خراسان تاریخی در ادبیات تاریخی فارسی و ایران

خراسان تاریخی در ادبیات تاریخی فارسی و ایران که همیشه از خورآسانی گفته میشود،  که در شرق است،  و محل خروج خورشید.  اگر در طول تاریخ هزارهها،  در شام که به معنی غروب است باشیم،  شرق ما میشد خورآسان.  خور همان خروج است،  و سان همان خورشید در زبان کهن ایرانی.  سپس این درک از خراسان طی سدههای تاریخ در ذهنها و ادبیات،  باعث شده تشخیص مکان خراسان مشکل شود.

خراسان تاریخی در ادبیات تاریخی فارسی و ایران

خراسان تاریخی در ادبیات تاریخی فارسی و ایران
تصویر آرامگاه فردوسی،  عکس شماره 3767.
 این برگه بشماره 1459 پیوست لینک زیر است:
خراسان تاریخی در ادبیات تاریخی فارسی و ایران
لوگو داشته های تاریخی ما آرزوی دیگران است،  عکس شماره 1616.
خراسان تاریخی در ادبیات تاریخی فارسی و ایران

خراسان تاریخی در ادبیات تاریخی فارسی

متن پژوهش ارسالی محمد به تارنمای ارگ ایران
خراسان تاریخی در ادبیات تاریخی فارسی و ایران
تصویر فردوسی،  عکس شماره 9689.
      در اشعار شاعران زیادی از خراسان یاد شده اما اینکه این سرزمین در دورهای مختلف تاریخی در چه مکان هایی با چه وسعت و جمعیت و نظام اجتماعی بوده،  قطعا یکسان نبوده،  اما آنچه من برداشت کردم از اشعار و روایات بعضی شاعران و صوفیان این است،  که بنده گمان نمیکنم خراسان تاریخی همین خراسان کنونی در شرق بوده باشد. مخصوصا زمانی که ما سرنخ هایی از وجود خراسانی دیگر در غرب ایران داریم. امیدوارم اسناد زیر به ما در پیدا کردن جغرافیای خراسان در دورهای مختلف تاریخی کمک کند.
کلیک کنید:  دفاع تاریخی از هویت مکانی بلخ
خراسان تاریخی در ادبیات تاریخی فارسی و ایران
تصویر مجسمه میدان فردوسی تهران،  عکس شماره 9688.
   ــ  نظامی،  خمسه،  اسکندرنامه – بخش اول،  شرفنامه،  بخش ۳۹ –  رفتن اسکندر به ری و خراسان:
سپاهش ز مه برده رایت برون <> ستونی برآورده تا «بیستون»
      در هیچ سند تاریخی از بیستون در ناحیه افغانستان کنونی یاد نشده،  و بیستون در کرمانشاه قرار دارد.  در ادامه شعر نکات جالب تری قرار دارد.
به صید افکنی می‌نبشتند راه <> که هم صید خوش بود و هم صیدگاه
ز بار گران خوشه خم گشته بود <> تک و تاب نخجیر کم گشته بود
ز بس رود خیزان «لب رودبار» <> همی کرد منزل به منزل خرام
      در استان گیلان نامهایی با ترکیب رودبار بسیار داریم،  ولی شاید منظور از رودبار مکانی پر از رود باشد،  که این موضوع درباره کرمانشاه تا حدود زیادی صدق میکند.
چو گل پیچ یک روزه ماه نو <> به«خلخال» یک هفته شد بر گرو
      دو خلخال داریم یکی در کرمانشاه دیگری در اردبیل با توجه به واژه بیستون احتمالا منظور خلخال در کرمانشاه است و بازهم در هیچ سند تاریخی ندیده ام که از وجود خلخال در کشور افغانستان یا در شرق یاد شده باشد.
ز پرگار آن حلقه بر کرد سر <> که خوانندش امروز خلخال زر
به «گیلان»درآمد به کردار ابر <> بدانسان که در بیشه آید هژبر
      دو گیلان وجود دارد،  یکی گیه لان در کرمانشاه،  که به فارسی گیلان گفته میشود،  و دیگری استان گیلان،  احتمالا منظور گیه لان  در کرمانشاه است،  که امروزه به گیلان غرب معروف شده،  البته مکانهای دیگری هم با نام مشابه در نواحی غربی و شمالی ایران می باشد.
هر آتشگهی کامد آنجا بدست <> چو یخ سرد کردش بر آتش پرست
چو بشکست بر هیربد پشت را <> برانداخت آیین زردشت را
ز «گیلان» برون شد در آمد به «ری» <> به افکندن دشمن افکند پی
  ــ  در بند ۱۲ از ستون ۱ متن پارسی باستان کتیبه بیستون آمده ‌است:
      داریوش شاه گوید:  پس از آن، (فرورتیش) با سواران کم گریخت، سرزمینی (ری) نام در ماد سو روانه شد…
  ــ  در بند ۱۱ ستون ۳ متن پارسی باستان بار دیگر از ری نام برده میشود.
      داریوش شاه گوید:  پس از آن من سپاه پارسی را از ری نزد ویشتاسپ فرستادم.
      کرمانشاه خاستگاه مادهاست و همچنین سه ری وجود داشته در گذشته،  ری در تهران ری در آذربایجان ری در کرمانشاه که احتمالا منظور ری در کرمانشاه است در این بیت دوم در هر صورت هم در ناحیه کرمانشاه و هم در آذربایجان آتشکدهای کهن بسیاری وجود دارد.  (منبع وبسایت ارگ ایران)
بر آتش پرستان سیاست نمود <> برآورد ازان دوده یکباره دود
چو دشمن خبر داشت کامد پلنگ <> به سوراخ در شد چو روباه لنگ
به آوارگی در «خراسان» گریخت <> وزان قایم ری به قایم بریخت
      گیلان، ری، خلخال، بیستون بنده در هیچ سندی تاریخی ندیدم که در افغانستان و مخصوصا در ناحیه بلخ بوده باشند،  و همه نام هایی در غرب و شمال غرب ایران هستند،  با توجه به طولانی بودن فاصله و امکانات موجود در آن زمان غیر ممکن است،  که خراسان در شعر بالا در شرق ایران کنونی یا در ناحیه افغانستان بوده باشد.  پس خراسان مورد نظر شاعر در نواحی غربی ایران یا در شمال غربی ایران بوده همچنین در شعر فخرالدین اسعد گرگانی،  ویس و رامین،  باز گشتن شاه موبد از کهستان به خراسان چنین آمده:
خوشا جایا بر و بوم «خراسان» <> درو باش و جهان را می خور آسان
«زبان پهلوی» هر کام شناسد <> «خوراسان» آن بود کز وی خور آسد
«خور آسد پهلوی باشد» خود آید <> «عراق» و «پارس» را خور زو بر آید
«خراسان» را بود معنی خور آیان <> کجا از وی خور آید سوی ایران
      شعر بالا نکات جالبی دارد،  مثلا ارتباط زبان پهلوی با خراسان و خوب آگاه هستیم که آثار زبان پهلوی در دو نوع هستند.  اول بصورت کتیبه ای دوم به صورت کتابی بصورت کتیبه ای هیچ اثری از این زبان در افغانستان نمی باشد،  و هرآنچه پیدا شده در خاورمیانه و قفقاز می باشد.  مثل کتیبه برج لاجیم در سواد کوه مازندران یا در باروی شهر دربند قفقاز دوم.  آثار کتابی و نوشتاری بر روی برگ هست بصورت گسترده تر موجود است،  و از خاورمیانه تا شرق چین وجود دارد.
      بدلیل مهاجرت مانوی ها و در غار تورفان دست نوشته های زیادی پیدا شده،  همچنین بنده در جایی خواندم،  که رزم رستم و سهراب هم در تورفان پیدا شده پس چون چنین نوشته ای در آنجا پیدا یعنی اینکه رزم رستم و سهراب واقعا در شرق چین کنونی اتفاقا افتاده؟  قطعا خیر اما منظور بنده از بیان مطالب این است،  که دست نوشته و کتاب ها توسط گروهای مختلف به مکان های مختلف برده میشوند،  و نمی‌توانند سند محکمی درباره جغرافیا باشند.
      مانند نام ها و فرهنگ ها و دین ها و زبان ها که با مهاجرت منتقل میشوند،  و آنچه مشخص است این است،  که زبان پهلوی خاستگاهش در جنوب غرب ایران است،  و ربطی به افغانستان ندارد.  همچنین در شعر بالا از عراق و پارس یاد شده،  و با توجه به آثار باستانی و کتیبه ها و نوشته هایی یافت شده،  در غرب و جنوب غرب ایران و عراق این موضوع ثابت میشود،  که خراسان مورد نظر شاعر هم در غرب ایران و در نزدیکی عراق و پارس بوده،  و عراق و پارس در هیچ دوره تاریخی در شرق و افغانستان نبوده اند.
      موضوع بسیار مهم تر این است،  که فقط تشابه اسمی نباید اکتفا کرد،  بلکه باید بصورت میدانی تحقیق کرد،  تا مشخص بشود سرزمین های تاریخی با نام های بلخ یا خراسان یا…..  در چه مکان هایی بوده اند مثلا اگر ادعا میشود بلخ حضرت مولانا بلخ کنونی در افغانستان است،  پس باید آثار و یافته های تاریخی نه تاریخسازی جعلی «مانند خانقاه گلی بی هویت» این موضوع را ثابت کند،  مثلا در زمان مولانا بلخ در افغانستان چه آثار پیدا شده؟ آیا اصلا مردم آن زمان بلخ مسلمان بوده اند؟ اگر بوده اند ایا اثری پیدا میشود که ثابت کند؟
      بسیاری موارد دیگر یا از بلخ به عنوان ام البلاد یا مادر سرزمین ها هم یاد شده،  که چنین چیزی درباره شهری بنام بلخ در افغانستان به هیچ وجه صدق نمیکند.  بدلیل وجود آثار باستانی و محوطه باستانی بسیار قدیمی تر در ایران و خاورمیانه تا زمانی که کاوش های باستان شناسی و میدانی صورت نگیرد،  قدمت و هویت آثار باستانی بدرستی مشخص نشده نباید براحتی هرآنچه که نقل قول شده را پذیرفت بدون سند تاریخی.
چو دانست خسرو که دژخیم او <> گریزان شد از فر دیهیم او
گراز گریزنده را پی گرفت <> شبیخون زد و راه بر وی گرفت
چنان تیز رو شد که دریافتش <> به زخمی سر از ملک برتافتش
چو بدخواه را در گل آکنده کرد <> پراکندگان را پراکنده کرد
همانجا که بدخواه را کشته بود <> به نزدیک صحرا یکی پشته بود
به شکرانهٔ دولت تندرست <> بر آن پشته بنیادی افکند چست
به هرای گنجش چو بد رام کرد <>
  ــ  به پهلو زبانش (پهلوی زبان) هری نام کرد:
       زبان پهلوی مخصوصا نواحی غربی ایران و خاورمیانه است،  و ربطی به افغانستان ندارد یا بهتر است،  اینگونه بگوییم که چه اثری از زبان پهلوی در هرات کنونی پیدا شده،  یا حتی در زبان پهلوی واژه هری به چه معنایی می باشد؟
  ــ  ادامه شعر نظامی گنجوی:
چو گنجینهٔ آن بنا برکشید <> به شهر نشابور لشگر کشید
      پس نشابور هم مانند خراسان در نواحی غربی ایران بوده نه شرق،  و بنده مقبره مشاهیری مانند خیام و عطار را در نیشابور کنونی مورد قبول نمیدانم.  دلایل مختلفی هم برای آن وجود دارد مثلا بنده در جایی خواندم که نام نیشابور در گذشته ابرشهر یا ابهرشهر (ابهر نام شهری در استان زنجان فعلی است)،  بوده همچنین نیوشاهپوهر هم گفته میشده که به معنای شهر شهر نوساخته شاپور می باشد بنده گمان نمیکنم شهر به این مهمی در چنین فاصله دوری از مرکز حکومت ساسانیان ساخته شده باشد.  آن هم با چه توجیه؟
      همچنین آثار و محوطه باستانی ساسانی در غرب ایران بسیار بیشتر از شرق،  پس طبیعتاً چنین شهری در غرب قابل قبول تر است تا شرق،  و فاصله دور همچنین طبق آنچه بنده در اینترنت مطالعه کردم نام های رئونت، ابرشهر، نیشاپور و شادیاخ (و مشتقات آن‌ها) نام‌هایی است،  که این بوم، در دوره یا دوران‌هایی از تاریخ به آن‌ها شناخته میشده,  دهلیز مشرق و مغرب، دارالعلم، کلانشهر مشرق ‌زمین، چشم خراسان، دارالملک، دارالاماره، ام‌البلاد، شادجهان، ایرانشهر، جهانشهر، خزانه مشرق و معدن فضلا و منبع علما و … نام‌های دیگری است،  که در توصیف ویژگی‌هایی از این شهر، در منابع مختلف ثبت گردیده ‌است.
      همه این اسم ها و القاب نشان دهنده سرنخ هایی از وجود نیشابور یا نیشابورهایی در جای های دیگر است،  نه نیشابور کنونی.  امیدوارم بعد از خواندن این قسمت دوستان علاقمند به مطالعه درباره نیشابور تاریخی و پیدا کردن جغرافیای واقعی آن باشند.
چو زد لشگر کبک را بر تذرو <> ز ملک نشابور شد سوی مرو
      مرو هم در نواحی غربی ایران بوده و مرو کنونی نمی‌تواند به عنوان یک شهر کهن و باستانی مورد پذیرش باشد،  آن هم با وجود شهرهای باستانی بسیار کهن و قدیمی تر و در موقعیت مناسب تر در غرب ایران و خاورمیانه در جایی دیگه از اینترنت خواندم،  که از نام های دیگر مرو اسکندریه، مرغیانه، انطاکیه هم یاد شده،  که اصلا نمی‌تواند ربطی به مرو کنونی داشته باشد.
      اولا بخاطر فقدان آثار باستانی اثبات کنند و قابل توجیه،  دوم انطاکیه که امروز در جنوب ترکیه قرار دارد.  اسکندریه هم که نام مکان ها و شهرهای مختلفی در طول تاریخ میتوانسته باشد،  بماند که مردوشت دیگری هم در استان فارس داریم،  و به هیچ وجه به نام و مطابقت با جغرافیای کنونی نباید اکتفا کرد،  و بنده فکر میکنم که کاملا هدفمند شهرهای مانند بلخ و مرو و نیشابور و هری در شرق قرار داده اند،  و تاریخ این سرزمین ها به نام شرق خورده هرچند احتمالا با مهاجرت نام ها منتقل شده
بکشت آتش هیربد خانه را <> وز آتش پراکند پروانه را
به بلخ آمد و آتش زرد هشت <> به طوفان شمشیر چون آب کشت
بهاری دلفروز در بلخ بود <> کزو تازه گل را دهن تلخ بود
پری پیکرانی درو چون نگار <> صنم‌خانه‌هائی چو خرم بهار
درو بیش از اندازه دینار و گنج <> نهاده بهر گوشه بی دسترنج
زده موبدش نعل زرین بر اسب <> شده نام آن خانه(آذر گشسب)
  ــ  مکان آذرگشسب در شاهنامه،  شاهنامه فردوسی پادشاهی کسری نوشیروان چهل و هشت سال بود:
پس و پيش گرد اندر آزادگان <> همي رفت نوشيروان تا آذرآبادگان
چو چشمش برآمد بر آذرگشسپ <> پياده شد از دور و بگذاشت اسپ
نشستند چون باد هر دو بر اسپ <> دمان تا در خان آذرگشسپ
بيک ماه در آذرآبادگان <> ببودند شاهان و آزادگان
از آتش گسي کرد بانوگشسپ <> ابا خواسته همچو آذرگشسپ
چو رستم بديدش برانگيخت اسپ <> بيامد بر او چو آذرگشسپ
سپهبد برآمد خروشان به اسپ <> روان شد بکردار آذرگشسپ
يکي نيزه زد همچو آذرگشسپ <> ز کوهه ببردش سوي يال اسپ
چو برساخت کار اندرآمد به اسپ <> برآمد بکردار آذرگشسپ
وز آن پس نشستند گردان بر اسپ <> براندند برسان آذرگشسپ
  ــ  شاهنامه، پادشاهی بهرام گور:  
از آن جایگه لشکر اندر کَشید <> سوی آذرآبادگان برکَشید
چو از پارس لشکر فراوان نبُرد <> چنین بود نزد بزرگان و خُرد
که از جنگ بگریخت بهرام شاه <> ورا سوی آذرگشسپ است راه
      طبق اشعار بالا آذرگشسب واقع در آذربایجان همان بلخ تاریخی و این موضوع زمانی قابل قبول تر میشود،  که داریوش در کتیبه کاخ آپادانای شوش می‌گوید:  طلا از بلخ می آمد با توجه به معادن طلای باستانی و کهن در نزدیکی آذرگشسب (تخت سلیمان) و همچنین انبوه آثار باستانی یافت شده از هخامنشیان در شمال غرب ایران.
      اشعار و روایات زیر هم نکات جالبی دارند،  که بنده از سایت گنجور برداشتم.
  ــ  خواجه عبدالله انصاری،  طبقات الصوفیه – امالی پیر هرات.  بخش ۱۳ –  و من طبقه الاولی بشر بن حارث الحافی.
      شیخ الاسلام گفت:  کی کنیت وی – بونصر است نام بشربن الحارث بن عبدالرحمن بن عطا بن هلال بن عبداللّه المعروف بالحافی. اما مست در علم ظاهر و حدیث و زهد و ورع.  گویند اصل وی از «مرو» است از «دیه کرد آواد» مقیم بغداد بوده.  مفسر تاریخی که شهر مرو تاریخی را به بیابان های ترکمنستان میبرد،  به این فکر نکرد که هر شهری تعدادی روستا دارد چرا هیچ اثری از روستاهایی با چنین نام هایی در مرو کنونی نیست؟  انگار که مفسرین مرو تاریخی به نفع مرو کنونی فراموش کرده اند،  نام دیه ها و روستاهای اطراف مرو را در اطراف مرو جعلی مورد تفسیرشان قرار دهند.
  ــ  منوچهری دامغانی،  منوچهری،  دیوان اشعار،  قصاید و قطعات.  شمارهٔ ۳۸ – در مدح سلطان مسعود غزنوی:
ای خداوند خراسان و شهنشاه عراق <> ای به مردی و به شاهی برده از شاهان سباق
ای سپاهت را سپاهان رایتت را ری مکان <> ای ز ایران تا به توران بندگانت را وثاق
ای جهان را تازه کرده رسم و آیین پدر <> ای برون آورده ماه مملکت را از محاق
ای ملک مسعود بن محمود کاحرار زمان <> بر خداوندی و شاهی تو دارند اتفاق
هم بدان رو کاشتقاق فعل از فاعل بود <> چرخ و سعد از کنیت و نام تو گیرند اشتقاق
از همه شاهان چنین لشکر که آورد و که برد <> از عراق اندر خراسان وز خراسان در عراق
همچنان باز از خراسان آمدی بر پشت پیل <> کاحمد مرسل به سوی جنت آمد بر براق
      طبق آنچه بنده در اینترنت مطالعه کردم،  دور ترین نقطه از قلمرو غزنویان در دوره ای کوتاه در اصفهان بوده،  البته طبق آنچه در تاریخ نویسی استعماری بیان شده پس چگونه هیچ اشاره ای به قشون کشی های غزنویان به عراق نشده؟  جدا از این آوردن بردن این همه لشکر از عراق یا غرب ایران به افغانستان و بازگرداندن کلی هزینه و مدت ها زمان نیاز داشته حتی در نقشه های فوتوشاپی اینترنت هم حد غربی قلمرو غزنویان فاصله زیادی از عراق دارد بماند قشون کشی های آن ها به کشور هند.  مفسرین چه چیزی را پنهان میکنند
  ــ  منوچهری،  دیوان اشعار،  مسمطات،  در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی
مملکت خانیان همه بستاند <> بر در ما چین خلیفتی بنشاند
مرز خراسان به مرز روم رساند <> لشگر شرق ار عراق در گذراند
باز ندارد عنان و باز نماند <> تا نزند در یمن سناجق اقبال
زود شود چون بهشت گیتی ویران <> بگذرد این روزگار سختی از ایران
      رساندن مرز خراسان به روم؟ خراسان غزنویان طبق نوشته های استعماری_سنتی در شرق ایران کنونی بوده،  روم در غرب بوده (غرب ترکیه و سوریه و شرق مدیترانه) ما حتی اگر روم رو در شرق ترکیه یا ارومیه در ایران هم فرض کنیم بازهم علاوه بر غیر ممکن بودن چنین قشون کشی های وسیعی به دلایل مختلف حتی در نقشه های فوتوشاپی اینترنت هم هرگز این قلمرو به روم نمیرسد.
      روم در غرب بوده غزنویان در شرق حکومتی با چنین قلمرو وسیعی با این همه قشون کشی از نظر اقتصادی و نظامی قطعا دچار فرسایش و زوال میشده،  در گذر زمان با توجه به امکانات آن زمان اداره چنین قلمرو وسیعی ممکن نبوده اصلا علاوه بر آن هرآنچه نقشه در اینترنت از غزنویان و قلمرو آن ها می باشد،  همه فوتوشاپی و ساختگی هستند نقشه واقعی از آن زمان در دسترس نیست،  که حد واقعی قلمرو غزنویان و مکان درست شهرها را نشان بدهد بلکه فقط در تاریخ نویسی سنتی و در اشعار از شهرها یاد شده و مفسران شهرهای یاد شده در شرق قرار داده آند همراه با تعدادی بنای باستانی از مناره تا آرامگاه که هویت آن ها نامشخص است.  یا برای آن ها هویت تراشی کرده اند.
      مورد بعد درباره گذراندن لشگر از عراق هست برای حکومتی که حتی نقشه های قلمروش فوتوشاپی و ساختگی است،  و یک نقشه واقعی از آن زمان از محدوده حکومتشان موجود نیست،  و در هیچ تاریخی به قشون کشی آن ها به عراق چه غرب ایران چه عراق کنونی یاد نشده چگونه شاعر از گذراندن لشگر از عراق سخن میگوید مگر آنکه بزرگنمایی کرده باشد یا دروغ گفته باشد،  من که اینجور فکر نمیکنم شایدم هم مفسرینی جهت دار برای ساختن تاریخی جعلی برای کشورهای شرق ایران یا پنهان کردن تاریخ واقعی آن ها چنین تفاسیری ارایه داده اند.
  ــ  حمیدالدین بلخی،  مقامات حمیدی،  المقامة التاسعة عشر – فی اوصاف بلدة بلخ:
      حکایت کرد مرا دوستی که در مروت یگانه دهر بود و در فتوت نشانه شهر که وقتی از اوقات بحکم اغتراب از خطه سنجاب (شاید سنجار شاید سنجان) ببلخ افتادم و رخت غربت در آن شهر و تربت نهادم و خواستم که بطریق سفری و راه گذری آن بساط بسپرم و بر آن خطه مبارک بگذرم که از مرکز وثاق بسفر عراق رفته بودم و عزیمت حج اسلام و سفر شام داشتم.
      سنجار یا هر اسم دیگری با این ترکیب حداقل در زمان حاضر مربوط به عراق و غرب ایران و سوریه است نه افغانستان (قابل توجه کسانی که بلخ تمام دورهای تاریخی را بلخ کنونی در افغانستان میدانند) همچنین هم اکنون نیز در نزدیکی مرز ایران در کشور عراق منطقه ای به نام بلخا وجود دارد چون در شهر بالا صحبت از شام و سنجار(به نظر من مگر اینکه اصل روایت از منبع اصلی مطالعه گردد) و عراق شده پس بلخ مورد نظر در نواحی غربی ایران یا در عراق یا در سوریه قرار داشته حداقل بنده در هیچ سند تاریخی ندیدم که شهری با چنین نام در افغانستان و در نزدیکی بلخ باشد
  ــ  همچنین در اسناد زیر از سنجانی در خراسان کنونی یاد شده:
      سنجان . [ س ] (اِخ ) معرب سنگان . قصبه مرکزی بخش رشخوار شهرستان تربت حیدریه . جمعیت آن 850 تن است . (فرهنگ فارسی معین ). قصبه ای است بخراسان . (منتهی الارب ).قصبه  خواف است و از آنجاست ابوالحسن علی بن القاسم السنجانی : طوس و جاجرم و جوین و بیهق و خواف و سنجان و سرخس . (تاریخ جهانگشای جوینی ص 118).
      حتی اگر منظور سنجان بالا بوده باشد بازهم منطقی نبوده که شاعر از خطه بالا به بلخ در شمال افغانستان بره آن هم برای شاعری که قصد سفر شام داشته و نکته ی مهم تر درباره روایت بالا اشاره شاعر به سفر عراق است (عراق عرب یا عجم در غرب است و شام هم در غرب پس منطقی است که بلخ و سنجانی که از آن یاد می‌کنه هم در غرب بوده باشد،  نه شرق چون شاعر بیان میکند که از خطه سنجان یا سنجار یا هر اسمی مشابه به خطه بلخ رفتم و میخواستم از سفر عراق به شام برم بلخ کنونی در شرق است.  عراق در غرب بنظر بنده که بلخ روایت بالا به هیچ وجه ربطی به بلخ کنونی ندارد،  و شاعر بیان میکند که از خطه سنجان ابتدا به بلخ رفتم و در سفر عراق قرار داشتم و مقصد هم شام بوده)
  ــ  در ادامه روایت آمده:
      نخواستم که اقامت بلخ قاطع این مراد و حایل آن میعاد آید، اما چون از مفازه بدروازه رسیدم و از رستاق در اسواق آمدم و در متنزهات آن شهر مشهور و خطه معمور نظاره کردم گفتم سبحان الله، اینت هوائی بدین لطیفی و تربتی بدین نظیفی این بقعه بدین نهاد و سرشت مگر روضه ای است از روضه های بهشت در حیرت و دهشت آن حیاض و ازهار و ریاض و انهار بماندم و پنداشتم که در تصاویر ارژنگ و تماثیل مانی مینگرم و در اغصان شجره طوبی نظاره می کنم.
      …. میرفتم و باز پس می نگریستم و از فراق آنخاک پاک می گریستم در عقیده آنکه چون از سفر کرخ بمحلات بلخ باز رسم میخ خیمه اقامت آهنین کنم و خلوتخانه لحد در خاک آن زمین باقی عمر در آن حضرت بانضرت گذرانم و نص محیای محیاکم و مماتی مماتکم برخوانم چون بر منوال این عزیمت در مهد منازل بخفتم و خاک مراحل بدیده برفتم …
      کس در جهان ندان که غرض در میانه چیست
      گفتم نباید که تا این طول و عرض پیموده شود،  پیراهن عمر فرسوده گردد خیال عشقبازی حریفان بلخی بحریفی راه و رفیقی منزل می رسد،  و پیوسته بسر بالین دل میآیمد.
      عنان اغتراب بصوب صواب برتافتم و رفیقی چند در آنطریق بازیافتم دست مرافقت در گردن موافقت ایشان کردم و روی بصوب خراسان نهادم چون بسرحد آنولایت رسیدم از واردان بلخ.
      (بدلیل طولانی بودن روایت بصورت تقطیع شده بخش های مهم را قرار دادم نکته جالب دیگری که در روایت هست اشاره به کرخ می باشد و طبق اسناد تاریخی کرخ نه در افغانستان بلکه در عراق می باشد حتی امروز و چون در روایت از عراق و شام هم به عنوان مسیر و مقصد سخن گفته شده پس منطقی است که منظور کرخ در عراق است (البته اگر باز گروهی از مفسرین آن را هم به افغانستان نبرند) و در ادامه از خراسان و بلخ یاد میکند که بنظرم منظور خراسان غربی یا خراسان غرب ایران باید باشد نه خراسان کنونی).
      نکته جالبی که وجود دارد این است که حتی اگر برفرض مثال ما خراسان و بلخ روایت بالا را همین خراسان و بلخ کنونی در نظر بگیریم طبق یکسری کتب سنتی مربوط به جغرافیای اسلامی که آن ها را به قرون گذشته و به یکسری مورخ منتسب میکنند بین خراسان و بلخ کنونی با عراق کلی شهر و سرزمین دیگر قرار دارد عجیب است که شاعر از شام و عراق و کرخ و سنجان و بلخ یاد کرده اما اشاره به شهرها و سرزمین های دیگر نداشته ما تعداد زیادی شهر هم در غرب ایران و هم در عراق و سوریه داریم که کتب تاریخ سنتی به آن ها اشاره شده درحالی جغرافیا و اسامی آن ها با اسامی و جغرافیای کنونی یکی است که خود همین مطابقت اسمی و مکانی با وجود هزاران حادثه طبیعی و غیر طبیعی و گذشت
      بعضیا بیشتر از پانصد شش صد سال بسیار عجیب و مشکوک است.
      نظامی عروضی،  چهار مقاله،  مقالت دوم،  در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر.
      پیشنهاد بنده به محققان خواننده این روایت این است که از سایت گنجور یا هر منبع دیگری چه بهتر که نزدیک تر به منبع اصلی باشد یا اگر شد اصل روایات را بخوانند و مکان های یاد شده در این روایات را با پایتخت های تابستانه و زمستانه هخامنشیان و اشکانیان و حتی ساسانیان مقایسه کنند شاید ارتباطی بین آن ها وجود داشته باشد با توجه به نزدیکی جغرافیایی دو واژه خراسان و عراق به عقیده بنده که شهرهای یاد شده در این روایات در ایران و عراق کنونی قرار دارند.
  ــ  بخش ۴ –  حکایت دو – رودکی و قصیدهٔ بوی جوی مولیان.
      چنین آورده‌اند که نصر بن احمد که واسطهٔ عقد آل سامان بود و اوج دولت آن خاندان ایام ملک او بود و اسباب تمنع و علل ترفع در غایت ساختگی بود خزائن آراسته و لشکر جرار و بندگان فرمانبردار زمستان به دار الملک بخارا مقام کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا به شهری از شهر های خراسان.
      مگر یک سال نوبت هری بود. به فصل بهار به بادغیس بود که بادغیس خرم‌ترین چراخوارهای خراسان و عراق است قریب هزار ناو هست پر آب و علف که هر یکی لشکری را تمام باشد.
      نکته جالب اینکه از بادغیس به عنوان خرم ترین چراخوارهای خراسان عراق یاد شده در صورتی که بین بادغیس کنونی و عراق تعداد زیادی چرخوار وجود داره و بعضاً حتی آبادتر از بادغیس کنونی هستند اما اشاره به واژه خراسان و عراق باهم از نزدیکی و شاید اشتراک آن ها یا بخش هایی از آنها می باشد وگرنه بادغیس و خراسان کنونی فاصله بسیار زیادی با عراق دارد بنده اینگونه برداشت میکنم اما از بکارگیری واژه خراسان و عراق در کنار هم بنظرم بداشت بنده منطقی تر است.
      چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش خویش باز رسیدند و شایستهٔ میدان و حرب شدند نصر بن احمد روی به هری نهاد و به در شهر به مرغ سپید فرود آمد و لشکرگاه بزد.
      و بهارگاه بود، شمال روان شد و میوه‌های مالن و کروخ در رسید که امثال آن در بسیار جایها بدست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد آنجا لشکر برآسود و هوا خوش بود و باد سرد و نان فراخ و میوه‌ها بسیار و مشمومات فراوان.
      و لشکری از بهار و تابستان برخورداری تمام یافتند از عمر خویش و چون مهرگان درآمد و عصیر در رسید و شاه سفرم و حماحم و اقحوان در دم شد انصاف از نعیم جوانی بستدند و داد از عنفوان شباب بدادند
  ــ  نظامی عروضی،  چهار مقاله،  مقالت سوم،  در علم نجوم و غزارت منجم در آن علم.  بخش ۲ – حکایت یک – یعقوب اسحاق کندی:
      یعقوب اسحق کندی یهودی بود،  اما فیلسوف زمانه خویش بود و حکیم روزگار خود و بخدمت مأمون او را قربتی بود.
روزی پیش مأمون درآمد و بر زبر دست یکی از ایمهٔ اسلام بنشست.  آن امام گفت تو ذمی باشی چرا بر زبر ایمهٔ اسلام نشینی؟
      یعقوب جواب داد که از برای آنکه آنچه تو دانی من دانم و آنچه من دانم تو ندانی.
      آن امام او را بنجوم شناخت و از دیگر علمش خبر نداشت.
      گفت بر پارهٔ کاغد چیزی نویسم اگر تو بیرون آری که چه نبشتم ترا مسلم دارم.
      پس گرو بستند از امام بردائی و از یعقوب اسحق باستری و ساختی که هزار دینار ارزیدی و بر در سرای ایستاده بود.
      پس دوات خواست و قلم و بر پارهٔ کاغد بنوشت چیزی و در زیر نهالی خلیفه بنهاد و گفت: بیار.
      یعقوب اسحق تخته خاک خواست و برخاست و ارتفاع بگرفت و طالع درست کرد و زایجه بروی تختهٔ خاک بر کشید و کواکب را تقویم کرد و در بروج ثابت کرد و شرایط خبی و ضمیر بجای آورد و گفت یا امیرالمؤمنین بر آن کاغد چیزی نبشته است که آن چیز اول نبات بوده است و آخر حیوان شده.
     مأمون دست در زیر نهالی کرد و آن کاغد بر گرفت و بیرون آورد آن امام نوشته بود بر آنجا که عصای موسی.
     مأمون عظیم تعجب کرد و آن امام شگفتیها نمود پس رداء او بستد و دو نیمه کرد پیش مأمون و گفت دو پایتابه کنم.
      این سخن در بغداد فاش گشت و از بغداد بعراق و خراسان سرایت کرد و منتشر گشت فقیهی از فقهاء بلخ از آنجا که تعصب دانشمندان بود کاردی برگرفت و در میان کتابی نجومی نهاد که ببغداد رود و بدرس یعقوب اسحق کندی شود و نجوم آغاز کند و فرصت همیجوید پس ناگاهی او را بکشد.
      بنظر من در روایات بالا بازهم بلخ و خراسان در نزدیکی عراق و بغداد قرار داشته وگرنه اولا بدلیل نبود امکانات ارتباطی و فاصله بسیار زیاد بلخ و خراسان کنونی از عراق و همچنین وسعت زیاد خراسان کنونی امکان رسیدن یک حرف یا شایعه به چنین فاصله دوری امکان پذیر نبوده اما در محیط های کوچکتر حرف ها و شایعه ها سریع تر فاش و منتشر میشود دوم بازهم بحث فاصله ها مطرح است و فقیه متعصب روایت راه قرض نداشته که دو هزار و خورده ای کیلومتر را برای چنین کار بی اهمیتی بپیماید و سختی سفر را به جان بخرد بنظرم.
  ــ  نظامی عروضی،  چهار مقاله،  مقالت چهارم،  در علم طب و هدایت طبیب.  بخش ۶ – حکایت پنج – ابوعلی سینا و شفای بیمار عشق.
      محمود قوی دست است و لشکر بسیار دارد و خراسان و هندوستان ضبط کرده است و طمع در عراق بسته من نتوانم که مثال او را امتثال ننمایم و فرمان او را به نفاذ نپیوندم شما در این چه گویید
متن بالا بخشی از روایات اصلی است که بدلیل طولانی بودن تقطیع شده و در این روایت اگر منظور محمود غزنوی باشد بازهم تکرار میکنم در هیچ منبع تاریخی حداقل ویکی پدیا ندیدم که به طرف عراق کنونی قشون کشی کرده باشد یا قصد قشون کشی داشته باشد
  ــ  شیخ بهایی،  موش و گربه،  حکایت۶ ،  در باب کرامات صوفیه ى خراسان بشنو.
      آورده اند که روزى یکى از اهل عراق و از مردمان اراذل متوجه خراسان شد قضا را یکى از کدخدایان خراسان از باغ بیرون آمده بود و دستمال میوه یى در دست داشت و بخانه میرفت قضا را نظرش بآن مرد افتاد و گفت میباید که این مرد یکى از اهل الله باشد پس آن مرد را پیش خود طلبیده و گفت اى مرد اگر بگویى در این دستمال چه چیز است. این امرودها را بتو میدهم اما اگر بگویى چند است هر نه دانه را بتو میدهم ….
      اى کدخدا در میان دستمال تو امرود است و نه دانه است آن مرد خراسانى دستمال را با امرودها باو داد و گفت، این مرد از اهل کشف و کرامات است،  باید که این مرد را بخانه برد و تخمه یى را از او گرفت پس اى موش کسى را که اینقدر بى درک و نافهم باشد و نداند،  که درخت پسته شایع ملک خراسان است چگونه داراى کشف و کرامات خواهد شد.  پس اگر پیران خراسان صاحب کشف و کرامات باشند میباید،  که درخت خرما که شایسته ملک خراسان نیست،  یا میوه هاى عراقى یا میوه هاى هندى یا رومى و یا گرمسیرى مثل نارنج و لیمو این نوع میوه ها از برایشان بروید،  و حال اینکه کسى هم ندیده که درخت پسته از برایشان بروید،  و بفرض هم که بیرون آمده باشد نبینى و ندیده اى که هر گاه در باغى درخت گوگجه باشد باغى دیگر که در حوالى آنست در آن هم درخت بیرون میآید زیرا مرغان آن گوگچه را بمنقار خود برده و باطراف میرسانند و از این جهت میروید درختان دیگر نیز بهمین منوال است.
      فکر نمیکنم گنده لات عراق ی روایت بالا در آن زمان متوجه مکانی با بیش از هزار کیلومتر فاصله در شرق بشود منطقی نیست بنظرم هرچند در روایت اشاره ای نشده ولی اینگونه نبوده بنظرم نکته دوم درباره درخت پسته است که در روایت آمده که شایع ملک خراسان است.
  ــ  نصرالله منشی،  کلیله و دمنه،  مقدمهٔ نصرالله منشی،  بخش ۷ – ذکر سلطان ماضی یمین الدوله محمود.  الفی اباه بذاک الکسب یکتسب:
      آن چند آثار حمید مرضی که در تقدیم ابواب عدل و سیاست خداوند سلطان ماضی یمین الدولة و امین الملة نظام الدین کهف المسلمین ابوالقاسم محمود راست انار الله برهانه و ثقل بالخیرات میزانه و بر آن جمله که در احیای سوابق امیر عادل ناصرالدین و الدولة نورالله حفرته و بیض غرته سعی نمود تا آن را بلواحق خویش بیاراست، و رسوم ستوده او را تازه و زنده گردانید و سنتهای مذموم که ظلمه و متهوران نهاده بودند،  بیکبار محو کرد تا خلایق روی زمین آسوده و مرفه پشت بدیوار امن و فراغت آوردند،  و دوست و دشمن بعلو همت و کمال سیاست آن خسرو دین دار رداه الله رداء غفرانه اعتراف نمودند و مثالهای او در ممالک بر اطلاق نفاذ یافت و جباران روزگار در امان حریم او پناه طلبیدند و شرف و سعادت خویش در طاعت و متابعت او شناختند و تمامی ممالک غزنین و زابلستان و نیمروز و خراسان و خوارزم و چغانیان و گرگان و طبرستان و قومس و دامغان و ری و اصفاهان و بلاد هندوسند و مولتان در ضبط فرمانبرداری آن شاهنشاه محتشم تغمده الله برحمته آمد.
      فقط از سرزمین ها یاد شده اما اینکه جغرافیای آنان را همان جغرافیای کنونی فرض کنیم اشتباه است بنظرم.
      چنانکه گاه گاه بر لفظ مبارک راندی که یک حد ملک ما سپاهانست و دیگر ترمذ و سه دیگر خوارزم و چهارم گذاره اب گنگ و هر که کتاب ممالک و مسالک خوانده است و طول و عرض این دیار بشناخته بروی پوشیده نماند که بسطت ملک وی تا چه حد بوده است وانگاه همت ملکانه بر اعلای کلمه حق مقصور گردانیده وذات بی همال خویش را بر نصرت دین اسلام و مراعات مصالح خلق وقف کرده و از در کابل تا کناره آب قنوج و حدود کالنجرو بانوسی و از جانب مولتان تا نهر واله و منصوره و سومنات و سرندیب و سواحل دریای محیط و حوالی مصر و از جانب قصدار تمامی نواحی یمن و سبپوره و سند و سیوستان و سله عمر و یذیه و اطراف کرمان و سواحل مکران در تکسیر دوهزار فرسنگ در خطه اسلام افزود و آفتاب ملت احمدی بر آن دیار از عکس ماه رایت محمودی بتافت و شعاع سپهر اسلام در سایه چتر آل ناصر الدین بر آن نواحی گسترده شد و بجای بتکدها مساجد بنا افتاد.
  ــ  عنصری،  قصاید،  شماره ۵ – در مدح سلطان مسعود غزنوی:
شهریار دادگستر خسرو مالک رقاب <> آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب
آسمان جود گشت و جود ماه آسمان <> آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب
بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین <> هر سری اندر خراسان زی بتی دارد شتاب
تا شتابان زی خراسان آمد از سوی عراق <> چون فزاید بندگانرا قدر ملک و جاه و آب
  ــ  ندیدم و نخواندم در هیچ جایی از تاریخ نویسی سنتی که محمود غزنوی به عراق رفته باشد.
امیر معزی قصاید شماره ۱۵۲:
در ملک نبودست جهان را چو تو خسرو <> در داد نبودست جهان را چو تو داور
هم در عرب آثار تو گشته است مهیا <> هم در عجم اقبال تو گشته است مقرّر
چون مهر که از شرق ‌گراید سوی مغرب <> چون ماه که از باختر آید سوی خاور
گه رایت عالی بری از بلخ به‌ بغداد <> گاهی کشی از دجله به جیحون صف لشکر
      ابیات بالا مخصوصا آنجا که از واژه گه [گاه] استفاده میکند نشان میدهد،  که فاصله بلخ و جیحون با دجله و بغداد کم بوده،  و بلخ و جیحون بالا در فاصله نزدیکی نسبت به دجله و بغداد بوده اند.
  ــ  امیر معزی قصاید،  شماره ۱۶۰در ستایش ملکشاه سلجوقی:
آنچه او امسال کرد از پادشاهان کس نکرد <> نامهٔ شاهان بخوان و فتح شاهان بر شمر
تا از ایشان یک ملک پیمود در پنجاه روز <> مشرق و مغرب به ‌زیر رایت فتح و ظفر
تا از ایشان هیچکس را از عرب یک نامدار <> پیش تخت آمد به‌خدمت برمیان بسته‌کمر
تا ازیشان هیج شاه آمد ز موصل سوی بلخ <> با سپاهی بی‌عدد در روزگاری مختصر(زمان کوتاه)
      بازم فکر نمیکنم از بلخ کنونی در افغانستان در روزگاری مختصر بتوان به موصل کنونی رفت و بلخ مورد نظر در همان نواحی غربی ایران یا شاید در عراق در نزدیکی موصل بوده.
  ــ  شیخ بهایی،  موش و گربه،  بخشی از حکایت ۲۱:
      …..تاجر گفت سفر چنین است گاه واقع میشود که کسى بنیت یکماه میرود دو سال سفرش طول میکشد قاضى گفت بکدام طرف سفر کرده بودى گفت اى قاضى از اینجا «بهندوستان» رفتم و از آنجا خرید کردم و بروم رفتم پس از آن از راه «تبریز و خوى» متوجه وطن شدم قاضى گفت آن پارچه ها که چند روز قبل از این جهت ما فرستاده بودید گویا متاع «هند» بود و از سوقات«روم و تبریز» چرا جهت ما چیزى نیاوردى تاجر سر بزیر انداخته گفت چیزى از روم و تبریز نیاورده بودم که لایق باشد،  قاضى گفت اى تاجر آنچه از باب کنیز شما بر ما واقع شده زیاده از حد و بیان است زحمت بسیار کشیدم لکن از براى خاطر شما همه را منظور داشته تحمل نمودم و…….
      با کمی تفکر و تحلیل براحتی میتوان دریافت،  که هند حکایت بالا ربطی به کشور هند کنونی ندارد،  چون هند کنونی در جنوب آسیا قرار دارد و تبریز و خوری در شمال غرب ایران است،  و تاجر پس از خرید از هندوستان به روم میرود،  و سپس از راه روم و تبریز به وطنش برمیگردد.  حتی اگر آن دسته از مفسرین باز هم بخواهند.  هند حکایت را با هند کنونی یکی بپندارند فاصله بسیار زیاد میان روم و تبریز در شمال غرب ایران و شرق ترکیه با هند کنونی جای هیچ صرفه اقتصادی برای چنین تجارت پر خطری با توجه به امکانات آن زمان برای ما باقی نمی‌گذارد.
  ــ  در کتاب تزک بابری یا بابرنامه بابر می‌گوید:
      هندوستانی غیر هندوستانی را خراسانی گوید. چنانچه عرب، غیر عرب را عجم گوید، و در میان خراسان و هندوستان دو بندر است،  یکی «کابل» و دیگر «قندهار»…
      پیشنهاد میکنم دوستان و محققین علاقه مند کتاب را اینترنت دانلود و بدقت مورد مطالعه و تحلیل قرار دهند،  در کنار سایر منابع چون کابل و قندهار کنونی محصور در خشکی هستند و به دریا راه ندارند.
      نکته آخر اینکه اشعار بالا را به شکل های دیگری هم میتوان تفسیر کرد بنظرم آنچه من آن را با توجه به مطالعه ای که در سایت ارگ داشتم تفسیر کردم منطقی تر و درست می باشد تا تلاش برای مطابقت جغرافیا با سرزمین ها و مکان های کنونی و در انتها از بندهشن مطالبی میگذارم،  تا شاید پیدا کردن جغرافیای باستانی و کهن سرزمین ها و مقایسه آن با روایات بالا و بی شمار سند دیگر از منابع مختلف به ما در پیدا کردن جغرافیای تاریخی خراسان و شهرهای آن و همچنین هند و خوارزم سایز نواحی،  که امروز در شرق  هستند کمک کنند،  و پیشنهاد میکنم که «تاریخ نام های جغرافیایی و هویت مکان ها» در همین سایت ارگ ایران دوستان برای درک بهتر مطالب زیر مطالعه کنند و مطالب زیر در کتاب بندهشن آمده.
دریاچه چیچست به آذربایجان پیوسته به دریای فراخکرد.
سوبر به ابرشهربوم برسر کوه طوس.
زراومند به همدان است.
دریاچه خسرو چهار فرسخی چیچست (در آذربایجان).
دریاچه فرزدان در سیستان چشمه پیوسته به فراخکرد.
دریاچه سدویس در میان دریای فراخکرد آن پودیگ است.
دریاچه اورویش به هوگر بلند است.
دریاچه خوارزم (اهرشونگ).
   رودها:
هرمز دو رود از اباختر نیمه و از البرز و فراز تازانید : اروند به خاوران شد و وه به خراسان شد.
ارنگ رود (گام) از البرز می آید به سغد بوم و میگذرد به گیپتوس بوم (مصر) [ارنگ رود در گیپتوس بوم (مصر) نیوگیپتوس نام دارد]
و هرود از خراسان می‌گذرد تا به سندبوم سپس در هندوگان به دریا میریزد[وهرود در هندوگان مهران رود و هندوگان رود خوانده میشود]
بخل رود از ابرسین کوه بامیان درآید به وهرود ریزد.
تورمید رود به وهرود ریزد.
سرچشمه فرات از مرز روم است میرود به آسورستان سپس به دجله میریزد[منوچهر سرچشمه فرات رو کند]
دجله رود از دیلمان می آید به خوزستان به دریا میریزد.
دائیتی رود از ایرانویچ می آید.
زنده رود از پنجستان گذشته به ارنگ رود ریزد.
سرچشمه هریرود از ابرسین کوه است.
هلمند رود به سیستان است سرچشمه از ابرسین کوه
رود خانشیر به کومش است.
زیشمند رود به ناحیت سغد به خجند رود ریزد.
خجند رود به میان سمرقند و فرغانه برود او را جخشرت خوانند
مرو رود فرهمند به خراسان از ابرسین کوه بتازد.
سپید رود به آذربایجان است.(ضحاک آیفت از اهریمن و دیوان آنجا خواست)
ترت رود(کور)از دریای سیراو امد به دریای گرگان ریزد.
زهابک از آذربایجان بیایید به پارس به دریا ریزد.
اوله رود سرچشمه از سپاهان به خوزستان بگذرد به دجله رود فراز ریزد.به سپاهان مسرگان رود خوانند.
هراز رود به طبرستان است،آن را سرچشمه آب ها  از کوه دنباوند است.
وندیش رود(سکان)در پارت است.
کاسه رود به آب طوس شهر بیاید آن را آنجا کشف رود خوانند که همان روده وه است که آنجا کاسه خوانند در دره سند نیز کاسه خوانند.
واتئنی رود به سیستان است و سرچشمه از کیانسه
میهن رود که چهرومیهن آب است به کنگ دژ است.
داراجه رود به ایرانویچ است که خانه پورشسب پدر زرتشت بر آن بود.
افراسیاب در دریای کیانسه یک هزار چشمه پایمال کرد و در همان دریا چشمه زراومند که از هلمند رود تفت است پایمال کرد و واتئنی رود را در همان دریا پایمال کرد.
   کوهها:
هوگربلند آب اردویسر از آن فرود آید
اوسیندام کوه از خماهن میان دریای فراخکرد و آب از هوگر بر او فروریزد.
چینود پل بر چگاد دائیتی ایستد.
راوگ بشن به زراود است. راوگ بشن و کلاد در زرواد است و از دو سوی کوه و راه میان(دره)است و دژ فرود آنجاست به سبب همین دژ در بوم سرخس آنجا را کلاد دژ خوانند.
کوه اسپروز بالای(در) چینستان
دایباد به پارت
پهرگر به خراسان
کوه مرغ به لاران
کوه زرین به ترکستان
کوه بهستون به سپاهان کرمینشان
کوه ابرسین بزرگترین کوه در همه پارت است بنش به سیستان سرش به چینستان تیغه ای نیز به خراسان.
(ابرسین کوه همه در پارت است اما بنش به سیستان اگر بر مبنای تفاسیر نقشه های جعلی و فوتوشاپی بخواهیم حساب کنیم پارت و سیستان کنونی دو سرزمین کاملا جدا هستند پس مشخص است جغرافیای روایت بالا در جای دیگری بوده)
کوه منوش که منوچهر در آن زاده شد دیگر کوهای پارت از ایشان فراز جستند.
کوه ایرز به ماه و همدان تا خوارزم از کوه ابرسین رسته.
(خوارزم کنونی که اصلا کوهی در آن نیست)
کوه منوش به خراسان به مرز ترکستان است به ابرسین پیوسته است.
کوه قاف از همان کوه ابرسین رسته است.
(بنظرم منظور قافلانکوه در آذربایجان است)
کوه اوشداشتار به سیستان است.
ارزور کوه به ناحیه روم است
پشتخوار کوه به طبرستان و گیلان است.
ریوند کوه به خراسان است و آذربرزین مهر به آن نشیند و او را ریوندی این است که رایومند است.
باغدیس کوه به ناحیه باغدیس است و آن ناحیه پر از دار و درخت است.
بگیر کوه افراسیاب تور به بارو داشت و خانه ساخت و در آن شهر رام پیروز ده هزار شهرستان بن افکنده
کوه بس شگفت از کوه ابرسین به پارت است.
کوه سیاه مند و کوه برفمند از ایشان کابل تا به ناحیه چین رسته است.
اسپندیار کوه بر دریاچه ریوند است.
کوه کدورسپ کوهی به توس شهر است و دریاچه سوبر بر سر آن است.
کوه کوئی راس به ایرانویچ است.
اوسیند کوه به آذربایجان است.
کوهای گنابد، دنباوند (هراز رود به طبرستان است،آن را سرچشمه آب ها  از کوه دنباوند است و همچنین تن سام در دشت پیشانسه نزدیک کوه دماوند است. مینوی خرد برگه ۸۰ بند ۲۰  دشت پیشانسه که کابل هم در انجاست در اطراف دماوند است)، راوگ، زرین، دایباد (داواد)، میزن، مرغ، همه از ابرسین و منوش رسته آند.
کوه دنباوند که بیوراست بدو بسته شده از پشتخواراست و کوه کومش و گرگان بدان پیوسته است کوه کومش آمد بفریاد و و کوه میاندشت از آن گسسته است.
دریای کمرود به اباختر است به طبرستان گذرد سیاه بن به روم است.
دریای کیانسه به سیستان است.
   توجه:  اشخاصی که در این پژوهش دانش و نوشته دارند،  لطف کنند نام خود را بگویند تا ذکر شود،  یا کامل پژوهش خود را بفرستند.
……………
   برچسبها:  خراسان تاریخی, خراسان ادبیات, تاریخ خراسان, هویت خراسان, مکان خراسان, خراسان کجاست.
   هشتگها:  #خراسان.
…………
خراسان تاریخی در ادبیات تاریخی فارسی و ایران

مستندهای مربوط

مستندهای بیشتر را در آپارات و نماشا لینک آن در ستون کناری ارگ ایران
سياوش کفن ‌پوش با اسب به ميانهٔ آتش زد و تندرست از آنسوي بيرون آمد. وظیفه ایرانیان اهل تاریخ است، که تاریخ را بدور از دروغها، و تاریخ نویسی استعماری بدانند، و در پی تاریخ نویسی واقعی باشند. مشروح در لینک  http://www.arq.ir/124
* * * * * * * * * *
……………………….
    توجه 1:  اگر وبسایت ارگ ایران به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  تارنمای ارگ ایران،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین عکسها و مطالب ارگ ایران را بیابید.
   توجه 2:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجوهای ستون کناری ارگ ایران بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید،  و در جهت دانش مربوطه این تارنما،  با استراتژی مشخص یاریم نمایید.
   توجه 3:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و تارنمای دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند.
   ــ  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.
پرسشهای خود را ابتدا در جستجوهای تارنما بنویسید،  به احتمال زیاد پاسخ خود را می یابید
جهت آینده ای بهتر دیدگاه خود را بنویسید،  و در گفتگوهای تاریخی و جغرافیایی و اجتماعی شرکت کنید.
برای دریافت فهرست منابع نوشته ها،  در بخش نظرات زیر برگه مورد نظر پیام بگذارید.