Skip to main content

داستانهای بوده و نبوده ایرانی

داستانهای بوده و نبوده ایرانی
 
داستانهای بوده و نبوده ایرانی

افسونگر هفت آسمان

      کارگاه قند شکنی خانگی حکیم در کوچه پس کوچه های یک از محله های پرت جنوب تهران است،  در این کارگاه هفت هشت خانم و آقا کار می کنند.  یکی از اینها کبرا ۱۶ ساله است،  او از ۱۴ سالگی کار کرده در سبزی پاکنی و بسته بندی حبوبات در همین نزدیکیها،  و مدتی هم اینجا دارد قند می شکند.  در این کارگاه های خانگی بیمه و قوانین کار وجود ندارد،  هرکه هر چقدر کار کند دست مزد می گیرد،  یه روز پنجشنبه مانند همه روزها رادیو روشن است،  5 بانو کنار هم در یک اتاق مشغول قند شکستن هستند،  آنها با هم کم صحبت می کنند،  چون مجبورند ماسک داشته باشند و سخت است،  و در ضمن آنقدر مشکلات دارند،  که هر کدام غرق در خودشان هستند.  رادیو می گوید فردا جمعه بمنظور افتتاح بزرگترین نیروگاه اتمی خورشیدی جهان در ایرانشهر،  یک مسابقه بالون سواری از پارک بزرگ ملی پارچین آغاز می شود،  و به پارک طبیعی بمپور ختم می شود،  ورود و تماشای حرکت بالونها برای عموم آزاد است،  رادیو کلی هم از این اولین نیروگاه انرژی اتمی خورشیدی جهان گفت،  که این تکنولوژی جدید منحصر بفرد،  تماماً ایرانی است،  کبرا چیزی سر در نیاورد….
      کبرا در حین کار تصمیم می گیرد حداقل فردا را تعطیل کند،  و با اصغر برادر کوچکش به تماشا بروند.  برای تعطیل کردن فقط کافیست به آقا حکیم بگوید،  که فردا نمی آید،  آقا حکیم هم معلوم نیست خوش اخلاق است،  یا بد اخلاق،  خیلی دم دمی مزاج است.  او در بازار آشفته چند بار ورشکست شده،  و چند سالی است به اینکار پناه آورده،  و کلاً دلخور بنظر می رسد.  کبرا فکر می کند که اگر فردا با اصغر به تماشا بروند،  برای اصغر خیلی خوب است،  از سه سال پیش که پدرشان فوت کرده،  برادرش حتی یک روز خوش ندیده،  او فقط دوازده سالشه گناه دارد.  کبرا خوشحال بود که فردا را می خواهد تعطیل کند،  در فکر هم بود،  چند سال پیش روزگار خوبی داشتند،  پدرش کامیون جدیدی خریده بود،  اما مجبور بود برای پرداخت قرض ها و قسط های کامیون همیشه در سفر باشد،  تا اینکه او نمی داند چه شد پدرش نتوانست سود روی سود را بپردازد،  و بلاخره کامیون و سپس از ناراحتی و غم و غصه خودش هم رفت.  سه ساله که رفته،  و مادر او و دو بچه را تنها گذاشت،  خانه اشان هم که در گرو بانک بود،  از چنگ آنها در آمد.  مادر مریض شد و دوساله که کبرا با کار هایی اینچنین روزگار شان را می گذراند،  در خانه قمر خانمی اتاقکی دارند و بس.
    صبح جمعه اول وقت کبرا و اصغر از خواب بیدار می شوند،  و با خوشحالی بهترین لباسهایشان را می پوشند و با سرعت می دوند،  سر خیابان اصلی سوار منرویل می شوند،  و با چند تا عوض کردن مترو و باریل ساعت ۸ صبح به پارک بزرگ پارچین می رسند.  صحنه غیر قابل باور می بینند،  چند صد بالون رنگارنگ در حال باد شدن و آماده پروازند،  تلویزیون بزرگی که تاکنون کسی نمونه آنرا ندیده،  در ابتدای ورودی پارک ملی قرار دارد،  و برنامه های این مسابقه بالون سواری را پخش می کند.  کبرا و اصغر دقایقی به تماشای تلویزیون مشغول میشوند،  مجری برنامه در نزدیک یکی از بالون های که در حال باد شدن است قرار می گیرد،  و کنار دختر جوانی که لباس رنگی زیبایی دارد می ایستد،  و می گوید:  خود را معرفی کنید،  و بگوید چگونه می خواهید این سفر را طی کنید؟  من بنفشه ۱۶ سالمه،  با خانم معلم ورزش مدرسه امان،  با افسونگر هفت آسمان می رویم،  و امید دارم سفر خوبی را خواهیم داشت.  تلویزیون بزرگترین بالون جهان را هم نشان می دهد،  که در میانه دشت آماده پرواز است،  براحتی قابل دیدن بود،  تلویزیون گفت این یک بالن بار بری است،  و مطابق همه بالونها موجود این مسابقه،  با نیروی خورشید حرکت می کند،  همانگونه که می بینید بخش هایی از سطح آن را سلول های خورشیدی تشکیل داده،  این بالن آزمایشی فعلاً ظرفیت ۴۰۰ تن بار را دارد،  و در آینده با طرح های چند هزار تنی براحتی حمل بار و مسافر را  بدون هیچ هزینه،  و با کمترین مشکل بین شهر های ایران انجام خواهند داد.  کبرا و اصغر جلو می روند و از رنگ بالون افسونگر هفت آسمان،  بنفشه را از نزدیک می بینند،  می گوید اصغر ببین چقدر شبیه منه،  او دارد مراحل آخر حرکت را با خانم معلمش چک می کند،  خانم معلم می گوید:  بنفشه سوار شو،  بنفشه به بالون می رود،  که اتاقک زیبایی داد.   بنفشه آخرین تنظیمات را در صفحه نمایش اتاق فرمان بالون می بیند،  و حرکت را سر ساعت ۹ صبح آغاز می کنند. 
      طبق نقشه های از پیش تعیین شده،  بالنها باید از بالای کانال بزرگ آب کویر ایران بروند،  کانالی که آب دریای خزر را به مرکز کویر می برد،  مسیر ۱۲۰۰ کیلومتری را باید در حدود ۱۰ تا ۱۴ ساعت طی کنند.  از آسمان صاف و آفتابی کویر ایران،  منظره زیبای کانال بزرگ و با آبادی های جدید و زمین های سبز غلات کاریها دیده می شد.  بنفشه غرق در لذت بود،  همه چیز بخوبی پیش می رفت،  و او داشت به موفقیت خود فکر می کرد،  این کار را مدیون پدرش بود،  مادر او سه سال پیش هنگام گردش در لندن خراب شده،  مورد دستبرد دزدان قرار گرفته و کشته شده بود،  مادر او به درس بنفشه فشار می آورد،  ولی در غیاب مادر پدر بنفشه برای اینکه او زیاد بخاطر از دست رفتن مادر ناراحت نشود،  او را بسوی ورزش می راند.  پدر او یک کشتی باری سریع اقیانوس پیمای ایرانی دارد،  و غلات صادراتی ایران را بچین میبرد،  و بیشتر وقتها در مسافرت است،  ولی پول خوبی در می آورد و پولدار هستند.
      در این زمان بنفشه غرق در خوشبختی خود بود،  و از آسمان ایران کویر زیبای سبز شده را می دید،  بخود گفت،  بعد از اسکی بزودی قهرمان بالون هم می شم،  و همه دنیا می فهمند،  ناگهان کسی پشت او را می زند،  وقتی رو بر می گرداند مادرش می گوید:  کبرا بیدار شو باید بری سر کار،  بهت می گم تا دیر وقت کار نکن،  باید بره صبح هم جون بزاری،  تو خیلی ضعیف شدی،  کبرا می گه:  مادر مگه جمعه نیست؟  مادر:  باید بری سرکار بلند شو قهرمان،  قهرمان فداکار من و اصغر.
داستانهای بوده و نبوده ایرانی
عکس مزرعه کویری،  مشروح در تاریخ کشاورزی ایران،  عکس شماره ۴۱۹۲.

بازمانده نبرد خوانین

      از یک پیرمرد شنیدم،  که ۷۰ سال پیش پدر او در حمله و غارت . . . این داستان بزودی بازنویسی و پست می شود.
داستانهای بوده و نبوده ایرانی
   عکس تاریخی عده ای از مردم تهران،  حدود ۱۳۰۰ خورشیدی،  دوران کمبود غذا در جنگ اول جهانی،  عکس شماره  892.

مسجدی سفید با فرش های ایرانی

      مسجدی سفید با فرش های نفیس ایرانی،  در بندر چارک،  در استان طلائی هرمزگان،  روبروی جزیره کیش در ساحل شمالی خلیج فارس،  خلیج فارس همیشه جاوید،  قرار دارد.  خلیج فارس در دل خود قهرمانیها دارد،  فداکاری ایرانیان رشید و جنگجو دارد.  چارک،  مانند اسامی کیش، تنب، قشم، نام های بیادگار مانده از چهار هزار پیش و از دوران ایلام اولین سلسله هخامنشیان است،  که اولین پادشاهی واقعی تاریخ جهان بود.  ایلام به زبان تاریخی میان رودان،  یعنی سرزمین های غربی دجله،  که نوعی گویش محلی دگری از نام ایران بزرگ است.  بندر چارک، بندریست تاریخی از گذشته های دور،  با طبیعت بسیار زیبا،  که آثار دوره های مختلف زمین شناسی را در خود دارد.  امروزه شهریست کوچک ولی خرم و دلباز،  مدرن با خیابانها و بلوار های زیبا و ساختمان های بزرگ و بازارها و پاساژها،   که می تواند در آینده ای نزدیک همچون گذشته اش نامدار شود.  مردمی دارد نیکو، مومن، مهربان و مهمان نواز، مردمی دلاور و قوی،  همانند تمام مردم ایران عزیز و سواحل شمالی خلیج فارس دوست داشتنی.  بندر چارک بخاطر نزدیک به شهر توریستی و تماشایی و تاریخی لار،  و راه های داخلی مملکت اهمیت تجاری و صیادی داشته و داستان های شیرین دارد،  که در وقت دیگری به آنها می پردازم.
      از پایان شاهنشاهی ساسانیان تا حکومت صفویه،  گمرکات ایران وضع مرتب و خاصی نداشت،  و درآمد آن اکثراً در دست حکام محلی بود،  که به فراخور قدرت حکومت وقت،  مبلغی از این درآمد را به مرکز می فرستادند.  در زمان سلطنت طولانی نیم قرنی شاه عباس اول،  وضع گمرکات به کمک مشاوران استعماری انگلیس سرو سامان یافت،  و در دست دولت مرکزی قرار گرفت.  در تمام شهر هایی که ورود خروج اشخاص و کالا از آنها صورت میگرفت،  ساختمان گمرک بنا گردید،  و مسجد و کاروانسرا در نزدیکی آن ساختند.  بعضی مواقع در ساختمان گمرک مقر دولتی و حکومت هم مسقر شد،  و به مصلحت و نیاز مرزی،  قلعه و استحکامات نظامی ساختند،  و یا بازمانده ها از گذشته را تعمیر کردند.  در این زمان بدلیل پیدایش بورژوازی و سرمایده داری اولیه در اروپا،  متعاقباً نیاز هایی از برای آنها به ایران منتقل گردید.  امنیت برقرار شد،  راه های ارتباطی خوب و تاسیسات اقامتی متعدد و مناسب ایجاد گردید،  و اوج صنعت و تجارت یکبار دیگر در ایران پیدا شد.  اشخاص فعال حرف های مختلف،  از تمام ملل غرب به ایران هجوم آوردند،  مسافرت ایرانیان از داخل کشور به قصد تجارت،  زیارت و سیاحت به خارج از کشور زیاد شد،  و کاروان های بسیاری در همه سو به حرکت درآمدند.
      امروز در بندر چارک و ساحل زیبای خلیج فارس همیشه جاوید،  کاخ بزرگ و مخروبه ای وجود دارد،  که امواج دریا تا پای آن رقص کنان پیش می آیند،  که نشان از بالا آمدن آب یا پایین رفتن زمین،  طی دویست، سیصد سال گذشته میدهند.  دیوار های فرو ریخته،  برج های نیمه ویران،  پنجره های مشبک قیمتی،  شیشه های رنگارنگ به اشکال مختلف هندسی سالم و شکسته،  خمره های ضخیم بزرگ خاکستری با ارزش، سالم و گاهی لب پریده،  که درون اغلب آنها گل و لای پرشده،  اتاق هایی با اشیایی نه چندان زیاد،  ولی قدیمی و زیرزمین هایی مسدود شده از گل و لای،  که معلوم نیست در آنها چه بوده.  و مسجدی تاریخی و دایر با فرش های نفیس و با نوای ایرانی،  برای نماز گزاران،  در کنار کاخ خاکی ویران،  استوار قرار دار.
      بالای برج ۱۵ متری ضلع جنوبی قلعه ویران،  رو به دریا نسیم خنک از خلیج فارس خوش منظر می وزد،  و به انسان روح تازه ای میدهد،  و تا دور دستها هم دیده میشود،  حتی شب هنگام نور باران کیش،  زرد و قرمز فوق العاده تماشا دارد.  دریای فیروزه ای شفاف،  آسمان آبی روشن،  کاخ مجلل بزرگ،  شهری آباد،  نخل های سبز سرفراز،  مسجدی سفید با فرش های نفیس ایرانی.
      . . . . .  در اسکله چوبی قهوه ای رنگ،  چند کرجی ماهیگیری و دو ناو سه دکله خارجی لنگر انداخته اند،  و مردمی خوشحال در جنب و جوشند.  کارگران در یکی از کشتی ها مشغول تخلیه بارند،  و در دیگری با حوصله بارگیری می نمایند،  چهچه ملوانی دلتنگ بگوش می رسد.  گاریها و شترها و قاطرها،  با صندوق های نقره ای بر پشتشان می آیند و می روند.  دکانها با درب هایی از شیز،  مملو از کالا های رنگارنگ نزدیک اسکله بازند،  و بلبلان در قفس بسته آواز دلنشین می خوانند.  شخصی که دستار نارنجی به سر بسته،  و گردبندی تسبیه مانند با مهر های رنگی دارد،  و بتازگی از هند آمده،  میمون با نمکی را به بازی گرفته،  و جمعی را بدور خود  گرد آورده و دینار و درهم میگیرد.  بازرگانان می دانند،  که کشتی دیگری در راه است و شاید امروز برسد.
داستانهای بوده و نبوده ایرانی
عکس مرد هندی با میمون،  مشروح در تاریخ هندوستان،  عکس شماره ۷۱۲.
      ناگه در افق دریا بادبان های سفید دیده میشود،  و مردمی که سرگرم فعالیتند آنرا به یکدیگر نشان میدهند،  و ساعتی بعد شلیک یک گلوله توپ،  نزدیکی کشتی به بندر را می گوید.  کاخ گمرگ که ساختمان عظیمی است،  در سه طبقه با بادگیری بزرگ و سالنها و اتاق های متعدد،  پنجره های مشبک و شیشه های رنگی و درب های چوبی با نقش گل و پرندگان،  که در گرداگرد حیاط اصلی می باشند،  و دفتر حکومتی و دفتر گمرک و اقامتگاه نگهبانان و اسلحه خانه را در میان دارند.  آشپز خانه و انبارها و محل خمره های بزرگ ذخیره آب و غذا و اصطبل و چاپارخانه و کاهدانی در طبقه پایین است.  دو برج بلند به ارتفاع ۱۵  متر،  با دو توپ بزرگ برنجی براق و ایوان وسیع سنگفرش رو به دریا،  با تعدادی توپ و زنبورک و گلوله های سیاه در کنارشان،  آماده غرش در ضلع جنوبی است.
      همه به گمرک خیره شده اند،  پرچم بنفش شمشیر نشان برای اجازه ورود کشتی به بندر در اوج برج بر افراشته می شود.  چهار سوار رشید با لباده های طوسی و خنجر های مرصع به کمر و اسب های ورزیده،  که فخر فروشان میروند،  از دروازه با سر در هلالی خارج،  و بسوی لنگر گاه می تازند،  و مدتی بعد روی عرشه کشتی به نام امید مشغول مذاکره،  و کاغذ و پولی رد و بدل می شود.  آنها وظیفه اشان را خوب انجام می دهند،  می دانند که کوچکترین خطا و رشوه،  در زمان شاه عباس سریعاً رسیدگی و مجازات سختی دارد.  لحظاتی بعد تجار و مردم و کارگران که در انتظار بودند،  بسوی امید سرازیر و معاملات آغاز میگردد.  و قافله ها با صدای زنگوله ها به حرکت در می آیند.  همه شاد و گردش کار و تجارت با رونق ادامه دارد.
      بانگ اذان مسجدی سفید با فرش های بانوای ایرانی،  در کنار کاخ افسانه ای ویران،  مردم را به نماز فرا می خواند،  ناگه از رویای تاریخی بیرون آمده،  و با احتیاط از برج نیمه ویران پایین می آیم،  و همچنان که نسیم خنک خلیج فارس همیشه جاوید می وزد،  بعد از نماز،  دریای شفاف و فیروزه ای،  آسمان روشن آبی،  کاخ مجلل بزرگ،  شهری آباد با نخل های سبز سرفراز را به درود می گویم.
 گنج های گمشده شهر گمشده
      در شمال شرقی دشت کویر مرکزی ایران عزیز،  کنار رودخانه آرام کال شور یا با نام زیبای ابریشم رود،  در جنوب کوه های خوش منظره جغتای،  شهری بزرگ در زیر ماسه های کویر آرام آرامیده.  شهری از زمان حکومت اشکانیان دلاور و سلسله هخامنشیان مقدر،  شهری که در گاهی از متون تاریخی فقط نام آن باقی مانده.  شاید زلزله ای مهیب ویرانش کرده،  و یا به دلیل جمعیت زیاد بمرور درختها را برای سوخت و غیره قطع کرده اند،  و کویر را وسعت داده،  و سپس شن های روان شهر را در خود حفظ کرده،  تا آثار مهم و قیمتی را برای نسل های آینده نگه دارد،  و واقعیت های تاریخی را آشکار نماید.  در زمین رمل زرد کویر با آن آسمان آبی روشن همیشه آفتابی،  و شبهایی پرستاره،  که چون الماس می درخشند،  بدنبال شهری بزرگ بنام  برقیانوس  می گردیم.
      در جاده های خاکی  حاشیه کویری با سرعت می گذریم،  از میان روستاهایی دور دست با مردمی مهربان و مومن،  که هر خانه ای برای مسافر امید است،  بعد از توقفی کوتاه رد میشویم.  تپه های و کوه ها به رنگ های سبز و بنفش و خاکستری و سیاه،  که بیننده را محو تماشایشان می کند،  در هر طرف نمایان است.  اندکی که از  برقیانوس  شنیده ایم،  عماراتی از سنگ های رنگین و فیروزه ای،  این کوه های فریبنده ساخته اند،  بازارهای پر زرق و برق و با رونق و مغازه های زیاد،  و مردمی خوشحال که با لباس های فاخر و جواهرات در رفت و آمدند،  اماکن مقدسی که با طلا آراسته شده اند و در خود گنجینه ها دارند،  و قصرها و کاخ های مجلل که با وسایل قیمتی از تمام دنیای آنروز پر شده اند.  کتابخانه هایی با کتیبه های بیشمار که داستان هایی از تاریخ واقعی روی آنها با نقش گل و بلبل و زیبایی خاص حک شده است.
      می دانیم که شهر با شکوه زیر پایمان است،  اما کجا؟  در چند متری زیر رمل؟  می دانیم که تاریخ ایران بزرگ ما طولانی ترین است،  می دانیم که اولین تمدن بشری را،  بدلیل خاص جغرافیایی ما ایرانیان به جهان عرضه داشتیم،  می دانیم که باید در تاریخمان بگردیم و شهرها و واقعیت های گمشده را پیدا کنیم.  تابش خورشید درخشنده و گرمای ظهر کویری می گوید وقت نماز است،  و بعد از نماز دوباره پرسیدن از کویر و گمانه زنی در اینطرف و آنطرف،  کویر،  سخن بگو!  برقیانوس کجاست؟  برقیانوس،  اگر ما تو را نیابیم فردایی دگر،  ایرانی عزیز دگری تو را خواهد یافت،  و بطور حتم روزی سخن خواهی گفت.
      شهر افسانه ای دل کویر،  زمین گرم رملی زرد،  آسمان آبی روشن همیشه آفتابی،  و شب هایی پاکیزه که ستارگان چون الماس می درخشند،  و شهر افسانه ای زرین،  را تا دیداری مجدد به درود می گوییم.  و به این فکر می کنیم که ایران بزرگ واقعاً بی همتاست،  با تمام وجود ایران را دوست بداریم،  و برای ایران عزیز باشیم.
   آیا شما تاکنون به جستجوی مکانی گمشده رفته اید؟  آیا برقیانوس همان دقیانوس است؟  آیا خرابه های اطراف جیرفت و یا سبزوار است؟
داستانهای بوده و نبوده ایرانی
   عکس آثار تاریخی تمدن کهن جیرفت،  اینگونه آثار در جای جای ایران از زمانها و دوره های مختلف تاریخی فراوان دیده می شود،  مشروح در شهر های تاریخی ایران،  عکس شماره ۴۱۴۶.
ارگ ایران   http://arq.ir