Skip to main content

بایگانی ماهانه ارگ ایران همراه تعداد نوشته ها

ده نوشته تازه ارگ ایران

کتاب سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی یادداشتهای نوشته شده توسط ناصر خسرو قبادیانی بلخی و گزارشی از یک سفر هفت‌ ساله است.  این سفر در ششم جمادی‌الثانی سال ۴۳۷ قمری (اول فروردین ۴۱۵ یزدگردی و چهارم دی ۴۲۴ خورشیدی) از مرو آغاز شد،  و در جمادی‌الثانی سال ۴۴۴ قمری (اول فروردین ۴۱۶ یزگردی، مهر ۴۳۱ خورشیدی) با بازگشت به بلخ پایان پذیرفت.

کتاب سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی بخش اول

تصویر کتابهای سفرنامه ناصر خسرو،  عکس شماره 3838.
 این برگه بشماره 1561 پیوست لینک زیر است:
کتاب سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی
فهرست کتاب سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی
……
ناصرخسرو
      ابومُعین ناصر بن خُسرو بن حارث قُبادیانی بَلخی،  معروف به ناصرخسرو (۳۹۴–۴۸۱ ه‍.ق) از شاعران بزرگ فارسی‌زبان، فیلسوف، حکیم و جهانگرد ایرانی،  و از مبلغان مذهب اسماعیلیه بود.  وی در قبادیان از توابع بلخ متولد شد،  و در یمگان از توابع بدخشان درگذشت.  وی بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفه و حساب و طب و موسیقی و نجوم و کلام تبحر داشت،  و در اشعار خویش به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کرده‌ است. ناصر خسرو به همراه رودکی و حافظ جزء سه شاعر بنامی‌ است،  که کل قرآن را از بر داشته‌ است.  وی در آثار خویش از آیات قرآن برای اثبات عقاید خودش استفاده کرده‌ است.
کتاب سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی
کتاب سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی بخش اول
چنین گوید،  ابومعین الدین ناصر خسرو القبادینى المروزی تاب الله عنه،  که من مردی دبیر پیشه بودم و از جمله متصرفان در اموال و اعمال سلطانی و به کارهای دیوانی مشغول بودم،  و مدتی در آن شغل مباشرت نموده.  در میان اقران شهرتی یافته بودم،  در ربیع الآخبر سنه سبع و ثلثین و اربعمایه،  که امیر خراسان ابوسلیمان جعفری بیک داود بن مکابیل بن سلجوق،  بود از مرو برفتم که هر حاجت که در آن روز خواهند.  باری تعالی و تقدس روا کند به گوشه ای رفتم،  و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم،  تا خدای تعالی و تبارک مرا توانگری دهد.
چون به نزدیک یاران و اصحاب آمدم یکی از ایشان شعری پارسی می خواند مرا شعری برخوان هنوز بدو نداده بودم که او همان شعر بعینه آغاز کرد آن حال به فال نیک گرفتم و با خود گفتم خدای تبارک و تعالی حاجت مرا روا کرد . پس از آن جا به جوزجانان شدم و قرب یک ماه ببودم و شراب پیوسته خوردمی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید،  که قولوا الحق و لو على انفسکم.
شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت چند خواهی خوردن از این شراب،  که خرد از مردم زایل کند،  اگر به هوش باشی بهتر.  من جواب گفتم که حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت،  که اندوه دنیا کم کند.  جواب داد که بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد، حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را بیهوشی رهنمون باشد.  بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را به افزاید.  گفتم که من این را از کجا آرم،  گفت جوینده یابنده باشد،  و پس سوی قبله اشارت کرد،  و دیگر سخن نگفت.
چون از خواب بیدار شدم آن حال تمام بر یادم بود برمن کار کرد،  و با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم،  باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم.  اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم فرح نیابم.  روز پنجشنبه ششم جمادی الاخر سنه سبع و ثلثین و اربعمایه نیمه دی ماه پارسیان سال بر چهارصد و ده یزد جردی،  سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم،  و نماز بکردم و یاری خواستم از باری تعالی به گذاردن آنچه بر من واجب است،  و دست بازداشتن از منهیات و ناشایست چنانکه حق سبحانه و تعالی فرموده است.
پس از آن جا به شبورغان رفتم.  شب به دیه باریاب بودم و از آن جا به راه سنگلان و طالقان به مروالرود شدم.  پس به مرو رفتم و از آن شغل که به عهده من بود معاف خواستم،  و گفتم که مرا عزم سفر قبله است.  پس حسابی که بود جواب گفتم و از دنیایی آنچه بود ترک کردم،  الا اندک ضروری و بیست و سیوم شعبان به عزم نیشابور بیرون آمدم،  و از مرو به سرخس شدم که سی فرسنگ باشد،  و از آن جا به نیشابور چهل فرسنگ است.  روز شنبه یازدهم شوال در نیشابور شدم.  چهارشنبه آخر این ماه کسوف بود و حاکم زمان طغرل بیک محمد بود،  برادر جعفری بیک و مدرسه ای فرموده بود،  به نزدیک بازار سراجان و آرا عمارت میکردند،  و او به ولایت گیری به اصفهان رفته بود.
بار اول و دوم ذی القعده از نیشابور بیرون رفتم در صحبت خواجه موفق که خواجه سلطان بود.  به راه کوان به قومس رسیدیم،  و زیارت شیخ بایزید بسطامی بکردم،  قدس الله روحه روز آدینه روز هشتم ذی القعده از آن جا مدتی مقام کردم،  و طلب اهل علم کردم.  مردی نشان دادند که او را استاد علی نسائی میگفتند.  نزدیک وی شدم،  مردی جوان بود سخن به فارسی همی گفت،  به زبان اهل دیلم و موی گشوده جمعی پیش وی حاضر.  گروهی اقلیدس خواندند و گروهی طب و گروهی حساب در اثنای سخن میگفت،  که بر استاد ابوعلی سینا رحمه الله علیه چنین خواندم و از وی چنین شنیدم.
همانا غرض وی آن بود تا من بدانم که او شاگرد ابوعلی سیناست.  چون با ایشان در بحث شدم او گفت من چیزی سپاهانه دانم و هوس دارم که چیزی بخوانم.  عجب داشتم و بیرون آمدم گفتم چون چیزی نمی داند چه به دیگری آموزد،  و از بلخ تا به ری سه صد و پنجاه فرسنگ حساب کردم،  و گویند از ری تا ساوه سی فرسنگ است،  و از ساوه به همادان سی فرسنگ،  و از ری به سپاهان پنجاه فرسنگ،  و به آمل سی فرسنگ،  و میان ری و آمل کوه دماوند است،  مانند گنبدی که آن را لواسان گویند،  و گویند بر سر چاهی است که نوشادر از آن جا حاصل میشود،  و گویند که کبرین نیز.  مردم پوست گاو ببرند و پر نوشادر کنند،  و از سر کوه بغلطانند که به راه نتوان فرود آوردن.
پنجم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمانه دهم مرداد ماه سنه خمس عشر و اربعمانه از تاریخ فرس به جانب قزوین روانه شدم،  و به دیه قوهه رسیدم.  قحط بود و آن جا یک من نان جو به دو درهم می دادند.  از آن جا برفتم،  نهم محرم به قزوین رسیدم.  باغستان بسیار داشت بی دیوار و خار و هیچ چیز که مانع شود،  در رفتن راه نبود و قزوین را شهری نیکو دیدم باروی حصین و کنگره بر آن نهاده و بازارها خوب،  الا آنکه آب در وی اندک بود،  در کاریز به زیرزمین و رییس آن شهر مردی علوی بود،  و از همه صناع ها که در آن شهر بود،  کفشگر بیش تر بود.
دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمانه از قزوین برفتم به راه بیل و قبان که روستاق قزوین است.  از آن جابه دیهی که خرزویل خوانند.  من و برادرم و غلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم.  برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد،  یکی گفت که چه میخواهی بقال منم گفتم هر چه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر گفت هیچ چیز ندارم.  بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی،  گفتمی بقال خرزویل است. چون از آن جا برفتم نشیبی قوی بود،  چون سه فرسنگ برفتم دیهی از حساب طارم بود برز الحیر میگفتند.  گرمسیر و درختان بسیار از انار و انجیر بود،  و بیشتر خودروی بود.
از آن جا برفتم رودی بود که آن را شاه رود می گفتند.  بر کنار دیهی بود که خندان میگفتند و باج می ستاندند از جهت امیر امیران،  و او از ملوک دیلمیان بود،  و چون آن رود از این دیه بگذرد به رودی دیگر پیوندد که آن را سپیدرود گویند و چون هر دو رود به هم پیوندند به دره ای فرود رود که مشرق است از کوه گیلان و آن آب به گیلان میگذرد و به دریای آبسکون رود،  و گویند که هزار و چهارصد رودخانه در دریای آبسکون ریزد،  و گفتند یکهزار و دویست فرسنگ دور است،  و در میان دریا جزایر است،  و مردم بسیار و من این حکایت را از مردم شنیدم.
اکنون با سر حکایت و کار خود شوم از خندان تاشمیران سه فرسنگ بیابانکی است،  همه سنگلاخ و آن قصه ولایت طارم است،  و به کنار شهر قلعه ای بلند بنیادش برسنگ خاره نهاده است،  سه دیوار در گرد او کشیده و کاریزی به میان قلعه قلعه فرو بریده تا کنار رودخانه که از آن جا آب بر آورند و به قلعه برند،  و هزار مرد از مهتر زادگان ولایت در آن قلعه هستند،  تا کسی بیراهی و سرکشی نتواند کرد،  و گفتند آن امیر را قلعه های بسیار در ولایت دیلم باشد،  و عدل و ایمنی تمام باشد.  چنان که در ولایت او کسی نتواند که از کسی چیزی بستاند،  و مردمان که در ولایت وی به مسجد آدینه روند،  همه کفش ها را بیرون مسجد بگذارند،  و هیچ کس آن کسان را نبرد و این امیر نام خود را بر کاغذ چنین نویسد،  که مرزبان الدیلم خیل جیلان ابو صالح مولی امیر المومنین و نامش جستان ابراهیم است.
در شمیران مردی نیک دیدم از دربند بود،  نامش ابوالفضل خلیفه بن على الفلسوف.  مردی اهل بود و با ما کرامت ها کرد و کرم ها نمود،  و با هم بحث ها کردیم و دوستی افتاد میان ما،  مرا گفت چه عزم داری.  گفتم سفر قبله را نیت کرده ام،  گفت حاجت من آنست که به وقت مراجعت گذر بر اینجا کنی تا تو را باز ببینم.  بیست و ششم محرم از شمیران میرفتم چهاردهم صفر را به شهر سراب رسیدم،  و شانزدهم صفر از شهر سراب برفتم و از سعید آباد گذشتم.  بیستم صفر سنه ثمان ثلثین و اربعمانه به شهر تبریز رسیدم،  و آن پنجم شهریور ماه قدیم بود،  و آن شهر قصبه آذربایجان است،  شهری آبادان طول و عرضش به گام پیمودم هر یک هزار و چهارصد بود،  و پادشاه ولایت آذربایجان را چنین ذکر می کردند در خطبه الامیر الاجل سیف الدوله و شرف المله ابومنصور و هسودان بن محمد مولی امیر المومنین.
مرا حکایت کردند که بدین شهر زلزله افتاد شب پنجشنبه هفدهم ربیع الاول سنه اربع و ثلثین و اربعمانه و در ایام مسترقه بود پس از نماز خفتن بعضی از شهر خراب شده بود،  و بعضی دیگر را آسیبی نرسیده بود،  و گفتند چهل هزار آدمی هلاک شده بودند،  و در تبریز قطران نام شاعری را دیدم شعری نیک می گفت،  اما زبان فارسی نیکو نمی دانست.  پیش من آمد دیوان منحیک و دیوان دقیق بیاورد و پیش من بخواند،  و هر معنی که او مشکل بود از من پرسید،  با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.
چهاردهم ربیع الاول از تبریز روانه شدیم به راه مرند و با لشکری از آن امیر و هسودان تا خوی بشدیم،  و از آن جا با رسولی برفتم تا برگری و از خوی تا برگری سی فرسنگ است،  و در روز دوازدهم جمادی الاول آن جا رسیدیم،  و از آن جا به وان وسطان رسیدیم،  در بازار آن جا گوشت خوک همچنان که گوشت گوسفند می فروختند و زنان و مردان ایشان بر دکان ها نشسته شراب میخوردند،  بی تحاشی و از آن جا به شهر اخلاط رسیدم،  هیژدهم جمادی الاول و این شهر سرحد مسلمانان و ارمنیان است،  و از برگری تا اینجا نوزده فرسنگ است،  و آن جا امیری بود او را نصر الدوله گفتندی،  عمرش زیادت از صد سال بود،  پسران بسیار داشت هر یکی را ولایتی داده بود،  و در این شهر اخلاط به سه زبان سخن گویند تازی و پارسی و ارمنی،  و ظن من آن بود که اخلاط بدین سبب نام آن شهر نهاده اند و معامله به پول باشد و رطل ایشان سیصد درم باشد.
بیستم جمادی الاول از آن جا برفتم و به رباطی رسیدم برف و سرمایی عظیم بود،  و در صحرایی در پیش شهر مقداری راه چوبی به زمین فرو برده بودند،  تا مردم روز برف و دمه بر هنجار آن چوب می روند.  از آن جا به شهر بطلیس رسیدم به دره ای در نهاده بود.  آن جا عسل خریدیم صد من به یک دینار برآمده بود،  به آن حساب که به ما بفروختند و گفتند در این شهر کس باشد که او را در یک سال سیصد چهارصد خیک عسل حاصل شود.
از آن جا برفتیم قلعه ای دیدیم که آن راقف انظر می گفتند.  یعنی بایست بنگر از آن جا بگذشتم،  به جایی رسیدم که آن جا مسجدی بود،  میگفتند که اویس قرنی قدس الله روحه ثلثین و اربعمایه بود،  و در این وقت برگ درختها هنوز سبز بود. پاره ای عظیم بود از سنگ سفید ساخته است.  در آن حدد مردم را دیدم که در کوه میگردیدند و چوبی چون درخت سرو می بریدند.  پرسیدم که از این چه میکنید،  گفتند این چوب را یک سر در آتش میکنیم و از دیگر سر آن قطران بیرون می آید،  همه در چاه جمع میکنیم و از آن چاه در ظروف میکنیم،  و به اطراف می بریم و این ولایت ها که بعد از اخلاط ذکر کرده شد،  و اینجا مختصر کردیم از حساب میافارقین باشد.
از آن جا به شهر ارزن شدیم شهری آبادان و نیکو بود با آب روان وبساتین و اشجار و بازارهای نیک و در آن جا به میارفاتین از این راه که ما آمدیم پانصد و پنجاه و دو فرسنگ بود و روز آدینه بیست و ششم جمادی الاول سنه ثمان و برشده هر سنگی مقدار پانصد من و به هر پنجاه گزی برجی عظیم ساخته هم از این سنگ سفید که گفته شد.  و سرباره همه کنگره ها بر نهاده چنان که گویی امروز استاد دست ازش باز داشته است.  و این شهر را یک در است از سوی مغرب و درگاهی عظیم برکشیده است به طارقی سنگین،  و دری آهنین بی چوب بر آن جا ترکیب کرده،  و مسجد آدینه ای دارد که اگر صفت آن کرده شود به تطویل انجامد.
هر چند صاحب کتاب شرحی هر چه تمام تر نوشته است،  و گفته که متوضای که در آن مسجد ساخته اند چهل حجره در پیش است،  و دو جوی آب بزرگ میگردد در همه خانه ها یکی ظاهر استعمال را و دیگر تحت الارض پنهان که ثقل میبرد و چاهها پاک می گرداند،  و بیرون از این شهرستان در ربض کاروانسراها و بازارهاست و گرمایه ها و مسجد جامع دیگری است،  که روز آدینه آن جا هم نماز کنند و از سوی شمال سوری دیگر است که آن را محدثه گویند،  هم شهری است با بازار و مسجد جامع و حمامات همه ترتیبی ، و سلطان ولایت را خطبه چنین کنند الامیر الاعظم عز الاسلام سعد الدین نصر الدوله و شرف الملة ابونصر احمد،  مردی صد ساله و گفتند که هست.  و رطل آن جا چهارصد و هشتاد درم سنگ باشد. این امیر شهری ساخته است.  بر چهار فرسنگ میافارقین و آن را نصریه نام کرده اند.  و از آمد تا میافارقین نه فرسنگ است.
ششم روز از دی ماه قدیم به شهر آمد رسیدیم.  بنیاد شهر بر سنگی یک لخت نهاده،  و طول شهر به مساحت دو هزار گام باشد،  و عرض هم چندین و گرد او سوری کشیده است از سنگ سیاه که خشت ها بریده است از صد منی تا یک هزار منی و بیش تر این سنگها چنان به یکدیگر پیوسته است،  که هیچ گل و گچ در میان آن نیست.  بالای دیوار بیست ارش ارتفاع دارد و پهنای دیوار ده ارش.  به هر صد گز برجی ساخته که نیمه دایره آن هشتاد گز باشد،  و کنگره او هم از این سنگ و از اندرون شهر در بسیار جای نردبان های سنگین بسته است،  که بر سر باور تواند شد و بر سر هر برجی جنگ گاهی ساخته و چهار دروازه بر این شهرستان است،  همه آهن بی چوب،  هر یکی روی به جهتی از عالم شرقی را باب الدجله گویند،  غربی را باب الروم،  شمالی را باب الارمن و جنوبی را باب التل و بیرون این سور سور دیگر است.
هم از این سنگ بالای آن ده گر و همه سرهای دیوار کنگره و از اندرون کنگره ممری ساخته چنان که با سلاح تمام مرد بگذرد و بایستد و جنگ کند،  به آسانی و این سور بیرون را نیز دروازه های آهنین برنشانده اند.  مخالف دروازه های اندرونی چنان که چون از دروازه های سور اول در روند مبلغی در فصیل بباید رفت تا به دروازه سور دوم رسند،  و فراخی فصیل پانزده گز باشد،  و اندر میان شهر چشمه ای است،  که از سنگ خاره بیرون می آید،  مقدار پنج آسیا گرد آبی به غایت خوش و هیچ کس نداند که از کجا می آید،  و در آن شهر اشجار و بساتین است،  که از آن آب ساخته اند،  و امیر و حاکم آن شهر پسر آن نصر الدوله است،  که ذکر رفت و من فراوان شهرها و قلعه ها دیدم در اطراف عالم در بلاد عرب و عجم و هند و ترک مثل شهر آمد هیچ جا ندیدم،  که بر روی زمین چنان باشد و نه نیز از کسی شنیدم،  که گفت چنان جای دیگر دیده ام و مسجد جامع هم از این سنگ سیاه است،  چنان که از آن راست و محکم تر نتواند دید.
در میان جامع دویست و اند ستون سنگین برداشته اند،  هر ستونی یکپارچه سنگ و بر ستونها طاق زده است،  همه از است.  اندر ساخت مسجد سنگی بزرگ نهاده است و حوضی سنگین مدور عظیم بزرگ بر سر آن نهاده است،  و ارتفاعش قامت مردی و دور دائره آن دو گز و نایژه ای برنجین از میان حوض بر آمده که آبی صافی به فواره از آن بیرون می آید چنان که مدخل و مخرج آن آب پیدا نیست،  و متوضای عظیم بزرگ و چنان نیکو ساخته است که به از آن نباشد،  الا که سنگ آمد که عمارت کرده اند همه سیاه است و از آن میافارقین سپید و نزدیک مسجد کلیسایی است عظیم به تکلف هم از سنگ ساخته و زمین کلیسیا مرخم کرده به نقش ها و درین کلیسیا بر طارم آن که جای عبادت ترسایان است دری آهنین مشبک دیدم که هیچ جای سنگ و بر سر طاقها باز ستونها زده است کوتاه تر از آن و صفی دیگر طاق زده بر سر آن طاق های بزرگ و همه بامهای این مسجد به خر پشته پوشیده همه تجارت و تقارب و منقوش و مدهون کرده آن دری ندیده بودم و از شهر آمد تا حران دو راه است یکی را هیچ آبادانی نیست و آن چهل فرسنگ است و بر راهی دیگر آبادانی و دیه های بسیار است و بیش تراهل آن نصاری باشد و آن شصت فرسنگ باشد.
ما با کاروان به راه آبادانی شدیم صحرایی به غایت هموار بود الا آن که چندان سنگ بود که ستور البته هیچ گام بی سنگ ننهادی روز آدینه بیست و پنجم جمادی الآخر سنه ثمان و ثلثین و اربعمایه به حران رسیدیم دوم آذرماه قدیم هوای آن جا در آن وقت چنان بود که هوای خراسان در نوروز از آن جا برفتیم به شهری رسیدیم که قرول نام آن بود جوانمردی ما را به خانه خود مهمان کرد چون در خانه وی در آمدیم عربی بدوی در آمد نزدیک من آمد شصت ساله بوده باشد،  و گفت قرآن به من بیاموز قل اعوذ برب الناس او را تلقین میکردم،  و او با من میخواند چون من گفتم من الجنه و الناس گفت ارایت الناس نیز بگویم،  من گفتم که آن سوره بیش از این نیست پس گفت آن سوره نقاله الحطب کدام است،  و نمی دانست که اندر سوره ثبت حماله الحلب گفته است،  نه نقاله الحطب و آن شب چندان که با وی باز گفتم سوره قل اعوذ برب یاد نتوانست گرفتن مردی عرب شصت ساله.
شنبه دوم رجب ثمان و ثلثین و اربعمایه به سروج آمدیم،  و دوم از فرات بگذشتیم و به منبج رسیدیم و آن نخستین شهری است از شهرهای شام اول بهمن ماه قدیم بود و هوای آن جا عظیم خوش بود.  هیچ عمارت از بیرون شهر نبود و از آن جا به شهر حلب رفتم از میافارقین تا حلب صد فرسنگ باشد.  حلب را شهر نیکو دیدم باره ای عظیم دارد ارتفاعش بیست و پنج ارش قیاس کردم و قلعه ای عظیم همه بر سنگ نهاده به قیاس چند بلخ باشد،  همه آبادان و بناها بر سر هم نهاده و آن شهر باجگاه است،  میان بلاد شام و روم و دیار بکر و مصر و عراق،  و از این همه بلاد تجار و بازرگانان آن جا روند چهار دروازه دارد باب الیهود باب الله باب الجنان باب انطاکیه،  و سنگ بازار آن جا رطل ظاهری چهار صد و هشتاد درم باشد.
از آن جا چون سوی جنوب روند بیست فرسنگ حما باشد،  و بعد از آن حمص و تا دمشق پنجاه فرسنگ باشد از حلب و از حلب تا انطاکیه دوازده فرسنگ باشد و به شهر طرابلس همین قدر و گویند تا قسطنطنیه دویست فرسنگ باشد.  یازدهم رجب از شهر حلب بیرون آمدیم به سه فرسنگ دیهی بود چند قنسرین میگفتند،  و دیگر روز چون شش فرسنگ شدیم به شهر سرمین رسیدیم،  بارو نداشت شش فرسنگ دیگر شدیم معره النعمان بود،  بارهای سنگین داشت شهری آبادان و بر در شهر اسطوانه ای سنگین دیدم چیزی در آن نوشته بود به خطی دیگر از تازی.  از یکی پرسیدم که این چه چیز است،  گفت طلسم کژدمی است که هرگز عقرب در این شهر نباشد و نیاید و اگر از بیرون آورند و رها کنند بگریزد و در شهر نیاید.  بالای آن ستون ده ارش قیاس کردم و بازارهای او بسیار معمور دیدم و مسجد آدینه شهر بر بلندی نهاده است،  در میان شهر که از هر جانب که خواهند به مسجد در شوند سیزده درجه بر بالا باید شد و کشاورزی ایشان همه گندم است و بسیار است و درخت انجیر و زیتون و پسته و بادام و انگور فراوان است و آب شهر از باران و چاه باشد.
در آن مردی بود که ابوالعلاء معری میگفتند نابینا بود و رییس شهر او بود،  نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود کلیمی پوشیده و در خانه نشسته بود،  نیم من نان جوین را تبه کرده که جز آن هیچ نخورد و من این معنی شنیدم که در سرای باز نهاده است و نواب و ملازمان او کار شهر میسازند،  مگر به کلیات که رجوعی به او کنند،  و وی نعمت خویش از هیچ کس دریغ ندارد و خود صائم اللیل باشد و به هیچ شغل دنیا مشغول نشود.
این مرد در شعر و ادب به درجه ای است که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در این عصر کسی به پایه او نبوده است و نیست و کتابی ساخته است آن را الفصول و الغایات نام نهاده و سخن ها آورده است. مرموز و مثل ها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمیشوند مگر بر بعضی اندک و آن کسی نیز که بر وی خواند چنان او را تهمت کردند که تو این کتاب را به معارضه ی قرآن کرده ای و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف آمده باشند و پیش او ادب و شعر خوانند و شنیدم که او را زیادت از صد هزار بیت شعر باشد. کسی از وی پرسید که ایزد تبارک و تعالی این همه مال و منال تو را داده است چه سبب است که مردم را میدهی و خویشتن نمی خوری،  جواب داد که مرا بیش از این نیست که می خورم و چون من آن جا رسیدم این مرد هنوز در حیات بود.
پانزدهم رجب ثمان و ثلثین و اربعمایه از آن جا به کویمات شدیم و از آن جا به شهر حما شدیم شهری خوش آبادان بر لب آب غاصی و این آب را از آن سبب عاصی گویند که به جانب روم می رود یعنی چون از بلاد اسلام به بلاد کفر میرود عاصی است و بر آب دولابهای بسیار ساخته اند.  پس از آن جا راه دو می شود یکی به جانب ساحل و آن غربی شام است و یکی جنوبی به دمشق میرود،  ما به راه ساحل رفتیم در کوه چشمه ای دیدم که گفتند هر سال چون نیمه شعبان بگذرد آب جاری شود از آن جا و سه روز روان باشد و بعد از سه روز یک قطره نیاید تا سال دیگر.  مردم بسیار آن جا به زیارت روند و تقرب جویند و به خداوند سبحانه و تعالی و عمارت و حوضها ساخته اند آن جا.
چون از آن جا گذشتیم به صحرایی رسیدیم که همه نرگس بود شکفته چنان که تمامت آن صحرا سپید مینمود از بسیاری نرگس ها از آن جا برفتیم به شهری رسیدیم که آن را عرقه میگفتند چون از عرق دو فرسنگ بگذشتیم به لب دریا رسیدیم و بر ساحل دریا روی از سوی جنوب پنج فرسنگ برفتیم به شهر طرابلس رسیدیم و از حلب تا طرابلس چهل فرسنگ بود بدین راه که ما نرفتیم روز شنبه پنجم شعبان آن جا رسیدیم حوالی شهر همه کشاورزی و بساتین و اشجار بود و نیشکر بسیار بود و درختان نارنج و ترنج و موز و لیمو و خرما و شیره نیشکر در آن وقت می گرفتند.  شهر طرابلس چنان ساخته اند که سه جانب او با آب دریاست،  که چون آب دریا موج زند مبلغی بر باروی شهر بر رود چنان که یک جانب که با خشک دارد کنده ای عظیم کرده اند،  و در آهنین محکم بر آن نهاده اند.
جانب شرقی بارو از سنگ تراشیده است،  و کنگره ها و مقاتلات همچنین و عراده ها بر سر دیوار نهاده.  خوف ایشان از طرف روم باشد که به کشتی ها قصد آن جا کنند.  مساحت شهر هزار ارش است در هزار ارش،  تیمه چهار و پنج طبقه و شش نیز هم هست و کوچه ها و بازارها نیکو پاکیزه که گویی هر یکی قصری است آراسته و هر طعام و میوه و ماکول که در عجم دیده بودم همه آن جا موجود بود،  بل به صد درجه بیش تر و در میان شهر مسجدی آدینه عظیم پاکیزه و نیکو آراسته و حصین و در ساحت مسجد قبه ای بزرگ ساخته و در زیر قبه حوضی است از رخام و در میانش فواره برنجین و در بازار مشرعه ای ساخته است،  که به پنج نایژه آب بسیار بیرون می آید که مردم بر می گیرند و فاضل بر زمین می گذرد و به دریا می رود.
گفتند که بیست هزار مرد در این شهر است و سواد و روستاقهای بسیار دارد،  و آن جا کاغذ نیکو سازند مثل کاغذ سمرقندی بل بهتر و این شهر تعلق به سلطان مصر داشت، گفتند سبب آن که وقتی لشکری از کافر روم آمده بود،  و این مسلمانان به آن لشکر جنگ کردند و آن لشکر را قهر کردند سلطان مصر خراج از آن شهر برداشت و همیشه لشکری از آن سلطان آن جا نشسته باشد و سالاری بر سر آن لشکر تا شهر را از دشمن نگاه دارند و باجگاهی است آن جا که کشتی های که از اطراف روم و فرنگ و اندلس و مغرب بیاید عشر به سلطان دهند،  و ارزاق لشکر از آن باشد و سلطان را آن جا کشتی ها باشد که به روم و سقیله و مغرب روند و تجارت کنند و مردم این شهر همه شیعه باشند،  و شیعه به هر بلاد مساجد نیکو ساخته اند.  در آن جا خانه ها ساخته بر مثال رباط ها اما کسی در آن جا مقام نمی کند و آن را مشهد خوانند و از بیرون شهر طرابلس هیچ خانه نیست مگر مشهد دو سه چنان که ذکر رفت.
پس از این شهر همچنان بر طرف دریا روی سوی جنوب به یک فرسنگی حصاری دیدم که آن را قلمون می گفتند ، چشمه ای آب اندرون آن بود.  از آن جا برفتم به شهر طرابرزن و از طرابلس تا آن جا پنج فرسنگ بود.  نو از آن جا به شهر جبیل رسیدیم و آن شهری است مثلث چنان که یک گوشه آن به دریاست و گرد وی دیواری کشیده بسیار بلند و حصین،  و همه کرد شهر درختان خرما و دیگر درخت های گرمسیری.  کودکی را دیدم گلی سرخ و یکی سپید تازه در دست داشت،  و آن روز پنجم اسفندارمذ ماه قدیم سال بر چهارصد و پانزده از تاریخ عجم.
از آن جا به شهر بیروت رسیدیم طاقی سنگین دیدم چنان که راه به میان آن طاق بیرون میرفت بالای آن طاق پنجاه گز تقدیم کردم و از جوانب او تخته سنگ های سفید برآورده چنان که هر سنگی از آن زیادت از هزار من بود و این بنا را از خشت به مقداری بیست گر جهد در آغوش دو مرد گنجد و بر سر این ستونها طاقها زده است به دو جانب همه از سنگ مهندم چنان که هیچ کچ و گل در این میان نیست و بعد از آن طاقی عظیم بر بالای آن طاقها به میانه راست ساخته اند به بالای پنجاه ارش و هر تخته سنگی را که در آن طاق بر نهاده است هر یکی را هشت ارش قیاس کردم در طول و در عرض چهار ارش که هر یک از آن تخمینا هفت هزار من باشد،  فواطن همه سنگ ها را کنده کاری و نقاشی خوب کرده چنان که در چوب بدان نیکویی کم کنند و جز این طاقی بنای دیگر نمانده است بدان حوالی پرسیدم که این چه جای است،  گفتند که شنیده ایم که این در باغ فرعون بوده است و بس قدیم است و همه صحرای آن ناحیت ستونهای رخام است و سرستونها و تن ستون ها همه رخام منقوش مدور و مربع و مسدس و مثمن و سنگ عظیم صلب که آهن بر آن کار نمیکند و بدان حوالی هیچ جای کوهی نه که گمان افتد که از آن جا بریده اند و سنگی دیگر همچو معجونی مینمود آن چنان که سنگ های دیگر مسخر آهن بود و اندر نواحی شام پانصد هزار ستون یا سر ستون و تن بیش افتاده است که هیچ آفریده نداند که آن چه بوده است یا از کجا آورده اند.
پس از آن به شهر صیدا رسیدیم هم بر لب دریا نیشکر بسیار کشته بودند و باره ای سنگین محکم دارد و سه دروازه و مسجد آدینه خوب با روحی تمام.  همه مسجد حصیرهای منقش انداخته و بازاری نیکو آراسته چنان که چون آن بدیدم گمان بردم که شهر را بیار استند قدوم سلطان را یا بشارتی رسیده است.  چون پرسیدم گفتند رسم این شهر همیشه چون باشد و باغستان و اشجار آن چنان بود که گویی پادشاهی ساخته است به هوس،  و کوشکی در آن برآورده و بیش تر درخت ها پربار بود.
چون از آن جا پنج فرسنگ بشدیم به شهر صور رسیدیم شهری بود در کنار دریا سنجی بوده بود و آن جا آن شهر ساخته بود و چنان بود که باره شهرستان صد گز بیش بر زمین خشک نبود باقی اندر آب دریا بود و باره ای سنگین تراشیده و درزهای آن را به قیر گرفته تا آب در نیاید و مساحت شهر هزار در هزار قیاس کردم و نیمه پنج شش طبقه بر سر یک دیگر و فواره بسیار ساخته و بازارهای نیکو و نعمت فراوان.
و این شهر صور معروف است به مال و توانگری در میان شهرهای ساحل شام و مردمانش بیش تر شیعه اند.  و قاضی بود آن جا مردی سنی مذهب پسر ابو عقیل میگفتند مردی نیک و توانگر و بر در شهر مشهدی راست کرده اند و آن جا بسیار فرش و طرح و قنادیل و چراغدان های زرین و نقره گین نهاده و شهر بر بلندی است و آب شهر از کوه می آید و بر در شهر طاقهای سنگین ساخته اند و آب بر پشت آن طاق ها به شهر اندر آورده و در آن کوه دره ای است مقابل شهر که چون روی به مشرق بروند به هجده فرسنگ به شهر دمشق رسند.
و چون ما از آن جا هفت فرسنگ برفتیم به شهرستان عکه رسیدیم و آن جا مدینه عکا نویسند.  شهر بر بلندی نهاده زمینی کج و باقی هموار و در همه ساحل که بلندی نباشد شهر نسازند از بیم غلبه آب دریا و خوف امواج که بر کرانه می زند و مسجد آدینه در میان شهر است و از همه شهر بلندتر است و اسطوانه ها همه رخام است.  در دست راست قبله از بیرون قبر صالح پیغمبر علیه السلام،  و ساحت مسجد بعضی فرش سنگ انداخته اند و بعضی دیگر سبزی کشته و گنبد که آدم علیه السلام آن جا زراعت کرده بود و شهر را مساحت کردم درازی دو هزار ارش بود و پهنا پانصد ارش،  باره به غایت محکم و جانب غربی و کشتی بر سر آن زنجیر از آب بگذرد و باز زنجیرها بکشند تاکسی بیگانه قصد این کشتی ها نتواند کرد.  و کوهی است که اندر آن مشاهد انبیاست علیهم السلام پیدا کرده است و گاو خود را از آن جا آب داده و از جنوبی آن با دریاست و بر جانب جنوب مینا است.
و بیش تر شهرهای ساحل را میناست و آن چیزی است که جهت محافظت کشتی ها ساخته اند مانند اسطبل که پشت بر شهرستان دارد و دیوارها بر لب آب دریا در آمده و درگاهی پنجاه گز بگذاشته بی دیوار الا آن که زنجیرها سست کنند تا به زیر آب فرو روند و به دروازه شرقی بر دست چپ چشمه ای است که بیست و شش پایه فرو باید شد تا به آب رسند و آن را عین البقر گویند و می گویند که آن چشمه را آدم علیه السلام پیدا کرده است و گاو خود را از آن جا آب داده و از آن سبب آن چشمه را عین البقر می گویند و چون از این شهرستان عکه سوی مشرق روند آن سبب آن چشمه را عین البقر می گویند و چون از این شهرستان عکه سوی مشرق روند کوهی است که اندر آن مشاهد انبیاست علیهم السلام و این موضع از راه برکنار است کسی را که به رمله رود.
مرا قصد افتاد که آن مزارهای متبرک را ببینم و برکات از حضرت ایزد تبارک و تعالی بجویم مردمان عکه گفتند آن جا قومی مفسد در راه باشند که هر که را غریب بینند تعرض رسانند و اگر چیزی داشته باشد بستانند.  من نفقه که داشتم در مسجد عکه نهادم و از شهر بیرون شدم از دروازه شرقی روز بیست و سیوم شعبان سنه ثمان و ثلثین و اربعمایه اول روز زیارت قبر عک کردم که بای شهرستان او بوده است و او یکی از صالحان و بزرگان بوده و چون با من دلیلی نبود که آن راه داند متحیر میبودم ناگاه از فضل باری تبارک و تعالی همان روز مردی با من پیوست که او از آذربایجان بود و یک بار دیگر آن مزارت متبرکه را دریافته بود دوم کرت بدان عزیمت روی بدان جانب آورده بود بدان موهبت شکر باری را تبارک و تعالی دو رکعت نماز بگذاردم و سجده شکر کردم که مرا توفیق میداد تا بر عزمی که کرده بودم وفا می کردم.
به دیهی رسیدم که آن را پروه میگفتند،  آن جا قبر عیش و شمعون علیها السلام را زیارت کردم و از آن جا به مغاک رسیدم که آن را دامون میگفتند،  آن جا نیز زیارت کردم که گفتند قبر ذوالکفل است علیه السلام و از آن جا به دیهی دیگر رسیدم که آن را اعبلین میگفتند و قبر هود علیه السلام آن جا بود زیارت آن دریافتم.  اندر حظیره او درختی خرتوت بود و قبر عزیز النبی علیه السلام آن جا بود زیارت آن کردم و روی سوی جنوب برفتم به دیهی دیگر رسیدم که آن را حظیره میگفتند و بر جانب مغربی این دیه دره ای بود و در آن دره چشمه آب بود پاکیزه که از سنگ ساخته و سقف سنگین در زده و دری کوچک بر آن جا نهاده چنان که مرد به دشواری در تواند رفتن و دو قبر نزدیک یکدیگر آن جا نهاده یکی از آن شعیب علیه السلام و دیگری از آن دخترش که زن موسی علیه السلام بود.
مردم آن دیه آن مسجد و مزار را تعهد نیکو کنند از پاک داشتن و چراغ نهادن و غیره و آن جا به دیهی شدم که آن را اربل می گفتند و بر جانب قبله آن دیه کوهی بود و اندر میان آن کوه حظیره ای و اندر آن حظیره چهار گور نهاده بود از آن فرزندان یعقوب علیه السلام که برادران یوسف علیه السلام بودند و از آن جا برفتم تلی دیدم زیر آن تل غاری بود که قبر مادر موسی علیه السلام در آن غار بود.  زیارت آن جا دریافتم و از آن جا برفتم دره ای پیدا آمد به آخر آن دره دریایی به دید پدید آمد کوچک و شهر طبریه بر کنار آن دریاست.
طول آن دریا به قیاس شش فرسنگ و عرض آن سه فرسنگ باشد و آب آن دریا خوش بامزه و شهر بر غربی دریاست و همه آب های گرمایه های شهر و فضله آبها بدان دریا می رود و مردم آن شهر و ولایت که برکنار آن دریاست همه آب از این دریا خورند و شنیدم که وقتی امیری بدین شهر آمده بود، فرمود که راه آن پلیدی ها و راه آبهای چرکین که در آن جا بود بگشودند باز آب دریا خوش شد و این شهر را دیوار ندارد و بناهای بسیار در میان آب است و زمین دریا سنگ است و منظرها ساخته اند بر سر اسطان های رخام که اسطوانها در آب است و در آن دریا ماهی بسیار است و در میان شهر مسجد آدینه است و بر در مسجد چشمه ای است و بر سر آن چشمه گرمابه ای ساخته اند و آب چنان گرم است که تا به آب سرد نیامیزند بر خود نتوان ریخت و گویند آن گرمابه سلیمان بن داوود علیه السلام ساخته است و من در آن گرما به رسیدم و اندر این شهر طبریه مسجدی است که آن را مسجد یاسمن گویند با جانب غربی مسجدی پاکیزه در میان مسجد دکانی بزرگ است و بر وی محرابها ساخته و گرد بر گرد آن دکان درخت یاسمن نشانده که مسجد را به آن بازخوانند و رواقی است بر جانب مشرق قبر یوشع بن نون در آن جاست و در زیر آن دکان قبر هفتاد پیغمبر است علیهم السلام که بنی اسراییل که بنی اسراییل ایشان را کشته اند.
و سوی جنوب شهر دریای لوط است و آن آب تلخ دارد یعنی دریای لوط بر کنار آن دریای لوط است اما هیچ اثری نمانده است.  از شخصی شنیدم که گفت در دریای تلخ که دریای لوط است چیزی می باشد مانند گاوی از کف دریا فراهم آمده سیاه که صورت گو دارد و به سنگ میماند اما سخت نیست و مردم آن را برگیرند و پاره کنند و به شهرها و ولایتها برند.  هر پاره که از آن در زیر درختی کنند.  هرگز کرم در زیر آن درخت نیفتد و در آن موضع بیخ درخت را زبان نرساند و بستان از کرم و حشرات زیر زمین غمی نباشد و العهدة على الراوی و گفت عطاران نیز بخرند و میگویند کرمی در داروها افتد و آن را نقره گویند دفع آن کند.
در شهر طبریه حصیر سازند که مصلی نمازی از آن است همان جا به پنج دینار مغربی بخرند،  و آن جا در جانب غربی کوهی است و بر آن کوهی است و بر آن کوه پاره ای سنگ خاره است به خط عبری بر آن جا نوشته اند که به وقت آن کتابت ثریا به سر حمل بود و کور ابی هریره آن جاست بیرون شهر در جانب قبله اما کسی آن جا به زیارت نتواند رفتن که مرمان آن جا شیعه باشند و چون کسی آن جا به زیارت رود کودکان غوغا و غلبه به سر آن کس برند و زحمت دهند و سنگ اندازند.  از این سبب من نتوانستم زیارت آن کردن.
چون از زیارت آن موضع بازگشتم به دیهی رسیدم که آن را کفرکنه می گفتند و جانب جنوب این دیه پشته ای است و بر سر آن پشته صومعه ساخته اند نیکو و دری استوار بر آن جا نهاده و گور یونس النبی علیه السلام در آن جاست و بر در صومعه چاهی است و آبی خوش دارد.  چون آن زیارت دریافتم از آن جا با عکه آمدم و از آن جا تا عکه چهار فرسنگ بود و یک روز در عکه بودیم .  بعد از آن از آن جا برفتیم و به دیهی رسیدیم که آن را حیفا میگفتند و تا رسیدن بدین دیه در راه ریگ فراوان بود از آن که زرگران در عجم به کار دارند و ریگ مکی گویند و این دیه حیفا بر لب دریاست و آن جا نخلستان و اشجار بسیار دارند.  آن جا کشتی سازان بودند و آن کشتیهای دریای را آن جا جودی می گفتند.
از آنجا جا به دیهی دیگر رفتیم به یک فرسنگی که آن را کنیسه میگفتند از آن جا راه از دریا بگردید و به کوه در شد سوی مشرق و صحراها و سنگستانها بود که وادی تماسیح میگفتند.  چون فرنسگی دو برفتیم دیگر بار راه به کنار دریا افتاد و آن جا استخوان حیوانات بحری بسیار دیدیم که در میان خاک و گل معجون شده بود و همچو سنگ شده از بس موج که بر آن کوفته بود.
و از آن جا به شهری رسیدیم و آن را قیساریه خوانند و از عکه تا آن جا هفت فرسنگ بود،  شهری نیکو با آب روان و نخلستان و درختان نارنج و باروی حصین و دری آهنین و چشمه های آب روان در شهر.  مسجد آدینه ای نیکو چنان که چون در ساخت مسجد نشسته باشند تماشا و تفرج دریا کنند و خمی رخامین آن جا بود که همچو سفال چینی آن را تنک کرده بودند چنان که صد من آب در آن گنجد،  روز شنبه سلخ شعبان از آن جا برفتیم همه بر سر ریگ مکی برفتیم مقدار یک فرسنگ و دیگر باره درختان انجیر و زیتون بسیار دیدیم همه راه از کوه و صحرا.
چون چند فرسنگ برفتیم به شهری رسیدیم که آن شهر را کفرسایا و کفرسلام می گفتند از این شهر تا رمله سه فرسنگ بود و همه راه درختان بود چنان که ذکر کرده شد.  روز یکشنبه غره رمضان به رمله رسیدیم و از قیساریه تا رمله هشت فرسنگ بود و آن شهرستانی بزرگ است و باروی حصین از سنگ و گچ دارد بلند و قوی و دروازهای آهنین برنهاده و از شهر تا لب دریا سه فرسنگ است و آب ایشان از باران باشد و اندر هر سرای حوضهای بزرگ است که چون پر آب باشد هر که خواهد گیرد و نیز دور مسجد آن جا را سیصد گام اندر دویست گام مساحت است.
بر پیش صفه نوشته بودند که پانزدهم محرم سنه خمس و عشرین و اربعمایه اینجا زلزله ای بود قوی و بسیار عمارات خراب کرد ام کس را از مردم خللی نرسید.  در این شهر رخام بسیار است و بیش تر سراها و خانهای مردم مرخم است به تکلف و نقش ترکیب کرده و رخام را به اره میبرند که دندان ندارد و ریگ مکی در آن جا می کنند و اره میکشند بر طول عمودها نه بر عرض چنانکه چوب از سنگلاخ الواح می سازند و انواع و الوان رخام ها آن جا دیدم از ملمع و سبز و سرخ و سیاه و سفید و همه لونی و آن جا نوعی زنجیر است که به از آن هیچ جا نباشد و از آن جا به همه اطراف بلاد میبرند و این شهر رمله را به ولایت شام و مغرب فلسطین می گویند.
سیوم رمضان از رمله برفتیم به دبهی رسیدیم که خاتون میگفتند و از آن جا به دیهی دیگر رفتیم که آن را قریه العنب میگفتند،  در راه سداب فراوان دیدیم که خودروی بر کوه و صحرا رسته بود.  در این دیه چشمه آب نیکو خوش دیدیم که از سنگ بیرون می آمد و آن جا آخرها ساخته بودند و عمارت کرده و از آن جا برفتیم روی بر بالا کرده تصور بود که بر کوهی میرویم که چون بر دیگر جانب فرو رویم شهر باشد.  چون مقداری بالا رفتیم صحرای عظیم در پیش آمد،  بعضی سنگلاخ و بعضی خاکتاک،  بر سر کوه شهر بیت المقدس نهاده است و از طرابلس که ساحل است تا بیت المقدس پنجاه و شش فرسنگ و از بلخ بیت المقدس هشتصد و هفتاد و شش فرسنگ است.
خامس رمضان سنه ثمان و ثلثین و اربعمانه در بیت المقدس شدیم.  یک سال شمسی بود که از خانه بیرون آمده بودم و مادام در سفر بوده که به هیچ جای مقامی و آسایشی تمام نیافته بودیم . بیت المقدس را اهل شام و آن طرفها قدس گویند و از اهل آن ولایات کسی که به حج نتواند رفتن در همان موسم به قدس حاضر شود و به موقف بایستد و قربان عید کند چنان که عادت است و سال باشد که زیادت از بیست هزار خلق در اوایل ماه ذی الحجه آن جا حاضر شوند و فرزندان برند و سنت کنند و از دیار روم و دیگر بقاع همه ترسایان و جهودان بسیار آن جا روند به زیارت کلیسا و کنشت که آن جاست و کلیسای بزرگ آن جا صفت کرده شود به جای خود سواد و رستاق بیت المقدس همه کوهستان همه کشاورزی و درخت زیتون و انجیر و غیره تمامت بی آب است و نعمتهای فراوان و ارزان باشد و کدخدایان باشند که هر یک پنجاه هزار من روغن زیتون در چاهها و حوض ها پر کنند و از آن جا به اطراف عالم برند و گویند به زمین شام قحط نبوده است و از ثقات شنیدم که پیغمبر را علیه السلام و الصلوه به خواب دید یکی از بزرگان که گفتی یا پیغمبر خدا ما را در معیشت یاری کن پیغمبر علیه السلام در جواب گفتی نان و زیت شام بر من اکنون صفت شهر بیت المقدس کنم.
شهری است بر سر کوهی نهاده و آب نیست مگر از باران و به رستاق ها چشمه های آب است اما به شهر نیست چه شهر بر سنگ نهاده است و شهری است بزرگ که آن وقت که دیدیم بیست هزار مرد دروی بودند و بازارهای نیکو و بناهای عالی و همه زمین شهر به تخته سنگهای فرش انداخته و هر کجا کوه بوده است و بلندی بریده اند و همواره کرده چنان که چون باران بارد همه زمین پاکیزه شسته در آن شهر صناع بسیارند هر گروهی را رسته ای جدا باشد،  و جامع مشرقی است و باروی مشرقی شهر باروی جامع است.
چون از جامع بگذری صحرایی بزرگ است عظیم هموار و آن را ساهره گویند و گویند که دشت قیامت خواهد بود و حشر مردم آن جا خواهند کرد بدین سبب خلق بسیار از اطراف عالم بدانجا آمده اند و مقام ساخته تا در آن شهر وفات یابند و چون وعده حق سبحانه و تعالی در رسد به میعادگاه حاضر باشند خدایا در آن روز پناه بندگان تو باش و عفو تو آمین یا رب العالمین برکناره آن دشت مقبره ای است بزرگ وب سیار مواضع بزرگوار که مردم آن جا نماز کنند و دست به حاجات بردارند و ایزد سبحانه تعالی حاجات ایشان روا گرداند اللهم تقبل حاجاتنا و اغفر ذنوبنا سیناتنا وارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین میان جامع.
 و این دشت ساهره وادی ای است عظیم ژرف و در آن وادی که همچون خندق است بناهای بزرگ است بر نسق پیشینیان و گنبدی سنگین دیدم تراشیده و بر سر خانه ای نهاده که از آن عجب تر نباشد تا خود آن را چگونه از جای برداشته باشند و در افواه بود که آن خانه فرعون است و آن وادی جهنم پرسیدم که این لقب که بر این موضع نهاده است، گفتند به روزگار خالفت عمر خطاب رضی الله عنه بر آن دشت ساهره لشکرگاه بزد و چون بدان وادی نگریست گفت این وادی جهنم است و مردم عوام چنین گویند هر کس که به سر آن وادی شود آواز دوزخیان شنود که صدا از آن جا بر می آید.
من آن جا شدم اما چیزی نشنیدم و چون از شهر به سوی جنوب نیم فرسنگی بروند و به نشیبی فرو روند چشمه آب از سنگ بیرون می آید آن را عین سلوان گویند. عمارات بسیار بر سر آن چشمه کرده اند و آب آن به دیهی می رود و آن جا عمارات بسیار کرده اند و بستان ها ساخته و گویند. هر که بدان آب سر و تن بشوید رنج ها و بیماریهای مزمن از و زائل شود و بر آن چشمه وقف ها بسیار کرده اند، و بیت المقدس را بیمارستان نیک است و وقف بسیار دارد و خلق بسیار را دارو و شربت دهند و طبیبان باشند که از وقف مرسوم ستانند و و آن بیمارستان و مسجد آدینه برکنار وادی جهنم است و چون از سوی بیرون مسجد آن دیوار که با وادی است بنگرند صد ارش باشد به سنگ های عظیم آورده چنان که گل و گچ در میان نیست و از اندرون مسجد همه سردیوارها راست است.
و از برای سنگ صخره که آن جا بوده است مسجد هم آن جا بنا نهاده اند و این سنگ صخره آن است که خدای عزوجل موسی علیه السلام را فرمود تا آن را قبله سازد و چون این حکم بیامد و موسی آن را قبله کرد بسی نزیست و هم در آن زودی وفات کرد تا به روزگار سلیمان علیه السلام که چون قبله صخره بود مسجد گرد صخره بساختند چنان که صخره در میان مسجد بود و محراب خلق و تا عهد پیغمبر ما محمد مصطفى علیه الصلوة و السلام هم آن قبله می دانستند و نماز را روی بدان جانب کردند تا آن گاه که ایزد تبارک و تعالی فرمود که قبله خانه کعبه باشد و صفت آن به جای خود بیاید. میخواستم تا مساحت این مسجد بکنم گفتم اول هیات و وضع آن نیکو بدانم و ببینم بعد از آن مساحت کنم. مدت ها در آن مسجد میگشتم و نظاره می کردم پس در جانب شمالی که نزدیک لبه یعقوب علیه السلام است بر طاقی نوشته دیدم در سنگ که طول این مسجد هفتصد و چهار ارش است.
و عرض صد و پنجاه و پنج ارش به کر ملک و گز ملک آن است که به خراسان آن گز را شایگان گویند و آن یک ارش و نیم باشد چیزکی کم تر زمین مسجد فرش سنگ است و درزها به ارزیر گرفته و مسجد شرقی شهر و بازار است که چون از بازار به مسجد روند روی به مشرق باشد درگاهی عظیم نیکو مقدا ر سی گز ارتفاع در بیست گر عرض اندام داده برآورده اند و دو جناح باز بریده درگاه و روی جناح و ایوان درگاه منقش کرده همه به میناهای ملون که در گچ نشانده بر نقشی که خواسته اند چنان که چشم از دیدن آن خیره ماند و کتابتی همچنین به نقش مینا بر آن درگاه ساخته اند و لقب سلطان مصر بر آن جا نوشته که چون آفتاب بر آن جا افتد شعاع آن چنان باشد که عقل در آن متحیر شود و گنبدی بس بزرگ بر سر این درگاه ساخته از سنگ منهدم و دو در تکلف ساخته روی درها به برنج دمشقی که گویی زر طلاست.
زر کوفته و نقشهای بسیار در آن کرده هر یک پانزده گز بالا و هشت گر پهنا و این در را باب علیه السلام گویند. چون از این در در روند بر دست راست دو رواق است بزرگ هر یک بیست و نه ستون رخام دارد با سرستونها و نعل های مرخم ملون، درزها به ارزیر گرفته بر سر ستون ها طارق ها از سنگ زده بی گل و گچ بر سر هم نهاده چنان که هر طاقی چهار پنج سنگ بیش نباشد و این رواق ها کشیده است تا نزدیک مقصوره و چون از در در روند بر دست چپ که آن شمال است رواقی دراز کشیده است شصت و چهار طاق همه بر سر ستون های رخام و دری دیگر است هم بر این دیوار که آن را باب السفر گویند و درازی مسجد از شمال به جنوب است تا چون مقصوره از آن باز بریده است.
ساحت مربع آمده که قبله در جنوب افتاده است و از جانب شمال دو در دیگر است در پهلوی یکدیگر هر یک هفت گز عرض در دوازده گز ارتفاع و این در را باب الاسباط گویند و چون ازین در بگذری هم بر پهنای مسجد که سوی مشرق میرود باز در گاهی عظیم بزرگ است و سه در پهلوی هم بر آن جاست همان مقدار که باب الاسباط است و همه را به آهن و برنج تکلفات کرده چنان که از آن نیکوتر کم باشد و این در را باب الابواب گویند از آن سبب که مواضع دیگر درها جفت جفت است مگر این سه در است و میان آن دو درگاه که بر جانب شمال است. در این رواق که طاقهای آن بر پیلپای هاست قبه ای است و این را به ستون های مرتفع برداشته و آن را به قندیل و مسرجها بیاراسته و آن را قبه یعقوب علیه السلام گویند.
و آن جای نماز او بوده است و بر پهنای مسجد رواقی است و بر آن دیوار دری است بیرون آن در دو دریوزه صوفیان است و آن جا جاهای نماز و محرابهای نیکو ساخته و خلق از متصوفه همیشه آن جا مجاور باشند و نماز همان جا کنند الا روز آدینه به مسجد در آیند که آواز تکبیر به ایشان برسد. و بر رکن شمالی مسجد رواقی نیکوست و قبه ای بزرگ نیکو و بر قبه نوشته است که هذا محراب زکریا النبی علیه السلام و گویند او این جا نماز کردی پیوسته و بر دیوار شرقی در میان جای مسجد درگاهی عظیم است به تکلف ساخته اند از سنگ منهدم که گویی از سنگ یکپاره تراشیده اند به بالای پنجاه گز و پهنای سی گر و نقاشی و نقاری کرده و ده در نیکو بر آن درگاه نهاده چنان که میان هر دو در به یک پایه بیش نیست و بر درها تکلف بسیار کرده از آهن و برنج دمشق و حلقه ها و میخ ها بر آن زده و گویند این درگاه را سلیمان بن داود علیه السلام ساخته است از بهر پدرش و چون به درگاه در روند روی سوی مشرق از آن دو در آنچه بر دست راست باب الرحمه گویند.
و دیگر را باب التوبه و گویند این در است که ایزد سبحانه و تعالی توبه داود علیه السلام آن جا نپذیرفت و بر این درگاه مسجدی است نغز وقتی چنان بوده که دهلیزی و دهلیز را مسجد ساخته اند و آن را به انواع فرشها بیاراسته و خدام آن جداگانه باشد و مردم بسیار آن جا روند و نماز کنند و تقرب جویند به خدای تبارک و تعالی بدان که آن جا توبه داود علیه السلام قبول افتاده همه خلق امید دارند و از معصیت بازگردند و گویند داود علیه السلام پای از عتبه در اندرون نهاده بود که وحی آمد به بشارت که ایزد سبحانه و تعالی توبه او پذیرفت او همان جا مقام کرد و به طاعت مشغول شد و من که ناصرم در آن مقام نماز کردم و از خدای سبحانه و تعالی توفیق طاعت و تبرا از معصیت طلبیدم خدای سبحانه و تعالی همه بندگان را توفیق آنچه رضای او در آن است روزی کناد و از معصیت توبه دهاد به حق محمد و آله طاهرین و بر دیوار شرقی چون به گوشه رسد که جنوبی است و قبله بر ضلع جنوبی است و پیش دیوار شمالی مسجدی است سرداب که به درجه های بسیار فرو باید شدن و آن بیست گز در پانزده باشد و سقف سنگین بر ستون های رخام و مهد عیسی آن جا نهاده است و آن مهد سنگین است و بزرگ چنان که مردم در آن جا نماز کنند و من در آن جا نماز کردم و آن را در زمین سخت کرده اند چنان که نجنبید و آن مهدی است که عیسی به طفولیت در آن جا بود و با مردم سخن میگفت و مهد در این مسجد به جای محراب نهاده اند و محراب مریم علیها السلام در این مسجد است بر جانب مشرق و محرابی دیگر از آن زکریا علیه السلام در این جاست و آیات قرآن که در حق زکریا و مریم آمده است نیز بر آن محراب ها نوشته اند و گویند مولد عیسی علیه السلام در این مسجد بوده.
سنگی از این ستونها نشان دو انگشت دارد که گویی کسی به دو انگشت آن را گرفته است. گویند به وقت وضع حمل مریم آن دو ستون را به دو انگشت گرفته بود و این مسجد معروف است به مهد عیسی علیه السلام و قندیلهای بسیار برنجین و نقره گین آویخته چنان که همه شبها سوزد و چون از در این مسجد بگذری هم بر دیوار شرقی چون به گوشه مسجد بزرگ رسند مسجدی دیگر است عظیم نیکو دوباره بزرگ تر از مسجد مهد عیسی و آن را مسجد الاقصی گویند و آن است که خدای عزوجل مصطفی را صلی الله علیه و سلم شب معراج از مکه آن جا آورد و از آن جا به آسمان شد چنان که در قرآن آن را یاد کرده است سبحان الذی اسرى بعبده لیلا من المسجد الحرام إلى المسجد الاقصى الآیه و آن جا را عمارتی به تکلف کرده اند و فرش های پاکیزه افکنده و خادمان جداگانه ایستاده همیشه خدمت آن را کنند و چون به دیوار جنوبی بازگردی از آن گوشه مقدار دویست گر پوشش نیست و ساحت است و پوشش مسجد بزرگ که مقصوره در اوست بر دیوار جنوبی است و غربی این پوشش را چهارصد و بیست ارش طول است در صدو پنجاه ارش عرض و دویست و هشتاد ستون رخامی است و بر سر اسطوانه ها طاقی از سنگ در زده و همه میآن دو ستون شش گز است.
همه فرش رخام ملون انداخته و درزها را به ارزیر گرفته و مقصوره بر وسط دیوار جنوبی است بسیار بزرگ چنان که شانزده ستون در آن جاست و قبه ای نیز عظیم بزرگ منقش به مینا چنان که صفت کرده آمد و در آن جا حصیرهایی مغربی انداخته و قندیلها و مسرجها جدا جدا به سلسله ها آویخته است. و محرابی بزرگ ساخته اند همه منقش به مینا و دو جانب محراب دو عمود رخام است به رنگ عقیق سرخ، و تمامت ازاره مقصوره رخامهای ملون و بر دست راست محراب معاویه است و بر دست چپ محراب عمر است رضی الله عنه ، و سقف این مسجد به چوب پوشیده است منقش و متکلف و بر دیوار مقصوره که با جانب ساحت است پانزده درگاه است.
درهای به تکلف بر آن جا نهاده هر یک ده گر علو در شش گز عرض ده از آن جمله بر آن دیوار که چهارصد و بیست گز است و پنج بر آنکه صد و پنجاه گر است، و از جمله آن درها یکی برنجی بیش از حدبه تکلف و نیکویی ساخته اند چنان که گویی زرین است به سیم سوخته نقش کرده و نام مامون خلیفه بر آن جاست. گویند مامون از بغداد فرستاده است و چون همه درها باز کنند اندرون مسجد چنان روشن شود که گویی ساحت بی سقف است اما وقتی که باد و باران باشد و درها باز نکنند روشنی از روزنها باشد و بر چهار جانب این پوشش از آن شهری از شهرهای شام و عراق صندوق هاست و مجاوران نشسته چنان که اندر مسجد حرام است به مکه شرفها الله تعالی، و از بیرون پوشش بر دیوار بزرگ که ذکر رفت رواقی است به چهل و دو طاق و همه ستون هاش از رخام ملون و این رواق با رواق مغربی پیوسته و در اندرون پوشش حوضی در زمین است که چون سر نهاده باشد زمین مستوری باشد جهت آب تا چون باران آید در آن جا رود و بر دیوار جنوبی دری است و آن جا متوضاست و آب که اگر کسی محتاج وضو شود در آن جا رود و تجدید وضو کند چه اگر از مسجد بیرون شود به نماز ترسد و نماز فوت شود از بزرگی مسجد و همه پشت بام ها به ارزیر اندوده باشد.
و در زمین مسجد حوض ها و آبگیرها بسیار است در زمین بریده چه مسجد به یک بار بر سر سنگ است چنان که هر چند باران ببارد هیچ آب بدان فرود آید و و حوض های سنگین د رزیر ناودانها نهاده سوراخی در زیر آن که آب از آن سوراخ به مجری رود و به حوض رسد ملوث ناشده و آسیب به وی نرسیده . و در سه فرسنگی شهر آبگیری دیدم عظیم که آبها که از کوه فرود آید در آن جا جمع شود و آن را راه ساختند که به جامع شهر رود و در همه شهر فراخی آب در جامع باشد، اما در همه سراها حوض های آب باشد از آب باران که آن جا جز باران نیست و هر کس آب بام خود گیرد. و گرمابه ها و هر چه باشد همه آب باران باشد، و این حوض ها که در جامع است هرگز محتاج عمارت نباشد که سنگ خاره است و اگر شقی یا سوراخی بوده باشد چنان محکم کرده اند که هرگز خراب نشود و چنین گفته اند که این را سلیمان علیه السلام کرده است ، و سر حوضها چنان است که چون تنوری و سرچاهی سنگین است بر س هر حوضی تا هیچ چیز در آن نیفتد و آب می دود چنان که هوا صافی شود و اثر نماند هنوز قطرات باران همی چکد.
گفتم که شهر بیت المقدس بر سر کوهی است و زمین هموار نیست اما مسجد را زمین هموار و مستوی است و از بیرون مسجد به نسبت مواضع هر کجا نشیب است دیوار مسجد بلند تر است از آن که پی بر زمین نشیب نهاده اند و هر کجا فراز است دیوار کوتاه تر است. پس بدان موضع که شهر و محل ها درنشیب است مسجد را درهاست که همچنان که نقب باشد بریده اند و به ساحت مسجد بیرون آورده و از آن درها یکی را باب النبی علیه الصلوة و السلام گویند و این در از جانب قبله یعنی جنوب است و این را چنان ساخته اند که ده گر پهنا دارد و ارتفاع به نسبت درجات جایی پنج گز علو دارد یعنی سقف این ممر در جاها بیست گر علو است و بر پشت آن پوشش مسجد است و آن ممر چنان محکم است که بنایی بدان عظمی بر پشت آن ساخته اند و در او هیچ اثر نکرده و در آن جا سنگها به کار برده اند که عقل قبول نکند که قوت بشری بدان رسد که آن سنگ را نقل و تحویل کند و میگویند آن عمارت سلیمان بن داود علیه السلام کرده است و پیغمبر ما علیه الصلوات و السلام در شب معراج از آن رهگذر در مسجد آمد، و این باب بر جانب راه مکه است و به نزدیک در بر دیوار به اندازه سپری بزرگ بر سنگ نقشی است.
گویند که حمزه بن عبد المطلب عم رسول علیه السلام آن جا نشسته است سپری بر دوش بسته پشت بر آن دیوار نهاده و آن نقش سپر اوست و بر این در مسجد که این ممر ساخته اند دری به د و مصراع بر آن جا نشانده ، دیوار مسجد از بیرون قریب پنجاه گز ارتفاع دارد و غرض از ساختن این در آن بوده است تا مردم از آن محله را که این ضلع مسجد با آن جاست به محله دیگر نباید شد چون در خواهند رفت. و بر در مسجد از دست راست سنگی در دیوار است بالای آن پانزده ارش و چهار ارش عرض همچنین در این مسجد از این بزرگ تر هیچ سنگی نیست اما سنگهای چهار گز و پنج گر بسیار است که بر دیوار نهاده اند از زمین به سی و چهل گز بلندی و در پهنای مسجد دری است مشرقی که آن را باب العین گویند که چون از این در بیرون روند و به نشیبی فرو روند آن جا چشمه سلوان است. و دری دیگر است همچنین در زمین برده که آن را باب الحطه گویند و چنین گویند که این در آن است که خدای عزوجل بنی اسراییل را بدین در فرمود در رفتن به مسجد قوله تعالی ادخلو الباب سجدا و قولوا حطة تغفر لکم خطایاکم و سنزید المحسنین و دری دیگر است و آن را باب السکینه گویند و در دهلیز آن مسجدی است با محراب های بسیار و در اولش بسته است که کسی در نتوان شد، گویند تابوت سکینه که ایزد تبارک و تعالی در قرآن یاد کرده است آن جا نهاده است که فرشتگان برگرفتندی و جمله درهای بیت المقدس زیر و بالای نه در است که صفت کرده ام.
صفت دکان که میان ساحت جامع است و سنگ صخره که پیش از ظهور اسلام آن قبله بوده است. بر میان آن دکانی نهاده است و آن دکان از بهر آن کرده اند که صخره بلند بوده است و نتوانسته که آن را به پوشش در آورند. این دکان اساس نهاده اند سیصد و سی ارش در سیصد ارش ارتفاع آن دوازده گز، صحن آن هموار نیکو به سنگ رخام و دیوار هاش همچنین درزهای آن به ارزیر گرفته و چهارسوی آن به تخته سنگهای رخام همچون حظیره کرده و این دکان چنان است که جز بدان راهها که به جهت آن ساخته اند به هیچ جای دیگر بر آن جا نتوان شد. و چون بر دکان روند بر بام مسجد مشرف باشند . و حوضی در میان این دکان در زیر زمین ساخته اند که همه بارانها که بر آن جا به مجراها در این حوض رود و آب این حوض از همه آبها که در این مسجد است پاکیزه تر است. و چهار قبه در این دکان است از همه بزرگ تر قیه صخره است که آن قبله بوده است.
صفت قبه صخره: بنای مسجد چنان نهاده است که دکان به میان ساحت آمده و قبه صخره به میان دکان و صخره به میان قبه و این خانه ای است مثمن راست چنان که هر ضلعی از این هشتگانه سی و سه ارش است و چهار بر چهار جانب آن نهاده یعنی مشرقی و مغربی و شمالی و جنوبی و میان هر دو در ضلعی است. و همه دیوار به سنگ تراشیده کرده اند مقدار بیست ارش و صخره را به مقدار صد گر دور باشد و نه شکلی راست دارد یعنی مربع یا مدور بل سنگی نامناسب اندام است چنان که سنگ های کوهی، و به چهار جانب صخهر چهار ستون بنا کرده اند مربع به بالای دیوار خانه مذکور و میان هر دوستون از چهارگانه جفتی اسطوانه رخام قایم کرده همه به بالای آن ستونها و بر سر آن دوازده ستون اسطوانه بنیاد گنبدی است که صخره در زیر آن است و دور صد و بیست ارش باشد و میان دیوار خانه و این ستون ها و اسطوانه ها. یعنی آنچه مربع است و بنا کرده اند ستون میگویم و آنچه تراشیده و از یک پاره سنگ ساخته مدور آن را اسطوانه میگویم.
اکنون میان این ستونها و دیوار خانه شش ستون دیگر بنا کرده است از سنگهای مهندم و میان هر دو ستون سه عمود رخام ملون به قسمت راست نهاده چنان که در صف اول میان دو ستون دو عمود بود این جا میان دو ستون سه عمود است ، و سر ستون ها را به چهار شاخ کرده که هر شاخی پایه طاقی است. و بر سر عمودی دو شاخ چنان که بر سر عمودی پایه دو طاق و بر سر ستونی پایه چار طاق افتاده است. آن وقت این کنید عظیم بر سر این دوازده ستون که به صخره نزدیک است چنان است که از فرسنگی بنگری آن قلبه چون سرکوهی پیدا باشد ، زیرا که از بن کنید تا سر کنید سی ارش باشد و بر سر بیست گر دیوار و ستون نهاده است که آن دیوار خانه است و خانه برکان نهاده است که آن دوازده گز ارتفاع دارد، پس از زمین ساحت مسجد تا سر گنبد شصت و دو گز باشد.
و بام و سقف این خانه به تجارت پوشیده سات و بر سر ستون ها و عمودها و دیوار به صنعتی که مثل آن کم افتد. و صخره مقدار بالای مردی از زمین برتر است و حظیره ای از رخام برگرد او کرده اند تا دست به وی نرسد، صخره سنگی کبود رنگ است و هرگز کسی پای بر آن ننهاده است. و از آن سو که قبله است یک جای نشیبی دارد و چنان است که گویی بر آن جا کسی رفته است و پایش بدان سنگ فرو رفته است چنان که گویی گل نرم بوده که نشان انگشتان پای در آن چا بمانده است و هفت پی چنین برش است و چنان شنیدم که ابراهیم علیه السلام آن جا بوده است و اسحق علیه السلام کودک بوده است بر آن جا رفته و آن نشان پای اوست و در آن خانه صخره همیشه مردم باشند از مجاوران و عابدان و خانه به فرش های نیکو بیار استند از ابریشم و غیره و از میان خانه بر سر صخره قندیلی نقره بر آویخته است به سلسله قندیل ها سلطان مصر ساخته است چنانچه حساب گرفتم یک هزار من نقره آلات در آن جا بود .
شمعی دیدم همان جا بس بزرگ چنان که هفت ارش درازی او بود سطبری سه شیر چون کافور زیاجی و به عنبر سرشته بود و گفتند هر سال سلطان مصر بسیار شمع بدان جا فرستد و یکی از آنها این بزرگ باشد. و نام سلطان به زر بر آن نوشته و آن جایی است که سوم خانه خدای سبحانه و تعالی است چه میان علمای دین معروف است که هر نمازی که در بیت المقدس گذارند به بیست و پنج هزار نماز قبول افتد و آنچه به مدینه رسول علیه الصلوة و السلام کنند هر نمازی به پنجاه هزار نماز شمارند و آنچه به مکه معظمه شرفها الله تعالی گذارند به صد هزار نماز قبول افتد، خدای عزوجل همه بندگان خود را توفیق دریافت آن روزی کناد.
گفتم که بام ها و پشت کنید به ارزیر اندوده اند و به چهار جانب خانه درهای بزرگ برنهاده است ، د و مصراع از چوب ساج و آن درها پیوسته باشد. و بعد از این خانه قبه ای است که آن را قبه سلسله گویند و آن آن است که داود علیه السلام آن جا آویخته است که غیر از خداوند حق را دست بدان نرسیدی و ظالم و غاصب را دست بدان نرسیدی و این معنی نزدیک علما مشهور است ، و آن قبه بر سر هشت عمود رخام است و شش ستون سنگین و همه جوانب قبه گشاده است الا جانب قبله که تا سربسته است و محرابی نیکو در آن جا ساخته و هم بر این دکان قبه ای دیگر است بر چهار عمود رخام و آن را نیز جانب قبله بسته است.
محرابی نیکو بر آن ساخته آن را قبه جبرییل گویند، و فرش در این گنبد نیست بلکه زمینش خود سنگ است که هموار کرده اند، گویند شب معراج براق را آن جا آورده اند تا پیغمبر علیه الصلوة و السلام گویند ، میان این قبه و قبه جبرییل بیست ارش باشد. این قبه نیز بر چهار ستون رخام است و گویند شب معراج رسول علیه السلام و الصلوة اول به قبه صخره نماز کرد و دست بر صخره نهاد تا باز به جای خود شد و قرار گرفت و هنوز آن نیمه معلق است. و رسول صلی الله علیه و سلم از آن جا به آن قبه آمد که بدو منسوب است و بر براق نشست و تعظیم این قبه از آن است .و در زیر صخره غاری است بزرگ چنان که همشه شمع در آن جا افروخته باشد و گویند چون صخره حرکت برخاستن کرد زیرش خالی شد و چون قرار گرفت همچنان بماند .
صفت درجات راه دکان که بر ساحت جامع است : به شش موضع راه بر دکان است و هر یکی را نامی است .از جانب قبله دو راهی است که به آن درجه ها بر روند که چون بر میان جایی ضلع دکان بایستند یکی از آن در جاب بر دست راست باشد و دیگر بر دست چپ آن را که بر دست راست بود مقام النبی علیه السلام گویند و آن را که بر دست چپ بود مقام غوری و مقام النبی از آن گویند که شب معراج پیغمبر علیه الصلوة و السلام بر آن درجات بر دکان رفته است و از آن جا در قبه صخره رفته و راه حجاز نیز بر آن جانب است. اکنون این درجات را پهنای بیست ارش باشد، همه درجه ها از سنگ تراشیده منهدم چنان که هر درجه به یک پاره یا دوپاره سنگ است مربع بریده و چنان ترتیب ساخته که اگر خواهند با ستور به آن جا بر توانند شد و بر سر درجات چهار ستون است از سنگ رخام سبز که به زمرد شبیه است الا بر آن که بر این رخام ها نقطه بسیار است از هر رنگ و بالای هر عمودی از این ده ارش باشد و سطبری چندان که در آغوش دو مرد گنجد و بر سر این چهار عمود سه طاق زده است چنان که یکی مقابل در و دو بر دو جانب ، و پشت طاقها راست کرده و این شرفه و کنگره بر نهاده چنان که مربعی می نماید.
و این عمودها و طاق ها را همه به زر و مینا منقش کرده اند چنان که از آن خوب تر نباشد و دارافرین دکان همه سنگ رخام سبز منقط است و چنان است که گویی بر مرغزار گلها شکفته است. و مقام غوری چنان است که بر یک موضع سه درجه بسته است یکی محاذی دکان و دو بر جنب دکان چنان که از سه جای مردم بر روند و از این جا نیز بر سه درجه همچنان عمودها نهاده است و طاق بر سر آن زده و شرفه نهاده و درجات هم بدان ترتیب که آن جا گفتم از سنگ تراشیده، هر درجه دو یا سه پاره سنگ طولانی و بر پیش ایوان نوشته به زر و کتابه لطیف که امر به الامیر لیث الدولة نوشتکین غوری و گفتند این لیث الدوله بنده سلطان مصر بوده و این راه ها و درجات وی ساخته است.
و جانب مغربی دکان هم دو جایگاه درجه ها بسته است و راه کرده همچنان به تکلف که شرح دیگرها را گفتم و بر جانب مشرقی هم راهی است همچنان به تکلف ساخته و عمودها زده و طاق ساخته و کنگره بر نهاده آن را مقام شرقیی گویند ، و از جانب شمالی راهی است از همه عالی تر و بزرگ تر و همچنان عمودها و طاق ها ساخته و آن را مقامی شامی گویند. و تقدیر کردم که بدین شش راه که ساخته اند صدهزار دینار خرج شده باشد و بر ساخت مسجد نه بر دکان جایی است چندان که مسجدی کوچک بر جانب شمالی که آن را چون حظیره ساخته اند از سنگ تراشیده و دیوار او به بالای مردی بیش باشد و آن را محراب داود گویند و نزدیک حظیره سنگی است به بالای مردی که سر وی چنان است که زیلوی کوچک تر از آن موضع اقتد سنگ ناهموار و گویند این کرسی سلیمان بوده است و گفتند که سلیمان علیه السلام بر آن جا نشستی بدان وقت که عمارت مسجد همی کردند، این معنی در جامع بیت المقدس دیده بودم و تصویر کرده و همان جا بر روزنامه که داشتم تعلیق زده، از نوادر به مسجد بیت المقدس درخت حور دیدم .
پس از بیت المقدس زیارت ابراهیم خلیل الرحمن علیه الصلوة والسلام عزم کردم. چهارشنبه غره دی القعده سنه ثمان و ثلثین و اربعمانه و از بیت المقدس تا آن جا که آن مشهد است شش فرسنگ است و راه سوی جنوب میرود و بر راه دیه های بسیار است و زرع و قاغ بسیار است و درختان بی آب از انگور و انجیر و زیتون و سماق خودروی نهایت ندارد به دو فرسنگی شهر چهار دیه است و آن جا چشمه ای است و باغ و بساتین بسیار و آن را فرادیس گویند خوشی و موضع را و به یک فرسنگی شهر بیت المقدس ترسایان را جایی است که آن را عظیم بزرگ میدارند و همیشه قومی آن جا مجاور باشند و زایران بسیار رسند و آن را بیت اللحم گویند. و ترسایان آن جا قربان کنند و از روم آن جا بسیار آیند، و من آنروز که از شهر بیامدم شب آن جا بودم .
صفت خلیل صلوات الله علیه اهل شام و بیت المقدس این مشهد را خلیل گویند و نام دیه نگویند ، نام آن دیه مطلون است و بر این مشهد وقف است با بسیار دیه های دیگر و دبین دیه چشمه ای است که از سنگ بیرون می آید آبکی اندک و راهی دور جوی بریده و آن را نزدیک دیه بیرون آورده و از بیرون دیه حوضی ساخته اند سرپوشیده. آن آب را در آن حوض همی گیرند تا تلف نشود تا مردم دیه و زایران را کفاف باشد. مشهد بر کنار دیه است از سوی جنوب و آن جا جنوب مشرقی باشد. مشهد چهار دیواری است از سنگ تراشیده ساخته و بالای آن هشتاد ارش در پهنای چهل ارش، ارتفاع دیوار بیست ارش .
سر دیوار دو ارش ثخانت دارد و محراب و مقصوره کرده است از پهنای این عمارت و در مقصوره محراب های نیکو ساخته اند و دو گور در مقصوره نهاده است چنان که سرهای ایشان از سوی قبله است و هر دو گور به سنگ های تراشیده به بالای مردی برآورده اند آن که دست راست است قبر اسحق بن ابراهیم است و دیگر از آن زن اوست علیه السلام ، میان هر دو گور مقدار ده ارش باشد و در این مشهد زمین و دیوار را به فرشهای قیمتی و حصیرهای مغربی آراسته چنان که از دیبا نیکوتر بود و مصلی نمازی حصیر دیدم آن جا که گفتند امیر الجیوش که بنده سلطان مصر است فرستاده است، گفند آن مصلی در مصر به سی دینار زر مغربی خریده اند که اگر آن مقدار دیبای رومی بودی بدان بها نیرزیدی و مثل آن هیچ جایی ندیدم چون از مقصوره بیرون روند به میان ساحت مضد دو خانه است هر دو مقابل قبله ، آنچه بر دست راست است اندر آن قبر ابراهیم خلیل صلوات الله علیه است و آن خانه ای بزرگ است . و در اندرون آن خانه ای دیگر است که گرد او برنتواند گشت و چهار دریچه دارد که زایران گرد خانه می نگرند و از هر….