منوچهر راوید و سرنوشت نانوشته تاریخی


منوچهر راوید
|
|
دانلودهایی از منوچهر راوید
|
حجم
|
|
1
|
200 کیلو بایت
|
|
|
2
|
دو و نیم مگ
|
|
|
3
|
|
|


منوچهر راوید و اعتصاب سد دز
گارد ملی کارگری یا بسیج کارگری
طعمه تاریخی

از کتاب پشت پرده سیاست نوشته منوچهر راوید
پدر ده سال تمام در نجف اشرف در محضر حضرت آخوند به تکمیل حکمت و علوم اسلامی همت گماشت، ورقه اجتهاد پدر را حضرت آخوند امضاء فرموده بود. هم از طرف حضرت آخوند مأمور شده بود، که در محل تولدش کرمانشاه با مشروعه خواهان همکاری نماید، و بهمین جهت بود که مردم کرمانشاه او را به نمایندگی مجلس انتخاب کردند. پدر وقتی از نجف برگشت امام جماعت یکی از مساجد کرمانشاه شد، در انتخابات دوره دوم مجلس شورای ملی از طرف مردم کرمانشاه به نمایندگی مجلس انتخاب گردید، و به تهران آمد، او مجتهد و نماینده مجلس.
پدر در تهران در خیابان سیروس در یکی از کوچه های چهار راه رضا قلی خان خانه ای به مبلغ دو هزار تومان خرید، این خانه در واقع دو باب خانه بود، بیرونی و اندرونی در زمینی به مساحت ده هزار متر مربع با تمام امکانات حتى محل نگاهداری چهار پایان که چهار طرف آن چهار کوچه محل عبور مرور بود، بنام ستون سنگی.
این بظاهر خوشبختی برای پدرم و مجلس نشینان بسیار زودگذر بود، بعد از ۶ ماه مجلس بسته شد، و مجلسیان رفتن را برقرار ترجیح دادند. جمعی به سفارت انگلیس پناهنده شدند، و عده ای به صحن مطهر حضرت عبدالعظیم، و گروهی به شهر مقدس قم رفتند، و در صحن مطهر حضرت معصومه سلام الله عليها بست نشستند. پدرم راهی کرمانشاه شد، ولی در همدان منزل خواهرش ماند، تا غائله مجلس تقریبا پایان پذیرفت.
بعد از چند ماه پدر به تهران بازگشت، و در عدلیه آن زمان استخدام شد، دقیقا بعد از ۴ سال و ۷ ماه و ۴ روز، داور وزیر وقت عدليه بدستور رضاخان پدرم را که خلع لباس ممنوع المنبر و ممنوع الملاقات و ممنوع الخروج از تهران کرده بود، منتظر خدمت هم کرد. این حکم انتظار خدمت هیچگاه لغو نگردید، پدر تقاضای پروانه وکالت نمود، بعد از چهار سال بدستور رضاخان پروانه وکالت او نیز لغو شد، و زیر نظر آگاهی شهربانی رضاخان خانه نشین گردید، بدون آنکه هیچگونه کمکی به او شود.
پدر سرگذشتی دردناک داشت، سرگذشتی بسیار اندوهبار، او حق خروج از تهران و عزیمت به کرمانشاه را نداشت، خلع لباس و ممنوع المنبر شده بود و اجازه نداشت در حوزه های علمیه حضور داشته باشد و درس بدهد، در حقیقت محکوم به مرگ شده بود. مرگی دردآور و با همه افراد خانواده اش چون هیچ ممری نداشت، برای تأمین معاش ناگزیر خانه ستون سنگی را به مبلغ هفت هزار تومان فروخت، و در پل چوبی واقع در خیابان عشرت آباد کمی بالاتر از خیابان حقوقی، زمینی به مساحت دو هزار متر خرید.
خانه ای ساخت و تعدادی مغازه که اجاره داد، و چون زندگیش اداره نمیشد، و عائله مند بود، این خانه را هم فروخت. سپس از خانم فخرالدوله دویست هزار متر زمین از قرار هر متر مربع یک ریال خرید، و محل حسین آباد فعلی را در خیابان خواجه نظام الملک بنام خودش حسین آباد بنا نهاد. خانه ای در یکی از کوچه های آن بنام کرمانشاهی ساخت، که در همین محل بارها حضرت آیت اله پسندیده برادر بزرگوار حضرت امام قدس سره بدیدار پدر می آمد، و ساعاتی با هم به گفتگو می نشستند، و پدرم گاه بدیدار حضرت آیت اله بروجردی (رض) میرفت.
یکبار که حضرت آیت اله بروجردی پدر را برای دیدار خواسته بود، من نیز با ایشان مشرف شدم. آنروز حضرت آیت اله حکیم و آیت اله صدر خدمت حضرت آیت اله بروجردی مشرف بودند، پدرم حاج میرزا حسین کرمانشاهی عليه الرحمه مردی بسیار خیراندیش بود، خدا او را قرین رحمت فرماید، او در سال ۱۳۳۴ در حالی که چون چراغی کم نور سوسو میزد بدیدار یار رفت. او که در حکمت الهی استاد بود، یکبار از دانشگاه الازهر برای تدریس حکمت الهی دعوت شده بود، و شهربانی رضاخان به او اجازه خروج از کشور نداده بود. بسیار متأثر بود، او بارها به من پیشنهاد کرد، تا حکمیت الهی را مثل یک طلبه پیش او بیاموزم، متأسفانه جوان بودم و غافل ولی ساعات بسیاری پای صحبت او نشستم، روحش شاد از شنیدن مطالبی که میفرمود هنوز شادمانم.
من اگر نکته ای از راز جهان آگاهم <> روزگاری است کمر بسته این درگاهم
بارها توشه گرفتم از گذرگاهی چند <> با ز با راز و نیارم همه شب در راهم
من اگر وسعت هستی به یقین می بینیم <> زین جهت هیچ ندارم غم فردا هرگز
خود در این لایتناهی نه گر نمی شاهم <> چون که با لحظه دمادم به جلو همراهم
شعر از نویسنده
در سال ۱۳۳۲ من افسر احتیاط بودم، یکروز در حیاط خانه با پدر صحبت میکردم، کوبه در بصدا درآمد، در را باز کردم دیدم یکی از کارکنان سفارت انگلیس با لباس فرم سفارت است. دوچرخه ای داشت و کیفی به تنه دو چرخه آویخته بود، معلوم بود نامه رسان است، سوال کردم با کی کاردارید جواب مرا نداد و پرسید، منزل جناب حاج میرزا حسین کرمانشاهی اینجاست؟ گفتم بله، گفت به ایشان بگوئید از جانب سفیر نامه ای دارند، تشریف بیاورند نامه را بگیرند، پدر را گفتم، آمد و نامه را گرفت، و دفتر را امضاء کرد، نامه رسان سفارت رفت. روی نیمکتی که در حیاط بود نشستیم، پدر نامه را باز کرد، تا آنجا که به یاد دارم نوشته شده بود.
جناب مستطاب حضرت آیت اله حاج میرزا حسین کرمانشاهی بعد از سلام و تعارفات و تحیات اضافه کرده بود. خواهشمندم برای انجام پاره ای مذاکرات در ساعت ۳۰-۹ صبح ….. در دفتر اینجانب حضور بهمرسانید.
به پدر گفتم موضوع است پدر گفت منهم مثل تو نمیدانم، باید برویم تا بفهمیم، روز موعود به اتفاق پدر راهی سفارت انگلیس شدیم.
وارد سفارت شدیم، جلوی در ورودی سفارت، نگهبانی پرسید یا کی کار دارید، پدرم گفت آقای سفر با من قرار ملاقات دارد، لحظاتی بعد به دفتر سفیر راهنمایی شدیم، به محض اینکه وارد دفتر منشی سفیر شدیم. منشی از پشت میز برخاست، چند قدم جلو آمد و گفت خوش آمدید، تعارف کرد نشستیم، آنگاه تلفنی حضور پدر را به آقای سفیر اعلام کرد، چند لحظه بعد در اتاق آقای سفیر بازگردید، و سفیر با رویی گشاده بطرف پدر آمد و او را با احترام به دفتر خود تعارف کرد.
این دیدار یکساعت و چهل و پنج دقیقه طول کشید، در این هنگام یکی از کارکنان سفارت وارد دفتر سفیر شد، بعد از بیست و پنج دقیقه این انگلیسی از دفتر سفیر خارج شد، و تعارفی با من کرد بعد از دو ساعت و نیم پدر و سفیر از اتاق خارج شدند، و پس از انجام تعارفات معمولی خدا حافظی کردیم، و آقای سفیر تا جلوی در خروجی ساختمان پدرم را مشایعت کرد. بعد از خروج از ساختمان سفارت، پدر اظهار کرد باید برویم پیش آن آقای انگلیسی که به دفتر سفیر آمد.
از پدر خواستم تعریف کند پدر: گفت: سفیر به من پیشنهاد کرد نخست وزیر شوم، ولی ۳ شرط داشت …. پرسیدم شروطش چه بود، پذیرفتی؟ پدر سکوت کرد ولی لبخند معنی دارش نشان میداد نپذیرفته است. آهسته نجواکنان گفتم: خدای من چه میشنوم مگر برابر قانون اساسی نخست وزیر را شاه به مجلس شورای ملی معرفی نمیکند، به سفیر انگلیس چه ربطی دارد. همین پرسش را از پدر کردم پدر جواب داد، پسر سیاست دو رو دارد، یک رو ظاهر، پیدا و علنی است و روی دیگر هویدا نیست و اضافه کرد ملاقات امروز ما در پشت پرده سیاست ایران انجام شد. حال برویم با آقای جان که وابسته اقصادی سفارت انگلیس در ایران است، حرفهایمان را بزنیم. در این دیدار تو هم حضور داری، این موضوع را یادآوری مینمایم، که من بمنظور حفظ امنیت پدر همراه ایشان بودم.
پشت ساختمان سفارت انگلیس یک ردیف ساختمان یک طبقه بر خیابان واقع بود، ولی به این خیابان در نداشت، چون دفتر آقای ژان که مسئول امور سیاست داخلی ایران بود در قسمتی از این ساختمانها قرار داشت، رهسپار آن قسمت شدیم که کارمندی باستقبالمان آمد و ما را بدفتر آقای ژان راهنمایی کرد.
مذاکرات پدرم با آقای ژان نیز بیش از دو ساعت بطول انجامید، در پایان این نشست قرار شد آقای ژان تا انتخاب تمام وزراء هیأت دولت، ریاست ستاد ارتش، فرماندهان نیروهای زمینی، هوائی و دریائی و ریاست دفتر نخست وزیری هفته ای دوبار روزهای شنبه و چهارشنبه از ساعت ۳۰-۲۱ پدر را در منزل ملاقات، تا یکدیگر را از نتایج اقدامات خود مطلع نمایند، و من مأموریت یافتم هر هفته روزهای مقرر ساعت ۲۱ با اتومبیل به سفارت مراجعه و آقای ژان را تا منزل همراهی کنم.
موقعیکه از ایشان جدا میشدم، سوال کردم با همین لباس یعنی لباس افسری بیایم؟ خندید در پاسخ گفت بله، این لباس امنیت بیشتری دارد. پس از خداحافظی آقای ژان ما را تا جلوی در ورودی سفارت مشایعت کرد، جلوی در یکی از کارمندان نگهبانی را بنام خواند او آمد گفت: این افسر جوان بدیدار من خواهد آمد، هر بار او را با اتوموبیل به دفتر من راهنمائی کنید. توجه داشته باشید این مورد را در دستور کار قرار بدهید، و به همه بسپارید.
در طول راه پدر: گفت بر اساس صحبتی که با سفیر داشتم، قرار شد آقای ژان تا دو روز دیگر هنگامیکه به ملاقات من می آید، ابتدا فهرست بیست و پنج نفر از شخصیتهای سیاسی را به من بدهد، بعد به مرور ایشان را به منزل ما اعزام کند، تا ضمن آشنائی با آنان کسانی را برای وزارت انتخاب کنم. ادامه در کتاب.