Skip to main content

بایگانی ماهانه ارگ ایران همراه تعداد نوشته ها

هفت نوشته تازه ارگ ایران

داستان تاریخ طبری جلد چهارم
 
توجه
بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری
فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری
نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 
 
 
 
آنگاه سال نهم هجرت در آمد
 
اشاره
. در اين سال فرستادگان بني اسد پيش پيمبر آمدند و گفتند: «اي پيمبر خدا، پيش از آنكه كس پيش ما فرستي آمديم.» و خدا عز و جل اين آيه را نازل فرمود:
«يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ» [1] يعني: به تو منت مي‌نهند كه كه مسلمان شده‌اند، بگو: منت اسلام خويش بر من منهيد.
در ربيع الاول همين سال فرستادگان قبيله بلي آمدند و پيش رويفع بن ثابت بلوي منزل گرفتند.
و هم در اين سال فرستادگان داريان لخم آمدند كه ده كس بودند.
به گفته واقدي در اين سال عروة بن مسعود ثقفي پيش پيمبر آمد و مسلمان شد.
محمد بن اسحاق گويد: وقتي پيمبر از محاصره طائف بازگشت، عروة بن مسعود از دنبال بيامد و پيش از آنكه پيمبر به مدينه درآيد، به او رسيد و اسلام آورد و گفت كه با مسلماني سوي قوم خويش باز مي‌رود.
پيمبر گفت: «آنها ترا مي‌كشند.» كه او صلي الله عليه و سلم دانسته بود كه قوم وي
______________________________
[1] سوره حجرات آيه 17
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1228
از مقاومت طائف مغرور شده‌اند.
عروه گفت: «اي پيمبر خدا، مرا از چشمان خويش بيشتر دوست دارند.» و چنان بود كه وي محبوب و مطاع قوم خويش بود 96) و رفت تا آنها را به اسلام دعوت كند، و اميد داشت كه به سبب حرمتي كه داشت مخالفت وي نكنند، و چون از بالا خانه خويش كسانرا به اسلام خواند و دين خود را آشكار كرد، از هر سو به او تير انداختند و تيري بدو رسيد و كشته شد.
به پندار بني مالك قاتل عروه يكي از آنها بود كه اوس بن عوف نام داشت و قبايل هم پيمان پنداشتند يكي از آنها از طايفه بني عتاب به نام وهب بن جابر او را كشته است.
به عروه گفتند: «در باره خونبهاي خويش چه گويي؟» گفت: «اين كرامت و شهادت است كه خدا به من داده است و من نيز چون شهيداني هستم كه همراه پيمبر، وقتي اينجا بود، كشته شدند، مرا نيز با آنها به خاك سپاريد.» و چنان كردند.
گويند: پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم گفته بود كه وي همانند رسول شهيدي است كه در سوره يس از او ياد شده است.
در همين سال فرستادگان طائف پيش پيمبر آمدند، گويند: اين به ماه رمضان بود.
محمد بن اسحاق گويد: چند ماه پس از كشته شدن عروة بن مسعود طائفيان با همديگر سخن كردند كه تاب جنگ با عربان اطراف خويش ندارند و بيعت كردند و اسلام آوردند.
يعقوب بن عتبة بن مغيره گويد: عمرو بن اميه علاجي از عبد ياليل بن عمرو، بريده بود كه بدي در ميان رفته بود، عمرو كه از زرنگترين مردم عرب بود روزي به خانه عبد ياليل رفت و پيغام داد كه عمرو بن اميه مي‌گويد: «پيش من آي.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1229
عبد ياليل به فرستاده گفت: «راستي عمرو ترا فرستاده است؟» گفت: «آري و هم اكنون در خانه تو ايستاده است.» عبد ياليل گفت: «هرگز چنين چيزي انتظار نداشتم.» كه عمرو مردي منيع النفس بود. و چون او را بديد خوش آمد گفت. عمرو گفت: «كار چنان شد كه قهر نماند، اين مرد چنان شده كه مي‌بيني و همه عربان مسلمان شده‌اند و شما تاب جنگ آنها نداريد، در كار خود بنگريد.» ثقفيان در كار خويش به مشورت پرداختند و با همديگر گفتند: «مگر نمي‌بينيد كه هيچكس از شما ايمن نيست و هر كه برون شود راه او را مي‌زنند» و همسخن شدند كه يكي را پيش پيمبر فرستند، چنانكه از پيش عروه را فرستاده بودند و با عبد ياليل كه سن وي چون عروه بود سخن كردند كه پيش پيمبر رود، اما او نپذيرفت كه بيم داشت به هنگام بازگشت با وي همان كنند كه با عروه كرده بودند و گفت: «اين كار نمي‌كنم، مگر آنكه كساني را با من بفرستيد.» و قوم همسخن شدند كه از قبايل هم پيمان حكم بن عمرو و شرحبيل بن عيلان و از قوم بني مالك عثمان بن ابي العاص و اوس بن عوف و نمير بن خرشه را با وي بفرستند، و جمع فرستادگان شش تن شد، و عبد ياليل با آنها روان شد و او سر و سالار گروه بود و آنها را همراه برد كه از سرنوشت عروه بيمناك شده بود و مي‌خواست وقتي به طائف بازگشتند هر كدامشان طايفه خويش را از خشونت باز دارند.
و چون فرستادگان ثقيف نزديك مدينه رسيدند بر كنار قناتي فرود آمدند و مغيرة بن شعبه را آنجا ديدند كه به نوبت خود مراكب ياران پيمبر را مي‌چرانيد كه چراي مركب‌ها در ميان ياران پيمبر به نوبت بود، و چون مغيره آنها را بديد مركبها را رها كرد و دوان رفت تا بشارت ورودشان را به پيمبر برساند و پيش از آنكه به نزد پيمبر رود ابو بكر او را بديد و مغيره با او گفت كه فرستادگان ثقيف آمده‌اند بيعت كنند و مسلمان شوند و مي‌خواهند شرايطي براي آنها منظور شود و در باره
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1230
قوم و ديار و اموال خويش مكتوبي از پيمبر بگيرند.
ابو بكر گفت: «ترا بخدا پيش از من به نزد پيمبر مرو تا من اين خبر را به او برسانم.» مغيره گفته ابو بكر را پذيرفت، و او پيش پيمبر رفت و از آمدن فرستادگان ثقيف خبر داد، و مغيره پيش كسان قوم خود بازگشت و به آنها ياد داد كه پيمبر را چگونه درود بايد گفت، اما آنها به رسم جاهليت درود گفتند.
و چون به نزد پيمبر شدند، در يك طرف مسجد خيمه‌اي برايشان به پا شد و خالد بن سعيد بن عاص ميان آنها و پيمبر خدا رفت و آمد كرد تا مكتوبي كه ميخواستند نوشته شد، و خالد اين مكتوب را نوشت، و چنان بود كه به غذايي كه پيمبر فرستاده بود دست نمي‌زدند تا خالد از آن بخورد تا وقتي كه اسلام آوردند و بيعت كردند و مكتوب نوشته شد.
از جمله چيزها كه از پيمبر خواسته بودند اين بود كه لات، بت ثقيف را سه سال به جاي بدارد و ويران نكند، ولي پيمبر نپذيرفت، يك سال كم كردند كه پذيرفته نشد و عاقبت به يك ماه راضي شدند و پيمبر رضايت نداد. چنانكه مي‌گفتند منظورشان اين بود كه با بقاي لات از تعرض سفيهان و زنان و فرزندان خويش مصون مانند و قوم از ويراني آن آشفته نشوند تا اسلام در دلشان نفوذ يابد. اما پيمبر نپذيرفت و مصرانه گفت كه ابو سفيان بن حرب و مغيرة بن شعبه را براي ويراني لات مي‌فرستند.
و نيز خواسته بودند كه از نماز معاف باشند و بتانشان را به دست خودشان بشكنند.
پيمبر گفت: «مي‌پذيريم كه بتان را به دست خودشان بشكنند، ولي در مورد نماز ديني كه نماز نداشته باشد نكو نباشد.» گفتند: «اي محمد، نماز مي‌خوانيم اگر چه مايه زبوني است.» و چون مسلمان شدند و مكتوبي كه مي‌خواستند نوشته شد پيمبر عثمان بن-
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1231
ابي العاص را كه از همه‌شان جوانتر بود سالارشان كرد، كه وي به آموختن اسلام و قرآن راغبتر از همه بود و ابو بكر اين مطلب را با پيمبر گفته بود.
ابن اسحاق گويد: وقتي از پيش پيمبر برون مي‌شدند و آهنگ ديار خويش داشتند پيمبر ابو سفيان و مغيره را براي ويراني لات فرستاد كه با جماعت همراه شدند و چون به طائف رسيدند مغيره مي‌خواست ابو سفيان را پيش اندازد، اما نپذيرفت و گفت: «تو، به قوم خويش درآي.» و ابو سفيان در ذي الهرم بماند. و چون مغيره وارد شد لات را با كلنگ كوفتن گرفت و بني معتب طايفه وي، اطرافش بودند مبادا تير بيندازند يا خونش را بريزند، چنانكه عروه را كشته بودند، و زنان ثقيف سربرهنه برون شدند و بر بت خويش مي‌گريستند.
هنگامي كه مغيره بت را با تيشه مي‌زد ابو سفيان آفرين و مرحبا مي‌گفت و چون از ويراني لات فراغت يافت مال و زيور آنرا كه از طلا و جزع بود برگرفت و پيش ابو سفيان فرستاد. پيمبر به ابو سفيان گفته بود قرض عروه و اسود پسران مسعود را از مال لات بپردازد، و او چنان كرد.
در همين سال پيمبر به غزاي تبوك رفت.
 
سخن از غزاي تبوك‌
 
ابن اسحاق گويد: وقتي پيمبر از طايف بازگشت از ذي حجه تا رجب را در مدينه به سر برد، آنگاه بگفت تا كسان براي غزاي روم آماده شوند.
ابن حميد گويد: پيمبر بگفت تا آماده غزاي روميان شوند، و چون هنگام سختي و گرما و خشكسالي بود و ميوه‌ها رسيده بود و سايه مطلوب بود، مردم اقامت در سايه و باغ را خوش داشتند و از حركت بيزار بودند.
و چنان بود كه پيمبر چون به غزا مي‌رفت آشكار نمي‌گفت و جايي جز آنچه را
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1232
منظور داشت ياد مي‌كرد، مگر در غزاي تبوك كه راه دور بود و آشكارا به مردم گفت تا لوازم سفر فراهم آرند و مردم آماده مي‌شدند اما از رفتن بيزار بودند كه كار غزاي روميان را سخت بزرگ مي‌دانستند.
يك روز پيمبر كه براي غزا آماده مي‌شد به جد بن قيس سليمي گفت: «امسال به جنگ بني الاصفر مي‌آيي؟» جد گفت: «اي پيمبر، به من اجازه ماندن ده و مفتونم مكن. مردم مي‌دانند كه هيچكس از من به زنان دلبسته‌تر نيست، و بيم دارم اگر زنان بني الاصفر را ببينم صبوري از آنها نتوانم.» پيمبر از او روي بگردانيد و گفت: «اجازه دادم.» و اين آيه در باره وي نازل شد:
«وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِي وَ لا تَفْتِنِّي، أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ» [1].
يعني: از جمله آنها كسي است كه گويد به من اجازه بده و مرا به گناه مينداز بدانيد كه به گناه افتاده‌اند و جهنم فراگير كافران است.
بعضي منافقان به كسان گفتند: «در اين گرما حركات نكنيد.» كه به جهاد رغبت نداشتند و در كار حق شك داشتند و بر ضد پيمبر تحريك كردند و اين آيه در باره آنها نازل شد:
«وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِي الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ. فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلًا وَ لْيَبْكُوا كَثِيراً جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ» [2].
يعني: گفتند در اين گرما بيرون مرويد، بگو گرماي آتش جهنم سختتر است اگر مي‌فهميدند. به سزاي اعمالي كه كرده‌اند بايد كم بخندند و بايد بسيار بگريند.
______________________________
[1] توبه: 49
[2] توبه: 82 و 83
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1233
پيمبر در كار سفر كوشا بود، و بفرمود تا مردم آماده شوند و توانگران را ترغيب كرد كه در راه خدا نفقه و مركب به كسان دهند و گروهي از توانگران به قصد ثواب چنين كردند. عثمان بن عفان در اين راه خرج سنگيني كرد كه هيچكس بيشتر از او نكرد.
و چنان شد كه هفت تن از انصار كه عنوان گريه كنان يافتند پيش پيمبر آمدند و مركب خواستند و بحكايت قرآن پيمبر گفت:
«لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ» و آنها «تَوَلَّوْا وَ أَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلَّا يَجِدُوا ما يُنْفِقُونَ» [1] يعني: چيزي ندارم كه شما را بر آن سوار كنم. و آنها برفتند و ديدگانشان از اشك پر بود از غم اينكه چيزي براي خرج كردن ندارند.
گويد: شنيدم يامين بن عمير نضري، ابو ليلي عبد الرحمن بن كعب و عبد الله بن مغفل را ديد كه گريان بودند و گفت: «گريه شما از چيست؟» گفتند: «پيش پيمبر رفتيم كه مركبي به ما دهد و نداشت و وسيله رفتن نداريم.» يامين يك شتر با مقداري خرما به آنها داد كه با پيمبر روان شدند.
گويد: «عذرجويان عرب آمدند، اما خدا عذرشان را نپذيرفت.» چنانكه بمن گفته‌اند اينان از بني غفار بودند و يكيشان خفاف بن ايماء بود.
آنگاه كار پيمبر سر گرفت و آماده حركت شد و تني چند از مسلمانان و از جمله كعب بن مالك سلمي و مرارة بن ربيع از بني عمر و بن عوف و هلال بن اميه بني واقفي و ابو خيثمه از بني سالم ابن عوف، كه مسلمانان پاك اعتقاد بودند از همراهي باز ماندند و چون پيمبر بر ثنية الوداع اردو زد عبد الله بن ابي پايين‌تر از آنجا اردو زد و چنانكه گويند، اردوي وي كوچكتر از آن پيمبر نبود.
______________________________
[1] توبه: 92
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1234
و چون پيمبر حركت كرد عبد الله بن ابي با جماعت منافقان و دودلان و از جمله عبد الله بن نبتل و رفاعة بن زيد بن تابوت كه از منافقان بزرگ بودند و بر ضد اسلام و مسلمانان حيله مي‌كردند به جاي ماندند.
حسن بصري گويد: خداي تعالي در باره آن گروه اين آيه را نازل فرمود:
«لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّي جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ هُمْ كارِهُونَ» [1] يعني: از پيش نيز فتنه‌جو بودند و كارها را بر تو مي‌آشفتند تا حق بيامد و فرمان خدا با وجود اينكه كراهت داشتند آشكار شد.
ابن اسحاق گويد: پيمبر علي بن ابي طالب را به سرپرستي خانواده خود در مدينه به جاي گذاشت و گفت با آنها بماند و سباع بن عرفطه غفاري را در مدينه جانشين خويش كرد و منافقان شايعه انداختند كه علي بن ابي طالب را به جا گذاشت از آن رو كه همراهي وي را خوش نداشت.
و چون منافقان اين سخن بگفتند، علي سلاح برگرفت و بيرون شد و در جرف به پيمبر رسيد و گفت: «اي پيمبر خدا، منافقان پنداشته‌اند كه مرا به جاي گذاشتي از اين رو كه همراهي مرا خوش نداشتي.» گفت: «دروغ گفته‌اند، ترا براي كارهاي اينجا واگذاشتم برگرد و مراقب خانه خويش و خانه من باش، مگر خوش نداري كه براي من چنان باشي كه هارون براي موسي بود، جز اينكه از پي من پيمبري نيست.» علي سوي مدينه بازگشت و پيمبر راه سفر پيش گرفت.
و چنان شد كه ابو خيثمه بني سالمي به يك روز بسيار گرم به منزل خود رفت و ديد كه دو زن وي در باغ هر كدام سايباني را آب زده‌اند و آب خنك و غذا فراهم كرده‌اند و چون بر در سايبانها ايستاد و زنان خويش را با غذا و آب آماده ديد با خود
______________________________
[1] توبه: 48
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1235
گفت: «پيمبر در آفتاب و باد است و انصاف نيست كه ابو خيثمه در سايه خنك و آب خنك و غذاي مهيا با زن زيبا در باغ خود سر كند.» و به زنان گفت: «به سايبان شما در نيايم و به دنبال پيمبر روم، توشه‌اي براي من فراهم كنيد.» و زنان چنان كردند، و او بر شتر خويش نشست و به دنبال پيمبر رفت و وقتي بدو رسيد كه در تبوك فرود آمده بود.
ابو خيثمه در راه به عمير بن وهب جمحي برخورد كه او نيز پيش پيمبر مي‌رفت و رفيق راه شدند و چون به نزديك تبوك رسيدند ابو خيثمه به عمير گفت: «من گناهي دارم و چه بهتر كه تو عقبتر از من بيايي.» و عمير چنان كرد و ابو خيثمه برفت تا به نزديك پيمبر رسيد كه در تبوك فرود آمده بود و كسان گفتند: «اي پيمبر خداي سواري از راه مي‌آيد.» پيمبر گفت: «چه خوب است ابو خيثمه باشد.» گفتند: «بخدا ابو خيثمه است.» و چون شتر بخوابانيد بيامد و پيمبر را درود گفت.
پيمبر گفت: «ابو خيثمه خطر بتو نزديك بود.» پس از آن ابو خيثمه قصه خويش را با پيمبر بگفت كه با او سخن نيك گفت و دعاي خير كرد.
و چنان بود كه وقتي پيمبر به حجر رسيد آنجا فرود آمد و مردم از چاه آن آب گرفتند و چون شب آمد پيمبر گفت: «از آب اينجا ننوشيد و وضو نكنيد و اگر خمير كرده‌ايد به شتران دهيد و از آن نخوريد و هيچكس از شما امشب تنها از اردوگاه برون نشود.» و كسان چنان كردند كه پيمبر گفته بود، مگر دو تن از بني ساعده كه يكي به حاجت رفت و ديگري شتر گمشده خود را مي‌جست. آنكه به حاجت رفته بود مخرجش بسته شد كرد، و آنكه به جستجوي شتر رفته بود باد او را ببرد و به كوهستان طي افكند. و چون
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1236
قضيه را به پيمبر خبر دادند گفت: «مگر نگفتم تنها از اردوگاه برون نشويد.» و براي آنكه مخرجش بسته بود دعا كرد تا شفا يافت و آنكه به كوهستان طي افتاده بود به وسيله فرستادگان طي كه به مدينه آمدند به پيمبر هديه شد.
ابو جعفر گويد: «قصه اين دو مرد در روايت ابن اسحاق هست.
و چون صبح شد مردم از بي آبي شكايت به پيمبر خدا بردند و او دعا كرد و خدا ابري فرستاد كه بباريد و مردم سيراب شدند و به اندازه حاجت خويش آب گرفتند.
عاصم بن عمرو بن قتاده گويد: از محمود بن لبيد پرسيدم: «آيا مردم منافقان را مي‌شناختند؟» گفت: «آري، كس بود كه مي‌دانست برادرش يا پدرش يا عمويش يا خويشاوندش منافق است و از همديگر نهان ميداشتند. كساني از قوم من از يك منافق سخن كردند كه به نفاق شهره بود و همه جا همراه پيمبر مي‌رفت و چون قصه بي آبي حجر و دعاي پيمبر و باريدن ابر رخ داد بدو گفتيم: «ديگر چه مي‌گويي؟» گفت: «ابري بود كه اتفاقا از اينجا مي‌گذشت.» و چون پيمبر خدا از آنجا حركت كرد در راه شتر وي گم شد و كساني از ياران پيمبر بجستجوي شتر رفتند و يكي از ياران به نام عمارة بن حزم كه در عقبه و بدر حضور داشته بود پيش پيمبر بود، و زيد بن نصيب قينقاعي كه منافق بود در اردو پيش با روي بود و گفت: «محمد گويد كه پيمبر است و از آسمان به شما خبر مي‌دهد، اما نمي‌داند شترش كجاست؟» پيمبر به عماره كه پيش او بود گفت: «يكي گفته است كه محمد گويد پيمبر است و از آسمان به شما خبر مي‌دهد، اما نمي‌داند شترش كجاست. به خدا من جز آنچه خدا به من بگويد نمي‌دانم، اينك شتر را به من نشان داد كه در فلان دره است و مهار آن به درختي گير كرده است، برويد آنرا بياريد.» و برفتند و شتر را
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1237
بياوردند.
و چون عمارة بن حزم پيش يار خويش برگشت گفت: «چيز عجيبي است، همين دم پيمبر از يكي سخن آورد كه چنين و چنان گفته بود او سخنان زيد بن نصيب را بگفت- و خدايش خبر داده بود.» و يكي از آنها كه پيش يار عماره بود و پيش پيمبر نبوده بود گفت: «بخدا پيش از آنكه بيايي زيد اين سخنان گفت.» عماره گردن زيد را بگرفت و بفشرد و بانگ زد كه اي بندگان خدا بخدا بليه‌اي همراه من بود و نمي‌دانستم، اي دشمن خدا برو و همراه من مباش.
گويند: زيد از پس اين حادثه توبه كرد، و به قولي همچنان بد دل بود تا بمرد.
پس از آن پيمبر به راه مي‌رفت و چون كسي به جاي مي‌ماند مي‌گفتند: «اي پيمبر فلان نيامد.» مي‌گفت: «كاري با او نداشته باشيد اگر خيري در او باشد به شما ملحق مي‌شود و اگر جز اين باشد خدا شما را از وي آسوده كرد.» و چنان شد كه ابو ذر به جا ماند كه شترش از رفتار مانده بود و پيمبر همان سخنان گفت. و چون ابو ذر كندي شتر را بديد لوازم خويش را به پشت كشيد و پياده به دنبال پيمبر به راه افتاد و در يكي از منزلها بدو رسيد و يكي از مسلمانان كه از دور او را ديد گفت: «اي پيمبر خدا، يكي تنها به راه مي‌آيد.» گفت: «چه خوش است ابو ذر باشد» و چون نيك نگريستند گفتند: «اي پيمبر خدا اينك ابو ذر است.» گفت: «خدا ابو ذر را رحمت كند، تنها راه مي‌سپرد و تنها مي‌ميرد و تنها محشور مي‌شود.» محمد بن كعب قرظي گويد: وقتي عثمان ابو ذر را به اقامت ربذه مجبور كرد و آنجا بمرد هيچكس جز زن و غلامش با وي نبود و به آنها گفت: «مرا غسل دهيد و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1238
كفن كنيد و بر كنار راه بگذاريد و نخستين كارواني كه بيايد بگوييد: اين ابو ذر يار پيمبر خداست و ما را به دفن وي كمك كنيد.» و چون ابو ذر بمرد زن و غلام چنان كردند كه او گفته بود و جثه كفن شده او را بر كنار راه نهادند و عبد الله بن مسعود و جمعي از مردم عراق كه به قصد عمره مي‌رفتند ناگهان جنازه‌اي بر كنار راه ديدند كه نزديك بود شتر آنرا لگدمال كند، و غلام از كنار راه برخاست و گفت: «اين ابو ذر يار پيمبر خداست، كمك كنيد تا وي را به خاك كنيم.» گويد: و عبد الله بن مسعود از ديدن جنازه گريستن آغاز كرد و گفت: «حقا كه پيمبر خدا راست گفت كه تنها راه مي‌سپري و تنها مي‌ميري و تنها محشور مي‌شوي».
آنگاه قصه به جا ماندن ابو ذر را در راه تبوك و آن سخنان كه پيمبر خداي در باره وي گفته بود براي همراهان خويش نقل كرد.
گويد: تني چند از منافقان و از جمله وديعة بن ثابت و مخشي بن حمير در راه تبوك همراه پيمبر بودند و يكيشان با ديگري گفت: «پنداريد كه جنگ با بني الاصفر چون جنگهاي ديگر است، بخدا گويي مي‌بينم كه فردا به ريسمانها بسته‌ايد.» و اين سخنان را براي ترسانيدن مؤمنان مي‌گفت.
مخشي بن حمير گفت: «بخدا خوشتر دارم كه هر يك از ما را صد تازيانه بزنند اما براي اين سخن كه مي‌گوييد قرآني در باره ما نازل نشود.» پيمبر به عمار بن ياسر گفت: «پيش اين گروه برو كه سخنان ناروا گفتند و بپرس چه گفته‌اند، اگر انكار كردند بگو چنين و چنان گفتيد.» و سخنان آنها را بگفت.
عمار برفت و با آنها سخن كرد و به عذرخواهي پيش پيمبر آمدند، و وديعة بن ثابت در آن حال كه پيمبر كنار شتر خويش ايستاده بود مهار شتر او را گرفته بود و مي‌گفت: «اي پيمبر خدا حرف مي‌زديم و تفريح مي‌كرديم.» و خداي عز و جل اين آيه را نازل كرد:
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1239
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ، قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ» [1] يعني: «اگر از آنها بپرسي، گويند: حرف مي‌زديم و تفريح مي‌كرديم، بگو:
چطور خدا و آيه‌هاي او و پيغمبرش را مسخره مي‌كرديد؟
مخشي بن حمير گفت: «اي پيمبر خدا نام من و نام پدرم مرا از حق باز داشت.» و اين سخن به تحقير خويش مي‌گفت كه مخشي به معني ترسان و حمير به معني خران است و آنكه در آيه از بخشودن وي سخن هست مخشي بود و نامش تغيير يافت و عبد الرحمن شد و از خدا خواست كه او را به شهادت برساند و جاي او معلوم نباشد و در ايام ابو بكر در جنگ يمامه كشته شد و اثري از او به دست نيامد.
وقتي پيمبر به تبوك رسيد يحنة بن روبه فرمانرواي ايله بيامد و با پيمبر صلح كرد و جزيه داد، مردم جرباء و اذرح نيز جزيه دادند و پيمبر براي هر كدام مكتوبي نوشت كه اكنون به نزدشان هست.
پس از آن پيمبر خداي خالد بن وليد را سوي اكيدر بن عبد الملك شاه دومه فرستاد، وي از قوم كنده بود و مسيحي بود. پيمبر به خالد گفت: «وقتي او را مي‌بيني كه به شكار گاو مشغول است.» خالد بن وليد برفت و شبانگاهي روشن و مهتابي به نزديك قلعه وي رسيد.
اكيدر با زن خويش بر بام بود و گاوان شاخ خود را به در قصر مي‌كشيد، زن اكيدر گفت: «تا كنون چنين گاواني ديده‌اي؟» گفت «نه بخدا» زن گفت: «كي چنين گاواني را رها مي‌كند؟» اكيدر فرود آمد و بگفت تا اسب وي را زين كنند و تني چند از خاندانش و از جمله برادرش حسان با وي سوار شدند و به تعقيب گاوان پرداختند، و در آن حال
______________________________
[1] توبه: 62
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1240
به سواران پيمبر برخوردند كه اكيدر اسير شد و برادرش حسان به قتل رسيد و قبايي از ديباي مزين به طلا به تن اكيدر بود كه خالد برگرفت و پيش از آنكه به مدينه باز گردد براي پيمبر خدا فرستاد.
انس بن مالك گويد: وقتي قباي اكيدر را پيش پيمبر آوردند، مسلمانان به آن دست مي‌زدند و شگفتي مي‌كردند.
پيمبر گفت: «از اين شگفتي مي‌كنيد، بخدايي كه جان محمد به فرمان اوست منديل سعد بن معاذ در بهشت از اين بهتر است.» ابن اسحاق گويد: پس از آن خالد اكيدر را پيش پيمبر آورد كه از خون وي درگذشت و با او صلح كرد به شرط آنكه جزيه بپردازد و رها شد و به محل خويش بازگشت.
يزيد بن رومان گويد: پيمبر ده و چند روز در تبوك بود و از آنجا پيش‌تر نرفت. آنگاه سوي مدينه بازگشت. در يكي از دره‌هاي راه بنام مشقق آبي از سنگ برون مي‌شد كه براي يك يا دو سه كس بس بود.» پيمبر گفت: «هر كه زودتر از ما به اين آب رسد از آن ننوشد تا ما برسيم.» گويد: و چنان شد كه تني چند از منافقان پيش از پيمبر آنجا رسيدند و همه آب را بنوشيدند و چون پيمبر آنجا رسيد آبي نديد و گفت: «كي پيش از ما اينجا رسيده است؟» گفتند: «فلان و فلان.» گفت: «مگر نگفته بودم كه از آن ننوشيد تا ما برسيم.» آنگاه پيمبر خدا لعنت و نفرينشان كرد، سپس فرود آمد و دست خود را زير سنگ گرفت كه مقداري آب در آن جمع شد كه به سنگ زد و دست بدان ماليد و دعايي خواند و آب فراوان از سنگ روان شد و كسي كه شنيده بود مي‌گفت: «صداي آن چون صاعقه بود.» و كسان بياشاميدند و به اندازه حاجت برگرفتند و پيمبر گفت: «هر كس از شما عمر دراز
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1241
داشته باشد خواهد شنيد كه اين دره از همه دره‌هاي اطراف سرسبزتر است.» پس از آن پيمبر برفت تا به ذي اوان رسيد كه تا مدينه يك ساعت راه بود، و چنان بود كه وقتي پيمبر براي سفر تبوك آماده مي‌شد بنيانگزاران مسجد ضرار پيش وي آمدند و گفتند: «اي پيمبر خدا، ما براي عليل و محتاج و شب باراني و زمستان مسجدي ساخته‌ايم و دوست داريم كه بيايي و آنجا نماز كني.» پيمبر گفت: «من اكنون سر سفرم و فرصت نيست، إن شاء الله اگر بازگشتيم بياييم و آنجا نماز كنيم.» و چون پيمبر در ذي اوان فرود آمد از كار مسجد خبر يافت و مالك بن دخشم بني سالمي و معن بن عدي عجلي را پيش خواند و گفت: «برويد اين مسجد را كه بنيانگزارانش ستمگرانند ويران كنيد و بسوزيد» و آن دو كس شتابان برفتند تا به محله بني سالم، قوم مالك بن دخشم، رسيدند و او به معن گفت: «باش تا آتشي از خانه بيارم.» و به خانه خود رفت و شاخه خرمايي برگرفت و آتش در آن زد و دوان برفتند تا به مسجد در آمدند كه كسان در آن بودند و مسجد را بسوختند و به ويراني دادند و كساني كه در مسجد بودند پراكنده شدند و اين آيات قرآن در باره آنها نازل شد:
«وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ كُفْراً وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا الْحُسْني وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ. لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً، لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَي التَّقْوي مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ، فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ. أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلي تَقْوي مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلي شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ» [1] يعني: و كساني كه مسجدي براي ضرر زدن و (تقويت) كفر و تفرقه مؤمنان به
______________________________
[1] سوره توبه آيه 107 تا 109
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1242
انتظار كسي كه از پيش با خدا و پيغمبر ستيزه كرده ساخته‌اند و قسم مي‌خورند كه جز نيكي نمي‌خواستيم، خدا گواهي مي‌دهد كه آنها دروغگويانند. هيچوقت در آن مايست. مسجدي كه از نخستين روز، بنيان آن با پرهيزكاري نهاده شده سزاوارتر است كه در آن بايستي. در آنجا مرداني هستند كه دوست دارند پاكيزه‌خوئي كنند و خدا پاكيزه‌خويان را دوست دارد. آنكه بناي خويش بر پرهيزكاري خدا و رضاي او پايه نهاده بهتر است يا آنكه بناي خويش بر لب سيلگاهي نهاده كه فرو ريختني است كه با وي در آتش جهنم سقوط كند؟ و خدا قوم ستمكاران را هدايت نمي‌كند.
بنيانگزاران مسجد دوازده كس بودند:
خدام بن خالد، از بني عمرو بن عوف كه مسجد نفاق را از خانه او برون انداخته بودند.
ثعلبة بن حاطب از بني عبيد و ابو حبيبة بن ازعر هردوان از بني ضبيعه عباد بن حنيف، برادر سهل بن حنيف از بني عمرو بن عوف.
جارية بن عامر با دو پسرش مجمع بن جاريه و زيد بن جاريه نبتل بن حارث و بحزج وابسته بني ضبيعه بجاد بن عثمان ضبيعي و وديعة بن ثابت وابسته بني اميه طايفه ابو لبابه گويد: و چون پيمبر بمدينه آمد گروهي از منافقان در آنجا مانده بودند كعب، بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه نيز كه شك و نفاق نداشتند مانده بودند و پيمبر گفت: «هيچكس با اين سه تن سخن نكند.» منافقان به جا مانده، پيش پيمبر صلي الله عليه و آله و سلم آمدند و قسم خوردند و عذر تراشيدند و پيمبر از آنها چشم پوشيد اما خدا عز و جل و پيمبر وي عذرشان را نپذيرفتند.
و چنان شد كه مسلمانان از سخن كردن با آن سه كس دريغ كردند تا خدا عز و جل اين آيه را در باره آنها نازل فرمود:
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1243
«لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَي النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ. وَ عَلَي- الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّي إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ.» [1] يعني: خدا پيغمبر و مهاجران و انصار را بخشيد، همان كسان كه در موقع سختي از پس آنكه نزديك بود دلهاي گروهي از ايشان بگردد، ويرا پيروي كردند، باز آنها را ببخشيد كه خدا با آنها مهربان و رحيم است. و نيز آن سه تن را كه جا مانده بودند تا وقتي كه زمين با همه فراخي بر آنها تنگ شد و از خويش به تنگ آمدند و بدانستند كه از خدا جز به سوي او پناهي نيست ايشان را بخشيد تا به خدا باز گردند كه خدا بخشنده و رحيم است. و توبه آنها پذيرفته شد.
گويد: پيمبر در ماه رمضان از تبوك به مدينه آمد.
در همين ماه فرستادگان ثقيف پيش وي آمدند كه خبرشان را از پيش ياد كرده‌ايم.
گويد: در ربيع الاول همين سال، يعني سال نهم هجرت، پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم علي بن ابي طالب رضي الله عنه را با گروهي به ديار طي فرستاد كه به آنها حمله برد و اسير گرفت و دو شمشير را كه در بتخانه آنجا بود و يكي رسوب و ديگري مخدم نام داشت و شهره بود و حارث بن ابي شمر براي آنجا نذر كرده بود بياورد و از جمله اسيران وي خواهر عدي بن حاتم بود.
ابو جعفر گويد: خبرها كه در باره عدي بن حاتم به ما رسيده وقت معين ندارد و جز آن است كه واقدي در باره حادثه خواهر وي آورده است.
عباد بن حبيش گويد: شنيدم كه عدي بن حاتم مي‌گفت: «سواران پيمبر بيامدند» يا گفت: «فرستادگان پيمبر بيامدند و عمه مرا با كسان ديگر گرفتند و پيش پيمبر بردند
______________________________
[1] سوره توبه آيه 117 و 118
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1244
كه پيش وي صف كشيدند.» عمه‌ام گويد: به پيمبر گفتم: «اي پيمبر خداي، كس من دور است و فرزند، نيست و من پيري فرتوت و شكسته‌ام، بر من منت گزار كه خدا بر تو منت نهد.» پيمبر گفت: «كس تو كيست؟» گفتم: «عدي بن حاتم.» گفت: «همان كه از خدا و پيمبر او گريزان است.» گويد: پيمبر بر من منت نهاد و يكي كه پهلوي وي بود و گويا علي بود گفت: «مركبي از او بخواه» عدي گويد: مركب خواست، كه پيمبر گفت بدهند و پيش من آمد و گفت:
: «كاري كردي كه پدرت نمي‌كرد، پيش پيمبر برو كه فلاني رفت و خير از او گرفت و فلاني رفت و خير گرفت.» گويد: من پيش پيمبر رفتم و يك زن و چند كودك نزديك وي بود و بدانستم كه شاهي كسري و قيصر نيست.
پيمبر با من گفت: «چرا از گفتن لا اله الا الله مي‌گريزي، مگر خدايي جز خداي يگانه هست؟ چرا از گفتن الله اكبر مي‌گريزي، مگر بزرگتر از خدا كسي هست؟» و من مسلمان شدم و آثار خرسندي را در چهره او ديدم.
شيبان بن سعد طايي از گفتار عدي بن حاتم نقل مي‌كند كه هيچكس از مردان عرب پيمبر خدا را چون من ناخوش نداشتند، من سالار قوم بودم و دين مسيح داشتم و از قوم خويش يك چهارم مي‌گرفتم و چون ظهور پيمبر را شنيدم او را ناخوش داشتم و به غلام عرب خويش كه چوپان شترانم بود گفتم: «چند شتر آرام و چاق و كامل نزديك من نگهدار و هر وقت شنيدي كه سپاه محمد به اين ديار آمد به من خبر بده.» و او چنان كرد و شتران را بداشت.
صبحگاهي غلام پيش من آمد و گفت: «هر كار كه به وقت آمدن سپاه محمد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1245
خواهي كرد بكن كه من پرچمها ديدم و در باره آن پرسش كردم و گفتند: اين سپاه محمد است».
به غلام گفتم: «شتران مرا بيار» و چون بياورد زن و فرزند را برداشتم و گفتم در شام به همكيشان مسيحي خويش مي‌پيوندم و به راه حوشيه رفتم و دختر حاتم را به جاي گذاشتم و چون به شام رسيدم آنجا مقيم شدم، پس از آن سپاه پيمبر به ديار طي رسيد و دختر حاتم را با كسان ديگر اسير كرد و پيش پيمبر خداي برد كه از گريز من به شام خبر يافته بود.
گويد: و چنان بود كه دختر حاتم در چهار ديواري نزديك مسجد بود كه اسيران را آنجا نگه مي‌داشتند و پيمبر بر او گذشت و او زني زبان آور بود و گفت:
«اي پيمبر خداي پدرم مرده، و كس من غايب است بر من منت گزار كه خداي بر تو منت نهد.» پيمبر گفت: «كس تو كيست؟» گفت: «عدي بن حاتم.» گفت: «همان گريزان از خدا و پيمبر او؟» دختر حاتم گويد: پيمبر خدا برفت و مرا واگذاشت و روز ديگر بر من گذشت و من نوميد شده بودم و مردي كه دنبال وي بود به من اشاره كرد كه برخيز و با او سخن كن.» گويد: برخاستم و گفتم: «اي پيمبر خدا پدرم مرده و كس من غايب است بر من منت گزار خداي بر تو منت نهد.» پيمبر گفت: «چنين باشد، در رفتن شتاب مكن تا معتمدي از قوم خويش بيابي كه ترا سوي ديارت برد و به من خبر بده.» گويد: پرسيدم اين مرد كه به من اشاره كرد با او سخن كنم كيست؟
گفتند: «علي بن ابي طالب است.» گويد: همچنان ببودم تا كارواني از طايفه بلي يا قضاعه بيامد و من كه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1246
مي‌خواستم سوي شام روم و به برادرم ملحق شوم به نزد پيمبر رفتم و گفتم: «اي پيمبر خداي گروهي از قوم من آمده‌اند كه معتمدند و مرا مي‌رسانند.» گويد: پيمبر جامه به من داد و مركب و خرجي داد و با كاروان روان شدم تا به شام رسيدم عدي گويد: من با كسان خود نشسته بودم كه ديدم زني سوي ما مي‌آيد و گفتم: «دختر حاتم است» و همو بود.
و چون خواهرم به نزديك من ايستاد گفت: «اي ستمگر بري از خويشاوند، زن و فرزند خويش را بياوردي و دختران پدرت را رها كردي!» گفتم: «خواهر جان سخن نيك بگوي، حقا كه عذري ندارم و چنان كردم كه گويي.» گويد: آنگاه خواهرم فرود آمد و پيش من اقامت گرفت و به او كه زني دورانديش بود گفتم: «در باره اين مرد راي تو چيست؟» گفت: «راي من اينست كه هر چه زودتر به او ملحق شوي كه اگر پيمبر باشد هر كه زودتر بدو گرود بهتر است و اگر پادشاهست با عزت و بركت وي زبون نشوي.» گفتم: «بخدا راي درست همين است.» گويد: رفتم تا به مدينه رسيدم و پيش پيمبر رفتم كه در مسجد بود و سلام گفتم.
پيمبر گفت: «كيستي؟» گفتم: «عدي بن حاتم.» گويد: پيمبر برخاست و مرا سوي خانه خويش برد و در اثناي رفتن زني شكسته و فرتوت او را نگهداشت و مدتي بايستاد كه آن زن حاجت خويش با وي مي‌گفت، در دل گفتم بخدا اين پادشاه نيست، پس از آن مرا ببرد تا به خانه رسيديم و متكايي چرمين پر از برگ خرما به سوي من انداخت و گفت. «بر اين بنشين.» گفتم: «نه، تو بنشين»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1247
گفت: «نه، تو بنشين.» گويد: و من نشستم و پيمبر بر زمين نشست و با خويش گفتم: «بخدا كار پادشاه چنين نيست.» آنگاه گفت: «اي عدي مگر تو از فرقه ركوسي نيستي؟» گفتم: «چرا» گفت: «مگر از قوم خود چهار يك نمي‌گرفتي؟» گفتم: «چرا.» گفت: «مطابق دينت اين بر تو حلال نيست.» گفتم: «آري بخدا چنين است» و بدانستم كه او پيمبر مرسل است و از چيزهاي ندانسته خبر دارد.
آنگاه پيمبر گفت: «اي عدي شايد مانع مسلماني تو اينست كه مي‌بيني مسلمانان فقيرند، بخدا ميان آنها چندان مال فراوان شود كه كس براي گرفتن آن نباشد. شايد مانع مسلماني تو اينست كه مي‌بيني دشمن مسلمانان بسيار است و شمارشان اندك است بخدا چنان شود كه زني بر شتر خود از قادسيه درآيد و به زيارت كعبه رود و جز خدا از هيچكس بيم نداشته باشد. شايد مانع مسلماني تو اينست كه مي‌بيني قدرت و ملك به دست ديگران است، بخدا خواهي شنيد كه مسلمانان قصرهاي سپيد سرزمين بابل را گشوده‌اند.» گويد: و من مسلمان شدم، اينك دو قضيه انجام شده و يكي به جاي مانده است، بخدا قصرهاي سپيد سرزمين بابل را ديده‌ام كه گشوده شد و ديدم كه زني بر شتر خويش از قادسيه برون مي‌شود و از چيزي بيم ندارد و كعبه را زيارت مي‌كند، بخدا سومي نيز مي‌شود و مال چندان فراوان شود كه كس براي گرفتن آن نباشد.
واقدي گويد: و هم در اين سال فرستادگان قبيله تميم پيش پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم آمدند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1248
عاصم بن عمرو بن قتاده گويد: عطارد بن حاجب بن زراره تميمي با جمعي از سران بني تميم و از جمله اقرع بن حابس و زبرقان بن بدر تميمي سعدي و عمرو بن اهتم و حتات بن فلان و نعيم بن زيد و قيس بن عاصم سعدي و گروهي فراوان از تميميان پيش پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم آمدند عيينه بن حصن فزاري نيز با آنها بود.
و چنان بود كه اقرع بن حابس و عيينة بن حصن در فتح مكه و حصار طايف همراه پيمبر بودند و چون فرستادگان تميم بيامدند همراه آنها آمده بودند و چون تميميان به مسجد در آمدند از پشت اطاقها به نام پيمبر خدا بانگ زدند كه اي محمد بيرون بيا.
و بانگشان مايه آزار پيمبر خدا شد و پيش آنها آمد و گفتند: «اي محمد آمده‌ايم با تو مفاخره كنيم به شاعر و خطيب ما اجازه سخن بده.» پيمبر گفت: «خطيب شما اجازه دارد كه سخن كند» عطارد بن حاجب برخاست و گفت: «ستايش خدا را كه بر ما منت دارد و ما را شاهان كرده و مال بسيار بخشيده كه با آن كار نيك كنيم و ما را از همه مردم مشرق عزيزتر و فزونتر و پر سلاح‌تر كرده، هيچكس مانند ما نيست كه ما سران و بزرگانيم و هر كه با ما سر مفاخره دارد بايد نظير آنچه ما بر شمرديم بر شمارد و اگر بخواهيم سخن از اين بيشتر كنيم ولي از بسيار گفتن در باره عطاياي خدا شرم داريم و پيش كسان شناخته شده‌ايم اين را مي‌گويم تا سخني همانند ما بياريد و چيزي برتر بنماييد.» اين سخنان بگفت و بنشست.
پيمبر خداي صلي الله عليه و آله و سلم به ثابت بن قيس بن شماس خزرجي گفت:
«برخيز و خطبه اين مرد را پاسخ گوي.» ثابت برخاست و گفت: «ستايش خدايي را كه آسمانها و زمين مخلوق اوست كه فرمان خويش را در باره آن انجام داده و علم او به همه چيز رسا است و هر چه هست از كرم اوست و نشان قدرت وي اينست كه ما را شاهان كرد و از بهترين مخلوق
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1249
خويش پيمبري برگزيد كه به نسب از همه معتبرتر و به سخن از همه راستگوتر و به فضيلت از همه برتر بود و كتاب خويش را سوي او فرستاد و او را امين همه مخلوق خويش كرد كه او را از همه جهانيان اختيار كرده بود و پيمبر برگزيده وي مردم را به ايمان خواند و مهاجران قوم و خويشاوندان پيمبر كه به نسب از همه كسان برتر و به صورت از همه نكوتر به عمل از همه بهترند بدو ايمان آوردند. پس از آن نخستين كساني كه دعوت پيمبر خدا را پذيرفتند ما بوديم كه انصار خدا و ياران پيمبر اوييم و با كسان جنگ مي‌كنيم تا به خداي تبارك و تعالي ايمان بيارند و هر كه به خدا و پيمبر منتخب وي ايمان آرد مال و خونش محفوظ ماند و هر كه كافري كند و انكار ورزد پيوسته در راه خدا با وي جنگ كنيم و كشتن وي براي ما آسان باشد، اين سخن مي‌گويم و براي زنان و مردان مؤمن آمرزش مي‌خواهم و درود بر شما باد.» آنگاه تميميان گفتند: «اي محمد به شاعر ما اجازه سخن بده» پيمبر گفت: «چنين باشد.» زبرقان بن بدر برخاست و شعري خواند كه مضمون آن ذكر مفاخر تميم بود.
حسان بن ثابت آنجا نبود و پيمبر كس به طلب وي فرستاد و چون زبرقان بن بدر شعر خويش به سر برد پيمبر به حسان گفت: «برخيز و جواب اين مرد را بگوي.» حسان به پا خاست و شعري مفصل در ستايش پيمبر و فضيلت مسلمانان بخواند و چون سخن به سر برد اقرع بن حابس گفت: «به مرگ پدرم كه اين مرد موهبت يافته است كه خطيب وي از خطيب ما سخنورتر و شاعرش از شاعر ما سخن‌پردازتر است و صوتشان از صوت ما بلندتر است.» آنگاه همه فرستادگان تميم مسلمان شدند و پيمبر به آنها جايزه‌هاي نكو داد.
و چنان بود كه قوم، عمرو بن اهتم را پيش بارهاي خود به جا گذاشته بودند و قيس بن عاصم كه با عمرو بن اهتم دشمني داشت گفت: «اي پيمبر خدا يكي از ما پيش
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1250
بارهايمان هست كه جواني نوسال است.» و او را تحقير كرد اما پيمبر براي او نيز مانند ديگر تميميان جايزه مقرر كرد.
و چون سخن قيس به عمرو بن اهتم رسيد شعري در هجاي او بگفت.
ابن اسحاق گويد: و اين آيه در باره فرستادگان تميم نازل شد:
«إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ» [1] يعني: كساني كه از پشت اطاقها ترا ندا مي‌كنند بيشترشان فهم نمي‌كنند واقدي گويد: و هم در اين سال عبد الله بن ابي بن سلول سر منافقان بمرد كه در چند روز آخر شوال بيمار بود و بيماري وي بيست روز طول كشيد و در ماه ذي قعده جان داد.
گويد: و هم در اين سال در ماه رمضان فرستاده پادشاهان حمير حارث بن عبد- كلال و نعيم بن عبد كلال و نعمان، امير ذي رعين پيش پيمبر آمدند و نامه آنها را همراه داشت كه به اسلام مقر شده بودند.
محمد بن اسحاق گويد: فرستاده پادشاهان حمير پس از بازگشت پيمبر از تبوك پيش وي آمد و نامه حارث بن عبد كلال و نعيم بن عبد كلال و نعمان شاه ذي رعين و همدان و مغافر را همراه داشت كه اسلام آورده بودند و زرعه ذو يزن، مالك بن مره رهاوي را به اين رسالت فرستاده بود و پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم به جواب آنها نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحيم، از محمد پيمبر و فرستاده خدا به حارث» «ابن عبد كلال و نعيم بن عبد كلال و نعمان امير ذي رعين و همدان» «و مغافر!» «اما بعد، به هنگام بازگشت از سرزمين روم فرستاده شما در مدينه» «ما را بديد و نامه شما را رسانيد و خبر شما را بگفت و اعلام كرد كه اسلام» «آورده‌ايد و مشركان را كشته‌ايد، و خدا شما را هدايت كرده بشرط آنكه»
______________________________
[1] سوره 49 آيه 4
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1251
«پارسايي كنيد و مطيع خدا و پيمبر وي باشيد و نماز كنيد و زكات دهيد و «خمس خدا و سهم پيمبر وي را در غنيمت ادا كنيد، و زكات مقرر بر مؤمنان «را بدهيد. از حاصلي كه با چشمه يا باران آبياري شود ده يك و از آنچه با «چاه آبياري شود نيم ده يك، از چهل شتر يك بچه شتر شيري ماده و از سي «شتر يك بچه شتر شيري نر و از هر پنج شتر يك بز و از هر ده شتر دو بز «و از چهل گاو يك گاو و از سي گاو گوساله‌اي نر يا ماده و از چهل گوسفند «يك بز.
«اين زكاتيست كه خدا بر مؤمنان مقرر داشته.
«و هر كه بيشتر دهد براي او بهتر است و هر كه همين را ادا كند و «اسلام ظاهر كند و مؤمنان را ياري كند جزو مؤمنان است و از حقوق آنها «بهره‌ور است و تكاليفشان را بعهده دارد و در حمايت خدا و پيمبر اوست و «هر كس از يهود و نصاري مسلمان شود از حقوق مسلمانان بهره‌ور است «و تكاليفشان را به عهده دارد و هر كه بر دين يهود و نصاري بماند وي را از «دينش نگردانند و بايد جزيه دهد كه براي زن و مرد بالغ يك دينار كامل يا «معادل آنست و هر كه بدهد در پناه خدا و پيمبر است و هر كه ندهد دشمن «خدا و پيمبر است.» «اما بعد، پيمبر خدا، محمد، به زرعه ذو يزن پيام مي‌دهد كه وقتي «فرستادگان من، معاذ بن جبل و عبد الله بن زيد و مالك بن عباده و عقبة بن نمر و «مالك بن مره و يارانشان، پيش شما آمدند با آنها نيكي كنيد و صدقه و جزيه «ولايت خويش را فراهم كنيد و به فرستادگان من تسليم كنيد. سالار «فرستادگان من معاذ بن جبل است و بايد راضي باز گردند.» «اما بعد، محمد شهادت مي‌دهد كه خدايي جز «خداي يگانه نيست «و او بنده و فرستاده خداست، مالك بن مره رهاوي به من گفت كه تو پيش از
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1252
«همه حميريان اسلام آورده‌اي و مشركان را كشته‌اي، ترا به نيكي مژده باد.
«با حميريان نيكي كن و خيانت مكنيد و زبون مشويد كه پيمبر خدا دوست «توانگر و مستمند شماست. زكات بر محمد و خاندان وي حلال نيست، اين «زكات براي مؤمنان فقير و به راه ماندگان است، مالك خبر آورد و حفظ- «الغيب كرد، با او نيكي كنيد و من از صلحا و عالمان خاندانم و اهل دينم «كس سوي شما فرستادم، با آنها نيكي كنيد كه مورد نظرند و السلام عليكم و «رحمة الله و بركاته.» واقدي گويد: در همين سال فرستادگان طايفه بهرا كه سيزده كس بودند پيش پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم آمدند و پيش مقداد بن عمرو منزل گرفتند.
گويد: در همين سال فرستادگان بني بكا پيش پيمبر خدا آمدند.
گويد: در همين سال پيمبر خداي وفات نجاشي پادشاه حبشه را به مسلمانان خبر داد و او در رجب سال نهم هجرت مرده بود.
گويد: در همين سال ابو بكر با كسان حج كرد و با سيصد كس از مدينه درآمد و پيمبر بيست قرباني با او فرستاد. ابو بكر نيز پنج قرباني همراه داشت. عبد الرحمن- بن عوف نيز در اين سال به حج رفت و قرباني كرد.
و چنان شد كه پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم علي بن ابي طالب رضي الله عنه را به دنبال ابو بكر فرستاد كه در عرج بدو رسيد و به روز عيد قربان آيات سوره برائت را به نزديك عقبه براي كسان خواند.
سدي گويد: وقتي آيات سوره برائت تا آيه چهلم نازل شد پيمبر آنرا با ابو بكر فرستاد و او را سالار حج كرد و او برفت و چون به درخت ذي الحليفه رسيد به گفته پيمبر علي از دنبال بيامد و آيات را از ابو بكر گرفت و ابو بكر پيش پيمبر صلي الله عليه و سلم بازگشت و گفت: «اي پيمبر خدا پدر و مادرم فداي تو باد آيا چيزي در باره من نازل شده؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1253
پيمبر گفت: «نه، ولي هيچكس جز من يا كسي از من عهده‌دار بلاغ نشود مگر خشنود نيستي كه با من در غار بوده‌اي و بر لب حوض رفيق من باشي؟» ابو بكر گفت: «چرا، اي پيمبر خداي.» و برفت و كار حج با وي بود و علي عهده دار اعلام برائت بود و به روز قربان برخاست و اعلام كرد كه پس از اين سال مشركي به مسجد الحرام نزديك نشود و برهنه‌اي بر خانه طواف نبرد و هر كه با پيمبر خدا پيماني دارد پيمان وي تا آخر مدت بجاست و اينك روزهاي خوردن و نوشيدن است و خدا هر كه را مسلمان نباشد به بهشت در نيارد.» مشركان گفتند: «ما از پيمان تو و پسر عمويت بيزاريم و جز طعنه و ضربت چيزي در ميان نيست.» و چون برفتند همديگر را ملامت كردند و گفتند: «اكنون كه قرشيان مسلمان شده‌اند شما چه مي‌كنيد.» و همه مسلمان شدند.
محمد بن كعب قرظي گويد: پيمبر به سال نهم هجرت ابو بكر را سالار حج كرد و سي يا چهل آيه سوره برائت را با علي بن ابي طالب فرستاد كه براي كسان خواند و چهار ماه به مشركان مهلت داد كه در زمين بگردند، و پس از اين سال مشركي به حج نيايد و برهنه‌اي بر كعبه طواف نبرد آيات را به روز عرفه خواند و در منزل كسان نيز خواند.
ابو جعفر گويد: در همين سال زكات مقرر شد و پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم عمال خود را براي گرفتن زكات فرستاد.
گويد: در همين سال اين آيه نازل شد:
«خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ» [1] يعني: از اموالشان زكاتي بگير تا آنها را پاكيزه كني.
و سبب آن، چنانكه ابو امامه باهلي گويد، قصه ثعلبة بن حاطب بود.
واقدي گويد: در ماه شعبان همين سال ام كلثوم دختر پيمبر خدا صلي الله عليه
______________________________
[1] سوره توبه آيه 104
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1254
و سلم درگذشت و اسماء دختر عميس و صفيه دختر عبد المطلب او را غسل دادند و به قولي غسل دختر پيمبر به وسيله تني چند از زنان انصار انجام گرفت كه زني به نام ام عطيه از آن جمله بود و ابو طلحه در گور وي قدم نهاد.
گويد: در همين سال فرستادگان طايفه سعد هذيم پيش پيمبر خداي آمدند.
عبد الله بن عباس گويد: بني سعد بن بكر، ضمام بن ثعلبه را پيش پيمبر فرستادند و او شتر خويش را بر در مسجد خوابانيد و زانوي آنرا بست و به مسجد در آمد كه پيمبر با ياران خود آنجا نشسته بود. ضمام مردي چابك و پرموي بود و دو رشته موي وي از دو طرف سر آويخته بود و بيامد و پيش روي پيمبر خدا ايستاد و گفت: «كدامتان پسر عبد المطلب است؟» پيمبر گفت: «من پسر عبد المطلبم.» ضمام گفت: «محمد؟» پيمبر گفت: «آري.» گفت: «اي پسر عبد المطلب، من پرسشها دارم كه در كار آن خشونت مي‌كنم، از من مرنج.» پيمبر گفت: «نمي‌رنجم هر چه مي‌خواهي بپرس.» گفت: «ترا بخدايت و خداي گذشتگان و خداي آيندگان قسم مي‌دهم، خدا به تو فرمان داده به ما بگويي كه تنها او را بپرستيم و كسي را شريك او نكنيم و مثالهايي را كه پدران ما به جز او مي‌پرستيده‌اند انكار كنيم؟» پيمبر گفت: «آري.» گفت: «ترا بخدايت و خداي گذشتگان و خداي آيندگان قسم مي‌دهم آيا خدا به
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1255
تو فرمان داده كه به ما بگويي پنج نماز كنيم؟» پيمبر گفت: «آري.» گويد: يكايك واجبات مسلماني را چون زكات و روزه و حج و ديگر مقررات اسلام ياد كرد و در هر مورد او را قسم داد. و چون سخن به سر برد گفت: «شهادت مي‌دهم كه خدايي جز خداي يگانه نيست و شهادت مي‌دهم كه محمد فرستاده اوست و اين واجبات را انجام مي‌دهم و از آنچه ممنوع داشته‌اي اجتناب مي‌كنم و چيزي كم و زياد نمي‌كنم.» و چون اين سخنان بگفت سوي شتر خويش رفت و پيمبر گفت: «اگر راست بگويد ببهشت مي‌رود.» گويد: زانوي شتر را بگشود و برفت تا پيش قوم خود رسيد كه به دور او فراهم آمدند و نخستين سخني كه گفت اين بود: «لات و عزي بد است» قوم وي گفتند: «اي ضمام خاموش باش، از برص بترس، از جذام بترس، از جنون بترس.» گفت: «بخدا، لات و عزي سود نمي‌دهد و زيان نمي‌رساند، خدا پيمبري فرستاده و كتابي به او نازل كرده و به وسيله آن شما را از بت‌پرستي نجات داده و من شهادت مي‌دهم كه خدايي جز خداي يگانه و بي شريك نيست و محمد بنده و فرستاده اوست و اكنون از پيش وي آمده‌ام و او امر و نواهي وي را آورده‌ام.» گويد همان روز همه مردان و زنان قوم مسلمان شدند و هيچ فرستاده‌اي براي قوم خويش بهتر از ضمام بن ثعلبه نبود.
 
آنگاه سال دهم هجرت در آمد
 
اشاره
 
. ابو جعفر گويد: در ماه ربيع الاخر و به قولي ماه ربيع الاول و به قولي جمادي-
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1256
الاول اين سال پيمبر خداي خالد بن وليد را با چهارصد كس سوي طايفه بني الحارث ابن كعب فرستاد.
عبد الله بن ابي بكر گويد: پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم در ماه ربيع الاخر يا جمادي الاول سال دهم هجرت خالد بن وليد را سوي طايفه بني الحارث بن كعب فرستاد كه در نجران بودند و گفت كه پيش از آنكه جنگ آغازد سه روز آنها را به اسلام بخواند و اگر پذيرفتند از آنها بپذيرد و آنجا اقامت گيرد و كتاب خدا و سنت پيمبر و آداب مسلماني را به آنها تعليم دهد و اگر نپذيرفتند با آنها جنگ كند.
خالد برفت تا به آن قوم رسيد و كسان به هر سو فرستاد كه كسان را به اسلام بخوانند و بگويند اي مردم اسلام بياريد تا به سلامت مانيد، و قوم اسلام آوردند و دعوت خالد را پذيرفتند و خالد آنجا مقيم شد كه آداب مسلماني و كتاب خدا و سنت پيمبر را تعليمشان دهد.
آنگاه خالد به پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحيم، سوي محمد پيمبر و فرستاده خدا صلي الله «عليه و سلم، از خالد بن وليد.
«اي پيمبر خدا درود و رحمت و بركت خدا بر تو باد و من ستايش «خداي يگانه مي‌كنم.
«اما بعد، اي پيمبر خدا، كه خدايت درود فرستد، مرا سوي بني- «الحارث بن كعب فرستادي و فرمان دادي كه چون پيش آنها رسيدم جنگ «نكنم و به اسلام دعوتشان كنم و اگر مسلمان شدند بپذيرم و آداب مسلماني «و كتاب خدا و سنت پيمبر را تعليمشان دهم، و اگر اسلام نياوردند با آنها «جنگ كنم، و من سوي آنها شدم و چنانكه پيمبر خدا فرمان داده بود سه روز «به اسلامشان خواندم و سواران به هر سو فرستادم كه اي بني الحارث اسلام «بياريد تا به سلامت مانيد، و قوم اسلام آوردند و جنگ نكردند و اينك ميان
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1257
«آنها هستم و اوامر و نواهي خدا را روان مي‌كنم و آداب اسلام و سنت «پيمبر خدا را تعليمشان مي‌دهم تا پيمبر به من نامه نويسد» و پيمبر خدا به خالد بن وليد چنين نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحيم، از محمد پيمبر خدا به خالد بن وليد درود «بر تو و من ستايش خداي يگانه مي‌كنم.
«اما بعد، فرستاده تو نامه‌ات را آورد و معلوم شد كه بني الحارث «بي جنگ اسلام آورده‌اند و دعوت ترا پذيرفته‌اند و مسلمان شده‌اند و به خداي «يگانه گرويده‌اند كه محمد بنده و فرستاده اوست و خدايشان هدايت «كرده است. بشارتشان ده و بيمشان ده و بيا و فرستادگان قوم با تو بيايند «و درود و رحمت و بركات خداي بر تو باد» آنگاه خالد بن وليد پيش پيمبر آمد و فرستادگان بني الحارث بن كعب و از جمله قيس بن حصين و يزيد بن عبد المدان و يزيد بن محجل و عبد الله بن قريظ زيادي و شداد- بن عبد الله قناني و عمرو بن عبد الله ضبابي نيز همراه او بودند، و چون پيش پيمبر آمدند بر او سلام كردند و گفتند: «شهادت مي‌دهم كه تو فرستاده خدايي و خدايي جز خداي يگانه نيست.» پيمبر نيز گفت: «من نيز شهادت مي‌دهم كه خدايي جز خداي يگانه نيست و من فرستاده خدايم.» آنگاه پيمبر گفت: «شماييد كه به مانع اعتنا نكنيد؟» و هيچكس از آنها جواب نداد و پيمبر خدا اين سخن را تكرار كرد، اما هيچكس از آنها جواب نداد، و بار سوم همين سخن گفت و هيچكس از آنها جواب نگفت، و چون بار چهارم اين سخن گفت يزيد بن عبد المدان گفت: «بله ماييم كه به مانع اعتنا نكنيم و اين سخن را چهار بار گفت.» پيمبر گفت: «اگر خالد ننوشته بود كه اسلام آورده‌ايد و به جنگ ما نيامده‌ايد،
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1258
سرهايتان را زير پايتان مي‌انداختم.» يزيد بن عبد المدان گفت: «بخدا اي پيمبر خدا نه ستايش تو مي‌كنيم و نه ستايش خالد مي‌كنيم.» پيمبر گفت: «پس ستايش كه مي‌كنيد؟» گفت: «ستايش خدا مي‌كنيم كه ما را به وسيله تو هدايت كرد.» پيمبر گفت: «سخن درست آوريد» آنگاه پيمبر پرسيد: «در جاهليت به چه وسيله بر دشمنان خود غالب مي‌شديد؟» گفتند: «ما بر كسي غالب نمي‌شديم.» پيمبر گفت: «چرا، بر كساني كه به جنگ شما مي‌آمدند غالب مي‌شديد.» گفتند: «اي پيمبر خدا سبب غلبه مان چنان بود كه همدل بوديم و پراكنده نبوديم و هرگز ستم آغاز نمي‌كرديم.» پيمبر گفت: «سخن راست گفتيد.» آنگاه پيمبر سالاري بني الحارث بن كعب را به قيس بن حصين داد و در اواخر شوال يا اوايل ذي حجه فرستادگان سوي قوم خويش بازگشتند و چهار ماه بيشتر نگذشت كه پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم درگذشت.
عبد الله بن ابي بكر گويد: وقتي فرستادگان بني الحارث بن كعب برفتند پيمبر خداي عمرو بن حزم انصاري را سوي آنها فرستاد كه فقه دين و سنت پيمبر و آداب مسلماني را به آنها تعليم دهد و زكات بگيرد و نامه دستور العمل او را چنين نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم، اين بيان خدا و پيمبر اوست، اي كساني «كه ايمان آورده‌ايد به پيمانها وفا كنيد، از محمد پيمبر به عمرو بن حزم، «هنگامي كه او را به يمن مي‌فرستد. فرمان مي‌دهد كه در هر كار از خدا «بترسد كه خدا پشتيبان مردم خدا ترس و نكوكار است و فرمان مي‌دهد كه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1259
«حق را مطابق دستور خدا بگيرد و مردم را بشارت نيك دهد و به نيكي وا- «دارد و كسان را قرآن و فقه دين آموزد و از بدي باز دارد و هيچ ناپاك به «قرآن دست نزند، و حقوق تكاليف مردم را به آنها بگويد و در كار حق با «مردم مدارا كند و در كار ظلم با آنها خشونت كند كه خدا عز و جل از ظلم «بيزار است و از آن منع كرده و گفته لعنت خدا بر گروه ستمگران باد.» «و بايد كه مردم را مژده بهشت دهد تا عمل بهشتيان كنند و از جهنم «بترساند تا عمل جهنميان نكنند و مردمداري كند تا در كار دين بينا و دانا «شوند و آداب و سنت و واجبات حج به كسان آموزد و اوامر خدا را در باره «حج اكبر و حج اصغر يعني عمره بگويد و نگذارد كسي در يك جامه «كوچك نماز كند، مگر جامه‌اي فراخ باشد كه گوشه‌هاي آنرا بر دوش خويش «افكند، و نگذارد كه كس در يك جامه باشد كه عورت او نمايان باشد و «نگذارد كسي موي دراز خويش را ببافد و از پشت سر بياويزد، و هنگامي «كه مردم در هيجان باشند نگذارد كه از قبايل و عشاير سخن آرند و كسان «را بدان خوانند، بايد همه سخن از دعوت خداي يگانه باشد و هر كه به خدا «نخواند و به قبايل و عشاير بخواند او را به شمشير بزنيد تا همه دعوت به «خداي يگانه بي شريك باشد، و بايد بگويد تا مردم وضو كنند و صورت و «دستها را تا مرفق و پاها را تا پاشنه بشويند و سر را مسح كنند چنانكه خداي «عز و جل فرمان داده است.» «و بايد وقت نماز نگهدارد، و ركوع و خشوع كامل كند و صبحدم «و نيمروز به وقت زوال خورشيد و پسينگاه كه خورشيد رو به غروب دارد «و مغرب كه شب مي‌رسد از آن پيش كه ستارگان در آسمان نمايان شود و «عشا، در اول شب، نماز كند و چون نداي نماز جمعه دهند به نماز جمعه «رود و هنگام رفتن غسل كند.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1260
«و بايد كه خمس خدا را از غنايم بگيرد و زكات مقرر مؤمنان را «دريافت دارد از حاصل آبي ده يك و از حاصل ديم و مشروب چاه نيم ده «يك و از هر ده شتر دو بز و از هر بيست شتر چهار بز و از هر چهل گاو يك «گاو و از هر سي گاو يك گوساله نر يا ماده و از هر چهل گوسفند يك بز» «خداي در كار زكات بر مؤمنان چنين مقرر داشته. و هر كه نيكي «افزايد براي او نيك باشد و هر يهودي و نصراني كه به اعتقاد خالص مسلمان «شود و دين اسلام گيرد جزو مؤمنان است و حقوق و تكاليف ايشان دارد و «هر كه بر نصرانيگري يا يهوديگري خويش بماند او را از دينش نگردانند «و بر هر بالغ زن يا مرد يابنده يك دينار كامل يا معادل آن جامه، مقرر است، «و هر كه بپردازد در پناه خدا و پناه پيمبر خدا باشد و هر كه نپردازد دشمن «خدا و پيمبر خدا و همه مؤمنان است.» واقدي گويد: هنگامي كه پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم درگذشت، عمرو بن حزم عامل وي در نجران بود.
گويد: در همين سال در ماه شوال فرستادگان قوم سلامان كه هفت كس بودند به سالاري حبيب سلاماني پيش پيمبر خداي آمدند.
و هم در اين سال، در ماه رمضان، فرستادگان قبيله غسان بيامدند.
و هم در اين سال، در ماه رمضان، فرستادگان طايفه غامد بيامدند.
و هم در اين سال فرستادگان قبيله ازد كه ده و چند كس بودند به سالاري صرد بن عبد الله ازدي با گروهي از ازديان پيش پيمبر خدا آمد و اسلام آورد و مسلماني پاك اعتقاد شد و پيمبر خدا سالاري مسلمانان قوم را بدو داد و گفت به كمك مسلمانان خاندان خود با مشركان قبايل يمن جهاد كند و صرد بن عبد الله به فرمان پيمبر با سپاهي برفت و نزديك جرش فرود آمد كه شهري محصور بود و قبايل يمن آنجا بودند و قبيله خثعم نيز هنگام اطلاع از آمدن مسلمانان به آنها پيوسته و به شهر رفته بودند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1261
نزديك به يك ماه جرش را محاصره كرد و دشمن، حصاري بود و بدان دست نيافت و به ناچار بازگشت و چون به نزديك كوه كشر رسيد جرشيان پنداشتند كه وي به هزيمت رفته است و به تعقيب وي برون شدند و چون به او رسيدند بازگشت و بسيار كس از آنها بكشت.
و چنان بود كه مردم جرش دو كس را به مدينه پيش پيمبر خدا فرستاده بودند كه مراقب باشند و سر شبي كه پيش پيمبر بودند گفت: «شكر در كدام ديار خداست.» دو تن جرشي برخاستند و گفتند: «اي پيمبر خدا به ديار ما كوهي هست كه كشر نام دارد و مردم جرش آنرا چنين مي‌خوانند» پيمبر گفت: «كشر نيست، شكر است.» گفتند: «اي پيمبر خدا چه شده است؟» گفت: «اكنون قرباني‌هاي خدا را آنجا مي‌كشند.» گويد: و آن دو كس پيش ابو بكر يا عثمان نشستند كه به آنها گفت: «پيمبر از بليه قومتان سخن كرد، برخيزيد و از او بخواهيد تا دعا كند و خدا بليه از قوم شما بردارد» و آنها برخاستند و از پيمبر چنان خواستند و او گفت: «خدايا بليه از آنها بردار.» سپس آن دو مرد جرشي از پيش پيمبر سوي قوم خويش رفتند و بدانستند كه روزي كه صرد بن عبد الله آنها را كشتار مي‌كرد همان روز و همان ساعت بود كه پيمبر خدا آن سخنان را گفته بود.
وقتي فرستادگان جرش پيش پيمبر آمدند و به اسلام گرويدند پيمبر به دور دهكده‌شان قرقي معين كرد و براي چراي اسب و مركب و زراعت نشانه‌ها نهاد و تجاوز از آن حدود ممنوع شد.
گويد: «در همين سال، در ماه رمضان، پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم علي بن ابي-
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1262
طالب را با گروهي به غزاي يمن فرستاد.
براء بن عازب گويد: پيمبر خالد بن وليد را سوي مردم يمن فرستاد كه به اسلام دعوتشان كند و من جزو همراهان وي بودم، شش ماه آنجا مقيم بود و كس دعوت وي را نپذيرفت و پيمبر خداي علي بن ابي طالب را فرستاد و گفت: «خالد بن وليد و همراهان او را پس بفرستد و اگر كسي از همراهان خالد بخواهد با وي بماند.» براء گويد: من از آنها بودم كه با علي ماندند و چون به اوايل يمن رسيديم، قوم خبر يافتند و فراهم شدند و علي با ما نماز صبحگاه كرد و چون نماز به سر رفت ما را به يك صف كرد و پيش روي ما بايستاد و حمد و ثناي خدا گفت آنگاه نامه پيمبر خدا را براي كسان خواند و همه مردم قبيله همدان به يك روز مسلمان شدند و علي ماوقع را براي پيمبر نوشت كه چون نامه علي را بخواند به سجده افتاد آنگاه بنشست و گفت: «درود بر قبيله همدان، درود بر قبيله همدان.» پس از آن مردم يمن به اسلام روي آورند.
ابو جعفر گويد: هم در اين سال فرستادگان طايفه زبيد به اطاعت پيش پيمبر خدا آمدند.
عبد الله بن ابي بكر گويد: عمرو بن معديكرب با جمعي از مردم بني زبيد پيش پيمبر خدا آمد و به مسلماني گرويد.
و چنان بود كه وقتي زبيديان از كار پيمبر خداي خبر يافتند عمرو بن معديكرب به قيس بن مكشوح مرادي گفت: «اي قيس تو سالار قوم خويش هستي، مي‌گويند يكي از قريش به نام محمد در حجاز خروج كرده و مي‌گويد پيمبر خداست، بيا برويم و كار او را بدانيم، اگر چنان كه مي‌گويد پيمبر خداست، چون او را ببينيم بر تو مخفي نمي‌ماند و پيرو او مي‌شويم و اگر جز اين باشد از كار او بي‌خبر نمانيم.» و قيس بن مكشوح گفته او را نپذيرفت و رأي او را سفيهانه شمرد.
اما عمرو بن معديكرب بر نشست و پيش پيمبر خدا آمد و تصديق او كرد و ايمان
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1263
آورد و چون قيس خبر يافت عمرو را تهديد كرد و كينه او را به دل گرفت و گفت:
«با من مخالفت كرد و راي مرا كار نبست».
گويد: عمرو بن معديكرب در بني زبيد ببود و سالار قوم فروة بن مسيك مرادي بود و چون پيمبر از جهان درگذشت، وي مرتد شد.
در همين سال دهم هجرت پيش از آنكه عمرو بن معديكرب با زبيديان پيش پيمبر آيد، فروة بن مسيك مرادي از شاهان كنده بريده بود و در مدينه پيش پيمبر خداي آمده بود.
عبد الله بن ابي بكر گويد: فروة بن مسيك مرادي از پادشاهان كنده ببريد و به دشمني آنها برخاست و پيش پيمبر آمد و چنان بود كه پيش از اسلام ميان قبيله مراد و همدان جنگي رخ داده بود و در جنگي كه آنرا رزم ناميدند، همدانيان بر قبيله مراد غالب شده بودند و بسيار كس از آنها كشته بودند و آنكه همدانيان را به جنگ مراديان كشانيده بود اجدع بن مالك بود كه مايه رسوايي قوم شد و فروة بن مسيك در اين باب شعري گفت و عذر شكست قبيله خويش را ضمن آن آورد و از جمله گفت:
«اگر شاهان جاويد مي‌ماندند ما نيز مي‌مانديم.» «و اگر بزرگان هميشه بقا داشتند ما نيز داشتيم.» و چون فروه رو سوي پيمبر خدا كرد شعري بدين مضمون گفت:
«وقتي ملوك كنده» «چون پايي كه بيماري عرق النسا دارد» «از كار بماندند» «مركب سوي محمد راندم» «كه از او اميدها دارم» و چون به حضور پيمبر رسيد بدو گفت: «اي فروه، از حادثه‌اي كه بروز رزم به قوم تو رسيد غمين هستي؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1264
گفت: «اي پيمبر خدا، هر كه قوم وي حادثه‌اي بيند چنانكه قوم من بروز رزم ديد، غمين شود.» پيمبر گفت: «ولي اين حادثه در اسلام براي قوم تو مايه فزوني خير مي‌شود» آنگاه پيمبر خدا وي را عامل قبيله مراد و زبيد و مذحج كرد و خالد بن سعيد ابن عاص را با وي فرستاد كه كار زكات گرفتن با وي بود و آنجا ببود تا پيمبر خدا درگذشت.
در همين سال دهم هجرت جارود بن عمرو با فرستادگان طايفه عبد القيس پيش پيمبر آمد، جارود نصراني بود.
ابن اسحاق گويد: وقتي جارود به حضور پيمبر رسيد با او سخن كرد و اسلام بر او عرضه داشت و او را به مسلماني ترغيب كرد.
جارود گفت: «اي محمد من تا كنون بر دين خويش بوده‌ام و دين خودم را ترك مي‌كنم و به دين تو مي‌گروم آيا دين مرا ضمانت مي‌كني؟» پيمبر گفت: «آري ضمانت مي‌كنم كه خدا عز و جل ترا به دين بهتري هدايت كرده است.» گويد: جارود مسلمان شد و يارانش نيز به اسلام گرويدند و از پيمبر مركب خواستند كه گفت: «مركوبي ندارم كه به شما دهم.» گفتند: «در راه مركبهاي گمشده هست توانيم كه بر آن نشينيم و سوي ديار خويش شويم؟» پيمبر گفت: «مبادا به آن دست بزنيد كه آتش است.» گويد: جارود از پيش پيمبر سوي قوم خويش رفت و مسلماني پاك اعتقاد شد و در كار دين استوار بود تا بمرد. در ايام ارتداد زنده بود و چون قوم وي از اسلام بگشتند و به دين قديم بازگشتند و منذر بن نعمان بن منذر موسوم به غرور نيز چنين كرد، جارود به پا خاست و شهادت حق بر زبان راند و دعوت اسلام كرد و گفت: «اي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1265
مردم! شهادت مي‌دهم كه خدايي جز خداي يگانه و بي‌شريك نيست و محمد بنده و فرستاده اوست» و از دين گشتگان را ملامت كرد.
و چنان بود كه پيمبر خداي پيش از فتح مكه علاء بن حضرمي را به رسالت سوي منذر بن ساوي عبدي فرستاد كه اسلام آورد و مسلماني پاك اعتقاد شد و پس از وفات پيمبر خدا و پيش از آنكه مردم بحرين از مسلماني بگردند درگذشت و علاء به نزد وي از جانب پيمبر امارت بحرين داشت.
و هم در اين سال دهم، فرستادگان طايفه بني حنيفه پيش پيمبر خداي آمدند.
ابن اسحاق گويد: فرستادگان طايفه بني حنيفه پيش پيمبر آمدند، مسيلمه كذاب پسر حبيب نيز همراه آنها بود و در خانه دختر حارث كه زني از انصار بود منزل گرفتند. مسيلمه را پيش پيمبر آوردند و او را در جامه‌ها پوشانيده بودند. پيمبر با جمعي از ياران خود در مسجد نشسته بود و يك شاخه نورس نخل پيش وي بود كه چند برگ داشت و چون پيش پيمبر آمد با او سخن كرد و پيمبر گفت: «بخدا اگر اين شاخ را كه به دست دارم بخواهي به تو نمي‌دهم.» يكي از پيران بني حنيفه كه از اهل يمامه بود گويد: قصه مسيلمه جز اين بود، وقتي فرستادگان بني حنيفه پيش پيمبر آمدند مسيلمه را پيش بارهاي خود گذاشتند و چون مسلمان شدند از او سخن كردند و گفتند: «اي پيمبر خداي يكي از ياران خويش را پيش بارها و مركبهاي خودمان نهاده‌ايم كه مراقب آن باشد.» پيمبر بفرمود تا هر چه به آنها داده‌اند به مسيلمه نيز بدهند و گفت: «او بدتر از شما نيست.» منظورش اين بود كه لوازم ياران خويش را مراقبت مي‌كرد.
گويد: آنگاه از پيش پيمبر برفتند و عطيه وي را به مسيلمه دادند، و دشمن خداي چون به يمامه رسيد از مسلماني بگشت و دعوي پيمبري كرد و با قوم خويش دروغ گفت، مي‌گفت: «من در كار پيمبري با محمد شريكم» و به فرستادگان گفت:
«مگر وقتي نام مرا پيش محمد ياد كرديد نگفت كه وي بدتر از شما نيست اين سخن از
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1266
آن رو گفت كه مي‌دانست من شريك پيمبري او هستم.» مسيلمه كلمات مسجع مي‌گفت و از جمله اين كلمات را به تقليد قرآن گفت كه لقد انعم الله علي الحبلي، اخرج منها نسمه تسعي، من بين صفاق وحشي» يعني: خداوند به زن باردار نعمت داد و موجودي زنده و روان از او در آورد، از ميان برده و احشاء.
و هم او نماز را از پيروان خود برداشت و شراب و زنا را بر آنها حلال كرد و احكامي نظير اين آورد و به نبوت پيمبر خداي شهادت داد و بدين سبب مردم بني حنيفه پيرو او شدند.
و خدا داند كه حقيقت حال چگونه بود.
ابو جعفر گويد: و هم در اين سال فرستادگان قبيله كنده پيش پيمبر خدا آمدند و سالارشان اشعث بن قيس كندي بود.
از ابن شهاب زهري روايت كرده‌اند كه اشعث بن قيس با شصت سوار از مردم كنده بيامد و وارد مسجد شد كه موها آويخته بودند و جبه‌هاي سياه و سپيد به تن داشتند كه كنار آن با حرير زينت شده بود و چون به نزد پيمبر در آمدند گفت: «مگر مسلمان نشده‌ايد؟» گفتند: «چرا، مسلمان شده‌ايم.» گفت: «پس اين حرير چيست كه به گردن داريد؟» و كنديان حرير از پوشش خويش بكندند و بيفكندند.
آنگاه اشعث گفت: «اي پيمبر خداي ما فرزندان آكل المراريم و تو فرزند آكل المراري.» و پيمبر بخنديد و گفت: «عباس بن عبد المطلب و ربيعة بن حارث را بدين نسب منتسب داريد.» گويد: و چنان بود كه ربيعه و عباس تجارت پيشه بودند و چون در سرزمين عرب
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1267
سفر مي‌كردند به پاسخ كسان مي‌گفتند ما ابناي آكل المراريم و به اين نسب بزرگي مي‌كردند كه (اين عنوان يكي از پادشاهان كنده بود كه او را آكل المرار (علفخوار) مي‌گفتند. و گويي كنايه از قوت و غريمت بود) آنگاه پيمبر گفت: «ما بني عضريم، مادر خود را بدنام نمي‌كنيم و پدر خويش را انكار نمي‌كنيم.» اشعث بن قيس گفت: «اي مردم كنده اين سخن را دانستيد، بخدا هر كه پس از اين نسب «آكل المرار» گيرد وي را هشتاد تازيانه حد مي‌زنم.» واقدي گويد: و هم در اين سال فرستادگان قبيله محارب پيش پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم آمدند.
و هم در اين سال فرستادگان رهاويان پيش پيمبر آمدند.
و هم در اين سال عاقب و سيد از نجران به نزد پيمبر آمدند و پيمبر براي آنها نامه صلح نوشت.
و هم در اين سال فرستادگان قوم عبس به نزد پيمبر آمدند.
گويد: و هم در اين سال، در ماه رمضان، عدي بن حاتم طايي پيش پيمبر آمد.
و هم در اين سال ابو عامر راهب به در هرقل بمرد و كنانة بن عبد ياليل و علقمة بن علاثه درباره ميراث وي اختلاف كردند كه به نفع كنانه نظر داد و گفت آنها شهرنشين هستند و تو صحرانشيني.
گويد: و هم در اين سال فرستادگان طايفه خولان پيش پيمبر آمدند كه ده كس بودند.
يزيد بن ابي حبيب گويد: پس از صلح حديبيه و پيش از جنگ خيبر رفاعة بن- زيد جذامي ضبيبي بيامد و غلامي به پيمبر خدا هديه كرد و به اسلام گرويد و مسلماني پاك اعتقاد شد و پيمبر براي وي نامه‌اي به قومش نوشت كه مضمون آن چنين بود.
«بسم الله الرحمن الرحيم، اين نامه محمد پيمبر خداست براي»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1268
«رفاعة بن زيد كه من او را سوي همه قومش و وابستگانشان فرستاده‌ام كه «آنها را به خدا و پيمبر خدا دعوت كند و هر كه بپذيرد از گروه خداست و» «هر كه انكار كند، دو ماه امان دارد.» و چون رفاعه پيش قوم خود رفت دعوت او را پذيرفتند و اسلام آوردند و راه حره رجلا پيش گرفتند و آنجا مقيم شدند.
ابن اسحاق گويد: وقتي رفاعة بن زيد از پيش پيمبر خدا بيامد و نامه وي را پيش قوم آورد دعوت او را پذيرفتند و چيزي نگذشت كه دحية بن خليفه كلبي از پيش قيصر فرمانرواي روم باز مي‌گشت كه پيمبر او را فرستاده بود و كالاي بازرگاني همراه داشت و چون به دره شنار رسيد هنيد بن عوص و پسرش كه هر دو از تيره ضليع جذام بودند بدو حمله بردند و هر چه داشت بگرفتند و چون مردم بني ضبيب، كسان رفاعه، كه مسلمان شده بودند خبر يافتند، سوي هنيد رفتند، و نعمان بن ابي جعال از آن جمله بود، و چون رو به رو شدند جنگ انداختند و اموال دحيه را بگرفتند و پس دادند. و دحيه پيش پيمبر آمد و حكايت را نقل كرد و گفت: «بايد از هنيد انتقام گرفت.» و پيمبر زيد بن حارثه را بفرستاد و سپاهي همراه وي كرد و او سوي غطفان و وايل و سلامان و سعد بن هذيم رفت كه پس از مسلماني در حره رجلا مقيم شده بودند.
در آن هنگام رفاعة بن زيد در كراع ربه بود و خبر نداشت و جمعي از بني ضبيب با وي بودند و ديگر مردم بني ضبيب در حره در مسيل شرقي بودند.
سپاه زيد بن حارثه از طرف اولاج آمد و از جانب حره حمله برد و هر چه مال و مرد به دست آوردند بگرفتند و هنيد را با پسرش و دو تن از بني احنف و يك تن از بني ضبيب كشتند.
و چون بني ضبيب خبر يافتند و سپاه در صحراي مدان بود حسان بن مله بر اسب سويد بن زيد نشست كه عجاجه نام داشت و انيف بن مله بر اسب پدرش نشست كه رغال نام داشت و ابو زيد بن عمرو بر اسبي شمر نام نشست و برفتند تا به سپاه زيد نزديك شدند
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1269
و ابو زيد به انيف بن مله گفت: «بس كن و برو كه ما از زبان تو بيم داريم.» و انيف بماند و آنها كمي پيش‌تر رفتند و اسب وي دست به زمين مي‌زد كه آهنگ رفتن داشت انيف گفت: «تو مي‌خواهي به دو اسب برسي و من بيشتر دوست دارم كه به دو مرد برسم.» و عنان اسب را رها كرد و به آنها رسيد كه بدو گفتند: «اكنون كه آمدي زبان خود را نگهدار و شتاب مكن» و قرار شد كه جز حسان بن مله كس سخن نكند و از روزگار جاهليت كلمه‌اي در ميان بود كه وقتي يكيشان مي‌خواست با شمشير ضربت بزند مي‌گفت: «ثوري» و چون اين كسان به سپاه نزديك شدند يكي پيش آمد كه بر اسب بود و نيزه به دست داشت و آنها را پيش راند و انيف گفت: «ثوري» اما حسان گفت «آرام باش» و چون پيش زيد بن حارثه رسيدند، حسان گفت: «ما مردمي مسلمانيم» زيد گفت: «سوره حمد را بخوان» و حسان سوره حمد را كه در ايام پيش از دحيه كلبي آموخته بود بخواند.
زيد بن حارثه گفت: «در سپاه ندا دهند كه ناحيه‌اي كه اين كسان از آنجا آمده‌اند بر ما حرام است مگر آنكه كسي خيانت كند و حسان بن مله خواهر خود را كه زن ابي و بر بن عدي ضبيبي بود در ميان اسيران بديد و زيد بن حارثه گفت: «او را ببر.» و او بند خواهر خويش بگرفت و ام فزر ضليعي گفت: «دخترانتان را مي‌بريد و مادرانتان را مي‌گذاريد» و يكي از بني ضبيب گفت: «اين جادوي زنان بني ضبيب است» و يكي از سپاهيان اين سخن بشنيد و به زيد بن حارثه خبر داد و او بفرمود تا بند از دو دست خواهر حسان گشودند و گفت: «با عمه‌زادگان خود بنشين تا خدا حكم خويش را درباره شما بگويد.» و سپاه را گفت به دره‌اي كه آن سه تن آمده بودند نروند و آنها شبانگاه پيش كسان خود رسيدند و شير بنوشيدند و با چند كس ديگر سوي رفاعة بن زيد رفتند و از جمله كسان كه آن شب سوي رفاعه رفتند ابو زيد بن عمرو بود و ابو شماس بن عمرو و سويد بن زيد و بعجة بن زيد و برذع بن زيد و ثعلبة بن عمرو و مخربة بن عدي و انيف بن مله و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1270
حسان بن مله.
صبحگاهان پيش رفاعه رسيدند و حسان بدو گفت: «تو نشسته‌اي و بز مي‌دوشي و زنان جذام به اسيري رفته‌اند كه از نامه‌اي كه آورده بودي فريب خورده‌اند.» رفاعة بن زيد شتر خويش را بخواست و آنرا براي حركت آماده مي‌كرد و با خود مي‌گفت: «تو زنده‌اي يا نام زنده داري!» آنگاه به امية بن ضفاره برادر ضبيبي مقتول برخوردند و سوي مدينه روان شدند، سه روز در راه بودند و چون به مدينه رسيدند سوي مسجد رفتند و يكي آنها را بديد و گفت: «شتران خويش را اينجا نخوابانيد كه دستهاي آن قطع مي‌شود» و همچنان كه شتران ايستاده بود از آن فرود آمدند و چون پيش پيمبر خدا رفتند و آنها را بديد با دست اشاره كرد كه پيشتر روند و چون رفاعه سخن آغاز كرد يكي از ميان مردم برخاست و گفت: «اي پيمبر خدا اينان جادوگرند.» و اين سخن را دو بار گفت.
رفاعه گفت: «خدا بيامرزد كسي را كه امروز با ما جز نيكي نكند.» اين بگفت و نامه‌اي را كه پيمبر براي او نوشته بود بدو داد و گفت: «بگير اي پيمبر خدا كه نامه‌اش كهن است و خيانتش تازه است.» پيمبر گفت: «اي پسر بخوان و بگو چيست؟» وقتي نامه خوانده شد از آنها پرسش كرد و ما وقع را بگفتند.
پيمبر گفت: «با كشتگان چكنم؟» و اين را سه بار گفت.
رفاعه گفت: «اي پيمبر خدا تو بهتر داني كه ما حلال ترا حرام نمي‌كنيم.» ابو زيد بن عمرو گفت: «اي پيمبر خدا زندگان را رها كن و ما خون كشتگان را نديده مي‌گيريم.» پيمبر گفت: «ابو زيد سخن درست آورد، اي علي با آنها برو» علي گفت: «اي پيمبر خدا، زيد اطاعت من نمي‌كند.» پيمبر گفت: «شمشير مرا ببر» و شمشير خويش را به او داد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1271
علي گفت: «اي پيمبر خدا، مركبي ندارم كه بر آن سوار شوم» پيمبر، شتر ثعلبة بن عمرو را كه مكحال نام داشت بدو داد و چون قوم برون شدند فرستاده زيد بن حارثه كه سوار يكي از شتران ابي وبر بود در رسيد و او را پياده كردند.
فرستاده گفت: «اي علي، من چكاره‌ام؟» علي گفت: «مالشان را شناختند و گرفتند.» آنگاه برفتند تا به سپاه رسيدند و هر چه از اموال خويش به دست آنها ديدند برگرفتند تا آنجا كه نمد را از زير بار مي‌كشيدند.
 
فرستادگان بني عامر بن صعصعه‌
 
ابن اسحاق گويد: فرستادگان بني عامر با عامر بن طفيل و اربد بن قيس بن مالك و جباره سلمي كه سران و زرنگان قوم بودند، پيش پيمبر خدا آمدند و عامر بن طفيل سر خيانت داشت.
و چنان بود كه قومش به او گفته بودند: «اي عامر! كسان مسلمان شده‌اند، تو نيز مسلمان شو.» عامر گفته بود: «بخدا من قسم خورده‌ام كه از پا ننشينم تا عربان پيرو من شوند، اكنون دنباله رو اين جوان قرشي شوم؟» و چون پيش پيمبر مي‌آمدند با اربد گفت «وقتي پيش اين مرد رسيديم من مشغولش مي‌كنم و تو با شمشير وي را بزن» همينكه به حضور پيمبر آمدند عامر بن طفيل گفت: «اي محمد، مرا عطا ده» پيمبر گفت: «نه، مگر آنكه به خداي يگانه بي شريك ايمان بياري» بار ديگر گفت: «اي محمد مرا عطا ده.» و همچنان با پيمبر سخن مي‌كرد و منتظر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1272
بود اربد كاري را كه گفته بود انجام دهد، اما اربد تكان نمي‌خورد و چون رفتار وي را بديد باز گفت: «اي محمد مرا عطا ده» و پيمبر گفت: «نه، مگر آنكه به خداي يگانه بي شريك ايمان بياري.» و چون پيمبر از عطا دادن به وي دريغ كرد گفت: «بخدا مدينه را از سواران سرخ و پيادگان پر مي‌كنم» و چون برفت پيمبر گفت: «خدايا شر عامر بن طفيل را از من بگردان.» همينكه فرستادگان بني عامر از پيش پيمبر برفتند، عامر به اربد گفت: «پس آن سفارش كه به تو كردم چه شد، بخدا از تو بيشتر از همه مردم زمين بيمناك بودم، اما ديگر از تو باك ندارم.» اربد گفت: «بي پدر! شتاب مكن، هر بار كه مي‌خواستم سفارش ترا انجام دهم ميان من و او حايل مي‌شدي و جز تو كسي را نمي‌ديدم، مي‌خواستي ترا به شمشير بزنم؟» پس از آن بني عامريان سوي ديار خويش روان شدند و در راه، خدا عز و جل عامر بن طفيل را به طاعون مبتلا كرد كه به گردنش زد و او را بكشت و اين حادثه در خانه زني از بني سلول رخ داد و او به هنگام مرگ مي‌گفت: «اي بني عامر، غده‌اي چون غده شتر و مرك در خانه زن سلولي.» ياران عامر پس از دفن وي برفتند و چون به سرزمين بني عامر رسيدند قوم پيش آمدند و از اربد پرسيدند: «چه خبر بود؟» اربد گفت: «خبري نبود، ما را به پرستش چيزي دعوت كرد كه دلم مي‌خواست اينجا بود و او را با تير ميزدم و مي‌كشتم» و يك يا دو روز پس از گفتن اين سخن مي‌رفت كه شتر خويش را بفروشد و خدا صاعقه‌اي فرستاد كه او را با شتر بسوخت.
اربد، برادر مادري لبيد بن ربيعه بود.
فرستادگان قبيله طي نيز پيش پيمبر آمدند كه زيد الخيل سالارشان بود و چون
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1273
به حضور پيمبر رسيدند با وي سخن كردند و به اسلام دعوتشان كرد و به مسلماني گرويدند و مسلماناني پاك اعتقاد شدند.
ابن اسحاق گويد: پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم درباره زيد الخيل گفت: «هر يك از مردم را به فضيلتي ستودند چون پيش من آمد او را كمتر از آن ديدم كه گفته بودند، مگر زيدالخيل كه بيشتر از آن بود كه درباره او گفته بودند» و او را زيدالخير ناميد، و فيد و زمينهاي ديگر را به تيول او داد و در اين باره مكتوبي نوشت، و زيد راه ديار خويش گرفت و پيمبر گفت: «اي كاش زيد از تب مدينه جان سالم به در برد» اما نام تب و كنايه آنرا نياورد.
و چون زيد به ديار نجد رسيد و بر سر آبي به نام قرده فرود آمد تب او را بگرفت و جان داد و پس از مرگ او زنش نامه‌هايي را كه پيمبر براي او نوشته بود بسوزانيد.
در همين سال دهم هجرت، مسيلمه كذاب نامه به پيمبر خدا نوشت و دعوي داشت كه در پيمبري با او شريك است.
عبد الله بن ابي بكر گويد: مسيلمه كذاب پسر حبيب به پيمبر خدا نامه‌اي نوشت به اين مضمون:
«از مسيلمه پيمبر خدا به محمد پيمبر خدا، درود بر تو كه مرا در كار پيمبري شريك تو كرده‌اند كه نيم سرزمين از ما باشد و نيم سرزمين از قريش باشد ولي قريش قومي متجاوزند» و دو فرستاده اين نامه را براي پيمبر آوردند.
نعيم بن مسعود اشجعي گويد: شنيدم كه پيمبر وقتي نامه مسيلمه را خواند به فرستادگان گفت: «شما چه مي‌گوييد؟» فرستادگان گفتند: «ما همان مي‌گوييم كه او مي‌گويد.» پيمبر گفت: «اگر كشتن فرستادگان زشت نبود گردنتان را مي‌زدم.» آنگاه نامه‌اي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1274
به مسيلمه نوشت به اين مضمون:
بسم الله الرحمن الرحيم، از محمد پيمبر خدا، به مسيلمه كذاب، درود بر آنكه از هدايت تبعيت كند، اما بعد، زمين از آن خداست كه به هر كس از بندگان خويش كه خواهد دهد، و سرانجام با پرهيزكارانست.» گويد: و اين در آخر سال دهم هجرت بود.
ابو جعفر گويد: به قولي دعوي مسيلمه و ديگر دروغزنان كه به روزگار پيمبر رخ داد پس از آن بود كه از حجة الوداع برگشت و به بيماري‌اي كه از آن درگذشت دچار شد.
ابو مويهبه وابسته پيمبر گويد: وقتي پيمبر از حجة الوداع فراغت يافت و سوي مدينه بازگشت به زحمت راه مي‌رفت و خبر به همه جا رسيد و اسود در يمن و مسيلمه در يمامه سر برداشتند و خبرشان به پيمبر رسيد، و چون پيمبر بهبود يافت طليحه در ديار بني اسد قيام كرد. آنگاه در ماه محرم بيماري‌اي كه از آن درگذشت آغاز شد.
ابو جعفر گويد: پيمبر به همه بلادي كه اسلام بدانجا راه يافته بود عاملان فرستاد تا زكات بگيرند.
عبد الله بن ابي بكر گويد: پيمبر براي دريافت زكات به همه قلمرو اسلام عاملان و اميران فرستاده بود، مهاجر بن امية بن مغيره را به صنعا فرستاد و آنجا بود كه اسود عنسي به دعوي پيمبري خروج كرد، زياد بن لبيد انصاري را به عاملي زكات به حضر موت فرستاد، عدي بن حاتم را عامل زكات قبيله طي كرد، مالك بن نويره را عامل زكات طايفه بني حنظله كرد. عامل زكات طايفه بني سعد دو كس از خود آنها بودند. علاء بن حضرمي را سوي بحرين فرستاد و علي بن ابي طالب را سوي نجران فرستاد كه زكات آنجا را فراهم آرد و جزيه آنها را بگيرد و بيارد.
و چون ذي قعده سال دهم در آمد پيمبر براي حج آماده مي‌شد و گفت تا مردم
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1275
نيز آماده شوند.
عايشه همسر پيمبر گويد: پنج روز به ذي قعده مانده بود كه پيمبر به قصد حج برون شد و همه سخن از حج بود تا به سرف رسيد. پيمبر قرباني همراه داشت و گروهي از سران قوم با وي بودند و گفته بود كه نيت عمره كنند مگر آن كس كه قرباني داشته باشد و من آن روز عادت زنانه شدم و پيمبر پيش من آمد و ديد كه گريه مي‌كنم و گفت: «اي عايشه شايد عادت شده‌اي؟» گفتم: «آري، اي كاش امسال به اين سفر نيامده بودم.» گفت: «اين سخن مگوي، تو همه مراسم حج را به سر مي‌بري اما بر خانه طواف نمي‌كني.» گويد: پيمبر وارد مكه شد و هر كه قربان همراه نداشت و زنانش، نيت عمره كردند و به روز قربان مقداري گوشت گاو آوردند و در خانه من انداختند.
گفتم: «اين چيست؟» گفتند: پيمبر از طرف زنان خود گاو قربان كرده است و چون روز سنگ زدن آمد پيمبر مرا با برادرم عبد الرحمن فرستاد تا به جاي عمره قضا شده از تنعيم عمره آغاز كنم.
ابن ابي نجيح گويد: پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم علي بن ابي طالب را سوي نجران فرستاده بود و علي كه احرام بسته بود به مكه پيش وي آمد و چون به نزد فاطمه دختر پيمبر رفت او را ديد كه محرم نبود و گفت: «اي دختر پيمبر در چه حالي؟» فاطمه گفت: «پيمبر به ما گفت: قصد عمره كنيم و احرام نهاديم.» آنگاه علي پيش پيمبر رفت و چون خبر سفر خويش بگفت، پيمبر بدو گفت:
«برو بر خانه طواف كن و مانند ياران خويش احرام بنه.» علي گفت: «اي پيمبر خدا، من نيت همانند تو كرده‌ام.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1276
پيمبر گفت: «برو و مانند ياران خويش احرام بنه.» گويد: «و من گفتم: اي پيمبر خداي وقتي احرام مي‌بستم گفتم خدايا من همان نيت مي‌كنم كه بنده و پيمبر تو كرده است.» پيمبر گفت: «قرباني همراه داري؟» گفتم: «نه.» گويد: پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم او را در قرباني خويش شريك كرد و علي احرام داشت تا از مراسم حج فراغت يافت و پيمبر براي او نيز قربان كرد.
يزيد بن طلحه گويد: وقتي علي بن ابي طالب از يمن آمد كه پيمبر را در مكه ببيند، با شتاب بيامد و كسي از ياران خود را به سپاه گماشت، و او حله‌هايي را كه از يمن آورده بود به كسان پوشانيد و چون سپاه به مكه نزديك شد علي براي ديدن آنها برون شد و ديد كه حله‌ها را پوشيده اند و گفت: «چرا چنين كردي؟» گفت: «اينان را پوشانيدم كه وقتي آمدند آراسته باشند.» علي گفت: «از آن پيش كه به نزد پيمبر خدا رسند حله‌ها را برگير.» گويد: حله‌ها را برگرفت و سپاهيان از اين كار آزرده شدند.
ابو سعيد خدري گويد: كسان از علي بن ابي طالب شكايت داشتند و پيمبر ميان ما به سخن برخاست و شنيدم كه مي‌گفت: «اي مردم، از علي شكايت نكنيد كه او در كار خدا- يا گفت در راه خدا- خشونت مي‌كند.» عبد الله بن ابي نجيح گويد: پس از آن پيمبر مراسم حج به سر برد و مناسك و آداب حج را به كسان وانمود و تعليم داد و خطبه معروف خويش را براي مردم فرو خواند. نخست حمد و ثناي خدا كرد آنگاه گفت:
«اي مردم! سخنان مرا بشنويد، كه نمي‌دانم شايد پس از اين سال «هرگز شما را در اينجا نبينم.
«اي مردم، خونها و مالهايتان، چون اين روز و چون اين ماه بر-
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1277
«يك ديگر حرام است. به پيشگاه خدايتان مي‌رويد و از اعمال شما پرسش «مي‌كنند. من ابلاغ كردم، هر كه امانتي به دست دارد به صاحب امانت «پس دهد، رباها از ميان رفت فقط به سرمايه خود حق داريد، نه ستم كنيد «و نه ستم ببينيد، خدا فرمان داده كه ربا نباشد، رباي عباس بن عبد المطلب «نيز همه از ميان رفت. نخستين خوني كه از ميان مي‌رود خون ربيعة بن «حارث بن عبد المطلب است. (ربيعة بن حارث را به شيرخوارگي به طايفه «بني ليث سپرده بودند و مردم هذيل او را كشته بودند) گفت: «اين نخستين خون ايام جاهليت است كه از ميان مي‌رود.
«اي مردم! شيطان اميد ندارد كه ديگر در سرزمين شما پرستيده «شود، ولي رضا دارد كه در چيزهاي ديگر و اعمالي كه ناچيز مي‌شماريد «اطاعت او كنيد، از شيطان بر دين خويش بيمناك باشيد.
«اي مردم! نسي‌ء كردن زيادت كفر است كه ماهي را به سالي حلال و «به سال ديگر حرام كنند تا شمار محرمات خدا را كامل كنند و حرام خدا را «حلال كنند و حلال خدا را حرام كنند. زمان به وضعي كه روز خلق آسمانها و «زمين داشت بگشت و شماره ماهها در پيش خدا و در كتاب خدا دوازده ماه «است 150) چهار ماه حرام است، سه ماه پياپي و رجب مضر كه ميان جمادي و «شعبان است.
«اما بعد، اي مردم شما بر زنانتان حقي داريد و آنها نيز بر شما حقي «دارند، حق شما بر زنانتان چنان است كه كسي را كه از او بيزاريد بر فرش «شما ننشانند و مرتكب كار زشت نشوند و اگر مرتكب شدند خدا به شما «اجازه داده كه در خوابگاه از آنها دوري كنيد و آنها را نه چندان سخت «بزنيد، اگر دست برداشتند روزي و پوشش آنها را به طور متعارف بدهيد.
«با زنان به نيكي رفتار كنيد كه به دست شما اسيرند و اختياري از خويش
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1278
«ندارند، شما آنها را به امانت خدا گرفته‌ايد و بوسيله كلمات خدا حلالشان «كرده‌ايد.» «پس اي مردم! «گفتار مرا دريابيد و سخن مرا بشنويد كه من ابلاغ «كردم و در ميان شما چيزي واگذاشتم كه اگر بدان چنگ زنيد هرگز گمراه «نشويد كتاب خدا و سنت پيمبر خدا» «اي مردم، گفتار مرا بشنويد كه ابلاغ كردم، و بفهميد، بدانيد كه «هر مسلماني برادر مسلمان ديگر است، مسلمانان برادرند و براي «هيچكس مال برادرش حلال نيست مگر آنكه به رضاي خاطر بدو ببخشد، «پس به همديگر ستم مكنيد خدايا، آيا ابلاغ كردم؟
گويد: و كسان گفتند: «آري» پيمبر گفت: «خدايا شاهد باش» عباد بن عبد الله بن زبير گويد: آنكه سخنان پيمبر را به بانگ بلند از بالاي عرفه به مردم مي‌گفت ربيعة بن امية بن خلف بود، مي‌گفت: «پيمبر مي‌گويد بگو: اي مردم مي‌دانيد اين چه ماهيست؟» مي‌گفتند: «ماه حرام است» پيمبر مي‌گفت بگو: «خدا خونها و مالهايتان را چون اين ماه، بر يك ديگر حرام كرده، تا به پيشگاه پروردگار گرويد.» پس از آن گفت: «بگو پيمبر مي‌گويد: اي مردم مي‌دانيد اين چه ماهي است؟» و ربيعه اين را به بانگ بلند گفت، و مردم گفتند: «ماه حرام است.» پيمبر گفت: «بگو خداوند خونها و اموالتان را بر يك ديگر چون اين ماه، حرام كرده تا به پيشگاه پروردگار رويد.» پس از آن پيمبر گفت: «بگو: اي مردم آيا مي‌دانيد اين چه روزي است؟» ربيعه اين را بگفت و مردم گفتند: «روز حج اكبر است.» پيمبر گفت: «بگو خداوند خونها و اموالتان را بر يك ديگر چون اين روز حرام كرده
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1279
تا به پيشگاه پروردگار رويد.» محمد بن اسحاق گويد: وقتي پيمبر در عرفه توقف كرد، كوهي را كه بر آن ايستاده بود موقف ناميد و همه عرفه موقف است، و صبحگاه مزدلفه كه بر قزح ايستاده بود گفت: «اينجا موقف است» و همه مزدلفه موقت است و چون در قربانگاه قرباني كرد، گفت: «اينجا قربانگاه است» و همه مني قربانگاه است.
پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم حج خويش به سر برد و مناسك را به كسان نشان داد و واجبات حج را در موقف‌ها با رمي جمره و طواف كعبه تعليم داد و معلوم داشت كه چه چيزها در اثناي حج حلال است و چه چيزها حرام است و اين حج وداع بود و حج بلاغ بود كه پيمبر پس از آن حج نكرد.
ابو جعفر گويد: غزوه‌ها كه پيمبر در آن شركت داشت بيست و شش بود و به قولي بيست و هفت بود. آنكه بيست و شش گويد، غزوه خيبر و غزوه وادي القري را كه از خيبر رفت يكي مي‌كند، زيرا پس از فراغت از خيبر به منزل خويش باز نيامد و از همانجا سوي وادي القري رفت و اين را يك غزا به حساب آوردند.
و آنكه بيست و هفت گويد خيبر را غزوه‌اي و وادي القري را غزوه ديگر به شمار آورده كه يكي بيشتر مي‌شود.
ابن اسحاق گويد: همه غزوه‌هاي پيمبر كه خود او رفت بيست و شش بود، نخستين غزاي وي سوي ودان بود كه آنرا غزوه ابوا گويند.
پس از آن غزوه لواط سوي رضوي به دره ينبع بود.
پس از آن غزوه بدر نخستين بود كه به طلب كرز بن جابر فهري رفت.
پس از آن غزوه بدر بزرگ بود كه بزرگان و سران قريش كشته شدند و بسيار كس اسير شد.
پس از آن غزوه بني سليم بود كه تا كدر رفت، كدر نام يكي از چاههاي بني- سليم بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1280
پس از آن غزوه سويق بود كه به طلب ابو سفيان تا قرقره الكدر رفت.
پس از آن غزاي غطفان بود كه سوي نجد رفت و آنرا غزوه ذي امر گويند.
پس از آن غزوه بحران بود كه نام يكي از معادن حجاز بود.
پس از آن غزوه احد بود.
پس از آن غزوه حمراء الاسد بود.
پس از آن غزوه بني نضير بود.
پس از آن غزوه ذات الرقاع بود كه سوي نخل رفت.
پس از آن غزوه بدر آخرين بود.
پس از آن غزوه دومة الجندل بود.
پس از آن غزوه خندق بود.
پس از آن غزوه بني قريظه بود.
پس از آن غزوه بني لحيان هذيل بود.
پس از آن غزوه ذي قرد بود.
پس از آن غزوه بني المصطلق خزاعه بود.
پس از آن غزوه حديبيه بود كه آهنگ جنگ نداشت و مشركان راه او را بستند.
پس از آن غزوه خيبر بود.
پس از آن عمرة القضا بود.
پس از آن غزوه فتح مكه بود.
پس از آن غزوه حنين بود.
پس از آن غزوه طايف بود.
پس از آن غزوه تبوك بود.
پيمبر در نه غزوه شخصا جنگ كرد كه بدر و احد و خندق و قريظه و مصطلق و خيبر و فتح مكه و حنين و طايف بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1281
محمد بن يحيي بن سهل گويد: همه غزاها كه پيمبر شخصا كرد بيست و شش بود.
محمد بن عمر گويد: غزاهاي پيمبر معروف است و درباره آن اتفاق هست و هيچكس در شمار آن اختلاف ندارد كه بيست و هفت بود، اگر اختلاف هست در تقدم و تأخر غزوه‌هاست.
از عبد الله بن عمر پرسيدند: «پيمبر چند غزا كرد؟» گفت: «بيست و هفت.» گفتند: «در چند غزوه با او بودي؟» گفت: «بيست و يك غزا كه نخستين همه خندق بود، و از شش غزا بازماندم و بسيار راغب بودم كه بروم و هر بار از پيمبر مي‌خواستم و نمي‌پذيرفت و اجازه نمي‌داد تا در غزاي خندق اجازه داد.» واقدي گويد: پيمبر خدا در يازده غزا شخصا جنگ كرد و نه غزا را كه از روايت ابن اسحاق آوردم ياد مي‌كند و غزوه وادي القري را اضافه مي‌كند و گويد كه پيمبر در اثناي آن جنگ كرد و غلام وي مدعم با تيري كشته شد.
گويد: و هم در غزاي غابه جنگ كرد و از مشركان كسان بكشت و در اين روز محرز بن نضله كشته شد.
 
در شمار دسته ها كه پيمبر به غزا فرستاد اختلاف هست‌
 
. عبد الله بن ابي بكر گويد: پيمبر از وقتي كه به مدينه آمد تا وقتي درگذشت سي و پنج دسته به غزا فرستاد.
دسته عبيدة بن حارث را سوي احيا فرستاد كه چاهي در ثنية المره حجاز بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1282
پس از آن دسته حمزة بن عبد المطلب بود كه سوي عيص به ساحل دريافت.
بعضي‌ها غزاي حمزه را بر غزاي عبيده مقدم آورده‌اند.
پس از آن غزاي سعد بن ابي وقاص سوي خرار حجاز بود.
پس از آن غزاي عبد الله بن جحش سوي نخله بود.
پس از آن غزاي زيد بن حارثه سوي قرده، يكي از چاههاي نجد بود.
پس از آن غزاي مرثد بن ابي مرثد غنوي سوي رجيع بود پس از آن غزاي منذر بن عمرو سوي بئر معونه بود.
پس از آن غزاي ابو عبيده جراح سوي ذو القصه بر راه عراق بود.
پس از آن غزاي عمر بن خطاب سوي تربه از سرزمين بني عامر بود.
پس از آن غزاي علي بن ابي طالب سوي يمن بود.
پس از آن غزاي غالب بن عبد الله كلبي ليثي سوي كديد بود كه در ملوح كشته شد.
پس از آن غزاي علي بن ابي طالب سوي بني عبد الله بن سعد بود كه از مردم فدك بودند.
پس از آن غزاي ابي العوجاي سلمي به سرزمين بني سليم بود كه وي و يارانش همگي كشته شدند.
پس از آن غزاي عكاشة بن محصن سوي غمره بود.
پس از آن غزاي ابي سلمة بن عبد الاسد بود كه سوي قطن نجد يكي از چاههاي بني اسد رفت و در اين غزا مسعود بن عروه كشته شد.
پس از آن غزاي محمد بن مسلمه بني حارثي سوي قرطاي هوازن بود.
پس از آن غزاي بشير بن سعد سوي بني مره فدك بود.
پس از آن باز غزاي بشير بن سعد سوي يمن و جناب، و به قولي جبار، به سرزمين خيبر بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1283
پس از آن غزاي زيد بن حارثه، سوي جموم، سرزمين بني سليم، بود.
پس از آن باز غزاي زيد بن حارثه سوي قبيله جذام به سرزمين حسمي بود كه خبر آنرا از پيش آورديم.
پس از آن باز غزاي زيد بن حارثه سوي وادي القري بود كه با بني فزاره رو به- رو شد.
پس از آن دو غزاي عبد الله بن رواحه بود كه هر دو بار سوي خيبر رفت و در يكي از اين غزاها يسير بن رزام را كشت.
قصه يسير بن رزام يهودي چنان بود كه وي در خيبر بود و مردم غطفان را براي جنگ پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم فراهم ميكرد و پيمبر خدا عبد الله بن رواحه را با گروهي از ياران خويش سوي او فرستاد كه عبد الله بن انيس هم پيمان بني سلمه از آن جمله بود.
و چون عبد الله و همراهان پيش وي رفتند سخن كردند و وعده دادند و ترغيب كردند و گفتند: «اگر پيش پيمبر خدا آيي ترا به كار گيرد و بزرگ دارد» و چندان بگفتند تا با گروهي از يهودان همراه آنها بيامد و عبد الله بن انيس وي را به رديف خود بر شتر سوار كرد. و چون به شش ميلي خيبر به جايي رسيدند كه قرقره نام داشت يسير بن رزام از رفتن پيش پيمبر پشيمان شد و عبد الله اين مطلب را دريافت و دست به شمشير برد و بدو حمله كرد و پايش را قطع كرد. و يسير با عصايي كه به دست داشت به سر او كوفت كه زخمدار شد و هر يك از ياران پيمبر به يهودي همراه خود حمله برد و او را بكشت، مگر يكي كه بر مركب خود گريخت.
و چون عبد الله بن انيس پيش پيمبر خدا رسيد آب دهان بر زخم وي انداخت كه چرك نكرد و آزار نداد.
پس از آن غزاي عبد الله بن عتيك سوي خيبر بود كه ابو رافع را بكشت. و نيز پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم ما بين بدر واحد محمد بن مسلمه را با تني چند از ياران خويش سوي كعب بن اشرف فرستاد كه او را كشتند. و نيز عبد الله بن
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1284
انيس را سوي خالد بن سفيان بن نبيح هذلي فرستاد كه در نخله يا در عرفه كسان را براي جنگ پيمبر فراهم مي‌كرد و عبد الله او را بكشت.
عبد الله بن انيس گويد: پيمبر خدا مرا پيش خواند و گفت: «شنيده‌ام خالد بن سفيان هذلي كسان فراهم مي‌كند كه به جنگ من آيد، اكنون او در نخله يا در عرفه اقامت دارد، برو و او را بكش.» گويد، و من گفتم: «اي پيمبر خداي صفت او را بگوي كه توانم شناخت.» پيمبر گفت: «وقتي او را ببيني شيطان را بياد تو آرد، نشانه وي آنست كه چون او را ببيني لرزه‌اي در خويشتن بيابي.» گويد: و من شمشير آويختم و برفتم و به خالد رسيدم كه زناني همراه داشت و جايي براي اقامت آنها مي‌جست، و هنگام نماز پسين بود. و چون او را ديدم چنانكه پيمبر خداي گفته بود لرزشي در خويشتن يافتم و سوي او رفتم و چون بيم داشتم زد و خورد با او مرا از نماز باز دارد در آن حال كه سوي او مي‌رفتم با اشاره سر نماز كردم و چون نزديك وي رسيدم گفت: «كيستي؟» گفتم: «يكي از مردم عربم، شنيده‌ام كسان را براي جنگ اين مرد فراهم مي‌كني و به اين سبب پيش تو آمده‌ام.» گفت: «آري، مشغول اين كار هستم.» آنگاه كمي با او برفتم و چون فرصت يافتم وي را با شمشير زدم و كشتم و بيامدم و زنانش بر او ريختند، و چون پيش پيمبر رسيدم و سلام گفتم مرا نگريست و گفت: «موفق باشي؟» گفتم: «او را كشتم.» گفت: «راست مي‌گويي.» پس از آن پيمبر خدا برخاست و سوي خانه خويش رفت و چون باز آمد عصايي به من داد و گفت: «اي عبد الله، اين عصا را بگير و با خود داشته باش.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1285
گويد: و با عصا پيش كسان رفتم و گفتند: «اين عصا از كجاست؟» گفتم: «اين را پيمبر به من داد و گفت با خودم داشته باشم.» گفتند: «برو بپرس كه عصا را براي چه به تو داد؟» و من بازگشتم و گفتم: «اي پيمبر خداي عصا را براي چه به من دادي؟» گفت: «دادم تا به روز رستاخيز ميان من و تو نشان باشد كه در آن روز كساني كه عصا دارند بسيار كمند.» عبد الله بن انيس عصا را به شمشير خويش پيوست و همچنان با وي بود و هنگام مرگ بگفت تا عصا را در كفن او نهادند و با وي به خاك كردند.
پس از آن غزاي زيد بن حارثه و جعفر بن ابي طالب و عبد الله بن رواحه بود كه سوي موته شام رفتند.
پس از آن غزاي كعب بن عمير غفاري سوي ذات اطلاح شام بود كه در آنجا با همراهان خود كشته شد.
پس از آن غزاي عيينة بن حصن سوي بني العنبر بني تميم بود. و قصه چنان بود كه پيمبر عيينه را سوي اين طايفه فرستاد كه كسان بكشت و اسير گرفت.
عايشه گويد: به پيمبر گفتم: «آزادي غلامي از بني اسماعيل را نذر كرده‌ام.» گفت: «اسيران بني العنبر مي‌رسند و يكي به تو مي‌بخشم كه آزادش كني.» ابن اسحاق گويد: و چون اسيران بني العنبر به مدينه رسيدند فرستادگان بني تميم و از جمله ربيعة بن رفيع و سبرة بن عمرو و قعقاع بن معبد و وردان بن محرز و قيس بن عاصم و مالك بن عمرو و اقرع بن حابس و حنظلة بن دارم و فراس بن حابس براي آزاد كردن آنها سوي پيمبر خداي آمدند و از جمله زنان اسير اسماء دختر مالك و كاس دختر اري و نجوه دختر نهد و جميعه دختر قيس و عمره دختر مطر بودند.
پس از آن غزاي غالب بن عبد الله كلبي ليثي سوي سرزمين بني مره بود كه در اثناي آن مرداس بن نهيك به دست زيد بن حارثه و يكي از انصاريان كشته شد و همو
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1286
بود كه پيمبر درباره او به زيد گفت: «با لا اله الا الله گوي چكار داشتي؟» پس از آن غزاي عمرو بن عاص سوي ذات السلاسل بود.
پس از آن غزاي ابن ابي حدرد و همراهان او سوي دره اضم بود.
پس از آن باز غزاي عبد الله بن ابي حدرد سوي بيشه بود.
پس از آن غزاي عبد الرحمن بن عوف بود.
پس از آن غزاي ابو عبيدة بن جراح بود كه سوي ساحل دريا رفت و آنرا غزوه خبط گفتند.
محمد بن عمرو گويد: همه غزاهاي پيمبر و دسته‌ها كه فرستاد چهل و هشت بود.
واقدي گويد: در اين سال كه سال دهم بود در ماه رمضان جرير بن عبد الله بجلي پيش پيمبر خداي آمد و مسلمان شد و پيمبر او را سوي بت ذو الخلصه فرستاد كه آنرا ويران كرد.
گويد: و هم در اين سال و برين يحنس پيش ابناي يمن رفت و آنها را سوي اسلام خواند و پيش دختران نعمان بن بزرج منزل گرفت و آنها مسلمان شدند و كس پيش فيروز ديلمي فرستاد كه به مسلماني گرويد و نيز مركبود و عطا پسرش و وهب بن منبه اسلام آوردند. و نخستين كساني كه در يمن قرآن را فراهم آوردند عطاء پسر مركبود و وهب بن منبه بودند.
و هم در اين سال باذان كه در يمن عامل شاهان پارسي بود اسلام آورد و كس پيش پيمبر فرستاد و اسلام خويش را خبر داد.
ابو جعفر گويد: كساني با عبد الله بن ابي بكر و آنها كه همه غزاهاي پيمبر را بيست و شش مي‌دانند اختلاف كرده‌اند.
ابو اسحاق گويد: از زيد بن ارقم شنيدم كه پيمبر نوزده غزا كرد و پس از هجرت فقط به حجة الوداع رفت و جز آن حج نكرد.
گويد: از زيد پرسيدم: «در چند غزا همراه پيمبر بودي؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1287
گفت: «در هفده غزا.» گفتم: «نخستين غزا كه همراه پيمبر بودي چه بود؟» گفت: «غزاي ذت العسير يا ذات العشير.» واقدي گويد: اين خطاست و من اين حديث را براي عبد الله بن جعفر بگفتم و گفت: «روايت اهل عراق چنين است، اما نخستين غزاي زيد بن ارقم مريسيع بود و او جواني نوسال بود و در غزاي موته همراه عبد الله بن رواحه بود كه به رديف او سوار بود و با پيمبر بيش از سه يا چهار غزا نكرد.» مكحول گويد: پيمبر هيجده غزا كرد كه در هشت غزا شخصا جنگيد كه بدر و احد و احزاب و قريظه از آن جمله بود.
واقدي گويد: حديث زيد بن ارقم و حديث مكحول هر دو خطاست.
 
سخن از حج پيمبر خداي‌
 
جابر گويد: پيمبر سه حج كرد، دو حج پيش از هجرت بود و يك حج از پس هجرت بود و يك عمره نيز با آن كرد.
عبد الله بن عمر گويد: پيمبر پيش از آنكه حج كند دو عمره كرده بود.
وقتي عايشه اين سخن بشنيد گفت: «پيمبر خدا چهار عمره كرد.» مجاهد گويد: شنيدم ابن عمر مي‌گفت: «پيمبر خدا چهار عمره كرد.» و چون عايشه اين سخن بشنيد گفت: «ابن عمر مي‌داند كه پيمبر چهار عمره كرد و يك عمره وي همراه حج بود.» روايت ديگر از مجاهد هست كه گويد: من و عروة بن زبير به مسجد پيمبر در آمديم و عبد الله بن عمر نزديك حجره عايشه نشسته بود، بدو گفتيم: «پيمبر چند عمره كرد؟» گفت: «چهار عمره كرد كه يكي در ماه رجب بود» و نخواستم سخن او را
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1288
تكذيب يا انكار كنم و حركت عايشه را در حجره شنيديم و عروه گفت: «مادر جان، اي مادر مؤمنان، سخن ابو عبد الرحمن را مي‌شنوي؟» عايشه گفت: «چه مي‌گويد؟» گفت: «مي‌گويد پيمبر چهار عمره كرد كه يكي در ماه رجب بود.» عايشه گفت: «خدا ابو عبد الرحمان را بيامرزد، هر عمره كه پيمبر كرد او حاضر بود، در ماه رجب عمره نكرد.»
 
سخن از همسران پيمبر خداي‌
 
اشاره
. آنها كه پس از وي ببودند و آنها كه در زندگي پيمبر از او جدا شدند و سبب جدايي، و آنها كه پيش از پيمبر بمردند.
هشام بن محمد گويد: پيمبر پانزده زن گرفت كه سيزده زن را به خانه برد و يازده زن را با هم داشت و نه زن داشت كه درگذشت.
در ايام جاهليت كه بيست و چند ساله بود خديجه دختر خويلد بن اسد بن عبد العزي را به زني گرفت، او نخستين زن پيمبر بود، و پيش از آن زن عتيق بن عابد مخزومي بود، مادر خديجه فاطمه دختر زائدة بن اصم بود. براي عتيق دختري آورد، پس از آن عتيق بمرد.
پس از عتيق، خديجه زن ابو هالة بن زراره بن نباش شد و براي وي هند بن ابي- هاله را آورد. پس از آن ابو هاله بمرد. وقتي پيمبر خديجه را به زني گرفت فرزند ابي هاله پيش وي بود.
خديجه براي پيمبر هشت فرزند آورد: قاسم و طيب و طاهر و عبد الله و زينب و رقيه و ام كلثوم و فاطمه.
ابو جعفر گويد: تا خديجه زنده بود پيمبر زن ديگر نگرفت و چون درگذشت،
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1289
پيمبر زنان ديگر گرفت. درباره نخستين زني كه پس از خديجه گرفت اختلاف هست، بعضي‌ها گفته‌اند عايشه دختر ابو بكر صديق بود، بعضي ديگر گفته‌اند سوده دختر زمعة بن قيس بود.
وقتي پيمبر عايشه را گرفت صغير بود و در خور زناشويي نبود، سوده زني بيوه بود كه پيش از پيمبر شوهر ديگر داشته بود و شوهرش سكران بن عمرو بن عبد شمس بود، سكران از جمله مسلمانان مهاجر حبشه بود و آنجا مسيحي شد و بمرد و پيمبر در مكه بود كه او را به زني گرفت.
ابو جعفر گويد: ميان مطلعان سيرت پيمبر خلاف نيست كه وي صلي الله عليه و سلم سوده را پيش از عايشه به خانه برد.
 
سخن از حكايت ازدواج پيمبر با عايشه و سوده‌
 
عايشه گويد: وقتي خديجه درگذشت و پيمبر همچنان در مكه بود، خوله دختر حكيم بن امية بن اوقص كه زن عثمان بن مظعون بود، بدو گفت: «اي پيمبر خداي، چرا زن نمي‌گيري؟» پيمبر گفت: «كي را بگيرم؟» گفت: «اگر خواهي دوشيزه و اگر خواهي بيوه.» پيمبر گفت: «دوشيزه كيست؟» گفت: «دختر كسي كه او را از همه مردم بيشتر دوست داري، عايشه دختر ابو بكر.» پيمبر گفت: «بيوه كيست؟» گفت: «سوده دختر زمعة بن قيس.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1290
پيمبر گفت: «برو و با آنها سخن كن.» گويد: و خوله به خانه ابو بكر رفت و ام رومان مادر عايشه را بديد و گفت:
«خداوند عز و جل چه خير و بركتي براي شما فرستاده است.» ام رومان گفت: «مقصود چيست؟» گفت: «پيمبر مرا فرستاده كه عايشه را خواستگاري كنم.» ام رومان گفت: «من راضيم، منتظر ابو بكر بمان كه به زودي مي‌رسد.» و چون ابو بكر بيامد خوله بدو گفت: «اي ابو بكر، خداوند عز و جل چه خير و بركتي براي شما فرستاده، پيمبر خدا مرا فرستاده كه عايشه را خواستگاري كنم.» گفت: «مگر عايشه مناسب اوست، عايشه دختر برادر اوست.» خوله چون اين بشنيد پيش پيمبر بازگشت و سخن ابو بكر را با وي بگفت.
پيمبر گفت: «با او بگو كه تو در مسلماني برادر مني و من برادر توام و دختر تو مناسب من است.» خوله پيش ابو بكر بازگشت و سخن پيمبر را با وي بگفت.
ابو بكر گفت: «منتظر بمان تا من بازگردم.» ام رومان به خوله گفت: «مطعم بن عدي عايشه را براي پسر خود نام برده و ابو بكر هرگز از وعده تخلف نمي‌كند.» ابو بكر پيش مطعم بن عدي رفت و زن مطعم و مادر همان پسر كه عايشه را براي او نام برده بود پيش وي بود و گفت: «اي پسر ابي قحافه اگر دختر ترا به زني به پسر خويش دهيم وي را صابي كند و به دين تو در آرد.» ابو بكر رو به مطعم كرد و گفت: «تو چه مي‌گويي؟» مطعم گفت: «او چنين مي‌گويد.» ابو بكر باز آمد و وعده‌اي كه داده بود فسخ شده بود و به خوله گفت: «پيمبر را دعوت كن.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1291
خوله پيمبر را دعوت كرد كه بيامد و عايشه را عقد كرد و در آن هنگام وي شش سال داشت.
گويد: پس از آن خوله پيش سوده رفت و گفت: «سوده! خدا عز و جل چه خير و بركتي براي تو خواسته است!» گفت: «مقصود چيست؟» خوله گفت: «پيمبر مرا فرستاده كه ترا خواستگاري كنم.» گفت: «راضيم، بيا و اين سخن را با پدرم بگوي.» خوله گويد: پدر سوده، پيري فرتوت بود و از حج بازمانده بود و من پيش او رفتم و به رسم ايام جاهليت درود گفتم، آنگاه گفتم: «محمد بن عبد الله بن عبد المطلب مرا فرستاده كه سوده را خواستگاري كنم.» گفت: «همشأني بزرگوار است، دخترم چه مي‌گويد؟» گفتم: «او رضايت دارد.» گفت: «او را بخوان.» گويد: سوده را خواندم و با او گفت: «سوده! خوله مي‌گويد كه محمد بن عبد الله بن عبد المطلب او را به خواستگاري تو فرستاده است و او همشأني بزرگوار است، مي‌خواهي ترا به زني او دهم؟» گفت: «آري.» گفت: «محمد را پيش من آر.» گويد: و خوله پيمبر را ببرد كه سوده را عقد كرد.
و چون عبد بن زمعه عموي سوده كه به حج رفته بود بازگشت تعرض كرد و خاك به سر خويش مي‌ريخت و بعدها وقتي مسلمان شده بود مي‌گفت: «آن روز كه خاك به سر مي‌كردم كه چرا سوده زن پيمبر خدا شده سفيه بودم.» عايشه گويد: و چون به مدينه رفتيم ابو بكر در سنح، محله بني حارث بن
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1292
خزرج، فرود آمد. روزي پيمبر به خانه ما آمد، تني چند از مردان انصار و چند زن با وي بودند، مادرم بيامد، من در ننويي بودم و باد مي‌خوردم مادرم مرا از ننو پايين آورد و سرپوش مرا بياورد و صورتم را با آب بشست. آنگاه مرا كشيد و برد و چون به نزديك در رسيدم مرا نگهداشت تا كمي آرام شدم. آنگاه به درون رفتم.
پيمبر خدا در اطاق ما بر تختي نشسته بود.
گويد: و مرا كنار او نشانيد و گفت: «اين خانواده تو است، خدا آنها را به تو مبارك كناد و ترا به آنها مبارك كناد.» و مردم و زنان برفتند و پيمبر در خانه‌ام با من زفاف كرد، نه شتري كشتند، نه بزي سر بريدند، من آن وقت هفت سال داشتم و سعد بن عباده كاسه‌اي را كه هر روز براي پيمبر مي‌فرستاد به خانه ما فرستاد.
عروه بن زبير به عبد الملك بن مروان چنين نوشت: درباره خديجه دختر خويلد از من پرسيده بودي كه چه وقت درگذشت؟ وفات وي سه سال يا نزديك به سه سال پيش از هجرت پيمبر بود و پس از وفات خديجه، عايشه را عقد كرد، پيمبر دو بار عايشه را ديده بود و به او مي‌گفتند: «اين زن تو است» عايشه آن وقت شش سال داشت. هنگامي كه پيمبر به مدينه هجرت كرد با عايشه زفاف كرد و هنگام زفاف عايشه نه سال داشت.
هشام بن محمد گويد: پيمبر عايشه دختر ابو بكر را به زني گرفت، نام ابو بكر عتيق بود و او پسر ابي قحافه بود و نام ابي قحافه عثمان بود، پيمبر سه سال پيش از هجرت مدينه عايشه را عقد كرد. آن وقت هفت ساله بود، و پس از هجرت مدينه در ماه شوال با وي زفاف كرد، آن وقت عايشه نه ساله بود و چون پيمبر درگذشت هيجده ساله بود. پيمبر زن دوشيزه‌اي جز عايشه نگرفت.
پس از آن پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم حفصه دختر عمر بن خطاب را به زني گرفت.
پيش از آن حفصه زن خنيس بن حذافه سهمي بود. خنيس در بدر حضور
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1293
داشت و فرزندي نياورده بود و از بني سهم جز او كس در بدر حاضر نبود.
پس از آن پيمبر ام سلمه را به زني گرفت.
نام وي هند بود و دختر ابو امية بن مغيره مخزومي بود و پيش از آن زن ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومي بود كه در بدر حضور داشته بود و چابك سوار قوم بود، به روز احد تيري بدو رسيد كه از آن درگذشت.
ابو سلمه پسر عمه پيمبر بود و با او شير خورده بود، مادرش نوه دختر عبد المطلب بود و از ام سلمه، عمرو سلمه و زينب و دره را آورد. هنگامي كه ابو سلمه بمرد پيمبر هفت تكبير بر او گفت. پرسيدند: «اين از سهو بود يا فراموشي؟» پيمبر گفت: «نه سهو بود و نه فراموشي، اگر بر ابو سلمه هزار تكبير گفته بودم شايسته آن بود.» پيمبر ام سلمه را پيش از جنگ خندق به سال سوم هجرت گرفت و دختر حمزة بن عبد المطلب را به زني سلمه پسر وي داد.
پس از آن به سال غزاي مريسيع كه سال پنجم هجرت بود پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم جويريه دختر حارث بن ابي ضرار را به زني گرفت. پيش از آن جويريه زن مالك بن صفوان بود و براي او فرزند نياورده بود و جزو اسيران جنگ مريسيع سهم پيمبر شد كه او را آزاد كرد و به زني گرفت. جويريه از پيمبر خواست كه اسيران قوم وي را كه به دست دارد، آزاد كند و پيمبر تقاضاي او را پذيرفت و آنها را آزاد كرد.
پس از آن پيمبر خدا ام حبيبه دختر ابو سفيان بن حرب را به زني گرفت پيش از آن ام حبيبه زن عبيد الله بن جحش بود و با شوهر خويش به مهاجرت حبشه رفته بود، عبيد الله در حبشه نصراني شد و از ام حبيبه خواست كه او نيز نصراني شود اما نپذيرفت و بر مسلماني پايدار ماند و شوهرش به دين نصراني بمرد و پيمبر درباره ازدواج او كس پيش نجاشي فرستاد و نجاشي به ياران پيمبر كه آنجا بودند گفت: «كي از همه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1294
به او نزديكتر است؟» گفتند: «خالد بن سعيد بن عاص.» نجاشي به خالد گفت: «ام حبيبه را به پيمبرتان به زني ده.» خالد چنان كرد و چهارصد دينار مهر او كرد.
به قولي پيمبر خداي ام حبيبه را از عثمان بن عفان خواستگاري كرد و چون او را عقد كرد كس به طلب وي پيش نجاشي فرستاد و نجاشي مهر او را داد و سوي پيمبر فرستاد.
پس از آن پيمبر زينب دختر جحش را به زني گرفت. و پيش از آن زينب زن زيد بن حارثه وابسته پيمبر خدا بود كه فرزندي براي او نياورده بود و خدا اين آيه را درباره او نازل كرد بود:
«وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَي النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمَّا قَضي زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا [1].» يعني: وقتي به آن كس كه خدا نعمتش داده بود و تو نيز نعمتش داده بودي گفتي جفت خويش نگهدار و از خدا بترس و چيزي را كه خدا آشكار كن آن بود در ضمير خويش نهان مي‌داشتي كه از مردم بيم داشتي و خدا سزاوارتر بود كه از او بيم كني و چون زيد تمنايي از او برآورد، جفت تواش كرديم تا مؤمنان را در مورد پسرخواندگانشان وقتي پسرخواندگان تمنايي از آنها برآورده‌اند تكلفي نباشد و فرمان خدا انجام گرفتني بود.
خدا عز و جل زينب را به زني به پيمبر خويش داد و جبرئيل را در اين باب فرستاد و زينب بر زنان پيمبر فخر مي‌كرد و مي‌گفت: «ولي من از ولي شما بزرگتر و
______________________________
[1] احزاب، 37
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1295
فرستاده من گرامي‌تر است.» پس از آن پيمبر صفيه دختر حبي بن اخطب نضيري را به زني گرفت كه پيش از آن زن سلام بن مشكم بوده بود و چون سلام بمرد زن كنانه بن ربيع بن ابي الحقيق شد كه محمد بن مسلمه به فرمان پيمبر جزو اسيران بني نضير گردن او را زد.
هنگامي كه پيمبر به روز خيبر اسيران را مي‌ديد رداي خويش را بر صفيه افكند كه خاص او شد و اسلام بر او عرضه كرد كه به مسلماني گرويد و آزادش كرد و اين به سال نهم هجرت بود.
پس از آن پيمبر ميمونه دختر حارث بن حزن را به زني گرفت، وي پيش از آن زن عمير بن عمرو، از مردم بني عقده ثقيف، بود و فرزندي براي او نياورده بود.
ميمونه خواهر ام الفضل زن عباس بن عبد المطلب بود و پيمبر او را در سفر عمرة القضا در سرف به زني گرفت و عهده دار كار ازدواج او عباس بن عبد المطلب بود.
همه اين زنان كه گفتيم و پيمبر گرفت هنگام درگذشت وي زنده بودند، به جز خديجه كه پيش از او و در مكه درگذشت.
پس از آن پيمبر خدا نشاة دختر رفاعه را كه از بني كلاب بن ربيعه بود به زني گرفت، و اين طايفه هم پيمان بني رفاعه قريظه بودند.
درباره اين زن اختلاف هست: بعضي‌ها نام او را سنا گفته‌اند و گويند دختر اسماء بن صلت سلمي بود و بعضي ديگر نام او را سبا گفته‌اند و پدرش را صلت بن حبيب دانسته‌اند.
پس از آن پيمبر خدا شنباء دختر عمرو غفاري را به زني گرفت اين طايفه نيز هم پيمان بني قريظه بودند، بعضي‌ها گفته‌اند شنبا از بني قريظه بود و به سبب هلاك طايفه، نسب وي معلوم نيست، بعضي ديگر او را كناني دانسته‌اند.
و چنان بود كه وقتي شنبا به نزد پيمبر آمد عادت زنانه بود، و پيش از آنكه پاك شود ابراهيم پسر پيمبر بمرد و شنبا گفت: «اگر محمد پيمبر بود محبوبترين كس او
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1296
نمي‌مرد.» و پيمبر او را رها كرد.
پس از آن پيمبر غزيه دختر جابر را كه از طايفه بني بكر بن كلاب بود به زني گرفت. پيمبر از زيبايي و خوش اندامي وي سخن شنيده بود و ابو اسيد انصاري ساعدي را به خواستگاري او فرستاد و چون پيش پيمبر آمد و تازه از كفر كناره گرفته بود گفت: «راي من در اين كار دخالت نداشت و از تو به خدا پناه مي‌برم.» پيمبر گفت: «كسي كه به خدا پناه برد مصون است.» و او را پيش كسانش پس فرستاد. گويند: وي از قبيله كنده بود.
پس از آن پيمبر اسماء دختر نعمان بن اسود بن شراحيل كندي را به زني گرفت و چون با او خلوت كرد سپيدي‌اي در تن وي ديد و بدو چيز بخشيد و لوازم داد و سوي كسانش پس فرستاد. به قولي نعمان او را سوي پيمبر فرستاده بود كه او را رها كرد و سبب آن بود كه چون پيمبر با او خلوت كرد از او به خدا پناه برد، و پيمبر كس پيش نعمان فرستاد و گفت: «مگر اين دختر تو نيست؟» نعمان پاسخ داد: «چرا؟» آنگاه از اسماء پرسيد: «مگر دختر نعمان نيستي؟» اسماء گفت: «چرا؟» پس از آن نعمان به پيمبر گفت: «او را نگهدار كه چنين و چنان است» و ستايش بسيار از او كرد و از جمله گفت كه هرگز عادت زنانه نداشته است: «و پيمبر او را نيز رها كرد و معلوم نيست به سبب سخن زن بود يا سخن پدرش كه هرگز عادت زنانه نداشته است.» پس از آن خدا، ريحانه دختر زيد قرظي را به غنيمت به پيمبر خويش داد.
و نيز مقوقس فرمانرواي اسكندريه ماريه قبطي را بدو هديه داد كه ابراهيم را آورد.
اين جمله زنان پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم بودند كه شش تن از آنها قرشي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1297
بودند.
ابو جعفر گويد: در روايت هشام بن محمد سخن از ازدواج پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم با زينب دختر خزيمه نيست كه او را ام المساكين لقب داده بودند و از طايفه بني عامر بن صعصعه بود و پيش از پيمبر خدا، زن طفيل بن حارث بن مطلب، برادر عبيده بن حارث، بود و در مدينه در خانه پيمبر درگذشت.
گويند: در ايام زندگاني پيمبر، هيچيك از زنانش بجز او و خديجه و شراف دختر خليفه، خواهر دحيه كلبي، و عاليه دختر ظبيان درنگذشت.
ابن شهاب زهري گويد: پيمبر، عاليه را كه زني از طايفه بني ابي بكر بن كلاب بود به زني گرفت و چيز داد و از او جدا شد.
و نيز او صلي الله عليه و سلم قتيله دختر قيس بن معديكرب خواهر اشعث بن قيس را به زني گرفت و پيش از آنكه با وي خلوت كند درگذشت و قتيله با برادر خويش از اسلام بگشت.
و نيز او صلي الله عليه و سلم فاطمه دختر شريح را به زني گرفت.
به گفته ابن كلبي وي غزيه دختر جابر بود كه لقب ام شريك داشت و پيمبر از پس شوهري كه داشته بود او را گرفت و از شوهر سابق پسري به نام شريك داشت كه لقب از او گرفت و چون پيمبر با او خلوت كرد او را كهنسال يافت و طلاقش داد. ام شريك از پيش مسلمان شده بود و پيش زنان قريش مي‌رفت و آنها را به اسلام دعوت مي‌كرد.
گويند: پيمبر خوله دختر هذيل بن هبيره را نيز به زني گرفت.
ابن عباس گويد: ليلي دختر خطيم بن عدي هنگامي كه پيمبر پشت به آفتاب نشسته بود بيامد و دست به شانه او زد.
پيمبر گفت: «كيستي؟» گفت: «من دختر كسي هستم كه با باد همعنان بود، من ليلي دختر خطيم هستم،
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1298
آمده‌ام خودم را به تو عرضه كنم كه مرا به زني بگيري.» پيمبر گفت: «چنين كردم.» ليلي سوي قوم خويش بازگشت و گفت: «پيمبر مرا به زني گرفت.» گفتند: «بد كردي كه تو زني حسودي و پيمبر زنان مكرر دارد، برو و خويشتن را رها كن».
ليلي پيش پيمبر رفت و گفت: «مرا رها كن.» پيمبر گفت: «رها كردم.» گويند: پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم عمره دختر يزيد را نيز كه زني از بني رواس بن كلاب بود به زني گرفت.
 
سخن از زناني كه پيمبر خواستگاري كرد و نگرفت‌
 
از آن جمله ام هاني دختر ابو طالب بود كه نامش هند بود، پيمبر از او خواستگاري كرد، اما به زني نگرفت كه ام هاني گفت فرزند دارد.
و نيز ضباعه دختر عامر بن قرط را از پسرش سلمة بن هشام بن مغيره خواستگاري كرد و او گفت: «تا راي او را بپرسم.» و پيش مادر رفت و گفت: «پيمبر خدا از تو خواستگاري كرد».
گفت: «تو چه گفتي؟» گفت: «گفتم تا رأي ترا بپرسم.» گفت: «مگر در مورد پيمبر بايد رأي كسي را پرسيد، برو موافقت كن.» و سلمه پيش پيمبر رفت، اما پيمبر سكوت كرد به سبب آنكه شنيده بود كه ضباعه كهنسال است.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1299
گويند: پيمبر از صفيه دختر بشامه، خواهر اعور عنبري، نيز خواستگاري كرد، وي اسير شده بود و پيمبر او را مخير كرد و گفت: «اگر خواهي من و اگر خواهي شوهرت را برگزين».
و او گفت: «شوهرم» و پيمبر آزادش كرد.
و نيز پيمبر از ام جيب دختر عباس بن عبد المطلب خواستگاري كرد اما معلوم شد كه عباس برادر شيري اوست كه ثويبه هر دو را شير داده بود.
از جمره دختر حارث بن ابي حارثه نيز خواستگاري كرد و پدرش گفت عيبي دارد اما نداشت و چون به خانه رفت ديد كه برص گرفته است.
 
سخن از كنيزكاني كه پيمبر به زني داشت‌
 
يكي ماريه دختر شمعون قبطي بود و ديگري ريحانه دختر زيد قرظي و به قولي نضيري كه خبر هر دو را از پيش گفته‌ايم.
 
سخن از غلامان آزاد شده پيمبر
 
از آن جمله زيد بن حارثه بود و پسرش اسامة بن زيد كه از پيش خبر آنها را گفته‌ايم.
ثوبان نيز غلام پيمبر بود و آزاد شد و همچنان تا هنگام درگذشت پيمبر به خدمت وي بود، پس از آن به شهر حمص رفت و در آنجا خانه وقفي از او به جاست.
گويند: ثوبان به سال پنجاه و چهارم در ايام خلافت معاويه درگذشت.
بعضي‌ها گفته‌اند وي در شهر رمله سكونت گرفت و دنباله نداشت.
شقران نيز بود كه از اهل حبشه بود و نامش صالح بن عدي بود و در مورد وي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1300
اختلاف هست.
عبد الله بن داود خريبي گويد: پيمبر شقران را از پدرش عبد الله بن عبد المطلب به ارث برد. بعضي‌ها گفته‌اند شقران پارسي نژاد بود و صالح پسر حول پسر مهر بود، پسر آذر جشنس پسر مهربان پسر فيران پسر رستم پسر فيروز پسر ماي‌بهرام پسر رشتهري بود.
گويند: وي از دهقانان ري بود.
مصعب زبيري گويد: شقران غلام عبد الرحمن بن عوف بود كه او را به پيمبر بخشيد و او فرزندان آورد كه آخرين آنها موبا نام داشت و در مدينه مقيم بود و اعقاب وي در بصره بودند.
رويفع نيز بود كه او را ابو رافع مي‌گفتند و نامش اسلم و به قولي ابراهيم بود در مورد وي اختلاف هست: بعضي‌ها گفته‌اند وي از آن عباس بن عبد المطلب بود كه او را به پيمبر خدا بخشيد. بعضي ديگر گفته‌اند ابو رافع غلام احيحه سعيد بن عاص بزرگ بود كه به ارث به فرزندانش رسيد كه سه تن از آنها سهم خود را آزاد كردند و همگي در بدر كشته شدند. ابو رافع نيز با آنها در بدر حضور داشت و خالد- بن سعيد سهم خود را به پيمبر بخشيد كه آزادش كرد.
ابو رافع پسري داشت كه او را بهي مي‌گفتند و نامش رافع بود كه ابو رافع كنيه از او گرفته بود و پسر ديگر داشت به نام عبيد الله كه دبير علي بن ابي طالب بود.
هنگامي كه عمرو بن سعيد حاكم مدينه شد بهي را پيش خواند و گفت: «وابسته كيستي؟» بهي گفت: «وابسته پيمبر خدا» و عمرو يكصد تازيانه به او زد.
باز گفت: «وابسته كيستي؟» بهي گفت: «وابسته پيمبر خدا» و عمر يكصد تازيانه ديگر به او زد.
و همچنان مي‌پرسيد و او مي‌گفت: «وابسته پيمبر خدايم» تا پانصد تازيانه به او زد و پرسيد: «وابسته كيستي؟» و بهي گفت: «وابسته شمايم»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1301
سلمان فارسي نيز بود كه كنيه ابو عبد الله داشت و از دهكده‌اي از اصفهان و به قولي از رامهرمز بود و اسير عربان كلب شد كه او را به يك يهودي در وادي القري فروختند و با يهودي قرار مكاتبه نهاد، يعني مالي بدهد و آزاد شود، و پيمبر و مسلمانان او را در كار پرداخت كمك كردند تا آزاد شد.
بعضي نسب شناسان پارسي گويند: سلمان از ولايت شاپور بود و نامش مابه پسر بوذخشان پسر ده ديره بود.
سفينه نيز بود كه از آن ام سلمه بود و آزادش كرد كه مادام الحيات پيمبر را خدمت كند. گويند: وي سياه بود. در نامش اختلاف است.
بعضي‌ها نام وي را مهران و بعضي ديگر رباح گفته‌اند.
به قولي وي از عجمان پارسي بود و نامش سبيه پسر مارقيه بود.
انسه نيز بود كه كنيه ابو مسرح (با ميم مضموم و راي مشدد) و به قولي ابا مسروح داشت. وي از مواليد سراة بود و وقتي پيمبر مي‌نشست او كسان را اجازه مي‌داد كه درآيند. ابو مسرح در بدر و احد و همه جنگهاي ديگر همراه پيمبر بود.
گويند: وي از مادر حبشي و پدر فارسي بود و نام پدرش كردوي پسر اشرنيده پسر ادوهر پسر مهرادر پسر كحنكان از فرزندان مهگوار پسر يوماست بود.
ابو كبشه نيز بود، كه نامش سليم بود و از مواليد مكه بود و به قولي از مواليد سرزمين دوس بود و پيمبر او را خريد و آزاد كرد. ابو كبشه در بدر و احد و جنگهاي ديگر با پيمبر همراه بود و به سال سيزدهم هجرت، در اولين روز خلافت عمر درگذشت.
ابو مويهبه نيز بود. گويند: وي از مواليد مزينه بود و پيمبر او را خريد و آزاد كرد.
رباح اسود نيز بود كه كسان را اذن ورود به نزد پيمبر مي‌داد.
فضاله نيز بود كه پس از پيمبر در شام اقامت كرد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1302
مدعم نيز بود كه غلام رفاعة بن زيد جذامي بود و او را به پيمبر بخشيد. وي در غزاي وادي القري همراه پيمبر بود و تيري ناشناس بيامد و او را كشت.
ابو ضميره نيز بود كه بعضي نسب شناسان فارسي گفته‌اند از عجمان پارسي بود و از فرزندان گشتاسب شاه بود و نامش واح پسر شبيزر پسر پيرويس پسر تاريشمه پسر ماهوش پسر باكمهير بود.
بعضي‌ها گفته‌اند وي در يكي از جنگها اسير شده بود و سهم پيمبر خدا شد و آزادش كرد و مكتوبي براي وي نوشت. وي جد ابو حسين بن عبد الله بن ضميرة بن ابي ضميره بود و مكتوب پيمبر در دست نوادگان اوست و حسين بن عبد الله آنرا پيش مهدي آورد كه مكتوب را بگرفت و بر ديده نهاد و سيصد دينار بدو داد.
يسار نيز بود كه از مردم نوبه بود و در يكي از جنگها اسير شد و سهم پيمبر شد كه آزادش كرد، همو بود كه وقتي عرنيان بر گله پيمبر هجوم آوردند كشته شد.
مهران نيز بود كه حديث از پيمبر روايت ميكرد.
پيمبر يك خواجه نيز داشت به نام مابور كه مقوقس او را با دو كنيز ديگر به وي هديه كرده بود، يكيشان ماريه بود كه او را به زني داشت و ديگري سيرين بود كه پيمبر خدا او را به سبب ضربتي كه حسان بن ثابت از صفوان بن معطل خورده بود بدو بخشيد و عبد الله بن حسان از او آمد.
مقوقس اين خواجه را با دو كنيز اهدائي فرستاده بود كه در راه حافظ آنها باشد و به مقصد برساند. گويند همو بود كه گفته بودند با ماريه رابطه دارد و پيمبر علي- بن ابي طالب را فرستاد و گفت او را بكشد و چون علي را بديد و از قصد وي آگاه شد جامه از تن درآورد و معلوم شد كه آلت مردي ندارد و علي دست از او بداشت.
هنگام محاصره طايف چهار غلام از آنجا پيش پيمبر آمدند كه آزادشان كرد و يكي‌شان ابو بكره نام داشت.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1303
 
سخن از دبيران پيمبر خداي‌
 
گويند: گاهي عثمان براي او مي‌نوشت و گاهي علي بن ابي طالب و خالد بن سعيد و ابان بن سعيد و علاء بن حضرمي.
به قولي نخستين كس كه براي او مي‌نوشت ابي بن كعب بود و در غياب ابي، زيد بن ثابت مي‌نوشت.
عبد الله بن سعد بن ابي سرح نيز براي پيمبر مي‌نوشت، سپس از اسلام بگشت و روز فتح مكه باز به اسلام گرويد.
معاوية بن ابي سفيان و حنظله اسدي نيز براي او مي‌نوشتند.
 
سخن از اسبان پيمبر صلي الله عليه و سلم‌
 
محمد بن يحيي بن سهل گويد: نخستين اسبي كه پيمبر خدا داشت، اسبي بود كه در مدينه از يكي از مردم بني فزاره به ده اوقيه نقره خريد و نام اسب ضرس بود و پيمبر آنرا سكب ناميد و اول بار كه بر آن به غزا رفت در احد بود، در جنگ احد مسلمانان جز اسب پيمبر يك اسب ديگر داشتند كه از ابي بردة بن نيار بود و ملاوح نام داشت.
محمد بن عمر گويد: از محمد بن يحيي درباره مرتجز پرسيدم گفت: «اسبي بود كه پيمبر از يك عرب خريد و خزيمة بن ثابت شاهد معامله بود و عرب از طايفه بني مره بود.» ابي بن عباس گويد: پيمبر سه اسب داشت: لزاز و ظرب و لخيف، لزاز را مقوقس به او هديه كرده بود، لخيف را ربيعة بن ابي البرا هديه كرد و پيمبر از شتران غنيمت بني كلاب بدو داد، ظرب را قروة بن عمرو جذامي هديه كرده بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1304
گويد: تميم رازي نيز اسبي به پيمبر هديه كرد كه ورد نام داشت و پيمبر آنرا به عمر بخشيد.
بعضي‌ها گفته‌اند پيمبر به جز اين اسبها كه گفتيم اسبي به نام يعسوب داشت.
 
سخن از استران پيمبر خداي‌
 
موسي بن محمد گويد: دلدل استر پيمبر نخستين استري بود كه مسلمانان داشتند و مقوقس آنرا با خري به نام عفير به پيمبر هديه كرده بود و استر تا به روزگار معاويه به جا بود.
زهري گويد: دلدل را فروة بن عمرو جذامي به پيمبر هديه كرده بود.
زامل بن عمرو گويد: فروة بن عمرو استري به پيمبر هديه كرد كه فضه نام داشت و پيمبر آنرا به ابو بكر بخشيد، خر پيمبر نيز كه يعفور نام داشت هديه فروه بود كه به هنگام بازگشت از حجة الوداع سقط شد.
 
سخن از شتران پيمبر خداي‌
 
موسي بن محمد تميمي گويد قصواء از شتران بني حريش بود و ابو بكر آنرا با يك شتر ديگر به هشتصد درم خريده بود و پيمبر آنرا به چهار صد درم از ابو بكر گرفت و پيش پيمبر بود تا بمرد و همان بود كه بر آن هجرت كرد. و وقتي پيمبر به مدينه رسيد قصوا چهار ساله بود و آنرا قصوا و جدعا و عضبا مي‌گفتند.
يعلي بن مسيب گويد: نام شتر پيمبر عضبا بود و كناره گوش آن شكافي داشت.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1305
 
سخن از شتران شيري پيمبر
 
معاوية بن عبد الله گويد: پيمبر يك گله شتر شيري داشت و همان بود كه در بيشه بر آن هجوم آوردند و به غارت بردند و بيست شتر بود كه خانواده پيمبر از شير آن زندگي مي‌كردند و هر شب دو ظرف بزرگ شير براي او مي‌آوردند غزار و حناء و سمراء و عريس و سعديه و بغوم و يسيرة و ريا از آن جمله بود.
ام سلمه گويد: بيشتر غذاي ما در خانه پيمبر شير بود و پيمبر يك گله شتر شيري در بيشه داشت كه بر زنان خود تقسيم كرده بود و يك شتر به نام عريس بود كه شير فراوان به ما مي‌داد و عايشه شتر سمرا را داشت كه شير داشت اما چون شتر من نبود و چوپان شتران را به چراگاهي در اطراف جوانيه برد و شبانگاه به خانه‌هاي ما مي‌آورد كه مي‌دوشيدند و شير شتر عايشه مانند شتر من يا بيشتر شد.
جبير گويد: پيمبر شتران شيري داشت كه در ذي الجدر و در حماء بود و شير آنرا براي ما مي‌آوردند، يكي از آن جمله مهره نام داشت كه سعد بن عباده آنرا فرستاده بود كه از شتران بني عقيل بود و شير فراوان داشت، ريا و شقرا نيز بود كه در بازار نبط از بني عامر خريده بود، برده و سمرا و عريس و يسيره و حنا نيز بود و اين شتران را مي‌دوشيدند و هر شب آنرا براي وي مي‌آوردند. يسار غلام پيمبر نگهبان شتران بود كه غارتيان عرب او را كشتند.
 
سخن از بزان شيري پيمبر
 
ابراهيم بن عبد الله گويد: پيمبر هفت بز شيري داشت: عجوه و زمزم و سقيا و بركه و رسه و اطلال و اطراف.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1306
ابن عباس گويد: پيمبر هفت بز شيري داشت كه پسر ام ايمن آن را مي‌چرانيد.
 
سخن از شمشيرهاي پيمبر خداي‌
 
مروان بن ابي سعيد معلي گويد: پيمبر از اسلحه بني قينقاع سه شمشير گرفت:
يكي كوتاه بود و يكي بتار نام داشت و ديگري را حتف مي‌گفتند. پس از آن دو شمشير به نام مخدوم و رسوب به دست آورد.
گويند: وقتي پيمبر به مدينه آمد، دو شمشير داشت كه نام يكي عضب بود و در جنگ بدر آنرا همراه داشت. ذو الفقار شمشير منبه بن حجاج بود كه در جنگ بدر آنرا به غنيمت گرفت.
 
سخن از كمانها و نيزه‌هاي پيمبر
 
مروان بن ابي سعيد گويد: از سلاح بني قينقاع، سه نيزه به پيمبر رسيد با سه كمان كه يكي روحا و يكي بيضا و يكي صفرا نام داشت.
 
سخن از زره‌هاي پيمبر
 
و هم مروان بن ابي سعد گويد: از سلاح بني قينقاع دو زره به پيمبر رسيد كه يكي سعديه و ديگري فضه نام داشت.
محمد بن مسلمه گويد: در جنگ احد پيمبر دو زره پوشيده بود زره ذات الفضول و زره فضه و در جنگ خيبر نيز همان دو زره را به تن داشت. تاريخ طبري/ ترجمه ج‌4 1307 سخن از سپر پيمبر ….. ص : 1307
 
سخن از سپر پيمبر
 
: مكحول گويد: پيمبر زره‌اي داشت كه سر يك قوچ بر آن نقش بود و پيمبر آنرا خوش نداشت و يك روز صبح خدا عز و جل آنرا از ميان برده بود.
 
سخن از نامهاي پيمبر
 
: ابو موسي گويد: پيمبر نامهايي براي خويش گفت كه بعضي از آن به ياد ما مانده است گفت: «من محمد و احمد و مقفي و حاشر و نبي التوبه و ملحمه‌ام.» مطعم گويد: پيمبر به من گفت: «من محمد و احمد و عاقب و ماحيم.» زهري گويد: عاقب يعني آنكه پس از او كسي نيست و ماحي يعني آنكه خداوند به وسيله او كفر را محو مي‌كند.
و نيز روايتي از مطعم هست كه پيمبر گفت: «من محمد و احمد و ماحي و عاقب و حاشرم و مردم بر قدمهاي من محشور مي‌شوند.» گويد: «از سفيان پرسيدم معني حاشر چيست؟» گفت: «يعني آخر پيمبران.»
 
سخن از وصف پيمبر
 
: علي بن ابي طالب گويد: پيمبر نه دراز بود، نه كوتاه، سر بزرگ داشت و ريش انبوه، و دستان و پاهاي ضخيم، درشت استخوان بود، چهره‌اش بسرخي مي‌زد. موي بلند بر سينه داشت. هنگام رفتن پيكرش لنگر مي‌گرفت، گويي از بالا سرازير شده بود، پيش از او و پس از او كسي را چون او صلي الله عليه و سلم نديدم.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1308
عبد الله بن عمران گويد: علي بن ابي طالب در مسجد كوفه بود و دست بر حمايل شمشير خويش داشت، يكي از انصار بدو گفت: «پيمبر خدا را براي من وصف كن.» علي گفت: «او صلي الله عليه و سلم رنگي مايل به سرخي داشت و چشماني درشت و سياه و موي بي چين و نرم و گونه صاف و ريش انبوه، گردنش چون نقره سپيد بود، يك رديف موي از سينه تا تهيگاه داشت و جز آن بر سينه و زير بغل وي موي نبود، دست و پايش ضخيم بود و چون راه مي‌رفت گويي از بالا سرازير شده بود يا از سنگي فرود آمده بود و چون به جايي مي‌نگريست با همه تن خود سوي آن مي‌شد، نه كوتاه بود، نه بلند، نه زبون بود، نه خسيس، عرق بر چهره وي چون مرواريد بود و عرقش از مشك خوشبوتر بود، پيش از او و پس از او كسي را چون او نديدم.» انس بن مالك گويد: پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم در چهل سالگي مبعوث شد، ده سال در مكه بماند و ده سال در مدينه بود و در شصت سالگي درگذشت. در سر و ريش وي بيست موي سپيد نبود، پيمبر دراز مفرط و كوتاه نبود، سپيد تند و تيره‌گون نبود، مويش نه چيندار بود و نه صاف.
جريري گويد: با ابو طفيل بودم كه بر كعبه طواف مي‌برد و گفت: «به جز من كسي كه پيمبر را ديده باشد نمانده است.» گفتم: «او را ديدي؟» گفت: «آري» گفتم: «وصف وي چگونه بود؟» گفت: «سپيد مليح بود، نه چاق بود و نه لاغر.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1309
 
سخن از خاتم نبوت كه بر پيمبر بود
 
ابو زيد گويد: پيمبر به من گفت: «ابو زيد! نزديك بيا و پشت مرا مسح كن» و پشت خويش را لخت كرد و من به پشت وي دست زدم و انگشت بر خاتم نهادم و فشردم.» از او پرسيدند: «خاتم چه بود؟» گفت: «مقداري موي بود كه بر شانه وي بود» از ابو سعيد خدري پرسيدند: «خاتم پيمبر چه بود؟» گفت: «پاره گوشتي برآمده بود.»
 
سخن از شجاعت و سخاوت پيمبر
 
انس بن مالك گويد: پيمبر از همه نكوتر و بخشنده‌تر و شجاعتر بود، شبي در مدينه بانگ خطر برخاست، مردم سوي صدا رفتند و به پيمبر برخوردند كه بر اسب لخت ابو طلحه سوار بود و شمشير به دست داشت زودتر از همه سوي صدا رفته بود و مي‌گفت: «مردم! بيمناك مباشيد» و اين را دو بار گفت.
پس از آن گفت: «اي ابو طلحه اسب تو دريايي است» اسب ابو طلحه كندرو بود و پس از آن هيچ اسبي بر آن پيشي نگرفت.
 
سخن از موي پيمبر و اينكه خضاب مي‌كرد يا نه‌
 
معاذ گويد: پيش عبد الله بن بسره رفتيم و بدو گفتم: «آيا پيمبر را ديده‌اي؟ آيا پيمبر پير بود؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1310
گويد: عبد الله دست به چانه خويش نهاد و گفت: «بر چانه او موي سپيد بود.» ابن جحيفه گويد: پيمبر را ديدم كه موي چانه‌اش سپيد بود.
بدو گفتند: تو آن وقت چه كار مي‌كردي؟» گفت: «تير مي‌تراشيدم و براي آن پر درست مي‌كردم.» از انس پرسيدند: «آيا پيمبر خضاب مي‌كرد؟» گفت: «موهاي پيمبر چندان سپيد نشده بود ولي ابو بكر با حنا خضاب مي‌كرد و عمر با حنا خضاب مي‌كرد.» انس گويد: پيمبر بيست موي سپيد نداشت.» جابر بن سمره گويد: در پيمبر آثار پيري نبود به جز چند موي سپيد كه در پيشاني داشت و وقتي سر خويش را روغن مي‌زد آنرا نهان مي‌كرد.
عبد الله بن موهب گويد: همسر پيمبر به درون رفت و چيزي از موهاي پيمبر بياورد كه با حنا خضاب شده بود.
ابو رمثه گويد: پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم با حنا خضاب مي‌كرد و موهاي وي به شانه يا بازو مي‌رسيد (ترديد از راويست ام هاني گويد پيمبر را ديدم كه چهار دسته موي بافته و آويخته داشت.
 
سخن از آغاز بيماري پيمبر كه از آن درگذشت و اينكه از مرگ خويش خبر يافت‌
 
ابو جعفر گويد: خدا عز و جل فرمود:
«إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّاباً» [1]
______________________________
[1] نصر: 1 تا 3
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1311
يعني: چون ياري خدا و فيروزي بيامد. و مردم را بيني كه گروه گروه داخل دين خدا شوند، به ستايش پروردگارت تسبيح گوي و از او آمرزش بخواه كه وي بخششگر است.
از پيش گفتيم كه پيمبر در حجة الوداع كه حجة التمام و حجة البلاغ نيز بود مناسك را به ياران خويش تعليم داد و در خطبه‌اي كه خواند سفارشها بديشان كرد، آنگاه پيمبر پس از فراغت از حج در اواخر ذي حجه به مدينه بازگشت و باقيمانده ذي حجه و همه محرم و صفر را آنجا بود. آنگاه سال يازدهم هجرت در آمد.
 
سخن از حوادث سال يازدهم هجرت‌
 
اشاره
ابو جعفر گويد: پيمبر در محرم سال يازدهم گروهي را براي فرستادن سوي شام آماده كرد و وابسته و پسر وابسته خود اسامة بن زيد بن حارثه را سالارشان كرد.
عباس بن ابي ربيعه گويد: پيمبر خدا به اسامة گفت به حدود بلقا و داروم فلسطين بتازد و مردم آماده شدند و بنا بود همه مهاجران اولي با اسامه روان شوند. در اين اثنا كه مردم در كار آماده شدن بودند بيماري پيمبر كه از آن درگذشت و خدا وي را به جوار رحمت و كرم خود برد در اواخر صفر يا اوايل ربيع الاول آغاز شد.
ابو مويهبه آزاد شده پيمبر گويد: پيمبر پس از فراغت از حجة التمام سوي مدينه بازگشت و راه رفتنش مشكل شد و گروهي را براي فرستادن آماده مي‌كرد كه سالارشان اسامة بن زيد بود و پيمبر بدو گفت به در مشارف شام كه جزو اردن بود به ابل زيتو بتازد رود كه در سرزمين اردن بود و منافقان در اين باب بگو مگو كردند.
اما پيمبر اعتراضشان را رد كرد و گفت: «وي شايسته سالاري سپاه است، اين سخنان كه مي‌گويند درباره پدر او نيز مي‌گفتند، و او نيز شايسته سالاري بود.» وقتي خبر بيماري پيمبر شايع شد اسود در يمن و مسيلمه در يمامه به پا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1312
خاستند و پيمبر از كارشان خبر يافت. پس از آن طليحه در ديار اسد به پا خاست و اين به هنگامي بود كه پيمبر بهبود يافته بود. پس از آن در محرم، بيماري وي كه از آن درگذشت آغاز شد.
هشام بن عروه گويد: بيماري پيمبر كه از آن درگذشت در اواخر محرم آغاز شد.
واقدي گويد: بيماري پيمبر دو روز مانده به آخر صفر آغاز شد.
فيروز ديلمي گويد: نخستين ارتداد از مسلماني كه در يمن رخ داد به دوران زندگي پيمبر خدا بود و به دست ذو الخمار عبهلة بن كعب رخ داد كه او را اسود مي‌گفتند كه پس از حجة الوداع با همه قوم مذحج خروج كرد.
گويد: اسود، كاهني شعبده باز بود و عجايب به كسان مي‌نمود و هر كه سخن او مي‌شنيد بددل مي‌شد و آغاز خروج وي از غار خبان بود كه خانه‌اش آنجا بود و در آنجا تولد يافته بود و بزرگ شده بود و مردم مذحج به او نامه نوشتند و وعده به نجران نهادند و بدانجا حمله بردند و عمرو بن حزم و خالد بن سعيد بن عاص را برون كردند و اسود را به جاي آنها نشانيدند و قيس بن عبد يغوث به فروة بن مسيك عامل بني مراد، حمله برد و او را برون كرد و به جايش نشست.
و چون اسود بر نجران تسلط يافت راه صنعا گرفت و آنجا را به تصرف آورد و ماجراي تصرف صنعا را براي پيمبر نوشتند و نخستين بار كه از كار اسود خبر يافته بود از طرف فروة بن مسيك بود و مسلمانان پاك اعتقاد مذحج به فروه پيوستند و در احسيه بودند و اسود با وي نامه ننوشت و كس نفرستاد كه كس نبود كه مزاحم وي شود و ملك يمن بر وي راست شد.
ابن عباس گويد: پيمبر دسته اسامه را مهيا مي‌كرد اما به سبب بيماري وي و خروج مسيلمه و اسود سر نگرفت و منافقان در كار سالاري اسامه بسيار سخن كردند تا خبر به پيمبر رسيد و به سبب اين وهم به علت خوابي كه در خانه عايشه ديده بود برون آمد و چون دردسر داشت سربندي بسته بود و گفت: «به خواب ديدم كه در بازوهاي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1313
من دو طوق طلا بود و آنرا خوش نداشتم و در آن دميدم كه پرواز كرد و تعبير آنرا به دو كذاب يمامه و يمن كردم. شنيده‌ام كه كساني درباره سالاري اسامه سخن دارند، سابقا درباره سالاري پدرش نيز سخن مي‌كردند، پدرش شايسته سالاري بود خود او نيز شايسته سالاري است، سپاه اسامه را بفرستيد.» آنگاه گفت: «خداي لعنت كند آنها را كه قبر پيمبران خويش را مسجد مي‌كنند.» اسامه برون شد و در جرف اردو زد و مردم به او پيوستند، در آن اثنا طليحه ظهور كرد و مردم مردد شدند و بيماري پيمبر سنگين شد و كار سر نگرفت و مردم به هم مي‌نگريستند تا خدا عز و جل پيمبر را به جوار خويش برد.
حضرمي بن عامر اسدي گويد: خبر آمد كه پيمبر بيمار شده، آنگاه خبر رسيد كه مسيلمه بر يمامه تسلط يافته و اسود بر يمن تسلط يافته و چيزي نگذشت كه طليحه دعوي پيمبري كرد و در سميراء اردو زد و همگان پيرو او شدند و كارش نيرو گرفت و حبال برادر زاده خويش را سوي پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم فرستاد كه وي را به صلح خواند و از كار طليحه خبر داد و گفت: «آنكه سوي طليحه مي‌آيد ذو النون است.» پيمبر گفت: «اين نام فرشته است.» حبال گفت: «من پسر خويلدم.» پيمبر گفت: «خدايت بكشد و از شهادت محروم دارد.» حريث بن معلي گويد: «نخستين كسي كه ماجراي طليحه را براي پيمبر خدا نوشت سنان بن ابي سنان عامل بني مالك بود و قضاعي بن عمر نيز عامل بني الحارث بود.
عروه بن زبير گويد: پيمبر خداي با مدعيان پيمبري بوسيله فرستادگان جنگ كرد، كس پيش چند تن از ابناي يمن فرستاد و نوشت كه بدو تازند و بگفت تا از
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1314
كساني از طايفه بني تميم و قيس كه نام برده بود كمك بگيرند و كس سوي تميميان و قيسيان فرستاد كه با آنها كمك كنند و آنها نيز چنان كردند و راهها بر بيدين بسته شد و يارانش كاهش گرفتند و كارشان آشفته شد و درهم افتادند و در زندگي پيمبر يك روز پيش از درگذشت وي اسود كشته شد. درباره طليحه و مسيلمه و امثالشان نيز پيوسته كس مي‌فرستاد و بيماري، او را از كار خدا عز و جل و دفاع از دين وي باز نمي‌داشت.
گويد پيمبر و بر بن يحنس را سوي فيروز و جشيش ديلمي و داذويه اصطخري فرستاد.
و جرين بن عبد الله را سوي ذي الكلاع و ذي ظليم فرستاد.
و اقرع بن عبد الله حميري را سوي ذي زود و ذي مران فرستاد.
و فرات بن حيان عجلي را سوي ثمامه بن اثال فرستاد.
و زياد بن حنظله تميمي عمري را سوي قيس بن عاصم و زبرقان بن بدر فرستاد.
و صلصل بن شرحبيل را سوي سيره عنبري و وكيع دارمي و عمرو بن محجوب عامري و عمرو بن خفاجي فرستاد.
و ضرار بن ازور اسدي را سوي عوف زرقاني فرستاد كه از طايفه بني صيدا بود وهم او را سوي سنان اسدي غنمي و قضاعي ديلمي فرستاد.
و نعيم بن مسعود اشجعي را سوي ابن ذو اللحيه و ابن مشيمصه جبيري فرستاد.
هشام بن محمد گويد: بيماري پيمبر خدا كه از آن درگذشت در اواخر ماه صفر آغاز شد، در آن وقت در خانه زينب دختر جحش بود.
ابو مويهبه آزاد شده پيمبر گويد: در دل شب پيمبر مرا پيش خواند و گفت:
«اي ابو مويهبه مامور شده‌ام كه براي اهل بقيع آمرزش بخواهم با من بيا، و من با وي رفتم و چون در گورستان بايستاد گفت: «درود بر شما اي اهل قبور، اين حال كه شما داريد نسبت به حال مردم خوش است، فتنه‌ها چون پاره‌هاي شب تاريك از پي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1315
هم مي‌رسد و پسين بدتر از پيشين است» آنگاه پيمبر به من نگريست و گفت: «اي ابو مويهبه كليد گنجينه‌هاي دنيا و زندگي جاويد را به من دادند كه پس از آن به بهشت روم و مخيرم كردند كه يا چنان باشم يا به پيشگاه خدا و به بهشت روم و پيشگاه خدا و بهشت را انتخاب كردم.» گفتم: «پدر و مادرم به فدايت، كليد گنجينه‌هاي دنيا و زندگي جاويد و آنگاه بهشت را بگير» گفت: «نه بخدا اي ابو مويهبه، پيشگاه خدا و بهشت را برگزيدم.» گويد: آنگاه براي اهل بقيع آمرزش خواست و بازگشت و بيماري وي كه از آن درگذشت آغاز شد.
عايشه گويد: پيمبر خداي از بقيع بازگشت و مرا ديد كه سردرد داشتم و مي‌گفتم:
«واي سرم» گفت: «بخدا اي عايشه، من بايد بگويم واي سرم» آنگاه گفت: «ترا چه زيان اگر پيش از من بميري و به كار تو پردازم و كفنت كنم و بر تو نماز كنم و به خاكت سپارم.» گفتم: «بخدا مي‌بينم كه اگر چنين كني به خانه من باز مي‌گردي و با يكي از زنان خود خلوت مي‌كني.» گويد: پيمبر لبخند زد و همچنان سردرد داشت و به نوبت پيش زنان خود بود تا در خانه ميمونه درد، سخت شد و زنان خويش را پيش خواند و از آنها موافقت خواست كه در خانه من پرستاري شود، آنها نيز موافقت كردند و پيمبر در ميان دو تن از كسان خود كه يكيشان فضل بن عباس بود و يك مرد ديگر برون آمد و پاهاي خود را به زمين مي‌كشيد و سر خويش را بسته بود و در خانه من جاي گرفت.
عبيد الله گويد: اين حديث را با ابن عباس گفتم، گفت: «مي‌داني آن مرد ديگر كي بود؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1316
گفتم: «نه» گفت: «علي بن ابي طالب بود ولي عايشه نمي‌توانست درباره علي خيري به زبان آرد.» گويد: آنگاه پيمبر بي‌خود شد و دردش شدت گرفت و گفت: «هفت ظرف از آب چاههاي مختلف بر من ريزيد تا برون شوم و با مردم سخن كنم» او را در طشتي كه از آن حفصه بود نشانديم و آب بر او ريختيم تا گفت: «بس! بس!» فضل بن عباس گويد: پيمبر پيش من آمد، برون رفتم، تبدار بود و سرش را بسته بود. به من گفت: «اي فضل دست مرا بگير» دست وي را بگرفتم تا به منبر نشست، آنگاه گفت: «ميان مردم بانگ بزن» و چون كسان به نزد وي فراهم شدند گفت:
«اي مردم، ستايش خداي يگانه مي‌كنم. حقوقي از شما بگردن «من هست اگر به پشت كسي تازيانه زده‌ام، اينك پشت من، بيايد تلافي كند، «اگر به عرض كسي ناسزا گفته‌ام اينك عرض من بيايد و تلافي كند، «كينه‌توزي در طبع من و سزاوار من نيست، آن كس را بيشتر دوست دارم كه حق «خويش از من بگيرد يا حلال كند تا با خاطري آسوده به پيشگاه خدا روم و پندارم اين بس نيست و بايد چند بار در اين مقام آيم.» فضل گويد: «آنگاه از منبر فرود آمد و نماز ظهر بكرد و بازگشت و بر منبر نشست و همان سخنان را درباره كينه و مطالب ديگر گفت. يكي برخاست و گفت:
 
«اي پيمبر من سه درم از تو طلب دارم» پيمبر گفت: «اي فضل سه درم او را بده» و من به او گفتم: «بنشيند» سپس گفت: «اي مردم هر كه چيزي به عهده دارد ادا كند و نگويد رسوايي دنياست كه رسوايي دنيا از رسوايي آخرت آسانتر است» مردي برخاست و گفت: «اي پيمبر، سه درم به عهده من هست كه به ناحق از
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1317
غنايم گرفته‌ام.» پيمبر گفت: «چرا به ناحق گرفتي؟» گفت: «محتاج آن بودم.» پيمبر گفت: «اي فضل، سه درم را از او بگير.» پس از آن گفت: «اي مردم، هر كه از صفتي ناخوش بر خويشتن بيم دارد برخيزد تا براي او دعا كنم» يكي برخاست و گفت: «اي پيمبر خدا، من بدزبانم و بسيار مي‌خوابم» پيمبر گفت: «خدايا راستي و ايمان بدو عطا كن و اگر بخواهد بسيار خفتن را از او بگير» پس از آن مردي ديگر برخاست و گفت: «اي پيمبر خدا، من دروغگويم، من منافقم و گناهي نيست كه نكرده باشم.» عمر بن خطاب برخاست و گفت: «اي مرد خودت را رسوا كردي.» پيمبر گفت: «اي عمر رسوايي دنيا آسانتر از رسوايي آخرت است» آنگاه گفت: «خدايا راستي و ايمان به او عطا كن و او را سوي نيكي بگردان».
عمر سخني گفت كه پيمبر بخنديد و گفت: «عمر با من است و من با عمرم، و پس از من هر جا باشد حق با اوست» ايوب بن بشير گويد: «پيمبر خدا كه سر خويش را بسته بود از خانه در آمد و بر منبر نشست و نخست درود اصحاب احد گفت و براي آنها آمرزش خواست و درود بسيار گفت، پس از آن گفت: «اي مردم! خدا يكي از بندگان راميان دنيا و آنچه در پيشگاه خدا هست مخير كرد و او پيشگاه خدا را انتخاب كرد.» گويد: ابو بكر سخن او را فهم كرد و بدانست كه خويشتن را منظور دارد و بگريست و گفت: «ما جان و فرزندان خويش را به فداي تو مي‌كنيم.» پيمبر گفت: ابو بكر آرام باش، اين درها را كه به مسجد باز است بنگريد و همه را ببنديد مگر آنچه از خانه ابو بكر باشد، كه هيچ كس را در مصاحبت خويش بهتر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1318
از او نديدم».
محمد بن اسحاق گويد: در آن روز پيمبر ضمن سخنان خويش گفت: «اگر از بندگان، دوستي مي‌گرفتم، ابو بكر را به دوستي مي‌گرفتم، اما ميان ما مصاحبت است و برادري و ايمان، تا خداوند ما را به نزد خويش فراهم كند.» ابو سعيد خدري گويد: روزي پيمبر بر منبر نشست و گفت: «خدا بنده‌اي را مخير كرد كه از رونق دنيا هر چه خواهد بدو دهد يا آنچه را در پيشگاه خدا هست برگزيند و او پيشگاه خدا را برگزيد» ابو بكر چون اين سخن بشنيد بگريست و گفت: «اي پيمبر خدا، ما پدران و مادران خويش را فداي تو مي‌كنيم،» ما از سخن وي تعجب كرديم و مردم گفتند: «اين پير را ببينيد كه پيمبر از بنده‌اي سخن مي‌كند كه مخير شده و مي‌گويد پدران و مادران خويش را فداي تو مي‌كنيم» گويد: «آنكه مخير شده بود پيمبر خدا بود و ابو بكر بهتر از ما مي‌دانست.» آنگاه پيمبر گفت: «مصاحبت و مال ابو بكر براي من از همه بهتر بود، اگر دوستي مي‌گرفتم، ابو بكر را مي‌گرفتم، ولي ميان ما برادري مسلماني است در مسجد دريچه‌اي به جز دريچه ابو بكر نماند» عبد الله بن مسعود گويد: پيمبر و محبوب ما يك ماه جلوتر، از مرگ خويش خبر داد و چون فراق نزديك شد ما را در خانه عايشه فراهم آورد و ما را نگريستن گرفت و اشك به ديده‌اش آمد و گفت: «مرحبا به شما، خدا رحمتتان كند خدا پناهتان دهد، خدا حفظتان كند، خدايتان بردارد، خدايتان سود دهد، خدايتان توفيق دهد، خدايتان ياري كند، خدايتان درود گويد، خدايتان رحمت كند، خدايتان مقبول دارد، به شما سفارش مي‌كنم كه از خدا بترسيد، از خدا مي‌خواهم كه شما را رعايت كند و شما را بدو مي‌سپارم كه من بيم رسان و مژده رسان شما هستم. در ديار خدا با بندگان وي گردنفرازي نكنيد كه خدا به من و شما گفته:
«تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1319
لِلْمُتَّقِينَ» [1] يعني: اين سراي آخرت را براي كساني نهاده‌ايم كه در زمين سركشي و فسادي نخواهند و عاقبت خاص پرهيزكاران است.
و هم گويد:
«أ ليس في جهنم مثوي للمتكبرين» [2] يعني: مگر جهنم جايگاه تكبر كنان نيست؟
گفتيم: «مرگ تو كي مي‌رسد؟» گفت: «فراق شما و رفتن سوي خدا و سدرة المنتهي نزديك است.» گفتيم: «اي پيمبر خدا، كي ترا غسل دهد؟» گفت: «كسان من، نزديكتر و نزديكتر.» گفتيم: «اي پيمبر خدا كفن تو چه باشد؟» گفت: «اگر خواستيد همين لباسم يا پارچه سفيد مصر يا يك حله يمني.» گفتيم: «اي پيمبر خدا، كي بر تو نماز كند؟» گفت: «آرام باشيد، خدايتان ببخشد و در مورد پيمبرتان پاداش نيك دهد.» گويد: و ما بگريستيم و پيمبر بگريست و گفت: «وقتي مرا غسل داديد و كفن كرديد در همين خانه بر كنار قبر روي تختم بگذاريد و برون شويد و ساعتي بمانيد كه نخستين كسي كه بر من نماز كند همدم و دوست من جبرئيل است، پس از او ميكائيل و آنگاه اسرافيل و پس از آن ملك الموت با گروهي بسيار از فرشتگان نماز كنند. آنگاه گروه گروه سوي من آييد و نماز كنيد و درود گوييد و مرا به ستايش و ناله و فغان آزار مكنيد» و چنان باشد كه نخست مردان خاندان من به من درود گويند آنگاه زنان خاندان و پس از آنها شما از جانب من به خويش سلام گوييد كه شهادت
______________________________
[1] سوره قصص آيه 83
[2] سوره زمر آيه 60
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1320
مي‌دهم كه من به همه كساني كه به دينم گرويده‌اند از حال تا به روز رستاخيز سلام مي‌گويم.» گفتيم: «اي پيمبر خدا، كي ترا در قبر نهد؟» گفت: «كسان من با فرشتگان بسيار كه شما را مي‌بينند و شما آنها را نمي‌بينيد.» ابن عباس گويد: روز پنجشنبه چه روزي بود! بيماري پيمبر سخت شد و گفت:
«لوازم بياريد تا براي شما مكتوبي بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد» كسان مجادله كردند، و مجادله كردن در حضور پيمبر روا نيست.
گفتند: «چه مي‌گويد؟ هذيان مي‌گويد؟ از او بپرسيد.» و از او توضيح خواستند.
گفت: «ولم كنيد كه اين حال كه من دارم از آنچه سوي آنم مي‌خوانيد بهتر است.» آنگاه، سه سفارش كرد، گفت: «مشركان را از جزيرة العرب بيرون كنيد و فرستادگان قبايل را چنانكه من جايزه مي‌دادم جايزه دهيد.» و درباره سومي سكوت كرد يا راوي گفت: «فراموش كرده‌ام.» سعيد بن جبير، همين روايت را از ابن عباس آورده با اين تفاوت كه عينا همانطور كه هست باشد تغيير لازم است «پيش پيمبر همانطور باشد عيناً» را از گفته پيمبر آورده است.
روايت ديگر از سعيد بن جبير از ابن عباس هست كه گفت: «روز پنجشنبه چه روزي بود.» گويد: و اشكهاي او را ديدم كه چون رشته مرواريد بر چهره روان شد. آنگاه گفت: «پيمبر خداي گفت: لوح و دوات يا گفت استخوان شانه و دوات، نزد من آريد تا مكتوبي براي شما بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد.» گفتند: «پيمبر خدا هذيان مي‌گويد.» و هم ابن عباس گويد: هنگامي كه پيمبر خدا در بيماري مرگ بود، علي بن ابي طالب از پيش وي درآمد، مردم گفتند: «اي ابو الحسن، پيمبر چگونه است؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1321
علي گفت: «الحمد لله بهتر است.» عباس بن عبد المطلب دست او را گرفت و گفت: «تو هنوز جواني، من مي‌دانم كه پيمبر از اين بيماري مي‌ميرد، من چهره فرزندان عبد المطلب را كه سوي مرگ مي‌روند مي‌شناسم، پيش پيمبر برو و بپرس كار خلافت از كيست؟ اگر از ماست بدانيم و اگر از ديگران است سفارش ما را بكند.» علي گفت: «بخدا اگر از او بپرسم و به ما ندهد، هرگز مردم به ما نمي‌دهند بخدا اين سؤال را از پيمبر نمي‌كنم.» روايت ديگر از ابن عباس به همين مضمون هست با اين تفاوت كه عباس گفت:
«بخدا قسم مرگ را در چهره پيمبر خدا مي‌بينم چنانكه در چهره بني عبد المطلب ديده‌ام، بيا پيش پيمبر رويم، اگر خلافت از ماست بدانيم و اگر از ديگران است بگوييم تا سفارش ما را بكند» و پيمبر ظهر همانروز درگذشت.
عايشه گويد: پيمبر در اثناي بيماري گفت: هفت ظرف از آب هفت چاه مختلف بر من ريزيد شايد برون شوم و با مردم سخن كنم» گويد: از هفت ظرف آب بر او ريختيم و كمي آسوده شد و برون شد و با مردم نماز كرد و خطبه خواند و براي شهيدان احد آمرزش خواست و درباره انصار سفارش كرد و گفت: «اي گروه مهاجران، شما زياد مي‌شويد، اما انصار زياد نمي‌شوند و به همان صورت كه اكنون هستند باقي مي‌مانند، انصار تكيه‌گاه منند كه بدان پناه آورده‌ام، بزرگوارشان را گرامي داريد و از بدكارشان درگذريد.» پس از آن گفت: «يكي از بندگان مخير شد كه به پيشگاه خدا رود يا در دنيا بماند، و پيشگاه خدا را انتخاب كرد» تنها ابو بكر اين سخن را فهم كرد كه پنداشت خويشتن را منظور دارد و بگريست، پيمبر خداي بدو گفت: «اي ابو بكر آرام باش، همه اين درها را كه به مسجد مي‌گذرد مسدود كنيد مگر در ابو بكر كه در ميان يارانم هيچكس را بهتر از ابو بكر نمي‌دانم».
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1322
عايشه گويد: «در اثناي بيماري، دوا در دهان پيمبر ماليديم، گفته بود دوا به دهان من نماليد و ما پنداشته بوديم از آن سبب است كه بيمار دوا را خوش ندارد، و چون به خود آمد گفت: «بايد همه شما دوا به دهان بماليد بجز عباس كه حاضر نبوده است.» ابن اسحاق گويد: وقتي بيماري پيمبر سخت شد و از خود رفت از زنان وي ام سلمه و ميمونه و تني چند از زنان ديگر و از جمله اسماء دختر عميس به دور او فراهم آمدند، عباس بن عبد المطلب نيز آنجا بود، و همسخن شدند كه دوا به دهان پيمبر بمالند، عباس گفت: «من مي‌مالم.» و چون دوا ماليدند و پيمبر بخود آمد گفت: «كي اين كار را كرد؟» گفتند: «اي پيمبر خدا عمويت عباس كرد و گفت: اين دوايي است كه زنان از حبشه آورده‌اند.» پيمبر گفت: «چرا اين كار را كرديد؟» عباس گفت: «اي پيمبر خدا بيم داشتيم بيماري ذات الجنب داشته باشي.» پيمبر گفت: «هرگز، خدا مرا به اين بيماري رنج نمي‌دهد هر كه در خانه است بجز عمويم از اين دوا به دهان بمالد.» گويد: به دهان ميمونه نيز كه روزه‌دار بود دوا ماليدند كه پيمبر گفته بود به سزاي كاري كه كرده بودند همگي دوا به دهان بمالند.
عايشه گويد: وقتي به پيمبر گفتند بيم داشتيم كه بيماري ذات الجنب داشته باشي گفت: «اين بيماري از شيطان است و خدا آن را بر من مسلط نمي‌كند،» ابي محنف گويد: وقتي بيماري پيمبر خدا كه از آن درگذشت سنگين شد و از خود رفت زنانش و دخترش و همه خاندانش از جمله عباس بن عبد المطلب و علي بن- ابي طالب به دور او فراهم شدند و اسماء دختر عميس گفت: «بيماري او ذات الجنب است دوا به دهانش بماليد و چون دوا ماليدند و به خود آمد گفت: «كي اين كار را كرد؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1323
گفتند: «اسماء دختر عميس دوا به دهان تو ماليد كه گمان كرد بيماري ذات الجنب داري.» پيمبر گفت: «از بيماري ذات الجنب به خدا پناه مي‌برم، من پيش خدا گرامي‌تر از آنم كه مرا به اين بيماري مبتلا كند.» اسامة بن زيد گويد: وقتي بيماري پيمبر سنگين شد، من سوي مدينه آمدم و مردم نيز با من بيامدند و پيش پيمبر رفتيم كه خاموش شده بود و سخن نمي‌كرد، دست خويش را سوي آسمان بلند مي‌كرد و به من مي‌گذاشت و دانستم كه مرا دعا مي‌كند.
عايشه گويد: پيمبر بارها گفته بود كه خدا جان هيچ پيمبري را نمي‌گرفت مگر اينكه وي را مخير كند.» ارقم بن شرحبيل گويد: از ابن عباس پرسيدم: «پيمبر وصيت كرد؟» گفت: «نه» گفتم: «چگونه وصيت نكرد؟» گفت: «پيمبر گفت: علي را بخوانيد.» اما عايشه گفت: «اگر كس پيش ابو بكر فرستي» و حفصه گفت: «اگر كس پيش عمر فرستي.» و همگي پيش پيمبر فراهم آمدند و گفت: «برويد، اگر كاري با شما داشتم كس به طلب شما مي‌فرستم.» آنگاه پيمبر گفت: «وقت نماز است؟» گفتند: «آري.» گفت: «به ابو بكر بگوييد با كسان نماز كند.» عايشه گفت: «او مردي نازكدل است به عمر بگو.» پيمبر گفت: «به عمر بگوييد.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1324
عمر گفت: «من هرگز در حضور ابو بكر از او پيش نمي‌افتم.» ابو بكر به پيشنمازي ايستاد آنگاه پيمبر سبك شد و بيرون رفت، و چون ابو بكر آمدن پيمبر را دريافت عقب رفت و پيمبر جامه‌اش را گرفت و وي را به جايي كه بود بداشت و بنشست و از همانجا كه ابو بكر قرائت نكرده بود قرائت آغاز كرد.
عايشه گويد: وقتي پيمبر بيمار بود بانگ نماز دادند، گفت: «بگوييد ابو بكر با مردم نماز كند.» گفتم: «وي مردم نازكدل است و تاب ندارد كه به جاي تو بايستد.» باز گفت: «بگوييد ابو بكر با مردم نماز كند» و من همان سخن بگفتم و پيمبر خشمگين شد و گفت: «شما ياران يوسفيد.» در روايت ابن وكيع هست كه پيمبر گفت: «زنان حكايت يوسفيد، بگوييد ابو بكر با مردم نماز كند.» گويد: پيمبر بيرون شد و ميان دو مرد مي‌رفت، و پاها را به زمين مي‌كشيد و چون نزديك ابو بكر رسيد، وي عقب رفت و پيمبر بدو اشاره كرد كه به جاي خود باش و بنشست و پهلوي ابو بكر نشسته نماز كرد.
عايشه گويد: ابو بكر به پيروي از نماز پيمبر نماز مي‌كرد و مردم به پيروي از نماز ابو بكر نماز مي‌كردند.
واقدي گويد: از ابو سيره پرسيدم: «ابو بكر چند نماز با مردم كرد؟» گفت: «هفده نماز.» گفتم: «كي به تو گفت؟» گفت: «ايوب بن عبد الرحمن بن ابي صعصعه كه از يكي از ياران پيمبر شنيده بود.» عكرمه گويد: ابو بكر سه روز با مردم نماز كرد.
عايشه گويد: پيمبر را ديدم كه در حال مرگ بود و ظرف آبي نزد وي بود و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1325
دست خود را به ظرف مي‌برد و آب به صورت مي‌ماليد و مي‌گفت: «خدايا مرا بر سختي‌هاي مرگ كمك كن.» انس بن مالك گويد: «روز دوشنبه‌اي كه پيمبر درگذشت، هنگامي كه مردم نماز مي‌كردند سوي آنها روان شد و پرده را برداشت و در را بگشود و بر در عايشه ايستاد.
نزديك بود مسلمانان از شوق ديدار پيمبر نماز بشكنند، راه گشودند و او با دست اشاره كرد كه به حال نماز بمانيد و از وضع نماز كردن آنها خوشدل شد و لبخند زد هرگز پيمبر را به وضعي بهتر از آن وقت نديده بودم، آنگاه بازگشت و مردم برفتند و پنداشتند كه بيماري پيمبر سبك شده و ابو بكر به سنح پيش خانواده خويش رفت.
ابو بكر بن عبد الله گويد: به روز دوشنبه پيمبر سر خويش را بسته بود و براي نماز صبح برون شد، ابو بكر با مردم نماز مي‌كرد و چون پيمبر بيامد مردم راه گشودند و ابو بكر بدانست كه اين كار را براي پيمبر كرده‌اند و از جاي خويش به كنار رفت، پيمبر او را پيش راند و گفت: «با مردم نماز كن» آنگاه پيمبر پهلوي ابو بكر بنشست و طرف راست ابو بكر، نشسته نماز كرد و چون نماز به سر برد رو به مردم كرد و با آنها سخن كرد و صدايش بلند شد چندان كه از مسجد دورتر رفت، مي‌گفت:
«اي مردم، آتش افروخته شد و فتنه‌ها چون پاره‌هاي شب تاريك «بيامد، بخدا خرده‌اي بر من نتوانيد گرفت كه من جز آنچه را قرآن بر شما «حلال كرده حلال نكردم و جز آنچه را قرآن بر شما حرام كرده حرام «نكردم.» چون پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم سخن به سر برد ابو بكر بدو گفت: «اي پيمبر خداي، مي‌بينم كه به نعمت و فضل خدا چنان شده‌اي كه ما دوست داريم، امروز نوبت دختر خارجه است و من پيش او مي‌روم.» آنگاه پيمبر به خانه برگشت و ابو بكر سوي سنح رفت.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1326
عايشه گويد: وقتي آن روز پيمبر از مسجد بازگشت در دامن من بخفت، يكي از خاندان ابو بكر بيامد و مسواكي سبز به دست داشت، پيمبر نگاهي به دست او كرد كه دانستم مسواك را مي‌خواهد و آنرا گرفتم و خاييدم تا نرم شد و به پيمبر دادم.
گويد: با مسواك چنان به سختي مسواك زد كه كمتر ديده بودم سپس آنرا بينداخت، متوجه شدم كه پيمبر در دامن من سنگين مي‌شود، به چهره او نگريستم و ديدم كه چشمانش به يك جا دوخته شده بود و مي‌گفت: «رفيق بالاتر از بهشت.» گفتم: «قسم به آنكه ترا به حق برانگيخت مخيرت كردند و اختيار كردي.» و هماندم پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم جان داد.
عايشه گويد: پيمبر بر سينه من و در خانه من جان داد و حق كسي را نبردم، نادان و كم تجربه بودم، پيمبر در دامنم جان داد، سر او را بر بالشي نهادم و برخاستم و با زنان ناليدم و به چهره زدم.
 
سخن از روز وفات پيمبر و سن وي به هنگام وفات‌
 
اشاره
 
ابو جعفر گويد: در روز وفات وي ميان اهل حديث اختلاف نيست كه روز دوشنبه ماه ربيع الاول بود، ولي اختلاف هست كه كدام دوشنبه بود.
بعضي به نقل از فقيهان اهل حجاز گفته‌اند پيمبر نيمروز دوشنبه دوم ربيع- الاول درگذشت و به روز دوشنبه همان روز كه پيمبر درگذشته بود با ابو بكر بيعت كردند.
واقدي گويد: پيمبر به روز دوشنبه دوازدهم ماه ربيع الاول درگذشت و نيمروز روز بعد كه روز سه شنبه بود، هنگام زوال خورشيد، به خاك رفت.
ابو هريره گويد: وقتي پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم درگذشت عمر بن خطاب
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1327
به پا خاست و گفت: «كساني از منافقان پنداشته‌اند پيمبر مرده، بخدا پيمبر نمرده، بلكه پيش خداي خويش رفته چنانكه موسي بن عمران پيش خداي رفت و چهل روز از قوم خويش غايب بود و پس از آنكه گفتند مرده بازگشت، بخدا پيمبر باز مي‌گردد و دست و پاي كساني را كه پنداشته‌اند پيمبر خدا مرده قطع مي‌كند.» گويد: چون ابو بكر خبر يافت بيامد و بر در مسجد پياده شد. عمر با كسان سخن مي‌كرد اما ابو بكر به چيزي توجه نكرد و به خانه عايشه رفت كه پيكر پيمبر در گوشه آن بود و حله سياهي روي آن كشيده بود، برفت و حله از چهره پيمبر پس كرد و آنرا ببوسيد و گفت:
«پدرم و مادرم فدايت، مرگي را كه بر تو مقرر بود چشيدي و ديگر هرگز مرگ به تو نمي‌رسد.» آنگاه پارچه را بر چهره پيمبر افكند و برون شد، عمر همچنان با مردم سخن مي‌كرد، بدو گفت: «اي عمر آرام باش و گوش بده»، اما عمر از سخن كردن نماند.
و چون ابو بكر ديد كه گوش نمي‌دهد رو به مردم كرد و چون كسان سخن او را بشنيدند رو سوي او كردند و عمر را بگذاشتند.
ابو بكر حمد و ثناي خدا كرد و گفت: «اي مردم، هر كه محمد را مي‌پرستيد، محمد مرد و هر كه خدا را مي‌پرستيد خدا زنده و نمردنيست.» آنگاه اين آيه را بخواند:
«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلي عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ» [1] يعني: محمد جز فرستاده‌اي نيست كه پيش از او فرستادگان درگذشته‌اند، آيا اگر بميرد يا كشته شود عقبگرد مي‌كنيد و هر كه عقبگرد كند ضرري بخدا نمي‌زند و خدا سپاسداران را پاداش خواهد داد.
گويد: بخدا گويي مردم نمي‌دانستند كه اين آيه بر پيمبر نازل شده تا وقتي كه آن روز ابو بكر آن را خواند.
عمر گويد به خدا وقتي شنيدم كه ابو بكر اين آيه را مي‌خواند از پاي درآمدم
______________________________
[1] سوره آل عمران آيه 144
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1328
و به زمين افتادم، پاهايم تحمل تنم را نداشت و دانستم كه پيمبر خداي مرده است.
ابراهيم گويد: وقتي پيمبر درگذشت ابو بكر غايب بود، پس از سه روز بيامد و كس جرات نكرده بود چهره پيمبر را باز كند، تا رنگ پوست شكم وي تغيير يافت، ابو بكر پوشش از چهره پيمبر پس زد و ميان چشمان وي را بوسيد و گفت:
«پدرم و مادرم فداي تو باد در زندگي پاكيزه بودي، در مرگ نيز پاكيزه‌اي» آنگاه برون شد و حمد و ثناي خدا كرد و گفت: «هر كه خدا را مي‌پرستيد خدا زنده نمردنيست و هر كه محمد را مي‌پرستيد محمد مرد» آنگاه آيه وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ را بخواند.
عمر مي‌گفت: «پيمبر نمرده» و كساني را كه اين سخن گفته بودند به كشتن تهديد مي‌كرد.
در آن هنگام، انصار در سقيفه بني ساعده فراهم آمده بودند كه با سعد بن عباده بيعت كنند، ابو بكر خبر يافت و با عمر و ابو عبيدة بن جراح سوي آنها رفت و گفت:
«چه مي‌خواهيد؟» گفتند: «يك امير از ما و يك امير از شما» ابو بكر گفت: «اميران از ما باشند و وزيران از شما» آنگاه ابو بكر گفت: «من يكي از اين دو مرد را براي شما مي‌پسندم: عمر يا ابو عبيده بن جراح. قومي پيش پيمبر آمدند و گفتند: «يكي را كه امين باشد با ما بفرست و پيمبر گفت: «يكي را با شما مي‌فرستم كه امين واقعي است.» و ابو عبيده بن جراح را با آنها بفرستاد، من ابو عبيده را براي شما مي‌پسندم.» در اين هنگام عمر از جاي برخاست و گفت: «كي راضي مي‌شود كسي را كه پيمبر پيش انداخته پس اندازد» اين بگفت و با ابو بكر بيعت كرد و مردم نيز بيعت كردند. و انصار يا بعض از انصار گفتند: «ما جز با علي بيعت نمي‌كنيم.» زياد بن كليب گويد: عمر بن خطاب به خانه علي رفت كه طلحه و زبير و كساني از مهاجران آنجا بودند و گفت: «اگر براي بيعت نياييد خانه را آتش مي‌زنم.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1329
زبير با شمشير كشيده به طرف او آمد كه بلغزيد و شمشير از دستش بيفتاد و برجستند و او را بگرفتند.
حميد بن عبد الرحمن حميري گويد: وقتي پيمبر درگذشت ابو بكر در مدينه نبود و چون بيامد چهره پيمبر را گشود و آنرا بوسيد و گفت: «پدر و مادرم بفدايت كه در زندگي و مرگ پاكيزه‌اي، بخداي كعبه كه محمد مرده است.» آنگاه ابو بكر سوي منبر رفت. عمر ايستاده بود و مردم را تهديد مي‌كرد و مي‌گفت: «پيمبر خداي زنده است و نمرده است، مي‌آيد و دست و پاي شايعه‌سازان را مي‌برد و گردنشان را مي‌زند و بر دارشان مي‌كند.» ابو بكر سخن آغاز كرد و به عمر گفت: «خاموش باش» ولي خاموش نماند، ابو بكر سخن كرد و گفت: «خدا عز و جل به پيمبر خويش گفت:
«إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ، ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ» [1] يعني: تو مردني‌اي و آنها نيز مردنيند. آنگاه شما روز رستاخيز در پيشگاه پروردگارتان مشاجره مي‌كنيد و آيه و ما محمد الا رسول را تا آخر بخواند آنگاه گفت «هر كه محمد را مي‌پرستيد، خدايي كه مي‌پرستيد مرد و هر كه خداي بي شريك را مي‌پرستيد، خدا زنده و نمردنيست.» گويد: كساني از اصحاب محمد را ديديم كه قسم مي‌خوردند كه نمي‌دانستيم اين دو آيه نازل شده تا وقتي ابو بكر آنرا بخواند. در همان وقت يكي دوان بيامد و گفت: «انصار زير سايبان بني ساعده فراهم آمده‌اند كه با يكي از خودشان بيعت كنند و مي‌گويند: يك امير از ما و يك امير از قريش.» گويد: ابو بكر و عمر سوي آنها رفتند و همديگر را مي‌كشيدند تا آنجا رسيدند.
عمر خواست سخن آغاز كند، ابو بكر او را از سخن منع كرد و عمر گفت: «در يك روز دو بار نافرماني خليفه پيمبر خدا نمي‌كنم.»
______________________________
[1] سوره زمر آيه 30 و 31
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1330
آنگاه ابو بكر سخن آغاز كرد و هر آيه كه درباره انصار نازل شده بود و هر- حديث كه پيمبر گفته بود بر زبان راند و گفت: «مي‌دانيد كه پيمبر خدا گفت: اگر همه مردم به راهي روند و انصار به راهي روند، من به راه انصار مي‌روم، و تو اي سعد مي‌داني و نشسته بودي كه پيمبر گفت: قريش عهده دار اين كارند و مردم نيكو پيرو نيكانشان شوند و مردم بدكاره پيرو بدكارانشان شوند.» سعد بن عباده گفت: «راست گفتي، ما وزيران باشيم و شما اميران باشيد.» عمر گفت: «اي ابو بكر دست بيار تا با تو بيعت كنم.» ابو بكر گفت: «نه، تو دست بيار كه تو براي اين كار نيرومندتر از مني.» گويد: عمر نيرومندتر بود و هر يكيشان مي‌كوشيد تا دست ديگري را باز كند و دست بدان بزند، پس عمر دست ابو بكر را بگشود و گفت: «نيروي مرا با نيروي خودت داري.» گويد: مردم بيعت كردند و بر آن بماندند، اما علي و زبير بيعت نكردند و زبير شمشير عريان كرد و گفت: «آنرا در نيام نكنم تا با علي بيعت كنند» اين سخن به ابو بكر و عمر رسيد و عمر گفت: «شمشير زبير را بگيريد و به سنگ بزنيد.» گويد: آنگاه عمر سوي علي و زبير رفت و آنها را به ناخواه بياورد و گفت:
«يا به دلخواه بيعت كنيد و يا نا به دلخواه بيعت مي‌كنيد» و آنها بيعت كردند.
حكايت سقيفه
ابن عباس گويد: به عبد الرحمن بن عوف قران مياموختم عمر به حج رفت و ما نيز با او به حج رفتيم و در مني بوديم كه عبد الرحمن بيامد و گفت: «امروز امير- مؤمنان را ديدم كه يكي پيش وي برخاست و گفت: شنيدم فلاني مي‌گفت: اگر امير مؤمنان بميرد با فلاني بيعت مي‌كنم.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1331
عمر گفت: «امشب با مردم سخن مي‌كنم و اين كسان را كه مي‌خواهند كار مردم را غصب كنند بيم مي‌دهم.» گفتم: «اي امير مؤمنان در مراسم حج عامه و غوغا فراهم مي‌شوند و بيشتر حاضران مجلس تو از آنها مي‌شود، بيم دارم اگر سخني گويي نفهمند و به معني خود نگيرند و تعبيرات گونه‌گون كنند، صبر كن تا به مدينه رسي كه خانه هجرت و سنت است و ياران پيمبر از مهاجر و انصار آنجا هستند و آنچه خواهي بگويي كه سخن ترا بفهمند و به معني آن گيرند.» عمر گفت: «بخدا نخستين بار كه در مدينه سخن گفتم چنين مي‌كنم.» گويد: و چون به مدينه رسيديم و روز جمعه رسيد به سبب سخناني كه عبد الرحمن با من گفته بود زود به مسجد رفتم و سعيد بن زيد را ديدم كه زودتر از من آمده بود، به نزديك منبر پهلوي او نشستم كه رانم پهلوي ران وي بود و چون خورشيد بگشت عمر بيامد و چون مي‌آمد به سعيد گفتم: «امروز امير مؤمنان بر اين منبر سخناني مي‌گويد كه پيش از اين نگفته است.» سعيد خشمگين شد و گفت: «چه سخناني مي‌گويد كه پيش از اين نگفته است؟» و چون عمر بر منبر نشست، مؤذنان اذان گفتند و چون اذان به سر رفت عمر برخاست و حمد و ثناي خدا كرد و گفت: «اما بعد، مي‌خواهم سخني بگويم كه مقدر بوده است بگويم و هر كه بفهمد و به خاطر گيرد هر جا رود بگويد و هر كه نفهمد حق ندارد بر من دروغ ببندد. خداي عز و جل محمد را به حق برانگيخت و كتاب بدو نازل كرد و از جمله چيزها كه نازل كرد آيه سنگسار بود و پيمبر سنگسار كرد و ما نيز پس از وي سنگسار كرديم و من بيم دارم كه زماني دراز نگذرد و كسي بگويد سنگسار را در كتاب خدا نمي‌بينم و فريضه‌اي را كه خدا نازل كرده متروك دارند و گمراه شوند، ما مي‌گفتيم: از سنت پدران نگرديد كه گشتن از سنت پدران مايه كفر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1332
است. شنيده‌ام يكي از شما گفته اگر امير مؤمنان بميرد با فلاني بيعت مي‌كنم.
هيچكس فريب نخورد و نگويد بيعت ابو بكر نيز ناگهاني بود. چنين بود اما خدا شر آن را ببرد و كسي از شما نيست كه چون ابو بكر، كسان تسليم وي شوند. قصه ما چنان بود كه وقتي پيمبر خدا درگذشت علي و زبير و كساني كه با آنها بودند در خانه فاطمه بماندند، انصار نيز خلاف ما كردند، مهاجران پيش ابو بكر فراهم شدند و من به ابو بكر گفتم بيا سوي برادران انصاري خويش رويم، به قصد آنها برفتيم و دو مرد پارسا را كه در بدر حضور داشته بودند ديديم كه گفتند: «اي گروه مهاجران كجا مي‌رويد؟» گفتيم: «پيش برادران انصاري خويش مي‌رويم.» گفتند: «برگرديد و كارتان را ميان خودتان تمام كنيد.» گفتيم: «بخدا پيش آنها مي‌رويم.» گويد: پيش انصاريان رفتيد كه در سقيفه بني ساعده فراهم بودند و مردي به جامه پيچيده در آن ميان بود گفتم: «اين كيست؟» گفتند: «سعد بن عباده» گفتم: «چرا چنين است؟» گفتند: «بيمار است.» آنگاه يكي از انصار برخاست و حمد و ثناي خدا كرد و گفت: «اما بعد، ما انصاريم و دسته اسلاميم و شما قرشيان جماعت پيمبريد و ما از قوم شما بليه ديده‌ايم» گويد: ديدم كه مي‌خواهند ما را كنار بزنند و كار را از ما بگيرند، در خاطر خويش گفتاري فراهم كرده بودم كه پيش روي ابو بكر بگويم، تا حدي رعايت او مي‌كردم كه موقرتر و پخته‌تر از من بود و چون خواستم سخن آغاز كنم گفت: «آرام باش» و نخواستم نافرماني او كنم، پس او برخاست و حمد و ثناي خدا كرد و هر چه در خاطر خويش فراهم كرده بودم و مي‌خواستم بگويم او گفت و نكوتر گفت، چنين گفت:
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1333
«اي گروه انصار هر چه از فضيلت خود بگوييد شايسته آنيد، اما عرب اين كار را جز براي اين طايفه قريش نمي‌شناسد كه محل و نسبشان بهتر است و من يكي از اين دو مرد را براي شما مي‌پسندم با هر كدامشان مي‌خواهيد بيعت كنيد» و دست من و دست ابو عبيدة بن جراح را بگرفت. بخدا از گفتار وي جز اين كلمه را ناخوش نداشتم بهتر مي‌خواستم گردنم را بي آنكه گناهي كرده باشم بزنند و سالار قومي كه ابو بكر در ميان آنهاست نشوم. و چون ابو بكر سخن خويش به سر برد، يكي از انصار برخاست و گفت: «من مردي كار آزموده و سرد و گرم جهان ديده‌ام، اي گروه قرشيان يك امير از ما و يك امير از شما.» گويد: صداها برخاست و سخن درهم شد و از اختلاف بترسيدم و به ابي بكر گفتم: «دست پيش آر تا با تو بيعت كنم» و او دست پيش آورد و با او بيعت كردم و مهاجران نيز با وي بيعت كردند، انصاريان نيز بيعت كردند.» و چنان شد كه سعد بن عباده زير دست و پاي ما ماند و يكيشان گفت: «سعد بن عباده را كشتيد.» گفتم: «خدا سعد بن عباده را بكشد.» بخدا كاري استوارتر از بيعت ابو بكر نبود كه بيم داشتيم اگر قوم از ما جدا شوند و بيعتي نباشد پس از ما بيعتي باشد و ناچار شويم تا بدلخواه پيرو آنها شويم يا مخالفت كنيم و فساد پيدا شود.» عروة بن زبير گويد: يكي از دو مردي كه عمر و ابو بكر هنگام رفتن سوي سقيفه ديده بودند عويم بن ساعده بود و ديگري معن بن عدي عجلي بود.
عويم بن ساعده همان بود كه وقتي به پيمبر گفتند: اين آيه درباره چه كسانست كه خدا گويد:
«رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ» [1]
______________________________
[1] سوره توبه آيه 108
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1334
يعني: مرداني هستند كه دوست دارند پاكيزه‌خويي كنند و خدا پاكيزه‌خويان را دوست دارد.
پيمبر گفت: «عويم بن ساعده از آن جمله است.» و معن همان بود كه وقتي مردم بر پيمبر مي‌گريستند و مي‌گفتند: «كاش پيش از او مرده بوديم كه بيم داريم پس از او به فتنه افتيم» گفت: «بخدا دوست ندارم كه پيش از او مرده بودم، مي‌خواهم پس از مرگ نيز تصديق او كنم چنانكه وقتي زنده بود تصديق او كردم.» معن در ايام خلافت ابو بكر در يمامه در جنگ با مسيلمه كذاب شهيد شد.
زهري گويد: از سعيد بن زيد پرسيدند: «آيا هنگام وفات پيمبر حضور داشتي؟» گفت: «آري» گفتند: «چه وقت با ابو بكر بيعت كردند؟» گفت: «همان روز كه پيمبر وفات يافت كه خوش نداشتند پاره‌اي از روز بگذرد و در جماعت نباشد.» پرسيدند: «آيا كسي با او مخالفت كرد؟» گفت: «نه، مگر بعضي از انصار كه مرتد بودند يا نزديك ارتداد بودند و خدا نجاتشان داد.» پرسيدند: «آيا كسي از مهاجران از بيعت وي باز ماند.» گفت: «نه مهاجران بدون آنكه دعوتشان كند. پياپي با او بيعت كردند.» حبيب بن ابي ثابت گويد: علي در خانه بود كه آمدند و گفتند ابو بكر براي بيعت نشسته و او با پيراهن، بدون روپوش و ردا، برون شد كه شتاب داشت و خوش نداشت در كار بيعت تاخير شود و با ابو بكر بيعت كرد و پيش او بنشست و فرستاد تا جامه وي را بياوردند و پوشيد و در مجلس بماند.» زهري گويد: فاطمه و عباس پيش ابو بكر آمدند و ميراث پيمبر را از او طلب
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1335
كردند كه زمين فدك و سهم خيبر را مي‌خواستند، ابو بكر به آنها گفت: «از پيمبر خدا شنيدم كه گفت: ما ارث نمي‌گذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است، خاندان محمد فقط از اين مال مي‌خورند. و من كاري را كه پيمبر مي‌كرد تغيير نمي‌دهم.» گويد: پس فاطمه از ابو بكر دوري گرفت و هرگز با وي در اين باب سخن نكرد تا بمرد و علي شبانگاه او را خاك كرد و به ابو بكر خبر نداد.
و چنان بود كه علي در زندگاني فاطمه جمعي را اطراف خود داشت و چون فاطمه درگذشت كسان از دور وي پراكنده شدند. درگذشت فاطمه شش ماه پس از پيمبر بود.
يكي به زهري گفت: «علي شش ماه با ابو بكر بيعت نكرده بود؟» گفت: «نه علي بيعت كرده بود و نه هيچيك از بني هاشم بيعت كرده بودند و چون علي ديد كه مردم از دور وي پراكنده شدند با ابو بكر از در صلح در آمد و كس فرستاد كه پيش ما بيا و هيچكس با تو نيايد كه خوش نداشت عمر بيايد و خشونت وي را مي‌دانست.
اما عمر گفت: «تنها پيش آنها مرو» ابو بكر گفت: «بخدا تنها پيش آنها مي‌روم، چكارم مي‌كنند؟» گويد: ابو بكر پيش علي رفت كه بني هاشميان به نزد وي فراهم بودند، علي برخاست و چنانكه بايد حمد و ثناي خدا كرد آنگاه گفت: «بازماندن ما از بيعت تو از اين رو نيست كه فضل ترا انكار مي‌كنيم يا خيري را كه خدا سوي تو رانده به ديده حسد مي‌نگريم، ولي ما را در اين كار حقي بود كه ما را نديده گرفتيد.» آنگاه از قرابت خويش با پيمبر و حق بني هاشم سخن آورد و چندان بگفت كه ابو بكر بگريست.
و چون علي ساكت شد ابو بكر شهادت اسلام بر زبان آورد و چنانكه بايد حمد و ثناي خدا كرد آنگاه گفت: «بخدا خويشاوندان پيمبر خدا را از رعايت خويشاوندان خودم بيشتر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1336
دوست دارم، درباره اين اموال كه ميان من و شما اختلاف است نيت خير داشتم و شنيدم كه پيمبر خدا مي‌گفت از ما ارث نمي‌برند، هر چه به جا گذاريم صدقه است، خاندان محمد فقط از اين مال مي‌خورند و من در پناه خدا هر كاري كه محمد پيمبر خدا كرده باشد همان مي‌كنم.» آنگاه علي گفت: «وعده ما و تو براي بيعت امشب باشد.» و چون ابو بكر نماز ظهر بكرد، روي به مردم كرد و سخناني در عذرخواهي از علي بر زبان آورد.
پس از آن علي برخاست و از حق و فضيلت و سابقه ابو بكر سخن آورد و پيش رفت و با او بيعت كرد و مردم به علي گفتند: «صواب كردي و نكو كردي.» گويد: و چون علي به جمع پيوست، مردم به او نزديك شدند.
ابن جر گويد: ابو سفيان به علي گفت: «چرا اين كار در كوچكترين طايفه قريش باشد، بخدا اگر خواهي مدينه را بر ضد وي از اسب و مرد، پر مي‌كنم.» اما علي گفت: «ابو سفيان! مدتهاي دراز با اسلام و مسلمانان دشمني كردي و ضرري نزدي، ابو بكر شايسته اين كار بود.» حماد بن سلمه گويد: وقتي ابو بكر به خلافت رسيد ابو سفيان گفت: «ما را با ابو فضيل چكار، به خدا دودي مي‌بينم كه تنها خون آنرا فرو مي‌نشاند، اي خاندان عبد مناف، ابو بكر را با كار شما چكار، دو ضعيف زبون، علي و عباس كجايند؟» و هم او به علي گفت: «اي ابو الحسن، دست پيش آر تا با تو بيعت كنم.» اما علي دست پيش نبرد و او را سرزنش كرد و گفت: «از اين كار جز فتنه منظوري نداري، بخدا براي اسلام جز بدي نمي‌خواهي ما را به نصيحت تو حاجت نيست.» هشام بن محمد گويد: وقتي با ابو بكر بيعت كردند ابو سفيان به علي و عباس گفت:
«شما دو ذليل و زبونيد.» انس بن مالك گويد: فرداي روزي كه در سقيفه با ابو بكر بيعت كردند وي به منبر رفت و عمر به پا خاست و پيش از ابو بكر سخن كرد و چنانكه بايد حمد و ثناي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1337
خدا كرد و گفت: «اي مردم، ديروز سخني با شما گفتم كه از پيش خودم بود و آنرا در كتاب خدا نيافته بودم و پيمبر خدا به من نگفته بود ولي پنداشتم كه پيمبر خدا تدبير امور ما مي‌كند و پس از همه مي‌ميرد، خداوند كتاب خويش را كه پيمبر را به وسيله آن هدايت كرد ميان شما باقي گذاشت و شما را درباره بهترينتان كه يار پيمبر خدا بود و در غار همراه او بود همسخن كرد اينك با او بيعت كنيد.» و كسان با ابو بكر بيعت كردند و اين بيعت عام بود كه پس از بيعت سقيفه رخ داد.
پس از آن ابو بكر سخن آغاز كرد و حمد و ثناي خدا به زبان آورد، چنانكه بايد، و گفت:
«اما بعد، اي مردم، مرا كه بهتر از شما نيستم به كار شما گماشتند، «اگر نيك بودم كمكم كنيد و اگر بد كردم به راستي بازم آريد، راستي امانت «است و دروغ خيانت است، ضعيف شما به نزد من قوي است تا ان شاء الله «حق وي را بگيرم و قويتان به نزد من ضعيف است تا حق را از وي بگيرم.
«از جهاد در راه خدا وا نمانيد كه هر قومي از جهاد بماند ذليل شود و بد- «كاري در قومي رواج نيابد مگر همه در بلا افتند، مادام كه اطاعت خدا و «پيمبر او مي‌كنم اطاعتم كنيد و اگر نافرماني خدا و پيمبر كردم حق اطاعت «بر شما ندارم. به نماز خيزيد خدايتان رحمت كند.» ابن عباس گويد: در ايام خلافت عمر با وي مي‌رفتم، به كاري مي‌رفت و جز من كسي با وي نبود و با خويشتن سخن مي‌كرد و با تازيانه به طرف راست پاي خويش مي‌زد.
گويد: در اين وقت متوجه من شد و گفت: «اي ابن عباس مي‌داني آن سخن كه پس از درگذشت پيمبر گفتم چرا گفتم؟» گفتم: «نه اي امير مؤمنان.» گفت: «بخدا آن سخن به سبب آن گفتم كه اين آيه را خوانده بودم:
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1338
«وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَي النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً» [1] يعني: بدين گونه شما را جماعتي معتدل كرديم كه بر مردم گواه باشيد و پيغمبر بر شما گواه باشد و پنداشتم پيمبر در ميان امت خويش مي‌ماند تا شاهد آخرين اعمال آن باشد و آن سخنان كه گفتم از روي اين پندار بود.
ابو جعفر گويد: وقتي با ابو بكر بيعت كردند به كار كفن و دفن پيمبر پرداختند.
بعضي‌ها گفته‌اند اين كار به روز سه شنبه روز پس از وفات پيمبر بود، بعضي ديگر گفته‌اند: «پيمبر را سه روز پس از وفات به گور كردند.» و از پيش سخن يكي از اينان را ياد كرده‌ايم.
ابن عباس گويد: علي بن ابي طالب و عباس بن عبد المطلب و فضل بن عباس و قثم بن عباس و اسامة بن زيد و شقران آزاد شده پيمبر عهده دار غسل وي بودند، اوس بن خولي، يكي از مردم بني عوف بن خزرج، به علي بن ابي طالب گفت: «اي علي، ترا به خدا قسم مي‌دهم حق ما را نسبت به پيمبر رعايت كني» اوس از جنگاوران بدر بود و علي گفت: «به درون آي.» و او هنگام غسل پيمبر حضور داشت.
و چنان بود كه علي بن ابي طالب پيمبر را به سينه خود تكيه داد و عباس و فضل و قثم وي را مي‌گردانيدند و اسامة بن زيد و شقران، دو آزاد شده پيمبر، آب بر او مي‌ريختند و علي او را غسل مي‌داد، پيراهن به تن پيمبر بود و از روي پيراهن او را مي‌ماليد كه دستش به تن پيمبر نمي‌خورد.
علي در حال غسل مي‌گفت: «پدر و مادرم بفدايت كه در زندگي و مرگ پاكيزه‌اي» كه از پيمبر چيزي كه از مردگان ديده مي‌شود، ديده نشد.
عايشه گويد: وقتي خواستند پيمبر را غسل دهند اختلاف كردند و گفتند: «بخدا
______________________________
[1] سوره بقره آيه 143
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1339
نمي‌دانيم پيمبر را چون مردگان ديگر برهنه كنيم يا همچنان كه جامه به تن دارد غسلش دهيم.» و چون اختلاف كردند چرتشان گرفت و كس از آنها نبود كه چانه‌اش به سينه نيفتاده باشد، آنگاه يكي كه ندانستند كيست از گوشه خانه با آنها سخن كرد كه پيمبر را همچنان كه جامه به تن دارد غسل دهيد.
گويد: برخاستند و پيمبر را در آن حال كه پيراهن به تن داشت غسل دادند، از روي پيراهن آب بر او مي‌ريختند و مي‌ماليدند و پيراهن حايل دستانشان بود.
عايشه مي‌گفت: «اگر آنچه را امروز مي‌دانم آن روز مي‌دانستم جز زنان پيمبر كس او را غسل نمي‌داد.» علي بن حسين گويد: وقتي از غسل پيمبر فراغت يافتند وي را در سه جامه كفن كردند: دو جامه صحاري و يك حله سياه كه پيكر را در آن پيچيدند.
عكرمه گويد: وقتي خواستند گور پيمبر را بكنند ابو عبيدة بن جراح به رسم مكيان گور مي‌كند (كه كف آن صاف بود) و ابو طلحه زيد بن سهل براي اهل مدينه گور مي‌كند و لحد مي‌ساخت (يعني قسمتي از گور گودتر از قسمت ديگر بود) و عباس دو كس را پيش خواند و به يكيشان گفت: «به طلب ابو عبيده رو.» و به ديگري گفت: «به طلب ابو طلحه رو.» و گفت: «خدايا براي پيمبرت اختيار كن.» آنكه به طلب ابو طلحه رفته بود او را بياورد كه براي گور پيمبر لحد كرد.
و چون از غسل پيمبر فراغت يافتند و اين به روز سه شنبه بود، وي را در خانه‌اش روي تختش نهادند و چنان بود كه مسلمانان درباره محل دفن وي اختلاف كرده بودند، يكي گفت: «او را در مسجدش دفن كنيم.» ديگري گفت: «او را با اصحابش دفن كنيم.» اما ابو بكر گفت: «شنيدم كه پيمبر مي‌گفت: هر پيمبري كه درگذشت او را همانجا كه جان داد دفن كردند.» از اين رو بستر پيمبر را كه بر آن جان داده بود برداشتند و گور وي را زير آن كندند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1340
آنگاه مردم دسته دسته بيامدند و به پيمبر نماز كردند، و چون مردان از اين كار فراغت يافتند زنان بيامدند و چون زنان فراغت يافتند نوسالان بيامدند و كس در كار نماز بر پيكر پيمبر پيشنمازي نكرد، آنگاه در نيمه شب چهار شنبه پيمبر را به خاك كردند.
عايشه گويد: دفن پيمبر را ندانستيم تا وقتي در دل شب چهارشنبه صداي بيلها شنيديم.
ابن اسحاق گويد: علي بن ابي طالب و فضل بن عباس و قثم بن عباس و شقران آزاد شده پيمبر در گور او پاي نهادند، اوس بن خولي نيز گفت: «اي علي ترا بخدا قسم مي‌دهم حق ما را درباره پيمبر رعايت كن» علي گفت: «بيا» و او نيز پاي در قبر نهاد.
و چنان شد كه وقتي پيمبر خدا را در گور نهادند و خشت بر او چيدند شقران آزاد شده پيمبر قطيفه‌اي را كه پيمبر مي‌پوشيد و بر آن مي‌نشست بگرفت و در گور افكند و گفت: «بخدا هيچكس پس از تو آنرا به تن نكند.» و قطيفه با پيمبر به خاك رفت.
مغيرة بن شعبه مدعي بود كه پس از همه كس به پيكر پيمبر دست زده است، مي‌گفت: «انگشتر خويش را در قبر انداختم و گفتم: «انگشترم افتاد.» آنرا عمداً انداخته بودم كه به پيكر پيمبر دست بزنم و آخرين كس باشم كه با او تماس داشته‌ام.
عبد الله بن حارث گويد: در ايام عمر، يا عثمان، با علي بن ابي طالب عمره كردم و او در خانه خواهرش، ام هاني، منزل گرفت و چون از عمره فراغت يافت بازگشت و من آبي آماده كردم كه غسل كرد و چون غسل را به سر برد كساني از مردم عراق پيش وي آمدند و گفتند: «اي ابو الحسن آمده‌ايم از چيزي بپرسيم كه دوست داريم به ما خبر دهي.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1341
گفت: «گويا مغيره به شما گفته آخرين كسي بوده كه به پيكر پيمبر خدا دست زده است.» گفتند: «آري، آمديم همين را از تو بپرسيم.» گفت: «دروغ مي‌گويد آن كس كه پس از همه به پيكر پيمبر دست زد قثم بن- عباس بود.» عايشه گويد: وقتي بيماري پيمبر سخت شد پارچه سياهي بر او بود كه گاهي آنرا روي صورت مي‌كشيد و گاهي پس مي‌زد و مي‌گفت: «خدا بكشد كساني را كه قبور پيمبران خود را مسجد كرده‌اند» و اين را از امت خود منع مي‌كرد.
عبد الله بن عتبه گويد: آخرين سخني كه پيمبر گفت اين بود كه «دو دين در جزيرة- العرب نباشد.» عايشه گويد: پيمبر به روز دوازدهم ربيع الاول، همان روزي كه به مدينه رسيده بود درگذشت و دوران هجرت وي ده سال تمام بود.
 
سخن از سن پيمبر به هنگام مرگ‌
 
در اين باب اختلاف كرده‌اند: بعضيها گفته‌اند به هنگام مرگ شصت و سه سال داشت.
از جمله گويندگان اين سخن، ابن عباس است كه گويد: پيمبر سيزده سال در مكه بود كه وحي بدو مي‌رسيد، و ده سال در مدينه بود و پس از آن درگذشت.
بعضي ديگر گفته‌اند وي به هنگام مرگ شصت سال داشت.
از جمله گويندگان اين سخن عروة بن زبير است كه گويد: پيمبر چهل ساله بود كه مبعوث شد و شصت ساله بود كه درگذشت.
عايشه گويد: پيمبر ده سال در مكه بود كه قرآن بر او نازل مي‌شد و ده سال نيز در
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1342
مدينه به سر برد.
سخن از روز و ماه وفات پيمبر خداي
عبد الله بن عمر گويد: پيمبر به سال نهم هجرت، ابو بكر را سالاري حج داد كه مناسك را به مردم نمود و سال بعد كه سال دهم بود پيمبر خداي به حج وداع رفت و به مدينه بازگشت و در ماه ربيع الاول درگذشت.
ابن اسحاق گويد: پيمبر به روز دوشنبه دوازدهم ماه ربيع الاول درگذشت و شب چهارشنبه به خاك رفت.
عمره دختر عبد الرحمن گويد: از عايشه شنيدم كه پيمبر شب چهارشنبه به خاك رفت و ما ندانستيم تا وقتي كه صداي بيلها را شنيديم.
 
سخن از گفتگوي مهاجر و انصار در سقيفه درباره خلافت‌
 
عبد الله بن عبد الرحمن انصاري گويد: وقتي پيمبر درگذشت انصار در سقيفه بني ساعده فراهم آمدند و گفتند: «پس از محمد عليه السلام اين كار را به سعد بن عباده دهيم» و سعد را كه بيمار بود بياوردند و چون فراهم شدند سعد به پسرش يا يكي از عموزادگانش گفت: «به سبب بيماري نمي‌توانم سخن خويش را به گوش همه قوم برسانم، سخن مرا بشنو و به گوش آنها برسان.» و او مي‌گفت و آن مرد سخن وي را به خاطر مي‌گرفت و به بانگ بلند مي‌گفت تا يارانش بشنوند.
سعد پس از حمد و ثناي خدا گفت:
«اي گروه انصار، آن فضيلت و سابقه كه شما در اسلام داريد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1343
«هيچيك از قبايل عرب ندارد. محمد ده و چند سال در ميان قوم خويش بود «و آنها را به عبادت رحمان و خلع بتان مي‌خواند و جز اندكي از مردان «قوم بدو ايمان نياوردند، كه قدرت دفاع از پيمبر و حمايت از دين وي «نداشتند و نمي‌توانستند ستم از خويش برانند تا خدا كه مي‌خواست شما «را فضيلت دهد و كرامت بخشد و نعمت ارزاني دارد، ايمان خويش و «پيمبر خويش را روزي شما كرد و دفاع از پيمبر و ياران وي و پيكار با «دشمنانش را به عهده شما نهاد كه با دشمنان وي از خودي و بيگانه به «سختي در افتاديد تا عربان، خواه ناخواه به فرمان خداي گردن نهادند و «اطاعت آوردند و خداي به كمك شما اين سرزمين را مطيع پيمبر خويش «كرد و عربان در سايه شمشير شما بدو گرويدند و از شما خشنود و خوشدل «بود كه خدا او را ببرد، اين كار را بگيريد و به ديگران مگذاريد كه از شما «است و از ديگران نيست.» همگان گفتند: «راي درست آوردي و سخن صواب گفتي، از راي تو تخلف نكنيم و اين كار به تو دهيم كه با كفايتي و مورد رضايت مؤمناني» آنگاه با همديگر سخن كردند و گفتند: «اگر مهاجران قريش رضا ندهند و گويند كه ما ياران قديم پيمبر و خويشاوندان و دوستان وي بوده‌ايم، چرا پس از درگذشت بر سر اين كار با ما در افتاده‌ايد؟» گروهي از آنها گفتند: «در اين صورت گوييم: يك امير از ما و يك امير از شما و جز بدين رضا ندهيم.» و چون سعد بن عباده اين سخن بشنيد گفت: «اين نخستين سستي است.» عمر خبر يافت و سوي خانه پيمبر رفت كه ابو بكر آنجا بود و با علي بن- ابي طالب در كار كفن و دفن پيمبر بودند و به ابو بكر پيغام داد كه بيرون بيا.
ابو بكر پاسخ داد كه من اينجا مشغولم.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1344
عمر باز پيغام داد كه كاري رخ داده كه ناچار بايد حاضر باشي.
ابو بكر پيش وي رفت و عمر گفت: «مگر نداني كه انصار در سقيفه بني ساعده فراهم آمده‌اند و مي‌خواهند اين كار را به سعد بن عباده بسپارند و آنكه بهتر از همه سخن مي‌كند گويد: يك امير از ما و يك امير از قريش.» آنگاه ابو بكر و عمر شتابان به سوي انصار رفتند و در راه ابو عبيدة بن جراح را ديدند و با هم روان شدند و به عاصم بن عدي و عويم بن ساعده برخوردند كه به آنها گفتند: «باز گرديد كه آنچه مي‌خواهيد نمي‌شود» اما آن سه نفر گفتند: «باز نمي‌گرديم.» و برفتند و به جمع انصار رسيدند.
عمر گويد: وقتي آنجا رسيديم، من سخني در خاطر گرفته بودم كه مي‌خواستم با آنها بگويم و تا رفتم سخن آغاز كنم ابو بكر گفت: «مهلت بده تا من سخن كنم و آنگاه هر چه مي‌خواهي بگوي» و سخن آغاز كرد.
گويد: هر چه مي‌خواستم بگويم او گفت يا بيشتر گفت.
عبد الله بن عبد الرحمن گويد: ابو بكر در آغاز حمد و ثناي خدا كرد، سپس گفت:
«خدا محمد را به رسالت سوي خلق فرستاد كه شاهد امت خويش «باشد، تا او را بپرستند و به وحدانيت بستايند، و اين به هنگامي بود كه «خدايان گونه‌گون مي‌پرستيدند و پنداشتند كه اين خدايان سنگي و چوبي «به نزد خداي يگانه، شفاعتشان مي‌كنند و سودشان مي‌دهند.» آنگاه اين آيه را خواند:
«وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ» [1] «يعني: و سواي خدا چيزها مي‌پرستند كه نه ضررشان رساند و نه
______________________________
[1] يونس: 19
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1345
سودشان دهد و گويند اينان شفيعان ما نزد خدايند.» «و گفتند: «ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللَّهِ زُلْفي» [1] «يعني: عبادتشان نمي‌كنيم مگر براي آنكه به خدا تقربمان دهند.» سپس گفت:
«براي عربان سخت بود كه دين پدران را ترك كنند مهاجران قديم «كه قوم وي بودند، تصديق او كردند و ايمان آوردند و با وي همدلي و «پايمردي كردند، و اين به هنگامي بود كه قوم پيمبر به سختي آزار و «تكذيبشان مي‌كردند و همه مردم مخالفشان بودند و به ضدشان برخاسته «بودند اما از كمي خويش و دشمني كسان و ضديت قوم خويش نهراسيدند «و نخستين كسان بودند كه در اين سرزمين، خدا را پرستش كردند و به او و «پيمبرش ايمان آوردند و اينان دوستان و خويشان پيمبر بوده‌اند و پس از «او بيش از همه كس به اين كار حق دارند و هر كه با آنها مجادله كند «ستمگر است.
«و شما، اي گروه انصار، چنانيد كه كس منكر فضيلت شما در «دين و سابقه درخشانتان در اسلام نيست كه خدا شما را انصار دين و پيمبر «خويش كرد كه مهاجرت پيمبر سوي شما بود و بيشتر زنانش و يارانش از «شما بودند، و پس از مهاجران قديم هيچكس به نزد ما همانند شما نيست.
«ما اميران مي‌شويم و شما وزيران مي‌شويد كه با شما مشورت كنيم و بي «رأي شما كاري را به سر نبرم.» و چون ابو بكر سخن به سر برد حباب بن منذر بن جموح به پا خاست و گفت:
«اي گروه انصار، كار خويش را از دست مدهيد كه اينان در سايه «شما هستند و جرئت مخالفت شما ندارند و كسان از راي شما تبعيت
______________________________
[1] سوره زمر، آيه 4
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1346
«مي‌كنند كه عزت و ثروت و جمع و قوت و تجربه و دليري و شجاعت داريد «و مردم نگرانند كه شما چه مي‌كنيد اختلاف نكنيد كه رايتان تباه شود و «كارتان سستي گيرد. اينان جز آنچه شنيديد نمي‌خواهند، پس، اميري از ما «باشد و اميري از آنها.» عمر گفت:
«هرگز دو كس در يك شاخ جاي نگيرد، بخدا عرب رضايت «ندهد كه امارت به شما دهد كه پيمبر از غير شماست، ولي عرب دريغ «ندارد كه قوم پيمبر عهده‌دار امور آن شود و ما در اين باب بر مخالفان «حجت روشن و دليل آشكار داريم، هر كس در قدرت و امارت محمد با «ما كه دوستان و خويشاوندان اوييم مخالفت كند به راه باطل مي‌رود و خطا «مي‌كند و در ورطه هلاك مي‌افتد.» حباب بن منذر برخاست و گفت:
«اي گروه انصار، مراقب كار خويش باشيد و سخن اين و يارانش «را نشنويد كه نصيب شما را از اين كار ببرند و اگر آنچه را خواستيد دريغ «دارند از اين ديار برونشان كنيد و كارها را به دست گيريد كه حق شما به «اين كار از آنها بيشتر است، كه در سايه شمشير شما كسان به اين دين «گرويده‌اند. من مرد مجربم و سرد و گرم چشيده‌ام، اگر خواهيد از نو آغاز كنيم.» عمر گفت: «در اين صورت خدا ترا مي‌كشد.» حباب گفت: «خدا ترا مي‌كشد.» ابو عبيده گفت: «اي گروه انصار، شما نخستين كسان بوده‌ايد كه ياري و پشتيباني دين كرده‌اند و نخستين كسان مباشيد كه تغيير يافته و تبديل آورده‌اند.» بشير بن سعد پدر نعمان بن بشير برخاست و گفت:
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1347
«اي گروه انصار، اگر ما فضيلتي در جهاد با مشركان و سابقه‌اي «در اين دين داشته‌ايم، جز رضاي خدا و اطاعت پيمبر و تلاش جانها «نمي‌خواسته‌ايم و روا نيست كه به سبب آن بر كسان گردنفرازي كنيم، از «آنچه كرده‌ايم لوازم دنيا نمي‌جوييم كه خدا بر ما منت نهاده است. بدانيد «كه محمد صلي الله عليه و سلم از قريش است و قوم وي نسبت به او حق و «اولويت دارند، خدا نه‌بيند كه من با آنها بر سر اين كار مجادله كنم، از خدا «بترسيد و با آنها مخالفت و مجادله مكنيد.» «ابو بكر گفت:
«اينك عمر و اينك ابو عبيده با هر كدامشان خواستيد بيعت كنيد» عمر و ابو عبيده گفتند:
«بخدا تا تو هستي اين كار را عهده نكنيم كه تو از همه مهاجران «بهتري و با پيمبر خدا در غار بوده‌اي و در كار نماز جانشين پيمبر خدا «شده‌اي و نماز بهترين اجزاي دين مسلمانان است و هيچكس حق تقدم بر تو «و تعهد اين كار ندارد، دست پيش آر تا با تو بيعت كنيم.» و چون رفتند كه با ابو بكر بيعت كنند بشير بن سعد از آنها پيشي گرفت و با وي بيعت كرد. حباب بن منذر بانگ زد: «اي بشير كاري ناخوشايند كردي كه لازم نبود، مگر حسادت مي‌كردي كه عموزاده‌ات امير شود؟» گفت: «نه، ولي نخواستم با اينان درباره حقي كه خدا به آنها داده مجادله كنم.» و چون اوسيان رفتار بشير بن سعد را بديدند و دعوت قرشيان را شنيدند و بدانستند كه خزرجيان طالب امارت سعد بن عباده‌اند با همديگر سخن كردند، اسيد بن حضير نيز كه از نقيبان بود در آن ميان بود، گفتند: «بخدا اگر خزرجيان بر شما امارت يابند پيوسته بدين كار بر شما برتري جويند و سهمي براي شما منظور ندارند، برخيزيد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1348
و با ابو بكر بيعت كنيد.» بدينسان اوسيان برخاستند و با ابو بكر بيعت كردند و كاري كه سعد بن عباده و خزرجيان درباره آن همسخن شده بودند در هم شكست.
ابو بكر بن محمد خزاعي گويد: طايفه اسلم به جماعت بيامدند و با ابو بكر بيعت كردند. عمر مي‌گفت: «وقتي اسلميان را ديدم از فيروزي اطمينان يافتم.» عبد الله بن عبد الرحمن گويد: مردم از هر سو براي بيعت ابو بكر آمدند و نزديك بود سعد بن عباده را پايمال كنند و يكي از ياران وي گفت: «مراقب سعد باشيد و پايمالش نكنيد.» عمر گفت: «بكشيدش كه خدا او را بكشد»، آنگاه بالاي سر سعد ايستاد و گفت:
«مي‌خواستم پايمالت كنم تا بازويت درهم بشكند.» سعد ريش عمر را گرفت و گفت: «بخدا اگر مويي از آن مي‌كندي دندان در دهانت نمي‌ماند.» ابو بكر گفت: «عمر! آرام باش كه ملايمت بهتر است» و عمر از او كناره گرفت.
سعد گفت: «اگر نيروي برخاستن داشتم در اقطار و كوچه‌هاي مدينه چنان بانگي از من مي‌شنيديد كه تو و يارانت گم شويد و ترا پيش كساني مي‌فرستادم كه در ميان ايشان به مطبع بودي نه مطاع، مرا از اينجا ببريد.» خزرجيان او را به خانه‌اش بردند و چند روز بعد كس پيش او فرستادند كه بيا بيعت كن كه همه مردم بيعت كرده‌اند.
جواب سعد چنين بود كه: «بخدا بيعت نكنم تا هر چه تير در تيردان دارم بيندازم و سر نيزه‌ام را خونين كنم، و چندان كه توانم با شمشير شما را بزنم و به كمك خاندان و پيروان خويش با شما جنگ كنم، بخدا اگر جنيان و انسيان با شما همدست شوند بيعت نكنم تا به پيشگاه خدا روم و حساب خويش بدانم.» و چون جواب وي را با ابو بكر بگفتند عمر گفت: «ولش مكن تا بيعت
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1349
كند.» اما بشير بن سعد گفت: «وي لج كرده و بيعت نمي‌كند تا كشته شود و كشته نشود مگر آنكه فرزندان و كسان و جمعي از قوم وي كشته شوند، كارش نداشته باشيد كه براي شما ضرري ندارد كه يكي بيشتر نيست.» مشورت بشير را پذيرفتند و متعرض سعد نشدند و او در نماز جماعت حضور نمي‌يافت و در جمع آنها نمي‌آمد. و چون به حج مي‌رفت در مواقف با قوم همراه نمي‌شد. و چنين بود تا ابو بكر رحمه الله بمرد.
ضحاك بن خليفه گويد: وقتي حباب بن منذر در سقيفه برخاست و شمشير كشيد و آن سخنان بگفت عمر بدو حمله برد و به دست او زد كه شمشير بيفتاد و آنرا برداشت و سوي سعد جست و كسان بطرف سعد جستند و مردم گروه گروه بيعت كردند و سعد نيز بيعت كرد و حادثه‌اي ناگهاني چون حوادث جاهليت بود كه ابو بكر مقابل آن ايستاد و چون سعد را پايمال كردند يكي گفت: «سعد را كشتيد» عمر گفت: «خدا او را بكشد كه منافق است» آنگاه با شمشير سنگي را بزد و آنرا ببريد.
جابر گويد: به روز سقيفه سعد بن عباده به ابو بكر گفت: «شما گروه مهاجران در كار امارت من حسودي كرديد و تو و كسانم مرا به بيعت واداشتيد.» گفتند: «وادارت كرديم به جماعت ملحق شوي، تا بيعت نكرده بودي مخير بودي اما اكنون كه جزو جماعت شدي اگر از طاعت بگردي يا از جماعت ببري سرت را مي‌زنيم.» عاصم بن عدي گويد: روز پس از وفات پيمبر، بانگزن ابو بكر بانگ زد كه گروه اسامه راهي شود و هيچكس از سپاه وي در مدينه نماند و همه به اردوگاه جرف روند.
آنگاه ميان مردم به سخن ايستاد و حمد و ثناي خدا كرد و گفت:
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1350
«اي مردم، من نيز چون شمايم، نمي‌دانم، شايد آنچه پيمبر خدا «توانست كرد از من انتظار داريد؟ خدا محمد را از جهانيان برگزيد و از «آفات مصون داشت، و من تابعم نه مبدع، اگر به راه راست رفتم اطاعتم «كنيد، و اگر خطا كردم به استقامتم آريد، پيمبر خدا درگذشت و هيچكس از «اين امت مظلمه‌اي، ضربت تازيانه‌اي يا كمتر، پيش وي نداشت. مرا شيطاني «هست كه به من مي‌پردازد، وقتي پيش من آمد از من بپرهيزيد كه در كارتان «دخالت نكنم. شما مدتي معين داريد كه اندازه آنرا ندانيد، اگر ميتوانيد «اين مدت را در كار نيك به سر بريد، و اين كار را جز به كمك خدا نتوانيد.
«پيش از آنكه اجل دست شما را از عمل كوتاه كند بكوشيد، قومي بودند «كه اجل را از ياد برده بودند و اعمال خويش را براي غير خدا مي‌كردند.
«بكوشيد و مراقب باشيد كه اجل سبك سيل پشت سر است، از مرگ هراسان «باشيد و از سرنوشت پدران و فرزندان و برادران عبرت آموزيد و از كار «زندگان چندان غبطه خوريد كه از كار مردگان مي‌خوريد.» و بار ديگر به سخن ايستاد و حمد و ثناي خدا عز و جل بر زبان آورد آنگاه گفت:
 
«خدا عملي را مي‌پذيرد كه به قصد رضاي وي انجام شود. در اعمال «خويش خدا را منظور كنيد و بدانيد كه عمل خالص به قصد رضاي خدا طاعتي «است كه مي‌كنيد و گناهي است كه مي‌رانيد، و خراجي است كه مي‌دهيد و برگ «عيشي است كه از ايام فاني براي ايام باقي، و هنگام نداري و حاجت خويش «مي‌فرستيد. بندگان خدا! از سرگذشت كساني كه مرده‌اند عبرت آموزيد «و درباره آنها كه پيش از شما بوده‌اند انديشه كنيد كه ديروز كجا بودند و اكنون «كجايند، جباران كجايند و آنها كه از جنگ و غلبه سخن داشتند كجا رفتند؟
«روزگار درهمشان شكست و خاك شدند. شاهاني كه زمين را گرفتند و آباد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1351
«كردند كجا شدند؟ برفتند و فراموش شدند و ناچيز شدند، خدا تبعات اعمالشان «را بر آنها بار كرد و شهواتشان را ببريد. برفتند و اعمالشان بماند و دنيا از آن «ديگران شد و ما پس از آنها بمانديم، اگر از كارشان عبرت آموزيم نجات مي‌يابيم «و اگر مغرور باشيم چون آنها مي‌شويم. زيبا روياني كه به جواني خويش «مي‌باليدند چه شدند؟ خاك شدند و اعمالشان مايه حسرتشان شد. آنها كه شهرها «ساختند و يا حصارها استوار كردند و عجايب در آنها نهادند كجا رفتند؟ همه را «براي اخلاف خويش گذاشتند. اينك مسكنهايشان خاليست و در ظلمات قبور «بي حركت خفته‌اند. پسران و برادران شما كجا رفتند؟ اجلشان به سر رسيد «و سوي اعمال خويش رفتند و براي تيره روزي يا نيك روزي پس از مرگ «آماده شدند.
«بدانيد كه خدا شريك ندارد و هر نيكي كه به مخلوق دهد به سبب «طاعت است و هر بدي كه بردارد به سبب طاعت است.
«بدانيد، كه شما بندگانيد كه به مقام حساب آييد و آنچه را پيش «خداست جز به طاعت نتوان يافت. هر چه دنبال آن جهنم باشد نيك «نباشد و هر چه دنبال آن بهشت باشد بد نباشد.» عروة بن زبير گويد: وقتي با ابو بكر رضي الله عنه بيعت كردند و انصاريان به جماعت پيوستند گفت: «گروه اسامه راهي شود.» و چنان بود كه عربان، يا همه قبيله يا گروهي از آن، از اسلام بگشته بودند و نفاق عيان شد و يهود و نصاري سر برداشتند و مسلمانان چون گوسفندان در شب باراني زمستان بودند كه پيمبرشان درگذشته بود و جمعشان اندك بود و دشمن فراوان بود و كسان به ابو بكر گفتند: «همه مسلمانان همينند كه در سپاه اسامه بايد بروند و عربان چنانكه مي‌داني بر ضد تو سر برداشته‌اند و روا نيست جماعت مسلمانان را از دور خويش پراكنده كني.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1352
ابو بكر گفت: «بخدايي كه جان ابو بكر به فرمان اوست اگر بيم آن باشد كه درندگان مرا بربايد، گروه اسامه را چنانكه پيمبر فرموده روان مي‌كنم و اگر در دهكده‌ها جز من كس نماند آنرا مي‌فرستم.» ابن عباس گويد: «آنگاه از اطراف مدينه از قبايلي كه به سال حديبيه نيامده بودند، كسان آمدند و با مردم مدينه به سپاه اسامه پيوستند و ابو بكر باقيمانده قبايل را كه گروهي اندك بودند در ديارشان نگهداشت كه محافظ قبايل خويش باشند.
حسن بصري گويد: پيمبر پيش از وفات گفته بود كه گروهي از اهل مدينه و اطراف برون شوند و سالاريشان را به اسامة بن زيد داد، عمر نيز جزو گروه اسامه بود و هنوز دنباله قوم از خندق نگذشته بود كه پيمبر درگذشت و اسامه مردم را نگهداشت و به عمر گفت: «سوي خليفه پيمبر رو و اجازه بخواه كه با مردم باز گردم كه سران و بزرگان قوم همراه منند و بيم هست كه مشركان بر خليفه و باقيمانده پيمبر و باقيمانده مسلمانان تاخت آورند.» انصاريان گفتند: «اگر ابو بكر اصرار دارد كه برويم از قول ما بگو كه يكي سالدارتر از اسامه را سالار ما كند.» عمر، به گفته اسامه، پيش ابو بكر رفت و سخنان اسامه را به او گفت.
ابو بكر گفت: «بخدا اگر در خطر سگان و گرگان باشم كه مرا بدرد كاري را كه پيمبر گفته تغيير نمي‌دهم.» عمر گفت: «انصار خواسته‌اند كه سالاري قوم را به يكي سالدارتر از اسامه دهي.» ابو بكر كه نشسته بود چون اين بشنيد برجست و ريش عمر را گرفت و گفت:
«اي پسر خطاب، مادرت به عزايت افتد و ترا از دست بدهد پيمبر خدا او را به سالاري قوم گماشته و تو مي‌گويي او را بردارم؟» عمر پيش كسان بازگشت، گفتند: «چه كردي؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1353
گفت: «برويد مادرانتان به عزايتان افتد كه از خليفه پيمبر درباره گفتار شما چه‌ها ديدم.» پس از آن ابو بكر سوي اردوگاه آمد و كسان را روان كرد و بدرقه كرد. وي پياده مي‌رفت و اسامه سوار بود و عبد الرحمن بن عوف مركب ابو بكر را مي‌برد.
اسامه به ابو بكر گفت: «اي خليفه پيمبر، ترا بخدا يا تو سوار شو يا من پياده شوم.» ابو بكر گفت: «بخدا تو پياده نشود و من نيز سوار نمي‌شوم كه مي‌خواهم ساعتي در راه خداي بر خاك بروم و پايم خاك آلود شود كه پيكار جوي راه خدا به هر قدم كه مي‌رود هفتصد حسنه بر او نويسند و هفتصد درجه بالا برند و هفتصد گناه از او بردارند.» و چون ابو بكر بدرقه به سر برد به اسامه گفت: «اگر خواهي عمر را براي دستياري من واگذاري» و اسامه به عمر اجازه ماندن داد.
آنگاه ابو بكر گفت:
«اي مردم بايستيد كه ده چيز با شما بگويم كه به خاطر گيريد:
«خيانت مكنيد، به غنيمت دست مزنيد، نامردي نكنيد، كشته را «اعضاء نبريد، طفل خردسال و پير فرتوت را مكشيد، نخل نبريد و نسوزيد، «درخت ميوه را نبريد. بز و گاو و شتر را جز براي خوردن مكشيد. به كساني «برخورد مي‌كنيد كه در صومعه‌ها گوشه گرفته‌اند تا وقتي كه به كار خودشان «مشغولند با آنها كاري نداشته باشيد، به كساني مي‌گذريد كه ظرفها از- «غذاهاي گونه‌گون براي شما مي‌آورند اگر چيزي از آن خورديد نام خدا را «ياد كنيد، به كساني برميخوريد كه ميان سر را سترده‌اند و اطراف آنرا به جا «نهاده‌اند آنها را با شمشير بزنيد. به نام خدا روان شويد كه خدايتان از طعنه «و طاعون محفوظ دارد.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1354
عروة بن زبير گويد: ابو بكر سوي جرف رفت و اسامه و گروه وي را از نظر گذرانيد و از او خواست كه عمر بماند و اسامه اجازه داد آنگاه بدو گفت: «آنچه را پيمبر گفته انجام بده، از ديار قضاعه آغاز كن آنگاه سوي ابل رو و در انجام فرماني كه پيمبر داده كوتاهي مكن و به سبب آنكه انجام دستور وي دير شده شتابان مباش.» اسامه با سرعت به ذو المروه و مسيل تاخت، سپس به انجام فرمان پيمبر پرداخت كه گفته بود سپاه در قبايل قضاعه پراكنده كند و به ابل هجوم برد و به سلامت با غنيمت باز آمد، و در مدت چهل روز اين كار را به سر برد و اين بجز ايام رفت و آمد وي بود.
 
سخن از كار كذاب عنسي‌
 
چنان بود كه وقتي باذام مسلمان شد و يمنيان به اسلام گرويدند پيمبر خدا او را عامل همه يمن كرد و تا زنده بود چنين بود و او را از جايي بر كنار نكرد و شريكي براي او ننهاد تا بمرد و پس از مرگ وي كار يمن را ميان جمعي از ياران خويش تقسيم كرد. عبيد بن صخر انصاري سلمي به سال دهم هجرت پس از حجة التمام با عاملان يمن رفته بود، گويد: چون باذام مرده بود پيمبر قلمرو وي را ميان شهر بن باذام و عامر بن شهر همداني و عبد الله بن قيس، و ابو موسي اشعري، و خالد بن سعيد بن عاص و طاهر بن ابي هاله و يعلي بن اميه و عمرو بن حزم تقسيم كرد و ديار حضرموت و سكاسك و سكون را به زياد بن لبيد بياضي و عكاشة بن ثور بن اصغر غوئي داد و معاذ بن جبل را معلم يمن و حضرموت كرد.
عبادة بن قرص ليثي گويد: وقتي پيمبر از حجة الاسلام فراغت يافت و سوي مدينه بازگشت، امارت يمن را ميان كسان تقسيم كرد و هر قسمت را به يكي داد. امارت حضرموت را نيز ميان سه كس تقسيم كرد: عمرو بن حزم را بر نجران گماشت و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1355
خالد بن سعيد بن عاص را بر ناحيه ما بين نجران و زمع و زبيد گماشت، عامر بن شهر را عامل همدان كرد، پسر باذام را بر صنعا گماشت، طاهر بن ابي هاله را عامل عك و اشعريان كرد و ابو موسي اشعري را بر مأرب گماشت. يعلي بن اميه عامل جند شد و معاذ معلم قوم بود كه در يمن و حضرموت به قلمرو عاملان مي‌رفت. سكاسك و سكون حضرموت با عكاشة بن ثور شد و عبد الله يا مهاجر را عامل طايفه بني معاوية بن كنده كرد كه بيمار شد و نرفت تا ابو بكر او را فرستاد. زياد بن لبيد بياضي عامل حضرموت بود و كار مهاجر را نيز انجام مي‌داد.
هنگامي كه پيمبر درگذشت اينان عاملان يمن بودند بجز كساني از آنها كه در جنگ اسود كشته شدند يا بمردند. از جمله، باذام مرده بود و پيمبر قلمرو او را ميان پسرش شهر و كسان ديگر تقسيم كرد و اسود سوي شهر تاخت و با وي بجنگيد و او را بكشت.
ابن عباس گويد: نخستين بار عامر بن شهر همداني در ناحيه خود بر ضد اسود عنسي كذاب برخاست و كسان را به مخالفت وي فراهم آورد و فيروز و داذويه، هر يك در قلمرو خويش، چنين كردند. آنگاه كسان ديگر كه نامه پيمبر به آنها رسيده بود پياپي كوشش آغاز كردند.
عبيد بن صخر گويد: در آن اثنا كه در جند بوديم و كسانرا به كار واداشته بوديم و مكتوبها در ميانه نوشته بوديم، نامه‌اي از اسود عنسي رسيد كه اي جماعت مخالفان آنچه را كه از سرزمين ما گرفته‌ايد و فراهم آورده‌ايد پس بدهيد كه حق ماست.
به فرستاده گفتيم: «از كجا آمده‌اي؟» گفت: «از غار خبان» آنگاه اسود سوي نجران رفت و ده روز بعد، آنجا را بگرفت و جماعت مذحج به مقابله وي رفتند و در آن اثنا كه جمع خويش را فراهم مي‌كرديم و در كار خويش مي‌نگريستيم يكي آمد و گفت: «اينك اسود در شعوب است و شهر بن باذام سوي او
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1356
رفته است.» و اين به روز بيستم ظهور اسود بود و ما انتظار مي‌برديم كه كي شكست مي‌خورد كه خبر آمد اسود شهر را كشت و ابناء را هزيمت كرد و بر صنعا تسلط يافت و اين به روز بيست و پنجم ظهور وي بود. پس معاذ از آنجا فراري برون شد و در مأرب پيش ابو موسي رفت كه سوي حضرموت رفتند. معاذ در سكون مقام گرفت و ابو موسي در سكاك مجاور مفور جاي گرفت كه صحرا ميان آنها و مأرب فاصله بود. ديگر امراي يمن به نزد طاهر شدند مگر عمرو و خالد كه سوي مدينه رفتند. در آن هنگام طاهر در دل سرزمين عك در كوهستان صنعا بود و اسود بر همه منطقه ما بين صهيد، صحراي حضرموت، تا طايف و بحرين و حدود عدن تسلط يافت و مردم يمن و عك در تهامه با وي مقابله كردند اما چون حريق پيش مي‌رفت و آن روز كه با شهر مقابل شد بجز جماعت پيادگان هفتصد سوار داشت، قيس بن عبد يغوث مرادي و معاوية بن قيس جنبي و يزيد بن محرم و يزيد بن حصين حارثي و يزيد بن افكل ازدي سران سپاه وي بودند، ملكش استقرار يافت و كارش بالا گرفت و سواحل مطيع او شد و عثر و شرجه و حرده و غلافقه و عدن و جند و سپس صنعا و احسيه و عليب را به تصرف آورد و مسلمانان با وي تقيه كردند و از دين گشتگان كفر و ارتداد آشكار كردند، جانشين وي در مذحج عمرو بن معديكرب بود و كار خويش را به چند كس واگذاشته بود و كار سپاه وي با قيس بن عبد يغوث بود و كار ابنا را به فيروز و داذويه واگذاشته بود و چون قلمرو وي وسعت گرفت در قيس و فيروز و داذويه به حقارت بگريست و زن شهر را كه دختر عموي فيروز بود به زني گرفت. ما به حضرموت بوديم و بيم داشتيم كه اسود سوي ما آيد يا سپاهي فرستد يا در حضرموت يكي به پا خيزد و چون اسود دعوي پيمبري كند.
و چنان بود كه در همان نزديكي معاذ از بني بكره كه طايفه‌اي از سكون بودند زن گرفته بود و زن، رمله نام داشت و بني زنكبيل خالگان وي بودند كه به سبب خويشاوندي معاذ به ما متمايل شدند معاذ به زن خويش علاقه داشت و ضمن دعاها
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1357
كه مي‌كرد مي‌گفت: «خدايا به روز رستاخيز مرا با بني زنكبيل محشور كن» گاهي نيز مي‌گفت: «خدايا مردم سكون را بيامرز.» در همين وقت نامه‌هاي پيمبر آمد كه فرمان مي‌داد مردان را براي غافلگير كردن يا مقابله اسود برانگيزيم و هر كس را كه پيمبر اميد كمك از او داشت خبردار كنيم، معاذ چنين كرد و ما نيرو گرفتيم و از فيروزي مطمئن شديم.» جشيش بن ديلمي گويد: «و بر بن يحنس با نامه پيمبر آمد كه ضمن آن به ما دستورمي‌داد براي دفاع از دين خويش قيام كنيم و جنگ اسود را آماده شويم و بكوشيم تا وي را يا به غافلگيري يا به جنگ بكشيم و از جانب وي به همه كساني كه دين و مردانگي دارند ابلاغ كنيم و چنين كرديم و كار آغاز شد و معلوم داشتيم كه اسود با قيس بن عبد يغوث كه كار سپاه وي را به عهده داشت دل بد كرده است و گفتيم كه بر جان خويش بيمناك است و او را به همكاري خوانديم و قضيه را با وي بگفتيم و فرمان پيمبر را به او خبر داديم گويي او را از آسمان جسته بوديم كه سخت غمين و ترسان بود و همكاري ما را پذيرفت و چون و بر بن يحنس بيامد با كسان نامه نوشتيم و آنها را به همكاري خوانديم.» گويد: شيطان به اسود خبر داده بود و كس پيش قيس فرستاد و گفت: «اي قيس ببين اين چه مي‌گويد؟» منظورش شيطاني بود كه او را فرشته خويش مي‌پنداشت.
قيس گفت: «چه مي‌گويد؟» گفت: «مي‌گويد قيس را گرامي داشتي و به همه كار تو دست يافت و به عزت مانند تو شد و اينك به دشمن تو متمايل شده و مي‌خواهد ملك تو را بگيرد و دل با خيانت دارد، به من مي‌گويد اي اسود اي اسود او را بگير و از ميان بردار وگرنه ترا از ميان برمي‌دارد.» قيس قسم خورد و گفت: «به ذي الخمار سوگند كه دروغ مي‌گويد تو پيش من بزرگتر از آني كه در باره تو انديشه بد داشته باشم.» اسود گفت: «آيا تكذيب فرشته مي‌كني؟ فرشته راست ميگويد اما اكنون بدانستم
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1358
كه از آنچه فرشته در باره تو گفته پشيمان شده‌اي.» و چون قيس از پيش اسود در آمد به نزد ما شد و گفت: «اي جشيش و اي فيروز و اي داذويه اسود چنان گفت و من چنين گفتم، اكنون رأي شما چيست؟» گفتيم: «بايد مراقب بود.» در همين اثنا اسود ما را پيش خواند و گفت: «مگر شما را بر قومتان برتري ندادم، اين خبرها چيست كه از شما به من مي‌رسد؟» گفتيم: «اين بار از ما درگذر» گفت: «در مي‌گذرم بشرط آنكه تكرار نكنيد» و ما به زحمت نجات يافتيم ولي در كار خويش و كار قيس بيمناك بوديم و خطر را نزديك مي‌ديديم كه خبر آمد كه عامر بن شهر و ذي زود و ذي مران و ذو الكلاع و ذي ظليم مخالف اسود شده‌اند و با ما نامه نوشتند و كمك به ما عرضه داشتند، ما نيز نامه نوشتيم و گفتيم دست به كاري نزنيد تا كار را محكم كنيم، و اين نتيجه نامه‌هاي پيمبر بود كه به آنها رسيده بود.
پيمبر صلي الله عليه و سلم به مردم نجران از عرب و غير عرب نامه نوشته بود كه بيامدند و در يكجا فراهم شدند.
و چون اسود خبر يافت و احساس خطر كرد، ما نمي‌دانستيم چه بايد كرد و من پيش ازاد رفتم كه زن وي بود و گفتم: «اي عموزاده، خبر داري كه قوم تو از اين مرد چه بليه‌ها داشت، شوهرت را كشت و كسان ديگر را كشت و باقيمانده را خوار كرد و زنان را رسوا كرد، آيا در توطئه بر ضد وي هم آهنگي مي‌كني؟» گفت: «براي چه كار؟» گفتم: «براي برون راندنش» گفت: «يا كشتنش» گفتم: «و يا كشتنش»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1359
گفت: «آري، بخدا از هيچكس چون او نفرت ندارم به گفته خدا پاي بند نيست و از حرام وي باز نمي‌ماند، وقتي مصمم شديد به من بگوييد تا راه كار را بشما بگويم.» گويد: و من برون شدم و فيروز و داذويه منتظرم بودند، قيس نيز بيامد و آهنگ در افتادن با اسود داشتيم و پيش از آنكه قيس با ما بنشيند يكي به او گفت: «شاه ترا مي‌خواهد» و او با ده تن از مردم مذحج و همدان برفت كه به سبب حضورشان اسود نتوانست او را بكشد اسود بدو گفته بود: از دست من به اين مردان پناه برده‌اي؟
مگر من خبر درست با تو نگفتم، كه فرشته به من مي‌گويد: «اگر دست قيس را نبري سر ترا مي‌برد؟» قيس پنداشته بود كه اسود او را مي‌كشد و گفته بود: «روا نيست ترا بكشم كه پيمبر خدايي، هر چه مي‌خواهي در باره من فرمان بده كه از اين خوف و هراس آسوده شوم، اگر مرا بكشي يكباره مي‌ميرم و بهتر از مرگ تدريجي است.» اسود رقت آورده بود و او را مرخص كرده بود كه پيش ما آمد و قصه را نقل كرد و گفت: «كار خويش را انجام دهيد» و با جماعت خويش همراه شد كه سوي اسود شديم و بر در وي يكصد گاو و شتر بود و اسود به پا خاست و خطي كشيد و آن سوي خط بايستاد و شتران و گاوان همچنان بي بند بود و هيچيك از خط نگذشت و به كشتن آن پرداخت و ضربت زد و رها كرد كه چندان بدود تا جان دهد و چيزي فجيع‌تر و روزي هراس انگيزتر از آن نديده بودم.
آنگاه به فيروز گفت: «اي فيروز، آيا آنچه در باره تو مي‌شنوم درست است؟» و زوبين را حركت داد و گفت: «مي‌خواستم ترا نيز بكشم و به اين حيوانات ملحق كنم.» فيروز گفت: «ما را به خويشاوندي برگزيدي و بر ديگر ابناي يمن برتري دادي، اگر پيمبر نبودي انتساب ترا از دست نمي‌داديم چه رسد به اينكه سامان كار دنيا و آخرت ما به تو است، آنچه را در باره ما مي‌شنوي باور مكن و ما
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1360
چنانيم كه مي‌خواهي.» اسود گفت: «اينها را تقسيم كن، تو مردم اينجا را بهتر مي‌شناسي.
فيروز گويد: مردم صنعا دور من فراهم آمدند.» به يك دسته شتر دادم و به خاندانها گاو و بزرگان را نيز دادم كه هر گروه سهم خود را گرفتند.
جشنش گويد: و پيش از آنكه اسود به خانه رود فيروز بدو پيوست و يكي ايستاده بود و سعايت فيروز مي‌كرد و اسود مي‌شنيد و فيروز شنيد كه مي‌گفت: «فردا او و كسانش را مي‌كشم، صبحگاه پيش من آي» آنگاه متوجه شد كه فيروز آنجاست و گفت: «چه كردي؟» فيروز آنچه را شده بود بدو خبر داد.
اسود گفت: «خوب كردي» و به درون رفت.
گويد: فيروز پيش ما آمد و ماجرا را بگفت و كس پيش قيس فرستاديم كه بيامد و همسخن شديم كه من پيش زن اسود روم و تصميم جمع را با وي بگويم تا بگويد چه كنيم و چون قصه را با وي بگفتيم گفت: «اسود را به دقت حراست مي‌كنند و در همه قصر جز اين خانه جايي نيست كه نگهبانان احاطه نكرده باشند و پشت اين خانه به فلان جا و فلان راه مي‌رسد. هنگام شب نقب بزنيد كه از نگهبانان مي‌گذريد و مانعي در راه كشتن وي نيست. اينجا نيز چراغ و سلاح مي‌يابيد.» گويد: از آنجا بيرون شدم و اسود به من برخورد و به سرم كوفت تا بيفتادم كه مردي نيرومند بود و زن بانگ زد و گفت: «پسر عموي من آمده مرا به‌بيند و او را مي‌زني؟» و بانگ زن اسود را از من منصرف كرد و اگر نه مرا كشته بود.
اسود به زن گفت: «بي پدر! خاموش باش او را به تو بخشيدم.» پس زن برفت و من سوي كسان خود آمدم و گفتم: «بايد فرار كرد.» و ماجرا را نقل كردم و به حيرت بوديم كه فرستاده زن بيامد و كه كاري را كه گفتم انجام بده من چندان به او خواندم كه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1361
مطمئن شد.
جشيش گويد به فيروز گفتيم: «برو و قضيه را قطعي كن.» من با وضعي كه رخ داده و اسود منعم كرده بود نمي‌توانستم رفت و او برفت كه زيرك‌تر از من بود.
و چون زن وضع را با او در ميان نهاد بدو گفت: «چگونه مي‌توانيم به خانه‌اي كه پر از اثاث است نقب بزنيم بايد اثاث خانه را برداريم.» پس برفتند و اثاث را برداشتند و در را بستند. فيروز پيش زن بود كه اسود آمد و زن از خويشاوندي و همشيري فيروز سخن كرد و گفت كه با وي محرم است، اسود بانگ زد و او را بيرون كرد كه بيامد و خبر را با ما بگفت.
گويد: هنگام شب به كار پرداختيم و با ياران خويش هماهنگ شديم و همدانيان و حميريان را با شتاب خبر كرديم و به خانه نقب زديم و وارد شديم، چراغي زير كاسه‌اي بود، فيروز را پيش انداختيم كه از همه دليرتر و نيرومندتر بود و گفتيم:
«بنگر چه مي‌بيني» فيروز برون شد ما، همراه وي بوديم و ميان او و نگهبانان فاصله بوديم تا به خانه‌اي رسيديم و چون او به در خانه نزديك شد صداي خرخر بلندي شنيد و زن آنجا نشسته بود، اسود نزديك در آمد و شيطان، او را بنشانيد و به زبان او سخن كرد و همچنانكه نشسته بود خرخر مي‌كرد و گفت: «اي فيروز، مرا با تو چه كار؟» فيروز ترسيد كه اگر باز گردد هلاك شود و زن نيز به هلاكت رسد و با وي كه چون شيري تنومند بود در آويخت و سرش را بگرفت و خونش بريخت و گردنش را بشكست و با زانوي خويش پشتش را بكو رفت و برخاست كه برون شود اما زن جامه‌اش را بگرفت كه پنداشت او را نكشته است و گفت: «كجا مي‌روي؟» فيروز گفت: «مي‌روم قتل او را به يارانم خبر دهم.» آنگاه پيش ما آمد كه با وي برفتيم و خواستيم سر اسود را ببريم ما شيطان او را به حركت آورد و بجنبيد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1362
گفتم: روي سينه‌اش بنشينيد و دو تن روي سينه‌اش نشستند و زن مويش را بگرفت و صدايي برخاست و پارچه‌اي به دهانش بست و كارد به حلقش كشيد كه چون گاو خرخر كرد و نگهبانان كه دور خانه بودند سوي در آمدند و گفتند: «چه خبر است؟» زن گفت: «وحي به پيمبر مي‌رسد» و اسود بي حركت شد.
گويد شب به گفتگو بوديم كه چگونه ياران خود را خبر كنيم كه جز من و فيروز و داذويه و قيس كس نبود و چنان ديديم كه شعاري را كه ميان ما و يارانمان بود به بانگ بلند بگوييم، پس از آن اذان گفته شود.
و چون صبح برآمد داذويه بانگ زد و شعار بگفت و مسلمانان و كافران بدويدند و نگهبانان فراهم آمدند و من بانگ زدم و شهادت اسلام بر زبان آوردم و گفتم كه اسود كذاب بود، و سر وي را سوي قوم انداختم آنگاه نماز به پا شد و كسان بيامدند و بانگ زديم كه اي مردم صنعا هر كه يكي از ياران اسود را بيابد بگيرد و هر كه كسي از آنها را در خانه دارد بگيرد و در راهها بانگ زديم كه هر كس از آنها را توانستيد بگيريد. اسوديان از كودكان بسيار بگرفتند و اموال غارت كردند و عزيمت كردند و هفتاد سوار و پياده از آنها به دست ما افتاد و هفتصد زن و كودك از ما به دست آنها افتاده بود. پس نامه نوشتند و ما كس فرستاديم كه كسان ما را بدهند و كسانشان را بدهيم و چنين كردند و برفتند و به چيزي از ما دست نيافتند و ميان صنعا و جند سرگردان شدند، صنعا نجات يافت و خدا اسلام و مسلمانان را عزت داد و ما در كار امارت به رقابت افتاديم و ياران پيمبر به قلمرو عمل خويش رفتند و همسخن شديم كه معاذ بن جبل پيشواي نماز باشد و خبر را براي پيمبر نوشتيم و اين در ايام زندگي وي صلي الله عليه و سلم بود.
گويد همانشب پيمبر خبر يافته بود و همينكه فرستادگان ما به مقصد رسيدند معلوم شد كه او صلي الله عليه و سلم صبحگاه آن شب در گذشته بود و ابو بكر رحمه الله نامه‌ها
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1363
را جواب داد.
عبد الله بن عمر گويد: همانشب كه اسود عنسي كشته شده بود پيمبر به وحي خبر يافت و به ما بشارت داد و گفت: «ديشب عنسي كشته شد و مردي مبارك از خانداني مبارك او را بكشت.» گفتيم: «او كه بود؟» گفت: «فيروز، موفق باد باد فيروز» فيروز گويد: اسود را بكشتيم و كارها چنان شد كه از پيش بود جز اينكه كس پيش معاذ فرستاديم و همسخن شديم كه پيشواي نماز او باشد و در صنعا با ما نماز مي‌كرد، اما فقط سه روز پيشواي نماز بود و اميدوار شده بوديم و چيزي ناخوشايند نبود جز آن سواران اسودي كه ميان صنعا و نجران بودند كه خبر وفات پيمبر رسيد و كارها در هم شد و ندانستيم چه بايد كرد و سرزمين آشفته شد.
عبد الله پسر فيروز ديلمي به نقل از پدر گويد: پيمبر يكي را سوي ما فرستاد كه وبر بن يحنس ازدي نام داشت و پيش داذويه فارسي منزل گرفت، اسود كاهني بود كه شيطاني و همزادي داشت و خروج كرد و ملك يمن بگرفت و شاه آنجا را بكشت و زنش را بگرفت و شاه يمن شد، باذام از آن پيش مرده بود و پسرش جانشين او شده بود كه اسود او را بكشت و زنش را بگرفت و من و داذويه و قيس بن مكشوح مرادي پيش وبر بن يحنس فرستاده پيمبر فراهم شديم و در باره كشتن اسود راي زديم.
چنان شد كه اسود بگفت تا مردم در صنعا در ميداني فراهم شدند و بيامد و ميان آنها ايستاد و اسب شاه را بياوردند و ضربتي با زوبين بدان زد و رها كرد و اسب در شهر مي‌دويد و خون از آن مي‌ريخت تا بمرد.
و اسود بگفت تا شتراني آن سوي خط بداشتند كه سر و گردنشان اين سوي خط بود و از آن نمي‌گذشتند و همه را با زوبين بكشت كه بيفتاد و چون از اين كار فراغت يافت، و زوبين را به دست گرفت و روي زمين خفت و سر برداشت و گفت كه او، يعني
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1364
شيطانش، مي‌گويد كه ابن مكشوح ياغي است سر او را ببر. پس از آن سر به زمين نهاد و برداشت و گفت: «مي‌گويد، پسر ديلمي ياغي است، دست و پاي راست او را ببر.» گويد: چون اين سخنان را شنيدم با خودم گفتم بخدا بيم هست كه مرا بخواند و مانند اين شتران با زوبين بكشد، و ميان مردم نهان شدم كه مرا نه‌بيند و از ميدان در آمدم و از ترس نمي‌دانستم چه بايد كرد، و چون به نزديك خانه‌ام رسيدم يكي از كسان اسود مرا بديد و گردنم را بكوفت و گفت: «شاه ترا مي‌خواهد و تو مي‌گريزي! برگرد!» و مرا برگردانيد و چون چنين ديدم ترسيدم كه كشته شوم.
گويد: و چنان بود كه هميشه خنجر همراه داشتيم، دست روي خنجر نهادم و برفتم، قصد داشتم كه به اسود حمله برم و به او ضربت بزنم و خونش بريزم و سپس كسي را كه همراه اوست بكشم. و چون نزديك وي رسيدم خطر را در چهره من ديد و گفت: «همانجا بايست» و من ايستادم.
گفت: «تو بزرگتر از همه مردم اينجا هستي و اشراف قوم را نيكتر مي‌شناسي اين شتران را ميان آنها تقسيم كن» آنگاه سوار شد و برفت، و من به تقسيم گوشت ميان مردم صنعا پرداختم و آن كس كه گردن مرا كوفته بود، بيامد و گفت: «به من هم از اين گوشت بده» گفتم: «بخدا حتي يك پاره نميدهم، مگر همان نيستي كه گردن مرا كوفتي؟» و او خشمگين برفت و آنچه را با وي گفته بودم به اسود خبر داد.
چون از كار تقسيم گوشت فراغت يافتم پيش اسود رفتم، و چون نزديك رسيدم شنيدم كه آن مرد از من شكايت مي‌كرد، اسود بدو گفت: «بخدا مي‌كشمش» گفتم: «كاري را كه گفته بودي به سر بردم و گوشت را ميان مردم تقسيم كردم.» گفت: «خوب كردي» و برفت و من نيز برفتم.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1365
آنگاه كس پيش زن شاه فرستاديم كه مي‌خواهيم اسود را بكشيم چه بايد كرد؟
و او كس فرستاد كه پيش من آي.
پيش زن شاه رفتم و او كنيز را بر در نهاد كه اگر اسود آمد ما را خبردار كند، من و او به درون رفتيم و اين خانه آخرين بود و نقبي زديم و پرده افكنديم و من گفتم: «امشب او را مي‌كشيم.» زن گفت: «بياييد» ناگهان اسود به خانه در آمد و غيرت آورد و در گردن من آويخت و كوفتن گرفت. او را به كنار زدم و بيرون شدم و پيش ياران خويش آمدم و قصه را بگفتم و يقين داشتم كه كارمان زار است.
در اين وقت فرستاده زن بيامد كه از آنچه ديديد نوميد مشويد كه وقتي تو رفتي من به اسود گفتم: «مگر نمي‌گوييد كه شما مردمي آزاده و والا نسبيد؟» گفت: «چرا» گفتم: «برادرم پيش من آمده بود كه درود گويد و حرمت كند و تو بر او جستي و گردنش بكوفتي و بيرونش كردي، جوانمردي تو اين بود؟» و چندان ملامتش كردم كه خجل شد و گفت: «اين برادرت بود؟» گفتم: «آري» گفت: «نمي‌دانستم» زن گفته بود امشب براي كشتن وي بياييد ديلمي گويد: پس ما آرام شديم و نيرو گرفتيم و شبانگاه من و داذويه و قيس برفتيم و از راه نقب به خانه آخرين درآمديم، به قيس گفتم: «تو چابكسوار عربي، برو و اين مرد را بكش.» قيس گفت: «من به هنگام پيكار به لرزه مي‌افتم و بيم دارم ضربتي به او بزنم
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1366
كه كاري نسازد، تو برو كه از همه جوانتر و نيرومندتري» گويد: و من شمشير خويش را پيش آنها نهادم و وارد شدم كه به‌بينم سر اسود كجاست، چراغ مي‌سوخت و او در ميان بسترها خفته بود كه در آن فرو رفته بود و ندانستم سرش كجاست و پايش كجاست؟ زنش كنارش نشسته بود و انار به او مي‌خورانيد تا بخفت و من به او اشاره كردم كه سرش كجاست و او به جاي سرش اشاره كرد، و من برفتم و بالاي سرش ايستادم و نمي‌دانم صورتش را ديدم يا نه كه ناگهان چشم گشود و مرا ديد با خود گفتم اگر براي برداشتن شمشير بروم بيم هست كه كار از دست برود و كساني را براي حفظ خود بخواند.
و چنان بود كه شيطان اسود، حضور مرا گفته بود و او را بيدار كرده بود، اسود گيج بود و شيطان به زبان وي با من سخن كرد و به من مي‌نگريست و خرخر مي‌كرد، با دو دست به سر او زدم و سرش را به يك دست و ريشش را به دست ديگر گرفتم و گردنش را پيچيدم و كوفتم و خواستم پيش يارانم برگردم اما زن در من آويخت كه خواهرتان را و خيرخواهتان را رها مي‌كني؟
گفتم: «بخدا او را كشتم و از شرش آسوده شدي» آنگاه پيش دو رفيقم رفتم و ماجرا را به آنها خبر دادم.
گفتند: «برگرد و سرش را جدا كن و بيار» بازگشتم، اسود صدايي نامفهوم داشت، دهانش را ببستم و سرش ببر را بريدم و پيش دو رفيقم بردم و با هم برون شديم و به منزل خويش رفتيم كه و بر بن يحنس ازدي آنجا بود و با هم بر قلعه‌اي بلند رفتيم، و وبر بن يحنس بانگ نماز داد. آنگاه بانگ زديم كه خدا عز و جل اسود كذاب را كشت و مردم فراهم آمدند و سر را بينداختيم.
و چون ياران اسود اين را بديدند بر اسبان خويش نشستند و هر كدامشان نوسالي از فرزندان ما را از خانه‌اي كه آنجا بودند بگرفتند و در تاريكي صبحدم ديدمشان كه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1367
نوسالان را به رديف خود سوار كرده بودند و به برادرم كه ميان مردم بود بانگ زدم كه هر كدامشان را كه مي‌توانيد بگيريد، مگر نمي‌بينيد كه با فرزندان ما چه مي‌كنند؟
پس كسان ما در آنها آويختند و هفتاد كس از ايشان بگرفتيم و سي نو سال از ما ببردند و چون بيرون شهر رسيدند متوجه شدند كه هفتاد كس از آنها نيست و بيامدند و گفتند:
«ياران ما را رها كنيد.» گفتيم: «فرزندان ما را رها كنيد» آنها فرزندان را رها كردند و ما نيز يارانشان را رها كرديم.
گويد: پيمبر خداي به ياران خويش گفته بود: «خدا اسود كذاب عنسي را بكشت. او را به دست يكي از برادران مسلمان شما كه اسلام آورده‌اند و تصديق پيمبر خدا كرده‌اند از ميان برداشت.» پس از قتل اسود ما چنان شديم كه پيش از آمدن اسود بوديم و سران قوم آسوده شدند و كسان به مسلماني باز آمدند.
عبيد بن صخر گويد: آغاز كار اسود تا ختم غايله وي سه ماه بود.
ضحاك بن فيروز گويد: از آن هنگام كه اسود در غار خبان خروج كرد تا وقتي كشته شد چهار ماه بود و پيش از آن كار وي مكتوم بود.
عمرو بن شبه گويد: ابو بكر سپاه اسامه را در آخر ربيع الاول فرستاد و خبر كشته شدن اسود عنسي در آخر ربيع الاول پس از حركت اسامه رسيد و اين نخستين فتحي بود كه ابو بكر از آن خبر يافت.
واقدي گويد: در همين سال، يعني سال يازدهم، در نيمه ماه محرم فرستادگان قبيله نخع به سالاري زرارة بن عمر پيش پيمبر آمدند و اينان آخرين فرستادگاني بودند كه پيمبر آنها را ديدار كرد.
در همين سال، فاطمه دختر پيمبر به شب سه شنبه روز سوم ماه رمضان از جهان درگذشت، در اين هنگام بيست و نه سال يا در همين حدود داشت.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1368
ابو جعفر گويد: وفات فاطمه عليها السلام سه ماه پس از درگذشت پيمبر خدا بود.
اما به گفته عروة بن زبير فاطمه شش ماه پس از درگذشت پيمبر وفات يافت.
واقدي گويد: «و اين، به نزد ما معتبرتر است.
گويد: اسماء دختر عميس و علي عليه السلام فاطمه را غسل دادند.
عمره دختر عبد الرحمن گويد: عباس بن عبد المطلب بر فاطمه دختر پيمبر نماز كرد.
جويرية بن اسماء گويد: عباس و علي و فضل بن عباس در گور فاطمه قدم نهادند.
گويد: و هم در اين سال عبد الله بن ابو بكر درگذشت. و چنان بود كه در اثناي حصار طايف ابو محجن تيري به او زده بود و زخم آن به نشد تا در ماه شوال او را از پاي در آورد و بمرد.
ابو زيد گويد: در همان سال كه بيعت ابو بكر انجام گرفت پارسيان يزدگرد را به شاهي برداشتند.
ابو جعفر گويد: در همين سال ابو بكر رحمه الله با خارجة بن حصن فزاري پيكار كرد.
ابو زيد گويد: از آن پس كه پيمبر در گذشت، ابو بكر سپاه اسامه را به سرزمين شام، همانجا كه پدرش زيد بن حارثه كشته شده بود، روان كرد و همچنان در مدينه مقيم بود و زد و خوردي نداشت و فرستادگان قبايل عرب كه از دين گشته بودند پيش وي مي‌آمدند كه مي‌خواستند نماز را بپذيرند اما زكات ندهند، اما ابو بكر نپذيرفت و ببود تا اسامه پس از چهل روز و به قولي هفتاد روز بازگشت و ابو بكر او را در مدينه جانشين كرد و خود راهي شد. و به قولي جانشين وي در مدينه سنان ضمري بود و برفت تا در جمادي الاول و به قولي جمادي الاخر در ذي القصه فرود آمد.
و چنان شده بود كه پيمبر خدا نوفل بن معاويه دئلي را به گرفتن زكات فرستاده
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1369
بود و خارجة بن حصن در شربه به او برخورده بود و هر چه را به دست داشت گرفته بود و به بني فزاره پس داده بود. نوفل پيش از بازگشتن اسامه از مدينه به نزد ابو بكر آمد.
نخستين جنگ دوران ارتداد جنگ عنسي بود كه در يمن رخ داد پس از آن جنگ خارجة بن حصن فزاري و منظور بن زبان ابن سيار و قبيله غطفان بود كه مسلمانان غافلگير شدند و ابو بكر به پيشه‌اي پناه برد و آنجا نهان شد، پس از آن خداوند مشركان را هزيمت كرد.
مجالد بن سعيد گويد: وقتي اسامه برفت كفر سر برداشت و آشوب شد و هر يك از قبايل بجز ثقيف و قريش همگي يا بعضيشان از دين بگشتند.
عروة بن زبير گويد: وقتي پيمبر درگذشت و اسامه برفت هر يك از قبايل همگي يا بعضيشان از دين بگشتند. مسيلمه و طليحه سر برداشتند و كارشان بالا گرفت، همه مردم طي و اسد به دور طليحه فراهم شدند، مردم غطفان به جز طايفه اشجع و بعضي ديگر از دين بگشتند و با وي بيعت كردند. مردم هوازن مردد بودند اما زكات ندادند بجز ثقيف و طايفه جديله و كسان ديگر كه ثابت ماندند. جمعي از بني سليم نيز از دين گشته بودند و بيشتر مردم در هر جا چنين بودند.
گويد: فرستادگان پيمبر از يمن و يمامه و ديار بني اسد و فرستادگان كساني كه پيمبر با آنها در باره اسود و مسيلمه و طليحه نامه نوشته بود با خبر و نامه بيامدند و نامه‌ها را به ابو بكر دادند و خبرها را با او بگفتند ابو بكر گفت: «باشيد تا فرستادگان اميران شما خبرهاي تلختر و بدتر از اين بيارند.» چيزي نگذشت كه نامه اميران پيمبر از هر سو بيامد كه همه يا جمعي از فلان قبيله پيمان شكسته‌اند و به طرق گوناگون بر ضد مسلمانان برخاسته‌اند.
ابو بكر نيز چون پيمبر خداي با نامه به جنگ مخالفان برخاست و فرستادگان را با نامه‌ها روان كرد و از پي آنها رسولان ديگر فرستاد و براي جنگ آنها در انتظار
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1370
اسامه ماند، نخستين جنگي كه كرد با قوم عبس و ذبيان بود كه پيش از آمدن اسامه رخ داد.
زيد بن اسلم گويد: وقتي پيمبر درگذشت عامل وي بر قبيله قضاعه و كلب، امرؤ القيس بن اصبح كلبي بود كه از بني عبد الله بود و عامل طايفه قين، عمرو بن حكم بود و عامل طايفه هذيم معاوية بن فلان وائلي بود.
گويد: و چنان شد كه وديعه كلبي با آن گروه از كلبيان كه پيرو وي بودند از اسلام بگشت و امرؤ القيس بر دين خويش بماند، زميل بن قطبه قيني يا آن گروه از مردم قين كه تبعيت او مي‌كردند از اسلام بگشت و عمرو بر دين بماند، معاويه با آن گروه از سعد هذيم كه پيرو او بودند از اسلام بگشت و ابو بكر به امرؤ القيس بن فلان كه بعدها پدر بزرگ سكينه دختر حسين بن علي شد نامه نوشت كه سوي وديعه تاخت، بعمرو نيز نامه نوشت كه با زميل مقابله كرد و نيز به معاويه عذري نامه نوشت.
و چون اسامه به سرزمين قضاعه رسيد سواران خويش را ميانشان فرستاد و گفت كساني را كه بر دين مانده‌اند در مقابل مرتدان ياري كنيد، مرتدان فراري شدند و سوي دومه رفتند و به دور وديعه فراهم آمدند و سپاه اسامه پيش وي بازگشت و او سوي حمقتين حمله برد و به طايفه بني ضبيب جذام و بني خليل لخم و يارانشان از قبيله جذام و لخم دست يافت و به سلامت و با غنيمت بازگشت.
قاسم بن محمد گويد: وقتي پيمبر درگذشت بيشتر مردم اسد و غطفان و طي به دور طليحه فراهم آمدند و جز اندكي از اين سه قبيله بر دين نماندند. مردم اسد در سميراء فراهم شدند و فزاره و گروهي از غطفانيان در جنوب طيبه فراهم آمدند، مردم طي در حدود سر زمين خويش اجتماع كردند، مردم ثعلبة بن سعد و مره و عبس در ابرق ربذه گرد آمدند و جمعي از مردم بني كنانه نيز با آنها شدند و چون جاي ماندن نبود دو گروه شدند و گروهي در ابرق بماندند و گروهي ديگر سوي ذو القصه شدند و طليحه حبال را به كمك آنها فرستاد كه سالار بني اسديان ذو القصه و جماعت
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1371
ليثيان و ديليان و مدلجيان همدست آنها، شد، سالار قوم مره در ابرق عوف بن فلان بن سنان بود و سالار ثعلبه و عبس، حارث بن قلان سبعي بود، اين طوايف كساني را سوي مدينه فرستادند كه پيش سران قوم منزل گرفتند بجز عباس كه كس پيش او نبود و با ابو بكر سخن كردند كه نماز كنند اما زكات ندهند. خدا ابو بكر را بر حق پايدار كرد گفت: «اگر زانوبند شتري به من بدهند بر سر آن جنگ مي‌كنم» و چنان بود كه زانوبند شتران زكات يا زكات دهندگان بود كه با شتر مي‌دادند.
فرستادگان قبايل از دين گشته اطراف مدينه سوي قوم خويش رفتند و به آنها خبر دادند كه در مدينه چندان كس نيست و آنها را به انديشه حمله به مدينه انداختند.
ابو بكر از آن پس كه فرستادگان برفتند علي و زبير و طلحه و عبد الله بن مسعود را بر گذرگاههاي مدينه گماشت تا مردم مدينه در مسجد آماده نگهداشت و گفت:
«مردم اطراف به كفر گراييده‌اند و فرستادگانشان ديده‌اند كه جماعت شما كم است، معلوم نيست شبانه حمله مي‌كنند يا روز كه نزديكترين طايفه مرتد تا اينجا بيش از يك روز فاصله ندارد. اين قوم اميد داشتند كه شرطشان را بپذيريم و با آنها صلح كنيم كه نپذيرفتيم و ردشان كرديم، پس آماده باشيد.» سه روز بگذشت كه عربان مرتد شبانگاه سوي مدينه حمله آوردند و گروهي در ذي حسي ماندند كه كمك آنها باشند، مهاجمان، شبانگاه به گذرگاهها رسيدند كه جنگاوران آنجا بودند و كسان مراقبت مي‌كردند كه خبر يافتند و ابو بكر خبر دار شد و كس پيش آنها فرستاد كه به جاي خويش باشيد و با مقيمان مسجد كه همه شتر سوار بودند روان شد و با دشمن مقابله كردند كه فراري شد و مسلمانان شتر سوار به تعقيب آنها رفتند تا به ذي حسي رسيدند، كمكيان پيش آمدند و مشكهاي پر باد به ريسمان بسته بودند كه آنرا با پاي خويش بزدند و جلو شتران راندند و شتران رم كرد و فراري شد كه شتر از هيچ چيز چون مشك پر باد رم نمي‌كند و شتران را نگه نتوانستند
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1372
داشت تا وارد مدينه شد اما از مسلمانان كس از شتر نيفتاد و كشته نشد.
و خطيل بن اوس در اين باب شعري گفت باين مضمون.
«بار و شتر من فداي بني ذبيان باد» «به سبب دليري آن شب كه ابو بكر در ريگزار ميتاخت» «كه كسان را بخواند و دعوت او را پذيرفتند» «كه خدا را سپاهيانست كه چون با آن رو به رو شوند» «دليريشان از عجايب روزگار است.» عبد الله ليثي كه قوم وي جزو مرتدان بود و با غارتيان به ذو القصه و ذي حسي آمده بودند شعري گفت بدين مضمون:
«تا پيمبر ميان ما بود اطاعت وي كرديم.» «اي بندگان خدا ابو بكر چكاره است؟» «آيا وقتي او درگذشت، ابو بكر وارث وي شد» «بخدا اين تحمل ناپذير است» «چرا تقاضاي فرستادگان ما را نپذيرفتيد» «و از عواقب رد آن بيم نكرديد «آنچه فرستادگان ما مي‌خواستند و پذيرفته نشد «براي من چون خرما شيرين و بلكه شيرين‌تر از خرماست» غارتيان پنداشتند مسلمانان به ضعف افتاده‌اند و كس پيش مقيمان ذو القصه فرستادند و قضيه را خبر دادند و آنها به اعتماد گفته خبر آوران بيامدند و از اراده خداي غافل بودند.
ابو بكر همه شب را به تهيه لوازم گذرانيد و اواخر شب با سپاه روان شد.
نعمان بن مقرن بر ميمنه او بود و عبد الله بن مقرن بر ميسره بود و سويد بن مقرن دنباله دار سپاه بود و سواران با وي بودند، صبحدمان با دشمن رو به رو شدند و دشمنان وقتي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1373
خبردار شدند كه شمشير مسلمانان به كار افتاده بود و چون آفتاب طلوع كرد دشمن را براندند و بيشتر شتران آنها را بگرفتند و حبال كشته شد. ابو بكر با سپاه به تعقيب دشمن تا ذو القصه رفت و نعمان بن مقرن را با گروهي آنجا نهاد و سوي مدينه بازگشت و اين نخستين فتح مسلمانان در جنگهاي ارتداد بود كه مشركان زبون شدند.
و چنان بود كه بني ذبيان و عبس به مسلمانان خويش تاخته بودند و خونشان را ريخته بودند و قبايل مجاور آنها نيز چنين كرده بودند، جنگ ابو بكر مايه عزت مسلمانان شد و قسم خورد كه از مشركان بسيار كس مي‌كشد و از هر قبيله كه مسلمانان را كشته‌اند معادل مسلمانان مقتول و بيشتر، كشتار مي‌كند.
زياد بن حنظله تميمي در اين باب شعري گفت بدين مضمون:
«وقتي به مقابله آنها رفتيم» «به بني عبس نزديك سر زمينشان حمله كرديم» «و بني ذبيان را با پيكاري سخت از جاي برانديم» ابو بكر چنان كرد و مسلمانان در دين خويش ثبات يافتند و مشركان قبايل در كار خود شكسته شدند و زكات شتران صفوان و زبرقان و عدي، يكي پس از ديگري به مدينه رسيد زكات صفوان در اول شب و از آن زبرقان در نيمه شب و زكات عدي در آخر شب رسيد. بشارت صفوان را سعد بن ابي وقاص آورد و بشارت زبرقان را عبد الرحمن بن عوف آورد و بشارت عدي را عبد الله بن مسعود و به قولي قتاده آورد.
گويد: وقتي شتران زكات از دور نمايان شد مردم گفتند: «خطر است» اما ابو بكر گفت: «بشارت است» گفتند: هميشه بشارت نيك مي‌دهي.» اين حادثه به روز شصتم از رفتن اسامه بود. چند روز پس از آن اسامه در رسيد كه سفر وي دو ماه و چند روز شده بود و ابو بكر او را در مدينه جانشين خويش كرد و به او و سپاهش گفت راحت كنيد و مركوبان خويش را از خستگي درآريد و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1374
با گروهي ديگر سوي ذو القصه رفت و آنها كه بر گذرگاهها بودند با وي برفتند.
مسلمانان به ابو بكر گفتند: «اي خليفه پيمبر، ترا به خدا خودت را به خطر مينداز كه اگر كشته شوي كار مردم آشفته شود، اقامت تو در مدينه براي دشمن بدتر است يكي را بفرست و اگر كشته شد ديگري را بفرست.» گفت: «بخدا چنين نكنم و مانند شما به جنگ آيم» و با سپاه خويش سوي ذي حسي و ذو القصه رفت و نعمان و عبد الله و سويد بر ميمنه و ميسره و دنباله بودند و همگان برفتند و در ابرق به مردم ربذه حمله بردند و كشتار كردند و خدا حارث و عوف را هزيمت كرد و حطيئه اسير شد و عبس و بنو بكر فراري شدند و ابو بكر روزي چند در ابرق كه بني ذبيان از پيش بر آن تسلط داشته بودند بماند و گفت: «روا نيست كه بني ذبيان بر اين سرزمين تسلط داشته باشند كه خدا آنرا غنيمت ما كرده است.» وقتي اهل ارتداد مغلوب شدند و به دين خدا باز آمدند و بخشش آمد، مردم بني ثعلبه كه در ابرق مقر داشته بودند بيامدند كه آنجا بمانند و مانعشان شدند پس در مدينه پيش ابو بكر آمدند و گفتند: «چرا نمي‌گذاريد ما در ديارمان مقر گيريم؟» ابو بكر گفت: پس دروغ مي‌گوييد اين ديار شما نيست بلكه غنيمت ماست» و گفته آنها را نپذيرفت و ابرق را چراگاه اسبان مسلمانان كرد و ديگر سرزمين ربذه را چراگاه مردمان كرد، سپس چراگاه چهارپايان زكات شد، به سبب آنكه ميان مردم و متصديان زكات تصادمي رخ داده بود و با اين كار تصادم از ميان برخاست.
و چون قبيله عبس و ذبيان شكست خوردند، سوي طليحه رفتند كه از سميرا سوي بزاخه آمده بود و آنجا مقر گرفته بود.
عبد الرحمن بن كعب گويد: وقتي اسامة بن زيد بيامد، ابو بكر برون شد و او را در مدينه جانشين خود كرد و سوي ربذه رفت تا با بني عبس و ذبيان و جماعتي از بني عبد مناة بن كنانه پيكار كند، در ابرق با آنها رو به رو شد و جنگ انداخت و خدا آنها را منهزم كرد و پراكنده شدند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1375
و چون سپاه اسامه بياسود و آنها كه دور مدينه بودند فراهم آمدند ابو بكر سوي ذو القصه رفت كه تا مدينه يك منزل بود و در آنجا يازده گروه معين كرد و پرچمها بست و به سالار هر گروه گفت مسلماناني را كه در مسير اويند و توان جنگ دارند راهي كند و بعضيشان را براي دفاع از سرزمينشان به جاي گذارد.
قاسم بن محمد گويد: وقتي سپاه اسامه از خستگي در آمد و مال زكات فراوان رسيد كه از آنها زياد آمد، ابو بكر گروهها معين كرد و يازده پرچم بست:
يك پرچم براي خالد بن وليد بست و گفت به جنگ طليحة بن خويلد رود، و چون از كار وي فراغت يافت سوي مالك بن نويره رود كه در بطاح مقر داشت و اگر مقاومت كرد با وي بجنگد.
براي عكرمه بن ابي جهل نيز پرچمي بست و به جنگ مسيلمه فرستاد.
يك پرچم نيز براي مهاجر بن ابي اميه بست و او را به جنگ اسود كذاب عنسي فرستاد و گفت ابناي يمن را بر ضد قيس بن مكشوح و همدستان يمني وي كمك كند آنگاه به سوي قبيله كنده رود كه در حضرموت بودند.
يك پرچم نيز براي خالد بن سعيد بن عاص بست كه از يمن آمده بود و محل عمل خود را ترك كرده بود و او را سوي حمقتين مشارف شام فرستاد.
يك پرچم نيز براي عمرو عاص بست و او را به جنگ جماعت قضاعه و وديعه و حارث فرستاد.
يك پرچم نيز براي حذيفة به محصن غلفاني بست و او را به جنگ مردم دبا فرستاد.
يك پرچم نيز براي عرفجة بن هرثمه بست و او را به جنگ جماعت مهره فرستاد و گفت كه حذيفه و عرفجه با هم باشند و در قلمرو عمل هر كدامشان سالاري گروه با وي باشد.
شرحبيل بن حسنه را نيز به دنبال عكرمة بن ابي جهل فرستاد و گفت: «وقتي كار
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1376
يمامه به سر رفت با سواران خويش سوي قضاعه رو و با مرتدان جنگ كن.» يك پرچم نيز براي طريفة بن حاجز بست و او را به جنگ طايفه بني سليم فرستاد و آن گروه از مردم هوازن كه همدست آنها شده بودند.
پرچمي نيز براي سويد بن مقرن بست و او را سوي تهامه يمن فرستاد.
يك پرچم نيز براي علاء بن حضرمي بست و او را سوي بحرين فرستاد.
اين سالاران از ذو القصه حركت كردند، و هر كدام با سپاه خويش سوي مقصد روان شدند و ابو بكر دستور خويش را براي آنها نوشت، و سوي گروه مرتدان نيز نامه نوشت.
عبد الرحمن بن كعب گويد: ابو بكر سوي جماعت قحذم نيز نامه فرستاد و نامه‌هاي وي به همه قبايل مرتد عرب يكسان بود و مضمون آن چنين بود:
«بسم الله الرحمن الرحيم «از ابو بكر خليفه پيمبر خدا به همه كساني كه اين نامه من بدانها «رسد، از جمع و شخص، مسلمان و از مسلماني بگشته.
«درود بر آنكه پيرو هدايت باشد و پس از هدايت به ضلالت و «كوري باز نگردد. من ستايش خداي يگانه مي‌كنم و شهادت مي‌دهم كه «خدايي بجز خداي يگانه و بي شريك نيست و محمد بنده و پيمبر اوست «به آنچه آورده معترفيم و هر كه را معترف نباشد كافر شماريم و با وي پيكار «كنيم.
«اما بعد، خدا عز و جل محمد را به بشارت و بيم رساني و دعوت «خداي به حق، سوي خلق خويش فرستاد كه چراغي روشن بود تا همه «زندگان را بيم دهد و گفتار حق بر كافران مسجل شود، خدا معترفان را «به سوي حق هدايت كرد و پيمبر به اذن خداي با مخالفان پيكار كرد تا «خواه ناخواه به اسلام گرويدند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1377
«آنگاه پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم درگذشت و فرمان خداي «را به كار بسته بود و امت خويش را نصيحت كرده بود و كاري را كه به عهده داشت به سر برده بود. خداي در كتاب منزل خويش اين واقعه را «براي او و همه اهل اسلام بيان كرده بود و گفته بود:
«إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ» [1] «يعني: تو مي‌ميري و آنها نيز مي‌ميرند».
«و نيز فرمود: «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ «الْخالِدُونَ» [2] «يعني: پيش از تو هيچ انساني را خلود نداده‌ايم، چگونه تو بميري «و مخالفانت جاويدان باشند.
«و هم به مؤمنان فرمود:
«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ «انْقَلَبْتُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلي عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ «الشَّاكِرِينَ» [3] «يعني: محمد جز فرستاده‌اي نيست كه پيش از او فرستادگان «در گذشته‌اند، آيا اگر بميرد يا كشته شود عقبگرد مي‌كنيد، و هر كه «عقبگرد كند ضرري به خدا نمي‌زند، و خدا سپاسداران را پاداش خواهد «داد.
«هر كه محمد را مي‌پرستيد محمد بمرد و هر كه خداي يگانه «بي شريك را مي‌پرستيد خدا مراقب اوست زنده و پاينده و جاويد كه
______________________________
[1] زمر 30
[2] انبياء 34
[3] آل عمران 144
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1378
«چرت و خواب او را نگيرد نگهبان كار خويش است و از دشمن خود «انتقام گيرد و او را كيفر دهد.
«من شما را به ترس از خدا سفارش مي‌كنم كه نصيب خويش «را از خدا و دين خدا كه پيمبرتان صلي الله عليه و سلم آورده برگيريد و از «هدايت او هدايت يابيد و به دين خدا چنگ زنيد كه هر كه را خدا هدايت «نكند گمراه باشد و هر كه را عافيت ندهد در بليه افتد و هر كه مورد عنايت «او نباشد زبون شود و هر كه را خدا هدايت كند يا بدو هر كه را گمراه كند «در گمراهي بماند كه او تعالي شأنه فرمايد:
«مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً» [1] «يعني: هر كه را خدا هدايت كند هدايت يافته اوست و هر كه «را گمراه كند دوستدار و رهبري براي او نخواهي يافت. و در دنيا عمل «او پذيرفته نشود تا به خدا مقر شود و در آخرت عوض از او نپذيرند.
«و من خبر يافته‌ام كه كساني از شما پس از اقرار به اسلام و عمل «به تكاليف آن از روي غرور و جهالت و اطاعت شيطان از دين خويش «بگشته‌اند خداي تبارك و تعالي» فرمايد:
«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كانَ «مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ- «بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا» [2] «يعني: و چون به فرشتگان گفتيم: آدم را سجده كنيد همه سجده «كردند مگر ابليس كه از جنيان بود و از فرمان پروردگارش برون شد، «چرا او و فرزندانش را كه دشمن شمايند سواي من دوستان مي‌گيريد؟
______________________________
[1] كهف: 17
[2] كهف: 49
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1379
براي ستمگران چه عوض بدي است» «و هم او عز و جل فرمايد: «إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّما «يَدْعُوا حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعِيرِ» [1] «يعني: حقا كه شيطان دشمن شماست شما نيز او را دشمن گيريد «كه دسته شيطان فقط دعوت مي‌كنند كه اهل آتش سوزنده باشيد.
«من فلاني را با سپاهي از مهاجران و انصار و تابعان سوي «شما فرستادم و فرمان دادم با هيچكس جنگ نكند و هيچكس را نكشد، «مگر اينكه وي را سوي خدا دعوت كند و هر كه دعوت وي را بپذيرد و به اسلام معترف شود و از كفر بازماند و عمل نيك كند. از او بپذيرد و «وي را بر اين كار كمك كند و هر كه دريغ آرد فرمان دادم با او جنگ كند «و هر كس از آنها را به چنگ آرد زنده نگذارد و به آتش بسوزد و بي‌پروا «بكشد و زن و فرزند اسير كند و از هيچكس جز اسلام نپذيرد هر كه «اطاعت كند براي او نيك باشد و هر كه نكند خدا از او عاجز نماند.
«به فرستاده خويش فرمان داده‌ام كه اين نامه مرا در جمع «شما بخواند.
«دعوت اذان است و چون مسلمانان اذان گفتند از آنها دست «بداريد و اگر اذان نگفتند به آنها بتازيد و چون اذان گفتند از روش آنها «پرسش كنيد و اگر دريغ كردند بر آنها بتازيد و اگر اقرار آوردند پذيرفته «شود و با آنها رفتار شايسته شود» ابو بكر فرستادگان را با نامه‌ها پيش از سپاهيان فرستاد پس از آن سالاران روان شدند و دستور ابو بكر را همراه داشتند و متن دستور چنين بود:
«بسم الله الرحمن الرحيم «اين دستور ابو بكر خليفه پيمبر خداست براي فلاني كه او را
______________________________
[1] فاطر: 6
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1380
«براي جنگ مرتدان مي‌فرستد و به او دستور مي‌دهد كه تا مي‌تواند در «همه كار خويش آشكار و نهان از خدا بترسد و دستور مي‌دهد كه در كار «خدا بكوشد و با هر كه نافرماني كند و از اسلام بگردد و به آرزوهاي «شيطاني متوسل شود جنگ كند نخست اتمام حجت كند و به اسلام «دعوتشان كند اگر پذيرفتند دست از آنها بدارد و اگر نپذيرفتند به آنها «بتازد تا تسليم شوند. آنگاه تكاليف و وظايفشان را بگويد آنچه را بايد «بدهند بگيرد و حقشان را بدهد و منتظرشان نگذارد و مسلمانان را از پيكار «دشمن باز ندارد، و هر كه فرمان خدا عز و جل را بپذيرد و بدو مقر شود از «او بپذيرد و وي را در كار خير كمك كند و هر كه كافر خدا باشد با وي «جنگ اندازد تا به دين خداي مقر شود اگر دعوت را پذيرفت دست «از او بدارد و در آنچه نهان مي‌دارد حساب وي با خداست. و هر كه دعوت «خدا را نپذيرد كشته شود و هر جا باشد و هر كجا رسد با او جنگ كنند و «از هيچكس بجز اسلام نپذيرد. و هر كه بپذيرد و هر كه بپذيرد و مقر شود از وي قبول «كندو او را تعليم دهد و هر كه نپذيرد با وي جنگ كند اگر خدايش بر او «غلبه داد همه را با سلاح با آتش بكشد آنگاه غنائمي را كه خدا نصيب «وي كرده تقسيم كند بجز خمس كه بايد به نزد ما فرستد.» «بايد كه ياران خويش را از شتاب و تباهكاري باز دارد و مردم «ديگر را با آنها نياميزد تا بشناسدشان و بداند كيستند كه خبر گير نباشند و «از جانب آنها خطري به مسلمانان نرسد. بايد در كار حركت و توقف «با مسلمانان معتدل و ملايم باشد و مراقب آنها باشد و كسان را به شتاب «نبرد و صحبت مسلمانان را نكو دارد و سخن نرم گويد.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1381
 
سخن از مردم غطفان كه به طليحه پيوستند و سرانجام كار او
 
سهل بن يوسف گويد: «وقتي قوم عبس و ذبيان و همدستانشان سوي بزاخه رفتند، طليحه كس پيش قوم جديله و غوث فرستاد كه به وي ملحق شوند و جمعي از اين دو قبيله با شتاب سوي وي رفتند و به قوم خويش گفتند كه آنها نيز به نزد طليحه روند.
ابو بكر پيش از فرستادن خالد عدي را از ذو القصه سوي قومش فرستاد و گفت: «آنها را درياب كه نابود نشوند» عدي برفت و با آنها سخن كرد تا رامشان كند.
خالد از دنبال عدي برفت ابو بكر گفت نخست از قبيله طي آغاز كند كه در اكناف بودند، سپس عازم بزاخه شود آنگاه سوي بطاح رود و خون از كار قومي فراغت يافت صبر كند تا فرمان وي برسد.
ابو بكر چنان وانمود كه سوي خيبر مي‌رود و از آنجا سوي خالد مي‌رود تا در اكناف سلمي با وي تلاقي كند خالد عزيمت كرد و بزاخه را دور زد و سوي اجا رفت و چنان وانمود كه سوي خيبر مي‌رود آنگاه سوي طي مي‌آيد و مردم طي به جا ماندند و سوي طليحه نرفتند و عدي آنجا رسيد و دعوتشان كرد كه گفتند: «ما هرگز با ابو الفضيل بيعت نمي‌كنيم» عدي گفت: «قومي نيرومند به جنگ شما آمده‌اند خود دانيد» گفتند: «برو سپاه را از ما نگهدار تا كساني را كه سوي بزاخه رفته‌اند پس آريم كه وقتي مخالفت طليحه كنيم و اينان در دست وي باشند آنها را بكشد يا به گروگان گيرد.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1382
عدي سوي خالد رفت كه در سنح بود و گفت: «اي خالد سه روز صبر كن تا پانصد مرد جنگاور به تو ملحق شود كه به كمك آنها با دشمن جنگ كني و اين بهتر است تا با شتاب به جهنمشان براني و به آنها مشغول شوي» و خالد پذيرفت آنگاه عدي سوي قوم بازگشت كه كس فرستاده بودند و يارانشان از بزاخه به دستاويز كمك آنها آمده بودند و اگر چنين نبود طليحه رهاشان نمي‌كرد. عدي سوي خالد بازگشت و اسلام قوم را خبر داد.
آنگاه خالد سوي انسر روان شد و قصد طايفه جديله داشت عدي بدو گفت:
«قبيله طي چون مرغي است كه طايفه جديله يكي از دو بال آن است چند روز مهلت بده شايد خداوند جديله را نجات دهد چنانكه غوث را نجات داد.» و خالد پذيرفت.
آنگاه عدي سوي آنها رفت و چندان سخن كرد تا با وي بيعت كردند و خبر اسلامشان را براي خالد برد و يك هزار سوار از آنها به مسلمانان پيوست و اين بركتي عظيم بود كه از سرزمين طي برخاست.
ولي به گفته هشام بن كلبي وقتي سپاه اسامه بازگشت ابو بكر به كار جنگ مرتدان پرداخت و با سپاه بيرون شد و سوي ذو القصه رفت كه در يك منزلي مدينه بر راه نجد بود و آنجا سپاه آراست و خالد بن وليد را سالار سپاه كرد و ثابت بن قيس را بر انصاريان گماشت و به خالد سپرد و گفت كه با طليحه و عيينة بن حصن كه در بزاخه، يكي از چاههاي بني اسد بودند جنگ اندازد و به ظاهر چنين گفت كه با سپاه همراه خويش در خيبر با تو تلاقي مي‌كنم و اين خدعه بود زيرا همه مردم را با خالد فرستاده بود و مي‌خواست اين سخن به دشمن برسد و بيمناك شود.
آنگاه ابو بكر سوي مدينه بازگشت و خالد بن وليد برفت و چون نزديك قوم رسيد عكاشة بن محصن و ثابت بن اقرم عجلي هم پيمان انصار را پيش فرستاد چون
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1383
نزديك قوم رسيدند طليحه و برادرش سلمه برون شدند و به پرسش پرداختند اما سلمه ناگهان ثابت را بكشت و چون طليحه كار وي را بديد بانگ زد كه مرا در كار كشتن اين مرد كمك كن كه او مرا مي‌كشد و دو برادر همدست شدند و عكاشه را نيز بكشتند و برفتند.
و چون خالد با سپاه رسيد به كشته ثابت بن اقرم گذشتند و متوجه نشدند تا پايمال اسبان شد و اين براي مسلمانان سخت بود و چون نيك نگريستند كشته عكاشة بن محصن نيز آنجا بود مسلمانان سخت بناليدند و گفتند: دو تن از سران مسلمانان و چابكسواران قوم كشته شده‌اند و خالد سوي قبيله طي رفت.
هشام به نقل از عدي بن حاتم گويد: كس پيش خالد بن وليد فرستادم كه پيش من آي و چند روز بمان تا كس پيش قبايل طي بفرستم و بيشتر از سپاهي كه همراه داري از آنها فراهم كنم و با تو سوي دشمن رويم.
و هم او به نقل از يكي از انصار گويد: وقتي خالد ناليدن ياران خود را از قتل ثابت و عكاشه بديد گفت: «مي‌خواهيد شما را سوي يكي از قبايل عرب برم كه نيروي بسيار دارند و هيچكس از ايشان از دين نگشته‌اند.» كسان گفتند: «كدام قبيله را منظور داري؟ كه نيكو قبيله‌اي است؟» گفت: «قبيله طي» گفتند، «خدايت توفيق دهد كه راي صواب آوردي» و خالد سپاه را ببرد تا به سرزمين طي فرود آمد.
جديل بن خباب نبهاني گويد: خالد در ارك فرود آمد كه شهر قبيله سلمي بود.
ابو مخنف گويد: خالد در اجا فرود آمد و آرايش جنگ گرفت آنگاه برفت تا در بزاخه تلاقي رخ داد و طايفه بني عامر با همه سران و بزرگان خويش نزديك آنجا بود و مراقب بودند كه جنگ به ضرر كي مي‌شود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1384
سعد بن مجاهد به نقل از پيران قوم خويش گويد: به خالد گفتيم: «ما با طايفه قيس رو به رو مي‌شويم كه با بني اسد پيمان داشته‌ايم.» خالد گفت، «بخدا قيس از قبيله ديگر ضعيفتر نيست با هر كدام كه مي‌خواهيد رو به رو شويد.» عدي گفت: «اگر خويشان نزديك من از اين دين بيرون شوند با آنها جنگ مي‌كنيم براي پيماني كه با بني اسد داشته‌ايم از جنگ آنها دريغ كنيم؟ بخدا چنين نمي‌كنيم.» خالد گفت: «پيكار با اين دو گروه جهاد است با راي ياران خود مخالفت مكن، سوي يكي از دو قبيله رو و قوم خويش را سوي قبيله‌اي ببر كه به جنگ آن بيشتر رغبت دارند.» عبد السلام بن سويد گويد: پيش از آمدن خالد سواران طي با سواران بني اسد و فزاره رو به رو مي‌شدند و به يك ديگر ناسزا مي‌گفتند اما جنگ نمي‌شد و اسديان و فزاريان مي‌گفتند: «بخدا هرگز با ابو الفضيل بيعت نمي‌كنيم.» سواران طي مي‌گفتند: «چندان با شما بجنگد كه او را ابو العجل اكبر بناميد» عبيد الله بن عبد الله گويد: وقتي جنگ شد عيينه با هفتصد كس از بني فزاره به كمك طليحه مي‌جنگيد طليحه در خيمه عبابه خود پيچيده بود و پيشگويي مي‌كرد و كسان به جنگ سرگرم بودند و چون جنگ سخت شد و عيينه متزلزل شد سوي طليحه تاخت و گفت: «آيا جبرئيل هنوز پيش تو نيامده؟» طليحه گفت: «نه» عيينه بازگشت و بجنگيد تا بار ديگر جنگ سخت شد و او متزلزل شد و باز سوي طليحه تاخت و گفت: «بي‌پدر! هنوز جبرئيل نيامده؟» طليحه گفت: «نه بخدا» عيينه گفت: «تا كي؟ بخدا كار ما زار است.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1385
پس از آن عيينه بازگشت و بجنگيد و كار سخت شد و باز سوي طليحه تاخت و گفت: «جبريل آمد؟» گفت «آري» پرسيد: «به تو چه گفت؟» گفت: «به من گفت: ان لك رحا كرحاه و حديثا لا تنساه» يعني: تو را نيز آسيايي چون آسياي او هست و قصه‌اي كه هرگز فراموش نمي‌كني. و اين را به تقليد آيات قرآن مي‌گفت.
عيينه گفت: «گويا خدا هم مي‌داند كه قصه تو را فراموش نمي‌كنيم اي بني فزاره برويد كه اين كذاب است.» پس فزاريان برفتند و كسان فراري شدند و به دور طليحه فراهم آمدند و گفتند:
«مي‌گويي چه كنيم؟» طليحه اسب خويش را حاضر كرده بود و براي زنش نوار نيز شتري آماده كرده بود و چون كسان به دور او فراهم آمدند و مي‌گفتند: «مي‌گوئي چه كنيم؟» برخاست و بر اسب جست و زن خود را برداشت و برفت و گفت: «هر كه مي‌تواند چنين كند و كسان خود را نجات دهد.» آنگاه طليحه از راه حوشيه سوي شام رفت و جمع وي پراكنده شد و بسيار كس از آنها كشته شد و بني عامريان با سران و بزرگان قوم و قبايل سليم و هوازن نزديك آنجا بودند و چون خدا طليحه و فزاريان را منهزم كرد آنها بيامدند و مي‌گفتند: «به دين اسلام باز مي‌گرديم و به خدا و پيمبر ايمان مي‌آوريم و به حكم خدا در باره اموال و جانهاي خويش تسليم مي‌شويم.» ابو جعفر گويد: سبب ارتداد عيينه و قبيله غطفان و جماعتي از قبيله طي چنان بود كه در روايت عمارة بن فلان اسدي آمده كه گويد: پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم زنده بود كه طليحه از دين بگشت و دعوي پيمبري كرد و پيمبر خدا ضرار بن ازور را سوي عاملان
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1386
خويش در قبيله بني اسد فرستاد و گفت كه بر ضد مرتدان قيام كنند و آنها سوي وي تاختند و او را بترسانيدند و مسلمانان در واردات اردو زدند و مشركان در سميرا مقر گرفتند، مسلمانان پيوسته فزون مي‌شدند و مشركان كمتر مي‌شدند. آنگاه ضرار آهنگ طليحه كرد و نزديك بود او را اسير كند اما ضربتي با شمشير بدو زد كه كارگر نشد و خبر آن شايع شد.
در اين اثنا خبر درگذشت پيمبر به مسلمانان رسيد و كسان به سبب آن ضربت بي اثر گفتند كه سلاح در طليحه كارگر نيست از آن هنگام مسلمانان اردو پيوسته كمتر مي‌شدند و مردم سوي طليحه رفتند و كارش بالا گرفت و عوف جذمي ملقب به ذو الخمارين بيامد و نزديك ما مقر گرفت و ثمامة بن اوس لام طايي كس پيش او فرستاد كه پانصد كس از طايفه جديله با من است اگر كاري براي شما پيش آمد ما، در قردوده و انسر به نزديك ريگزاريم مهلهل بن زيد كس فرستاد كه طايفه غوث با من است اگر كاري براي شما پيش آمد ما در اكناف نزديك فيد مقر داريم.
و سبب آنكه قبيله طي به عوف ذو الخمارين متمايل بود از آنجا بود كه در ايام جاهليت ميان قبيله اسد و غطفان و طي پيماني بوده بود نزديك بعثت پيمبر خدا غطفان و اسد بر ضد طي همسخن شدند و آن قبيله را از سرزمينش بيرون كردند و عوف اين را نپسنديد و پيماني را كه با غطفان داشت ببريد دو قبيله طي برفتند و عوف كس پيش آنها فرستاد و پيمان آنها را تجديد كرد و به ياريشان قيام كرد كه به جاهاي خويش بازگشتند. و اين كار براي غطفانيان ناگوار بود.
و چون پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم بمرد عيينة بن حصن با غطفانيان گفت:
«بخدا از وقتي پيمان ما با بني اسد بريده حدود غطفان را نمي‌دانيم من پيماني را كه از قديم ميان ما بوده تجديد مي‌كنم و پيرو طليحه مي‌شوم بخدا اگر تابع پيمبري از هم پيمانان خويش باشم بهتر است كه پيمبري از قريش داشته باشم اينك محمد مرده و طليحه مانده است». مردم غطفان نيز با راي وي موافقت كردند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1387
و چون غطفانيان به بيعت طليحه همسخن شدند، ضرار و قضاعي و سنان و همه كساني كه از طرف پيمبر در قبيله بني اسد بودند، سوي ابو بكر گريختند و ماجرا را به او خبر دادند و گفتند مراقب كار باشد و كساني كه با آنها بودند پراكنده شدند.
ضرار بن ازور گويد: هيچ كس را بجز پيمبر خدا چون ابو بكر آماده جنگ نديدم، ما قصه را به او مي‌گفتيم و گويي قصه‌اي خوشايند بود نه ناخوش.
آنگاه فرستادگان بني اسد و غطفان و هوازن و طي پيش ابو بكر آمدند و فرستادگان قضاعه نيز به نزد اسامة بن زيد آمدند كه آنها را پيش ابو بكر آورد، همه فرستادگان در مدينه فراهم شدند و پيش سران مسلمانان منزل گرفتند، و اين، ده روز گذشته از وفات پيمبر خداي بود، مي‌خواستند نماز را بپذيرند و از زكات معاف شوند، همه مسلماناني كه آنها را منزل داده بودند دل با قبول اين تقاضا داشتند تا فرصتي حاصل آيد. از سران مسلمان بجز عباس كس نبود كه كسي از فرستادگان قبايل را منزل نداده باشد، اما وقتي پيش ابو بكر رفتند نپذيرفت و گفت: «بايد هر چه به پيمبر مي‌داده‌اند، بدهند.» آنها نيز نپذيرفتند ابو بكر نپذيرفتشان و يك روز مهلتشان داد و آنها سوي قبايل خويش شتافتند.
عمرو بن شعيب گويد: وقتي پيمبر از حجة الوداع باز مي‌گشت عمرو بن عاص را سوي جيفر فرستاد، و چون پيمبر درگذشت عمرو در عمان بود و برفت تا به بحرين رسيد و منذر بن ساوي را نزديك مرگ ديد، منذر بدو گفت: «مرا در باره مالم كاري گوي، كه مايه سودم شود.» عمرو گفت: «مالي صدقه كن كه پس از تو بماند»، و منذر چنان كرد.
آنگاه عمرو برفت و از سرزمين بني تميم گذشت و به ديار بني عامر رسيد و پيش قره بن هبيره منزل گرفت. قره در كار خويش مردد بود و بني عامريان نيز بجز اندكي چون او بودند. آنگاه عمرو سوي مدينه بازگشت و قرشيان به نزد وي آمدند و پرسش كردند. عمرو گفت: «از دبا تا به نزديك مدينه اردوها زده‌اند.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1388
قرشيان پراكنده شدند و هر چند كس جمعي شدند. عمر بن خطاب بيامد و مي‌خواست به عمرو درود گويد و بر يكي از جمعها گذشت كه در باره سخن عمرو بن عاص گفتگو داشتند و عثمان و علي و طلحه و زبير و عبد الرحمان و سعد در آن جمع بودند و چون عمر نزديك رسيد خاموش ماندند. عمر پرسيد: «چه مي‌گفتند؟» اما پاسخ ندادند.
عمر گفت: «بخدا مي‌دانم در باره چه چيز سخن داشتيد.» طلحه خشمگين شد و گفت: «اي پسر خطاب از غيب خبر مي‌دهي؟» عمر گفت: «هيچ كس جز خدا غيب نمي‌داند ولي گمان دارم از خطر عربان براي قريش سخن داشتيد.» گفتند: «راست گفتي.» گفت: «از اين بيمناك نباشيد، كه به نظر من شما براي عرب بيشتر خطر داريد.
بخدا اگر شما گروه قرشيان به سوراخي در شويد عربان به دنبال شما در آيند، در باره قوم عرب از خدا بترسيد» پس از آن سوي عمرو بن عاص رفت و به او درود گفت.
هشام بن عروه گويد: عمرو بن عاص پس از درگذشت پيمبر خداي، سوي عمان رفته بود و در راه بازگشت پيش قرة بن هبيره منزل گرفت كه اردويي از مردم بني عامر به دو روي بود، قره او را گرامي داشت و گوسفند كشت، و چون عمرو مي‌خواست برود با وي خلوت كرد و گفت: «فلاني! عربان به شما باج نمي‌دهند اگر از گرفتن اموالشان دست بداريد اطاعت شما مي‌كنند و اگر نه بر ضد شما همدست مي‌شوند.» عمرو بدو گفت: «مگر كافر شده‌اي؟» و چون اردوي بني عامر به دور قره بود نخواست بگويد كه آنها پيرو او هستند كه شري برخيزد و گفت: «ما غنيمت شما را مي‌دهيم، اين سخن گفت كه گويي مسلمان است سپس گفت: «وعده گاهي ميان ما و خودتان معين كنيد.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1389
عمرو گفت: «ما را تهديد مي‌كني، موعد تو خانه مادرت باشد بخدا سپاه سوي تو مي‌رانم.» و چون عمرو به مدينه آمد قصه را با ابو بكر و مسلمانان بگفت.
ابن اسحاق گويد: وقتي خالد از كار قبيله بني عامر فراغت يافت و از آنها بيعت گرفت، عيينة بن حصن و قرة بن هبيره را بند نهاد و پيش ابو بكر فرستاد و چون پيش وي رسيدند قره گفت: «اي خليفه پيمبر خداي، من مسلمان بودم، عمر بن عاص شاهد من است كه از محل من گذشت و او را حرمت داشتم و مهمان كردم و حمايت كردم.» گويد: ابو بكر عمرو را پيش خواند و گفت: «از كار اين چه مي‌داني؟» عمرو بن عاص قصه را براي ابو بكر گفت و چون به سخنان وي در باره زكات رسيد قره گفت: «خدايت رحمت كند، بس است.» عمرو گفت: «نه، بايد هر چه را گفته‌اي بگويم» و همه را بگفت و ابو بكر از او درگذشت و خونش را نريخت.
عبيد الله بن عبد الله گويد: عيينة بن حصن را در مدينه ديده بودند كه دو دستش به گردن بسته بود و كودكان مدينه با شاخ خرما بدو مي‌زدند و مي‌گفتند، «اي دشمن خدا چرا از آن پس كه ايمان آوردي به كفر بازگشتي.» و عيينه مي‌گفت: «بخدا هرگز به خدا ايمان نياورده بودم.» اما ابو بكر از او در گذشت و خونش را نريخت.
سهل بن يوسف گويد: مسلمانان يكي از بني اسد را گرفتند و در غمر پيش خالد آوردند كه از كار طليحه خبر داشت و خالد به او گفت: «از طليحه و آنچه با شما مي‌گفت با من سخن كن.» بني اسدي گفت: «از جمله آياتي كه بر او نازل شده بود اين بود: و الحمام و اليمام، و الصرد الصوام، قد ضمن قبلكم باعوام، ليبلغن ملكنا العراق و الشام.» يعني: قسم به كبوتر و قوش روزه‌دار، سالها پيش اين شما تعهد كرده‌اند كه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1390
ملك ما به عراق و شام مي‌رسد.
سعيد بن عبيد گويد، وقتي اهل غمر سوي بزاخه رفتند طليحه ميان آنها به پا خاست و گفت: «امرت ان تصنعوا حاذات عري، يرمي الله بها من رمي، يهوي عليها من هوي» يعني: به من گفته‌اند كه آسيايي بسازيد كه دسته‌اي داشته باشد و خدا هر كه را خواهد سوي آن افكند و كسان بر آن افتند.
آنگاه سپاه بياراست و گفت: «دو سوار از بني نصر بن قعين بفرستيد كه براي شما خبر آرند.» و سعيد با سلمه براي اين كار برفتند.
عبد الرحمان بن كعب به نقل از يكي از انصار كه در بزاخه حاضر بوده گويد:
خالد در آنجا چيزي از زن و فرزند اسير نگرفت كه زن و فرزندان بني اسد جاي ديگر بود.
ابو يعقوب گويد: زن و فرزندان بني اسد ميان مثقب و فلج بود و زن و فرزندان طايفه قيس ميان فلج و واسط بود و چون هزيمت يافتند همگي به اسلام گرويدند كه از اسارت زن و فرزند بيم داشتند و با مسلماني از تعقيب خالد محفوظ ماندند و ايمن شدند.
طليحه برفت تا در نقع پيش طايفه كلب فرود آمد و آنجا مسلمان شد و ميان آنها مقيم بود تا ابو بكر در گذشت.
مسلماني وي هنگامي بود كه از اسلام اسد و غطفان و بني عامر خبر يافت.
پس از آن به قصد عمره آهنگ مكه كرد و ابو بكر زنده بود كه از نزديك مدينه گذشت.
به ابو بكر گفتند: «اينك طليحه است.» گفت: «چكارش كنم؟ كارش نداشته باشيد كه خدا او را به اسلام هدايت كرده است.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1391
طليحه سوي مكه رفت و عمره به سر برد و عمر به خلافت رسيده بود كه براي بيعت او به مدينه بازگشت.
عمر بدو گفت: «تو قاتل عكاشه و ثابت هستي بخدا هرگز ترا دوست ندارم.» گفت: «اي امير مؤمنان چه اهميت دارد كه خدا دو كس را به دست من كرامت شهادت داده و مرا به دست آنها خوار نكرده.» وقتي عمر با طليحه بيعت كرد بدو گفت: «اي فريبكار از كاهني تو چه به جاي مانده است؟» گفت: «يك دم يا دو دم در كوره بجاست.» آنگاه طليحه به محل قوم خويش بازگشت و آنجا ببود تا سوي عراق رفت.
 
سخن از ارتداد هوازن و سليم و عامر
 
عبد الله گويد: «بني عامريان مردد بودند و منتظر ماندند به‌بينند طايفه اسد و غطفان چه مي‌كنند وقتي كار اين دو قوم چنان شد، بني عامريان با سران و بزرگان خويش همچنان ببودند و قره بن هبيره با طايفه كعب و ياران آن ببود و علقمة بن علاثه با طايفه كلاب و ياران آن بماند.
و چنان بود كه علقمه از پيش مسلمان شده بود و به روزگار پيمبر صلي الله عليه و سلم از دين بگشت و پس از فتح طايف سوي شام رفت، و چون پيمبر در گذشت با شتاب بيامد و با طايفه كعب اردو زد اما همچنان در ترديد بود.
و چون ابو بكر از كار وي خبر يافت گروهي را سوي او فرستاد و قعقاع بن عمرو را سالار گروه كرد و بدو گفت: «برو و به علقمه حمله كن شايد او را بگيري يا بكشي، بدان كه علاج دريدگي دوختن است و هر چه مي‌تواني بكن»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1392
قعقاع برفت و بر مردم آبي كه علقمه آنجا مقيم بود حمله برد و علقمه همچنان كه مردد بود بر اسب خويش بگريخت و زن و فرزند و كساني كه با وي بودند مسلمان شدند و از تعرض مسلمانان در امان ماند و قعقاع آنها را به مدينه آورد، زن و فرزند علقمه گفتند كه با وي همدل نبوده‌اند و در خانه اقامت داشته‌اند.
گفتند: «ما را از كار وي چه گناه؟» و ابو بكر آنها را رها كرد، پس از آن علقمه نيز مسلمان شد.
ابن سيرين گويد: «پس از شكست مردم بزاخه بني عامريان بيامدند و گفتند: «به اسلام باز مي‌گرديم.» و خالد به همان قرار كه با مردم اسد و غطفان و طي مقيم بزاخه، بيعت كرده بود با آنها نيز بيعت كرد كه معترف اسلام شدند.
خالد، تسليم مردم اسد و غطفان و هوازن و سليم و طي را نپذيرفت تا همه كساني را كه در ايام ارتداد، مسلمانان را سوخته يا مثله كرده بودند بيارند، و چون بياوردند، پذيرفت، بجز قرة بن هبيره و تني چند از همراهان وي كه آنها را به بند كرد و كساني را كه به مسلمانان تاخته بودند اعضاء بريد و به آتش سوخت و سنگسار كرد و از كوه بينداخت و به چاه افكند و تيرباران كرد.
آنگاه، قعقاع، قره و اسيران ديگر را به مدينه فرستاد و به ابو بكر نوشت كه بني عامريان پس از ترديد به مسلماني آمدند و من تسليم هيچ كس را نپذيرفتم، تا كساني را كه متعرض مسلمانان شده بودند بيارند كه آنها را به بدترين وضعي كشتم و قره و ياران او را فرستادم.
ابو عمرو بن نافع گويد: ابو بكر به خالد نوشت: «نعمتي كه خدا به تو داده مايه فزوني خير باشد، در كار خويش خدا را در نظر داشته باش كه خدا با پرهيز كاران و نكوكاران است، در كار خدا كوشا باش و سستي مكن و هر كس از قتله مسلمانان را به دست آوري بكش كه مايه عبرت ديگران شود، و هر كس از آنها را كه از دين بگشته و مخالفت خدا كرده، و مايل باشي و صلاح داني بكش.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1393
و خالد يك ماه در بزاخه بود و به جستجوي قتله مسلمانان به هر سو مي‌رفت، بعضي را بسوخت و بعضي را با سنگ بكوفت و بعضي را از فراز كوه بينداخت و قره و ياران وي را به مدينه فرستاد و با آنها چون عيينه و ياران وي رفتار نكرد كه وضع كارشان ديگر بود.
ابو يعقوب گويد: پراكندگان غطفان در ظفر فراهم آمدند كه ام رمل، سلمي دختر مالك بن حذيفه، آنجا بود، وي همانند ام قرفه مادر خويش بود. ام قرفه زن مالك بن حذيفه بود و قرفه و حكمة و جراشه و وزمل و حصين و شريك و عبد و زفره و معاويه و حمله و قيس و لاي را براي آورد. حكمة هنگام هجوم عيينه بن حصن بر گله مدينه به دست ابو قتاده كشته شد.
اين پراكندگان به دور سلمي فراهم شدند كه، همانند مادر خويش حرمت و لياقت داشت و شتر ام قرفه پيش وي بود. وي كسان را ترغيب كرد و گفت: «بايد جنگ كنيد.» و يكي را ميان قوم فرستاد و آنها را به جنگ خالد دعوت كرد.
و چون گروه فراهم آمدند و دل گرفتند، از هر سوي كسان به آنها پيوست.
و چنان بود كه مسلمانان سلمي را در ايام ام قرفه به اسيري برده بودند و سهم عايشه شده بود كه آزادش كرد و پيش وي مانده بود و پس از مدتي سوي قوم خويش آمده بود.
يك روز كه پيمبر به خانه عايشه بود گفت: «سگان حوأب بر يكي از شما بانگ مي‌زند.» و اين براي سلمي رخ داد، در آن وقت كه از دين كشته بود و به صدد انتقام بر آمد و از ظفر سوي حوأب مي‌رفت كه مردم فراهم كند و همه پراكندگان و فراريان قبايل غطفان و هوازن و سليم و اسد و طي به دور او فراهم آمدند.
وقتي خالد از كار وي خبر يافت و بدانست كه به صدد انتقام است و زكات مي‌گيرد و مردم را به جنگ مي‌خواند و فراهم ميكند سوي او رفت كه كارش بالا گرفته بود و با جمع وي رو به رو شد و جنگي سخت در ميانه رفت. هنگام جنگ
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1394
سلمي بر شتر مادر خويش ايستاده بود و مانند وي حرمت و عزت داشت، مي‌گفتند:
«هر كه شتر او را رم دهد صد شتر جايزه دارد. و اين به سبب حرمت وي بود.» در اين جنگ خاندانها از طايفه خاسي و هاربه و غنم نابود شد و بسيار كس از طايفه كاهل كشته شد.
جنگ، سخت بود. گروهي از سواران اسلام به دور شتر فراهم آمدند و آنرا پي كردند و بكشتند و يكصد مرد به دور شتر كشته شد. خبر فيروزي اين جنگ بيست روز پس قره به مدينه رسيد.
سهل گويد: حكايت جواء و ناعر چنان بود كه اياس بن عبد ياليل پيش ابو بكر آمد و گفت: «مرا به سلاح مدد كن و سوي هر گروه از مرتدان كه خواهي بفرست.» ابو بكر سلاح بدو داد و فرمان خويش بگفت، ولي او به خلاف مسلمانان برخاست و در جواء مقام گرفت و نجبة بن ابي الميثاء را كه از بني شريد بود بفرستاد و گفت به مسلمانان تازد و او به مسلمانان طايفه سليم و عامر و هوازن حمله برد.
وقتي ابو بكر از كار وي خبر يافت كس پيش طريفة بن حاجز فرستاد و گفت كه كسان را فراهم كند و به جنگ اياس رود و عبد الله بن قيس خاسي را نيز به كمك او فرستاد و طريفه چنان كرد كه ابو بكر خواسته بود و به تعقيب نجبه برخاستند و او گريزان شد و در جواء رو به رو شدند و جنگ شد و نجبه كشته شد و اياس گريخت و طريفه بدو رسيد و اسيرش كرد و سوي ابو بكر فرستاد و او بگفت تا در نمازگاه مدينه هيزم بسيار آماده كردند و آتشي افروختند و او را دست و پا بسته در آتش انداختند.
ابو جعفر گويد: حكايت اياس در روايت عبد الله بن ابي بكر چنان است كه گويد: يكي از بني سليم كه اياس بن عبد الله نام داشت پيش ابو بكر آمد و گفت: «من مسلمانم و مي‌خواهم با مرتدان جهاد كنم، مرا مركب بده و كمك كن.» ابو بكر مركبي بدو داد و سلاح داد و او برفت و متعرض كسان از مسلمانان و مرتد مي‌شد و اموالشان را
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1395
مي‌گرفت و هر كه را مقاومت مي‌كرد مي‌كشت.
گويد: يكي از بني شريد به نام نجبة بن ابي الميثاء با وي بود و چون ابو بكر از كار وي خبر يافت به طريفة بن حاجز نوشت كه دشمن خدا، اياس، پيش من آمد و دعوي مسلماني كرد و براي جنگ با مرتدان كمك خواست كه من مركب و سلاح به او دادم و اينك خبر يقين يافته‌ام كه دشمن خدا متعرض كسان از مرتد و مسلمان مي‌شود و اموالشان را مي‌گيرد و هر كه مقاومت كند خونش مي‌ريزد، با مسلماناني كه پيرو تواند سوي او رو و خونش بريز يا بگير و سوي من فرست.
گويد: طريفه برفت، و چون دو گروه رو به رو شدند از دو سوي تير اندازي شد و نجبة بن ابي الميثاء تير خورد و كشته شد و چون اياس سخت كوشي مسلمانان را بديد به طريفه گفت: «تو بر من اولويت نداري، تو سالاري از طرف ابو بكر داري، من نيز سالاري از طرف وي دارم.» طريفه گفت: «اگر در دعوي خويش صادقي، سلاح بگذار و همراه من پيش ابو بكر بيا.» اياس با طريفه به نزد ابو بكر آمدند، و ابو بكر گفت: «او را سوي بقيع ببر و به آتش بسوزان.» طريفه اياس سوي نمازگاه برد و آتشي بيفروخت و او را در آتش انداخت.
و نيز عبد الله بن ابي بكر گويد: بعضي از تيره سليم بن منصور از اسلام بگشتند، و بعضي ديگر به پيروي از سالاري كه ابو بكر براي آنها فرستاده بود و معن بن حاجز نام داشت بر مسلماني بماندند. و چون خالد بن وليد سوي طليحه و ياران وي رفت به معن بن حاجز نوشت كه با مسلمانان تابع خويش به نزد خالد رود و او روان شد و برادر خود طريفه را جانشين كرد. ابو شجرة بن عبد العزي كه مادرش خنساي شاعره بود جزو مرتدان بني سليم بود و چون از اسلام بگشت، شعري در اين باب بگفت، پس از آن به مسلماني بازگشت و به روزگار خلافت عمر بن خطاب به مدينه آمد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1396
عبد الرحمن بن قيس سلمي گويد: وقتي ابو شجره به مدينه آمد شتر خويش را در محله بني قريظه بخوابانيد و آنگاه سوي عمر آمد و وقتي رسيد كه از مال زكات به مستمندان مي‌داد و گفت: «اي امير مؤمنان به من نيز بده كه محتاجم.» عمر گفت: «تو كيستي؟» گفت: «ابو شجره بن عبد العزي سلمي.» عمر گفت: «دشمن خدا! مگر تو همان نيستي كه در شعر خويش گفتي:
«نيزه‌ام را از گروه خالد سيراب كردم و اميدوارم كه پس از آن عمري دراز داشته باشم.» اين بگفت و با تازيانه به جان وي افتاد و به سرش مي‌زد كه بگريخت و از دسترس عمر دور شد و بر شتر خويش نشست و به سرزمين بني سليم رفت.
 
سخن از بني تميم و قضيه سجاح دختر حارث بن سويد
 
قصه بني تميم چنان بود كه وقتي پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم در گذشت عاملان خويش را بر آنها گماشته بود زبرقان بن بدر عامل طايفه رباب و عوف و ابناء بود، سهم بن منجاب و قيس بن عاصم عامل مقاعس و بطون بودند و صفوان بن صفوان و سبرة بن عمرو عامل بني عمرو بودند: صفوان عامل بهدي بود و سبره عامل خضم بود كه دو قبيله از بني تميم بودند. وكيع بن مالك و مالك بن نويره عاملان بني حنظله بودند:
وكيع عامل بني مالك بود و مالك عامل بني يربوع بود.
و چنان شد كه وقتي صفوان از در گذشت پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم خبر شد زكات بني عمرو را كه او و سبره عامل آن بودند سوي ابو بكر آورد و سبره در محل بماند كه مبادا حادثه‌اي رخ دهد.
قيس در انتظار ماند به‌بيند زبرقان چه مي‌كند كه زبرقان با وي سر-
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1397
ناسازگاري داشت و هر وقت فرصتي مي‌يافت وي را كه حرمت و اعتبار بيشتر داشت به زحمت مي‌انداخت.
قيس در آن حال كه انتظار مي‌برد به‌بيند زبرقان با مخالفت وي چه مي‌كند مي‌گفت: «واي از دست زبرقان كه مرا به زحمت دارد، نمي دانم چه كنم، اگر اطاعت ابو بكر كنم و شتران زكات را پيش وي برم شتران وي صدقه را كه به دست دارد بكشد و به مردم بني سعد دهد و اعتبار وي در ميان آنها از من بيشتر شود و اگر شتران زكات را كه به دست دارم بكشم و به مردم بني سعد دهم، وي آنچه را به دست دارد پيش ابو بكر برد و اعتبار وي به نزد ابو بكر پيش از من شود.» عاقبت قيس مصمم شد مال زكات را ميان مردم مقاعس و بطون تقسيم كند و چنين كرد. و زبرقان مصمم شد كه مال زكات را بدهد، و زكاتي را كه از رباب و عوف و ابناء گرفته بود به مدينه رسانيد.
آنگاه قبايل، در هم ريختند و بليه پديد آمد و به همديگر پرداختند و قيس از كار خويش پشيمان شد و چون علاء بن حضرمي بيامد مال زكات را فراهم آورد و پيش وي برد و با او راهي مدينه شد.
در اين حال طايفه عوف و ابنا به طايفه بطون پرداخته بودند و طايفه رباب به مقاعس پرداخته بود و خضم به مالك پرداخته بود و بهدي به يربوع پرداخته بود.
سالار خضم، سيرة بن عمرو بود كه جانشيني صفوان و حصين بن نيار، سالاري بهدي و رباب نيز داشت. سالار ضبه، عبد الله بن صفوان بود. سالار عبد منات عصمة بن ابيره بود. سالار عوف و ابنا، عوف بن بلاد حشمي بود و سالار بطون، يعرب بن خفاف بود.
و چنان بود كه براي ثمامة بن اثال كمكهايي از بني تميم مي‌آمد و چون اين حادثه ميان قوم رخ داد، به جاي خود بازگشتند و ثمامه همچنان بماند تا عكرمه سوي وي آمد و به كاري دست نزده بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1398
در آن هنگام كه مردم ديار بني تميم چنين بودند و به همديگر پرداخته بودند و مسلمانان در مقابل مرتدان مردد بودند، سجاح دختر حارث بيامد، وي از جزيره آمده بود.
كسان سجاح از بني تغلب بودند، طوايف ربيعه را نيز همراه داشت. هذيل بن عمران سالار بني تغلب بود. عقة بن هلال سالار نمر بود. و زياد بن فلان سالار اياد بود و سليل بن قيس سالار بني شيبان بود.
براي مردم تميم آمدن سجاح و يارانش از حادثه‌اي كه بدان سرگرم بودند مهمتر و بزرگتر مي‌نمود. سجاح دختر حارث بن سويد از طايفه تغلب بود و پس از در گذشت پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم، در جزيره، ميان مردم بني تغلب، دعوي پيمبري كرد كه طايفه هذيل دعوت او را پذيرفتند و از مسيحيگري باز آمدند و سران قوم با وي بيامدند تا با ابو بكر جنگ اندازند.
وقتي سجاح به حزن رسيد كس پيش مالك بن نويره فرستاد و او را به همكاري خواند و او پذيرفت و سجاح را از غزا بازداشت و متوجه بعضي طوايف بني تميم كرد كه پذيرفت و گفت: «تو داني و كساني را كه منظور داري كه من زني از بني يربوعم و اگر ملكي به دست آيد از آن شما خواهد بود.» پس كس سوي بني مالك بن حنظله فرستاد و آنها را به همكاري خواند. عطارد بن حاجب با اشراف بني مالك به گريز از او برون شدند و در طايفه بني عنبر به نزد سبره بن عمرو منزل گرفتند كه رفتار وكيع را خوش نداشته بودند و نيز سران بني يربوع برفتند و در طايفه بني مازن پيش حصين بن نيار فرود آمدند كه از رفتار مالك خشنود نبودند.
وقتي فرستادگان سجاح پيش بني مالك آمدند و تقاضاي همكاري كردند وكيع پذيرفت و او و مالك و سجاح فراهم شدند كه با هم به صلح بودند و بر جنگ كسان ديگر همسخن شدند و گفتند: «از كدام طايفه آغاز كنيم از خضم يا بهدي يا عوف يا ابناء يا رباب؟» از قيس سخن نياوردند كه ترديد او را ديده بودند و طمع همدلي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1399
مي‌داشتند.
سجاح كه به تقليد قرآن سخن مي‌كرد گفت: «اعدوا الركاب و استعدوا للنهاب، ثم اغيروا علي الرباب، فليس دونهم حجاب.» يعني: سواران را آماده كنيد و براي غارت آماده شويد و سوي رباب حمله بريد كه مانعي در مقابل آنها نيست.
آنگاه سجاح در احفار فرود آمد و به ياران خود گفت: «دهنا حفاظ بني تميم است و مردم رباب وقتي به زحمت افتند سوي دجاني و دهاني مي‌روند، مي‌بايد جمعي از شما آنجا فرود آيند.» مالك بن نويره سوي دجاني رفت و آنجا مقر گرفت و قوم رباب اين بشنيدند و تيره ضبه و عبد مناة به سجاح پيوستند، و وكيع و بشير، سالاري بني بكر بني ضبه را به عهده گرفتند و ثعلبة بن سعد، سالار قوم عقه شد و هذيل سالار عبد مناة شد.
آنگاه وكيع و بشر و جمع بني بكر با بني ضبه رو به رو شدند و هزيمت يافتند و سماعه و وكيع و قعقاع اسير شدند و بسيار كس كشته شد و قيس بن عاصم در اين باب شعري گفت و ضمن آن از كار خويش پشيماني نمود.
آنگاه سجاح و هذيل و عقه، بني بكر را پس فرستادند به سبب موافقتي كه از پيش ميان سجاح و وكيع بوده بود و عقه خال بشر بود. سجاح گفت با قوم رباب موافقت كنيد كه اسيران شما را رها كنند و شما خونبهاي كشتگان آنها را بدهيد، و چنين كردند.
و چنان بود كه از طايفه عمرو و سعد و رباب كس با سجاح نبود و از اين جماعت تنها در قيس طمع مي‌داشتند تا وقتي كه ضمن سخنان خويش از بني ضبه تاييد و تمجيد كرد. از بني حنظله نيز جز وكيع و مالك كس ياري سجاح نكرد كه با يك ديگر همسخن شده بودند.
پس از آن سجاح با سپاهيان جزيره به آهنگ مدينه روان شد تا به نباج رسيد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1400
و اوس بن خزيمه هجيمي با مردم بني عمرو كه به دور وي فراهم آمده بودند به آنها حمله برد و هذيل اسير شد كه يكي از مردم بني مازن به نام ناشزه او را اسير كرده بود. عقه نيز به دست عبده هجيمي اسير شد، آنگاه متاركه كردند كه اسيران را بدهند به شرط آنكه ياران سجاح از آنجا بروند و از محل آنها عبور نكنند، و چنين شد، و سجاح را برگردانيدند و از او و هذيل و عقه پيمان گرفتند كه باز گردند و در محل آنها راه نخواهند و آنها چنين كردند.
هذيل همچنان كينه مازني را به دل داشت تا وقتي كه عثمان بن عفان كشته شد جمعي را فراهم آورد و به سفار كه بني مازن آنجا بودند حمله برد و بني مازن او را بكشتند و در سفار انداختند.
وقتي هذيل و عقه به نزد سجاح آمدند و سران مردم جزيره فراهم آمد بدو گفتند: «چه بايد كرد، مالك و وكيع با قوم خويش همسخن شده‌اند كه ياري ما نكنند و نمي‌خواهند از سرزمين آنها بگذريم و با اين قوم نيز پيمان كرده‌ايم» سجاح گفت: «سوي يمامه رويم» گفتند: «مردم يمامه نيروي بسيار دارند و كار مسيلمه بالا گرفته است.» سجاح گفت: عليكم باليمامة و دفوا دفيف الحمامة، فانها غزوة صرامة، لا يلحقكم بعدها ملامة (و اين سخنان با سجع كاهنان سلف و به پندار خويش به تقليد قرآن مي‌گفت. م) يعني: سوي يمامه روي كنيد، و چون كبوتر بال گشاييد كه غزايي قاطع است و از آن پس ملامتي به شما نرسد.
آنگاه قصد بني حنيفه كرد و چون مسيلمه خبر يافت از او بيمناك شد كه مي‌ترسيد اگر به كار سجاح مشغول شود، ثمامه يا شرحبيل بن حسنه يا قبايل اطراف بر سرزمين حجر تسلط يابند.
به اين سبب براي وي هديه فرستاد و براي خويش امان خواست تا پيش
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1401
وي رود و سجاح بر سر آب‌ها فرود آيد، و به مسيلمه امان داد و اجازه داد كه بيايد.
مسيلمه با چهل كس از بني حنيفه پيش سجاح آمد. وي در كار مسيحيگري ثابت قدم بود و از مسيحيان تغلب دانش آموخته بود.
مسيلمه بدو گفت: «نصف زمين از ماست، اگر قريش عدالت كرده بود يك نيمه زمين از آن وي بود، اينك خدا نيمه‌اي را كه قريش نخواست به تو داد كه اگر قريش خواسته بود از آن وي مي‌شد.» سجاح گفت: «لا يرد النصف الا من جنف، فاحمل النصف الي خيل تراها كالسهف» يعني: نصف را كسي رد مي‌كند كه ستمگر باشد، نصف را به سپاهي ده كه بدان راغب است.» مسيلمه گفت: «سمع الله لمن سمع، و اطمعه بالخير اذ طمع. و لا زال امره في كل ما سر نفسه يجتمع، رآكم ربكم فحياكم، و من وحشة خلاكم، و يوم دينه انجاكم فاحياكم.
علينا من صلوات معشر ابرار، لا اشقياء و لا فجار. يقومون الليل و يصومون النهار. لربكم الكبار، رب الغيوم و الامطار.» يعني: خدا از هر كه اطاعت آورد، شنيد، و چون در خير طمع بست او را اميد داد و پيوسته كارش به خوشي فراهم آمد. خدايتان ديد و عطا داد و از بيم رها كرد كه به روز جزا نجاتتان دهد و زنده كند، درودهاي گروه نيكان، نه تيره روزان و بدكاران، بر ما باد. آنها كه شب به پا خيزند و به روز روزه دارند براي پروردگار بزرگتان كه پروردگار ابرها و بارانها است.» و هم مسيلمه گفت: «لما رايت وجوههم حسنت، و ابشارهم صفت، و ايديهم طفلت، قلت لهم ألا النساء تاتون، و لا الخمر تشربون، و لكنكم معشر ابرار تصومون يوما و تكلفون يوما، فسبحان الله اذا جاءت الحياة كيف تحيون، و الي ملك السماء ترقون، فلو انها حبة خردلة لقام عليها شهيد، يعلم ما في الصدور و اكثر الناس فيها الثبور.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1402
يعني: وقتي ديدم كه صورتهاشان نيك بود و چهره‌هاشان صفا داشت و دستهاشان نرم بود، گفتمشان: نه با زنان در آميزيد و نه شراب نوشيد كه شما مردان نيكيد كه يك روز روزه داريد و روزي بگشاييد، تسبيح خداي كه وقتي زندگي آيد چگونه زنده شويد و سوي پادشاه آسمان بالا رويد، كه اگر دانه خردلي باشد شاهدي بر آن به پا خيزد كه مكنون سينه‌ها را بداند، و بسيار كسان در اين باره حسد برند.
از جمله چيزها كه مسيلمه براي كسان مقرر كرده بود اين بود كه هر كه فرزندي بيارد، با زني نياميزد تا آن فرزند بميرد و باز فرزند جويد و چون فرزندي آورد باز خود داري كند و بدينسان زنان را براي كساني كه فرزند ذكور داشتند حرام كرده بود.
ابو جعفر گويد: به روايتي ديگر وقتي سجاح بر مسيلمه فرود آمد در قلعه به روي او ببست، سجاح گفت: «فرودآي.» مسيلمه گفت: «ياران خويش را دور كن» و سجاح چنان كرد.
آنگاه مسيلمه گفت: «خيمه‌اي براي او به پا كنيد و بخور سوزيد شايد رغبتش بجنبد» و چنين كردند.
و چون سجاح به خيمه در آمد، مسيلمه از قلعه فرود آمد و گفت ده كس اينجا بايستد و ده كس آنجا بايستد، آنگاه با وي سخن كرد و گفت: «وحي به تو چه آمده؟» سجاح گفت: «مگر بايد زنان سخن آغازند، به تو چه وحي آمده؟» مسيلمه گفت: «الم تر الي ربك كيف فعل بالحبلي، اخرج منها نسمه تسعي، من بين صفاق و حشي» يعني: مگر نديدي خدايت با زن آبستن چه كرد، موجودي روان از او بر آورد، از ميان برده و احشاء سجاح گفت: «ديگر چه؟» گفت: «به من وحي شده كه «ان الله خلق النساء افراجا، و جعل الرجال لهن
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1403
ازواجا. فنولج فيهن قعسا ايلاجا، ثم نخرجها اذا نشاء اخراجا فينتجن لنا سخالا انتاجا.» يعني: خدا زنان را عورت‌ها آفريد، و مردان را جفت آنها كرد كه چيزي در آنها فرو بريم، و چون بخواهيم برون آوريم، كه براي ما كره‌ها آوردند.» سجاح گفت: «شهادت مي‌دهم كه تو پيمبري.» گفت: «مي‌خواهي ترا به زني بگيرم و به كمك قوم خودم و قوم تو عرب را بخورم؟» سجاح گفت: «آري.» مسيلمه گفت: «برخيز كه به كار پردازيم.» «كه خوابگاه را براي تو آماده كرده‌اند» «اگر خواهي در خانه رويم» «و اگر خواهي در اطاق باشيم» «اگر خواهي به پشتت افكنيم» «و اگر خواهي بر چهار دست و پا بداريم» «اگر خواهي بدو سوم» «و اگر خواهي همه را.» سجاح گفت: «همه را» گفت: «به من نيز چنين وحي شده است.» و سه روز با هم ببودند، آنگاه سجاح سوي قوم خويش رفت كه گفتند: «چه خبر بود؟» گفت: «وي بر حق است و من پيرو او شدم و زنش شدم.» گفتند: «چيزي مهر تو كرد؟» گفت: «نه»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1404
گفتند: «پيش وي بازگرد كه براي كسي همانند تو زشت است كه بي مهر باشي.» سجاح بازگشت و چون مسيلمه او را بديد در قلعه را ببست، و گفت: «چه مي‌خواهي؟» گفت: «مهري براي من معين كن.» مسيلمه گفت: «بانگزن تو كيست؟» گفت: «شبث بن ربعي رياحي.» گفت: «بگو پيش من آيد.» و چون شبث بيامد بدو گفت: «ميان ياران خود بانگ زن و بگوي كه مسيلمة بن حبيب پيمبر خداي دو نماز از نمازهايي را كه محمد آورده بود از شما برداشت، نماز عشا و نماز صبحدم.» گويد: و از جمله ياران سجاح، زبرقان بن بدر و عطارد بن حاجب و كساني همانند آنها بودند.» كلبي گويد: «از پيران بني تميم شنيدم كه بني تميميان ريگزار، نماز صبح و عشا نمي‌كنند.» آنگاه سجاح با ياران خويش كه زبرقان و عطارد بن حاجب و عمرو بن اهتم و غيلان بن خرشه و شبث بن ربعي از آن جمله بودند، روان شد.
و عطارد بن حاجب شعري بدين مضمون گفت:
«خانم پيمبر ما زني است كه او را مي‌گردانيم» «ولي پيمبران ديگر كسان، مردانند.» حكيم بن عياش اعور كلبي نيز در عيبجويي مضريان به سبب سجاح و تذكار ربيعه شعري دارد بدين مضمون:
«براي شما ديني قويم آوردند»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1405
«اما شما كسي را آورديد كه آيات مصحف حكيم را نسخ مي‌كند» مسيلمه و سجاح قرار دادند كه يك نيمه از حاصل يمامه را براي وي بفرستد، اما سجاح راضي نشد، مگر اين كه حاصل سال آينده را از پيش دهد.
مسيلمه گفت: «كساني را بگذار كه حاصل را براي تو فراهم آرند و اينك يك نيمه را بگير و برو» آنگاه مسيلمه برفت و يك نيمه را بياورد كه سجاح بر گرفت و سوي جزيره رفت و هذيل و عقه و زياد را به جا گذاشت كه باقيمانده را بگيرند.
در اين هنگام خالد بن وليد به يمامه نزديك شد و همگي متفرق شدند و سجاح همچنان در بني تغلب ببود تا به سال جماعت معاويه آنها را جا به جا كرد.
و چنان بود كه وقتي مردم عراق از پس علي بن ابي طالب تسليم معاويه شدند، وي آنها را كه طرفدار علي بودند از كوفه برون مي‌كرد و كساني از مردم شام و بصره و جزيره را كه طرفدار وي بودند به جاي آنها مقر مي‌داد و اينان را «نواقل» عنوان دادند، از جمله قعقاع بن عمرو بن مالك را سوي ايلياي فلسطين فرستاد و گفت در محل بني عقفان كه منسوبان وي بودند مقيم شود و به محل بني تميم انتقالشان دهد، و آنها را از جزيره سوي كوفه فرستاد و در محل قعقاع جاي داد. تاريخ طبري/ ترجمه ج‌4 1405 سخن از بني تميم و قضيه سجاح دختر حارث بن سويد ….. ص : 1396
بو بكر آمدند و گفتند: «خراج بحرين را براي ما مقرر دار و ضمانت مي‌كنيم كه هيچكس از قوم ما از دين نگردد.» ابو بكر چنان كرد و براي آنها مكتوبي نوشت و طلحة بن عبيد الله در ميانه رفت و آمد مي‌كرد و تعدادي شاهد در نظر گرفتند كه عمر از آن جمله بود و چون مكتوب را پيش وي بردند و در آن نگريست از شاهد شدن دريغ كرد و مكتوب را دريد و آن را از ميان برد، و طلحه خشمگين شد و پيش ابو بكر رفت و گفت: «تو اميري يا عمر؟» ابو بكر گفت: «امير، عمر است اما از من اطاعت مي‌كنند» و طلحه خاموش ماند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1406
پس از آن اقرع و زبرقان در همه جنگها تا جنگ يمامه همراه خالد بودند، آنگاه اقرع به همراهي شرحبيل سوي دومه رفت.
 
سخن از بطاح و حوادث آن‌
 
ابن عطية بن بلال گويد: وقتي سجاح سوي جزيره رفت، مالك بن نويره از رفتار خويش باز آمد و پشيمان شد و در كار خويش متحير شد، وكيع و سماعه نيز زشتي رفتار خويش را بدانستند و به نيكي باز آمدند و از اصرار بگشتند و زكات را آماده كردند و پيش خالد آوردند كه به آنها گفت: «چرا با اين قوم همدلي كرديد؟» گفتند: «به سبب خوني بود كه از بني ضبه مي‌خواستيم و فرصتي به دست آورده بوديم.» بدينسان در ديار بني حنظله چيز ناخوشايندي نماند، مگر مالك بن نويره و كساني كه به دور وي فراهم آمده بودند و در بطاح بودند، مالك در كار خويش متحير و درمانده بود و نمي‌دانست چه بايدش كرد.
عمرو بن شعيب گويد: وقتي خالد آهنگ حركت كرد از ظفر برون شد، كار اسد و غطفان و طي و هوازن سامان يافته بود و او سوي بطاح روان شد كه نرسيده به جزن بود و مالك بن نويره آنجا بود. ولي مردم انصار به ترديد افتادند و از خالد بازماندند و گفتند: «دستور خليفه چنين نبود، خليفه به ما دستور داد وقتي از كار بزاخه فراغت يافتيم و ديار قوم سامان گرفت، بمانيم تا وي نامه نويسد.» خالد گفت: «اگر به شما چنين دستور داده به من دستور داده بروم، سالار سپاه منم و خبرها به من مي‌رسد، اگر هم نامه‌اي يا دستوري از او نرسد و فرصتي پيش آيد كه اگر خواهم بدو خبر دهم از دست برود، بدو خبر ندهم و فرصت را به كار گيرم.
و نيز اگر حادثه‌اي رخ دهد كه خليفه در باره آن دستوري نداده، بايد ببينم بهترين
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1407
راه كار چيست و بدان عمل كنيم. اينك مالك بن نويره رو به روي ماست و من با مهاجران آهنگ او دارم و شما را به كاري كه نخواهيد وادار نمي‌كنم».
خالد برفت و انصاريان پشيمان شدند و همديگر را به ملامت گرفتند و گفتند:
«اگر اين قوم رفته، غنيمتي به دست آرند، شما محروم مانيد و اگر حادثه‌اي براي آنها رخ دهد مردم از شما بيزاري كنند.» آنگاه انصار به جاي مانده، همسخن شدند كه به خالد ملحق شوند و كس سوي او فرستادند كه بماند تا آنها برسند، پس از آن خالد برفت تا به بطاح رسيد و كس را آنجا نيافت.
سويد بن مثعيه رياحي گويد: وقتي خالد بن وليد به بطاح رسيد كس آنجا نبود، مالك وقتي مردد شده بود مردم را متفرق كرده بود و از فراهم بودن منع كرده بود و گفته بود: «اي مردم بني يربوع! ما عصيان اميران خويش كرديم كه ما را به اين دين خواندند و مردم را از آن بازداشتيم، اما توفيق نيافتيم و كاري نساختيم، من در اين كار نگريستم و معلوم داشتم كه آنها توفيق مي‌يابند و اين كار به دست كسان ديگر نمي‌افتد. مبادا با كساني كه رو به توفيق دارند مخالفت كنيد، متفرق شويد و به اين كار گردن نهيد» بدين گونه مردم از بطاح متفرق شدند و مالك نيز سوي مقر خويش رفت.
وقتي خالد به بطاح رسيد دسته‌ها فرستاد و گفت كسان را سوي اسلام بخوانند و هر كه را نپذيرفت پيش وي آرند و اگر از آمدن ابا كرد خونش بريزند.
از جمله دستورهاي ابو بكر اين بود كه وقتي به جايي فرود آمديد اذان گوييد و اقامه نماز گوييد، اگر مردم آنجا نيز اذان گفتند و اقامه نماز گفتند از آنها دست بداريد و اگر نگفتند به آنها حمله كنيد و بكشيد و به آتش بسوزيد و به طرق ديگر نابود كنيد، و اگر دعوت اسلام را پذيرفتند، از آنها پرسش كنيد، اگر زكات را قبول دارند
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1408
از آنها بپذيريد، و اگر منكر زكات بودند بي گفتگو به آنها حمله كنيد.
فرستادگان خالد، مالك بن نويره را با تني چند از بني ثعلبة بن يربوع از تيره عاصم و عبيد و عرين و جعفر پيش وي آوردند اما در باره اين جمع، ميان گروه فرستادگان كه ابو قتاده نيز با آنها بود اختلاف شد، ابو قتاده و گروهي ديگر شهادت دادند كه بني يربوعيان اذان گفته و اقامه نماز گفته‌اند و چون اختلاف بود، خالد گفت كه آنها را بدارند. شبي سرد بود كه سرما پيوسته فزوني مي‌گرفت و خالد بانگزني را گفت تا ندا دهد كه اسيران خود را گرم كنيد و كلمه ادفئوا كه بانگزن به كار برد، در زبان مردم كنانه «بكشيد» معني مي‌داد، و كسان پنداشتند كه خالد فرمان قتل اسيران را داده و همه را بكشتند، و ضرار بن ازور، مالك بن نويره را بكشت. خالد كه سرو- صدا را شنيد برون شد اما كشتن اسيران به پايان رسيده بود و گفت: «وقتي خدا كاري را بخواهد به انجام مي‌برد.» در باره اسيران مقتول اختلاف شد، ابو قتاده به خالد گفت: «اين كار تو بود» خالد با او درشتي كرد و ابو قتاده خشمگين شد و سوي مدينه رفت و ابو بكر را بديد كه با وي خشمگين شد و عمر در باره وي با ابو بكر سخن كرد و رضايت نداد مگر اين كه پيش خالد باز گردد. او بازگشت و همراه خالد به مدينه آمد.
پس از كشته شدن اسيران، خالد ام تميم دختر منهال زن مالك بن نويره را به زني گرفت و او را واگذاشت كه دوران پاكي بسر برد، عربان زن گرفتن در ايام جنگ را خوش نداشتند و آنرا زشت مي‌دانستند.
و چنان شد كه عمر در باره كار خالد با ابو بكر سخن كرد و گفت: «خالد زود دست به شمشير مي‌برد، اگر اين كار را به ناحق كرده بايد از او قصاص گرفت» و در اين باب بسيار سخن كرد.
ابو بكر هرگز عمال و سپاهيان خويش را قصاص نمي‌كرد و به جواب عمر گفت: «عمر آرام باش! خالد تأويلي كرده و خطا كرده، زبان از او برگير».
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1409
پس از آن ابو بكر خونبهاي مالك را بداد و به خالد نوشت كه سوي مدينه آيد. و چون بيامد و حكايت خويش بازگفت، ابو بكر عذر وي را پذيرفت اما در باره زن گرفتن وي كه پيش عربان زشت بود توبيخش كرد.
عروة بن زبير گويد: جمعي از فرستادگان خالد شهادت دادند كه وقتي اذان گفتند و به اقامه گفتند و نماز كردند، قوم مالك بن نويره نيز چنين كردند و جمعي ديگر شهادت دادند كه چنين نبوده و بدين سبب كشته شدند.» گويد: «پس از آن متمم بن نويره برادر مالك بيامد و قصاص خون وي را از ابو بكر مي‌خواست و تقاضاي آزادي اسيران داشت، و ابو بكر نامه نوشت كه اسيران را آزاد كنند.» گويد: عمر اصرار داشت كه ابو بكر خالد را عزل كند و مي‌گفت: «وي زود دست به شمشير مي‌برد.» اما ابو بكر گفت: «نه، عمر! من شمشيري را كه خداوند بر وي كافران كشيده در نيام نمي‌كنم».
سويد گويد: مالك بن نويره از همه كشتگان بيشتر موي داشت و مردم سپاه خالد با سركشتگان اجاق ساختند و پوست همه سرها از آتش آسيب ديد مگر سر مالك كه ديگ پخته شد اما سر وي از آتش نسوخت از بس موي كه داشت و موي انبوه پوست سر وي را از حرارت آتش محفوظ داشته بود.
گويد: متمم بن نويره در باره مالك شعر خواند و از كوچكي شكم وي سخن آورد و عمر كه وقتي مالك پيش پيمبر آمده بود او را ديده بود گفت: «متمم، اين جوري بود.» متمم گفت: «آري همانجور بود كه مي‌گويم.» عبد الرحمان بن ابي بكر گويد: از جمله دستورها كه ابو بكر به سپاهيان داده بود اين بود كه وقتي به محلي رسيديد و صداي اذان شنيديد دست از آنها بداريد تا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1410
از مردم بپرسيد نارضايي آنها از چه بوده و اگر اذان نماز نشنيديد به آنها حمله كنيد و بكشيد و به آتش بسوزيد.» گويد: از جمله كساني كه در باره اسلام مالك بن نويره شهادت دادند ابو قتاده، حارث بن ربعي سلمي، بود كه با خدا پيمان نهاد كه هرگز با خالد بن وليد به جنگ نرود.» ابو قتاده مي‌گفت كه وقتي سپاه مسلمانان به قوم مالك رسيد شبانگاه بود و آنها سلاح برگرفتند و ما گفتيم: «ما مسلمانيم» آنها گفتند: «ما نيز مسلمانيم» گفتيم: «پس چرا سلاح برگرفته‌ايد؟» گفتند: «چرا شما سلاح برگرفته‌ايد؟» گفتيم: «اگر چنانست كه مي‌گوييد، سلاح بگذاريد» گويد: «و قوم سلاح بنهادند آنگاه نماز كرديم و آنها نيز نماز كردند.» بهانه خالد در باره قتل مالك بن نويره چنان بود كه وي ضمن سخن با خالد گفته بود: «گمان دارم رفيق شما چنين و چنان گفته است.» خالد گفت: «پس او را رفيق خود نمي‌داني؟» آنگاه وي را با كسانش پيش آورد و گردنشان را بزد.
گويد: چون خبر قتل آنها به عمر رسيد در اين باب با ابو بكر سخن كرد و گفت: «دشمن خدا به مرد مسلماني حمله برد و او را بكشت، پس از آن بر زنش جست.» گويد: پس از آن خالد بيامد و صبحگاهان وارد مسجد شد و قبايي به تن داشت كه زنگ آهن بر آن بود و عمامه‌اي به سر داشت كه صد تير در آن فرو برده بود.
وقتي خالد وارد مسجد شد عمر برخاست و تيرها را از عمامه او بيرون كشيد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1411
و در هم شكست و گفت: «ريا مي‌كني؟ يك مرد مسلمان را كشتي و بر زنش جستي، ترا سنگسار مي‌كنم» اما خالد همچنان خاموش ماند و با عمر سخن نمي‌كرد و پنداشت كه نظر ابو بكر در باره وي نيز همانند عمر است و چون به نزد ابو بكر رفت و حكايت خويش بگفت و عذر آورد ابو بكر عذر وي را پذيرفت و در باره حوادث جنگ از او در گذشت.
گويد: «و چون ابو بكر از خالد راضي شد و وي بيرون آمد به عمر كه همچنان در مسجد نشسته بود گفت: «اي پسر ام شهله بيا» عمر بدانست كه ابو بكر از وي راضي شده و با وي سخن نكرد و به خانه خويش رفت.
گويد: آنكه مالك بن نويره را كشته بود ضرارة بن ازور اسدي بود.
 
سخن از بقيه خبر مسيلمه كذاب و قوم وي كه مردم يمامه بودند
 
قاسم بن محمد گويد: ابو بكر عكرمة بن ابي جهل را سوي مسيلمه كذاب فرستاد و شرحبيل را از دنبال او فرستاد، عكرمه در رفتن شتاب كرد كه بر شرحبيل پيشدستي كند و شهرت او را ببرد و با قوم دشمن جنگ كرد و شكست خورد، شرحبيل وقتي از ماجرا خبر يافت در راه بماند و عكرمه ما وقع را ضمن نامه به ابو بكر خبر داد.
گويد: ابو بكر به جواب عكرمه نوشت: «اي پسر مادر عكرمه! بدين حال ترا نبينم و پيش من ميا كه مردم سست شوند، برو با حذيفه و عرفجه كمك كن و همراه آنها با اهل عمان و مهره جنگ كن و اگر نخواستند با سپاه خود برو و كار همه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1412
مردمي را كه در راه به آنها برمي‌خوري سامان بده و برويد تا در يمن و حضرموت به مهاجرين ابي اميه برسيد.
و هم ابو بكر به شرحبيل نامه نوشت كه همانجا بماند تا نامه ديگر بدو رسد، و چند روز پيش از آنكه خالد را سوي يمامه فرستد به شرحبيل نوشت كه وقتي خالد بيامد و ان شاء الله از كار آنجا فراغت يافتيد، سوي قضاعه رو و همراه با عمرو بن عاص، با مخالفان و مرتدان آنجا بجنگيد.
وقتي خالد از بطاح پيش ابو بكر آمد و ابو بكر عذر او را بشنيد و پذيرفت و از او خشنود شد، وي را سوي مسيلمه فرستاد و گفت تا همه كسان با او بروند.
سالار انصار ثابت بن قيس و براء بن فلان بودند و سالار مهاجران ابو حذيفه و زيد بودند و هر يك از قبايل ديگر سالاري جدا داشت، خالد با شتاب پيش سپاهيان خود كه در بطاح مقيم بودند برگشت و منتظر سپاهيان مدينه شد كه چون بيامدند سوي يمامه حركت كرد، در آن هنگام مردم بني حنيفه جمعي انبوه بودند.
ابو عمرو بن علاء گويد: در آن هنگام مردم بني حنيفه كه در دهكده‌ها و صحرا مقيم بودند چهل هزار مرد جنگي داشتند و چون خالد نزديك آنها رسيد اسبابي را كه متعلق به عقه و هذيل و زياد بود فرو گرفت، و اينان چيزي از مسيلمه گرفته و آنجا مانده بودند كه سجاح را به وي ملحق كند و خالد به قبايل بني تميم نوشت كه آنها را براندند و از جزيرة العرب بيرون كردند.
و چنان شد كه شرحبيل بن حسنه عجله كرد چنانكه عكرمة بن ابي جهل از پيش كرده بود و پيش از آنكه خالد برسد با مسيلمه جنگ انداخت و شكسته شد و از عرصه بدر شد و چون خالد بدو رسيد ملامتش كرد.
خالد اين اسبان را كه صاحبان آن در اطراف يمامه بودند فرو گرفته بود از آن رو بيم داشت از پشت سر بدو حمله برند.
جابر بن فلان گويد: ابو بكر سليط را به كمك خالد فرستاد تا عقبدار او باشد
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1413
كه كس از پشت سر به او حمله نكند و چون نزديك خالد رسيد معلوم شد كه سواراني كه به آن ديار آمده بودند پراكنده شده‌اند و گريخته‌اند، و سليط محافظ و عقبدار مسلمانان بود.
و چنان بود كه ابو بكر مي‌گفت: «من اهل بدر را به كار نمي‌گيرم و مي‌گذارمشان كه با اعمال نيك خويش به پيشگاه خدا روند كه بركت آنها و صلحاي قوم از جنگيدنشان بهتر و سودمندتر است.» ولي عمر بن خطاب مي‌گفت: «بخدا آنها را در كارها شركت مي‌دهم كه با من همدلي كنند.» آثال حنفي گويد: مسيلمه با همه مدارا مي‌كرد و به حلب كسان مي‌كوشيد و اهميت نمي‌داد كه مردم از كار زشت وي آگاه شوند. و چنان بود كه نهار الرجال بن عنفوه با او بود، نهار الرجال پيش پيمبر صلي الله عليه و سلم رفته بود و قرآن خوانده بود و فقه دين آموخته بود و پيمبر او را فرستاده بود كه مردم يمامه را تعليم دهد و بر ضد مسيلمه تحريك كند و مسلمانان را تاييد كند، ولي فتنه او براي بني حنيفه بزرگتر از مسيلمه بود كه وي شهادت مي‌داد كه از محمد صلي الله عليه و سلم شنيده كه مسيلمه را در كار پيمبري خويش شريك كرده به همين جهت مردم بني حنيفه تصديق مسيلمه كردند و دعوت او را پذيرفتند و بدو گفتند كه به پيمبر صلي الله عليه و سلم نامه نويسد و وعده كردند كه اگر پيمبر دعوي او را نپذيرد مسيلمه را بر ضد وي كمك كنند.
به همين سبب بود كه نهار الرحال هر چه مي‌گفت مسيلمه مي‌پذيرفت و به گفته وي كار مي‌كرد.
و چنان بود كه مسيلمه به نام پيمبر اذان مي‌گفت و در اذان شهادت مي‌داد كه محمد رسول خداست و مؤذن وي عبد الله بن نواحه بود حجير بن عمير اقامه نماز مي‌گفت و شهادت مي‌گفت و چون حجير به اداي شهادت مي‌رسيد، مسيلمه مي‌گفت:
«حجير واضح بگوي» و او بانگ خويش را بلند مي‌كرد.
بدينسان مسيلمه در كار تاييد خويش و تاييد نهار الرجال مي‌كوشيد و مسلمانان
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1414
را به گمراهي مي‌كشيد و حرمت وي پيش كسان بالا گرفت.
گويد: مسيلمه در يمامه حرمي معين كرد و حرمت آنرا مقرر داشت و مردم پذيرفتند و اعتبار حرم يافت. دهات قبايل هم پيمان كه از تيره‌هاي بني اسيد بودند در حرم بود. قبايل مذكور: سيحان و نماره و نمر و حارث بني جروه بودند و اگر سالي حاصلخيز بود محصول مردم يمامه را غارت مي‌كردند و به حرم پناه مي‌بردند و اگر كسي به تعقيب آنها بود در حرم از تعقيب باز مي‌ماند و اگر كسي تعقيب نمي‌كرد به منظور خويش رسيده بودند و اين كار چندان مكرر شد كه مردم از مسيلمه بر ضد آنها كمك خواستند.» اما مسيلمه گفت: «منتظرم در باره شما و اينان از آسمان وحي برسد.» آنگاه چنين گفت: «و الليل الأطخم، و الذئب الأدلم، و الجذع الأزلم، ما انتهك اسيد من محرم.» يعني: قسم به شب تاريك و گرگ سياه و بچه شتر گوش بريده كه مردم اسيد حرمت حرم را نشكسته‌اند.» كسان گفتند: «مگر غارت در حرم و تباه كردن اموال حرام شكستن حرمت حرم نيست؟» اسيديان به غارت ادامه دادند و كسان از مسيلمه كمك خواستند و او گفت:
منتظرم وحي بيايد گفت: «و الليل الدامس، و الذئب الهامس، ما قطعت اسيد من رطب و لا يابس.» يعني: «قسم به شب تاريك و گرگ درنده كه اسيد تر و خشكي نبريده‌اند.
كسان گفتند نخيل ما تر است كه بريده‌اند و ديوارها خشك است كه ويران كرده‌اند.
مسيلمه گفت: «برويد كه حقي نداريد.» از جمله چيزها كه براي كسان مي‌خواند (و پنداشت وحي آسمان است. م)
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1415
اين كلمات بود: «ان بني تميم قوم طهر لقاح، لا مكروه لهم و لا اتاوه، نجاورهم ما حيينا باحسان، نمنعهم من كل انسان، فاذا متنا فامرهم الي الرحمان.» يعني: بني تميم قومي پاكيزه خوي و نتاج آوردند و از آسيب و خراج به دور، تا وقتي زنده‌ايم به نيكويي همسايه آنها باشيم، و آنها را از همگان محفوظ داريم و چون بميريم كارشان با رحمان است.» و نيز مي‌گفت: «و الشاة و الوانها، و اعجبها السود و البانها، و الشاه السود او اللبن الابيض، انه لعجب محض، و قد حرم المذق، فما لكم لا تمجعون.» يعني: قسم به بز و رنگهاي آن، عجبتر از همه بز سياه است و شيرهاي، آن كه بز سياه است و شير سپيد و اين عجب خالص است، و آب به شير آميختن روا نيست، چرا شير و خرما نميخورند؟
و نيز مي‌گفت: «يا ضفدع بن ضفدعين، نقي ما تنقين، اعلاك في الماء و اسفلك في الطين، لا الشارب تمنعين، و لا الماء تكدرين» يعني: اي قورباغه فرزند دو قورباغه، آنچه بر ميگزيني پاكيزه است بالايت در آب است و پايينت در گل است، نه مانع آبخواره شوي و نه آب را گل آلود كني.
و نيز مي‌گفت: «و المبذرات زرعا، و الحاصدات حصدا، و الذاريات قمحا و الطاحنات طحنا، و الخابزات خبزا، و الثاردات ثردا، و اللاقمات لقما، اهالة و سمنا.
لقد فضلتم علي اهل الوبر، و ما سبقكم اهل المدر، ريفكم فامنعوه. و المعتر فاووه. و الباغي فناووه.
يعني: «و بذر پاشان كشتكار، و دروگران دروكار، و بوجاران گندم باد ده، و آسيا گران نرم كن، و نانوايان نان، و سازندگان تريد، و لقمه گيران لقمه، از پيه آب شده و روغن، شما را به چادرنشينان برتري داده‌اند، و شهرنشينان از شما پيشي نگرفته‌اند، از روستاي خود دفاع كنيد و مستمند را پناه دهيد و با ستمگر دشمني كنيد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1416
گويد: زني از مردم بني حنيفه پيش وي آمد كه ام هيثم كنيه داشت و گفت:
«نخلهاي ما بلند است و چاههايمان گود است، براي نخلها و چاههاي ما دعا كن، چنانكه محمد براي مردم هزمان كرد.» مسيلمه گفت: «نهار! اين زن چه مي‌گويد؟» نهار الرجال گفت: «مردم هزمان پيش محمد صلي الله عليه و سلم آمدند و از گودي چاهها و بلندي نخلهاي خويش شكايت كردند، محمد براي آنها دعا كرد و آب از چاهها بجوشيد و بر آمد و نخلها فرود آمد و انتهاي شاخ آن به زمين رسيد و ريشه كرد كه از آنجا بريده شد و نخلهاي كوچك باردار شد و رشد آغاز كرد.» مسيلمه گفت: «در باره چاهها چه كرد؟» نهار الرجال گفت: «دلوي پر آب خواست و بر آن دعا خواند آنگاه چيزي از آن به دهان برد و مضمضه كرد و در دلو ريخت و آنرا ببردند و در چاهها ريختند و نخلهاي خويش را از آن، آب دادند و سرشاخه‌ها چنان شد كه گفتم و باقي نخل همچنان بماند.» و چون مسيلمه اين بشنيد دلوي پر آب بخواست و بر آن دعا خواند آنگاه چيزي از آن را به دهان برد و مضمضه كرد و به دلو ريخت كه آنرا ببردند و در چاههاي خويش ريختند و آب چاهها فرو رفت و نخلها از پاي در آمد و پس از هلاك مسيلمه قضيه علني شد.
نهار الرجال به مسيلمه گفت: «مواليد بني حنيفه را بركت ده.» گفت: «بركت دادن چيست؟» گفت: «مردم حجاز وقتي مولودي داشتند، آنرا پيش محمد صلي الله عليه و سلم مي‌آوردند كه انگشت به دهان وي مي‌برد و دست به سرش مي‌ماليد.» و چنان شد كه هر مولودي را پيش مسيلمه مي‌آوردند كه انگشت به دهان او مي‌كرد و دست به سرش مي‌ماليد بي‌موي و الكن مي‌شد، و اين قضيه را پس از هلاك
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1417
مسيلمه علني كردند.
و هم به مسيلمه گفتند: «به باغهاي كسان در آي و در آنجا نماز كن چنانكه محمد صلي الله عليه و سلم مي‌كرد.» و او به يكي از باغهاي يمامه در آمد و نهار الرجال به صاحب باغ گفت: «چرا آب وضوي رحمان را به باغ خويش نمي‌دهي كه سيراب شود و بركت يابي، چنانكه بني مهريه يكي از خاندانهاي بني حنيفه كردند» و چنان بود كه يكي از بني مهريه پيش پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم رفت و آب وضوي او را بگرفت و به يمامه آورد و آنرا در چاه خويش ريخت و از آن آبياري كرد و زمين وي كه از آن پيش بياباني بي‌حاصل بود سيراب شد و پيوسته سبز بود.
مسيلمه چنان كرد اما زمين كسان باير شد كه چيزي از آن نمي‌روييد.
يكبار نيز مردي پيش وي آمد و گفت: «براي زمين من دعا كن كه شوره‌زار است، چنانكه محمد صلي الله عليه و سلم براي زمين سلمي دعا كرد.» مسيلمه گفت، «نهار! اين چه مي‌گويد؟» نهار الرجال گفت: «سلمي پيش پيمبر خدا آمد كه زمينش شوره‌زار بود و پيمبر براي او دعا كرد و دلو آبي بدو داد و آب به دهان كرد و در آن ريخت و چون آب را در چاه خويش ريخت و زمين را آب داد خوب خوب و شيرين شد.» مسيلمه نيز چنان كرد و مرد برفت و آب دلو را در چاه خويش ريخت و زمينش را آب گرفت و هرگز خشك نشد و حاصل نياورد.
يكبار نيز زني بيامد و مسيلمه را به نخلستان خويش برد كه براي آن دعا كند و در روز جنگ عقرباء همه خوشه‌هاي آن خشك شد.
قوم مسيلمه همه اين چيزها را بدانستند و معلوم داشتند، اما تيره روزي بر- آنها چيره بود.
عمير بن طلحه نمري گويد: پدرم به سوي يمامه رفته بود و گفته بود: «مسيلمه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1418
كجاست؟» گفته بودند: «بگو پيمبر خدا» گفته بود: «نه تا او را ببينم» و چون پيش او رفته بود گفته بود: «تو مسيلمه‌اي؟» گفته بود: «آري» گفته بود: «كي پيش تو مي‌آيد؟» گفته بود: «رحمان» گفته بود: «در نور مي‌آيد يا در ظلمت؟» گفته بود: «در ظلمت» گفته بود: «شهادت مي‌دهم كه تو دروغگويي و محمد راستگو است، اما دروغگوي ربيعه را از راستگوي مضر بيشتر دوست داريم».
گويد: «پدرم در جنگ عقربا با مسيلمه كشته شد.» كلبي نيز اين روايت را آورده ولي عبارت آخر چنين است كه دروغگوي ربيعه را از راستگوي مضر بيشتر دوست دارم.
عبيد بن عمير گويد: وقتي مسيلمه از نزديك شدن خالد خبر يافت در عقربا اردو زد و مردم را به ياري طلبيد، و كسان سوي او مي‌رفتند. مجاعة بن مراره با جماعتي برون شد تا از بني عامر و بني تميم انتقام بگيرد كه بيم داشت فرصت از دست برود، انتقامي كه از بني عامر مي‌خواستند مربوط به خوله دختر جعفر بود كه پيش آنها بود و نگذاشتند او را ببينند. انتقام وي از بني تميم نيز به سبب شتران وي بود كه گرفته بودند.
خالد بن وليد شرحبيل بن حسنه را به كار گرفت و سالاري مقدمه را به خالد بن فلان مخزومي داد و زيد و ابو حذيفه را برد و پهلوي سپاه گماشت.
مسيلمه نيز دو پهلوي سپاه خويش را به محكم و رجال سپرد.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1419
و خالد بيامد و شرحبيل با وي بود و چون به يك منزلي اردوگاه مسيلمه رسيد سپاهيان وي به گروهي خفته هجوم بردند كه به قولي چهل و به قولي شصت كس بودند، اينان مجاعه و ياران وي بودند. كه خوابشان در ربوده بود و از ديار بني عامر باز مي‌گشتند كه خوله دختر جعفر را گرفته بودند و همراه آورده بودند و شبانگاه به نزديك يمامه مانده بودند سپاهيان خالد آنها را در حالي يافتند كه عنان اسبان را زير سر داشتند و از نزديكي سپاه بي خبر بودند و چون بيدارشان كردند، پرسيدند: «شما كيستيد؟» گفتند: «اينك مجاعه است و اينك حنيفه است» گفتند: «خدا شما را زنده ندارد» اين بگفتند و آنها را به بند كردند و بماندند تا خالد بن وليد در رسيد و همه را پيش وي بردند، خالد پنداشت اينان به استقبال وي آمده‌اند كه با وي سخن كنند و گفت: «كي از آمدن ما خبر يافتيد؟» گفتند: «از آمدن تو بي‌خبر بوديم، آمده بوديم انتقام خويش را از بني عامر و تميم بگيريم.» اگر واقع حال را مي‌دانستند گفته بودند كه از آمدن تو خبر يافتيم و پيش تو آمديم.
خالد بگفت تا همه را بكشتند و همگي پيش روي مجاعة بن مراره جان دادند و گفتند: «اگر براي اهل يمامه خير يا شري در نظر داري اين را نگهدار و خونش را مريز.» خالد همه را بكشت و مجاعه را به عنوان گروگان به بند كرد.
ابو هريره گويد: «ابو بكر رجال را پيش خواند و سفارشهاي خويش را با وي بگفت و او را سوي اهل يمامه فرستاد و پنداشت كه او مردي راستگو است كه تقاضاي ابو بكر را پذيرفت.» گويد: «من و پيمبر يا جمعي كه رجال بن عنفوه از آن جمله بود، نشسته بوديم و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1420
پيمبر گفت: «ميان شما مردي هست كه دندانش در جهنم از احد بزرگتر است.» و همه آن جمع حاضر بمردند و من و رجال بمانديم و من از عاقبت كار بيمناك بودم، تا وقتي كه رجال با مسيلمه خروج كرد و به پيمبري او شهادت داد و فتنه وي از فتنه مسيلمه بزرگتر بود و ابو بكر خالد را سوي آنها فرستاد و برفت تا به بلندي يمامه رسيد. مجاعة بن مراره كه سالار بني حنيفه بود با جماعتي از قوم خويش به وي برخورد كه مي‌خواست به خونخواهي بر بني عامر حمله برد. گروه مجاعه بيست و سه سوار و پياده بودند و شب خفته بودند كه خالد در محل خفتنشان بر آنها تاخت و گفت:
«چه وقت از آمدن ما خبر يافتيد؟» گفتند: «از آمدن شما خبر نداشتيم، به انتقامجويي خوني كه پيش بني عامريان داشتيم برون شده‌ايم.» خالد بگفت تا گردن آنها را بزدند و مجاعه را نگهداشت آنگاه سوي يمامه رفت و مسيلمه و بني حنيفه كه از آمدن وي خبر يافته بودند برون شدند و در عقربا اردو زدند كه بر كنار يمامه بود و روستاها را پشت سر داشتند.
در عقربا شرحبيل بن مسيلمه گفت: «اي بني حنيفه اكنون روز غيرت و حميت است اگر امروز هزيمت شويد زنان به اسيري روند و بي عقد با آنها در آميزند، براي حفظ كسان خويش بجنگيد و زنان خود را مصون داريد» و در عقربا جنگ كردند.
و چنان بود كه پرچم مهاجران به دست سالم وابسته ابي حذيفه بود، بدو گفتند:
«از كار تو بيمناكيم» گفت: «در اين صورت حافظ قرآن بدي هستم» پرچم انصاريان به دست ثابت بن قيس بود و قبايل عرب هر كدام پرچمي داشتند.
مجاعه كه اسير بود با ام تميم در خيمه وي بود و مسلمانان حمله آوردند و كساني از بني حنيفه به خيمه ام تميم در آمدند و خواستند او را بكشند اما مجاعه مانع
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1421
شد و گفت: «من او را پناه داده‌ام كه زني آزاده است» و آنها را از كشتن ام تميم بازداشت.
پس از آن مسلمانان باز آمدند و حمله كردند و مردم بني حنيفه هزيمت شدند و محكم بن طفيل گفت: «اي بني حنيفه وارد باغ شويد كه من دنباله شما را حفظ مي‌كنم.» و ساعتي بجنگيد آنگاه خدا وي را بكشت و به دست عبد الرحمن بن ابي بكر كشته شد.
كافران به باغ در آمدند و وحشي مسيلمه را بكشت، يكي از انصار نيز ضربتي بزد و در قتل وي شريك بود.
محمد بن اسحاق نيز روايتي چون اين دارد جز اينكه گويد: «صبحگاهان خالد بن وليد مجاعه و همراهان وي را كه دستگير شده بودند پيش خواند و گفت:
«اي مردم بني حنيفه شما چه مي‌گوييد؟» گفتند: «مي‌گوييم يك پيمبر از شما و يك پيمبر از ما.» و چون اين سخن بشنيد آنها را از دم شمشير گذرانيد و چون يكي از آنها كه سارية بن عامر نام داشت با مجاعة بن مراره بماندند، ساريه به خالد گفت: «اگر براي اين دهكده خير يا شر مي‌خواهي، اين مرد، يعني مجاعه را نگهدار» و خالد بگفت تا مجاعه را به بند كردند و وي را به ام تميم زن خويش سپرد و گفت: «با وي نكويي كن.» آنگاه خالد برفت تا به نزديك يمامه بر تپه كوتاهي كه مشرف بر آنجا بود فرود آمد و اردو زد و مردم يمامه با مسيلمه بيرون شدند و رجال بر مقدمه آنها بود.
ابو جعفر گويد: در روايت ابن اسحاق رحال با حاي بي نقطه آمده، گويد: وي رحال بن عنفوة بن نهشل بود و يكي از بني حنيفه بود كه مسلمان شده بود و سوره بقره را آموخته بود و چون به يمامه آمد شهادت داد كه پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1422
مسيلمه را در كار پيمبري شريك كرده است، و فتنه او براي مردم يمامه از مسيلمه بزرگتر بود.
گويد: و چنان بود كه مسلمانان به جستجوي رحال بودند و اميد داشتند كه وي به سبب مسلماني در كار مردم يمامه خلل آرد اما وي با مقدمه بني حنيفه به آهنگ جنگ مسلمانان آمد.
در آن هنگام خالد بن وليد بر تخت خويش نشسته بود و سران قوم پيش وي بودند و مردم به صف بودند و او در ميان مردم بني حنيفه برق شمشير را بديد و گفت:
«اي گروه مسلمانان بشارت كه خدا شر دشمن را از شما برداشت و ان شاء الله در قوم اختلاف افتاد.» اما مجاعه كه پشت سر او بود و بند آهنين داشت نيك نگريست و گفت: «نه بخدا چنين نيست اين شمشير هندي است كه براي آنكه نشكند در آفتاب گرفته‌اند كه نرم شود» و چنان بود كه او گفته بود.
گويد: و چون مسلمانان، جنگ آغاز كردند نخستين كسي كه با آنها رو به رو شد رحال بن عنفوه بود كه خدا او را بكشت.
ابو هريره گويد: روزي كه من و رحال بن عنفوه در مجلس پيمبر بوديم او صلي الله عليه و سلم گفت: «اي حاضران به روز قيامت در جهنم دندان يكي از شما از احد بزرگتر است.» گويد: و آن كسان همه در گذشتند و من و رحال بمانديم و پيوسته از عاقبت كار بيمناك بودم تا شنيدم كه رحال بر ضد مسلمانان خروج كرده و مطمئن شدم و بدانستم كه آنچه پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم فرموده بود حق بود.
گويد: مسلمانان با دشمن رو به رو شدند و هرگز در مقابله با عربان جنگي چنان سخت نداشته بودند و مردم بني حنيفه تا به نزد خالد و مجاعه پيش آمدند و خالد از خيمه خويش در آمد و جمعي از دشمنان وارد خيمه وي شدند كه ام تميم زن خالد و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1423
و مجاعه نيز آنجا بودند و يكي از آنها با شمشير به ام تميم حمله برد و مجاعه گفت:
«دست بدار كه اين در پناه من است و زني آزاده است، برويد با مردان بجنگيد.» و آنها خيمه را با شمشيرها بدريدند.
آنگاه مسلمانان همديگر را بخواندند. ثابت بن قيس گفت: «اي گروه مسلمانان خودتان را بد عادت داده‌ايد، خدايا من از آنچه اينان، يعني مردم يمامه، مي‌پرستند بيزارم و از رفتار اينان يعني مسلمانان نيز بيزارم». اين بگفت و با شمشير حمله برد و جنگيد تا كشته شد.
و چون مسلمانان از پيش بارهاي خويش عقب نشستند زيد بن خطاب گفت:
«از اينجا كجا مي‌رويد؟» و جنگ كرد تا كشته شد.
پس از آن براء بن مالك برادر انس بن مالك به پا خاست و چنان بود كه وقتي در جنگ حضور داشت تب او را مي‌گرفت و مي‌بايد مردان بر او بنشينند و زير آنها چندان بلرزد تا جامه خويش را تر كند، و چون زهرابش مي‌ريخت، مانند شير غران مي‌شد و چون كار جنگ را بديد چنان شد كه مي‌شده بود و كسان بر او نشستند و چون جامه خويش را تر كرد برجست و گفت: «اي گروه مسلمانان كجا مي‌رويد، من براء بن مالكم سوي من آييد.» و جمعي از كسان باز آمدند و با دشمنان جنگ كردند تا خدا آنها را بكشت و پيش رفتند تا به محكم بن طفيل رسيدند كه داور يمامه بود و چون جنگ پيش وي افتاد گفت: «اي مردم بني حنيفه! بخدا زنان شما را به زور مي‌برند و بي مهر با آنها همخوابه مي‌شوند هر چه حميت داريد به كار بريد». اين بگفت و جنگي سخت كرد و عبد الرحمان بن ابي بكر تيري بينداخت كه به گلوگاه وي رسيد و كشته شد.
آنگاه مسلمانان به سختي حمله بردند و دشمن را سوي باغ راندند كه به مناسبت همين جنگ باغ مرگ نام گرفت و دشمن خدا مسيلمه كذاب آنجا بود و براء بن مالك گفت: «اي مسلمانان مرا در باغ پيش آنها افكنيد.»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1424
كسان گفتند: «هرگز چنين نكنيم.» براء گفت: «شما را بخدا مرا در باغ افكنيد.» مسلمانان او را بگرفتند و بالاي ديوار بردند كه در باغ جست و پشت در باغ چندان جنگ كرد كه در را بگشود و مسلمانان وارد شدند و جنگ كردند تا خدا عز و جل مسيلمه دشمن خدا را بكشت كه وحشي وابسته جبير بن مطعم با يكي از مردم انصار در كشتن وي شركت داشتند و هر كدام ضربتي بدو زدند وحشي زوبين خود را به او زد و انصاري با شمشير ضربتي زد. وحشي مي‌گفت: «خدا مي‌داند كدام يك از ما او را كشته‌ايم.» عبد الله بن عمر گويد: «آن روز شنيدم كه يكي بانگ مي‌زد غلام سياه، مسيلمه را كشت.» عبيد بن عمير گويد: رجال بن عنفوه مقابل زيد بن خطاب بود و چون دو صف نزديك شد زيد گفت: «رجال سوي خدا بازگرد كه از دين بگشته‌اي و دين ما براي تو و دنيايت بهتر است.» اما رجال ابا كرد و در هم آويختند و رجال كشته شد و كساني از بني حنيفه كه در كار مسيلمه بصيرت داشتند به قتل رسيدند. آنگاه مسلمانان همديگر را تشجيع كردند و هر دو گروه حمله بردند و مسلمانان جولان دادند تا به اردوگاه خويش رسيدند و دشمن به اردوگاهشان راه يافت و طناب خيمه‌ها را ببريدند و خيمه‌ها را در هم ريختند و به اردوگاه پرداختند و مجاعه را گشودند و خواستند ام تميم را بكشند كه مجاعه او را پناه داد. و گفت: «نيكو زن خانه‌ايست.» در اين هنگام زيد و خالد و ابو حذيفه به ترغيب همديگر پرداختند و كسان سخن كردند و بادي سخت پر غبار مي‌وزيد. زيد گفت: «بخدا سخن نكنم تا دشمن را هزيمت كنيم يا به پيشگاه خدا روم و حجت خويش با وي بگويم اي مردم، دندانها را به هم فشاريد و به دشمن ضربت زنيد و پيش رويد» و چنين كردند و دشمنان را پس
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1425
راندند و از اردوگاه خويش دور كردند و زيد رحمه الله كشته شد و ثابت بن قيس سخن كرد و گفت: «اي گروه مسلمانان شما حزب خداييد و اينان حزب شيطانند، عزت خاص خدا و پيمبر و احزاب اوست، مانند من عمل كنيد» آنگاه به دشمن حمله برد و پسشان راند.
ابو حذيفه گفت: «اي اهل قرآن، قرآن را به عمل زينت كنيد» و حمله برد و دشمن را عقب نشاند و او رحمه الله كشته شد.
خالد بن وليد حمله برد و به محافظان خود گفت: «مرا از پشت سر نزنند» و چون مقابل مسيلمه رسيد منتظر فرصت بود و مسيلمه را مي‌نگريست.
سالم بن عبد الله گويد: وقتي آن روز پرچم را به من دادند گفتم: «نمي‌دانم براي چه پرچم را به من داده‌ايد، شايد گفتيد حافظ قرآن است و او نيز مانند پرچمدار پيشين پايمردي مي‌كند تا كشته شود؟» گفتند: «آري، ببين چگونه عمل مي‌كني» گفت: «بخدا حافظ قرآن بدي باشم اگر پايمردي نكنم» كسي كه پيش از سالم پرچم را به دست داشته بود عبد الله بن حفص بن غانم بود.
ابن اسحاق گويد: وقتي مجاعه به مردم بني حنيفه كه مي‌خواستند ام تميم را بكشند گفت: «به كار مردان پردازند» گروهي از مسلمانان همديگر را ترغيب كردند و جانفشاني كردند و همگان بكوشيدند و كساني از ياران پيمبر صلي الله عليه و سلم سخن كردند و زيد بن خطاب گفت: «بخدا سخن نكنم تا ظفر يابم يا كشته شوم شما نيز چون من عمل كنيد». اين بگفت و حمله برد و ياران وي به دشمن حمله كردند.
ثابت بن قيس گفت: «اي گروه مسلمانان خودتان را بد عادت داده‌ايد، اي گروه مسلمانان به من بنگريد تا حمله را به شما ياد دهم.» زيد بن خطاب رحمه الله در جنگ دشمن كشته شد.
سالم گويد: وقتي عبد الله بن عمر از جنگ يمامه بازگشت عمر بدو گفت: «چرا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1426
پيش از زيد كشته نشدي، زيد كشته شد و تو زنده ماندي!» عبد الله گفت: «علاقه داشتم به شهادت رسم اما عمرم مانده بود و خدا او را به شهادت گرامي داشت.» سهل گويد: عمر به عبد الله گفت: «وقتي زيد كشته شد چرا تو بازگشتي، چرا چهره از من نهان نكردي؟» عبد الله گفت: «زيد از خدا شهادت خواست كه به او عطا كرد و من كوشيدم كه به شهادت برسم و خدا به من عطا نكرد.» عبيد بن عمير گويد: در جنگ يمامه مهاجران و انصار باديه‌نشينان را ترسو خواندند و باديه‌نشينان نيز آنها را ترسو خواندند. باديه‌نشينان گفتند: «صف خود را مشخص كنيد كه از فرار شرمگين باشيم و بدانيم كه كي فرار مي‌كند.» و چنين كردند.
مردم حضري گفتند: «اي مردم باديه‌نشين ما رسم جنگ حضريان را بهتر از شما دانيم.» باديه‌نشينان گفتند: «حضريان جنگ كردن نتوانند و ندانند جنگ چيست و اگر صف شما مشخص شود خواهيد ديد كه خلل از كجا مي‌آيد.» و چون صفها مشخص بود، جنگي سخت‌تر و پرخطرتر از آن روز كس نديده بود و معلوم نشد كدام گروه بيشتر شجاعت نمودند ولي تلفات مهاجر و انصار از باديه‌نشينان بيشتر بود و باقي‌ماندگان سخت به زحمت بودند.
در گرما گرم جنگ عبد الرحمن بن ابي بكر تيري به محكم زد و او در حال سخن گفتن بود و تير به گلوگاهش رسيد و جان داد و زيد بن خطاب نيز رجال بن عنفوه را كشت.
يكي از مردان بني سحيم كه در جنگ يمامه با خالد بن وليد بوده بود گويد:
وقتي كار جنگ بالا گرفت و جنگي سخت بود و دمي بر ضرر مسلمانان بود و دم ديگر
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1427
بر ضرر كافران بود، خالد گفت: «اي مردم! صفها را مشخص كنيد تا شجاعت هر قوم را معلوم داريم و بدانيم خلل از كجا مي‌آيد.» پس مردم حضري و باديه‌نشين و اهل قبايل از همديگر مشخص شدند و هر قوم با پرچم خويش ايستادند و همگان به جنگ پرداختند.
باديه‌نشينان گفتند: «اكنون ضعيفان و زبونان بيشتر كشته مي‌شوند» و بسيار كس از حضريان كشته شد و مسيلمه ثبات ورزيد و كافران به دور او حلقه بودند و خالد بدانست كه تا مسيلمه زنده است جنگ ادامه دارد و مردم بني حنيفه را از فزوني كشتگان باك نبود.
بدين سبب خالد شخصا پيش رفت و چون جلو صف دشمن رسيد، هماورد خواست و نام خويش را ياد كرد و گفت: «من پسر وليد العودم، من پسر عامر وزيدم» سپس شعار مسلمانان را كه يا محمدا بود به بانگ بلند بگفت و هر كه با وي رو به رو شد كشته شد.
خالد رجز مي‌خواند و مي‌گفت: «من فرزند مشايخم و شمشيري سخت دارم» و هر كس با وي رو به رو مي‌شد از پا در مي‌آمد، و مسلمانان نيرو گرفتند و به نابودي دشمن پرداختند و چون خالد به نزديك مسيلمه رسيد بانگ برآورد.
و چنان بود كه پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم فرموده بود: «مسيلمه شيطاني دارد كه هميشه به فرمان اوست و چون شيطانش بر او مسلط شود دهانش كف كند و گوشه لبانش چون دو مويز شود و هر وقت قصد كار خيري كند شيطانش مانع او شود هر وقت به او دست يافتيد امانش مدهيد.» چون خالد به مسيلمه نزديك شد او را ثابت ديد و كافران به دور او حلقه بودند و بدانست كه تا از پاي در نيايد آتش جنگ فرو ننشيند و مسيلمه را بخواند كه بر او دست تواند يافت، و چون بيامد چيزهايي را كه مسيلمه مي‌خواست بر او عرضه كرد و گفت: «اگر نصف زمين را به تو دهيم كدام نصف را به ما مي‌دهي؟» و چون مسيلمه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1428
مي‌خواست سخني گويد روي مي‌گردانيد و از شيطان خود راي مي‌خواست كه نمي‌گذاشت بپذيرد يكبار كه روي گردانيده بود خالد بدو حمله برد كه مقاومت نيارست و بگريخت و شكست در دشمن افتاد و خالد كسان را ترغيب كرد و گفت:
«امانشان ندهيد» و مسلمانان حمله بردند كه دشمنان هزيمت شدند.
هنگامي كه مردم از دور مسيلمه مي‌گريختند كساني بدو گفتند: «وعده‌ها كه به ما مي‌دادي چه شد؟» گفت: «از كسان خود دفاع كنيد.» گويد: «آنگاه محكم بانگ زد كه اي مردم بني حنيفه سوي باغ رويد» و وحشي به مسيلمه رسيد كه كف به دهان آورده بود و از فرط خشم بي‌خود بود و زوبين سوي وي افكند كه از پاي در آمد و مسلمانان از ديوارها و درها به باغ مرگ ريختند و در نبردگاه و در باغ مرگ ده هزار كس كشته شد.
ابن اسحاق گويد: وقتي مسلمانان مشخص شدند و پايمردي كردند و بني حنيفه عقب نشستند مسلمانان به تعقيب آنها بودند و به كشتن دشمنان پرداختند و تا نزديك باغ مرگ عقبشان راندند.
گويد: در باره قتل مسيلمه به نزديك باغ اختلاف شد، كساني گفته‌اند كه وي در باغ كشته شد، و دشمنان به باغ پناه بردند و در ببستند و مسلمانان اطراف باغ را گرفتند و براء بن مالك بانگ زد كه اي گروه مسلمانان مرا روي ديوار ببريد و چنان كردند و چون در باغ نگريست بلرزيد و بانگ زد كه پايينم بياريد و بار ديگر گفت: «مرا بالاي ديوار ببريد»، آنگاه گفت: «واي بر اين» به سبب آنكه بيمناك بود و باز گفت: «مرا روي ديوار ببريد» و چون بالاي ديوار رسيد در باغ جست و مقابل در باغ بدشمن هجوم برد تا مسلمانان كه بيرون بودند در را گشودند و در باغ را بستند و كليد آنرا از ديوار بيرون انداختند و جنگي سخت كردند كه مانند آن ديده نشده بود و همه كافران كه در باغ بودند نابود شدند و خدا مسيلمه را بكشت. مردم بني حنيفه به مسيلمه گفته بودند:
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1429
«وعده‌ها كه به ما مي‌دادي چه شد؟» مسيلمه گفت: «از كسان خود دفاع كنيد.» ابن اسحاق گويد: وقتي بانگ بر آمد كه بنده سياه مسيلمه را كشت خالد مجاعه را كه در بند بود همراه آورد تا مسيلمه و سران سپاه دشمن را بدو نشان دهد و چون بر رجال گذشت او را نشان داد.
هم او گويد: «وقتي مسلمانان از كار مسيلمه فراغت يافتند به خالد خبر دادند و او با مجاعه كه در بند بود برفت تا مسيلمه را به او نشان دهد. مجاعه كشتگان را به خالد نشان مي‌داد تا به محكم بن طفيل گذشت كه مردي تنومند و نكو منظر بود و چون خالد او را بديد گفت: «اين مسيلمه است؟» مجاعه گفت: «نه بخدا اين بهتر و گرامي‌تر از مسيلمه است. اين داور يمامه است.» گويد: همچنان كشتگان را به خالد نشان مي‌داد تا وارد باغ شد و كشتگان را براي وي زير و رو مي‌كردند و به كوتوله زرد نبوي بيني فرو رفته‌اي رسيد و مجاعه بدو گفت: «اين حريف شماست كه از كار وي فراغت يافتيد؟» خالد گفت: «همين بود كه آن كارها مي‌كرد.» مجاعه گفت: «بله همين بود، بخدا مردم شتابجو به مقابله شما آمده‌اند و بيشتر كسان در قلعه‌ها مانده‌اند.» خالد گفت: «چه مي‌گويي؟» گفت: «واقع همين است، بيا تا از طرف قوم خويش با تو صلح كنم.» ضحاك گويد: يكي از بني عامر بن حنيفه بود كه از همه مردم گردن كلفت‌تر بود و اغلب بن عامر نام داشت. و چون به روز يمامه مشركان هزيمت يافتند و مسلمانان آنها را در ميان گرفتند، در كار مقاومت جانفشاني كرد و چون مسلمانان به تحقيق كار كشتگان پرداختند، يكي از مردم انصار كه ابو بصيره كنيه داشت با تني چند بر او
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1430
گذشت و چون ابو اغلب را ديدند كه در ميان كشتگان افتاده و پنداشتند جان داده است، گفتند: «اي ابو بصيره تو پنداشته‌اي و هنوز هم مي‌پنداري كه شمشيرت سخت بران است، اينك گردن مرده اغلب را بزن اگر آنرا بريدي آنچه در باره شمشير تو شنيده‌ايم درست است.» ابو بصيره چون اين سخن بشنيد شمشير كشيد و سوي اغلب رفت كه او را مرده مي‌پنداشتند و چون نزديك وي رسيد اغلب از جاي جست و روان شد و ابو بصيره به دنبال او رفت و همي گفت: «من ابو بصيره انصاريم» و اغلب روان شد و پيوسته بيشتر از ابو بصيره فاصله گرفت و هر بار كه ابو بصيره آن سخن بر زبان مي‌راند اغلب مي‌گفت: «دويدن برادر كافر خويش را چگونه مي‌بيني؟» و از دسترس او دور شد.
قاسم بن محمد گويد: «وقتي خالد از كار مسيلمه و سپاه وي فراغت يافت عبد الله- بن عمر و عبد الرحمان بن ابي بكر بدو گفتند: «با سپاه برويم و نزديك قلعه‌ها فرود آييم.» خالد گفت: «بگذاريد سواران بفرستم و آنها را كه بيرون قلعه‌ها هستند، جمع آورم، آنگاه در كار قلعه‌ها بنگرم.» آنگاه خالد سواران فرستاد كه آنچه مال و زن و فرزند يافتند بگرفتند و در اردوگاه نهادند، پس از آن نداي حركت داد كه به نزديك قلعه‌ها فرود آيد. مجاعه گفت: «بخدا مردم شتابجو به مقابله شما آمده‌اند و قلعه‌ها پر از مرد جنگي است بيا تا در باره باقيماندگان با تو صلح كنم.» و با خالد صلح كرد كه اموال بگيرند و متعرض نفوس نشوند. آنگاه مجاعه گفت: «بروم و با قوم مشورت كنم و در اين كار بنگريم و سپس سوي تو باز گردم.» اين بگفت و سوي قلعه‌ها رفت كه جز زن و فرزند و پيران و واماندگان قوم، در آن كس نبود و زنان را مسلح كرد و گفت گيسو فرو ريزند و از بالاي قلعه‌ها نمايان شوند تا
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1431
او باز گردد. آنگاه پيش خالد آمد و گفت: «صلح مرا نپذيرفتند و بعضي از آنها بخلاف راي من بالاي قلعه‌ها رفته‌اند و كار آنها به من مربوط نيست.» خالد بالاي قلعه‌ها را بديد كه از انبوه كسان سياه بود، و مسلمانان از جنگ وامانده بودند و اقامتشان دراز شده بود و مي‌خواستند فيروزمند باز گردند و نمي‌دانستند، اگر مردان جنگي در قلعه باشد و جنگ ادامه يابد چه خواهد شد. از مردم مهاجر و انصار، از ساكنان خود مدينه سيصد و شصت كس كشته شده بود. و از مهاجران و تابعان جز اهل مدينه ششصد كس كشته شده بود كه سيصد مهاجر و سيصد تابعي بود يا بيشتر.
گويد: به روز يمامه ثابت بن قيس كشته شد كه به ضربت يكي از مشركان از پاي درآمد، پاي وي قطع شده بود و پاي قطع شده را گرفت و سوي قاتل خويش افكند و او را كشت و جان داد.
از مردم بني حنيفه نيز در دشت عقربا هفت هزار كس كشته شد و در باغ مرگ نيز هفت هزار كس كشته شد.
ضرار بن ازور در باره روز يمامه شعري گفت كه خلاصه مضمون آن چنين است:
«اگر از باد جنوب بپرسيد از روز عقربا و ملهم سخن آرد» «هنگامي كه خون بدره روان بود،» «و سنگها از خون قوم رنگ گرفت» «در آن هنگام نيزه و تير به كار نمي‌آمد» «فقط شمشير آبدار به كار بود» «اگر كفار به راه ديگر روند» «من مسلمانم و پيرو دينم» «و جهاد مي‌كنم كه جهاد غنيمت است»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1432
«و خدا به كار مرد مجاهد داناتر است.» ابن اسحاق گويد: وقتي مجاعه به خالد گفت بيا تا در باره قوم خويش با تو صلح كنم، جنگ او را خسته كرده بود، و از سران مسلمانان بسيار كس كشته شده بود و دل به ملايمت داشت و مي‌خواست صلح كند و با مجاعه صلح كرد كه طلا و نقره و سلاح بگيرد و يك نيمه اسيران را ببرد آنگاه مجاعه گفت: «پيش قوم خويش روم و كار خويش را با آنها بگويم.» اين بگفت و برفت و به زنان گفت: «مسلح شويد و بالاي قلعه‌ها رويد» زنان چنان كردند و مجاعه سوي خالد باز آمد و گفت: «صلح را نپذيرفتند، اگر مي‌خواهي كاري كن كه قوم را راضي كنم.» خالد گفت: «چه كنم؟» مجاعه گفت: «يك چهارم ديگر از اسيران را بگذاري و تنها يك چهارم اسيران را بگيري.» خالد گفت: «به همين قرار با تو صلح مي‌كنم.» و چون كار صلح به سر رفت و قلعه‌ها را بگشودند جز زن و فرزند در آن نبود.
خالد به مجاعه گفت: «مرا فريب دادي.» مجاعه گفت: «قوم منند، جز اين چه مي‌توانستم كرد.» سهل بن يوسف گويد: پس از جنگ يمامه مجاعه به خالد گفت: «اگر خواهي نصف اسيران را با همه طلا و نقره و سلاح بگيري مي‌پذيرم و با تو نامه صلح مي‌نويسم.» گويد: خالد پذيرفت و مقرر شد كه طلا و نقره و سلاح و يك نيمه اسيران را بگيرد با يك باغ از هر دهكده به انتخاب خالد و يك مزرعه به انتخاب وي، بر اين قرار كار صلح سر گرفت و خالد او را رها كرد و گفت: «تا سه روز فرصت داريد،
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1433
اگر تمام نكرديد و نپذيرفتيد به شما حمله مي‌كنم و جز كشتار كاري نيست و سخني نمي‌پذيريم.» مجاعه سوي قوم خويش رفت و گفت: «اينك صلح را بپذيريد» اما سلمة بن عمير حنفي گفت: «بخدا نمي‌پذيريم، مردم دهكده‌ها و غلامان را فراهم مي‌كنيم و مي‌جنگيم و با كس صلح نمي‌كنيم كه قلعه‌ها استوار است و آذوقه فراوان و زمستان در پيش.» مجاعه گفت: «تو مردي شومي و از اينكه من حريف را فريب داده‌ام و صلح را پذيرفته‌اند مغرور شده‌اي، مگر كسي از شما مانده كه مايه خير باشد و دفاع تواند كرد؟ من اين كار كردم تا چنانكه شرحبيل بن مسيلمه گفته نابود نشويد.» آنگاه مجاعه با شش كس ديگر برون شد و پيش خالد رفتند و گفت: «به زحمت پذيرفتند، مكتوب صلح را بنويس.» گويد: و نامه صلح را چنين نوشتند:
«اين شرايط صلح است ميان خالد بن وليد و سلمة بن عمير و» «فلان و فلان، مقرر شد كه طلا و نقره و يك نيمه اسير و سلاح و مركب» «بگيرد، و از هر دهكده يك باغ بگيرد و يك مزرعه بشرط آنكه مسلمان» «شوند، و چون مسلمان شوند در امان خدايند، و خالد بن وليد و ابو بكر و» «همه مسلمانان عهده‌دار وفا به شرايط صلحند.» ابو هريره گويد: «وقتي مجاعه با خالد صلح كرد، شرايط صلح چنان بود كه خالد همه طلا و نقره و سلاح بگيرد و از هر ناحيه باغي انتخاب كند و يك نيمه اسيران را بگيرد و قوم نپذيرفتند، اما خالد گفت: «تا سه روز فرصت داريد.» گويد: سلمة بن عمير گفت: «اي مردم بني حنيفه! براي حفظ كسان خود بجنگيد و صلح نكنيد كه قلعه استوار است و آذوقه بسيار و زمستان در پيش.» اما مجاعه گفت: «اي بني حنيفه فرمان سلمه را مبريد كه وي مردي شوم است
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1434
اطاعت من كنيد پيش از آنكه بليه‌اي كه شرحبيل بن مسيلمه گفت به شما رسد و زنان را به اسيري برند و بي مهر با آنها همخوابه شوند و مردم اطاعت او كردند و فرمان سلمه را نبردند و صلح را پذيرفتند.
چنان بود كه ابو بكر رضي الله عنه همراه سلمة بن سلامه بن وقش نامه‌اي براي خالد فرستاد و دستور داده بود اگر خداي عز و جل وي را بر بني حنيفه ظفر داد همه ذكور بالغ را بكشد و سلامه هنگامي نامه ابو بكر را آورد كه خالد صلح كرده بود و صلح را رعايت كرد. مردم بني حنيفه براي بيعت و بيزاري از گذشته پيش خالد آمدند كه در اردوگاه بود و چون فراهم آمدند سلمه بن عمير به مجاعه گفت: «از خالد اجازه بگير كه در باره حاجت خويش و نيكخواهي او با وي سخن كنم»، وي قصد داشت كه خالد را به غافلگيري بكشد.
و چون مجاعه با خالد سخن كرد اجازه داد و سلمة بن عمير كه شمشيري همراه داشت بيامد كه مقصود خويش را انجام دهد و خالد پرسيد: «اين كيست كه مي‌آيد؟» مجاعه گفت: «اين همانست كه در باره وي با تو سخن كردم و اجازه دادي بيايد.» خالد گفت: «او را از پيش من بيرون كنيد» و سلمه را بيرون كردند و چون جستجو كردند شمشير را با وي يافتند و او را لعنت كردند و ناسزا گفتند و به بند كردند و گفتند: «مي‌خواستي قوم خويش را نابود كني بخدا مي‌خواستي بني حنيفه هلاك شوند و زن و فرزندشان به اسيري رود، بخدا اگر خالد بداند كه تو سلاح همراه داشته‌اي ترا مي‌كشد و اطمينان نداريم كه اگر خبر يابد به سزاي عمل تو مردان بني حنيفه را نكشد و زنان را اسير نكند كه پندارد آنچه كرده‌اي با رضايت و اطلاع ما بوده است.» پس او را به بند كردند و در قلعه بداشتند و مردم بني حنيفه پيوسته براي بيزاري
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1435
نمودن از گذشته و اظهار مسلماني پيش خالد مي‌شدند و سلمه پيمان كرد كه دست به كاري نزند و از او در گذرند اما نپذيرفتند كه به سبب حمق وي از كارش اطمينان نداشتند.
و چنان شد كه شبانگاه سلمه از قلعه بگريخت و وارد اردوگاه خالد شد و نگهبانان به او بانگ زدند و مردم بني حنيفه نگران شدند و به دنبال وي آمدند و در باغي او را بگرفتند كه با شمشير به كسان حمله برد و با سنگ او را بزدند و شمشير به گلوي خويش كشيد كه رگهايش ببريد و در چاهي افتاد و بمرد.
ضحاك بن يربوع به نقل از پدرش گويد: خالد در باره همه مردم با بني حنيفه صلح كرد بجز آنها كه در آغاز جنگ در عرض و قريه اسير شده بودند و آنها را پيش ابو بكر فرستاده بود و تقسيم شده بودند و اينان از مردم بني حنيفه يا قيس بن ثعلبه يا تيره يشكر بودند و پانصد كس بودند.» محمد بن اسحاق گويد: آنگاه خالد به مجاعه گفت: «دختر خويش را به زني به من ده» مجاعه گفت: «آرام باش مرا و خودت را پيش ابو بكر به زحمت خواهي انداخت.» خالد گفت: «اي مرد مي‌گويم دخترت را به زني به من ده» مجاعه به ناچار گفته او را پذيرفت و دختر خويش را زن او كرد و چون ابو بكر از قصه خبر يافت نامه‌اي بدو نوشت كه بوي خون مي‌داد بدين مضمون:
«به مرگ من اي پسر مادر خالد كه تو فراغت داري و با زنان همخوابه مي‌شوي و رو به روي خيمه تو خون يك هزار و دويست مرد مسلمان ريخته كه هنوز خشك نشده.» و چون خالد نامه را بديد گفت: «بخدا اين كار چپ دست است،» منظورش عمر ابن خطاب بود.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1436
و چنان بود كه خالد بن وليد گروهي از بني حنيفه را پيش ابو بكر فرستاد و چون پيش وي آمدند با آنها گفت: «واي بر شما، اين كي بود كه شما را چنين گمراه كرد؟» گفتند: «اي خليفه پيمبر خدا! قصه ما را مي‌داني، مردي نامبارك بود كه عشيره وي نيز در شئامت افتادند.» ابو بكر گفت: «مي‌دانم، شما را به چه چيز دعوت مي‌كرد؟» گفتند: مي‌گفت: «يا صفدع نقي نقي، لا الشارب تمنعين و لا الماء تكدرين، لنا نصف الارض و لقريش نصف الارض و لكن قريشا قوم يعتدون» يعني: اي قورباغه پاكيزه پاكيزه، كه مانع آبخور نشوي و آب را تيره نكني، يك نيمه زمين از ماست و يك نيمه زمين از قريش است ولي قرشيان مردمي ستمگرند.
گفت: «سبحان الله، واي بر شما اين سخني شايسته ذكر نيست، شما را به كجا مي‌كشانند؟» خالد بن وليد تا بوقت فراغت از كار يمامه در اباض مقر داشت كه يكي از دره‌هاي يمامه بود پس از آن به يكي از دره‌هاي ديگر رفت كه وبر نام داشت و آنجا مقر گرفت.
توجه
بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری
فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری
نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 
 
 
سخن از خبر مردم بحرين و ارتداد حطم و كساني كه در بحرين بر او فراهم آمدند
 
: ابو جعفر گويد: قصه ارتداد آن گروه از مردم بحرين كه از دين بگشتند طبق روايت يعقوب بن ابراهيم چنان بود كه علاء بن حضرمي سوي بحرين رفت و كار بحرين چنان بود كه پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم و منذر بن ساوي در يك ماه بيمار
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1437
شدند و منذر كمي پس از وفات پيمبر خداي در گذشت و مردم بحرين از دين بگشتند اما طايفه عبد القيس به دين بازگشتند و طايفه بكر همچنان بر ارتداد بماند و آنكه طايفه عبد القيس را از ارتداد باز آورد جارود بود.
حسن بن ابي الحسن گويد: جارود بن معلي پيش پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم آمد و پيمبر بدو گفت: «اي جارود مسلمان شو.» گفت: «من اكنون ديني دارم.» پيمبر گفت: «دين تو چيزي نيست و دين درست نيست.» جارود گفت: «اگر مسلمان شدم نتيجه مسلماني من به عهده تو باشد؟.» پيمبر گفت: «آري» جارود مسلمان شد و در مدينه بماند و فقه دين آموخت و چون مي‌خواست برود، گفت: «اي پيمبر خدا آيا مركبي توانم يافت كه بر آن، سوي ديار خويش شوم؟» گفت: «اي جارود مركبي نداريم.» جارود گفت: «اي پيمبر خداي! مركبهاي گم شده را در راه توانيم يافت.» پيمبر گفت: «آتش سوزان است، مبادا به آن نزديك شوي.» و چون جارود پيش قوم خويش رفت آنها را به اسلام خواند و همگان پذيرفتند و چيزي نگذشت كه پيمبر خداي از جهان در گذشت و مردم عبد القيس گفتند:
«اگر محمد پيمبر خداي بود نمي‌مرد.» و از دين بگشتند و چون جارود از ماوقع خبر يافت، كس فرستاد و قوم را فراهم آورد و بايستاد و با آنها سخن كرد و گفت: «اي گروه عبد القيس چيزي از شما مي‌پرسم اگر مي‌دانيد به من خبر دهيد و اگر نمي‌دانيد پاسخ ندهيد.» گفتند: «هر چه مي‌خواهي بپرس» گفت: «مي‌دانيد كه خداوند، در گذشته پيمبراني داشته؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1438
گفتند: «آري» گفت: «مي‌دانيد يا ديده‌ايد؟» گفتند: «نه، مي‌دانيم» گفت: «پيمبران سلف چه شدند؟» گفتند: «همگان مرده‌اند.» گفت: «محمد نيز چون پيمبران سلف در گذشت و من شهادت مي‌دهم كه خدايي بجز خداي يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست و تو سالار و سرور مايي.» قوم گفتند: «ما نيز شهادت مي‌دهيم كه خدايي بجز خداي يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست.» پس از آن قوم عبد القيس بر اسلام خويش بماندند و دست به كاري نزدند و كس را با آنها كاري نبود و ديگر قوم ربيعه را با منذر و مسلمانان به حال خود گذاشتند و منذر تا زنده بود به كار آنها سر گرم بود و چون بمرد ياران وي را در دو جا محاصره كردند كه علاء آنها را نجات داد.
ابو جعفر گويد: اما روايت ابن اسحاق در باره اين واقعه چنين است كه وقتي خالد بن وليد از كار يمامه فراغت يافت، ابو بكر رضي الله عنه علاء بن حضرمي را فرستاد و علاء همان كس بود كه پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم او را سوي منذر بن ساوي عبدي فرستاد و علاء كه عامل پيمبر خدا بود آنجا بماند و پس از در گذشت پيمبر خدا منذر بن ساوي در بحرين بمرد در آن وقت عمرو بن عاص در عمان بود و از ديار منذر بن ساوي گذشت و او كه در حال مرگ بود از عمرو پرسيد كه پيمبر خدا براي مرد مسلمان به هنگام مرگ چقدر از مال وي را مقرر مي‌داشت؟
عمرو بن عاص گفت: «يك سوم مال حق وي بود.» منذر گفت: «به نظر تو با يك سوم مالم چه كنم؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1439
عمرو گويد: بدو گفتم: «يك سوم را ميان خويشاوندان خود تقسيم كن و اگر خواهي وقف كن كه پس از تو براي اهل وقف بماند.» گفت: «دوست ندارم مالم را وقف و ممنوع كنم چون حيواناتي كه در ايام جاهليت ممنوع مي‌شد، آنرا تقسيم كن و به كساني كه مي‌گويم بده كه هر چه خواهند با آن كنند.» گويد: و عمرو گفتار وي را با حرمت ياد مي‌كرد.
پس از آن قوم ربيعه در بحرين مانند ديگر عربان از دين بگشتند مگر جارود ابن عمرو بن حنش كه با قوم خويش بر اسلام بماند و چون از وفات پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم و ارتداد عربان خبر يافت، به سخن ايستاد و گفت: «شهادت مي‌دهم كه خدايي جز خداي يگانه نيست و شهادت مي‌دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست و هر كه اين شهادت را ندهد او را كافر مي‌شمارم.» ولي مردم ربيعه در بحرين فراهم آمدند و از دين بگشتند و گفتند: «پادشاهي را به خاندان منذر باز مي‌بريم» و منذر بن نعمان بن منذر را به پادشاهي برداشتند، وي لقب غرور داشت و هنگامي كه مسلمان شد و مردم مسلمان شدند و با شمشير بر آنها تسلط يافت گفته بود. «من غرور نيستم بلكه مغرورم» عمير بن فلان عبدي گويد: وقتي پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم از جهان در گذشت حطم بن ضبيعه قيسي با آن گروه از بني بكر بن وائل كه مانند وي از دين بگشته بودند و آنها كه اصلا مسلمان نشده بودند و همچنان بر كفر خويش باقي بودند، برون شد و در قطيف و حجر مقر گرفت و مردم خط را با قوم زط و سيابجه كه آنجا بودند بفريفت و كسان سوي دارين فرستاد كه مطيع وي شدند و مردم عبد القيس را كه مخالف آنها بودند و با منذر و مسلمانان كمك مي‌كردند از دو سوي در ميان گيرد و كس پيش غرور بن سويد برادر نعمان بن منذر فرستاد و او را روانه جواثا كرد و گفت: «پايمردي كن كه اگر ظفر يافتم ترا شاه بحرين مي‌كنم كه همانند منذر پادشاه حيره باشي.» و نيز كسان
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1440
سوي جواثا فرستاد و آنجا را محاصره كرد و كار محاصره سخت شد و در ميان مسلمانان محصور يكي از مسلمانان پارسا بود كه عبد الله بن حذف نام داشت و از مردم بني بكر بن كلاب بود و او و همه محصوران سخت گرسنه ماندند و چيزي نمانده بود كه هلاك شوند و عبد الله بن حذف در اين باب شعري گفت كه مضمون آن چنين است:
«به ابو بكر و همه جوانمردان مدينه خبر دهيد» «كه آيا از كار قومي كه در جواثا محاصره شده‌اند خبر داريد.» «كه خونهايشان در هر دره ريخته» «و چون شعاع خورشيد به چشم بينندگان مي‌خورد» «ما بر رحمان توكل كرده‌ايم» «و متوكلان را صبوري بايد.» منجاب را شد گويد: ابو بكر علاء بن حضرمي را به جنگ مرتدان بحرين فرستاد و چون به نزديك يمامه رسيد ثمامه بن اثال با مسلمانان بني حنيفه از بني سحيم و مردم دهكده‌ها از ديگر تيره‌هاي بني حنيفه بدو پيوست و او مردي مردد بود و عكرمه سوي عمان و مهره رفته بود و به شرحبيل گفته بود همانجا كه هست بماند و از آنجا به دومه رفته بود و با عمرو بن عاص با مرتدان قضاعه به كشاكش بودند.
گويد: عمرو بن عاص با سعد ويلي رو به رو بود و عكرمه را به مقابله بني كلب و ياران آن واداشت كه چون نزديك ما رسيد كه در قسمت علياي ديار بوديم همه سواران قوم رباب و عمرو بن تميم از او كناره گرفتند، سپس با وي نزديك شدند، اما قوم بني حنظله به ترديد بودند. مالك بن نويره در بطاح بود و جماعتي با وي بود كه با ما زد و خورد داشت و وكيع بن مالك در قرعا بود و گروهي با وي بودند كه با طايفه عمرو زد و خورد مي‌كردند. قوم سعد بن زيد بن مناة دو دسته بودند: طايفه عوف و ابناء مطيع زبرقان بن بدر بودند و بر اسلام بماندند و به دفاع از آن پرداختند و طايفه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1441
مقاعس و بطون بي‌حركت بودند بجز قيس بن عاصم كه وقتي زبرقان بن بدر مال زكات عوف و ابنا را به مدينه برد، مال زكات را كه پيش وي فراهم آمده بود ميان مردم مقاعس و بطون تقسيم كرد. مردم عوف و ابنا به مقاعس و بطون مشغول بودند و چون قيس بن عاصم ديد كه طايفه رباب و عمرو به علا پيوستند از كار خود پشيمان شد و از رفتار خويش بگشت و چيزي از مال زكات را پيش علا برد و با وي آهنگ جنگ مردم بحرين كرد و علا وي را گرامي داشت و از قوم عمرو بن سعد چندان كس به علا پيوست كه همانند سپاه وي بود و او ما را از راه دهنا برد و چون بدل دهنا رسيديم و حنانات و عرافات از چپ و راست ما بود خداي عز و جل خواست آيات خويش را به ما بنماياند. علا فرود آمد و به مردم گفت فرود آيند و در دل شب شتران بگريخت و پيش ما شتر و توشه و جوال و خيمه نماند كه همه بار بر شتران به دل ريگزار رفته بود و اين به هنگامي بود كه فرود آمده بودند و هنوز بار نگشوده بودند و سخت غمگين شديم و به همديگر وصيت مي‌كرديم كه منادي علا بانگ زد كه فراهم آييد. و چون فراهم آمديم گفت: «چرا چنين شده‌ايد و وحشت كرده‌ايد؟» كسان گفتند: «ملامتمان نبايد كرد كه چون فردا شود و آفتاب گرم شود هلاك مي‌شويم.» گفت: «اي مردم! ترس مداريد، مگر شما مسلمان نيستيد؟ مگر به راه خدا نمي‌رويد؟ مگر ياران خدا نيستيد؟» گفتند: «چرا» گفت: «پس بدانيد كه خدا كساني چون شما را به حال خود رها نمي‌كند.» و چون صبح دميد، منادي نداي نماز صبح داد و علا با ما نماز صبح بكرد كه بعض وضو داشتيم و بعض ديگر تيمم كرديم، و چون نماز بكرد زانو زد و مردم نيز زانو زدند و دعا كرد و مردم نيز با وي دعا كردند و در پرتو آفتاب سرابي درخشيد و علا به صف كسان نگريست و گفت: يكي ببيند اين چيست؟»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1442
يكي برفت و باز آمد و گفت: «سراب است» علا و كسان همچنان دعا كردند و باز سرابي درخشيد و باز چنان بود و باز سراب ديگر درخشيد و يكي رفت و آمد و گفت: «آبست» علا با كسان برخاست و سوي آب رفتيم و بنوشيديم و شستشو كرديم و چون روز بر آمد شتران از هر طرف سوي ما آمد و بخفت و هر كس بار خويش را بر گرفت و نخي كم نبود و شتران را آب داديم و آب نوشيديم و به راه افتاديم.
گويد: ابو هريره رفيق من بود و چون از آنجا برفتيم گفت: «محل آب را مي‌شناسي؟» گفتم: «اين سرزمين را از همه مردم عرب بهتر مي‌شناسم.» گفت: «با من بيا تا لب آب رويم.» گويد: و با وي آنجا رفتم كه نه بركه‌اي بود و نه اثري از آب نمايان بود. بدو گفتم: «اگر بر كه گم نشده بود مي‌گفتم اينجا همانجاست، و پيش از اين هرگز آبي اينجا نديده‌ام.» در اين وقت ظرفي پر آب ديدم و ابو هريره به من گفت: «اي ابو سهم! بخدا اينجا همانجاست و براي همين ظرف بازگشتم و ترا همراه آوردم كه ظرف خويش را آب كرده بودم و كنار بر كه جا گذاشته بودم.» گفتم: «اين از جمله منتهاي خدا بود و آيت وي بود كه آنرا شناختم و يا باران بود كه به ما داد و منت نهاد و آنرا شناختم.» آنگاه ستايش خدا كرديم و برفتيم تا به هجر رسيديم. گويد: علا كس پيش جارود و يك مرد ديگر فرستاد كه با مردم عبد القيس از ناحيه خويش در مقابل حطم فرود آيند و همه مسلمانان به نزد علا فراهم آمدند و مسلمانان و مشركان خندق زدند و روزها جنگ بود آنگاه سوي خندقهاي خويش مي‌شدند و بدينسان يك ماه گذشت و يك شب مسلمانان از اردوگاه مشركان غوغايي سخت شنيدند كه گويي غوغاي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1443
هزيمت يا جنگ بود.
علا گفت: «كي مي‌تواند براي ما خبر آورد؟» عبد الله بن حذف كه مادرش از طايفه بني عجل بود گفت: «من براي شما خبر مي‌آورم.» اين بگفت و برفت و چون نزديك خندق دشمن رسيد او را گرفتند و گفتند:
«كيستي؟» و او نسب خويش بگفت و بانگ يا ابجراه برداشت و ابجر بن بجير بيامد و او را بشناخت و گفت: «چه مي‌خواهي؟» گفت: «مگذار نابود شوم، وقتي سپاه عجل و تيم اللات و قيس و غيره به دور منند چرا كشته شوم باشند، شما باشيد و بازيچه دست مخلوط قبايل شوم.» بجير او را نجات داد و گفت: «بخدا خواهرزاده بدي هستي.» عبد الله گفت: «اين سخن بگذار و خوردني به من بده كه از گرسنگي به جان آمده‌ام» بجير غذايي به او داد كه بخورد، آنگاه گفت: «توشه و مركب به من بده و عبورم بده كه به دنبال كارم بروم» و اين سخن را با كسي مي‌گفت كه مست شراب بود. بجير چنان كرد و او را بر شتر خويش نشانيد و توشه داد و عبور داد.
عبد الله بن حذف به اردوگاه مسلمانان آمد و خبر داد كه قوم دشمن، همگان مستند و مسلمانان برون شدند و به اردوگاهشان ريختند و شمشير در آنها نهادند و مشركان براي فرار به خندق ريختند كه بعضي هلاك شدند و بعضي نجات يافتند و بعضي در حال حيرت كشته شدند يا به اسارت در آمدند و مسلمانان همه اموال اردوگاه را بگرفتند و فراريان جز جامه و سلاح نبرده بودند. ابجر جزو فراريان بود، حطم در حال حيرت سوي اسب خويش رفت كه سوار شود و مسلمانان در اردوگاه بودند و چون پاي در ركاب كرد ركاب وي ببريد و عفيف بن منذر تميمي بر او بگذشت كه كمك مي‌خواست و مي‌گفت: «يكي از بني قيس نيست كه به من كمك كند تا سوار شوم».
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1444
و چون بانگ برداشت عفيف صداي او را شناخت و گفت: «پايت را به من بده تا سوارت كنم»: و چون حطم پاي خويش بدو داد با شمشير بزد و پايش را از ران قطع كرد و رهايش كرد.
حطم گفت: «خلاصم كن.» عفيف گفت: «مي‌خواهم نميري تا زجركش شوي» تعدادي از كسان عفيف همراه وي بودند كه آن شب كشته شدند و حطم بر جاي بود و هر كه از مسلمانان بر او مي‌گذشت مي‌گفت: «مي‌خواهي حطم را بكشي» و اين سخن را با كساني مي‌گفت كه او را نمي‌شناختند. قيس بن عاصم بر او بگذشت و چون اين سخن بشنيد سوي وي رفت و خونش بريخت و چون ديد كه پايش نيست گفت: «اي واي اگر مي‌دانستم چنين است دست به او نمي‌زدم.» و چون مسلمانان خندق را به تصرف آوردند به دنبال فراريان رفتند و قيس ابن عاصم به ابجر رسيد، اما اسب ابجر از اسب وي تندروتر بود و چون بيم داشت از دسترس دور شود ضربتي به پاي وي زد كه عصب را ببريد و رگ وي سالم ماند و لنگ شد.
عفيف بن منذر غرور بن سويد را اسير كرده بود و طايفه رباب در باره او با عفيف سخن كردند كه پدر غرور خواهرزاده تيم بود و خواستند كه او را پناه دهد، عفيف به علاء بن حضرمي گفت: «من اين را پناه داده‌ام.» علاء گفت: «اين كيست؟» گفت: «اين غرور است» علاء گفت: «تو اين قوم را مغرور كردي؟» گفت: «اي پادشاه من مغرور كننده نيستم، بلكه مغرورم.» علاء گفت: «اسلام بيار» و او اسلام آورد و در هجر بماند. غرور نام وي بود نه لقبش.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1445
و هم عفيف، منذر بن سويد بن منذر را بكشت.
صبحگاهان علاء غنايم را تقسيم كرد و به كساني كه سخت كوشيده بودند كه عفيف بن منذر و قيس بن عاصم و ثمامة بن اثال از آن جمله بودند، جامه‌هايي داد و ثمامه جامه سياه منقشي را كه حطم بدان ميباليده بود با چند جامه ديگر كه به كسان بخشيده شده بود بخريد.
بيشتر فراريان سوي دارين رفتند و با كشتي آنجا رسيدند و بعضي ديگر سوي ديار قوم خويش بازگشتند و علاء بن حضرمي به آن گروه از مردم بكر بن وايل كه بر اسلام مانده بودند در باره آنها نامه نوشت و كس پيش عتيبة بن نهاس و عامر بن عبد الاسود فرستاد كه در كار خويش پايمردي كنند و همه جا به تعقيب مرتدان باشند و به مسمع دستور داد آنها را ياري كند و كس پيش خصفه تيمي و مثني بن حارثه شيباني فرستاد كه راه بر مرتدان ببستند كه بعضي‌شان بدين، باز آمدند كه از آنها پذيرفته شد و مسلمان ماندند و بعضي ديگر امتناع ورزيدند و بر كفر اصرار كردند كه راهشان ندادند و به همانجا كه آمده بودند بازگشتند و با كشتي سوي دارين رفتند و خدا آنها را در دارين فراهم آورد.
علا همچنان در اردوگاه مشركان ببود تا نامه كساني از مردم بكر بن وائل كه با آنها مكاتبه كرده بود بيامد و بدانست كه در كار خدا به پا خاسته و از دين خدا حمايت كرده‌اند و چون خبرها مطابق دلخواه بود و اطمينان يافت كه از پشت سر آسيبي به مردم بحرين نمي‌رسد كسان را گفت تا سوي دارين روان شوند. و آنها را فراهم آورد و سخن كرد و گفت: «خدا عز و جل احزاب شيطانها و فراريان جنگ را به دريا فراهم آورده و در خشكي آيات خويش را به شما وانموده كه به دريا نيز از آن عبرت است آموزيد. سوي دشمن رويد و دريا را به طرف آنها طي كنيد كه خدا فراهمشان آورده گفتند: «چنين مي‌كنيم و پس از حادثه دهنا تا عمر داريم از اينان بيم نداريم.» علا روان شد و قوم نيز با وي روان شدند و چون به ساحل دريا رسيدند
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1446
سواره و پياده به دريا زدند و دعا همي خواندند و دعايشان چنين بود:
«يا ارحم الراحمين، يا كريم، يا حليم، يا احد، يا صمد، يا حي، يا محيي الموتي، يا حي يا قيوم، لا اله الا انت يا ربنا» و به اذن خدا همگي از آب گذشتند و گويي بر ريگي نرم گذر مي‌كردند و چندان آب بود كه روي پاي شتر را مي‌گرفت، در صورتي كه از ساحل تا دارين براي كشتي‌ها يك روز و يك شب راه بود.
و چون به دارين رسيدند با دشمن رو به رو شدند و جنگي سخت كردند و كس از آنها نماند و زن و فرزند به اسيري گرفتند و اموال بياوردند كه سهم سوار از غنايم شش هزار و سهم پياده دو هزار شد. و چون از جنگ فراغت يافتند از همان راه كه آمده بودند بازگشتند و عفيف بن منذر در اين باره شعري گفت كه مضمون آن چنين است:
«مگر نديدي كه خداوند، دريا را رام كرد.» «و براي كافران حادثه‌اي بزرگ پديد آورد» «خداي دريا شكاف را بخوانديم» «و او حادثه‌اي براي ما پديد آورد» «عجيب‌تر از آنكه براي گذشتگان پديد آورده بود.» و چون علاء سوي بحرين بازگشت و كار اسلام رونق گرفت و مسلمانان عزت يافتند و مشركان ذليل شدند آنها كه دل با مسلمانان بد داشتند، شايعه سازي كردند و گفتند: «اينك مفروق جمع شيبان و تغلب و نمر را فراهم آورده است.» مسلمانان گفتند: «مردم لهازم جلو آنها را مي‌گيرند.» و چنان بود كه در آن هنگام طايفه لهازم دل به ياري علا داشتند و در اين باره همسخن بودند.
عبد الله بن حذف در باره شايعه‌پراكنان شعري گفت كه مضمون آن چنين است:
«ما را از مفروق و خاندان وي بيم مدهيد» «اگر سوي ما آيد همان بيند كه حطم ديد»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1447
«اين طايفه بكر اگر چه بسيار باشند» «از جمله كسانند كه به جهنم مي‌روند» گويد: آنگاه علا با كسان بيامد مگر آنها كه مي‌خواستند آنجا مقيم شوند و ما با ثمامة بن اثال بيامديم تا بر سر آب طايفه قيس بن ثعلبه رسيديم كه ثمامه را بديدند كه جامه منقش حطم را به تن داشت و يكي را فرستادند و گفتند: «از او بپرس جامه را از كجا آورده و آيا حطم را او كشته يا ديگري كشته است؟» و چون آن مرد بيامد و از ثمامه در باره جامه پرسيد پاسخ داد: «جامه را به غنيمت گرفته‌ام» گفت: «تو حطم را كشته‌اي؟» گفت: «نه اما دلم ميخواست او را كشته باشم:» گفت: «پس چرا اين جامه را پيش دادي؟» گفت: «بتو كه گفتم» آن مرد بازگشت و جواب ثمامه را با قوم بگفت كه بدور وي فراهم آمدند و ثمامه پرسيد چه مي‌خواهيد.؟
گفتند: «حطم را تو كشته‌اي.» گفت: «دروغ مي‌گوييد من او را نكشته‌ام، اين جامه را به غنيمت گرفته‌ام.» گفتند: «او را كشته‌اي كه جامه‌اش را به غنيمت گرفته‌اي» گفت: «جامه را به تن نداشت بلكه جامه در بار او بود» گفتند: «دروغ مي‌گويي و خونش را بريختند» گويد: راهبي در هجر با مسلمانان بود و مسلمان شد.
گفتند: «سبب مسلماني تو چه بود؟» گفت: «سه چيز بود كه بيم داشتم اگر پس از وقوع آن مسلمان نشوم خدايم مسخ كند: چشمه‌اي كه در ريگزار پديد آمد و گشوده شدن راه به دريا و دعايي كه به
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1448
هنگام سحر از اردوگاه مسلمانان شنيدم» گفتند: «دعا چه بود؟» گفت: چنين بود: اللهم انت الرحمان الرحيم، لا اله غيرك و البديع ليس قبلك شي‌ء، و الدائم غير الغافل، و الحي الذي لا يموت و خالق ما يري و ما لا يري، و كل يوم انت في شأن و علمت اللهم كل شي‌ء بغير تعلم» يعني: «خدايا، تو بخشاينده مهرباني و خدايي جز تو نيست، مبدعي كه پيش از تو چيزي نبود، پاينده‌اي كه غفلت نيارد، زنده‌اي كه نميرد، خالق ديده‌ها و نديده‌ها كه هر روز در شأني ديگري، كه همه چيز را بي تعليم گرفتن دانسته‌اي.» و چون اين چيزها بديدم و اين دعا بشنيدم دانستم كمك فرشتگان با اين قوم به سبب آنست كه به كار خدا پرداخته‌اند.
و چنان بود كه بعدها ياران پيمبر خداي خبر اين مرد هجري را مي‌شنيدند.
علا ضمن نامه‌اي به ابو بكر چنين نوشت:
«اما بعد، خداي تبارك و تعالي در دهنا چشمه‌اي براي ما شكافت» «كه كناره آن نمودار نبود و از پس غم و محنت آيت و عبرتي به ما نمود» «تا وي را ستايش كنيم و تمجيد گوييم، خدا را بخوان و براي سپاه و ياران» «دين خداوند از او ياري بخواه.» ابو بكر ستايش خدا كرد و او عز و جل را بخواند و گفت: «عربان همينكه از ديار خويش سخن مي‌كردند مي‌گفتند كه از لقمان در باره دهنا پرسيده بودند كه آيا در آنجا حفاري كنند يا همچنان بگذارند؟ لقمان منعشان كرده بود و گفته بود: طناب دلو آنجا به كار نيفتد و چشمه پديد نيايد و قصه اين چشمه از آيات بزرگ است كه نظير آنرا از امتهاي ديگر نشنيده‌ايم خداوندا آثار محمد صلي الله عليه و سلم را در ما نگهدار.» پس از آن علا واقعه هزيمت اهل خندق و قتل حطم را كه به دست زيد و مسمع
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1449
انجام شده بود براي ابو بكر نوشت كه:
«اما بعد، خداوند تبارك و تعالي اسمه، عقل دشمنان ما را به سبب» «شرابي كه از روز خورده بودند ببرد و موكبشان را بشكست و سوي» «خندقشان حمله برديم و ديديم كه همگيشان مست بودند و همه را بكشتيم» «بجز اندكي كه گريختند و خدا حطم را بكشت.» ابو بكر به پاسخ او نوشت:
«اما بعد، اگر از بني شيبان بن ثعلبه چيزي شنيدي كه گفته» «شايعه‌سازان را تاييد كرد سپاهي سوي آنها بفرست و لگدكوبشان كن تا پراكنده» «شوند و ديگر فراهم نشوند و شايعه پديد نيايد.»
 
سخن از ارتداد مردم عمان و مهره و يمن‌
 
اشاره
 
ابو جعفر گويد، در تاريخ جنگ اينان با مسلمانان اختلاف هست در روايت محمد بن اسحاق هست كه فتح يمامه و يمن و بحرين و فرستادن سپاه سوي شام به سال دوازدهم هجرت بود.
ولي در روايت ابو الحسن مدايني از مطلعان شام و عراق چنين آمده كه همه فتحها بر ضد مرتدان به دست خالد بن وليد و ديگران به سال يازدهم هجرت انجام گرفت مگر حادثه ربيعة بن بجير كه به سال سيزدهم هجرت بود.
قصه ربيعة بن بجير تغلبي چنان بود كه وقتي خالد بن وليد در مصيخ و حصيد بود، ربيعه با جمعي از مرتدان قيام كرد و خالد با او جنگيد و غنيمت و اسير گرفت و دختر ربيعه جزو اسيران بود كه همه را پيش ابو بكر رحمه الله فرستاد و دختر ربيعه به علي بن ابي طالب رسيد.
و قصه عمان چنان بود كه در روايت ابن مجيريز آمده كه لقيط بن مالك ازدي
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1450
ملقب به ذو التاج در عمان اعتباري يافته بود. وي را در جاهليت جلندي مي‌ناميدند و دعوي وي چون دعوي پيمبران بود، و پس از در گذشت پيمبر مرتد شد و بر عمان تسلط يافت و جيفر و عباد را به كوه و دريا راند و جيفر كس پيش ابو بكر فرستاد و ما وقع را بدو خبر داد و از او كمك خواست.
ابو بكر صديق حذيفة بن محصن غلفاني را كه از قبيله حمير بود با عرفجه بارقي ازدي به كمك او فرستاد. حذيفه مامور عمان بود و عرفجه مامور مهره بود و مقرر شد كه وقتي با هم بودند باتفاق بر ضد حريف عمل كنند و از عمان آغاز كنند و حذيفه در قلمرو خود سالار باشد و عرفجه از او اطاعت كند، و با هم برفتند و بنا شد كه شتابان تا عمان بروند و چون نزديك آنجا رسيدند با جيفر و عباد مكاتبه كنند و مطابق راي آنها كار كنند و هر دو برفتند.
و چنان بود كه ابو بكر عكرمة بن ابو جهل را براي مقابله با مسيلمه سوي يمامه فرستاده بود و شرحبيل بن حسنه را به دنبال وي روانه كرده بود و به آنها نيز چون حذيفه و عرفجه دستور داده بود. اما عكرمه شتابان برفت كه مي‌خواست فخر ظفر را تنها داشته باشد و در برخورد با مسيلمه آسيب ديد و پس آمد و ما وقع را به ابو بكر نوشت. و چون شرحبيل خبر يافت همانجا كه بود بماند و ابو بكر بدو نوشت كه نزديك يمامه بمان تا دستور من به تو رسد و او سوي يمامه روان شد و به عكرمه نامه نوشت و او را توبيخ كرد كه عجولانه كار كرده بود و گفت: «تو را نبينم و در باره تو چيزي نشنوم تا كوششي به سزا كني. سوي عمان رو و با مردم آنجا جنگ انداز و با حذيفه و عرفجه كه هر يك سالار سپاه خويشند كمك كن و در قلمرو حذيفه سالاري با اوست و چون كار آنجا به سر رفت سوي مهره رو، پس از آن سوي يمن رو و در يمن و حضرموت مهاجر بن ابي اميه را ببين و به مرتدان ما بين عمان و يمن حمله كن و بشنوم كه كوششي به سزا كرده‌اي.» و چون نامه ابو بكر به عكرمه رسيد با سپاه خويش به دنبال عرفجه و حذيفه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1451
برفت و پيش از آنكه به عمان رسند به آنها پيوست. ابو بكر به عرفجه و حذيفه دستور داده بود كه وقتي كار عمان به سر رفت در كار ماندن يا سوي يمن رفتن مطابق رأي عكرمه كار كنند.
و چون همه به هم پيوستند و نزديك عمان در محلي به نام رجام بودند به جيفر و عباد نامه نوشتند و لقيط از آمدن سپاه مسلمانان خبر يافت و كسان خويش را فراهم آورد و درد با اردو زد، جيفر و عباد نيز از محل خويش بيامدند و در حصار اردو زدند و كس پيش حذيفه و عرفجه فرستادند كه پيش آنها روند و هر دو سوي صحار رفتند و به كار مرتدان مجاور پرداختند و آنرا سامان دادند.
آنگاه با اميران اردوي لقيط مكاتبه كردند و از سالار بني جديد آغاز كردند و نامه‌ها در ميان رفت كه از لقيط جدا شدند. آنگاه سوي لقيط رفتند و در دبا رو به رو شدند.
لقيط زن و فرزند را همراه آورده بود و پشت صف سپاه جا داده بود كه مردانه بكوشند و زن و فرزند خويش را حفظ كنند. دبا شهر و بازار بزرگ ناحيه بود و در آنجا جنگي سخت شد و چيزي نمانده بود كه لقيط ظفر يابد و در آن حال كه مسلمانان خلل يافته بودند و مشركان ظفر را مي‌ديدند كمك فراوان به مسلمانان رسيد. مردم بني ناجيه كه سالارشان خريت بن راشد بود و مردم عبد القيس كه سالارشان سيحان بن صوحان بود با جمعي از مردم عمان كه پيوستگان بني ناجيه و عبد القيس بودند در- رسيدند و خدا اهل اسلام را بوسيله آنها نيرو داد و اهل شرك را زبون كرد كه روي بگردانيدند و مسلمانان در عرصه نبرد ده هزار كس از آنها بكشتند و به دنبال فراريان رفتند و بسيار كس بكشتند و زن و فرزند به اسيري گرفتند و اموال را بر مسلمانان تقسيم كردند و خمس غنايم را با عرفجه پيش ابو بكر فرستادند.
رأي عكرمه چنان بود كه حذيفه در عمان بماند تا كارها سامان گيرد و مردم آرام شوند. خمس غنايم هشتصد شتر بود و همه بازار را به غنيمت گرفتند، عرفجه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1452
خمس غنائم را سوي ابو بكر برد و حذيفه بماند تا مردم را آرام كند و قبايل اطراف عمان را وادار كند كه حكمرو مسلمانان و مردم عمان را آسود گذارند.
پس از آن عكرمه با سپاه برفت و از مهره آغاز كرد.
 
سخن از خبر مهره در نجد
 
و چون عكرمه و عرفجه و حذيفه از كار مرتدان عمان فراغت يافتند عكرمه با سپاه خويش سوي مهره رفت و از مردم عمان و اطراف كمك خواست و برفت تا به به مهره رسيد و از مردم ناجيه و ازد و عبد القيس و راسب سعد و بني تميم نيز كساني به ياري وي آمده بودند و به ديار مهره حمله برد كه در آنجا دو گروه بودند: گروهي در دشت جيروت و نضدون بودند و يكي از بني شخراة به نام شخريت سالارشان بود و گروه ديگر در نجد بود و همه مردم مهره بجز گروه شخريت مطيع سالار اين گروه، مصبح محاربي، بودند و پيروي او مي‌كردند و اين دو سالار مخالف همديگر بودند و هر يك ديگري را به اطاعت خويش مي‌خواند و هر گروه توفيق سالار خويش مي‌خواست و اين كمكي بود كه خدا به مسلمانان كرده بود كه اختلاف دشمن مايه قوت مسلمانان و ضعف مشركان بود.
و چون عكرمه ديد كه جمع شخريت كمتر است وي را به اسلام خواند و او نخستين دعوت عكرمه را پذيرفت و كار مصبح سستي گرفت. آنگاه عكرمه كس سوي مصبح فرستاد و او را به اسلام و بازگشت از كفر دعوت كرد. اما وي به سبب كثرت يارانش مغرور شد و از نزديكي محل شخريت دورتر رفت و عكرمه همراه شخريت سوي وي رفت و در نجد با مصبح رو به رو شد و جنگي شد كه از جنگ دبا سخت‌تر بود و خدا سپاه از دين گشتگان را هزيمت كرد و سالارشان كشته شد و مسلمانان به تعاقب آنها برخاستند و بسيار كس بكشتند و اسير گرفتند و از جمله غنيمتها
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1453
كه گرفتند دو هزار اسب بود.
آنگاه عكرمه غنائم را تقسيم كرد يك پنجم را همراه شخريت پيش ابو بكر فرستاد و چهار پنجم ديگر را ميان مسلمانان تقسيم كرد و سپاه وي به مركوب و كالا و لوازم، نيرو گرفت و عكرمه آنجا بماند تا كار قوم را چنان كه مي‌خواست سامان داد و همه مردم نجد را فراهم آورد و بيعت اسلام از آنها گرفت و ما وقع را در نامه‌اي نوشت و با مژده بر كه سائب عابدي مخزومي بود پيش ابو بكر فرستاد و شخريت پس از سائب خمس غنائم را به مدينه رسانيد.
 
سخن از خبر مرتدان يمن‌
 
قاسم بن محمد گويد: وقتي پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم در گذشت عتاب بن اسيد و طاهر بن ابي هاله عاملان مكه و اطراف آن بودند عتاب عامل بني كنانه بود و طاهر، عامل عك بود به سبب آنكه پيمبر خدا فرموده بود عمل عك را به كساني از خودشان، بني معد بن عدنان، واگذاريد و عاملان طايف و اطراف آن عثمان بن ابي العاص و مالك بن عوف نصري بودند، عثمان عامل حضريان بود و مالك عامل بدويان و توابع هوازن بود. عاملان نجران و اطراف آن عمرو بن حزم و ابو سفيان بن حرب بودند.
عمرو بن حزم عهده‌دار نماز بود و ابو سفيان عهده‌دار زكات بود. خالد بن سعيد بن عاص عامل ناحيه ما بين رمع و زبيد تا حدود نجران بود. عامل همدان عامر بن شهر بود. عامل صنعا فيروز ديلمي بود و داذويه و قيس بن مكشوح دستياران وي بودند عامل جنديعلي بن اميه بود. عامل مارب ابو موسي اشعري بود. طاهر بن ابي هاله بجز عك عامل اشعريان نيز بود. معاذ بن جبل معلم قرآن بود و در قلمرو همه عاملان رفت و آمد داشت.
گويد: و چنان بود كه اسود در ايام زندگي پيمبر خدا بر مردم يمن تاخت و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1454
پيمبر به وسيله نامه‌ها كه به كسان نوشت با وي جنگ كرد تا خدا او را بكشت و كار پيمبر خدا در يمن و اطراف، يك روز پيش از وفات او صلي الله عليه و سلم چنان شد كه از پيش بوده بود. اما مردم همچنان مستعد فتنه بودند و چون خبر وفات پيمبر خدا- را شنيدند يمن و اطراف آشفته شد و سواران عنسي از نجران تا صنعا رفت و آمد داشتند اما كسي را با كسي كاري نبود. عمرو بن معد يكرب در مقابل فروة بن مسيك بود و معاوية بن انس با باقيمانده كسان عنسي در رفت و آمد بود.
پس از وفات پيمبر از عاملان وي صلي الله عليه و سلم كسي جز عمرو بن حزم و خالد بن سعيد باز نرفت و عاملان ديگر به مسلمانان پناه بردند و عمرو بن معد يكرب راه خالد بن سعيد را بست و شمشير صمصامه را از او گرفت. از جمله فرستادگان پيمبر جرير بن عبد الله و اقرع بن عبد الله و وبر بن يحنس با خبر باز آمدند.
ابو بكر نيز با مرتدان به وسيله نامه‌ها كه به كسان نوشت جنگ آغاز كرد چنانكه پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم كرده بود و چنين بود تا اسامة بن زيد از شام باز گشت و اين سه ماه طول كشيد، فقط در حادثه ذي حسي و ذي القصه شخصا دخالت كرد.
و چون اسامه بيامد ابو بكر براي جنگ مرتدان سوي ابرق رفت، وقتي با قومي رو به رو مي‌شد از آن جماعت كه بر اسلام مانده بودند بر ضد مرتدان كمك مي‌خواست و با جمعي از مهاجر و انصار و مسلمانان ثابت قدم با مرتدان مجاورشان جنگ مي‌كرد و از مرتدان كمك نخواست تا از كارشان فراغت يافت.
به نخستين كسي كه ابو بكر نامه نوشت عتاب بن اسيد بود كه بدو نوشت كه با مسلمانان قلمرو خويش به مرتدان حمله برد. به عثمان بن ابي العاص نيز چنين دستور داد.
عتاب، خالد بن اسيد را سوي مردم تهامه فرستاد كه در آنجا گروهي از مردم
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1455
طايفه مدلج و تعدادي از مردم خزاعه و اوباش كنانه به سالاري جندب بن سلمي از طايفه بني شنوق مدلج فراهم آمده بودند و در قلمرو عتاب جز آنها گروه ديگري فراهم نيامده بود و خالد با جماعت در ابارق رو به رو شد و آنها را متفرق كرد و بسيار كس از بني شنوق بكشت كه هنوز جمع طايفه اندك و زبون است و قلمرو عتاب پاك شد و جندب جان بدر برد و در باره كار خويش شعري بدين مضمون گفت:
«پشيمان شدم» «و بدانستم كه كاري كرده‌ام كه» «ننگ آن به جاي خواهد ماند» «شهادت مي‌دهم كه جز خداي يگانه خدايي نيست» «اي بني مدلج! خداي، پروردگار من و پشتيبان شماست» عثمان بن ابي العاص نيز گروهي را به سالاري عثمان بن ربيعه سوي شنوه فرستاد كه جماعتي از طايفه از دو بجيله و خثعم به سالاري حميضة بن نعمان آنجا فراهم آمده بودند و دو گروه در شنوه رو به رو شدند و مرتدان هزيمت يافتند و از دور حميضه پراكنده شدند و حميضه فراري شد.
 
خبر از خبيثان قبيله عك‌
 
ابو جعفر گويد: نخستين قبيله تهامه كه پس از پيمبر از دين بگشت عك و اشعريان بودند. چون مردم عك از درگذشت پيمبر خدا خبر يافتند، جمعي از آنها فراهم آمدند و گروهي از اشعريان و خضم به آنها پيوستند و در اعلاب بر راه ساحل مقر گرفتند و جمعي از مردم ديگر به آنها ملحق شدند و سالار نداشتند.
طاهر بن ابي هاله ماجرا را براي ابو بكر بنوشت و سوي آنها روان شد و رفتن خويش را نيز به ابو بكر خبر داد، مسروق عكي نيز همراه وي بود و در اعلاب با
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1456
آن جماعت رو به رو شد و جنگ در ميان رفت و خدايشان هزيمت كرد و بسيار كس از آنها كشته شد و راهها از كشتگانشان عفونت گرفت و اين براي مسلمانان فتحي بزرگ بود.
ابو بكر پيش از آنكه نامه طاهر و خبر فتح برسد بدو نوشت: نامه تو كه حركت خود را با مسروق عكي و قوم وي سوي خبيثان اعلاب نوشته بودي رسيد، كاري صواب كرده‌اي. عجله كنيد و فرصتشان مدهيد و در اعلاب بمانيد تا راه از خبيثان امن شود و دستور من بيايد.
و اين جماعت عك و همراهانشان به سبب گفته ابو بكر عنوان خبيثان گرفتند و آن راه را راه خبيثان گفتند.
طاهر پس از فراغ از كار خبيثان با مسروق و جمع عكيان همراه وي در راه خبيثان بماند تا دستور ابو بكر بدو رسيد.
ابو جعفر گويد: وقتي خبر در گذشت پيمبر خداي به مردم نجران رسيد مردم آنجا كه چهل هزار مرد جنگي از بني الافعي بودند و پيش از بني الحارث آنجا اقامت داشته بود، گروهي را پيش ابو بكر فرستادند كه پيمان خويش را تمديد كنند و چون بيامدند، او رحمه الله نامه‌اي براي آنها نوشت بدين مضمون:
«اين نامه بنده خدا ابو بكر خليفه پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم» «است براي مردم نجران كه آنها را از سپاه خويش و هم از خويش پناه» «مي‌دهد و تعهد محمد صلي الله عليه و سلم را تجديد مي‌كند جز آنچه محمد» «پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم به فرمان خدا عز و جل در باره سرزمين» «آنها و سرزمين عربان از آن بگشته كه در آنجا دو دين نباشد.
«آنها را در باره جانشان و دينشان و اموالشان و كسانشان و حاضر و غايبشان» «و اسقفها و راهبانشان و كليساهايشان هر كجا باشد و مملوكانشان،» «كم باشند يا زياد، امان ميدهد، سرانه مملوكانشان نيز مانند خودشان»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1457
«است و اگر بپردازند سپاهي نشوند و به جنگ نروند و اسقف و راهبشان» «تغيير نيابد و آنچه پيمبر در باره آنها، نوشته و در اين نامه آمده از تعهد» «محمد صلي الله عليه و سلم و پناه مسلمانان، رعايت شود و در باره» «حقوقشان نيكخواهي و صلاح انديشي شود و مسور بن عمرو عمرو غلام» «ابو بكر شاهد اين نامه‌اند.» ابو بكر جرير بن عبد الله را به قلمرو وي پس فرستاد و گفت از قوم خويش آنها را كه بر دين خداي ثبات ورزيده‌اند بخواند و اهل توان را به راه اندازد و به كمك آنها با همه كساني كه از فرمان خدا و دستور وي بگشته‌اند جنگ كند و سوي قبيله خثعم رود و با آنها كه به حمايت بت ذو الخلصه خروج كرده‌اند و اراده تجديد آن دارند، بجنگد و آنها را با همدستانشان بكشد، آنگاه سوي نجران رود و آنجا بماند تا دستور ابو بكر بدو رسد.
جرير برفت و فرمان ابو بكر را كار بست و كس با او مقاومت نكرد مگر گروهي اندك كه آنها را بكشت و تعقيب كرد. آنگاه سوي نجران رفت و آنجا در انتظار دستور ابو بكر بماند.
و هم ابو بكر به عثمان بن ابي العاص نوشت كه از مردم طائف از هر بخش عده‌اي را معين كند و يكي را كه مورد اطمينان اوست سالارشان كند و او از هر بخش طايف بيست نفر را معين كرد و سالاري جمع را به برادر خويش داد.
و هم ابو بكر رحمه الله به عتاب بن اسيد نوشت كه پانصد مرد نيرومند از مردم مكه معين كن و يكي را كه مورد اطمينان باشد سالارشان كن، و عتاب گروهي را معين كرد و سالاري آنها را به برادر خويش خالد بن اسيد داد.
و چون سالار هر گروه معين شد در انتظار دستور ابو بكر و آمدن مهاجر بماندند.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1458
 
سخن از ارتداد دو باره مردم يمن‌
 
ابو جعفر گويد: از جمله آنها كه بار دوم از دين بگشتند قيس بن عبد يغوث بن مكشوح بود و قصه ارتداد دوم وي چنانكه در روايت شعيب آمده چنان بود كه وقتي خبر در گذشت پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم به يمن رسيد قيس از دين بگشت و براي كشتن فيروز و داذويه و جشيش بكوشيد و ابو بكر به عمير ذي مران و سعد ذي زود و سميفع ذو الكلاع و حوشب ذو ظليم و شهر ذو يناف نامه نوشت و دستور داد در كار خويش پايمردي كنند و به كار خدا و مردم قيام كنند و وعده داد كه براي آنها سپاه مي‌فرستد. نامه ابو بكر چنين بود:
از ابو بكر خليفه پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم به عمير بن افلح ذو مران و سعد بن عاقب ذو زود و سميفع بن ناكور ذو الكلاع و حوشب ذو ظليم و شهر ذو يناف اما بعد ابنا را در مقابل دشمنان كمك كنيد و محافظ آنها باشيد. و به سخن فيروز گوش فرا داريد و با او بكوشيد كه من او را سالاري داده‌ام.
عروة بن غزيه دثيني گويد: وقتي ابو بكر به خلافت رسيد فيروز را سالار كرد و پيش از آن وي و داذويه و جشيش و قيس همدل و همدست بودند و نامه به سران يمن نوشت.
گويد: و چون قيس از قضيه خبر يافت كس پيش ذو الكلاع و ياران وي فرستاد و گفت: «ابنا در ديار شما بيگانه‌اند و مزاحمان شمايند و اگر بگذاريدشان
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1459
همچنان ميان شما بمانند، راي من اينست كه سرانشان را بكشم و از اين ديار بيرونشان كنم.» اما ذو الكلاع و ياران وي از اين كار بيزاري كردند و با او همدستي نكردند و ابنا را نيز ياري ندادند و بي‌طرف ماندند و گفتند: «ما را به اين چيزها كاري نيست تو يار آنها بوده‌اي و آنها ياران تواند.» قيس همچنان در صدد بود كه سران ابنا را بكشد و بقيه را از يمن براند و با آن دسته سرگردان از مردم لحج كه در يمن به هر سومي رفتند و با هر كه سر خلاف آنها داشت جنگ مي‌كردند محرمانه نامه نوشت و خواست كه شتابان سوي وي روند و همدست شوند و ابنا را از ديار يمن بيرون كنند.
لحجيان جواب موافق دادند و نوشتند كه با شتاب مي‌آيند و ناگهان مردم صنعا از نزديك شدن آنها خبر يافتند و قيس پيش فيروز رفت و چنين وانمود كه از اين خبر بيمناك است و داذويه بيامد و با آنها مشورت كرد تا واقع را بپوشاند و از او بدگمان نشوند و آنها زير و روي قضيه را بديدند و از قيس اطمينان يافتند.
پس از آن قيس آنها را براي روز بعد به غذا خواند و وقت را چنان كرد كه نخست داذويه و پس از او فيروز و پس از هر دو جشيش برسد.
در روز معين داذويه برفت و به خانه قيس رسيد و قيس او را بكشت و فيروز در راه بود و چون نزديك خانه قيس رسيد دو زن را ديد كه از دو بام با هم سخن مي‌كردند و مي‌گفتند: «اين نيز مانند داذويه كشته مي‌شود» و بازگشت و چون قيس و ياران وي از بازگشت فيروز خبر يافتند به دنبال وي دويدند و فيروز نيز بدويد و با جشيش برخورد و با او سوي كوهستان خولان رفتند كه خالگان فيروز آنجا بودند و زودتر از سواران به كوهستان رسيدند آنگاه در كوه بالا رفتند و چون پاپوش سبك داشتند تا وقتي آنجا رسيدند پاهايشان خونين و زخمدار شده بود عاقبت به خولان رسيدند و فيروز به خالگان خود پناه برد و قسم خورد پاپوش سبك به پا نكند
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1460
سواران پيش قيس بازگشتند، و او در صنعا قيام كرد و شهر را به تصرف آورد و از اطراف خراج گرفت اما همچنان مردد بود در اين اثنا سواران اسود پيش وي آمدند.
چون فيروز به خالگان خويش پناه برد و در حمايت آنها قرار گرفت و كسان پيش وي آمدند ماجراي خويش را به ابو بكر نوشت.
قيس گفت: «خولان و فيروز چيست و پناهگاهشان چه اهميت دارد.» آنگاه مردم قبايلي كه ابو بكر به آنها نامه نوشته بود به دور قيس فراهم آمدند و سرانشان بي‌طرف ماندند و قيس به ابنا تاخت و آنها را سه گروه كرد آنها را كه مانده بودند با كسانشان بداشت و زن و فرزند كساني را كه سوي فيروز گريخته بودند دو گروه كرد، گروهي را سوي عدن فرستاد تا از راه دريا بروند و گروه ديگر را از راه خشكي فرستاد و به همگان گفت به ديار خودتان برويد و كس همراهشان فرستاد تا آنها را به راه ببرد.
زن و فرزند ديلمي از راه خشكي فرستاده شدند و زن و فرزند داذويه از راه دريا رفتند.
و چون فيروز ديد كه مردم يمن به دور قيس گرد آمده‌اند و زن و فرزند راهي شده‌اند و در معرض غارت قرار گرفته‌اند و براي نجات آنها كاري از او ساخته نبود و آن سخن را كه قيس در تحقير خالگان وي و ابا گفته بود شنيد. شعري در مقام مفاخره و ذكر نسب خويش و اهل و عيال بگفت كه مضمون آن چنين است:
«روندگان ريگزار و نخلستان را ندا دهيد» «و گوييد كه ملامت نكنند» «گفتار دشمنان اگر چه بسيار گويند» «آنها را زيان نزند» «كه سوي قوم خويش مي‌روند» «از سخن روندگان راه كه در ريگزار مي‌روند»
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1461
«چشم بپوش» «كه ما اگر چه خانه به صنعا داريم» «از نژاد بزرگان بوده‌ايم» «ديلمي دلير از پس باسل» «تن به زبوني نداد و گرما را بر سايه برگزيد» «وقتي كار كسري رونق داشت» «كشتزارهاي بزرگ عراق، خاص گروه من بود» «وقتي نسب خويش بگويم، باسل اصل و ريشه من است» «چنانكه هر درخت به ريشه خود مي‌رسد» «آنها مرا پرورده‌اند» «و مرا به گفتار نيك و نسب و الا زينت داده‌اند» «نيروي ما از سبكسري با دشمنان نيست» «كه خدا با سبكسري نيرو نمي‌دهد» «در اسلام از خاندان احمد نمانديم» «و اگر ديگران پيش از ما مسلمان شدند» «در اسلام زبون نبوديم» «اگر دلوي از قوم من مرا تر كرد» «اميدوارم كه دلو من آنها را غرق كند.» پس از آن فيروز براي جنگ قيام كرد و آماده شد و كس بيش بني عقيل بن- ربيعه فرستاد و از آنها بر ضد كساني كه كاروان ابنا را مي‌بردند كمك خواست. مردم عقيل بسالاري مردي بنام معاويه حركت كردند و راه بر مردان قيس بستند و همراهان كاروان را كشتند و زن و فرزند ابنا را نجات دادند و آنها را در دهكده‌ها جاي دادند تا فيروز به صنعا باز گشت.
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1462
آنگاه قوم عقيل و عك، كسان به كمك فيروز فرستادند و او با گروه كمكي و كساني كه از پيش بروي فراهم آمده بودند به جنگ قيس رفت و نزديك صنعا رو به- رو شدند و جنگ كردند و خدا قيس و قوم وي را هزيمت كرد و او با همراهان خويش گريخت و همانجا رفت كه بعد از كشته شدن عنسي بوده بودند و بازماندگان عنسي به همراهي قيس ميان صنعا و نجران رفت و آمد آغاز كردند و عمرو بن معد يكرب به تأييد عنسيان در مقابل فروة بن مسيك بود.
عمرو بن سلمه گويد: قصه فروة بن مسيك چنان بود كه پيش پيمبر خداي صلي الله عليه و سلم آمد و مسلمان شد و پيمبر بدو گفت: «اي فروه از حادثه‌اي كه در يوم الرزم براي قوم تو رخ داد غمين شدي يا خوشدل؟» فروه گفت: «هر كه براي قومش حادثه‌اي چون يوم الرزم رخ دهد به ناچار غمگين مي‌شود.» يوم الرزم ميان قوم فروه و همدان در باره بت يغوث رخ داد كه مدتي پيش قوم فروه ميماند و مدتي به نزد قوم همدان بود و قوم مراد مي‌خواست هنگام نوبت همدان يغوث را بگيرد و مردم همدان به سالاري اجدع ابو مسروق با آنها جنگيدند.
پيمبر خداي گفت: «ولي اين حادثه در اسلام مايه خير آنها شد» فروه گفت: «اگر چنين است مايه خوشحالي من است.» و پيمبر صلي الله عليه و سلم او را عامل زكات قبيله مراد و مقيمان ديار آنها كرد.
و چنان بود كه عمرو بن معد يكرب يا بني زبيد و حليفان آن از قوم خويش سعد العشيره بريده بود و به قبيله مراد پيوسته بود و با آنها مسلمان شده بود و با آنها بود و چون اسود عنسي از دين بگشت و مردم مذحج پيرو او شدند، فروه و ياران وي بر اسلام بماندند و عمرو با كسان خود مرتد شد و عنسي او را به مقابله فروه گماشت
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1463
كه مراقب اعمال همديگر بودند و در باره يك ديگر شعر مي‌گفتند. عمرو در باره سالاري فروه و تحقير آن شعري بدين مضمون گفت:
«شاهي فروه را شاهي بدي ديدم» «خري است كه با بيني خود كثافت مي‌بويد» «و چون ابو عمير را بنگري» «گويي از خبث و جنايت پيره زني است» و فروه به پاسخ وي شعري بدين مضمون گفت:
«از پدر گاو سخني شنيدم» «و او سابقا ميان استران مي‌رفت» «خداوند او را دشمن داشت» «از بس خبث و خيانت كه داشت» و دو گروه در اين حال بودند كه عكرمه با سپاه به ابين رسيد.
ابن محيريز گويد: «عكرمه از مهره سوي يمن روان شد و به ابين رسيد و بسيار كس از مردم مهره و سعد بن زيد و از دو ناجيه و عبد القيس و جمعي از بني مالك- بن كنانه و عمرو بن جندب با وي بود و از آن پس كه گروهي از مرتدان نخع را بكشت مردم قبيله را فراهم آورد و گفت: «در كار مسلماني چگونه بوديد؟» گفتند: «در جاهليت دين داشتيم و مانند ديگر عربان نبوديم چه رسد به حال كه به ديني گرويده‌ايم كه فضيلت آنرا شناخته‌ايم و بدان دل بسته‌ايم.» و چون در باره آنها پرسش كرد، كار چنان بود كه گفته بودند، عامه قوم بر اسلام ثبات ورزيده بودند و مرتدان قوم گريخته بودند.
آنگاه عكرمه كار قبيله نخع و حمير را سامان داد و جمعشان را التيام بخشيد.
قيس بن عبد يغوث به سبب آمدن عكرمه سوي عمرو بن معد يكرب رفت و
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1464
چون بدو پيوست در ميانه اختلاف افتاد و عيب همديگر گفتند عمرو بن معد يكرب خيانت با ابنا و كشتن داذويه و فرار از مقابل فيروز را بر قيس عيب مي‌گرفت.
 
سخن از حكايت طاهر كه به كمك فيروز رفت‌
 
ابو جعفر طبري رحمه الله گويد: «ابو بكر به طاهر بن ابي هاله نوشت كه سوي صنعا رود و به ابناء كمك كند و به مسروق نيز نوشت و هر دو برون شدند و سوي صنعا رفتند. به عبد الله بن ثور بن اصفر نيز نوشت كه قبايل عرب و مردم تهامه را كه به دعوت وي پاسخ مي‌دهند فراهم آرد و در جاي خويش بماند تا دستور وي برسد.
گويد: آغاز ارتداد عمرو بن معد يكرب از آنجا بود كه وي با خالد بن سعيد بود و با او مخالفت كرد و پيرو اسود عنسي شد و خالد بن سعيد سوي وي رفت و چون رو به رو شدند ضربتي در ميانه مبادله شد و خالد ضربتي بر بازوي وي زد و بند شمشيرش را ببريد و بازوي او زخمدار شد و عمرو ضربتي به خالد زد كه كارگر نشد و چون خالد مي‌خواست ضربتي ديگر زند، عمرو از مركب فرود آمد و به كوه زد و خالد اسب و شمشير او را كه صمصامه نام داشت بگرفت.
پس از آن عمرو جزو كسان ديگر به مسلماني باز آمد و ميراث خاندان سعيد ابن عاص بزرگ به سعيد بن عاص رسيد و چون سعيد عامل كوفه شد عمرو مي‌خواست دختر خويش را به زني به او دهد اما نپذيرفت و روزي كه سعيد به خانه عمرو رفته بود چند شمشير را كه خالد از يمن گرفته بود همراه برد و عمرو گفت: «صمصامه كو؟» سعيد صمصامه را بدو نشان داد و گفت: «بيا بگير. مال تو باشد.» عمرو صمصامه را بگرفت و پالان بر استر خويش نهاد و با شمشير بزد كه
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1465
پالان را بريد و در استر فرو رفت. آنگاه شمشير را به سعيد داد و گفت: اگر به خانه من آمده بودي و صمصامه از آن من بود به تو مي‌بخشيدم، اكنون كه مال تو است آنرا نمي‌پذيرم.» ابو زرعه شيباني گويد: وقتي مهاجر بن ابي اميه از پيش ابو بكر حركت كرد و آخرين كسي بود كه روان شد، راه مكه گرفت و از آنجا گذشت و خالد بن اسيد به وي پيوست و بر طائف نيز گذشت كه عبد الرحمان بن ابي العاص بدو پيوست.
آنگاه برفت تا به نزد جرير بن عبد الله رسيد كه بدو پيوست، وقتي به عبد الله ابن ثور رسيد، عبد الله نيز بدو پيوست، آنگاه به مردم نجران رسيد و فروة بن ابي مسيك بدو پيوست. عمرو بن معد يكرب نيز از قيس جدا شد و بي آنكه امان گيرد پيش مهاجر رفت و مهاجر او را به بند كرد. به قيس نيز دست يافت و او را نيز به بند كرد و حال آنها را به ابو بكر نوشت.
و چون مهاجر از نجران برفت و به نزديك لحجيان رسيد و سپاه، اطراف آن گروه را گرفت امان خواستند و مهاجر امانشان داد و آنها دو گروه شدند و مهاجر در عجيب با يكي از گروهها رو به رو شد و نابودشان كرد و سواران مهاجر در راه خبيثان با گروه ديگر رو به رو شدند و آنها را از ميان برداشتند. عبد الله سالار سواران بود و فراريان را در همه جا تعقيب كرد و بكشت.
وقتي قيس و عمرو را پيش ابو بكر آوردند به قيس گفت: «به بندگان خدا تاختي و آنها را كشتي و با مرتدان و مشركان به جاي مؤمنان دوستي كردي؟» و مي‌خواست اگر دليلي روشن به دست آورد او را بكشد، اما قيس دخالت در قتل داذويه را انكار كرد و اين كاري بود كه محرمانه انجام شده بود و دليلي در باره آن به دست نبود به همين جهت ابو بكر از كشتن وي چشم پوشيد.
و هم ابو بكر به عمرو بن معد يكرب گفت: «شرم نداري كه هر چند يكبار منهزم
تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌4، ص: 1466
و اسير مي‌شوي، اگر اين دين را ياري كرده بودي خدايت رفعت داده بود.» عمرو گفت: «ديگر تكرار نمي‌كنم» آنگاه ابو بكر، عمرو را با قيس سوي قبايلشان پس فرستاد.
مستنير گويد: «مهاجر از عجيب روان شد و در صنعا مقر گرفت و بگفت تا فراريان قبايل را تعقيب كنند و هر كه را به دست آوردند كشتند و ياغيان را نبخشيد و توبه كساني را كه ياغي نشده بودند و پشيماني كرده بودند پذيرفت و در اين باب از روي اعمالي كه كسان كرده بودند و انتظار مي‌رفت بعد انجام دهند، عمل شد.
مهاجر ورود خويش را به صنعا و دنباله آن را به ابو بكر نوشت.
 
سخن از ارتداد مردم حضر موت‌
 
كثير بن صلت گويد: وقتي پيمبر خدا صلي الله عليه و سلم در گذشت عامل وي بر حضر موت زياد بن لبيد بياضي بود و عامل سكاسك و سكون عكاشة بن محصن بود و عامل كنده مهاجر بود كه در مدينه بود و تا هنگام وفات پيمبر به محل نرفته بود و ابو بكر وي را روانه كرد كه با مرتدان يمن بجنگد و پس از آن به قلمرو عمل خويش رود.