Skip to main content

بایگانی ماهانه ارگ ایران همراه تعداد نوشته ها

هفت نوشته تازه ارگ ایران

داستان تاریخ طبری جلد نهم

 داستان تاریخ طبری جلد نهم
توجه
بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری
فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری
نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 
 

بسم اللَّه الرحمن الرحيم‌

سخن از حوادث سال هشتاد و پنجم‌

اشاره

هلاكت عبد الرحمان بن محمد بن اشعث در اين سال بود.

سخن از سبب هلاكت ابن اشعث و كيفيت آن‌

ابو مخنف گويد: وقتي ابن اشعث از هرات بازگشت و سوي رتبيل مي‌رفت يكي از طايفه اود بنام علقمه پسر عمرو با وي بود و به او گفت: «نمي‌خواهم با تو بيايم.» ابن اشعث بدو گفت: «چرا؟» گفت: «بر تو و همراهانت بيمناكم. به خدا گويي مي‌بينم كه نامه حجاج به ترغيب و تهديد پيش رتبيل آمده و او ترا تسليم مي‌كند يا شما را مي‌كشد، اينك پانصد كس هستند كه با ما بيعت مي‌كنند كه به شهري در شويم و در آنجا حصاري شويم و نبرد كنيم تا امانمان دهند يا محترمانه جان بدهيم.» ابن اشعث گفت: «اگر با من بيايي با تو همدلي كنم و حرمت بدارم» اما علقمه نپذيرفت.

گويد: پس، ابن اشعث پيش رتبيل رفت و آن پانصد كس برفتند و مودود نضري را سالار خويش كردند و بودند تا عمارة بن تميم لخمي به مقابله آنها آمد و محاصره‌شان كرد كه با وي نبرد كردند و مقاومت آوردند تا امانشان داد كه برون

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3760

آمدند و به تعهد خويش وفا كرد.

گويد: نامه‌هاي حجاج درباره ابن اشعث مكرر به رتبيل مي‌رسيد كه او را پيش من فرست و گر نه قسم به خدايي كه جز او خدايي نيست سرزمين ترا با يك هزار جنگاور درهم مي‌كوبم.

گويد: يكي از مردم بني تميم به نام عبيد پسر ابي سبيع به نزد رتبيل بود و بدو گفت: «براي تو از حجاج فرماني مي‌گيرم كه هفت سال از سرزمين تو خراج نگيرد، به شرط آنكه ابن اشعث را بدو تسليم كني» رتبيل گفت: «اگر چنين كردي هر چه بخواهي پيش من داري» گويد: عبيد به حجاج نامه نوشت و بدو خبر داد كه رتبيل نافرماني من نمي‌كند و او را وانخواهم گذاشت تا ابن اشعث را بفرستد.

گويد: حجاج براي اي كار مالي به عبيد داد، از رتبيل ني. براي آن مالي گرفت. آنگاه رتبل سر ابن اشعث را پيش حجاج فرستاد و حجاج چيزي را كه به موجب صلح از او مي‌گرفت به مدت هفت سال به وي بخشيد.

گويد: حجاج مي‌گفته بود: «رتبيل، دشمن خدا را سوي من فرستاد و او خويشتن را از بام بينداخت و بمرد.» سليمان بن ابي راشد گويد: از مليكه دختر يزيد شنيدم كه مي‌گفت: «به خدا وقتي ابن اشعث مي‌مرد سرش بر ران من بود، سل او را كشت و چون بمرد و خواستند به خاكش كنند، رتبيل كسي فرستاد و سرش را بريد و پيش حجاج فرستاد و هيجده كس از خاندان اشعث را گرفت و به نزد خويش بداشت، ياران ابن اشعث را كه با وي بودند رها كرد به حجاج نوشت كه هيجده كس از خاندان ابن اشعث را گرفته.

حجاج بدو نوشت كه گردنشان را بزن و سرهايشان را پيش من فرست كه نمي‌خواست آنها- را زنده پيش وي برند و عفوشان را از عبد الملك بخواهند و كسي از آنها را واگذارد.

درباره كار ابن ابي سبيع و ابن اشعث جز آنچه آوردم روايتي هست كه از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3761

ابو عبيده، معمر بن مثني، آورده‌اند كه مي‌گفته بود: «عمارة بن تميم از كرمان حركت كرد و به سيستان رفت كه يكي از مردم بني عنبر به نام مودود بر آنجا تسلط داشت و او را محاصره كرد سپس امانش داد و بر سيستان تسلط يافت و كس پيش رتبيل فرستاد، حجاج به رتبيل نوشته بود:

«اما بعد، عمارة بن تميم را با سي هزار كس از مردم شام سوي تو فرستادم كه هرگز از اطاعت برون نشده‌اند و خليفه‌اي را خلع نكرده‌اند و پيرو پيشواي ضلالتي نبوده‌اند، هر يك از آنها در ماه يكصد درم مي‌گيرند و جنگ را خوش دارند و به طلب ابن اشعث آمده‌اند.» گويد: اما رتبيل از تسليم ابن اشعث خودداري كرد.

گويد: عبيد بن ابي سبيع تميمي همراه ابن اشعث بود و از خاصان وي شده بود كه او را پيش رتبيل مي‌فرستاد، از خاصان رتبيل نيز شده بود و با وي خودماني بود.

گويد: قاسم بن محمد بن اشعث به برادر خويش عبد الرحمان گفت: «از خيانت اين مرد تميمي بيمناكم او را بكش.» ابن اشعث قصد كشتن وي كرد، ابن ابي سبيع خبر يافت و از او بترسيد و به نزد رتبيل درباره وي سعايت كرد و وي را از حجاج بترسانيد و گفت با ابن اشعث خيانت كند و رتبيل پذيرفت.

گويد: آنگاه ابن ابي سبيع نهاني پيش عمارة بن تميم رفت و در مورد ابن اشعث دستمزد طلبيد كه عماره يك هزار هزار دستمزد براي وي نهاد و ابن ابي سبيع پيش وي بماند.

گويد: عماره قضيه را براي حجاج نوشت كه بدو نوشت: «به عبيد و رتبيل هر چه خواسته‌اند بده و تعهد كن». رتبيل شرط كرد كه مدت ده سال به غزاي ديار وي نروند و از پس ده سال هر سال نهصد هزار بدهد. آنچه رتبيل و عبيد خواستند پذيرفته شد.

گويد: رتبيل كس فرستاد و ابن اشعث را با سي كس از خاندان وي بياورد براي آنها غل‌ها و بندها آماده شده بود. غلي به گردن او نهاد، به گردن قاسم برادرش نيز غلي نهاد و همه را به نزديكترين پادگان عماره فرستاد و به جمع كساني كه همراه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3762

ابن اشعث بودند گفت: «هر كجا مي‌خواهيد برويد.» گويد: وقتي ابن اشعث نزديك عماره رسيد خويشتن را از بالاي قصري بينداخت و بمرد كه سرش را بريدند و آنرا با اسيران پيش عماره بردند كه گردنشان را بزد و سر ابن اشعث و كسانش را با زنش پيش حجاج فرستاد و يكي از شاعران در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«پيكر از سر چه مقدار فاصله دارد! «كه سر به مصر است و پيكر به رخج.» گويد: حجاج سر را پيش عبد الملك فرستاد كه آنرا پيش عبد العزيز فرستاد كه در آن وقت ولايتدار مصر بود.

سعد بن عبيد اللَّه گويد: وقتي سر ابن اشعث را پيش عبد الملك بردند وي را همراه يكي از خواجگان خويش پيش يكي از زنانشان فرستاد كه همسر يكي از مردم قريش بود. وقتي سر را پيش روي او نهادند گفت: «اي ملاقاتي خاموش! خوش آمدي! به صف ملوك بودي و به طلب چيزي بر آمدي كه لياقت آن داشتي اما تقدير نخواست.» گويد: خواجه رفت كه سر را بگيرد و سر را از دست او كشيد كه گفت: «نه، تا كار خويش را انجام دهم» آنگاه خطمي خواست و سر را شست و بپوشانيد. آنگاه گفت: «اكنون در اختيار تو است» پس خواجه سر را بگرفت و قضيه را با عبد الملك بگفت و چون شوهر آن زن پيش عبد الملك رفت بدو گفت: «خوب بود توانسته بودي كره‌اي از او بگيري.» گويد: «وقتي ابن اشعث سوي ديار رتبيل مي‌گريخت در يكي از ياران خويش نگريست و او شعري به تمثيل خواند به اين مضمون:

«ترس ميراندش و سرگردان است «كسي كه از گرماي جنگ بيم كند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3763

«چنين باشد «مرگ مايه راحت اوست «مرگ بر بندگان مقرر است.» گويد: آنگاه بدو نگريست و گفت: «اي ريش، چرا در يكي از جنگها مقاومت نياوردي كه پيش روي تو جان بدهيم كه از اين حال كه بدان افتاده‌اي بهتر بود.» ابو مخنف گويد: يكي از آن روزها حجاج به راه مي‌رفت، حميد ارقط (كذا) با وي بود و شعري به اين مضمون مي‌خواند:

«پيوسته براي سپاهي كه سالار آن بود «خندقي مي‌ساخت و ويران مي‌كرد «و سپاه را تسليم مي‌كرد «تا بدست وي پراكنده مي‌شد «فاصله ميان جاي صف و هزيمتگاه وي «چه بسيار بود «مرد جنگ كسي است كه از آن خسته نشود.» حجاج گفت: اين سخن از گفته بدكار، اعشي همدان درستتر مي‌نمايد كه گويد:

«خبر يافتم كه پسر كم يوسف «بلغزيد و بيفتاد و هلاك شد.» حجاج گفت: «اكنون معلوم وي شد كه كي بلغزيد و هلاك شد و دروغ گفت و زبون شد و بترسيد و نوميد شد و شك آورد و به ترديد افتاد.» گويد: حجاج صداي خود را چنان بلند كرد كه هيچكس نماند كه از خشم وي بيمناك نشد و اريقط خاموش ماند. حجاج گفت: «آنچه را مي‌خواندي ادامه بده، اريقط ترا چه شد؟» گفت: «فدايت شوم اي امير! حكومت خداي نيرومند است وقتي ترا خشمگين ديدم، سراپايم بلرزيد و بندهايم از هم فاصله گرفت و ديدم تاريك شد و زمين زير

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3764

پايم بگشت.» حجاج گفت: «آري، حكومت خداي نيرومند است آنچه را مي‌خواندي ادامه بده» و او چنان كرد.

گويد: روزي حجاج به راه مي‌رفت، زياد بن جرير بجلي نيز با وي بود كه يك چشم بود، حجاج به اريقط گفت: «به ابن سمره چه گفتي؟» گفت: «گفتمش:

«اي يك چشم، به فداي يك چشمي شوم «پنداشته بودي خندق حفر شده «تقدير را از تو باز مي‌دارد «و از حوادث بد جلوگيري مي‌كند.» به قولي هلاكت ابن اشعث به سال هشتاد و چهارم بود.

در اين سال حجاج بن يوسف، يزيد بن مهلب را از خراسان برداشت و مفضل ابن مهلب برادرش را ولايتدار آنجا كرد.

 

سخن از اينكه چرا حجاج، يزيد را از خراسان برداشت و مفضل را گماشت؟

 

مفضل بن محمد گويد: حجاج پيش عبد الملك بن مروان رفت، هنگام بازگشت به ديري رسيد و آنجا فرود آمد، بدو گفتند: «پيري دانشور از اهل كتب در اين دير هست.» گويد: حجاج پير را پيش خواند و گفت: «اي پير احوال خودتان و ما را در كتابهاي خويش مي‌يابيد؟» گفت: «آري، گذشته و حال و آينده شما را مي‌يابيم» گفت: «به نام يا به وصف؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3765

گفت: «همه چيز به وصف هست و بي‌نام، يا به نام هست و بي وصف.» گفت: «وصف امير مؤمنان را چگونه مي‌يابيد؟» گفت: «وي را در اين روزگار كه هستيم چنان مي‌يابيم كه شاهي است فيروزمند و هر كه در راه وي بايستد از پاي در آيد.» گفت: «پس از وي از آن كيست؟» گفت: «نام يكي هست كه او را وليد گويند» گفت: «پس از آن كي؟» گفت: «همنام پيمبريست كه به وسيله وي براي مردم فتح رخ نمايد.» گفت: «مرا مي‌شناسي؟» گفت: «خبر ترا به من داده‌اند» گفت: «مي‌داني ولايتدار كجايم؟» گفت: «آري» گفت: «از پس من كي ولايتدار آن مي‌شود؟» گفت: «يكي به نام يزيد» گفت: «در زندگي من يا پس از مرگم؟» گفت: «نمي‌دانم» گفت: «وصف وي را مي‌داني؟» گفت: «خيانتي خواهد كرد و جز اين نمي‌دانم» گويد: يزيد بن مهلب در دل وي افتاد، آنگاه حركت كرد و هفت منزل برفت و از گفتار پير بيمناك بود و چون به مقصد رسيد به عبد الملك نامه نوشت كه او را از كار عراق معاف دارد. عبد الملك بدو نوشت: «اي پسر مادر حجاج، مي‌دانم چه منظور داري، مي‌خواهي رأي مرا درباره خويش بداني، به خدا من جايگاه نافع بن علقمه را مي‌دانم، از اين سخن درگذر تا خدا هر چه را خواهد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3766

بياورد.» فرزدق درباره رهسپاري وي شعري دارد به اين مضمون:

«اگر پرنده را به چنين رهسپاري وا مي‌داشتند «كه از واسط تا ايليا رود، «وامانده مي‌شد «وقتي سايه به آفتاب روز نزديك شد و برفت «با شتران تندرو از فلسطين روان شد «و روز ديگر آنرا در ميسان بخوابانيد «كه شتران از رفتار وامانده بود.» گويد: روزي حجاج به خلوت بود و عبيد بن موهب را پيش خواند كه بيامد.

حجاج انديشناك بود. سر برداشت و گفت: «اي عبيد، واي تو! اهل كتب مي‌گويند:

يكي به نام يزيد، ولايتدار قلمرو من مي‌شود، يزيد بن ابي كبشه و يزيد بن حصين و زيد بن دينار را به ياد آوردم كه در خور اين كار نيستند، اگر باشد به جز يزيد بن مهلب كسي نيست.» عبيد گفت: «آنها را معتبر كردي و ولايت بزرگ دادي، جماعت دارند و دليري و سلطه و بخت و در خور اين است.» حجاج مصمم شد كه يزيد را معزول كند و دستاويزي نيافت تا خيار بن سبره كه از يكه سواران مهلب بوده بود و از ياران يزيد بود بيامد. حجاج بدو گفت: «مرا از كار يزيد خبر ده» گفت: «مطيع است و نيك رفتار» گفت: «دروغ گفتي با من راست بگوي.» گفت: «خدا بزرگ است و والا، بر زين نشسته اما لگام ندارد.» گفت: «راست گفتي» و بعد از آن خيار را عامل عمان كرد.

گويد: آنگاه حجاج به عبد الملك نامه نوشت و يزيد و خاندان مهلب را

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3767

نكوهش كرد كه زبيري بوده‌اند.

عبد الملك بدو نوشت: «اطاعت خاندان زبير را مايه نقص خاندان مهلب نمي‌دانم بلكه با آنها وفا كرده‌اند و وفاداريشان با خاندان زبير سبب مي‌شود كه به من نيز وفادار باشند.» گويد: باز حجاج به عبد الملك نامه نوشت و وي را از خيانت آنها بيم داد به سبب خبري كه پير گفته بود.

عبد الملك بدو نوشت: «درباره يزيد و آل مهلب بسيار سخن كردي يكي را براي من نام ببر كه شايسته خراسان باشد.» گويد: حجاج، مجامعة بن سعر سعدي را نام برد و عبد الملك بدو نوشت:

«انديشه‌اي كه براي تباه كردن خاندان مهلب داري سبب شده كه از مجاعة بن سعر سخن آري. يكي را بجوي كه سر سخت باشد و دستور ترا به كار بندد»، حجاج قتيبة ابن مسلم را نام برد، و عبد الملك نوشت كه: «وي را ولايتدار كن.» گويد: يزيد خبر يافت كه حجاج او را معزول كرده و به كسان خانواده خويش گفت: «به نظر شما حجاج كي را ولايتدار خراسان مي‌كند؟» گفتند: «يكي از مردم ثقيف را.» گفت: «نه، فرمان خويش را به نام يكي از شما مي‌نويسد، و چون من پيش وي رفتم او را معزول مي‌كند و يكي از مردم قيس را ولايتدار مي‌كند، قتيبه در خور اينست.» گويد: وقتي عبد الملك به حجاج اجازه داد كه يزيد را عزل كند نخواست معزولي را به او بنويسد، نوشت كه مفضل را جانشين كن و بيا. يزيد با حصين بن منذر مشورت كرد كه بدو گفت: «بمان و تعلل كن، كه امير مؤمنان با تو نظر خوب دارد و اين، كار حجاج است، اگر بماني و شتاب نياري اميدوارم بدو بنويسد كه يزيد را به جاي نگهدارد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3768

گفت: «ما خاندان، از اطاعت بركت يافته‌ايم و من نافرماني و مخالفت را خوش ندارم» و براي رفتن آماده مي‌شد، و چون رفتن وي تأخير شد حجاج به مفضل نوشت كه ترا ولايتدار خراسان كردم و مفضل بنا كرد يزيد را به شتاب ترغيب كند.

يزيد بدو گفت: «حجاج ترا پس از من به جاي نمي‌گذارد، اين كار را از آن رو كرده كه بيم دارد من مقاومت كنم» مفضل گفت: «به من حسادت مي‌كني؟» يزيد گفت: «اي پسر بهله، من به تو حسادت مي‌كنم؟ خواهي دانست.» گويد: يزيد در ربيع الاخر سال هشتاد و پنجم حركت كرد و شاعر خطاب به مفضل و عبد الملك كه با وي از يك مادر بود شعري به اين مضمون گفت:

«اي پسران بهله، روزي كه «دلير والا برفت پروردگارم «شما را خوار كرد «براي برادرتان حفره كنديد «و در قعر گودال تاريك افتاديد «صادقانه توبه كنيد كه «هر كه از توبه كردن دريغ دارد و خود داري كند «بيشتر خسارت بيند» حصين نيز شعري خطاب به يزيد گفت به اين مضمون:

«چيزي خردمندانه به تو گفتم «اما فرمان من نبردي «امارت از دست برفت و پشيمان شدي «من از اشتياق تو نمي‌گريم «و دعا نمي‌كنم كه سالم بازآيي.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3769

گويد: و چون قتيبه به خراسان رسيد به حصين گفت: «به يزيد چه گفتي؟» گفت: «گفتمش:

«به تو چيزي خردمندانه گفتم «اما فرمان من نبردي «اگر ملامت، گويي خويشتن را گوي «اگر حجاج بداند كه عصيان وي كرده‌اي «دستور وي را سخت خواهي ديد.» گفت: «چه گفته بودي كه فرمان ترا نبرد» گفت: «گفتمش هر چه طلا و نقره هست براي امير بردارد» گويد: يكي به عياض بن حصين گفته بود: «وقتي پدرت از پيش قتيبه گريخت، قتيبه عمل وي را مخالف سخنش دانست كه گفته بود: به يزيد گفتم: «هر چه طلا و نقره هست براي امير بردارد.» كليب بن خلف گويد: حجاج به يزيد نوشت كه به عزاي خوارزم رود.

يزيد بدو نوشت: «اي امير آنجا غارتي كم است و سختي بسيار.» حجاج بدو نوشت: «جانشين معين كن و بيا» يزيد بدو نوشت: «آهنگ غزاي خوارزم دارم» حجاج بدو نوشت: «به غزاي آنجا مرو كه چنانست كه گفته‌اي» گويد: اما يزيد به غزا رفت و اطاعت حجاج نكرد، مردم خوارزم با وي صلح كردند، به موجب صلح اسيراني گرفت و هنگام زمستان باز آمد، سرما بر آنها سخت شد و كسان جامه‌هاي اسيران را گرفتند و به تن كردند و اسيران از سرما بمردند.

گويد: يزيد در بلستانه فرود آمد. در آن سال مردم مروروذ به طاعون دچار شدند. حجاج به يزيد نوشت: «بيا» و او روان شد و به هر شهري گذشت براي وي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3770

سبزه فرش كردند.

گويد: و چنان بود كه يزيد به سال هشتاد و دوم ولايتدار شد و به سال هشتاد و پنجم معزول شد و در ربيع الاخر سال هشتاد و پنجم از خراسان برون شد و قتيبه ولايتدار شد.

ابو مخنف درباره اين كه چرا حجاج، يزيد را از خراسان معزول كرد، از گفته ابو المخارق راسبي روايت ديگر آمده گويد: وقتي حجاج از كار ابن اشعث فراغت يافت جز يزيد بن مهلب و مردم خاندان وي نگراني نداشت.

گويد: و چنان بود كه حجاج به جز يزيد بن مهلب و مردم خاندان وي و مردم كوفه و بصره كه با وي به خراسان بودند همه مردم عراق را زبون كرده بود، و پس از ابن اشعث در عراق از كسي به جز يزيد بن مهلب بيم نداشت و مي‌خواست به حيله وي را از خراسان برون آرد و كسي مي‌فرستاد كه بيايد اما او به بهانه دشمن و جنگ خراسان سرباز مي‌زد. تا اواخر روزگار عبد الملك چنين بود. آنگاه حجاج به عبد الملك نوشت كه يزيد بن مهلب را معزول كند و گفت كه خاندان مهلب اطاعت ابن زبير مي‌كرده بودند و وفادار نيستند.

گويد: اما عبد الملك بدو نوشت كه فرزندان مهلب به سبب اطاعت خاندان زبير و وفاداري نسبت به آنها خطايي نكرده‌اند كه اطاعت و وفاداري زبيريان به اطاعت و وفاداري من وادارشان كرده است.

و دنباله روايت چنان است كه از پيش ياد كرديم.

در اين سال مفضل به غزاي بادغيس رفت و آنجا را گشود.

 

سخن از خبر فتح بادغيس‌

 

مفضل بن محمد گويد: حجاج به سال هشتاد و پنجم يزيد را معزول كرد و به

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3771

مفضل نوشت كه او را ولايتدار خراسان كرده، كه نه ماه ولايتدار بود و به غزاي بادغيس رفت و آنجا را بگشود و غنيمت‌ها گرفت كه ميان كسان تقسيم كرد و به هر يك از آنها هشتصد درم رسيد، آنگاه به غزاي اخروي و شومان رفت كه ظفر يافت و غنيمت گرفت و هر چه را به دست آورد ميان كسان تقسيم كرد.

گويد: مفضل بيت المال نداشت، هر وقت چيزي مي‌رسيد مقرري كسان را مي‌داد و چون غنيمتي مي‌گرفت ميان كسان تقسيم مي‌كرد.

كعب اشقري در ستايش وي شعري گفته بود به اين مضمون:

«وقتي بخشندگان خردمند را «كه كارهاي شايسته كرده باشند «به شمار آريم «تو در صف اولي «به دينم قسم كه مفضل قدرتي نمود «كه شد شومان آبگاه و مرتفع را «از آن همگان كرد.» در اين سال موسي بن عبد اللَّه بن خازم سلمي در ترمذ كشته شد.

 

سخن از سب قتل موسي و اينكه چگونه به ترمذ رفت و آنجا كشته شد؟

 

درباره سبب رفتن وي به ترمذ چنين گفته‌اند كه وقتي پدرش عبد اللَّه بن خازم گروهي از تميميان را در فرتنا بكشت، كه خبر آن را از پيش ياد كرده‌ام، بيشتر كساني كه با وي بودند پراكنده شدند و او سوي نيشابور رفت و از تميميان نسبت به بنه خويش كه به مرو مانده بود بيمناك بود و به پسر خويش موسي گفت: «بنه مرا از مرو ببر و از نهر بلخ عبور كن تا پيش يكي از ملوك روي يا به قلعه‌اي شوي كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3772

آنجا بماني.» گويند: پس موسي با يكصد و بيست سوار حركت كرد و سوي آمل رفت گروهي از اوباش نيز به وي پيوستند كه جمع وي چهار صد كس شد. كساني از بني سليم و از جمله زرعة بن علقمه نيز بدو پيوستند. موسي به طرف زم رفت كه با وي نبرد كردند و بر آنها ظفر يافت و مالي به دست آورد و از نهر گذشت و به بخارا رسيد و از امير بخارا خواست كه وي را پناه دهد، اما نپذيرفت و از او بترسيد و گفت:

«مردي آدم كش است و يارانش نيز چون خود وي اهل جنگ و شرند و از او اطمينان ندارم» اما مقداري طلا و اسبان و جامه‌هايي براي او فرستاد.

موسي در نوقان به نزديكي از بزرگان بخارا منزلگاه كرد كه بدو گفت:

«اقامت اين ديار براي تو نكو نباشد كه قوم از تو بيمناك شده‌اند و از تو اطمينان ندارند.» وي چند ماه به نزد دهقان نوقان بماند، آنگاه حركت كرد و در جستجوي جايي بود يا قلعه‌اي كه بدان پناهنده شود، اما به هر شهري رفت اقامت او را خوش نداشتند و از او خواستند كه از آنجا برود.

علي بن محمد گويد: پس، موسي به سمرقند رفت و آنجا اقامت گرفت و طر- خون شاه سمرقند وي را حرمت كرد و اجازه ماندن داد و چندان كه خدا خواست آنجا بماند.

گويد: مردم سغد سفره‌اي داشتند كه گوشت چرب و نان و كوزه شرابي بر آن مي‌نهادند و اين به هر سال يك روز بود و آن را خاص يكه سوار سغد مي‌نهادند كه جز او كسي بدان نزديك نمي‌شد و آن روز خوراك يكه‌سوار سغد بود، اگر كسي جز وي از آن مي‌خورد با وي هماوردي مي‌كرد و هر كس ديگري را مي‌كشت سفره از آن وي مي‌شد.

گويد: يكي از ياران موسي گفت: «اين سفره چيست؟» كه بدو خبر دادند و خاموش ماند، آنگاه يار موسي گفت: «آنچه را بر اين سفره هست مي‌خورم و با يكه-

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3773

سوار سغد هماوردي مي‌كنم، اگر او را كشتم يكه سوار سغديان مي‌شوم.» پس بنشست و آنچه را بر سفره بود بخورد، به صاحب سفره خبر دادند كه خشمگين بيامد و گفت: «اي مرد عرب با من هماوردي كن.» گفت: «خوب، جز هماوردي منظوري ندارم.» گويد: پس، مرد عرب با يكه سوار سغد هماوردي كرد و او را بكشت. شاه سغد به موسي گفت: «شما را جاي دادم و حرمت كردم و يكه سوار سغد را كشتيد، اگر نبود كه تو و يارانت را امان داده‌ام، شما را مي‌كشتم، از ولايت من برويد» و چيزي بدو داد.

گويد: پس موسي برون شد و به كش رفت. امير كش به طرخون نامه نوشت و از او كمك خواست كه بيامد، موسي با هفتصد كس به مقابله وي رفت و نبرد كردند تا شب درآمد و از هم جدا شدند و ياران موسي زخمي بسيار داشتند.

گويد: وقتي صبح شد موسي به آنها گفت كه سرها را بتراشيدند چنانكه خوارج مي‌كردند و طنابهاي خيمه‌ها را ببريدند، چنانكه عجمان به هنگام گذشتن از جان مي‌كردند. آنگاه موسي به زرعة بن علقمه گفت: «پيش طرخون برو و با وي حيله كن» زرعه پيش طرخون رفت كه بدو گفت: «چرا يارانت چنين كرده‌اند؟» گفت: «دست از جان شسته‌اند، اي شاه ترا چه حاجت كه موسي را بكشي و كسان خويش را به كشتن دهي! كه بدو دست نخواهي يافت تا به شمار آنها از شما كشته شود. اگر او و همه يارانش را بكشي ثمري نخواهي برد كه وي را به نزد عربان منزلتي هست و هر كه ولايتدار خراسان شود خون وي را از تو بخواهد، اگر از يكي به سلامت ماني، از ديگري به سلامت نماني.» طرخون گفت. «نمي‌شود كش را به دست وي رها كرد» گفت: «دست از او بدار تا برود» گويد: طرخون دست از موسي بداشت و او سوي ترمذ رفت، در آنجا قلعه‌اي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3774

بود بر يك سوي شهر و مشرف بر نهر. موسي بيرون قلعه به نزد يكي از دهقانان ترمذ جاي گرفت كه از شاه ترمذ دوري گرفته بود و به موسي گفت: «فرمانرواي ترمذ مردي بزرگمنش است و سخت آزرمگين، اگر با وي ملاطفت كني و هديه دهي ترا به قلعه خويش در آرد كه مردي ناتوان است.» موسي گفت: «چنين نمي‌كنم از او مي‌خواهم كه مرا وارد قلعه كند.» گويد: پس موسي از شاه ترمذ خواست كه وي را وارد قلعه كند اما نپذيرفت موسي با وي حيله كرد و هديه داد و ملاطفت كرد تا ميانشان گرم شد و با وي برون شد و به شكار رفت.

گويد: ملاطفت‌هاي موسي بسيار شد و عاقبت فرمانرواي ترمذ غذايي براي وي ساخت و كس فرستاد كه مي‌خواهم ترا حرمت كنم پيش من غذا بخور، با يكصد كس از ياران خويش به نزد من آي.

گويد: موسي يكصد كس از ياران خويش را برگزيد كه بر اسبان خويش وارد شدند و چون به شهر در آمد اسبان شيهه كشيد كه مردم ترمذ فال بد زدند و گفتند:

«پياده شويد»، كه پياده شدند، آنها را به خانه‌اي بردند. پنجاه كس به يكجا و پنجاه كس به يك جا و غذا به آنها دادند و چون از غذا فراغت يافتند موسي دراز كشيد، بدو گفتند: «برون شو» گفت: «جايي چنين نخواهم يافت و از اينجا برون نخواهم شد كه خانه من شود يا قبرم باشد.» گويد: در شهر با آنها نبرد كردند كه گروهي از مردم ترمذ كشته شدند و ديگران فراري شدند و به خانه‌هاي خويش رفتند. موسي بر شهر تسلط يافت و به شاه ترمذ گفت: «برون شو كه من متعرض تو و هيچيك از يارانت نمي‌شوم.» گويد: شاه و مردم شهر برون شدند و پيش تركان رفتند و از آنها كمك خواستند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3775

تركان گفتند: «يكصد كس پيش شما آمدند و از شهرتان بيرونتان كردند در صورتي كه ما در كش با آنها نبرد كرديم، ما با آنها نبرد نمي‌كنيم.» گويد: پس ابن خازم در ترمذ بماند، يارانش نيز پيش وي رفتند كه هفتصد سك شدند. وقتي پدرش كشه شد چهار صد سوار نيز از ياران پدرش بدو پيوستند و نيرو گرفت كه بيرون مي‌شد و به اطراف خويش هجوم مي‌برد.

گويد: تركان گروهي را سوي ياران موسي فرستادند كه وضع وي را بدانند و چون بيامدند، موسي به ياران خويش گفت: «به ناچار با اينان حيله‌اي بايد كرد.» گويد: و اين به هنگامي بود كه گرما سخت بود، موسي بگفت تا آتشي بيفروختند و ياران خويش را بگفت تا لباس زمستاني به تن كردند و روي آن نمدها به تن كردند و دست سوي آتش فرا داشتند، گفتي گرم مي‌شدند.

گويد: آنگاه موسي به تركان اجازه داد كه وارد شدند و از آنچه ديدند بترسيدند و گفتند: «چرا چنين كرده‌ايد؟» گفتند: «در اين وقت سردمان است و در زمستان گرممان مي‌شود.» تركان برفتند و گفتند: «اينان جنيانند ما با آنها نبرد نمي‌كنيم» گويد: فرمانرواي ترك خواست با موسي جنگ كند و فرستادگان روانه كرد و زهري و تيري فرو رفته در مشك فرستاد، مقصودش از زهر اين بود كه جنگ تركان دشوار است، تير به معني جنگ بود و مشك به معني صلح، يعني از جنگ و صلح يكي را برگزين.

گويد: موسي زهر را بسوخت و تير را بشكست و مشك را بپراكند و قوم گفتند: «صلح نمي‌خواهند و مي‌گويند كه جنگ با آنها چون آتش است و ما را مي‌كشند» و به جنگشان نيامدند.

گويد: بكير بن و شاح ولايتدار خراسان شد و متعرض موسي نشد و كسي سوي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3776

او نفرستاد، وقتي اميه بيامد شخصا به قصد وي حركت كرد و اما بكير به مخالفت او برخاست و خلع كرد و او سوي مرو بازگشت. وقتي اميه با بكير صلح كرد، آن سال را ببود و چون سال بعد در آمد يكي از مردم خزاعه را با گروهي بسيار به مقابله موسي فرستاد. مردم ترمذ نيز بار ديگر سوي تركان رفتند و از آنها كمك خواستند كه دريغ كردند. ترمذيان گفتند كه قومي از خودشان به جنگشان آمده‌اند و محاصره‌شان كرده‌اند اگر ما را بر ضد آنها ياري دهيد ظفر مي‌يابيم. پس، گروهي بسيار از تركان با مردم ترمذ روان شدند و جمع تركان و مرد خزاعي موسي را در ميان گرفتند.

گويد: و چنان شد كه موسي اول روز با خزاعي نبرد مي‌كرد و آخر روز با تركان. بدين سان دو يا سه ماه با آنها نبرد كرد عاقبت موسي به عمرو بن خالد كلابي كه سواري ماهر بود گفت: «كار ما و اينان به درازا كشيد، بر سر آنم كه به اردوي خزاعي شبيخون برم كه در انتظار شبيخون نيستند.» عمرو گفت: «شبيخون كار خوبي است اما بر ضد عجمان باشد كه عربان محتاطترند- و زودتر مي‌جنبند و هنگام شب از عجمان جسورترند. به آنها شبيخون ببر كه اميدوارم خدايمان بر آنها نصرت دهد، آنگاه يكسره به نبرد خزاعي پردازيم كه ما، در قلعه‌ايم و آنها در زمين باز و صبورتر و جنگ آزموده‌تر از ما نيستند.» گويد: موسي مصمم شد به تركان شبيخون زند و چون يك سوم شب سپري شد با چهار صد كس روان شد، به عمرو بن خالد گفت: «پس از ما حركت كنيد و نزديك ما باشيد و چون تكبير گفتن ما را شنيديد تكبير گويي. 401) (402 آنگاه از كنار نهر برفت تا بالاي اردو رسيد. سپس راه كفتان گرفت و چون به نزديك اردوگاهشان رسيد، ياران خود را چهار گروه كرد و گفت اردوگاهشان را در ميان گيريد و چون تكبير گفتن ما را شنيديد، تكبير گوييد خود او پيش رفت و عمرو را پيش فرستاد و كسان از پي او روان شدند و چون كشيك بانان آنها را بديدند گفتند: «شما

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3777

كيستيد؟» گفتند: «رهگذرانيم» گويد: وقتي از محل كشيك گذشتند پراكنده شدند و اردوگاه را در ميان گرفتند و تكبير گفتند و ناگهان تركان متوجه شدند كه شمشيرها به كار افتاد و بجوشيدند و تكبير گفتند و ناگهان تركان متوجه شدند كه شمشيرها به كار افتاد و بجوشيدند و همديگر را كشتن گرفتند و هزيمت شدند، از مسلمانان شانزده كس كشته شد، اردوگاهشان را تصرف كردند و مقداري سلاح و مال به دست آوردند.

صبحگاهان خزاعي و يارانش از حادثه، شكسته شدند و از شبيخوني همانند آن بيمناك شدند و احتياط خويش بداشتند.

گويد: عمرو بن خالد به موسي گفت: «بي‌حيله ظفر نخواهي يافت، براي آنها كمك مي‌رسد و فزون مي‌شوند، بگذار من سوي آنها روم تا در مورد سالارشان فرصتي به دست آرم. اگر با او به خلوت شدم وي را مي‌كشم. بگو مرا بزنند.» موسي گفت: «اينك ترا بزنند و بعد در خطر كشتن باشي؟» گفت: «اما خطر كشتن، من هر روز در اين خطرم، اما مضروب شدن در مقابل منظوري كه دارم ناچيز است.» گويد: پس موسي پنجاه تازيانه به او زد و آنگاه از اردوگاه موسي برون شد و به اردوگاه خزاعي رفت و امان خواست و گفت: «من يكي از مردم يمنيم، با عبد اللَّه ابن خازم بودم و چون كشته شد پيش پسرش آمدم و پيوسته با او بوده‌ام. نخستين كسي بودم كه سوي وي آمدم، اما چون تو بيامدي نسبت به من بدگمان شد و مخالف من شد و مرا ناخوش داشت. مي‌گفت: دوستدار دشمن مايي و خبرگير اويي و مرا بزد. از كشته شدن در امان نبودم، با خويش گفتم از پس مضروب شدن كشته شدن است و از او گريختم.» گويد: مرد خزاعي او را امان داد كه با وي بماند.

گويد: روزي عمرو پيش خزاعي رفت كه كس آنجا نبود و سلاحي به نزد وي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3778

نديد و از روي اندرز بدو گفت: «خدايت قرين صلاح بدارد، كسي چون تو در اين حال كه هستي، نبايد در هيچ حال بي‌سلاح باشد.» گفت: «سلاح دارم» و بالاي تشك را بلند كرد، شمشير برهنه‌اي آنجا بود كه عمرو آن را بر گرفت و او را بزد و بكشت و برون شد و بر اسب خويش نشست و از آن پس كه دور رفته بودند بانگ زدند و از پي او رفتند كه با آنها نبرد كرد و پيش موسي رسيد. آن سپاه پراكنده شد بعضي‌شان از نهر گذشتند بعضي نيز پيش موسي رفتند و امان خواستند كه امانشان داد، پس از آن اميه كسي را سوي موسي نفرستاد.

گويد: پس از آن اميه معزول شد و مهلب به امارت آمد كه متعرض ابن- خازم نشد و به فرزندان خويش گفت: «با موسي كاري نداشته باشيد، تا وقتي اين شكم‌گنده به جاي خويش باشد، شما ولايتداران اين مرز خواهيد بود. اگر كشته شود نخستين كسي كه به امارت خراسان موسي شما آيد يكي از مردم قيس خواهد بود.» گويد: مهلب تا زنده بود كسي را سوي موسي نفرستاد، پس از او يزيد بن- مهلب ولايتدار شد او نيز متعرض موسي نشد.

گويد: «و چنان شده بود كه مهلب، حريث بن قطبه خزاعي را زده بود و او با برادرش ثابت پيش موسي رفته بود، وقتي يزيد بن مهلب ولايتدار شد اموالشان را بگرفت و حرمت از آنها برداشت و حارث بن منقذ برادر مادريشان را بكشت و نيز دامادشان را كه شوهرام حفص دختر ثابت بود، و خبر كارهاي يزيد به آنها رسيد.

گويد: ثابت پيش طرخون رفت و از رفتاري كه درباره وي شده بود شكايت كرد. ثابت پيش عجمان، محبوب و به نام بود كه حرمت وي مي‌داشتند و بدو اعتماد داشتند و چون يكي از آنها قولي مي‌داد كه قصد وفا داشت به جان ثابت قسم ياد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3779

مي‌كرد و تخلف نمي‌كرد.

گويد: طرخون بسبب به ثابت خشم آورد، نيزك و سبل و مردم بخارا و صغانيان نيز با وي فراهم آمدند و همراه ثابت پيش موسي بن عبد اللَّه رفتند، هزيمتيان عبد الرحمن هاشمي از هرات و هزيمتيان ابن اشعث از عراق و از ناحيه كابل و نيز گروهي از تميميان خراسان كه در اثناي فتنه با ابن خازم جنگ مي‌كرده بودند پيش موسي آمده بودند و بدين سان هشت هزار كس از مردم تميم و قيس و ربيعه و يمن به دور موسي فراهم آمده بود.

گويد: ثابت و حريث بدو گفتند: «حركت كن كه از نهر عبور كنيم و يزيد بن- مهلب را از خراسان برون كنيم و ترا ولايتدار كنيم كه طرخون و نيزك و سبل و مردم بخارا نيز با تواند.» گويد: موسي آهنگ اين كار كرد اما يارانش بدو گفتند: «ثابت و برادرش از يزيد بيمناكند، اگر يزيد را از خراسان برون كني و آسوده خاطر شوند، كار را به دست گيرند و خراسان را از دست تو بگيرند، در جاي خويش باش» گويد: موسي رأي آنها را پذيرفت و در ترمذ بماند و به ثابت گفت:

«اگر يزيد را برون كنيم عامل عبد الملك خواهد آمد ولي عاملان يزيد را از ما وراء النهر كه مجاور ماست بيرون مي‌كنيم و اين ناحيه از آن ما مي‌شود كه آنرا مي‌خوريم.» گويد: ثابت بدين رضا داد و همه عاملان يزيد را از ما وراء النهر بيرون كرد، مالها سوي ايشان فرستاده شد و كار آنها و نيز كار موسي نيرو گرفت و طرخون و نيزك و مردم بخارا و سبل به ديار خويش رفتند، تدبير كارها با حريث و ثابت بود موسي سالار بود اما بجز اسم چيزي با وي نبود.

گويد: پس ياران موسي با وي گفتند: «چنان مي‌بينيم كه بيشتر از نام سالاري چيزي با تو نيست و تدبير كارها با حريث و ثابت است، آنها را بكش و كار

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3780

را به دست گير» اما او نپذيرفت و گفت: «من كسي نيستم كه با آنها خيانت كنم كه كار مرا نيرو داده‌اند» اما كسان بر حريث و ثابت حسد آوردند و درباره آنها به موسي اصرار كردند تا دل وي را تباه كردند و از جانب آنها بيمناكش كردند و آهنگ آن كرد كه به تبعيت از رأي آنها به ثابت و حريث بتازد.

گويد: اما كارشان آشفته شد كه در همين اثنا هيطاليان و تبت و ترك بر ضد آنها حركت كردند و با هفتاد هزار كس بيامدند كه مردم بي‌سلاح و كساني را كه خود معمولي داشتند به حساب نياورده بودند و فقط كساني را كه خود آهنينشان كنگره‌اي داشت به حساب آورده بودند.

گويد: ابن خازم با سيصد پياده و سي زره‌دار به اغلگاه بيرون شهر رفت و كرسي‌اي براي وي نهادند كه بر آن نشست.

گويد: طرخون بگفت تا ديوار اغلگاه را بشكافتند، موسي گفت:

«بگذاريدشان» مهاجمان ديوار را ويران كردند و نخستين كسانشان وارد شدند. موسي گفت:

«بگذاريد بيشتر شوند» و تبرزيني را كه بده دست داشت زير و رو مي‌كرد و چون بسيار شدند گفت: «اكنون جلوشان را بگيريد» آنگاه سوار شد و به آنها حمله برد و نبرد كرد. تا از شكاف ديوار بيرونشان كرد، سپس بازگشت و بر كرسي خويش نشست شاه ياران خويش را بملامت گرفت كه بازگرداند اما دريغ كردند و به سواران خويش گفت: «اين شيطان است، هر كه خواهد رستم را ببيند به كسي كه بر كرسي نشسته بنگرد، هر كه منكر است سوي او رود.» گويد: پس از آن عجمان [1] سوي روستاي كفتان رفتند.

______________________________

[1] اين تعبير كه مكرر در متن آمده نشان مي‌دهد كه بر خلاف توهم قديم عربان كلمه عجم را به معني ايراني به كار نمي‌برده‌اند، بلكه عجم در زبان عربي و تعبيرات دوران ظهور و تسلط اسلام به معني غير عرب بوده است. (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3781

گويد: آنگاه بر گله موسي هجوم بردند كه غمين شد و چيز نخورد و باريش خويش بازي كردن گرفت. شبانگاه با هفتصد كس از راه نهري كه دو طرف آن گياه بود و آب نداشت و به اردوگاه تركان مي‌رسيد برفت، صبحگاهان نزديكي اردوگاه رسيدند و گله در آمد كه بدان هجوم برد و آنرا براند، جمعي از تركان به دنبال وي آمدند كه سوار، يكي از غلامان موسي، بدانها پرداخت و يكيشان را با نيزه بزد و از پاي در آورد و ديگران بازگشتند و موسي با گله به سلامت ماند.

گويد: صبحگاهان عجمان به جنگ آمدند، شاهشان با ده هزار كس كه همه لوازم نكو داشتند بر تپه‌اي بايستاد.

موسي گفت: «اگر اينان را عقب رانديد ديگران چيزي نيستند»، حريث بن قطبه آهنگ آنها كرد و آغاز روز با آنها نبرد كرد و سخت بكوشيد تا از تپه عقبشان راند. در آن روز حريث تيري خورد كه در پيشاني وي جا گرفت. سپس دو گروه از هم جدا شدند.

گويد: موسي به آنها شبيخون برد، برادرش خازم حمله برد و تا سراپرده شاهاشان رفت 404) و يكي از آنها را با دسته شمشير خويش بزد، اسب وي را نيز با نيزه بزد كه او را برداشت و در نهر بلخ افكند كه غرق شد وي دو زره به تن داشت آنگاه موسي بسيار كس از عجمان را بكشت. گروهي نيز به سختي جان بردند. حريث بن قطبه پس از دو روز بمرد و در سرا پرده خويش به خاك رفت، موسي حركت كرد، سرها را به ترمذ بردند كه از آن دو فصر ساختند و چنان كردند كه سرها مقابل يك ديگر بود.

گويد: خبر جنگ به حجاج رسيد و گفت: «حمد خداي را كه منافقان را بر كافران نصرت داد.» گويد: ياران موسي گفتند: «زحمت حريث از پيش برخاست، ما را از ثابت نيز آسوده كن» اما نپذيرفت و گفت: «نه» گويد: چيزي از سخناني كه در ميان مي‌رفت به ثابت رسيد و محمد بن عبد اللَّه خزاعي را فرستاد كه به خدمت موسي در آمد- وي عموي نصر بن عبد الحميد بود

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3782

كه عامل ابو مسلم بر ولايت ري شد- بدو گفت: «مبادا به عربي سخن كني اگر پرسيد از كجايي؟ بگو از اسيران باميانم»، محمد خدمت موسي مي‌كرد و خبر آنها را براي ثابت مي‌برد، ثابت بدو گفته بود: «هر چه را مي‌گويند به خاطر سپار.» گويد: ثابت احتياط بداشت و نمي‌خفت تا آن جوان باز آيد، گروهي از خدمه خويش را گفته بود كه مراقب وي باشند و شب در خانه وي به سر برند، جمعي از عربان نيز با آنها بودند.

گويد: قوم با موسي اصرار كردند و او را به تنگ آوردند، شبي به آنها گفت:

«بسيار سخن كرديد، آنچه مي‌خواهيد مايه هلاكت شما مي‌شود، مرا به تنگ آورديد، چگونه مي‌خواهيد او را بكشيد؟ من كه به او خيانت نمي‌كنم.» نوح بن عبد اللَّه برادر موسي گفت: «كار او را به ما واگذار، صبحگاهان كه سوي تو مي‌آيد پيش از آنكه پيش تو رسد وي را به يكي از خانه‌ها مي‌بريم و گردنش را مي‌زنيم.» گفت: «به خدا اين كار موجب هلاكتان مي‌شود، شما بهتر دانيد» گويد: آن جوان مي‌شنيد و پيش ثابت آمد و بدو خبر داد و او همان شب با بيست سوار حركت كرد و برفت. صبحگاهان معلوم شد كه رفته و نمي‌دانستند رازشان چگونه فاش شده و چون جوان را نيافتند بدانستند كه خبر گير بوده است.

گويد: ثابت به حشورا رسيد و در شهر جاي گرفت. و بسيار كس از عرب و عجم سوي او رفتند. موسي به ياران خويش گفت: «دري بر ضد خويش گشوديد اكنون آنرا ببنديد.» گويد: آنگاه موسي به مقابله ثابت رفت. او نيز با گروهي انبوه به مقابله برون شد و نبرد كرد. موسي بگفت تا حصار را آتش زدند و با آنها نبرد كرد تا ثابت و يارانش را سوي شهر راندند و جنگ بر سر شهر در گرفت. رقبة بن حر عنبري به

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3783

آتش زد و تا در شهر برفت، يكي از ياران ثابت را كه به محافظت ياران خويش ايستاده بود بكشت و بازگشت و باز به آتش زد، آتش در روپوش او گرفته بود كه آنرا بيفكند و بايستاد.

گويد: ثابت در شهر حصاري شد و موسي در بيرون شهر ببود. وقتي ثابت سوي حشورا مي‌آمده بود كسي سوي طرخون فرستاده بود و طرخون به كمك وي آمد و چون موسي از آمدن وي خبر يافت، سوي ترمذ بازگشت. مردم كش و نسف و بخارا نيز به كمك ثابت آمدند و جمع وي هشتاد هزار كس شد كه موسي را محاصره كردند و آذوقه را بر او ببستند چنانكه كار بر آنها سخت شد.

گويد: و چنان بود كه ياران ثابت هنگام روز براي رسيدن به موسي از نهري عبور مي‌كردند و شبانگاه سوي اردوگاه خويش مي‌رفتند. روزي رقبه به نبردگاه آمد وي دوست ثابت بود و كارهاي آنها را به موسي مي‌رسانيد، رقبه ندا داد و ثابت را به هماوردي خواست كه برفت، رقبه قباي حريري به تن داشت، بدو گفت: «در چه حالي؟» رقبه گفت: «از حال كسي كه در گرماي سخت جبه حرير به تن دارد چه مي‌پرسي؟» و از احوال خودشان شكايت آورد.

ثابت گفت: «خودتان با خودتان چنين كرده‌ايد» رقبه گفت: «به خدا من در كار آنها دخالت نداشتم و آنچه را مي‌خواستند كرد خوش نداشتم.» گفت: «كجا خواهي بود تا آنچه را مقرر است براي تو بيارند؟» گفت. «پيش محل طفاوي» كه يكي از مردم قيس بود از تيره يعصر.

گويد: محل پيري بود كه ميخوارگي مي‌كرد. و رقبه نزد وي جا گرفته بود.

گويد: پس ثابت پانصد درم همراه علي بن مهاجر خزاعي براي رقبه فرستاد و پيغام داد كه بازرگانان ما از بلخ در آمده‌اند وقتي خبر يافتي كه آمده‌اند كسي پيش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3784

من فرست تا هر چه خواهي فرستاده شود.» گويد: علي به در محل آمد و وارد شد، رقبه و محل نشسته بودند، ظرفي در ميانشان بود كه شراب داشت، مرغي با چند نان نيز بر خوان بود. موي رقبه آشفته بود و پارچه سرخي به خويش پيچيده بود. علي كيسه را بدو داد و پيام را رسانيد.

رقبه چيزي نگفت، كيسه را گرفت و با دست اشاره كرد كه «بيرون رو» و با وي سخن نكرد.

گويد: رقبه مردي بود درشت اندام و تنومند با چشمان گرد و گونه‌هاي فرو رفته، دندانهايش از هم فاصله داشت و يك دندانش افتاده بود، گفتي صورتش سپري بود.

گويد: وقتي ياران موسي به تنگنا افتادند و كار محاصره سخت شد يزيد بن هزيل گفت: «اينان به خاطر ثابت اينجا مانده‌اند، كشته شدن بهتر كه از گرسنگي مردن، به خدا ثابت را به غافلگيري مي‌كشم يا جان مي‌دهم» گويد: آنگاه پيش ثابت رفت و از او امان خواست.

ظهير به ثابت گفت: «من اين را بهتر از تو مي‌شناسم، اين به خاطر دلبستگي يا غمخواري تو نيامده براي خيانت آمده، از او حذر كن و كارش را به من واگذار.» گفت: «من بر ضد كسي كه پيشم آمده و نمي‌دانم چنين است يا نه اقدامي نمي‌كنم.» گفت: «پس بگذار گروگاني از او بگيرم» گويد: پس ثابت كس پيش يزيد فرستاد و گفت: «من كسي نيستم كه گمان برم كسي از پس آنكه امان خواسته خيانت مي‌كند، پسر عمويت ترا بهتر مي‌شناسد ببين با تو چگونه عمل مي‌كند.» يزيد به ظهير گفت: «اي ابو سعيد از حسودي دست برنداشتي همين زبوني

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3785

كه مي‌بيني بس نيست كه از عراق و كسانم دور شدم با اين حال كه مي‌بيني به خراسان افتادم آيا خويشاوندي ترا مهربان نمي‌كند؟» ظهير بدو گفت: «به خدا اگر كار به نظر من بود چنين نبود، دو پسرت قدامه و ضحاك را پيش ما گروگان كن.» گويد: پس يزيد دو پسر خويش را به آنها سپرد كه به دست ظهير بودند گويد: پس يزيد بماند و منتظر بود ثابت را غافلگير كند اما براي منظور خويش فرصت نمي‌يافت تا وقتي كه پسر زياد، قصير خزاعي، بمرد و خبر مرگ وي از مرو به پدرش رسيد. ثابت از روي بزرگواري پيش زياد رفت كه وي را تسليت گويد، ظهير و گروهي از يارانش نيز با وي بودند، يزيد بن هزيل نيز بود، هنگام غروب آفتاب بود كه به نهر صغانيان رسيد. يزيد بن هزيل و دو كس با وي عقب ماند، ظهير و يارانش جلو رفته بودند. يزيد به ثابت نزديك شد و ضربتي بزد شمشير در سرش فرو رفت و به مغز رسيد.

گويد: يزيد و دو همراهانش خويشتن را در نهر صغانيان افكندند كه با تير آنها را بزدند، يزيد شنا كنان جان برد و دو يارش كشته شدند. ثابت را سوي منزلش بردند و چون صبح شد طرخون كس پيش ظهير فرستاد كه دو پسر يزيد را پيش من آر و آنها را پيش طرخون برد. ظهير ضحاك بن يزيد را پيش برد و بكشت و پيكر و سرش را در نهر افكند، قدامه را نيز پيش آورد كه بكشد به يكسو نگريست و شمشير به سينه‌اش خورد و كاري نساخت و او را زنده در نهر افكند كه غرق شد.

طرخون گفت: «پدرشان و خيانتش آنها را كشت» يزيد بن هزيل گفت: «به عوض دو پسرم همه خزاعيان شهر را مي‌كشم.» عبد اللَّه نواده عبد اللَّه بن ورقا كه جزو هزيمتيان اشعث به نزد موسي آمده بود گفت: «اگر خواهي با خزاعيان چنين كني آسان نباشد» گويد: ثابت هفت روز ببود پس از آن جان داد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3786

گويد: يزيد بن هزيل كه مردي بخشنده و دلير و شاعر بود و در ايام ابن زياد عامل جزيره ابن كاوان شده بود شعري بدين مضمون گفته بود:

«هميشه مخلصانه از خدا مي‌خواستم «كه مرا به خراج و به مردان تسلط دهد «تا يادگار طلحه را به فراموشي دهم «و كار و عطاي مرا ستايش كنند» گويد: پس از مرگ ثابت، طرخون به كار عجمان پرداخت و كار ياران ثابت با ظهير شد كه ناتواني كردند و كارشان پراكنده شد و موسي مصمم شد به آنها شبيخون زند. يكي برفت و به طرخون خبر داد كه بخنديد و گفت: «موسي به آبريزگاه نمي‌تواند رفت چگونه به ما شبيخون مي‌زند؟ به ترس افتاده‌اي، امشب كسي در اردوگاه به كار كشيك نباشد.» گويد: وقتي يك سوم شب برفت موسي با هشتصد كس كه در روز آماده‌شان كرده بود و به چهار گروه كرده بود حركت كرد.

گويد: يك چهارم را به رقبة بن حر سپرد. برادر خويش نوح بن عبد اللَّه را به يك چهارم گماشت. يزيد بن هزيل را نيز به يك چهارم گماشت و خود وي با يك چهارم بود. به آنها گفت: «وقتي وارد اردوگاهشان شديد پراكنده شويد و به هر چه رسيديد ضربت بزنيد.» گويد: پس، از چهار جانب وارد اردوگاه حريف شدند و به هر اسب و مرد و خيمه و جوالي مي‌گذشتند ضربت مي‌زدند. نيزك سر و صدا را شنيد و سلاح پوشيد و در شب تاريك به پا خاست و به علي بن مهاجر خزاعي گفت: «پيش طرخون برو و بگو كه من به پا خاسته‌ام چه بايدم كرد.» پس، وي پيش طرخون رفت كه در سايباني بر كرسي‌اي نشسته بود و خدمه‌اش آتشي پيش روي وي افروخته بودند، پيغام نيزك را با وي بگفت كه گفت: «بنشين»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3787

و چشم به جانب اردوگاه و جاي صدا دوخت. در اين وقت محميه سلمي بيامد و مي‌گفت: «حم لا ينصرون» كه خادمان پراكنده شدند و محميه وارد سايبان شد.

طرخون به پا خاست و او ضربتي بزد كه كاري نساخت.

گويد: طرخون نيز با نوك شمشير به سينه وي زد كه به سر در آمد. طرخون به طرف كرسي رفت و بر آن نشست و محميه دوان برون شد.

گويد: خادمان بيامدند و طرخون به آنها گفت: «از مقابل يكي گريختيد اگر آتش بود يكيتان را بيشتر نمي‌سوخت» هنوز اين سخن را سر نبرده بود كه كنيزانش وارد سايبان شدند و خادمان به فرار بيرون شدند.

گويد: طرخون به كنيزان گفت: «بنشينيد» و به علي بن مهاجر گفت: «برخيز.» گويد: طرخون و علي بيرون شدند و ديدند كه نوح بن عبد اللَّه خازم در سرا- پرده‌هاست و لختي مقابله كردند و ضربتي در ميانه رد و بدل شد كه كاري نساخت.

نوح روي بگردانيد، طرخون از پي او رفت و با نيزه به تهيگاه اسب نوح زد كه با اسب در نهر صغانيان افتاد، طرخون بازگشت. از شمشيرش خون مي‌چكيد، وارد سراپرده‌ها شد، علي بن مهاجر نيز با وي بود، وارد سايبان شدند، طرخون به كنيزان گفت برويد كه سوي سراپرده‌ها رفتند آنگاه كس پيش موسي فرستاد كه ياران خويش را بدار وقتي صبح درآيد ما مي‌رويم.

گويد: موسي به اردوگاه خويش بازگشت و چون صبح شد طرخون و عجمان همگي برفتند و هر گروهي راه ديار خويش گرفت.

گويد: مردم خراسان مي‌گفتند: «كسي را چون موسي پسر عبد اللَّه بن خازم نديديم، دو سال همراه پدر جنگ كرد، آنگاه در ولايت خراسان همي‌گشت تا به شاهي رسيد و بر شهر او تسلط يافت و از آنجا بيرونش كرد، آنگاه سپاهيان عرب و ترك به مقابله وي آمدند، آغاز روز با عربان جنگ مي‌كرد و آخر روز با عجمان، پانزده سال در قلعه خويش ببود و ما وراء النهر از آن موسي شد و هيچكس منازع او

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3788

نبود.

گويد: مردي به قومي بود به نام عبد اللَّه كه گروهي از جوانان به نزد وي فراهم مي‌شدند و به صحبت مي‌نشستند و خروج از آن وي بود، وقتي مقروض شد پيش موسي بن عبد اللَّه رفت كه چهار هزار بدو داد كه آن را پيش ياران خويش برد و شاعر به ملامت يكي موسي نام شعري گفت بدين مضمون:

«نه آن موسايي كه با خداي خويش «راز گويي مي‌كرد «و نه موسي بن خازمي كه «كنيزكان مي‌بخشيد» گويد: وقتي يزيد معزول شد و مفضل ولايتدار خراسان شد خواست با نبرد موسي بن عبد اللَّه به نزد حجاج منزلت يابد، عثمان بن مسعود را كه يزيد به زندان كرده بود در آورد و گفت: «مي‌خواهم ترا به مقابله موسي بن عبد اللَّه فرستم.» گفت: «به خدا خوني من است و مي‌خواهم انتقام دو پسر عمه‌ام ثابت و خزاعي را بگيرم، اما رفتار پدرت و برادرت با من نكو نبود كه به زندانم كرديد و عمه عمه‌زادگانم را آواره كرديد و اموالشان را مصادره كرديد.» مفضل بدو گفت: «از اين درگذر و برو انتقام خود را بگير.» گويد: عثمان را با سه هزار كس فرستاد و گفت: «بانگزني را بگوي تا بانگ زند كه هر كه با ما بيايد جزو ديوان شود» در بازار بانگ زدند و كسان سوي وي شتابان شدند.

گويد: مفضل به مدرك كه در بلخ بود نوشت كه با وي همراه شود و برفت و چون به بلخ رسيد، شبي در اردوگاه مي‌گشت و شنيد كه يكي مي‌گفت: «به خدا كشتمش»، پس سوي ياران خويش بازگشت و گفت: «قسم به پروردگار كعبه موسي را كشته‌ام.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3789

گويد: آنگاه از بلخ حركت كرد و از نهر عبور كرد و با پانزده هزار كس، در ترمذ فرود آمد، در جزيره‌اي كه هم‌اكنون جزيره عثمان نام دارد به سبب آنكه عثمان در آنجا فرود آمد.

گويد: عثمان به سبل و طرخون نوشت كه پيش وي آمدند و موسي را محاصره كردند و بر او و يارانش سخت گرفتند. موسي شبانه بيرون آمد و سوي كفتان رفت و از آنجا آذوقه گرفت و بازگشت و دو ماه در تنگناي حصار بود، عثمان خندق زده بود و از شبيخون حذر مي‌كرد و موسي نتوانست او را غافلگير كند.

گويد: موسي به ياران خوبش گفت: «حصاري بودن تا كي؟ بياييد بيرون شويم و نيك بكوشيد كه يا ظفر مي‌يابيد يا كشته مي‌شويد» و هم به آنها گفت: «آهنگ سغديان و تركان كنيد.» گويد: پس، برون شد و نضر بن سليمان خازمي را در شهر جانشين كرد و بدو گفت: «اگر من كشته شدم شهر را به عثمان تسليم مكن، بلكه به مدرك بن مهلب تسليم كن»، وقتي برون شد يك سوم ياران خويش را در مقابل عثمان نهاد و گفت:

«وي را به جنگ تحريك نكنيد، مگر آنكه با شما جنگ اندازد» آنگاه سوي طرخون و ياران وي رفت كه سخت بكوشيدند و طرخون و تركان هزيمت شدند و اردوگاهشان را به تصرف آوردند و مشغول جا به جا كردن آن شدند.

گويد: معاوية بن خالد اسلمي به عثمان نگريست كه بر يابوي خالد اسلمي بود و بدو گفت: «اي امير فرود آي.» اما خالد گفت: «فرود مياي كه معاويه شوم است» گويد: سغديان و تركان بار ديگر حمله آوردند و ميان موسي و قلعه حايل شدند، موسي با آنها نبرد كرد، اسب وي را پي كردند كه بيفتاد و به يكي از غلامان خويش گفت: «مرا بردار» غلام گفت: «مرگ ناخوش است، اما عقب سر من برنشين، كه اگر نجات

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3790

يافتيم با هم نجات يافته باشيم و اگر هلاك شديم با هم هلاك شده باشيم.» گويد: پس موسي پشت سر غلام بر نشست و چون برجست عثمان در او نگريست و گفت: «قسم به پروردگار كعبه اين برجستن موسي است» وي زره سري داشت كه كناره‌هايي از حرير سرخ داشت و بالاي آن ياقوت آسمانگوني [1] بود، پس عثمان از خندق در آمد و ياران موسي را هزيمت كردند و عثمان آهنگ موسي كرد كه مركب وي به سر درآمد و او و غلامش بيفتادند و كسان سوي او دويدند و در ميانش گرفتند و خونش بريختند.

گويد: بانگزن عثمان بانگ زد: «هيچكس از آنها را كه مي‌بينيد مكشيد، بلكه اسير بگيريد.» گويد: ياران موسي پراكنده شدند و گروهي از آنها اسير شدند كه بر عثمان گذرشان دادند، و چون يكي از سران عرب را پيش وي مي‌آوردند بدو مي‌گفت:

«خونهاي ما بر شما حلال است و خونهاي شما بر ما حرام!» و مي‌گفت تا او را بكشند، و چون اسيري از جمله موالي مي‌آوردند بدو دشنام مي‌داد و مي‌گفت: «اين عربان با من جنگ دارند، تو چرا خشم آورده‌اي؟» و مي‌گفت تا سرش را مي‌كوفتند. كه مردي خشن و سنگدل بود.

گويد: آن روز اسيري از دست وي به سلامت نماند مگر عبد اللَّه بن بديل ورقاء كه وابسته وي بود و چون او را بديد روي بگردانيد و با دست اشاره كرد كه آزادش كنيد و رقبة بن حركه وقتي او را بياوردند در او نگريست و گفت: «اين نسبت به ما خطاي بزرگ نكرده، از دوستان ثابت بوده كه با قومي بوده و نسبت به آنها وفادار مانده، شگفتا چگونه او را اسير كرديد؟» گفتند: «اسبش را با نيزه زديم كه از پشت آن به گودالي افتاد و اسير شد.» گويد: كسي كه موسي بن عبد اللَّه را كشت واصل بن طيسله عنبري بود.»

______________________________

[1] كلمه متن، اسمانجونيه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3791

گويد: در آن روز عثمان، زرعة علقمة بن سلمي و حجاج بن مروان و سنان اعرابي را ديد كه به يك سوي بودند و به آنها گفت: «شما امان داريد» و كسان پنداشتند كه از آن رو امانشان داد كه از پيش بدو نامه نوشته بودند.

گويد: شهر به دست نضر بن سليمان خازمي بماند كه گفت: «شهر را به عثمان تسليم نمي‌كنم بلكه به مدرك تسليم مي‌كنم» و آن را به مدرك داد كه وي را امان داد.

آنگاه مدرك شهر را به عثمان داد.

گويد: مفضل خبر فتح را براي حجاج نوشت. حجاج گفت: «شگفتا از ابن بهله، دستورش مي‌دهم ابن سمره را بكشد، به من مي‌نويسد در كار مردن است و به من مي‌نويسد كه موسي بن عبد اللَّه خازمي را كشته است.» گويد: موسي به سال هشتاد و پنجم كشته شد. به گفته بحتري قاتل موسي مغراء ابن مغيرة بن ابي صفره بود و شعري گفت بدين مضمون:

«سپاه در ترمذ، خازم و نوح و موسي را «در هم كوفت» گويد: يكي از سپاهيان ساق موسي را قطع كرد، وقتي قتيبه ولايتدار شد قضيه را بدو گفتند كه بدو گفت: «چرا از پس مرگ با جوانمرد عرب چنان كردي؟» گفت: «برادرم را كشته بود» گويد: پس قتبيه بگفت تا او را در حضورش كشتند.

در اين سال عبد الملك بن مروان مي‌خواست برادر خويش عبد العزيز بن مروان را خلع كند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3792

 

سخن از قصد عبد الملك در مورد خلع عبد العزيز و آنچه در ميانشان گذشت‌

 

واقدي گويد: عبد الملك آهنگ اين كار كرد اما قبيصة بن ذويب وي را منع كرد و گفت: «چنين مكن كه بر ضد خودت سر و صدا بر مي‌انگيزي، شايد مرگش در رسد و از او بياسايي» و عبد الملك از اين كار دست بداشت، اما به دل مي‌خواست كه برادر را خلع كند.

گويد: روزي روح بن زنباع جذامي كه از همه كسان پيش عبد الملك محترم‌تر بود پيش وي آمد و گفت: «اي امير مؤمنان اگر خلعش كني آب از آب تكان نمي‌خورد [1]» گفت: «اي ابو زرعه رأي تو چنين است؟» گفت: «آري قسم به خداي، و من نخستين كسم كه آنرا مي‌پذيرم» گفت: «نيك خواهي، ان شاء اللَّه» گويد: عبد الملك بر اين قصد بود آنگاه عبد الملك و روح بن زنباع بخفتند و قبيصة بن ذويب سرزده وارد شد. و چنان بود كه عبد الملك به حاجبان خويش گفته بود: «قبيصه هر وقت شب يا روز بيايد اگر به خلوت باشم يا يكي پيش من باشد او را از من باز مداريد و اگر پيش زنان باشم، به مجلس درآيد و حضور وي را به من خبر دهيد.» پس قبيصه بيامد. كار بريد با وي بود، خبرها پيش از عبد الملك بدو مي‌رسيد و نامه را پيش از او مي‌خواند. نامه گشوده سوي عبد الملك مي‌آمد و او مي‌خواند، به سبب حرمتي كه داشت.

______________________________

[1] به جاي مثل روان عربي كه گويد: دو بز درباره آن شاخ به هم نميزند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3793

گويد: پس وارد شد و سلام گفت و گفت: «اي امير مؤمنان خدايت در مورد برادرت عبد العزيز پاداش دهد.» گفت: «مگر در گذشت؟» گفت: «آري» گويد: عبد الملك انا لله گفت، آنگاه روي به روح كرد و گفت: «اي ابو زرعه خداي زحمت كاري را كه مي‌خواستيم كرد و درباره آن مصمم شديم و ابو اسحاق مخالف آن بود از پيش ما برداشت» قبيصه گفت: «چه كاري بود؟» عبد الملك قضيه را با وي بگفت و قبيصه گفت: «اي امير مؤمنان رأي درست در تأمل كردن است و شتاب كردن خطرها دارد.» عبد الملك گفت: «گاه باشد كه در شتاب كردن نيكي بسيار باشد، كار عمرو ابن سعيد را ديدي، مگر شتاب كردن درباره آن بهتر از تأمل كردن نبود؟» در همين سال، در ماه جمادي الاول، عبد العزيز بن مروان در مصر بمرد و عبد الملك كار وي را به پسر خويش عبد اللَّه داد و او را ولايتدار كرد.

اما روايت مدايني در اين باب چنين است كه حجاج به عبد الملك نامه نوشت و او را به بيعت گرفتن براي وليد، پسرش، ترغيب كرد و گروهي را براي اين كار فرستاد كه عمران بن عصام عنزي سالار گروه بود. عمران پيش عبد الملك به پا خاست و سخن كرد، فرستادگان نيز سخن كردند و عبد الملك را ترغيب كردند و اين كار را از او خواستند.

عصام شعري در اين باب خواند و از جمله گفت:

«اگر برادرت را ترجيح مي‌دهي «از عيب بري است ولي ما «از پسران وي بيمناكيم»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3794

عبد الملك گفت: «اي عمران، سخن از عبد العزيز است» عمران گفت: «اي امير مؤمنان درباره وي حيله كن» راوي گويد: عبد الملك پيش از حادثه ابن اشعث مي‌خواست براي وليد بيعت بگيرد از آن رو كه حجاج، عمران بن عصام را در اين باره فرستاده بود، اما عبد العزيز نپذيرفت و عبد الملك از اين كار چشم پوشيده تا وقتي كه عبد العزيز در گذشت.

گويد: وقتي مي‌خواست برادر خويش عبد العزيز را خلع كند و براي پسرش وليد بيعت بگيرد به برادرش نوشت: «اگر مي‌خواهي اين كار را به برادرزاده‌ات واگذار» اما عبد العزيز نپذيرفت و عبد الملك بدو نوشت: «اين كار را از پي خويش بدو واگذار كه به نزد امير مؤمنان از همه مخلوق عزيزتر است» گويد: عبد العزيز به جواب او نوشت: «من در ابو بكر پسرم همان مي‌بينم كه تو در وليد مي‌بيني» و عبد الملك گفت: «خدايا عبد العزيز رعايت مرا نكرد، رعايت وي مكن.» و به عبد العزيز نوشت. «خراج مصر را بفرست» عبد العزيز به جواب نوشت: «اي امير مؤمنان، من و تو به سني رسيده‌ايم كه هر كه از خاندان تو بدان رسيده بقايش اندك بوده است، من نمي‌دانم، تو نيز نمي‌داني كه مرگ كداممان اول مي‌رسد، اگر ميل داري باقيمانده عمر مرا آشفته مكن.» گويد: عبد الملك رقت كرد و گفت: «قسم به دينم باقيمانده عمرش را آشفته نمي‌كنم» و به دو پسرش گفت: «اگر خدا خواهد كه خلافت را به شما دهد هيچكس از بندگان از آن جلوگيري نتواند كرد» و هم او به پسرانش وليد و سليمان گفت: «هرگز مرتكب حرامي شده‌ايد؟» گفتند: «نه به خدا» گفت: «اللَّه اكبر، قسم به پروردگار كعبه به خلافت مي‌رسيد»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3795

گويد: وقتي عبد العزيز نخواست منظور عبد الملك را بپذيرد، عبد الملك گفت: «خدايا رعايت مرا نكرد، رعايت وي را مكن» و چون عبد العزيز بمرد مردم شام گفتند: «دستور امير مؤمنان را رد كرد، نفرينش كرد و مستجاب شد.» گويد: حجاج به عبد الملك نوشت و نظر داد كه محمد بن يزيد انصاري را به دبيري گيرد و نوشت: «اگر مردي امين و فضيلت پيشه و خردمند و نرمخوي و مسلمان و رازدار مي‌خواهي كه خاص خويش كني و راز خويش را بدو سپاري و آشكار نشود محمد بن يزيد را دبير خويش كن.» محمد گويد: هر وقت نامه‌اي بدو مي‌رسيد به من مي‌داد و چيزي را از من نهان نمي‌داشت و هر چه را نهان مي‌خواست داشت بمن مي‌گفت و از كسان نهان مي‌داشت به هر يك از عاملان خويش چيزي مي‌نوشت به من مي‌گفت.

گويد: روزي، هنگام نيمروز نشسته بودم كه پيكي از مصر بيامد و گفت:

«از امير مؤمنان اجازه ورود مي‌خواهم» گفتم: «اينك وقت اجازه خواستن نيست، به من بگو براي چه آمده‌اي؟» گفت: «نه» گفتم: «اگر نامه‌اي همراه داري به من بده» گفت: «نه» گويد: يكي كه آنجا حضور داشت به امير مؤمنان خبر داد كه برون شد و گفت:

«اين كيست؟» گفتم: «فرستاده‌ايست كه از مصر آمده» گفت: «نامه را بگير» گفتم: «مي‌گويد كه نامه همراه ندارد» گفت: «از او بپرس به چه كاري آمده؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3796

گفتم: «پرسيدمش اما نگفت» گفت: «بيارش» گويد: پس ببردمش و گفت: «اي امير مؤمنان خدا در مورد عبد العزيز پاداشت دهد.» عبد الملك انا لله گفت و بگريست و لختي بينديشيد، آنگاه گفت: «خدا عبد العزيز را رحمت كند كه به خدا به كاري خويش رفت و ما را با كارهايمان واگذاشت»، آنگاه زنان و اهل خانه بگريستند.

گويد: روز بعد مرا خواست و گفت: «عبد العزيز كه خدايش رحمت كند به راه خويش رفت، مردم را رهبري بايد و يكي كه از پس من به كار خلافت پردازد نظر تو به كيست؟» گفتم: «اي امير مؤمنان سرور مردم و پسنديده‌تر و برتر از همه‌شان وليد است پسر عبد الملك» گفت: «راست گفتي، خدايت موفق بدارد به نظر تو پس از او كي باشد؟» گفتم: «اي امير مؤمنان به كي خواهي داد بهتر از سليمان كه جوانمرد عرب است.» گفت: «توفيقي يابي، اگر وليد را به خلافت واگذاريم، آنرا به پسران خويش خواهد داد، فرماني براي وليد بنويس و براي سليمان از پس وي» گويد: بيعت نامه، وليد را نوشتم و سليمان را از پس وي نوشتم و وليد از من خشمگين شد و كاري به من نداد به سبب آنكه گفته بودم: «سليمان از پس او باشد.» ابن جعديه گويد: عبد الملك به هشام بن اسماعيل مخزومي نوشت كه كسان را به بيعت وليد و سليمان بخواند و همه بيعت كردند، به جز سعيد بن مسيب كه نپذيرفت و گفت: «تا وقتي عبد الملك زنده است بيعت نمي‌كنم.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3797

گويد: هشام او را سخت بزد و جامه مويين بدو پوشانيد و او را بالاي تپه كوتاهي فرستاد كه در مدينه بود و كسان را آنجا مي‌كشتند و مي‌آويختند. سعيد پنداشت كه مي‌خواهند او را بكشند و چون وي را تا آنجا ببردند بازش آوردند كه گفت: «اگر مي‌دانستم كه مرا نمي‌آويزند زير جامه مويين نمي‌پوشيدم، با خود گفتم مرا مي‌آويزيد، مرا بپوشاند.» گويد: خبر به عبد الملك رسيد و گفت: «خدا هشام را روسياه كند مي‌بايد او را به بيعت بخواند و اگر نپذيرفت گردنش را بزند يا از او دست بدارد.» در اين سال عبد الملك براي دو پسرش وليد و پس از او سليمان بيعت گرفت و آنها را ولي‌عهد مسلمانان كرد و درباره بيعت آنها به ولايتها نوشت و كسان بيعت كردند، اما سعيد بن مسيب از بيعت كردن ابا كرد و هشام بن اسماعيل كه عامل عبد الملك بر- مدينه بود او را بزد و بگردانيد و بداشت و عبد الملك به هشام نامه نوشت و از كاري كه كرده بود ملامتش كرد كه شصت تازيانه به سعيد زده بود و او را با تنبان مويين گردانيده بود و بالاي تپه كوتاه رسانيده بود.

اما از عبد اللَّه بن جعفر چنين آورده‌اند كه عبد اللَّه بن زبير جابر بن اسود زهري را بر مدينه گماشت كه كسان را به بيعت ابن زبير خواند. سعيد بن مسيب گفت: «نه، تا وقتي كه همه كسان همسخن شوند» و جابر شصت تازيانه به او زده و چون خبر به ابن زبير رسيد به جابر نامه نوشت و او را ملامت كرد و گفت: «ما را با سعيد چكار، او را رها كن.» عبد اللَّه بن جعفر گويد: عبد العزيز بن مروان در جمادي سال هشتاد و چهارم در مصر بمرد و عبد الملك براي دو پسرش وليد و سليمان پيمان كرد و درباره بيعت آنها به ولايتها نوشت. در آن وقت هشام بن اسماعيل مخزومي عامل وي بر مدينه بود و كسان را به بيعت خواند كه بيعت كردند. سعيد بن مسيب را نيز دعوت كرد كه به نام آنها بيعت كند اما نپذيرفت و گفت: «نه، تا بينديشم» و هشام بن اسماعيل شصت تازيانه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3798

به او زد و با تنبان مويين بگردانيد تا بالاي تپه رسانيد، و چون او را پس آوردند گفت: «مرا كجا مي‌بريد؟» گفتند: «به زندان» گفت: «نه به خدا اگر نه اين بود كه پنداشتم به آويختنم مي‌بريد هرگز اين تنبان را نمي‌پوشيدم» گويد: پس او را به زندان برد و بداشت و به عبد الملك نامه نوشت و مخالفت و كار وي را خبر داد و عبد الملك بدو نامه نوشت و درباره كاري كه كرده بود ملامت كرد و گفت: «به خدا سعيد به رعايت حق خويشاوندي بيشتر از مضروب شدن نياز داشت ما مي‌دانيم كه وي مجادله مي‌كند نه مخالفت.» در اين سال هشام بن اسماعيل مخزومي سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند، واقدي نيز چنين گفته است.

در اين سال عامل مشرق و عراق حجاج بن يوسف بود.

آنگاه سال هشتاد و ششم درآمد.

 

سخن از حوادث سال هشتاد و ششم‌

 

 

سخن از حوادث سال هشتاد و ششم‌

 

اشاره

 

از جمله حوادث اين سال هلاكت عبد الملك بن مروان بود كه در نيمه شوال رخ داد.

ابو معشر گويد: عبد الملك بن مروان به روز پنجشنبه نيمه شوال سال هشتاد و ششم در گذشت و مدت خلافتش سيزده سال و پنج ماه بود.

ابو عون گويد: كسان به سال هشتاد و ششم درباره عبد الملك اتفاق كردند.

ابو معشر نجيح گويد: عبد الملك بن مروان به روز پنجشنبه نيمه شوال سال هشتاد و ششم در دمشق بمرد و مدت زمامداري وي از روزي كه با وي بيعت كردند تا به وقت وفات بيست و يك سال و يك ماه و نيم بود: نه سال از اين مدت را با

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3799

ابن زبير نبرد داشت و در شام بدو سلام خلافت مي‌گفتند. پس از كشته شدن مصعب بن- زبير در عراق نيز سلام خلافت گفتند. از پس كشته شدن عبد اللَّه بن زبير و اتفاق كسان درباره خلافت وي سيزده سال و چهار ماه هفت روز كم ببود.

علي بن محمد مدايني گويد: عبد الملك به سال هشتاد و ششم در دمشق بمرد و مدت زمامداري وي سيزده سال و سه ماه و پانزده روز بود.

 

سخن از مقدار سن عبد الملك به هنگام وفات‌

 

سيرت نويسان در اين باب اختلاف كرده‌اند: ابو معشر نجيح گويد: وقتي عبد الملك بن مروان بمرد شصت ساله بود.

واقدي گويد: روايتي هست كه عبد الملك به وقت مرگ پنجاه و هشت ساله بود.

گويد: گفته اول درست‌تر است و با وقت تولد وي سازگار است كه به سال بيست و ششم، در ايام خلافت عثمان بن عفان رضي اللَّه عنه زاده بود و در حادثه خانه عثمان همراه پدر بود و در آن وقت ده ساله بود.

به گفته مدايني، عبد الملك به وقت مرگ شصت و سه ساله بود.

 

سخن از نسب و كنيه عبد الملك‌

 

وي پسر مروان بن حكم بن ابي العاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف بود. كنيه ابو الوليد داشت، مادرش عايشه دختر معاوية بن مغيرة بن ابي العاص بن اميه بود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3800

 

سخن از فرزندان و همسران عبد الملك‌

 

از جمله فرزندان وي وليد بود و سليمان و مروان اكبر كه نماند و عايشه كه مادرشان ولاده دختر عباس بن جزء بود.

و نيز از جمله فرزندان وي يزيد بود و مروان و معاويه كه نماند و ام كلثوم كه مادرشان عاتكه دختر يزيد بن معاويه بود و نيز هشام كه مادرش ام هشام بود دختر هشام بن اسماعيل مخزومي.

مدايني گويد: نام ام هشام، عايشه بود.

و نيز ابو بكر كه نامش بكار بود و مادرش عايشه دختر موسي بن طلحه تيمي بود.

و حكم كه نماند و مادرش ام ايوب دختر عمرو بن عثمان بود.

و نيز فاطمه كه مادرش ام المغيره دختر مغيرة بن خالد مخزومي بود.

و نيز عبد اللَّه و مسلمه و منذر و عنبسه و محمد و سعيد الخير و حجاج كه همگي از كنيزان زاده بودند.

به گفته مدايني: بجز اينان كه گفتيم شقراء دختر سلمة بن حليس طايي و يك دختر علي بن ابي طالب عليه السلام و ام ابيها دختر عبد اللَّه بن جعفر از جمله همسران عبد الملك بودند.

عوانه گويد: سلمة بن زيد فهمي به نزد عبد الملك رفت كه بدو گفت: «كدام روزگار را بهتر ديد و كدام يك از ملوك را كاملتر؟» گفت: «اما ملوك را ديدم كه كساني نكوهش مي‌گفتند و كساني ستايش، اما روزگار گروهي را بر مي‌دارد و گروهي را فرو مي‌نهد و همگي روزگار خويش را نكوهش مي‌كنند كه تازه‌شان را كهنه مي‌كند و كوچكشان را پير و هر چه در آن هست

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3801

نابود مي‌شود بجز اميد».

عبد الملك گفت: «از طايفه فهم سخن كن» گفت: «چنانند كه شاعر گويد:

«شب و روز بر فهميان گذشت «و چون استخوان پوسيده شدند «و از پس عزت و ثروت و نعمت كه داشتند «ديارشان خالي ماند و بيابان شد «روزگار چنين است كه كسان را مي‌برد «و از ديارشان اثري مي‌ماند.» عبد الملك گفت: كداميك از فهميان است كه گويد:

«مردم را چنان ديده‌ام «كه از وقتي خلقت شده‌اند «مردان توانگر را دوست دارند «اگر چه توانگر بي‌خير باشد «و به بخشش اندك، بخيل «ندانم اين چيست و براي چيست؟

«و از بخيل چه اميد مي‌دارند؟

«اگر براي دنياست كه دنيايي آنجا نيست «و براي حوادث ايام اميدي نيست» گفت: «من گفته‌ام» گويند: عبد الملك گفته بود: «هيچ كسي به كار خلافت از من نيرومندتر نيست. ابن زبير نماز طولاني مي‌كند و روزه بسيار مي‌دارد ولي به سبب بخل در خور زمامداري نيست.» 422)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3802

 

خلافت وليد پسر عبد الملك‌

 

در اين سال با وليد بن عبد الملك بيعت خلافت كردند.

گويند: وقتي پدر وليد را به گور كردند و او از پيش گور پدر برفت وارد مسجد شد و به منبر رفت و كسان بنزد او فراهم شدند كه سخن كرد و گفت: «انا لله و انا اليه راجعون. از خدا درباره مصيبت امير مؤمنان كمك بايد جست و حمد خداي بر نعمت خلافت كه به ما داد. بر خيزيد و بيعت كنيد» و نخستين كسي كه براي بيعت وي به پا خاست عبد اللَّه بن همام سلولي بود كه چون برخاست شعري به اين مضمون خواند:

«خدا چيزي به تو داد كه بالا از آن چيزي نيست «منحرفان خواستند آنرا از تو بدارند «اما خدا مي‌خواست آنرا سوي تو كشاند «و طوق آنرا به تو آويختند» آنگاه بيعت كرد و كسان ديگري نيز پياپي بيعت كردند.

اما واقدي گويد: وقتي وليد از دفن پدر باز آمد- كه او را بيرون در جابيه به گور كرده بودند- به خانه نرفت و به منبر دمشق رفت و حمد خداي كرد و ثناي او گفت، چنانكه شايسته اوست، آنگاه گفت: «اي مردم، آنچه را خدا به تأخير اندازد كس پيش نتواند برد و آنچه را پيش اندازد كس موخر نتواند داشت. مرگ حكم خداست و مقتضاي علم او كه بر پيمبران و حاملان عرش خويش مقرر فرمود، خليفه اين امت كه به منزلگه نيكان رفت و به حق خداي قيام كرده بود، با مردم مشكوك الحال سختي كرده بود و با اهل حق و فضيلت ملايمت كرده بود، شعاير و مآثر اسلام را به پا داشته بود، چون حج خانه و غزاي مرزها و حمله به دشمنان خدا

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3803

كه نه ناتوان بود و نه افراطگر. اي مردم اطاعت آريد و پيرو جماعت باشيد كه شيطان قرين تكروان است. اي مردم هر كه باطن خويش را به ما بنمايد، چهره‌اش را بكوبيم و هر كه خاموش ماند به درد خويش بميرد.» گويد: آنگاه فرود آمد، و در اسبان خاص خلافت نظر كرد و آنرا به تصرف آورد كه ستمگري سركش بود.

در اين سال قتيبة بن مسلم به ولايتداري از جانب حجاج سوي خراسان رفت.

سليمان بن كثير عمي به نقل از عموي خويش گويد: وقتي به سال هشتاد و- ششم قتيبة بن مسلم به خراسان آمد او را بديدم وقتي آمد مفضل سپاه را سان مي‌ديد كه آهنگ غزاي اخرون و شومان داشت. قتيبة براي مردم سخن كرد، به جهاد ترغيبشان كرد و گفت: «خداي شما را در اين محل جاي داد كه دين خويش را نيرو دهيد و به وسيله شما از حريم‌ها دفاع كند و مال را بيفزايد و دشمن را ذليل كند و پيمبر خويش را، صلي اللَّه عليه و سلم، ضمن گفتار راست و كتاب سخنگوي، وعده نصرت داده و فرموده:

«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ [1].» يعني: اوست كه پيغمبر خويش را با هدايت و دين حق فرستاده تا وي را بر همه دينها غالب كند و گرچه غالب كند و گرچه مشركان كراهت داشته باشند.

و مجاهدان راه خويش را ثواب نكو و ذخيره بزرگ وعده داده و فرموده:

«ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ الْكُفَّارَ وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلًا إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ. وَ لا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً وَ لا يَقْطَعُونَ وادِياً إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ

______________________________

[1] سوره توبه آيه 33 و سوره صف آيه 9

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3804

اللَّهُ أَحْسَنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ [1].» يعني: چنين است زيرا در راه خدا تشنگي و رنج و گرسنگي‌اي به آنها نمي‌رسد و در جايي كه كافران را به خشم آرد قدم نمي‌نهند و به دشمني دستبردي نمي‌زنند، مگر به عوض آن براي ايشان عمل شايسته‌اي نويسند كه خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمي‌كند. هيچ خرجي كوچك يا بزرگ نكنند و هيچ دره‌اي نسپرند مگر براي آنها نوشته شود تا خدا بهتر از آنچه عمل مي‌كرده‌اند به آنها پاداش دهد.

و همو خبر داده كه هر كه در راه وي كشته شود زنده است و روزي مي‌خورد و فرموده:

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ [2].» يعني: كساني را كه در راه خدا كشته شده‌اند مرده مپندار، بل زندگانند و نزد پروردگار خويش روزي مي‌برند.

پس وعده پروردگار خويش را محقق دانيد و دل به نهايت محنت و رنجهاي سخت دهيد و از سستي به دور مانيد.

 

سخن از كار قتيبه در خراسان به سال هشتاد و ششم‌

 

گويد: آنگاه قتيبه سپاه را با سلاح و مركب سان ديد و حركت كرد. اياس بن عبد اللَّه بن عمرو را در مرو نهاد و در كار جنگ جانشين خويش كرد و عثمان بن عمرو سعدي را نيز در كار خراج جانشين كرد و چون به طالقان رسيد دهقانان بلخ و بعضي بزرگان آنجا به پيشواز وي آمدند و با وي روان شدند و چون از شهر عبور كرد بيش يك چشم، شاه صغانيان با پيشكش‌ها و يك كليد طلا به پيشواز وي آمد و او را به

______________________________

[1] توبه- آيه 120 و 121

[2] آل عمران- آيه 168

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3805

ولايت خويش دعوت كرد كه آنجا رفت. شاه كفتان نيز با پيشكش‌ها و مال بيامد و او را به ولايت خويش دعوت كرد.

گويد: قتيبه همراه بيش سوي صغانيان رفته كه ولايت خويش را بدو تسليم كرد.

گويد: و چنان بود كه شاه اخرون و شومان حق همسايگي بيش را نداشته بود و به غزاي وي آمده بود و او را به سختي انداخته بود، قتيبه سوي اخرون و شومان رفت كه جزو طخارستان بود. غيسلشتان بيامد و در مقابل فديه‌اي صلح كرد كه بداد و قتيبه پذيرفت و خشنود شد. آنگاه سوي مرو رفت، برادر خويش صالح بن مسلم را بر سپاه گماشت و خود از سپاه پيشي گرفت و به مرو رفت.

گويد: پس از بازگشت قتيبه، صالح با سار را بگشود. نصر بن سيار با وي بود كه در آن جنگ كوششي سخت كرد و دهكده‌اي را به نام تنجانه بدو بخشيد، پس از آن صالح پيش قتيبه آمد كه او را عامل ترمذ كرد.

گويد: اما باهليان گويند كه قتيبه به سال هشتاد و پنجم به خراسان آمد و سپاه را سان ديد و همه زره‌ها را كه در سپاه خراسان بود شمار كردند سيصد و پنجاه زره بود. قتيبه به غزاي اخرون و شومان رفت پس از آن بازگشت و به كشتي نشست و سوي آمل سرازير شد و سپاه را به جاي گذاشت كه از راه بلخ آهنگ مرو كردند و چون خبر به حجاج رسيد بدو نامه نوشت و ملامتش كرد و كار وي را ناصواب شمرد و نوشت: «وقتي به غزا مي‌روي پيش روي سپاه باش و چون باز آمدي پس از همه باش و در دنباله سپاه» به قولي قتيبه پيش از آنكه از نهر عبور كند اين سال را در بلخ بود كه قسمتي از آنها پيمان شكسته بودند و با مسلمانان مقاومت مي‌كردند كه با مردم آنجا نبرد كرد. و از جمله اسيراني كه گرفت زن برمك پدر خالد بن برمك بود، برمك متولي نوبهار بود، زن از آن عبد اللَّه بن مسلم شد كه او را فقير مي‌گفتند و برادر قتيبه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3806

بود و مبتلاي خوره بود، عبد اللَّه با زن درآميخت. مردم بلخ روز بعد از نبرد با قتيبه به صلح آمدند و قتيبه گفت: «اسيران را پس بدهند.» زن برملك به عبد اللَّه گفت: «اي تازي [1] من از تو بار گرفته‌ام» گويد: عبد اللَّه بن مسلم را مرگ در رسيد و وصيت كرد مولود زن را بدو انتساب دهند و زن را به برمك پس داد.

گويند: در ايام مهدي كه خالد به ري آمده بود فرزندان عبد اللَّه بن مسلم پيش وي آمدند و دعوي نسب وي كردند، مسلم بن قتيبه به آنها گفت: «اگر به نسب وي پيوستيد و پذيرفت مي‌بايد با او برويد.» پس او را رها كردند و از دعوي خويش چشم پوشيدند. برمك طبيب بود و بعدها بيماري‌اي را كه مسلمه داشت علاج كرد.

در اين سال مسلمة بن عبد الملك به غزاي سرزمين روم رفت.

در اين سال حجاج بن يوسف يزيد بن مهلب را به زندان كرد و حبيب بن مهلب را از كرمان برداشت و عبد الملك بن مهلب را از نگهباني خويش معزول كرد.

در اين سال هشام بن اسماعيل مخزومي سالار حج بود. اين را از ابو معشر روايت كرده‌اند، واقدي نيز چنين گفته است. امير عراق و همه مشرق، حجاج بن يوسف بود، مغيرة بن عبد اللَّه عهده‌دار نماز كوفه بود، و عهده‌دار جنگ آنجا زياد ابن جرير بود از جانب حجاج.

عامل بصره ايوب بن حكم بود و عامل خراسان قتيبة بن مسلم.

آنگاه سال هشتاد و هفتم درآمد.

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3807

 

سخن از حوادث سال هشتاد و هفتم‌

 

اشاره

 

در اين سال وليد بن عبد الملك، هشام بن اسماعيل را از مدينه برداشت و خبر عزل وي چنانكه گفته‌اند شب شنبه هفتم ماه ربيع الاول سال هفتاد و هشتم رسيد.

مدت امارت وي بر مدينه چهار سال بود، يك ماه، يا در حدود يك ماه كم.

در اين سال وليد، عمر بن عبد العزيز را بر مدينه گماشت.

واقدي گويد: عمر بن عبد العزيز در ماه ربيع الاول به ولايتداري به مدينه آمد در آن وقت بيست و پنج ساله بود، كه به سال شصت و دوم تولد يافته بود.

گويد: با سي شتر آمد و در خانه مروان منزل گرفت.

ابي الزناد گويد: وقتي عمر بن عبد العزيز به مدينه آمد و در خانه مروان منزل گرفت كسان بيامدند و به او سلام گفتند و چون نماز ظهر بكرد، ده كس از فقيهان مدينه:

عروة بن زبير و عبيد اللَّه بن عبد اللَّه و ابو بكر بن عبد الرحمان و ابو بكر بن سليمان و سليمان بن يسار و قاسم بن محمد و سالم بن عبد اللَّه بن عمرو عبد اللَّه بن عبد اللَّه بن عمر و عبد اللَّه بن عامر بن ربيعه و خارجة بن زيد را خواست كه به نزد وي آمدند و بنشستند.

وي حمد خدا گفت و ثناي او كرد، چنانكه بايد، سپس گفت: «شما را براي كاري خواسته‌ام كه به سبب آن پاداش خواهيد يافت و در كار حق كمك خواهيد كرد، سر آن دارم كه كاري را جز با رأي شما يا رأي كساني از شما كه حضور داشته باشند فيصل ندهم، اگر ديديد كسي ستم مي‌كند يا از مظلمه يكي از عمال من خبر يافتيد به قسم خدا تأكيد مي‌كنم كه هر كه از چنين چيزي خبر يافت به من خبر دهد.» گويد: آن گروه بيرون شدند و براي او پاداش نيك مي‌خواستند و پراكنده شدند.

گويد: وليد به عمر بن عبد العزيز نوشت كه هشام بن اسماعيل را به معرض

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3808

كسان بدارد كه با وي نظر بد داشت.

كنيز فرزند دارد سعيد بن مسيب گويد: سعيد بن مسيب پسر و وابستگان خويش را پيش خواند و گفت: «اين مرد را به معرض كسان مي‌دارند يا بداشته‌اند، كسي متعرض او نشود و به گفتاري آزار نكند كه به خاطر خدا و خويشاوندي از اين در مي‌گذريم كه او چنانكه دانسته‌ام نسبت به خويشتن نظر نيك ندارد و من نيز هرگز با وي سخن نمي‌كنم.» عبد اللَّه بن عمر گويد: هشام بن اسماعيل همسايه بدي بود، ما را آزار مي‌كرد، علي بن حسين از او سخت آزار ديد و چون معزول شد وليد بگفت تا او را به معرض كسان بدارند و او گفت: «از كسي بيم ندارم مگر از علي بن حسين» گويد: «علي بن حسين بر او بگذشت كه به نزد خانه مروان بداشته بودندش، علي به خواص خويش گفته بود كه هيچكس از آنها سخني به تعرض با وي نگويد و چون بگذشت هشام بن اسماعيل بر او بانگ زد كه خدا بهتر داند كه رسالت‌هاي خويش را كجا نهد [1].

در اين سال نيزك پيش قتيبه آمد و قتيبه با مردم بادغيس صلح كرد كه وارد آنجا نشود.

 

سخن از كار قتيبه با نيزك طرخان و صلح بادغيس‌

 

محمد بن مثني گويد: نيزك طرخان اسيراني از مسلمانان به دست داشت، وقتي قتيبه با شاه شومان صلح كرد، درباره اسيران به نيزك نامه نوشت كه آنها را آزاد كند و در نامه خويش وي را تهديد كرد كه بترسيد و اسيران را آزاد كرد و پيش قتيبه فرستاد.

گويد: آنگاه قتيبه سليم ناصح وابسته عبيد اللَّه بن ابي بكره را پيش نيزك

______________________________

[1] اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ. سوره انعام آيه 124

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3809

فرستاد و او را به صلح خواند كه امانش دهد و نامه نوشت و ضمن آن به خدا قسم ياد كرد كه اگر پيش وي نيايد به غزاي او مي‌رود و هر كجا باشد تعقيبش مي‌كند و دست بر نمي‌دارد تا ظفر يابد يا در اين كار جان دهد.

گويد: سليم با نامه قتيبه پيش نيزك رفت. نيزك او را نيكخواه خويش مي‌دانست و بدو گفت: «اي سليم گمان ندارم به نزد يار تو نيكي‌اي باشد، نامه‌اي به من نوشته كه به كسي چون من نمي‌نويسند» سليم بود گفت: «اي ابو الهياج، اين مرد در كار حكومت سختگير است اگر نرمي كنند، نرمي كند و اگر سختي كند، نبايد خشونت نامه‌اش ترا از او باز دارد كه وضع توبه نزد وي و به نزد همه مردم مضر نيكوست.» گويد: پس نيزك با سليم به نزد قتيبه آمد و مردم بادغيس با وي صلح كردند، به سال هشتاد و ششم، به شرط آنكه وارد بادغيس نشود.

در اين سال مسلمة بن عبد الملك به غزاي سرزمين روم رفت. يزيد بن جبير نيز با وي بود و در سوسنه از ناحيه مصيصه با جمعي بسيار از روميان تلاقي كرد.

واقدي گويد: مسلمه به نزديك طوانه با ميمون جرجاني تلافي كرد. نزديك يك هزار جنگاور از مردم انطاكيه همراه مسلمه بود و بسيار كس از روميان بكشت و خدا قلعه‌هايي را به دست وي گشود.

به قولي آنكه در اين سال به غزاي روز رفت هشام بن عبد الملك بود و خداوند، قلعه بولق و قلعه ارخم و قلعه بولس و قمقم را به دست وي بگشود و نزديك يك هزار كس از عرب‌شدگان را بكشت و زن و فرزندشان را اسير كرد.

و هم در اين سال قتيبه به غزاي بيكند رفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3810

 

سخن از قتيبه و غزاي بيكند

 

يونس بن ابي اسحاق گويد: وقتي قتيبه با نيزك صلح كرد تا به وقت غزا ببود. سپس در اين سال، يعني سال هشتاد و هفتم، به غزاي بيكند رفت، از مرو حركت كرد و سوي مرو روذ رفت. آنگاه به امل رفت و سپس سوي زم روان شد و از نهر عبور كرد و به طرف بيكند رفت كه از همه شهرهاي بخارا به نهر نزديكتر بود و آنرا شهر بازرگانان مي‌گفتند و بر كنار بيابان بخارا بود و چون در ناحيه آنها فرود آمد از سغديان ياري خواستند و از اطراف خويش كمك جستند كه با جمعي انبوه بيامدند و راه را بگرفتند كه فرستاده‌اي از قتيبه روان نمي‌شد و فرستاده‌اي به او نمي‌رسيد و دو ماه از او خبر نبود كه حجاج از او بي‌خبر ماند و از كار سپاه بيمناك شد و كسان را گفت تا در مسجدها براي آنها دعا كنند و اين را به ولايتها نيز نوشت.

گويد: اما آنها هر روز نبرد مي‌كردند، قتيبه خبرگيري داشت به نام تنذر كه از عجمان بود، مردم بخاراي بالا مالي بدو دادند كه قتيبه را از آنها بدارد كه پيش وي آمد و گفت: «خلوت كنيم.» و كسان برخاستند اما قتيبه ضرار بن حصين ضبي را نگهداشت، تنذر گفت: «اينك عاملي سوي تو مي‌آيد، حجاج نيز معزول شده، بهتر است با كسان سوي مرو روي.» گويد: قتيبه، سياه، غلام خويش را، خواست و گفت: «گردن تنذر را بزن» كه او را كشت، آنگاه به ضرار گفت: «جز من و تو كس نمانده كه اين خبر را بداند به خدا قسم اگر تاختم نبرد ما اين سخن از كسي آشكار شود ترا پيش تنذر مي‌فرستم، زبان خويش را نگهدار كه شيوع اين خبر بازوي مسلمانان را سست مي‌كند» آنگاه به كسان اجازه داد بيايند.

گويد: چون كسان بيامدند از كشته شدن تنذر بيمناك شدند و خاموش ماندند و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3811

انديشناك شدند. قتيبه گفت: «از كشته شدن بنده‌اي كه خدا مرگش را رسانيده بود چه بيم داريد؟» گفتند: «پنداشته بوديم نيكخواه مسلمانان است» گفت: «نه، خيانتكار بود و خدا به سبب گناهش مرگش داد و به راه خويش رفت، صبحگاهان به نبرد دشمن برخيزيد و به گونه‌اي ديگر جز آنچه تا كنون مي‌شده‌ايد با آنها مقابل شويد.» گويد: صبحگاهان كسان آماده شد و در صفهاي جاي گرفتند، قتيبه برفت و پرچمداران را ترغيب كرد، آنگاه ميان دو گروه تيراندازي شد، پس از آن حمله بردند و تلافي شد و شمشيرها به كار افتاد، خدا مسلمانان را ثبات داد و با حريفان نبرد كردند تا آفتاب فرورفت كه پشت بدادند و هزيمت شدند و آهنگ شهر كردند، مسلمانان به تعقيب آنها رفتند و مانع ورودشان شدند كه پراكنده شدند و مسلمانان چنانكه مي‌خواستند از آنها كشتند و اسير گرفتند. كساني كه به شهر در شده بودند و اندك بودند، آنجا پناه يافتند، قتيبه فعلگان [1] پاي حصار شهر ننهاد كه آنرا ويران كند، اما صلح خواستند كه با آنها صلح كرد و يكي از بني قتيبه را بر آنها گماشت و به آهنگ بازگشت حركت كرد و چون يك يا دو منزل برفت و پنج فرسنگ از آنها دور شد پيمان شكستند و كافر شدند و عامل و ياران وي را بكشتند و بيني‌ها و گوشهايشان را بريدند.

و چون قتيبه خبر يافت سوي آنها بازگشت كه حصاري شدند و يك ماه با آنها نبرد كرد، آنگاه فعلگان پاي حصار شهر نهاد كه چوب بدان آويختند مي‌خواست وقتي از آويختن چوبها فراغت يافت، آن را بسوزاند و ديوار ويران شود، اما در آن اثنا كه چوب مي‌آويختند ديوار بيفتاد و چهل كس از فعلگان كشته شدند، مردم شهر صلح خواستند اما قتيبه نپذيرفت و با آنها نبرد كرد و به جنگ بر شهر ظفر يافت و همه جنگاوران آنجا را بكشت. از جمله كساني كه در شهر گرفتند مردي بود يك

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3812

چشم و همو بود كه تركان را بر ضد مسلمانان به جنبش آورده بود به قتيبه گفت: «به جاي خويش فديه مي‌دهم.» سليم ناصح بدو گفت: «چه مي‌دهي؟» گفت: «پنج هزار حرير چيني كه بهاي آن يك هزار هزار است» قتيبه گفت: «رأي شما چيست؟» گفتند: «راي ما اينست كه فديه او غنيمت مسلمانان را فزون مي‌كند. مكاري اين، چه اثر خواهد داشت؟» گفتند: «نه، به خدا هرگز مسلماني مرا هراسان نكني.» و بگفت تا او را كشتند.

طفيل بن مرداس گويد: وقتي قتيبه بيكند را گشود چندان ظروف طلا و نقره به دست آوردند كه به شمار نبود، عبد اللَّه بن وألان عدوي را كه از بني ملكان بود و او را امين پسر امين مي‌خواند با اياس بن بيهس باهلي به كار غنايم و تقسيم گماشت كه ظرفها و بت‌ها را ذوب كردند و پيش قتيبه بودند، ته مانده ذوب شده‌ها را نيز پيش وي بردند كه به آنها بخشيد كه به چهل هزار مي‌خريدند و بدو خبر دادند كه از رأي خويش بگشت و گفت آنرا ذوب كنند و چون ذوب كردند يكصد و پنجاه هزار، يا پنجاه هزار، مثقال از آن به دست آمد.

گويد: در بيكند بسيار چيز گرفتند و چندان چيز از بيكند به دست مسلمانان افتاد كه نظير آن را در خراسان به دست نياورده بودند.

گويد: آنگاه قتيبه به مرو بازگشت. مسلمانان نيرو گرفتند و سلاح و اسب خريدند، اسب براي آنها مي‌بردند و در كار نيك منظري و لوازم به همچشمي پرداختند و سلاح گران خريدند چندان كه يك نيزه به هفتاد شد.

گويد: در خزينه‌ها سلاح و لوازم جنگ بسيار بود، قتيبه در اين باب به حجاج نوشت و اجازه خواست كه سلاحها را به سپاه دهد، حجاج اجازه داد و هر چه لوازم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3813

جنگ و ابزار سفر در خزينه‌ها بود برون آوردند كه ميان كسان تقسيم كرد و آمادگيشان بيفزود.

گويد: و چون ايام بهار بيامد مردم را به حركت خواند و گفت: «پيش از آنكه محتاج برداشتن توشه شويد شما را به غزا مي‌برم و پيش از آنكه محتاج گرم شدن باشيد شما را جابجا مي‌كنم،» پس با لوازم نكو از اسب و سلاح حركت كرد و به آمل رفت، آنگاه از راه زم سوي بخارا رفت و به نومشكث رسيد كه جزو بخارا بود و با وي به صلح آمدند.

ابو الذيال گويد: مسلم باهلي به وألان گفت: «مالي به نزد من هست كه مي‌خواهم به تو سپارم» گفت: «مي‌خواهي نهان بماند يا اگر مردم بدانند ناخوش نداري؟» گفت: «مي‌خواهم نهان بداري» گفت: «آنرا با يكي كه به وي اعتماد داري به فلان و فلان جا فرست و بدو بگوي وقتي يكي را آنجا ديد، چيزي را كه همراه داريد بگذارد و باز- گردد.» گفت: «خوب» گويد: آنگاه مسلم مال را در خورجيني نهاد و بر استري بار كرد و به غلام خويش گفت: «اين استر را به فلان و فلان جا ببر و چون يكي را نشسته ديدي استر را رها كن و بيا» گويد: آن كس استر را ببرد، و ألان به محل وعده آمده بود و چون فرستاده مسلم تأخير كرد و وقت موعود گذشت پنداشت كه رأي وي بگشته و برفت. يكي از بني تغلب بيامد و آنجا نشست. آنگاه غلام مسلم بيامد و او را نشسته ديد استر را رها كرد و بازگشت. مرد تغلبي برخاست و به طرف استر رفت و چون مال را بديد و كسي را با استر نديد، استر را به منزل خويش راند و استر و مال را تصرف

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3814

كرد.

گويد: مسلم پنداشته بود كه مال به دست و ألان رسيده و از او نپرسيد تا وقتي كه محتاج مال شد و او را بديد و گفت: «مال را بده» گفت: «چيزي نگرفته‌ام و مالي پيش من نداري» گويد: و چنان شد كه مسلم از او شكايت مي‌كرد و نكوهش وي مي‌گفت.

گويد: روزي به مجلس بني ضبيعه آمد و از شكايت و ألان سخن آورد، مرد تغلبي آنجا نشسته بود كه نزديك وي آمد و با وي خلوت كرد و از مال پرسش كرد كه بدو خبر داد، پس او را به منزل خويش برد و خورجين را بياورد و گفت: «اين را مي‌شناسي؟» گفت: «آري» گفت: «مال خويش را برگير» و قضيه را با وي بگفت و چنان شد كه مسلم پيش كسان و قبايلي كه به نزد آنها از وألان شكايت كرده بود مي‌رفت و عذر وي را مي‌گفت و قضيه را براي آنها نقل مي‌كرد.

در اين سال، چنانكه از ابو معشر آورده‌اند، عمر بن عبد العزيز سالار حج شد، وي امير مدينه بود، قضاي مدينه در اين سال با ابو بكر بن عمرو بن حزم بود، از جانب عمر بن عبد العزيز. عامل عراق و همه مشرق حجاج بن يوسف بود.

چنانكه گفته‌اند، در اين سال جانشين وي در بصره جراح بن عبد اللَّه حكمي بود و قضاي آنجا با عبد اللَّه بن اذينه بود، عامل جنگ كوفه از جانب حجاج بن زياد بن- جرير بن عبد اللَّه بود، قضاي آنجا با ابو بكر پسر ابو موسي اشعري بود. عامل خراسان قتيبة بن مسلم بود.

آنگاه سال هشتاد و هشتم در آمد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3815

 

سخن از حوادث سال هشتاد و هشتم‌

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال اين بود كه خداوند در ماه جمادي الاخر يكي از- قلعه‌هاي روم را به نام طوانه براي مسلمانان گشود و زمستان را آنجا به سر بردند. سالار سپاه، مسلمة بن عبد الملك بود با عباس بن وليد بن عبد الملك، واقدي گويد: فتح طوانه به دست مسلمة بن عبد الملك و عباس بن وليد بود و مسلمانان آن روز دشمنان را هزيمت كردند كه به كليسايشان پناه بردند، آنگاه پس آمدند و مسلمانان هزيمت شدند چنانكه پنداشتند هرگز جبران نخواهد شد، عباس با اندك گروهي بماند كه ابن محيريز جمحي از آن جمله بود. عباس به ابن محيريز گفت: «اهل قرآن كه بهشت مي‌خواهند كجا هستند؟» ابن محيريز گفت: «بانگشان بزن تا بيايند» گويد: عباس بانگ زد: «اي اهل قرآن» و همگي بيامدند و خدا دشمن را هزيمت كرد و مسلمانان وارد طوانه شدند.

گويد: در اين سال وليد بن عبد الملك مقرر داشت كه مردم مدينه نيز سپاهي بفرستند.

مخرمة بن سليمان والبي گويد: وليد، مقرر كرد كه مردم مدينه دو هزار كس بفرستند كه با همديگر قرار پرداخت دادند، هزار و پانصد كس بيامدند- پانصد كس باقي ماند- و با مسلمه و عباس به غزاي تابستاني رفتند، اين هر دو سالار سپاه بودند، زمستان را در طوانه به سر بردند كه آنجا را گشوده بودند.

در اين سال وليد بن يزيد بن عبد الملك تولد يافت.

در همين سال وليد بن عبد الملك بگفت تا مسجد پيمبر خدا را، صلي اللَّه عليه- و سلم، ويران كنند و خانه همسران پيمبر را نيز ويران كنند و در مسجد بيندازند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3816

محمد بن جعفر بنا گويد: پيكي را كه وليد بن عبد الملك فرستاده بود ديدم، در ماه ربيع الاول سال هشتاد و هشتم آمد، عمامه به صورت كشيده بود، مردم گفتند:

«پيك براي چه آمده؟» با نامه وليد پيش عمر بن عبد العزيز رفت كه دستور داده بود حجره‌هاي همسران پيمبر را، صلي اللَّه عليه و سلم، در مسجد پيمبر بيندازد و پشت مسجد و اطراف آن را بخرد تا دويست ذراع در دويست ذراع شود. نوشته بود:

«اگر توانستي قبله را جلو ببر وضع داييهاي خويش را مي‌داني كه با تو مخالفت نخواهند كرد هر كس از آنها نپذيرفت به مردم شهر بگوي بهايي عادلانه براي و معين كنند و خانه‌هاشان را ويران كن و بها را به آنها بده كه كار عمر و عثمان در اين مورد سابقه‌اي نكوست.» گويد: آنها پيش عمر بن عبد العزيز بودند، نامه وليد را بر ايشان خواند همگي پذيرفتند كه بها بگيرند، كه به آنها داد و كار بناي مسجد و ويران كردن خانه همسران پيمبر را آغاز كرد و چيزي نگذشت كه فعلگاني كه وليد فرستاده بود رسيدند.

موسي بن يعقوب گويد: عمر بن عبد العزيز را ديدم كه مسجد را ويران مي‌كرد، سران قوم: قاسم و سالم و ابو بكر و عبد الرحمن و عبد اللَّه بن عبد اللَّه و خارجة بن زيد و عبد اللَّه پسر ابن عمر نيز با وي بودند كه جاهاي مسجد را بدو مي‌نمودند و اندازه مي‌گرفتند و بنياد آنرا نهادند.

صالع بن كيسان گويد: نامه وليد كه درباره ويران كردن مسجد از دمشق آمد پانزده روز در راه بوده بود، و عمر بن عبد العزيز آماده كار شد.

گويد: پس مرا به كار ويران كردن و ساختن مسجد گماشت كه آنرا با كارگران مدينه ويران كرديم، از خانه‌هاي همسران پيمبر، صلي اللَّه عليه و سلم، آغاز كرديم تا فعلگاني كه وليد فرستاده بود رسيدند.

گويد: ويران كردن مسجد پيمبر خدا را، صلي اللَّه عليه و سلم، در ماه صفر سال

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3817

هشتاد و هشتم آغاز كرديم، وليد كس پيش فرمانرواي روم فرستاد و خبر داد كه دستور داده كه مسجد پيمبر خدا را، صلي اللَّه عليه و سلم، ويران كنند و از او كمك خواست كه يكصد هزار مثقال طلا فرستاد و يكصد كارگر و چهل بار موزائيك و بگفت تا در- شهرهاي ويران شده موزائيك بجويند و همه را پيش وليد فرستاد كه وليد نيز آنرا پيش عمر بن عبد العزيز فرستاد.

در اين سال عمر بن عبد العزيز بناي مسجد را آغاز كرد.

و هم در اين سال مسلمه به غزاي روم رفت و سه قلعه به دست وي گشوده شد:

قلعه قسطنطين و غزاله و قلعه اخرم و يك هزار كس از عرب‌شدگان را بكشت و زن و فرزند اسير كرد و اموال بگرفت.

در همين سال قتيبه به غزاي نومشكث وراميثنه رفت.

 

سخن از غزاي نومشكث وراميثنه‌

 

مصعب بن حيان به نقل از يكي از غلامانشان كه در آن غزا حضور داشته بود گويد: قتيبه به سال هشتاد و هشتم به غزاي نومشكث و رفت. بشار بن مسلم را در مرو جانشين كرد، مردم نومشكث به پيشواز وي آمدند كه با آنها صلح كرد آنگاه سوي راميثنه رفت، مردم آنجا نيز با وي صلح كردند كه از آنجا باز آمد.

گويد: تركان به قصد وي آمدند مردم سغد و مردم فرغانه نيز با آنها بودند و راه مسلمانان را گرفتند به عبد الرحمن بن مسلم باهلي رسيدند كه دنباله‌دار بود و ميان وي و قتيبه و نخستين قسمت سپاه يك ميل فاصله بود. و چون نزديك شدند كس پيش قتيبه فرستاد و بدو خبر داد. تركان عبد الرحمن را در ميان گرفتند و با وي نبرد آغاز كردند. فرستاده پيش قتيبه رسيد كه با سپاه برگشت و به عبد الرحمن رسيد كه با تركان به نبرد بود و نزديك بود كه تركان بر آنها چيره شوند و چون مسلمانان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3818

قتيبه را بديدند دلهاشان خوش شد و ثبات ورزيدند و تا نيمروز با آنها نبرد كردند. نيزك كه همراه قتيبه بود آن روز سخت بكوشيد و خدا تركان را هزيمت كرد و جمعشان را پراكنده كرد. قتيبه به آهنگ مرو بازگشت و از نزديك ترمذ از نهر عبور كرد و راه بلخ گرفت و از آنجا سوي مرو رفت.

باهليان گويند: تركان به سالاري كور بغا نون ترك، خواهرزاده پادشاه چين، با دويست هزار كس با مسلمانان مقابل شدند و خدا مسلمانان را بر آنها ظفر داد.

و هم در اين سال وليد بن عبد الملك به عمر بن عبد العزيز نوشت كه برجستگيها را هموار كند و در شهرها چاه حفر كند.

صالح بن كيسان گويد: وليد به عمر بن عبد العزيز نوشت كه برجستگيها را هموار كند و در شهرها چاه حفر كند.

صالح‌بن كيسان گويد: وليد به عمر بن عبد العزيز نوشت كه برجستگيها را هموار كند و در مدينه چاهها بكند. نامه‌هاي وي در اين باب به ولايتها نيز رسيد و نيز.

وليد در همين باب به خالد بن عبد اللَّه نامه نوشت.

گويد: و مجذومان را از رفتن ميان مردم بازداشت و روزي‌اي معين كرد كه به آنها داده مي‌شد.

و هم صالح بن كيسان گويد: وليد به عمر بن عبد العزيز نوشت كه فواره‌اي را كه اكنون به نزد خانه يزيد بن عبد الملك هست بسازد و عمر بساخت و آب آنرا روان كرد و چون وليد حج كرد آنجا بايستاد و آبگير و فواره را ديد و پسنديد و بگفت تا مراقبان بر آن گمارند و مردم مسجد را از آن آب دهند و چنين كردند.

به روايت محمد بن عمر، در اين سال، عمر بن عبد العزيز سالار حج بود.

صالح بن كيسان گويد: در اين سال، يعني سال هشتاد و هشتم، عمر بن عبد العزيز حركت كرد تني چند از قرشيان نيز كه كمك و مركبشان داده بود همراه وي بودند كه از ذو الحليفه با وي احرام بستند. عده‌اي قرباني نيز همراه داشت و چون به تنعيم رسيد، گروهي از قرشيان به آنها رسيدند كه ابن ابي مليكه از آن جمله بود با كسان ديگر و به عمر گفتند كه آب در مكه كم است و از تشنگي بر حج گزاران

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3819

بيمناكند كه باران كم بوده است عمر گفت: «قضيه واضح است بياييد خدا را بخوانيم.» گويد: ديدمشان كه دعا مي‌كردند: عمر نيز با آنها دعا مي‌كرد و در كار دعا اصرار كردند.

صالح گويد: به خدا وقتي آن روز به كعبه رسيديم باران آغاز شده بود و تا شب ببود و آسمان همي باريد و سيل به دره افتاد و چنان شد كه مردم مكه بيمناك شدند در عرفه و مني و جمع نيز باران ريخت كه رگباري بود و آن سال مكه سرسبز بود.

اما به گفته ابو معشر به سال هشتاد و هشتم سالار حج عمر بن وليد بن عبد الملك بود.

عاملان ولايتها در اين سال همانها بودند كه گفتم به سال هشتاد و هفتم عاملي داشته بودند.

آنگاه سال هشتاد و نهم درآمد.

 

سخن از حوادث سال هشتاد و نهم‌

 

از جمله حوادث سال اين بود كه مسلمانان قلعه سوريه را گشودند و مسلمة بن- عبد الملك سالار سپاه بود.

واقدي گويد: مسلمه در اين سال به غزاي روم رفت. عباس بن وليد نيز با وي بود و هر دو وارد سرزمين روم شدند، آنگاه از هم جدا شدند، مسلمه قلعه سوريه را گشود عباس نيز اذروليه را گشود و با جمعي از روميان مقابل شد كه هزيمتشان كرد.

اما راوي ديگر گويد: مسلمه آهنگ عموريه كرد و در آنجا با جمعي بسيار از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3820

روميان مقابله كرد كه خدايشان هزيمت كرد و هر قلعه و قموديه را بگشود و عباس در ناحيه بدندون غزاي تابستاني كرد.

در همين سال قتيبه به غزاي بخارا رفت و راميثنه را بگشود.

علي بن محمد اين را از باهليان آورده بعلاوه اينكه گفته‌اند: «قتيبه وقتي راميثنه را گشود از اهل بلخ بازگشت و چون به فارياب رسيد نامه حجاج بدو رسيد كه سوي وردان خداه رو، و قتيبه به سال هشتاد و نهم بازگشت و به زم رسيد و از نهر عبور كرد.

سغديان و مردم كس و نسف در راه بيابان با وي مقابل شدند و نبرد كردند كه بر آنها ظفر يافت و سوي بخارا رفت و در خرقانه پايين فرود آمد كه بر سمت راست وردان بود و با جمعي بسيار به مقابله وي آمدند كه دو روز و دو شب با آنها نبرد كرد آنگاه خدا وي را بر آنها ظفر داد.

ادريس بن حنظله گويد: قتيبه به سال هشتاد و نهم به غزاي وردان خداه شاه بخارا رفت اما تاب وي نداشت و در آن ولايت ظفري نيافت و به مرو بازگشت و قضيه را براي حجاج نوشت حجاج بدو نوشت نقشه آنجا را براي من بفرست پس نقشه آنجا را براي حجاج فرستاد كه بدو نوشت: «به جولانگاه خويش (يعني بخارا) بازگرد و به پيشگاه خدا از عمل خويش توبه برو از فلان و فلانجا حمله كن.» گويند: حجاج به قتيبه نوشت: «كس را بشكن، نسف را بكوب و وارد وردان شو، از محاصره شدن بپرهيز و از راهها نامأنوس حذر كن.» به گفته واقدي در اين سال خالد بن عبد اللَّه قسري ولايتدار مكه شد.

نافع وابسته بني مخزوم گويد: شنيدم كه خالد بن عبد اللَّه بر منبر مكه مي‌گفت:

«اي مردم كدام يك بزرگترند، جانشين مرد بر كسانش يا فرستاده وي سوي آنها؟ [1] به خدا اگر برتري جانشين را نمي‌دانيد بدانيد كه ابراهيم خليل الرحمان آب

______________________________

[1] اين از نوع تبليغات رايج آن زمان بوده كه بنفع امويان مي‌كرده‌اند و به تلميح روشنتر از تصريح، خليفه را آنهم از نوع خلفاي اموي بر پيمبر مرجح مي‌دانسته‌اند. م.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3821

خواست و خداي آب شور بدو داد اما خليفه از او آب خواست و آب خوشگوار بدو داد.» گويد: وليد بن عبد الملك ميان دو تپه، تپه طوري و تپه حجون، چاهي بكند كه آب آنرا مي‌بردند در حوضي چرمين بر كنار زمزم مي‌نهادند تا برتري آن بر زمزم معلوم شود.

گويد: پس از آن آب چاه فرو رفت و محو شد و اكنون ندانند كه كجاست.

در همين سال مسلمة بن عبد الملك به غزاي تركان رفت و در ناحيه آذربايجان تا باب پيش رفت و آنجا قلعه‌ها و شهرها گشود.

در اين سال عمر بن عبد العزيز سالار حج بود. اين را از ابو معشر روايت كرده‌اند.

عاملان ولايات در اين سال همان عاملان سال پيشين بودند كه از پيش يادشان كرديم.

آنگاه سال نودم در آمد.

 

سخن از حوادثي كه در سال نودم بود

 

اشاره

 

به گفته محمد بن عمر در اين سال مسلمه به غزاي سرزمين روم رفت از جانب سوريه، و پنج قلعه را كه در سوريه بود بگشود.

در اين سال عباس بن وليد نيز به غزا رفت و به گفته بعضي‌ها تا ارزن پيش رفت و به قولي تا سوريه رسيد.

محمد بن عمر گويد: گفتار دوم درستتر است.

در همين سال محمد بن قاسم ثقفي كه از جانب حجاج بن يوسف سالار سپاهي بود داهر بن صصه، شاه سند، را كشت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3822

در اين سال وليد، قره بن شريك را به جاي عبد اللَّه بن عبد الملك بر مصر گماشت.

در همين سال روميان خالد بن كيسان فرمانرواي دريا را به اسيري گرفتند و او را پيش شاه خويشتن بردند و شاه روم وي را به وليد بن عبد الملك هديه كرد.

در همين سال قتيبه بخارا را گشود و جمع دشمنان را كه آنجا بودند هزيمت كرد.

 

سخن از فتح بخارا و هزيمت دشمناني كه آنجا بودند

 

ادريس بن حنظله گويد: وقتي نامه حجاج پيش قتيبه رسيد كه نه او دستور مي‌داد از عمل خويش كه از غزاي وردان خداه شاه بخارا بي‌آنكه ظفر يابد بازگشته بود توبه كند و سوي وي بازگردد و محلي را كه مي‌بايد از آنجا به ولايت وي حمله برد معين كرده بود، قتيبه به سال نودم به غزاي بخارا رفت وردان خداه كس پيش سغديان و تركان و مردم اطراف آنها فرستاد و از آنها كمك خواست كه سوي وي آمدند. قتيبه زودتر آنجا رسيده بود و آنها را محاصره كرده بود و چون كمك بر ايشان رسيد از حصار در آمدند كه با مسلمانان نبرد كنند. ازديان گفتند: «ما را جدا كنيد و نبرد دشمن را به ما واگذاريد.» قتيبه گفت: «پيش رويد» گويد: ازديان پيش رفتند و نبرد آغاز كردند، قتيبه نشسته بود و عبايي زرد روي سلاح به تن داشت. دو گروه مدتي ثبات آوردند آنگاه مسلمانان حمله بردند و مشركان بر آنها تفوق يافتند و آنها را در هم شكستند به طوري كه وارد اردوگاه قتيبه شدند و از آن گذشتند چنان كه زنان چهره اسبان را زدند و گريستند و مسلمانان بازگشتند و دو پهلوي سپاه تركان را در ميان گرفتند و چندان بجنگيدند كه آنها را به

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3823

جايشان راندند. تركان بر زمين بلندي توقف كردند. قتيبه گفت: «كي اينان را از اين محل مي‌راند؟» اما كسي به طرف آنها نرفت و همه قبايل بي‌حركت ماندند، قتيبه سوي مردم تميمي رفت و گفت: «اي مردم بني تميم، شما نيروي كوبنده‌ايد، پدرم فدايتان، جنگي كنيد چون جنگهاي ديگرتان» گويد: وكيع پرچم را به دست گرفت و گفت: «اي مردم بني تميم، مرا به دشمن وامي‌گذاريد؟» گفتند: «نه اي ابو مطرف» گويد: هريم بن ابي طحمه مجاشعي عهده‌دار سواران بني تميم بود و وكيع سالار قوم بود. مردم ايستاده بودند و كسي پيش نمي‌رفت، وكيع گفت: «هريم، پيش برو» و پرچم را به او داد و گفت: «سواران خود را پيش ببر» گويد: هريم پيش رفت، وكيع نيز با پيادگان برفت، هريم به رودي رسيد كه ميان وي و دشمن فاصله بود و آنجا توقف كرد، وكيع گفت: «هريم از رود بگذر.» گويد: «هريم همانند شتر خشمگين به وكيع نگريست و گفت: «من با سوارانم از اين رود بگذرم كه اگر هزيمت شدند نابود شوند، به خدا تو احمقي» گفت: اي پسر زن بوگندو، از دستور من سرپيچي مي‌كني؟» و چماقي را كه همراه داشت به طرف او پرتاب كرد.

گويد: هريم اسب خويش را بزد و وارد رودخانه شد و گفت: «چيزي از اين سختتر در پيش نخواهد بود»، هريم با سواران عبور كرد، وكيع به رودخانه رسيد و چوب خواست و بر رود پل زد و به ياران خويش گفت: «هر كس از شما دل به مرگ مي‌دهد عبور كند و هر كه نمي‌دهد به جاي خويش بماند.» گويد: بيش از هشتصد پياده با وي عبور نكردند و وكيع با آنها برفت و چون خسته شدند آنها را بنشانيد كه استراحت كردند و چون نزديك دشمن رسيد سواران را برد و پهلو نهاد و به هريم گفت: «من با اين قوم جنگ آغاز مي‌كنم، تو به وسيله

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3824

سواران، آنها را از ما مشغول بدار» گويد: آنگاه به كسان گفت: «حمله كنيد» و آنها حمله آغاز كردند و باز نماندند تا با حريفان در آميختند. هريم نيز با سواران خويش حمله برد كه با نيزه‌ها ضربت زدن آغاز كردند و باز نماندند تا آنها را از جايشان عقب راندند. قتيبه بانگ زد:

«مگر نمي‌بينيد كه دشمن هزيمت شده» و كس از رود باز نگشت تا وقتي كه دشمنان راه هزيمت گرفتند و مسلمانان به تعقيب آنها رفتند و قتيبه بانگ زد: «هر كه سري بيارد يكصد مي‌گيرد.» موسي بن متوكل قريعي گويد: آن روز يازده كس از مردم بني قريع بيامدند و هر كدامشان سري مي‌آوردند كه بدو گفته مي‌شد: «كيستي؟» و مي‌گفت:

«قريعيم.» گويد: يكي از مردم ازد سري بياورد و بينداخت كه گفتند: «كيستي؟» گفت: «قريعيم» گويد: جهم بن زحر نشسته بود و گفت: «خدايت قرين صلاح بدارد، دروغ مي‌گويد، اين پسر عموي من است؟» قتيبه بدو گفت: «واي تو، چرا چنين گفتي؟» گفت: «ديدم كه هر كه آمد گفت: قريعيم، و پنداشتم كه هر كه سري مي‌آورد بايد بگويد: قريعيم» گويد: پس قتيبه بخنديد.

ادريس بن حنظله گويد: آن روز خاقان و پسرش زخمدار شدند. قتيبه سوي مرو بازگشت و به حجاج نوشت: «عبد الرحمن بن مسلم را فرستادم و خدا او را ظفر داد.» گويد: يكي از غلامان حجاج هنگام فتح حضور داشت و پيش وي رفت و خبر را بگفت كه حجاج بر قتيبه خشم آورد و او به سبب اين غمين شد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3825

گويد: كسان به قتيبه گفتند: «گروهي از بني تميم را بفرست و عطا بده و راضيشان كن كه به امير بگويند كار چنان بوده كه نوشته‌اي.» گويد: پس قتيبه كساني را فرستاد كه عرام بن شتير ضبي نيز از آن جمله بود و چون پيش حجاج رسيدند بانگشان زد و ملامت كرد و حجامتگر را پيش خواند كه مقراض به دست داشت و گفت: «يا زنهايتان را مي‌برم يا راست بگوييد» گفتند: «امير قتيبه بود و عبد الرحمان را با كسان فرستاد، فتح از آن امير است و سالار كسي بوده كه با كسان رفته» عرام بن شتير چنين سخن كرد و حجاج آرام شد.

در اين سال قتيبه صلح ميان خويش و طرخون پادشاه سغد را تجديد كرد.

 

سخن از تجديد صلح ميان قتيبه و شاه سغد

 

جهم باهلي گويد: وقتي قتيبه، مردم بخارا را هزيمت كرد و جمعشان را بپراكند، مردم سغد از او بيمناك شدند، طرخون پادشاه سغد همراه دو سوار بيامد و نزديك اردوگاه قتيبه بايستاد، كه نهر بخارا در ميانه بود و خواست كه يكي را پيش آنها فرستد كه با وي سخن كند و قتيبه يكي را گفت كه نزد وي رفت.

باهليان گويند: طرخون، حيان نبطي را ندا داد كه برفت. تقاضاي صلح داشت در مقابل فديه‌اي كه به مسلمانان دهد. قتيبه تقاضاي وي را پذيرفت و با وي صلح كرد و گروگان گرفت تا چيزي را كه مورد صلح بود بفرستد، آنگاه طرخون سوي ديار خويش رفت، قتيبه بازگشت، نيزك نيز همراه وي بود.

در اين سال نيزك خيانت آورد و صلحي را كه ميان وي و مسلمانان بود بشكست و به قلعه خويش پناه برد و جنگي شد، و قتيبه به غزاي وي رفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3826

 

سخن از سبب خيانت نيزك و سبب ظفر بر او

 

راوي گويد: وقتي قتيبه از بخارا باز آمد، نيزك با وي بود و از ديدن فتوح قتيبه بيمناك شده بود و به ياران خويش گفت: «اين، به من بدگمان است، من نيز از او در امان نيستم به سبب آنكه مرد عرب همانند سگ است، وقتي آنرا بزني عوعو كند و چون غذايش دهم تكان دهد و از پي تو بيايد و چون با وي جنگ كني آنگاه چيزي بدو دهي خشنود شود و رفتاري را كه نسبت به وي كرده‌اي فراموش كند، طرخون بارها با وي جنگ كرده و چون فديه‌اي به او داد پذيرفت و خشنودي كرد، اين مردي پرسطوت و بدكاره است، اگر از او اجازه گيرم و باز گردم صواب باشد.» گفتند: «اجازه بگير.» گويد: وقتي قتيبه به آمل رسيد، طرخون از او اجازه خواست كه سوي تخارستان باز رود. قتيبه بدو اجازه داد و چون طرخون از اردوگاه وي جدا شد و راه بلخ گرفت، به ياران خويش گفت: «در رفتن شتاب كنيد.»، و آنها شتابان برفتند تا به نوبهار رسيدند كه فرود آمد و آنجا نماز كرد و بركت جست و به ياران خويش گفت: «ترديد ندارم كه قتيبه وقتي ما از اردوگاه وي جدا شديم از اينكه به من اجازه داده پشيمان شده و هميندم فرستاده وي پيش مغيرة بن عبد اللَّه روان است و بدو دستور مي‌دهد كه مرا بدارد. ديده‌باني بگذاريد كه بنگرد و چون فرستاده را ديديد كه از شهر گذشت و از در برون شد نبايد به بروقان برسد مگر وقتي كه ما به تخارستان رسيده باشيم، مغيره نيز يكي را مي‌فرستد كه نبايد به ما برسد تا وارد دره خلم شده باشيم» گويد: و چنان كردند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3827

گويد: فرستاده‌اي از جانب قتيبه پيش مغيره آمد كه دستور مي‌داد نيزك را بدارد و چون فرستاده پيش مغيره رسيد كه در بروقان بود، زيرا در آن وقت شهر بلخ ويران بود، نيزك و يارانش بر نشستند و برفتند، فرستاده به نزد مغيره رسيد و او شخصا به طلب نيزك بر نشست و معلوم داشت كه وارد در ده خلم شده و بازگشت.

گويد: نيزك خلاف آشكار كرد و به اسپهبد بلخ و باذام شاه مروروذ و سهرك شاه طالقان و ترسل شاه فارياب و گوزگاني شاه گوزگان نامه نوشت و آنها را به خلع قتيبه دعوت كرد كه پذيرفتند و با آنها وعده نهاد كه به وقت بهار فراهم آيند و با قتيبه نبرد كنند، به كابل شاه نيز نامه نوشت و از او كمك خواست و بنه و مال خويش را پيش وي فرستاد و از او خواست اجازه دهد كه اگر ناچار شد پيش وي رود و در ولايت او در امان باشد و كابلشاه اين را پذيرفت و بنه او را نگهداشت.

گويد: جيغويه شاه تخارستان مردي سست مايه بود به نام شد كه نيزك او را بگرفت و بند طلايي بر او نهاد، مبادا بر ضد وي فتنه كند، جيغويه شاه تخارستان بود و نيزك از بندگان وي بود، وقتي وي را به بند كرد مراقبان بر او گماشت و عامل قتيبه را از ولايت جيغويه بيرون كرد. عامل قتيبه، محمد بن سليم ناصح بود.

گويد: قتيبه وقتي از كار خلع خبر يافت كه زمستان نزديك رسيده بود و سپاه پراكنده شده بود و جز مردم مرو كس با وي نمانده بود از اين رو عبد الرحمن برادر خويش را با دوازده هزار كس به جانب بلخ فرستاد، به بروقان، و گفت: «آنجا بمان و دست به كاري مزن و چون زمستان برفت اردو بزن و سوي تخارستان برو بدان كه من نزديك توام» گويد: عبد الرحمن برفت و در بروقان فرود آمد، قتيبه صبر كرد تا آخر زمستان رسيد و به ابرشهر و بيرود و سرخس و مردم هرات نوشت كه پيش وي آيند و زودتر از وقتي كه پيش وي مي‌آمده بودند بيامدند.

در اين سال، چنانكه بعضي مطلعان گفته‌اند، قتيبه در خراسان با مردم طالقان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3828

نبرد كرد و بسيار كس از آنها را بكشت و دو صف چهار فرسنگي از آنها را بياويخت.

 

سخن از سبب كشتار مردم طالقان‌

 

چنانكه گويند سبب آن بود كه وقتي نيزك طرخان خيانت آورد قتيبه را خلع كرد و آهنگ نبرد وي كرد، شاه طالقان با وي در كار نبرد قتيبه همسخن شد و وعده كرد كه با ديگر شاهاني كه با نيزك طرخان بر نبرد قتيبه همدل شده بودند سوي وي رود، و چون نيزك از قتيبه گريزان شد و وارد دره خلم شد كه به تخارستان مي‌رفت شاه طالقان بدانست كه تاب قتيبه ندارد و بگريخت. قتيبه سوي طالقان رفت و مردم آنجا را بكشت و چنان كرد كه از اين پيش ياد كردم.

اما به خلاف گوينده اين سخن، سخن ديگر آورده‌اند كه ضمن حوادث سال نود و يكم ياد مي‌كنم.

در اين سال عمر بن عبد العزيز سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند.

عمر بن عبد العزيز، در اين سال از جانب وليد بن عبد الملك عامل مكه و مدينه و طايف بود، عامل عراق و مشرق حجاج بن يوسف بود، عامل حجاج بر بصره جراح بن عبد اللَّه بود، قضاي آنجا با عبد الرحمن بن اذينه بود، عامل كوفه زياد بن جرير بود، قضاي آنجا با ابو بكر بن ابو موسي بود، عامل خراسان قتيبه بن مسلم بود و عامل مصر، قرة بن شريك.

در اين سال يزيد بن مهلب و برادرانش كه با وي به زندان بودند با كساني ديگر، گريختند و به سليمان بن عبد الملك پيوستند و از او بر ضد حجاج بن يوسف و وليد بن عبد الملك پناه خواستند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3829

 

سخن از سبب فرار يزيد بن مهلب و برادرانش از زندان حجاج و رفتنشان به نزد سليمان‌

 

ابو المخارق راسبي گويد: حجاج با سپاه سوي رستقباذ رفت كه كردان بر بيشتر سرزمين فارس تسلط يافته بودند. يزيد و برادرانش مفضل و عبد الملك را نيز به رستقباذ برد و آنها را در اردوگاه خويش جاي داد و خندق واري به دور آنها نهاد و در خيمه‌اي نزديك خويش جاي داد و كشيك با نهايي از مردم شام بر آنها گماشت و ششهزار هزار به پاي آنها گذاشت و شكنجه دادنشان را آغاز كرد، اما يزيد صبوري مي‌كرد و حجاج از اين به خشم بود.

گويد: به حجاج گفتند كه تيري به يزيد زده‌اند كه پيكان تير در ساق وي جاي گرفته و چون چيزي بدان رسد بانگ برآرد و اگر كوچكترين حركتي بدان داده شود صداي او شنيده شود. پس حجاج بگفت تا او را شكنجه كنند و چون چنين كردند بانگ بر آورد، خواهرش هند، دختر مهلب، زن حجاج بود و چون بانگ يزيد را شنيد بانگ برآورد و بناليد و حجاج او را طلاق داد.

گويد: پس از آن حجاج دست از آنها بداشت و گفت غرامت را بپردازند كه پرداخت آغاز كردند. از آنجا كه بودند براي نجات خويش همي كوشيدند، كس پيش مروان بن مهلب فرستادند كه در بصره بود و به او گفتند كه اسبانشان را لاغر كند و به كسان چنين وانمايد كه قصد فروش آنرا دارد و براي فروش عرضه كند اما بها را گران گويد كه كس نخرد كه براي ما، اگر توانستيم از اينجا كه هستيم نجات يابيم آماده باشد و مروان چنان كرد.

گويد: حبيب نيز در بصره شكنجه مي‌شد.

گويد: يزيد بگفت تا براي كشيكبانان غذاي بسيار ساختند كه بخوردند و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3830

بگفت تا شرابي بياوردند كه بنوشيدند و بدان سرگرم بودند، يزيد لباس آشپز خويش را به تن كرد و ريشي سپيد بر ريش خود نهاد و برون شد. و يكي از كشيكبانان او را بديد و گفت: «گويي اين راه رفتن يزيد است» و بيامد و در چهره او نگريست، شبانگاه بود سپيدي ريش را بديد و از او چشم پوشيد و گفت: «پيري است» گويد: مفضل نيز از پي يزيد در آمد و كس متوجه او نشد و سوي كشتي‌هاي خويش رفتند كه در هورها آماده شده بود و از بصره هيجده فرسخ فاصله داشتند و چون به كشتي‌ها رسيدند عبد الملك تأخير كرد و به آنها نرسيد. يزيد به مفضل گفت:

«سوار شويم او هم به ما مي‌رسد» مفضل كه عبد الملك برادر مادريش بود گفت: «نه به خدا از اينجا نمي‌روم تا بيايد و گرچه باز به زندان باز گردم» گويد: يزيد بماند تا عبد الملك پيش آنها آمد، آنگاه به كشتي‌ها نشستند و همه شب تا صبح برفتند، صبحگاهان كشيكبانان از رفتن آنها خبر شدند و به حجاج خبر دادند كه سخت بيمناك شد و پنداشت كه سوي خراسان رفته‌اند و پيكي سوي قتيبة بن مسلم فرستاد و وي را از رسيدن آنها بيم داد و دستور داد براي مقابله با آنها آماده باشد و نيز كس پيش اميران مرزها و ولايتها فرستاد كه نگهبان نهند و آماده باشند. به وليد بن عبد الملك نيز نامه نوشت و از فرار آنها خبر داد و گفت به نظر وي سوي خراسان رفته‌اند.

گويد: حجاج پيوسته درباره كار يزيد تخمين مي‌زد، مي‌گفت: «پندارم مي‌خواهد چنان كند كه ا بن اشعث كرده بود.» گويد: وقتي يزيد از راه هورها نزديك موقوع رسيد اسباني را كه براي وي و برادرش حاضر شده بود پيش آوردند كه بر آن نشستند و بلدي از مردم كلب به نام عبد الجبار، پسر يزيد بن ربعه، همراه آنها بود كه آنها را از راه سماوه ببرد.

گويد: دو روز بعد، پيش حجاج آمدند و گفتند كه يزيد راه شام گرفته،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3831

هم‌اكنون سواران در راه روانند و كسي كه آنها را در دشت ديده آمده است. حجاج كس پيش وليد فرستاد و قضيه را بدو خبر داد. يزيد برفت تا به فلسطين رسيد و به نزد وهيب بن عبد الرحمان ازدي فرود آمد كه به نزد سليمان حرمت داشت و قسمتي از بنه خويش را با كسانش پيش سفيان بن سليمان ازدي جاي داد.

گويد: وهيب بن عبد الرحمان پيش سليمان رفت و گفت: «اينك يزيد بن مهلب و برادرانش در منزل منند كه از حجاج گريخته‌اند و به تو پناه آورده‌اند.» سليمان گفت: «آنها را پيش من آر كه در امانند و تا من زنده‌ام هر گز كسي به آنها دست نخواهد يافت.» گويد: پس وهيب آنها را پيش سليمان برد كه به جايي امن رسيده بودند.

حسن بن ابان عليمي گويد: در آن اثنا كه عبد الجبار، يزيد و همراهانش را به راه مي‌برد عمامه يزيد بيفتاده بود و چون متوجه نبودن آن شد گفت: «اي عبد الجبار بازگرد و عمامه را براي ما بجوي» عبد الجبار گفت: «كسي چون مرا به چنين كاري وانمي‌دارند» مهلب سخن خويش را تكرار كرد و او نپذيرفت، مهلب با تازيانه بدو زد كه عبد الجبار نسب خويش را بگفت و يزيد شرمگين شد.

راوي گويد: حجاج نوشت كه خاندان مهلب در مال خداي خيانت كرده بودند و از من گريختند و به سليمان پيوستند.

گويد: خاندان مهلب پيش سليمان رفته بودند، اما به كسان دستور داده شده بود كه آماده شوند كه سوي خراسان روان شوند كه پنداشته بودند يزيد سوي خراسان رفته كه مردم آنجا را به فتنه اندازد. و چون وليد از محل يزيد خبر يافت كار در نظر وي آسان شد اما به سبب مالي كه يزيد برده بود خشمگين شد.

گويد: سليمان به وليد نوشت كه يزيد بن مهلب پيش من است و او را امان داده‌ام، سه هزار هزار به عهده دارد، حجاج ششهزار بدهكارشان كرده بود كه سه هزار

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3832

داده‌اند و سه هزار مانده كه به عهده من است.

گويد: وليد نوشت: «نه، به خدا امانش نمي‌دهم تا وي را پيش من فرستي.» سليمان بدو نوشت: «اگر يزيد را پيش تو فرستم، با وي بيايم، ترا به خدا مرا رسوا مكن و پناه مرا مشكن» وليد بدو نوشت: «اگر پيش من آيي او را امان نمي‌دهم» گويد: يزيد به سليمان گفت: «مرا پيش وليد فرست كه به خدا خوش ندارم ميان تو و او دشمني و جنگ افكنم و كسان مرا براي شما شوم دانند. مرا پيش او فرست پسرت را نيز همراه من كن و به او نامه‌اي نويس چندان كه تواني ملايم.» گويد: پس سليمان پسر خويش ايوب را با يزيد فرستاد، وليد دستور داده بود كه او را با بند بفرستد. سليمان به پسر خويش گفت: «وقتي خواستي پيش او روي، تو و يزيد به زنجيري در آييد و با هم پيش وليد رويد.» و چون به نزد وليد رسيدند چنين كرد و پيش وليد رفتند. وقتي وليد برادرزاده خويش را در زنجير ديد گفت: «به خدا سليمان كار خودش را كرد» گويد: پس از آن، جوان نامه پدرش را به عمويش داد و گفت: «اي امير مؤمنان جانم به فدايت! تعهد پدر مرا مشكن كه تو، به حفظ آن از همه كس شايسته‌تري. اميد كسي را كه به سبب قرابت ما با تو سلامت را در پناهندگي ما ديده، به نوميدي مبر، و كسي را كه عزت را در توسل به ما ديده ذليل مكن كه به سبب تو عزيز بوده‌ايم.» گويد: سليمان نامه را خواند:

«به بنده خدا امير مؤمنان، از سليمان بن عبد الملك اما بعد، اي امير مؤمنان چنان پنداشتم كه اگر دشمني كه با تو مخالفت و نبرد كرده به من پناه سليمان آرد و او را جاي دهم و پناهي كنم، تو پناهي مرا ذليل نمي‌كني و پناه مرا نمي‌شكني چه رسد به اينكه شنواي مطيعي را پناه داده‌ام كه وي و پدرش و خاندانش در اسلام كوشش و اثر نكو

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3833

داشته‌اند. وي را سوي تو فرستادم. اگر قصد بي‌اعتنايي و شكستن تعهد من و اصرار در بدي نسبت به من داري، قدرت اين كار داري، اما خدا نكند قصد بي‌اعتنائي و شكستن حرمت من و صرف نظر از نيكي و رعايت من داشته باشي كه به خدا اي امير مؤمنان نمي‌داني بقاي من و بقاي تو تا كي است و چه وقت مرگ ميان من و تو جدايي مي‌افكند، اگر امير مؤمنان كه خدا مسرت او را استمرار دهد، تواند چنان كند كه وقتي هنگام مرگ ما مي‌رسد، در كار رعايت من باشد و حقم را بشناسد و از بدي نسبت به من باز مانده باشد چنين كند. به خدا، اي امير مؤمنان پس از پرهيزكاري خدا هيچيك از كارهاي دنيا بيشتر از رضا و خرسندي تو مرا خرسند نمي‌كند و رضاي تو از جمله چيزهاست كه به وسيله آن رضوان خدا مي‌جويم. اگر تو اي امير مؤمنان روزي از روزگار، خرسندي و رعايت و حرمت و بزرگداشت حق مرا خواهي خواست به خاطر من از يزيد در گذر و هر چه مطالبه مي‌كني به عهده من است.» گويد: وقتي وليد نامه سليمان را خواند گفت: «سليمان را به زحمت انداختيم»، آنگاه برادرزاده خويش را پيش خواند و نزديك خويش جا داد. پس از آن يزيد سخن كرد و حمد خدا گفت و ستايش او كرد و بر پيمبر خداي صلوات گفت، سپس گفت: «اي امير مؤمنان به نظر ما، كوشش شما سخت نكو بوده است و هر كه آنرا از ياد ببرد ما از ياد نخواهيم برد و هر كه انكار كند ما انكار نخواهيم كرد، كوشش ما خاندان نيز در اطاعت شما و ضربت‌ها كه در جنگهاي بزرگ در مشرق و مغرب به چشمان دشمنانتان زده‌ايم، چنانست كه به سبب آن منتي بزرگ به گردن داريم.» وليد بدو گفت: «بنشين» كه نشست و امانش داد و دست از او بداشت كه پيش سليمان بازگشت و برادرانش براي فراهم آوردن مالي كه بر عهده داشت كوشيدند.

گويد: وليد به حجاج نوشت: «با وجود سليمان مرا به يزيد و خاندان وي دسترس نيست، دست از آنها بدار و درباره آنها به من چيزي منويس» و چون حجاج اين را بديد دست از آنها بداشت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3834

گويد: ابو عيينة بن مهلب پيش حجاج بود كه يك هزار هزار به عهده داشت و حجاج از آن در گذشت، از حبيب بن مهلب نيز دست بداشت. يزيد نيز پيش سليمان ا بن عبد الملك رفت و به نزديك وي اقامت گرفت و آداب به او مي‌آموخت و غذاهاي خوب براي او مي‌ساخت و هديه‌هاي بزرگ بدو مي‌داد و منزلش به نزد وي از همه كس نكوتر بود، هر هديه‌اي براي يزيد بن مهلب مي‌آوردند پيش سليمان مي‌فرستاد و هر هديه و تحفه‌اي كه پيش سليمان مي‌آوردند يك نيمه آنرا پيش يزيد بن مهلب مي‌فرستاد، هر كنيزي را مي‌پسنديد پيش يزيد مي‌فرستاد مگر آنكه كنيز مانعي داشت.

 

گويد: و اين خبر به وليد بن عبد الملك رسيد و حارث بن مالك اشعري را پيش خواند و گفت: «سوي سليمان رو و بگو: «اي مخالف خاندان خويش، امير مؤمنان خبر يافته كه هديه و تحفه‌اي پيش تو نمي‌آيد مگر آنكه نصف آنرا پيش يزيد مي‌فرستي، با كنيزي از كنيزان خويش مي‌آميزي و بمحض اينكه دوران پاكي وي به سر مي‌رسد او را پيش يزيد مي‌فرستي» و اين را زشت مشمار و بر او عيب بگير.

وليد به فرستاده گفت: «آنچه را به تو گفتم بدو مي‌رساني؟» گفت: «اطاعت تو بايد كرد و من فرستاده‌ام» گفت: «پيش وي برو به نزد وي باش، من هديه‌اي براي وي مي‌فرستم به او تسليم كن و رسيد آنرا بگير و باز گرد.» گويد: فرستاده برفت تا پيش سليمان رسيد، مصحف پيش وي بود و قرائت مي‌كرد، وقتي وارد شد بدو سلام گفت اما سليمان جواب نگفت تا از قرائت خويش فراغت يافت. آنگاه سر برداشت و فرستاده همه چيزهايي را كه وليد گفته بود با وي بگفت كه چهره‌اش بر افروخته شد و گفت: «به خدا اگر روزي بر تو تسلط يافتم سخت آزارت مي‌كنم.» فرستاده گفت: «من مي‌بايستي اطاعت كنم» آنگاه از پيش وي درآمد و چون

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3835

هديه‌اي را كه وليد براي سليمان فرستاده بود بياوردند آنرا پيش سليمان برد و گفت: «رسيد اين هديه را كه تسليم كردم بده» گفت: «چه گفتي؟» گفت: «هرگز تكرار نمي‌كنم، من مي‌بايستي اطاعت كنم» و سليمان بدانست كه وي راست گفته است. آنگاه حارث برون شد و كسان برون شدند و سليمان گفت:

«نصف اين عدلها و بسته‌ها را بگيريد و پيش يزيد فرستيد» گويد: پس آن مرد بدانست كه سليمان درباره يزيد به گفته كسي اعتنا ندارد.

گويد: يزيد بن مهلب نه ماه پيش سليمان ببود.

گويد: حجاج به سال نودم هفت روز مانده از رمضان به روز جمعه درگذشت.

آنگاه سال نود و يكم در آمد.

 

سخن از حوادث سال نود و يكم‌

 

اشاره

 

در اين سال چنانچه محمد بن عمر و ديگران گفته‌اند عبد العزيز بن وليد به غزاي تابستاني رفت و مسلمة بن عبد الملك سالار سپاه بود.

و هم در اين سال مسلمه به غزاي تركان رفت و در ناحيه آذربيجان به باب رسيد و شهرها و قلعه‌هايي به دست وي گشوده شد.

و هم در اين سال موسي بن نصير به غزاي اندلس رفت و به دست او نيز شهرها و قلعه‌ها گشوده شد.

و هم در اين سال قتيبة بن مسلم نيزك طرخان را بكشت.

قصه نيز و تسلط قتيبه بر او و كشتنش چنانكه در روايت علي بن محمد آمده

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3836

چنان بود كه وقتي مردم ابر شهر و بيورد و سرخس و هرات كه قتيبه بدانها نامه نوشته بود، پيش وي آمدند با آنها سوي مرو روذ رفت و حماد بن مسلم را در كار جنگ جانشين خويش كرد، عبد اللَّه بن اهتم را نيز عهده‌دار خراج كرد.

گويد: وقتي مرزبان مرو روذ از آمدن قتيبه به ولايت خويش خبر يافت به ديار پارسيان گريخت، قتيبه به مرو رسيد و دو پسر وي را بگرفت و بكشت و بياويخت آنگاه سوي طالقان رفت كه فرمانرواي آنجا بماند و با وي نبرد نكرد، قتيبه نيز دست از او بداشت. دزداني آنجا بودند كه قتيبه آنها را بكشت و بياويخت، آنگاه عمرو بن مسلم را بر طالقان گماشت و سوي فارياب رفت، شاه فارياب به اطاعت و تسليم پيش وي آمد كه قتيبه از او خشنود شد و آنجا كسي را نكشت و يكي از مردم باهله را بر آنجا گماشت.

گويد: فرمانرواي گوزگان خبر آنها را بدانست و سرزمين خويش را رها كرد و به فرار سوي كوهستان رفت. قتيبه سوي گوزگان رفت و مردم آنجا به اطاعت و تسليم پيش وي آمدند كه از آنها پذيرفت و كسي را آنجا نكشت و عامر بن مالك حماني را بر گوزگان گماشت.

گويد: آنگاه قتيبه سوي بلخ رفت و اسپهبد با مردم بلخ پيش وي آمد. قتيبه وارد بلخ شد و بيش از يك روز آنجا نماند و از پي عبد الرحمان برفت تا به دره خلم رسيد كه نيزك از آنجا گذشته بود و در بغلان اردو زده بود و جنگاوراني بر دهانه دره و تنگه‌هاي آن گماشته بود كه آنجا را حفظ كنند، آن سوي دره نيز در قلعه‌اي استوار جنگاوراني نهاده بود.

گويد: قتيبه روزي چند بماند و بر دهانه دره با آنها جنگ كرد و كاري از پيش نبرد و وارد دره نتوانست شد كه تنگه‌اي بود و رود از ميان آنها مي‌گذشت و راهي كه به نيزك رسيد جز دره نمي‌شناخت و بياباني كه عبور سپاه از آن مسير نبود و همچنان متحير مانده بود و چاره مي‌جست.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3837

گويد: قتيبه در اين حال بود كه رؤب خان شاه رؤب و سمنگان پيش وي آمد و امان خواست به شرط اينكه راه دخول قلعه‌اي را كه آن سوي دره بود به وي بنمايد.

قتيبه او را امان داد و هر چه مي‌خواسته بود داد و شبانگاه كساني را با وي بفرستاد كه آنها را سوي قلعه‌اي برد كه آن سوي دره خلم بود. مردم قلعه غافل بودند كه بر آنها تاختند و جمعي از آنها را بكشتند و باقيماندگان آنها و نيز كساني كه در دره بودند گريزان شدند و قتيبه با كسان وارد در ده شد و به قلعه رسيد آنگاه سوي سمنگان رفت، نيزك در بغلان بود بر سر چشمه‌اي به نام فتج‌جاه ما بين سمنگان و بغلان بياباني بود كه چندان سخت نبود.

گويد: قتيبه روزي چند در سمنگان بماند، آنگاه سوي نيزك رفت و برادر خويش عبد الملك را از پيش فرستاد، نيزك خبر يافت و از آنجا كه بود حركت كرد و از شهر فرغانه گذشت و بنه و اموال خويش را پيش كابل شاه فرستاد و برفت تا به كرز رسيد، عبد الرحمان بن مسلم از دنبال وي بود كه فرود آمد و تنگه‌هاي كرز را بگرفت. قتيبه در اسكيمشت فرود آمد كه ميان وي و عبد الرحمان يك فرسخ فاصله بود.

گويد: نيزك در كرز حصاري شد و جز از يك سو به طرف وي راه نبود كه سخت بود و اسب از آن عبور نمي‌كرد. قتيبه دو ماه او را محاصره كرد تا آذوقه‌اي كه به دست نيزك بود كاستي گرفت و آبله در آنها افتاد و جيغويه آبله گرفت. قتيبه نيز از زمستان بيمناك بود، پس سليمان ناصح را پيش خواند و گفت: «پيش نيزك رو و تدبيري كن كه او را بي‌امان پيش من آري، اگر مقاومت كرد و امتناع ورزيد امانش بده و بدان كه اگر ببينمت و او با تو نباشد برادرت مي‌كنم، براي جان خويش كار كن.» سليمان گفت: «براي من به عبد الرحمان نامه بنويس كه مخالفت من نكند.» گفت: «خوب» و براي وي به عبد الرحمان نامه نوشت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3838

وقتي سليمان پيش عبد الرحمان رفت بدو گفت: «كساني را بفرست كه بر- دهانه دره باشند و چون من و نيزك برون شديم، از پشت سر ما بروند و ميان ما و دره حايل شوند.

گويد: عبد الرحمان گروهي را بفرستاد كه جايي كه سليم گفته بود بماندند، سليم برفت، خوردنيهايي همراه داشت كه چند روز مي‌ماند با بارهاي نان، وقتي به نزد نيزك رسيد بدو گفت: «اي سليم، مرا رها كردي؟» سليم گفت: «ترا رها نكردم، تو به خلاف رأي من رفتي و با خويشتن بدي كردي، قتيبه را خلع كردي و خيانت آوردي» گفت: «اكنون چه بايد كرد؟» گفت: «بايد پيش وي روي كه او را آزموده‌اي و مي‌داني كه از اينجا نخواهد رفت كه قصد دارد كه زمستان را با سلامت يا هلاكت اينجا بماند» گفت: «بي‌امان پيش وي روم؟» گفت: «گمان ندارم ترا امان دهد كه خاطرش از تو سخت آزرده است و او را خشمگين كرده‌اي، اما رأي من چنانست كه بي‌خبر بروي و دست در دست وي نهي كه اميدوارم اگر چنين كني شرمگين شود و ترا ببخشد.» گفت: «رأي تو چنين است؟» گفت: «آري» گفت: «خاطرم اين را نمي‌پذيرد كه او وقتي مرا ببيند مي‌كشدم» سليم گفت: «آمده بودم بگويم چنين كني كه اميدوارم به سلامت ماني و منزلت توبه نزد وي به حال اول باز گردد، اگر نمي‌پذيري مي‌روم» گفت: «پس غذا بخوريم» گفت: «چنان پندارم كه گرفتاريد و به تهيه غذا نمي‌توانيد پرداخت و ما غذا بسيار داريم.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3839

گويد: سليم غذا خواست كه غذاي بسيار بياوردند كه تركان از هنگام محاصره شدن مانند آن نداشته بودند و آنرا غارت كردند و اين كار نيزك را غمين كرد.

سليم بدو گفت: «اي ابو الهياج من نيكخواه توام مي‌بينم كه يارانت به سختي افتاده‌اند اگر محاصره‌شان طولاني شود و بدين حال بماني اطمينان ندارم كه با تسليم كردن تو امان نگيرند، حركت كن و پيش قتيبه بيا» گفت: «من از وي بر جان خويش در امان نيستم و بي‌امان پيش وي نمي‌آيم كه پندارم اگر همانم بدهد مي‌كشدم، ولي امان گرفتن دستاويز و مايه اميد است.» گفت: «وي ترا امان داده است از من بدگماني؟» گفت: «نه» گفت: «پس با من بيا» ياران نيزك گفتند: «گفتار سليم را بپذير كه وي كسي نيست كه نادرست بگويد.» گويد: پس نيزك اسبان خويش را خواست و با سليم برون شد و چون به جايي رسيد كه از آنجا به طرف زمين هموار سرازير مي‌شد گفت: «اي سليم، هر كه نداند چه وقت مي‌ميرد، من مي‌دانم چه وقت مي‌ميرم من وقتي قتيبه را ببينم مي‌ميرم.» گفت: «ابدا، ترا با وجود امان، نمي‌كشد» گويد: «پس بر نشست و روان شد، جيغويه نيز كه از آبله بهي يافته بود باصول و عثمان برادرزادگان نيزك وصول طرخان خليفه جيغويه و خنس طرخان سالار نگهبانان نيزك همراه وي بودند.

گويد: وقتي از دره برون شد سواراني كه سليم به جا نهاده بود به طرف دهانه دره رفتند و مانع برون شدن تركان شدند. نيزك به سليم گفت: «اين مرحله اول شر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3840

است.» گفت: «چنين نيست، به جاي ماندن اينان براي تو بهتر است.» گويد: آنگاه سليم با نيزك و كساني كه همراه وي برون شده بودند برفتند تا پيش عبد الرحمان بن مسلم رسيدند كه كسي پيش قتيبه فرستاد و به وي خبر داد. قتيبه عمرو بن ابي مهزم را پيش عبد الرحمان فرستاد كه آنها بياورد.

گويد: عبد الرحمان آنها را پيش قتيبه برد كه ياران نيزك را بداشت و نيزك را به ا بن بسام ليثي سپرد و به حجاج نامه نوشت و اجازه خواست نيزك را بكشد. ا بن بسام نيزك را به سرا پرده خويش برد و به دور سراپرده خندقي زد و نگهبانان بر آن گماشت. قتيبه معاوية بن عامر عليمي را فرستاد كه هر چه كالا در كرز بود با كساني كه آنجا بودند بگرفت و پيش قتيبه آورد كه آنها را بداشت و در انتظار نامه حجاج بود. نامه حجاج پس از چهل روز بيامد كه دستور داده بود نيزك را بكشد.

گويد: پس قتيبه نيزك را پيش خواند و گفت: «ترا به نزد من يا به نزد عبد الرحمان يا سليم قراري هست؟» گفت: «به نزد سليم قراري دارم» گفت: «دروغ مي‌گويي» و برخاست و به درون رفت، نيزك را به بازداشتگاهش بردند، و قتيبه سه روز بر كسان ظاهر نشد.

گويد: مهلب بن اياس عدوي سخن آورد و كسان در كار نيزك سخن كردند، بعضي‌ها گفتند: «روا نيست كه او را بكشد» بعضي ديگر گفتند: «واگذاشتن او روا نيست»، و گفتگو درباره وي بسيار شد.

گويد: به روز چهارم قتيبه برون شد و به مجلس نشست و كسان را اجازه داد و گفت: «درباره كشتن نيزك چه مي‌گوييد؟» كه اختلاف كردند يكي گفت: «او را بكش»، يكي گفت: «با وي پيمان كرده‌اي او را مكش»، يكي گفت: «براي مسلمانان مايه خطر است.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3841

گويد: در اين وقت ضرار بن حصين ضبي بيامد كه بدو گفت: «ضرار تو چه مي‌گويي؟» گفت: «مي‌گويم كه از تو شنيدم كه مي‌گفتي با خدا پيمان كرده‌اي كه اگر ترا بر او تسلط داد خونش بريزي، اگر چنين نكني ديگر ترا بر او تسلط نميدهد.» گويد: قتيبه دير بينديشيد، پس از آن گفت: «به خدا اگر از عمر من بيش از آن نمانده باشد كه سه كلمه بگويم مي‌گويم: «بكشيدش، بكشيدش، بكشيدش»، و نيزك را پيش خواند و دستور داد او را با يارانش بكشند كه با هفتصد كس كشته شد.

گويد: ولي باهليان گويند: قتيبه نيزك را امان نداد، سليم نيز او را امان نداده بود. و چون مي‌خواست او را بكشد وي را پيش خواند و يك شمشير حنفي بخواست و از نيام بر كشيد و آستين‌هاي خويش را كشيد و به دست خويش گردن او را بزد. به عبد الرحمان نيز بگفت تا گردن صول را بزد. صالح را نيز بگفت تا عثمان را و به قولي شقران برادرزاده نيزك را بكشت. به بكر بن حبيب تميمي كه از مردم باهله بود گفت: «آيا نيروداري؟» گفت: «آري و مايلم» بكر خوي بدوي داشت.

قتيبه گفت: «اين تو و اين دهقانان» گويد: وقتي كسي را پيش وي مي‌آوردند گردنش را مي‌زد و مي‌گفت: «بياريد و نبريد.» به گفته باهليان كساني كه آن روز كشته شدند دوازده هزار كس بودند. نيزك و دو برادرزاده‌اش را بر كنار چشمه‌اي به نام وخش خاشان در اسكيمشت بياويختند.

مصعب بن حيان به نقل از پدرش گويد: قتيبه سر نيزك را همراه محف بن جزء كلابي و سوار بن زهدم جرمي فرستاد كه حجاج گفت: «سزاوار بود قتيبه سر نيزك

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3842

را با پسر مسلم بفرستد» محفن گفت: «بله و به طرف چين.» حنبل بن ابي جريده به نقل از مرزبان قهستان گويد: روزي قتيبه نيزك را كه بازداشت بود پيش خواند و گفت: «راي تو درباره سبل و شد چيست، پنداري اگر كسي سوي آنها بفرستيم خواهند آمد؟» گفت: «نه» گويد: پس قتيبه كس پيش آنها فرستاد كه بيامدند و نيزك و جيغويه را پيش خواند كه بيامدند و ديدند كه سبل و شد در مقابل قتيبه بر دو كرسي بودند و پهلوي آنها نشستند.

گويد: شد به قتيبه گفت: «جيغويه اگر چه دشمن من است اما از من سالخورده‌تر است او شاه است و من به جاي نوكر اويم، اجازه بده به او نزديك شوم.» گويد: قتيبه اجازه داد كه شد به جيغويه نزديك شد و دستش را ببوسيد و براي وي به خاك افتاد.

گويد: آنگاه درباره سبل نيز از قتيبه اجازه خواست كه بدو اجازه داد و به سبل نزديك شد و دستش را ببوسيد. نيزك به قتيبه گفت: «به من اجازه به شد نزديك شوم كه من نوكر اويم» قتيبه اجازه داد و نيزك بدو نزديك شد و دستش را ببوسيد.

پس از آن قتيبه به سبل و شد اجازه داد كه سوي ولايتهاي خويش رفتند. حجاج بن قيني را كه از بزرگان مردم خراسان بود همراه شد فرستاد.

گويد: وقتي قتيبه نيزك را بكشت، زبير وابسته عابس باهلي پاپوش نيزك را كه جواهر در آن بود برگرفت و به سبب همان جواهر كه از پاپوش نيزك بر گرفته بود از همه مردم ولايت خويش مال و ملك بيشتر داشت، قتيبه اين را بر او روا دانست و همچنان توانگر بود تا در ايام ولايتداري ابو داود در كابل بمرد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3843

گويد: قتيبه جيغويه را رها كرد و بر او منت نهاد و وي را پيش وليد فرستاد و همچنان در شام ببود تا وليد بمرد.

گويد: قتيبه به مرو بازگشت و برادر خويش عبد الرحمان را بر مرو گماشت و چنان بود كه كسان مي‌گفتند: «قتيبه با نيزك نامردي كرد، و ثابت قطعه شعري در اين باب گفت به اين مضمون:

«مپندار كه نامردي خردمندي است «باشد كه كار از آن بالا گيرد.

«اما پس از آن فرو افتد» گويد: حجاج مي‌گفته بود: «وقتي قتيبه را فرستادم جواني كم تجربه بود و چون يك قدم او را پيش بردم دو قدم بطرف مي‌آمد.» حنبل بن ابو جريده به نقل از مرزبان قهستان گويد: وقتي قتيبه به مرو باز آمد و نيزك را كشت، به طلب پادشاه گوزگان برآمد كه از ولايت خويش گريخته بود، اما او كس فرستاد و امان خواست، قتيبه بدو امان داد به شرط آنكه بيايد و صلح كند. شاه گروگانهايي خواست كه به دست وي باشند و او نيز گروگانها بسپارد. قتيبه حبيب بن عبد اللَّه باهلي را گروگان داد، شاه گوزگان نيز گروگانهايي از خاندان خويش داد.

آنگاه حبيب را در گوزگان در يكي از دژهاي خويش به جا نهاد و پيش قتيبه آمد و با وي صلح كرد سپس بازگشت و به طالقان در گذشت. مردم گوزگان گفتند: «او را مسموم كرده‌اند» و حبيب را كشتند، قتيبه نيز گروگانهايي را كه به نزد وي بودند كشت و نهار بن توسعه در اين باب خطاب به قتيبه شعري گفت به اين مضمون:

«خداي درباره تركان حكمي به تو وانمود «كه همانند حكم درباره قريظه و نضير بود «داوري قتيبه ستمگرانه نبود «و دلها را خنك كرد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3844

در همين سال، يعني سال نود و يكم قتيبه براي بار دوم به غزاي شومان و كش و نسف رفت و با طرخان صلح كرد.

 

سخن از غزاي شومان و كش و نسف و صلح با طرخان‌

 

علي گويد: «فيلسنشب و به قولي غيسلشتان شاه شومان عامل قتيبه را برون كرد و فديه‌اي را كه بر سر آن صلح كرده بود نداد، قتيبه عياش غنوي را با يكي از زاهدان خراسان فرستاد كه شاه شومان را دعوت كنند تا به ترتيبي كه با قتيبه صلح كرده بود فديه دهد، و چون به شومان رسيدند، كسان برون آمدند و به آنها تير اندازي كردند كه آن مرد بازگشت و عياش غنوي به جاي ماند و گفت: «آيا اينجا مسلماني هست؟» يكي از مردم شهر پيش وي آمد و گفت: «من مسلمانم چه مي‌خواهي؟» گفت: «مرا در كار جهاد با اينان كمك مي‌كني؟» گفت: «آري» گفت: «پشت من باش كه عقب سر مرا حفظ كني» گويد: و آن كس كه نامش مهلب بود پشت عياش بايستاد كه با كسان نبرد كرد تا پراكنده شدند اما مهلب از پشت سر به عياش حمله برد و او را بكشت، شصت زخم بر پيكر وي يافتند و از كشته شدن وي غمين شدند و گفتند: «مردي دلير را كشتيم.» گويد: قتيبه خبر يافت و شخصا سوي آنها روان شده و راه بلخ گرفت و چون آنجا رسيد، برادر خويش عبد الرحمان را پيش فرستاد و عمرو بن مسلم را بر بلخ گماشت.

گويد: و چنان بود كه شاه شومان دوست صالح بن مسلم بود و صالح يكي را

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3845

پيش او فرستاد كه بگويد اطاعت كند و تعهد كرد كه اگر به صلح آمد قتيبه را از او راضي كند. اما شاه نپذيرفت و به فرستاده صالح گفت: «بي‌جهت مرا از قتيبه مي‌ترساني كه قلعه من از همه پادشاهان بلندتر است من كه كمانم از همه پادشاهان محكمتر است و تيراندازيم از همه شاهان بهتر است به بالاي آن تير مي‌اندازم و تيرم به كمر قلعه نمي‌رسد، پس چرا از قتيبه بترسم؟» گويد: پس قتيبه از بلخ برفت و از نهر گذشت و سوي شومان رفت كه شاه آنجا حصاري شده بود و منجنيقها نصب كرد و قلعه وي را هدف كرد و در هم كوفت و چون شاه شومان از غلبه قتيبه بيمناك شد و آنچه را بر او مي‌گذشت بديد هر چه مال و جواهر داشت فراهم آورد و در جاي در ميان قلعه افكند كه كس به عمق آن نمي‌رسيد.

گويد: آنگاه قلعه را بگشود و سوي مسلمانان رفت و با آنها بجنگيد و تا كشته شد و قتيبه قلعه را به زور بگشود و جنگاوران را بكشت و زن و فرزند اسير گرفت، آنگاه سوي باب الحديد بازگشت و از آنجا سوي كش و نسف رفت حجاج بدو نوشت:

كش را بكوب و نسف را ويران كن و از محاصره شدن بپرهيز.

گويد: قتيبه كش و نسف را بگرفت، فارياب در مقابل وي مقاومت كرد كه آنجا را بسوخت و سوخته نام گرفت. پس از آن قتيبه برادر خويش عبد الرحمان را از كش و نسف براي مقابله طرخون سوي سغد فرستاد كه برفت تا به مرغزاري، نزديك آنها فرود آمد و اين به وقت پسين بود، كسان به يكسو رفتند و بنوشيدند و بيهوده‌گري كردند و تباهي آوردند و عبد الرحمان، ابو مرضيه را كه از بستگان قوم بود بگفت تا كسان را از نوشيدن فشرده باز دارد، ابو مرضيه آنها را مي‌زد و ظرفهايشان را مي‌شكست و نبيذشان را مي‌ريخت كه به دره روان شد و آنجا را مرج النبيذ گفتند.

و يكي از شاعرانشان گفت:

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3846

«من نبيذ نخواهم نوشيد «كه از ابو مرضيه سگ مي‌ترسم» گويد: عبد الرحمان چيزي را كه قتيبه با طرخون درباره آن صلح كرده بود بگرفت و گروگانهايي را كه به نزد وي بود بداد. آنگاه عبد الرحمان پيش قتيبه بازگشت كه به بخارا بود و از آنجا سوي مرو بازگشتند.

گويد: سغديان به طرخون گفتند: «تو به خواري رضا دادي و باج دادن را خوش داشتي، پيري فرتوتي و ما را به تو حاجت نيست.» گفت: «هر كه را خواهيد به سالاري برداريد» گويد: پس غوزك را به سالاري برداشتند و طرخون را محبوس كردند.

طرخون گفت: «از پس شاهي بجز كشته شدن نيست اين كار به دست خودم باشد بهتر از آنست كه ديگري انجام دهد.» و بر شمشير خويش تكيه داد تا از پشت وي درآمد.

گويد: اين كار را با طرخون وقتي كردند كه قتيبه به سيستان بازگشت و غوزك را سالار كردند.

ولي باهليان گويند: قتيبه سوي شاه شومان رفت و مقابل قلعه وي منجنيقها نهاد، از جمله منجنيقي كه آنرا فحجاء مي‌ناميد. نخستين سنگي كه انداخت به ديوار خورد، سنگ ديگر انداخت كه در شهر افتاد، پس از آن سنگها پياپي به شهر افتاد و يكي از آن در مجلس شاه افتاد و به يكي خورد و او را كشت قتيبه قلعه را به زور گشود، آنگاه سوي كس و نسف بازگشت. سپس سوي بخارا رفت و در دهكده‌اي فرود آمد كه آتشكده‌اي آنجا بود با خانه خدايان كه در آنجا طاوسها بود و آنرا جايگاه طاوسان ناميدند. پس از آن سوي سغد جايگاه طرخون روان شد كه آنچه را بر سر آن صلح كرده بود از وي بگيرد و چون بگرفت سوي بخارا بازگشت و بخاراخذاه را كه جواني نوسال بود شاه بخارا كرد و كسي را كه بيم داشت با وي مخالفت بكند بكشت. آنگاه راه آمل گرفت و سوي مرو رفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3847

باهليان به نقل از يكي از مردم باهله گويند: كسان از سنگ انداختن به بناهاي قوم فراغت نيافته بودند كه قلعه گشوده شد.

در اين سال وليد بن عبد الملك خالد بن عبد اللَّه قسري را ولايتدار مكه كرد و همچنان ولايتدار آنجا بود تا وليد در گذشت.

نافع وابسته بني مخزوم گويد: شنيدم كه خالد بن عبد اللَّه مي‌گفت: «اي مردم، شما در محترمترين شهرهاي خداييد. شهري كه خدا از همه شهرها برگزيد و خانه خويش را در آن نهاد و زيارت آنرا بر بندگان خويش، هر كه سوي آن راه تواند يافت [1] مقرر كرد. اي مردم قرين اطاعت و پير و جماعت باشيد و از شبهه‌ها به دور مانيد كه هر كس را پيش من آرند كه عيب امام خويش گفته باشد او را در حرم مي‌آويزم. خداوند خلافت را مقامي والا داده، تسليم باشيد و اطاعت كنيد و چنين و چنان مگوييد، هر چه خليفه نويسد و راي وي باشد بايد اجرا شود. بدانيد كه خبر يافته‌ام كه گروهي از اهل مخالفت سوي شما مي‌آيند و در ديارتان اقامت مي‌گيرند، مبادا كسي را كه مي‌دانيد از جماعت برده جاي دهيد كه اگر يكي از آنها را در خانه يكي از شما بيابم خانه وي را ويران مي‌كنم، ببينيد كي را در خانه‌هايتان منزل مي‌دهيد، پير و جماعت و قرين اطاعت باشيد كه پراكندگي بليه عظمي است.» ابو حبيبه گويد: به عمره رفتم و در خانه‌هاي بني اسد كه جزو خانه‌هاي زبير بود جاي گرفتم، خالد مرا خواست كه پيش وي رفتم، گفت: «از چه قومي؟» گفتم: «از مردم مدينه» گفت: «چرا در خانه مخالفان اطاعت جاي گرفته‌اي؟» گفتم: «يك روز يا لختي از روز آنجا مي‌مانم، سپس به خانه‌ام باز مي‌گردم، اهل مخالفت نيستم و از جمله كسانم كه كار خلافت را بزرگ مي‌دارند و پندارم كه هر كه منكر آن باشد هلاك مي‌شود.»

______________________________

[1] مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا. قرآن سوره آل عمران آيه 97

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3848

گفت: «هر چه مي‌خواهي بمان، ناخوشايند اينست كه كساني اقامت كنند كه عيب خليفه مي‌گويند» گفتم: «پناه بر خدا» گويد: روزي شنيدم كه مي‌گفت: «به خدا اگر مي‌دانستم اين حيوان وحشي كه در حرم در امان است اگر سخن مي‌كرد معترف اطاعت نبود آنرا از حرام برون مي‌كردم كه نبايد مخالف و عيبگوي جماعت در حرام و امان خداي اقامت گيرد.» گفتم: «خداي امير را توفيق دهد» در اين سال وليد بن عبد الملك سالار حج بود، اين را از ابو معشر روايت كرده‌اند كه گويد: به سال نود و يكم وليد بن عبد الملك با كسان حج كرد.

صالح بن كيسان گويد: وقتي موقع آمدن وليد رسيد عمر بن عبد العزيز بگفت تا بيست كس از مردم قريش با وي بروند و از وليد بن عبد الملك پيشواز كنند كه ابو بكر بن عبد الرحمان و برادرش محمد و عبد اللَّه بن عمرو بن عثمان از آن جمله بودند.

اينان همراه عمر بن عبد العزيز برفتند تا به سويدا رسيدند چهار پايان و اسبان با جماعت بود. به وليد رسيدند كه سوار بود، حاجب گفت: در مقابل امير مؤمنان پياده شويد، كه پياده شدند، آنگاه بگفت كه سوار شدند عمر بن عبد العزيز را پيش خواند و با وي همراه شد تا به ذي خشب رسيدند آنگاه كسان احضار شدند و آنها را يكي يكي پيش خواند كه به وي سلام گفتند. آنگاه غذا خواست كه پيش وي غذا خوردند و از ذي خشب حركت كرد و چون به مدينه رسيد صبحگاهان به مسجد رفت كه بناي آن را ببيند كسان را از آنجا بيرون كردند و هيچكس را نگذاشتند اما سعيد بن مسيب بماند كه هيچكس از نگهبانان جرئت بيرون كردن وي نداشتند، در نمازگاه دو پارچه بر او بود كه پنج درم نمي‌ارزيد، بدو گفتند: «چه شود اگر برخيزي.» گفت: «به خدا برنخيزم تا وقتي كه برمي‌خاسته‌ام برسد»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3849

گفتند: «چه شود اگر به امير مؤمنان سلام گويي.» گفت: «به خدا پيش وي نمي‌روم» عمر بن عبد العزيز گويد: وليد را به يك سوي مسجد بردم به اين اميد كه سعيد ا بن مسيب را نبيند تا وقتي كه برخيزد، اما وليد نگاهي به طرف قبله كرد و گفت:

«اين نشسته كيست؟» «آيا شيخ، سعيد بن مسيب است؟» عمر گفت: «بله اي امير مؤمنان وضع وي چنين است و چنان است اگر از حضور تو خبر داشت بر مي‌خاست و ترا سلام مي‌گفت، چشمش ضعيف است.» وليد گفت: «وضع وي را مي‌دانم، ما پيش وي مي‌رويم و بدو سلام مي‌گوييم.» گويد: پس وليد در مسجد بگشت تا مقابل قبر ايستاد، آنگاه بيامد تا به نزد سعيد ايستاد و گفت: «اي شيخ چوني؟» گويد: به خدا سعيد تكان نخورد و برنخاست، گفت: «نيكم و حمد خداي، امير مؤمنان چونست و حالش چگونه است؟» وليد گفت: «به حمد خداي نيكوست» آنگاه برفت و به عمر مي‌گفت: «اين باقيمانده نيكمردان است.» عمر گفت: «بله، اي امير مؤمنان» گويد: وليد در مدينه بردگان عجمي بسيار تقسيم كرد با ظرفهاي طلا و نقره و مالها، به روز جمعه در مدينه سخن كرد و با كسان نماز كرد.

اسحاق بن يحيي گويد: در آن سال كه وليد حج كرد به روز جمعه ديدمش كه بر منبر پيمبر خداي صلي اللَّه عليه و سلم نماز مي‌كردم، سپاهش از منبر تا ديوار انتهاي مسجد دو صف كشيده بود، چوب به دست داشتند و گرزهاي آهنين بر دوش، ديدمش كه با پيراهن و كلاه آمد و عبا نداشت، به منبر رفت و چون بالا رفت سلام گفت.

آنگاه بنشست، مؤذنان اذان گفتند آنگاه خاموش ماندند، وليد خطبه اول را نشسته

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3850

گفت، آنگاه برخاست و خطبه، دوم را بگفت.

اسحاق گويد: رجاء بن حبوه را ديدم كه با وي بود، گفتم: «اينطور عمل مي‌كنند؟» گفت: «آري، معاويه چنين كرد و همه كسان ديگر از پي او» گفتم: «با وي سخن نمي‌كني؟» گفت: قبيصة بن ذويب به من گفت كه با عبد الملك بن مروان سخن كرده بود و او نخواسته بود جز اين كند و گفته بود: «عثمان بدين گونه خطبه گفت.» گفتم. «به خدا چنين نگفت: عثمان ايستاده خطبه گفت»: رجا گفت: «براي آنها چنين روايت كرده‌اند و آنرا گرفته‌اند.» اسحاق گويد: هيچيك از آنها را جبارتر از وليد نديديم.

محمد بن عمر گويد: بوي خوش مسجد پيمبر خدا صلي اللَّه عليه و سلم و آتشدان آنرا با پوشش كعبه بياوردند و بگشودند و در مسجد بر طنابها آويختند، از ديباي نكو بود كه هرگز مانند آن ديده نشده بود. يك روز آنجا بود پس از آن پيچيدند و برداشتند.

گويد: وليد بن عبد الملك سالاري حج را عهده كرد.

عاملان ولايات در اين سال همان عاملان سال نودم بودند به جز مكه كه به گفته واقدي در اين سال عامل آن خالد بن عبد اللَّه قسري بود. اما به گفته غير او در اين سال نيز ولايتداري مكه با عمر بن عبد العزيز بود.» آنگاه سال نود و دوم درآمد.

 

سخن از حوادث سال نود و دوم‌

 

از جمله حوادث سال اين بود كه مسلمة بن عبد الملك با عمر بن وليد به غزاي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3851

سرزمين روم رفت و سه قلعه به دست مسلمة گشوده شده و مردم سوسنه به دل سرزمين روم رفتند.

و هم در اين سال طارق بن زياد، آزاد شده موسي بن نصير با دوازده هزار كس به غزاي اندلس رفت و با شاه اندلس مقابل شد. به پنداري واقدي وي را ادرينوق مي‌گفتند و يكي از مردم اصبهان بود.

گويد: آنها شاهان عجم اندلس بودند، طارق با همه جمع خويش سوي وي رفت. ادرينوق بر تخت شاهي بيامد، تاج و دستكشها و همه لوازم شاهي كه شاهان مي‌پوشيده بودند بر او بود، نبردي سخت كردند كه خدا ادرينوق را بكشت و اندلس گشوده شد، به سال نود و دوم.

و هم در اين سال، چنانكه بعضي سيرت نويسان گفته‌اند، قتيبه به غزاي سيستان رفت و آهنگ رتبيل بزرگ و زابل داشت و چون در سيستان فرود آمد فرستادگان رتبيل به تقاضاي صلح پيش وي آمدند كه پذيرفت و بازگشت و عبد ربه بن عبد اللَّه ليثي را بر آنها گماشت.

در اين سال عمر بن عبد العزيز كه عامل مدينه بود سالار حج شد از ابو معشر و نيز از واقدي و غير او چنين آورده‌اند.

عاملان ولايتها در اين سال همان عاملان سال پيش بودند.

پس از آن سال نود و سوم درآمد.

 

سخن از حوادث سال نود و سوم‌

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال، غزاي عباس بن وليد بود به سرزمين روم كه خدا سمسطيه را به دست وي گشود.

و هم در اين سال مروان بن وليد به غزاي روم رفت و تا خنجره رسيد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3852

و هم در اين سال مسلمة بن عبد الملك به غزاي سرزمين روم رفت و در ناحيه ملطيه، ماسه و حصين الحديد و غزاله و برجمه را گشود.

و هم در اين سال قتيبه شاه خام گرد را بكشت و از نو با شاه خوارزم صلح كرد.

 

سخن از كشته شدن شاه خام گرد و صلح خوارزم و سبب و كيفيت آن‌

 

حنبل بن ابي حريده به نقل از مرزبان قهستان و ديگران گويد: شاه خوارزم ضعيف بود و برادرش خرزاد بر او تسلط يافت، خرزاد كوچكتر از او بود و چنان بود كه وقتي خبر مي‌يافت كه به نزديكي از خاصان شاه كنيز يا اسب يا كالاي فاخري هست مي‌فرستاد و آنرا مي‌گرفت يا اگر خبر مي‌يافت كه يكي از آنها دختر يا خواهر يا زني زيبا دارد مي‌فرستاد و او را به زور مي‌گرفت، هر چه مي‌خواست مي‌گرفت و هر كه را مي‌خواست محبوس مي‌كرد. هيچكس با وي مقاومت نمي‌كرد، شاه نيز او را منع نمي‌كرد. وقتي بدو مي‌گفتند مي‌گفت: «حريف وي نمي‌شوم» با وجود اين از خشم وي لبريز بود.

گويد: و چون رفتار برادر شاه به درازا كشيد به قتيبه نوشت و او را به سرزمين خويش خواند كه مي‌خواست آنجا را به وي تسليم كند، كليد شهرهاي خوارزم را براي او فرستاد كه سه كليد طلا بود و شرط كرد كه قتيبه برادرش را با همه كساني كه مخالفت وي مي‌كنند بدو تسليم كند كه هر چه مي‌خواهد درباره وي عمل كند. در اين باب كسان فرستاد و هيچكس از مرزبانان و دهقانان خويش را از آنچه به قتيبه نوشته بود خبردار نكرد.

گويد: فرستادگان وي در آخر زمستان بنزد قتيبه آمدند كه وقت غزا بود و براي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3853

غزا مهيا شد و چنان وانمود كه آهنگ سغد دارد. فرستادگان خوارزمشاه از پيش قتيبه با جواب مطلوب پيش وي بازگشتند. آنگاه قتيبه حركت كرد و ثابت اعور آزاد شده مسلم را بر مرو گماشت.

گويد: شاه خوارزم شاهان و دانشوران و دهقانان خويش را فراهم آورد و گفت: «قتيبه آهنگ سغد دارد و به غزاي شما نمي‌آيد، بياييد در اين بهار خوشي كنيم»، پس آنها به نوشيدن و خوشي كردن پرداختند و به دل از غزا ايمن شدند.

گويد: ناگهان قتيبه در هزارسپ آن سوي نهر فرود آمد. خوارزمشاه به ياران خويش گفت: «رأي شما چيست؟» گفتند: «رأي ما اين است كه با وي نبرد كنيم» گفت: «ولي رأي من چنين نيست، كساني كه از ما نيرومندتر بوده‌اند و شوكت بيشتر داشته‌اند تاب وي نياورده‌اند، رأي من اين است كه چيزي بدهيم و او را پس ببريم كه اين سال برود و كار خويش را بنگريم» گفتند: «رأي ما رأي تست» گويد: خوارزمشاه بيامد و در شهر فيل آن سوي نهر جاگرفت. تاريخ طبري/ ترجمه ج‌9 3853 سخن از كشته شدن شاه خام گرد و صلح خوارزم و سبب و كيفيت آن ….. ص : 3852

يد: شهرهاي خوارزمشاه سه شهر است. كه مردابي در اطراف آنست و شهر فيل از همه استوارتر است. خوارزمشاه در آنجا فرود آمد، قتيبه در هزارسپ بود، آن سوي نهر كه عبور نكرده بود و نهر بلخ ميان وي و خوارزمشاه فاصله بود.

شاه با قتيبه صلح كرد كه ده هزاره سرو مقداري طلا و كالا بدهد به شرط آنكه وي را بر ضد شاه خام گرد ياري كند و آنچه را در نامه خويش بدو نوشته انجام دهد، قتيبه اين را پذيرفت و انجام داد.

گويد: قتيبه برادر خويش را سوي شاه جام گرد و فرستاد كه دشمن خوارزمشاه بود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3854

عبد الرحمان با شاه جام گرد نبرد كرد و او را بكشت و بر سرزمين وي تسلط يافت و چهار هزار اسير از آنها پيش قتيبه آورد كه آنها را بكشت.

وقتي عبد الرحمان اسيران را بياورد قتيبه بگفت تا تخت وي را برون آوردند و ميان كسان جاي گرفت و بگفت تا هزار كس از اسيران را پيش روي او بكشتند و هزار كس را طرف راست وي و هزار كس را طرف چپ وي و هزار كس را پشت سر وي.

مهلب گويد: در آن روز شمشير سران قوم را گرفتند و با آن گردن مي‌زدند.

بعضي شمشيرها بود كه نمي‌بريد و زخم نمي‌زد شمشير مرا گرفتند و به هر چه زدند جدا كرد و بعضي كسان از خاندان قتيبه بر من حسد آوردند و به كسي كه با شمشير مي‌زد اشاره شد كه آنرا كج كن، كمي آنرا كج كرد كه به دندان مقتول خورد و آنرا شكافت.

ابو الذيال گويد: آن شمشير پيش من است.

گويد: قتيبه برادر خوارزمشاه و مخالفان وي را بدو تسليم كرد كه آنها را كشت و اموالشان را مصادره كرد و پيش قتيبه فرستاد. قتيبه وارد شهر فيل شد و چيزي را كه بر سر آن صلح كرده بود پذيرفت و سوي هزارسپ بازگشت.

گويد: فيل شهر سمرقند است اما گفته را وي به نزد من معتبرتر است.

باهليان گويند: قتيبه از خوارزم يكصد هزار اسير به دست آورد.

گويد: به سال نود و سوم خاصان قتيبه با وي سخن كردند كه كسان خسته‌اند كه از سيستان آمده‌اند اين سال را به آنها آسايش بده اما نپذيرفت و چون با مردم خوارزم صلح كرد سوي سغد رفت.

و اشقري شعري گفت به اين مضمون:

«اگر مطيع مردم زبون شده بودي «هفتاد هزار كس را تقسيم نكرده بودند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3855

«و عزت سغد به جاي مانده بود.» ابو جعفر گويد: در اين سال قتيبة بن مسلم هنگام بازگشت از خوارزم غزاي سمرقند كرد و آنجا را بگشود.

 

سخن از غزا و فتح سمرقند

 

راوي گويد: وقتي قتيبه مال الصلح خوارزم را بگرفت مجشر بن مزاحم سلمي پيش وي رفت و گفت: «مرا حاجتي هست، به خلوت شويم» و چون خلوت كرد بدو گفت: «اگر روزي آهنگ سغد خواهي كرد، هم اكنون بكن كه آنها اطمينان دارند كه اين سال سوي آنها نخواهي رفت. اينك ميان تو و آنها ده روز راه است.» گفت: «كسي اين را به تو گفته؟» گفت: «نه» گفت: «به كسي گفته‌اي؟» گفت: «نه» گفت: «اگر كسي از اين، سخن كند، گردنت را مي‌زنم.» گويد: قتيبه آن روز را بسر كرد و صبحگاه روز بعد عبد الرحمان را پيش خواند و گفت: «با سواران و تيراندازان حركت كن و بنه‌ها را از پيش سوي مرو فرست» گويد: «پس بنه‌ها را سوي مرو فرستاد و عبد الرحمان از پي بنه‌ها به آهنگ مرو همه روز راه پيمود و چون شب درآمد بدو نوشت: «صبحگاهان بنه‌ها را سوي مرو روان كن و با سواران و تيراندازان سوي سغد روان شو و خبرها را مكتوم دار كه من از پي مي‌رسم.» گويد: و چون خبر به عبد الرحمان رسيده بنه‌داران را بگفت تا سوي مرو روند و سوي آنجا كه قتيبه گفته بود روان شد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3856

گويد: قتيبه با كسان سخن كرد و گفت: «خداي اين ولايت را به وقتي كه غزا ميسر بود براي شما گشود، اينك سغد بي‌پشتيبان مانده و مردمش پيماني را كه در ميانه بوده شكسته‌اند و آنچه را با طرخون بر سر آن صلح كرده بوديم نداده‌اند و با آن چنان كرده‌اند كه خبر داريد و خداي تعالي فرموده: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ» [1] يعني: هر كه نقض بيعت كند به ضرر خويش مي‌كند! به بركت خداي حركت كنيد كه اميدوارم خوارزم و سغد همانند نضير و قريظه باشد و خداي عز و جل فرموده: «وَ أُخْري لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْها قَدْ أَحاطَ اللَّهُ بِها» [2] يعني: و غنيمتهاي ديگر كه بدان دست نيافته‌ايد و خدا بدان احاطه دارد.

گويد: قتيبه وقتي به سغد رسيد كه عبد الرحمان با بيست هزار كس پيش از وي آنجا رسيده بود و قتيبه با مردم خوارزم و بخارا پس از سه يا چهار روز از فرود آمدن عبد الرحمان آنجا رسيد و گفت:

«و چون به ساحت قومي در آييم بامداد بيم يافتگان چه بد است [3].» گويد: يك ماه آنها را محاصره كرد و بارها در حصارشان از يك سوي با آنها نبرد كردند مردم سغد كه از طول محاصره بيمناك بودند به شاه چاچ و اخشاذ فرغانه نوشتند كه اگر عربان بر ما ظفر يابند با شما نيز چنان كنند كه با ما مي‌كنند، در انديشه كار خويش باشيد، مردم آنجاها همسخن شدند كه سوي سغديان آيند و پيغام دادند كه گروهي را بفرستيد تا عربان را مشغول دارند تا ما به اردويشان شبيخون بريم.

گويد: سواراني از ابناي مرزبانان و يكه سواران و دليران برگزيدند و روانه كردند و گفتندشان كه به اردوي عربان شبيخون بزنند. خبر گيران مسلمانان بيامدند

______________________________

[1] سوره فتح 48 آيه 10

[2] سوره فتح آيه 21

[3] فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ سوره صافات آيه 177

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3857

و به آنها خبر دادند، قتيبه سيصد يا ششصد كس از دليران قوم را برگزيد و صالح ا بن مسلم را سالارشان كرد و آنها را از راهي كه بيم داشت از آنجا سوي وي آيند روان كرد.

گويد: صالح خبرگيران فرستاد كه خبر قوم را براي وي بياورند و در دو فرسخي اردوي مسلمانان فرود آمد. خبرگيران وي باز آمدند و خبر دادند كه آنها همان شب به وي مي‌رسند. صالح سپاه خويش را سه دسته كرد و در دو جا كمين نهاد و بر كنار راه توقف كرد.

مشركان شبانگاه بيامدند، از حضور صالح بي‌خبر بودند و انتظار نداشتند پيش از وصول به اردوگاه با كسي تلاقي كنند و ناگهان به صالح رسيدند.

گويد: به آنها حمله بردند و چون نيزه‌ها در ميانه به كار افتاد كمين‌ها برون شدند و نبرد آغاز كردند.

گويد: يكي از برجميان مي‌گفت: «در آنجا حضور داشتم، مردمي جنگي‌تر و با ثبات‌تر از فرزندان اين پادشاهان نديده بودم. آنها را بكشتيم و جز تني چند از آنها جان به در نبردند.

اسلحه آنها را به تصرف آورديم و سرهاشان را بريديم و اسيران گرفتيم و از آنها درباره كشتگان پرسش كرديم گفتند: «هر كه را كشته‌اي پسر شاهي بوده يا بزرگي از بزرگان يا دليري از دليران قوم، مرداني را كشته‌اي كه يكيشان برابر صد مرده بوده.» پس نام آنها را نوشتيم و صبحگاهان وارد اردوگاه شديم و هر كداممان سري را همراه داشتيم كه به نام معروف بود، سلاح خوب و كالاي نفيس و كمربند طلا و اسبان نكو گرفته بوديم كه قتيبه همه را به ما بخشيد.

مردم سغد از اين حادثه شكسته شدند. قتيبه منجنيق‌ها در مقابل آنها نهاد و سنگبارانشان كرد و همچنان در كار نبردشان بود، مردم بخارا و خوارزم نيز كه با وي بودند همدلي كردند و نبردي سخت كردند و جانبازي كردند. غوزك كس پيش قتيبه فرستاد كه به كمك برادرانم و اهل خاندانم از مردم عجم با من جنگ مي‌كني عربان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3858

را سوي من بفرست.

گويد: قتيبه خشمگين شد و جدلي را پيش خواند و گفت: «كسان را از نظر بگذران و دلبران را جدا كن»، جدلي كسان را فراهم آورد و قتيبه بنشست و شخصا آنها را از نظر گذرانيد و سر دستگان را پيش خواند و مردان را يكايك مي‌خواند و مي‌گفت: «به نظرت چطور است؟» سر دسته مي‌گفت: «دلير است» مي‌گفت: «اين يكي چطور؟» مي‌گفت: «ميانحال» مي‌گفت: «اين يكي چطور؟» مي‌گفت: «ترسو» گويد: قتيبه ترسوان را عفنان ناميد و اسب و سلاح نيكوي آنها را بگرفت و به شجاعان و ميانحالان داد و سلاح اسقاط را براي آنها نهاد و با اين جمع به تركان حمله برد و با سواره و پياده با آنها نبرد كرد و شهر را با منجنيقها بزد و شكافي در آن پديد آورد كه آنرا با جوالهاي ارزن مسدود كردند.

گويد: يكي بيامد و به نزد شكاف ايستاد و قتيبه را دشنام داد گروهي از تيراندازان با قتيبه بودند كه به آنها گفت: «دو تن را از ميان خودتان برگزيني» و چون برگزيدند به آنها گفت: «كدامتان به اين مرد تير مي‌اندازد كه اگر تير به او زد و ده هزار جايزه دارد و اگر خطا كرد دستش را ببرم؟» يكيشان به جا ماند و ديگري پيش رفت و تير انداخت و به چشمش زد و قتيبه بگفت تا ده هزار به او دادند.

مسلم بن عمرو گويد: من جزو تيراندازان قتيبه بودم، وقتي شهر را گشوديم بالاي ديوار رفتم و به نزد مردي كه بر ديوار بود رسيدم و ديدمش كه روي ديوار مرده بود و تير به چشمش خورده بود و از پشت درآمده بود.

گويد: روز بعد شهر را گرفتند و شكافي پديد آوردند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3859

قتيبه گفت: «در مقابل شكاف بكوشيد تا از آن بگذريد، كسان نبرد كردند تا نزديك شكاف رسيدند. سغديان با تير آنها را مي‌زدند اما سپرهاي خويش را به كار بردند و هر كدام سپر خويش را مقابل چشم مي‌گرفتند و حمله مي‌بردند، و چون به نزد شكاف رسيدند تركان به قتيبه گفتند: «امروز بازگرد و فردا با تو صلح مي‌كنيم.» باهليان گويند: قتيبه گفت: «با آنها صلح نخواهيم كرد مگر مردانمان به نزد شكاف باشند و منجنيقهايمان بر سرهاشان و شهرشان آماده كار باشند.» اما ديگران گويند: قتيبه گفت: «بردگان بيمناك شده‌اند، اكنون كه ظفر يافته‌ايد بازگرديد» پس كسان بازگشتند و روز بعد با آنها بر سر يك هزار هزار و دويست هزار صلح كرد كه هر ساله بدهند و آن سال سي هزار سر بدهند كه كودك و پير و عليل در آن ميان نباشد. شهر را نيز خالي كنند كه مرد جنگي در آن نباشد و در آنجا مسجدي براي قتيبه بسازند كه در آيد و نماز كند و براي وي منبري در مسجد نهند كه سخن كند، سپس غذا بخورد و بيرون شود.

گويد: وقتي صلح شد قتيبه ده كس را فرستاد، از هر گروهي سپاه دو كس، كه مال الصلح را بگرفتند. قتيبه گفت: «اينك زبون شدند كه برادران و فرزندانشان به دست شما افتاد.» گويد: پس از آن شهر را خالي كردند و مسجدي ساختند و منبري نهادند و قتيبه با چهار هزار كس كه برگزيده بود وارد شهر شد و به مسجد رفت و نماز كرد و سخن كرد، آنگاه غذا خورد و كس پيش سغديان فرستاد كه هر كس از شما مي‌خواهد كالاي خويش را برگيرد كه من از شهر بيرون نمي‌شوم اين را براي تسليم شما كردم، بيش از آنچه بر سر آن صلح كرده‌ام از شما نمي‌گيرم، اما سپاه در شهر مي‌ماند.

گويد: اما به گفته باهليان، قتيبه با سغديان بر سر يكصد هزار سر و آتشكده‌ها و زيور بتان صلح كرد و چيزي را كه بر سر آن صلح كرده بود بگرفت بتان را پيش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3860

وي آوردند كه زيور از آن برگرفتند و بتان را پيش وي نهادند كه چون فراهم آمد همانند قصري بزرگ بود و بگفت تا آن را بسوزاند.

گويد: عجمان گفتند: «در اين ميانه بتاني هست كه هر كه آنرا بسوزاند هلاك مي‌شود.

قتيبه گفت: «من آنرا به دست خودم مي‌سوزانم.» گويد: غوزك بيامد و مقابل قتيبه زانو زد و گفت:» اي امير سپاسداري تو بر من واجب است متعرض اين بتان مشو»، اما قتيبه آتش خواست و شعله‌اي بر گرفت و برون شد و تكبير گفت، آنگاه آتش در بتان زد و كسان نيز آتش زدند كه بيفروخت و از بقيه ميخهاي طلا و نقره كه در بتان بود پنجاه هزار مثقال به دست آوردند.

گويد: محمد بن ابي عيينه در حضور سليمان بن علي به مسلم بن قتيبه گفته بود: «عجمان نامردي را بر قتيبه عيب مي‌گيرند كه با مردم خوارزم و سمرقند نامردي كرد.» حمزة بن بيض گويد: قتيبه در سغد خراسان، دختري از فرزندان يزدگرد به دست آورد و گفت: «آيا به نظر شما فرزند اين ناخالص خواهد بود؟» گفتند: «آري ناخالص خواهد بود از طرف پدرش» گويد: قتيبه دختر را پيش حجاج فرستاد كه حجاج نيز او را پيش وليد فرستاد كه يزيد را از او آورد.

نهشل بن يزيد به نقل از عمويش كه در همه اين حواد حضور داشته گويد:

وقتي غوزك ديد كه قتيبه در كار نبرد سغديان مصر است به شاه چاچ و اخشاذ فرغانه و خاقان نوشت كه ما پيش سنگر شماييم و ما بين شما و عربانيم اگر به ما دست يابند شما ناتوان‌تر و زبون‌تر شويد، هر چه نيرو داريد به كار اندازيد.» گويد: آنها در كار خويش نگريستند و گفتند: «گرفتاري از اوباش ماست كه همانند ما دلگير نيستند و ما گروه شاهان بايد به اين كار برسيم ابناي شاهان و شاهان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3861

جوان دلير را برگزينيد كه بروند و به اردوي قتيبه شبيخون بزنند كه او به محاصره سغد مشغول است.

گويد: چنين كردند و فرزند خاقان را سالار قوم كردند كه روان شدند و مي‌خواستند به اردوي قتيبه شبيخون بزنند. قتيبه خبر يافت و دليران و شجاعان و سران قوم را برگزيد كه شعبة بن ظهير و زهير بن حيان از آن جمله بودند و همگي چهار صد كس بودند به آنها گفت: «دشمنان اين كوشش را كه در كار خدا مي‌كنيد و اينكه خدايتان در كار حمله و غلبه بر دشمن تأييد مي‌كند كه همه ظفر شما از جانب خداست، معاينه ديده‌اند و همسخن شده‌اند كه براي غافلگيري و شبيخون شما حيله كنند و دهقانان و شاهان خويش را برگزيده‌اند، شما دهقانان و يكه سواران عربيد و خدا به وسيله دين برتريتان بداده در راه خدا نيك بكوشيد كه مستحق ثواب شويد و نيز از حرمت خويش دفاع كنيد» گويد: قتيبه خبرگيراني بر دشمنان گماشته بود و چون چندان به او نزديك شدند كه شبانگاه به اردوي او مي‌رسيدند آن گروه منتخب را پيش خواند و با آنها سخن گفت و ترغيبشان كرد و صالح بن مسلم را سالارشان كرد به هنگام مغرب از اردوگاه بيرون شدند و در دو فرسخي اردوگاه بر راه آن جماعت كه وصفشان را شنيده بودند جاي گرفتند. صالح سواران خويش را پراكنده كرد و دو كمين نهاد يكي از راست و ديگري از چپ خويش. و چون يك نيمه شب ياد و ثلث آن سپري شد و دشمنان به گروه بيامدند شتابان و خاموش صالح با سواران خويش ايستاده بود كه چون او را بديدند حمله بردند و چون نيزه‌ها به هم افتاد دو كمين از راست و چپ حمله آوردند و هر چه مي‌شنيديم، سخن از نسب گويي كسان بود و جمعي دليرتر از آنها نديده بوديم.» زهير گويد: ما در كار نبرد بوديم كه در تاريكي شب قتيبه را ديدم در آن وقت ضربتي زده بودم كه مرا از آن خوش آمده بود و گفتم: «پدر و مادرم فدايت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3862

چطور بود؟» گفت: «خاموش باش خدا دهنت را بشكند» گويد: پس آنها را بكشتيم و جز تني چند از آنها جان نبردند و به تصرف اسلحه و بريدن سرها پرداختيم تا صبح درآمد، آنگاه سوي اردوگاه رفتيم و هيچ جماعتي همانند ما ديده نشده بود كه هر كداممان سري سرشناس آويخته بوديم يا اسيري همراه داشتيم.» گويد: سرها را پيش قتيبه برديم كه گفت: «خدايتان از جانب دين و حرمت پاداش نيك دهد» قتيبه بدون آنكه چيزي بگويد مرا حرمت داشت حيان عدوي و حليس شيباني را نيز در جايزه و حرمت همانند من كرده و بدانستم كه از آنها نيز چيزي همانند من ديده است.

گويد: اين حادثه مردم سغد را شكسته كرد كه صلح خواستند و فديه عرضه كردند، اما قتيبه نپذيرفت و گفت: «انتقام خون طرخون را مي‌خواهم كه وابسته من بود و در حمايت من بود.» عمرو بن مسلم به نقل از پدرش گويد: قتيبه مدتي دراز بماند و در حصار سمرقند شكاف آورد.

گويد: آنگاه يكي به زبان فصيح عربي ندا داد و قتيبه را دشنام داد.

عمرو بن ابي زهدم گويد: ما اطراف قتيبه بوديم و چون دشنام را شنيديم با شتاب برفتيم و مدتي بمانديم و او مصرانه دشنام مي‌گفت من سوي خيمه‌گاه قتيبه نگريستم قتيبه قطيفه‌اي بر دوش داشت و با خويشتن مي‌گفت: «اي سمرقند تا كي شيطانها در تو لانه داشته باشند! به خدا اگر صبح شد درباره مردم تو كوششي به نهايت خواهيم كرد.» گويد: من پيش ياران خويش بازگشتم و گفتم: «چه بسيار كسان والامنش از ما و آنها كه فردا خواهند مرد» و خبر را با كسان بگفتم.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3863

اما باهليان گويند كه قتيبه برفت تا نهر را به سمت راست نهاد و وارد بخارا شد و مردم آنجا را همراه برداشت و برفت تا به شهر اربنجن رسيد كه پوستهاي اربنجني را از آنجا آرند. در آنجا غوزك فرمانرواي سغد با گروهي انبوه از تركان و مردم چاچ و فرغانه با آنها رو به رو شد و بي‌آنكه دو جمع رو به رو شوند برخوردهايي در ميانه رفت كه در همه جا غلبه با مسلمانان بود اما از هم بركنار بودند تا به نزديك شهر سمرقند رسيدند و در آنجا مقابل شدند، سغديان به مسلمانان حمله بردند و آنها را در هم شكستند چنانكه از اردوگاهشان گذشتند، آنگاه مسلمانان به تركان حمله بردند و آنها را سوي اردوگاهشان راندند و خدا بسيار كس از مشركان را بكشت و به شهر سمرقند رفتند و با مسلمانان صلح كردند.

حاتم بن ابي صغيره گويد: آن روز سواراني را ديدم كه با سواران مسلمان نبرد مي‌كردند، قتيبه گفته بود كه تخت وي را بياوردند و بنهادند و بر آن نشست مشركان با مسلمانان نبرد كردند تا از قتيبه گذشتند، وي شمشير خويش را آويخته بود و آنرا از دوش بر نداشت دو پهلوي مسلمانان گروه تركان را كه قلب را در هم شكسته بودند در ميان گرفت و آنها را هزيمت كرد كه به اردوگاهشان بازگشتند و بسيار كس از مشركان كشته شد و وارد سمرقند شدند و با مسلمانان صلح كردند.

گويد: آنگاه غوزك غذايي آماده كرد و قتيبه را دعوت كرد كه با گروهي از ياران خويش پيش وي رفت و چون غذا خورد از او خواست كه سمرقند را به او ببخشد، قتيبه به شاه گفت: «از آنجا برو» و او برفت و قتيبه اين آيه را خواند:

«وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عاداً الْأُولي. وَ ثَمُودَ فَما أَبْقي» [1] يعني: و او عاديان قديم را هلاك كرد و ثموديان را باقي نگذاشت عمرو بن عبد اللَّه تميمي گويد: كسي كه قتيبه او را با خبر فتح پيش حجاج فرستاده بود به من گفت: «پيش حجاج رفتم، مرا سوي شام فرستاد كه آنجا رفتم و

______________________________

[1] سوره نجم آيه 50 و 5

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3864

وارد مسجد شدم و نشستم، پيش از طلوع آفتاب بود مردي نابينا پهلوي من بود چيزي درباره شام از او پرسيدم. گفت: «غريبي؟» گفتم: «آري» گفت: «از كدام شهري؟» گفتم: «خراسان» گفت: «به چه كار آمده‌اي؟» گويد: «با وي بگفتم كه گفت: «قسم به خدايي كه محمد را به حق فرستاد آنجا را به نامردي گشودند و شما اي مردم خراسان ملك بني اميه را مي‌گيريد و دمشق را سنگ به سنگ ويران مي‌كنيد.» علاء بن جريد گويد: وقتي قتيبه سمرقند را بگشود بر كوه آنجا ايستاد و مردم را ديد كه در مرغزارهاي سغد پراكنده بودند و شعر طرفة بن عبد را به تمثيل خواند كه مضمون آن چنين است:

«سمرقند قرنها يماني بود «اكنون به قيسيان مضري «انتساب دارد» ابو الحسن جشمي گويد: وقتي قتيبه با مردم سغد صلح كرد نهار بن توسعه را پيش خواند و گفت: «اي نهار اين شعر چه بود كه گفته بودي:

«از پس مهلب «غزاي غنا آور برفت «و گشاده دستي و بخشش بمرد «كه در مرو روذ. در قبر وي بجاي ماند «و از شرق و غرب روي نهان كرد «اي نهار اين غزا بود كه ما كرديم؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3865

گفت: «نه، اين بهتر بود و من چنين گفته‌ام:

«از وقتي كه بوده‌ايم «و پيش از ما و پس از ما نيز «همانند پسر مسلم نبود و نخواهد بود «كه با شمشير خويش تركان را كشتار كرد «و ما را قسمت از پس قسمت داد.» گويد: آنگاه قتيبه حركت كرد و جانب مرو روان شد و عبد اللَّه بن مسلم را بر سمرقند گماشت و سپاهي انبوه پيش وي نهاد با لوازم جنگ بسيار و گفت: «نگذار مشركي از يكي از درهاي سمرقند درآيد مگر آنكه مهر به دستش خورده باشد. و اگر پيش از آنكه باز آيد گل مهر خشكيده بود او را بكش و اگر شب در را ببستي و كسي از آنها را داخل شهر يافتي او را بكش و كعب اشقري، و به قولي يكي از مردم جعفي، شعري گفت به اين مضمون:

«هر روز قتيبه غارتي به تصرف مي‌آورد «و مالي تازه بر اموال مي‌افزايد «اين باهلي كه تاج بدو دادند «و سرها كه سياه بود «از بيم وي سفيد شد «سغد را با دسته‌هاي سوار بكوفت «و سغديان را در بيابان رها كرد «كه فرزند بر فقدان پدر مي‌گريد «و پدر غمين، بر فرزند اشك مي‌ريزد «به هر شهري جاي گيرد يا سوي آن رود «سوارانش در آنجا گودالي به جاي نهند»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3866

گويد: پس از آن قتيبه از سمرقند برفت و در مرو اقامت گرفت، عامل وي بر خوارزم اياس بن عبد اللَّه بود كه كار جنگ را عهده داشت و مردي ضعيف بود. عامل خراج آنجا عبيد اللَّه بن ابي عبيد اللَّه وابسته بني مسلم بود.

گويد: مردم خوارزم اياس را ضعيف ديدند و بر ضد وي فراهم آمدند عبيد اللَّه به قتيبه نامه نوشت و او به وقت زمستان عبد اللَّه بن مسلم را به عاملي فرستاد و گفت:

«اياس بن عبد اللَّه و حيان نبطي را هر كدام يكصد بزن و مويشان را بتراش و عبيد اللَّه ابن ابي عبيد وابسته بني مسلم را مقرب خويش كن و شنواي او باش كه مردي وفادار است.» گويد: پس عبد اللَّه برفت و چون نزديك خوارزم رسيد نهاني كس پيش اياس فرستاد و از خطر خبر داد كه دوري گرفت، آنگاه برفت و حيان را بگرفت و يكصد بزد و مويش را تراشيد.

گويد: قتيبه پس از عبد اللَّه، مغيرة بن عبد اللَّه را با سپاه سوي خوارزم فرستاد خبر به خوارزميان رسيد و چون مغيره نزديك شد، فرزندان كساني كه خوارزمشاه كشته بودشان از وي كناره گرفتند و گفتند: «ما ترا ياري نمي‌كنيم» و او سوي ديار تركان گريخت، و چون مغيره بيامد اسير گرفت و كسان بكشت و باقيماندگان با وي صلح كردند كه جزيه گرفت و پيش قتيبه بازگشت كه او را عامل نيشابور كرد.

در اين سال موسي بن نصير طارق بن زياد را از اندلس برداشت و سوي طليطله (تولدو) فرستاد.

 

سخن از عزل طارق بن زياد

 

محمد بن عمر گويد: به سال نود و سوم موسي بن نصير بر طارق بن زياد خشم آورد و در رجب همانسال سوي وي رفت. حبيب بن عقبه فهري نيز با وي بود، وقتي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3867

مي‌رفت پسر خويش عبد اللَّه را بر افريقيه گماشت و با ده هزار كس سوي طارق عبور كرد طارق به استقبال وي آمد و در كار رضايت وي بكوشيد كه از او راضي شد و عذر وي را پذيرفت و از آنجا سوي طليطله فرستاد كه از شهرهاي معتبر اندلس بود و تا قرطبه بيست روز راه بود و در آنجا سفره سليمان بن داود را به دست آورد كه چندان طلا و جواهر بر آن بود كه خدا بهتر داند.

گويد: در همين سال مردم افريقيه دچار خشكسالي شدند و موسي بن نصير به طلب باران برون شد و تا نيمروز دعا كرد و با مردم سخن كرد و چون خواست فرود آيد، گفتند: «براي امير مؤمنان دعا نمي‌گويي؟» گفت: «اكنون وقت اين كار نيست.» و باراني آمد كه تا مدتي كافي بود، و هم در اين سال عمر بن عبد العزيز از مدينه معزول شد.

 

سخن از اينكه چرا وليد عمر بن عبد العزيز را از مدينه برداشت؟

 

سبب، چنانكه گفته‌اند، آن بود كه عمر بن عبد العزيز به وليد نامه نوشت و از حجاج و ستمي كه به ناحق و بي‌سبب، با مردم عراق مي‌كرد و سخن آورد، و چون خبر به حجاج رسيد كينه عمر را در دل گرفت و به وليد نوشت كه بي‌دينان و اختلاف‌جويان عراق از اينجا رفته‌اند و به مدينه و مكه پناه برده‌اند و اين مايه وهن است.

وليد به حجاج نوشت كه دو كس را به من بنماي.

حجاج نامه نوشت و عثمان بن حيان و خالد بن عبد اللَّه را به او بنمود كه خالد را ولايتدار مكه كرد و عثمان را ولايتدار مدينه كرد و عمر بن عبد العزيز را عزل كرد.

محمد بن عمر گويد: عمر بن عبد العزيز از مدينه برون شد و در سويدا اقامت گرفت، به مزاحم مي‌گفته بود آيا بيم داري از جمله كساني باشي كه شهر پاك- يعني

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3868

مدينه- آنها را برون انداخته باشد؟ [1] و هم در اين سال عمر بن عبد العزيز به دستور وليد، حبيب بن عبد اللَّه بن زبير را بزد و يك ظرف آب سرد بر سر وي ريخت.

ابو المليح از گفته كسي كه پيش عمر بن عبد العزيز حضور داشته بود گويد:

حبيب را پنجاه تازيانه زد و در روز زمستان يك ظرف آب سرد بر سر وي ريخت و بر در مسجد بداشت، و آن روز ببود، سپس بمرد.

در اين سال عبد العزيز پسر وليد سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند.

عاملان ولايتها در اين سال همان عاملان سالهاي پيش بودند بجز مدينه كه عامل آن عثمان بن حيان مزني بود و چنانكه گفته‌اند در شعبان سال نود و سوم ولايتدار آنجا شد. اما به گفته واقدي عثمان دو روز مانده از شوال سال نود و چهارم به مدينه آمد.

بعضي‌ها گفته‌اند: عمر بن عبد العزيز در شعبان سال نود و سوم از مدينه معزول شد و همان سال به غزا رفت. وقتي از مدينه مي‌رفت ابو بكر بن محمد انصاري را بر آنجا گماشت و عثمان بن حيان دو روز مانده از شوال به مدينه آمد.

آنگاه سال نود و چهارم درآمد.

 

سخن از حوادث سال نود و چهارم‌

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال اين بود كه عباس بن وليد به غزاي سرزمين روم رفت و چنانكه گفته‌اند در اين غزا انطاكيه را فتح كرد.

______________________________

[1] در اين سخن اشاره به حديثي بود منسوب به پيمبر كه مدينه مردمي بدكار را برون مي‌زند، در متن عنوان مدينه، طيبه آمده چنانكه در حديث هست. م

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3869

در همين سال چنانكه گفته‌اند عبد العزيز بن وليد غزاي سرزمين روم كرد و تا غزاله پيش رفت، وليد بن هشام معيطي نيز تا به سرزمين برج الحمام پيش رفت.

يزيد بن ابي كبشه نيز به سرزمين سوريه رسيد.

در همين سال در شام زلزله رخ داد.

در همين سال قاسم بن محمد ثقفي سرزمين هند را بگشود.

در همين سال قتيبة بن مسلم چاچ و فرغانه را گشوده و تا خجنده و كاشان دو شهر فرغانه پيش رفت.

 

سخن از غزاي قتيبه در چاچ و فرغانه‌

 

يونس بن اسحاق گويد: قتيبه به سال نود و چهارم غزا كرد و چون از نهر گذشت بيست هزار مرد جنگي به مردم بخارا و كش و نسف و خوارزم مقرر كرد.

گويد: پس اينان با وي سوي سغد رفتند كه آنها را سوي چاچ فرستاد و خود او سوي فرغانه روان شد و برفت تا به خجند رسيد و مردم آنجا بر ضد وي فراهم شدند و به مقابله آمدند و بارها نبرد كردند كه پيوسته ظفر با مسلمانان بود.

گويد: روزي مردم فراغت يافته بودند و بر اسبهاي خويش بودند يكي بر بلندي رفت و گفت: «به خدا مانند امروز فرصتي براي غافلگيري نديده‌ام اگر امروز حادثه‌اي باشد و ما چنين پراكنده باشيم رسوايي شود.» گويد: يكي كه پهلوي وي بود گفت: «هرگز، ما چنانيم كه عوف بن خرع گويد:

«به ولايتها مي‌رويم «كه تلاقي را دوست داريم «و از پرنده‌اي كه پرواز مي‌كند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3870

«نيكفال باشد يا بدفال «باك نداريم و پيوسته «با گشايش روبرو مي‌شويم.» گويد: پس از آن قتيبه به كاشان رفت كه شهر معتبر فرغانه بود و سپاهياني كه سوي چاچ فرستاده بود پيش وي باز آمدند كه آنجا را گشوده بودند و بيشتر شهر را سوزانيده بودند، آنگاه قتيبه سوي مرو باز رفت.

گويد: حجاج به محمد بن قاسم ثقفي نوشت كه آن گروه از مردم عراق را كه با تواند، پيش قتيبه فرست، جهم بن زحر را نيز پيش وي فرست كه وي با مردم عراق باشد بهتر از آن است كه با مردم شام باشد. و چنان بود كه محمد به جهم بن زحر دلبستگي داشت و سليمان بن صعصعه و جهم بن زحر را روانه كرد و چون جهم با وي وداع مي‌كرد بگريست و گفت: «اي جهم، اينك جداييست» گفت: «چاره‌اي نيست» گويد: جهم به سال نود و پنجم پيش قتيبه رفت در اين سال عثمان بن حيان مري از جانب وليد بن عبد الملك به ولايتداري مدينه آمد.

 

سخن از خبر ولايتداري عثمان بن حيان مري‌

 

از پيش گفتيم كه چرا وليد بن عبد الملك عمر بن عبد العزيز را از مدينه و مكه برداشت و عثمان بن حيان را بر مدينه گماشت. به گفته محمد بن عمر، عثمان دو روز مانده از شوال سال نود و چهارم به ولايتداري سوي مدينه آمد و در خانه مروان فرود آمد و گفت: «مقامي گذران است، بخدا فريب خورده كسي است كه فريب تو خورد» و ابو بكر بن حزم را به كار قضا گماشت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3871

محمد بن عبد اللَّه به نقل از عمويش گويد: ديدم كه عثمان بن حيان رياح بن عبيد اللَّه و منقذ عراقي را گرفت و به زندان كرد و عقوبت كرد، سپس آنها را در غل آهنيني پيش حجاج بن يوسف فرستاد و در مدينه هيچكس از مردم عراق را از تاجر و غير تاجر به جاي نگذاشت و بگفت تا آنها را از همه شهرها برون كنند و ديدمشان كه غلهاي آهنين داشتند، گمرهان را تعقيب كرد، هيصم را گرفت و اعضاء بريد با منحور كه هر دو از خوارج بودند.

گويد: شنيدم كه عثمان بر منبر سخن مي‌كرد و پس از ثناي خدا مي‌گفت:

«اي مردم شما را به روزگار قديم و نو چنان يافته‌ايم كه با امير مؤمنان دغلكار بوده‌ايد و كساني سوي شما آمده‌اند كه غفلتتان را فزون مي‌كنند. مردم عراق اهل خلاف و نفاقند، و نفاق از آنها مايه گرفته، به خدا هر يك از مردم عراق را آزمودم، كسي كه خويشتن را بهتر از همه مي‌پنداشت درباره خاندان ابي طالب چنان سخن مي‌كرد كه مي‌دانيد، شيعه آنها نيستند، دشمنان آنها و غير آنهايند ولي چنان مي‌گويند كه خدا مي‌خواهد خونهايشان را بريزد، به خدا هر كس را پيش من آرند كه يكي از آنها را پناه داده باشد يا منزلي به او كرايه [1] داده باشد، خانه‌اش را ويران مي‌كنم و با وي چنان كنم كه شايسته آن باد. وقتي عمر بن خطاب كه در كار صلاح رعيت كوشا بود شهرها را بنياد كرد، هر كه را كه آهنگ جهاد داشت آنجا مي‌فرستاد و از او مي‌پرسيد كه شام را بيشتر دوست داري يا عراق را؟ و مي‌گفت شام را بيشتر دوست دارم. من عراق را درد بي‌درمان ديدم كه شيطان آنجا بيضه درآورده، به خدا مرا به زحمت انداخته‌اند، گاه گويم كه در ولايتها پراكنده‌شان كنم، آنگاه گويم اگر پراكنده‌شان كنم، كساني را كه پيششان روند با جدل و محاجه و چگونه و چرا و فتنه- گرايي تباه كنند و چون در كار شمشير زني بيازمايندشان آزمايش نيك نيارند، به كار عثمان نيامدند و از آنها بليه‌ها كشيد، نخستين كساني بودند كه آن شكاف بزرگ را

______________________________

[1] كلمه متن: اكراه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3872

پديد آوردند و دستگيره‌هاي اسلام را يكي يكي شكستند و ولايتها را آشفتند، به خدا با عقوبت آنها به خدا تقرب مي‌جويم كه راي و روششان مي‌دانم. پس از آن امير مؤمنان معاويه زمامدارشان شد و ملايمت كرد اما به صلاح نيامدند مردي نيرومند را ولايتدارشان كرد كه شمشير در آنها نهاد و بترسانيدشان كه خواه و ناخواه به استقامت آمدند كه وي آنها را آزموده بود و مي‌شناختشان.

«اي مردم، به خدا ما ترتيبي بهتر از امنيت نديده‌ايم و پوششي بدتر از ترس نشناخته‌ايم، قرين طاعت باشيد كه من، اي مردم مدينه، اختلاف را آزموده‌ام به خدا شما مردم جنگي نيستيد، پس در خانه‌هاي خويش آرام گيريد، و دهان فرو بنديد، من كسان به مجلس‌هاي شما فرستاده‌ام كه گوش گيرند و خبر مي‌رسد كه شما سخنان بيهوده مي‌گوييد كه سخنان ديگر براي شما بهتر است. عيبگويي زمامداران را بگذارند كه كار اندك آشفته مي‌شود تا فتنه رخ دهد و از فتنه بليه زايد كه فتنه‌ها مال و فرزند را ببرد.

قاسم بن محمد گويد: اين سخن را راست گفت كه فتنه چنين است.

سعيد بن عمر و انصاري گويد: منادي عثمان بن حيان را ديدم كه در مدينه ندا مي‌داد كه اي بني امية بن زيد هر كه يك عراقي را پناه دهد، حرمت خدا را از او برداشته شود.» گويد: يكي از مردم بصره پيش ما بود كه مردي فضيلت پيشه بود به نام ابو سواد و از عابدان بود به ما گفت: «به خدا خوش ندارم كه ناخوشايندي براي شما پيش آرم، مرا به امانگاهم برسانيد.» گفتمش: «از برون شدن سودي نمي‌بري، خدا از ما و تو حمايت مي‌كند.» گويد: پس او را به خانه خويش بردم، عثمان بن حيان خبر يافت و مراقباني گماشت، من آن كس را به خانه برادرم بردم كه كاري نتوانستند كرد، كسي كه درباره من سعايت كرده بود، يكي از دشمنانم بود، به امير گفتم: «خدا امير را قرين صلاح

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3873

بدارد، كار ناروا مي‌كنند اما عقوبت نمي‌كني.» گويد: امير آن كس را كه سعايت كرده بود بيست تازيانه زد و ما مرد عراقي را برون آورديم كه با ما به نماز مي‌آمد و حتي يك روز غيبت نمي‌كرد، مردم محل ما بدو پرداختند و گفتند: «براي حمايت تو جان مي‌دهيم» گويد: مرد عراقي همچنان ببود تا آن خبيث معزول شد.

عبد الحكم بن عبد اللَّه گويد: وليد، عثمان بن حيان را از آن رو به مدينه فرستاد كه عراقيان را از آنجا برون كند و كساني را كه تمايلات گمراهانه داشتند و كساني را كه تأييد آنها مي‌كردند پراكنده كند، او را به ولايتداري نفرستاده بود كه به منبر نمي‌رفت و سخن نمي‌كرد و چون با عراقيان و درباره منحور و ديگران سختي كرد، وي را بر مدينه نگهداشت كه به منبر مي‌رفت.

در اين سال حجاج، سعيد بن جبير را كشت.

 

سخن از خبر كشته شدن سعيد بن جبير

 

سبب اينكه حجاج، سعيد بن جبير را كشت آن بود كه وي جزو ياران عبد الرحمان بن اشعث بر ضد حجاج قيام كرده بود و چنان بود كه وقتي حجاج، ا بن اشعث را براي نبرد رتبيل مي‌فرستاد سعيد را بر كار مقرري سپاه گماشته بود و چون عبد الرحمان، حجاج را خلع كرد سعيد جزو كساني بود كه با وي حجاج را خلع كرده بودند و چون عبد الرحمان هزيمت شد و به ولايت رتبيل گريخت، سعيد نيز گريزان شد.

ابو بكر بن عياش گويد: حجاج به فلان كه عامل اصفهان بود نامه نوشت. سعيد نيز آنجا بود.

طبري گويد: چنان پندارم كه وقتي وي از حجاج گريخت سوي اصفهان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3874

رفت. حجاج به عامل اصفهان نوشت: «سعيد به نزد تو است، ويرا بگير» فرمان پيش كسي آمد كه اين كار را خوش نداشت و كس پيش سعيد فرستاد كه از اينجا برو.

گويد: سعيد از اصفهان دوري گرفت و سوي آذربيجان رفت و همچنان آنجا ببود و سالها گذشت، پس از آن آهنگ عمره كرد و سوي مكه رفت و آنجا بماند و چنان بود كه كساني امثال وي نهان مي‌ماندند و نام خويش را فاش نمي‌كردند.

گويد: ابو حصين اين حديث را براي ما روايت مي‌كرد، مي‌گفت: «خبر يافتيم كه فلان، ولايتدار مكه شد، بدو گفتم: «اي سعيد، اين مرد مورد اطمينان نيست كه مردي بدسرشت است و از او بر تو بيمناكم، حركت كن و برو.» گفت: «اي ابو حصين، به خدا چندان گريخته‌ام كه از خدا شرم دارم، آنچه خدا مقرر داشته به من مي‌رسد.» گفتم: «پندارم كه چنانكه مادرت نامت داده سعيد هستي» گويد: «آن كسي سوي مكه آمد و كسي فرستاد كه او را گرفتند و با وي ملايمت كرد و با وي سخن كرد اما درباره وي تدبير مي‌كرد.» عمر بن قيس گويد: حجاج به وليد نوشت: «اهل نفاق و اختلاف به مكه پناه برده‌اند اگر امير مؤمنان صلاح بيند مرا درباره آنها اجازه دهد.» گويد: پس وليد به خالد بن عبد اللَّه قسري نوشت كه عطا و سعيد بن جبير و مجاهد و طلق بن حبيب و عمرو بن دينار را بگرفت. عمرو بن دينار و عطا را رها كردند كه از مردم مكه بودند، اما ديگران را پيش حجاج فرستادند، طلق در راه بمرد مجاهد در زندان ماند تا حجاج بمرد و سعيد بن جبير كشته شد.

اشجعي گويد: وقتي مراقبان، سعيد بن جبير را بياوردند در منزلي نزديك ربذه فرود آوردند، يكي از مراقبان به حاجت خويش رفت و ديگري بماند، كسي كه به نزد سعيد بود بيدار شد كه خوابي ديده بود و گفت: «اي سعيد، خوش ندارم كه در

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3875

خون تو شريك باشم، در خواب ديدم كه به من گفته شد؛ واي تو از خون سعيد بن جبير، بيزاري كن.» هر كجا مي‌خواهي برو كه هرگز از پي تو نخواهم آمد.

سعيد گفت: «اميد سلامت دارم، اميد دارم» و نپذيرفت. تا آن ديگري بيامد، روز بعد وقتي منزل گرفتند باز چنان خواب ديد كه بدو گفته شد: از خون سعيد بيزاري كن كه گفت: «اي سعيد هر كجا مي‌خواهي برو من نمي‌خواهم در خون تو شريك باشم.» گويد: عاقبت سعيد را بياوردند و به خانه‌اي رسانيدند كه در آن اقامت داشته بود كه همين خانه است.

يزيد بن ابي زياد وابسته بني هاشم گويد: به خانه سعيد پيش وي رفتم، او را در بند آورده بودند، قاريان مردم كوفه پيش وي آمده بودند.

راوي گويد: گفتم: «و براي شما حديث گفت؟» گفت: «آري به خدا مي‌خنديد و براي ما حديث مي‌گفت، دخترك وي در در دامنش بود كه بنگريست و بند آهنين را ديد و بگريست و شنيدمش كه مي‌گفت:

«هي دختركم: بد دل مباش» و اين براي وي سخت بود.

گويد: به دنبال وي رفتم تا به پل رسيديم، مراقبان گفتند: تا ضامن ندهد او را عبور نمي‌دهيم كه مي‌ترسيم خودش را غرق كند» گفتيم: «سعيد بن جبير خودش را غرق كند؟» اما او را عبور ندادند تا ضامن وي شديم».

فضل بن سويد گويد: حجاج مرا به كاري فرستاد، سعيد بن جبير را آوردند، بازگشتم، با خويش گفتم: «بنگرم چه مي‌كند» و بالاي سر حجاج ايستادم.

حجاج بدو گفت: «اي سعيد، مگر ترا شريك امانت خويش نكردم؟ مگر ترا به كار نگماشتم؟ مگر چنان نكردم؟» چندان كه پنداشتم وي را رها خواهد كرد.

گفت: «چرا»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3876

گفت: «پس چرا بر ضد من قيام كردي؟» گفت: «سوگندم دادند» گويد: حجاج سخت خشمگين شد و گفت: «هي! براي قسم عبد الرحمان به گردن خويش حقي قايل شدي، اما براي خدا و امير مؤمنان و من حقي قايل نشدي، گردنش را بزنيد» پس گردنش را بزدند كه سر بيفتاد، كلاهي مدور و سپيد و كوچك بر آن بود.

خلف بن خليفه گويد: وقتي سعيد بن جبير كشته شد و سرش بيفتاد سه بار تكبير گفت، يكبار آشكار گفت و دو ديگر را گفت اما آشكار نبود.

انس بن ابي شيخ گويد: وقتي سعيد بن جبير را پيش حجاج آوردند گفت:

«خدا نصراني زاده را لعنت كند …» گويد: مقصودش خالد قصري بود كه جبير را از مكه فرستاده بود.

«… مگر من جاي او را نمي‌دانستم، چرا به خدا و خانه‌اي را كه در مكه محل وي بود مي‌دانستم.» گويد: آنگاه رو به سعيد كرد و گفت: «اي سعيد چرا بر ضد من قيام كردي؟» گفت: «خدا امير را قرين صلاح بدارد، من يكي از مسلمانانم كه گاهي خطا مي‌كند و گاهي به صواب مي‌رود» گويد: خاطر حجاج خوش شد و چهره‌اش شكفته شد و اميدوار شد كه از كار وي خلاصي يابد.

گويد: بار ديگر با وي چيزي گفت كه گفت: «بيعت وي به گردن من بود.» گويد: حجاج خشمگين شد و چنان به هيجان آمد كه يك طرف عبا از شانه‌اش بيفتاد و گفت: «اي سعيد، مگر به مكه نيامدم و ا بن زبير را نكشتم، آنگاه از مردم و از تو براي امير مؤمنان، عبد الملك بيعت نگرفتم؟» گفت: «چرا؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3877

گفت: «پس از آن به ولايتداري عراق سوي كوفه آمدم و بيعت امير مؤمنان را تجديد كردم و بار ديگر از تو براي وي بيعت گرفتم.» گفت: «آري» گفت: «دو بيعت امير مؤمنان را شكستي و به يك بيعت جولا پسر جولا وفا كردي، گردنش را بزنيد.» گويد: «جرير از شعر خويش سعيد بن جبير را منظور دارد كه خطاب به حجاج گويد:

«بسا كسا كه دو بيعت شكست «و ريش وي را از خون رگهايش «رنگ كردي.» سالم افطس گويد: وقتي سعيد بن جبير را پيش حجاج آوردند مي‌خواست سوار شود و پاي در ركاب كرده بود گفت: «به خدا سوار نمي‌شوم تا به جهنم بروي، گردنش را بزنيد.» گويد: پس گردنش را بزدند و همانجا عقلش خلل يافت و مي‌گفت: «بندهاي ما، بندهاي ما» و پنداشتند كه منظورش بندهايي بود كه بر سعيد بن جبير نهاده بودند كه پاهاي او را از وسط ساق قطع كردند و بندها را برگرفتند.

هلال بن جناب گويد: سعيد بن جبير را پيش حجاج آوردند كه بدو گفت: «تو به مصعب بن زبير نامه نوشتي؟» گفت: «مصعب به من نامه نوشت» گفت: «به خدا ترا مي‌كشم.» گفت: «در اين صورت من سعيد خواهم بود، چنانكه مادرم مرا ناميده است.» گويد: پس او را بكشت و پس از او بيشتر از چهل روز نماند. و چنان شده

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3878

بود كه وقتي مي‌خفت او را در خواب مي‌ديد كه جامه‌اش را مي‌گرفت و مي‌گفت:

«اي دشمن خدا مرا كشتي؟» و حجاج مي‌گفت: «با سعيد بن جبير چه كار داشتم، با سعيد بن جبير چه كار داشتم.» ابو جعفر گويد: و چنان بود كه اين سال را سال فقيهان مي‌گفتند كه بيشتر فقيهان اهل مدينه در اين سال در گذشتند. در آغاز سال علي بن حسين عليه السلام در گذشت، پس از آن عروة بن زبير، پس از آن سعيد بن مسيب و ابو بكر بن عبد الرحمان.

در اين سال وليد، سليمان بن حبيب را در شام به قضاوت گماشت درباره كسي كه در اين سال سالار حج بود اختلاف كرده‌اند: به گفته ابو معشر به سال نود و چهارم مسلمة بن عبد الملك سالار حج بود. اما به گفته واقدي در اين سال عبد العزيز ا بن وليد سالاري حج داشت. و هم او گويد: به قولي نيز مسلمة بن عبد الملك بود.

در اين سال عامل مكه خالد بن عبد اللَّه قسري بود، عامل مدينه عثمان بن حيان مري بود، عامل كوفه زياد بن جرير بود، قضاي آنجا با ابو بكر بن ابو موسي بود، عامل بصره جراح بن عبد اللَّه بود. قضاي آنجا با عبد الرحمان بن اذينه بود، عامل خراسان قتيبة بن مسلم بود، عامل مصر قرة بن شريك بود، همه عراق و مشرق به حجاج سپرده بود.

آنگاه سال نود و پنجم در آمد.

 

سخن از حوادثي كه به سال نود و پنجم بود

 

اشاره

 

در اين سال عباس بن وليد غزاي روم كرد و خدا سه قلعه را به دست وي بگشود كه چنانكه گفته‌اند طولس بود و مرزبانين و هر قله.

و هم در اين سال آخرين قسمت هند گشوده شده بجز كيرج و مندل.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3879

و هم در اين سال به ماه رمضان واسط ني‌بنيان گرفت.

و هم در اين سال موسي بن نصير از اندلس سوي افريقيه رفت و در قصر الماء دو ميلي قيروان قربان كرد.

و هم در اين سال قتيبة بن مسلم به غزاي چاچ رفت.

 

سخن از خبر غزاي چاچ‌

 

علي بن محمد گويد: حجاج به سال نود و پنجم سپاهي از عراق فرستاد كه پيش قتيبه رفتند كه به غزا رفت و چون به چاچ رسيد، يا به كشماهن، خبر مرگ حجاج بدو رسيد، به ماه شوال، كه غمين شد و سوي مرو بازگشت و شعري به تمثيل مي‌خواند به اين مضمون:

«به دينم قسم كه نيكمردي از خاندان جعفر «در حوران به بندها افتاد «اگر زنده باشي از زندگي خويش ملول نباشم» و اگر بميري، از پس مرگ تو زندگي را چه سود» گويد: كسان را نيز پس برد و آنها را پراكنده كرد، گروهي را در بخارا نهاد، گروهي را سوي كش و نسف فرستاد، آنگاه به مرو رفت و آنجا ببود كه نامه وليد بدو رسيد كه: امير مؤمنان تلاش و كوشش ترا در پيكار دشمنان مسلمانان بدانست، امير مؤمنان ترا بالا مي‌برد و با تو چنان مي‌كند كه شايسته تو است. به نبردهاي خويش مشغول باش و در انتظار پروردگار خويش باش و نامه‌هاي خويش را از امير مؤمنان باز مدار تا چنان شود كه گويي من ولايت ترا و مرزي را كه آنجا هستي مي‌بينم.» در اين سال حجاج بن يوسف بمرد، در ماه شوال، وي در آن وقت پنجاه و چهار ساله بود، و به قولي پنجاه و سه ساله. گويند: وفات وي در اين سال پنج روز مانده

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3880

از ماه رمضان بود.

و هم در اين سال حجاج به هنگام مرگ پسر خويش عبد اللَّه را به كار نماز گماشت. مدت امارت حجاج بر عراق، چنانكه واقدي گويد، بيست سال بود.

در همين سال عباس بن وليد قنسرين را بگشود.

در همين سال وضاحي با حدود يك هزار كس همراهان خويش به سرزمين روم كشته شد.

و هم در اين سال، منصور، عبد اللَّه بن محمد، تولد يافت.

و هم در اين سال وليد بن عبد الملك، يزيد بن ابي كبشه را بر جنگ و نماز كوفه و بصره گماشت و خراج هر دو شهر را به يزيد بن ابي مسلم سپرد گويند: حجاج هنگام مرگ يزيد بن ابي كبشه را به كار جنگ و نماز دو شهر گماشته بود و خراج آنجا را به يزيد بن مسلم داده بود كه پس از مرگ حجاج، وليد آنها را به همان ترتيبي كه حجاج گماشته بودشان به جاي نهاد، با همه عاملان حجاج چنين كرد و پس از وي آنها را به كارهايي كه در زندگي وي داشته بودند باقي گذاشت.

در اين سال بشر بن وليد سالار حج شد، اين را از ابو معشر آورده‌اند. واقدي نيز چنين گفته است.

عاملان ولايتها در اين سال همانها بودند كه به سال پيش بوده بودند بجز كوفه و بصره كه از پس مرگ حجاج به كساني داده شد كه ياد كردم.

آنگاه سال نود و ششم درآمد.

 

سخن از حوادثي كه به سال نود و ششم بود

 

اشاره

 

به گفته واقدي غزاي زمستاني بشر بن وليد در اين سال بود و وقتي بازگشت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3881

كه وليد مرده بود.

وفات وليد بن عبد الملك نيز در همين سال بود، به روز شنبه نيمه جمادي الاخر سال نود و ششم، به گفته همه سيرت نويسان. اما درباره مدت خلافت وي اختلاف كرده‌اند.

زهري گويد: وليد ده سال يك ماه كم پادشاهي كرد، اما به گفته ابو معشر خلافت وي نه سال و هفت ماه بود.

هشام بن محمد گويد: دوران زمامداري وليد هشت سال و شش ماه بود، به گفته واقدي خلافت وي هفت سال و هشت ماه و دو روز بود.

در مدت عمر وي نيز اختلاف كرده‌اند: محمد بن عمر گويد: در دمشق مرد و چهل و شش سال و يك ماه داشت. اما به گفته هشام بن محمد وقتي بمرد چهل و پنج ساله بود.

علي گويد: وفات وليد در دير مران بود و بيرون در كوچك و به قولي در مقابل فراديس به خاكش كردند.

به قولي به وقت وفات چهل و هفت سال داشت.

گويند: عمر بن عبد العزيز بر او نماز كرد.

چنانكه گويند: وليد نوزده فرزند داشت: عبد العزيز و محمد و عباس و ابراهيم و تمام و خالد و عبد الرحمان و مبشر و مسرور و ابو عبيده و صدقه و منصور و مروان و عنبسه و عمر و روح و بشر و يزيد و يحيي.

مادر عبد العزيز و محمد ام البنين دختر عبد العزيز بن مروان بود. مادر ابو عبيده فزاريه بود و ديگران از مادران مختلف بودند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3882

 

سخن از بعضي روشهاي وليد

 

علي گويد: وليد بن عبد الملك به نزد مردم شام از همه خليفگان بهتر بود كه مسجدها بنيان كرد: مسجد دمشق و مسجد مدينه، مناره نهاد و كسان را عطا داد، مجذومان را نيز عطا داد و گفت: «از كسان چيز مخواهيد» به هر كه از پا درآمده بود خادمي داد و به هر كه كور بود راهنمايي داد. در ايام زمامداري وي فتوح بزرگ شد: موسي بن نصير اندلس را گشود، قتيبه كاشغر را گشود، محمد بن قاسم هند را گشود.

گويد: و چنان بود كه وليد بر سبزي فروش مي‌گذشت و دسته سبزي را مي‌گرفت و مي‌گفت: «اين به چند است؟» كه مي‌گفت: «به يك پول» وليد مي‌گفت:

«بيشترش كن» گويد: يكي از مردم بني مخزوم پيش وليد آمد و تقاضا كرد قرض وي را بپردازد.

گفت: «بله، اگر استحقاق آنرا داشته باشي» گفت: «اي امير مؤمنان، من كه با تو خويشاوندي دارم چگونه مستحق نيستم؟» گفت: «قرآن آموخته‌اي؟» گفت: «نه» گفت: «نزديك من بيا» گويد: و چون به او نزديك شد با چوبي كه به دست داشت عمامه او را برداشت و با همان چوب چند ضربت به او زد و به يكي گفت: «اين را ببر و از تو جدا نشود تا قرائت قرآن بياموزد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3883

گويد: عثمان بن يزيد برخاست و گفت: «اي امير مؤمنان قرض دارم» گفت: «آيا قرآن آموخته‌اي؟» گفت: «آري» گويد: پس بگفت تا ده آيه از سوره انفال و ده آيه از سوره برائت بخواند آنگاه گفت: «بله، در اين صورت قرض شما را مي‌پردازيم و خويشاوندي شما را رعايت مي‌كنيم» گويد: وليد بيمار شد و از خويش رفت و همه روز چنان بود كه پنداشتند مرده است و بر او گريستند و پيك‌ها با خبر مرگ وي حركت كرد. پيكي پيش حجاج رسيد كه انا لله گفت و بگفت تا طنابي را به دست وي محكم كردند و به ستوني بستند و گفت: «خدايا كسي را كه رحم نداشته باشد بر من مسلط مكن كه دير باز از تو خواسته بودم كه مرگ مرا پيش از مرگ او قرار دهي» و همچنان دعا مي‌كرد و در اين حال بود كه پيكي بيامد و خبر آورد كه به خود آمده است.

علي گويد: وقتي وليد به خود آمد گفت: «هيچكس از سلامت امير مؤمنان بيشتر از حجاج خرسند نشده» عمر بن عبد العزيز گفت: «نعمت سلامت تو بزرگ است، گويي مي‌بينم كه نامه حجاج رسيده و مي‌گويد كه وقتي خبر بهبود تو به او رسيده به سجده افتاده و همه مملوكان خويش را آزاد كرده و چند شيشه از انبه هند فرستاده» گويد: چند روز بعد نامه رسيد چنانكه عمر گفته بود.

گويد: حجاج نمرد تا وقتي كه براي وليد ناخوشايند شد. يكي از خدمه وي گويد: روزي دستهاي وليد را براي غذا مي‌شستم، دست خود را پيش آورد. داشتم آب روي آن مي‌ريختم، وي غافل بود، آب روان بود و من نمي‌توانستم سخن كنم، آنگاه آب به چهره من ريخت و گفت: «خوابي؟» و سر خويش را به طرف من بلند كرد و گفت: «مي‌داني ديشب چه خبر آمد؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3884

گفتم: «نه» گفت: «واي تو، حجاج مرد» گويد: «من انا لله گفتم اما وليد گفت: «خاموش باش كه مولايت خويش ندارد كه سيبي به دست او باشد و آنرا ببويد.» علي گويد: وليد به كار بنيان و آبگير سازي و ملك داري دلبسته بود و چنان بود كه در ايام وي كسان به هم مي‌رسيدند و از يك ديگر درباره بنيان و آبگير مي‌پرسيدند و چون سليمان زمامدار شد زن گرفتن و غذا خوردن را دوست داشت و مردم از همديگر درباره ازدواج و كنيزان مي‌پرسيدند. و چون عمر بن عبد العزيز زمامدار شد وقتي به همديگر مي‌رسيدند، يكي به ديگري مي‌گفت: «ديشب ورد تو چه بود؟ چه مقدار قرآن از حفظ داري؟ كي قرآن ختم مي‌كني؟ و كي ختم كرده‌اي؟

در اين ماه چه مدت روزه مي‌داري؟» جرير در رثاي وليد شعري گفت به اين مضمون:

«اي ديده، اشكي را كه از يادگارها برخاسته «فروريز «كه از اين پس اشك به كار نيايد «كه خليفه در خاك فرو رفت مصيبت فرزندان وي بزرگ است «چونان ستارگان كه مهتاب از ميان آن افتاده باشد «فراهم بودند اما» نه عبد العزيز، نه روح و نه عمر.

«از مرگ او جلوگيري نتوانستند كرد» علي گويد: وليد بن عبد الملك به حج رفت، محمد بن يوسف نيز از يمن به حج رفت و براي وليد هديه‌ها همراه داشت، ام البنين به وليد گفت: «اي امير مؤمنان،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3885

هديه محمد بن يوسف را به من بده.» گويد: وليد بگفت تا هديه‌ها را پيش وي برند، فرستادگان ام البنين براي گرفتن هديه‌ها پيش محمد آمدند اما او نداد و گفت: «تا وقتي كه امير مؤمنان در آن بنگرد و راي خويش را بگويد» كه هديه‌ها بسيار بود.

ام البنين گفت: «اي امير مؤمنان، دستور داده بودي كه هديه‌هاي محمد را پيش من آرند، اما بدان نياز ندارم» گفت: «چرا» گفت: «شنيده‌ام كه وي آنها را به زور از كسان گرفته و در كار فراهم آوردن آن به زحمتشان انداخته و ستم كرده.» گويد: محمد كالا را پيش وليد بود كه بدو گفت: «شنيده‌ام آنرا به زور گرفته‌اي.» گفت: «خدا نكند چنين باشد» پس وليد بگفت تا او را ميان ركن و مقام پنجاه بار قسم دادند كه چيزي از آنرا به زور نگرفته و به كسي ستم نكرده و جز از راه حلال به دست نياورده».

يوسف بن محمد قسم ياد كرده، وليد آنرا پذيرفت و به ام البنين داد پس از آن محمد در يمن بمرد، دردي گرفت كه بندهاش از هم جدا شد.

در اين سال وليد مي‌خواست سوي برادر خويش سليمان رود و او را خلع كند كه قصد داشت براي پسرش بيعت بگيرد و اين پيش از بيماري‌اي بود كه از آن درگذشت.

علي گويد: وليد و سليمان هر دو وليعهد عبد الملك بودند، وقتي كار به وليد رسيد مي‌خواست براي پسرش عبد العزيز بيعت بگيرد و سليمان را خلع كند اما سليمان راضي نشد، وليد از او خواست كار خلافت را از پس خويش به عبد العزيز واگذارد كه راضي نشد، اموال بسيار بر او عرضه كرد كه باز هم راضي نشد. پس از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3886

آن وليد به عاملان خويش نوشت كه براي عبد العزيز بيعت بگيرند. و مردم را بدين كار خواند، اما كسي نپذيرفت، مگر حجاج و قتيبه و تني چند از خواص.

گويد: عباد بن زياد به وليد گفت: «كسان اين را از تو نمي‌پذيرند و اگر بپذيرند اطمينان ندارم كه با فرزند تو خيانت نكنند، به سليمان بنويس كه پيش تو آيد كه حق اطاعت بر او داري و بگوي با عبد العزيز بيعت كند از پي خويش كه وقتي به نزد تو باشد توان امتناع ندارد و اگر امتناع كند كسان بر ضد وي باشند» گويد: پس وليد به سليمان نامه نوشت و دستور داد پيش وي آيد اما سليمان تعلل كرد، وليد تصميم گرفت سوي وي رود و خلعش كند و دستور داد كسان آماده شوند و بگفت تا خيمه‌هاي وي را برون بردند اما بيمار شد و پيش از آنكه براي اين منظور حركت كند در گذشت.

هلواث كلبي گويد: در هند با محمد بن قاسم بوديم، خداي زاهر را بكشت و نامه حجاج به نزد ما آمد كه سليمان را خلع كنيد و چون سليمان به خلافت رسيد نامه سليمان آمد كه زراعت كنيد و كشت كنيد كه از آنجا نخواهيد آمد و ما در آن ولايت ببوديم تا عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد و ما بيامديم».

علي گويد: وليد مي‌خواست مسجد دمشق را بنيان كند كه در آنجا كليسايي بود. به ياران خويش گفت: «شما را قسم مي‌دهم كه هر يك از شما خشتي بيارد، و هر كس خشتي مي‌آورد، يكي از مردم عراق دو خشت آورد كه بدو گفت: «از كجايي؟» گفت: «از مردم عراقم» گفت: «اي مردم عراق، در همه چيز افراط مي‌كنيد، حتي در اطاعت» گويد: پس از آن كليسا را ويران كردند و به جاي آن مسجدي ساخت و چون عمر بن عبد العزيز زمامدار شد، در اين باره شكايت بدو بردند و گفتند: «آنچه بيرون شهر باشد به جنگ گشوده شده»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3887

عمر به آنها گفت: «كليسايتان را پس مي‌دهيم، اما كليساي تما را ويران مي‌كنيم كه به جنگ گشوده شده و به جاي آن مسجدي مي‌سازيم» گويد: و چون چنين گفت گفتند: «اين كليسا را به شما وا مي‌گذاريم و كليساي توما را به ما واگذاريد» و عمر چنان كرد.

در اين سال قتيبه كاشغر را گشود و به غزاي چين رفت.

 

سخن از فتح كاشغر و غزاي چين‌

 

علي بن محمد گويد: به سال نود و ششم قتيبه به غزا رفت و زن و فرزند كسان را نيز همراه برد از بيم سليمان مي‌خواست زن و فرزند خويش را در سمرقند جاي دهد و چون از نهر عبور كرد، يكي از وابستگان خويش را به نام خوارزمي بر گذرگاه نهر گماشت و گفت: «هيچكس بي جواز عبور نكند» و سوي فرغانه رفت و كس سوي دره عصام فرستاد كه راه كاشغر را كه نزديكترين شهر چين بود براي وي هموار كند. در فرغانه بود كه خبر مرگ وليد بدو رسيد.

اياس بن زهير گويد: وقتي قتيبه از نهر عبور كرد پيش وي رفتم و گفتم: «وقتي حركت كردي رأي ترا درباره زن و فرزند نمي‌دانستم كه براي اين كار آماده شويم، پسران بزرگم با منند اما كسانم را به جاي نهاده‌ام با مادري پير و كسي پيش آنها نيست كه به كارشان برسد، اگر خواهي نامه‌اي براي من بنويسي كه با يكي از پسرانم بفرستم و كسانم را بيارد».

گويد: و او نامه را نوشت و به من داد كه سوي نهر رفتم. مراقب نهر در سوي ديگر بود، دست خويش را تكان دادم، كساني در كشتي‌اي بيامدند و گفتند: «كيستي و جوازت [1] كجاست؟»

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3888

گويد: به آنها بگفتم، كساني با من بماندند و كساني كشتي را پيش عامل بردند و بدو خبر دادند.

گويد: پس سوي من باز آمدند و مرا برداشتند، وقتي پيش آنها رسيدم غذا مي‌خوردند من گرسنه بودم و خويشتن را بينداختم. از من درباره كارم پرسيد اما من مي‌خوردم و جواب نمي‌دادم.

عامل نهر گفت: «اين يك بدوي است كه از گرسنگي به جان آمده است.» گويد: پس از آن برفتم و به مرو رسيدم و مادرم را برداشتم و به آهنگ اردو بازگشتم، در اين اثنا خبر مرگ وليد رسيد و من سوي مرو بازگشتم.

ابو مخنف گويد: قتيبه، كثير بن فلان را به كاشغر فرستاد كه آنجا اسيراني گرفت و به گردنشان مهر نهاد كه اين را خدا غنيمت قتيبه كرد. آنگاه پيش قتيبه بازگشت و خبر مرگ وليد رسيد.

حكم بن عثمان به نقل از پيري از مردم خراسان گويد: قتيبه پيش رفت تا نزديك چين رسيد.

گويد: پس شاه چين بدو نوشت كه يكي از سران قوم همراه خويش را پيش ما فرست كه ما را درباره شما مطلع كند و از دين شما پرسش كنيم.

گويد: قتيبه دوازده كس را برگزيد و به گفته بعضي‌ها ده كس از بزرگان قبايل را برگزيد كه منظر نكو و تن و توش و زبان آوري و فهم و دليري داشتند، نخست درباره آنها پرسش كرد و شايستگي‌شان را معلوم داشت، سپس با آنها سخن كرد و در كارشان را بيازمود كه خردمند و نكو منظرشان ديد و بگفت تا از سلاح و كالاي خوب از حرير و زينت و پارچه سپيد و نرم و نازك و پاپوش و عطر، لوازم نيكو دهند و آنها را اسبان درشت پيكر داد كه همراهشان يدك برند و اسباني كه بر آن نشينند.

گويد: هبيرة بن مشمرج كلابي زبان آوري گشاده زبان بود، قتيبه بدو گفت:

«اي هبيره چه خواهي كرد؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3889

گفت: «خدا امير را قرين صلاح بدارد، به حد كفايت ادب آموخته‌ام، هر چه خواهي بگوي تا بگويم و بدان كار كنم» گفت: «به بركت خداي برويد و توفيق از خداست، عمامه‌ها را برمداريد تا بدان ولايت رسيد و چون پيش وي رسيديد، بدو بگوييد كه من سوگند ياد كرده‌ام كه باز نگردم تا بر ولايتشان پاي نهم و مهر بر شاهانشان نهم خراجشان را بگيرم.

گويد: پس از آن گروه برفتند، هبيرة بن مشمرج سالارشان بود و چون به مقصد رسيدند شاه چين كس فرستاد و آنها را پيش خواند، وارد حمام شدند و در آمدند و جامه‌هاي سپيد پوشيدند كه زير پوشهاي نازك زير آن بود. سپس مشك زدند و بخور سوختند و پاپوش وردا پوشيدند و پيش شاه رفتند كه بزرگان مردم مملكتش [1] پيش وي بودند و بنشستند، نه شاه و نه هيچيك از همنشينان وي با آنها سخن نكردند و آنها برخاستند.

شاه با حاضران مجلس خويش گفت: «اينان را چگونه ديدي؟» گفتند: «گروهي را ديديم كه به جز زنان نبودند و كس از ما نبود كه وقتي آنها را بديد و بويشان را بوييد، آشفته نشد.» گويد: روز ديگر شاه كس به طلب آنها فرستاد كه پوشش خوب و عمامه‌ها و روپوشهاي حرير پوشيدند و بيامدند و چون به نزد شاه رسيدند به آنها گفت: «باز- گرديد» و به ياران خويش گفت: «اين وضع را چگونه ديديد؟» گفتند: «اين وضع از اوليها به وضع مردان ماننده‌تر بود و اينان همانها بودند.» و چون روز سوم شد شاه كس به طلب آنها فرستاد كه سلاح برگرفتند و خود و زره سر نهادند و شمشير آويختند و نيزه برداشتند و كمان به شانه‌ها آويختند و بر اسبان خويش نشستند و بيامدند. فرمانرواي چين در آنها نگريست و كسان ديد كه چون

______________________________

[1] كلمه متن.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3890

كوهها روان بودند و چون نزديك وي رسيدند نيزه‌ها را به زمين كوفتند و دوان سوي آنها رفتند و پيش از آنكه وارد شوند به آنها گفته شد باز گرديد به سبب آنكه بيمشان در دل آنها افتاده بود.

گويد: پس بازگشتند و بر اسبان خويش نشستند و نيزه‌ها را برگرفتند و اسبان خويش را بتاختند گفتي يك ديگر را تعاقب مي‌كردند.

شاه به ياران خويش گفت: «آنها را چگونه مي‌بينيد؟» گفتند: «هرگز كساني را چون اينان نديده‌ايم» گويد: شبانگاه شاه كس پيش آنها فرستاد كه سالار و شخص برتر خويش را پيش من فرستيد كه هبيره را فرستادند و چون به نزد شاه وارد شده بدو گفت: «عظمت ملك مرا ديده‌ايد و كس نيست كه شما را در مقابل من حفظ كند، اكنون در ولايت من هستيد و چون تخم مرغ در كف منيد، من ترا از چيزي مي‌پرسم كه اگر راست نگويي شما را مي‌كشم.» گفت: «بپرس» گفت: «چرا در روز اول و دوم و سوم سر و وضعتان را چنان آراستيد؟» گفت: «سر و وضع ما به روز اول پوششي بود كه در ميان كسان خويش داريم و بوي ما به نزد آنها چنانست. به روز دوم چنان بوديم كه پيش اميران خويش مي‌رويم و روز سوم چنان بوديم كه با دشمن رو به رو مي‌شويم كه وقتي خطري رخ دهد چنين باشيم.» گفت: «ايام خويش را نيكو مترتب كرده‌ايد پيش يار خودتان بازگرديد و بگوييد بازگردد كه من حرص او را و كمي يارانش را دانسته‌ام و گر نه كس مي‌فرستم كه شما را و او را هلاك كند» گفت: «كسي كه اول سپاهش در ولايت تو است و آخرش در آنجا كه زيتون مي‌رويد، چگونه يارانش كمند و كسي كه دنيا را كه بر آن تسلط داشته پشت سر نهاده

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3891

و به نبرد تو آمده چگونه حريص باشد؟ اينكه ما را از كشتن مي‌ترساني، ما را اجل- هاست كه چون در رسد كشته شدن از همه نكوتر است و آنرا ناخوش نداريم و از آن نمي‌ترسيم» گفت: «يار تو چگونه راضي مي‌شود؟» گفت: «او سوگند ياد كرده كه باز نگردد تا پاي به سرزمين شما نهد و شاهانتان را مهر زند و باج بگيرد» گفت: «ما وي را از سوگندش رها مي‌كنيم، چيزي از خاك سرزمين خويش را پيش وي مي‌فرستيم كه پاي بر آن نهد. تني چند از فرزندان خويش را پيش وي مي‌فرستيم كه بر آنها مهر نهد و باجي مي‌فرستيم كه از آن خشنود شود.» گويد: بگفت تا سيني طلائي بياوردند كه خاك در آن بود، مقداري حرير و طلا و چند نوجوان از فرزندان ملوكشان را همراه كرد. به آنها نيز جايزه‌هاي نكو داد كه روان شدند و با آنچه همراه داشتند پيش قتيبه رفتند كه باج را پذيرفت و نو- جوانان را مهر نهاد و پس فرستاد و پاي بر خاك نهاد.

گويد: قتيبه هبيره را سوي وليد فرستاد كه در يكي از دهكده‌هاي فارس بمرد.

باهليان گويد: چنان بود كه وقتي قتيبه از غزا باز مي‌گشت دوازده اسب اصيل و دوازده اسب دو رگه مي‌خريد كه هر اسب بيشتر از چهار هزار نبود و آنرا تا به وقت غزا نگه مي‌داشت و چون براي غزا آماده مي‌شد و اردو مي‌زد اسبان را به بند مي‌كردند كه لاغر مي‌شد و سپاه را از نهري عبور نمي‌داد تا گوشت اسبان سبك شود و پيشتازان سپاه را بر آن مي‌نشاند. پيشتازان سپاه را از يكه سواران و بزرگان مي‌فرستاد و يكي از عجمان نيكوخواه را بر اسبان دو رگه همراه آنها مي‌فرستاد و چنان بود كه وقتي پيشتاز مي‌فرستاد، مي‌گفت تا لوحي را نقش كنند، سپس آنرا دو نيمه مي‌كرد يك نيمه را به او مي‌داد و يك نيمه را نگه مي‌داشت كه نظير آن را نسازند و مي‌گفت كه آن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3892

نيمه لوح را در گداري معروف يا زير درختي مشخص يا خرابه‌اي در جايي كه معين مي‌كرد در خاك كند. سپس يكي را مي‌فرستاد كه نيمه لوح را در آرد تا معلوم شود كه پيشتاز راست مي‌گويد يا نه؟

گويد: ثابت قطنه عتكي به تذكار پادشاهان ترك كه كشته شده بودند شعري گفت به اين مضمون:

«از كشته شدن كازرنگ «و كشبيز و سرنوشت يباد «دل آرام گرفت»

 

خلافت سليمان بن عبد الملك‌

 

ابو جعفر گويد: در اين سال با سليمان بن عبد الملك بيعت خلافت كردند و اين در همان روز بود كه وليد بن عبد الملك در رمله بمرد.

در همين سال سليمان بن عبد الملك، عثمان بن حيان را از مدينه معزول كرد.

محمد بن عمر گويد: سليمان، عثمان بن حيان را دو روز مانده از ماه رمضان سال نود و ششم از مدينه برداشت. به قولي امارت عثمان بر مدينه دو سال هفت روز كم بود.

واقدي گويد: ابو بكر بن محمد از عثمان اجازه خواسته بود كه روز بعد بخوابد و به مجلس ننشيند تا شب بيست و يكم را به نماز سر كند و عثمان اجازه داد. ايوب ابن سلمه مخزومي به نزد وي بود. مناسبات ايوب با ابو بكر بد بود از اين رو به عثمان گفت: «گفته اين را نمي‌بيني، اين را از روي ريا مي‌گويد» عثمان گفت: «متوجه اين شدم پسر پدرم نيستم اگر فردا كه كس مي‌فرستم ننشسته باشد يكصد تازيانه به او نزنم و سر و رويش را نتراشم.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3893

ايوب گويد: پيشامدي بود كه آنرا خوش داشتم، سحرگاهان برفتم ديدم شمعي در خانه روشن است، با خود گفتم: «مري شتاب كرده»، اما فرستاده سليمان را ديدم كه پيش ابو بكر آمده و او را امارت داده بود و عثمان را عزل كرده بود و گفته بود بند بر او نهند.

گويد: وارد دار الاماره شدم، ابن حيان نشسته بود ابو بكر بر كرسي‌اي بود و به آهنگري مي‌گفت: «بند به پاي اين بزن» عثمان مرا نگريست و شعري خواند باين مضمون:

«پشتهاي خويش را برهنه نكردند «و از پس حادثه، حادثه‌اي رخ ميدهد.» در همين سال سليمان، يزيد بن ابي مسلم را از عراق برداشت و امارت آنجا را به يزيد بن مهلب داد و صالح بن عبد الرحمان را به كار خراج گماشت و بدو فرمان داد كه مردم خاندان ابن عقيل را بكشد و شكنجه كند.

علي بن محمد گويد: صالح به عراق آمد، كار خراج با وي بود، يزيد كار جنگ را داشت كه زياد بن مهلب را عامل عمان كرد و گفت: «مكاتبه تو با صالح باشد و چون به او نامه مي‌نويسي نامش را مقدم دار» صالح كسان خاندان ابن عقيل را گرفت و آنها را شكنجه كردن گرفت. كار شكنجه‌شان با عبد الملك بن مهلب بود.

در اين سال قتيبه در خراسان كشته شد.

 

سخن از سبب كشته شدن قتيبه‌

 

سبب آن بود كه وليد بن عبد الملك مي‌خواست كه پسر خويش عبد العزيز را وليعهد كند و در اين مورد نهاني با سالاران و شاعران سخن كرد، جرير در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3894

«وقتي گويند كدام يك از كسان «براي خلافت بهتر است «وليد را از همه شايسته‌تر دانند «و بيجا نكنند «پس بيعت كنيد و شتاب آريد» جرير نيز شعري در ترغيب وليد به كار بيعت گرفتن براي عبد العزيز گفت به اين مضمون:

«عبد العزيز را وليعهد دانسته‌اند «و در اين كار نه ستم كرده‌اند نه بدي «اي امير مؤمنان! اگر خواهي «كار را به وي سپار «كه كسان دست سوي او دراز كرده‌اند و كار نهان آشكار شده است» و خطاب به عبد العزيز در همين قطعه شعر گويد:

«اگر با تو به ولايت عهد بيعت كنند «كار سامان گيرد و بنا به اعتدال آيد» گويد: حجاج بن يوسف و قتيبه بر خلع سليمان با وي بيعت كردند. پس از آن وليد هلاك شد و سليمان بن عبد الملك پاي گرفت و قتيبه بيمناك شد.

سكن بن قتاده گويد: وقتي قتيبه از مرگ وليد و پا گرفتن سليمان خبر يافت از سليمان بيمناك شد كه با حجاج در كار بيعت عبد العزيز بن وليد كوشيده بود و بيم كرد كه سليمان، يزيد بن مهلب را ولايتدار خراسان كند.

گويد: پس قتيبه نامه‌اي به سليمان ننوشت و تهنيت خلافت گفت و تعزيت وليد و خدمت و اطاعت خويش را نسبت به عبد الملك و وليد بدو خبر داد و گفت كه اگر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3895

وي را از خراسان بر ندارد نسبت بدو نيز مانند آنها مطيع و نيكخواه خواهد بود.

و نامه ديگر نوشت و از فتحهاي خويش و مغلوب كردند دشمنان و مقام و مهابت و نفوذ خويش به نزد ملوك عجم [1] سخن آورد و مهلب و خاندان مهلب را نكوهش كردو به خدا قسم ياد كرد كه اگر يزيد را به خراسان گمارد او را خلع خواهد كرد.

و همو نامه سومي نوشت كه خلع سليمان در آن بود و هر سه نامه را با يكي از مردم باهله فرستاد و گفت: «اين نامه را بدو ده اگر يزيد بن مهلب حاضر بود و سليمان نامه را خواند و پيش وي انداخت اين نامه ديگر را بدو ده اما اگر نامه اولي را خواند و به يزيد نداد دو نامه ديگر را نگهدار.

گويد: فرستاده قتيبه بيامد و به نزد سليمان درآمد كه يزيد بن مهلب نيز پيش وي بود، نامه را به سليمان داد كه بخواند و پيش يزيد انداخت نامه ديگر را بداد كه خواند و پيش يزيد انداخت فرستاده نامه سوم را بدو داد كه بخواند و رنگش بگشت آنگاه گل خواست و نامه را مهر زد و نگهداشت.

اما روايت ابو عبيده، معمر بن مثني چنين است كه در نامه اول بدگويي از يزيد بن مهلب بود و سخن از خيانت و ناسپاسي و حق ناشناسي وي. نامه دوم ستايش يزيد بود و مضمون نامه سوم اين بود كه اگر مرا بر جايي كه بوده‌ام نگذاري و امان ندهي ترا خلع مي‌كنم چنانكه پاپوش را برون مي‌كنند، و سواره و پياده بسيار بر ضد تو فراهم مي‌كنم.

ابو عبيده گويد: وقتي سليمان نامه سوم را بخواند آنرا ميان دو تا از تشكهايي نهاد كه بر آن نشسته بود و چيزي نگفت.» سخن به روايت سكن بن قتاده باز مي‌گردد، گويد: آنگاه سليمان بگفت تا

______________________________

[1] چنانكه مي‌بينيد در همه صفحات پيش و اينجا طبري كلمه عجم را به معني تركان به كار برده در واقع كلمه عجم در مقابل عرب است و به تقريب بر همه اقوام غير عرب مشرق عربستان به كار رفته است. م.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3896

فرستاده قتيبه را فرود آوردند و به دار الضيافه بردند و چون شب شد سليمان او را پيش خواند و كيسه‌اي كه دينار در آن بود بدو داد و گفت: «اين جايزه تو است و اين نيز فرمان يار تو درباره ولايتداري خراسان، حركت كن، فرستاده من نيز با فرمان وي همراه تو مي‌آيد» گويد: مرد باهلي روان شد، سليمان يكي از مردم عبد القيس را كه از تيره ليث بود به نام صعصعه با مصعب همراه وي فرستاد و چون به حلوان رسيد كسان پيش آمدند و بدو خبر دادند كه قتيبه به كار خلع پرداخته پس مرد عبد ي بازگشت و فرمان را به فرستاده قتيبه داد قتيبه به كار خلع اقدام كرده بود و كار آشفته شد.

وقتي فرستاده فرمان را به قتيبه داد با برادران خويش مشورت كرد كه گفتند: «سليمان پس از اين حادثه ديگر به تو اعتماد نمي‌كند» توبة بن اسيد عنبري گويد: صالح به عراق آمد و مرا سوي قتيبه فرستاد كه از وضع وي با خبر شوم، يكي از مردم بني اسد در راه مصاحب من شد و پرسيد كه به چه كار مي‌روم؟ اما كار خويش را نهان داشتم، به راهي مي‌رفتيم كه حيواني راه ما را بريد [1] رفيقم به من نگريست و گفت: «مي‌بينم كه به كاري مهم مي‌روي اما از من نهان مي‌داري؟» گويد: برفتم تا به حلوان رسيدم و كسان پيش آمدند و كشته شدن قتيبه را با من بگفتند.

ابو مخنف گويد: وقتي قتيبه مي‌خواست سليمان را خلع كند با برادران خويش مشورت كرد. عبد الرحمان گفت: «سپاهي به راه انداز و هر كه را از او بيمناكي جزو آن كن و گروهي را سوي مرو فرست و برو تا به سمرقند برسي، آنگاه به همراهان

______________________________

[1] اين جزو رسوم عرب است كه از عبور حيوان بر راه از چپ براست و از راست به چپ فال مي‌زنند و حيوان رهگذر را سانح و بارح نام مي‌دهند و ترتيب عبور از چپ براست (سانح) و بالعكس (بارح) فال نيك و بد است. م.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3897

خويش بگو: «هر كه خواهد بماند كمك بيند و هر كه خواهد برود مخالفت و بدي نبيند» و جز نيكخواهان با تو نمانند.

گويد: اما عبد اللَّه بدو گفت: «همين جا او را خلع كن و مردم را به خلع وي دعوت كن كه هيچكس مخالفت تو نكند». قتيبه به راي عبد اللَّه كار كرد و سليمان را خلع كرد و مردم را به خلع وي خواند به آنها گفت: «شما را از عين التمر و اطراف شط فراهم آوردم و برادر را به برادرش پيوستم و فرزند را به پدرش پيوستم و غنيمت شما را ميانتان تقسيم كردند و مقرريتان را بي‌تاخير و زحمت بدادم ولايتداران پيش از مرا آزموده بوديد، اميه بيامد و به امير مؤمنان نوشت كه خراج خراسان براي مطبخ من بس نيست. پس از آن ابو سعيد آمد و سه سال شما را بازيچه كرد كه نمي‌دانستيد در كار اطاعتيد يا مخالفت، نه غنيمتي گرفت نه دشمني را مغلوب كرد. پس از او فرزندش يزيد آمد، نري بود كه زنان بر سر وي رقابت داشتند و يزيد بن ثروان هبنقه قيسي بر شما گماشته بود.» گويد: اما كسي بدو پاسخ نداد، قتيبه خشمگين شد و گفت: «خدا كسي را كه شما ياريش كنيد نيرو ندهد. به خدا اگر بر ضد بزي فراهم آييد شاخ آنرا نمي‌شكنيد، اي مردم سافله- و نمي‌گويم عاليه [1]- اي اوباش شما را از هر سوي فراهم آوردم چنان كه شتر زكات را فراهم مي‌آرند، اي مردم بكر بن وائل، اي اهل غرور و دروغ و بخل، به كدام روزتان مي‌باليد، به روز جنگتان يا به روز صلحتان، به خدا من از شما نيرومندترم، اي ياران مسيلمه! اي بني ذميم و نمي‌گويم بني تميم- اي اهل سستي و شكم‌پارگي و خيانت! شما به روزگار جاهليت خيانت را زرنگي مي‌ناميديد، اي ياران

______________________________

[1] كلمه عاليه به معني بيرون شهر و اطراف شهر است و مردم قبايل و گروه‌هاي بيرون اردوگاه كوفه و بصره را به اين نام ميخوانده‌اند و قتيبه در اينجا ببازي كلمه، سافله را مقابل عاليه آورده كه آنها را ناسزا گفته باشد. م

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3898

سجاح، اي گروه عبد القيس، اي سنگدلان به جاي زنبورداري به اسب سواري رو كرديد اي گروه ازد، طنابهاي كشتي را به مهار اسبان خوب بدل كرديد كه اين بدعتي در اسلام بود، بدويان، بدويان كيانند، لعنت خداي بر بدويان! اي زبالگان كوفه و بصره شما را از علفزارهاي صحرا فراهم آوردم كه در جزيره اين گاوان بر گاو و خر مي‌نشستيد تا وقتي كه چون خرده برگهاي پاييز فراهمتان آوردم و گنده‌گويي آغاز كرديد، به خدا من پسر پدرم هستم و برادر برادرم، به خدا چون سنگ مي‌كوبمتان.

اسب به دور علف شيهه مي‌كشد، اي مردم خراسان مي‌دانيد سرپرست شما كيست؟

سرپرست شما يزيد بن ثروان است گويي مي‌بينم كه اميري حيوان‌دوست و حاكمي ستمگر سوي شما آمده و بر غنيمت شما و سايه‌هايتان تسلط يافته، اينجا آتشي هست تير بيندازيد تا من نيز با شما تير بيندازم، به هدف دورتان نيندازند.

«ابو نافع صدفدار را بر شما گماشته‌اند. شام پدريست كه قدرش شناسند و عراق پدريست كه سپاسش ندارند. تا كي مردم شام در حياطها و سايه‌هاي شما خوش كنند! اي مردم خراسان نسب مرا بگوييد مي‌بينيد كه مادرم عراقيست، پدرم عراقي است، مولدم به عراق بوده، رأي و تمايل و دين عراقي دارم. اينك به اين امنيت و سلامت رسيده‌ايد كه مي‌بينيد خدا اين ولايت را بر شما گشود و راههايتان را امن كرد، زن سفري از مرو تا بلخ بي‌جواز مي‌رود، خداي را بر اين نعمت سپاس داريد و از او فرصت شكر و مزيد نعمت خواهيد.» گويد: آنگاه فرود آمد و وارد منزل خويش شد، مردم خاندانش پيش وي آمدند و گفتند: «به خدا روزي چنين نديديم به خدا به بيرون شهريان اين كه كسان و خاصان تو بودند، بس نكردي به بكريان نيز كه ياران تواند بد گفتي بدين هم خشنود نشدي به تميميان نيز كه برادر تواند بد گفتي باز هم خشنود نشدي و به ازديان نيز كه بازوي تواند بد گفتي.» گفت: «وقتي سخن كردم و كسي پاسخم نداد خشمگين شدم و ندانستم چه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3899

گفتم. بيرون شهريان مانند شتران زكاتند كه از هر سوي فراهم آمده‌اند، بكر همانند كنيزي است كه هر كس كه بدان دست دراز كند پس نزند، تميم شتر جربي است. عبد القيس شتري را با دم خود نزند، ازديان بدويانند و بدترين مخلوق خداي اگر كارشان به دست من بود داغشان مي‌زدم.» گويد: كسان خشمگين شدند كه خلع سليمان را خوش نداشتند. مردم قبايل از ناسزا گفتن قتيبه به خشم آمدند و بر مخالفت و خلع وي همسخن شدند، نخستين كسي كه در اين باب سخن كرد ازديان بودند كه پيش حصين بن منذر رفتند و گفتند: «اين شخص ما را به خلع خليفه مي‌خواند كه مايه تباهي دين و دنياست، بدين نيز رضا نداد، ما را تحقير كرد و ناسزا گفت، اي ابو حفص- كنيه حصين به هنگام جنگ ابو ساسان بود و به قولي كنيه او ابو محمد بود- رأي تو چيست؟» حصين به آنها گفت: «مضريان در خراسان معادل سه پنجم اين جماعتند تميميان اكثر دو پنجم باقيمانده‌اند و يكه سواران خراسانند و رضايت ندهند كه كار به دست غير مضر افتد، اگر آنها را از اين كار بيرون نهيد به كمك قتيبه برخيزند.» گفتند: «وي با كشتن اين اهتم خوني بني تميم شده» گفت: «به اين اهميت ندهيد آنها تعصب مضري دارند» گويد: ازديان برفتند، راي حصين را نپسنديده بودند، خواستند عبد اللَّه بن حوزان جهضمي را ولايتدار كنند كه نپذيرفت و چون كسي نپذيرفت پيش حصين بازگشتند و گفتند: «ميان خودمان سالاري را نپذيرفته‌ايم، كار خويش و ربيعه را به تو وا مي‌گذاريم و مخالفت ترا نمي‌كنيم.» گفت: «مرا به اين كار علاقه نيست.» گفتند: «راي تو چيست؟» گفت: «اگر اين سالاري را به تميم دهيد كارتان سامان گيرد» گفتند: «كداميك از تميميان را مناسب مي‌داني؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3900

گفت: «هيچكس را جز وكيع مناسب نمي‌دانم» حيان وابسته بني شيبان گفت: «هيچكس اين كا را عهده نمي‌كند كه به آتش آن بسوزد و خون خويش را بدهد و به معرض كشته شدن باشد و اگر اميري آمد او را به عملش مواخذه كند و سود آن به ديگري رسد مگر اين وكيع بدوي كه مردي است جسور و اهميت نمي‌دهد كه چه مي‌كند و در عاقبت نمي‌نگرد، عشيره او بسيار است كه مطيع او هستند به سبب رياستي كه قتيبه از او گرفته و به ضرار بن حصين ضبي داده كينه‌توز است.» گويد: پس كسان نهاني پيش همديگر رفتند.

به قتيبه گفتند: «بجز حيان كسي كار كسان را تباه نمي‌كند» قتيبه مي‌خواست او را به غافلگيري بكشد، حيان با اطرافيان ولايتداران ملاطفت مي‌كرد و چيزي را از او نهان نمي‌داشتند.» گويد: قتيبه يكي را پيش خواند و بدو دستور داد كه حيان را بكشد يكي از خدمه شنيد و پيش حيان رفت و بدو خبر داد. پس از آن قتيبه كس فرستاد و حيان را پيش خواند، اما او بيم كرد و بيماري نمود، كسان پيش وكيع رفتند و از او خواستند كه كارشان را عهده كند و او پذيرفت.

گويد: در آن هنگام جنگاوران خراسان از مردم حومه بصره نه هزار كس بودند، بكريان هفت هزار كس بودند كه سالارشان حصين بن منذر بود، تميميان ده هزار كس بودند كه سالارشان ضرار بن حصين ضبي بود. طايفه عبد القيس چهار هزار كس بودند و عبد اللَّه بن علوان عوذي سالارشان بود. ازديان ده هزار كس بودند كه سالارشان عبد اللَّه بن حوذان بود، از مردم كوفه نيز هفت هزار كس بودند كه سالارشان جهم بن زحر بود با عبيد اللَّه بن علي. غلامان آزاد شده هفتهزار كس بودند كه سالارشان حيان بودند كه مي‌گويند از مردم ديلم بود و به قولي از مردم خراسان بود اما چون زبانش الكن بود او را نبطي مي‌خواندند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3901

گويد: حيان كس پيش وكيع فرستاد كه اگر كسان را از تو بدارم و ياريت كنم آن سوي نهر بلخ را مادام كه زنده‌ام و مادام كه تو ولايتداري به من وامي‌گذاري؟

گفت: «آري» حيان به عجمان گفت: «اينان بدون توجه به دين نبرد مي‌كنند، بگذاريد همديگر را بكشند» گفتند: «خوب» و نهاني با وكيع بيعت كردند.

گويد: ضرار بن حصين پيش قتيبه آمد و گفت: «كسان پيش وكيع مي‌روند و با وي بيعت مي‌كنند» گويد: و چنان بود كه وكيع به خانه عبد اللَّه بن مسلم فقير مي‌رفت و مي‌خوارگي مي‌كرد عبد اللَّه گفت: «اين، به وكيع حسد مي‌برد اين گفته باطل است، اينك وكيع در خانه من است كه مي‌نوشد و مست مي‌كند و جامه خويش را كثيف مي‌كند و اين پندارد كه كسان با وي بيعت مي‌كنند.» گويد: وكيع پيش قتيبه آمد و گفت: «از ضرار حذر كن كه من از وي بر تو بيمناكم» قتيبه اين سخنان آنها را از روي حسادت همديگر شمرد. پس از آن وكيع بيمار- نمايي كرد. اما قتيبه ضرار بن سنان ضبي را پيش وي فرستاد كه نهاني با وي بيعت كرد و قتيبه بدانست كه كسان با وي بيعت مي‌كنند و به ضرار گفت: «به من راست گفته بودي.» گفت: «ندانسته چيزي با تو نگفتم، اما اين را از روي حسادت دانستي. من تكليف خويش را انجام دادم.» گفت: «راست مي‌گويي» گويد: آنگاه قتيبه كس فرستاد و وكيع را پيش خواند، فرستاده قتيبه وكيع را ديد كه گل سرخ به پاي خويش ماليده بود و مهره و صدف به ساقش آويخته بود و دو كس از مردم زهران پاي وي را مداوا مي‌كردند. بدو گفت: «پيش امير بيا»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3902

گفت: «مي‌بيني كه پايم چه جور است» گويد: فرستاده پيش قتيبه بازگشت. قتيبه او را پس فرستاد كه گفت: «مي‌گويد بر تختي بنشين و پيش من بيا» گفت: «نمي‌توانم» آنگاه قتيبه به شريك بن صاحب باهلي، يكي از بني وائل كه سالار نگهبانان وي بود و يكي از مردم غني گفت: «پيش وكيع برويد او را پيش من آريد و اگر نپذيرفت گردنش را بزنيد» و گروهي سوار با وي فرستاد.

به قولي سالار نگهبانان قتيبه در خراسان ورقاء بن نصر باهلي بود.

ثمامة بن ناجذ عدوي گويد: قتيبه كس پيش وكيع فرستاد كه او را بيارد من بدو گفت: «خدايت قرين صلاح بدارد من او را پيش تو ميارم» گفت: «او را پيش من آر» پيش وكيع رفتم، خبر يافته بود كه سواران سوي وي روانند و چون مرا ديد گفت: «اي ثمامه كسان را بانگ بزن» گويد: و من بانگ زدم و نخستين كسي كه پيش وي آمد هريم بن ابي طلحه بود با هشت كس.» حسن بن رشيد گوزگاني گويد: قتيبه كس به طلب وكيع فرستاده، هريم گفت:

«من او را پيش تو ميارم» گفت: «برو.» هريم گويد: بر يابو نشستم مبادا پسم آرد و پيش وكيع رفتم كه قيام كرده بود.

كليب بن خلف گويد: قتيبه شعبة بن ظهير را كه يكي از بني نهشل بود پيش وكيع فرستاد كه پيش وي رفت، وكيع گفت: «اي ابن ظهير اندكي صبر كن تا گروه سواران پياپي آيند». آنگاه كاري خواست و مهره‌هايي كه را كه بر پايش بود ببريد آنگاه سلاح خويش را به تن كرد و تنها برون شد. چند زن او را بديدند و گفتند:

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3903

«ابو مطرف تنهاست.» گويد: آنگاه هريم بن ابي طحمه با هشت كس بيامد كه عميرة بن بريد عجيفي از آن جمله بود.

حمزة بن ابراهيم گويد: وكيع برون شد يكي بدو رسيد گفت: «از كدام طايفه‌اي؟» گفت: «از بني اسد» گفت: «نامت چيست؟» گفت: «ضرغامه» گفت: «پسر كي؟» گفت: «پسر ليث» گفت: «اين پرچم را بگير» مفضل بن محمد ضبي گويد: وكيع پرچم خويش را به عقبة بن شهاب مازني داد.

راوي گويد: وكيع برون شد و به غلامان خويش گفت: «بنه مرا پيش بني العم ببريد.» گفتند: «محل آنها را نمي‌دانيم» گفت: «دو نيزه مي‌بينيد به هم پيوسته يكي بالاي ديگري و تو بره‌اي روي آن هست، بني العم آنجا هستند.» گويد: از بني العم پانصد كس در اردوگاه بود.

گويد: وكيع كسان را بانگ زد كه از هر سو پياپي بيامدند.

گويد: مردم خاندان و خواص ياران و معتمدان مهلب و از جمله اياس بن بيهس پسر عمويش و عبد اللَّه بن والان عدوي با گروهي از مردم بني وائل بدور قتيبه فراهم آمدند. حيان بن اياس عدوي نيز با ده كس پيش وي آمد كه عبد العزيز بن حارث از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3904

آن جمله بود.

گويد: ميسره جدلي نيز كه مردي شجاع بود پيش وي آمد و گفت: «اگر خواهي سر وكيع را پيش تو آرم» قتيبه گفت: «به جاي خويش باش» گويد: آنگاه قتيبه يكي را گفت: «ميان كسان بانگ بزن بني عامر كجايند؟» و او بانگ زد: «بني عامر كجايند؟» محفن بن جزء كلابي گفت: «همانجا كه نهاديشان» كه قتيبه با آن قوم رفتار نكو نداشته بود.

گفت: «بانگ بزن خدا و خويشاوندي را به ياد شما مي‌آورم» محفن: «بانگ زد تو خويشاوندي را رعايت نكردي» گفت: «شما را خشنود مي‌كنم» گويد: محفن يا ديگري بانگ زد: «در اين صورت خدا ما را نبخشد.» قتيبه شعري خواند كه مضمون آن چنين بود:

«اي جان من بر رنجي كه رخ داده صبور باش «كه من در مقابل سفلگان قوم همگناني نمي‌يابم» آنگاه عمامه‌اي را كه مادرش برايش فرستاده بود و هنگام سختي‌ها به سر مي‌نهاد خواست و بر سر نهاد و بگفت تا يا بوي تربيت شده‌اي را كه در نبردها آنرا به فال نيك مي‌گرفت نزديك آوردند كه برنشيند اما يابو چندان روي پاها بلند شد كه او را خسته كرد و چون اين را بديد به تخت خويش بازگشت و بر آن نشست و گفت:

«ولش كنيد كه اين كار مقدار است» گويد: حيان نبطي با عجمان بيامد و بايستاد، قتيبه از او دلگير بود. عبد اللَّه بن مسلم نيز با وي بايستاد، آنگاه عبد اللَّه به حيان گفت: «به اين دو سوي حمله كن.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3905

گفت: «وقت آن نرسيده» عبد اللَّه خشمگين شد و گفت: «كمان مرا بده» حيان گفت: «اكنون روز كمان نيست» گويد: وكيع كسي پيش حيان فرستاد كه وعده‌اي كه به من دادي چه شد؟

حيان به پسر خويش گفت: «وقتي مرا ديدي كه كلاهم را گردانيدم و سوي سپاه وكيع رفتم با همه عجماني كه با تواند سوي من آي» گويد: پسر حيان با عجميان بايستاد و چون حيان كلاه خويش را بگردانيد عجمان سوي اردوي وكيع رفتند و ياران وي تكبير گفتند.

گويد: قتيبه برادر خويش را پيش كسان فرستاد و يكي از بني ضبه به نام سليمان پسر زنجيرك تيري به وي افكند، به قولي يكي از مردم بني العم تير انداخت كه به سرش خورد و او را كه سرش كج شده بود پيش قتيبه بردند و در نمازگاه وي نهادند، قتيبه پيش وي رفت و لختي بنشست آنگاه بر تخت خويش بازگشت.

ابو السري ازدي گويد: يكي از مردم بني ضبه به صالح تير زد كه او را سنگين كرد و زياد بن عبد الرحمان ازدي از بني شريك با نيزه او را بزد.

ابو مخنف گويد: يكي از طايفه غني به كسان حمله برد و يكي را ديد كه زره داشت و او را به جاي جهم بن زحر گرفت و با نيزه بدو زد و معلوم شد كسي را كه ضربت زده يك بومي است.

گويد: مردم در هم افتادند عبد الرحمان بن مسلم سوي آنها رفت مردم بازار و غوغايان تير به او انداختند و خونش بريختند. كسان جايي را كه شتران قتيبه و اسبان وي آنجا بود آتش زدند و نزديك وي آمدند. يكي از مردم بني باهله از بني وايل به دفاع از او برخاست قتيبه بدو گفت: «جانت را نجات بده» گفت: «در اين صورت كار ترا عوض نداده‌ام كه نان خوب به من خورانيدي و پارچه نرم به من پوشانيدي»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3906

گويد: قتيبه اسب خواست يابويي بياوردند اما آرام نماند كه بر آن نشيند كه گفت: «اين بي‌سبب نيست» و بر ننشست و به جاي خود نشست كسان بيامدند تا به سراپرده رسيدند. در اين وقت اياس بن بيهس و عبد اللَّه بن والان برون شدند و قتيبه را رها كردند. عبد العزيز بن حارث به طلب پسر خود كه عمرو يا عمر نام داشت برون شد، طايي او را بديد و گفت حذر كند، و او پسر خويش را يافت و پشت سر خود سوار كرد.

گويد: قتيبه متوجه هيثم بن منخل شد كه بر ضد او عمل مي‌كرد و شعري به اين مضمون خواند:

«هر روز به او تيراندازي مي‌آموختم «و چون دستش محكم شد مرا با تير زد [1]» گويد: برادران قتيبه، عبد الرحمان و عبد اللَّه و صالح و حصين و عبد الكريم، پسران مسلم با وي شكته شدند، پسرش كثير نيز با كساني از خاندان وي كشته شدند.

برادرش ضرار كه مادر وي غراء دختر ضرار بن قعقاع بود نجات يافت كه داييانش او را بدر بردند.

بعضي‌ها گفته‌اند عبد الكريم بن مسلم در قزوين كشته شد.

ابو مالك گويد: قتيبه را به سال نود و ششم كشتند و از فرزندان مسلم يازده كس كشته شدند كه وكيع آنها را بياويخت، هفت كس از پشت مسلم بودند، قتيبه و عبد الرحمان و عبد اللَّه فقير و عبيد اللَّه و صالح و بشار و محمد پسران مسلم و چهار كس از فرزندان با واسطه وي بودند: از جمله كثير بن قتيبه و مغلس بن عبد الرحمان. از فرزندان بي‌واسطه مسلم بجز عمرو كسي نجات نيافت كه عامل گوزگان بود و ضرار كه مادرش غراء دختر ضرار بن قعقاع بود و داييانش بيامدند و او را كشيدند و نجاتش دادند.

______________________________

[1]

اعلمه الرمايه كل يوم‌فلما شد ساعده رماني .

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3907

گويد: اياس بن عمر و ضربتي به گردن مسلم بن عمرو زد كه زنده ماند.

گويد: و چون كسان دور سراپرده را گرفتند طنابهاي آنرا بريدند.

زهير گويد: جهم بن زحر به سعد گفت: «پياده شو و سرش را ببر» كه زخمهاي بسيار داشت.

گفت: «بيم دارم كه سواران بجولان آيند.» گفت: «من پهلوي توام از چه مي‌ترسي؟» گويد: سعد پياده شد و بالاي سرا پرده را دريد و سر او را بريد.

گويد: وقتي مسلمه، يزيد بن مهلب را كشت، سعيد خذينه نواده ابي العاص، ولايتدار خراسان شد و عاملان يزيد را به زندان كرد كه جهم بن زحر جعفي از آن جمله بود وي يكي از مردم باهله عهده‌دار شكنجه وي بود بدو گفتند: «اين قاتل قتيبه است» و او را با شكنجه كشت. سعيد وي را ملامت كرد كه گفت: «به من گفته بودي كه از او مال بگيرم شكنجه‌اش كردم و اجلش رسيد.» گويد: روزي كه قتيبه كشته مي‌شد كنيز خوارزميش روي او افتاد و چون كشته شد برون شد و بعدها يزيد بن مهلب او را گرفت كه مادر خليده بود.

ابو اليقظان گويد: وقتي قتيبه كشته شد عمارة بن جنيه رياحي بالاي منبر رفت و سخن كرد و بسيار گفت. وكيع بدو گفت از اين كثافت و ياوه گويي بگذر، آنگاه وكيع سخن كرد و شعري خواند به اين مضمون:

«هر كه شتر را بگايد «گاينده‌اي را مي‌گايد» آنگاه گفت: «قتيبه مي‌خواست مرا بكشد اما من آدم كشم» و باز شعري خواند به اين مضمون:

«مرا آزمودند و باز آزمودند.

«و چون پير شدم و مرا پير كردند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3908

«عنانم را رها كردند «و از من كناره گرفتند «مرا ابو مطرف مي‌گويند.» طلحة بن اياس گويد: روزي كه وكيع، قتيبه را كشت شعري خواند به اين مضمون:

«من پسر خندفم «و قبايل خندف مرا «به كارهاي نكو نسبت مي‌دهند» آنگاه ريش خويش را گرفت و شعري خواند به اين مضمون:

«پيري كه وقتي ناخوشايندي به او تحميل كنند «حادثه‌ها پديد ميارد» آنگاه گفت: «به خدا بسيار مي‌كشم، و باز بسيار مي‌كشم سپس بسيار مياويزم و باز بسيار مياويزم من خونخواره‌ام، اين مرزبان شما، روسپي زاده، قيمت‌ها را گران كرده، به خدا فردا در بازار يك قفيز به چهار ميشود، يا او را مياويزم بر پيمبرتان صلوات گوييد» آنگاه فرود آمد.

مسلمة بن محارب گويد: وكيع سر قتيبه و انگشتر او را خواست، گفتند:

«مردم ازد آنرا گرفتند.» وكيع برون شد و شعري مي‌خواند به اين مضمون:

«كدام روز از مرگ بگريزم «روزي كه مقدر نشده «يا روزي كه مقدر شده» [1] و مي‌گفت: «به خدايي كه جز او خدايي نيست نمي‌روم تا سر را بيارند يا سرم

______________________________

[1]

في اي يومي من الموت افرأ يوم ما قدر ام يوم قدر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3909

يا سر قتيبه برود» و چوبي بياورد و گفت: «اين اسب را سواران بايد» كه به آويختن تهديد مي‌كرد.

گويد: حصين بدو گفت: «اي ابو مطرف سر را مياورند» و او آرام گرفت آنگاه حصين پيش ازديان رفت و گفت: «مگر شما احمقيد، با او بيعت كرديم و سالاري را به او داديم، خودش را به خطر انداخت، و شما سر را مي‌گيريد، ببريدش خدا اين سر را لعنت كند» گويد: پس سر را بياوردند و گفتند: «اي ابو مطرف اين شخص سر را بريده پاداشش بده» گفت: «خوب» و سه هزار به او داد و سر را همراه سليط بن عبد الكريم حنفي فرستاد با كساني از مردم قبايل كه سليط سالارشان بود و از بني تميم كسي را نفرستاد.

ابو الذيال گويد: انيف بن حسان يكي از مردم بني عدي از جمله كساني بود كه سر را بردند.

ابو مخنف گويد: وكيع عمل حيان نبطي را تلافي كرد.

خريم بن ابي يحيي گويد: وقتي سر قتيبه را با سرهاي مردم خاندان وي پيش سليمان نهادند و به هذيل بن زفر گفت: «اي هذيل از اين آزرده خاطر شدي؟» گفت: «اگر آزرده خاطر شده باشم خيلي‌ها آزرده خاطر شده‌اند» گويد: خريم بن عمرو و قعقاع بن خليد با سليمان سخن كردند و گفتند: «اجازه بده سرهايشان دفن شود» گفت: «بله، من تا اين حد نمي‌خواستم» يزيد بن سويد گويد: يكي از عجمان خراسان مي‌گفت: «اي گروه عربان قتيبه را كشتيد؟ به خدا اگر قتيبه از ما بود و ميان ما مرده بود او را در تابوتي مي‌نهاديم و وقتي به نبرد مي‌رفتيم به وسيله او فتح مي‌جستيم»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3910

گويد: آنچه قتيبه در خراسان كرد هيچكس نكرد اما نامردي كرد به سبب آنكه حجاج بدو نوشته بود كه مردم آنجا را فريب بده و در راه خدا خونشان را بريز.

حسن بن رشيد گويد: اسپهبد به يكي گفته بود: «اي گروه عربان قتيبه و يزيد را كه سروران عرب بودند كشتيد؟» آنگاه گفت: «كدام يكي‌شان پيش شما بزرگتر و پر مهابت‌تر بود؟» گفت: «اگر قتيبه به مغرب در انتهاي سوراخي بود و در بند آهنين و يزيد با ما در ولايتمان بود و ولايتدارمان، قتيبه به نزد ما بزرگتر و پر مهابت‌تر بود.» مفضل بن محمد ضبي گويد: روزي كه قتيبه كشته مي‌شد يكي پيش وي آمد كه نشسته بود و گفت: «امروز پادشاه عرب كشته مي‌شود»، قتيبه به نزد كسان پادشاه عرب بود. قتيبه بدو گفت: «بنشين» كليب بن خلف گويد: يكي از كساني كه به روز كشته شدن قتيبه همراه وكيع بوده بود به من گفت: «وكيع يكي را گفت كه ندا داد: نبايد ساز و برگ كشته‌اي گرفته شود.» گويد: ابن عبيد هجري بر ابو الحجر باهلي گذشت و ساز و برگ او را برگرفت وكيع خبر يافت و گردن او را بزد.

عبد اللَّه بن عمر از مردم تميم اللات گويد: روزي وكيع بر نشست، مستي را پيش وي آوردند بگفت تا او را كشتند.

گفتند: «كشتن او را روا نبود، بايد حدش مي‌زدند» گفت: «من با تازيانه عقوبت نمي‌كنم با شمشير عقوبت مي‌كنم» نهار بن توسعه در اين باره شعري گفت به اين مضمون:

«ما از دست باهلي گريان بوديم «اما اين غداني بدتر است و بدتر»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3911

و هم او گويد:

«وقتي ديديم كه ابن مسلم باهلي «جباري مي‌كند «شمشير تيز بر سر وي فرود آورديم» يكي از پيران غسان گويد: در ثنيه العقاب بوديم كه يكي را ديديم همانند پيك كه عصا و كيسه‌اي همراه داشت، گفتيم: «از كجا مي‌آيي؟» گفت: «از خراسان» گفتيم: «آنجا خبري بود؟» گفت: «آري، ديروز قتيبة بن مسلم كشته شد» گويد: از گفته وي شگفتي كرديم و چون انكار ما را بديد گفت: «اگر امشب مرا در افريقيه ببينيد چه ميانديشيد؟» و برفت، بر اسبان خويش از پي وي رفتيم، چيزي بود كه از ديد چشم پيشي مي‌گرفت.

عبد الرحمان بن جمانه باهلي در رثاي قتيبه گويد:

«گويي ابو حفص قتيبه «با سپاهي سوي سپاهي نرفت «و بر منبري بالا نرفت «و هنگامي كه قوم اطراف وي بودند «پرچمها به جنبش نيامد «و مردم، سپاهي از آن وي نديدند «مرگ او را بخواند و پروردگار خويش را اجابت كرد «و پاكيزه و عفيف سوي بهشتها روان شد «اسلام از پس محمد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3912

«مصيبتي بزرگتر از ابو حفص نداشت «اي عبهر بر او اشك بريز» «عبهر نام كنيز فرزنددار قتيبه بود و نيز اصم بن حجاج در رثاي قتيبه شعري دارد به اين مضمون:

«آيا وقت آن نرسيده كه قبايل.

«ما را نيك بشناسند «بله ما از همه كسان «به بزرگي و سرفرازي شايسته‌تريم.

«سالار تميميان و آزادشدگان و مذحج «و ازد و عبد القيس و قبيله بكر بوديم.

«با نيروي شاهي خويش «هر كه را مي‌خواستيم مي‌كشتيم «و هر كه را مي‌خواستيم «به زبوني و اطاعت وادار مي‌كرديم.

«اي سليمان نيزه‌هاي ما «چه سپاهها كه به تصرف شما آورد «و چه قلعه‌هاي بلند كه گشوديم «با ولايت هموار و كوهستان سخت.

«چه شهرها كه كسان پيش از ما «به غزاي آن نرفته بودند «كه ماه به ماه سپاه سوي آن رانديم «و مردم همه شهرها را «تا آن سوي طلوعگاه صبحدم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3913

«با نيزه از شرك رهانيديم.

«اگر مرگ شتاب نياورده بود «از سد ذو القرنين نيز گذشته بوديم» در اين سال سليمان بن عبد الملك، خالد بن عبد اللَّه قسري را از مكه برداشت و طلحة بن داود حضرمي را ولايتدار آنجا كرد.

در همين سال مسلمة بن عبد الملك به غزاي تابستاني به سرزمين روم رفت و قلعه‌اي را گشود كه آنرا قلعه عوف مي‌گفتند.

در همين سال قرة بن شريك عبسي كه امير مصر بود درگذشت. به گفته بعضي از سيرت نويسان اين به ماه صفر بود، اما بعضي‌ها گفته‌اند كه هلاكت قره در ايام زندگاني وليد بود، به سال نود و پنجم، در همان ماه كه حجاج هلاك شد.

در اين سال ابو بكر بن محمد انصاري سالار حج شد، از ابو معشر چنين آورده‌اند. واقدي و ديگران نيز چنين گفته‌اند.

در اين سال امير مدينه ابو بكر بن محمد انصاري بود، كه امير مكه عبد العزيز بن عبد اللَّه بود، كار جنگ عراق و نماز آن با يزيد بن مهلب بود، كار خراج آنجا با صالح ابن عبد الرحمان بود. عامل بصره سفيان بن عبد اللَّه كندي بود از جانب يزيد بن مهلب.

كار قضاي بصره با عبد الرحمان بن اذينه بود، كار قضاي كوفه با ابو بكر پسر ابو موسي بود، كار جنگ خراسان با وكيع بن ابي اسود بود.

آنگاه سال نود و هفتم درآمد.

 

سخن از حوادث سال نود و هفتم‌

 

از جمله حوادث سال اين بود كه سليمان بن عبد الملك سپاه سوي قسطنطنيه فرستاد و پسر خويش داود را به سالاري غزاي تابستاني گماشت كه قلعه زن را

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3914

گشود.

در اين سال، چنانكه واقدي گويد: مسلمة بن عبد الملك سرزمين روم را گشود و قلعه‌اي را كه وضاح سالار وضاحيه گشوده بود، باز بگشود.

و هم در اين سال عمرو بن هبيره فزاري از راه دريا به غزاي سرزمين روم رفت و زمستان را آنجا ببود.

و هم در اين سال عبد العزيز پسر موسي بن نصير در اندلس كشته شد و حبيب ابن ابي عبيد فهري سروي را براي سليمان آورد.

و هم در اين سال سليمان بن عبد الملك، يزيد بن مهلب را ولايتدار خراسان كرد.

 

سخن از اينكه چرا سليمان يزيد بن مهلب را ولايتدار خراسان كرد؟

 

سبب آن بود كه وقتي خلافت به سليمان بن عبد الملك رسيد كار جنگ عراق و نماز و خراج آنجا را به يزيد بن مهلب سپرد. و چنانكه از ابو مخنف آورده‌اند، وقتي يزيد به كار عراق گماشته شد در كار خويش نظر كرد و گفت حجاج عراق را ويران كرده و من اينك مايه اميد عراقم، اگر آنجا روم و با مردم در كار خراج سخت بگيرم و به سبب آن شكنجه كنم، مانند حجاج شوم و جنگ ميان مردم اندازم و زندانهايي را كه خدا از آن معافشان داشته باز پس آرم و اگر چندان كه حجاج مي‌فرستاد پيش سليمان نفرستم از من نپذيرد.

گويد: پس يزيد پيش سليمان آمد و گفت: «يكي را به توبه مي‌نمايم كه در كار خراج بصير است. وي را به كار خراج گمار، و وي را مسئول آن كن.» سليمان گفت: «راي ترا پذيرفتم»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3915

گويد: پس از آن يزيد سوي عراق آمد.

عمير بن شبه گويد: صالح پيش از آمدن يزيد سوي عراق آمد و در واسط جاي گرفت.

عباد بن ايوب گويد: وقتي يزيد بيامد مردم به پيشواز وي برون شدند، به صالح گفتند: «اينك يزيد مي‌رسد و مردم به پيشواز وي برون شده‌اند»، اما وي برون نشد تا يزيد نزديك شهر رسيد، آنگاه برون شد، پيراهن و جامه زرد كوچكي به تن داشت و چهار صد كس از مردم شام پيشاپيش وي مي‌رفتند، با يزيد برخورد و همراه وي بيامد و چون وارد شهر شد صالح بدو گفت: «اين خانه را براي تو خالي كرده‌ام» و به خانه‌اي اشاره كرد كه يزيد فرود آمد و صالح به خانه خويش رفت.

گويد: صالح با يزيد سختي كرد و چيزي بدو نداد. يزيد هزار خوان داشت كه مردم را بر آن غذا مي‌داد، صالح آنرا بگرفت. يزيد گفت: «قيمت آنرا پاي من بنويس» گويد: يزيد كالاي بسيار خريد و حواله‌ها عهده صالح به دست فروشندگان داد كه پرداخت نكرد و پيش يزيد بازگشتند كه خشمگين شد و گفت: «اين كاري است كه خودم با خودم كردم» چيزي نگذشت كه صالح بيامد و يزيد جا براي او خالي كرد كه بنشست و به يزيد گفت: «اين حواله‌ها چيست؟ خراج براي آن محل ندارد، چند روز پيش يك حواله صد هزاري ترا پرداخته‌ام، مقرريهايت را از پيش داده‌ام، براي سپاه مالي خواستي كه دادم، براي اين محلي نيست و امير مؤمنان بدان رضايت نمي‌دهد و مواخذه مي‌كند.» يزيد بدو گفت: «اي ابو الوليد اين بار اين حواله‌ها را پرداخت كن».

صالح بخنديد، گفت: «پرداخت مي‌كنم اما حواله بسيار مده» گفت: «نمي‌دهم» زهير بن هنيد گويد: سليمان بن عبد الملك، يزيد بن مهلب را ولايتدار عراق كرد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3916

و ولايت خراسان را بدو نداد، آنگاه سليمان به عبد الملك بن مهلب كه در شام بود- يزيد به عراق رفته بود- گفت: «عبد الملك! اگر ترا ولايتدار خراسان كنم چگونه خواهي بود؟» گفت: «امير مؤمنان مرا چنان بيند كه خواهد»، آنگاه سليمان از اين كار چشم پوشيد.

گويد: آنگاه عبد الملك بن مهلب به جرير بن يزيد جهضمي و كساني از خواص خويش نوشت كه امير مؤمنان ولايتداري خراسان را به من پيشنهاد كرده و اين خبر به يزيد بن مهلب رسيد كه از كار عراق و سختگيري صالح دلگير بود كه با وجود او به چيزي دست نمي‌يافت، پس عبد اللَّه بن اهتم را پيش خواند و گفت: «ترا براي كاري خواستم كه خاطرم بدان مشغول است و مي‌خواهم كه آنرا به سامان ببري» گفت: «هر چه مي‌خواهي به من دستور بده» گفت: «من در اين سختي افتاده‌ام كه مي‌بيني و از اين آزرده خاطرم، خراسان خاليست و شنيده‌ام كه امير مؤمنان آنرا براي عبد الملك بن مهلب نام برده، آيا راه چاره‌اي هست؟» گفت: «آري، مرا پيش امير مؤمنان فرست و اميدوارم فرمان ترا به ولايتداري خراسان بيارم» گفت: «پس آنچه را با تو گفتم نهان دار» گويد: آنگاه يزيد دو نامه به سليمان نوشت كه در يكي از كار عراق سخن كرده بود و ستايش ابراهيم گفته بود و از بصيرت وي در كار عراق ياد كرده بود.

گويد: يزيد، ابن اهتم را بر اسبان بريد فرستاد و سي‌هزار بدو داد كه هفت روزه برفت و نامه يزيد را به سليمان داد، وقتي پيش وي رفت كه غذا مي‌خورد و يكسو نشست كه دو جوجه به نزد وي آوردند و آنرا بخورد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3917

گويد: وقتي ابن اهتم وارد شد، سليمان بدو گفت: «در جلسه‌اي جز اين خواهي آمد» و پس از سه روز او را پيش خواند و بدو گفت: «يزيد بن مهلب به من نامه نوشته و از بصيرت تو در كار عراق و خراسان سخن آورده، و از تو ستايش كرده، بصيرت تو در اين باره چگونه است؟» گفت: «آنجا را از همه كس بهتر مي‌شناسم كه آنجا تولد يافته‌ام و آنجا بزرگ شده‌ام و از آنجا و ريشه آن اطلاع دارم» گفت: «امير مؤمنان سخت به كسي مانند تو نياز دارد كه درباره كار خراسان با تو مشورت كند، يكي را به من بنماي كه او را ولايتدار خراسان كنم» گفت: «امير مؤمنان بهتر داند كه مي‌خواهد كي را ولايتدار كند، اگر يكي از آنها را نام برد، من راي خويش را درباره وي بگويم، كه آيا شايسته اين كار هست يا نه؟» گويد: «سليمان يكي از مردم قريش را نام برد».

ابن اهتم گفت: «اي امير مؤمنان وي از مردان خراسان نيست.» گفت: «عبد الملك بن مهلب؟» گفت: «نه» تا سليمان چند كس را بر شمرد كه آخر آنها وكيع بن اسود بود.

ابراهيم گفت: «اي امير مؤمنان، وكيع مردي دلير و شجاع و جنگاور و كاربر است اما مرد اين كار نيست كه وي هرگز سالار سيصد كس نبوده و كسي را مطيع خويش نديده» گفت: «راست گفتي، واي تو پس مرد اين كار كيست؟» گفت: «يكي را مي‌شناسم كه نام نبردي» گفت: «كيست؟» گفت: «نام وي را نمي‌گويم مگر امير مؤمنان تعهد كند كه اين را نهان دارد و اگر او خبر يافت مرا از وي حفظ كند».

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3918

گفت: «خوب، نام ببر، كيست؟» گفت: «يزيد بن مهلب» گفت: «او در عراق است و اقامت آنجا را از اقامت خراسان بيشتر دوست دارد.» گفت: «اي امير مؤمنان مي‌دانم، اما او را به اين كار وادار خواهي كرد و يكي را بر عراق جانشين مي‌كند و مي‌رود.» گفت: «رأي صواب آوردي»، و فرمان يزيد را براي خراسان نوشت، و ضمن نامه‌اي براي او نوشت كه ابن اهتم به عقل و دين و فضيلت و رأي چنان است كه ياد كرده بودي و نامه و فرمان يزيد را به ابن اهتم داد كه هفت روزه برفت و پيش يزيد رسيد كه گفت: «چه خبر بود؟» گويد: ابن اهتم فرمان را بدو داد و يزيد هماندم دستور داد كه براي حركت خراسان آماده شوند و پسر خويش مخلد را پيش خواند و سوي خراسان فرستاد.

گويد: پسر مخلد همانروز حركت كرد، پس از آن يزيد حركت كرد و جراح ابن عبد اللَّه حكمي را بر واسط جانشين خويش كرد، عبد اللَّه بن هلال كلابي را بر بصره گماشت و اموال و كارهاي خويش را در بصره به مروان بن مهلب سپرد كه از همه برادران بيشتر به او اعتماد داشت.

ابو البهاء ايادي درباره مروان شعري دارد به اين مضمون:

«ابو قبيصه را ديده‌ام كه هر روز.

«طبع وي با پيشامدها «از همه‌شان سازگارتر است «وقتي آنها نخواهند كار بزرگ را «عهده كنند «وي هر چه تواند عهده مي‌كند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3919

«اگر دلهايشان از چيزي ملول شود «توبه وجود و گشاده دستي از آنها برتري.» اما گفتار ابو عبيده، معمر بن مثني از روايت ابو مالك چنين است كه گويد:

وكيع بن ابي سود، سر قتيبه را براي سليمان فرستاد و اطاعت نمود و سليمان از او خشنود شد، يزيد بن مهلب يكصد هزار براي عبد اللَّه بن اهتم معين كرد كه عيب وكيع را پيش سليمان بگويد و او گفت: «خداي امير مؤمنان را قرين صلاح بدارد به خدا به نزد من هيچكس بيشتر از وكيع در در خور ستايش نيست و حق منت بر من ندارد كه انتقام مرا گرفته و دشمنم را از ميان برداشته ولي حق امير مؤمنان بر من بزرگتر و واجب‌تر است و نيكخواهي امير مؤمنان بر گردن من است، وكيع هرگز يكصد سوار با خود نداشته مگر به انديشه خيانت افتاده، در جمع گمنام است و به فتنه مشهور» گفت: «پس او از جمله كساني نيست كه از او كمك گيريم» گويد: و چنان بود كه قيسيان پنداشتند كه قتيبه به كار خلع اقدام نكرده، بود. پس سليمان يزيد بن مهلب را به جنگ عراق گماشت و بدو گفت: «اگر قيسيان شاهد آوردند كه قتيبه به كار خلع اقدام نكرده و از اطاعت به در نرفته قصاص وي را از وكيع بگيرد.» گويد: اما يزيد خيانت كرد، چيزي را كه براي ابن اهتم تعهد كرده بود بدو نداد و پسر خويش مخلد را سوي وكيع فرستاد.

كرماني گويد: يزيد پسر خويش مخلد را به خراسان فرستاد، مخلد وقتي نزديك مرو رسيد عمرو بن عبد اللَّه عتكي صنابحي را پيش فرستاد و چون آنجا رسيد كس پيش وكيع فرستاد كه پيش من آي.» گويد: اما وكيع نپذيرفت و عمرو كس پيش او فرستاد كه اي بدوي احمق جلف خشن، به سوي امير خويش رو و از او پيشواز كن. سران مردم مرو به پيشواز مخلد برون شدند اما وكيع از رفتن بازماند، ولي عمرو ازدي او را برون فرستاد و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3920

و چون پيش مخلد رسيدند همه مردم فرود آمدند بجز وكيع و محمد بن حمران سغدي و عباد بن لقيط كه از مردم بني قيس بن ثعلبه بود.

گويد: آنها را پياده كردند، وقتي مخلد به مرو رسيد پيش از آمدن پدرش وكيع را بداشت و شكنجه كرد و ياران وي را بگرفت و شكنجه كرد.

ادريس بن حنظله گويد: وقتي مخلد به خراسان رسيد مرا بداشت، ابن اهتم پيش من آمد و گفت: «مي‌خواهي رهايي يابي؟» گفتم: «آري» گفت: «نامه‌هايي را كه قعقاع بن خليد عبسي و خريم بن عمرو مري درباره خلع سليمان به قتيبه نوشته‌اند برون آر» گفتمش: «اي ابن اهتم، مرا در كار دينم فريب مي‌دهي» گويد: پس طوماري بخواست و گفت: «تو احمقي و نامه‌هايي از زبان قعقاع و كساني از طايفه قيس به قتيبه نوشت كه وليد بن عبد الملك مرده و سليمان، ابن مزوني را به خراسان مي‌فرستد پس او را خلع كن» گفتمش: «اي ابن اهتم به خدا خودت را به هلاكت مي‌دهي، به خدا اگر پيش وي روم به او خبر مي‌دهم كه اين نامه‌ها را تو نوشته‌اي» در اين سال يزيد بن مهلب به امارت سوي خراسان رفت.

ابو السري ازدي به نقل از عموي خويش گويد: از پس كشته شدن قتيبه وكيع نه ماه يا ده ماه ولايتدار خراسان بود و يزيد بن مهلب به ساله نود و هفتم آمد.

محمد بن مفضل به نقل از پدرش گويد: يزيد مردم شام را تقرب داد، با گروهي از مردم خراسان و نهار بن توسعه شعري گفت به اين مضمون:

«از هيچ امري چنان اميد نداشتيم «كه از يزيد اميد داشتيم «اما گمان ما درباره وي به خطا رفت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3921

«از روزگار پيش «در كار آميزش با مردم ناچيز «بي رغبت بوده‌ايم «اگر اميري انصافمان ندهد «چون شيران سوي او روان مي‌شويم «اي يزيد، آهسته رو و به طرف ما برگرد «و ما را از آميزش بردگان بر كنار دار «مي‌آييم و جز بي‌اعتنايي نمي‌بينيم «و از دور سلام مي‌كنيم «و نوميد و بي‌عطا باز مي‌گرديم «اين عبوسي و بي‌اعتنايي براي چيست؟» غالب قطان گويد: در ايام خلافت سليمان، عمر بن عبد العزيز را ديدم كه در عرفات ايستاد، در آن سال سليمان به حج آمده بود، عمر بن عبد العزيز بن عبد اللَّه مي‌گفت: «شگفتا كه امير مؤمنان كسي را بر بهترين مرز مسلمانان گماشته كه از بازرگاناني كه از آنجا مي‌آيند مي‌شنوم كه به يكي از كنيزان خود به اندازه سهم هزار مرد چيز مي‌دهد، به خدا در كار ولايتداري خويش خدا را منظور ندارد.» گويد: بدانستم كه يزيد و كنيز جهني را منظور دارد. و گفتم: «كوشش آنها را در جنگهاي ازارقه پاس مي‌دارد.» گويد: يزيد، عبد الملك بن سلام سلولي را جايزه داد و او شعري گفت به اين مضمون:

«اي يزيد، عطاي تو «پيوسته به من مي‌رسد «چندان كه سيراب شده‌ام

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3922

«و بخشش شما انكار ناپذير است.

«وقتي حاجتي باشد تو همانند بهاري «كه بيمار از آن بهره گيرد «و تنگدست از آن بهره‌گيرد «بهاري كه ابر آن به همه ولايتتان مي‌رسد «كه سيراب شده‌اند و ابر بارنده «به فراواني بر آنها باريده است «هر جا بباشي خدايت سيراب كند «كه ابري گسترده و باران‌زايي «كه پاره‌هاي آن پيوسته «مي‌رود و باز مي‌گردد» در اين سال، سليمان بن عبد الملك سالار حج بود. اين را از ابو معشر روايت كرده‌اند.

در همين سال، سليمان، طلحة بن داود حضرمي را از مكه معزول كرد.

واقدي گويد: وقتي سليمان بن عبد الملك از حج بازگشت، طلحة بن داود حضرمي را از مكه برداشت، مدت امارت وي شش ماه بود، پس از او عبد العزيز اموي را ولايتدار مكه كرد.

در اين سال عاملان ولايتها همان عاملان سال پيش بودند، مگر خراسان كه عامل جنگ و خراج و نماز آن يزيد بن مهلب بود. جانشين يزيد بر كوفه چنانكه گفته‌اند حرملة بن عمير لخمي بود، براي مدت چند ماه، پس از آن وي را معزول كرد و بشر ابن حسان نهدي را بر آنجا گماشت.

آنگاه سال نود و هشتم در آمد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3923

 

سخن از حوادثي كه در سال نود و هشتم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث اين سال آن بود كه سليمان بن عبد الملك برادر خويش مسلمة را سوي قسطنطنيه فرستاد و بدو گفت آنجا بماند تا شهر را بگشايد يا دستور سليمان بيايد. و او زمستان و تابستان را آنجا گذرانيد.

سليمان بن موسي گويد: وقتي مسلمة نزديك قسطنطينه رسيد گفت كه هر يك از سواران دوازده رطل آذوقه به دنبال اسب خويش بردارد تا به قسطنطنيه رساند و بگفت تا آذوقه را به يكسو افكندند كه چون كوهها شد، آنگاه به مسلمانان گفت: «از اين آذوقه چيزي نخوريد به سرزمين آنها حمله بريد و زراعت كنيد» گويد: مسلمه خانه‌هايي از چوب ساخت و زمستان را در آن به سر برد و كسان زراعت كردند و آن آذوقه در صحراي باز بماند و كسان از چيزهايي كه در اثناي حمله‌ها به دست مي‌آوردند مي‌خوردند، پس از آن از كشت خويش بخوردند و مسلمه بيرون قسطنطنيه بماند و مردم آنجا را مقهور داشت سران مردم شام، خالد بن معدان و عبد اللَّه بن ابي زكريا خزاعي و مجاهد بن جبر نيز با وي بودند تا وقتي كه خبر مرگ سليمان بدو رسيد. شاعر در اين باب شعري گويد به اين مضمون:

«دوازده رطل خويش را بر مي‌دارد «و دوازده رطل مسلمه را نيز» علي بن محمد گويد: وقتي سليمان زمامدار شد، به غزاي روم رفت و در دابق فرود آمد و مسلمه را پيش فرستاد كه روميان از او بيمناك شدند و اليون از ارمينيه بيامد و به مسلمه گفت: «يكي را پيش من فرست كه با من سخن كند.» گويد: مسلمه، ابن هبيره را فرستاد كه به اليون گفت: «شما ميان خودتان كي را احمق مي‌دانيد؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3924

گفت: «كسي كه شكم خويش را از هر چه بيابد پر كند» ابن هبيره گفت: «ما مردمي دينداريم و اطاعت اميرانمان جزو دين ماست» گفت: «راست گفتي، ما و شما چنان بوديم كه براي دين نبرد مي‌كرديم و به سبب آن خشمگين مي‌شديم، اما اكنون براي تسلط و شاهي نبرد مي‌كنيم، براي هر سر يك دينار به تو مي‌دهيم» راوي گويد: روز بعد ابن هبيره پيش روميان بازگشت.

ابن هبيره گويد: نخواست رضايت دهد، وقتي پيش وي رفتم غذا خورده بود و شكمش را پر كرده بود و خفته بود و چون بيدار شد بلغم بر او چيره شده بود و ندانست من چه گفتم.

گويد: بطريقان به اليون گفتند: «اگر مسلمه را از ما باز گرداني ترا شاه مي‌كنيم.» و با وي پيمان كردند.

راوي گويد: ابن هبيره پيش مسلمه آمد و گفت: «اين قوم چنان دانسته‌اند كه تو تا وقتي كه آذوقه داري به راستي نبرد نمي‌كني و وقت مي‌گذراني اگر آذوقه را بسوزاني تسليم مي‌شوند» گويد: مسلمه آذوقه را بسوزانيد و دشمن نيرو گرفت و مسلمانان به سختي افتادند چندان كه نزديك بود به هلاكت افتند و چنين بودند تا وقتي كه سليمان بمرد.

راوي گويد: سليمان بن عبد الملك وقتي در دابق بود، با خدا پيمان كرد كه باز نگردد تا وقتي كه سپاهي كه سوي روميان فرستاده بود وارد قسطنطنيه شود.

گويد: پادشاه روم هلاك شد و اليون پيش وي آمد و بدو خبر داد و تعهد كرد كه سرزمين روم را بدو تسليم كند و مسلمه با وي برفت تا نزديك قسطنطنيه فرود آمد و هر چه آذوقه آنجا بود فراهم آورد و مردم شهر را محاصره كرد.

گويد: اليون پيش روميان رفت كه او را به شاهي برداشتند و به مسلمه نوشت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3925

و آنچه را رخ داده بود بدو خبر داد و تقاضا كرد كه مقداري آذوقه به شهر فرستد كه قوم با آن اعاشه كنند و باور كنند كه كار وي و كار مسلمه يكي است و از اسيري و برون شدن از ولايت خويش در امانند و اجازه دهد كه شبي آذوقه را حمل كنند.

گويد: و چنان بود كه اليون كشتي‌ها و مردان آماده كرده بود، مسلمه بدو اجازه داد و در آن محوطه‌ها چيز درخور ذكري نماند و همه در يك شب حمل شد.

صبحگاهان اليون جنگجو شد، با مسلمه خدعه‌اي كرده بود كه اگر زني بود مايه ننگ وي بود، سپاه به بليه‌اي افتاد كه هيچ سپاهي نيفتاده بود و چنان شد كه كسي جرئت نداشت تنها از اردوگاه برون شود و اسبان و پوست‌ها و ريشه و برگ درختان و هر چيز ديگر را بجز خاك خوردند. سليمان همچنان در دابق بود، زمستان بيامد و قدرت كمك كردن به سپاه نداشت تا وقتي درگذشت.

در اين سال سليمان بن عبد الملك با پسر خويش ايوب بيعت كرد و او را وليعهد خويش كرد.

علي بن محمد گويد: عبد الملك از وليد و سليمان تعهد گرفته بود كه با ابن عاتكه و با مروان بن عبد الملك از پس وي بيعت كنند.

طارق بن مبارك گويد: مروان بن عبد الملك در ايام خدمت سليمان هنگام بازگشت از مكه بمرد و چون او بمرد سليمان با ايوب بيعت كرد و از يزيد چشم پوشيد و منتظر ماند و اميد داشت كه بميرد، اما ايوب كه وليعهد او شده بود بمرد.

در همين سال شهر سقلابيان گشوده شد.

محمد بن عمر گويد: قوم برجان به سال نود و هشتم به مسلمة بن عبد الملك حمله بردند وي با گروهي اندك بود، سليمان بن عبد الملك، مسعده، با عمرو پسر قيس را با جمعي به كمك او فرستاد و سقلابيان با وي خدعه كردند، سپس خداي، از آن پس كه شراحيل بن عبد را كشتند، هزيمتشان كرد.

در اين سال، چنانكه واقدي گويد: وليد بن هشام و عمرو بن قيس به غزا رفتند،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3926

كساني از مردم انطاكيه آسيب ديدند. وليد كساني از مردم حومه روم [1] را به دست آورد و بسيار كسي از آنها را به اسيري گرفت.

در همين سال يزيد بن مهلب به غزاي گرگان و طبرستان رفت.

ابو مخنف گويد: وقتي يزيد بن مهلب به خراسان رفت سه يا چهار ماه آنجا بماند سپس سوي دهستان و گرگان رفت و پسر خويش مخلد را بر خراسان گماشت و برفت و بدهستان جاي گرفت كه مردمش طايفه‌اي از تركان بودند و آنجا بماند و مردم دهستان را محاصره كرد، مردم كوفه و مردم بصره و مردم شام و سران مردم خراسان و ري با وي بودند و بجز آزادشدگان و بردگان و داوطلبان يكصد هزار جنگاور داشت.

گويد: و چنان بود كه مردم آنجا برون مي‌شدند و با مسلمانان جنگ مي‌كردند و چيزي نمي‌گذشت كه مسلمانان هزيمتشان مي‌كردند كه به قلعه‌شان باز مي‌گشتند، پس از آن گاهي برون مي‌شدند و جنگ مي‌كردند و جنگشان سخت مي‌شد.

گويد: جهم و جمال پسران زحر به نزد يزيد منزلتي داشتند و حرمتشان مي‌داشت. محمد بن عبد الرحمان جعفي نيز زبان آور و دلير بود، اما خويشتن را با شراب تباه مي‌كرد و چندان پيش يزيد و مردم خاندان خويش نمي‌رفت گويي مانع وي آن بود كه توجه آنها را به دو پسر زحر، جهم و جمال ديده بود.

گويد: و چنان بود كه وقتي منادي ندا مي‌داد كه اي سوار خدا برنشين و خوشدل باش، نخستين سوار از مردم اردو كه به هنگام خطر به نبردگاه مي‌رسيد محمد بن عبد الرحمان بود. روزي ميان كسان ندا دادند و محمد از همه كسان پيش افتاد، وي بر تپه‌اي ايستاده بود كه عثمان بن مفضل بر او گذشت و بدو گفت: «اي محمد هرگز نتوانستم پيش از تو به نبردگاه رسم.» گفت: «مرا از اين چه سود كه شما با نورسان مذحج نظر داريد و حق كهنسالان و مردم مجرب و سخت كوش را نمي‌شناسيد»

______________________________

[1] پيداست كه كلمه «روم» در اينجا به معني قسطنطنيه به كار رفته است (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3927

گفت: «اگر آنچه را پيش ما هست مي‌خواهي ما چيزي را كه شايسته آن باشي از تو نمي‌گردانيم» گويد: آنگاه كسان بيامدند و نبردي سخت كردند. محمد بن عبد الرحمان به يك تركان كه كسان از او روي گردانيده بودند حمله برد و دو ضربت در ميانه رد و بدل شد، شمشير به در محمد بماند و او ضربتي بزد و ترك را بكشت، آنگاه بيامد، شمشيرش به دستش بود كه خون از آن مي‌چكيد و شمشير مرد ترك در خود وي بود و كسان نكوترين منظري را كه از سواري مي‌شد ديد، بديدند. يزيد مقارنه دو شمشير و خود و سلاح را بديد و گفت: «اين كيست؟» گفتند: «ابن محمد بن عبد الرحمان است» گفت: «پدرش خوب چه مردي است اگر با خويشتن افراط نكرده بود» گويد: پس از آن روزي يزيد برون شد و جايي مي‌جست كه از آنجا به نزد قوم درآيد، ناگهان گروهي از تركان بدو حمله بردند سران و سواران جمع با وي بودند نزديك به چهارصد كس، اما دشمنان نزديك به چهار هزار كس بودند، يزيد لختي با آنها نبرد كرد، كسان به وي گفتند: «اي امير برو ما به جاي تو نبرد مي‌كنيم» گويد: اما يزيد نپذيرفت و آن روز شخصا در كار نبرد بود و چون يكي از آنها بود، محمد بن عبد الرحمان و دو پسر زحر و حجاج بن جاريه خثعمي و همه يارانش به نبرد بودند و نبردي نيكو كردند و چون خواستند باز گردند، حجاج بن جاريه را بر عقبداران گماشت كه از پي او نبرد مي‌كرد تا وقتي به اب رسيد كه تشنه شده بودند و آب بنوشيدند، آنگاه دشمنان برفتند و كاري نساخته بودند.

سفيان بن صفوان خثعمي در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«اگر ابن جاريه سفيد پيشاني نبود «كاسه‌اي تلخ مزه به تو نوشانيده بودند «با سواران و اسبان خويش از تو حمايت كرد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3928

«تا وقتي كه بي‌زحمت به نزد آب رسيدي» گويد: آنگاه يزيد در كار دهستان اصرار كرد و در اطراف آن از هر سوي سپاه نهاد و آذوقه از آنها ببريد كه در نبرد مسلمانان واماندند و كار محاصره و بليه بر آنها سخت شد وصول، دهقان دهستان، كس پيش يزيد فرستاد كه با تو صلح مي‌كنم به شرط اين كه جان و خاندان و مال مرا امان دهي و شهر را با آنچه در آن هست و با مردمش به تو تسليم كنم.» گويد: پس يزيد با وي صلح كرد و پذيرفت و به تعهد خويش عمل كرد و وارد شهر شد و از آنجا مال و گنج و اسير بي‌شمار گرفت و چهارده هزار ترك را دست بسته بكشت و اين را براي سليمان بن عبد الملك نوشت.

گويد: آنگاه يزيد حركت كرد و سوي گرگان رفت كه با مردم كوفه بر يكصد هزار و گاهي دويست هزار و سيصد هزار صلح مي‌كرده بودند. و چون يزيد سوي آنها رفت به تقاضاي صلح آمدند و از او بترسيدند و چيزي بيفزودند، يزيد يكي از مردم ازد را به نام اسد پسر عبد اللَّه بر آنها گماشت.

گويد: پس از آن يزيد سوي اسپهبد رفت كه در طبرستان بود. فعلگان همراه وي بودند كه درخت مي‌بريدند و راه مي‌ساختند تا پيش اسپهبد رسيدند كه يزيد آنجا فرود آمد و وي را محاصره كرد و بر سرزمينش تسلط يافت، آنگاه اسپهبد تقاضاي صلح مي‌كرد كه آنچه را از پيش از او مي‌گرفته بودند بيفزايد اما يزيد نمي‌پذيرفت كه اميد فتح آنجا را داشت.

گويد: يك روز يزيد ابو عيينه برادر خويش را با جمعي از مردم كوفه و بصره فرستاد كه از كوه سوي آنها بالا رفتند. اسپهبد كس پيش ديلمان فرستاده بود و آنها را به جنبش آورده بود كه به نبرد آمدند، و مسلمانان به آنها پرداختند و پسشان راندند، سر ديلمان بيامد و هماورد خواست محمد بن عبد الرحمان سوي وي رفت و او را بكشت كه ديلمان هزيمت شدند و مسلمانان تا دهانه دره پيش رفتند و مي‌خواستند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3929

بالا روند، اما دشمن از بالا نمودار شد، مسلمانان را با تير و سنگ مي‌زدند كه بي‌آنكه نبرد مهمي رخ دهد از دهانه دره هزيمت شدند. دشمن به تعقيب و طلب مسلمانان بود و آنها از پي همديگر مي‌دويدند و در پرتگاهها سقوط مي‌كردند و از بالاي كوه مي‌افتادند تا به اردوگاه يزيد رسيدند و به خطر اعتنائي نداشتند.

گويد: يزيد همچنان در جاي خويش بود، اسپهبد به مردم گرگان نامه نوشت و از آنها خواست كه بر ضد ياران يزيد به پا خيزند و راههاي آذوقه و ارتباط او را با عربان ببرند و وعده داد كه براي اين كار پاداششان خواهد داد.

گويد: پس مردم گرگان بر ضد مسلماناني كه يزيد آنجا نهاده بود به پا خاستند و هر كس از آنها را توانستند كشتند، باقيمانده آنها فراهم آمدند و در يك جا حصاري شدند تا وقتي كه يزيد پيش آنها رفت همچنان ببودند.

گويد: يزيد در سرزمين اسپهبد مقابل وي بود تا وقتي كه با او صلح كرد به هفتصد هزار درم و چهار صد هزار نقد و دويست هزار، و چهارصد خر با بار زعفران (؟) و چهار صد مرد كه بر سر هر كدام كلاهي باشد و بر كلاه عبايي و جامي از نقره، و يك قواره حرير. و چنان بود كه پيش از آن بر دويست هزار درم صلح كرده بودند.

گويد: پس از آن يزيد و يارانش حركت كردند، گفتي سپاه هزيمتي بودند و اگر به سبب عمل مردم گرگان نبود از طبرستان نمي‌رفت تا آنجا را بگشايد.

روايت ديگر درباره كار يزيد و مردم گرگان چنان است كه كليب بن خلف گويد:

سعيد بن عاص با مردم گرگان صلح كرد پس از آن مقاومت آوردند و كافر شدند، و پس از سعيد، كس سوي گرگان نرفت و هيچكس راه خراسان را از آن سوي بي‌ترس و بيم از مردم گرگان نمي‌پيمود و راه خراسان از فارس به كرمان بود، نخستين كسي كه راه را به جانب قومش بگردانيد قتيبة بن مسلم بود به هنگامي كه ولايتدار خراسان شد.

گويد: پس از آن به روزگار معاويه، مصقله با ده هزار كس به غزاي خراسان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3930

رفت و او با سپاهش در رويان، مجارستان و طبرستان، به خطر افتادند. و در يكي از دره‌هاي آنجا كه دشمن همه تنگناهاي آنرا بسته بود همگي كشته شدند كه آنجا را دره مصقله گويند.

گويد: و چنان شد كه به سرانجام وي مثل مي‌زدند و مي‌گفتند: «وقتي كه مصقله از طبرستان باز آيد» [1] ادريس بن حنظله گويد: سعيد بن عاص با مردم گرگان صلح كرد گاهي يكصد هزار مي‌آوردند و مي‌گفتند: «اين مال الصلح ماست» گاهي دويست هزار مي‌آوردند و گاهي سيصد هزار و گاهي اين را مي‌دادند و گاهي نمي‌دادند.

گويد: پس از آن مقاومت آوردند و كافر شدند و خراج ندادند تا يزيد بن مهلب سوي آنها رفت و وقتي آنجا رسيد كسي با وي مقاومت نكرد و چون باصول صلح كرد و بحيره و دهستان را گشود، مردم گرگان بر مبناي صلح سعيد بن عاص با وي صلح كردند.

سليمان بن كثير گويد: صول ترك در دهستان اقامت داشت، بحيره جزيره‌اي بود به دريا كه از آنجا تا دهستان پنج فرسنگ بود كه هر دو از توابع گرگان بود و مجاور خوارزم.

گويد: و چنان بود كه صول به فيروز پسر قول، مرزبان گرگان كه ميانشان بيست و پنج فرسنگ فاصله بود حمله مي‌برد و به اطراف ولايتشان دست اندازي مي‌كرد و به بحيره و دهستان باز مي‌گشت.

گويد: ميان فيروز و پسر عمويش به نام مرزبان نزاعي رخ داد و مرزبان از او كناره گرفت و در بياسان مقيم شد، فيروز بيم كرد كه تركان بر او حمله برند و پيش يزيد بن مهلب رفت كه در خراسان بود، وصول گرگان را گرفت. وقتي فيروز پيش يزيد بن مهلب رسيد بدو گفت: «براي چه آمده‌اي؟» گفت: «از صول بيمناك بودم و از او گريختم»

______________________________

[1] همسنگ مثل پارسي كه گويد وقت گل ني (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3931

يزيد گفت: «آيا راهي براي جنگ با وي هست؟» گفت: «آري يك راه هست و اگر بر او ظفر يافتي بايد خونش را بريزي يا تسليم تو باشد» گفت: «آن راه چيست؟» گفت: «اگر از گرگان برون شود و در بحيره جاي گيرد پس از آن من سوي وي روم و آنجا محاصره‌اش كنم، بر او ظفر خواهي يافت. به اسپهبد نامه‌اي بنويس و از او بخواه كه تدبيري كند كه صول در گرگان بماند و در مقابل اين كار براي وي پاداشي معين كن و وعده خوب بده، اسپهبد نامه ترا پيش صول مي‌فرستد كه بدين وسيله با وي نزديك شود كه او را بزرگ مي‌دارد صول نيز از گرگان مي‌رود و در بحيره جاي مي‌گيرد» گويد: يزيد بن مهلب به فرمانرواي طبرستان نوشت كه من مي‌خواهم صول در گرگان باشد و با وي نبرد كنم، بيم دارم اگر خبر يابد سوي بحيره رود و آنجا مقام گيرد، اگر آن جا رود به او دست نخواهم يافت، او از تو شنوايي دارد و از تو اندرز مي‌جويد اگر امسال او را در گرگان نگهداري كه به بحيره نرود پنجاه هزار مثقال براي تو مي‌فرستم، تدبيري كن كه او را در گرگان نگهداري كه اگر آنجا بماند بر او ظفر خواهم يافت.

گويد: و چون اسپهبد نامه با بديد خواست به صول نزديك شود و نامه را پيش وي فرستاد و چون نامه بدو رسيد كسان را دستور داد كه سوي بحيره حركت كنند و آذوقه همراه برند كه آنجا حصاري شود.

گويد: وقتي يزيد خبر يافت كه صول از گرگان سوي بحيره رفته مصمم شد سوي گرگان حركت كند و با سي‌هزار كس برون شد، فيروز پسر قول نيز با وي بود، مخلد، پسر خويش را بر خراسان گماشت، معاويه پسر ديگرش را بر سمرقند و كش و نسف و بخارا گماشت، حاتم بن قبيصة بن مهلب را بر طخارستان گماشت و برفت تا به

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3932

گرگان رسيد كه در آن وقت شهر نبود، اطراف آن كوهها بود با دربندها و دره‌ها كه اگر يكي بر يكي از دربندها مي‌ايستاد كس بدانجا نمي‌توانست رفت.

گويد: يزيد وارد گرگان شد و كسي با او مقاومت نكرد، اموالي از آنجا به دست آورد، مرزبان گريخت و يزيد با سپاه سوي بحيره رفت و نزديك صول اردو زد و چون آنجا فرود آمد شعري به تمثل خواند به اين مضمون:

«شمشير بيفتاد و دستان وي بلرزيد «و چنان بود كه با جان خويش «جانهايي را حفظ كرده بود» گويد: پس آنها را محاصره كرده، صول روزها برون مي‌شد و با يزيد جنگ مي‌كرد و به قلعه خويش باز مي‌گشت، مردم كوفه و بصره همراه يزيد بودند.

راوي حكايت جهم بن زحر و برادرش و محمد بن عبد الرحمان را چنانكه در روايت پيشين آمده، نقل مي‌كند جز اين كه در باره ضربت مرد ترك گويد: شمشير ترك در سپر چرمين محمد فرو رفت.

عنبسه گويد: محمد بن عبد الرحمان در گرگان با تركان نبرد كرد كه او را محاصره كردند و با شمشيرهاي خويش بدو حمله بردند و سه شمشير در دست او شكسته شد.

راوي گويد: بدينسان شش ماه در محاصره بودند كه برون مي‌شدند و نبرد مي‌كردند، آنگاه سوي قلعه‌شان مي‌رفتند و از نوشيدن آب شور بيماري‌اي گرفتند كه آن را سواد مي‌گفتند و مرگ در ميانشان افتاد، صول كسي فرستاد و تقاضاي صلح كرد، يزيد بن مهلب گفت: «نه، مگر آنكه به حكم من تسليم شود» گويد: اما صول نپذيرفت و كس فرستاد كه صلح مي‌كنم كه وارد بحيره شوي به شرط اين كه من و مالم را با سيصد كس از خاندانم و خاصانم امان دهي.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3933

گويد: يزيد بن مهلب اين را پذيرفت وصول با مال خويش و سيصد كس از آنها كه مي‌خواست برون شد و پيش يزيد آمد. آنگاه يزيد چهارده هزار كس از تركان را دست بسته بكشت و بر باقيمانده منت نهاد و از آنها كسي را نكشت.

گويد: سپاهيان به يزيد گفتند: «مقرريهاي ما را بده» پس او ادريس بن حنظله عمي را پيش خواند و گفت: «اي پسر حنظله آنچه را در بحيره هست شمار كن تا به سپاهيان دهيم» گويد: ادريس وارد بحيره شد اما نتوانست چيزهائي را كه آنجا بود شمار كند و به يزيد گفت: «آنجا چندان چيز هست كه شمار آن نتوانم كرد، اما در ظرفهاست و مي‌توانيم جوالها را بشماريم و نشان بنهيم كه در آن چيست و به سپاهيان گوييم در آيند و برگيرند، و هر كه چيزي بگيرد معلوم داريم چه گرفته، گندم يا جو يا برنج يا كنجد و عسل.» گفت: «رأي نكو آوردي» گويد: پس جوالها را شمار كردند و هر جوالي را نشانه نهادند كه در آن چيست آنگاه به سپاهيان گفتند: «برگيريد» گويد: وقتي كسي برون مي‌شد كه جامه يا آذوقه يا چيز ديگري گرفته بود به پاي هر كسي هر چه برگرفته بود مي‌نوشتند و چيز بسيار گرفتند.

ابو بكر هذلي گويد: شهر بن حوشب عهده‌دار خزينه‌هاي يزيد بن مهلب بود، بدو خبر دادند كه شهر، كيسه‌اي چرمين برگرفته، يزيد از او پرسيد كه كيسه چرمين را بياورد و يزيد كسي را كه خبر آورده بود پيش خواند و بدو ناسزا گفت و به شهر گفت: «از آن تو باشد» شهر گفت: «بدان نياز ندارم» قطامي كلبي و به قولي سنان بن مكمل نميري در اين باره هر شعري گفت بدين مضمون:

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3934

«شهر، دين خويش را به يك كيسه چرمين فروخت «پس از تو اي شهر، «كي به قاريان اطمينان مي‌كند؟

«به عوض دين خويش چيزي ناچيز گرفتي «و به پسر جنبوذ فروختي «و خيانت همين است» «و نيز مره نخعي درباره شهر شعري گفت به اين مضمون:

«اي پسر مهلب، از مردي كه «اگر تو نبودي قاري‌اي پارسا بود «چه مي‌خواستي؟» ابو محمد ثقفي گويد: يزيد بن مهلب در گرگان تاجي به دست آورد كه جواهر بر آن بود و گفت: «پنداريد كسي از اين تاج مي‌گذارد؟» گفتند: «نه.» گويد: پس محمد بن واسع ازدي را پيش خواند و گفت: «اين تاج را برگير كه از آن تست» گفت: «بدان نياز ندارم» گفت: «قسمت مي‌دهم» گويد: پس او تاج را برگرفت و برون شد، يزيد يكي را گفت بنگرد كه آنرا چه مي‌كند. محمد خواهنده‌اي را بديد و تاج را بدو داده، آن مرد خواهنده را بگرفت و پيش يزيد آورد و خبر را با وي بگفت. يزيد تاج را بگرفت و به جاي آن مال بسيار به خواهنده داد.

علي گويد: و چنان بود كه وقتي قتيبه فتحي مي‌كرد سليمان بن عبد الملك به يزيد بن مهلب مي‌گفت: «مي‌بيني خدا به دست قتيبه چه كارها مي‌كند؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3935

پسر مهلب مي‌گفت: «گرگان ميان مردم و راه بزرگ حائل است و قومس و ابرشهر را تباه كرده» و مي‌گفت: «اين فتحها چيزي نيست گرگان مهم است.» گويد: چنانكه گوينده يزيد بن مهلب يكصد و بيست هزار سپاه داشت و از جمله شصت هزار كس از مردم شام بود.

خالد بن صبيح گويد: وقتي يزيد بن مهلب باصول صلح كرد در طبرستان طمع بست كه آنجا را فتح كند و مصمم شد كه سوي طبرستان حركت كند، عبد اللَّه بن معمر يشكري را بر بياسان و دهستان گماشت و چهار هزار كس را با وي به جا نهاد، آنگاه سوي آن ناحيه از گرگان رفت كه مجاور طبرستان بود و اسد بن عمرو، يا پسر عبد اللَّه ابن ربعه را بر اندرستان گماشت كه مجاور طبرستان بود و چهار هزار كس را با وي نهاد.

گويد: پس از آن يزيد وارد ولايت اسپهبذ شد و او كس فرستاد و تقاضاي صلح كرد و اينكه يزيد از طبرستان برود، اما او نپذيرفت كه اميد داشت طبرستان را بگشايد. پس برادر خويش ابو عيينه را از يكسو فرستاد و خالد پسر خويش را از سوي ديگر فرستاد و ابو جهم كلبي را از سوي ديگر فرستاد و گفت: «وقتي فراهم آمديد ابو عيينه سالار كسان است» گويد: پس ابو عيينه با مردم كوفه و بصره برفت هريم بن ابي طحمه نيز با وي بود، يزيد به ابو عيينه گفته بود: «با هريم مشورت كن كه مردي نيكخواه است و خود يزيد در اردوگاه بماند.» گويد: اسپهبد مردم گيلان و مردم ديلم را به جنبش آورد كه پيش آمدند و در دامنه كوني تلاقي شد، مشركان هزيمت شدند مسلمانان تعقيبشان كردند تا بدهانه دوره رسيدند مسلمانان وارد دره شدند مشركان كوه بالاي رفتند مسلمانان تعقيبشان كردند اما دشمنان آنها را با تير بزدند كه ابو عيينه و مسلمانان هزيمت شدند و در هم افتادند و از كوه سقوط همي كردند و آرام نگرفتند تا به اردوگاه يزيد رسيدند و دشمن از تعاقبشان بازماند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3936

گويد: اسپهبد از مسلمانان بيمناك شد و به مرزبان پسر عموي فيروز پسر قول، كه در اقصاي گرگان و مجاور بياسان بود نوشت كه ما يزيد و ياران وي را كشتيم تو نيز عرباني را كه در بياسان هستند بكش. هنگامي كه مسلمانان در منزلهاي خويش غافل بودند، مرزبان با مردم بياسان به قصد كشتن آنها برون شد كه همگي در يك شب كشته شدند. عبد اللَّه بن معمر و چهار هزار كس از مسلمانان كشته شدند كه يكي از آنها جان به در نبرد. از مردم بني عم پنجاه كس كشته شد، حسين بن عبد الرحمان و اسماعيل بن ابراهيم، جزو كشته‌شدگان بودند.

گويد: آنگاه مرزبان به اسپهبد نوشت كه تنگه‌ها و راهها را بگيرد.

گويد: يزيد از كشته شدن عبد اللَّه بن معمر و ياران وي خبر يافت و اين را بزرگ دانستند و به وحشت افتادند. يزيد به حيان نبطي متوسل شد و گفت: «آنچه با تو كرده‌ام ما نعمت نشود كه براي مسلمانان نيكخواهي كني از گرگان خبرهايي رسيده كه مي‌داني و اين شخص راهها را گرفته، در كار صلح بكوش» حيان گفت: «خوب»، آنگاه پيش اسپهبد رفت و گفت: «من يكي از شما هستم، اگر دين، ميان من و شما جدايي آورده من نيكخواه توام و ترا از يزيد بيشتر دوست دارم، وي كس فرستاده و كمك خواسته و به همين زودي كمك مي‌رسد به وي دست- اندازي‌اي كرده‌اند، اما بيم دارم چنان پيش آيد كه تاب مقاومت نياري، خويشتن را از دست وي آسوده كن و با وي صلح كن كه اگر با وي صلح كني همه نيروي وي بر ضد مردم گرگان به كار افتاد كه خيانت آورده‌اند و كشتار كرده‌اند.

گويد: پس اسپهبد با وي صلح كرد بر هفتصد هزار درم.

علي بن مجاهد گويد: بر يكصد هزار، و چهار صد بار زعفران يا بهاي آن به طلا صلح كرد و چهار صد مرد كه بر هر كدام كلاهي باشد و عبايي داشته باشند و با هر كدام جامي باشد از نقره و يك قواره حرير و يك جامه.

گويد: آنگاه حيان پيش يزيد بن مهلب بازگشت و گفت: «كس بفرست كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3937

مال الصلحي را كه بر سر آن صلح كرده‌ام حمل كند.» گفت: «از پيش آنها حمل كند يا از پيش ما؟» گفت: «از پيش آنها» گويد: و چنان بود كه يزيد راضي بود هر چه مي‌خواهند به آنها بدهد و سوي گرگان باز رود.

گويد: پس يزيد كس فرستاد كه آنچه را كه حيان بر سر آن صلح كرده بود حمل كند و سوي گرگان بازگشت.

گويد: و چنان شده بود كه يزيد بر حيان دويست هزار غرامت نهاده بود و بيم داشت كه نيكخواهي نكند.

سبب غرامت نهادن يزيد بر حيان در روايت خالد بن صبيح آمده، گويد: من ادب آموز فرزند حيان بودم به من گفت: «نامه‌اي به مخلد بن يزيد بنويس»، در آن وقت مخلد در بلخ بود و يزيد در مرو.

گويد: من كاغذ بر گرفتم و او گفت: «بنويس از حيان وابسته مصقله به مخلد بن يزيد» ولي مقاتل پسر حيان به من اشاره كرد كه ننويس و رو به پدر خويش كرد و گفت: «پدر جان به مخلد نامه مي‌نويسي و بنام خويش آغاز مي‌كني؟» گفت: «بله پسركم، و اگر خشنود نباشد همان بيند كه قتيبه ديد» گويد: آنگاه به من گفت: «بنويس» و من نوشتم و مخلد نامه وي را پيش پدرش فرستاد و يزيد بر حيان دويست هزار غرامت نهاد.

در همين سال يزيد بار ديگر گرگان را فتح كرد كه با سپاه وي نامردي كرده بودند و پيمان شكسته بودند.

علي گويد: وقتي يزيد با مردم طبرستان صلح كرد، آهنگ گرگان كرد و با خدا پيمان كرد كه اگر بر آنها ظفر يافت از آنجا نرود و شمشير از آنها بر ندارد تا با خونشان گندم آسيا كند و از آن آرد نان كند و بخورد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3938

گويد: وقتي مرزبان خبر يافت كه يزيد با اسپهبد صلح كرده و رو سوي گرگان دارد ياران خويش را فراهم آورد و به و جاه رفت و آنجا حصاري شد كه هر كه آنجا بماند نيازمند فراهم آوردن آذوقه و نوشيدني نباشد.

گويد: يزيد بيامد و نزديك و جاه و فرود آمد كه قوم حصاري بودند و اطرافشان جنگل بود و جز يك راه به آنجا شناخته نبود. يزيد هفت ماه آنجا ببود و كاري بر ضد آنها نساخت و جز يك راه بدانجا نمي‌شناخت، روزها حصاريان برون مي‌شدند و با يزيد نبرد مي‌كردند و به قلعه خويش باز مي‌گشتند.

گويد: هنگامي كه بر اين حال بودند يكي از عجمان خراسان كه همراه يزيد بود به شكار برون شد، كساني از خادمانش نيز با وي بودند.

ابو مخنف گويد: يكي از اردوي وي از قوم طي به شكار برون شد و گوزني را ديد كه در كوه بالا مي‌رفت و از پي آن برفت. به همراهان خويش گفت: «به جاي خويش باشيد» و در كوه بالا رفت و از پي گوزن بود، ناگهان نزديك اردوگاه دشمن رسيد و به آهنگ ياران خويش بازگشت، و از بيم اين كه راه را نتواند يافت قباي خويش را پاره مي‌كرد و روي درختان گره مي‌زد كه نشانه باشد، تا وقتي به ياران خويش رسيد و به اردوگاه بازگشت.

گويند: آنكه به شكار رفته بود هياج بن عبد الرحمن ازدي بود از مردم طوس كه دلبسته، شكار بود و چون به اردوگاه بازگشت پيش عامر بن اينم و اشجي سالار نگهبانان يزيد رفت كه وي را از ورود مانع شد و او بانگ زد كه اندرزي به نزد من هست.

ابو مخنف گويد: هياج برفت و قصه را با دو پسر زحر بن قيس بگفت، پسران زحر وي را به نزد يزيد بردند كه خبر را با وي بگفت. و يزيد در مقابل ضمانت جهنيه كنيز فرزنددار خويش چيزي را كه معين كرده بود براي وي تعهد كرد.

علي بن محمد گويد: يزيد: هياج را پيش خواند و گفت: «چه داري؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3939

گفت: «مي‌خواهي بي‌نبرد وارد و جاه شوي؟» گفت: «آري» گفت: «حق العمل من چه خواهد بود؟» گفت: «هر چه خواهي بگوي» گفت: «چهار هزار» گفت: «پرداخت مي‌شود.» گفت: «چهار هزار به من بدهيد و بقيه به نظر شماست.» گويد: پس يزيد بگفت تا چهار هزار به او دادند، آنگاه مردم را به حركت خواند كه هزار و چهار صد كس آماده شدند.

هياج گفت: «راه تاب عبور اين جمع را ندارد كه جنگل انبوه است.» پس يزيد سيصد كس از آنها را انتخاب كرد و آنها را روانه كرد و جهم بن زحر را سالارشان كرد. 542) (543 به گفته بعضي‌ها يزيد پسر خويش خالد را سالار گروه كرد و بدو گفت: «اگر از زنده ماندن واماندي از مرگ وا نمان. مبادا ترا هزيمت شده به نزد خودم ببينم» جهم بن زحر را نيز بدو پيوست.

گويد: يزيد به آن مرد كه جمع را همراهي وي مي‌فرستاد گفت: «كي به آنها خواهي رسيد؟» گفت: «فردا، هنگام پسينگاه، ميان دو نماز» گفت: «به بركت خداي برويد كه من فردا هنگام نماز نيمروز با آنها درگير مي‌شوم.» گويد: پس آن گروه برفتند و روز بعد نزديك نيمروز يزيد بگفت تا كسان هيزمي را كه در اثناي محاصره قوم فراهم آورده بودند و توده كرده بود آتش زدند و هنوز آفتاب نگشته بود كه به دور اردوگاه وي آتشها همانند كوه بود، دشمن آتش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3940

را بديد و از بسياري آن به وحشت افتادند و به مقابله برون شدند. وقتي آفتاب بگشت يزيد كسان را بگفت تا نماز بكردند و دو نماز را با هم كردند آنگاه به آنها حمله بردند و جنگ انداختند.

گويد: جمع ديگر باقي مانده روز و فردا را راه پيمودند و كمي پيش از پسينگاه به اردوي تركان حمله بردند، آنها از اين سمت آسوده خاطر بودند، يزيد در سمت ديگر نبرد مي‌كرد، ناگهان تركان از پشت سر بانگ تكبير شنيدند و همگي به قلعه پناه بردند و مسلمانان بر آنها غلبه يافتند كه تسليم شدند و به حكم يزيد تن در دادند كه زن و فرزندشان را اسير گرفت و جنگاوران را بكشت و در طول دو فرسنگ از راست و چپ جاده بياويخت و دوازده هزار كس از آنها را به اندرهز برد كه دره گرگان بود و گفت: «هر كه انتقامي از آنها مي‌جويد كشتار كند.» و چنان شد كه يكي از مسلمانان چهار يا پنج كس را مي‌كشت.

گويد: آنگاه يزيد روي خونها آب به دره روان كرد كه در آنجا آسياها بود، تا با خون آنها گندم آرد كند و قسم خويش را عمل كند، پس آرد كرد و نان كرد و بخورد و شهر گرگان را بنياد كرد.

بعضي‌ها گفته‌اند كه يزيد چهل هزار كس از مردم گرگان را بكشت، پيش از آن گرگان شهر نبود، سپس سوي خراسان بازگشت و جهم بن زحر جعفي را بر گرگان گماشت.

اما روايت ابي مخنف چنين است كه يزيد، جهم بن زحر را پيش خواند و چهار صد كس را با وي فرستاد تا در محلي كه به آنها نمايانده شده بود جاي گرفتند، يزيد به آنها گفت: «وقتي به شهر رسيديد منتظر بمانيد و وقتي سحرگاه شد تكبير گوييد و سوي در شهر رويد كه من نيز با همه سپاه به در شهر حمله مي‌برم.» و چون ابن زحر وارد شهر شد صبر كرد و به وقتي كه يزيد گفته بود حمله كند با ياران خود برفت و به هر كس از كشيكبانان قوم بر مي‌خورد او را مي‌كشت و تكبير مي‌گفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3941

مردم در شهر چنان وحشت كردند كه در گذشته هرگز نظير آنرا نديده بودند. ناگهان ديدند كه مسلمانان با آنها در شهرشانند و تكبير مي‌گويند، سخت به حيرت افتادند و خدا ترس در دلهاشان افكند، بيامدند و نمي‌دانستند به كدام سو رو كنند گروهي از آنها كه چندان زياد نبودند سوي جهم بن زحر آمدند و لختي نبرد كردند، دست جهم شكسته شد، اما با ياران خويش در مقابل آنها ثبات ورزيد و چيزي نگذشت كه آنها را بكشتند، بجز اندكي.

گويد: يزيد بن مهلب تكبير را شنيد و با سپاه خويش به در حمله برد جهم بن زحر دشمنان را از در مشغول داشته بود و كسي كه از آن چنانكه بايد دفاع كند آنجا نبود پس در را گشود و هماندم وارد شد و همه جنگاوران را برون آورد و در طول دو فرسخ از راست و چپ راه تنه‌هاي درخت نصب كرد و آنها را در طول چهار فرسخ بياويخت و اهل شهر را اسير كرد و هر چه را كه آنجا بود برگرفت.

علي گويد: يزيد به سليمان بن عبد الملك نوشت:

«اما بعد، خدا براي امير مؤمنان فتحي بزرگ پيش آورد و با مسلمانان كاري نكو كرد، نعمت و احسان پروردگارمان را سپاس كه در ايام خلافت امير مؤمنان بر گرگان و طبرستان غلبه رخ داد، در صورتي كه شاپور ذو الأكتاف و خسرو پسر قباد و خسرو پسر هرمز و فاروق، عمر بن خطاب، و عثمان بن عفان و خليفگان، پس از آنها از اين كار وامانده شدند، تا خدا اين فتح را نصيب امير مؤمنان كرد كه مزيد كرامت و نعمت خدا درباره وي بود، از خمس غنايمي كه خداي به مسلمانان داد، از آن پس كه هر حقداري حق خويش را از غنيمت ببرد، شش هزار هزار پيش من هست كه آن را پيش امير مؤمنان مي‌فرستم، ان شاء اللَّه.» گويد: مغيرة بن ابي قره وابسته بين سدوس، دبير يزيد بدو گفت: «مقدار مال را ننويس كه يكي از دو چيز خواهد بود يا آنرا بسيار بيند و گويد بفرستي، يا گشاده دستي كند و آنرا به تو واگذارد و مي‌بايد در پيشكش فرستادن تكلف كني و هر چه از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3942

سوي تو به او رسد اندك نمايد چنان مي‌بينم كه همه اين مال را تمام كرده‌اي و پيش وي چنانكه بايد نمود نكرده و مبلغي كه نوشته‌اي پيوسته به نزد آنها و در ديوانهايشان برتر بماند و اگر كسي پس از وي زمامدار شود، به مطالبه آن پردازد و اگر كسي زمامدار شود كه با تو دل خوش ندارد به چند برابر آن نيز از تو خشنود نشود، اين نامه را نفرست فتح را بنويس و تقاضاي حضور كن و هر چه را خواهي روبرو با وي بگويد و كوتاه گوي كه اگر از آنچه خواهي كمتر گوئي بهتر كه بيشتر گويي.» گويد: اما يزيد نپذيرفت و نامه را فرستاد.

بعضي‌ها گفته‌اند در نامه چهار هزار هزار بود.

ابو جعفر گويد: در اين سال ايوب پسر سليمان بن عبد الملك درگذشت.

علي بن مجاهد به نقل از پيري از مردم ري گويد: وقتي يزيد بن مهلب از كار گرگان فراغت يافت سوي ري آمد و هنگامي كه در باغ [1] ابو صالح بدر ري مي‌گشت خبر درگذشت ايوب پسر سليمان بدو رسيد و رجز گويي در حضور وي رجزي خواند به اين مضمون:

«اگر ايوب به راه خويش رفت «داود به جاي خويش هست «و قدرت رفته او را به پا مي‌دارد» در اين سال شهر سقلابيان گشوده شد.

در همين سال داود بن سليمان به غزاي سرزمين روم رفت و قلعه زن را در مجاورت ملطيه بگشود.

در اين سال عبد العزيز بن عبد اللَّه سالار حج شد، در اين وقت وي امير مكه بود، اين را از ابو معشر روايت كرده‌اند.

عاملان ولايتها در اين سال همان عاملان سال هفتم بودند كه ياد كرده‌ايم،

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3943

جز اين كه در اين سال عامل مهلب بر بصره چنانكه گفته‌اند سفيان بن عبد اللَّه كندي بود.

آنگاه سال نود و نهم درآمد.

سخن از حوادث سال نود و نهم

از جمله حوادث سال در گذشت سليمان بن عبد الملك بود كه طبق روايت ابو مخنف در دابق، از سرزمين قنسرين، به روز جمعه بده روز مانده از صفر رخ داد.

مدت زمامداري وي دو سال و هشتماه پنج روز كم، بود و به قولي دو سال و هشتماه و پنج روز بود.

طلحة بن ابي محمد به نقل از مشايخ خويش گويد: سليمان بن عبد الملك از پس وليد سه سال خلافت كرد و عمر بن عبد العزيز بر او نماز كرد.

ابو معشر گويد: سليمان بن عبد الملك ده روز رفته از صفر سال نود و نهم درگذشت و مدت خلافت وي سه سال، چهار ماه كم، بود.

 

سخن از بعضي رفتارهاي سليمان بن عبد الملك‌

 

علي بن محمد گويد: مردم مي‌گفتند. سليمان كليد خير بود، حجاج از ميان رفت و سليمان زمامدار شد و اسيران را رها كرد و زندانيان را آزاد كرد، با كسان نكويي كرد و عمر بن عبد العزيز را جانشين خويش كرد.

ان بيض درباره وي شعري گفته بود به اين مضمون:

«پدر و جدت هر دوان «در ميان خشم يا اطاعت كسان تاريخ طبري/ ترجمه ج‌9 3944 سخن از بعضي رفتارهاي سليمان بن عبد الملك ….. ص : 3943

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3944

«خلافت كردند «پس از پدر و جدت، برادرت سومي بود «و نور شاهي چهارمين در پيشاني تو است» مفضل بن مهلب گويد: يك روز جمعه در دابق پيش سليمان رفتم، جامه‌اي خواست و به تن كرد و آنرا نپسنديد، جامه ديگر خواست، جامه سبز شوشي كه يزيد بن مهلب فرستاده بود، آنرا به تن كرد و عمامه نهاد و گفت: «اي پسر مهلب، اين را مي‌پسندي؟» گفتم: «آري» گويد: پس او بازوهاي خويش را نمايان كرد و گفت: «من شاه جوانم» آنگاه نماز جمعه كرد، پس از آن ديگر به نماز جمعه نيامد، وصيت خويش را نوشت و ابو نعيم مهردار را پيش خواند كه آنرا به مهر كرد.

علي به نقل از بعضي مطلعان گويد: روزي سليمان حله سبزي به تن كرد و عمامه سبزي به سر نهاد و در آيينه نگريست و گفت: «من شاه جوانم» و پس از آن يك هفته بيشتر زنده نبود.

سحيم بن حفص گويد: روزي يكي از كنيزان سليمان بدو نگريست سليمان گفت: «چه مي‌بيني؟» و او شعري خواند به اين مضمون:

«خوب چيزي هستي اگر ماندني بود «اما انسان را بقا نيست «چندان كه دانم «هيچيك از عيبها كه در كسان هست «در تو نيست «جز اينكه فاني هستي» و سليمان عمامه خويش را تكان داد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3945

علي گويد: سليمان بن عبد الملك، سليمان بن حبيب محاربي را به قضا گماشت و ابن ابي عيينه در حضور وي قصه مي‌گفت.

روبة بن عجاج گويد: سليمان بن عبد الملك به حج رفت، شاعران نيز با وي به حج آمده بودند، من نيز با آنها بودم و چون به هنگام بازگشت به مدينه رسيدند نزديك چهار صد اسير رومي را پيش وي آوردند، سليمان بنشست، عبد اللَّه بن حسن بن علي صلوات اللَّه عليهم نزديكتر از همه نشسته بود، بطريق آنها را پيش آوردند. سليمان گفت: «عبد اللَّه گردنش را بزن.» گويد: اما كسي شمشير به او نداد تا يكي از كشيكبانان شمشير خويش را به او داد كه ضربتي زد و سر را جدا كرد و بازو و قسمتي از بند آهنين را بيفكند.

سليمان گفت: «به خدا نكويي ضربت از نكويي شمشير نبود به حكم وراثت بود.» گويد: بقيه را به سران و به كسان مي‌داد كه آنها را مي‌كشتند. يكي از آنها را نيز به جرير داد، بني عبس شمشيري بدو دادند كه در نيامي سفيد بود كه ضربتي زد و سر او را جدا كرد. يك اسير نيز به فرزدق دادند، اما شمشيري نيافت. مردم بني عبس شمشير كند كجي بدو دادند كه نمي‌بريد، فرزدق با آن چند ضربت به اسير زد كه كاري نشد. سليمان و قوم بخنديدند. بني عبس كه داييان سليمان بودند فرزدق را شماتت كردند و او شمشير را بينداخت و شعري در مقام اعتذار از سليمان گفت و كندي شمشير را به پس زدن شمشير ورقاء از سر خالد همانند كرد، به اين مضمون:

«اگر شمشيري كاري نشد «يا تقدير سبب تأخير شد «كه مرگ يكي نرسيده بود «شمشير بني عبس نيز كه با آن ضربت زدند «به دست خالد از سر ورقاء پس زد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3946

«شمشيرهاي هندي چنين است «كه دم آن كند مي‌شود «اما گاه باشد كه زنجير را ببرد» ورقاء، همان ورقاء پسر زهير بن جذيمه عبسي بود كه خالد بن جعفر را با شمشير بزد، خالد بر پدر وي زهير افتاده بود و با شمشير او را زده بود، ورقاء بيامد و ضربتي به خالد زد كه كاري نساخت. و ورقاء شعري گفت به اين مضمون:

«زهير را زير خالد بديدم «و با شتاب بيامدم «روزي كه به خالد ضربت زدم «دستم شل شده بود «و آهن سخت وي را از من محفوظ داشت» فرزدق در همين مورد شعري ديگر گفت به اين مضمون:

«آيا كسان شگفتي مي‌كنند كه من «بهترين آنها را خندانيده‌ام «يعني خليفه خدا كه به وسيله او باران طلب مي‌كنند «پس زدن شمشير در حضور پيشوا «از ترس و حيرت نبود «بلكه تقدير آن را عقب انداخت» ابو بكر بن عبد العزيز گويد: سليمان بن عبد العزيز در تشييع جنازه‌اي حضور داشت، جنازه را در كشتزاري به خاك كردند، سليمان از خاك كشتزار بر مي‌داشت و ميگفت: «چه خاك خوبي است، چه خوشبو است.» گويد: يك جمعه نگذشت- يا چيزي نظير اين گفت- كه پهلوي آن قبر به خاك رفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3947

 

خلافت عمر بن عبد العزيز

 

اشاره

 

در اين سال عمر بن عبد العزيز بن مروان به خلافت رسيد

 

سخن از اينكه چرا سليمان، عمر بن عبد العزيز را به خلافت رسانيد؟

 

هيثم بن واقد گويد: عمر بن عبد العزيز به روز جمعه ده روز رفته از صفر سال نود و نهم در دابق به خلافت رسيد.

سهيل بن ابي سهيل گويد: شنيدم كه رجاء بن حبوه مي‌گفت: «به روز جمعه سليمان بن عبد الملك جامه‌هايي از حرير سبز پوشيد و در آيينه نظر كرد و گفت: به خدا من شاه جوانم» گويد: پس از آن براي نماز برون شد و نماز جمعه را با مردم بكرد، هنوز باز نگشته بود كه تب كرد و چون سنگين شد و در مكتوبي كه نوشت يكي از فرزندانش را جانشين خود كرد كه نوجواني نابالغ بود. گفتمش: «اي امير مؤمنان چه مي‌كني؟ از جمله چيزها كه خليفه را در قبرش محفوظ مي‌دارد اين است كه مرد شايسته‌اي را به خلافت مسلمانان گمارد.» گفت: «از خدا خير مي‌جويم و در اين كار مي‌نگرم، هنوز مصمم نشده‌ام» گويد: يك روز يا دو روز مكث كرد سپس مكتوب را پاره كرد و مرا پيش خواند و گفت: «درباره داود پسرم چه راي داري؟» گفتمش: «وي غايب است و به قسطنطنيه است و نمي‌داني زنده است يا مرده.» گفت: «پس نظر تو به كيست؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3948

گفتم: «اي امير مؤمنان، هر چه نظر تو باشد» گفت: «مي‌خواهم گفته شود و من بينديشم» گفتمش: «نظر تو درباره عمر بن عبد العزيز چگونه است؟» گفت: «به خدا نيك است و فضيلت پيشه و مسلمان» گفتم: «به خدا به نزد من نيز چنين است» گفت: «به خدا اگر او را زمامدار كنم و كسي جز او را زمامدار نكنم، فتنه مي‌شود و هرگز نخواهند گذاشت زمامداري كند مگر يكي از آنها را خلف خويش كند. يزيد بن عبد الملك غايب است و در كار حج است، يزيد را پس از او قرار مي‌دهم كه اين كار، آنها را آرام مي‌كند و به عمر بن عبد العزيز رضايت مي‌دهند.» گفتمش: «هر چه نظر تو باشد» گويد: پس چنين نوشت:

«بنام خداوند رحمان رحيم. اين مكتوبي است از بنده خدا، سليمان، امير مؤمنان به عمر بن عبد العزيز: من پس از خويشتن خلافت را به تو مي‌دهم و پس از تو به يزيد بن عبد الملك مي‌دهم، شنوا باشيد و اطاعت كنيد، و از خداي بترسيد و اختلاف مياريد كه در شما طمع آرند.» گويد: آنگاه مكتوب را مهر كرد و كعب بن حامد عبسي سالار نگهبانان خويش را پيش خواند و گفت: «بگو مردم خاندان من فراهم آيند.» كعب كس سوي آنها فرستاد كه فراهم آيند و چون فراهم آمدند به رجاء بن حبوه گفت: «اين مكتوب مرا پيش آنها ببر و بگو اين مكتوب من است و دستور مي‌دهم كه با كسي كه در اين مكتوب به خلافت برداشته‌ام بيعت كنيد.» رجاء چنين كرد و چون اين سخن را با آنها بگفت گفتند: «درآييم و به امير مؤمنان سلام گوييم؟» گفت: «آري»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3949

پس در آمدند، سليمان مكتوب را كه به دست رجاء بن حبوه بود بدانها نمود كه بدان نظر كردند و گفت: «اين مكتوب وصيت من است، بشنويد و اطاعت كنيد و با كسي كه در اين مكتوب نام برده‌ام بيعت كنيد.» پس يكي يكي بيعت كردند. آنگاه رجاء بن حبوه كه مكتوب مهر زده را به دست داشت برون شد.

رجاء گويد: «وقتي جمع پراكنده شدند عمر بن عبد العزيز پيش من آمد و گفت:

«بيم اين دارم اين شخص، چيزي از اين كار را به من سپرده باشد، ترا به حرمت و دوستي قسم مي‌دهم، اگر چنين است به من بگوي تا پيش از آنكه وقتي برسد كه كاري را كه اكنون مي‌توانم كرد نتوانم كرد، از او بخواهم كه مرا معاف بدارد.» رجاء گفت: «نه به خدا يك كلمه با تو نمي‌گويم» رجاء گويد: پس عمر خشمگين برفت و هشام بن عبد الملك مرا بديد و گفت:

«اي رجاء، مرا با تو حرمت و مودت قديم است و سپاسدار توام، اين كار را به من خبر بده اگر با من است بدانم و اگر با ديگري است سخن كنم كه درباره كسي مانند من كوتاهي نشود، به من خبر بده با قيد قسم تعهد مي‌كنم كه هرگز چيزي از اين را نگويم.» رجاء گويد: اما نپذيرفتم و گفتم: «به خدا يك كلمه از آنچه را به من سپرده شده به تو نمي‌گويم.» گويد: پس هشام برفت كه از من نوميد شده بود و دست به دست مي‌زد و مي‌گفت: «پس به كي داده شده؟ آيا از پسران عبد الملك برون مي‌شود؟» گويد: «به نزد سليمان رفتم كه در حال مرگ بود و چون يكي از بيخوديهاي مرگ او را مي‌گرفت وي را سوي قبله مي‌گردانيدم و چون به خود مي‌آمد مي‌گفت:

«رجاء هنوز وقت آن نرسيده» گويد: «دو بار چنين كردم و بار سوم گفت: اكنون اي رجاء اگر چيزي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3950

مي‌خواهي شهادت مي‌دهم كه خدايي جز خداي يگانه نيست و اينكه محمد بنده و فرستاده اوست.» گويد: پس او را برگردانيدم و بمرد و چون ديدگانش را بستم، يكم قطيفه سبز رويش كشيدم و در را بستم، زنش كس فرستاده بود كه چطور است؟

گفتم: «در خوابست و رويش پوشيده است» فرستاده بدو نگريست كه به قطيفه پوشيده بود و بازگشت و بدو خبر داد و اين را پذيرفت و پنداشت كه او خفته است.

رجاء گويد: يكي را كه بدو اعتماد داشتم بر در نشاندم و سفارش كردم كه نرود تا بيايم و هيچكس را پيش خليفه راه ندهد.

گويد: پس برفتم و كس پيش كعب بن حامد عبسي فرستادم كه مردم خاندان امير مؤمنان را فراهم كند. در مسجد دابق فراهم آمدند، گفتمشان: «بيعت كنيد» گفتند: «يكبار بيعت كرده‌ايم، بار ديگر نيز بيعت كنيم؟» گفتم: «اين فرمان امير مؤمنان است به ترتيبي كه دستور داده و با كسي كه در اين مكتوب مهر زده ياد شده بيعت كنيد» و بار دوم يكايك بيعت كردند.

رجاء گويد: و چون پس از مرگ سليمان نيز بيعت كردند و ديدم كه كار را محكم كرده‌ام گفتم: «برخيزيد و نزديك يارتان رويد كه او بمرد.» گفتند: «انا لله و انا اليه راجعون» گويد: و من مكتوب را براي آنها خواندم و چون به نام عمر بن عبد العزيز رسيدم هشام بن عبد الملك بانگ برآورد كه: «هرگز با وي بيعت نمي‌كنيم.» گفتمش: «در اين صورت گردنت را مي‌زنم برخيز و بيعت كن» و او برخاست و پاهاي خويش را به زمين مي‌كشيد.

رجاء گويد: دو بازوي عمر بن عبد العزيز را گرفتم و بر منبر نشانيدم و او انا لله مي‌گفت به سبب چيزي كه در آن افتاده بود و هشام انا لله مي‌گفت به سبب آنچه از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3951

دست وي رفته بود و چون هشام به عمر رسيد، عمر گفت: «انا لله و انا اليه راجعون كه خلافت به من رسيد» كه آنرا ناخوش داشت و ديگري مي‌گفت: «انا لله و انا اليه راجعون كه خلافت از من بگشت.» رجاء گويد: وقتي از دفن سليمان فراغت يافتند مركبهاي خلافت را كه يابوها و اسبان و استران بود بياوردند و هر چهارپايي مهار كشي داشت. عمر گفت:

«اينها چيست؟» گفتند: «مركب خلافت است» گفت: «مركوب خودم برايم مناسبتر است» و بر مركب خويش نشست.

گويد: من آن مركبها را پس فرستادم، پس از آن عمر روان شد بدو گفتند:

«به منزل خلافت؟» گفت: «كسان ابو ايوب آنجا هستند، سراپرده‌ام براي من بس است تا وقتي كه از آنجا بروند» گويد: پس در منزل خود ببود تا آنجا را خالي كردند.

گويد: شب آن روز به من گفت: «اي رجاء دبيري براي من بيار» و من دبيري بياوردم. از عمر كارهاي جالب ديده بودم درباره مركبها چنان كرد و نيز درباره خانه سليمان، با خويش گفتم: «اكنون درباره مكتوب چه خواهد كرد؟ آيا نسخه‌ها خواهد كرد يا طور ديگر؟» گويد: و چون دبير بنشست يك نامه از زبان خويش بدو املاء كرد، بي‌نسخه كردن و بسيار نكو املا كرد كه بليغ بود، آنگاه بگفت تا از آن مكتوب براي هر ولايت نسخه‌اي بفرستند.

گويد: عبد العزيز بن وليد كه غايب بود از مرگ سليمان بن عبد الملك خبر يافت اما از بيعت كسان با عمر بن عبد العزيز و فرمان وي درباره عمر بي‌خبر بود، پس پرچمي بست و به خويشتن دعوت كرد، آنگاه خبر يافت كه كسان به فرمان سليمان با عمر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3952

بيعت كرده‌اند. پس حركت كرد و به نزد عمر بن عبد العزيز آمد، عمر بدو گفت:

«شنيده‌ام با كساني كه به نزد تو بوده‌اند بيعت كرده‌اي و مي‌خواسته‌اي وارد دمشق شوي؟» گفت: «چنين بود به سبب آنكه خبر يافته بودم كه خليفه سليمان براي كسي پيمان نكرده بود و بيم كردم مالها به غارت رود» عمر گفت: «اگر بيعت كرده بودي و بدين كار قيام مي‌كردي با تو نزاع نميكردم و در خانه خويش مي‌نشستم» عبد العزيز گفت: «خوش ندارم كه جز تو كسي خلافت را عهده كند» و با عمر ابن عبد العزيز بيعت كرد.

گويد: و چنان بود كه براي سليمان دعاي خير مي‌كردند كه عمر بن عبد العزيز را خلافت داد و فرزندان خويش را رها كرد.

در اين سال عمر بن عبد العزيز كس پيش مسلمه فرستاد كه به سرزمين روم بود و بدو دستور داد با مسلماناني كه همراه وي بودند باز گردد و اسبان اصيل و آذوقه بسيار براي وي فرستاد و مردم را ترغيب كرد كه با آنها كمك كنند شمار اسبان اصيلي كه براي مسلمه فرستاد، چنانكه گفته‌اند، پانصد بود.

در اين سال تركان بر آذربايجان حمله بردند و جمعي از مسلمانان را بكشتند و بر اموالشان دست اندازي كردند، عمر بن عبد العزيز، ابن حاتم باهلي را سوي آنها فرستاد كه تركان را بكشت و از آنها جز اندكي جان به در نبردند و با پنجاه اسير از آنها در خناصره پيش عمر آمد.

در همين سال عمر، يزيد بن مهلب را از عراق برداشت و عدي بن ارطاة فزاري را به بصره و سرزمين آن گماشت، و عبد الحميد قرشي نوه زيد بن خطاب را كه از بني عدي بود به كوفه و سرزمين آن گماشت، ابو زياد را نيز بدو پيوست كه دبير عبد الحميد بود، عدي بن ارطاة، موسي بن وجيه حميري را براي آوردن يزيد بن مهلب فرستاد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3953

در اين سال ابو بكر، محمد بن عمر و انصاري، سالار حج بود وي از جانب عمر ابن عبد العزيز عامل مدينه بود، عامل عمر بر مكه در اين سال عبد العزيز بن عبد اللَّه بود، عامل كوفه و سرزمين آن عبد الحميد قرشي بود، عامل بصره و سرزمين آن عدي بن ارطاة بود، عامل خراسان جراح بن عبد اللَّه بود.

قضاي بصره با اياس بن معاويه مزني بود. چنانكه گويند پيش از او حسن بن ابي الحسن را به كار قضا گماشته بود كه از او شكايت كردند و اياس را به قضا گماشت.

قضاي كوفه در اين سال چنانكه گفته‌اند با عامر شعبي بود.

واقدي مي‌گفته بود كه به روزگار عمر بن عبد العزيز، شعبي از جانب عبد الحميد قرشي قضاي كوفه يافته بود و حسن بن ابي الحسن نيز از جانب عدي بن ارطاة قضاي بصره يافته بود. پس از آن حسن از كار قضا استعفا كرد و عدي او را معاف داشت و اياس را بر گماشت.

آنگاه سال صدم درآمد.

 

سخن از حوادثي كه در سال صدم بود

 

اشاره

 

از جمله، قيام خوارج بود كه در عراق بر ضد عمر بن عبد العزيز قيام كردند.

 

سخن از كار قيام خارجيان در عراق‌

 

ابن ابي الزناد گويد: حروريان در عراق قيام كردند، عمر بن عبد العزيز به عبد الحميد قرشي عامل عراق نوشت و دستور داد كه آنها را به عمل به كتاب خدا و سنت پيمبر او صلي اللَّه عليه و سلم دعوت كند و چون عبد الحميد در كار دعوت ايشان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3954

حجت تمام كرد سپاهي به مقابله آنها فرستاد كه حروريان هزيمتشان كردند.

گويد: عمر بن عبد العزيز خبر يافت و مسلمة بن عبد الملك را با سپاهي از مردم شام كه از ارقه مهيا كرده بود سوي حروريان فرستاد و به عبد الحميد نوشت: «خبر يافتم كه سپاه تو، سپاه بد، چه كرده، مسلمة بن عبد الملك را فرستادم وي را با آنها واگذار.» گويد: مسلمه همراه مردم شام با خوارج مقابله كرد و چيزي نگذشت كه خدا وي را بر آنها ظفر داد.

ابو عبيده، معمر بن مثني، گويد: كسي كه در ايام عمر بن عبد العزيز، در عراق بر ضد عبد الرحمان قرشي قيام كرده بود، شوذب بود كه بسطام نام داشت و از مردم بني يشكر بود كه از جوخي قيام كرد با هشتاد كس كه بيشترشان از مردم ربيعه بودند.

گويد: عمر بن عبد العزيز به عبد الحميد قرشي نوشت كاري با آنها نداشته باش مگر آنكه خوني بريزند يا در زمين تباهي كنند، اگر چنين كردند مانعشان شو و مردي استوار و خردمند بجوي و سوي آنها فرست و سپاهي با وي روانه كن و سفارش كن كه مطابق دستوري كه به تو داده‌ام رفتار كند.

گويد: پس عبد الحميد قرشي براي محمد بن جرير بجلي پرچمي بست با دو هزار كس از مردم كوفه و آنچه را عمر بن عبد العزيز دستور داده بود با وي بگفت.

گويد: عمر به بسطام نامه نوشت و دعوتش كرد و از سبب قيام وي پرسيد، وقتي نامه عمر بدو رسيد كه محمد بن جرير نيز رسيده بود و مقابل وي مانده بود و كاري بر ضد او نمي‌كرد.

گويد: در نامه عمر آمده بود كه خبر يافته‌ام كه به خاطر خدا و پيمبر وي خشم آورده‌اي و قيام كرده‌اي اما تو بدين كار شايسته‌تر از من نيستي، بيا تا با تو مناظره كنم، اگر حق به طرف ما بود، تو نيز پيرو همان شوي كه مردم شده‌اند و اگر حق به طرف

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3955

تو بود در كار خويش بنگريم.» گويد: بسطام دست به كاري نزد و به عمر نوشت كه انصاف كردي، من دو كس را سوي تو فرستادم كه با هم مطالعه كنيد و با تو مناظره كنند.

ابو عبيده گويد: يكي از آن دو كس كه شوذب پيش عمر فرستاد، ممزوج وابسته بني شيبان بود و ديگري از مردم بني يشكر بود.

گويد: بقولي گروهي را فرستاد كه اين دو از آن جمله بودند. عمر كس پيش آنها فرستاد كه دو كس را برگزينيد كه اين دو را برگزيدند كه پيش وي رفتند و با او مناظره كردند بدو گفتند: «درباره يزيد چه مي‌گويي؟ و براي چه او را خليفه پس از خودت مي‌داني؟» گفت: «ديگري او را چنين كرده است» گفتند: «به نظر تو اگر مال ديگري را عهده كردي، سپس آنرا به غير امين سپردي، آيا امانت را به صاحب آن رسانده‌اي؟» گفت: «سه روز به من مهلت دهيد» گويد: پس آن دو كس از پيش وي برون شدند، پسران مروان ترسيدند كه اموالي كه به نزد آنهاست و به دست آنهاست برود و يزيد خلع شود و يكي را وادار كردند كه زهر به او خورانيد و پس از رفتن آن دو مرد بيش از سه روز نماند و بمرد.

در اين سال عمر بن عبد العزيز، وليد بن هشام معيطي و عمرو بن قيس كندي را كه از مردم حمص بود به غزاي تابستاني گماشت.

و هم در اين سال عمر بن هبيرة فرازي كه از جانب عمر عامل جزيره شده بود آنجا رفت.

و هم در اين سال يزيد بن مهلب را از عراق پيش عمر بن عبد العزيز بردند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3956

 

سخن از اينكه چرا يزيد را پيش عمر بن عبد العزيز بردند و چگونه به نزد عمر رسيد كه وي را به بند كرد؟

 

سيرت نويسان در اين باب اختلاف كرده‌اند. هشام بن محمد از روايت ابو مخنف آورده كه وقتي يزيد بن مهلب به واسط آمد و به آهنگ بصره به كشتي نشست، عمر بن عبد العزيز عدي بن ارطاة را به امارت بصره فرستاد عدي نيز موسي بن وجيه حميري را فرستاد كه در نهر معقل به نزد پل بصره به يزيد رسيد و او را به بند كرد و پيش عمر بن عبد العزيز برد.

گويد: وقتي موسي بن وجيه يزيد را به نزد عمر بن عبد العزيز برد، عمر او را پيش خواند و چنان بود كه عمر يزيد و خاندان وي را دشمن داشت و مي‌گفت: «اينان جبارانند و كساني مانند آنها را دوست ندارم»، يزيد بن مهلب نيز عمر را دشمن داشت و مي‌گفت: «پندارم رياكار است» اما چون عمر به خلافت رسيد يزيد بدانست كه عمر از ريا به دور بوده است.

گويد: وقتي عمر يزيد را پيش خواند درباره اموالي كه به سليمان بن عبد الملك نوشته بود از او پرسش كرد.

گفت: «منزلت من به نزد سليمان چنان بود كه مي‌داني، به سليمان چنان نوشتم كه به گوش مردم برسانم، مي‌دانستم كه سليمان كسي نبود كه چيزي را كه براي شنيدن مردم نوشته بودم از من مطالبه كند يا كاري ناخوشايند من كند.» عمر گفت: «راهي بجز زنداني كردن تو ندارم، از خدا بترس و آنچه را كه پيش تو هست بده كه حقوق مسلمانان است و من نمي‌توانم از آن چشم بپوشم.» گويد: پس عمر او را به زندانش باز برد و جراح بن عبد اللَّه حكمي را پيش خواند و سوي خراسان فرستاد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3957

گويد: مخلد بن يزيد از خراسان بيامد و به كسان چيز مي‌داد، به هيچ ولايتي نمي‌گذشت مگر مال بسيار به آنها مي‌داد، سپس بيامد تا پيش عمر بن عبد العزيز رسيد و چون به نزد وي درآمد حمد خدا گفت و ثناي وي كرد، سپس گفت: «اي امير مؤمنان خداوند با اين امت نكويي كرد كه ترا بر آن خلافت داد و ما را دچار تو كرد، كاري نكن كه به سبب خلافت تو از همه كسان تيره روزتر باشيم، براي چه اين پيره مرد را به زندان كرده‌اي، من بدهي او را عهده مي‌كنم، درباره آنچه از او مطالبه مي‌كني با من مصالحه كن» گفت: «نه، مگر آنكه تمام آنچه را از او مطالبه مي‌كنم عهده كني.» گفت: «اي امير مؤمنان اگر دليلي داري مطابق آن عمل كن، اگر دليلي به دست نيست گفتار يزيد را باور كن، وگرنه بگو قسم ياد كند، اگر نكرد با وي مصالحه كن.» عمر گفت: «راه ديگري نمي‌يابم، جز اينكه همه مال را از او بگيرم» گويد: و چون مخلد برون شد عمر گفت: «اين به نزد من از پدرش بهتر است» اما مخلد دير نماند و درگذشت.

گويد: و چون يزيد نپذيرفت كه چيزي به عمر بدهد جبه پشمين بدو پوشانيد و بر شتري نشانيد و گفت: «او را به دهلك ببريد.» وقتي يزيد را ببردند و بر كسان گذر دادند، مي‌گفت: «من عشيره ندارم مرا به دهلك مي‌برند، فاسق و مشكوك الحال و دزد را به دهلك مي‌برند سبحان اللَّه مگر من عشيره ندارم!» گويد: سلامة بن نعيم خولاني پيش عمر رفت و گفت: «اي امير مؤمنان يزيد را به زندانش پس آر كه بيم دارم اگر او را بفرستي قومش بگيرندش كه قوم او را ديدم كه بسبب به او خشم آورده‌اند.» عمر او را به زندانش پس آورد و همچنان در زندان ببود تا خبر بيماري عمر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3958

بدو رسيد.

اما راوي ديگر گويد: «عمر بن عبد العزيز به عدي بن ارطاة نوشت و دستور داد كه يزيد بن مهلب را بفرستد و او را به سپاهياني كه در عين التمر بودند، تسليم كند، عدي او را به بند كرد و با كشتي همراه وكيع بن حسان تميمي روانه كرد و چون به نهرابان رسيد كساني از طايفه از متعرض وكيع شدند كه يزيد را از او بگيرند اما وكيع از جا برجست و شمشير از نيام درآورد و طناب كشتي را ببريد و شمشير يزيد ابن مهلب را گرفت و به قيد طلاق زن خويش قسم ياد كرد كه اگر پراكنده نشوند گردن يزيد را ميزند.

گويد: يزيد به آنها بانگ زد و قسم وكيع را با آنها بگفت كه پراكنده شدند، پس وكيع او را ببرد و تسليم سپاهياني كرد كه در عين التمر بودند و خود او پيش عدي ابن ارطاة بازگشت، سپاهياني كه در عين التمر بودند، يزيد را پيش عمر بن عبد العزيز بردند كه او را در زندان بداشت.

ابو جعفر گويد: در اين سال عمر بن عبد العزيز، جراح بن عبد اللَّه را از خراسان برداشت و عبد الرحمان بن نعيم قسري را بر آنجا گماشت ولايتداري جراح در خراسان يك سال و پنج ماه بود، به سال نود و نهم آنجا رفت و چند روز از رمضان سال صدم مانده بود كه از آنجا برون شد.

 

سخن از اين كه چرا عمر بن عبد العزيز جراح بن عبد اللَّه را از خراسان برداشت؟

 

سبب آن، چنانكه در روايت خالد بن عبد العزيز آمده، چنان بود كه يزيد بن مهلب وقتي از گرگان حركت مي‌كرد، جهم بن زحر را بر آنجا گماشت وقتي كار يزيد چنان شد كه شد، عامل عراق، از عراق ولايتداري به گرگان فرستاد، وقتي ولايتدار از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3959

عراق به گرگان رسيد، جهم او را بگرفت و به بند كرد و گروهي را كه با وي آمده بودند نيز به بند كرد و با پنجاه كس از مردم يمني برون شد و پيش جراح رفت كه به خراسان بود.

گويد، مردم گرگان عامل خويش را آزاد كردند، جراح به جهم گفت: «اگر پسر عمويم نبودي اين كار ترا روا نمي‌دانستم.» جهم بدو گفت: «اگر پسر عمويم نبودي پيش تو نمي‌آمدم» گويد: جهم با جناق جراح بود كه دو دختر حصين بن حارث را به زني داشتند، پسر عموي وي نيز بود كه حكم و جعفي پسران سعد بودند.

گويد: جراح بدو گفت: «با پيشواي خويش مخالفت كرده‌اند و به تمرد پرداخته‌اي به غزار و شايد ظفر يابي و كارت پيش خليفه‌ات اصلاح شود» پس او را سوي ختلان فرستاد كه روان شد و چون نزديك آنها رسيد با سه كس ناشناس براه افتاد و پسر عموي خويش قاسم بن حبيب را كه داماد وي بود و ام اسود دخترش را به زني داشت بر سپاه خويش گماشت.

گويد: وقتي به نزد فرمانرواي ختلان درآمد خلوت خواست چون خلوت شد نسب خويش را بگفت و فرمانرواي ختلان از تخت به زير آمد و تسليم وي شد، گويند ختلان وابستگان نعمان بودند.

گويد: زحر غنايمي به دست آورد، جراح به عمر نامه نوشت و دو كس از عرابان را فرستاد با يكي از وابستگان بني ضبه به نام صالح بن طريق كه مردي ديندار بود و كنيه ابو الصيدا داشت. بعضي‌ها گفته‌اند وابسته سعيد برادر خالد يا يزيد نحوي بود.

گويد: دو مرد عرب سخن كردند و آن ديگري نشسته بود، عمر بدو گفت:

«مگر تو از جمله فرستادگان نيستي؟» گفت: «چرا»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3960

گفت: «پس چرا سخن نمي‌كني؟» گفت: «اي امير مؤمنان بيست هزار كس از وابستگان، بي‌مقرري و روزي غزا مي‌كنند، معادل آنها از اهل ذمه هستند كه مسلمان شده‌اند اما جزيه از آنها مي‌گيرند، امير ما مردي خشن است كه بر منبر ما مي‌ايستد و مي‌گويد: پا برهنه سوي شما آمده‌ام و اكنون تعصب قبيله دارم، به خداي يكي از قوم خويش را بيش از صد كس از ديگران دوست دارم. خشونت وي چنانست كه آستين زره‌اش به نيمه زره‌اش مي‌رسد، وي از جمله عمال حجاج بوده كه ظلم و تعدي بسيار كرده» عمر گفت: «بايد كساني همانند تو جزو فرستادگان باشند.» گويد: آنگاه عمر به جراح نوشت: «بنگر هر كه در قلمرو تو سوي قبله نماز مي‌برد، جزيه از او بردار.» گويد: چنان شد كه كسان به مسلماني رو آوردند، به جراح گفتند: «مردم به اسلام روي آورده‌اند و اين به سبب نفرت از جزيه دادن است، آنها را امتحان كن كه ختنه كرده‌اند يا نه؟» گويد: جراح اين را براي عمر نوشت، عمر بدو نوشت كه خدا: «محمد را به دعوتگري فرستاد نه ختنه‌گري»، آنگاه عمر گفت: «يكي مرد راستگوي را بيابيم كه درباره خراسان از او پرسش كنم.» گفتند: «چنين كسي را يافته‌اي، ابو مجلز را بخواه» گويد: عمر به جراح نوشت كه بيا و ابو مجلز را بيار و عبد الرحمان بن نعيم غامدي را بر كار جنگ خراسان گمار، كار جزيه را به عبيد اللَّه يا عبد اللَّه بن حبيب سپار.

گويد: چراح سخن كرد و گفت: «اي مردم خراسان، با اين لباسهايم پيش شما آمدم و بر اين اسبم بودم، از مال شما جز زيور شمشيرم چيزي بر نگرفتم.» گويد: وي فقط يك اسب داشت كه موي چهره‌اش سپيد شده بود با يك استر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3961

كه موي چهره آن نيز سپيده شده بود.

گويد: پس جراح در ماه رمضان برون شد و عبد الرحمان بن نعيم را به جاي خويش نهاد و چون به نزد عمر رسيد بدو گفت: «چه وقت حركت كردي؟» گفت: «در ماه رمضان» گفت: «آنكه ترا خشن شمرد راست گفت: «چرا نماندي تا عيد فطر بيايد آنگاه حركت كني؟» جراح هميشه مي‌گفت: «من متعصبم و خاندان‌پرست.» گويد: جراح وقتي به خراسان رفته بود، به عمر نوشت: «به خراسان آمدم و مردمي ديدم كه قتيبه مغرورشان كرده و بدان تمايل دارند، بهترين چيزها بر ايشان اينست كه قتيبه باز آيد كه حق خدا را ندهند، بجز شمشير و تازيانه آنها را باز نمي‌دارد اما نخواستم بي‌اجازه تو به اين كار دست بزنم» گويد: عمر بدو نوشت: «اي پسر مادر جراح، تو از آنها به فتنه راغب‌تري هيچ مسلمان و ذمي را تازيانه مزن، مگر به حق، از كشتار بپرهيز كه پيش كسي مي‌روي كه «حركت ديدگان را با آنچه در سينه‌ها نهان است مي‌داند [1]» و نامه‌اي را مي‌خواني كه «گناه كوچك يا بزرگي نگذاشته مگر آنرا به شمار آورده [2]» گويد: وقتي جراح مي‌خواست از خراسان پيش عمر بن عبد العزيز رود بيست هزار و به قولي ده هزار از بيت المال بر گرفت و گفت: «اين دين من است تا به خليفه بپردازم» گويد: و چون پيش عمر رسيد بدو گفت: «كي حركت كردي؟» گفت: «چند روز از ماه رمضان مانده بود، قرضي به عهده دارم آنرا ادا كن.» گفت: «اگر مانده بودي تا فطر در آيد آنگاه حركت كرده بودي، آنرا مي‌پرداختم.»

______________________________

[1] يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ (مؤمن- آيه 19)

[2] لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها (كهف- 49)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3962

گويد: پس قوم وي از مقرريهاي خويش قرض وي را پرداختند. 560)

 

(561 سخن از اينكه چرا عمر بن عبد العزيز عبد الرحمان بن نعيم و عبد الرحمان قشيري را بر خراسان گماشت؟

 

سبب آن چنانكه به من گفته‌اند اين بود كه وقتي از جراح بن عبد اللَّه شكايت شد و عمر بن عبد العزيز او را خواست و پيش عمر آمد، او را از خراسان برداشت چنانكه از پيش ياد كردم آنگاه عمر مي‌خواست عاملي بر خراسان گمارد و چنانكه در روايت عبد اللَّه بن مبارك آمده گفت: «يكي راستگوي بيابيد كه درباره خراسان از او پرسش كنم.» گفتند: «ابو مجلز، لاحق بن حميد، چنين است» گويد: عمر درباره او نامه نوشت كه بيامد، مرد چشمگيري نبود با جمع كسان به نزد عمر درآمد كه او را نشناخت و با كسان بيرون شد. پس از آن عمر درباره وي پرسش كرد كه گفتند: «با كسان آمد و بيرون شد» گويد: پس عمر او را پيش خواند و گفت: «اي ابو مجلز نشناختمت.» گفت: «وقتي مرا نشناختي چرا واننمودي؟» گفت: «عبد الرحمان بن عبد اللَّه چگونه است؟» گفت: «همگنان را پاداش مي‌دهد و با دشمنان دشمني مي‌كند، اميري است كه هر چه بخواهد مي‌كند و اگر كسي را بيابد كه كمكش كند اهل اقدام است.» گفت: «عبد الرحمان بن نعيم چگونه است؟» گفت: «ناتوان است و نرمخوي، سلامت را دوست دارد و بدان مي‌پردازد.» عمر گفت: «كسي را كه سلامت را دوست دارد و بدان مي‌پردازد بيشتر دوست دارم» و او را به نماز و جنگ گماشت و عبد الرحمان قشيري را كه از مردم بني اعور بود به

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3963

خراج گماشت و به مردم خراسان نوشت از روي اطلاعي كه به من دادند، عبد الرحمان را به كار جنگتان گماشتم و عبد الرحمان بن عبد اللَّه را بر خراجتان گماشتم، بي‌آنكه آنها را بشناسم يا آنها را آزموده باشم، اگر چنانند كه مي‌خواهيد خدا را ستايش كنيد و اگر جز اين است از خدا كمك جوييد كه قوت و نيرويي جز به كمك خدا نيست.

ابراهيم صايغ گويد: عمر بن عبد العزيز به عبد الرحمان بن نعيم نوشت: «اما بعد، بنده‌اي باش نيكخواه بندگان خداي كه در مورد كار خدا از ملامت ملامتگري باك ندارد، كه رعايت خدا لازمتر است و حق وي بر تو بزرگتر، كار مسلمانان را به كسي سپار كه به نيكخواهي آنها شهره باشد و در مصلحتشان بكوشد و در كاري كه به او مي‌سپاري امين باشد، مبادا دستخوش عامل ناحق شوي كه چيزي از خدا نهان نمي‌ماند. روي از خدا متاب كه مفري از خدا جز به سوي او نيست.» ابو نهيك بن زياد گويد: عمر بن عبد العزيز فرمان عبد الرحمان بن نعيم را درباره سالاري جنگ خراسان و سيستان همراه عبد اللَّه بن صخر قرشي فرستاد و عبد الرحمان همچنان در خراسان ببود تا وقتي كه عمر بن عبد العزيز بمرد و مدتي پس از آن نيز، تا وقتي كه يزيد بن مهلب كشته شد و مسلمه، سعيد بن عبد العزيز را فرستاد، ولايتداري وي بيشتر از يك سال و نيم بود كه در ماه رمضان سال صدم ولايتدار شد و به سال صد و دوم پس از كشته شدن يزيد بن مهلب، معزول شد.

علي گويد: نعيم بيست و شش ماه ولايتدار خراسان بود.

 

آغاز دعوت عباسيان‌

 

ابو جعفر گويد: در اين سال، يعني سال صدم محمد بن علي بن عبد اللَّه بن عباس از سرزمين شراة، ميسره را سوي عراق فرستاد، محمد بن خنيس و ابو عكرمه سراج،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3964

پدر محمد صادق و حيان عطار و ابي ابراهيم بن سلمه را سوي خراسان فرستاد كه در آن وقت جراح بن عبد اللَّه حكمي از جانب عمر بن عبد العزيز ولايتدار آنجا بود. به آنها گفت سوي وي و خاندانش دعوت كنند. آنها كساني را بديدند و با نامه‌هاي كساني كه دعوت محمد بن علي را پذيرفته بودند بازگشتند و نامه‌ها را به ميسره دادند كه ميسره آنرا پيش محمد بن علي فرستاد.

گويد: ابو محمد صادق دوازده نقيب براي محمد بن علي برگزيد:

سليمان بن كثير خزاعي، لاهز بن فريظ تميمي، قحطبة بن شيب طائي، موسي ابن كعب تيمي و خالد بن ابراهيم، ابو داود، از بني عمرو بن شيبان.

قاسم بن مجاشع تميمي، عمران بن اسماعيل، ملقب به ابو النجم وابسته خاندان معيط.

مالك بن هيثم خزاعي، طلحة بن زريق جراحي، عمرو بن اعين، ابو حمزه وابسته جزاعه.

شبل بن طهمان ملقب به ابو علي هروي وابسته بني حنيفه و عيسي بن اعين وابسته خزاعه.

و نيز هفتاد كس را برگزيد و محمد بن علي نامه‌اي به آنها نوشت كه دستور و روشي باشد كه مطابق آن رفتار كنند.

در اين سال ابو بكر محمد انصاري سالار حج بود، اين را از ابو معشر روايت كرده‌اند، واقدي نيز چنين گفته است.

عاملان ولايتها در اين سال همان عاملان سال پيش بودند كه پيش از اين يادشان كرده‌ايم بجز خراسان كه در آخر سال عامل نماز و جنگ آن عبد الرحمان بن نعيم بود و عامل خراج آن عبد الرحمان بن عبد اللَّه بود.

آنگاه سال صد و يكم درآمد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3965

 

سخن از حوادثي كه در سال صد و يكم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال اين بود كه يزيد بن مهلب از زندان عمر بن عبد العزيز گريخت.

 

سخن از اينكه يزيد بن مهلب چرا و چگونه از زندان عمر بن عبد العزيز گريخت؟

 

ابو مخنف گويد: وقتي با عمر بن عبد العزيز درباره يزيد بن مهلب كه مي‌خواست او را به دهلك بفرستد، سخن كردند و گفتند بيم داريم قومش بگيرندش، و او را به زندانش پس برد، در زندان ببود تا از بيماري عمر خبر يافت و از آن وقت براي گريختن از زندان كوشش آغاز كرد، از بيم يزيد بن عبد الملك كه خويشاوندان وي خاندان ابو عقيل را شكنجه داده بود زيرا مادر حجاج دختر محمد بن يوسف ثقفي كه برادر حجاج بود همسر يزيد بن عبد الملك بود وليد را كه كشته شد از او آورده بود، بدين سبب يزيد بن عبد الملك با خدا پيمان كرده بود كه اگر خدا وي را بر يزيد بن مهلب تسلط داد وي را سخت بيازارد و از اين بيمناك بود.

گويد: پس يزيد بن مهلب كس پيش غلامان خويش فرستاد كه شتراني براي وي آماده كردند و چنان بود كه عمر بن عبد العزيز در دير سمعان بيمار شده بود و چون بيماري عمر سنگين شد از زندان درآمد و برفت تا به جايي رسيد كه با غلامان خويش وعده كرده بود و ديد كه هنوز نيامده‌اند ياران وي ضجه كردند و غمين شدند.

اما يزيد به ياران خويش گفت: «پنداريد كه به زندان باز مي‌گردم؟ نه به خدا هرگز به زندان باز نمي‌گردم.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3966

گويد: آنگاه شتران بيامد و او را برداشت كه برفت، زنش عاتكه عامري دختر فرات بن معاويه كه از بني بكاء بود همراه وي بود و در يك طرف محمل جاي داشت، برفت و چون عبور كرد به عمر بن عبد العزيز نوشت كه به خدا اگر مي‌دانستم تو زنده مي‌ماني از زندانم برون نمي‌شدم اما از يزيد بن عبد الملك بيمناكم.

گويد: عمر گفت: «خدايا اگر يزيد براي اين امت بدي مي‌خواهد شر او را از آنها بردار و نيرنگش را به خودش برگردان» گويد: يزيد بن مهلب برفت تا به حدث الزقاق رسيد كه هذيل بن زفر آنجا بود و مردم قيس نيز با وي بودند. و چون يزيد بر آنها گذشت از پي وي رفتند و چيزي از بنه وي را با چند نو سال از خادمانش گرفتند. هذيل بن زفر كس از پي آنها فرستاد و پسشان آورد و به آنها گفت: «چه مي‌خواهيد؟ به من بگوييد آيا از يزيد بن مهلب يا يكي از قوم وي خوني مطالبه مي‌كنيد؟» گفتند: «نه» گفت: «پس چه مي‌خواهيد، وي مردي است كه در اسارت بوده و بر جان خويش بيمناك شده و گريخته.» گويد: به پندار واقدي يزيد بن مهلب پس از مرگ عمر از زندان وي گريخت.

در اين سال عمر بن عبد العزيز در گذشت.

ابو معشر گويد: عمر بن عبد العزيز پنج روز مانده از رجب سال صد و يكم در گذشت.

عمرو بن عثمان گويد: عمر بن عبد العزيز ده روز مانده از رجب سال صد و يكم درگذشت.

هشام گويد: عمر بن عبد العزيز به روز جمعه پنج روز مانده از رجب سال صد و يكم در دير سمعا بمرد، در آن وقت سي و نه سال و چند ماه داشت، مدت خلافتش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3967

دو سال و پنج ماه بود.

هيثم بن واقد گويد: تولد من به سال نود و هفتم بود، عمر بن عبد العزيز در دابق به روز جمعه ده روز مانده از صفر سال نود و نهم به خلافت رسيد و از تقسيم وي سه دينار به من رسيد، مرگ وي در خناصره به روز چهار شنبه پنج روز مانده از رجب سال صد و يكم بود. مدت بيماريش بيست روز بود، مدت خلافتش دو سال و پنج ماه و چهار روز بود. هنگام مرگ سي و نه سال و چند ماه داشت و در دير سمعان به خاك رفت.

بعضي‌ها گفته‌اند: روزي كه بمرد سي و نه سال و پنج ماه داشت بعضي ديگر گفته‌اند چهل سال داشت.

هشام گويد: وقتي عمر بمرد چهل ساله بود. كنيه‌اش ابو حفص بود، عويف قوافي هنگامي كه با وي در تشييع جنازه‌اي حضور يافته بود درباره او شعري گفته بود به اين مضمون:

«اي ابو حفص به من پاسخ گوي «باشد كه محمد را بر حوض وي ديدار كني «و بشارت به جا ماندگان را بگويي «تو آن كسي كه هر دو دستت سودمند است.

«و دست چپت از دست راست ديگران «سودمندتر است» راوي گويد: مادر عمر، امام عاصم دختر عاصم بن عمر بن خطاب بود او را نشاندار بني اميه مي‌گفتند، زيرا يكي از اسبان پدرش چهره وي را زخمدار كرد و او را بدين نام خواندند.

نافع گويد: بارها شنيدم كه عبد اللَّه بن عمر مي‌گفت: «كاش مي‌دانستم اين كيست كه از نسل عمر است و در صورتش نشاني هست و زمين را از عدالت پر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3968

مي‌كند؟» سالم بن افطس گويد: وقتي عمر بن عبد العزيز نو سال بود، در دمشق يكي از اسبان پدرش او را لگد زد، وي را پيش مادرش آوردند كه ام عاصم دختر عاصم بن عمر بن خطاب بود كه او را ببر گرفته بود و داشت خون از چهره‌اش پاك مي‌كرد كه پدرش بيامد و ام عاصم او را به ملامت گرفت و مي‌گفت: «پسرم را تباه كردي چرا خادمي همراه وي نكردي كه مراقبتش كند و از چنين وضعي محفوظش دارد؟» عبد العزيز گفت: «اي ام عاصم خاموش باش، دلخوش باش كه او نشاندار بني اميه است.»

 

سخن از بعضي روشهاي عمر بن عبد العزيز

 

اشاره

 

علي بن مجاهد گويد: وقتي عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد به يزيد بن مهلب نوشت:

«اما بعد، سليمان بنده‌اي از بندگان خدا بود كه خدا بدو نعمت داد، سپس او را ببرد و مرا خلافت داد و يزيد بن عبد الملك را از پي من، اگر ببود، و اين خلافت كه خدا به من داد و مقدر فرمود به نظرم آسان نيست، اگر به گرفتن همسران و فراهم آوردن مال رغبت داشتم، آنچه به من داده بهترين چيزي بود كه به كسي داده، اما در اين كار كه بدان دچار شده‌ام بيم حساب دشوار دارم و پرسش سخت، مگر آنكه خدا درگذرد و رحمت آرد، كساني كه اينجا بوده‌اند بيعت كرده‌اند، با كساني كه آنجا هستند بيعت كن» گويد: وقتي نامه به يزيد بن مهلب رسيد آنرا به طرف ابي عيينه افكند و چون آنرا بخواند گفت: «من از جمله عاملان وي نخواهم بود»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3969

ابي عيينه گفت: «چرا؟» گفت: «اين سخن همانند گذشتگان خاندان وي نيست و نمي‌خواهد روش آنها را داشته باشد» گويد: آنگاه يزيد كسان را به بيعت خواند كه بيعت كردند.

گويد: پس از آن عمر به يزيد نوشت: «يكي را بر خراسان گمار و بيا» و او مخلد پسر خويش را گماشت.

ميمون بن مهران گويد: عمر بن عبد العزيز به عبد الرحمان بن نعيم نوشت كه عمل و علم نزديك هم است، عالم به خدا باش و به عمل بكوش، كساني بودند كه علم داشتند و عمل نكردند و عملشان مايه وبالشان شد.» مقاتل بن حيان گويد: عمر بن عبد العزيز به عبد الرحمان نوشت: «اما بعد، مانند كسي عمل كن كه مي‌داند خداي عمل گناهكاران را به صلاح نميارد.» طفيل بن مرداس گويد: عمر بن سليمان بن ابي السري نوشت: «در ولايت خويش كاروانسراها مهيا كن، مسلماناني كه بر تو مي‌گذرند، يك روز و شب مهمانشان كنيد و اسبانشان را تيمار كنيد، هر كه بيمار، باشد دو روز و دو شب مهمانش كنيد اگر توشه‌اش تمام شده كمكش كنيد كه به ولايت خود تواند رسيد.» گويد: و چون نامه عمر بدو رسيد مردم سمرقند به سليمان گفتند: «قتيبه با ما نامردي كرد و ستم كرد و ولايت ما را گرفت، اينك خدا عدالت و انصاف را نمودار كرده، به ما اجازه ده فرستادگاني از ما سوي امير مؤمنان روند و از مظلمه‌اي كه بر ما رفته شكايت كنند كه اگر حقي داريم بدهند كه بدين، نياز داريم.» گويد: سليمان اجازه داد و جمعي از خودشان را فرستادند كه پيش عمر رفتند.

عمر درباره آنها به سليمان بن ابي السري نوشت كه مردم سمرقند از ظلمي كه به آنها شده و تعدي‌اي كه قتيبه نسبت به آنها كرده و از سرزمينشان بيرونشان كرده شكايت پيش من آوردند وقتي اين نامه به تو مي‌رسد، قاضي را براي آنها بنشان كه در كارشان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3970

بنگرد اگر به نفعشان حكم كرد، آنها را چنانكه پيش از تسلط قتيبه بوده‌اند و بوده‌ايد، به اردوگاهشان باز گردان.

گويد: سليمان، جميع بن حاضر قاضي را كه از بني ناجيه بود براي آنها نشانيد و رأي وي چنان بود كه عربان سمرقند به اردوگاه خويش روند و منصفانه با آنها نبرد كنند كه يا صلحي نو باشد يا ظفر به جنگ.

گويد: مردم سغد گفتند: «بدانچه بوده رضايت مي‌دهيم و از نو جنگ نمي‌كنيم» بدين ترتيب رضايت دادند كه خردمندانشان گفتند: «اين قوم با ما آميخته‌اند و با آنها مانده‌ايم و از ما ايمن شده‌اند و ما نيز از آنها ايمن شده‌ايم، اگر به نفع ما حكم كنند و به جنگ باز رويم ندانيم، ظفر از كه خواهد بود، اگر به ضرر ما حكم كنند، در اثناي دعوي دشمني پديد آورده باشيم.» و كار را چنانكه بود رها كردند و رضايت دادند و دعوي نكردند.

گويد: عمر به عبد الرحمان بن نعيم نوشت و دستور داد همه مسلماناني را كه آن سوي نهر بودند با زن و فرزند پس آرد، اما آنها نپذيرفتند و گفتند: «مرو گنجايش ما را ندارد.» گويد: نعيم اين را به عمر نوشت و عمر به او نوشت: «خدايا، من دستوري را كه بر عهده داشتم دادم، با مسلمانان به غزا مرو، آنچه را خداوند براي آنها گشوده بسشان است.

گويد: عمر به عقبه بن زرعه طايي كه وي را پس از قشيري به كار خراج گماشته بود نوشت:

«حكومت را ركن‌هاست كه جز با آن قرار نگيرد، ولايتدار يك ركن است و قاضي يك ركن و متصدي بيت المال يك ركن، ركن چهارم منم، هيچيك از مرزهاي مسلمانان به نظر من مهمتر و بزرگتر از مرز خراسان نيست، خراسان را به تمام بگير و بي‌ستم به دست آر، اگر براي مقرريهايشان بس بود كه چنان شود و اگر نه به من

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3971

بنويس تا مال بفرستم كه مقرريهايشان را كامل كني.» گويد: عقبه بيامد و معلوم داشت كه خراج از مقرريهايشان بيشتر است و به عمر نوشت و خبر داد، عمر نوشت مازاد را ميان حاجتمندان تقسيم كن.» داود بن سليمان جعفي گويد: عمر بن عبد العزيز چنين نوشت:

«از بنده خدا عمر، امير مؤمنان به عبد الحميد. سلام بر تو باد، اما بعد، مردم كوفه در مورد احكام خداي بليه و سختي و ستم ديده‌اند و روش‌هاي زشت كه عاملان بد ميان آنها پديد آورده‌اند. قوام دين عدالت است و رفتار نيكو، هيچ چيز را از روح خويش مهمتر مدان كه گناه اندك وجود ندارد، خراب را با آباد همانند مگير و آباد را با خراب. خراب را بنگر و از آن هر چه تاب دارد بگيرد و به اصلاح آن پرداز تا آباد شود. از آباد جز خراج مگير، آنهم با ملايمت و رعايت صاحبان زمين، مورد خراج جز درم وزن هفت مگير، بي رسوم (آيين) و دستمزد مميزان (ضرابين) و هديه نوروز و مهرگان و پول كاغذ و اجرت پيك و كرايه خانه و پول عروسي، هر كس از مردم آن سرزمين كه مسلمان شود سرانه بر او نيست در اين مورد دستور مرا رعايت كن كه من اختياري را كه خدا به من داده به تو داده‌ام. بي‌اطلاع من در كار بريدن و آويختن شتاب ميار تا به من رجوع كني. بنگر، از زن و فرزند هر كه خواهد حج كند يكصد به او بده كه با آن حج كند و السلام.» شهاب بن شريعه مجاشعي گويد: عمر بن عبد العزيز فرزندان مقرري بگيران را نيز به مقرري بگيران پيوست، ميان آنها قرعه زد، قرعه به هر كس افتاد وي را صدي كرد و به هر كه نيفتاد چهلي كرد، به فقيران بصره هر كدام سه درم داد. بيماران مزمن را پنجاه پنجاه داد.

گويد: پندارم كه از شير گرفتگان را نيز مقرري داد.

عبد اللَّه گويد: شنيدم كه عمر بن عبد العزيز به مردم شام نوشت: درود بر شما و رحمت خداي، اما بعد هر كه ياد مرگ بسيار كند سخن كمتر كند و هر كه بداند كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3972

مرگ حق است به اندك قناعت كند و السلام» علي بن محمد گويد: ابو مجلز به عمر گفت: «ما را در انتهاي زمين نهاده‌اي، مال براي ما بفرست» گفت: «اي ابو مجلز كار را وارونه مي‌كني؟» گفت: «اي امير مؤمنان مال از آن ماست يا از تو؟» گفت: «اگر خراجتان از مقرريهايتان كمتر شود، از آن شماست» گفت: «تو براي ما نفرست و ما نيز براي تو نمي‌فرستيم كه آنرا روي هم بگذاري» گفت: «ان شاء اللَّه براي شما مي‌فرستم» گويد: «همان شب بيمار شد و از آن بيماري بمرد» گويد: ولايتداري عبد الرحمان بن نعيم بر خراسان شانزده ماه بود.

ابو جعفر گويد: در اين سال عمارة بن اكيمه ليثي درگذشت كنيه وي ابو الوليد بود و نود و نه سال داشت.

 

اضافه درباره روشهاي عمر بن عبد العزيز كه در كتاب ابو جعفر نيست، تا آغاز خلافت يزيد بن عبد الملك‌

 

عبد اللَّه بن بكر بن سهمي گويد: يكي در مسجد جنابذ براي ما گفت كه عمر بن عبد العزيز در خناصره با كسان سخن كرد و گفت: «اي مردم شما را عبث نيافريده‌اند و به باطل رها نمي‌كنند، شما را معادي هست كه هنگام آن خدا نزول مي‌كند تا ميان شما داوري كند و فيصل آرد و هر كه از رحمت خدا كه به همه چيز مي‌رسد و از بهشتي كه به پهناي آسمانها و زمين است محروم ماند دچار حرمان و خسران شده.

بدانيد كه فردا كسي در امان است كه از خدا بترسد و از او بيم كند و فاني را به باقي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3973

نفروشد و اندك را به بسيار، و ترس را به امان. مگر نمي‌بينيد كه شما ميراث خوار در گذشتگانيد كه ارث شما به باقيماندگان مي‌رسيد، تا به كسي باز گردد كه بهترين ميراث بران است. هر روز به تشييع يكي مي‌رويد كه تكليف خود را به سر برده و اجلش سر رسيده و سوي خدا مي‌رود و او را در شكاف زمين نهان مي‌كنيد و رهايش مي‌كنيد بي‌متكا و بستر، كه از دوستان جدا شده و از وسايل دور مانده و در خاك جاي گرفته آماده حساب است و در قيد عمل خويش، محتاج آنچه از پيش فرستاده و از آنچه به جاي نهاده بي‌نياز. پيش از آنكه مرگ بيايد و وقت رخداد آن برسد از خدا بترسيد، به خدا اين سخن را با شما مي‌گويم و به نزد هيچيك از شما چندان گناه سراغ ندارم كه به نزد خويشتن، از خدا آمرزش مي‌خواهم و سوي وي توبه مي‌برم، هر كس از شما كه بدانيم حاجتي دارد دوست دارم چنان كه توانم حاجت وي را برآرم، هر كس از شما كه آنچه به نزد ماست وي را بس باشد دوست دارم با من و دلبندانم همانند شود كه معاش ما و او به يكسان باشد، به خدا اگر رفاه و عيشي جز اين خواهم زبانم بدان روان تواند بود و وسايل آن را نيك دانم ولي كتاب ناطق هداي و سنت عادل رهبر طاعت است و مانع معصيت.» گويد: آنگاه گوشه عباي خويش را برداشت و چندان بگريست كه صداي گريستنش بالا گرفت و مردم اطراف خويش را بگريانيد، سپس فرود آمد و همان بود پس از آن ديگر سخن نكرد تا درگذشت. خدايش رحمت كناد.

عبد اللَّه بن محمد بن سعد گويد: شنيدم كه پسري از عمر بن عبد العزيز در گذشت و يكي از عمال وي نامه نوشت و او را درباره مرگ پسر تعزيت گفت.

گويد: عمر به دبير خويش گفت: «از طرف من او را پاسخ گوي» دبير تراشيدن قلم را آغاز كرد. به دبير گفت: «قلم را نازك كن كه كاغذ كمتر مي‌برد و كلمات را كوتاهتر مي‌كند و بنويس: به نام خداي رحمان رحيم، اما بعد، اين،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3974

چيزي بود كه از پيش دل خويش را بر آن نهاده بوديم و چون بيامد از آن سخن نياورديم.» ابن عبد الحميد گويد: عمر بن عبد العزيز مي‌گفت: «هر كه برادر خويش را در كار دين اندرزي گويد: و در صلاح دنياي وي بينديشد رعايت او كرده بنيكي و حق لازم وي را ادا كرده، از خدا بترسيد كه اين اندرزي مربوط به دين شماست.

پس آنرا بپذيريد، و موعظه‌ايست كه از عواقب بد محفوظ مي‌دارد، پس پاي بند آن باشيد. روزي را قسمت كرده‌اند، با مؤمن در كار روزي مقدر خيانت نيارد، در كار طلب ملايمت كنيد كه قناعت مايه وسعت و وصول و كفاف است. اجل اين دنيا به گردن شماست و جهنم پيش رويتان، آنچه مي‌بينيد گذران است و آنچه گذشته گويي نبود، همگي به زودي مردگان خواهيد بود، حالات مرده را ديده‌ايد كه چسان جان مي‌دهد و وقتي جان داد كسان اطراف وي گويد: جان داد، خدايش رحمت كند. و ديده‌ايد كه با شتاب مي‌برندش و ميراثش را تقسيم مي‌كنند و او از ميان برفته و يادش به فراموشي افتاده و درش متروك مانده گويي با برادران همدل آميزش نداشته و جايي را آباد نكرده. از هول روزي كه همو زن مورچه‌اي را در محاسبه ناچيز نشمارند بيمناك باشيد.» يكي از پسران عمر بن عبد العزيز گويد: عمر به ما گفت كه محل قبر وي را بخريم، آنرا از راهب خريديم.

گويد: يكي از شاعران شعري دارد به اين مضمون:

«وقتي از مرگ عمر خبر دادند «گفتم قوام عدالت و دين «دور مباد «كه در لحدي كه در دير سمعان ساختند «مقياس عدالت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3975

«از قوم دوري گرفت» سفيان گويد: عمر بن عبد العزيز گفت: «هر كه بي علم عمل كند، آنچه تباه مي‌كند بيشتر از آن باشد كه به صلاح مي‌آورد و هر كه سخن خويش را جزو عملش نشمارد، گناهانش بسيار شود و كار پسنديده‌اش اندك. تكيه گاه مؤمن صبر است، هر نعمتي را كه خدا به بنده دهد آنگاه بگيرد و به عوض نعمت رفته صبرش دهد آنچه به عوض داده از نعمت گرفته نكوتر باشد.» آنگاه اين آيه را خواند:

«إِنَّما يُوَفَّي الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ [1] يعني: پاداش صابران را كامل و بي‌حساب مي‌دهند» گويد: نامه وي به نزد عبد الرحمان بن نعيم آمد كه چنين بود: «كليسا و دير و آتشكده‌اي را كه درباره آن صلح كرده‌ايد ويران مكنيد. كليسا و آتشكده‌اي از نو بنياد نشود، بز را به كشتارگاهش كشان كشان مبريد كار را پيش ذبيحه تيز مكنيد، دو نماز را با هم نكنيد جز به هنگام ضرورت.» فاطمه همسر عمر بن عبد العزيز گويد: شبي لرزش وي سخت شد و بيدار ماند ما نيز با وي بيدار مانديم و چون صبح شد، خادمي را به نام مرثد گفتم: «اي مرثد، پيش امير مؤمنان بمان كه اگر حاجتي داشت نزديك وي باشي» آنگاه برفتيم و بخفتيم كه دير وقت بيدار مانده بوديم و چون روز بر آمد بيدار شدم و سوي وي رفتم و مرثد را ديدم كه بيرون اطاق خفته بود، بيدارش كردم و گفتم: «مرثد چرا بيرون آمدي؟» گفت: «او مرا بيرون فرستاد و گفت: «مرثد از پيش من برو به خدا چيزي مي‌بينم كه نه انسان است و نه جن. و از پيش وي درآمدم و شنيدم كه اين آيه را مي‌خواند:

______________________________

[1] زمر، آيه 10

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3976

«تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» [1] يعني: اين سراي آخرت را براي كساني نهاده‌ايم كه در زمين، سركشي و فسادي نمي‌خواهند و عاقبت نيك از آن پرهيزكارانست».

گويد: پيش وي رفتم و ديدم رو به قبله داشت و چشم فرو بسته بود و جان داده بود، خدايش رحمت كناد.

 

خلافت يزيد بن عبد الملك بن مروان‌

 

در اين سال يزيد بن عبد الملك به خلافت رسيد. كنيه وي ابو خالد بود. به گفته هشام بن محمد، در آن وقت بيست و نه ساله بود و چون به خلافت رسيد ابو بكر بن محمد بن حزم انصاري را از مدينه برداشت و عبد الرحمان بن ضحاك فهري را بر آنجا گماشت كه به گفته واقدي به روز چهار شنبه چند روز مانده از ماه رمضان آنجا رفت و عبد الرحمان بن سلمه مخزومي را به قضاوت گماشت.

ابو بكر بن حزم گويد: وقتي عبد الرحمان بن ضحاك به مدينه آمد و مرا بر- داشت پيش وي رفتم و سلام گفتم كه به من اعتنا نكرد با خويش گفتم: «اين كاريست كه از قرشيان بر انصار روانست» و به خانه خويش بازگشتم و از او بيمناك بودم كه جواني بي‌باك بود. آنگاه خبر يافتم كه مي‌گفته بود: «ابن حزم به سبب فرتوتي پيش من نمي‌آيد، من از خيانت او خبر دارم» گويد: چيزي كه از آن بيمناك بودم رخ داد و به يقين دانستم كه اين سخن را او گفته بود.

گويد: به كسي كه اين خبر را آورده بود گفتم: «خيانت كار من نيست و اهل

______________________________

[1] سوره قصص آيه 83

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3977

خيانت را دوست ندارم، امير، خويشتن را جاودان مي‌پندارد، بسا امير و خليفه كه پيش از اين امير در اين خانه جاي گرفته‌اند و از آن برون شده‌اند و آثارشان در سخنها مانده، اگر نيك بوده نيك و اگر بد بوده ابد، از خداي بترس و سخن ستمگر يا حسود نعمت را مشنو» راوي گويد: و همچنان كار در ميانه بالا مي‌گرفت تا يكي از مردم بني فهر در مورد يكي از بني نجار دعوي پيش عبد الرحمان برد و چنان بود كه ابو بكر در باره زمين كه ميان مرد نجاري و فهري به نصف بود به نفع نجاري قضاوت كرده بود و زمين را به نجاري داده بود.

گويد: فهري كس به نزد نجاري و نيز ابو بكر فرستاد كه به نزد ابن ضحاك احضارشان كرد، مرد فهري از ابو بكر بن حزم شكايت كرد و گفت: «مال مرا از دستم درآورد و به ابن نجاري داد».

ابو بكر گفت: «خدايا مرا ببخش، مگر نديدي كه چند روز درباره كار تو و كار رفيقت پرسش كردم و معلومم شد كه بايد زمين را از دست تو بگيرم و ترا پيش كساني فرستادم كه در اين مورد فتوي دادند: يعني سعيد بن مسيب و ابو بكر بن عبد الرحمان، از آنها پرسيده‌اي؟» مرد فهري گفت: «آري، اما گفته آنها براي من الزام آور نيست» گويد: ابن ضحاك شكسته شد و گفت: «برخيزيد» كه برخاستند و به مرد فهري گفت: «اقرار داري كه از كسي كه به ابو بكر چنين فتوي داده پرسيده‌اي و باز مي‌گويي زمين را به من پس بده، تو احمقي، برو كه حقي نداري» گويد: ابو بكر همچنان از ابن ضحاك بيمناك بود و از او پرهيز مي‌كرد، تا وقتي كه ابن حيان، با يزيد سخن كرد كه قصاص وي را از ابو بكر بگيرد كه دو بار او را حد زده است.

يزيد گفت: «چنين نمي‌كنم. مردي است كه خاندان من او را برداشته‌اند،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3978

اما ترا ولايتدار مدينه مي‌كنم» حيان گفت: «اين را نمي‌خواهم، اگر او را در حكومت خودم بزنم قصاص من نخواهد بود» گويد: پس يزيد نامه‌اي به عبد الرحمان بن ضحاك نوشت: «اما بعد، در باره حدي كه ابن خورم به ابن حيان زده بنگر اگر در مورد چيزي محقق زده بود و اعتنا مكن اگر در مورد چيزي زده كه درباره آن اختلاف نظر هست، به او اعتنا مكن و اگر در موردي جز اين زده از او قصاص بگير.» گويد: نامه را پيش عبد الرحمان بن ضحاك آورد كه گفت: «كاري از پيش نمي‌بري، پنداري ابو بكر ترا در موردي حد زده كه اختلاف نظر در آن نباشد» ابن حيان بدو گفت: «اگر خواهي نكوئي كني بكن» گفت: «اكنون بمقصود دست يافتي.» گويد: عبد الرحمان كس فرستاد و ابن حزم را بياورد و به يكبار دو حد به او زد و چيزي از او نپرسيد. ابن حيان برفت و مي‌گفت: «مرا ابو المعزا پسر حيان ميگويند، به خدا از آن روز كه ابو بكر با من چنان كرده تا كنون به زنان نزديك نشده‌ام، اكنون به زنان نزديك مي‌شوم.» ابو جعفر گويد: در اين سال شوذب خارجي كشته شد.

 

سخن از كشته شدن شوذب خارجي‌

 

پيش از اين گفتم كه شوذب به عمر بن عبد العزيز نامه نوشت كه درباره مسائل مورد اختلاف با وي مناظره كند و چون عمر بمرد چنانكه در روايت معمر ابن مثني آمده، عبد الحميد بن عبد الرحمان مي‌خواست پيش يزيد بن عبد الملك

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3979

منزلتي پيدا كند به محمد بن جرير نامه نوشت و دستور داد كه با شوذب و ياران وي نبرد كند.

گويد: فرستادگان شوذب باز نگشته بودند و او از مرگ عمر بي‌خبر بود و چون ديدند كه محمد بن جرير براي نبرد آماده مي‌شود، شوذب كسي پيش او فرستاد كه چرا پيش از آنكه مدت ميان ما و شما سپري شود، شتاب آورده‌اي، مگر تا وقت بازگشت فرستادگان شوذب مهلت ننهاده بوديم؟» گويد: محمد به آنها پاسخ داد كه نمي‌توانيم شما را به اين حال باقي گذاريم.» راوي ديگر گويد: خوارج گفتند: «رفتار اينان به سبب آن است كه مرد پارسا در گذشته است.» ابو عبيدة گويد: شوذب به مقابله آنها آمد و نبرد كردند، تني چند از خوارج كشته شدند و بسيار كس از اهل قبله كشته شد و هزيمت شدند و خوارج به تعقيبشان بودند و از آنها مي‌كشتند، تا به خانه‌هاي كوفه رسيدند و به عبد الحميد پناه بردند، مخرج [1] محمد بن جرير زخمي شد شوذب به محل خويش بازگشت و منتظر دو يار خويش ماند كه بيامدند و گفتگوي خويش را با عمر بدو خبر دادند و اينكه او در گذشته است.

گويد: يزيد عبد الحميد را بر كوفه باقي گذاشت و تميم بن حباب را از جانب خويش با دو هزار كس روانه كرد كه كس پيش خوارج فرستاد و به آنها خبر داد كه يزيد به ترتيبي كه عمر رهاشان كرده بوده رها نمي‌كند كه او را و يزيد را لعن كردند. تميم با آنها نبرد كرد كه وي را بكشتند و يارانش را هزيمت كردند كه بعضي‌شان به كوفه پناه بردند و بعضي ديگر سوي يزيد رفتند.

گويد: آنگاه يزيد نجدة بن حكم ازدي را با گروهي سوي خوارج فرستاد كه

______________________________

[1] در متن كلمه صريح است

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3980

او را كشتند و يارانش را هزيمت كردند، پس از آن شحاج بن وداع را با دو هزار كس روانه كرد كه كس پيش خوارج فرستاد و خوارج كس پيش وي فرستادند پس از آن او را بكشتند. تني چند از خوارج نيز كشته شدند كه هدبه يشكري پسر عموي بسطام از آن جمله بود، وي مردي عابد بود، ابو شبيل، مقاتل بن سفيان نيز بود كه مردي فاضل بود.

و چون مسلمه به كوفه آمد مردم آنجا درباره شوذب و بيمي كه از او داشتند و كساني كه از آنها كشته بود، بدو شكايت بردند، مسلمه سعيد بن عمرو حرشي را كه سواري ماهر بود پيش خواند و ده هزار كس بدو پيوست و سوي شوذب فرستاد كه در محل خويش بود و سپاهي سوي وي آمده بود كه تاب آن نداشت.

گويد: شوذب به ياران خويش گفت: «هر كس خدا را منظور داشت شهادت سوي وي آمد و هر كه براي دنيا قيام كرده بود، دنيا از دست برفت كه بقا در خانه آخرت است» پس خوارج، نيام شمشيرها را شكستند و حمله بردند و چند بار سعيد و ياران وي را عقب راندند. چندان كه از رسوايي بترسيد و ياران خويش را ملامت كرد و به آنها گفت: «بي‌پدرها از اين گروه اندك مي‌گريزيد، اي مردم شام چنان بكوشيد كه در جنگهاي ديگر مي‌كوشيده‌ايد» گويد: پس به خوارج حمله بردند و آنها را درهم كوفتند و كس از آنها باقي نگذاشتند بسطام را كه همان شوذب بود با سوارانش بكشتند كه ريان بن عبد اللَّه يشكري از آن جمله بود، وي از جمله كساني بود كه خوارج را ترغيب مي‌كرده بود. برادر وي شمر بن عبد اللَّه در رثاي او شعري گفت به اين مضمون:

«به مثيبت سران و يكه سواران بني سفيان «دچار شدم كه جنگ افروزان بودند «حادثه روزگار بگزيدشان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3981

«و از ميان برداشتشان «و من بي‌كس و يار به جاي ماندم «كه غمينم و از غم ريان «و از غم يكه سواران يشكر «كه هنگام جنگ اسب تازان بودند «و جان خويش را به خدا فروختند «حسرت در دلم افتاده است.

حسان بن جعده نيز به رثاي آنها شعري گفت به اين مضمون:

«اي ديده از تو اشك فرو مي‌ريزم «و بر ياران بسطام و بسطام مي‌گريم «تا زنده‌ام، هرگز همانند آنها «پرهيزكار و خردمند نخواهم ديد «به هنگام سختي به نمونه‌هاي خويش «اقتدا كردند «و نخواستند از دشمنان «روي بگردانند «و به راهي رفتند كه براي آن «قيام كرده بودند «و براي ما «منابع نور و نشانه‌ها «به جاي نهادند «دانم كه در غرفه‌هاي بهشت جاي گرفته‌اند «و آنجا خادمان دارند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3982

«خداي ولايتي را كه قتلگاهشان آنجا بوده «از ابر باران ريز سيراب كند» ابو جعفر گويد: در اين سال يزيد بن مهلب به بصره رفت و بر آنجا تسلط يافت و عدي بن ارطاة فزاري را كه از جانب يزيد بن عبد الملك عامل بصره بود بگرفت و به زندان كرد و يزيد بن عبد الملك را خلع كرد.

 

سخن از اينكه چرا يزيد بن مهلب يزيد بن عبد الملك را خلع كرد! و حوادثي كه در اين سال ميان وي و يزيد رخ داد

 

از پيش خبر فرار يزيد بن مهلب را از زنداني كه عمر بن عبد العزيز وي را در آنجا بداشته بود ياد كرديم و اكنون كارهاي وي را كه پس از فرار، در اين سال، يعني سال صد و يكم، رخ داد بگوييم.

وقتي عمر بن عبد العزيز بمرد، در همان روز مرگ وي با يزيد بيعت كردند و چون خبر فرار يزيد بن مهلب بدو رسيد به عبد الحميد بن عبد الرحمان نامه نوشت و دستور داد كه به طلب وي رود و با او مقابله كند و نيز به عدي بن ارطاة نامه نوشت و فرار يزيد بن مهلب را بدو خبر داد و دستور داد براي مقابله وي آماده باشد و كساني را كه از خاندان او در بصره بودند بگيرد.

ابو مخنف گويد: عدي بن ارطاة كسان يزيد بن مهلب را كه مفضل و حبيب و مروان پسران وي از آن جمله بودند بگرفت و به زندان كرد. يزيد همچنان برفت تا بر سعيد بن عبد الملك بن مروان گذشت و به ياران خويش گفت: «معترض اين نشويم كه او را بگيريم و همراه ببريم؟» يارانش گفتند: «نه، برويم او را واگذاري» گويد: پس يزيد برفت تا بالاي قطقطانه رسيد، عبد الحميد بن عبد الرحمان،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3983

هشام بن مساحق قرشي را با گروهي از مردم كوفه، از نگهبانان و سران و دليران قوم روانه كرد و گفت: «برو تا با وي مقابل شوي كه امروز از مقابل عذيب مي‌گذرد» گويد: هشام اندكي برفت، آنگاه پيش عبد الحميد بازگشت و گفت: «او را اسير پيش تو بيارم، يا سرش را پيش تو بيارم؟» گفت: «هر كدام كه خواهي» و كساني كه سخن وي را شنيدند شگفتي مي‌كردند.

گويد: هشام برفت تا در عذيب فرود آمد، يزيد از نزديك آنها عبور كرد، اما جرئت نياوردند كه بر ضد وي اقدام كنند و يزيد سوي بصره رفت، و چون يزيد ابن مهلب عبور كرد، هشام بن مساحق سوي عبد العزيز رفت، يزيد سوي بصره رفت عدي بن ارطاة مردم بصره را فراهم آورده بود و به دور شهر خندق زده بود و مغيره ابن عبد اللَّه ثقفي را سالار سواران بصره كرده بود.

گويد: عدي بن ارطاة از بني فزاره بود، عبد الملك بن مهلب بدو گفت: «پسرم حميد را بگير و به جاي من به زندان كن و من تعهد مي‌كنم كه يزيد را از بصره برگردانم كه سوي فارس رود و براي خويشتن امان بخواهد و نزديك تو نشود.» اما نپذيرفت.

گويد: يزيد بيامد، يارانش كه با وي آمده بودند همراهش بودند، مردان اطراف بصره را گرفته بودند، محمد بن مهلب كه از جمله زنداني‌شدگان نبود مردان و غلامان خاندان و جمعي از وابستگان خويش را فراهم آورد و به پيشواز يزيد رفت و وي با چندان سوار بيامد كه هر كه آنرا مي‌ديد دچار ترس مي‌شد.

گويد: عدي مردم بصره را پيش خوانده بود و بر مردم هر يك از پنج ناحيه يكي را گماشته بود، مغيرة بن زياد عتكي را بر مردم ناحيه از گماشته بود محرز بن حمران سعدي منقري را بر مردم بني تميم گماشته بود كه از ناحيه ديگر بودند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3984

عمران بن عامر را بر بني بكر بن وائل گماشته بود.

گويد: ابو منقر، يكي از مردم قيس بن ثعلبه گفت: «پرچم را جز به فرزندان مالك بن مسمع نبايد داد» عدي بن ارطاة، نوح بن شيبان نواده مالك بن مسمع را پيش خواند و پرچم بكر بن وائل را بدو داد. مالك بن منذر را نيز پيش خواند و پرچم عبد القيس را بدو داد، عبد الأعلي قرشي را پيش خواند و پرچم مردم بيرون شهر را بدو داد، مردم بيرون شهر طايفه قريش و كنانه و ازد و بجيله و خثعم و قيس عيلان و مزينه بودند. در كوفه مردم بيرون شهر را ناحيه شهريان گويند، كوفه نيز چون بصره پنج ناحيه بود كه زياد بن عبيد آنرا چهار ناحيه كرد.

ابو مخنف گويد: يزيد بن مهلب به هر سپاه و به هر قبيله‌اي مي‌گذشت از راه وي به كنار مي‌رفتند كه عبور كند، مغيرة بن عبد اللَّه ثقفي با سواران به مقابله وي آمد. محمد بن مهلب با سواران بدو حمله برد كه او و يارانش راه گشودند و يزيد برفت تا وارد خانه خويش شد و كسان پيش وي رفتن آغاز كردند. يزيد كس پيش عدي بن ارطاة فرستاد كه برادرانم را به من بده و من در مورد بصره با تو صلح مي‌كنم و آنرا به تو وا مي‌گذارم، تا آنچه را براي خودم مي‌خواهم از يزيد بن عبد الملك بگيرم اما عدي نپذيرفت.

گويد: حميد بن عبد الملك بن مهلب سوي يزيد بن عبد الملك رفت و او خالد بن عبد اللَّه قسري و عمر بن يزيد حكمي را با امان‌نامه يزيد بن مهلب و خاندانش فرستاد.

گويد: يزيد بن مهلب بنا كرد به كساني كه پيش وي مي‌آمدند چيز بدهد و- پاره‌هاي طلا و پاره‌هاي نقره به آنها مي‌بخشيد و مردم بدو گرويدند. عمران بن عامر بن مسمع به آزردگي از عدي بن ارطاة كه پرچم بكر بن وائل را از او گرفته بود و به پسر عمويش داده بود پيش يزيد بن مهلب رفت، مردم ربيعه و بقيه تميم و قيس و كسان و از جمله عبد الملك و مالك پسران مسمع به يزيد گرويدند. گروهي از مردم شام

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3985

نيز با وي شدند عدي دو درم دو درم بيشتر نمي‌داد و مي‌گفت: «روا نيست كه بي‌اجازه يزيد بن عبد الملك درمي از بيت المال به شما دهم، با اين گذران كنيد تا در اين باب دستور بيايد.» گويد: فرزدق در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«پندارم كه مردان دو درمي را «سرنوشتشان سوي مرگ مي‌كشاند «خردمندتر از همه‌شان كسي است «كه در كنج خانه خويش بماند «و بداند كه بي‌گفتگو «حادثه رخ مي‌دهد» گويد: بني عمرو بن تميم، از جمله ياران عدي، بيامدند و در مربد جاي گرفتند.

يزيد بن مهلب يكي از وابستگان خويش را به نام دارس، فرستاد كه به آنها حمله برد و هزيمتشان كرد و فرزدق در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«وقتي دارس بانگ زد «عجمان پراكنده شدند «و در مقابل شمشيرهاي بران «صبوري نياوردند «خدا قيسيان را از جانب عدي «ملامت، سزا مي‌دهد.

«چرا صبوري نياوردند «تا وقتي كه جنگهايي رخ دهد؟» گويد: وقتي كسان به دور يزيد بن مهلب فراهم آمدند برون شد و به ميدان بني يشكر رفت كه نيمه راه ميان وي و قصر بود. بني تميم و قيس و مردم شام

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3986

به مقابله وي آمدند و مدتي كوتاه نبرد كردند. محمد بن مهلب به آنها حمله برد و مسور بن عباد حبطي را با شمشير بزد و بيني زره سر او را دريد كه شمشير به بيني‌اش رسيد، به هريم بن ابي طلحه نيز حمله برد و كمر بند وي را بگرفت و از اسب پايين كشيد كه ما بين او و اسب بيفتاد و گفت: «هرگز، هرگز، عمويت از اين سنگين‌تر است» پس آن قوم هزيمت شدند و يزيد بن مهلب از دنبال آنها بيامد تا به قصر نزديك شد كه با وي به نبرد پرداختند. عدي شخصاً به مقابله وي برون شد از جمله ياران وي حارث بن مصرف اودي كه از سران مردم شام بود و جزو يكه سواران حجاج بوده بود، كشته شد، موسي بن وجيه حميري كلاعي نيز كشته شد، راشد مؤذن نيز كشته شد و ياران عدي هزيمت شدند.

گويد: برادران يزيد كه در زندان عدي بودند صداها را شنيدند كه نزديك مي‌شد و تيرها در قصر مي‌افتاد. عبد الملك به آنها گفت: «مي‌بينم كه تيرها در قصر مي‌افتد و صداها نزديك مي‌شود پندارم كه يزيد غلبه يافته بيم دارم مضريان و مردم شام كه جز ياران عدي هستند بيايند و پيش از آنكه يزيد برسد ما را بكشند، در را ببنديد و جامه‌هايي روي آن افكنيد» گويد: چنين كردند و مدتي نگذشت كه عبد اللَّه بن دينار وابسته ابن عامر كه سالار كشيكبانان عدي بود بيامد، وي و يارانش به طرف در مي‌دويدند. بني مهلب اثاثي در مقابل در نهاده بودند و بر آن تكيه داده بودند، آن كسان به در پرداختند اما داخل نتوانستند شد تا وقتي كسان بيامدند و آزادشان كردند.

گويد: يزيد بن مهلب بيامد و در خانه سالم بن زياد بن ابي سفيان در مجاورت قصر جا گرفت، نردبانها آوردند و طولي نكشيد كه عثمان قصر را گشود و عدي بن ارطاة را بياورد. وقتي او را مي‌آوردند لبخند ميزد يزيد بدو گفت: «چرا مي‌خندي، به خدا جاي آن داشت كه گريه كني بدو سبب يكي اينكه محترمانه كشته نشدي و همانند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3987

زن تسليم شدي، ديگر آنكه ترا كسان پيش من آوردند چنانكه برده فراري را پيش صاحبش مي‌كشند، و از من قرار و پيماني نداري، چه اطمينان داري كه گردنت را نزنم؟» عدي گفت: «تو بر من تسلط يافته‌اي ولي مي‌دانم كه بقاي من مايه بقاي تو است و هر كه موجب هلاك من شود مواخذه بيند سپاههاي خدا را در مغرب ديده‌اي و دانسته‌اي كه در موارد خيانت و پيمان شكني چگونه در كار خداي مي‌كوشند، خطا و لغزش خويش را با توبه و عذر گناه تلافي كن از آن بيش كه دريا موجهاي خويش را سوي تو افكند كه اگر در آن هنگام پوزش خواهي نپذيرند و اگر به هنگامي كه قوم سوي تو آمده باشند صلح خواهي بيني كه از تو دوري كنند و مادام كه سوي تو نيامده باشند اگر براي جان و كسان و مال خويش امان خواهي از تو دريغ نكنند.» يزيد بدو گفت: «اين كه گفتي بقاي تو مايه بقاي من است، اگر بقاي من به بقاي تو وابسته است به خدا مرا به اندازه آب خوردن پرنده‌اي هراسان باقي ندارد. اينكه گفتي هر كه مايه هلاك تو شود مواخذه بيند، به خدا اگر ده هزار كس از مردم شام به دست من باشند كه منزلت همگيشان برتر از تو باشد و به يكجا گردن همه را بزنم، باز هم جدايي و مخالفت من به نزد آنها مهمتر و هول انگيزتر از كشتن آن گروه است و اگر بخواهم كه آن خونها را نديده گيرند و مرا در بيت المال‌هاي خويش دخالت دهند و نصيبي بزرگ از قدرت خويش به من دهند به شرط آنكه از جنگ دست بدارم چنين مي‌كنند. فراموش مكن كه اگر كسان ما سوي آن قوم روند، ترا از ياد ببرند و همه عمل و تدبيرشان براي نجات خودشان باشد و ترا به ياد نيارند و به تو اهميت ندهند.

«اما اين كه گفتي، كار خويش را ببين و عذر بخواه، و چنان كن و چنين كن. به خدا از تو مشورت نخواستم كه تو دوست و نيكخواه من نيستي و اين همه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3988

را از سر ناتواني و خودنمايي گفتي، ببريدش» گويد: و چون او را ببردند و لختي گذشت گفت: «وي را پيش من آريد» و چون او را بياوردند گفت: «اين كه ترا به زندان مي‌كنم به سبب آن است كه بني مهلب را به زندان كردي و با آنها در مواردي كه تساهل مي‌خواستيم سختي كردي و مخالفت كردي و از سختگيري و مخالفت وانماندي» گويد: گويا عدي وقتي اين سخن را شنيد از جان خويش ايمن شد و از اين باب با كساني كه به نزد وي مي‌شدند سخن مي‌كرد.

گويد: و چنان بود كه يكي از بني مالك بن ربيعه كه از ساكنان عمان بود به نام سميدع كندي رأي خوارج داشت و هنگامي كه ياران يزيد و ياران عدي مقابل هم بودند، قيام كرده بود اما كناره گرفت. گروهي از قاريان نيز با وي بودند، گروهي از ياران يزيد و گروهي از ياران عدي گفتند: «به داوري سميدع كندي رضايت مي‌دهيم.» گويد: پس از آن يزيد كس به نزد سميدع فرستاد و او را سوي خويش خواند كه پذيرفت و يزيد او را عامل ابله كرد كه بوي خوش زده و زعفران معطر ماليده و مرفه بيامد پس از آنكه يزيد بن مهلب غلبه يافت، سران مردم بصره از قيس و تميم با مالك بن منذر گريختند و در كوفه پيش عبد الحميد بن عبد الرحمان رفتند، بعضي‌شان نيز سوي شام رفتند و فرزدق در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«به فداي جميع تميميان كه از پي هم «سوي شام رفتند «و به داوري سميدع رضايت ندادند «چگونه به داوري يك حروري «كه گمراه‌تر از خربيني بريده است

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3989

«رضايت توان داد؟» و خليفه اقطع به جواب وي شعري گفت به اين مضمون:

«آن گروه را بكار رسالت «يا بوصفي كه اميد خير باشد «سوي شام روانه نكردند «بلكه با … نهاي سخت «و در تاريكي راه آنجا گرفتند «و از ترس آنكه قوم به آنها برسند «به هر چهار و پنج منزل يكبار فرود مي‌آمدند» گويد: حواري بن زياد عتكي به فرار از يزيد بن مهلب برون شد و آهنگ يزيد بن عبد الملك داشت، به خالد بن عبد اللَّه قسري و عمرو بن يزيد حكمي بر خورد كه با حميد بن عبد الملك بودند و با امان‌نامه يزيد بن مهلب و هر چه از او خواسته بود از پيش يزيد بن عبد الملك مي‌آمدند و چون به آنها رسيد از او خبر پرسيدند و چون حميد بن عبد الملك را همراهشان بديد با آنها خلوت كرد و گفت: «كجا مي‌رويد؟» گفتند: «پيش يزيد بن مهلب كه آنچه مي‌خواسته براي وي آورده‌ايم.» گفت: «براي يزيد كاري نتوانيد ساخت و او با شما كاري ندارد بر دشمن خويش عدي بن ارطاة غلبه يافت و كسان بكشت و عدي را به زندان كرد بازگرديد.» گويد: يكي از مردم باهله به نام مسلم پسر عبد الملك بر آنها گذشت و توقف نكرد كه بانگ زدند و از او خبر پرسيدند اما نايستاد، قسري گفت: «او را پس بيار و يكصد تازيانه بزن» يارش گفت: «او را نديده بگير» و مهلت دادند تا برفت.

گويد: حواري بن زياد سوي يزيد بن عبد الملك رفت. آن دو كس نيز حميد بن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3990

عبد الملك بن مهلب را همراه ببردند، حميد به آنها گفت: «شما را به خدا خلاف دستور يزيد كه شما را از پي آن فرستاده كار نكنيد كه يزيد سخن شما را مي‌پذيرد، اين و مردم خاندانش پيوسته دشمنان ما بوده‌اند، شما را به خدا گفتار وي را نپذيريد» گويد: اما گفتار حميد را نپذيرفتند و او را ببردند و به عبد الرحمن بن سليمان كلبي تسليم كردند.» گويد: و چنان بود كه يزيد بن عبد الملك، عبد الرحمان بن سليمان را عامل خراسان كرده بود و سوي آنجا فرستاده بود و چون خبر يافته بود كه يزيد بن عبد الملك را خلع كرده‌اند بدو نوشته بود كه پيكار با مخالفان تو را از عاملي خراسان خوشتر دارم و بدان حاجت ندارم، مرا جزو كساني كن كه سوي يزيد بن مهلب ميفرستي و حميد بن عبد الملك را نيز پيش يزيد ابن عبد الملك فرستاد.

گويد: عبد الحميد بن عبد الرحمان، در كوفه به خالد بن يزيد بن مهلب تاخت كه در كوفه بود و نيز به حمال بن زحر جعفي، و هر دو را گرفت. آنها از جمله كساني نبودند كه سخني گويند، اما آنچه را ميان عبد الحميد و بني مهلب بوده بود مي‌دانستند، آنها را در بند كرد و پيش يزيد بن عبد الملك فرستاد كه همه را به زندان كرد و از زندان برون نيامدند تا در آنجا بمردند.

گويد: يزيد بن عبد الملك كساني از مردم شام را به كوفه فرستاد كه مردم را آرام كنند و از اطاعت آنها ستايش گويند و وعده افزايش دهند كه قطامي بن حصين پدر شرقي قطامي شاعر از آن جمله بود. نام شرقي شاعر، وليد بود.

گويد: و چنان بود كه وقتي قطامي از كار يزيد بن مهلب خبر يافته بود شعري گفته بود: به اين مضمون «كاش چشمانم يزيد را ببيند «كه سپاهي انبوه و نيرومند را راه مي‌برد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3991

«و از عبور آن از زمين صدا شنيده مي‌شود «نه وامانده و آشفته و بي‌كاره «و نه ترسو به هنگام جنگ «كه صاحبان تاج در مقابل آن خضوع كنند» و اشعار ديگر.

ولي پس از آن قطامي به عقر آمد و همراه مسلمة بن عبد الملك در جنگ با يزيد بن مهلب حضور داشت و يزيد بن مهلب گفت: «شعر قطامي از عملش فاصله بسيار دارد» گويد: يزيد بن عبد الملك، عباس بن وليد را با چهار هزار سوار فرستاد كه شتابان سوي حيره آمدند و زودتر از يزيد بن مهلب به آنجا رسيدند. پس از آن مسلمة بن عبد الملك و با سپاه مردم شام بيامد و از ساحل فرات راه جزيره گرفت.

گويد: وقتي مردم بصره به يزيد بن مهلب گرويدند عاملان خويش را سوي اهواز و فارس و كرمان فرستاد. عامل كرمان جراح بن عبد اللَّه حكمي بوده بود كه پيش عمر بن عبد العزيز بازگشته بود، عبد الرحمان بن نعيم ازدي نيز عامل نماز آنجا بوده بود. پس از آن يزيد بن عبد الملك، عبد الرحمان قشيري را عامل خراج آنجا كرده بود، مدرك بن مهلب بيامد تا به اول بيابان رسيد، عبد الرحمان يكي را وادار كرد كه با مردم بني تميم بگويد: «اينك مدرك بن مهلب آمده مي‌خواهيد ميان شما كه در ولايتتان قرين سلامت و اطاعتيد و پيرو جماعتيد جنگ اندازد.» گويد: مردم بني تميم شبانه بمنظور مقابله وي برون شدند خبر به ازديان رسيد و نزديك به دو هزار كس از آنها بيرون شدند و پيش از آنكه تميميان به اول بيابان برسند به آنها پيوستند و گفتند: «براي چه آمده‌ايد و اينجا چه مي‌كنيد؟» اما آنها بهانه‌هايي آوردند و نگفتند كه براي مقابله مدرك بن مهلب

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3992

برون شده‌اند.

گويد: اما گروه ديگر به آنها گفتند: «ميدانيم كه آمده‌ايد با يار ما مقابله كنيد، اينك او نزديك است، چنانكه مي‌خواهيد عمل كنيد» پس از آن ازديان برفتند و در اول صحرا با مدرك بن مهلب تلاقي كردند و بدو گفتند: «تو به نزد ما از همه كسان محبوبتر و عزيزتري، برادرت قيام كرده و جنگ آغاز كرده، اگر خدايش غلبه دهد، اين به سود ماست و ما زودتر از همه مردم به شما خاندان مي‌پيونديم و بدين كار از همه سزاوارتريم، اگر صورت ديگر بود روا نيست كاري كني كه ما را به بليه افكني» پس او مصمم شد باز گردد.

معاذ بن سعد گويد: وقتي بصره براي يزيد فراهم آمد ميان ايشان به سخن ايستاد و حمد خداي گفت و ستايش او كرد، آنگاه خبرشان داد كه آنها را به كتاب خدا و سنت پيمبر وي محمد مي‌خواند، صلي اللَّه عليه و سلم، و به جهاد ترغيب مي‌كند و پندارد كه ثواب جهاد با مردم شام از جهاد با مردم ترك و ديلم بيشتر است.

گويد: من و حسن بصري وارد شديم، حسن دست خويش را به شانه من نهاده بود و مي‌گفت: «بنگر ببين چهره كسي را مي‌بيني كه او را بشناسي؟» گفتم: «نه به خدا، چهره كسي را نمي‌بينم كه او را بشناسم» گفت: «به خدا اينان سفلگانند.» گويد: برفتيم تا نزديك منبر رسيديم، شنيدم كه حسن كتاب خدا و سنت پيمبر را ياد مي‌كرد صلي اللَّه عليه و سلم. آنگاه صداي خود را بلند كرد و گفت:

«به خدا ترا ديده‌ايم كه ولايت داشته‌اي و تابع ولايتداري بوده‌اي و اين كار از تو شايسته نيست» گويد: پس بر او جستيم و دست و دهان وي را بگرفتيم و او را نشانيديم، به خدا ترديد نداريم كه سخن او را مي‌شنيد، اما اعتنايي به او نكرد و سخن خويش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3993

را ادامه داد.

گويد: آنگاه به در مسجد رفتيم و ديديم كه نضر بن انس بن مالك آنجا بود و مي‌گفت: «اي بندگان خدا چه عيبي مي‌بينيد كه كتاب خدا و سنت پيمبر وي را نپذيريد، صلي اللَّه عليه و سلم، به خدا از وقتي تولد يافته‌ايد چنين چيزي نديده‌ايد بجز در ايام امارت عمر بن عبد العزيز» حسن گفت: «سبحان اللَّه، اينك نضر بن انس نيز شهادت مي‌دهد.» مثني بن عبد اللَّه گويد: حسن بصري بر كسان گذشت كه دو صف شده بودند و پرچمها و نيزه‌ها را بلند كرده بودند و مي‌گفتند: «يزيد ما را به سنت ابو بكر و عمر مي‌خواند» حسن گفت: «ديروز يزيد گردن كساني را كه مي‌بينيد مي‌زد و آنرا پيش بني مروان مي‌فرستاد و از هلاكت اينان رضايت آنها را مي‌خواست و چون خشمگين شد نيي بالا برد و تكه پارچه‌اي بر آن نهاد و گفت: من مخالف آنها شده‌ام شما نيز مخالف شويد» و اينان گفتند: «بله» و باز گفت: «شما را به سنت ابو بكر و عمر مي‌خوانم.

اما اقتضاي سنت ابو بكر و عمر اين است كه بندي بر پاي وي نهند و او را به زندان عمر كه آنجا بوده ببرند.» گويد: كساني از ياران وي كه سخنش را شنيده بودند گفتند: «اي ابو سعيد، به خدا گويد از مردم شام رضايت داري.» گفت: «من از مردم شام راضي باشم؟ خدا نسبشان را زشت بدارد و دور كند، مگر آنها نبودند كه حرمت حرم پيمبر خدا را شكستند و سه روز و سه شب مردم آنجا را مي‌كشتند و آنها را به دست نبطيان و قبطيان خودشان داده بودند كه زنان آزاده ديندار را مي‌بردند و از شكستن حرمت باك نداشتند، آنگاه سوي خانه حرام خداي رفتند و كعبه را ويران كردند و ما بين سنگها و پرده‌هاي آن آتش افروختند لعنت خداي و اقامتگاه بد از آنها باد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3994

گويد: پس از آن يزيد بن مهلب از بصره در آمد و مروان بن مهلب را بر آنجا گماشت، سلاح و بيت المال را همراه برد و برفت تا به واسط رسيد و گفت: «راي خويش را بگوييد كه مردم شام سوي شما روان شده‌اند.» حبيب بدو گفت و كسان ديگر نيز با وي همداستان بودند. گفتند: «راي ما اينست كه بروي و در فارس جاي گيري و دره‌ها و گردنه‌ها را بگيري و نزديك خراسان باشي و وقت بگذراني كه مردم جبال سوي تو آيند و قلعه‌ها و حصارها به دست تو باشد.» گفت: «اين راي درست نيست و با من سازگار نيست، مي‌خواهيد پرنده‌اي باشيم بر سر كوهي؟» حبيب گفت: «رايي كه مي‌بايد از آغاز عمل مي‌شد از دست رفت وقتي بر- بصره تسلط يافتي ترا گفتم سپاهي به سالاري مردم خاندان خود بفرستي كه تا كوفه بروند كه عبد الحميد بن عبد الرحمان آنجاست كه با هفتاد كس بر او گذشتي و در مقابل تو عاجز ماند كه در مقابل سپاه فراوان تو عاجزتر است و پيش از مردم شام آنجا باشيم كه بزرگان مردم كوفه راي ترا دارند و بيشترشان اگر تو زمامدارشان باشي خوشتر دارند كه مردم شام باشند، اما گوش به من ندادي، اينك نيز راي من اين است سپاهي انبوه با مردم خاندان خويش بفرستي كه سوي جزيره روند و زودتر آنجا رسند و در يكي از قلعه‌هاي آنجا جاي گيرند و تو از پي آنها حركت كني و چون مردم شام به قصد تو بيايند سپاه ترا در جزيره رها نكنند كه سوي تو آيند و مقابل آنها بمانند و چنان شود كه آنها را بداشته‌اي تا سوي آنها روي و كساني از قوم تو كه در موصل جاي دارند سوي تو آيند. مردم عراق و مردم مرزها نيز به نزد تو آيند و با مردم شام در سرزميني كه قيمت‌ها ارزان است نبرد كني و همه عراق را پشت سر خويش داشته باشي.» يزيد گفت: «خوش ندارم كه سپاه و جمع خويش را پاره پاره كنم.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3995

گويد: و چون يزيد در واسط جاي گرفته چند روز آنجا ببود.

ابو جعفر گويد: در اين سال عبد الرحمان بن ضحاك فهري سالار حج بود، اين را از ابو معشر روايت كرده‌اند، محمد بن عمر نيز چنين گفته است.

عبد الرحمان از جانب يزيد بن عبد الملك عامل مدينه بود.

عامل مكه عبد العزيز بن عبد اللَّه بود.

عامل كوفه عبد الحميد بن عبد الرحمان بود، قضاي آنجا با شعبي بود.

بصره زير تسلط يزيد بن مهلب بود.

عامل خراسان عبد الرحمان بن نعيم بود.

پس از آن سال صد و دوم در آمد.

 

سخن از حوادثي كه در سال صد و دوم بود

سخن از حوادثي كه در سال صد و دوم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال اين بود كه يزيد بن عبد الملك، عباس بن وليد بن عبد الملك و مسلمة بن عبد الملك را به مقابله و نبرد يزيد بن مهلب فرستاد.

و هم در اين سال در ماه صفر، يزيد بن مهلب كشته شد.

 

سخن از كشته شدن يزيد بن مهلب‌

 

معاذ بن سعيد گويد: وقتي يزيد بن مهلب مي‌خواست از واسط به مقابله مسلمة ابن عبد الملك و عباس رود، پسر خويش معاويه را بر آنجا گماشت و بيت المال و خزينه‌ها و اسيران را پيش وي نهاد و برادر خويش عبد الملك را از پيش فرستاد، آنگاه برفت تا از فم النيل گذشت و برفت تا به عقر رسيد.

گويد: مسلمه از ساحل فرات بيامد تا در انبار جاي گرفت پس از آن بر فرات

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3996

پل زد و از نزديك دهكده‌اي به نام فارط عبور كرد آنگاه بيامد تا مقابل يزيد بن مهلب فرود آمد.

گويد: يزيد برادر خويش را از طرف كوفه فرستاده بود و عباس بن وليد در سورا با وي مقابل شد كه صف بستند و دو قوم به نبرد ايستادند و مردم بصره به شاميان حمله بردند و آنها را عقب راندند جمعي از مردم بني تميم و قيس كه در بصره در مقابل يزيد هزيمت شده بودند با آنها بودند و گروهي فراوان از آنها همراه عباس بودند كه هريم بن ابي طحمه مجاشعي از آن جمله بود.

گويد: و چون مردم شام عقب نشستند هريم بن ابي طحمه بانگشان زد كه اي مردم شام، خدا را، خدا را، ما را تسليم نكنيد.

گويد: ياران عبد الملك شاميان را به طرف نهري رانده بودند و بدو بانگ به هريم همي زدند كه بيم مدار، مردم شام در آغاز نبرد جولاني دارند، كمك سوي تو آمد.

گويد: پس از آن مردم شام حمله آوردند كه ياران عبد الملك عقب رفتند و هزيمت شدند. منتوف وابسته بكر بن وائل كشته شد مالك و عبد الملك پسران مسمع نيز كشته شدند، معاوية بن يزيد بن مهلب آنها را كشت.

گويد: پس از آن عبد الملك بن مهلب برفت تا در عقر به برادر خويش رسيد و عبد اللَّه بن حيان عبد ي را گفت تا به سمت صراة اقصي رفت كه پل در ميان وي و او بود. خود عبد الملك با جمعي از سپاهيان يزيد فرود آمد و اردو زد و خندق زد.

گويد: مسلمه از آب عبور كرد و به طرف آنها رفت. سعيد بن عمر و جرشي نيز با وي بود، و به قولي وضاح نيز عبور كرد، و مقابل آنها جاي گرفتند بسيار كس از مردم كوفه و جبال به يزيد پيوسته بودند، از مرزها نيز كساني آمده بودند. بر مردم چهار ناحيه كوفه كه پيش وي آمده بودند كسان گماشت. عبد اللَّه بن سفيان ازدي را بر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3997

مردم ناحيه شهر گماشت. نعمان بن ابراهيم اشتر را بر مردم ناحيه مذحج و اسد گماشت محمد بن اسحاق اشعث را بر مردم ناحيه كنده و ربيعه گماشت. حنظلة بن عتاب تميمي را بر مردم ناحيه تميم و همدان گماشت و همه را به مفضل بن مهلب سپرد.

علاء بن زهير گويد: به خدا روزي به نزد يزيد نشسته بوديم كه گفت: «پنداريد كه در اين اردو هزار شمشير هست كه با آن ضربت زنند؟» حنظلة بن عتاب گفت: «آري به خدا چهار هزار شمشير هست» گفت: «به خدا حتي با هزار شمشير نيز ضربت نزده‌اند، به خدا ديوان من يكصد و بيست هزار كس را به شمار آورده، به خدا دلم مي‌خواست كه اينك آن گروه از قوم من كه در خراسان با من بودند، به جاي اينان بودند.» راوي گويد: روزي يزيد به پا خاست و ما را به نبرد تحريص و ترغيب كرد و از جمله به ما گفت: «اين قوم از گمراهي خويش باز نمي‌آيند مگر آنكه با نيزه به چشمانشان بزنند و با شمشير به سرهايشان بزنند» آنگاه گفت: «به من گفته‌اند كه اين ملخ زرد، يعني مسلمة بن عبد الملك و اين پي كننده شتر ثمود، يعني عباس بن وليد (عباس سرخ‌روي بود و مادرش رومي بود)- به خدا سليمان مي‌خواست او را از نسبش برون كند، من درباره او سخن كردم كه وي را در نسبش باقي گذاشت- شنيده‌ام كه انديشه‌شان اين است كه مرا در اين سرزمين بجويند، به خدا اگر همه مردم زمين را بيارند و من تنها باشم از نبردگاه نروم تا ظفر يابم يا ظفر يابند.» گفتند: «بيم داريم ما را به زحمت اندازي چنانكه عبد الرحمان بن محمد به زحمتمان انداخت.» گفت: «عبد الرحمان حرمت را به رسوايي داد و اعتبار خويش را ببرد مگر از اجل مي‌توانست رست»، آنگاه فرود آمد گويد: عامر بن عميثل، يكي از مردم ازد به نزد ما آمد كه گروهي فراهم آورده بود، پيش يزيد رفت و با وي بيعت كرد. بيعت يزيد چنين بود: «بر كتاب خدا و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3998

سنت پيمبر او بيعت مي‌كنيد صلي اللَّه عليه و سلم و اينكه سپاهيان به ولايت ما و ناحيه ما قدم ننهند و روش حجاج فاسق درباره ما تكرار نشود، هر كه بر اين قرار با ما بيعت كند از او بپذيريم و هر كه نپذيرد با وي نبرد كنيم و خدا را ميان خويش و او نهيم» آنگاه مي‌گفت: «با ما بيعت مي‌كنيد؟» و چون مي‌گفتند: «آري» با آنها بيعت مي‌كرد.

گويد: و چنان بود كه عبد الحميد بن عبد الرحمان در نخيله اردو زده بود و كس فرستاد و ما بين كوفه و يزيد بن مهلب آبها را شكست كه او به كوفه نرسد و بر كوفه ديدگاهها و مراقبت‌گاهها نهاد كه مردم كوفه را از رفتن سوي يزيد باز دارد.

گويد: و هم عبد الحميد جمعي را از كوفه به سالاري سيف بن هاني همداني روان كرد كه پيش مسلمه رفتند و مسلمه با آنها تلطف كرد و اطاعت آوردنشان را ستايش كرد، سپس گفت: «از مردم كوفه كم پيش ما آمده‌اند» و اين به عبد الحميد رسيد و گروهي ديگر را فرستاد كه بيشتر بودند و سبزة بن عبد الرحمان ازدي را سالارشان كرد كه چون به مقصد رسيد مسلمه از او ستايش كرد و گفت: «اين كسي است كه خاندان وي مطيع بوده‌اند و سخت كوش، همه كساني را كه از مردم كوفه اينجا هستند بدو ملحق كنيد.» گويد: مسلمه كس فرستاد و عبد الحميد بن عبد الرحمان را معزول كرد و محمد بن عمرو، ذو الشامه، را به جاي وي گماشت.

گويد: يزيد بن مهلب سران اصحاب خويش را پيش خواند و به آنها گفت:

«رأي من اين است كه دوازده هزار كس فراهم آورم و با محمد بن مهلب بفرستم كه به مسلمه شبيخون بزند و پالانها و جل‌ها و زنبيل‌ها همراه ببرند كه خندقشان را پر كنند و باقيمانده شب بر خندق و اردوگاهشان با آنها نبرد كند و من كسان به كمك وي فرستم تا صبح درآيد و چون صبح شد با كسان سوي آنها حمله برم و با آنها نبرد كنم كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 3999

اميدوارم خدا بر ضدشان نصرت دهد» سميدع گفت: «ما آنها را به كتاب خدا و سنت پيمبر وي محمد صلي اللَّه عليه و سلم خوانده‌ايم و گفته‌اند كه اين را از ما پذيرفته‌اند و روانيست كه حيله كنيم و خيانت كنيم و بر ايشان بدي‌اي بخواهيم، تا آنچه را گفته‌اند كه از ما پذيرفته‌اند، رد كنند.» ابو رؤبه كه سرگروهي از مرجئه [1] بود و ياراني با خويش داشت گفت: «راست مي‌گويد، و حق چنين است» يزيد گفت: «واي شما، باور مي‌داريد كه بني اميه به كتاب و سنت عمل كنند» در صورتي كه از وقتي كه بوده‌اند آنرا از ميان برده‌اند، گفته‌اند از شما مي‌پذيريم اما نمي‌خواهند در حكومت خويش به آنچه شما گفته‌ايد و بدان دعوتشان كرده‌ايد عمل كنند، بلكه خواسته‌اند شما را از خويشتن بدارند تا به خدعه پردازند، مبادا در اين كار بر شما پيشدستي كنند، به خدعه نابودشان كنيد، من بني مروان را ديده‌ام به خدا كسي را مكارتر و تودارتر از اين ملخ زرد، يعني مسلمه، نديده‌ام» گفتند: «راي ما اين نيست كه چنين كنيم مگر آنكه چيزي را كه گفته‌اند از ما پذيرفته‌اند رد كنند.» گويد: و چنان بود كه مروان بن مهلب كه در بصره بود كسان را به جنگ مردم شام ترغيب مي‌كرد و كسان را سوي يزيد مي‌فرستاد اما حسن بصري كسان را از يزيد بن مهلب باز مي‌داشت.

عبد الحميد بصري گويد: در آن روزها حسن بصري مي‌گفت: «اي مردم به جاي خويش بمانيد و دست بداريد و از خدا مولاي خويش بترسيد و بر سر دنياي زوال‌پذير و اندك طمع آن، همديگر را مكشيد كه دنيا به مردم دنيا نمي‌ماند و خدا

______________________________

[1] مرجئه، از كلمه ارجا به معني عقب انداختن، يك گروه مذهب- سياسي بود كه به روزگار بني اميه به وجود آمد كه مي‌گفت درباره كار بندگان از بد و خوب داوري نبايد كرد و راي نبايد داشت و اين كار را به خداي متعال بايد واگذاشت. (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4000

از اعمال آنها خشنود نيست، هر وقت فتنه‌اي بوده بيشتر مردمش سخنوران و شاعران و كم‌خردان و مغروران و متكبران بوده‌اند از فتنه به سلامت نمي‌ماند مگر گمنام مستور يا مشهور پرهيزكار، هر كس از شما مستور است پابند حق باشد و خويشتن را از دنيايي كه كسان بر سر آن نزاع مي‌كنند بدارد كه به خدا همين شرف او را بس كه خدا او را به نيكي شناسد و او را از دنيا همين بس. هر كه مشهور و معتبر باشد و آنچه را كه همگنان وي بر سر آن نزاع مي‌كنند به خاطر خدا رها كند، خوشا بر او كه نيكروز است و هدايت يافته كه پاداش بزرگ دارد و به راه رشاد مي‌رود و فردا يعني به روز رستاخيز ديده‌اش روشن است و به نزد خدا منزلت شايسته دارد.» گويد: و چون مروان بن مهلب از اين خبر يافت، به سخن ايستاد، چنانكه رسم وي بود و به مردم گفت بكوشند و فراهم آيند سپس گفت: «شنيده‌ام كه اين پير گمرهي‌آور رياكار- نام او را نبرد- مردم را باز مي‌دارد، به خدا اگر همسايه‌اش از حصار خانه او يك ني بكند از بينيش خون روان مي‌شود، اما به ما و مردم شهرمان نمي‌پسندد كه طالب خير خويش باشيم و مظلمه از خويش برداريم، به خدا يا از گفتگوي ما باز ماند و اوباش ابله و بوميان فرات بصره را كه از ما نيستند و هيچكس از ما نعمتي به آنها نداده، بر ضد ما فراهم نكند، يا حسابش را مي‌رسم» گويد: و چون اين سخن به حسن رسيد گفت: «به خدا خوش دارم كه خدا مرا به سبب خواري وي حرمت دهد.» گويد: كساني از ياران حسن بدو گفتند: «اگر قصد تو كرد و خواستي، ما از تو دفاع مي‌كنيم» گفت: «در اين صورت شما را به طرف چيزي مي‌كشانم كه از آن ممنوعتان داشته‌ام، مي‌گويمتان كه همراه ديگري، همديگر را مكشيد و دعوتتان كنم كه به دفاع از من همديگر را بكشيد»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4001

گويد: اين سخن به مروان بن مهلب رسيد و با آنها سخت گرفت و بترسانيدشان و دنبالشان كرد تا پراكنده شدند، اما حسن از گفتار خويش باز نماند و مروان بن مهلب دست از او بداشت.

گويد: توقف يزيد بن مهلب از وقتي كه با مسلمه روبرو شد هشت روز بود و چون روز جمعه چهارده روز رفته از صفر رسيد مسلمه كس پيش وضاح فرستاد كه وضاحيان و كشتي‌ها را بيارد و پل را بسوزاند و او چنان كرد.

گويد: پس از آن مسلمه بيامد و سپاهيان شام را بيار است كه با آنها سوي يزيد بن مهلب رفت، جبلة بن مخرمه كندي را بر پهلوي راست نهاد. هذيل بن زفر عامري را بر پهلوي چپ نهاد، عباس نيز سيف بن هاني همداني را بر پهلوي راست خويش نهاد و سويد بن قعقاع تميمي را بر پهلوي چپ خويش نهاد و مسلمه سالار همه جمع بود.

گويد: يزيد بن مهلب نيز بيامد، حبيب بن مهلب را بر پهلوي راست خويش نهاده بود، مفضل بن مهلب را بر پهلوي چپ خويش نهاده بود، مردم كوفه همراه مفضل بودند و او سالارشان بود سواران ربيعه نيز كه جمعي فراوان همراهشان بود با وي بودند و عباس بن وليد سالارشان بود.

غنوي گويد: (هشام گويد: پندارم كه غنوي همان علاء بن منهال است) يكي از مردم شام برون شد و هماورد خواست و كس به مقابله او نرفت، محمد بن مهلب به هماوردي وي برون شد و بدو حمله برد كه دست خويش را حايل كرد، كفي آهنين به دست وي بود، محمد ضربتي بزد و كف آهنين را ببريد و شمشير در كف دستش فرو رفت و بر گردن اسب خويش افتاد، محمد همچنان بدو ضربت مي‌زد و مي‌گفت:

«داس براي تو بهتر است» گويد، به من گفتند كه اين كس حيان نبطي بود.

گويد: وقتي وضاح نزديك پل رسيد و آتش در آن افروخت و دود برخاست

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4002

مردم نبرد مي‌كردند و جنگ آغاز شده بود، اما چندان سخت نشده بود و چون كسان دود را بديدند و با آنها گفته شد كه پل را سوخته‌اند هزيمت شدند.

گويد: به يزيد گفتند: «كسان هزيمت شدند» گفت: «از چه چيز هزيمت شدند، مگر نبردي شده بود كه از آن هزيمت شوند؟» بدو گفتند: «گفته شد كه پل را سوزانيده‌اند و كسي به جاي نماند» گفت: «خدايشان زشت بدار، براي پشه‌اي دود كرده‌اند و پرواز كرد.» گويد: آنگاه يزيد حركت كرد و ياران و وابستگان و جمعي از قومش با وي حركت كردند به آنها گفت: «به صورت هزيمت‌شدگان بزنيد» و چنان كردند و بسيار كس به دور او فراهم آمد كه همانند كوهها بودند.

گفت: «رهاشان كنيد كه اميدوارم خدا هرگز من و آنها را به يكجا فراهم نيارد، رهاشان كنيد، خدايشان رحمت كند، گوسفندانند كه گرگ به اطراف آن دويده است.» گويد: يزيد انديشه فرار نداشت و چنان شده بود كه وقتي در واسط بود پيش از آنكه به عقر برسد يزيد بن حكم عاصي كه مادرش دختر زبرقان سعدي بود پيش وي آمده بود و شعري براي وي خوانده بود، به اين مضمون:

«ملك بني مروان به فنا مي‌رود «اگر اين را ندانسته‌اي بدان» يزيد گفت: «ندانسته‌ام» يزيد بن حكم بن ابي العاص ثقفي گفت «چون شاه زنده بمان «يا با حرمت جان بده «اگر بميري و شمشير تو

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4003

«در كفت برهنه باشد «معذور خواهي بود» گفت: «شايد چنين شود» گويد: و چون يزيد با ياران خود برفت و هزيمت را بديد گفت: «اي سميدع راي من درست بود يا راي تو؟ مگر نگفتمت كه اين قوم چه مي‌خواهند؟» گفت: «چرا، به خدا راي درست رأي تو بود و من اينك با توام و از تو جدا نمي‌شوم، دستور خويش را بگوي» گفت: «اگر جز اين نخواهي كرد، پياده شو» گويد: پس سميدع با ياران خويش پياده شد، يكي پيش يزيد بن مهلب آمد و گفت كه حبيب كشته شد.

ثابت، وابسته زهير بن سلمه ازدي گويد: «شهادت مي‌دهم كه شنيدم، وقتي اين را با وي گفتند، گفت: «از پس حبيب زندگي خوش نباشد به خدا از پس هزيمت زندگي را منفور داشتم، به خدا نفرتم از آن بيفزود. پيش رويد» گويد: به خدا دانستم كه وي سر كشته شدن دارد، كساني كه نبرد را خوش نداشتند عقب ماندند و رفتن آغاز كردند، جمعي كافي با وي بماند و او پيش مي‌رفت، به هر گروهي مي‌رسيد آنرا پس ميراند و به هر جمعي از مردم شام مي‌رسيد از مقابل او و نيزه‌هاي يارانش به يكسو مي‌رفتند.

گويد: ابو رو به مرجي بيامد و گفت: «كسان برفتند.» گويد: بدو اشاره كرد و من مي‌شنيدم كه مي‌گفت: «مي‌خواهي سوي واسط روي كه آنجا حصار است و آنجا بماني و كمك مردم بصره سوي تو آيد، و مردم عمان و بحرين با كشتي‌ها پيش تو آيند و خندقي بزني؟» گفت: «خدا راي ترا زشت بدارد با من چنين مي‌گويي؟ مرگ برايم از اين آسانتر است»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4004

گفت: «از آنچه مي‌بيني بر تو بيمناكم، مگر كوههاي آهن را اطراف خويش نمي‌بيني؟» و بدان اشاره مي‌كرد.

گفت: «براي من اهميت ندارد كوههاي آهن باشد يا كوههاي آتش، اگر نمي- خواهي همراه ما نبرد كني از پيش ما برو» گويد: و شعر حارثة بن بدر غداني را به تمثيل خواند.

ابو جعفر گويد: اين خطاست كه شعر از اعشي است:

«عباد مرا از مرگ مي‌ترساند «و من چنان ديده‌ام كه مرگ «فقط مردم زبون را تيره روز مي‌كند «مرگي كه بي‌زبوني باشد «اگر مرد كوشش خويش را كرده باشد «عار نيست» گويد: يزيد بن مهلب بر يابوي سپيدي نشسته بود و سوي مسلمه روان شد كه جز او هدفي نداشت و چون نزديك وي رسيد مسلمه اسب خود را پيش كشيد كه برنشيند، سواران شامي سوي يزيد و يارانش آمدند يزيد كشته شد، سميدع نيز با وي كشته شد، محمد بن مهلب نيز كشته شد.

گويد: يكي از مردم كلب از بني جابر، به نام قحل پسر عباس، وقتي يزيد را بديد گفت: «اي مردم شام. به خدا اين يزيد است، به خدا يا او را مي‌كشم يا او را بكشد، كساني به نزد وي هستند، كي با من حمله ميارد كه ياران وي را از من بدارد تا من بدو برسم؟» كساني از ياران مرد كلبي بدو گفتند: «ما با تو حمله مي‌كنيم.» گويد: چنين كردند و همگي حمله بردند و ساعتي نبرد كردند وقتي غبار فرو نشست و دو گروه از هم جدا شدند يزيد كشته شده بود قحل بن عباس اندك رمقي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4005

داشت، به ياران خويش اشاره كرد و جاي يزيد را به آنها وانمود مي‌گفت: «من او را كشتم» و به خويشتن اشاره مي‌كرد كه او مرا كشت.

گويد: مسلمه بر قحل بن عباس گذشت كه پهلوي يزيد افتاده بود و گفت: «گمان دارم اين بود كه مرا كشت» گويد: يكي از وابستگان بني مره سر يزيد را بياورد، بدو گفتند: «تو او را كشتي؟» گفت: «نه» گويد: و چون سر را پيش مسلمه آورد آنرا نشناخت، منكر نيز نشد.

گويد: حواري بن زياد عتكي گفت: «بگو تا سر را بشويند و عمامه بر آن نهند» و چون چنين كرد سر را شناخت و آنرا همراه خالد بن وليد معيطي پيش يزيد بن عبد الملك فرستاد.

ثابت، وابسته زهير گويد: يزيد كشته شد و كسان هزيمت شدند اما مفضل بن مهلب با مردم شام به نبرد بود و از كشته شدن يزيد و هزيمت كسان خبر نداشت، وي بر يابويي تندرو و كم جثه بود، گروهي زره دار با وي بود كه پيش رويش بود و چون به آنها حمله مي‌بردند عقب مي‌نشستند، او نيز عقب مي‌رفت، آنگاه با كساني از ياران خويش حمله مي‌برد تا با دشمنان مي‌آميخت، آنگاه باز مي‌گشت و پشت سر ياران خويش مي‌رفت و چون مي‌ديد كسي از ما بدو مي‌نگرد به دست خويش اشاره مي‌كرد بدو ننگرد تا كسان رو سوي دشمن داشته باشند و جز آن منظوري نداشته باشند.

گويد: آنگاه لختي نبرد كرديم، گويي عامر بن عميثل ازدي را مي‌بينم كه شمشير مي‌زد و شعري مي‌خواند به اين مضمون:

«مادر فرزند نيك داند «كه من با شمشير ترسو نيستم»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4006

گويد: به خدا لختي نبرد كرديم، سواران ربيعه عقب نشستند به خدا مردم كوفه چندان ثباتي نياوردند و نبردي نكردند. مفضل با شمشير پيش روي ربيعه رفت و بانگشتان مي‌زد: «اي گروه ربيعه، به پيش، به پيش، به خدا شما فراري و زبون نبوده‌ايد، اين عادت شما نبوده، نبايد امروز مردم عراق از ناحيه شما شكست ببينند. اي مردم ربيعه جانم به فدايتان لختي از روز را صبوري كنيد» گويد: پس كسان به دور وي فراهم آمدند و سوي وي باز آمدند، از كويفه نيز آمدند.

گويد: پس فراهم آمدند مي‌خواستيم به حريفان حمله بريم كه پيش وي آمدند و گفتند: «اينجا چه مي‌كني كه مدتهاست يزيد و حبيب و محمد كشته شده‌اند و كسان هزيمت شده‌اند؟» گويد: كسان به همديگر خبر دادند و پراكنده شدند، مفضل نيز برفت و راه واسط گرفت، هيچكس از عربان را نديدم كه بيشتر از وي شخصا مراقب كسان باشد و با شمشير خويش نبرد كند و ياران خويش را به خوبي بيارايد.

ثابت وابسته زهير گويد: از نزديك خندق گذشتم، ديواري آنجا بود كه كساني كنار آن بودند و تير داشتند، اسب من زره داشت و آنها مي‌گفتند: «اي زره‌دار كجا مي‌روي؟» گويد: زره اسبم بسيار سنگين بود و همينكه از آنها گذشتم، پياده شدم و زره را بينداختم كه بار اسبم را سبك كنم.

گويد: مردم شام سوي اردوگاه يزيد بن مهلب آمدند، ابو رؤبه سر مرجيان، لختي از روز را با آنها نبرد كرد، تا بيشتر يارانش برفتند. مردم شام در حدود سيصد كس را اسير كردند كه مسلمه آنها را پيش محمد بن عمرو فرستاد كه محبوسشان كرد، عريان بن هيثمه سالار نگهبانان وي بود، نامه‌اي از يزيد بن عبد الملك پيش محمد بن عمرو آمد كه گردن اسيران را بزن و او به عريان بن هيثم گفت: «آنها را بيست

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4007

بيست و سي سي برون آر» گويد: در حدود سي كس از بني تميم برخاستند و گفتند: ما كسان را به هزيمت داده‌ايم، از خدا بترسيد و از ما آغاز كنيد و ما را پيش از ديگران بيرون ببريد» عريان به آنها گفت: «به نام خدا برون شويد» و آنها را نزديك سكو آورد و كس پيش محمد بن عمرو فرستاد و برون آوردن آنها را با گفتارشان بدو خبر داد. و محمد پيغام داد كه گردنهاشان را بزن.

ابو عبد اللَّه نجيج وابسته زهير گويد: به خدا گويي مي‌بينمشان كه مي‌گفتند:

«انا لله، ما كسان را به هزيمت داديم و پاداش ما اينست؟» گويد: هنوز از آنها فراغت نيافته بود كه فرستاده‌اي از پيش مسلمه آمد كه دستور سلامت اسيران و منع كشتنشان را همراه داشت و حاجب بن ذبيان مازني تميمي شعري گفت به اين مضمون:

«به دينم قسم كه معيطي «در خون ما غوطه زد «و هيچ قومي باري سنگين‌تر «از خون ناحق بر نداشته‌اند «خون كسان را كه بر ضد شما «شمشير كشيده بودند «محفوظ داشتيد «اما سواران پيرو خويش را بكشتيد «عريان با اين كار سواران قوم خويش را «محفوظ داشت «شگفتا، امانت و عدالت كجا شد؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4008

گويد: عريان مي‌گفته بود: «به خدا به آنها نپرداختم و قصد آنها نداشتم تا وقتي كه گفتند: از ما آغاز كن و ما را بيرون ببر و چون بيرونشان بردم، قضيه را با مأمور كشتنشان بگفتم اما حجتشان را نپذيرفت و دستور كشتنشان را داد، خدا شاهد است كه خوش نداشتم به جاي آنها يكي از قوم من كشته شود، اگر ملامتم مي‌كنند من كسي نيستم كه از ملامتشان باك داشته باشم و برايم اهميت ندارد» گويد: مسلمه برفت تا در حيره جاي گرفت، در حدود پنجاه اسير پيش وي آوردند، نه از جمله اسيراني كه به كوفه فرستاده بود بلكه آنها را با خويشتن آورده بود. و چون كسان ديدند كه مي‌خواهد گردن آنها را بزند حصين بن حماد كلبي برخاست و تقاضا كرد سه تن از آنها، زياد بن عبد الرحمان قشيري و عتبة بن مسلم و اسماعيل وابسته خاندان بني عقيل، را بدو ببخشد. ياران وي تقاضاي بخشش ديگران را كردند كه آنها را بديشان بخشيد.

گويد: و چون خبر هزيمت يزيد به واسط رسيد، معاوية بن يزيد بن مهلب سي و دو اسير را كه بدست داشت بياورد و گردنهاشان را بزد كه عدي بن ارطاة و محمد بن عدي و مالك و عبد الملك پسران مسمع و عبد اللَّه بن عزره بصري و عبد اللَّه بن وايل و ابن ابي حاضر تميمي از بني اسد تميم از آن جمله بودند.

گويد: قوم بدو گفتند: «واي تو، ما را از آن رو مي‌كشي كه پدرت كشته شده اما كشتن ما در دنيا سودت نمي‌دهد و در آخرت نيز زيانت مي‌زند.» اما همه اسيران را بكشت بجز ربيع بن زياد كه او را باقي گذاشت. كسان گفتند: «او را از ياد بردي؟» گفت: «از ياد نبردمش ولي او را نكشتم از اين رو كه پيري است از قوم من كه حرمت و شهرت دارد و خانداني بزرگ، در دوستي وي ترديد ندارم و از سركشي او بيمناك نيستم» گويد: ثابت بن قطنه درباره كشته شدن عدي بن ارطاة شعري گفت بدين

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4009

مضمون:

«كشته شدن فزاري و پسرش عدي «مرا خرسند نكرد.

«كشته شدن پسر مسمع را نيز خوش نداشتم «ولي اي معاويه، اين خطايي بود «كه به سبب آن كار مرا «از جاي آن به در بردي» گويد: پس از آن بيامد تا به بصره رسيد، مال و خزينه‌ها را نيز همراه داشت.

مفضل بن مهلب نيز بيامد و همه خاندان مهلب در بصره فراهم آمدند كه از سرانجام يزيد بيمناك بودند كشتي‌هاي دريانورد آماده كرده بودند و همه جور لوازم فراهم آورده بودند.

گويد: و چنان بود كه يزيد بن مهلب، وداع بن حميد ازدي را به قندابيل فرستاده بود و امير آنجا كرده بود و گفته بود: «من سوي اين دشمن مي‌روم و اگر با آنها مقابل شدم نبردگاه را ترك نمي‌كنم، تا از آن من شود يا از آن آنها، اگر ظفر يافتم ترا حرمت مي‌كنم و اگر صورت ديگر بود در قندابيل خواهي بود تا خاندان من پيش تو آيند و آنجا حصاري شوند تا براي خويش امان بگيرند، من از ميان قومم ترا براي خاندان خويش برگزيدم، چنان كن كه از تو انتظار دارم» و او را قسم‌هاي سخت داد كه اگر خاندانش بدو نيازمند شدند و بدو پناه بردند نيكخواه آنها باشد.

گويد: وقتي خاندان مهلب از پس هزيمت، در بصره فراهم آمدند، عيال و اموال خويش را در كشتي‌هاي دريانورد نشانيدند و به دريا برفتند تا بر هرم بن قرار عبدي گذشتند كه يزيد وي را عامل بحرين كرده بود، هرم به آنها گفت: «رأي من اين است كه كشتي‌هاي خويش را ترك مكنيد كه موجب بقاي شماست و بيم دارم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4010

اگر از اين كشتي‌ها برون شديد، كسان، شما را بربايند و به وسيله شما به خاندان مروان تقرب جويند.» گويد: پس آنها برفتند تا مقابل كرمان رسيدند و از كشتي‌هاشان در آمدند و عيال و اموال خويش را بر اسبان نهادند.

گويد: و چنان بود كه وقتي معاوية بن يزيد بن مهلب به بصره آمده بود خزينه‌ها و بيت المال را همراه داشت و گويي مي‌خواست بر آنها امارت كند. اما خاندان مهلب فراهم آمدند و به مفضل گفتند: «تو بزرگتر و سرور مايي (معاويه را گفتند) [1] «تو جواني نو سالي چون يكي از نوسالان خاندان خويش» و مفضل سالارشان بود تا وقتي كه به كرمان رسيدند. در كرمان فراري بسيار بود كه بدور مفضل فراهم آمدند.

گويد: مسلمة بن عبد الملك، مدرك بن ضب كلبي را به طلب خاندان مهلب و تعاقب فراريان فرستاد، مدرك در فارس به مفضل بن مهلب رسيد كه فراريان به دور او فراهم آمده بودند و به تعقيب آنها پرداخت و در گردنه‌اي به آنها رسيد كه به طرف وي بازگشتند و با او نبرد كردند و نبردشان سخت شد از جمله ياران مفضل بن مهلب و نعمان ابن ابراهيم اشتر و محمد بن اسحاق اشعث نيز كشته شدند و پسر صول پادشاه قهستان به اسيري گرفته شد عاليه كنيز مفضل نيز دستگير شد، عثمان بن اسحاق اشعث زخمي سخت برداشت و بگريخت تا به حلوان رسيد آنجا او را نشان دادند كه كشته شد و سرش را در حيره پيش مسلمه بردند.

گويد: كساني از ياران يزيد بن مهلب بازگشتند و امان خواستند كه امان يافتند.

مالك بن ابراهيم اشتر و ورد بن عبد اللَّه سعدي تميمي از آن جمله بودند. ورد در همه جنگهاي عبد الرحمان بن محمد حضور داشته بود محمد كه نواده مروان و برادرزاده مسلمه و داماد وي بود براي ورد امان خواست كه بدو امان داد و چون و در پيش وي آمد مسلمه او را ايستاده نگهداشت و همچنان ايستاده وي را ناسزا گفت كه اي مخالفت

______________________________

[1] اين جمله را به اقتضاي سياق متن، براي تكميل آن افزوده‌ام. (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4011

پيشه تفرقه افكن منافق كه در هر فتنه‌اي به راه افتاده‌اي: يكبار با جولاي كنده و يكبار با ملاح ازد، تو در خور اين نبودي كه امانت دهند.

گويد: آنگاه ورد برفت.

گويد: محمد براي مالك بن ابراهيم اشتر نيز حسن بن عبد الرحمان بن شراحيل (شراحيل لقب رستم حضرمي داشت) امان خواست و چون مالك بيامد و او را بديد، حسن بن عبد الرحمان گفت: «اين مالك پسر ابراهيم اشتر است.» گفت: «برو» حسن گفت: «خدايت قرين صلاح بدارد، چرا به او نيز مانند يارش ناسزا نگفتي؟» گفت: «شما را والاتر از اين داشتم و پيش من از اياران آن ديگر محترم‌تر و و مطيع تر بوده‌ايد.» گفت: «خوشتر داشتيم كه او را نيز دشنام گفته بودي، به خدا پدر و جد وي محترم‌تر بوده و اثر وي بيشتر از آن شامي، ورد بن عبد اللَّه، بوده است.» گويد: چند ماه بعد حسن مي‌گفته بود به خدا وي را از اين جهت رها كرد كه نمي‌خواست وانمود كند كه او را مي‌شناسد و خواست به ما نشان بدهد كه او را حقير مي‌شمارد.

گويد: خاندان مهلب و فزاريان پيوسته به آنها برفتند تا به قندابيل رسيدند.

گويد: مسلمه كس پيش مدرك بن ضب كلبي فرستاد كه او را نپذيرفت آنگاه هلال بن احوز تميمي مازني را به تعقيب آنها فرستاد كه نزديك قندابيل به آنها رسيد، خاندان مهلب مي‌خواستند وارد قندابيل شوند كه وداع بن حميد مانعشان شد، هلال ابن احوز بدو نامه نوشت، اما وي از خاندان مهلب دوري نگرفت كه جدايي و مخالفت وي را معلوم دارند.

گويد: وقتي تلاقي شد وصف كشيدند وداع بن حميد بر پهلوي راست بود و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4012

عبد الملك بن هلال بر پهلوي چپ بود كه هر دوشان ازدي بودند، هلال پرچم امان براي آنها برافراشت كه وداع بن حميد و عبد الملك بن هلال سوي آنها رفتند و كسان پراكنده شدند و آنها را رها كردند.

گويد: و چون مروان بن مهلب چنين ديد، روان شد و مي‌خواست پيش زنان باز گردد.

مفضل بدو گفت: «كجا مي‌روي؟» گفت: «مي‌خواهم به نزد زنانمان روم و آنها را بكشم كه اين فاسقان به آنها دست نيابند.» گفت: «واي تو، چگونه خواهران و زنان خويش را مي‌كشي، به خدا از اين قوم بر آنها بيمناك نيستم.» گويد: مفضل، مروان بن مهلب را از اين كار بازداشت، آنگاه با شمشيرهاي خويش برفتند و نبرد كردند تا همگي كشته شد، بجز ابو عيينة بن مهلب و عثمان بن مفضل كه جان بردند و به خاقان و رتبيل پيوستند.

گويد: زنان و فرزندان آنها را پيش مسلمه فرستاد كه در حيره بود سرهايشان را نيز پيش مسلمه فرستاد كه آنرا پيش يزيد بن عبد الملك فرستاد، يزيد نيز آنرا پيش عباس بن وليد بن عبد الملك فرستاد كه امير حلب بود.

گويد: و چون سرها را به جاي نهادند، عباس برون شد كه آن را بنگرد و به ياران خويش گفت: «اين سر عبد الملك است، اين سر مفضل است به خدا گويي با من نشسته است و سخن مي‌كند.» گويد: مسلمه گفت: «زن و فرزندشان را مي‌فروشم.» آنها در دار الرزق بودند.

جراح بن عبد اللَّه گفت: «من آنها را از تو مي‌خرم كه به قسمت عمل كرده باشم» گويد: و جراح آنها را به يكصد هزار از مسلمه بخريد كه گفت: «بيار» جراح گفت: «اگر خواهي بگير» كه چيزي از آن را نگرفت و همه را رها كرد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4013

مگر نه جوان نو سال كه آنها را پيش يزيد بن عبد الملك فرستاد كه آنها را پيش آورد و گردنشان را بزد.

گويد: وقتي مسلمة بن عبد الملك از جنگ يزيد بن مهلب فراغت يافت، يزيد ابن عبد الملك در همين سال ولايتداري كوفه و بصره و خراسان را يكجا بدو داد و چون يزيد اين ولايتها را بدو داد مسلمه ولايتداري كوفه را به ذو الشامه، محمد بن عمرو معيطي، داد. چنانكه گويند از آن پس كه خاندان ملهب از بصره برون شدند، شبيب بن حارث تميم به كار بصره پرداخت و آنجا را مضبوط داشت و چون بصره به قلمرو مسلمه پيوست عبد الرحمان بن سليم كلبي را عامل آنجا كرد و نگهباني و حادثات آنجا با عمر ابن يزيد تميمي شد.

گويد: عبد الرحمان مي‌خواست مردم بصره را كشتار كند، عمر بدو گفت:

«مي‌خواهي مردم بصره را كشتار كني اما در كويفه دژي نداري كه بوقت حاجت آنجا روي، به خدا اگر مردم بصره تو و يارانت را با سنگ بزنند بيم دارم كه ما را بكشند. ده روز به ما مهلت بده تا براي اين كار مهيا شويم» گويد: آنگاه عمر كس پيش مسلمه فرستاد و آنچه را عبد الرحمان مي‌خواست كرد، بدو خبر داد، مسلمه عبد الملك بن بشر را به عاملي بصره فرستاد و عمر بن يزيد را بر نگهباني و حادثات باقي گذاشت.

ابو جعفر گويد: در اين سال مسلمة بن عبد الملك، سعيد بن عبد العزيز عاصي را (به خراسان) فرستاد وي همانست كه او را سعيد خذينه مي‌ناميدند و اين لقب را چنانكه گويند، از آن رو به وي دادند كه مردي نرمخوي و آسان‌گير و خوش گذران بود، وقتي به خراسان رفت بر يك بختي بود و كاردي به كمر خويش آويخته بود، شاه ابغر پيش وي رفت، سعيد تنها يك جامه به تن داشت كه رنگين بود و اثاث رنگين اطراف وي بود، و چون از پيش وي برون شد بدو گفتند: «امير را چگونه ديدي؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4014

گفت: «خانم وار بود (خذينيه) با زلفان سكينه‌وار» از اين رو لقب خذينه گرفت. دهقانه خانه‌دار را خذينه مي‌گفتند.

گويد: مسلمه از آن رو سعيد خذينه را عامل خراسان كرد كه داماد وي بود و دختر مسلمه را به زني داشت.

 

سخن از كار سعيد در ولايتداري خراسان در اين سال‌

 

گويد: وقتي مسلمة سعيد خذينه را ولايتدار خراسان كرد پيش از حركت خويش، سورة بن حر دارمي را آنجا فرستاد كه چنانكه گفته‌اند يك ماه پيش از سعيد به خراسان رسيد و شعبة بن ظهير نهشلي را عامل سمرقند كرد كه با بيست و پنج كس از خاندان خويش سوي آنجا رفت و راه آمل گرفت و به بخارا رسيد و دويست كس از آنجا همراه وي شدند و به سغد رفت كه مردمش در ايام ولايتداري عبد الرحمان بن تعميم غامدي كه هيجده ماه ولايتدار آنجا بوده بود كافر شده بودند سپس به صلح آمده بودند.

گويد: شعبه با مردم سغد سخن كرد و ساكنان آنجا را از عرب و غير عرب ملامت كرد و ترسو خواند و گفت، «ميان شما زخمي‌اي نمي‌بينم و ناله‌اي نمي‌شنوم» و عذر آوردند كه عاملشان علباء بن حبيب عبدي كه كار جنگ را به عهده داشته ترسو بوده است.

گويد: پس از آن سعيد بيامد و عاملان عبد الرحمان بن عبد اللَّه قشيري را كه در ايام عمر بن عبد العزيز ولايتدار شده بودند بگرفت و به زندان كرد و عبد الرحمان درباره آنها با وي سخن كرد.

سعيد گفت: «درباره آنها خبر داده‌اند كه چيزي از اموال خراج به نزدشان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4015

هست.» عبد الرحمان گفت: «من آنرا عهده مي‌كنم» و هفتصد هزار بابت آنها تعهد كرده، بعدها سعيد از او مطالبه نكرد.

پس از آن، چنانكه گويند، علي بن محمد به سعيد خبر داد كه جهم بن زحر جعفي و عبد العزيز بن عمرو زبيدي و منتجع بن عبد الرحمان ازدي و قعقاع ازدي (و چهار كس ديگر) جمعا هشت كس عاملان يزيد بن مهلب بوده‌اند و اموالي از غنيمت مسلمانان پيش آنها بوده كه در آن خيانت كرده‌اند.

گويد: سعيد كس فرستاد و آنها را در كهندژ مرو به زندان كرد بدو گفتند:

«اينان چيزي نخواهند پرداخت مگر آنكه بي‌حرمتي بينند.» سعيد كس فرستاد كه جهم بن زحر را بر خري نشاندند و از كهندژ مرو بياوردند و بر فيض بن عمران عبور دادند كه سوي وي رفت و بينيش را بگرفت.

جهم بدو گفت: «اي فاسق، چرا وقتي ترا مست پيش من آوردند و ترا حد زدم چنين نكردي» و سعيد بر جهم خشم آورد و يكصد تازيانه بدو زد. و چون جهم ابن زحر را ميزدند مردم بازار تكبير گفتند. سعيد بگفت تا جهم و هشت كس (كذا) را كه به زندان بودند به ورقاء بن نصر باهلي تسليم كنند كه تقاضا كرد از اين كار معاف بماند و او را معاف داشت.

گويد: عبد الحميد بن دثار، با عبد الملك بن دثار و زبير بن نشيط وابسته باهله كه شوهر مادر سعيد خذينه بود گفتند: «زندانباني اينان را به ما واگذار» كه به آنها واگذاشت كه جهم و عبد العزيز بن عمر و منتجع را زير شكنجه كشتند و قعقاع و ديگران را چندان شكنجه كردند كه نزديك مرگ بودند.

گويد: اينان همچنان در زندان ببودند تا تركان به غزا آمدند. پس سعيد بگفت تا كساني را كه از آن جمله باقي مانده بودند رها كردند و چنان بود كه سعيد مي‌گفته بود خدا زبير را زشت بدارد كه جهم را كشت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4016

در اين سال مسلمانان به غزاي سغد و تركان رفتند و نبرد قصر باهلي در اين سال ميان آنها رخ داد.

و هم در اين سال سعيد خذينه، شعبة بن ظهير را از سمرقند معزول كرد.

 

سخن از اينكه چرا سعيد شعبه را معزول كرد و سبب نبرد قصر باهلي چه بود؟

 

علي بن محمد گويد: وقتي سعيد خذينه به خراسان آمد گروهي از دهقانان را پيش خواند و با آنها مشورت كرد كه چه كساني را به ولايات بفرستد كه جمعي از عربان را نام بردند كه آنها را ولايتدار كرد، كه از آنها شكايت آوردند.

گويد: روزي كه كسان پيش وي رفته بودند به آنها گفت: «من به اين ولايت آمدم و مردم را نمي‌شناختم، مشورت كردم، كساني را نام بردند، درباره آنها پرسش كردم كه ستايششان كردند و ولايتدارشان كردم، تاكيد مي‌كنم كه مرا درباره عاملانم خبر دهيد.» و جماعت از آنها به نيكي ياد كردند.» گويد: اما عبد الرحمان بن عبد اللَّه قشيري گفت: «اگر تاكيد نكرده بودي چيزي نمي‌گفتم اما تاكيد كردي، تو با مشركان مشورت كردي، آنها از كساني نام برده‌اند كه مخالفتشان نكنند و مانند خودشان باشند، اطلاع ما درباره آنها چنين است.» گويد: سعيد تكيه داد، آنگاه نشست و گفت: «سخت مگير، به نيكي وادار كن و از مردم نادان روي بگردان [1] برخيزيد» گويد: پس از آن سعيد، شعبة بن ظهير را از سغد معزول كرد و عثمان بن عبد اللَّه را به كار جنگ آنجا گماشت و سليمان بن ابي السري وابسته بني عوافه را عامل خراج آنجا كرد، معقل بن عروه قشيري را عامل هرات كرد كه سوي آنجا رفت.

______________________________

[1] خُذِ الْعَفْوَ، وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ (اعراف- 199)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4017

گويد: كسان، سعيد را ضعيف شمردند و خذينه ناميدند و تركان در او طمع آوردند، خاقان تركان را براي نبرد وي فراهم آورد 607) (608 و سوي سغد فرستاد سالار تركان كور صول بود كه بيامدند تا به نزديك قصر باهلي جاي گرفتند.

بعضي‌ها گفته‌اند: «يكي از دهقانان بزرگ مي‌خواست زني از باهله را كه در آن قصر بود به زني بگيرد و كسي فرستاد و از او خواستگاري كرد، كه نپذيرفت و او سپاه فراهم كرد و اميد داشت كه ساكنان قصر را اسير كند و زن را بگيرد. كور- صول بيامد و مردم قصر را محاصره كرد. يكصد خانواده با زن و فرزند آنجا بودند.

عثمان بن عبد اللَّه عامل سمرقند بود، مردم قصر بيم كردند كه كمك دير برسد و بر سر چهل هزار با تركان صلح كردند و هفده كس به گروگان دادند. عثمان بن عبد اللَّه كسان را به حركت خواند، مسيب بن بشر رياحي آماده حركت شد و چهار هزار كس از همه قبايل با وي روانه شدند، شعبة بن ظهير گفت: «اگر همه سواران خراسان آنجا باشند به مقصود نمي‌رسند.» راوي گويد: از جمله كساني كه حركت كردند، شعبة بن ظهير نهشلي بود و بلعاء بن مجاهد عنزي از بني تميم، و عميرة بن ربيعة، ملقب به عميرة الثريد از بني عجيف و غالب بن مهاجر طايي عموي ابو العباس طوسي و ثابت قطنه و ابو المهاجر بن داره از غطفان و حليس شيباني و حجاج بن عمر و حسان بن معدان و اشعث، ابو حطامه، و عمرو بن حسان، همگان طايي.

گويد: وقتي اردو زدند مسيب بن بشر گفت: «شما به طرف نيروي عمده ترك مي‌رويد، نيروي عمده خاقان و ديگران، اگر صبوري كنيد عوض بهشت است و اگر فرار كنيد، عقوبت جهنم است، هر كه قصد نبرد و صبوري دارد بيايد» يك هزار و- سيصد كس بازگشتند و او با بقيه برفت و چون فرسخي طي كرد با كسان همان سخن گفت كه در آغاز گفته بود و يك هزار كس كناره گرفتند آنگاه فرسخي ديگر برفت و همان سخن را گفت و يك هزار ديگر كناره گرفتند، آنگاه برفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4018

گويد: بلدشان اشهب بن عبيد حنظلي بود، وقتي به دو فرسخي تركان رسيد فرمود آمد، ترك خاقان، شاه قي، پيش آنها آمد و گفت: «اينجا دهقاني نمانده كه با تركان بيعت نكرده باشد بجز من كه سيصد جنگاور دارم كه با تواند، خبر دارم كه با تركان بر سر چهل هزار صلح كرده‌اند و هفده مرد به آنها داده‌اند كه گروگان باشند تا مال- الصلح را بگيرند و چون تركان از حركت شما خبر يافتند گروگانهائي را كه به دستشان بود كشتند.

گويد: از جمله گروگانها نهشل بن يزيد باهلي بود كه جان برد و كشته نشد، و نيز اشهب بن عبيد اللَّه حنظلي. (كذا) قرار بود كه روز بعد با آنها نبرد كنند تا قصر را بگشايند.

گويد: مسيب همانشب دو كس را فرستاد، يكي از عرب و يكي از عجم كه بر اسبان خويش برفتند، به آنها گفت: «وقتي نزديك رسيديد اسبان خود را به درخت ببنديد و از كار قوم خبر يابيد.» گويد: آنها در شبي تاريك برفتند، تركان آب به اطراف قصر انداخته بودند و كس آنجا نمي‌رسيد؛ نزديك قصر رسيدند، مراقب بر آنها بانگ زد گفتند: «بانگ مزن، بلكه عبد الملك بن دثار را بخوان» و چون او را بخواند به وي گفتند: «مسيب ما را فرستاده، كمك براي شما آمده» گفت: «كجاست؟» گفتند: «در دو فرسخي، آيا مي‌توانيد امشب و فردا از خويش دفاع كنيد؟» گفت: «همسخن شده‌ايم كه فردا زنان خويش را پيش اندازيم و به مرگ سپاريم و همگي بميريم» گويد: آن دو كس پيش مسيب باز گشتند و خبر را با وي بگفتند كه با همراهان خويش گفت: «من سوي اين دشمن مي‌روم، هر كه مي‌خواهد برود، برود.» اما كسي از وي جدا نشد و با وي بيعت مرگ كردند، كه روان شد. عبور از آبي كه اطراف

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4019

شهر افكنده بودند سخت‌تر شده بود و چون به نيم فرسخي تركان رسيدند پياده شد و تصميم گرفت به آنها شبيخون زند، آنگاه بر نشست و ياران خويش را به صبوري خواند و به سرانجام جان بازان و صبوران و حرمت و غنيمتي كه اگر ظفر يافتند در دنيا دارند ترغيبشان كرد و گفت: «اسبان خويش را پوزه بند بزنيد و بكشيد و چون به اين قوم نزديك شديد برنشينيد و صادقانه حمله بريد و تكبير گوييد و شعارتان «يا محمد» باشد به دنبال فراري مرويد، به اسبان پردازيد و آنرا پي كنيد كه پي كردن اسبان براي آنها سخت‌تر از شماست، اندك صبور بهتر از بسيار نوميد، شما اندك نيستند كه وقتي هفتصد شمشير بر ضد سپاهي به كار افتد آنرا بشكند اگر چه مردم آن بسيار باشد.» گويد: پس آنها را بيار است، كثير دبوسي را بر پهلوي راست نهاد، يكي از ربيعه را به نام ثابت قطنه بر پهلوي چپ نهاد و چون دو تير رس با آنها فاصله داشتند تكبير گفتند و اين به وقت سحر بود، تركان بجنبيدند و مسلمانان در اردويشان افتادند و اسبان را پي كردند. تركان ثبات آوردند و مسلمانان پس نشستند و هزيمت شدند و تا پيش مسيب رفتند، تركان تعقيبشان كردند و دنباله اسب مسيب را زدند و كساني از مسلمانان پياده شدند كه بختري، ابو عبد اللَّه مرائي، و محمد بن قيس غنوي، و به قولي محمد بن قيس عنبري و زياد اصفهاني و معاوية بن حجاج و ثابت قطنه از آن جمله بودند. بختري نبرد كرد تا دست راستش جدا شد و شمشير را به دست چپ گرفت كه آن نيز جدا شد و با دو دست خويش دفاع مي‌كرد تا كشته شد. محمد بن قيس غنوي يا عنبري و شبيب بن حجاج طايي نيز كشته شدند.

گويد: آنگاه مشركان هزيمت شدند و ثابت قطنه ضربتي به يكي از بزرگانشان زد و او را بكشت. منادي مسيب ندا داد: «آنها را تعقيب كن كه از ترس نمي‌دانند تعقيبشان مي‌كنيد يا نه، سوي قصر رويد و از كالاي آنجا بجز نقدي چيزي برنداريد و كسي را كه توان راه رفتن دارد بر ننشانيد» و نيز مسيب گفت: «هر كه به خاطر ثواب زن يا كودك ناتواني را بر دارد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4020

پاداش وي با خدا است و هر كه نخواهد، تواند چهل درم بگيرد. اگر از اهل پيمان شما كسي در قصر هست او را برداريد.» گويد: كسان سوي قصر رفتند و هر كه را آنجا بود برداشتند يكي از بني فقيم به نزد زني رسيد كه بدو گفت: «مرا كمك كن كه خدايت كمك كند» مرد فقيمي توقف كرد و گفت: «بر دنباله اسب سوار شو» زن بر جست و بر دنباله اسب جاي گرفت كه در كار سوار شدن از مردي ماهرتر بود، مرد فقيمي دست پسر وي را كه كودكي خردسال بود بگرفت و پيش روي خويش نهاد و پيش ترك خاقان رفتند كه آنها را در قصر خويش جاي داد و غذايي بر ايشان آورد و گفت: «سوي سمرقند رويد و پشت سر خويش منگريد» گويد: آنها سوي سمرقند روان شدند، ترك خاقان گفت: «آيا كسي مانده؟» گفتند: «هلال حريري» گفت: «او را تسليم نمي‌كنم» گويد: ترك خاقان به نزد هلال حريري رفت كه سي و چند زخم داشت، او را ببرد كه بهي يافت و در نبرد دره با جنيد كشته شد.

گويد: تركان روز بعد باز آمدند و در قصر كسي را نديدند و چون كشتگان خويش را بديدند گفتند: «اينها كه آمده بودند آدمي نبوده‌اند» گويد: در آن شب ابو سعيد معاوية بن حجاج طايي كور شد و دستش شل شد و از كار بماند و چنان بود كه از جانب سعيد عامل ولايتي شده بود و چيزي از بقاياي وي را برون زدند، سعيد وي را به شداد بن خليد باهلي سپرد كه به حسابش كشد و از او بگيرد.

گويد: شداد بر او سخت گرفت و او گفت: «اي گروه قيسيان، من مردي توانا و تيز بين بودم كه سوي قصر باهلي رفتم، كور شدم و دستم شل شد همراه كسان ديگر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4021

نبرد كردم تا آنها را كه در خطر كشته شدن و اسارت بودند نجات داديم، اينك يار شما با من چنين مي‌كند، وي را از من بداريد». پس او را رها كرد.

عبد اللَّه بن محمد به نقل از كسي كه در شب قصر باهلي حضور داشته گويد: «در قصر بوديم و چون تلاقي شد پنداشتيم قيامت بپا شده، از بس كه همهمه قوم و تصادم آهن و شيهه اسب مي‌شنيديم» در اين سال سعيد خذينه از نهر بلخ عبور كرد و به غزاي سغد رفت كه پيمان شكسته بودند و تركان را بر ضد مسلمانان ياري كرده بودند.

 

سخن از كار مسلمانان و سعيد در غزاي سغد

 

سبب اين غزاي سعيد چنانكه گفته‌اند، آن بود كه وقتي تركان سوي سغد بازگشتند كسان با سعيد سخن كردند و گفتند: «از غزا باز مانده‌اي در صورتي كه تركان حمله آورده‌اند و كافر شده‌اند» پس سعيد از نهر عبور كرد و آهنگ سغد كرد و تركان و گروهي از مردم سغد به مقابله وي آمدند كه مسلمانان هزيمتشان كردند. سعيد گفت:

«تعقيبشان مكنيد كه سغد پشتيبان امير مؤمنان است، شما كه هزيمتشان كرده‌ايد، مگر مي‌خواهيد نابودشان كنيد؟ شما اي مردم عراق بارها با خليفگان نبرد كرده‌ايد، آيا شما را نابود كرده‌اند» راوي گويد: مسلمانان برفتند تا به جايي رسيدند كه دره‌اي ميان آنها و مروج فاصله بود، عبد الرحمان بن صبح گفت: «زره دارو پياده از اين دره نگذرد و جز آنها عبور كنند» گويد: پس عبور كردند و تركان آنها را بديدند و كميني نهادند وقتي سواران مسلمان نمودار شدند با آنها نبرد كردند، تركان عقب رفتند و مسلمانان تعقيبشان كردند تا از كمينگاه گذشتند، تركان به مقابله مسلمانان برون آمدند و مسلمانان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4022

به هزيمت برفتند تا به دره رسيدند، عبد الرحمان گفت: «از آنها پيشي گيريد، اما عبور نكنيد كه اگر عبور كنيد نابودتان مي‌كنند» گويد: مسلمانان ثبات ورزيدند تا تركان عقب رفتند و از تعقيبشان چشم پوشيدند.

گروهي گفته‌اند: آن روز شعبة بن ظهير و ياران وي كشته شدند، جمعي ديگر گفته‌اند در آن روز تركان با جماعتي از مردم سغد كه همراهشان بودند از مقابل آنها به هزيمت رفتند و روز بعد پادگاني از مسلمانان برون شدند. در آن وقت پادگان از تميميان بود ناگهان به تركان برخوردند كه از جنگلي برون آمده بودند. سالار سواران تميم شعبة بن ظهير بود كه با آنها بجنگيد و كشته شد كه نگذاشته بودند سوار شود.

يكي از عربان نيز كشته شد و كنيز وي مقداري حنا آورده بود و مي‌گفت: «تا كي اين خضاب را براي تو نگهدارم كه تو با خون خضاب كرده‌اي» با سخنان بسيار ديگر كه مردم اردو را بگريانيد.

گويد: در حدود پنجاه كس كشته شد و پادگانيان هزيمت شدند و بانگ كمك- خواهي پيش مسلمانان آمد.

عبد الرحمان بن مهلب عدوي گويد: وقتي خبر به ما رسيد من نخستين كس بودم كه سوي آنها رفتم بر اسبي اصيل سوار بودم، كشته عبد اللَّه بن زهير را زير درختي ديدم، گفتي خارپشتي بود از بس تير خورده بود.

خليل بن اوس عبشمي يكي از بني ظالم كه جوان بود سوار شد و بانگ زد: «اي بني تميم، من خليلم، سوي من آييد» و جمعي بدو پيوستند كه همراه آنها به دشمن حمله برد كه آنها را بداشتند و از كسان براندند تا امير و جماعت بيامدند و دشمن به هزيمت رفت و از آن روز خليل سالار بني تميم شد، تا وقتي كه نصر بن سيار ولايتدار شد و سالاري بني تميمي به حكم بن اوس برادر خليل رسيد.

علي بن محمد به نقل از مشايخ خويش گويد: سورة بن حر به حيان گفت: «اي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4023

حيان بازگرديد» گفت: «پيكار در راه خدا را بگذارم و بروم!» گفت: «اي نبطي» گفت: «خدا آب رويت را ببرد» گويد: «كينه حيان نبطي هنگام جنگ ابو الهياج بود» گويد: سعيد دو بار از نهر عبور كرد، اما از سمرقند نگذشت بار اول در مقابل دشمن جاي گرفت و حيان وابسته مصقلة بن هبيره شيباني بدو گفت: «اي امير با مردم سغد نبرد كند» گفت: «نه اين ولايت امير مؤمنان است» گويد: آنگاه ديد كه دودي برخاسته و درباره آن پرسش كرد گفتند: «سغديان كافر شده‌اند و بعضي از تركان نيز با آنها هستند» گويد: پس با آنها نبرد كرد كه هزيمت شدند و مسلمانان در تعقيب آنها سخت بكوشيدند، اما منادي سعيد ندا داد: تعقيبشان مكنيد كه سغد پشتيبان امير مؤمنان است، شما آنها را هزيمت كرده‌ايد، مگر مي‌خواهيد نابودشان كنيد، اي مردم عراق شما بارها با امير مؤمنان نبرد كرده‌ايد اما شما را بخشيده است و نابودتان نكرده است، و بازگشت.

گويد: و چون سال بعد بيامد، گروهي از بني تميم را سوي ورغسر فرستاد كه گفتند: «اي كاش با دشمن روبرو شويم و با آنها در آويزيم» گويد: و چنان بود كه وقتي سعيد دسته‌اي مي‌فرستاد كه توفيقي مي‌يافتند و غنيمت و اسير مي‌گرفتند، اسيران را پس مي‌داد و دسته را عقوبت مي‌كرد. هجري شاعر در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«سوي دشمنان رفتي «و با بازيچه‌اي سرگرم بودي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4024

«… ت برهنه بود «و شمشيرت در نيام «نسبت به دشمنان عروسي نهان بودي «و نسبت به ما چون شمشير تيز «چه نيك بودند سغديان وقتي جدا شدند «و شگفتا از تدبير تو كه ترديد آميز بود» گويد: سورة بن حركه از سخن حيان كه گفته بود، خدا آب رويت را ببرد كينه وي را به دل گرفته بود به سعيد گفت: «اين برده بزرگترين دشمن عربان و عاملان است خراسان را بر ضد قتيبة بن مسلم بشورانيد بر ضد تو نيز قيام مي‌كند و خراسان را مي‌شوراند، آنگاه در يكي اين قلعه‌ها حصاري مي‌شود» سعيد گفت: «اي سوره، اين سخن را با كسي مگوي.» گويد: سعيد چند روز صبر كرد، سپس در مجلس خويش شير خواست گفته بود كه طلائي را صلايه كنند و در ظرف حيان بيندازند، حيان شير را كه به طلا آميخته بود بخورد پس از آن بر نشست، كسان نيز برنشستند تا باركث برفتند كه چهار فرسنگ بود، گويي به تعقيب دشمني بود، حيان چهار روز ببود و روز چهارم بمرد.

گويد: سعيد براي كسان ناخوشايند شده بود و او را ضعيف مي‌شمردند.

گويد: يكي از مردم بني اسد به نام اسماعيل از خاصان مروان بن محمد بود، به نزد خذينه از اسماعيل و آن دوستي كه با مروان داشت ياد كردند كه گفت: «اين دو رگه كيست؟» و اسماعيل به هجاي او شعري گفت به اين مضمون:

«خذينه پنداشته كه من دو رگه‌ام «اما خذينه شانه و آيينه دارد «با بخورسوزها و سرمه دانها و سازها، «و بر گونه‌اش نقطه‌هاست»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4025

در اين سال مسلمة بن عبد الملك از عراق و خراسان معزول شد و سوي شام رفت.

 

سخن از سبب عزل مسلمه از عراق و خراسان و اينكه چگونه بود؟

 

سبب آن به طوري كه علي بن محمد گويد چنان بود كه وقتي مسلمه ولايت عراق و خراسان يافت بابت خراج چيزي نفرستاد، يزيد بن عاتكه مي‌خواست معزولش كند اما از او شرم داشت، بدو نوشت: «يكي را به كار خويش جانشين كن و بيا» گويند: مسلمه با عبد العزيز بن حاتم مشورت كرد كه پيش يزيد بن عاتكه رود، به منظور ديدار.

عبد العزيز بدو گفت: «اگر شوق ديدار وي داري سخت طربناكي كه از ديدار وي ديري نرفته» گفت: «ناچار بايد رفت» گفت: «از آن پيش كه از ناحيه عمل خويش برون شوي ولايتدار آن را مي‌بيني» گويد: مسلمه حركت كرد و چون به دورين رسيد عمر بن هبيره به او برخورد كه پنج اسب بريد همراه داشت. ابن هبيره پيش مسلمه آمد كه بدو گفت: «اي ابن هبيره كجا مي‌روي؟» گفت: «امير مؤمنان مرا فرستاده كه اموال بني مهلب را به تصرف آورم» گويد: و چون ابن هبيره از پيش مسلمه برفت كس پيش عبد العزيز فرستاد كه بيامد و بدو گفت: «اينك ابن هبيره به ما برخورد چنانكه مي‌بيني» گفت: «به تو گفته بودم» گفت: «وي را براي تصرف اموال بني مهلب فرستاده»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4026

گفت: «اين شگفت‌آورتر از آن ديگر است، وي را از جزيره بر مي‌دارد و براي تصرف اموال بني مهلب مي‌فرستد؟» گويد: طولي نكشيد كه مسلمه خبر يافت كه ابن هبيره عاملان وي را عزل كرده و با آنها خشونت كرده است.

گويد: فرزدق در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«مركبان، مسلمه را ببرد كه وداع كرده مي‌رفت «و فزاره به چرا آمد كه چراگاه بر او خوش مباد «پسر بشر معزول شد «پسر عمرو نيز پيش از او شده بود «برادر هراتي نيز در انتظار همانند آن است «چنان دانم كه اگر فزاره امارت يابد «زود باشد كه اشجع نيز «در كار امارت طمع آرد «از جمله مخلوق خداي «آنها و امثال آنها «در چيزي كه فزاره بدان رسيده «طمع نتوانستند بست» مقصود از اين بشر عبد الملك بن بشر بن مروان است. و از ابن عمرو، مجد ذو الشامه پسر عمرو بن وليد و از برادر هراتي، سعيد خذينه پسر عبد العزيز كه از جانب مسلمه عامل خراسان بود.

گويد: در اين سال عمر بن هبيره، در ارمينيه با روميان غزا كرد و هزيمتشان كرد و مردم بسيار به اسيري گرفت كه گفته‌اند: هفتصد اسير بود.

در همين سال، چنانكه گويند، ميسره فرستادگان خويش را از عراق به خراسان روانه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4027

كرد و كار دعوت در آنجا نمايان شد و يكي از مردم بني تميم به نام عمرو پسر بحير سغدي پيش سعيد خذينه آمد و گفت: «گروهي اينجا هستند كه سخني زشت از آنها نمودار شده» گويد: سعيد خذينه كس فرستاد كه آنها را بياوردند و گفت: «شما كيستيد؟» گفتند: «مردمي بازرگانيم» گفت: «اين چيست كه از شما نقل مي‌كنند؟» گفتند: «نمي‌دانيم» گفت: «به دعوتگري آمده‌ايد؟» گفتند: «ما به خويشتن و بازرگانيمان مشغوليم و به اين كار پرداختن نتوانيم» گفت: «كي اينها را مي‌شناسد؟» گويد: جمعي از مردم خراسان كه بيشترشان از طايفه ربيعه و يمنيان بودند بيامدند و گفتند: «ما اينان را مي‌شناسيم اگر چيزي ناخوشايند از آنها به تو رسيد، به عهده ما»، و سعيد آنها را رها كرد.

در اين سال، يعني سال صد و دوم، يزيد بن ابي مسلم كه ولايتدار افريقيه بود، در آنجا كشته شد.

 

سخن از سبب كشته شدن يزيد بن مسلم ولايتدار افريقيه‌

 

سبب قضيه چنانكه گفته‌اند آن بود كه وي مي‌خواسته بود درباره آنها چنان رفتار كند كه حجاج بن يوسف درباره مسلمانان شهرنشين كه اصلشان از سواد بود و اهل ذمه بودند و به اسلام آمده بودند رفتار مي‌كرده بود، و آنها را به دهكده‌ها و روستاهاشان پس مي‌برده بود و جزيه به گردنشان مي‌نهاده بود

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4028

به همان صورت كه به هنگام كافر بودنشان از آنها مي‌گرفته بودند.

و چون به اين كار مصمم شد، درباره وي راي زدند و چنانكه گويند درباره كشتنش همسخن شدند و او را بكشتند و ولايتداري را كه پيش از يزيد بن مسلم داشته بودند، كه محمد بن يزيد وابسته انصار بود و جزو سپاه يزيد بن ابي مسلم بود، ولايتدار خويش كردند و به يزيد بن عبد الملك نوشتند كه ما از اطاعت به در نرفته‌ايم، ولي يزيد بن ابي مسلم با ما چنان كرد كه خدا و مسلمانان بدان رضايت ندهند كه او را كشتيم و عامل ترا پس آورديم.

گويد: يزيد بن عبد الملك به آنها نوشت: «من از آنچه يزيد بن ابي مسلم كرده راضي نبوده‌ام» و محمد بن يزيد را بر افريقيه به جاي نهاد.

در اين سال عمر بن هبيره فزاري عامل عراق و خراسان شد.

در اين سال عبد الرحمان بن ضحاك سالار حج بود، ابو معشر و واقدي چنين گفته‌اند.

عامل مدينه عبد الرحمان بن ضحاك بود. عامل مكه عبد العزيز بن عبد اللَّه بن خالد بود. عامل كوفه محمد بن عمرو، ذو الشامه بود. قضاي مدينه با قاسم نوه عبد اللَّه بن مسعود بود. عامل بصره عبد الملك بن بشر بن مروان بود عامل خراسان سعيد خذينه بود. عامل مصر، اسامة بن زيد بود.

پس از آن سال صد و سوم در آمد.

 

سخن از حوادثي كه در سال صد و سوم رخ داد

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال اين بود كه عمر بن هبيره، سعيد خذينه را از خراسان معزول كرد. سبب عزل وي چنانكه علي بن محمد به نقل از مشايخ خويش گويد اين بود كه مجشر بن مزاحم سلمي و عبد اللَّه بن عمير ليثي پيش عمر بن هبيره آمدند و از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4029

سعيد خذينه شكايت كردند كه وي را معزول كرد و سعيد بن عمرو حرشي را عامل كرد.

گويد: سعيد خذينه به در سمرقند به غزا بود، كسان از عزل وي خبر يافتند، خذينه بازگشت و يك هزار سوار در سمرقند به جا نهاد. نهار بن توسعه شعري گفت به اين مضمون:

«كيست كه خبر «سوي جوانان قوم من برد «كه تير پر گرفت، پر تمام «كه خدا به جاي سعيد، سعيدي آورد «كه مخنث قريش نيست» گويد: سعيد حرشي متعرض هيچيك از عاملان خذينه نشد.

گويد: يكي، فرمان او را خواند و غلطي خواند، سعيد گفت: «خاموش باش، آنچه شنيديد از دبير است و امير از آن بري است. شاعر در تحقير سعيد حرشي بسبب اين سخن كه گفت، شعري گفت به اين مضمون:

«از بخت بد و تقدير جاري «سعيدي را به سعيدي بدل كرديم» طبري گويد: در اين سال عباس بن وليد به غزاي روم رفت و شهري را به نام رسله بگشود.

و هم در اين سال تركان به قوم الان حمله بردند.

و هم در اين سال مكه نيز به قلمرو عبد الرحمان بن ضحاك فهري پيوست كه عامل مدينه و مكه با هم بود.

و هم در اين سال عبد الواجد بن عبد اللَّه نضري، ولايتدار طايف شد و عبد العزيز بن عبد اللَّه از مكه معزول شد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4030

و هم در اين سال عبد الرحمن بن ضحاك دستور يافت كه ابو بكر بن محمد و عثمان بن حيان مروي را به يكجا فراهم آرد و كار وي و آنها چنان بود كه از پيش ياد آن رفت.

در اين سال عبد الرحمان بن ضحاك فهري سالار حج بود. ابو معشر و واقدي چنين گفته‌اند.

در اين سال عامل يزيد بن عاتكه بر مكه و مدينه عبد الرحمان بن ضحاك فهري بود.

عامل عراق و خراسان عمر بن هبيره بود.

عامل خراسان، سعيد بن عمرو حرشي بود از جانب عمرو بن هبيره.

قضاي كوفه با قاسم نواده عبد اللَّه بن مسعود بود.

قضاي بصره با عبد الملك بن يعلي بود.

در اين سال عمر بن هبيره، سعيد بن عمرو حرشي را عامل خراسان كرد.

 

سخن از اينكه چرا عمر بن هبيره، حرشي را عامل خراسان كرد؟

 

علي بن محمد به نقل از ياران خويش گويد: وقتي ابن هبيره ولايتدار عراق شد، نام كساني را كه در جنگ عقر سخت كوشيده بودند براي يزيد بن عبد الملك نوشت و از حرشي يادي نكرد. يزيد بن عبد الملك گفت: «چرا از حرشي ياد نكرده؟» و به ابن هبيره نوشت كه حرشي را ولايتدار خراسان كن و ابن هبيره او را ولايتدار كرد.

حرشي به سال صد و سوم مجشر بن مزاحم سلمي را پيش از خويشتن فرستاد، سپس خود او به خراسان آمد، كسان در مقابل دشمن بودند و شكست ديده بودند،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4031

حرشي با آنها سخن كرد و به جهاد ترغيبشان كرد و گفت: «شما با فزوني و شمارتان با دشمنان اسلام نبرد نمي‌كنيد، بلكه با ياري خداي و نيروي اسلام، پس بگوييد قوت و نيرويي جز به وسيله خدا نيست و شعري به اين مضمون خواند:

«عامر نباشم اگر مرا «جلو سواران نبينيد «كه با نيزه ضربت مي‌زنم «و سر ستمگرشان را «با شمشير تيز صيقلي مي‌زنم كه من در جنگ زبون نيستم «و از نبرد مردان بيم ندارم» در اين سال، هنگام آمدن سعيد بن عمرو حرشي مردم سغد از ولايت خويش برفتند و به فرغانه پيوستند و از شاه آنجا بر ضد مسلمانان كمك خواستند.

 

سخن از كار مردم سغد با فرمانرواي فرغانه‌

 

علي بن محمد به نقل از ياران خويش گويد: سغديان در ايام خذينه، تركان را كمك كرده بودند، وقتي حرشي ولايتدارشان شد بر خويشتن بيمناك شدند و بزرگانشان همسخن شدند كه از ولايت خويش برون شوند، شاهشان گفت: «چنين مكنيد، بمانيد و خراج گذشته را براي او ببريد و خراج آينده را تعهد كنيد كه زمينهايتان را آباد كنيد و اگر بخواهد، با وي به غزا رويد و از آنچه كرده‌ايد پوزش بخواهيد و گروگانها بدو دهيد كه پيش وي باشند.» گفتند: «بيم داريم كه رضايت ندهد و از ما نپذيرد، سوي خجنده مي‌رويم و به شاه آنجا پناه مي‌بريم و كس پيش امير مي‌فرستيم و از آنچه كرده‌ايم بخشش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4032

مي‌طلبيم و اطمينان مي‌دهيم كه چيزي كه ناخوشايند وي باشد از ما نبيند.» شاهشان گفت: «من يكي از شمايم و آنچه با شما گفتم برايتان بهتر است» گويد: اما نپذيرفتند و سوي خجنده رفتند، كار زنگ و كشين و بيار كث و ثابت با مردم اشتيخن برفتند و كس پيش طار، شاه فرغانه فرستادند و تقاضا كردند كه حفظشان كند و آنها را در شهر خويش جاي دهد.

گويد: طار مي‌خواسته چنان كند، اما مادرش بدو گفت: «اين شيطانها را وارد شهر خويشتن مكن، روستايي را براي آنها خالي كن كه آنجا بمانند» گويد: پس شاه كس پيش آنها فرستاد كه روستايي را براي من نام ببريد كه براي شما خالي كنم و چهل روز- و به قولي بيست روز- مهلتم دهيد اگر خواهيد دره عصام بن عبد اللَّه باهلي را براي شما خالي كنيم. و چنان بود كه قتيبه عصام بن عبد اللَّه را ميان آنها نهاده بود.

گويد: دره عصام را پذيرفتند و كس فرستادند كه آنرا براي ما خالي كن.

گفت: «خوب، اما به نزد من پيمان و پناه نداريد تا وقتي كه آنجا رويد، اگر پيش از آنكه آنجا رويد عربان سوي شما آيند، از شما دفاع نمي‌كنم» پس رضايت دادند و دره را براي آنها خالي كرد.

گويند: پيش از آنكه سغديان از ولايت خويش برون شوند ابن هبيره كس به نزدشان فرستاد و از آنها خواست كه بمانند و هر كه را خواهند عامل آنها كند، اما نپذيرفتند و سوي خجنده رفتند.

گويد: دره عصام جزو روستاي اسفره بود، اسفره در آن هنگام وليعهد بلاذا شاه فرغانه بود و بيلاذا پدر انو جور (كذا) شاه آنجا بود.

گويد: كار زنگ به آنها گفت: «ميان سه چيز مخيرتان مي‌كنم كه اگر آنرا رها كنيد نابود مي‌شويد: سعيديكه سوار عرب است و عبد الرحمان بن عبد اللَّه قشيري را با نخبه يارانش بر مقدمه خويش فرستاده، بر او شبيخون بريد و خونش را بريزيد كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4033

وقتي خبر وي به حرشي رسيد به غزاي شما نيايد.» اما نپذيرفتند.

كار زنگ گفت: «از شهر چاچ عبور كنيد و مقصود خويش را از آنها بخواهيد اگر پذيرفتند كه خوب و گر نه سوي سوياب رويد.» گفتند: «نه» گفت: «پس تسليم آنها شويد.» گويد: آنگاه كار زنگ و جلنگ با مردم قي روان شدند و ابار پسر ماخنون و ثابت با مردم اشتيخن. از مردم بياركث و سبسكت هزار كس با دهقانان بزماجن بودند كه كمربندهاي طلا داشتند. ديواشني نيز با مردم بنجيكث سوي قلعه ابغره رفتند، كار زنگ و مردم سغد نيز به خجنده پيوستند.

آنگاه سال صد و چهارم در آمد

شروع جلد 7

 

سخن از حوادثي كه بسال صد و چهارم بود

 

اشاره

 

نبرد حرشي با مردم سغد در اين سال بود كه جمعي از دهقانان آنجا را بكشت.

 

سخن از كار حرشي و كار دهقانان در اين نبرد

 

علي به نقل از ياران خويش گويد: حرشي به سال صد و چهارم به غزا رفت و از نهر عبور كرد و كسان را سان ديد، آنگاه برفت تا به قصر الريح رسيد كه دو فرسخي دبوسيه بود و سپاهش با وي نبود.

گويد: آنگاه دستور داد كسان حركت كنند. هلال بن عليم حنظلي بدو گفت:

«اي كس، تو وزير باشي بهتر است كه امير باشي، اين سرزمين در حال نبرد است و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4034

آشفته، سپاهت با تو نيست و دستور حركت داده‌اي!» گفت: «پس چه بايدم كرد؟» گفت: «دستور اقامت دهي»، و حرشي چنان كرد.

گويد: نيلان پسر عموي شاه فرغانه سوي حرشي آمد كه بنزد مغون جاي گرفته بود و بدو گفت كه سغديان در خجنده هستند و خبرشان را با وي بگفت و گفت:

«پيش از آنكه سوي دره بروند به مقابله آن بشتاب كه آنها در پناه ما نيستند تا وقتي كه مدت بگذرد.» حرشي، عبد الرحمان و زياد بن عبد الرحمان، هردوان قشيري را با جمعي بفرستاد، سپس از آنچه كرده بود پشيمان شد و گفت: «كافري سوي من آمد كه نمي‌دانم راست ميگفت يا دروغ؟ و سپاهي از مسلمانان را به خطر انداختم» گويد: آنگاه از پي آنها حركت كرد تا به اشروسنه رسيد و به اندك چيزي با آنها صلح كرد، هنگامي كه شام مي‌خورد گفتند: «اينكه عطاي دبوسي بر در است» عطا از جمله كساني بود كه با قشيري فرستاده بود.

گويد: حرشي وحشت كرد و لقمه از دست وي بيفتاد، عطا را پيش خواند كه به نزد وي آمد و بدو گفت: «واي تو، با كسي نبرد كرديد؟» گفت: «نه» گفت: «حمد خداي» آنگاه شام خورد و دبوسي مطلبي را كه به سبب آن آمده بود بگفت.

گويد: حرشي با شتاب برفت و پس از سه روز به قشيري رسيد، پس از آن برفت و چون به خجنده رسيد به فضيل بن بسام گفت: «راي تو چيست؟» گفت: «راي من شتاب كردن است» گفت: «راي من چنين نيست، اگر كسي زخمدار شود كجا مي‌رود؟ يا اگر كسي كشته شود كجايش مي‌برند؟ راي من اين است كه فرود آييم و ملايم رويم و براي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4035

نبرد آماده شويم» گويد: پس فرود آمد و خيمه‌ها را برافراشت و براي جنگ آماده شدن گرفت، هيچكس از دشمنان بيرون نيامد و كسان، حرشي را ترسو شمردند و گفتند: «در عراق از دليري و تدبير وي سخن بود و چون به خراسان آمد سست شد» گويد: يكي از عربان حمله كرد و با گرزي به در خجنده زد كه در گشوده شد.

و چنان بود كه بيرون شهر اين سوي در، خندقي كنده بودند و آنرا با ني پوشانيده بودند و روي آن خاك ريخته بودند، از روي مكاري، و خواسته بودند كه اگر تلاقي شد و هزيمت شدند راه را بشناسند اما مسلمانان ندانند و در خندق افتند.

گويد: وقتي برون آمدند، مسلمانان با آنها نبرد كردند كه هزيمت شدند و راه گم كردند و در خندق افتادند، چهل كس را از خندق برون آوردند كه هر كدام دو زره بر تن داشتند.

گويد: حرشي آنها را محاصره كرد و منجنيقها بر ضدشان نهاد تركان كس پيش شاه فرغانه فرستادند كه با ما نامردي كردي و از او خواستند كه ياريشان كند.

شاه فرغانه گفت: «من نامردي نكرده‌ام و ياريتان نمي‌كنم، در كار خويش بينديشيد كه پيش از خاتمه مهلت به مقابله شما آمده‌اند و شما در پناه من نيستيد.» گويد: و چون از ياري شاه فرغانه نوميد شدند، تقاضاي صلح كردند و خواستار امان شدند و اينكه آنها را سوي سغد باز برد. حرشي با آنها شرط كرد كه هر چه از زن و فرزند عربان پيش آنهاست پس دهند و خراجهاي نداده را بدهند و كس را به غافلگيري نكشند و هيچكس از آنها در خجنده نماند و اگر حادثه‌اي آوردند خونهايشان حلال باشد.

گويد: فرستاده فيما بين موسي بن مشكان وابسته آل بسام بود.

گويد: كار زنگ پيش حرشي رفت و گفت: «مرا حاجتي هست كه مي‌خواهم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4036

بپذيري؟» گفت: «چيست؟» گفت: «مي‌خواهم اگر پس از صلح كسي از آنها خيانتي كرد مرا به خيانت وي نگيري.» حرشي گفت: «مرا نيز حاجتي هست، آنرا بپذير.» گفت: «چيست؟» گفت: «به شرايط من چيزي كه خوش ندارم ميفزاي» گويد: پس شاهان و بازرگانان را از جانب شرقي بياورد و مردم خجنده را كه مقيم آنجا بوده بودند به حال خود نهاد. كار زنگ به حرشي گفت: «چه مي‌كني؟» گفت: «از آسيب سپاهيان بر شما بيمناكم» گويد: بزرگان قوم در اردوگاه حرشي به نزد آشنايان سپاهي خود جاي گرفتند. كار زنگ نيز به نزد ايوب بن ابي حسان جاي گرفت.

گويد: حرشي خبر يافت كه آنها يكي از زناني را كه به نزدشان بود كشته‌اند و به آنها گفت: «شنيده‌ام ثابت اشتيخني زني را كشته وزير ديواري به خاك كرده» اما آنها انكار كردند.

حرشي كس پيش قاضي خجنده فرستاد و چون نظر كردند معلوم شد زن را كشته‌اند.

گويد: حرشي ثابت را پيش خواند، كار زنگ غلام خويش را به در سراپرده فرستاد كه براي وي خبر آرد. حرشي از ثابت و ديگران درباره زن پرسش كرد ثابت انكار كرد، اما حرشي به يقين دانست كه او زن را كشته است و او را بكشت، غلام كار زنگ بازگشت و كشته شدن ثابت را بدو خبر داد و او بنا كرد ريش خويش را مي‌گرفت و با دندان مي‌جويد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4037

گويد: كار زنگ بيم كرد كه حرشي آنها را بكشد و به ايوب بن ابي حسان گفت: «من مهمان و دوست توام، براي تو زيبنده نيست كه دوستت را در شلوار كهنه بكشند.» گفت: «شلوار مرا بگير» گفت: «اين نيز زيبنده نيست كه در شلوارهاي شما كشته شوم، غلام خويش را سوي جلنگ پسر برادر من بفرست كه شلوار نوي براي من بيارد.» گويد: و چنان بود كه كار زنگ به برادرزاده خويش گفته بود: «وقتي كس فرستادم و شلوار خواستم بدان كه قضيه كشتن است» و چون جلنگ شلوار فرستاد حرير سبزي بياورد و آنرا پاره پاره كرد و به سر خادمان خويش بست، آنگاه با خادمان خويش برون آمد و متعرض كسان شد و كساني را بكشت. به يحيي بن حصين نيز گذشت و ضربتي به پاي وي زد كه پيوسته از آن مي‌لنگيد.

گويد: مردم اردو آشفته شدند و كسان از او به زحمت افتادند تا در راهي تنگ به ثابت بن مسعود رسيد و ثابت او را با شمشير عثمان بن مسعود بكشت.

گويد: گروهي اسير از مسلمانان به دست سغديان بود كه يكصد و پنجاه كس، و به قولي، چهل كس از آنها را بكشتند.

گويد: نوجواني از آنها از ميانه جست و به حرشي خبر داد به قولي مردي پيش وي آمد و خبر داد و از آنها پرسيد كه انكار كردند و كس فرستاد كه ما وقع را بداند، و چون خبر را درست يافت بگفت تا آنها را بكشند، بازرگانان را از آنها به يكسو زد، بازرگانان چهار صد كس بودند و مال بسيار همراه داشتند كه از چين آورده بودند.

گويد: سغديان به دفاع برخاستند اما سلاح نداشتند، با چوبها نبرد كردند و همگيشان كشته شدند.

گويد: روز بعد بگفت تا كشتكاران را بياوردند، آنها نمي‌دانستند يارانشان چه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4038

كرده‌اند و چنان بود كه به گردن يكي مهر مي‌زدند و از محوطه‌اي به محوطه ديگر مي‌بردند و او را مي‌كشتند. سه هزار كس و به قولي هفت هزار كس بودند.

گويد: پس از آن جرير بن هميان و حسن بن ابي العمرطه و يزيد بن ابي زينب را فرستاد كه اموال بازرگانان را شمار كردند، آنها گوشه گرفته بودند و گفته بودند:

«ما نبرد نمي‌كنيم»، اموال سغديان و فرزندانشان را بگرفت و آنچه را مي‌پسنديد بر گرفت پس از آن مسلم بن بديل عدوي را پيش خواند و گفت: «تقسيم را به عهده تو نهادم» گفت: «از آن پس كه عاملان تو مدت يك شب در آن دستكاري كرده‌اند؟ آنرا به ديگري سپار» و او عبيد اللَّه بن زهير را به آن گماشت كه خمس را جدا كرد و اموال را تقسيم كرد.

گويد: حرشي به يزيد بن عبد الملك نامه نوشت و به عمر بن هبيره ننوشت و اين از جمله چيزها بود كه مايه كينه عمر بن هبيره نسبت به وي شد.

گويد: ثابت قطنه درباره كشتار بزرگان قوم شعري گفت به اين مضمون:

«از كشته شدن كار زنگ و كشين «و حادثه‌اي كه براي نيارود يواشي رخ داد «و آنچه جلنگ در حصار خجند ديد «كه هلاك و نابود شد «ديده روشن شد» در شعر به جاي كشين كشكيش نيز خوانده‌اند.

گويد: ديواشني دهقان مردم سمرقند بود و نام وي ديواشنگ بود و آنرا معرب كردند و ديواشني گفتند.

گويند: كار ضبط خجنده با علياء بن احمر يشكري بود. يكي دلوي از او خريد به دو درم و شمشهاي طلا در آن يافت بازگشت، دست به ريش خويش نهاده بود،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4039

گويي چشمش آزار داشت، دلو را پس داد و دو درم را بگرفت، سپس او را جستند و نيافتند.

گويد: حرشي، سليمان بن ابي السري وابسته بني عوافه را به قلعه‌اي فرستاد كه دره سغد فقط از يك سو بدان پيوسته بود، شوكر بن حميك و خوارزمشاه و عورم فرمانرواي اخرون و شامان را نيز با وي فرستاد.

گويد: سليمان بن ابي السري، مسيب بن بشر رياحي را بر مقدمه خويش فرستاد كه در يك فرسخي قلعه در دهكده‌اي به نام كوم به مقابله وي آمدند، مسيب هزيمتشان كرد و به طرف قلعه پس راند، سليمان آنها را محاصره كرد، دهقان قلعه ديواشني نام داشت.

گويد: حرشي سليمان نامه نوشت و كمك بدو عرضه كرد، پيغام داد كه محل تلاقي ما تنگ است، سوي كش برو كه انشاء اللَّه خداي ما را بس است.

گويد: ديواشني تقاضا كرد كه به حكم حرشي تسليم شود و او را همراه مسيب ابن بشر پيش حرشي فرستد. سليمان چنان كرد و او را پيش سعيد حرشي فرستاد كه لطف كرد و حرمت نهاد، از روي مكاري.

گويد: پس از رفتن وي مردم قلعه صلح خواستند به شرط آنكه متعرض يكصد خاندان آنها و زنان و فرزندانشان نشود و قلعه را تسليم كنند سليمان به حرشي نوشت كه امانتداران براي ضبط آنچه در قلعه بود بفرستد.

گويد: پس او محمد بن عزيز كندي و علباء بن احمر يشكري را فرستاد و آنچه را در قلعه بود به مزايده [1] فروختند كه خمس را برگرفت و باقي را ميان آنها تقسيم كرد.

گويد: پس از آن حرشي سوي كش رفت كه برده هزار سر با وي صلح كردند.

به قولي دهقان كش كه ويك نام داشت بر شش هزار سر صلح كرد كه در مدت چهل روز بدهد بشرط آنكه پيش وي نيايد و چون از كار كش فراغت يافت سوي ربنجن رفت و ديواشني را بكشت و بر تابوتي بياويخت و مكتوبي نوشت كه اگر از محل خود

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4040

مفقود شود مردم ربنجن يكصد بدهند و نصر بن سيار را براي دريافت مال الصلح گماشت، پس از آن سورة بن حر را عزل كرد و نصر بن سيار را عامل كرد، سليمان بن ابي السري را نيز عامل كش و نسف كرد، بر جنگ و خراج.

گويد: حرشي سر ديواشني را سوي عراق فرستاد و دست راست وي را طخارستان پيش سليمان بن ابي السري فرستاد.

گويد: خزار، بر جايگاهي بلند بود، مجشر بن مزاحم به سعيد بن عمر حرشي گفت: «مي‌خواهي كسي را به تو نشان دهم كه آنرا بي‌نبرد بگشايد؟» گفت: «آري» گفت: «مسربل بن خزيت ناجي» گويد: پس سعيد مسربل را آنجا فرستاد، مسربل دست شاه خزار بود، نام شاه سبقري بود و مسربل را دوست داشتند وي به شاه خبر داد كه حرشي با مردم خجنده چه كرده بود و او را بترسانيد.

گفت: «راي تو چيست؟» گفت: «راي من اين است كه با امان تسليم شوي» گفت: «با عامه مردم كه به من پيوسته‌اند چه كنم؟» گفت: «آنها را نيز جزو امان خويش مي‌كني» گويد: «پس با آنها صلح كرد و او را با ولايتش امان دادند» گويد: حرشي سوي مرو بازگشت، سبقري نيز با وي بود و چون به اسنان رسيد، و مهاجرين يزيد حرشي پيش وي آمد كه بدو دستور داد برذون پسر كشاني شاه را پيش وي آرد، سبقري را بكشت و بياويخت، امان‌نامه‌اش نيز با وي بود.

به قولي اين دهقان پسر ماجر بود كه پيش ابن هبيره آمد و اماني براي مردم سغد گرفت و حرشي وي را در كهندژ مرو محبوس كرد و چون به مرو رسيد او را پيش خواند و بكشت و در ميدان بياويخت و رجز گوي شعري گفت به اين مضمون:

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4041

«وقتي سعيد با پنج گروه روان شد «در غباري كه نفسها را مي‌گرفت «جام تلخ بر تركان بكشت بر مركبان برفتند «و با زبوني فراري شدند» در اين سال يزيد بن عبد الملك، عبد الرحمان بن ضحاك فهري را از مدينه و مكه برداشت و اين به نيمه ربيع الاول بود، عبد الرحمان سه سال عامل وي بر مدينه بوده بود.

و هم در اين سال يزيد بن عبد الملك عبد الواحد نضري را ولايتدار مدينه كرد.

 

سخن از اينكه چرا يزيد بن عبد الملك عبد الرحمان بن ضحاك فهري را از مدينه و جاهاي ديگر كه به او سپرده بود برداشت؟

 

چنانكه محمد بن عمر گويد: سبب آن بود كه عبد الرحمان بن ضحاك فهري از فاطمه دختر حسين خواستگاري كرد و سكينه گفت: «شوهر نمي‌خواهم كه به كار فرزندان خويش نشسته‌ام» طفره مي‌رفت و نمي‌خواست آشكارا مخالفت كند كه از او بيم داشت.

گويد: ابن ضحاك اصرار كرد و گفت: «به خدا اگر نكني پسر بزرگت، يعني عبد اللَّه بن حسن را حد ميخوارگي مي‌زنم» گويد: در آن اثنا كه وضع چنين بود، كار ديوان مدينه با ابن هرمز بود كه يكي از مردم شام بود، يزيد بدو نوشت كه حساب خود را بفرستد و ديوان را تسليم كند.

ابن هرمز پيش فاطمه دختر حسين رفت كه وداع گويد و بدو گفت: «حاجتي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4042

نداري؟» گفت: «به امير مؤمنان خبر بده كه من از ابن ضحاك چه مي‌كشم و چه مزاحمت‌ها ميكند» گويد: فاطمه فرستاده‌اي با نامه پيش يزيد فرستاد و به او خبر داد و از قرابت خويش و حق خويشاوندي ياد كرد و از مزاحمت و تهديد ابن ضحاك سخن آورد.

گويد: ابن هرمز و فرستاده با هم رسيدند.

گويد: ابن هرمز پيش يزيد رفت كه از اخبار مدينه پرسيد و گفت: «آيا خبر جالبي بود؟» اما ابن هرمز، قضيه دختر حسين را بياد نياورد. حاجت گفت: «فرستاده فاطمه دختر حسين بر در است» ابن هرمز گفت: «خداي امير را قرين صلاح بدارد، روزي كه مي‌آمدم فاطمه دختر حسين پيغامي براي تو به من داد» و خبر را با وي بگفت.

گويد: يزيد از بالاي نشيمنگاه خويش فرود آمد و گفت: «بي‌مادر! مگر نپرسيدم آيا خبر جالبي هست؟ اين، پيش تو بود و به من نگفتي!» گويد: ابن هرمز به عذر فراموشي متوسل شد.

گويد: يزيد اجازه داد كه فرستاده را بياورد و نامه را گرفت و بخواند.

گويد: بنا كرد با خيزراني كه به دست داشت مي‌زد و مي‌گفت: «ابن ضحاك جرئت آورده است، كسي هست كه صداي شكنجه او را در اينجا كه هستم به گوش من برساند؟» گفتند: «عبد الواحد نضري» گويد: كاغذ خواست و به دست خويش به عبد الواحد نضري كه در طايف بود نوشت:

«سلام بر تو اما بعد، ترا ولايتدار مدينه كردم، وقتي اين نامه به تو رسيد برو تاريخ طبري/ ترجمه ج‌9 4043 سخن از اينكه چرا يزيد بن عبد الملك عبد الرحمان بن ضحاك فهري را از مدينه و جاهاي ديگر كه به او سپرده بود برداشت؟ ….. ص : 4041

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4043

و ابن ضحاك را از آنجا برادر و چهل هزار دينار از او بگير و شكنجه‌اش كن چنانكه صداي او را اينجا كه هستم بشنوم» گويد: پيك نامه را برگرفت و سوي مدينه رفت اما پيش ابن ضحاك نرفت وي بيمناك شده بود، كس فرستاد و پيك را پيش خواند و گوشه فرش را به كنار زد كه هزار دينار آنجا بود و گفت: «اين هزار دينار از آن تو و متعهدم و پيمان مي‌كنم كه اگر سبب آمدنت را بگويي آنرا به تو دهم» گويد: پيك خبر را با وي بگفت، از او خواست كه سه روز بماند و پس از آن برود و پيك پذيرفت.

گويد: آنگاه ابن ضحاك حركت كرد و شتابان برفت تا پيش مسلمة بن عبد الملك رسيد و گفت: «من پناهي تو هستم» گويد: مسلمه پيش يزيد رفت و او را بر سر لطف آورد و گفت: «براي حاجتي آمده است» گفت: «هر حاجتي كه بگويي برآورده شود اگر ابن ضحاك نباشد.» گفت: «به خدا ابن ضحاك است» گفت: «به خدا هرگز او را نمي‌بخشم كه چنان و چنان كرده است» گويد: «پس او را سوي مدينه فرستاد، پيش نضري» عبد اللَّه بن محمد گويد: او را در مدينه ديدم كه جبه پشمين به تن داشت و گدايي مي‌كرد، شكنجه شده بود و به محنت افتاده بود.

گويد: نضري به روز شنبه نيمه شوال سال صد و چهارم به مدينه آمد.

زهري گويد: به عبد الرحمان بن ضحاك گفتم: «سوي قوم خويش مي‌روي آنها به هر چه مخالف عملشان باشد، مخالفت مي‌كنند، به چيزهايي كه مورد اتفاق آنهاست پاي بند باش. با قاسم بن محمد و سالم بن عبد اللَّه مشورت كن كه از ارشاد تو باز نمي‌مانند.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4044

گويد: اما اين را به چيزي نگرفت، با همه انصار دشمني كرد، ابو بكر بن حزم را به ستم و دشمني، به ناحق بزد، شاعري از آنها نماند كه هجاي وي نگفت و پارسايي نبود كه عيب او نگفت و به زشتي ياد نكرد. و چون هشام زمامدار شد، او را ديدم كه ذليل شده بود، عبد الواحد ولايتدار مدينه شد و در آنجا ببود، هيچ ولايتداري نيامده بود كه به نزدشان از او محبوبتر باشد روش خير داشت، هيچ كاري را بي مشورت قاسم و سالم فيصل نمي‌داد.

در اين سال جراح بن عبد اللَّه حكمي كه امير ارمينيه و آذربيجان بود به غزاي سرزمين تركان رفت كه بلنجر به دست وي گشوده شد و تركان را هزيمت كرد و آنها را با همه فرزندانشان در آب غرق كرد و هر چه خواستند اسير گرفتند و قلعه‌هاي مجاور بلنجر را گشود و همه مردم آنرا برون راند.

و هم در اين سال، چنانكه گفته‌اند، ابو العباس، عبد اللَّه بن محمد بن علي تولد يافت در ماه ربيع الاخر.

و هم در اين سال ابو محمد صادق و تني چند از ياران وي در خراسان پيش محمد بن علي آمدند، ابو العباس پانزده روز پيش از آن متولد شده بود كه وي را كه در پارچه‌اي پيچيده بود پيش آنها آورد و گفت: «به خدا اين كار به كمال مي‌رسد چنانكه انتقامتان را از دشمنانتان بگيريد.» در همين سال، عمر بن هبيره، سعيد بن عمر و حرشي را از خراسان برداشت و مسلم بن سعيد كلابي را ولايتدار آنجا كرد.

 

سخن از اينكه چرا عمر بن هبيره، سعيد حرشي را از خراسان برداشت؟

 

گويند: سبب آن بود كه عمر در مورد ديواشني از حرشي آزرده خاطر بود از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4045

آن رو كه نوشته بود و دستور داده بود وي را رها كند اما او را كشت كه ابن هبيره را حرمت نمي‌كرد. و چنان بود كه وقتي پيك و فرستاده از عراق مي‌رسيد بدو مي‌گفت:

«ابو المثني چطور بود؟» و به دبير خويش مي‌گفت: «به ابو المثني بنويس» و نمي‌گفت:

«امير» مكرر مي‌گفت: «ابو المثني گفت، و ابو المثني كرد» و اين به ابن هبيره رسيد و جميل بن عمران را پيش خواند و گفت: «چيزهايي درباره حرشي شنيده‌ام سوي خراسان شو و چنان وانمود كن كه براي نظر در ديوانها رفته‌اي و از كار وي با خبر شو» گويد: جميل بيامد، حرشي بدو گفت: «ابو المثني چگونه بود؟» جميل در ديوانها نظر همي كرد، به حرشي گفتند: «جميل براي نظر در ديوانها نيامده آمده از كار تو آگاه شود» گويد: حرشي خربوزه‌اي را زهرآگين كرد و پيش جميل فرستاد كه بخورد و بيمار شد و مويش ريختن گرفت. آنگاه پيش ابن هبيره بازگشت و معالجه شد و بهي يافت و به ابن هبيره گفت: «كار مهمتر از آنست كه شنيده‌اي سعيد ترا يكي از عاملان خويش مي‌داند» گويد: پس ابن هبيره بر حرشي خشم آورد و او را معزول كرد و شكنجه داد و مورچه در شكمش كرد.

گويد: و چنان بود كه حرشي مي‌گفته بود: «اگر عمر در همي از من بخواهد كه در چشم خويش نهد به او ندهم» اما چون شكنجه ديد پرداخت كرد يكي بدو گفت: «مگر نمي‌گفتي كه يك درهم به او نمي‌دهي؟» گفت: «ملامتم مكن، وقتي آهن به من رسيد بناليدم» گويد. اذينة بن كليب، يا كليب بن اذينه شعري گفت به اين مضمون:

«ابو يحيي صبوري كن كه چنانكه دانسته‌ام «صبوري بوده‌اي و اهل عمل، و تحمل غرامت سنگين داشته‌اي» علي بن محمد گويد: خشم آوردن ابن هبيره بر حرشي از آن رو بود كه معقل بن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4046

عروه را به هرات فرستاده بود، يا به عاملي يا به كاري ديگر و او پيش از آنكه بر حرشي گذر كند جاي گرفت و به هرات رفت، حرشي نيز كاري را كه براي آن رفته بود، روان نكرد و او به حرشي نامه نوشت كه به عامل خويش نوشت معقل را پيش من فرست و چون او را فرستاد، حرشي بدو گفت: «چرا پيش از آنكه سوي هرات روي پيش من نيامدي؟» گفت: «من عامل ابن هبيره‌ام كه ولايتدار كرده چنانكه ترا نيز ولايتدار كرده» گويد: پس حرشي معقل را دويست تازيانه زد و ريشش را بسترد، و ابن هبيره وي را معزول كرد و مسلم بن سعيد كلابي را عامل خراسان كرد و نامه‌اي به حرشي نوشت و او را پسر زن بوگندو خواند و سعيد گفت: «خود او پسر زن بوگندو است.» گويد: پس ابن هبيره به مسلم نوشت حرشي را با معقل بن عروه پيش من فرست، و حرشي را به معقل داد كه با وي بدي كرد و سخت گرفت پس از آن يك روز بگفت تا او را شكنجه كرد و گفت: «او را با شكنجه بكش» گويد: و چون شب شد ابن هبيره به صحبت نشست و گفت: «سرور قيس كيست؟» گفتند: «امير» گفت: «اين سخن را مگوييد، سرور قيس كوثر بن زفر است كه اگر شبانگاه بوق بزند، بيست هزار كس پيش وي روند و نگويند ما را براي چه خوانده‌اي؟

اين خر كه در زندان است و گفته‌ام او را بكشند، يكه سوار قيس است. شايد من از همه قيسيان بهتر باشم كه هر كاري را پيش من آورده‌اند و دانسته‌ام كه ضمن آن خير و منفعتي توان دارم، آنرا به طرفشان كشانيده‌ام.» گويد: يك بدوي از مردم بني فزاره گفت: «تو چنين نيستي كه مي‌گويي اگر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4047

چنين بودي نمي‌گفتي يكه سوار قيس را بكشند» گويد: پس ابن هبيره كس پيش معقل فرستاد كه از آنچه به تو گفته بودم دست بدار.

مسلم بن مغيره گويد: وقتي ابن هبيره گريخت، خالد، سعيد بن عمرو حرشي را از پي وي فرستاد و در محلي از فرات بدو رسيد كه در كشتي به سمت ديگر عبور مي‌كرد، غلام ابن هبيره به نام قبيس بالاي كشتي نشسته بود كه حرشي او را شناخت و بدو گفت: «قبيص؟» گفت: «آري» گفت: «ابو المثني در كشتي است؟» گفت: «آري» گويد: ابن هبيره پيش حرشي رفت كه بدو گفت: «ابو المثني گمان داري چه مي‌كنم؟» گفت: «گمان دارم كه يكي از قوم خويش را به يكي از قريش تسليم نخواهي كرد.» گفت: «همينطور است» گفت: «پس فرار كنم» ابو اسحاق بن ربيعه گويد: وقتي ابن هبيره، حرشي را به زندان كرد، معقل بن عروه قشيري پيش وي آمد و گفت: «خدا امير را قرين صلاح بدارد، يكه سوار قيس را به بند كردي و رسوا كردي من از او دلخوش نيستم اما خوش نداشتم كه با وي چنين كني» گفت: «تو ميان من و او باش، به عراق آمدم و او را ولايتدار بصره كردم، سپس ولايتدار خراسان كردم، يك يابوي پير براي من فرستاد، كار مرا تحقير كرد و با من خيانت كرد، وي را معزول كردم و بدو گفتم: «اي پسر نسعه»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4048

به من گفت: «اي پسر بسره» معقل گفت: «مادر به خطا، چنين كرد؟» گويد: پس معقل در زندان پيش حرشي رفت و گفت: «اي پسر نسعه به مادرت دخول كردند و او را به هشتاد بز جربي خريدند همدم چوپانان بود و مركوب آينده و رونده، او را همسنگ دختر حارث بن عمرو مي‌كني؟» و بدو ناسزا گفت.

گويد: وقتي ابن هبيره معزول شد و خالد به عراق آمد، حرشي از معقل شكايت كرد و شاهد آورد كه به مادر او تهمت ناموس زده» خالد به حرشي گفت: «تازيانه‌اش بزن» پس او را حد زد و گفت: «اگر ابن هبيره بازويم را سست نكرده بود قلبت را سوراخ مي‌كردم» گويد: يكي از بني كلاب به معقل گفت: «با عموزاده‌ات بد كردي، به او تهمت ناموس زدي و خدا وي را به تو مسلط كرد و چنان شدي كه ميان مسلمانان حق شهادت نداري.» گويد: وقتي معقل را حد مي‌زدند، باز به حرشي تهمت ناموس زد و خالد گفت: «حد را تجديد كنيد» كه گفت: «قاضي [1] را حد نمي‌زنند» گويد: مادر عمر بن هبيره، بسره عدوي بود، از عدي الرباب دختر حسان.

در اين سال عمر بن هبيره پس از عزل سعيد حرشي مسلم بن سعيد را ولايتدار خراسان كرد.

 

سخن از اينكه چرا عمر بن هبيره مسلم بن سعيد را ولايتدار خراسان كرد؟

 

علي بن محمد گويد: وقتي سعيد بن اسلم كشته شد، حجاج پسر وي مسلم را

______________________________

[1] مقصود از اين تعبير مفهوم نيست، شايد اشاره به سخن عمر بن هبيره است به معقل كه گفته بود: ميان من و او- يعني حرشي- باش يعني داوري كن (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4049

به فرزندان خويش پيوست كه ادب آموخت و فاضل شد و چون عدي بن ارطاة بيامد مي‌خواست او را ولايتدار كند و با دبير خويش مشورت كرد كه گفت: «ولايتي سبك به او بده سپس او را بالا مي‌بري» گويد: عدي ولايتي به مسلم داد كه بدان پرداخت و مضبوط داشت و خوب عمل كرد و چون فتنه يزيد بن مهلب رخ داد، آن اموال را به شام برد، و چون عمر بن هبيره بيامد مصمم شد او را ولايتدار كند و او را پيش خواند كه ديگر جوان نبود و چون نظر كرد در ريش وي سپيدي ديد و تكبير گفت.

گويد: شبي ابن هبيره به صحبت نشست، مسلم نيز جزو صحبت بود، از آن پس كه هم صحبتان برفتند مسلم بماند، بهي به دست ابن هبيره بود كه آنرا بينداخت و گفت: «مي‌خواهي ترا ولايتدار خراسان كنم؟» گفت: «آري» گفت: «ان شاء اللَّه فردا» و چون صبح شد و ابن هبيره بنشست و كسان بيامدند مسلم را ولايتدار خراسان كرد و فرمان او را نوشت و گفت حركت كند و به عاملان خراج نوشت كه مكاتبه آنها با مسلم بن سعيد باشد.

گويد: جبلة بن عبد الرحمن، وابسته باهله را نيز پيش خواند و ولايتدار كرمان كرد.

جبله گفت: «وابستگي با من چه كرد؟ مسلم مي‌بايد طمع برد كه من به ولايت بزرگي منصوب شوم و ولايتي بدو دهم، و وي را ولايتدار خراسان كرد و مرا ولايتدار كرمان كرد» نگويد: پس مسلم حركت كرد و در آخر سال صد و چهارم يا صد و سوم، نيمروز به خراسان رسيد، در دار الاماره را بسته يافت، وارد مسجد شد، در اطاقك را نيز

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4050

بسته يافت، پس نماز كرد، خادمي از در اطاقك در آمد، بدو گفتند: «امير آمده» و پيشاپيش او برفت تا وي را وارد دار الاماره و مجلس ولايتدار كرد.

گويد: به حرشي خبر دادند و گفتند: «مسلم بن سعيد آمده» گويد: سعيد كسي فرستاد كه به امارت آمده‌اي يا وزارت يا زيارت؟

مسلم پاسخ داد: «كسي همانند من به زيارت يا وزارت به خراسان نمي‌آيد،» گويد: پس حرشي پيش وي آمد كه بدو ناسزا گفت و دستور داد تا بزندانش كنند.

گفتند: «اگر حرشي را هنگام روز برون فرستي كشته مي‌شود» پس بگفت تا حرشي را به نزد وي بداشتند تا شب شد و به هنگام شب او را به زندان فرستاد و بند نهاد. پس از آن زندانبان را بگفت تا بند او را بيشتر كند، كه غمگين پيش حرشي رفت كه از او پرسيد: «چرا غمگيني؟» گفت: «دستور داده‌اند كه بند ترا بيشتر كنم» حرشي به دبير خويش گفت: «بدو بنويس كه زندانبانت مي‌گويد به او دستور داده‌اي بند مرا بيشتر كند، اگر دستور از بالا دست تو است، شنوايي و اطاعت و اگر نظري است كه تو داري، كاري بد سرانجام است و شعري به تمثيل خواند به اين مضمون:

«اگر آنها مرا بجويند بكشندم «هر كه را نيز من بجويم جاوداني نيست» به روايت ديگر شعر چنين بود:

«اگر مرا بيابند ميكشندم «من نيز هر كه را بيابم جاويد نيست «آنها دشمنانند، چه حاضر باشند چه غايب «كينه‌توزانند با دلهاي سياه»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4051

گويد: مسلم يكي را از جانب خويش بر جنگ ولايت گماشت.

گويد. ابن هبيره مردي حريص بود، يكي از پيشكاران يزيد بن مهلب را كه از كار خراسان و سران آن مطلع بود بگرفت و به زندان كرد و هيچكس از بزرگان آنجا نبود كه وي را متهم نكرد.

گويد. ابن هبيره، ابو عبيده عنبري را با يكي به نام خالد فرستاد و به حرشي نوشت و دستور داد كساني را كه آن شخص نام برده بود بدو تسليم كند تا از آنها وصول كند، اما حرشي نكرد و فرستاده ابن هبيره را پس فرستاد.

گويد: وقتي ابن هبيره، مسلم بن سعيد را عامل كرد، دستور داد آن اموال را بگيرد و چون مسلم بيامد ميخواست كسان را در مورد اموالي كه بدان متهم بودند تعقيب كند.

بدو گفتند: اگر با اينان چنين كني در خراسان آرام نخواهي داشت و اگر اين اموال را بر آنها نهي، خراسان بر آنها و بر تو تباه شود زيرا اين كسان كه مي‌خواهي بخاطر اين اموال تعقيبشان كني، بزرگان ولايتند كه به ناحق متهم شده‌اند ايشان مهزم بن جابر سيصد هزار دادني بود، يكصد هزار بدان افزودند كه چهار صد هزار شد و بيشتر كساني كه براي تو نام برده‌اند چنانند كه بر ايشان افزوده‌اند.

گويد: مسلم اين را به ابن هبيره نوشت و گروهي را فرستاد كه مهزم بن جابر از آن جمله بود. مهزم بدو گفت: «اي امير، آنچه به تو خبر داده‌اند ستم است و ناحق، از اين همه اگر راست باشد جز اندكي بر عهده ما نيست كه اگر مطالبه كنند پرداخت مي‌كنيم» ابن هبيره گفت: «خدا به شما فرمان مي‌دهند كه امانتها را به صاحبانش پس دهيد» [1] مهزم گفت: «دنباله آنرا هم بخوان كه «و چون ميان مردم حكم كرديد به

______________________________

[1] إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلي أَهْلِها. سوره نساء آيه 58

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4052

عدالت حكم كنيد» [1] ابن هبيره گفت: «ناچار بايد اين مال پرداخت شود» گفت: «به خدا اگر آنرا بگيري از مردمي خواهي گرفت كه در كار مقابله و زبون كردن دشمنت نيرومندند، و اين كار مردم خراسان را از لحاظ لوازم و مركوب و سلاح زيان مي‌زند، ما در مرزي هستيم، در معرض دشمني كه جنگشان پايان‌پذير نيست، يكي از ما چندان آهن مي‌پوشد كه زنگ آن به پوستش مي‌رسد، تا آنجا كه خادمي كه به خدمت يكي درست، از بوي آهن روي از مولا و مخدم خويش مي‌گرداند، شما در ولايتي هستيد مرفه در پوشش نازك و الوان، كساني كه به اين مال متهم شده‌اند، سران مردم خراسان و اهل ولاياتند كه بار سنگين جنگها را مي‌برند، به نزد ما جمعي هستند كه از هر سوي آمده‌اند، كه بر خران بوده‌اند و ولايتداري كرده‌اند و اموال را برده‌اند و اينك به نزد آنهاست فراوان و بسيار.» گويد: ابن هبيره گفته فرستادگان را به مسلم بن سعيد نوشت و نوشت كه اين اموال را از كساني كه فرستادگان گفته‌اند به نزد آنهاست بگير.

گويد: و چون نامه ابن هبيره به مسلم رسيد كساني را كه اموال را به عهده داشتند بگرفت و حاجب بن عمر و حارثي را بگفت تا آنها را شكنجه كند و او چنان كرد و آنچه را كه بدان متهم بودند از آنها بگرفت.

در اين سال عبد الواحد نضري سالار حج بود، از ابو معشر چنين آورده‌اند، واقدي نيز چنين گفته است.

در اين سال عامل مكه و مدينه و طايف عبد الواحد نضري بود.

عامل عراق و مشرق عمر بن هبيره بود.

قضاي كوفه با حسين بن حسن كندي بود.

قضاي بصره با عبد الملك بن يعلي بود.

______________________________

[1] وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ (سوره نساء آيه 58)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4053

آنگاه سال صد و پنجم درآمد.

 

سخن از حوادثي كه به سال صد و پنجم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال اين بود كه جراح بن عبد اللَّه حكمي به غزاي قوم آلان رفت و به شهرها و قلعه‌هاي آن سوي بلنجر رسيد و بعضي از آنرا گشود و قسمتي از مردم آنجا را برون كرد و غنايم بسيار به دست آورد.

غزاي سعيد بن عبد الملك نيز به سرزمين روم در همين سال بود كه دسته‌اي در حدود يك هزار كس فرستاد كه چنانكه گويند همگي كشته شدند.

در همين سال مسلم بن سعيد به غزاي تركان رفت و چيزي نگشود و بازگشت.

پس از آن در همين سال به غزاي افشينه رفت كه يكي از شهرهاي سغد بود و با شاه و مردم آنجا صلح كرد.

 

سخن از غزاي تركان و صلح با شاه و مردم افشينه‌

 

علي بن محمد گويد: مسلم بن سعيد، بهرام سيس را مرزبان كرد و نيز مسلم در آخر سال صد و پنجم به غزا رفت و چيزي نگشود و بازگشت. تركان به تعقيب وي آمدند و وقتي بدو رسيدند كه كسان از نهر بلخ عبور مي‌كردند، مردم تميم عقبدار بودند. و عبيد اللَّه بن زهير سالار سواران تميم بود كه از كسان حفاظت كردند تا از نهر گذشتند.

گويد: وقتي يزيد بن عبد الملك بمرد و هشام پا گرفت، مسلم به غزاي افشين رفت و با شاه آنجا بر شش هزار سر صلح كرد و قلعه را بدو تسليم كرد و آخر سال صد و پنجم بازگشت.

در همين سال خليفه، يزيد بن عبد الملك بن مروان پنج روز مانده از شعبان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4054

آن سال در گذشت، اين را از ابو معشر آورده‌اند، واقدي نيز چنين گفته است.

واقدي گويد: وفات يزيد بن عبد الملك در بلقا بود از سرزمين دشمق و هنگام مرگ سي و هشت سال داشت.

بعضي‌ها گفته‌اند: چهل ساله بود، بعضي ديگر گفته‌اند: سي و شش ساله بود.

مدت خلافت يزيد به گفته ابو معشر و هشام بن محمد و علي بن محمد چهار سال و يك ماه بود و به گفته واقدي چهار سال بود.

كنيه يزيد بن عبد الملك ابو خالد بود، ابو معشر و هشام بن محمد و واقدي چنين گفته‌اند.

علي بن محمد گويد: يزيد بن عبد الملك سي و پنج ساله يا سي و چهار ساله بود كه در گذشت، در ماه رمضان به روز جمعه پنج روز مانده از آن ماه به سال صد و پنجم.

گويد: مرگ وي در اربد بود از سرزمين بلقا و پسرش وليد كه پانزده ساله بود بر او نماز كرد. در آن وقت هشام بن عبد الملك در حمص بود.

هشام بن محمد گويد: وقتي يزيد بن عبد الملك در گذشت. سي سه ساله بود.

علي گويد: ابو ماويه، يا ديگري از يهودان، به يزيد بن عبد الملك گفت: «تو چهل سال شاهي خواهي داشت» يكي از يهوديان گفت: «دروغ مي‌گويد، خدا لعنتش كند، چنان ديده كه او چهل قصبه پادشاهي خواهد كرد، قصبه شهر است و او شهر (ماه) را سال كرد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4055

 

سخن از بعضي روشها و كارهاي يزيد بن عبد الملك‌

 

علي گويد: يزيد بن عبد الملك از جوانان قوم بود يك روز كه طربناك شده بود و حبابه و سلامه به نزد وي بودند گفت: «بگذاريد پرواز كنم» حبابه بدو گفت: «امت را به كي مي‌سپاري؟» و چون بمرد سلامه قس شعري خواند بدين مضمون:

«اگر در هم رفته‌ايم «ياسر آن داريم كه در هم رويم «ملامتمان مكن «كه قسم به دينم شبم را «همانند بيماري سخت به سر كرده‌ام «آنگاه غم مرا فرو گرفت «همدم و مونسم نبود «و حادثه‌اي كه به ما رسيد فجيع بود «هر كجا محله‌اي را خالي مي‌نگرم «اشكم فرو مي‌ريزد «كه از سروري كه رعايت ما مي‌كرد «خالي مانده است» آنگاه بانگ برآورد: «واي امير مؤمنانم» گويد: شعر از يكي از انصار است علي گويد: در ايام خلافت سليمان بن عبد الملك، يزيد بن عبد الملك به حج رفت و حبابه را كه نامش عاليه بود، از عثمان بن سهل به چهار هزار دينار خريد، سليمان گفت:

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4056

«چنين انديشيدم كه يزيد را محجور كنم» گويد: پس يزيد حبابه را پس داد و يكي از مردم مصر او را بخريد.

گويد: سعده به يزيد گفت: «اي امير مؤمنان، آيا در دنيا چيزي هست كه هنوز آرزوي آن را داشته باشي؟» گفت: «آري، حبابه» گويد: سعده يكي را فرستاد و حبابه را به چهار هزار دينار خريد و او را پشت پرده نشانيد و گفت: «اي امير مؤمنان، در دنيا چيزي هست كه آرزوي آنرا داشته باشي؟» گفت: «مگر يكبار همين را نپرسيدي كه به تو گفتم» گويد: سعده پرده را برداشت و گفت: «اين حبابه» و برخاست و حبابه را به نزد وي تنها گذاشت. پس از آن سعده به نزد يزيد منزلت يافت و او را حرمت كرد و چيز داد، سعده زن يزيد بود و از خاندان عثمان بن عفان بود.

 

يونس بن حبيب گويد: روي حبابه كنيز يزيد بن عبد الملك شعري را به آواز خواند به اين مضمون:

«در گلويم گرماي شوقي هست «كه آرام نگيرد و سرانجام نگيرد «كه خنك شود» گويد: يزيد سرا زير شد كه پرواز كند، حبابه گفت: «اي امير مؤمنان ما را به تو نياز هست» گويد: پس از آن حبابه بيمار شد و سنگين شد و يزيد بدو گفت: «حبابه چطوري؟» حبابه جواب نداد و يزيد بگريست و شعري خواند، بدين مضمون:

«اگر جان از تو تسلي تواند يافت «يا عشق را از ياد تواند برد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4057

«دل از نوميدي تسليت مي‌پذيرد «نه از خويشتن‌داري» گويد: يزيد شنيد كه يكي از كنيزان وي شعري مي‌خواند به اين مضمون:

«عاشق دلباخته را همين غم بس «كه منزلگاههاي معشوق را خالي بيند» و پيوسته اين را به تمثيل مي‌خواند علي گويد: يزيد بن عبد الملك از پس مرگ حبابه هفت روز به سر برد كه براي ديدن كسان برون نمي‌شد، مسلمه چنين گفته بود كه بيم داشت كاري از او سر زند كه وي را به نزد مردم سفيه وانمايد.

 

خلافت هشام بن عبد الملك‌

 

در اين سال، چند روز مانده از ماه شعبان، هشام بن عبد الملك به خلافت رسيد، روزي كه به خلافت رسيد سي و چهار سال و چند ماه داشت.

سحيم بن حفص عجيفي گويد: هشام بن عبد الملك آن سال كه مصعب بن زبير كشته شد، يعني سال هفتاد و دوم تولد يافت. مادرش عايشه دختر هشام بن اسماعيل مخزومي بود، وي زني احمق بود، كسانش گفته بودند، با عبد الملك سخن نكند تا فرزند بيارد.

گويد: عايشه چنان بود كه بالشها را روي هم مي‌نهاد و بر بالش سوار مي‌شد و آنرا هي مي‌كرد گويي مركبي بود. كندر مي‌خريد و مي‌جويد و از آن مجسمه‌هاي كوچك مي‌ساخت و مجسمه‌ها را روي بالشها مي‌نهاد، هر مجسمه را به نام كنيزي ناميده بود و بانگ مي‌زد: فلاني، و فلاني و به سبب حماقتش عبد الملك او را طلاق داد.

گويد: عبد الملك به مقابله مصعب رفت و او را كشت و چون او را كشت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4058

خبر تولد هشام بدو رسيد و او را منصور ناميد كه بدان فال نيك زده بود، مادرش او را به نام پدر خود هشام ناميد، و عبد الملك اعتراض نكرد، كنيه هشام، ابو الوليد بود.

محمد بن عمر گويد: خبر خلافت هشام وقتي بدو رسيد كه در زيتونه بود، در منزل خويش در خانه كوچكي كه آنجا داشت.

گويد: خانه او را ديدم كه كوچك بود.

گويد: پيك عصا و انگشتر را آورد و سلام خلافت به او گفت، آنگاه هشام از رصافه بر نشست و سوي دمشق رفت.

در اين سال بكير بن ماهان از سند بيامد كه با جنيد بن عبد الرحمان آنجا بوده بود و ترجمان وي بود. وقتي جنيد معزول شد به كوفه آمد، چهار خشت نقره همراه داشت با يك خشت طلا. ابو عكرمه، طارق و ميسره و محمد بن خنيس و سالم اعين و ابو يحيي وابسته بني سلمه را بديد كه از كار دعوت بني هاشم با وي سخن كردند كه آنرا پذيرفت و از آن خشنود شد و آنچه را همراه داشت بر آنها خرج كرد و پيش محمد بن علي رفت و چون ميسره بمرد محمد بن علي، بكير بن ماهان را به جاي وي به عراق فرستاد و جانشين وي كرد.

در اين سال ابراهيم بن هشام سالار حج بود، نضري عامل مدينه بود.

واقدي گويد: «ابراهيم بن هشام به حج آمد و كس پيش عطاء بن رباح فرستاد كه چه وقت در مكه سخن كنم؟» گفت: «بعد از نيمروز يك روز پيش از ترويه» گويد: و او پيش از نيمروز سخن كرد و گفت: «فرستاده من از قول عطاء بن رباح چنين گفته است» عطا گفت: «من گفته بودم بعد از نيمروز.» گويد: پس ابراهيم بن هشام شرم زده شد و اين را از ناداني وي شمردند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4059

در همين سال، در ماه شوال، هشام بن عبد الملك عمر بن هبيره را از عراق و عمل مشرق كه با وي بود، معزول كرد و همه را به خالد بن عبد اللَّه قسري سپرد.

عمر بن يزيد اسدي گويد: پيش هشام بن عبد الملك رفتم، خالد بن عبد اللَّه قسري آنجا بود و از اطاعت مردم يمني سخن داشت.

گويد: من دست به هم كوفتم كه صداي آن برخاست و گفتم: «به خداي خطايي و نادرستي‌اي چون اين نديده‌ام، به خدا هر فتنه‌اي در اسلام رخ نموده از مردم يمني بوده، آنها بودند كه امير مؤمنان عثمان را كشتند، آنها بودند كه امير مؤمنان عبد الملك را خلع كردند، شمشيرهاي ما از خون خاندان مهلب چكان است» گويد: و چون برخاستم يكي از خاندان مروان كه آنجا حضور داشته بود، از پي من آمد و گفت: «اي برادر تميمي، سخنت را شنيدم، دلم از گفتار تو خوش شد. اما امير مؤمنان، خالد را ولايتدار عراق مي‌كند، ديگر آنجا جاي تو نيست» زياد بن عبيد اللَّه گويد: به شام رفتم و قرضي گرفتم، يك روز كه بر در بودم، در هشام، يكي از پيش هشام درآمد و به من گفت: «جوان، از كدام قومي؟» گفتم: «يمني» گفت: «كيستي؟» گفتم: «زياد بن عبيد اللَّه» گويد: پس لبخند زد و گفت: «به طرف اردوگاه برو و به ياران من بگو حركت كند. كه امير مؤمنان از من خشنود شد و دستور داد حركت كنم و كس گماشته كه مرا روانه كنند» گويد: گفتم: «خدايت قرين رحمت بدارد، تو كيستي؟» گفت: «خالد پسر عبد اللَّه قسري» سپس گفت: «جوان به آنها بگو بقچه لباس مرا با يابوي زردم به تو بدهند.» گويد: و چون كمي برفتم بانگم زد: «جوان، اگر روزي شنيدي كه ولايتدار

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4060

عراق شده‌ام پيش من بيا» گويد: پيش آنها رفتم و گفتم: «امير، مرا پيش شما فرستاده كه امير مؤمنان از وي خشنود شده و گفته حركت كند.» گويد: بنا كردند، يكيشان مرا به بر ميگرفت و يكي سرم را مي‌بوسيد، و چون اين را بديدم گفتم: «به من گفته كه بقچه لباس و يابوي زرد او را به من بدهيد.» گفتند: «بله، به خدا و با حرمت» گويد: پس بقچه لباس او را با يابوي زردش به من دادند، و چنان شد كه در اردوگاه هيچكس خوش لباس‌تر از من نبود. اندكي گذشت كه گفتند: «خالد ولايتدار عراق شد» و من از اين غمگين شدم يكي از آشنايان ما به من گفت: «چرا ترا غمگين مي‌بينم؟» گفتم: «بله، خالد ولايتدار فلان و فلان جا شده و من اينجا روزيچه دارم كه با آن گذران مي‌كنم، بيم دارم پيش او روم و نسبت به من دگرگون شود و آنچه را اينجا دارم از دستم رفته باشد، نمي‌دانم چه كنم؟» گفت: «مي‌خواهي يك كار بكني؟» گفتم: «چه كار؟» گفت: «مرا به روزي‌هاي خويش بگماري و بروي، اگر به آنچه مي‌خواهي دست يافتي، روزيهاي تو از آن من باشد و گر نه باز مي‌گردي و من آن را به تو پس مي‌دهم.» گفتم: «بله» و حركت كردم و چون به كوفه رسيدم، لباس خوبم را پوشيدم، به مردم اجازه ورود داد، صبر كردم تا به جاهاي خودشان نشستند، پس از آن به درون رفتم و بر در ايستادم و سلام كردم و دعا گفتم. و ستايش كردم.

گويد: سر برداشت و گفت: «خوب كردي، خوش آمدي» گويد: پيش از آنكه به منزل خويش روم ششصد دينار نقد و كالا به دست

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4061

آورده بودم، پس از آن به نزد وي رفت و آمد داشتم، روزي به من گفت: «زياد! خط مي‌نويسي؟» گفتم: «خداي امير را قرين صلاح بدارد، مي‌خوانم اما نمي‌نويسم.» گويد: با دست به پيشاني خويش زد و گفت: «انا لله و انا اليه راجعون، نه دهم آنچه من از تو مي‌خواستم كه از دست رفت و يكي براي تو ماند كه مايه بي‌نيازي روزگاران است.» گفتم: «اي امير، آيا در آن يكي بهاي غلامي هست؟» گفت: «براي چه؟» گفتم: «كه با آن، غلام خط نويسي بخري و پيش من فرستي كه مرا تعليم دهد.» گفت: «ابدا، سنت از اين كار گذشته است» گفتم: «هرگز» گويد: پس او غلام خط نويس و حسابداني خريد، به شصت دينار، و پيش من فرستاد و من روي كتاب افتادم و فقط هنگام شب پيش وي مي‌رفتم. پانزده روز بيشتر نگذشت كه آنچه مي‌خواستم مي‌نوشتم و آنچه مي‌خواستم مي‌خواندم.

گويد: شبي به نزد وي بودم كه گفت: «نمي‌دانم در آن كار توفيقي يافتي؟» گفتم: «آري، هر چه بخواهم مي‌نويسم و هر چه بخواهم مي‌خوانم» گفت: «چنان دانم كه به اندك چيزي دست يافته‌اي و آنرا پسنديده‌اي.» گفتم: «هرگز» گويد: شادگون [1] خويش را بلند كرد كه طوماري آنجا بود، گفت: «اين طومار را بخوان» طومار را خواندم از عامل وي بر ري بود، گفت: «برو كه كار وي را به تو دادم»

______________________________

[1] كلمه متن- نهالي و توشك. برهان.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4062

گويد: برفتم تا به ري رسيدم و عامل خراج را گرفتم كس پيش من فرستاد (بدو گفته بودم) كه اين يك بدوي ديوانه است، امير هرگز عربي را بر خراج نگماشته، بلكه او عامل كمك‌هاست، بدو بگو مرا به كارم باقي بدارد و سيصد هزار بگيرد.» گويد: فرمان خويش را بديدم معلوم شد من عامل كمكها هستم و گفتم: «به خدا شكسته نمي‌شوم» آنگاه به خالد نوشتم كه مرا به ري فرستادي و پنداشتم كه همه كار آن را به من داده‌اي، اما عامل خراج به من پيغام داده كه وي را بر كارش باقي بدارم و سيصد هزار درم به من بدهد.

خالد به من نوشت: «آنچه را به تو مي‌دهد بگير و بدان كه مغبون مي‌شوي.» گويد: مدتي آنجا ببودم سپس نوشتم: «شوق ديدار تو دارم، مرا به نزد خويش ببر» و چنان كرد و چون پيش وي رفتم مرا سالار نگهباني كرد.

در اين سال عامل مدينه و مكه و طايف عبد الواحد نضري بود.

قضاي كوفه با حسين بن حسن كندي بود.

قضاي بصره با موسي بن انس بود.

بقولي: هشام، خالد بن عبد اللَّه قسري را به سال صد و ششم عامل عراق و خراسان كرد. به سال صد و پنجم عامل وي بر عراق و خراسان عمر بن هبيره بود.

پس از آن سال يكصد و ششم در آمد.

 

سخن از خبر حوادثي كه به سال صد و ششم بود

 

اشاره

 

در اين سال هشام بن عبد الملك عبد الواحد نضري را از مدينه و هم از مكه و طايف برداشت و همه را به دايي خويش ابراهيم بن هشام مخزومي داد و او به روز جمعه هفده روز گذشته از جمادي الاخر سال صد و ششم به مدينه آمد، ولايتداري نضري بر مدينه يك سال و هشت ماه بود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4063

در اين سال، سعيد بن عبد الملك به غزاي تابستاني رفت.

و هم در اين سال حجاج بن عبد الملك به غزاي قوم الان رفت و با مردمش صلح كرد كه جزيه دادند.

و هم در اين سال عبد الصمد بن علي تولد يافت، به ماه رجب.

و هم در اين سال، امام، طاوس وابسته بحير بن ريسان حميري درگذشت به مكه، سالم بن عبد اللَّه بن عمر نيز در گذشت و هشام بر آنها نماز كرد، مرگ طاوس به مكه بود و مرگ سالم به مدينه.

عبد الحكيم بن عبد اللَّه گويد: سالم بن عبد اللَّه به سال صد و پنجم در آخر ذي- حجه در گذشت و هشام بن عبد الملك، در بقيع بر او نماز كرد. قاسم بن محمد بن ابي بكر را ديدم كه به نزديك قبر نشسته بود، هشام بيامد و به جز يك پيراهن به تن نداشت، به نزد قاسم ايستاد و بدو سلام گفت، قاسم برخاست، هشام از او پرسيد: «ابو محمد، چطوري؟» گفت: «خوبيم» گفت: «به خدا دوست دارم كه خدا شما را خوب بدارد» گويد: و چون مردم را بسيار ديد چهار هزار سپاهي به آنها حواله داد و سال چهارم هزار نام گرفت.

در اين سال، نبرد ما بين مضريان و يمنيان و ربيعه رخ داد، در بروقان، از سرزمين بلخ.

 

سخن از سبب نبردي كه در بروقان بلخ ميان مضريان و يمنيان و ربيعه رخ داد

 

سبب اين نبرد چنانكه گفته‌اند، آن بود كه مسلم بن سعيد به غزا رفته و از نهر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4064

گذشت و كسان از او بازماندند از جمله كساني كه از وي بازمانده بودند بختري بن در هم بود. و چون به نهر رسيد نصر بن سيار و سليم بن سليمان خازمي و بلعاء بن مجاهد عنبري و ابو حفص بن وايل حنظلي و عقبة بن شهاب مازني و سالم بن ذوابه را به بلخ باز گردانيد. سالار همگيشان نصر بن سيار بود و دستورشان داد كه مردم را سوي وي حركت دهند.

گويد: نصر بن سيار در بختري و زياد بن طريف بابلي را بسوخت اما عمرو بن مسلم عامل بلخ نگذاشت وارد بلخ شوند.

گويد: مسلم بن سعيد از نهر عبور كرد، نصر بن سيار نيز به بروقان رفت، مردم صغانيان پيش وي آمدند، مسلمه عقفاني نيز كه از مردم بني تميم بود بيامد با حسان ابن خالد اسدي، هر كدام با پانصد كس، سنان اعرابي و زرعة بن علقمه و سلمة بن اوس نيز بنزد وي آمدند، حجاج بن هارون نميري نيز با خاندان خويش بيامد، مردم بكر و ازد نيز در بروقان فراهم آمدند، سالارشان بختري بود كه در بروقان در نيم فرسخي آنها اردو زد.

گويد: نصر كس پيش مردم بلخ فرستاد كه مقرريهايتان را گرفته‌ايد به امير خويش ملحق شويد كه از نهر گذشته. مضريان سوي نصر رفتند و مردم ربيعه و ازد سوي عمرو بن مسلم رفتند. جمعي از مردم ربيعه گفتند: «مسلم بن سعيد قصد خلع كردن دارد و ما را به ناخواه حركت مي‌دهد، مردم تغلب كس پيش عمرو بن مسلم فرستادند كه تو از مايي و شعري براي او خواندند كه يكي گفته بود و باهله را به تغلب منسوب داشته بود و چنان بود كه بني قتيبه از باهله بودند و گفتند: «ما از تغلبيم» اما بكريان خوش نداشتند كه آنها از تغلب باشند و تغلبيان فزوني گيرند و يكي از آنها شعري گفت به اين مضمون:

«قتيبه پندارد كه از قبيله وايل است «اي قتيبه اين نسبي دور است.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4065

«پس، بالاتر برو» گويند كه بني معن ازد، دعوي انتساب باهله دارند، از شريك بن ابي قبله معني نيز آورده‌اند كه عمرو بن مسلم در انجمنهاي بني معن مي‌ايستاد و مي‌گفت: «اگر ما از شما نباشيم پس ما عرب نيستيم» گويد: «وقتي تغلبي، عمرو بن مسلم را به بني تغلب منسوب داشت، گفت:

«خويشاوندي را نمي‌دانم، اما از شما دفاع مي‌كنم» گويد: پس ضحاك بن مزاحم و يزيد بن مفضل حداني برفتند و با نصر بن سيار سخن كردند و او را قسم دادند كه برفت.

گويد: پس از آن ياران عمرو بن مسلم و بختري به نصر حمله بردند و بانگ «اي آل بكر» بر آوردند و به جولان آمدند، نصر به آنها حمله برد، نخستين كسي كه كشته شد يكي از مردم باهله بود، بختري و زياد بن طريف باهلي با عمرو بن مسلم بودند.

گويد: هيجده كس از ياران عمرو بن مسلم در نبرد كشته شدند، كردان برادر قرافصه نيز كشته شد با مسعد و يكي از بكر بن وائل به نام اسحاق، بجز آنها كه در كوچه‌ها كشته شده بودند.

گويد: عمرو بن مسلم هزيمت شد و سوي قصر رفت و كس پيش نصر بن سيار فرستاد كه بلعاء بن مجاهد را پيش من فرستد، وقتي بلغا پيش وي آمد گفت: «اگر مايه شماتت شنيدن بكر بن وائل نمي‌شد، ترا مي‌كشتم» به قولي، عمرو بن مسلم را در آسيايي گرفتند و پيش نصر آوردند كه ريسماني به گردنش بود، نصر او را امان داد و به او و زياد بن طريف و بختري گفت: «پيش امير خويش رويد» به قولي، نصر و عمرو در بروقان تلاقي كردند و از بكر بن وائل و يمنيان سي كس كشته شد. بكريان گفتند: «ما كه به اين مرد تقرب جستيم و منكر قرابت ما شد،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4066

براي چه با برادران خويش نبرد مي‌كنيم.» اين را گفتند و كناره گرفتند. ازديان نبرد كردند، پس از آن هزيمت شدند و به قلعه‌اي در شدند كه نصر آنها را محاصره كرد.

پس از آن عمرو بن مسلم و بختري را، كه يكي از بني عباد بود، با زياد بن طريف باهلي گرفت.

گويد: نصر به هر كدامشان يكصد زد و سر و رويشان را تراشيد و پشمينه پوشانيد.

گويند: بختري را در بيشه‌اي كه آنجا رفته بود گرفته بودند.

نصر درباره بروقان شعري گفت به اين مضمون:

«مي‌بينم كه ديده اشك مي‌ريزد.

«و كيست كه از اشك ريختن آن «جلوگيري تواند كرد «وقتي كار جنگ بالا گيرد «و آتش آن در دو گروه روشن شود «من سست نخواهم بود «اما قوم خندف را كه پشت آن «از بار سنگين گرانبار است «به نبرد مي‌خوانم.

«در آنجا بكريان پيمان خويش را رعايت نكردند «و ننگ قيس با ننگ خودشان بر آنها بماند «اگر بكريان در عراق كاستي گرفتند «انحراف و علت آنها به سرزمين مرو بود، «به روز بروقان نبرد خندق را آزمودند «كه وقت نابوديشان رسيده بود «قيس نيز با بجيله نبردي داشت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4067

«كه از پيش مدتها انتظار آن را داشته بود.» مقصود وقتي است كه يوسف بن عمر، خالد و عيال وي را گرفته بود.

وليد بن مسلم گويد: عمرو بن مسلم با نصر بن سيار نبرد كرد و او را هزيمت كرد و به يكي از مردم بني تميم كه با وي بود گفت: «برادر تميمي … نهاي قوم خويش را چگونه مي‌بيني؟» كه وي را از هزيمت آنها سرزنش مي‌كرد.

گويد: پس از آن تميميان حمله بردند و ياران عمرو را هزيمت كردند و چون عباد برفت و بلعاء بن مجاهد در جمع تميميان افتاده بود و آنها را پيش ميراند مرد تميمي به عمرو گفت: «اينك … نهاي قوم من.» گويد: «عمرو هزيمت شد و بلعا به ياران خويش گفت: «اسيران را مكشيد، لختشان كنيد و شلوارهايشان را به پاهايشان پاره كنيد» كه چنين كردند.

بيان عنبري به تذكار نبرد بروقان شعري گفت به اين مضمون:

«در مدينه بودم كه از نبرد تميميان «خبري آمد كه مايه گفتگوي بسيار شد «وقتي از كشتگان بكر بن وايل سخن آيد «ديده خالداران بكر بن وائل گريستن آغاز كند «آنها عمرو بن مسلم را «به مرگ تسليم كردند «وقتي كه نيزه‌ها خون مي‌ريخت «به هزيمت رفتند «و اين به هنگام جنگ عادت نوسالان بود «و در مقابل نيزه‌هاي شكننده «ثبات نياوردند» در اين سال مسلم بن سعيد به غزاي تركان رفت و هنگامي كه براي نبردشان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4068

از نهر عبور كرده بود عزل وي از خراسان و ولايتداري اسد بن عبد اللَّه از جانب خالد بن عبد اللَّه بيامد.

 

سخن از خبر غزاي مسلم بن سعيد كه در اثناي آن معزول شد

 

علي بن محمد گويد: «مسلم در اين سال به غزا رفت و در ميدان يزيد با كسان سخن كرد و گفت: «چيزي را پشت سر خود به جاي نمي‌گذارم كه به نظر من مهمتر از آن گروه باشد كه به جاي مي‌مانند و با گردنهاي معطر به آهنگ زنان مجاهدان بر ديوارها مي‌جهند، خدايا چنين و چنانشان كن، به نصر گفته‌ام هر بجاي مانده‌اي را كه به دست آورد بكشد و درباره عذابي كه خدا بر آنها نازل مي‌كند رثا نمي‌گويم» گويد: مقصودش عمرو بن مسلم بود و يارانش، و چون به بخارا رسيد نامه خالد بن عبد اللَّه قسري درباره اينكه ولايتدار عراق شده، بدو رسيد بدو نوشته بود:

«غزاي خويش را به انجام بر» گويد: پس مسلم سوي فرغانه حركت كرد.

گويد: ابو الضحاك رواحي از بني رواحه عبس كه در شمار ازديان بود و در كار حساب مي‌نگريست گفت: «هر كه در اين سال به جاي ماند گناهي بر او نيست» و چهار هزار كس به جاي ماندند.

گويد: مسلم بن سعيد برفت و چون به فرغانه رسيد خبر يافت. كه خاقان به مقابله او مي‌آيد، شميل يا شبيل بن عبد الرحمان مازني پيش وي آمد و گفت: «اردوي خاقان را در فلان و فلان جا ديدم» مسلم كس پيش عبد اللَّه كرماني وابسته بني سليم فرستاد و دستور داد براي حركت آماده باشد و چون صبح شد با اردو روان شد و بيك روز سه منزل پيمود و روز بعد از دره سبوح عبور كرد. خاقان به مقابله آنها آمد و سواران سوي آنها آمدند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4069

عبد اللَّه بن ابو عبد اللَّه با گروهي از سر دستگان و وابستگان فرود آمد تركان به كساني كه عبد اللَّه در آنجا فرودشان آورده بود حمله بردند و آنها را بكشتند و اسبان مسلم را گرفتند، مسيب بن بشر رياحي كشته شد. براء نيز كشته شد وي از سواران مهلب بوده بود.

برادر غوزك نيز كشته. مسلمانان به هيجان آمدند و تركان را از اردوگاه بيرون راندند.

گويد: مسلم پرچم را به عامر بن مالك حماني سپرد و كسان را حركت داد كه چهار روز راه پيمودند و تركان در اطراف آنها بودند، چون شب نهم در رسيد مي‌خواست فرود آيد، با كسان مشورت كرد، رأي دادند كه فرود آيد گفتند: چون صبح شد نزديك آب مي‌رويم كه آب از ما چندان دور نيست كه اگر در مرغزار فرود آيي كسان در باغها پراكنده شوند و اردوگاهت به غارت رود.

گويد: مسلم به سورة بن حر گفت: «اي ابو العلا رأي تو چيست؟» گفت: «راي من همان راي كسان است» و فرود آمدند.

گويد: در اردوگاه خيمه نزدند و كسان ظروف و كالاي سنگين را سوختند به ارزش يك هزار هزار.

وقتي صبح در آمد، حركت كرد، نزديك آب رفتند، و ديدند كه مردم فرغانه و چاچ اين سوي نهر جاي گرفته‌اند. مسلم بن سعيد گفت: «هر كدامتان را قسم مي‌دهم كه شمشير خويش را برهنه كند» چنين كردند و دنيا همه شمشير شد، كه آب را رها كردند و عبور كردند. مسلم نه روز بعد عبور كرد و خاقان از پي آنها بيامد.

گويد: حميد بن عبد اللَّه كه سالار عقبداران بود كس پيش مسلم فرستاد كه دويست كس از تركان پشت سر منند، ساعتي بمان تا با آنها نبرد كنيم. وي زخم بسيار داشت.

كسان بماندند و او به طرف تركان رفت و از مردم سغد اسير گرفت، با سالارشان و سالار تركان، همگي هفت كس، و باقيمانده برفتند. حميد نيز روان شد. اما تيري به ران وي خورد كه بمرد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4070

گويد: كسان تشنه بودند، عبد الرحمان بن نعيم عامري بيست مشك بر شتر خويش بار كرده بود و چون محنت كسان را بديد آنرا بياورد كه جرعه‌هايي بنوشيدند، به روز تشنگي، مسلم بن سعيد آب خواست ظرفي را براي وي آوردند كه جابر با حارثة بن كثير، برادر سليمان بن كثير از دهان و وي بگرفت.

مسلم گفت: «كارش نداشته باشيد كه نوشيدني مرا از آن رو گرفت كه از تشنگي در تب و تاب است» گويد: وقتي به خجنده رسيدند و به گرسنگي و محنت افتاده بودند و كسان پراكنده شدند. دو سوار را ديدند كه سراغ عبد الرحمان بن نعيم را مي‌گرفتند كه فرمان وي را بر خراسان آورده بودند، از جانب اسد بن عبد اللَّه، عبد الرحمان آنرا براي مسلم خواند كه گفت: «شنوايي و اطاعت» گويد: عبد الرحمان نخستين كسي بود كه در بيابان آمل خيمه به پا كرد.

گويد: به روز تشنگي اسحاق بن محمد غداني بيشتر از همه كسان به كار آمد، حاجب الفيل خطاب به ثابت قطنه ثابت بن كعب شعري گفت بدين مضمون:

«ما بي حضور بكر «كارها را ميان پاروها به سر مي‌بريم «و ساكنان سرگرم خويشتنند، «بجز قطنه كسي از آن چيزي نمي‌داند «و پدران ديگر جز او غافلند» عبد الرحمان بن نعيم چند پسر داشت: نعيم و سديد و عبد السلام و ابراهيم و مقداد كه نعيم و سديد نيرومندتر از همه بودند.

 

خزرج ثعلبي گويد: وقتي مسلم بن سعيد معزول شد، تركان به نبرد آمدند و مسلمانان را در ميان گرفتند چنانكه از هلاكت خويش يقين يافتند، ديدمشان كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4071

چهره‌هاشان زرد شده بود. حوثرة بن يزيد با چهار هزار كس به تركان حمله برد و لختي با آنها نبرد كرد، آنگاه باز آمد، نصر بن سيار با سي سوار بيامد و با آنها نبرد كرد تا از جايشان پسشان راند و كسان حمله بردند و تركان هزيمت شدند.

گويد: اين حوثره برادرزاده رقبة بن حر بود.

گويد: و چنان بود كه عمر بن هبيره وقتي مسلم بن سعيد را ولايتدار خراسان كرد بدو گفت: «بايد حاجت تو از وابستگان شايسته‌ات باشد كه او زبان تو است و از جانب تو سخن مي‌كند، سالار نگهبانان خويش را به امانت ترغيب كن، عاملان عذر برگزين» گفت: «عاملان عذر كيانند؟» گفت: «به مردم هر ولايت بگوي، براي خويش برگزينند، وقتي كسي را برگزيدند، وي را ولايتدار كن، اگر نكو بود از آن تو است و اگر بد بود مربوط به آنهاست نه تو و معذور خواهي بود.» گويد: و چنان بود كه مسلم بن سعيد به ابن هبيره نوشت كه توبة بن ابي اسيد، وابسته بني عنبر را به نزد وي فرستد. ابن هبيره به عامل خويش در بصره نوشت كه توبة بن ابي اسيد را پيش من فرست كه فرستاد و بيامد، وي مردي نكو منظر بود كه صداي رسا و سيماي نكو كاران داشت.

و چون به نزد ابن هبيره در آمد، ابن هبيره گفت چنين كس را به كار بايد گماشت و او را پيش مسلم فرستاد، مسلم بدو گفت: «اينك مهر من، مطابق راي خويش كار كن» گويد: توبه همچنان به نزد مسلم بود تا اسد بن عبد اللَّه بيامد. توبه مي‌خواست با مسلم برود، اسد بدو گفت: «با من بمان كه من بيشتر از مسلم به تو و احتياج دارم» توبه با وي بماند و با كسان نيكرفتاري كرد و ملايمت آورد و با سپاهيان نيكي كرد و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4072

مقرريشان را بداد، اسد بدو گفت: «به قيد طلاق سوگندشان بده و كس از معني آن تجاوز نكند و تغيير نيارد.» اما توبه نپذيرفت و آنها را به قيد طلاق سوگند نداد.

گويد: و چنان بود كه پس از توبه، كسان سپاهيان را بدين گونه سوگند مي‌دادند، و چون عاصم بن عبد اللَّه بيامد خواست كسان را به قيد طلاق سوگند دهد كه نپذيرفتند و گفتند: «ما قسمهاي توبه را ياد مي‌كنيم» گويد: اين معروف بود و مي‌گفتند: «قسمهاي توبه» در اين سال هشام بن عبد الملك سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند.

واقدي و ديگران نيز چنين گفته‌اند و در اين باب ميانشان اختلاف نيست.

واقدي به نقل از ابي الزناد گويد: هشام بن عبد الملك از آن پيش كه وارد مدينه شود به من نوشت كه آداب حج را براي من بنويس كه براي او نوشتم.

گويد: ابو الزناد به پيشواز وي رفت.

ابو الزناد گويد: آن روز در گروه همراهان، پشت سر هشام بودم، سعيد نواده عثمان بن عفان بدو رسيد كه براه مي‌رفت، سعيد پياده شد و سلام گفت و پهلوي وي راه افتاد، هشام بانگ زد: «ابو الزناد» و من پيش رفتم و از طرف ديگر وي به راه افتادم و شنيدم كه سعيد مي‌گفت: «اي امير مؤمنان خداي همچنان به خاندان امير مؤمنان نعمت مي‌دهد و خليفه ستمديده خويش را ياري مي‌كند و هنوز ابو تراب را در اين جاهاي شايسته لعنت مي‌گويند، شايسته است كه امير مؤمنان نيز وي را در اين جاهاي شايسته لعنت گويد.» گويد: هشام را خوش نيامد و سخن سعيد بر او گران آمد، سپس گفت: «براي ناسزا گفتن و لعن كردن كسي نيامده‌ايم به حج كردن آمده‌ايم»، آنگاه سخن خويش را بريد و رو به من كرد و گفت: «اي عبد اللَّه پسر ذكوان آنچه را به تو نوشته بودم به سر برده‌اي؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4073

گفتم: «آري» ابو الزناد گويد: حضور من در آن گفتگو كه با هشام كرده بود به سعيد گران آمده بود و هر وقت مرا مي‌ديد، وي را شكسته مي‌ديدم.

در اين سال محمد بن طلحه با هشام بن عبد الملك سخن كرد هشام به نزد مقام ابراهيم نماز كرده بود و ايستاده بود محمد بدو گفت: «به نام خدا و حرمت اين خانه و شهري كه به بزرگداشت حق آن آمده‌اي مي‌خواهم كه مظلمه مرا پس- دهي» گفت: «كدام مظلمه؟» گفت: «خانه‌ام» گفت: «چرا به امير مؤمنان نگفتي؟» گفت: «به خدا به من ستم كرد» گفت: «به وليد بن عبد الملك؟» گفت: «به خدا به من ستم كرد» گفت: «به سليمان؟» گفت: «به من ستم كرد» گفت: «به عمر بن عبد العزيز؟» گفت: «خدايش رحمت كناد، به خدا آنرا به من پس داد.» گفت: «به يزيد بن عبد الملك؟» گفت: «به خدا به من ستم كرد، خانه را كه گرفته بودم از من گرفت و اكنون در تصرف تو است» گفت: «اگر جاي زدن داشتي مي‌زدمت» ابراهيم گفت: «به خدا جاي ضربت شمشير و تازينه در من هست» راوي گويد: پس هشام برفت، ابرش پشت سر وي بود بدو گفت: «ابو مجاشع

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4074

اين زبان را چگونه ديدي؟» گفت: «زباني نكوست» گفت: «زبان قرشيان چنين است و هنوز باقيمانده‌اي از آن ميان كسان هست، مانند اين نديده بودم» در اين سال خالد بن عبد اللَّه قسري به امارت سوي عراق آمد.

و هم در اين سال خالد، برادر خويش اسد بن عبد اللَّه را به امارت خراسان گماشت كه سوي آنجا رفت، در آن وقت مسلم بن سعيد به غزاي فرغانه بود.

گويند: وقتي اسد به نهر رسيد و خواست از آن گذر كند اشهب بن عبيد تميمي يكي از مردم بني غالب كه در آمل مأمور كشتي‌ها بود مانع وي شد.

اسد گفت: «مرا عبور بده.» اشهب گفت: «عبور دادن تو ميسر نيست كه مرا از اين كار منع كرده‌اند.» گويد: با وي ملاطفت كردند و تطميع كردند اما نپذيرفت.

گفت: «من اميرم» كه او را عبور داد.

اسد گفت: «اين را بشناسيد تا وي را در امانتداري خويش شركت دهيم.» گويد: پس، از نهر عبور كرد و سوي سمرقند رفت و در مرغزار آنجا فرود آمد، هاني بن هاني عامل خراج سمرقند بود كه با مردم به پيشواز اسد آمد. در مرغزار پيش وي آمدند كه بر سنگي نشسته بود، مردم به فال بد گرفتند و گفتند:

«شيري بر سنگي، به نزد اين خيري نيست.» هاني بدو گفت: «به امارت آمده‌اي كه با تو چنان رفتار كنيم كه با اميران مي‌كنيم؟» گفت: «آري به امارت آمده‌ام» گويد: آنگاه غذا خواست و در مرغزار غذا خورد و گفت: «كي آماده حركت است كه چهارده درم بگيرد» و به قولي گفت: «سيزده درم كه اينك در آستين

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4075

من است» و ميگريست و مي‌گفت: «من نيز يكي چون شما هستم» آنگاه بر نشست و وارد سمرقند شد، فرمان عبد الرحمان بن نعيم را به سالاري سپاه با دو كس فرستاد، آن دو كس وقتي پيش عبد الرحمان بن نعيم رسيدند كه با عقبداران در دره افشين بود. عقبداران مقيم سمرقند، وابستگان و مردم كوفه بودند، سراغ عبد الرحمان را گرفتند كه گفتند: «وي با عقبداران است.» گويد: با فرمان و دستور و اجازه بازگشت، پيش وي رفتند، عبد الرحمان مكتوب را خواند و آنرا با فرمان خويش پيش مسلم برد كه گفت: «شنوائي و اطاعت» عمرو بن هلال سدوسي و به قولي تيمي برخاست و دو تازيانه بدو زد به سبب آنچه در بروقان با مردم بكر بن وايل كرده بود. حسين بن عثمان نيز بدو ناسزا گفت.

عبد الرحمان بن نعيم خشمگين شد و آنها را سرزنش كرد. آنگاه خشونت كرد و بگفت تا آنها را بكنار زدند و با كسان بازگشت، مسلم را نيز با خويش ببرد.

علي بن محمد به نقل از ياران خويش گويد: اسد در سمرقند بود كه كسان پيش وي رفتند سپس اسد سوي مرو رفت و هاني را معزول كرد و حسن بن ابي العمرطه كندي را كه از فرزندان آكل المرار بود، به سمرقند گماشت.

گويد: جنوب زن حسن، كه دختر قعقاع بن اعلم سالار ازد بود سوي وي آمد. (يعقوب پسر قعقاع نيز قاضي خراسان بود) و حسن به پيشواز وي برون شد.

گويد: تركان به غزاي مسلمانان آمدند، به حسن گفتند: «اينك تركان سوي ما آمده‌اند.» جمعشان هفت هزار كس بود.

حسن گفت: «آنها سوي ما نيامده‌اند، ما سوي آنها آمده‌ايم و بر ولايتشان تسلط يافته‌ايم، و به بندگيشان واداشته‌ايم معذلك من شما را نزديك آنها مي‌برم و پيشاني اسبانتان را به پيشاني اسبان آنها نزديك مي‌كنم.

گويد: آنگاه برون شد و كندي كرد تا تاخت و تاز كردند و بازگشتند، كسان گفتند: «به پيشواز زن خويش شتابان رفت، اما به مقابله دشمن با كندي رفت.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4076

گويد: اين سخن بدو رسيد كه با كسان به سخن ايستاد و گفت: «ياوه مي‌گوييد و عيب مي‌گيريد، خدايا دنباله‌هايشان را قطع كن و مقدراتشان را با شتاب بيار و به سختي‌شان انداز و گشايش از آنها بردار.» و كسان در دل خويش به او ناسزا گفتند.

گويد: وقتي به مقابله تركان مي‌رفت قائم مقام وي ثابت قطنه بود كه به سخن ايستاد و گفت: «هر كه اطاعت خدا و پيمبر او كند گمراه شده است [1] آنگاه آشفته شد و يك كلمه نتوانست گفت و چون از منبر فرود آمد شعري خواند به اين مضمون:

«اگر در ميان شما سخنور نباشم «وقتي كار جنگ سخت شود «با شمشيرم سخن مي‌كنم» بدو گفتند: «اگر اين را بر منبر گفته بود سخنور بودي.» در اين سال عبد الصمد بن علي تولد يافت، در ماه رجب.

در همين سال عامل مدينه و مكه و طائف، ابراهيم بن هشام مخزومي بود.

عامل عراق و خراسان خالد بن عبد اللَّه قسري بود.

عامل خالد بر نماز بصره عقبة بن عبد الاعلي بود.

عامل وي بر نگهباني بصره مالك بن منذر بن جارود بود.

قضاي بصره با ثمامة بن عبد اللَّه بن انس بود.

عامل خراسان اسد بن عبد اللَّه بود. 39) پس از آن سال صد و هفتم در آمد.

______________________________

[1] مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ (احزاب- 71) بخطا بجاي فاز، ضل گفته بود. م.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4077

 

سخن از حوادثي كه به سال صد و هفتم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال، قيام عباد رعيني بود، در يمن كه «حكميت خاص خدا است» گفت: «و يوسف بن عمر او را بكشت، يارانش را نيز كه سيصد كس بودند با وي بكشت.

در اين سال، معاوية بن هشام به غزاي تابستاني رفت. سالار سپاه شام ميمون ابن مهران بود كه از دريا گذشت و به قبرس رفت. سپاهي نيز كه هشام در اثناي حج سال ششم دستور داده بود، همراه آنها برون شده بودند با قرار پرداخت و به سال هفتم رسيدند كه يك نيمه‌شان غزا كردند و نيم ديگر به جا ماندند، مسلمة بن عبد الملك نيز به غزاي خشكي رفت.

در همين سال در شام طاعوني سخت رخ داد.

در همين سال بكير بن ماهان، ابو عكرمه و ابو محمد صادق و محمد بن خنيس و عمار عبادي را با گروهي از پيروانشان كه زياد دايي وليد ازرق نيز با آنها بود به دعوت سوي خراسان فرستاد. يكي از مردم كنده پيش اسد بن عبد اللَّه رفت و خبر آنها را بگفت. ابو عكرمه و محمد بن خنيس و بيشتر ياران وي را پيش اسد بردند، اما عمار نجات يافت. اسد دست و پاي كساني را كه به آنها دست يافته بود ببريد و آنها را بياويخت. عمار پيش بكر بن ماهان رفت و خبر را با وي بگفت كه آنرا براي محمد بن علي نوشت كه بدو پاسخ داد: «حمد خداي را كه گفتار شما و دعوتتان را راست كرد، از جمع شما كسان ديگر نيز كشته خواهند شد.» در همين سال مسلم بن سعيد را پيش خالد بن عبد اللَّه بردند اسد بن عبد اللَّه وي را در خراسان حرمت مي‌كرد و متعرض او نشد و به زندانش نكرد. وقتي مسلم رسيد ابن هبيره آهنگ فرار داشت، مسلم او را از اين كار منع كرد و گفت: «نظر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4078

اين قوم درباره ما بهتر از نظري است كه شما درباره آنها داريد.» در همين سال اسد به غزاي كوهستان نمرون پادشاه غرشستان رفت كه مجاور كوهستان طالقان بود، مردم نمرون با وي صلح كردند و به دست وي مسلمان شدند و اكنون در يمن جاي دارند.

و هم در اين سال اسد به غزاي غور رفت كه كوهستان هرات است. 40)

 

(41 سخن از غزاي اسد در كوهستان غور

 

علي بن محمد گويد: اسد به غزاي غور رفت. مردم آنجا بنه‌هاي خود را ببردند و در غاري جاي دادند كه بدانجا راه نبود، اسد بگفت تا صندوق‌ها بياوردند و كسان را در آن جاي دادند و با زنجيرها بياويخت و آنچه را كه توانستند بيرون آوردند.

در همين سال اسد سپاهياني را كه در بروقان بودند به بلخ آورد و كساني را كه در بروقان خانه داشتند خانه‌اي به اندازه خانه‌شان داد و هر كه خانه نداشته بود خانه‌اي بدو داد. مي‌خواست آنها را به ترتيب پنج ناحيه جاي دهد، بدو گفتند: «دچار تعصب خواهند شد» و آنها را با هم بياميخت.

گويد: براي بنيان شهر بلخ بر هر بخشي به اندازه خراج آن فعلگان حواله كرد برمك پدر خالد بن برمك را بر كار بنيان بلخ گماشت بروقان جايگاه اميران بود و از آنجا تا بلخ دو فرسنگ راه بود و از شهر تا نوبهار حدود يك ميل بود.

در اين سال ابراهيم بن هشام سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند، واقدي و هشام و ديگران نيز چنين گفته‌اند.

عاملان ولايتها در اين سال همان عاملان سال صد و ششم بودند كه يادشان كرديم.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4079

آنگاه سال صد و هشتم در آمد

 

سخن از خبر حوادثي كه به سال صد و هشتم بود

 

در اين سال مسلمة بن عبد الملك به غزا رفت و به قيساريه رسيد، كه شهر رومي مجاور جزيره بود و خدا آنجا را به دست وي گشود.

و هم در اين سال ابراهيم بن هشام به غزا رفت و او نيز يكي از قلعه‌هاي روم را بگشود.

و هم در اين سال بكير بن ماهان عده‌اي را به خراسان فرستاد كه عمار عبادي از آن جمله بود و يكي خبر آنها را به اسد بن عبد اللَّه رسانيد كه عمار را بگرفت و دو دست و دو پاي او را ببريد، يارانش نجات يافتند و پيش بكير بن ماهان رفتند و خبر را با وي بگفتند كه براي محمد بن علي نوشت و او به جواب نامه نوشت: «حمد خداي كه دعوت شما را راست كرد و شيعيانتان را نجات داد.» و هم در اين سال حريق دابق رخ داد.

عبد اللَّه بن نافع گويد: مرتع بسوخت چنانكه اسبان و مردان نيز بسوخت.

و هم در اين سال اسد بن عبد اللَّه به غزاي ختلان رفت.

علي بن محمد گويد: خاقان به مقابله اسد آمد كه سوي قواديان رفته بود و از نهر گذر كرد ولي در ميانه نبردي نرفت.

اما به گفته ابو عبيده اسد را هزيمت كردند و رسوا كردند و كودكان درباره او مي‌خواندند كه:

«از ختلان آمدي «برو تباه آمدي [1]»

______________________________

[1] در متن به پارسي است.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4080

گويد: سبل با وي به جنگ بود و خاقان را به كمك خواست. اسد چنان وانموده بود كه زمستان را در سرخ دره مي‌گذراند و بگفت تا كسان حركت كردند و پرچمهاي خويش را فرستاد و شبي تاريك سوي سرخ دره رفت و كسان تكبير گفتند.

اسد گفت: «مردم را چه مي‌شود؟» گفتند: «اين علامتي است كه به وقت بازگشت به كار مي‌برند.» اسد به عروه بانگزن گفت: «بانگ بزن كه امير آهنگ غوريان دارد» و حركت كرد.

گويد: وقتي سوي غوريان روان شدند خاقان سوي نهر آمد و از آن گذشت اما در ميانه تلاقي نبود و سوي بلخ بازگشت.

گويد: مسلمانان سوي غوريان رفتند كه يك روز با آنها نبرد كردند و ثبات آوردند، يكي از مشركان بيامد و پيش روي ياران خويش ايستاد و نيزه خويش را به زمين گرفت، سر بندي سبز به سر داشت. سلم بن احوز با نصر بن سيار ايستاده بود كه به نصر گفت: «نظر اسد را مي‌داني، من به اين كافر حمله مي‌برم شايد او را بكشم و او خشنود شود.» گفت: «هر چه مي‌خواهي بكن» گويد: سلم به كافر حمله برد، نيزه او حركت نكرده بود كه بر او جست و ضربتي بزد كه پيش روي اسب وي بيفتاد و پاي خويش را به زمين مي‌كشيد، سلم بازگشت و بايستاد، آنگاه به نصر گفت: «حمله‌اي ديگر مي‌برم»، و حمله كرد و چون به آنها نزديك شد، يكي از دشمنان راه بر او گرفت و ضربتي در ميانه رد و بدل شد و سلم او را بكشت و زخمدار باز آمد.

گويد: نصر به سلم گفت: «اينجا باش تا من به آنها حمله برم» و حمله برد و با دشمن در آميخت و دو كس را از پا درآورد و زخمدار باز آمد و بايستاد و گفت:

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4081

«پنداري آنچه كرديم او را خشنود مي‌كند، كه خدايش خشنود ندارد» گفت: «به خدا چنان پندارم كه نه» گويد: فرستاده اسد بيامد و گفت: «امير به شما مي‌گويد وضع شما را امروز بديدم كه براي مسلمانان چندان كاري نساختيد خدايتان لعنت كند.» گفتند: «آمين اگر باز چنين كنيم»، و آن روز كناره گرفتند. اما روز ديگر باز آمدند، و طولي نكشيد كه مشركان هزيمت شدند و مسلمانان اردوگاهشان را به تصرف آوردند و بر ولايت تسلط يافتند و اسير و غنيمت گرفتند.

بعضي‌ها گفته‌اند كه اسد به سال صد و هفتم فراري از ختلان باز آمد و مردم خراسان مي‌گفتند:

«از ختلان آمدي «برو تباه آمدي «بيدل فراز آمدي» [1] راوي گويد: در غزاي ختلان سپاه به گرسنگي سختي دچار شده بود، اسد دو گوسفند با غلامي فرستاد و گفت: «آنرا به كمتر از پانصد مفروش»، و چون غلام برفت اسد گفت: «جز ابن شخير آنرا نخواهد خريد» وي با سپاه بود و شبانگاه كه بيامد و دو گوسفند را در بازار بديد به پانصد بخريد و يكي را سر بريد و ديگري را پيش يكي از ياران خويش فرستاد.

گويد: و چون غلام پيش اسد بازگشت قصه را با وي بگفت و اسد هزار درم براي ابن شخير فرستاد.

گويد: ابن شخير، عثمان بن عبد اللَّه بن شخير بود، برادر مطرف بن عبد اللَّه بن شخير حرشي.

در اين سال ابراهيم بن هشام سالار حج شد، وي عامل مدينه و مكه و طايف

______________________________

[1] در متن به فارسي آمده.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4082

بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند. واقدي نيز چنين گفته است.

عاملان ولايتها در اين سال، بر نماز و جنگ و قضا همان عاملان سال پيشين بودند كه از پيش يادشان كرده‌ايم.

پس از آن سال صد و نهم در آمد

 

سخن از خبر حوادثي كه به سال صد و نهم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث اين سال غزاي عبد اللَّه بن عقبه فهري بود كه با سپاهي به دريا رفت و غزاي معاوية بن هشام به سرزمين روم كه در آنجا قلعه‌اي را گشود به نام طيبه و جمعي از مردم انطاكيه همراه وي آسيب ديدند.

و هم در اين سال عمر بن يزيد اسيدي كشته شد، مالك بن منذر جارودي او را كشت.

 

سخن از خبر كشته شدن عمر بن يزيد به دست مالك بن منذر

 

سبب قضيه چنانكه گفته‌اند آن بود كه خالد بن عبد اللَّه در ايام جنگ يزيد بن مهلب، عمر بن يزيد را بديد و دلبسته او شد و گفت: «اين مرد عراق است» و خالد از اين به خشم آمد و به مالك بن منذر كه سالار نگهباني بصره بود دستور داد كه عمر بن يزيد را بزرگ بدارد و از گفته وي سر نپيچد تا مردم اين را بدانند، آنگاه بهانه بگيرد تا او را بكشد و او چنان كرد.

گويد: روزي عمر بن يزيد، عبد الاعلي بن عبد اللَّه عامر را ياد كرد و مالك از او بد گفت، عمر بدو گفت: «از كسي همانند عبد الاعلي بد مي‌گويي؟» مالك با او خشونت كرد و با تازيانه بزد تا او را بكشت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4083

در همين سال اسد بن عبد اللَّه به غزاي غوريان رفت.

در همين سال هشام بن عبد الملك، خالد بن عبد اللَّه را از خراسان عزل كرد و برادرش اسد را به جاي وي آورد.

 

سخن از اينكه چرا هشام، خالد و برادرش را از خراسان برداشت؟

 

سبب آن بود كه اسد، برادر خالد تعصب آورد چندان كه كسان را تباه كرد، و چنانكه در روايت علي بن محمد آمده ابو البريد به يكي از ازديان گفت: «مرا پيش عموزاده خويش عبد الرحمان بن صبح ببر و سفارش مرا به او بكن و خبر مرا با او بگوي» گويد: مرد ازدي كه از جانب اسد عامل بلخ بود، وي را به نزد اسد برد و گفت: «خدا امير را قرين صلاح بدارد، اين ابو البريد بكري است كه برادر و ياور ماست و شاعر اهل مشرق است و هموست كه گويد:

«اگر ازديان پيماني را كه «عباد و مسعود به روزگار پيشين «استوار كرده‌اند «و مالك و سويد نيز «با هم آنرا تأييد كرده‌اند «نقض كنند «حادثه‌اي رخ نخواهد داد.» گويد: ابو البريد دست او را كشيد و گفت: «خدا واسطه‌اي چون ترا لعنت كند.

خدايت قرين صلاح بدارد، من آنم كه گفته‌ام:

«ازديان برادران ما هستند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4084

«و هم پيمانان ما «و ميان ما و آنها نه پيمان شكني هست «و نه تغيير» اسد گفت: «راست گفتي.» و بخنديد.

گويد: ابو البريد از بني علباء بن شيبان بود.

گويد: اسد بر ضد نصر بن سيار و چند كس از مضريان كه با وي بودند تعصب آورد و آنها را تازيانه زد. به يك روز جمعه سخن كرد و ضمن سخن خويش گفت:

«خدا اين چهره‌ها را كه چهره‌هاي اهل نفاق و اختلاف و غوغا و فساد است زشت بدارد، خدايا ميان من و آنها جدايي انداز و مرا به مهاجرتگاه و وطنم بازبر، بسيار كمند كساني كه به چيزي رسند كه من رسيده‌ام، يا در خاطر بگذرانند، امير مؤمنان دايي من است و خالد بن عبد اللَّه برادرم، دوازده هزار شمشير يمني با من است.» گويد: آنگاه از منبر فرود آمد، و چون نماز بكرد، و كسان پيش وي رفتند و به جاهاي خويش نشستند، مكتوبي از زير تشك خويش در آورد و براي مردم بخواند كه نام نصر بن سيار و عبد الرحمان بن نعيم عامري و سورة بن حر اباني، و بختري ابن ابي درهم حارثي در آن بود، و آنها را پيش خواند و توبيخشان كرد.

گويد: جماعت خاموش ماندند و هيچكس از آنها سخن نكرد، سوره سخن كرد و از وضع و اطاعت و نيكخواهي خويش سخن آورد و اينكه سزاوار نيست كه او گفتار دشمن گزافه گوي را بپذيرد و بهتر است با كسي كه تهمت باطل به آنها زده فراهمشان آرد. اما سخن او را نپذيرفت.

گويد: پس بگفت تا آنها را برهنه كردند، عبد الرحمان بن نعيم را زدند، مردي بزرگ شكم و لاغر سرين بود و چون برخاست و عباي هراتي خويش را بر گرفت و بايستاد و جامه خويش را به دست مي‌كشيد و به اسد مي‌نگريست مي‌خواست اجازه دهد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4085

كه عبد الرحمان را بپوشاند و اسد بدو اشاره كرد كه بپوشان.

به قولي ابو نميله او را بپوشانيد و بدو گفت: «ابو زهير خود را بپوشان كه امير، ولايتداري ادب آموز است.» به قولي ديگر اسد آنها را در اطراف مجلس خويش بزد و چون فراغت يافت گفت: «بز بني حيان كجاست؟» كه مي‌خواست او را بزند و چنان بود كه از پيش او را زده بود و گفت: «اينك بز بني حيان كه در همين نزديكي از امير عقوبت ديده است» وي عامر بن مالك بود.

به قولي از پس زدن، مويشان را سترد و آنها را به عبد ربة بن ابي صالح وابسته بني سليم كه از جمله كشيكبانان بود و عيسي بن ابي بريق سپرد. و آنها را سوي خالد فرستاد و نوشت كه مي‌خواسته‌اند بر ضد وي به پا خيزند، و چنان بود كه وقتي موي يكيشان بر مي‌آمد ابو بريق آنرا مي‌سترد.

گويد: بختري بن درهم مي‌گفته بود: «خوش داشتم من و اين، يعني نصر بن سيار را به مدت يك ماه مي‌زد» به سبب حادثه‌اي كه در بروقان ميان انها رخ داده بود.

گويد: مردم بني تميم به نصر پيغام دادند كه اگر خواهيد شما را از دست او در آريم، اما نصر آنها را بازداشت. و چون آنها را پيش خالد آوردند، اسد را سرزنش كرد و با وي خشونت كرد و گفت: «چرا سرهاشان را نفرستادي؟» گويد: عرفجه تميمي در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

 

«چگونه است كه ياران خليفه «همگي به زحمتند و دشمنان خليفه را رها مي‌كنند؟

«گريستم و از گريستن خودداري نتوانستم «و حق چنين بود

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4086

«كه نصر بن شهاب نبرد، در بند بود» نصر بن سيار نيز شعري گفت به اين مضمون:

«اگر به نزد آنها اسيرم و در بند «قرين غم و سختي و رنج و در گرو قسري «حقا كه بليه‌اي چون اسارت بزرگان «به نزد فرومايه‌اي نيافتم» و نيز فرزدق شعري گفت به اين مضمون:

«خالد، اگر خداي نبود، اطاعت تو نمي‌كردند «و اگر بني مروان نبودند ظفر نداشتي «و به سبب دربند كردن وي «جنگ‌زادگان را مي‌ديدي «نه مردم گريزان و خسته از نبرد را» گويد: اسد بن عبد اللَّه بر منبر بلخ سخن كرد و ضمن سخنان خويش گفت:

«اي مردم بلخ، مرا زاغ [1] لقب داده‌ايد، به خدا انحراف از دلهاتان مي‌برم».

گويد: و چون اسد تعصب آورد و با تعصب خويش كسان را تباه كرد هشام به خالد بن عبد اللَّه نوشت كه برادر خويش را عزل كن و خالد او را عزل كرد و اجازه حج براي وي گرفت. اسد در ماه رمضان سال صد و نهم به عراق بازگشت. دهقانان خراسان نيز همراه وي بودند. اسد، حكم بن عوانه كلبي را در خراسان به جاي خويش نهاده بود كه تابستان را ببود و غزا نكرد.

______________________________

[1] بازي با كلمه و زاغ از يغن فعل از مايه زيغ. م.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4087

 

سخن از دعوتگران بني عباس‌

 

علي بن محمد گويد: نخستين كس از دعوتگران بني عباس كه به خراسان رسيد، ابو محمد، زياد، وابسته قبيله همدان بود كه در ايام نخستين ولايتداري اسد بن عبد اللَّه، محمد بن علي بن عبد اللَّه بن عباس او را فرستاده بود و گفته بود: «مردم را به سوي ما دعوت كن، ميان تميميان اقامت گير و با مضريان مدارا كن» و او را از يكي از مردم ابر شهر به نام غالب بر حذر داشته بود كه وي در دوستي بني فاطمه افراط مي‌كرد.

به قولي: نخستين كسي كه نامه محمد بن علي را پيش مردم خراسان رسانيد، حرب بن عثمان وابسته بني قيس بن ثعلبه بود، از مردم بلخ.

راوي گويد: وقتي ابو محمد، زياد، بيامد و سوي بني عباس خواند و از روش بني مروان و ستمگريشان سخن آورد و بنا كرد غذا به كسان خورانيد، غالب از ابر- شهر پيش وي آمد و ميان آنها مشاجره رخ داد كه غالب، خاندان ابو طالب را برتر مي‌شمرد و زياد، خاندان بني عباس را برتر مي‌شمرد، عاقبت غالب از او جدا شد و زياد زمستان را در مرو بماند. از مردم مرو يحيي بن عقيل خزاعي و ابراهيم بن خطاب عدوي پيش وي ميرفتند.

گويد: زياد در برزن [1] سويد دبير، از خانه‌هاي آل رقاد جاي داشت، عامل خراج مرو كه حسن بن شيخ بود از كار وي خبر يافت و به اسد بن عبد اللَّه خبر داد كه او را پيش خواند. يكي ديگر نيز كه كنيه ابو موسي داشت با وي بود و چون اسد در او نگريست گفت: «ترا مي‌شناسم؟» گفت: «آري»

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4088

اسد گفت: «ترا به دمشق در دكاني ديده‌ام؟» گفت: «آري» گفت: «اين چيست كه درباره تو مي‌شنوم؟» گفت: «خبر نادرست به تو داده‌اند، من به تجارت آمده‌ام و مالم را ميان كسان پراكنده‌ام وقتي مالم به دستم برسد مي‌روم.» اسد بدو گفت: «از ولايت من برو.» گويد: زياد برفت و به كار خويش پرداخت، حسن باز به اسد خبر داد و كار وي را بزرگ شمرد و اسد كس فرستاد و او را بخواند و چون در او نظر كرد و گفت:

«مگر نگفته بودم در خراسان نماني؟» گفت: «اي امير، ترا از جانب من زحمتي نباشد» گويد: اسد را خشمگين كرد كه دستور كشتنشان را داد.

ابو موسي بدو گفت: «هر چه مي‌كني بكن» [1] و خشم اسد بيفزود و بدو گفت: «مرا به جاي فرعون نهادي؟» گفت: «من ترا ننهادم، خداي نهاد» گويد: پس آنها را بكشتند، ده كس بودند از مردم كوفه كه كسي از آنها جان به در نبرد بجز دو پسر كه سنشان را اندك يافت و بگفت تا بقيه را در كشانشاه كشتند.

جمعي ديگر گفته‌اند: اسد بگفت تا زياد را به دو نيم كنند، او را ميان دو كس دراز كردند و ضربتي زدند كه شمشير كارگر نشد و مردم بازار تكبير گفتند.

اسد گفت: «هر چه خبر است؟» گفتند: «شمشير در او كارگر نشد» گويند: پس شمشيري به ابو يعقوب داد كه با شلواري برون شد، كسان

______________________________

[1] فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ (طه آيه 72) آيه در قرآن ضمن حكايت از خطاب جادو گران به فرعون آمده (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4089

فراهم آمده بودند و ضربتي به او بزد كه كارگر نشد، ضربتي ديگر بزد و او را دو نيمه كرد.

گروهي ديگر گفته‌اند: بيزاري را بر آنها عرضه كرد، هر كس از آنها كه از آنچه درباره وي گفته بودند بيزاري كرد آزاد شد، هشت كس از آنها از بيزاري كردن، دريغ كردند، دو كس بيزاري كردند و روز بعد يكي از آنها بيامد، اسد در مجلس خويش بود كه به بازار مشرف بود، گفت: «مگر اين اسير ديروزي ما نيست؟» و چون او را پيش اسد آوردند گفت: «تقاضا دارم مرا به يارانم ملحق كني» پس او را به جايي بردند كه بازار نمودار بود و او مي‌گفت: «خشنوديم كه خداي پروردگار ما باشد و اسلام دينمان و محمد صلي اللَّه عليه و سلم پيمبرمان» گويد: اسد شمشير بخاراخذاه را خواست و با دست خويش گردن او را بزد، چهار روز پيش از عيد قربان.

گويند: پس از آنها يكي از مردم كوفه بيامد كه كثير نام داشت و پيش ابو النجم منزل گرفت، كساني كه زياد را ديده بودند پيش وي آمدند كه با آنها سخن مي‌كرد و دعوتشان مي‌كرد، يك سال يا دو سال بر اين حال بود. كثير بي‌سواد بود، هنگامي كه در دهكده‌اي به نام مرعم بود، خداش پيش وي آمد و بر كثير تسلط يافت. به قولي نام وي عماره بود. وي را خداش گفتند از آن رو كه در دين خدشه آورده بود.

گويند: اسد عيسي بن شداد برجمي را در امارت اولش به جايي فرستاد و بر ثابت قطنه سالاري داد. ثابت خشمگين شد و اسد را هجا گفت ضمن شعري به اين مضمون:

«چنان مي‌بينم كه هر قومي «پدر خويش را شناسند «اما پدر بجيله ميانشان متغير است

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4090

«چنان يافته‌ايم كه پدر من «پدر تو نيز هست «پس بر ضد من با دشمن مباش «تا تير خويش را سوي كسي افكنم «كه تير خويش را سوي تو افكند «و دشمن كسي باشم كه با وي دشمني كني «و اين از سر دروغ نيست «چرا مرا تابع بر جمي كردي؟

«در صورتي كه بر جمي زبون بود و در خور تبعه بودن» در همين سال هشام بن عبد الملك، اشرس بن عبد اللَّه سلمي را عامل خراسان كرد.

محمد بن صلت ثقفي گويد: هشام بن عبد الملك، اسد بن عبد اللَّه را از خراسان برداشت و اشرس بن عبد اللَّه سلمي را بر آنجا گماشت و بدو دستور داد كه مكاتبه وي با خالد بن عبد اللَّه قسري باشد.

گويد: اشرس مردي فاضل و نيكو كار بود و او را به سبب فضلي كه داشت، كامل نام داده بودند، پس سوي خراسان روان شد و چون بيامد از آمدنش خرسند شدند، ابو اميه، عمير يشكري را بر نگهباني خويش گماشت سپس او را برداشت و سمط را گماشت، ابو المبارك كندي را قضاي مرو داد، اما از قضا چيزي نمي‌دانست، پس با مقاتل بن حيان مشورت كرد كه مقاتل، محمد بن زيد را به او نمود كه وي را به قضا گماشت و همچنان قاضي بود، تا اشرس معزول شد، وي نخستين كس بود كه در خراسان سپاهيان مقيم داشت و عبد الملك بن زيار باهلي را بر آن گماشت.

گويد: اشرس كارهاي كوچك و بزرگ را شخصاً رسيدگي مي‌كرد.

گويد: و چنان بود كه وقتي اشرس به خراسان آمد مردم از خرسندي تكبير

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4091

گفتند و يكي در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«خداي رحمان شبانگاه «صداي تكبير قومي را شنيد «كه پيشوايشان كه يكي از طايفه سليم بود «به نزدشان آمده بود «پيشواي هدايتي كه كارشان را نيرو داد.

«در صورتي كه لاغر بودند و استخوانهايشان مخ نداشت» گويد: وقتي آمد، بر خري نشست، حيان نبطي بدو گفت: «اي امير اگر مي‌خواهي ولايتدار خراسان باشي، بر اسب نشين و تنگ اسب خويش را بكش و چندان تازيانه بر كفل آن بزن كه وارد آتش شود و گر نه باز گرد.» گفت: «اي حيان، در اين صورت باز مي‌گردم، و وارد آتش نمي‌شوم.» گويد: اما بماند و بر اسب نشست.

يحيي بن حصين گويد: پيش از آمدن اشرس به خواب ديدم كه يكي مي‌گفت:

«سخت دل سست اقدام بدفال سوي شما آمده» و من از ترس بيدار شدم، شب بعد به خواب ديدم كه سخت دل، سست اقدام، بدفال خيانتگر قوم خويش، جعفر، سوي شما آمده، سپس شعري به اين مضمون خواند:

«سپاهي كه جغر اميرشان باشد «نابود مي‌شود «اما مي‌توان پيش از پايمال شدن «از حادثه جلوگيري كرد «اگر قوم را بوسيله وي در مقابل آنها باز برند، شايد «و گر نه حديث سخنگوي خواهند شد» گويد: اشرس را در خراسان جغر لقب داده بودند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4092

در اين سال ابراهيم بن هشام سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند.

واقدي و ديگران نيز چنين گفته‌اند.

واقدي گويد: در اين سال، روز پس از قربان، پس از نيمروز ابراهيم بن هشام در مني با كسان سخن كرد و گفت: «از من پرسش كنيد، من فرزند يگانه‌ام، از هيچكس پرسش نخواهيد كرد كه از من داناتر باشد.» گويد: يكي از مردم عراق به پا خاست و درباره قربان از او پرسيد كه واجب است يا نه؟ و هشام ندانست به او چه گويد و فرود آمد.

در اين سال، عامل مدينه و مكه و طائف ابراهيم بن هشام بود. عهده‌دار نماز بصره ابان بن ضباره يزني بود. سالار نگهبانان بصره بلال بن ابي برده بود، قضاي آنجا با ثمامة بن عبد اللَّه انصاري بود از جانب خالد بن عبد اللَّه قسري.

عامل خراسان، اشرس بن عبد اللَّه بود.

آنگاه سال صد و دهم در آمد.

 

سخن از خبر حوادثي كه به سال صد و دهم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال آن بود كه مسلمة بن عبد الملك به غزاي تركان رفت و از جانب در بندالان‌ها سوي آنها رفت و با خاقان و سپاه وي تلاقي كرد كه نزديك به يك ماه نبرد كردند، باراني سخت بر آنها باريد و خدا خاقان را هزيمت كرد كه بازگشت، مسلمه نيز بازگشت و بر مسجد ذو القرنين عبور كرد.

در همين سال، چنانكه گفته‌اند معاوية بن هشام به غزاي سرزمين روم رفت و صماله را گشود.

و هم در اين سال عبد اللَّه بن عقبه فهري به غزاي تابستاني رفت.

چنانكه واقدي گويد سالار سپاه دريا عبد اللَّه بن معاوية بن خديج بود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4093

در همين سال، اشرس ذميان سمرقند و ما وراء النهر را به اسلام خواند، به شرط آنكه جزيه را از آنها بردارد، و اين را پذيرفتند و چون اسلام آوردند جزيه بر آنها نهاد و آنرا مطالبه كرد كه به جنگ وي آمدند.

 

سخن از كار اشرس و مردم سمرقند و مجاورانشان درباره مسلماني و برداشتن جزيه‌

 

گويد: اشرس هنگام ولايتداري خراسان گفت: «يكي را بجوييد كه متقي باشد و فاضل كه او را سوي مردم ما وراء النهر فرستم كه آنها را به اسلام بخواند.» ابو الصيداء صالح بن طريف وابسته بني ضبه را بدو نشان دادند اما ابو الصيداء گفت: «من در زبان فارسي مهارت ندارم» پس ربيع بن عمران تميمي را بدو پيوستند.

چنانكه گويند ابو الصيداء گفت: «مي‌روم به شرط آنكه هر كه اسلام بيارد جزيه از او گرفته نشود، كه خراج خراسان سرانه مردان است» اشرس گفت: «چنين باشد» ابو الصيداء به ياران خويش گفت: «من روان مي‌شوم، اگر عاملان همكاري نكردند مرا بر ضد آنها كمك مي‌كنيد؟» گفتند: «بله» پس ابو الصيداء سوي سمرقند رفت كه حسين بن ابي العمرطه كنيد عامل آنجا بود، بر جنگ و خراج.

گويند: پس ابو الصيداء مردم سمرقند و اطراف آنرا به اسلام خواند به شرط آنچه جزيه از آنها برداشته شود، و كسان با شتاب به مسلماني روي آوردند. غوزك به اشرس نوشت كه خراج كاستي گرفته، اشرس به ابي العمرطه نوشت كه خراج مايه قوت مسلمانان است، شنيده‌ام كه مردم سغد و امثال آنها از روي دلبستگي اسلام

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4094

نياورده‌اند، بلكه براي فرار از جزيه به مسلماني رو آورده‌اند، بنگر هر كه ختنه كرده و فرايض را به پا داشته و اسلامش نكو شده و سوره‌اي از قرآن را آموخته، خراج از او بردار.

گويند: پس از آن، اشرس ابو العمر طه را از خراج برداشت و آنرا به هاني بن هاني داد و اشحيذ را بدو پيوست. ابو العمر طه به ابو الصيداء گفت: «من اكنون با خراج كاري ندارم، با هاني و اشحيذ سخن كن.» گويند: ابو الصيداء آنها را از گرفتن جزيه از مسلمانان منع كرد هاني بدو- نوشت كه كسان مسلمان شده‌اند و مسجدها ساخته‌اند. پس از آن دهقانان بخارا پيش اشرس آمدند و گفتند: «خراج از كه مي‌گيري كه همه كسان عرب شده‌اند؟» اشرس به هاني و عاملان نوشت كه از هر كس سابقاً خراج مي‌گرفته‌ايد بگيريد.

گويند: هاني و عاملان، جزيه را بر مسلمان‌شدگان پس آوردند كه آنها مقاومت كردند و هفت هزار كس از مردم سغد كناره گرفتند و در هفت فرسخي سمرقند جاي گرفتند. ابو الصيداء و ربيع بن عمران تميمي و قاسم شيباني و ابو فاطمه ازدي و بشر بن جرموز ضبي و خالد بن عبد اللَّه نحوي و بشر بن زنبور ازدي و عامر بن قشير، يا بشير خجندي، و بيان عنبري و اسماعيل بن عقبه پيش آنها رفتند كه ياريشان كنند.

راوي گويد: اشرس، ا بن ابي العمر طه را از كار جنگ برداشت و مجشر بن مزاحم سلمي را به جايش نهاد و عميرة بن سعد شيباني را بدو پيوست.

گويد: وقتي مجشر بيامد به ابو الصيداء نوشت و خواست كه با اياران خويش به نزد وي رود، ابو الصيداء و ثابت بن قطنه برفتند كه آنها را به زندان كرد، ابو الصيداء گفت: «نامردي كرديد و از گفته خويش باز گشتند.» هاني بدو گفت: «هر كاري كه حفظ خون مسلمانان در آن باشد نامردي نيست» پس ابو الصيداء را پيش اشرس بردند و ثابت بن قطنه را به نزد خويش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4095

بداشت.

گويد: و چون ابو الصيداء را ببردند يارانش فراهم آمدند و ابو فاطمه را سالار خويش كردند كه با هاني نبرد كنند.

هاني گفت: «دست بداريد تا من به اشرس بنويسم و راي وي سوي ما بيايد و به دستور وي كار كنيم» گويد: پس به اشرس نوشتند، اشرس نوشت كه خراج بر آنها نهيد. ياران ابو الصيداء بازگشتند و كارشان سستي گرفت. پس از آن از پي سرانشان برآمدند و آنها را بگرفتند و سوي مرو بردند. ثابت همچنان محبوس بماند. اشرس، سليمان بن ابي السري وابسته بني عوافه را در كار خراج به هاني بن ابي هاني پيوست، هاني و عاملان خراج در كار گرفتن خراج اصرار ورزيدند و بزرگان عجم را تحقير كردند. مجشر، عميرة بن سعد را بر دهقانان مسلط كرد كه متوقفشان كردند و جامه‌هايشان را پاره كردند و كمربندهايشان را به گردنهايشان افكندند و از مردم ضعيف كه مسلمان شده بودند جزيه گرفتند، از اين رو و مردم سغد و بخارا كافر شدند و تركان را به جنبش آوردند.

گويد: ثابت قطنه همچنان به زندان مجشر بود تا نصر بن سيار بيامد كه بر مجشر سالاري داشت و ثابت را همراه ابراهيم بن عبد اللَّه ليثي پيش اشرس فرستاد كه او را محبوس كرد.

گويد: و چنان بود كه نصر بن سيار با ثابت قطنه لطف و نكويي كرده بود و او هنگامي كه به نزد اشرس به زندان بود و شعري در ستايش نصر گفت كه از جمله اين است:

«اي نصر پسر سيار، من كاري را «كه به سبب آن بر پيشينيان خويش سبق گرفتي «به ياد دارم «كه وقتي عشيره‌ام از من باز ماندند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4096

«و يارانم كوتاهي آوردند «و هر دوستي كه از او اميد داشتم مخالف من شد «و رابطه همسايه‌ام سستي گرفت «چون آزاده‌اي از من دفاع كردي «من كاري را كه آنها درباره‌ام گفته بودند «مرتكب نشده بودم «و جامه خويش را نيالوده بودم «و نسبت به پيشوايي كه اطاعت او مي‌بايد كرد «نافرماني نكرده بودم «و ننگي نياورده بودم» كه شعري دراز است.

علي گويد: اشرس براي غزا حركت كرد و در آمل جاي گرفت و سه ماه آنجا ببود. قطن بن قتيبه بيامد و با ده هزار كس از نهر عبور كرد مردم سغد و بخارا با خاقان و تركان بيامدند و قطن بن قتيبه را در محوطه خندقش محاصره كردند، خاقان هر روز سواري را برمي‌گزيد كه با گروهي از تركان از نهر مي‌گذشت. بعضي‌ها گفته‌اند با اسبان برهنه به آب مي‌زدند و عبور مي‌كردند و گله‌هاي كسان را غارت مي‌كردند.

گويد: اشرس، ثابت قطنه را با كفالت [1] عبد اللَّه بن بسطام و سوران فرستاد كه تركان را تعقيب كردند و در آمل با آنها نبرد كردند و آنچه را گرفته بودند پس گرفتند.

پس از آن تركان از نهر گذشتند، آنگاه اشرس با كسان سوي قطن بن قتيبه عبور كرد. وي يكي را به نام مسعود كه از مردم بني حيان بود با دسته‌اي فرستاد

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4097

كه با دشمن تلاقي كردند و با آنها نبرد كردند و كساني از مسلمانان كشته شدند، مسعود هزيمت شد و پيش اشرس بازگشت و يكي از شاعرانشان شعري گفت به اين مضمون:

«دسته مسعود توفيق نيافت «حاصل آن بجز مقداري تلاش و راه پيمايي نبود «به سرزمين خشكي رفتند كه كس آنجا نبود «و درست همانند زنبوران بودند» گويد: آنگاه دشمن بيامد و چون نزديك رسيد، مسلمانان به مقابله رفتند و با آنها نبرد كردند و از جاي خويش بگشتند كه در اثناي آن كساني از مسلمانان كشته شدند، آنگاه مسلمانان هجوم بردند و ثبات آوردند و مشركان هزيمت شدند.

گويد: پس از آن اشرس با كسان برفت و در بيكند جاي گرفت. دشمن آب را از آنها ببريد. اشرس و مسلمانان آن روز و آن شب در اردوگاه خويش ببودند.

صبحگاهان آبشان تمام شد حفاري كردند اما آب به دست نيامد و تشنه ماندند و سوي شهري رفتند كه از آنجا آب را از آنها بريده بودند. قطن بن قتيبه بر مقدمه مسلمانان بود، دشمن به مقابله آنها آمد كه نبرد كردند اما از تشنگي بيتاب شدند و هفتصد كس از آنها از تشنگي جان دادند و كسان توان نبرد نداشتند. در صف مردم رباب بيش از هفت كس نماند. نزديك بود ضرار بن حصين اسير شود، از بس كه وامانده شده بود. حارث بن سريج كسان را ترغيب كرده و گفت: «اي مردم، كشته شدن با شمشير در دنيا از مرگ به سبب تشنگي محترمانه‌تر است و به نزد خداي ثواب بيشتري دارد.» گويد: پس حارث بن سريج و قطن بن قتيبه و اسحاق بن محمد برادر وكيع با گروهي از سواران بني تميم و قيس پيش رفتند و نبرد كردند تا تركان را از آب به كنار زدند و مسلمانان سوي آب شتافتند و بنوشيدند و سيراب شدند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4098

گويد: ثابت قطنه بر عبد الملك بن دثار باهلي گذشت و بدو گفت: «اي عبد الملك ترا به جهاد رغبت هست؟» گفت: «مهلتم بده تا غسل كنم و حنوط بمالم» ثابت توقف كرد تا وي بيامد و با هم برفتند، ثابت به ياران خويش گفت: «من نبرد اين قوم را نيكتر از شما مي‌دانم» و آنها را ترغيب كرد كه به دشمن حمله بردند، كار جنگ بالا گرفت، ثابت كشته شد، با تني چند از مسلمانان از صخر بن مسلم بن نعمان عبدي و عبد الملك بن دثار باهلي و وجيه خراساني و عقار بن عقبه عودي از آن جمله بودند.

گويد: قطن بن قتيبه و اسحاق بن محمد گروهي از سواران بني تميم و قيس را به هم پيوستند و بيعت مرگ كردند و به طرف دشمن رفتند و با آنها نبرد كردند و پسشان راندند كه مسلمانان به تعقيبشان برخاستند و از آنها همي كشتند تا شب از همديگرشان جدا كرد و دشمن پراكنده شد. پس از آن اشرس سوي بخارا رفت و مردم آنجا را محاصره كرد.

فضيل بن غزوان گويد: وجيه بن بناني هنگامي كه بر خانه طواف مي‌برديم به من گفت: «با تركان مقابل شديم و جمعي از ما را بكشتند، من نيز از پاي در آمدم، آنها را مي‌ديدم كه مي‌نشستند و مي‌نوشيدند، وقتي به من رسيدند يكيشان گفت: «او را واگذاريد كه جايي دارد كه قدم مي‌نهد و مدتي دارد كه بدان مي‌رسد» وجيه گفت: «اينك جايي است كه قدم مي‌نهم و اميد شهادت دارم.» فضيل گويد: به خراسان بازگشت و با ثابت به شهادت رسيد.

وازع بن مايق گويد: در جنگ اشرس، وجيه با دو استر بر من گذشت گفتمش:

«اي ابو اسماء چگونه‌اي؟» گفت: «ما بين حيرت زده‌ام و رهيافته، خدايا دو صف را در هم پيچ.» آنگاه با قوم در آميخت. شمشير خويش را آويخته بود و عبايي بتن داشت، و به شهادت رسيد،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4099

هيثم بن منخل عبدي نيز به شهادت رسيد.

عبد اللَّه بن مبارك گويد: وقتي اشرس با تركان تلاقي كرد ثابت قطنه گفت:

«خدايا من دوش ميهمان ا بن بسطام بودم، مرا امشب مهمان خويش كن، به خدا نبايد بني اميه مرا بسته به آهن بنگرند». پس از آن حمله برد، يارانش نيز حمله بردند، يارانش سستي كردند اما او ثابت آورد، يابوي او را با تير زدند كه روي دستها بلند شد و او را بينداخت كه پيش رفت و ضربت خورد و زخمي شد و چون از پاي در آمد گفت:

«خدايا شب پيش، مهمان ا بن بسطام بودم و امشب مهمان توام از ثواب خويش بهشت را نصيب من كن» علي گويد: به قولي اشرس از نهر عبور كرد و در بيكند فرود آمد و آنجا آب نيافت، صبحگاهان از آنجا حركت كردند و چون به قصر بخاراخذاه رسيدند كه با آنها يك ميل فاصله داشت، هزار سوار به مقابله آنها آمدند و اردوگاه را محاصره كردند. غبار برخاست و كس نمي‌توانست مجاور خويش را ببيند.

گويد: شش هزار كس از آنها تلف شد كه قطن بن قتيبه و غوزك دهقان از آن جمله بودند. عاقبت به يكي از قصرهاي بخارا رسيدند و مي‌پنداشتند كه اشرس هلاك شده، اما اشرس در قصرهاي بخارا بود و دو روز بعد او را بديدند.

گويد: در اين نبرد غوزك به تركان پيوست، وي با قطن وارد قصر شده بود، قطن يكي را پيش وي فرستاد كه به فرستاده قطن بانگ زدند و او به تركان پيوست.

گويد: به قولي در آن روز غوزك ميان سواران افتاد و ناچار بود به آنها ملحق شود. به قولي ديگر اشرس كسي پيش غوزك فرستاد و طاسي از او خواست و او به فرستاده اشرس گفت: «جز اين طاس چيزي براي من نمانده كه با آن آب برگيرم از آن درگذر» اشرس پيغام داد كه در كدويي بنوش و طاس را براي من بفرست، و غوزك از او جدا شد.

گويد: عامل سمرقند نصر بن سيار بود و عامل خراج آنجا عميرة بن سعد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4100

شيباني بود كه در محاصره بودند، عميره از جمله كساني بود كه با اشرس آمده بودند. قريش بن ابي كهمس بر اسبي بيامد و به قطن گفت: «امير با سپاه فرود آمد و از سپاه بجز تو كسي كم نبود.» پس قطن با كسان سوي اردوگاه رفت كه يك ميل تا آنجا فاصله بود.

گويد: به قولي اشرس نزديك شهر بخارا فرود آمد، به فاصله قريب يك فرسخ.

اين منزلگاه را مسجد مي‌گفتند. سپس از آنجا سوي مرغزاري رفت كه آنجا را بوادره مي‌گفتند. سبابه يا شبابه، وابسته قيس بن عبد اللَّه باهلي وقتي پيش آنها آمد كه در كمرجه بودند. كمرجه از معتبرترين و مهمترين نبردهاي خراسان بود كه در ايام اشرس رخ داد. مرد باهلي به آنها گفت: «خاقان فردا بر شما گذر مي‌كند راي من اين است كه آمادگي خويش را نمودار كنيد كه شوكت و حشمت بيند و طمع وي از شما ببرد.» گويد: اما يكي از جمع گفت: «اين شخص را بيازماييد كه آمده شما را بترساند» گفتند: «چنين نمي‌كنيم، اين وابسته ماست و او را به نيكخواهي شناخته‌ايم» گويد: پس گفته آن كس را نپذيرفتند و چنان كردند كه آن وابسته گفته بود.

گويد: صبحگاهان خاقان بيامد و چون مقابل آنها رسيد راه بخارا گرفت و چنان وانمود كه آهنگ آنجا دارد و سپاهيان خويش را از پشت تپه‌اي كه در ميانه فاصله بود سرازير كرد و فرود آمد كه آماده شدند، اما مسلمانان از حضورشان غافل ماندند و ناگهان روي تپه نمودار شدند كه كوهي از آهن بود از مردم فرغانه و طاربند و افشينه و نسف و گروه‌هايي از مردم بخارا.

گويد: جمع مسلمانان سخت متحير شدند. كليب بن قنان زهلي گفت: «آنها

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4101

قصد حمله به شما دارند، اسبان زره‌دار خويش را به طرف راه نهر برانيد و چنان وانماييد كه مي‌خواهيد آنرا سيراب كنيد. وقتي اسبان را ببريد راه در بند گيريد و يكان يكان وارد آن شويد.

گويد: وقتي تركان رفتنشان را بديدند در تنگه‌ها به آنها حمله بردند اما آنها راه را بهتر از تركان مي‌دانستند و زودتر از آنها به در بند رسيدند و تركان در آنجا به مسلمانان پيوستند و يكي را كه مهلب نام داشت و از عربان بود و عقبدار قوم بود بكشتند و به نبرد پرداختند و بر در بيروني خندق تسلط يافتند و وارد شدند، يكي از عربان بيامد و يك دسته ني آورد كه آنرا مشتعل كرده بود، و به طرف تركان انداخت كه دور شدند و چند كشته و زخمي به جاي نهادند.

گويد: شبانگاه تركان برفتند و عربان پل را بسوختند، خسرو پسر يزدگرد با سي كس پيش آنها آمد و گفت: «اي گروه عربان چرا خودتان را به كشتن مي‌دهيد، من بودم كه خاقان را آوردم كه مملكتم [1] را به من باز دهد و براي شما امان مي‌گيرم.» اما عربان بدو ناسزا گفتند و او برفت.

گويد: باز غري با دويست كس سوي آنها آمد. وي از مدبران مردم ما وراء النهر بود كه خاقان با وي مخالفت نمي‌كرد، دو كس از خويشاوندان خاقان نيز با وي بودند، چند اسب از پادگان اشرس را نيز همراه داشت گفت: «به ما امان بدهيد تا نزديكتان آييم و آنچه را خاقان مرا براي آن فرستاده با شما بگويم» گويد: وي را امان دادند كه نزديك شهر آمد، از بالا بر او نمودار شدند تعدادي از اسيران عرب همراه وي بود.

باز غري گفت: «اي گروه عربان يكي از خودتان را پايين فرستيد، تا پيام خاقان را با وي بگويم»

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4102

گويد: حبيب وابسته مهره را كه از مردم در قين بود پايين فرستادند كه با وي سخن كردند، اما او فهم نكرد.

گفت: «يكي را پايين بفرستيد كه گفتار مرا فهم كند» پس يزيد بن سعيد باهلي را فرستادند كه شتابان به نزديك تركان رفت. باز غري گفت: «اينك اسبان پادگان است و سران عرب كه اسير شده‌اند». سپس گفت: «خاقان مرا پيش شما فرستاده و به شما مي‌گويد كه من هر يك از شما را كه مقرريش نهصد باشد، هزار مي‌كنم و هر كه مقرريش سيصد باشد ششصد مي‌كنم. و قصد دارد پس از اين با شما نيكي كند.

گويد: يزيد با وي گفت: «اين كار سر نمي‌گيرد، چگونه عربان كه گرگانند با با تركان توانند بود كه گوسفندانند، ميان ما و شما صلح نخواهد بود.» گويد: باز غري خشمگين شد و دو مرد ترك كه با وي بودند گفتند: «گردنش را بزنيم.» گفت: «نه، با امان به نزد ما فرود آمده» گويد: يزيد سخني را كه تركان به بازغري گفتند فهم كرد و بيمناك شد و گفت:

«بله، اي بازغري مگر اينكه ما را دو نيمه كنيد، يك نيمه با بنه‌ها بمانند و نيمه ديگر با خاقان بروند، اگر خاقان ظفر يافت ما با وي خواهيم بود. و اگر جز اين باشد مانند ديگر شهرهاي مردم سغد خواهيم بود» گويد: باز غري و آن دو ترك به گفته وي رضايت دادند. و بدو گفت: «آنچه را درباره آن تراضي كرديم با قوم بگويم.» وي بيامد و سر طناب را گرفت كه او را بالا كشيدند و چون بالاي حصار شهر رسيد بانگ زد: «اي مردم كمرجه فراهم آييد كه كساني سوي شما آمده‌اند و مي‌گويند: «از پس ايمان آوردن، كافر شويد، رأي شما چيست؟» گفتند: «نمي‌پذيريم و رضايت نمي‌دهيم» گفت: «شما را دعوت مي‌كند كه همراه مشركان با مسلمانان جنگ كنيد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4103

گفتند: «پيش از آنكه چنين شود همگي جان مي‌دهيم» گفت: «پس به آنها بگوييد» گويد: پس از بالا بر آنها نمودار شدند و گفتند: «اي باز غري، اگر اسيراني را كه به دست داريد مي‌فروشي فديه آنها را مي‌دهيم، اما آنچه را سوي آن دعوتمان كرده‌اي از شما نمي‌پذيريم.» باز غري به آنها گفت: «چرا خودتان را از ما نمي‌خريد كه شما نيز به نزد ما همانند اسيراني هستيد كه به دست داريم.» گويد: حجاج بن حميد نضري به دست آنها بود كه بدو گفتند: «اي حجاج چرا سخن نمي‌كني؟» گفت: «مراقبت منند» گويد: آنگاه خاقان بگفت تا درختان را ببرند و بنا كردند چوبهاي تر را مي‌انداختند تا خندق پر شد كه مي‌خواستند به طرف آنها عبور كنند، اما در چوبها آتش افروختند و از صنع خداي عز و جل باد سخت برخاست.

گويد: آتش در چوبها افروخت و آنچه به شش روز كرده بودند، در لختي از روز بسوخت و ما تير سوي آنها افكنديم و به زحمتشان انداختيم و به زخمها مشغولشان داشتيم.

گويد: تيري به تهيگاه بازغري خورد و شاش‌بند شد و همان شب بمرد. تركان وي گوشهاي خويش را ببريدند و بدحال شدند و با سرهاي فرو افتاده بر او ميگريستند و سخت آشفته حال بودند.

گويد: و چون روز برآمد اسيران را بياوردند كه يكصد كس بودند از جمله ابو العوجا عتكي و ياران وي كه آنها را بكشتند و سر حجاج بن حميد نضري را سوي مسلمانان افكندند.

گويد: دويست تن از فرزندان مشركان به عنوان گروگان به نزد مسلمانان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4104

بودند كه آنها را كشتند، پس از آن دل به مرگ دادند و نبردي سخت شد و بر در خندق بايستادند. پنج كس از سران قوم بالاي حصار رفتند كليب گفت: «كي براي مقابله با اينان با من همراهي مي‌كند؟» ظهير بن مقاتل طفاوي گفت: «من با تو همراهي مي‌كنم» و شتابان برفت و به تني چند از جوانان گفت: «به دنبال من بياييد» و خود او زخمدار بود.

گويد: آن روز دو كس از آن سران كشته شدند و سه كس جان به در بردند. و گويد: يكي از شاهان به محمد بن وشاح گفته بود: «شگفتا كه در ما وراء النهر [1] شاهي نمانده كه در كمرجه نبرد نكرده باشد، بجز من، و براي من گران است كه همراه همگانم نبرد نكنم و مقام من معلوم شود.» گويد: مردم كمرجه چنان بودند تا سپاه عربان بيامد و در فرغانه جاي گرفت، خاقان مردم سغد و فرغانه و چاچ و دهقانان را ملامت كرد و به آنها گفت: «پنداشته بوديد كه در اينجا پنجاه خر هست و ما آنرا در مدت پنج روز خواهيم گشود، اما پنج روز دو ماه شد» و به آنها ناسزا گفت و دستور حركت داد.

گفتند: «ما از كوشش باز نمي‌مانيم، فردا به نزد ما حاضر باش و بنگر.» گويد: و چون روز بعد شد خاقان بيامد و بايستاد، شاه طار بند به نزد وي آمد و اجازه خواست كه نبرد كند و وارد شهر شود.

خاقان گفت: «رأي من نيست كه در اينجا نبرد كني» كه او را بزرگ مي‌داشت.

گفت: «دو تن از كنيزان عرب را براي من مقرر دار و من به طرف آنها مي‌روم.» راوي گويد: خاقان اجازه داد و او به نبرد پرداخت. هشت كس از آنها كشته شد، بيامد تا به نزديك رخنه‌اي بايستاد، پهلوي رخنه خانه‌اي بود كه از آنجا رو زني به رخنه باز مي‌شد، در خانه يكي از مردم تميم بود كه بيمار بود. قلابي به طرف وي

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4105

افكند كه به زره‌اش بند شد. زنان و كودكان بانگ بر آوردند و او را كشيدند كه برو و بر زانو در افتاد، يكي سنگي بدو زد كه پاي گوشش خورد و نيمه جان شد. يكي با نيزه بزد و او را بكشت. جواني نو سال از تركان بيامد و پوشش و شمشير وي را بر گرفت و ما پيكر او را از دست آنها گرفتيم.

گويد: به قولي كسي كه به اين كار پرداخت يكه سوار چاچ بود.

گويد: و چنان بود كه پاره چوبها به ديوار خندق چسبانيده بودند و مقابل آن درها نهاده بودند و تيراندازان را پشت آن نشانيده بودند كه غالب بن مهاجر طايي عموي ابو العباس طوسي و دو كس ديگر يكي شيباني و ديگري ناجي از آن جمله بودند.

سوار چاچي بيامد و در خندق نگريست، ناجي تيري سوي وي افكند كه به بينيش خورد يك كاشخود [1] تبتي داشت و تير او را زياني نزد، شيباني نيز تيري بيفكند. بجز چشمانش ديده نمي‌شد، غالب بن مهاجر نيز تيري بينداخت كه پيكان به سينه‌اش فرو رفت و از پاي بيفتاد و حادثه‌اي براي خاقان سختتر از اين نبود.

گويد: به قولي خاقان حجاج و ياران وي را آن روز كشت از آن رو كه به شدت غمين شده بود، آنگاه كس پيش مسلمانان فرستاد كه رسم ما نيست كه وقتي بر شهري فرود آمديم بدون گشودن آن يا رفتن حريفان از آنجا حركت كنيم.

كليب بن قطن بدو گفت: «دين ما نيز چنان است كه تسليم نمي‌شويم تا كشته شويم، هر چه مي‌خواهيد بكنيد.» گويد: تركان چنان ديدند كه ماندنشان در مقابل مسلمانان مايه زيان است و امانشان دادند به شرط آنكه، خاقان برود، آنها نيز با كسان و اموال خويش سوي سمرقند يا دبوسيه روند و به آنها گفت: «كار خويش را براي رفتن از اين شهر معلوم كنيد.» گويد: مردم كمرجه كه وضع خويش را از محاصره و سختي‌اي كه بدان دچار

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4106

بودند بديدند گفتند: با مردم سمرقند مشورت مي‌كنيم و غالب بن مهاجر طايي را روانه كردند كه در محلي از دره پايين رفت و سوي قصري رفت كه آنرا فرزاونه مي‌گفتند و دهقاني كه آنجا بود دوست وي بود. بدو گفت: «مرا سوي سمرقند فرستاده‌اند، مركبي به من بده.» گفت: «اسبي اينجا نمي‌يابيم بجز يكي از اسبان خاقان كه پنجاه اسب از آن وي در باغي هست.» پس شبانگاه با هم به آن باغ رفتند و يابويي بر گرفت و بر نشست يابويي ديگر با آن مانوس بود كه از پي آن بيامد. همان شب به سمرقند رسيد و كارشان را با آنها بگفت كه گفتند: «سوي دبوسيه رويد كه آنجا نزديكتر است.» گويد: پس غالب بن مهاجر پيش ياران خويش بازگشت و از تركان گروگانها گرفتند كه متعرض آنها نشوند و آنها نيز خواستند كه يكي از مردان ترك با چند تن از آنها را همراهشان كنند. گفتند: «هر كه را مي‌خواهيد برگزينيد.» كه كور صول را برگزيدند كه همراهشان شود و همراهشان بود تا به جايي رسيدند كه مي‌خواستند.

به قولي وقتي خاقان ديد كه به آنها دسترس ندارد به ياران خويش ناسزا گفت و گفت از آنجا حركت كنند. مختار پسر غوزك و شاهان سغد با وي سخن كردند و گفتند: «اي شاه چنين مكن امانشان بده تا از آنجا درآيند و بدانند كه اين كار را به خاطر غوزك با آنها كرده‌اي كه وي با عربان است و در اطاعت آنهاست و مختار پسرش اين را به سبب نگراني از وضع پدرش از تو خواسته است.» گويند: خاقان اين را پذيرفت و كور صول را با آنها فرستاد كه همراهشان باشد و از دست اندازي كسان محافظتشان كند.

راوي گويد: گروگان تركان به دست آنها ماند و خاقان حركت كرد و چنان وانمود كه آهنگ سمرقند دارد، گروگاني كه به دست مسلمانان بود از شاهانشان بود و چون خاقان حركت كرد، كور صول به عربان گفت: «حركت كنيد.» گفتند: «خوش نداريم پيش از آنكه تركان رفته باشند حركت كنيم كه بيم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4107

داريم متعرض يكي از زنان شوند و عربان حميت آرند و كارمان به جنگ افتد چنانكه بوده‌ايم.» گويد: پس، از آنها دست بداشت تا خاقان با تركان برفت و چون نماز ظهر بكردند كورصول دستور حركت داد و گفت: «سختي و مرگ و بيم تا وقتي است كه دو فرسخ برويد، پس از آن به دهكده‌هاي پيوسته به هم مي‌رسيد.» گويد: پس حركت كردند، چند گروگان از عربان به دست تركان بود كه شغيب- بكري، يا نصري، و سباع بن نعمان و سعيد بن عطيه از آن جمله بودند پنج كس از تركان نيز بدست عربان بودند كه پشت سر هر يك از تركان يكي از عربان را سوار كرده بودند كه خنجري همراه داشت و مردم ترك بجز قبا نداشت و بدينسان راه پيمودند.

گويد: عجمان به كور صول گفتند: «ده هزار مرد جنگي در دبوسيه هست و بيم داريم بر ضد ما برخيزند.» عربان گفتند: «اگر با شما نبرد كردند، ما همراه شما با آنها نبرد مي‌كنيم» پس، راه پيمودند تا ميان آنها و دبوسيه يك فرسخ يا كمتر بماند و مردم آنجا كه سواران و پرچمها و جمع را بديدند پنداشتند كمرجه گشوده شده و خاقان آهنگ آنها كرده است.

راوي گويد: وقتي نزديك آنها شديم، آماده جنگ بودند. كليب بن قنان يكي از بني ناجيه را به نام ضحاك فرستاد كه بر بابويي تاخت كنان برفت عامل دبوسيه عقيل بن وراد سغدي بود. ضحاك پيش آنها رسيد كه سواران و پيادگان صف بسته بودند و خبر را با آنها بگفت. مردم دبوسيه شتابان بيامدند و كساني را كه توان پياده رفتن نداشتند يا زخمدار بودند برداشتند.

گويد: پس از آن كليب، كس پيش محمد بن كراز و محمد بن درهم فرستاد كه به سباع بن نعمان و سعيد بن عطيه خبر دهند كه به امانگاه خويش رسيده‌اند.

آنگاه گروگانها را آزاد كردند. عربان يكي از گروگانهاي ترك را كه به دست داشتند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4108

رها مي‌كردند و تركان يكي از گروگان‌هاي عرب را كه به دستشان بود رها مي‌كردند تا سباع بن نعمان به دست تركان ماند و يكي از تركان نيز به دست عربان بود و هر گروه از خيانت گروه ديگر بيم داشتند سباع گفت: «گروگان ترك را آزاد كنيد» كه او را آزاد كردند و سباع به دست آنها بماند. كور صول بدو گفت: «چرا چنين كردي؟» گفت: «به نظري كه درباره من داري اعتماد كردم و گفتم در چنين كاري خويشتن را از خيانت برتر مي‌داري.» گويد: پس كور صول بدو چيز داد و مسلحش كرد و بر يابويي نشاند و پيش يارانش فرستاد.

گويد: محاصره كمرجه پنجاه و هشت روز بود و چنانكه گويند، مدت سي و پنج روز شتران خويش را آب ندادند.

گويد: و چنان بود خاقان گوسفنداني ميان ياران خويش تقسيم كرد و گفت:

«گوشت آنرا بخوريد و پوست آنرا پر از خاك كنيد و خندقشان را پر كنيد.» گويد: چنان كردند و خندق را پر كردند اما خدا ابري فرستاد كه بباريد و باران آنچه را افكنده بودند ببرد و در نهر بزرگ انداخت.

گويد: گروهي از خوارج نيز با مردم كمرجه بودند كه ابن شيخ وابسته بني ناجيه از آن جمله بود.

در همين سال مردم كردر كافر شدند و مسلمانان با آنها نبرد كردند و ظفر يافتند.

و چنان بود كه تركان با مردم كرد كمك كردند و اشرس يك هزار كس به نزد مسلماناني فرستاد كه نزديك مردم كردر ظفر بودند. عرفجه دارمي در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«ما بوديم كه مردم مرو و ديگران را حفاظت كرديم.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4109

«و ما بوديم كه تركان را از پيش مردم كردر برانديم «اگر آنچه را به غنيمت گرفته‌ايم «براي ديگري نهيد «بسا باشد كه مرد كرامت پيشه «ستم بيند، اما صبوري كند» در همين سال، خالد بن عبد اللَّه نماز بصره و نگهباني و حادثات (احتساب؟) و قضا را به بلال بن ابي برده داد و اين همه را بر او فراهم آورد و ثمامة بن عبد اللَّه بن انس را از قضا برداشت.

در اين سال ابراهيم بن هشام سالار حج بود. ابو معشر و واقدي و ديگران چنين گفته‌اند.

در اين سال عامل مدينه و مكه و طايف ابراهيم بن هشام بود.

عامل كوفه و بصره و همه عراق خالد بن عبد اللَّه بود.

عامل خراسان، اشرس بن عبد اللَّه بود.

آنگاه سال صد و يازدهم در آمد.

 

سخن از حوادثي كه به سال صد و يازدهم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال اين بود كه معاوية بن هشام به غزاي تابستاني رفت در ناحيه چپ و سعيد بن هشام به غزاي تابستاني رفت در ناحيه راست و تاقيساريه پيش رفت.

واقدي گويد: به سال صد و يازدهم عبد اللَّه بن مريم به سالاري سپاه دريا به غزا رفت و هشام، حكم بن قيس منافي را بر همه مردم شام و مصر امارت داد.

و هم در اين سال تركان سوي آذربيجان رفتند و حارث بن عمرو به مقابله آنها

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4110

رفت و هزيمتشان كرد.

و هم در اين سال هشام، جراح بن عبد اللَّه حكمي را ولايتدار ارمينيه كرد.

و هم در اين سال هشام، اشرس بن عبد اللَّه سلمي را از خراسان برداشت و جنيد بن عبد الرحمان مزني را ولايتدار آنجا كرد.

 

سخن از اينكه چرا هشام اشرس را از خراسان برداشت و جنيد را عامل آنجا كرد؟

 

ابو الذيال گويد: سبب عزل اشرس آن بود كه شداد بن خالد باهلي پيش هشام رفت و از اشرس شكايت كرد كه او را معزول كرد و جنيد بن عبد الرحمان را عامل خراسان كرد، به سال صد و يازدهم.

گويد: هشام از آن رو جنيد را عامل خراسان كرد كه وي گردن آويزي به ام حكيم دختر يحيي بن حكم، زن هشام هديه كرده بود كه گوهري بر آن بود كه هشام از آن شگفتي كرد و جنيد گردن آويز ديگري نيز به هشام هديه كرد كه او را عامل خراسان كرد و هشت اسب بريد براي رفتن بدو داد. جنيد اسبان بيشتر خواست كه هشام نداد. وي با پانصد و پنجاه كس به خراسان رسيد.

گويد: در آن وقت اشرس بن عبد اللَّه با مردم بخارا و سغد نبرد مي‌كرد. جنيد كسي را مي‌جست كه با وي سوي ما وراء النهر رود. خطاب بن محرز سلمي جانشين اشرس را بدو نشان دادند، و چون به آمل رسيد خطاب بدو گفت بماند و به كساني كه در زم و اطراف آن بودند نامه نويسد كه پيش وي آيند، اما نپذيرفت و از نهر گذشت و به اشرس نوشت كه سپاهي به كمك من فرست كه بيم داشت پيش از آنكه به اشرس رسد راه او را ببرند.

گويد: اشرس، عامر بن مالك حماني را سوي او فرستاد. در اثناي راه تركان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4111

و سغديان به تعرض آمدند كه پيش از آنكه به جنيد برسد راه او را ببرند، عامر وارد باغي استوار شد و از شكاف ديوار با آنها نبرد كرد، ورد بن زياد نيز با وي بود، يكي از دشمنان تيري بزد كه به بيني وي رسيد و از دو سوراخ بيني گذاشت، عامر بن مالك بدو گفت: «اي ابو زاهريه گويي مرغك قوقو زن شده‌اي.» گويد: يكي از بزرگان ترك در نبرد شكاف كشته شد.

گويد: خاقان بر تپه‌اي بود كه پشت آن بيشه زاري بود، عاصم بن عمير سمرقندي با واصل بن عمرو قيسي و خادمان خويش برفت و دور زدند تا پشت آن آب رسيدند و مقداري چوب و ني و هر چه به دست آوردند به هم پيوستند و سنگ‌چيني ساختند و بر آن گذشتند و ناگهان خاقان تكبيرشان را شنيد.

گويد: واصل و خادمانش به دشمنان حمله بردند و با آنها نبرد كردند يك يابو زير پاي واصل كشته شد. خاقان و يارانش هزيمت شدند و عامر بن مالك از باغ در آمد و سوي جنيد رفت كه هفت هزار كس همراه داشت، بدو رسيد و با وي بيامد.

عمارة بن حريم بر مقدمه جنيد بود و چون به دو فرسخي بيكند رسيد سپاه ترك به مقابله وي آمد كه با آنها به نبرد پرداخت و نزديك بود جنيد با همه كساني كه همراه وي بودند هلاك شوند. سپس خداي او را غلبه داد و برفت تا به اردوگاه رسيد.

گويد: جنيد ظفر يافت و تركان را بكشت، خاقان به مقابله وي آمد و نرسيده به زرمان از ولايت سمرقند مقابل شدند. قطن بن قتيبه سالار عقبداران جنيد بود و با مردم بخارا آنجا رسيد كه قاسم، شاه چاچ در آنجا جاي گرفته بود.

در اين نبرد جنيد از جمله تركان برادرزاده خاقان را اسير گرفت و پيش جانشين خويش فرستاد.

گويد: و چنان بود كه جنيد در اين غزا مجشر بن مزاحم را در مرو جانشين خويش كرده بود و سورة بن ابي الحر را كه از مردم بني ابان بن دارم بود ولايتدار

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4112

بلخ كرده بود و چون در اين سفر توفيق يافت عمارة بن معاويه عدوي و محمد بن جراح عبدي و عبد ربه بن ابي صالح سلمي را پيش هشام بن عبد الملك فرستاد.

گويد: پس از آن بازگشتند و چون به ترمذ رسيدند، دو ماه آنجا بماندند، پس از آن جنيد مظفرانه به مرو رفت. خاقان گفت: «امسال اين جوان خوشگذران مرا هزيمت كرد، سال آينده او را هلاك ميكنم.» گويد: جنيد عاملان خويش را بر گماشت و هيچ غير مضري را عامل نكرد:

قطن بن قتيبه را عامل بخارا كرد، وليد بن قعقاع عبسي را عامل هرات كرد، حبيب بن مره عبسي را سالار نگهبانان خويش كرد و مسلم بن عبد الرحمان باهلي را عامل بلخ كرد.

گويد: نصر بن سيار عامل بلخ بود. مناسبات وي و باهليان به سبب رخدادهايي- كه در بروقان ميانشان بوده بود، خصمانه بود. مسلم كس به طلب نصر فرستاد كه او را خفته يافتند و بياوردندش كه پيراهني به تن داشت، جامه زيرين نداشت و جامه خويش را گرفته بود. و پيراهن را به خويشتن مي‌پيچيد كه مسلم شرمگين شد و گفت: «يكي از پيران مضر را بدين وضع آورده‌ايد؟» پس از آن جنيد مسلم را از بلخ معزول كرد و يحيي بن ضبيعه را ولايتدار آنجا كرد. خراج سمرقند را نيز به شداد بن خالد باهلي سپرد.

گويد: سمهري بن قعنب همراه جنيد بود.

در اين سال ابراهيم بن هشام مخزومي سالار حج بود. در اين سال نيز وي عامل همان ولايتها بود كه در سال پيش بوده بود و از پيش آنرا ياد كرده‌ام. عامل عراق خالد بن عبد اللَّه بود و عامل خراسان جنيد بن عبد الرحمان بود.

پس از آن سال صد و دوازدهم درآمد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4113

 

سخن از خبر حوادثي كه به سال صد و دوازدهم بود.

 

از جمله حوادث سال اين بود كه معاوية بن هشام، به غزاي تابستاني رفت و خرشنه را گشود و فرنديه را كه از ناحيه ملطيه بود بسوخت.

و هم در اين سال تركان الان روان شدند و جراح بن عبد اللَّه حكمي با مردم شام و آذربايجان كه به نزد وي بودند با آنها تلاقي كرده، سپاه وي تماماً نرسيده بود.

جراح و همراهانش در مرغزار اردبيل به شهادت رسيدند و تركان اردبيل را گشودند. جراح، برادر خويش حجاج بن عبد اللَّه را بر ارمينيه جانشين كرده بود.

محمد بن عمر گويد: تركان، جراح بن عبد اللَّه را در بلنجر كشتند و چون خبر آن به هشام رسيد سعيد بن عمرو حرشي را پيش خواند و بدو گفت: «شنيده‌ام جراح از مقابل مشركان عقب كشيده» گفت: «هرگز، اي امير مؤمنان، جراح خدا را بهتر از آن مي‌شناسد كه از مقابل دشمني عقب نشيند، وي كشته شده است» گفت: «چه بايد كرد؟» گفت: «مرا بر چهل اسب از اسبان بريد مي‌فرستي، پس از آن هر روز چهل اسب سوي من مي‌فرستي كه چهل مرد بر آن باشند، آنگاه به سران سپاهها مي‌نويسي كه سوي من آيند» و هشام چنان كرد.

گويند: سعيد بن عمرو به سه گروه از تركان دست يافت كه با اسيران مسلمان و ذمي سوي خاقان فرستاده شده بودند و حرشي آنچه را گرفته بودند پس گرفت و بسيار كس از آنها را بكشت.

علي بن محمد گويد: جنيد بن عبد الرحمان در يكي از شبها كه به دره با تركان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4114

نبرد داشت گفت: «شبي چون شب جراح و روزي چون روز او» بدو گفتند: «خدايت قرين صلاح بدارد، دشمن سوي جراح رفت و مردم خردمند و ثابت قدم كشته شدند وقتي شب درآمد كسان در دل شب سوي شهرهاي خويش در آذربيجان رفتند و صبحگاهان سپاه جراح اندك بود و كشته شد.» در اين سال هشام برادر خويش مسلمة بن عبد الملك را در زمستاني سر و پر- باران و برف از پي تركان فرستاد و چنانكه گفته‌اند به تعقيب آنها رفت تا از دربند گذشت و حارث بن عمر و طايي را به دربند نهاد.

نبرد جنيد به دره با تركان كه سالارشان خاقان بود در اين سال بود.

در اثناي اين نبرد سورة بن حر كشته شد. به قولي اين نبرد به سال صد و سيزدهم بود.

 

سخن از نبرد جنيد با تركان و سبب و چگونگي آن‌

 

اشاره

 

علي بن محمد گويد: جنيد بن عبد الرحمان به سال صد و دوازدهم به غزا برون شد، آهنگ طخارستان داشت، بر كنار نهر بلخ فرود آمد و عمارة بن حريم را با هيجده هزار كس سوي طخارستان فرستاد، ابراهيم بن بسام ليثي را نيز با ده هزار كس از سمت ديگر فرستاد.

گويد: تركان بجنبيدند و سوي سمرقند آمدند كه سورة بن حر از مردم بني ابان بن دارم عامل آنجا بود. سوره به جنيد نوشت كه: «خاقان، تركان را به جنبش آورده، من سوي آنها رفتم اما نتوانستم از ديوار سمرقند دفاع كنم، كمك، كند.

گويد: جنيد كسان را گفت تا عبور كنند، مجشر بن مزاحم سلمي و ابن بسطام ازدي و ابن صبح خرقي به نزد وي برخاستند و گفتند: «تركان چون ديگران نيستند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4115

به صف و به جمع با تو مقابله نمي‌كنند، تو سپاه خويش را پراكنده‌اي، مسلم بن عبد اللَّه در نيروذ است و بختري به هرات، مردم طالقان به نزد تو نيامده‌اند، عمارة بن حريم نيز غايب است.» گويد: مجشر بدو گفت: «فرمانرواي خراسان با كمتر از پنجاه هزار از نهر عبور نمي‌كند. به عماره بنويس سوي تو آيد، منتظر بمان و شتاب ميار» گفت: «وضع سوره و مسلماناني كه با وي هستند چگونه مي‌شود؟ اگر فقط با مردم بني مره بودم يا يا شامياني كه با من آمده‌اند، عبور مي‌كردم.» و شعري خواند به اين مضمون:

«مگر او شايسته‌تر از همه كسان نيست «كه در نبردگاه حضور يابد «و كسان گروهي روي گروه كشته شوند «بهانه من چيست؟ بهانه من چيست؟» «اگر با آنها نبرد نكنم «مين پشيت گوشم را بكند» گويد: پس عبور كرد و در كش جاي گرفت و اشهب بن عبيد حنظلي را فرستاد كه وضع قوم را بداند كه باز گشت و گفت: «سوي تو روانند، براي حركت آماده شود» گويد: تركان خبر يافتند و چاههايي را كه در راه كش بود كور كردند.

گويد: جنيد گفت: «كداميك از راهها براي رسيدن به سمرقند مناسبتر است؟» گفتند: «راه محترقه (سوخته)» مجشر بن مزاحم سلمي گفت: «كشته شدن به شمشير بهتر از كشته شدن با آتش است، راه محترقه درخت دارد و علف و از سالها پيش كشت نشده و همه روي هم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4116

انباشته اگر با خاقان مقابل شوي همه آنرا بسوزاند و به آتش و دود كشته شويم راه گردنه را پيش گير كه براي ما و آنها يكسان است» گويد: جنيد راه گردنه گرفت و در كوه بالا رفت، مجشر عنان اسب وي را گرفت و گفت: «چنان بود كه مي‌گفتند يكي از مردم قيس كه خوشگذران باشد سپاهي از سپاهيان خراسان به دست وي هلاك مي‌شود و ما بيم داريم كه تو آن كس باشي» گفت: «ترس از خويشتن ببر» مجشر گفت: «اگر كسي مانند تو ميان ما باشد، نمي‌رود» گويد: «شب را در گردنه به سر برد و صبحگاهان حركت كرد، از جمع وي كساني رفته بودند و كساني به جاي مانده بودند، سواري را بديد و بدو گفت:

«نامت چيست؟» گفت: «حرب (جنگ)» گفت: «پسر كي؟» گفت: «محربه» گفت: «از كدام طايفه؟» گفت: «از بني حنظله» گفت: «خداي، جنگ و خشم و خون را بر تو مسلط كند» گويد: آنگاه با كسان برفت تا وارد دره شد و ميان او و شهر سمرقند چهار فرسنگ بود. صبحگاهان خاقان با جمعي بسيار بيامد و مردم سغد و چاچ و فرغانه و جمعي از تركان بدو حمله بردند.

گويد: خاقان به مقدمه حمله برد كه سالار آن عثمان بن عبد اللَّه بن شنحير بود.

سپاهيان مقدمه سوي اردوگاه بازگشتند و تركان در تعقيبشان بودند و از هر سوي در ميانشان گرفته بودند. اخريد به جنيد گفته بود كسان را سوي اردوگاه پس آر كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4117

جمعي فراوان به مقابله تو آمده‌اند. وقتي نخستين سپاهيان دشمن نمودار شدند كسان ناشتا مي‌خوردند عبيد اللَّه بن زهير آنها را بديد و نخواست با كسان بگويد تا ناشتاي خويش را به سر برند. و ابو الذيال نظر كرد و آنها را بديد و گفت: «دشمن!» كسان سوار شدند و به نزد جنيد رفتند كه قبيله تميم و از در ابر پهلوي راست نهاد و قبيله ربيعه را بر پهلوي چپ نهاد كه مجاور كوه بود عبيد اللَّه بن زهير را سالار سواران زره‌دار بني تميم كرد، عمر، يا عمرو بن جرفاس منقري را سالار بي‌زرگان كرد سالار جمع بني تميم عامر بن مالك جمناني بود. سالار ازد عبد اللَّه بن بسطام بود، سالار سواران زره‌دار ازد و بي- زرگانشان فضل بن هناد و عبد اللَّه بن حوذان بودند: يكي‌شان بر زره داران و ديگري بر بي‌زرگان. به قولي بجاي عبد اللَّه بن حوذان بشر بن حوذان برادر وي بود.

گويد: تركان با قوم ربيعه در مجاورت كوه در تنگنايي به هم رسيدند. هيچكس سوي آنها نرفت. دشمن آهنگ پهلوي راست كرد كه تميميان و ازديان آنجا بودند، در محلي فراخ كه عرصه تاخت براي اسبان وجود داشت، حيان بن عبيد اللَّه پيش روي پدرش پياده شد و يابوي خويش را به برادرش عبد الملك داد، پدرش گفت: «اي حيان پيش برادرت برو كه وي نوجوان است و بر او نگرانم.» اما او دريغ كرد كه بدو گفت: «پسركم، اگر بر اين حال كشته شدي به حالت عصيان كشته شده‌اي» گويد: حيان آنجا رفت كه برادر خويش را با يابو به جاي نهاده بود و معلوم داشت كه برادرش سوي اردوگاه رفته و يابو را بسته. حيان عنان آنرا ببريد و بر نشست و سوي دشمن رفت و ديد كه دشمنان محلي را كه پدر خويش را با يارانش در آنجا رها كرده بود، در ميان گرفته‌اند. جنيد، نصر بن سيار مرا با هفت كس از جمله جميل ابن غزوان عدوي، به كمك آنها فرستاد. عبيد اللَّه بن زهير نيز به آنها پيوست و به دشمن حمله بردند كه پس رفتند. آنگاه حمله آوردند و همگيشان را كشتند و هيچكس از كساني كه در آن محل بودند جان به در نبرد. عبيد اللَّه بن زهير و ابن حوذان و ابن جرفاس و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4118

فضيل بن هناد نيز كشته شدند.

گويد: پهلوي راست از جا نرفت. جنيد در قلب بود و سوي پهلوي راست آمد و زير پرچم ازديان بايستاد. و چنان بود كه از پيش با آنها سختي كرده بود.

پرچمدار ازديان با وي گفت: «به خدا به رعايت يا حرمت ما نيامده‌اي، ولي دانسته‌اي كه تا يكي از ما زنده باشد به تو دست نخواهند يافت. اگر ظفر يافتم و زنده ماندم هرگز با تو سخن نكنم» پس از آن پيش رفت و كشته شد.

گويد: آنگاه ابن مجاعه پرچم را گرفت و كشته شد. هيجده كس از ازديان پرچم را از پي هم گرفتند و كشته شدند، آن روز هشتاد كس از ازديان كشته شد.

گويد: كسان ثبات آوردند و نبرد كردند تا وامانده شدند كه شمشيرها كارگر نمي‌شد و چيزي را نمي‌بريد. غلامان چوبها بريدند و با آن نبرد كردند با دو گروه درهم شدند و كار بدست و گريبان شدن رسيد و از هم جدا شدند.

گويد: از قوم ازد حمزة بن مجاعه عتكي و محمد بن عبد اللَّه بن حوذان جهضمي و عبد اللَّه بن بسطام معني و برادرش زنيم و حسن بن شيخ و فضيل حارثي، سالار سواران و يزيد بن مفضل حداني كشته شدند. يزيد به حج رفته بود و يكصد و هشتاد هزار بر حج خويش خرج كرده بود، به مادرش وحشيه گفته بود براي من دعا كن كه خداي شهادت نصيب من كند و مادرش دعا كرد و او از خود رفت و سيزده روز پس از بازگشت از حج به شهادت رسيد. دو غلام از آن وي كه گفته بودشان بروند همراهش نبرد كردند كشته شدند و به شهادت نايل شدند.

گويد: به روز جنگ دره يزيد بن مفضل يكصد شتر سويق براي مسلمانان بار كرده بود، درباره كسان پرسش مي‌كرد و درباره هر كه پرسش مي‌كرد مي‌گفتند: «كشته شد» پس پيش رفت و مي‌گفت: «لا اله إلا اللَّه» و نبرد كرد تا كشته شد.

گويد: در آن روز محمد بن عبد اللَّه بن حوذان، نبرد مي‌كرد بر اسبي سرخموي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4119

بود كه زره مطلا داشت. هفت بار حمله برد كه در هر حمله يكي را مي‌كشت.

آنگاه به جاي خويش باز آمد و كساني كه در آن سمت بودند از او بيمناك شدند.

يكي از ترجمانان دشمن بدو بانگ زد كه شاه مي‌گويد: «ميپذيري كه سوي ما بيايي و بت خويش را كه مي‌پرستيم رها كنيم و ترا بپرستيم؟» محمد گفت: «من با شما نبرد مي‌كنم كه پرستش بتان را بگذاريد و خداي يگانه را پرستش كنيد» آنگاه نبرد كرد تا كشته شد.

گويد: جشم بن قرط هلالي از بلحارثي كشته شد. نضر بن راشد عبدي نيز كشته شد. وقتي كه كسان نبرد مي‌كردند، وي پيش زن خويش رفته بود و بدو گفته بود:

«چگونه خواهي بود اگر ابو ضمره را بيارند كه در نمدي باشد و آغشته به خون؟» گويد: زن گريبان خويش را بدريد و بناليد.

جشم گفت: «بس است، اگر همه زنان بر من بنالند از شوق حور العين اعتنائي به آنها نمي‌كنم.» آنگاه بازگشت و نبرد كرد تا كشته شد.

گويد: در آن اثنا كه كسان بر اين حال بودند غباري نمايان شد و سواراني بيامدند، منادي جنيد ندا داد: زمين، زمين، وي فرود آمد، كسان نيز فرود آمدند. آنگاه منادي جنيد ندا داد: هر يك از سرداران، اطراف خويش خندق بزند، و كسان خندق زدند.

گويد: جنيد به عبد الرحمان بن مكيه نگريست كه به دشمن حمله مي‌برد و گفت: «اين بيني آبريز كيست؟» گفتند: «اين، ابن مكيه است» گفت: «زبان گاو؟ خدا خوب كرده، چه مرديست؟» گويد: پس از آن جدا شدند، از مردم ازد يكصد و نود كس كشته شده بود.

بروز جمعه با خاقان تلاقي كرده بودند. جنيد كس پيش عبد اللَّه بن معمر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4120

يشكري فرستاد كه در سمت مجاور كش بايستد و هر كس را كه بر او مي‌گذرد بدارد و بنه‌ها و پيادگان را نگهدارد. وابستگان آمدند كه همه پيادگان بودند و ميان آنها بجز يك سوار نبود و دشمن تعقيبشان مي‌كرد. عبد اللَّه بن معمر عدوي ثبات آورد و با كساني از مردم بكر كشته شد.

گويد: صبحگاه شنبه خاقان بيامد و جايي را براي نبرد آسانتر از محل بكر بن وائل نديد كه سالارشان زياد بن حارث بود، پس آهنگ آنها كرد. بكريان به زياد گفتند: «اين قوم از ما بيشترند بگذارمان پيش از آنكه به ما حمله آرند به آنها حمله بريم» گفت: «هفتاد سال آزموده‌ام كه اگر به آنها حمله برديد و بالا رفتيد هزيمت مي‌شويد بگذاريدشان تا نزديك شوند» گويد: و چنان كردند و چون به نزديكشان آمدند بدانها حمله بردند و پسشان زدند و جنيد سجده كرد. در آن روز خاقان گفت: «عربان وقتي به تنگنا افتند، دل به كشته شدن مي‌دهند، بگذاريدشان بروند و متعرضشان مشويد كه با آنها بر آمدند نتوانيد» گويد: تني چند از كنيزكان جنيد برون شده بودند و ولوله مي‌كردند، كساني از مردم شام بيامدند و گفتند: «اي مردم خراسان خدا را، خدا را، كجا مي‌رويد؟» و جنيد گفت: «شبي چون جراح و روزي چون روز او.» در اين سال سورة بن حر تميمي كشته شد.

 

سخن از كشته شدن سورة بن حر تميمي‌

 

علي گويد: عبيد اللَّه بن حبيب به جنيد گفت: «يكي را اختيار كن كه يا تو هلاك شوي يا سوره»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4121

گفت: «هلاكت سوره براي من آسانتر است» گفت: «پس به او بنويس كه با مردم سمرقند پيش تو آيد كه وقتي تركان بشنوند كه سوره سوي تو مي‌آيد سوي او روند و با وي نبرد كنند» گويد: پس جنيد به سوره نوشت و دستور داد بيايد. به قولي نوشت: «مرا درياب» گويد: عبادة بن سليل محاربي به سوره گفت: «خنكترين خانه سمرقند را بجوي و در آنجا بخواب كه اگر بروي مهم نيست كه امير بر تو خشم آرد، يا خشنود شود» حليس بن غالب شيباني نيز بدو گفت: «تركان ميان تو و جنيد هستند، اگر برون شوي به تو حمله بردند و از ميانت بردارند» گويد: سوره به جنيد نوشت كه قدرت برون شدن ندارم. جنيد بدو نوشت:

«اي پسر زن بوگندو بيا و گر نه شداد بن خالد باهلي را به طرف تو مي‌فرستم- شداد دشمن سوره بود- بيا و فلان را با پانصد تيرانداز در فرخشاذ واگذار، همراه آب باش و از آن جدا مشو» گويد: پس سوره مصمم حركت شد و جف بن خالد عبد ي گفت: «با اين رفتن، خودت را و عربان را و همراهانت را به هلاكت مي‌دهي» سوره گفت: «تا نروم كارم سامان نمي‌گيرد.» عباده و حليس گفتند: «اگر به رفتن اصرار داري راه نهر گير» گفت: «از راه نهر دو روزه به او نمي‌رسم، اما از اين طرف ميان من و او يك شب راه است كه صبحگاه بدو مي‌رسم، وقتي آن مرد آرام گيرد روان شوم و از نهر بگذرم» گويد: خبر گيران تركان بيامد و به آنها خبر دادند سوره دستور حركت داد، موسي بن اسود را كه يك از بني ربيعة بن حنظله بود بر سمرقند جانشين كرد و با

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌9، ص: 4122

دوازده هزار كس برون شد. صبحگاهان بر سر كوهي بود. اين راه را يك بومي به نام كارتقبد به او نموده بود. هنگام صبح خاقان مقابل وي بود. سه فرسخ راه پيموده بود و ميان وي و جنيد يك فرسخ فاصله بود.

ابو الذيال گويد: در سرزميني سست با تركان نبرد كرد و ثبات كرد و ثبات كردند تا گرما سخت شد.

بعضي گويند: غوزك به خاقان گفت: «روز تو روزي گرم است با آنها نبرد مكن تا آفتاب گرم شود كه سلاح بر آنها سنگين شود» راوي گويد: خاقان با آنها نبرد نكرد و مطابق راي