بر دارم، اينك چنانكه مي‌بيني، چهارده كرسي زير پاي داريم و خواني در ميان داريم كه كاسه‌ها و قابها بر آن هست كه همه را از چوب خشك ساخته‌اند كه از درختان گونه‌گون آمده، از پروردگارت بخواه كه اين ظرفها و كرسي‌ها و اين خوان را به صورتي كه اول آفريد باز برد تا سبز شود و هر يك از چوبها را به رنگ برگ و گل و ميوه بشناسيم.» جرجيس گفت: «كاري خواستي كه براي من و تو گران است اما براي خدا آسان است.» و خداي خويش را بخواند و از جاي برنخاسته بودند كه همه كرسيها و ظرفها سبز شد، چوب نهان شد و پوست آورد و شاخه‌ها نمودار شد و چون اين بديدند مجليطيس را كه آن تقاضا كرده بود بر جرجيس گماشتند و او گفت: «اين جادوگر را چنان شكنجه كنم كه حيله او ناچيز شود». و پيكر گاوي بزرگ و تو خالي از مس بساخت و آن را از نفت و سرب و گوگرد و زرنيخ پر كرد و جرجيس را به درون
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 573
آن جاي داد و زير پيكر آتش كرد تا سرخ شد و هر چه در آن بود ذوب شد و در هم آميخت و جرجيس در آن ميان بمرد و چون جان بداد خدا عز و جل بادي سخت فرستاد كه آسمان را از ابري سياه و ظلماني پر كرد كه رعد و برق و صاعقه پياپي داشت و توفاني فرستاد كه ديارشان را پر از دود و ظلمت كرد كه ما بين آسمان و زمين سياه و ظلماني شد و روزها با حيرت و ظلمت بسر كردند و شب از روز ندانستند.
و خدا عز و جل ميكائيل را فرستاد و پيكري را كه جرجيس در آن بود بر- داشت و چنان بزمين كوفت كه از شدت آن مردم شام به وحشت افتادند و همگي در يك لحظه آن را بشنيدند و از شدت هول بر وي در افتادند و پيكر درهم شكست و جرجيس زنده از آن در آمد و چون بايستاد و با قوم سخن گفت ظلمت برخاست و ما بين آسمان و زمين روشن شد و قوم به خود آمدند و يكي‌شان كه طرقبلينا نام داشت گفت: «اي جرجيس ميدانم كه اين عجايب از عمل تو يا از عمل پروردگار تو است.» اگر عمل پروردگار تو است از او بخواه تا مردگان ما را زنده كند كه در اين قبرها كه مي‌بيني مردگان داريم كه بعضي‌شان را مي‌شناسيم و بعضي از آنها پيش از روزگار ما مرده‌اند، خدايت را بخوان تا زنده‌شان كند و چنان شوند كه بوده‌اند و آنها را كه مي‌شناخته‌ايم به‌بينيم و آنها را كه نمي‌شناسيم قصه خويش با ما بگويند.» جرجيس بدو گفت: «ميداني كه خدا با شما چنين مدارا كند و اين همه عجايب وا نمايد تا حجت خويش كامل كند و مستحق خشم وي شويد.» آنگاه بگفت تا قبرها را بكندند كه استخوان و خاك در آن بود. سپس بدعا پرداخت و هنوز كسان از جاي نرفته بودند كه هفده كس، نه مرد و پنج زن و سه كودك را بديدند و يكيشان پيري فرتوت بود و جرجيس بدو گفت: «اي پير نام تو چيست.» گفت: «نام من يوبيل است.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 574
گفت: «كي مرده‌اي.» گفت: «در فلان و فلان وقت» و بدانستند كه چهار صد سال پيش مرده بود و چون شاه و ياران وي اين بديدند گفتند: «همه اقسام شكنجه به او داده‌ايد مگر گرسنگي و تشنگي.» و اين شكنجه را نيز به او دادند و وي را به خانه پيرزني فرتوت و فقير بردند و پير زن پسري كور و شل داشت و وي را در خانه بداشتند كه غذا و آب از جايي به او نمي‌رسيد.
و چون جرجيس گرسنه شد به پير زن گفت: «غذا و آب پيش تو يافت مي‌شود؟» زن گفت: «نه، به حق كسي كه بدو قسم مي‌خوريد از فلان و فلان وقت خوردني نداشته‌ايم اينك بيرون شوم و چيزي براي تو بجويم.» جرجيس بدو گفت: «خدا را مي‌شناسي؟» «زن گفت: نه.» و جرجيس وي را سوي خدا خواند و زن تصديق او كرد و برفت تا چيزي بجويد و ستوني از چوب خشك در خانه بود كه چوبهاي خانه بر آن تكيه داشت و جرجيس به دعا پرداخت و چيزي نگذشت كه ستون خشك سبز شد و همه بارهاي خوردني بياورد حتي لوبيا و لبا.
ابو جعفر گويد لبا گياهي است كه در شام رويد و دانه آن را بخوردند.
و از ستون شاخي برآمد و بر خانه و اطراف سايه انداخت. جرجيس هر چه خواست به فراواني بخورد و چون زن بيامد و ديد كه پس از رفتن او در خانه‌اش چه رخ داده گفت: «به كسي كه در خانه گرسنگي خوردني به تو داد ايمان دارم، از اين پروردگار بزرگ بخواه كه پسر مرا شفا دهد.» جرجيس گفت: «پسر را نزديك من آر.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 575
و چون پسر را نزديك آورد آب دهان به چشم وي انداخت كه بينا شد و در گوش وي دميد كه شنوا شد.
پير زن گفت: «خدايت رحمت كند زبان و پاي او را نيز بگشاي.» جرجيس گفت: «بگذار بماند كه روزي بزرگ دارد.» و شاه بگردش شهر برون آمده بود و چون درخت را بديد به ياران خويش گفت:
«درختي اين جا مي‌بينم كه نبود.» گفتند: «اين درخت از عمل جادوگري روييده كه مي‌خواستي شكنجه گرسنگي به او دهي و اينك از آن سير بخورده و زن فقير را سير كرده و پسر او را شفا داده است.» شاه بگفت تا خانه را ويران كنند و درخت را ببرند و چون خواستند درخت را ببردند خدا آن را چنان كه بوده بود بخشكانيد و آن را بگذاشتند و بگفت تا جرجيس را برو در افكندند و چهار ميخ بر او كوفتند و چرخي بياوردند و بار سنگين زدند و زير چرخ خنجرها و كاردها نهادند و چهل گاو به چرخ بستند كه به يك حركت آن را بكشيد و جرجيس زير آن سه پاره شد. آنگاه بگفت تا يك پاره را به آتش بسوختند و چون خاكستر شد كسان فرستاد تا خاكستر را به دريا ريختند و از جاي خويش نرفته بودند كه صدايي از آسمان شنيدند كه اي دريا خدايت فرمان مي‌دهد كه هر چه از اين پيكر پاك در تو هست محفوظ داري كه مي‌خواهم آن را چنان كه بود باز پس آرم.
آنگاه خدا بادها را بفرستاد كه خاكستر را از دريا بر آورد و فراهم كرد و چنان شد كه پيش از پراكندن به دريا بوده بود و خاكسترپراكنان از جاي خود نرفته بودند كه خاكستر به جنبش آمد و جرجيس غبار آلود از آن در آمد كه سر خويش را مي‌تكانيد.
خاكسترپراكنان باز گشتند و جرجيس نيز با آنها بازگشت و چون به نزد شاه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 576
رسيدند حكايت صدايي را كه سبب احياي جرجيس شده بود و بادي كه او را فراهم آورده بود با وي بگفتند.
شاه گفت: «اي جرجيس به كاري كه مايه خير من و تو بباشد رضا مي‌دهي؟
اگر مردم نگويند كه تو مرا مغلوب كرده‌اي به تو ايمان مي‌آرم و پيرو تو مي‌شوم.
يكبار به افلون سجده كن يا گوسفندي براي آن قربان كن و من آن كنم كه خرسند شوي.» چون جرجيس اين سخن از وي بشنيد چنين انديشيد كه وقتي شاه او را پيش بت مي‌فرستد آن را نابود كند باين اميد كه چون بت نابود شود و شاه از آن اميد ببرد ايمان بيارد و با شاه خدعه كرد و گفت: «چنين باشد اگر خواهي مرا پيش بت خويش بفرست تا او را سجده كنم يا گوسفندي قربان كنم.» شاه از سخن وي خرسند شد و برخاست و دست و پاي وي ببوسيد و گفت:
«از تو مي‌خواهم كه اين روز را در خانه من بسر بري و اين شب را در خانه من به صبح رساني و بر بستر من بخوابي و استراحت كني و رنج شكنجه از تو برود و مردم حرمت تو را پيش من ببينند.» شاه خانه خويش را براي جرجيس خالي كرد و همه ساكنان آن را برون برد و جرجيس در آن بماند تا شب در رسيد و بپا خاست و نماز كرد و زبور خواند و صوتي خوش داشت. و چون زن شاه صوت وي بشنيد سوي وي شد و ناگهان جرجيس او را ديد كه پشت سرش بود و با وي ميگريست و جرجيس او را به ايمان خواند كه ايمان آورد و بفرمود با ايمان خويش را نهان دارد و چون صبح شد وي را سوي بتخانه بردند كه سجده بتان كند و به پيرزني كه جرجيس در خانه وي زنداني شده بود گفتند: «مي‌داني كه پس از تو جرجيس فريفته شد و به دنيا گراييد و شاه او را به طمع پادشاهي انداخت و وي را به بتخانه خويش روان كرده كه سجده بتان كند.» پير زن با جمع برون شد و پسر خويش را بر دوش داشت و جرجيس را
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 577
به ملامت گرفت و مردم از او مشغول بودند.
وقتي جرجيس به بتخانه در آمد و مردم نيز با وي در آمدند پير زن را ديد كه پسر خويش را به دوش داشت و از همه به او نزديك‌تر بود و پسر پير زن را به نام خواند كه زبان گشود و پاسخ وي بداد و از آن پيش هرگز سخن نكرده بود. آنگاه از دوش مادر به زير آمد و بر پاهاي خويش كه سالم شده بود راه رفتن گرفت و پيش از آن هرگز به پاي خويش راه نرفته بود.
و چون پيش روي جرجيس ايستاد بدو گفت: «برو و اين بتان را بنزد من بخوان.» در آن هنگام بتان بر كرسي‌هاي طلا بود و هفتاد و يك بت بود كه قوم، خورشيد و ماه را نيز با نان پرستش مي‌كردند.
پسر گفت: «به بتان چه گويم؟» جرجيس گفت: «به آنان بگو كه جرجيس به حق خالقتان قسمتان مي‌دهد كه پيش وي شويد.» و چون پسر اين سخن با بتان بگفت همگي روان شدند و سوي جرجيس غلتيدند و چون پيش وي رسيدند زمين را بپاي بكوفت و بتان با كرسي‌ها به زمين فرو شد و ابليس از شكم يكي از بتان در آمد و بگريخت كه بيم داشت به زمين فرود شود.
و چون از پيش جرجيس گذشت موي پيشاني وي را بگرفت كه به سر و گردن مطيع شد و جرجيس بدو گفت: «اي جان ناپاك و اي مخلوق ملعون چرا خويشتن را هلاك مي‌كني و مردم را با خويشتن به هلاكت مي‌دهي و نيك مي‌داني كه سرانجام تو و سپاهت جهنم است.» ابليس گفت: «اگر مخيرم كنند كه همه چيزها را كه زير خورشيد هست و ظلمت و شب بر آن در آيد بر گيرم يا يكي از بني آدم را حتي يك لحظه به ضلالت افكنم آن
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 578
لحظه ضلالت را اختيار كنم كه لذت من از آن همسنگ لذتهاي همه مخلوق باشد.
اي جرجيس مگر نداني كه خداوند همه فرشتگان را به سجده پدر تو آدم وا داشت و جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و همه فرشتگان مقرب و همه ساكنان سموات سجده او كردند اما من نكردم و گفتم اين مخلوق را سجده نكنم كه من از او بهترم.» و چون شيطان اين سخن بگفت جرجيس او را رها كرد و از آن روز ابليس به شكم بتي نرفته و پس از آن نيز نرود مبادا به زمين فرو شود.
شاه گفت: «اي جرجيس مرا فريب دادي و خدايان مرا هلاك كردي.» جرجيس گفت: «اين كار را از روي قصد كردم تا عبرت گيري و بداني كه اگر بتان چنان كه تو مي‌گويي خدا بود خويش را از من محفوظ توانست داشت. چگونه به خداياني تكيه داري كه خويش را از من كه مخلوقي ضعيفم و وابسته خداي خويشم محفوظ نتوانست داشت.» گويد: و چون جرجيس اين سخنان بگفت زن شاه با قوم سخن كرد و ايمان خويش عيان كرد و از دين آنها جدايي گرفت و اعمال جرجيس را با عبرت‌ها كه آورده بود بر شمرد و گفت: «جز اين چيزي نمانده كه اين مرد دعا كند و زمين شما را فرو برد و همگي هلاك شويد، چنانكه بتان شما هلاك شد. اي قوم از خدا بترسيد و جانهاي خويش را به خطر مدهيد.» شاه بدو گفت: «واي بر تو. اسكندره چه زود اين جادوگر ترا به يك شب گمراه كرد و من هفت سال از او برحمت بودم و با من بر نيامد.» زن گفت: «مگر نبيني كه چسان خدا وي را بر تو ظفر مي‌دهد و در همه جا حجت و فيروزي وي آشكار مي‌شود.» شاه بگفت تا وي را برداري كه جرجيس را آويخته بودند بياويزند و شانه‌هاي آهنين را بر تن او بكار اندازند و چون رنج شكنجه بدو رسيد گفت: «اي جرجيس از خدايت بخواه كه رنج مرا سبك كند كه از شكنجه برنجم.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 579
جرجيس گفت: «بالاي سر خويش بنگر.» و چون بنگريست بخنديد.
جرجيس گفت: «خنده تو از چيست؟» گفت: «دو فرشته بالاي سر خويش مي‌بينم كه تاجي از زيور بهشت همراه دارند و منتظر جان منند كه در آيد و او را به اين تاج بيارايند و سوي بهشت برند.» و چون خدا جان وي را بگرفت جرجيس به دعا پرداخت و گفت: «خدايا تو مرا به اين بليه كرامت بخشيدي تا فضيلت شهيدانم دهي. خدايا روزهاي آخر من رسيده كه وعده داده‌اي از بليه دنيا آسوده‌ام كني، خدايا از تو مي‌خواهم كه جان من بگيري و از اينجا نروم تا سطوت و عذاب خويش بر اين قوم گردنكش فرود آري و دل مرا خنك كني و ديده‌ام روشن كني كه بمن ستم كردند و شكنجه‌ام دادند و از تو مي‌خواهم كه پس از من هر دعوتگري ببلا و شكنجه مبتلا شود و مرا ياد كند و ترا بنام من بخواند بليه از او برداري و رحمش آري و اجابت كني و مرا شفيع وي كني.» و چون جرجيس اين دعا بسر برد، خداوند بر آن قوم آتش باريد و چون بسوختند سوي وي حمله بردند و با شمشير بزدند كه از شدت سوزش، خشمگين بودند و چنين شد تا خداي مرگ چهارم را به او عطا كند. و چون شهر با هر چه در آن بود بسوخت و خاكستر شد خدا آن را از روي زمين برداشت و بالا برد و وارونه كرد كه زير و زبر شد و روزگاري دراز چنان بود كه از زير آن دودي عفن برون مي‌شد كه هر كه آن را مي‌بوييد بيمار مي‌شد و بيماري‌هاي گونه‌گون بود و با هم مانند نبود.
و همه كسان كه مؤمن جرجيس شدند و با وي كشته شدند و سي و چهار هزار كس بودند و زن شاه كه خدايش بيامرزاد از آن جمله بود.
 
سخن از ملوك پارسيان‌
 
اشاره
 
اكنون كه حوادث معتبري را كه از دوران ملوك الطوائف تا به روزگار اردشير
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 580
ميان پارسيان و بني اسرائيل و روم و عرب بود ياد كرديم بر سر سخن از ملوك پارسيان و سالهاي پادشاهيشان باز مي‌رويم كه سياق تاريخ را به كمال بريم.
و چون از هنگام پادشاهي اسكندر به سرزمين بابل به قول نصاري و اهل كتب قديم پانصد و بيست و سه سال و به قول مجوس دويست و شصت و شش سال گذشت.
 
اردشير شاه پسر بابك با پارسيان قيام كرد
 
و نسب وي چنين بود: اردشير پسر بابك پسر ملك خير پسر ساسان كوچك پسر بابك پسر ساسان پسر بابك پسر مهومن پسر ساسان پسر بهمن شاه پسر اسفنديار پسر بشتاسب پسر كيوجي پسر كيمنش.
و بقولي اردشير پسر بابك پسر ساسان پسر بابك پسر زرار پسر بهافريد پسر ساسان بزرگ پسر بهمن پسر اسفنديار پسر بشتاسب پسر لهراسب بود.
اردشير مي‌خواست انتقام خون دارا پسر دارا پسر بهمن پسر اسفنديار را بگيرد كه با اسكندر به پيكار بود و حاجبانش او را بكشتند و پادشاهي را به اهلش باز برد و رسم و نياكان سلف خويش را كه پيش از او ملوك الطوائف بوده بودند پس آرد و شاهي از آن يك سالار و يك شاه شود.
گويند كه اردشير در يكي از دهكده‌هاي اصطخر تولد يافت به نام طيروده كه از روستاي خير از ولايت اصطخر بود و جد ساسان مردي دلير و جنگاور بود و دليري و جنگاوري او چنان بود كه يكتنه با هشتاد كس از دليران و پيكارجويان اصطخر بجنگيد و مغلوبشان كرد و زن وي از نژاد گروهي از شاهان فارس بود كه آنها را بازرنگيان مي‌گفتند و نامش را مبهشت بود و جمال و كمال داشت. ساسان سرپرست آتشكده اصطخر بود كه آن را آتشكده آناهيد مي‌گفتند و به شكار و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 581
سوار كاري دلبسته بود و چون رامبهشت بابك را بياورد موي وي بيش از يك وجب دراز بود و چون به كمال رسيد پس از پدر به كار مردم پرداخت و اردشير را بياورد و شاهي اصطخر با يكي از بازرنگيان بود كه به گفته هشام بن محمد جوزهر نام داشت و بگفته ديگري نام وي جزهر بود و خواجه‌اي داشت تيري نام كه او را اركبد دارابگرد كرده بود و چون اردشير هفتساله شد پدر، او را به بيضا به نزد جزهر برد و پيش وي بداشت و از او خواست كه اردشير را به تيري بسپارد كه مربي وي باشد و پس از وي اركبد شود و جز هر پذيرفت و فرماني نوشت و او را سوي تيري فرستاد كه به خوشدلي پذيرفت و پسرخوانده خويش كرد.
و چون تيري بمرد كار به اردشير رسيد و از عهده بر آمد و جمعي از منجمان و پيش گويان از زايچه خوب وي خبر دادند و گفتند كه پادشاه ولايت‌ها مي‌شود و اردشير فروتني ميكرد و پيوسته خبر شايع‌تر مي‌شد و شبي به خواب ديد كه فرشته‌اي بالاي سرش نشسته بود و گفت كه خدا پادشاهي ولايت‌ها بدو خواهد داد و آماده اين كار باشد. و چون بيدار شد خوشدلي كرد و خويشتن را نيرومندتر و دليرتر از پيش يافت و نخستين كار وي اين بود كه سوي چوپانان رفت كه محلي بود در ولايت دارابگرد و شاهي را كه آنجا بود و فاسين نام داشت بكشت.
آنگاه سوي محلي ديگر به نام كونس رفت و شاهي را كه آنجا بود و منوچهر نام داشت بكشت سپس سوي محلي به نام لروير رفت و دارا شاه آنجا را بكشت و بر اين جاها پادشاهاني از جانب خويش گماشت و حكايت و كار خويش را با پدر بنوشت و بدو گفت به جز هر كه در بيضا بود حمله برد. و بابك چنين كرد و جز هر را بكشت و تاج وي بگرفت و به اردوان پهلوي پادشاه جبال و نواحي مجاور نامه نوشت و تضرع كرد و اجازه خواست تاج جز هر را بر سر شاپور پسر خويش نهد و اردوان پاسخي سخت داد و اعلام كرد كه او و اردشير پسرش در كشتن شاهان خطا كرده‌اند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 582
و بابك اعتنا نكرد و شاپور پسر بابك تاج بر سر نهاد و به جاي پدر شاه شد و به اردشير نوشت كه سوي وي آيد.
اما اردشير نپذيرفت و شاپور از رفتار وي به خشم آمد و سپاهي فراهم آورد و سوي وي رفت تا پيكار كند.
چون اردشير خبر وي بشنيد سوي اصطخر شد و در آنجا تعدادي از برادران خويش را بديد كه بعضي‌شان به سال بزرگتر از او بودند و برادران فراهم شدند و تاج و تخت پادشاهي را بياوردند و همه مطيع اردشير شدند كه تاج بر سر نهاد و بر تخت نشست و كار خويش را با قدرت آغاز كرد و كسان را به مرتبت‌ها نهاد و يكي را به نام ابرسام پسر رحفر وزير كرد و اختيار داد و كارها را به دست او سپرد و يكي را به نام فاهر موبدان موبد كرد و خبر يافت كه برادرانش با گروهي از كسانش سر كشتن وي دارند و بسيار كس از آنها بكشت.
پس از آن مردم دارا بگرد بشوريدند و سوي آنجا بازگشت و شهر با بگشود و گروهي از مردم آنجا بكشت.
آنگاه سوي كرمان شد كه پادشاهي به نام بلاش آنجا بود و با او جنگي سخت كرد و اردشير خود بجنگيد و بلاش را بكشت و شهر را به تصرف آورد و پسر خويش را كه او نيز اردشير نام داشت به شاهي آنجا گماشت.
بر كناره درياي فارس شاهي بود به نام ابتنبود كه كسان تعظيم و پرستش او مي‌كردند و اردشير به سوي او رفت و او را بكشت و با شمشير خويش دو نيمه كرد و اطرافيان وي را بكشت و از سردابه‌هاي آنجا گنج‌ها بدست آورد.
آنگاه از اردشير خره به مهرك پادشاه ابرساس و جمعي شاهان امثال وي نوشت كه به اطاعت وي آيند كه نپذيرفتند و سوي آنها شد و مهرك را بكشت آنگاه سوي محل گور شد و به بنياد آن پرداخت و قصر طربال و آتشكده آنجا را بنياد كرد و همچنان ببود تا فرستاده اردوان بيامد و نامه‌اي بياورد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 583
اردشير كسان را فراهم آورد و نامه را بخواند و مضمون آن چنين بود كه اي كرد تربيت شده در خيمه كردان، از حد خود برون رفته‌اي و مرگ خويش را پيش خوانده‌اي. كي بتو اجازه داد كه تاج بر سر نهي و ولايت بگيري و پادشاهان و كسان باطاعت آري؟ كي بتو گفت كه در بيابان شهري بنياد كني- مقصود گور بود- اگر اجازه بنيان شهر بتو دهيم بايد در بياباني بسازي كه ده فرسخ دراز باشد و نام آن را رام اردشير كني. و هم بدو نوشته بود كه شاه اهواز را سوي او فرستاده كه بند نهد و همراه ببرد.
اردشير بپاسخ نوشت تاجي را كه بسر نهادم و ولايت‌ها كه بگشودم خداي به من عطا كرد و كمك كرد تا جباران و شاهان را بكشم. اما شهري كه بايد بسازم و رام اردشير نام كنم اميدوارم كه تو را دستگير كنم و سرت را با گنجينه‌هايت را بآتشكده اردشير خره فرستم.
آنگاه اردشير آهنگ استخر كرد و ابرسام را در اردشير خره نهاد و چيزي نگذشت كه نامه ابرسام رسيد كه شاه اهواز آمده و مغلوب برفته. سپس سوي اصفهان شد و شاذشاپور شاه آنجا را اسير گرفت و بكشت.
آنگاه سوي فارس باز شد و آهنگ پيكار نيروفرشاه اهواز كرد و از رامهرمز سوي ارگان و سار و طاشان شد سپس به سرق رفت و از آنجا با جمعي از ياران خويش بر نشست و بر كنار دجيل فرود آمد و شهر را بگرفت و شهر سوق الاهواز را بنياد كرد و با غنيمت فراوان سوي فارس بازگشت.
و بار ديگر از فارس از راه جره و كازرون عزيمت اهواز كرد و از اهواز سوي ميسان شد و پادشاه آنجا را كه بندو نام داشت بكشت و كرخ نيسان را بنياد كرد.
و باز به فارس برگشت و نامه به اردوان نوشت كه جايي براي پيكار معين كند و اردوان پاسخ داد كه در آخر مهر ماه در صحراي هرمزگان با تو روبرو شوم.
و اردشير پيش از او برفت و در صحرا جا گرفت و خندق زد و چشمه‌اي را
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 584
كه آنجا بود به تصرف آورد و اردوان بيامد و قوم براي پيكار صف كشيدند و شاپور پسر اردشير به مقابله اردوان رفت و در ميانه پيكار شد و در بنداز دبير اردوان بدست شاپور كشته شد و اردشير سوي اردوان شد و او را بكشت و بسيار كس از كسان وي كشته شد و باقيمانده گريزان شدند. گويند اردشير پياده شد و سر اردوان را لگدمال كرد و آن روز اردشير را شاهنشاه نام دادند.
آنگاه اردشير از محل خويش سوي همدان رفت و آنجا را بگشود و جبل و آذربايجان و ارمينيه و موصل را نيز به جنگ تصرف كرد. سپس از موصل سوي سورستان رفت كه همان سواد بود و آنرا به تصرف آورد و بر كنار دجله روبروي شهر طيسبون كه در شرق مداين بود در جهت غرب شهري بساخت و آنرا «به اردشير» نام كرد و آنرا ولايتي كرد و بهرسير و رومقان و نهر درقيط و كوثي و نهر جوبر را بدان پيوست و عاملان بر آن گماشت.
آنگاه از سواد سوي اصطخر رفت و از آنجا سوي سيستان و گرگان رفت و از آنجا آهنگ ابر شهر و مرو كرد و از آنجا سوي بلخ و خوارزم رفت كه مجاور خراسان بود و از آنجا سوي مرو بازگشت و جمعي را بكشت و سرشان را به آتشكده آناهيد فرستاد آنگاه از مرو سوي فارس رفت و در شهر گور مقر گرفت و فرستادگان شاه كوشان و شاه طوران و شاه مكران به اطاعت پيش وي آمدند.
آنگاه اردشير از گور سوي بحرين رفت و سنطرق شاه آنجا را محاصره كرد و او به ناچار خويشتن را از حصار شهر بيفكند و ساحل جان بداد. آنگاه سوي مداين رفت و آنجا بماند و تاج به پسر خويش شاپور داد.
گويد به دهكده لار از روستاي كوجران، از روستاهاي ساحل اردشير خره ملكه‌اي بود كه تعظيم و پرستش او مي‌كردند و مال و گنجينه و سپاه فراوان داشت و اردشير شهر وي را محاصره كرد و او را بكشت و مال و گنجينه بسيار به دست آورد.
گويند: اردشير هشت شهر بنيان كرد كه از جمله شهر: رام اردشير و شهر ريو-
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 585
اردشير و شهر اردشير خره كه همان گور باشد به فارس بود و هرمز اردشير كه همان سوق الاهواز باشد به اهواز بود و شهر به اردشير در غرب مداين و استاباذ اردشير كه همان كرخ ميسان باشد به سواد بود و فسا اردشير كه همان شهر خط باشد به بحرين بود و بوذاردشير كه همان حزه باشد به موصل بود.
گويند: اردشير هنگام ظهور به ملوك الطوائف نامه‌هاي بليغ نوشت و با آنها سخن كرد و به اطاعت خواند و در اواخر روزگار خويش بجانشين خويش وصيت كرد و همچنان پسنديده روش و پيروز بود و هرگز سپاه وي نشكست و پرچم او وا نماند، ولايتها پديد آورد و شهرها بنيان كرد و مراتب نهاد و آبادي بسيار كرد. و مدت پادشاهي وي از وقتي كه اردوان را بكشت تا وقتي بمرد چهارده سال بود.
و به قولي مدت پادشاهي وي چهارده سال و ده ماه بود.
از هشام كلبي روايت كرده‌اند كه اردشير با سپاه پارسيان به عراق آمد كه پادشاهي آنجا را بگيرد و بابا پادشاه ارمانيان بود و اردوان پادشاه اردوانيان بود.
هشام گويد: ارمانيان نبطيان سواد بودند و اردوانيان نبطيان شام بودند.
گويد: اين دو شاه كه بر سر پادشاهي با همديگر به پيكار بودند بر پيكار اردشير همدل شدند، يك روز اين و يك روز آن پيكار مي‌كرد و روزي كه نوبت بابا بود اردشير پيكار نمي‌كرد و روزي كه نوبت اردوان بود او به پيكار نمي‌آمد و چون اردشير اين بديد با بابا صلح كرد كه از جنگ دست بدارد و او را با اردوان واگذارد و اردشير بابا را با ملكش واگذارد، و اردشير براي جنگ اردوان فراغت بال يافت و چيزي نگذشت كه او را بكشت و بر ملك وي تسلط يافت و بابا نيز مطيع وي شد، و اردشير پادشاهي عراق را به چنگ آورد و شاهان آنجا به اطاعت وي آمدند و همه مخالفان را مقهور كرد و همه را به پيروزي از اراده خويش وا داشت.
و چون اردشير پادشاهي عراق را به چنگ آورد، بسياري از تنوخيان نخواستند در قلمرو وي بمانند و اطاعت وي كنند و آنها كه از قبايل قضاعه بودند و با مالك و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 586
عمرو پسران فهم و مالك بن زهير و ديگران آمده بودند سوي شام رفتند و به قبايل قضاعه كه آنجا بودند ملحق شدند.
و چنان بود كه عرباني كه در قوم خويش حادثه‌اي ميآوردند يا به تنگي معاش دچار مي‌شدند سوي عراق مي‌شدند و به حيره مقر مي‌گرفتند و اينان سه گروه بودند:
گروهي تنوخيان بودند كه در غرب فرات ما بين حيره و انبار در سايبانها و خيمه‌هاي مويين و پشمين جاي مي‌گرفتند، گروه ديگر عباديان بودند كه در حيره ماندند و در آنجا بنا ساختند و گروه سوم اخلاف بودند كه به مردم حيره پيوستند و با آنها اقامت گرفتند و از تنوخيان و عباديان نبودند و مطيع اردشير شدند و حيره و انبار به روزگار بخت نصر بنيان شده بود، اما حيره بي سكنه شد كه پس از مرگ بخت نصر مردمش از آنجا سوي انبار رفتند و انبار پانصد و پنجاه و چند سال آباد بود تا وقتي كه به روزگار عمرو بن عدي حيره آبادي گرفت كه عمرو در آنجا مقر كرده بود و حيره پانصد و سي و چند سال آباد بود تا كوفه بنياد شد و مسلمانان آنجا مقر گرفتند و همه پادشاهي عمرو بن عدي يكصد و هشت سال بود: پنجاه و نه سال به روزگار اردوان و ملوك الطوائف و بيست و سه سال به روزگار ملوك پارسيان، كه چهارده سال و چند ماه در ايام اردشير پسر بابك بود و هشت سال و دو ماه در ايام شاپور پسر اردشير بود. 44)
 
سخن از شاه پارسيان پس از اردشير پسر بابك‌
 
و چون اردشير پسر بابك بمرد، پسرش شاپور به پادشاهي رسيد و چنان بود كه وقتي اردشير پسر بابك پادشاهي يافت از اشكانيان كه ملوك الطوائف از آنها بودند بسيار بكشت و نابودشان كرد، و اين به سبب سوگند ساسان بزرگ پسر اردشير
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 587
پسر بهمن پسر اسفنديار جد اردشير بابك بود كه اگر روزي به پادشاهي رسيد از نسل اشك پسر خره يكي را باقي نگذارد و اين را بر اعقاب خويش نيز مقرر داشت، و وصيت كرد كه اگر به پادشاهي رسيدند يك تن از آنها را باقي نگذارند، و نخستين كس كه از فرزندان وي پادشاهي يافت اردشير بابك بود كه به سبب وصيت جد خويش ساسان همه را از زن و مرد بكشت چنانكه گويند يكي از آنها نماند.
و چنان شد كه اردشير در دار الملك دختري يافت و فريفته جمال وي شد و از نسب وي پرسيد و او دختر شاه مقتول بود اما گفت خادم يكي از زنان شاه بوده و اردشير ازو پرسد كه دوشيزه‌اي يا زن؟
دختر پاسخ داد: «دوشيزه‌ام.» اردشير با وي در آميخت و او را خاص خويش كرد كه از اردشير بار گرفت و چون به سبب بار داري، خويشتن را در امان دانست بدو گفت كه از نسل اشك است و اردشير از او بيزار شد و هر چند پسر سام را بخواست كه پيري فرتوت بود و بدو گفت كه زن مقر شده كه از نسل اشك است و ما بايد به نذر پدرمان ساسان وفا كنيم، اگر چه جاي وي، در دل ما چنانست كه دانسته‌اي او را ببر و بكش.
پير او را براي كشتن برد و زن گفت كه بار دارد و قابلگان بياورد و گفتند كه بار دارد و او را در سردابي نهاد و مردي خويش ببريد و در حقه‌اي نهاد و مهر زد و پيش شاه بازگشت و شاه پرسيد: «چه كردي؟» هر چند پاسخ داد كه او را در شكم زمين جاي دادم، و حقه را به شاه داد و گفت كه به انگشتر خويش مهر بر نهد و به خزينه سپارد.
شاه چنان كرد و زن پيش پير ببود تا بار نهاد و پير نخواست پسر شاه را خود سرانه نام گذارد 44) (45 و نخواست به هنگام كودكي شاه را از او خبردار كند تا به بلوغ رسد و ادب آموزد.
پير به هنگام ولادت زايچه كودك بگرفت و طالع وي بشناخت و بدانست
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 588
كه به شاهي مي‌رسد و نامي عام بر او نهاد كه صفت و نام باشد و چون شاه از فرزند خبر يابد برگزيدن تواند و نامش شاهپور كرد و نخستين كس بود كه اين نام يافت و عرب او را شابور سپاه خواند.
بعضي‌ها گفته‌اند وي را اشه‌پور نام كرد و اشه شاهي بود كه مادر كودك از نسل وي بود.
اردشير روزگاري دراز به سر برد و فرزند نياورد، و روزي پير امين كه كودك به نزد وي بود بر شاه درآمد و وي را غمين يافت و گفت: «غم شاه از چه باشد؟» اردشير گفت: «چگونه غمين نباشم كه به مشرق و مغرب شمشير زده‌ام تا مقصد خويش يافته‌ام و پادشاهي پدرانم بر من راست شده و بي فرزند باشم و بي- دنباله بميرم.» پير گفت: «اي پادشاه خدايت خرسند بدارد و عمر دراز دهد كه ترا پيش من فرزندي نكو و گرانقدر هست، اينك حقه‌اي را كه به تو سپردم و به انگشتر خويش مهر نهادي بخواه تا نشان آن به تو وا نمايم.» اردشير حقه را بخواست و نقش انگشتر خويش بديد و آنرا بگشود و مردانگي پير را در آن ديد با نامه‌اي كه چون دختر اشك را بيازموديم كه از شاه شاهان اردشير باردار بود و ما را به كشتن وي فرمان داده بود و نابود كردن كشت شاه را روا نديديم و دختر اشك را به شكم زمين سپرديم چنانكه شاه فرموده بود و خويشتن را به مقام برائت آورديم تا بد انديشي بد گفتن نيارد و نگهبانان كشت شايسته شديم تا به ساعت فلان از سال فلان به اهل خويش پيوست.
آنگاه اردشير بدو فرمان داد كه پسر را با يكصد و به قولي يك هزار پسر به- قامت و ادب و پوشش وي بيارد و پير چنان كرد و چون اردشير بنگريست از آن ميان پسر خويش را خوش داشت و به دل پذيرفت بي آنكه اشارتي يا سخني رفته باشد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 589
آنگاه بگفت تا همگي به صحن مجاور ايوان روند و چوگانها بگيرند و با گوي بازي كنند و اردشير در ايوان بر تخت بود و گوي به ايوان افتاد و پسران جرئت نكردند به ايوان شوند بجز شاپور كه بشد و اردشير اقدام و جرئت وي را با آن مهر و پذيرفتن دل كه به هنگام نخستين ديدار يافته بود نشانه فرزندي او گرفت.
آنگاه اردشير بدو گفت: «نام تو چيست؟» پسر گفت: «شاه‌پور نام دارم.» و اردشير كلمه شاه‌پور را بر زبان راند.
و چون فرزندي وي را معلوم داشت كار وي را آشكار كرد و تاج بدو داد و جانشين خويش كرد. و چنان شد كه پارسيان از آن پيش كه شاپور پادشاه شود در زندگي پدر، عقل و فضل و دانش و دليري و بلاغت و رأفت و نيكدلي وي را بيازمودند.
وقتي شاپور تاج به سر نهاد بزرگان پيش وي فراهم شدند و براي وي عمر دراز خواستند و از فضايل پدرش بسيار سخن كردند و شاپور بآنها گفت كه به نزد وي چيزي خوشتر از ياد پدر نيست و وعده‌هاي نكو داد.
آنگاه بفرمود تا از مال خزينه‌ها به سران و سپاهيان و حاجتمندان دادند و به- عاملان ولايتها نوشت تا آنها نيز چنين كنند و كرم و احسان وي به نزديك و دور و شريف و حقير و خاص و عام رسيد و معاششان به شد.
آنگاه عاملان برگزيد و بر كار آنها و كار رعيت، نظارت دقيق داشت و روش نيك وي عيان شد و آوازه‌اش بلندي گرفت و از همه شاهان برتر شد.
گويند: شاپور به سال يازدهم پادشاهي خويش سوي نصيبين رفت كه سپاه روم آنجا بود و مدتي شهر را محاصره كرد. آنگاه از سوي خراسان خبرها آمد كه بايد آنجا مي‌شد و آهنگ خراسان كرد و كار آنجا را سامان داد، آنگاه سوي نصيبين بازگشت.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 590
گويند: حصار شهر فرو ريخت و شكافي پديد آمد كه شاپور از آنجا درآمد و بكشت و اسير گرفت و مال بسيار كه از قيصر آنجا بود به دست آورد.
سپس از نصيبين سوي شام و ديار روم رفت و بسياري از شهرهاي آنجا را بگشود. گويند: از جمله شهرها كه گشود قالوقيه و قذوقيه (كيلكيه و پادوكيه) بود و در انطاكيه الريانوس پادشاه روم را محاصره كرد و به اسيري گرفت و با گروهي بسيار ببرد و به جندي‌شاپور مقر داد.
گويند: وي الريانوس را به ساختن بند شوشتر وا داشت و بگفت تا پهناي آنرا هزار ذراع كند و رومي، بند را به كمك جماعتي كه از روم آورد بساخت و پس از فراغت از بنا آزادي خويش را از شاپور بخواست.
گويند: مال بسيار از او گرفت و بينيش را ببريد و آزادش كرد و به قولي او را بكشت.
در مقابل تكريت، ما بين دجله و فرات شهري به نام حضر بود و يكي از جرمقيان به نام ساطرون آنجا بود و همو بود كه ابو داود ايادي درباره وي گويد:
«مرگ را بينم كه از حضر بر ساطرون، خداوندگار مردم آنجا فرود آمده.» و عرب وي را ضيزن نام دادند.
گويند: ضيزن از مردم با جرمي بود و به گفته هشام كلبي از عرب بود و نسب وي چنين بود: ضيزن پسر معاويه پسر عبيد پسر اجرام پسر عمرو پسر نخع پسر سليح پسر حلوان، پسر عمران، پسر الحاف، پسر قضاعه. و مادر ضيزن از قوم تزيد بن حلوان بود و جيهله نام داشت و ضيزن به نام مادر شهره بود.
به پندار ابن كلبي ضيزن پادشاه سرزمين جزيره بود و از بني عبيد بن اجرام و قبايل قضاعه مردم بي‌شمار با وي بود و پادشاهي وي تا شام گسترده بود.
و چنان شد كه ضيزن به هنگامي كه شاپور پسر اردشير سوي خراسان رفته بود به گوشه‌اي از سواد دست اندازي كرد و چون شاپور بيامد و از ماجرا خبر يافت سوي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 591
وي رفت و بر قلعه وي اردو زد و ضيزن حصاري شد.
به پندار ابن كلبي شاپور چهار سال محاصره وي را ادامه داد و قلعه را ويران نتوانست كرد و به ضيزن دست نيافت، اما چنانكه در شعر اعشي هست محاصره دو سال بود.
و چنان شد كه دختر ضيزن كه نضيره نام داشت، و از زيباترين زنان روزگار خويش بود، آزار زنانه داشت و بيرون شهر فرستاده شد و رسم بود كه زنان را به هنگام آزار برون مي‌كردند. و شاپور چنانكه گفته‌اند سخت نكو روي بود و همديگر را بديدند و عشق در ميانه آمد و دختر به شاپور نوشت: چه پاداشم دهي اگر راهي بنمايم كه حصار شهر را ويران كني و پدرم را بكشي؟
شاپور پاسخ داد: «هر چه خواهي، و ترا بانوي حرم كنم و خاص خويش كنم.» دختر گفت: «كبوتري سبز و طوقدار بگير و پاي آنرا با خون ماهانه دوشيزه‌اي كبود چشم بنويس و رها كن كه بر ديوار شهر نشيند و فرو ريزد.» و اين طلسم شهر بود كه جز با آن ويران نمي‌شد.
شاپور چنان كرد و آماده شد و دختر گفت: «من نگهبانان را شراب مي‌دهم، و چون مست افتادند آنها را بكش و به شهر در آي، و چون حصار فرو ريخت شهر را به جنگ بگشود و ضيزن را بكشت و قبايل قضاعه كه با وي بودند نابود شدند و كسي از آنها نماند كه نام توان برد و بعضي قبايل بني حلوان نيز نابود شدند و نماندند.» شاپور شهر را به ويراني داد و نضيره دختر ضيزن را ببرد و در عين التمر عروس خود كرد.
گويند: نضيره همه شب از خشونت بستر بناليد و بستر وي حرير پر شده از ابريشم بود. و شاپور بنگريست كه بي آرامي وي از چيست و برگ موردي ديد كه به شكم وي چسبيده بود و آنرا خراشيده بود. گويد: و پوست وي چندان نرم بود
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 592
كه مخش از زير آن نمايان بود، و شاپور بدو گفت: «پدرت ترا از چه غذا داد؟» گفت: «از كره و مغز و شيره نخل نورس و شراب صافي.» شاپور گفت: «با پدرت كه چنين غذايت داد چه كردي كه با من كني؟» و بگفت تا يكي بر اسبي سركش نشست و گيسوان زن را به دم آن بست و اسب را بتاخت و پيكر وي پاره پاره شد.
شاعران در گفته‌هاي خويش از ضيزن بسيار ياد كردند و عدي بن زيد در اشعار خويش وي را منظور دارد كه مضمون آن چنين است:
«و صاحب حضر كه آنرا بنيان كرد» «و دجله و خابور خراجگزار وي بود.» «حضر را از مرمر بساخت و با گچ بياراست» «و پرندگان در اوج آن آشيان گرفت» «حوادث روزگار او را وانگذاشت» «و ملك وي فنا شد و بر در او كس نماند.» گويند: شاپور در ميسان، شاد شاپور را بنيان نهاد كه آنرا به نبطي ديما گويند.
و ظهور ماني، زنديق به روزگار شاپور بود.
گويند: وقتي شاپور به محل جندي‌شاپور رفت كه بنيان نهد پيري بيل نام را آنجا يافت و از او پرسيد: «آيا روا باشد كه اينجا شهري بنيان شود؟» بيل بدو گفت: «اگر در اين سن كه دارم نوشتن توانم آموخت روا باشد كه در اينجا شهري بنيان شود» شاپور گفت: «هر دو كار كه پنداري نشود، بشود» و شهر را رسم كرد و بيل را به آموزگاري سپرد و مقرر كرد كه به يك سال وي را نوشتن و حساب كردن آموزد و معلم با وي بماند و سر و ريش او را بتراشيد كه خاطرش بدان مشغول نباشد و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 593
در تعليم وي بكوشيد، و پس از مدتي او را پيش شاپور آورد كه تعليم يافته بود و ماهر بود و شاپور شمار و ثبت مخارج شهر را به وي سپرد و آن ناحيه را ولايت كرد و بها زنديوشاپور ناميد كه معني آن «به از انطاكيه» باشد، و شهر شاپور نيز نام يافت و همانست كه جنديشاپور خوانند و مردم اهواز آنجا را به نام سرپرست بنا، بيل گويند.
و چون مرگ شاپور در رسيد پادشاهي به پسر خويش هرمز داد و پيماني نهاد و بگفت تا بدان كار كند.
در مدت پادشاهي شاپور اختلاف كرده‌اند: بعضي‌ها گفته‌اند سي سال و پانزده روز بود، و بعضي ديگر گفته‌اند مدت پادشاهي وي سي و يك سال و شش ماه و نوزده روز بود
 
و پس از شاپور پسرش هرمز پادشاه شد
 
هرمز را جسور لقب دادند، به تن و خلقت و صورت چون اردشير بود اما به رأي و تدبير چون او نبود و به دليري و جسارت و پايمردي مانند نداشت.
گويند: مادرش از دختران مهرك شاه بود كه اردشير او را در اردشير خره بكشت و منجمان به اردشير گفته بودند كه يكي از نسل وي پادشاه خواهد شد و اردشير باقيماندگان وي را دنبال كرد و همه را بكشت و مادر هرمز از ميانه جست و داراي عقل و جمال و كمال و ثبات بود و سوي باديه رفت و به چوپاني پناه برد. روزي شاپور به آهنگ شكار برون شد و به جستجوي شكار مسافت بسيار برفت و تشنه شد و خيمه‌هايي را كه مادر هرمز آنجا بود بديد و سوي آن شد و چوپانان غايب بودند و آب خواست و آن زمان آب بدو داد و جمالي بي‌مانند و اندامي شگفت‌انگيز و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 594
چهره‌اي زيبا ديد و چيزي نگذشت كه چوپانان بيامدند و شاپور درباره آن زن بپرسيد و يكيشان وي را دختر خويش خواند و شاپور خواست كه او را زن خويش كند و چوپان پذيرفت و شاپور او را به مقر خويش برد و بگفت تا پاكيزه كنند و لباس بپوشانند و بيارايند و خواست با وي در آميزد و چون با وي به خلوت شد و آنچه مرد از زن خواهند از او خواست امتناع كرد و در كشاكش بر هرمز چيره شد و وي را از نيروي خويش به شگفت آورد و چون اين كار دراز شد شاپور حيرت كرد و كنجكاو شد و زن بگفت كه دختر مهرك است و چنان كرد كه از آسيب اردشير در امان ماند و شاپور با او پيمان كرد كه كارش را نهان دارد و با او بياميخت و هرمز را بياورد و كارش همچنان نهان ماند و سالها سپري شد.
و چنان شد كه روزي اردشير بر نشست و سوي خانه شاپور شد كه مي‌خواست چيزي با او بگويد و ناگهاني در آمد و چون آرام گرفت هرمز درآمد و بزرگ شده بود و چوگاني به دست داشت و با آن بازي مي‌كرد و به دنبال گوي بانگ مي‌زد و چون اردشير او را بديد حيرت كرد و نشانه‌هاي او را بديد و كيانيان در خاندان اردشير مشخص بودند كه از خوبي صورت و درشتي اندام و ديگر خصايص تن، نشانه‌ها داشتند. و اردشير او را پيش خواند و از شاپور درباره وي پرسيد و او به رسم اقرار به گناه به رو افتاد و پدر را از حقيقت كار آگاه كرد، و اردشير خرسند شد و بدو گفت: «پيشگويي منجمان درباره نسل مهرك كه يكي از آنها به پادشاهي ميرسد محقق شد كه نظر به هرمز داشته‌اند كه از نسل مهرك بود.» و دلش آرام گرفت و نگراني از خاطر وي برفت.
و چون اردشير درگذشت و پادشاهي به شاپور رسيد هرمز را ولايت خراسان داد و وي را آنجا فرستاد كه در كار خويش استقلال نشان داد و شاهان مجاور را سركوب كرد و سخت جباري كرد.
و فتنه‌گران براي شاپور خبر آوردند و او را به اين توهم انداختند كه اگر هرمز را
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 595
بخواند نيايد و سر پادشاهي دارد و اين خبرها به هرمز رسيد.
گويند: وي به خلوت شد و دست خود ببريد و چيزي بر آن افكند كه محفوظ ماند و آنرا در پوششي گرانقدر پيچيد و در حقه‌اي نهاد و سوي شاپور فرستاد و شنيده‌هاي خويش را بدو نوشت و اعلام كرد كه دست خويش را از آن سبب بريد كه تهمت از خود بردارد كه رسم چنان بود كه ناقص پادشاهي نكند و چون نامه و حقه به شاپور رسيد دلش از حسرت پاره شد و غمگيني خويش را به او نوشت و اعلام كرد كه اگر اعضاي تن خود را يكايك ببرد هيچكس را براي شاهي بر او نگزيند و شاهي بدو داد.
گويند: وقتي تاج بر سر نهاد بزرگان بر او در آمدند و براي وي دعا كردند كه پاسخ نكو داد و صدق گفتار وي بدانستند و با آنها سيرت نكو داشت و با رعيت عدالت مي‌كرد و روش نياكان داشت و ولايت رامهرمز را پديد آورد و مدت پادشاهيش يك سال و ده روز بود.
 
پس از هرمز پسرش بهرام بپادشاهي رسيد
 
و او پسر هرمز پسر شاپور پسر اردشير پسر بابك بود.
و چنان بود كه از پس مرگ عمرو بن عدي بن نصر بن ربيعه، عامل شاپور و عامل هرمز و بهرام بر مرز عرب و قبايل ربيعه و مضر و قبايل صحراي عراق و حجاز و جزيره، پسر عمرو بود كه وي را امرؤ القيس بدء مي‌گفتند، و او نخستين پادشاه از آل نصر بن ربيعه و عمال ملوك پارسيان بود كه نصراني شد.
بگفته هشام كلبي امرؤ القيس يكصد و چهارده سال پادشاهي كرد: بيست و سه سال و يك ماه در ايام شاپور پسر اردشير و يك سال و چند روز در ايام هرمز پسر شاپور
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 596
و سه سال و سه ماه و سه روز در ايام بهرام پسر هرمز و هيجده سال در ايام بهرام پسر بهرام.
گويند: بهرام پسر هرمز مردي بردبار بود و مردم از پادشاهي او خوشدل بودند و سيرت نكو داشت و در كار پادشاهي و تدبير امور كسان بر روش پدران بود.
گويند: ماني زنديق بهرام را به دين خويش مي‌خواند و بهرام كار وي را بياموزد و او را دعوتگر شيطان يافت و بگفت تا او را بكشتند و پوست بكندند و از كاه انباشتند و بر يكي از دروازهاي شهر جنديشاپور بياويختند كه دروازه ماني نام گرفت و ياران و پيروان دين او را بكشت و مدت پادشاهي وي سه سال و سه ماه و سه روز بود.
 
پس از بهرام پسرش بهرام به پادشاهي رسيد
 
او بهرام پسر بهرام پسر هرمز پسر شاپور پسر اردشير بود.
گويند: وي در كار پادشاهي بصير بود و چون تاج به سر نهاد، بزرگان قوم چنانكه براي پدرانش دعا كرده بودند براي او دعا كردند و جواب نيكو داد و سيرت نكو داشت و گفت: «اگر روزگار كمك كند سپاس اين بداريم و اگر جز اين باشد به قسمت خشنود باشيم.» درباره مدت پادشاهي وي اختلاف كرده‌اند: بعضي‌ها گفته‌اند مدت پادشاهي وي هيجده سال بود و بعضي آنرا هفده سال گفته‌اند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 597
 
پس از آن بهرام ملقب به شاهنشاه به پادشاهي رسيد
 
و او پسر بهرام پسر بهرام پسر هرمز پسر شاپور پسر اردشير بود. و چون تاج به سر نهاد بزرگان پيش وي فراهم آمدند و براي وي بركت شاهي و عمر دراز خواستند و جواب نكو داد.
وي پيش از آنكه پادشاه شود فرمانرواي سيستان بود و مدت پادشاهيش چهار سال بود.
 
پس از آن نرسي به پادشاهي رسيد
 
او پسر بهرام بود و برادر بهرام سوم بود و چون تاج به سر نهاد سران و بزرگان قوم به نزد وي شدند و دعا گفتند و وعده نكو داد و گفت كه وي را در كارها ياري كنند و با آنها روش نكو داشت، و روزي كه به پادشاهي رسيد گفت:
«از ستايش خداي بر نعمتي كه به ما داده باز نمانيم.» و مدت پادشاهي وي نه سال بود.
 
پس از آن هرمز به پادشاهي رسيد
 
و او پسر نرسي پسر بهرام پسر بهرام پسر هرمز پسر شاپور پسر اردشير بود
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 598
و مردم از او ترسان بودند كه از رفتار وي خشونت و سختي ديده بودند و اعلام كرد كه بيم كسان از سختي وي در كار فرمانروايي بوده ولي خشونت رفتار خويش را دگر كرده و نرمي و رأفت آورده است. تدبير امور با ملايمت كرد و با رعيت منصف بود و در بهبود مستمندان و آباداني ولايت و عدالت با رعيت بكوشيد.
و چون هرمز بمرد پسر نداشت و اين براي مردم دشوار بود و از كار زنان وي پرسيدند و بدانستند كه يكي از آنها بار دارد.
بعضيها گفته‌اند كه هرمز كودكي را كه در شكم مادر بود پادشاهي داد و شاپور ذو الأكتاف تولد يافت.
مدت پادشاهي هرمز به گفته بعضي شش سال و پنج ماه بود و به گفته بعضي ديگر هفت سال و پنج ماه بود.
توجه
بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری
فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری
نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 
 
 
پس از آن شاپور ذو الأكتاف متولد شد
 
او پسر هرمز پسر نرسي پسر بهرام پسر بهرام پسر هرمز پسر شاپور پسر اردشير بود و پادشاهي از وصيت پدر يافت و مردم از تولد وي خوشدل شدند و خبر آنرا در آفاق پراكندند و نامه‌ها نوشتند و پيك به آفاق و اطراف فرستادند و وزيران و دبيران كارهايي را كه در ايام پدر وي داشتند ادامه دادند.
و چنين بود تا خبر فاش شد و ممالك مجاور بدانستند كه پارسيان پادشاه ندارند و كودكي در گهواره دارند كه ندانند سرانجام او چه خواهد شد. و ترك و روم طمع در مملكت ايشان بستند و ديار عربان از همه ممالك ديگر به قلمرو پارسيان نزديكتر بود و از همه اقوام ديگر بيشتر احتياج داشتند كه چيزي از معيشت و ديار آنها بگيرند كه وضع معاششان بدو سخت بود و گروهي بسيار از آنها از ديار
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 599
عبد القيس و بحرين و كاظمه از دريا بيامدند و در سواحل اردشير خره و كناره‌هاي فارس فرود آمدند و گوسفند و كشت و مال كسان ببردند و تباهي بسيار كردند و مدتي ببودند و كسي از پارسيان به پيكارشان نيامد كه تاج شاهي به كودكي داده بودند و مهابت وي بدلها نبود تا شاپور بزرگ شد.
گويند: نخستين نشان تدبير و فهم نكوي وي آن بود كه شبي در قصر شاهي طيسبون بود و سحرگاهان از غوغاي كسان از خواب بيدار شد و گفت: «چه خبر است؟» بدو گفتند: «اين ضجه از آيندگان و روندگان است كه بر پل دجله ازدحام كرده‌اند.» بفرمود تا پل ديگر بسازند تا يكي گذرگاه آيندگان باشد و ديگري گذرگاه روندگان باشد و مردم ازدحام نكنند و مردم از هوشياري وي خرسند شدند كه با خردسالي اين را بدانست و فرمان وي را كار بستند.
گويند: از آن پيش كه خورشيد آن روز غروب كند پلي ديگر به نزديك پلي كه بود بساختند و مردم از خطر گذر بر پل آسوده شدند.
و چنان بود كه كودك به يك روز چندان رشد مي‌كرد كه ديگري به مدتي دراز مي‌كرد. و دبيران و وزيران كارها را بر او عرضه مي‌كردند و از جمله چيزها كه بر او عرضه كردند كار سپاهيان مرزها بود كه در مقابل دشمن بودند و خبر آمده بود كه بيشترشان سستي گرفته‌اند و كار را بر شاپور بزرگ وا نمودند. اما او گفت اين را چندان بزرگ نگيريد كه تدبير آن آسان است و بگفت تا به اين سپاهيان بنويسند كه اقامت ايشان در آنجاها كه هستند دراز شده و بسيار مدت از دوستان و ياران خويش دور مانده‌اند، هر كه خواهد پيش كسان خود شود، بشود و اجازه دارد. و هر كه خواهد در جاي خويش بماند اين را به پاي او شناسند و آنها كه رفتن را برگزينند تا به وقت حاجت پيش كسان خويش باشند و از ديار خويش دور نشوند.
و چون وزيران اين سخن بشنيدند آنرا پسنديدند و گفتند: «اگر در تدبير كار
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 600
سپاه تجربه دراز داشت اصابت راي و درستي منطق وي از اين بيشتر نبود.» آنگاه فرمانهاي وي پياپي به ولايتها و مرزها رسيد و كار يارانش استواري گرفت و دشمنان زبون شدند تا شانزده ساله شد و استخوانش محكم شد و توانست سلاح بر گيرد و بر اسب نشيند و سران سپاه و ياران خويش را فراهم آورد و ميان آنها به سخن ايستاد و نعمتها را كه خداوند به وسيله پدرانش به او و آنها داده بود ياد كرد و از خلل‌ها كه به روزگار كودكي وي در كارها افتاده بود سخن آورد و گفت كه براي دفاع از حريم ملك آغاز به كار مي‌كند و قصد دارد براي پيكار سوي بعضي دشمنان رود و هزار مرد جنگي با خود مي‌برد.
قوم به پاي خاستند و دعا كردند و سپاس داشتند و از او خواستند كه در مقر خويش بماند و سالاران و سپاهيان را بفرستد تا زحمت رفتن از وي بس كنند اما نپذيرفت. خواستند كه سپاه بيشتر همراه بردارد و نپذيرفت.
آنگاه هزار كس از دليران و نخبگان سپاه برگزيد و بگفت تا به فرمان وي كار كنند و از عرباني كه با آنها روبرو مي‌شوند كسي را باقي نگذارند و به تحصيل غنيمت دل نبندند. و با آنها به راه افتاد و عرباني را كه به قلمرو پارسيان آمده بودند غافلگير كرد و بسيار كس بكشت و اسير فراوان گرفت و باقيمانده فراري شدند.
آنگاه با ياران خويش از دريا گذشت و به خط رسيد و به ديار بحرين تاخت و مردم بكشت و فديه نگرفت و به غنيمت نپرداخت.
سپس برفت تا به هجر رسيد كه جمعي از عربان تميم و بكر بن وائل و عبد القيس آنجا بودند و به كشتار آنها پرداخت و چندان خون بريخت كه چون سيل باران روان شد و فراريان ندانستند كه در غار كوه و جزيره دريا از او در امان نخواهند بود.
آنگاه سوي ديار عبد القيس شد و مردم آنجا را نابود كرد، جز آنها كه بگريختند و به ريگزار پناهنده شدند. و از آنجا سوي يمامه شد و آنجا نيز كشتاري
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 601
سخت كرد و به هر يك از آبهاي عرب گذشت آنرا كور كرد و به هر چاهي گذشت آنرا پر كرد.
آنگاه تا نزديك مدينه رفت و هر كه را از عربان، آنجا يافت بكشت و اسير گرفت پس از آن سوي ديار بكر و تغلب شد كه به سرزمين شام ميان مملكت پارسيان و قلمرو روم بود و هر كس از عربان را بديد بكشت و اسير كرد و آبهايشان را كور كرد.
شاپور، جمعي از بني تغلب را در دارين بحرين كه آنجا را هيج گويند و در خط مقر داد و بني عبد القيس و بعضي قبايل تميم را در هجر نشاند و بني بكر بن وايل را به كرمان برد كه بكرابان نام گرفتند. و بني حنظله را به رميله اهواز برد و بگفت تا به سرزمين سواد شهري بساختند و نام آنرا بزرگ شاپور كرد كه همان انبار باشد و به سرزمين اهواز نيز دو شهر بساخت كه يكي ايرانخره شاپور بود، يعني شاپور و بلاد وي و به سرياني كرخ نام دارد و ديگري شوش بود و اين شهر را در پهلوي دزي كه تابوت دانيال پيمبر در آن بود بنياد كرد.
و هم شاپور به سرزمين روم حمله برد و اسير بسيار گرفت 57) و به شهر ايرانخره- شاپور جا داد و عربان آنرا به تخفيف شوش ناميدند. و بفرمود تا دربار جرمي شهري بساختند و آنرا خني شاپور ناميد و آنرا ولايتي كرد و به سرزمين خراسان نيز شهري بساخت و نشابور ناميد و آنرا ولايتي كرد.
شاپور با قسطنطين شاه روم به صلح شد و همو بود كه قسطنطنيه را بنيان كرد و نخستين كس از شاهان روم بود كه نصراني شد.
و چون مرگ قسطنطين در رسيد ملك را ميان سه پسر خويش تقسيم كرد و چون سه پسرش بمردند روميان يكي از خاندان قسطنطين را به نام لليانوس به شاهي برداشتند وي به دين روم بود كه پيش از نصرانيت بوده بود و پيش از آنكه به شاهي رسد اين را نهان داشته بود و اظهار نصرانيت مي‌كرده بود، و چون به پادشاهي روم
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 602
رسيد، دين رومي آشكار كرد و آنرا چنانكه از پيش رواج داشته بود پس آورد و بگفت تا آنرا زنده دارند و كليساها را ويران كنند و اسقفان و احبار نصاري را بكشند.
و هم او سپاهي از روميان و از خزراني كه در مملكت وي بودند و از عربان فراهم آورد تا با شاپور و سپاه پارسيان پيكار كند و عربان فرصت را براي انتقام كشتاري كه شاپور از مردم عرب كرده بود مناسب شمردند و يكصد و هفتاد هزار كس از آنها به سپاه لليانوس پيوستند كه آنها را با يكي از بطريقان خويش به نام يوسانوس بر مقدمه سپاه فرستاد.
لليانوس بيامد تا به ديار پارسيان رسيد كه شاپور از كثرت سپاه روم و عرب و خزر كه همراه داشت خبر يافت و بيمناك شد و خبر گيران فرستاد تا از شمار و حالت پيكارجوييشان خبر آرند و گفتار خبرگيران درباره لليانوس و سپاه وي مختلف شد و شاپور ناشناس با گروهي از معتمدان خويش برفت تا سپاه روميان را بنگرد و چون نزديك اردوگاه يوسانوس طليعه‌دار لليانوس رسيد كساني را از همراهان خويش به اردوگاه فرستاد تا خبر درست بگيرند و براي وي بيارند و روميان از كار آنها خبر يافتند و همه را بگرفتند و پيش يوسانوس بردند و هيچيك از آنها نگفتند كه از رفتن سوي اردوگاه وي چه منظور داشته‌اند، مگر يكيشان كه قضيه را چنان كه بود بگفت و جاي شاپور را بنمود و گفت سپاهي با وي بفرستند تا شاپور را به آنها تسليم كند.
و يوسانوس چون اين سخنان بشنيد يكي از خاصان خويش را پيش شاپور فرستاد و از ماجرا خبردار كرد و وي از آنجا كه بود سوي اردوگاه خويش بازگشت.
عربان كه در سپاه لليانوس بودند از او اجازه خواستند كه با شاپور پيكار كنند و اجازه داد و آنها به شاپور حمله بردند و جمع او را پراكنده كردند و بسيار كس از آنها بكشتند. و شاپور با بقيه سپاه خويش بگريخت و لليانوس شهر طيسبون را كه مقر شاپور بود به تصرف آورد و مال و خزينه وي كه آنجا بود به دست لليانوس افتاد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 603
شاپور به سپاهيان خويش كه در آفاق بودند نامه نوشت و خبر داد كه از لليانوس و عربان همراه وي چه ديده و به سران سپاه فرمان داد كه با سپاهيان خويش بيايند و چيزي نگذشت كه از هر سوي سپاه سوي وي آمد و برفت و با لليانوس پيكار كرد و شهر طيسبون را از او پس گرفت و لليانوس با سپاه خويش به شهر به اردشير و اطراف آن فرود آمد و فرستادگان، ميان وي و شاپور برفت و آمد بود. و يك روز كه لليانوس در جاي خويش نشسته بود تيري ناشناس به قلب وي رسيد و بمرد و سپاهيان وي از حادثه به وحشت افتادند و از پيشروي در ديار پارسيان نوميد شدند و كار به شوري شد كه شاه و سالار نبود و از يوسانوس خواستند كه عهده‌دار شاهي شود و او را به شاهي بردارند و او نپذيرفت و اصرار كردند و يوسانوس گفت كه دين نصراني دارد و شاه كساني كه دين ديگر دارند نمي‌شود و روميان گفتند كه آنها نيز بر دين وي بوده‌اند و از بيم لليانوس آنرا نهان مي‌داشته‌اند و يوسانوس با خواستشان هم آهنگ شد و او را به شاهي برداشتند و نصرانيت آشكار كردند.
و چون شاپور از مرگ لليانوس خبر يافت كس پيش سران سپاه روم فرستاد و گفت خدا شما را مغلوب ما كرد و ما را به شما تسلط داد كه به ما ستم آورده بوديد و به ديار ما تجاوز كرده بوديد و اميد داريم كه اينجا از گرسنگي تلف شويد و ما را به پيكار شما حاجت نيفتد، اگر كسي را به سالاري برداشته‌ايد وي را سوي ما فرستيد.
يوسانوس خواست پيش شاپور شود اما هيچكس از سران سپاه با رأي وي هم آهنگ نبود و او به رأي خويش كار كرد و با هشتاد كس از بزرگان سپاه سوي شاپور آمد و تاج به سر داشت و شاپور از آمدن وي خبر يافت و پيشواز كرد و همديگر را حرمت كردند و شاپور وي را به سپاسداري از كاري كه كرده بود در آغوش كشيد و آن روز با وي غذا خورد و تنعم كرد.
پس از آن شاپور كس پيش سرداران و سران سپاه روم فرستاد و گفت كه اگر جز يوسانوس كسي را به شاهي بردارند در ديار پارسيان هلاك شوند و پادشاهي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 604
يوسانوس آنها را از سطوت وي ميرهاند و از كوشش وي كار يوسانوس قوت گرفت.
آنگاه شاپور گفت كه روميان به ديار ما هجوم آورده‌اند و بسيار كس كشته‌اند و درخت و نخل كه به سرزمين سواد بوده بريده‌اند و آباداني آنجا را به ويراني داده‌اند، بايد بهاي اين ويراني و تباهي را بدهيد و يا به عوض آن نصيبين و ولايت آنرا به تصرف ما دهيد كه اين ولايت از ديار پارسيان بوده و روميان بر آن تسلط يافته‌اند.
يوسانوس و سران سپاه وي با آنچه كه شاپور خواسته بود هم آهنگي كردند و نصيبين را بدو دادند و مردم آنجا خبر يافتند و از تسلط پادشاهي كه دين ديگر داشت بيمناك شدند و سوي شهرهاي مملكت روم كوچك كردند و شاپور خبر يافت و دوازده هزار خاندان از مردم اصطخر و اصبهان و ولايتهاي ديگر را به نصيبين برد و آنجا مقر داد.
يوسانوس با سپاه سوي روم رفت و مدتي آنجا پادشاهي كرد و سپس بمرد.
و شاپور از عربان كشتار بسيار كرد و شانه سران عرب را در آورد به همين سبب وي را ذو الأكتاف نام دادند (كه اكتاف جمع كتف است كه در زبان عرب به معني شانه است.) بعضي اهل خبر گفته‌اند كه شاپور از آن پس كه بسيار كس از عربان بكشت و از حدود قلمرو پارسيان و بحرين و يمامه برونشان راند سوي شام شد و به حدود روم رفت و به ياران خويش گفت سر آن دارد كه به روم در آيد و اسرارشان بجويد و اخبار شهرها و شمار سپاهشان بداند، و به روم در آمد و مدتي آنجا بگشت و خبر يافت كه قيصر وليمه‌اي داده و به همه كسان گفته تا بر سفره وي حاضر شوند و شاپور درزي خواهندگان برفت و در جمع حضور يافت تا قيصر را به‌بيند و وضع سفره او را بداند. و او را بشناختند و بگرفتند و قيصر گفت تا وي را در پوست گاوي كردند، آنگاه با سپاه خويش سوي ديار پارسيان روان شد و شاپور را به همين
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 605
حال همراه برد و بسيار كس بكشت و شهرها و دهكده‌ها ويران كرد و نخل و درخت ببريد تا به شهر جنديشاپور رسيد و مردم آنجا حصاري شدند و منجنيقها نصب كرد و قسمتي از شهر را ويران كرد.
شبي نگهبانان رومي شاپور غافل ماندند و جمعي از اسيران اهواز نزديك وي بودند و به آنها گفت تا از مشكهاي روغن زيتون كه آنجا بود بر آن پوست خشكيده بريزند و بريختند و پوست نرم شد و از آن درآمد و برفت تا به دروازه شهر رسيد و نام خويش با نگهبانان بگفت.
و چون به شهر درآمد مردم از حضور وي بسيار خوشدل شدند و بانگ سپاس و تسبيح برداشتند و ياران قيصر از بانگ مردم شهر بيدار شدند. و شاپور مردم شهر را فراهم آورد و آماده كرد و سحرگاه بر روميان تاخت و آنها را بكشت و قيصر را اسير كرد و اموال و زنان وي را به غنيمت گرفت.
آنگاه قيصر را بند آهنين نهاد و براي آباد كردن ويراني‌ها كه آورده بود به كار گرفت و به قولي گفت از سرزمين روم خاك به مداين آرد تا ويرانيهاي آنرا مرمت كند و به جاي نخل و درخت‌ها كه بريده بود زيتون بكارد، آنگاه پاشنه وي را ببريد و بر خر نشاند و سوي روم فرستاد و گفت: «سزاي تجاوز تو چنين است.» پس از آن شاپور مدتي در مملكت خويش بماند و آنگاه به پيكار روم رفت و بسيار كس از مردم آنجا بكشت و اسير فراوان گرفت و در ناحيه شوش شهري بنياد كرد و ايرانشهر شاپور ناميد و اسيران را در آن جا داد. پس از آن به سامان دادن كار عربان پرداخت و بعضي قبايل تغلب و عبد القيس و بكر بن و ايل را در كرمان و توج و اهواز سكونت داد و شهر نيشابور را با شهرهاي ديگر در سند و سيستان بنياد كرد و طبيبي از هند بياورد و در كرخ شوش مقر داد و چون او بمرد مردم شوش و ارث طب وي شدند، به همين سبب اهل آن ناحيه از همه عجمان از رموز طب واقفترند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 606
شاپور اردشير برادر خويش را جانشين كرد و مدت پادشاهي شاپور هفتاد و دو سال بود.
به روزگار شاپور امرؤ القيس بدء عامل وي بر ناحيه مضرور بيعه بمرد و شاپور پسر وي عمرو بن امرؤ القيس را به جاي او گماشت كه باقيمانده ايام شاپور و همه دوران برادرش اردشير پسر هرمز و بعضي ايام شاپور در كار خويش ببود و به گفته ابن كلبي همه دوران عاملي وي و شاهي عربان سي سال بود.
 
پس از شاپور ذو الأكتاف اردشير به شاهي رسيد
 
: و او پسر هرمز پسر نرسي پسر بهرام، پسر بهرام پسر، هرمز پسر شاپور پسر اردشير بابك بود.
و چون تاج به سر نهاد بزرگان قوم را بار داد و چون بيامدند براي او دعاي فيروزي كردند و شاپور برادرش را سپاس داشتند و جواب نكو داد و سپاسداري آنها را از برادر خويش بپسنديد.
و چون پادشاهي وي استقرار گرفت به بزرگان و سران پرداخت و بسيار كس از آنها بكشت.
و از پس چهار سال پادشاهي مردم او را برداشتند.
 
پس از آن شاپور پسر شاپور به پادشاهي رسيد
 
وي پسر شاپور ذو الأكتاف پسر هرمز پسر نرسي بود، و مردم خوشدلي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 607
كردند كه پادشاهي پدر بدو باز گشته بود و آنها را نيكو پذيرفت، و نامه‌ها به عمال خويش نوشت كه با رعيت مدارا كنند و روش نكو گيرند. به وزيران و دبيران و اطرافيان خويش نيز چنين فرمان داد و خطابه‌اي بليغ براي آنها خواند و با رعيت به عدالت و رأفت بود كه دوستي و اطاعتشان را دانسته بود و عموي مخلوعش اردشير اطاعت وي كرد.
و بزرگان و سران خاندانها، طنابهاي خيمه وي را ببريدند و خيمه بر او فرود آمد (و بمرد) و مدت پادشاهيش پنج سال بود.
 
پس از او برادرش بهرام به پادشاهي رسيد
 
او پسر شاپور ذو الأكتاف بود و لقب كرمانشاه داشت. از آن روز كه پدرش شاپور در ايام زندگي خويش ولايت كرمان بدو داده بود، وي به سران سپاه نامه نوشت و به اطاعت ترغيب كرد و به پرهيزكاري و خيرخواهي شاه فرمان داد. در كرمان شهري بنياد كرد. در كار رعيت تدبير نكو و روش پسنديده داشت مدت پادشاهيش يازده سال بود. جمعي از جنگاوران بر وي بشوريدند و يكيشان تيري بينداخت و او را بكشت.
 
پس از او يزدگرد بدكار پادشاه شد
 
وي پسر بهرام ملقب به كرمانشاه، پسر شاپور ذو الأكتاف بود و به گفته بعضي نسب شناسان پارسي يزدگرد بدكار برادر بهرام كرمانشاه بود و پسر وي نبود. هشام
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 608
كلبي از جمله كساني است كه اين سخن گفته‌اند و اين نسب آورده‌اند.
چنانكه گويند يزدگرد مردي خشن و سنگدل بود و عيوب فراوان داشت و بزرگتر عيب وي آن بود كه هوشياري و ادب و اقسام دانش را كه آموخته بود و در آن مهارت يافته بود آنجا كه نبايد به كار مي‌برد و پيوسته به چيزهاي زيان آور متمايل بود و همه بصيرت خويش را به فتنه‌گري و مكاري صرف مي‌كرد و به شر دلبسته بود و فريفته اينگونه رفتار خويش بود و به علم و ادب كسان اعتنا نداشت.
بدتر از همه اينكه خشن و تندخوي بود و خطاي اندك از نظر وي بسيار بزرگ مي‌نمود و لغزش ناچيز به ديده وي عظيم بود.
هيچكس هر چند بنزد يزدگرد مقرب بود جرأت نداشت درباره كسي پيش وي شفاعت كند. به همه بد گمان بود و هيچكس را به چيزي امين نمي‌دانست و هيچكس را به پايمردي پاداش نمي‌داد. اگر فرومايه‌اي را بر مي‌آورد، آنرا نيك مي‌شمرد و اگر كسي براي ديگري سخني با وي مي‌گفت مي‌پرسيد: «براي اين گفتگو چه گرفته‌اي و دستمزد تو چيست؟» و كس به جز فرستادگان ملوك ديگر با وي سخن كردن نيارست و رعيت با توسل به سنتهاي نيك و رسوم معمول سابق از سطوت و آزار وي به سلامت مانده بود و بر ضدش هماهنگي و همدلي مي‌كرد.
رأي وي آن بود كه هر كه خطايي كند وي را چندان عقوبت دهد كه به سيصد سال مانند آن ميسر نشود.
عقوبت وي اندك نبود و چنان سخت بود كه بدتر از آن متصور نبود. اگر خبر مي‌يافت كه يكي از خاصان وي با يكي از همكاران خويش دوستي استوار دارد، وي را از كار بر مي‌داشت.
در آغاز كار نرسي را وزارت داد كه خردمند روزگار بود و در ادب و فضل سرآمد كسان بود و او را مهرنرسي و مهرنرسه مي‌گفتند و هزار بنده لقب دادند و رعيت اميد داشت كه خوي بد خويش واگذارد و نرسي او را به صلاح آرد. و چون
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 609
پادشاهي وي استقرار يافت بزرگان و سران را اهانت بسيار كرد و ضعيفان را بيازرد و خون بسيار ريخت و چنان سختي بود كه رعيت به ياد نداشت.
و چون سران و بزرگان ديدند كه جور وي پيوسته فزونتر مي‌شود فراهم شدند و از ستم وي شكايت به خدا بردند و بناليدند و بگريستند كه زودتر از او رهاييشان دهد.
گويند: وي به گرگان بود و روزي در قصر بود و اسبي لخت كه به كمال و خوبي آن كس نديده بود بيامد و بر در بايستاد و مردم از آن شگفتي كردند كه چنان چيزي نديده بودند و به يزدگرد خبر دادند و بگفت تا اسب را زين نهند و لگام كنند و كس اين كار نيارست و بدو گفتند كه اسب سركش است و او به جايي رفت كه اسب آنجا بود و به دست خويش لگام زد و نمدي بر پشت آن انداخت و زين كرد و تنگ بكشيد و اسب تكان نخورد و چون دم را برداشت كه دنباله زين را جاي دهد اسب پشت بدو كرد و لگدي روي قلب او زد كه در جا بمرد و ديگر كسي اسب را نديد.
گويند اسب شتابان برفت و كس بدان نرسيد و هيچكس سبب ندانست و رعيت رهايي يافتند و گفتند اين از صنع و رأفت خدا بود.
مدت پادشاهي يزدگرد به گفته بعضي بيست و دو سال و پنج ماه و شانزده روز بود و به قولي ديگر يازده سال و پنج ماه و هيجده روز بود.
و چون عمرو بن امرؤ القيس بمرد، به گفته هشام، شاپور عمل وي را به اوس بن قلام داد.
گويد: وي از عماليق بود و از بني عمرو بن عمليق بود و جحجبا بن عتيك بن لخم بر او بشوريد و خونش بريخت و همه مدت فرمانروايي اوس پنج سال بود و مرگش به دوران بهرام پسر شاپور ذو الأكتاف بود.
و پس از وي امرؤ القيس بن عمرو عهده دار عمل وي شد و بيست و پنج سال
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 610
ببود و به روزگار يزدگرد بدكار درگذشت و يزدگرد پسر وي نعمان بن امرؤ- القيس بن عمرو را عاملي داد، و مادر نعمان شقيقه دختر ابي ربيعه بن ذهل بن شيبان بود.
نعمان چابكسوار جنگ حليمه بود و صاحب خورنق بود و خورنق را از آن رو ساخته بود كه يزدگرد بدكار پسر بهرام كرمانشاه پسر شاپور ذو الأكتاف را پسر نمي‌ماند و بگفت تا محلي خوش و پاك و دور از درد و بيماري بجويند و برون حيره را بدو نمودند و بهرام گور پسر خويش را به نعمان داد و بگفت تا خورنق بسازد و بهرام گور را در آن منزل دهد و وي را سوي باديه‌هاي عرب برد.
و آنكه خورنق را بساخت مردي سنمار نام بود و چون از بناي آن فراغت يافت از نيكي و كمال آن شگفتي كردند و گفت: «اگر مي‌دانستم كه مزد مرا مي‌دهيد و رفتاري شايسته با من مي‌كنيد بنايي مي‌ساختم كه با خورشيد بگردد.» نعمان گفت: «مي‌توانستي بهتر از اين بسازي و نساختي؟» آنگاه بگفت تا وي را از فراز خورنق به زير انداختند.
ابو طمحان قيني در اين باب گويد:
«بخدا سوگند و به لات و عزي.» «كه پاداش سنمار به او دادند.» و سليط بن سعد گويد:
«پسران ابو غيلان در قبال پيري» «و نيك رفتاري وي» «پاداش سنمار به او دادند» و يزيد بن اياس نهشلي گويد:
«خداي رفتار بد كار را» «پاداش سنمار دهد و كامل دهد»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 611
عبد العزي بن امرؤ القيس كلبي نيز شعري در اين باب دارد. و قصه چنان بود كه وي اسبهايي به حارث بن ماريه غساني هديه كرد و پيش او رفت و اسبان را بپسنديد و فريفته عبد العزي و صحبت وي شد و شاه را پسري بود كه در بني حميم بن عوف از تيره بني عبد ود از قبيله كلب به رضاع بود و ماري او را گزيده بود و شاه پنداشت كه او را كشته‌اند و به عبد العزي گفت: «اين قوم را پيش من آر.» عبد العزي گفت: «اينان مردمي آزاده‌اند و من به نسب و عمل بر آنها برتري ندارم.» حارث گفت: «يا بيارشان و يا چنين و چنان كنم» عبد العزي گفت: «از عطاي تو اميدها داشتم كه عقوبت تو حايل آن شد» و دو پسر خويش شراحيل و عبد الحارث را بخواست و با آنها شعري به قوم خويش نوشت به اين مضمون:
«مرا پاداش سنمار داد» «و خدا او را سزاي بد دهد» «و سمنار را گناهي نبود» «جز آنكه بيست سال بنيان برآورد» «و آجر و ملاط به كار برد» «و چون بنا بالا رفت» «و مانند كوهي سربلند شد» «و سمنار پنداشت كه عطاها دارد» «و دوستي و تقرب يافته است» «گفت: اين ناكس را از بالاي برج بيندازيد» «و حقا اين از همه عجايب عجيبتر بود» «مرا نيز به نزد آل جفنه گناهي نبود»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 612
«و او بر ضد كلب سوگند ياد كرد» «كه با سپاه به ديارشان خواهد تاخت» «گزندت مباد از گفته عجولانه خويش درگذر» «كه پيش روي پسر جفنه» «مردانند كه ستم از قوم بگردانند» هشام گويد: نعمان بارها به پيكار شام رفت و براي مردم آنجا بليه‌هاي فراوان پديد آورد و اسير و غنيمت گرفت و از همه شاهان با دشمن سختگيرتر بود و بيشتر از همه به تعاقب دشمنان مي‌رفت و شاه پارسيان دو گروه همراه وي كرده بود كه يكي را دو سر گفتند و از مردم تنوخ بودند و ديگري را شهبا گفتند كه از مردم فارس بودند و اين دو گروه را دو قبيله نيز گفتند و نعمان به كمك آن به شام و به قبايل عرب كه با وي نزديك نبودند حمله مي‌برد.
گويد: يك روز بهار نعمان به مجلسي نشسته بود و از آنجا نجف را با بستانها و نخل و باغ و نهر در جانب مغرب بديد و فرات را كه در جانب مشرق و در دل نجف بود بديد و فريفته زيبايي و صفاي نهرها شد و به وزير و نديم خويش گفت:
«هرگز چنين منظري ديده‌اي؟» گفت: «اگر پاينده بودي.» گفت: «پاينده چيست؟» پاسخ داد: «آنچه در آخرت به نزد خداست.» گفت: «آنرا به چه توان يافت؟» پاسخ داد: «به ترك دنيا و عبادت خدا و طلب آنچه به نزد وي هست.» همان شب نعمان از پادشاهي دست كشيد و خرقه پوشيد و پنهاني بگريخت و كس ندانست و صبحگاهان مردم بي خبر به در وي آمدند و چون روزهاي ديگر بار نبود. و چون انتظار دراز شد او را بجستند و نيافتند و عدي بن زيد عبادي در
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 613
اين باب گويد:
«درباره خداوند خورنق بينديش» «كه روزي بالا نشسته بود» «و هدايت را بصيرتهاست» «و از حال خويش و ملك بسيار» «و درياي نمايان و قصر سدير» «خوشدل بود» «و دلش بلرزيد و گفت:» «زندگاني كه سوي مرگ رود خوش نباشد.» «كه پس از فيروزي و ملك و گروه،» «در گور فرو شوند» «و چون برگهاي خشك باشند» «كه بازيچه صبا و دبور شود» پادشاهي نعمان تا وقتي گوشه گرفت و در جهان بگشت بيست و نه سال بود.
ابن كلبي گويد: پانزده سال در ايام يزدگرد بود، و چهار سال در ايام بهرام گور پسر يزدگرد بود. ولي مطلعان اخبار پارسيان چنان گويند كه ما گفتيم.
 
پس از يزدگرد پسرش بهرام گور پادشاه شد
 
وي پسر يزدگرد خشن، پسر بهرام كرمانشاه، پسر شاپور ذو الأكتاف بود.
گويند: تولد وي به هرمزد روز فروردين ماه، هفت ساعت از روز بر آمده بود و پدرش يزدگرد به هنگام تولد وي منجمان دربار را خواست و بگفت تا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌2، ص: 614
زايچه وي را معين كنند و سرنوشت وي را بگويند.
منجمان درجه خورشيد بگرفتند و طالع نجوم بديدند و به يزدگرد گفتند كه خداي پادشاهي پدر به بهرام دهد و رضاع وي جايي باشد كه پارسيان ساكن نباشند و بهتر آنست كه بيرون ديار خويش تربيت بيند و يزدگرد انديشيد كه رضاع و تربيت وي را به عربان يا روميان يا غير پارسياني كه به دربار وي بودند واگذارد و سرانجام عربان را براي تربيت و پرستاري وي برگزيد و نعمان بن منذر را خواست و او را سرپرست بهرام كرد و گرامي داشت و شاه عرب كرد و دو مرتبه والا به او داد كه يكي را: «رام ابزود يزدجرد» گفتند يعني: خرسندي يزدجرد بيفزود. و ديگري را «مهشت» گفتند يعني: بهترين برگزيده.