Skip to main content

بایگانی ماهانه ارگ ایران همراه تعداد نوشته ها

ده نوشته تازه ارگ ایران

داستان تاریخ طبری جلد دهم

 
توجه
بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری
فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری
نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 
  

بسم الله الرحمن الرحيم‌

سخن از خبر حوادثي كه به سال صد و نوزدهم بود

اشاره

از جمله حوادث سال غزاي وليد بن قعقاع عبسي بود به سر زمين روم.

و هم در اين سال اسد بن عبد الله بن غزاي ختلان رفت و قلعه زعرزك را بگشود و از آنجا سوي خداش رفت و اسير و گوسفند فراوان گرفت كه سپاه سوي چين گريخته بود.

و هم در اين سال اسد با خاقان فرمانرواي تركان مقابل شد و بسيار كس از ياران وي را بكشت، اسد و مسلمانان سالم ماندند و با غنيمت و اسير بسيار بازگشتند.

 

سخن از خبر غزاي اسد در ختلان و خداش‌

 

علي بن محمد به نقل از مشايخ خويش گويد: ابن سائجي به خاقان، ابو- مزاحم، نوشت (كنيه وي را ابو مزاحم از آن رو گفتند كه مزاحم عربان بود) و بدو كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4182

در نواكث بود خبر داد كه اسد وارد ختلان شده و سپاه وي در آنجا پراكنده است و وضعي آشفته دارد.

گويد: وقتي نامه ابن سائجي به خاقان رسيد به ياران خويش دستور آمادگي داد.

گويد: خاقان مرغزار و كوهستاني داشت كه قرق بود و هيچكس نزديك آن نمي‌شد و در آنجا شكار نمي‌كرد، بوقت پيكار عرصه مرغزار را سه روز و كوهستان را سه روز آزاد مي‌كردند. پس آماده شدند و چرا كردند و پوست شكارها را دباغي كردند و از آن ظرفها و كمان و زه حاضر كردند.

گويد: خاقان يابويي زيندار و لگام دار خواست و بگفت تا بزي را سر بريدند و به قلاب آويختند، پس از آن مقداري نمك برگرفت و در كيسه‌اي نهاد و آن را در كمربند خويش جا داد و به هر يك از تركان گفت چنين كند و گفت: «اين توشه شماست تا در ختلان با عربان مقابل شويد.» گويد: آنگاه خاقان راه خشوراغ گرفت و چون ابن سائجي بدانست كه خاقان نزديك رسيده كس پيش اسد فرستاد كه از ختلان برون شو كه خاقان نزديك تو است، اما اسد فرستاده او را دشنام داد و گفته او را باور نكرد.

گويد: فرمانرواي ختلان بدو پيغام داد كه با تو دروغ نگفتم، من بودم كه ورود تو و پراكندگي سپاهت را بدو خبر دادم و گفتم كه اين براي او فرصتي است و از او كمك خواستم، اينك كه ولايت را چرانيده‌اي و غنيمت گرفته‌اي اگر در اين حال با تو تلاقي كند، بر تو ظفر يابد، و عربان تا وقتي كه من بباشم با من دشمني كنند و خاقان با من بزرگي كند و زحمت وي سنگين شود و بر من منت نهد و گويد: «عربان را از ولايت تو برون كردم و ملك ترا پس دادم» گويد: اسد بدانست كه او راست گفته و بگفت تا بنه‌ها را پيش فرستند و ابراهيم بن عاصم عقيلي جزري را كه بعدها ولايتدار سيستان شد بر آن گماشت و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4183

پيران را با وي فرستاد، كه كثير بن اميه پدر سليمان بن كثير خزاعي و فضل بن حيان مهري و سنان بن داود قطعي از آن جمله بودند. سالار مردم بيرون شهر سنان اعرابي سلمي بود و متصدي ضبط عثمان بن شباب همداني پدر بزرگ قاضي مرو بود.

گويد: بنه‌ها حركت كرد، اسد به داود بن شعيب و اصبغ بن ذواله كلبي كه آنها را به سويي فرستاده بود نوشت كه خاقان نزديك رسيده و آنها براي حفاظت بنه‌ها به ابراهيم بن عاصم پيوستند.

گويد: يك مرد دبوسي به نزد داود و اصبغ آمد و شايع كرد كه خاقان مسلمانان را بشكست و اسد را بكشت.

اصبغ گفت: «اگر اسد و كساني كه با وي بوده‌اند كشته شده باشند، هشام ميان ما هست كه سوي او مي‌رويم.» داود بن شعيب گفت: «خداي از پس مردم خراسان زندگي را زشت بدارد.» اصبغ گفت: «چه خوش است زندگي از پس مردم خراسان، جراح و كساني كه با وي بودند كشته شدند و مسلمانان را چندان زياني نزد، اگر اسد و مردم خراسان هلاك شده باشند، خدا دين خويش را زبون نمي‌كند كه خدا زنده و پاينده است و امير مؤمنان زنده است و سپاههاي مسلمانان بسيار است.» داود گفت: «بهتر است بنگريم اسد چه كرده و از روي اطلاع برويم.» پس برفتند تا نزديك اردوي ابراهيم رسيدند و ديدند كه آتش‌ها روشن است.

داود گفت: «اين آتشهاي مسلمانان است كه مي‌بينيم به هم نزديك است و آتشهاي تركان پراكنده است.» اصبغ گفت: «آنها در جايي تنگ هستند» پس از آن نزديكتر شدند و صداي عرعر خران را شنيدند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4184

داود گفت: «مگر نمي‌داني كه تركان خر ندارند» اصبغ گفت: «ديروز به دست آورده‌اند و نتوانسته‌اند به يك روز و دو روز آنرا بخورند.» داود گفت: «دو سوار بفرستيم كه تكبير گويند» گويد: پس دو سوار فرستادند كه تكبير گفتند و اردو به پاسخ آنها تكبير گفت.

پس سوي اردوگاهي رفتند كه بنه‌ها آنجا بود. مردم صغانيان و صغان خداه همراه ابراهيم بودند و ابراهيم بن عاصم زودتر بيامد.

گويد: اسد از ختلان سوي كوه نمك رفت كه مي‌خواست از نهر بلخ بگذرد، ابراهيم بن عاصم با اسيران و آنچه به دست آورده بود، از نهر گذشته بود. وقتي اسد نزديك نهر رسيد خاقان سوي وي آمد كه هفده روزه از سويات راه پيموده بود.

ابو تمام بن زحر و عبد الرحمن بن خنفر، هر دوان ازدي، به نزد اسد شدند و گفتند:

«خداي امير را قرين صلاح بدارد در اين غزا در راه خدا تلاشي نكو كردي و غنيمت گرفتي و به سلامت باز آمدي از اين آب بگذر و آنرا پشت سر نه» گويد: اسد بگفت تا گردن آنها را بكوفتند و از اردو برونشان كردند و آن روز را بماند و چون روز بعد رسيد، حركت كرد. در نهر بيست و سه محل گدار بود كه كسان از آن عبور مي‌كردند. در يكجا چندان آب بود كه به دو طرف زين مي‌رسيد. مردم در آنجا رفتند، دستور داد كه هر كس گوسفندي بر دارد، خود او نيز گوسفندي برداشت.

گويد: عثمان بن عبد الله به اسد گفت: «در اين وضع پر خطر كه هستي بردن گوسفند چه ضرور كه كسان را پراكنده‌اي و مشغول داشته‌اي و دشمن نزديك است، اين گوسفند را كه خدايش لعنت كند بگذار و بگو كسان آماده شوند.» اسد گفت: «به خدا هر كه عبور كند و گوسفندي همراه نداشته باشد كه اين

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4185

گوسفندان تمام شود، دستش را مي‌برم» مردم بنا كردند گوسفند مي‌بردند، سوار آنرا پيش روي خود مي‌برد و پياده بر گردن خويش مي‌برد و مردم به آب زدند.

گويند: وقتي سم اسبان در نهر فرو رفت بعضي جاهاي زمين سست شد و بعضي كسان كج مي‌شدند و از اسب مي‌افتادند. اسد بگفت تا گوسفندان را بيندازند و كسان در آب برفتند و هنوز كاملا عبور نكرده بودند كه گروه تركان نمودار شدند و كساني را كه عبور نكرده بودند كشتند و كسان سوي نهر هجوم آور شدند.

گويند: محافظان از مردم از دو تميم بودند، مردم كم توان به جاي مانده بودند، اسد به نهر زد و بگفت تا شتران را سوي ما وراء النهر برند كه بنه‌ها را بر آن بار كنند. از سمت ختلان غباري برخاست كه خاقان بود و چون جمعي از سپاهش به وي رسيدند به ازديان و مردم بني تميم حمله برد كه پراكنده شدند. اسد به تاخت برفت تا به اردوگاه خويش رسيد و به بنه داران كه از پيش فرستاده بود پيغام داد كه همانجا كه هستند در دل دره فرود آيند و خندق بزنند.

گويد: خاقان بيامد و مسلمانان پنداشتند كه به طرف آنها عبور نمي‌كند كه نهر در ميانه بود و چون خاقان نهر را نگريست به اشكند كه در آن وقت اسپهبد نسا بود بگفت تا به صف برود تا به لب آب رسد و از سواران و مردم بصير به كار جنگ مي‌پرسيد كه آيا عبور از نهر و حمله به اسد ميسر است؟ كه همه مي‌گفتند:

«ميسر نيست.» وقتي به اشتيخن رسيد گفت: «آري ميسر است كه ما پنجاه هزار سواريم و اگر يكباره وارد آب شويم آب را از همديگر بداريم و جريان آن كند شود.» گويد: تركان كوس‌هايشان [1] را زدند، اسد و كساني كه همراه وي بودند پنداشتند كه اين تهديد است اما آنها اسبان خويش را در آب راندند كه به تندي نفس زدن گرفت و چون مسلمانان به آب زدن تركان را بديدند سوي اردوگاه عقب رفتند

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4186

و تركان عبور كردند. غباري بزرگ برخاست كه كس اسب خويش را نمي ديد و همديگر را نمي شناختند.

مسلمانان وارد اردوگاه خويش شدند و آنچه را بيرون بود فراهم آوردند.

غلامان با پالانها و گرزها برفتند و چهره‌هاي تركان را زدند كه عقب رفتند. اسد شب را به سر كرد، از آغاز شب ياران خويش را آراسته بود كه از خدعه خاقان و حمله وي بيم داشت و چون صبح شد و چيزي نديد سران قوم را پيش خواند و با آنها مشورت كرد گفتند: «سلامت را بپذير» گفت: «اين سلامت نيست بلكه بليه است، ديروز خاقان با ما مقابل شد و بر ما ظفر يافت و به سپاه و سلاح دست اندازي كرد، امروز نيز از ما نمانده مگر از آن رو كه اسيراني به دست وي افتاده كه بدو خبر داده‌اند كه محل بنه‌ها پيش روي ماست و به طمع آن از مقابله ما چشم پوشيده است.» گويد: پس حركت كرد و طليعه‌داران فرستاد كه يكيشان پس آمد و بدو گفت كه دسته‌هاي تركان را ديده با پرچمهاي اشكند با جمعي اندك. پس روان شد، اسبان وامانده بود، بدو گفتند: «اي امير فرود آي و سلامت را بپذير.» گفت: «كدام سلامت را بپذيرم، اين بليه است و از دست رفتن جانها و مالها.» گويد: و چون شب در آمد اسد به منزلگاهي رسيد و با كسان مشورت كرد كه فرود آيند يا بروند.

كسان گفتند: «سلامت را بپذير، از دست رفتن مال در قبال سلامت ما و سلامت مردم خراسان چه هميت دارد؟» گويد: نصر بن سيار خاموش بود. اسد گفت: «اي پسر سيار چرا خاموشي و سخن نمي‌كني؟» گفت: «خداي امير را قرين صلاح بدارد، هر دو صورت به سود تو است،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4187

اگر بروي بنه داران را دريابي و نجاتشان دهي، اگر وقتي آنجا رسيدي هلاك شده باشند راه سختي را كه بايد پيمود، پيموده باشي» گويد: اسد رأي او را پذيرفت و همه روز را راه پيمود.

گويد: اسد، سعيد صغير را كه يكه سواري بود وابسته باهله و به سرزمين ختلان آشنا، پيش خواند و نامه‌اي براي ابراهيم نوشت كه دستور مي‌داد آماده باشد كه خاقان به سمت او مي‌رود به سعيد گفت: «اين نامه را هر كجا باشد پيش از شب به ابراهيم برسان، اگر نرساندي اسد از اسلام به دور باشد، اگر ترا نكشد.

اگر پيش حارث رفتي اسد چنان باشد كه گفت اگر دلان [1]، زنت را با همه اهل خانه‌ات در بازار بلخ نفروشد.» سعيد گفت: «اسب تيره رنگ دم بلندت را به من ده» گفت: «قسم به دينم تو كه جانت را به خطر مي‌دهي اگر درباره اسب با تو بخيلي كنم، فرومايه باشم.» گويد: پس اسب را بدو داد. سعيد بر يكي از اسبان يدك روان شد غلامش نيز بر اسبي همراه وي بود و اسب اسد را يدك ميكشيد. وقتي مقابل تركان رسيد كه آهنگ بنه‌ها داشتند، طليعه‌داران ترك به طلب وي آمدند. سعيد بر اسب اسد نشست كه بدو نرسيدند، پس نامه را پيش ابراهيم برد، گروهي از طليعه‌داران به قولي بيست- كس از دنبال وي بودند تا اردوي ابراهيم را بديدند و پيش خاقان بازگشتند و خبر را با وي بگفتند.

گويد: خاقان سوي بنه‌ها رفت، ابراهيم خندقي زده بود وقتي خاقان رسيد كسان در محوطه خندق بودند، به مردم سغد بگفت تا با آنها نبرد كنند، وقتي به پادگان مسلمانان نزديك شدند به طرف آنها جستند و سغديان را هزيمت كردند و يكي از آنها را كشتند، خاقان به آنها گفت: «برنشينيد»

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4188

گويد: آنگاه خاقان بالاي تپه‌اي رفت كه جاي مناسب براي حمله مي‌جست و جنگ را راه مي‌برد.

گويد: خاقان بدين سان بود و دو يا سه كس با وي بودند و چون جايي را براي حمله مناسب مي‌يافت سپاهيان خويش را مي‌گفت تا از آنجا حمله برند. و چون بالاي تپه رفت پشت اردوگاه جزيره‌اي ديد كه مقابل آن گداري بود، يكي از سرداران ترك را خواست و گفت كه از بالا دست اردوگاه از گذرگاهي كه نشان داده بود بروند تا به جزيره رسند و در جزيره سرازير شوند تا از پشت اردوگاه مسلمانان درآيند، و بگفتشان كه از عجمان و مردم صغانيان آغاز كنند و ديگران را رها كنند كه عربان بودند و آنها را از خيمه‌ها و پرچمهايشان شناخته بود، به سرداران گفت: «اگر قوم جلو خندق آمدند و با شما مقابله كردند ما وارد خندقشان مي‌شويم و اگر در محوطه خندق ماندند از پشت خندق بر آنها در آييد، و چون در خندق بماندند، از سمت عجمان بر آنها در آمدند و صغان‌خذاه و بيشتر ياران وي را بكشتند و اموالشان را بگرفتند، و نيز وارد اردوگاه ابراهيم شدند و هر چه را در آنجا بود بگرفتند. مسلمانان آرايش خويش را رها كردند و به يكجا فراهم آمدند و هلاكت را معاينه مي‌ديدند.

ناگهان غباري برخاست و خاكي سياه و اسد و سپاه وي در رسيدند و تركان از مقابل آنها سوي محلي كه خاقان بود بالا رفتن آغاز كردند. ابراهيم از بي‌حركت ماندنشان شگفتي كرد كه ظفر يافته بودند و كشتار كرده بودند و غنيمت گرفته بودند زيرا انتظار آمدن اسد را نداشت.

گويد: اسد با شتاب راه پيمود و بيامد تا مقابل تپه‌اي رسيد كه خاقان بر آن بود، خاقان به سمت كوه رفت. باقيمانده بنه داران پيش اسد آمدند كه بسيار كس از آنها كشته شده بود. آن روز بركة بن خولي راسبي كشته شده بود، با كثير، ابو اميه، و پيراني از خزاعه.

گويد: زن صغان‌خذاه پيش اسد آمد و بر شوهر خويش گريست، اسد نيز با وي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4189

گريست چنانكه صدايش بلند شد. خاقان برفت، اسيران سپاه را در بند مي‌برد و شتران را با بار مي‌راند و كنيز كان را همراه داشت.

گويد: مصعب بن عمرو خزاعي و گروهي از مردم خراسان مصمم بودند راه آنها را بگيرند اما اسد مانعشان شد و گفت: «اين قوم باد موافقي يافتند و چيزي ربودند متعرضشان مشويد» گويد: يكي از ياران حارث بن سريج همراه خاقان بود كه بدو دستور داد كه ندا داد: اي اسد، مگر از كار ما وراء النهر عبرت نگرفتي! بسيار حريصي، مي‌بايد از ختلان چشم مي‌پوشيدي كه سرزمين پدران و نياكان منست.

اسد گفت: «چنان بود كه ديدي، شايد خداي از تو انتقام بگيرد» كور مغانون كه از جمله بزرگان ترك بود گفت: «روزي بهتر از روز بنه‌ها نديدم» بدو گفتند: «چگونه بود؟» گفت: «اموال فراوان به دست آوردم و دشمني سمج تر از اسيران عرب نديدم كه يكيشان مي‌دويد اما از جاي نمي رفت.» بعضي‌ها گفته‌اند كه خاقان سوي بنه‌ها روان شد و چون نزديك نيمروز شد و مسلمانان تركان را بديدند به خندق پناه بردند و چون با مسلمانان به نبرد پرداختند و آنها به خندق پناه بردند سوي عجماني رفتند كه با مسلمانان بودند و با آنها نبرد كردند و فرزندانشان را اسير گرفتند.

گويد: هر يك از تركان خادم يا خادمه اي را پشت خود سوار كرد و هنگام غروب آفتاب سوي اردوگاه اسد رفتند.

گويد: اسد برفت تا به نزد تپه‌ها فرود آمد. روز بعد تركان به اسد حمله بردند و اين به روز فطر بود و نزديك بود آنها را از نماز بدارند سپس برفتند، اسد نيز سوي بلخ رفت و در مرغزار آنجا اردو زد تا زمستان بيامد آنگاه كسان در خانه‌ها پراكنده شدند و او وارد شهر شد. در باره اين غزا خطاب به وي شعري

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4190

گفتند به پارسي:

«از ختلان آمديد «برو تباه آمديد «ابار باز آمديد «خشك نزار آمديد» گويد: حارث بن سريج كه در ناحيه طخارستان بود به خاقان پيوست و چون شب قربان رسيد به اسد گفتند كه خاقان در جزه فرود آمده و بگفت تا آتشها را بر- ديوار شهر بالا بردند و كسان از روستاها به شهر بلخ آمدند. صبحگاهان اسد با كسان نماز كرد و با آنها سخن كرد و گفت: «دشمن خدا حارث بن سريج طغيانگر خويش را آورده كه نور خدا را خاموش كند و دين وي را تغيير دهد و خدا او را زبون مي‌كند ان شاء الله. اين دشمن سگ شما، از برادرانتان كسان كشته و اگر خدا خواهد كه نصرتتان دهد كمي شما و بسياري آنها زيانتان نزند، از خداي نصرت بخواهيد.» و نيز گفت: «شنيده‌ام وقتي بنده به پيشگاه خداي پيشاني نهد از همه وقت به خدا نزديكتر باشد، من فرود مي‌آيم و پيشاني مي‌نهم، خدا را بخوانيد و براي پروردگار خويش سجده كنيد و او را از سر اخلاص بخوانيد.» گويد: چنان كردند و چون سر برداشتند از فتح خويش ترديد نداشتند. پس از آن اسد از منبر به زير آمد و قربان كرد و با كسان در باره حركت به طرف خاقان مشورت كرد. جمعي گفتند: «تو جواني و از آن كسان نيستي كه از غارت گوسفند و اسب بيم كني، با حركت خويش مي‌خطر كني» گفت: «به خدا حركت مي‌كنم، يا ظفر است يا شهادت» به قولي خاقان كه از مردم ما وراء النهر و مردم طخارستان و جيغويه طخاري و شاهان و خدمه آن سرزمين سي هزار كس كمك گرفته بود بيامد و در خلم فرود آمد، در آنجا

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4191

پادگاني بود به سالاري ابو العوجاء بن سعيد عبدي كه با آنها در آويخت و بدو دست نيافتند و با عقبدارانشان از راه فيروز بخشين طخارستان روان شدند، و ابو العوجاء حركتشان را براي اسد نوشت.

گويد: اسد كسان را فراهم آورد و نامه ابو العوجاء و نامه فرافصه سالار پادگان جزه را كه پس از عبور خاقان نوشته بود براي آنها بخواند آنگاه با كسان مشورت كرد. گروهي گفتند: «دروازه‌هاي شهر بلخ را مي‌بندي و به خالد و خليفه مي‌نويسي و كمك مي‌خواهي.» گروهي ديگر گفتند: «از راه زم مي‌روي و زودتر از خاقان به مرو مي‌رسي.» گروهي ديگر گفتند: «به مقابله تركان مي‌روي و از خدا بر ضد آنها نصرت مي‌طلبي»، گفته اينان با راي اسد مطابقت داشت كه عزم مقابله تركان داشته بود.

گويند: وقتي خاقان از اسد جدايي گرفت برفت تا به سرزمين طخارستان رسيد به نزد جيغويه، و چون نيمه زمستان رسيد بيامد و از جزه گذشت و سوي گوزگان رفت و دسته‌ها فرستاد به تاخت و تاز، به سبب آنكه حارث بن سريج بدو خبر داده بود كه از جانب اسد حركت نخواهد بود كه چندان سپاهي با وي نمانده است.

بختري بن مجاهد وابسته بني شيبان به اسد گفت: «سپاهيان روانه كن تا به گوزگان برسي» و چون سپاهيان روانه كرد بختري بدو گفت: «رأي مرا چگونه يافتي؟» گفت: «لطف خدا عز و جل را چگونه يافتي كه رأي ترا گرفتم؟» گويند: اسد از جبلة بن ابي رواد صد و بيست هزار درم گرفت و بگفت تا كسان را بيست بيست بدهند. سپاه وي از مردم خراسان و مردم شام هفت هزار كس بود. كرماني ابن علي را در بلخ جانشين كرد و گفت كه هيچكس را نگذارد از شهر برون شود

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4192

و گر چه تر كان در شهر را بزنند.

نصر بن سيار ليثي و قاسم بن نجيب مراغي ازدي و سليم بن سليمان سلمي و عمرو بن مسلم و محمد بن عبد العزيز عتكي و عيسي اعرج حنظلي و بختري بن درهم بكري و سعيد احمر و سعيد صغير وابسته باهله گفتند: «خداي امير را قرين صلاح بدارد به ما اجازه برون شدن بده و در اطاعت ما خلل ميار» و اسد به آنها اجازه برون شدن داد.

گويد: پس از آن برون شد و بر يكي از درهاي بلخ جاي گرفت. دو سراپرده وسيع براي وي زدند و يكي را به ديگري پيوستند. با كسان دو ركعت نماز كرد و نماز را طول داد سپس روي به قبله كرد و كسان را ندا داد كه خدا را بخوانيد و دعاي بسيار كرد و فيروزي خواست و كسان از پس دعاي وي آمين گفتند و سه بار گفت:

«قسم به پروردگار كعبه فيروزي مي‌يابيد ان شاء الله» گويد: پس از آن منادي اسد ندا داد: هر كس از سپاهيان كه زني همراه بيارد حرمت از او برداشته شود.

گويند: اسد به فرار برون شده بود و ام بكر كنيز فرزنددار خويش را با فرزندش به جا نهاده بود، كنيزي را ديد كه بر شتري بود، گفت: «بپرسيد اين كنيز از آن كيست؟» يكي از سواران برفت و بپرسيد و باز آمد و گفت: «از آن زياد بن حارث بكري است» زياد آنجا نشسته بود. اسد روي درهم كشيد و گفت: «بس نمي‌كنيد تا با يكي از شما كه به نزد من محترم است خشونت آرم و پشتش و شكمش را بزنم.» زياد گفت: «اگر كنيز از آن من است آزاد باشد نه به خدا اي امير، زني همراه من نيست، اين، دشمني حسود است.» گويند: پس اسد حركت كرد و چون به نزد پل عطاء رسيد به مسعود بن عمرو-

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4193

كرماني كه در آن هنگام از جانب كرماني بر ازديان سالاري داشت گفت: «پنجاه مرد و اسب بجوي كه بر اين پل بگذارمشان و نگذارند هر كه از اين جا گذشت باز- گردد.» مسعود گفت: «پنجاه مرد از كجا توانم يافت؟» پس اسد بگفت تا او را از اسبش پايين كشيدند و بگفت تا گردنش را بزنند.

گروهي به پا خاستند و با وي سخن كردند تا دست از او بداشت.

گويد: و چون از پل گذشت به جايگاهي رسيد و آنجا بماند تا صبح شد، مي‌خواست آن روز بماند عذافر بن زيد گفت: «امير امروز بماند تا كسان بيايند.» گويد: دستور حركت داد و گفت: «ما را به عقب‌ماندگان نياز نيست» پس حركت كرد، سالم بن منصور بجلي كه با سيصد كس بر مقدمه وي بود با سيصد كس از تركان كه طليعه خاقان بودند تلاقي كرد و سالارشان را با هفت كس از آنها اسير كرد و پيش اسد آورد و باقيمانده فراري شد.

گويد: ترك اسير مي‌گريست؛ بدو گفت: «چرا مي‌گريي؟» گفت: «براي خودم نمي‌گريم براي هلاكت خاقان مي‌گريم.» گفت: «چگونه؟» گفت: «وي سپاهيانش را از آنجا كه هست تا مرو پراكنده است.» گويد: اسد برفت تا به سدره رسيد كه يكي از دهكده‌هاي بلخ بود سالار سپاه بيرون شهريان ريحان بن زياد عامري عبدلي بود، از بني عبد الله بن كعب.

گويد: پس او را معزول كرد و منصور بن سالم را بر مردم بيرون شهر گماشت.

پس از آن از سدره حركت كرد و در خريستان فرود آمد. در آنجا شيهه اسبي شنيد.

گفت: «اين از آن كيست؟» گفتند: «از آن عقار بن ذعير» نام وي و نام پدرش را به فال بد گرفت (كه عقار از عقر است به معني نازائي و دست و پا بريدن چهارپاي و ذعير از ذعر است به معني

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4194

ترس» گفت: «وي را پس بفرستيد.» گفت: «كشته مي‌شوم، به تركان مي‌رسم» اسد گفت: «خدايت بكشد» گويد: آنگاه برفت تا نزديك چشمه گرم رسيد، بشر بن رزين، يا رزين بن بشر به پيشواز وي آمد كه گفت: «بشارت است و رزانت، اي رزين چه خبر داري؟» گفت: «اگر به فريادمان نرسي شهرمان را مي‌گيرند» گفت: «به مقدام بن عبد الرحمن بگو نيزه مرا درازتر كند.» پس از آن روان شد و در دو فرسخي شهر گوزگان فرود آمد. صبحگاهان دو سپاه همديگر را مي‌ديدند. خاقان به حارث گفت: «اين كيست؟» گفت: «اين محمد بن مثني است و پرچم وي» گويند: طليعه‌داران خاقان سوي وي رفتند و بدو خبر دادند كه غبار بلندي از جانب بلخ نمودار است.

خاقان حارث را خواست و گفت: «مگر نگفته بودي كه از اسد حركتي ساخته نيست، اينك غباري است كه از جانب بلخ مي‌رسد.» حارث گفت: «اين همان دزدي است كه به تو گفته بودم كه از ياران من است.» گويد: خاقان طليعه‌داران فرستاد و گفت: «بنگريد كه بر شتران تخت و كرسي مي‌بينيد؟» طليعه‌داران آمدند و گفتند كه تخت و كرسي ديده‌اند.

خاقان گفت: «دزدان تخت و كرسي بر نميدارند، اين اسد است كه سوي تو مي‌آيد.» گويد: اسد اندكي راه پيمود، سالم بن جناح بدو رسيد و گفت: «اي امير مژده كه آنها را تخمين زدم، به چهار هزار نمي‌رسند، اميدوارم خدا خاقان را

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4195

بكشد.» مجشر بن مزاحم كه با اسد همراه بود گفت: «اي امير مردان خويش را فرود آر.» اسد چهره اسب وي را بزد و گفت: «اي مجشر، اگر به رأي تو كار شده بود، اينجا نيامده بوديم» و باز اندكي برفت و گفت: «اي جنگاوران صبحدم پياده شويد» كه پياده شدند و اسبان خويش را نزديك هم آوردند و تير و كمان گرفتند.

گويد: خاقان در مرغزاري بود كه شب را آنجا به سر برده بود.

گويد: عمرو بن موسي مي‌گفت: «وقتي اسد نماز صبحگاهان بكرد حركت كرد و از گوزگان گذشت كه خاقان آنجا را غارت كرده بود و سپاه وي به شبورقان رسيد.» گويد: در آن هنگام قصرهاي گوزگان به خواري افتاده بود.

گويد: مقدام بن عبد الرحمن غامدي عامل گوزگان با جنگاوران خويش و مردم گوزگان بيامد و كمك خويش را به او عرضه كردند. گفت: «در شهر خويش بمانيد» به گوزگان پسر گوزگان گفت: «با من بيا» گويد: كار آرايش سپاه با قاسم بن بخيت مراغي بود كه مردم ازد و بني تميم و گوزگان پسر گوزگان و خدمه او را بر پهلوي چپ وي نهاد و مردم فلسطين را كه سالارشان مصعب بن عمرو خزاعي بود با مردم قنسرين كه سالارشان صغراء بن احمر بود به پهلوي راست وي نهاد. مردم ربيعه را كه سالارشان يحيي بن حضين بود بر پهلوي چپ نهاد و مردم حمص را كه جعفر بن حنظله بهراني سالارشان بود و مردم ازد را كه سليمان بن عمرو مقري حميري سالارشان بود به آنها پيوست. منصور بن مسلم بجلي را بر مقدمه نهاد، مردم دمشق را كه سالارشان حملة بن نعيم كلبي بود به آنها پيوست و كشيكبانان و نگهبانان و غلامان اسد را بر آنها افزود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4196

گويد: خاقان نيز آرايش داد. حارث بن سريج و ياران وي و شاه سغد و فرمانرواي چاچ و خرابغره پدر خانا خره جد كاوس، و فرمانرواي ختلان و جيغويه و همه تركان را بر پهلوي راست نهاد. و چون تلاقي شد حارث با كساني از مردم سغد كه با وي بودند و دربنديان و ديگران بر پهلوي چپ حمله برد كه مردم ربيعه و دو سپاه از مردم شام آنجا بودند و آنها را هزيمت كرد كه تا خيمه‌گاه اسد برفتند.

آنگاه پهلوي راست كه ازديان بودند و بني تميم و گوزگان، حمله بردند و همينكه به حريفان رسيدند حارث و تركان هزيمت شدند، آنگاه كسان همگي حمله بردند.

اسد گفت: «خدايا آنها نافرماني مي‌كردند نصرتشان عطا كن.» تركان پراكنده به هر سو همي رفتند و پرواي كس نداشتند. مسلمانان به اندازه سه فرسنگ به تعقيبشان رفتند و هر كه را به دست آوردند كشتند تا به گوسفندان آنها رسيدند و صد و پنجاه و پنج هزار گوسفند براندند با اسب بسيار. خاقان در كوه راهي پيش گرفت، بجز راه بزرگ. حارث بن سريج عقبدار وي بود. اسد هنگام نيمروز به آنها رسيد.

گويند: وقتي در جنگ خريستان، اسد با خاقان مقابل شد ميان آنها نهري عميق بود، اسد بگفت تا سراپرده وي را بالا بردند. يكي از بني قيس بن- ثعلبه گفت: «اي مردم راي شما چنين است كه وقتي كسان آمدند خيمه به پا كنيد.» گويد: پس اسد بگفت تا سراپرده را فرود آوردند. باد جنگ كه آنرا هفافه گويند وزيدن گرفت و خداي هزيمتشان كرد، مسلمانان روي به قبله كردند و خدا را مي‌خواندند و تكبير مي‌گفتند.

گويد: خاقان با نزديك چهار صد سوار بيامد كه پوشش سرخ داشتند و به يكي كه سوري نام داشت گفت: «تو شاه گوزگاني، اگر عربان تسليم شدند هر كس از مردم گوزگان را كه ديدي پيش وي رفته بكش.» گوزگان به عثمان بن عبد الله بن شخير گفت: «من ولايت خويش و راههاي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4197

آنرا بهتر مي‌شناسم مي‌خواهي كاري كني كه مايه هلاك خاقان شود و تا بباشي مايه شهرت تو شود؟» گفت: «چيست؟

گفت: «همراه من آيي؟» گفت: «آري» گويد: پس راهي گرفت كه ورادك نام داشت و بالاي علم‌هاي خاقان رسيد كه غافل بودند. خاقان بگفت تا كوسها بانگ بازگشت زدند و چون جنگ در ميان بود تركان قدرت بازگشت نداشتند. بار ديگر زدند كه قدرت نداشتند آنگاه بار سوم زدند كه قدرت نداشتند و به جنگ سرگرم بودند.

گويد: پس ابن شخير و گوزگان به علم‌ها حمله بردند، خاقان به فرار روي بگردانيد و مسلمانان اردوگاهشان را تصرف كردند، ديگهايشان كه قل مي‌زد به جاي مانده بود با گروهي زن از عرب و وابسته و زنان ترك.

گويد: يابوي خاقان در گل فرو رفت و حارث بن سريج او را حفظ كرد.

گويد: اما كسان ندانستند كه وي خاقان است.

اردوگاه ترك از همه چيز از ظروف نقره و سنج‌هاي تركي پر بود. خواجه‌اي مي‌خواست زن خاقان را ببرد اما فرصت نيافت و با خنجر ضربتي بدو زد، وقتي به او رسيدند كه هنوز مي‌جنبيد. پاپوش وي را گرفتند كه از نمد نقش دار بود.

گويد: اسد دختران ترك را پيش دهقانان خراسان فرستاد و مسلماناني را كه به دست آنها بود بگرفت.

گويد: اسد پنج روز آنجا ببود.

گويد: اسباني كه پراكنده شده بود، مي‌رسيد و اسد آنرا مي‌گرفت و به روز نهم با ظفر سوي بلخ بازگشت.

ابن سجف مجاشعي شعري گفت به اين مضمون:

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4198

«اگر در زمين بروي و زمين را بپيمايي «طول زمين را و عرض آنرا بپيمايي «كسي را تواناتر و كاربرتر «از امير اسد نخواهي يافت «كه نيكي را به ما رسانيد «و از پراكندگي به فراهمي آورد «خاقان جز با شتاب از او جان نبرد «و گروههاي خاقان را پراكنده كرد «اي ابن سريج علف ترشي ديدي «علف ترشي كه درد سر بيماران را «شفا مي‌دهد» گويد: اسد حركت كرد و روز بعد در جزه گوزگان فرود آمد كه خاقان آنجا بود و گريزان روان شد. اسد كسان را براي حركت دعوت كرد بسيار كس از مردم شام و مردم عراق آماده شدند كه جعفر بن حنظله بهراني را سالارشان كرد، حركت كردند و در شهري به نام «ورد» از سرزمين جزه فرود آمدند و شب را آنجا به سر كردند.

دچار باد و باراني سخت شدند، بقولي دچار برف شدند و بازگشتند. خاقان برفت و پيش جيغويه طخاري جاي گرفت، بهراني پيش اسد بازگشت، اسد سوي بلخ بازگشت و به سپاه تركان كه در مروروذ بوده بود بر خوردند كه براي حمله به بلخ برون آمده بود و هر كس از آنها را كه به دست آوردند كشتند، تركان به كليساي مروروذ رسيده بودند اسد آن روز چهار هزار زره به دست آورد و چون به بلخ رسيد به مردم گفت روزه بدارند به سبب آنكه خدا فتح به آنها داده بود.

گويد: و چنان بود كه اسد، كرماني را با دسته‌ها مي‌فرستاد كه يكي و دو و سه و بيشتر از تركان را مي‌گرفتند، خاقان سوي طخارستان بالا رفت و پيش جيغويه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4199

خرلخي اقامت گرفت كه در حفاظ وي باشد، خاقان بگفت تا كوسها بسازند و چون بخشكيد و صداي آن خوب شد راه ولايت خويش گرفت و چون به اشروسنه رسيد خرابغره، پدر خانا خره پدر افشين، همراه بازيگران به پيشواز وي آمد و هديه‌ها و اسباني براي وي و سپاهش آماده كرده بود، روابط ميانشان خوب نبوده بود و چون به هزيمت باز آمده بود مي‌خواست به نزد وي جايي داشته باشد و هر چه مي‌توانست براي وي آورد.

گويد: پس از آن خاقان به ولايت خويش رفت و براي نبرد و محاصره سمرقند آماده شدن گرفت. پنج هزار يابو براي سواري به حارث بن سريج و ياران وي داد، تعدادي يابو نيز ميان سرداران ترك تقسيم كرد.

گويد: روزي خاقان با كورصول، بازي نرد مي‌كرد، ميانشان نزاع شد و كورصول دست خاقان را بشكست و خاقان سوگند ياد كرد كه دست كورصول را خواهد شكست. خبر به كورصول رسيد كه دوري گرفت و گروهي از ياران خويش را فراهم آورد و به خاقان شبيخون زد و او را بكشت. روز بعد تركان از اطراف وي پراكنده شد و او را برهنه واگذاشتند. زريق بن طفيل كشاني با خاندان حمو كيان كه از بزرگان تركند بيامد و او را ببرد و دفن كرد و درباره وي چنان كرد كه درباره امثال وي مي‌بايد كرد.

پس از آن تركان به غارت همديگر پراكنده شدند و بعضي‌شان سوي چاچ رفتند. در اين هنگام مردم سغد به طمع بازگشت به آنجا افتادند.

گويد: از سواران ترك كه به كار غارت مي‌پرداختند كسي بجز زر ابن كشي به سلامت نماند كه به سلامت به طخارستان رسيد.

گويد: و چنان بود كه اسد، منيف بن وصاف عجلي را بر اسبي از بلخ فرستاده بود كه برفت تا به شبورقان رسيد.

گويد: ابراهيم بن هشام پادگان شبورقان بود و سيف را بر اسبان بريد روانه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4200

كرد تا پيش خالد بن عبد الله رسيد و خبر را با وي بگفت.

گويد: اما هشام خبر را حيرت‌انگيز دانست و باور نكرد و به ربيع حاجب خويش گفت: «واي تو اگر اين پير راست بگويد، از حادثه‌اي عظيم خبر آورده اما راستگويش نميدانم، برو و به او وعده بده، سپس از او بپرس چه مي‌گويد و گفتار وي را براي من بيار.» گويد: حاجب پيش وي رفت و آنچه را هشام گفته بود انجام داد كه با وي همان گفت كه به هشام گفته بود.

گويد: هشام به حيرت در شد، بار ديگر او را بخواست و گفت: «قاسم بن بخيت كيست؟» گفت: «سالار سپاه» گفت: «او بيامده» گفت: «اگر آمده باشد خدا امير مؤمنان را فاتح كرده است.» گويد: اسد وقتي فتح كرده بود قاسم بن بخيت را فرستاده بود. وي بيامد و بر در تكبير گفت، آنگاه وارد شد و همچنان تكبير مي‌گفت. هشام نيز به سبب تكبير قاسم تكبير مي‌گفت، تا به نزد وي رسيد و گفت: «اي امير مؤمنان فتح!» و خبر را با وي بگفت.

گويد: هشام از تخت خويش به زير آمد و سجده شكر كرد كه به نزد ايشان يك سجده است.

گويد: قيسيان به اسد و خالد حسد بردند و به هشام گفتند به خالد بن عبد الله بنويسد كه به برادرش دستور دهد مقاتل بن حيان را بفرستد.

گويد: هشام به خالد نوشت. اسد، مقاتل بن حيان را در جمع كسان پيش خواند و گفت: «پيش امير مؤمنان رو و آنچه را ديده‌اي با وي بگوي و حق را بگوي ان شاء الله جز حق نخواهي گفت، آنچه نياز داري از بيت المال بگير»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4201

گفتند: «در اين صورت چيزي نخواهد گرفت» گفت: «فلان و فلان مقدار مال بدو بده و فلان و بهمان تعداد جامه بدو بده و لوازم بده» گويد: مقاتل بن حيان روان شد و پيش هشام بن عبد الملك رسيد كه با ابرش نشسته بود و از او پرسش كرد.

مقاتل گفت: «به غزاي ختلان رفتيم و به حادثه‌اي بزرگ افتاديم، اسد را از تركان بيم دادند، اما به آنها اعتنا نكرديم تا به ما رسيدند و چيزي از غنايم ما را بگرفتند و قسمتي از اردوگاهمان را به غارت بردند، آنگاه به نزديك خلم مارا عقب زدند و كسان به قشلاقگاههاي خويش رفتند آنگاه خبر آمد كه خاقان سوي گوزگان روان شده و ما در همان اوقات با دشمن درگير شده بوديم، ما را حركت داد و در روستايي ما بين اردوگاهمان و سرزمين گوزگان تلاقي كرديم، گروهي از فرزندان مسلمانان به چنگشان افتاده بود به پهلوي چپ ما حمله آوردند و آنرا عقب راندند.

پس از آن پهلوي راست ما به آنها حمله برد و خدا بر آنها ظفرمان داد كه چند فرسخ به تعقيبشان رفتيم و اردوگاه خاقان را غارت كرديم كه از آنجا برفت» گويد: هشام تكيه داده بود و چون از اردوگاه خاقان سخن آورد بنشست و سه بار گفت: «شما اردوگاه خاقان را غارت كرديد؟» گفت: «آري» گفت: «بعد چه شد؟» گفت: «وارد ختلان شدند و برفتند.» هشام گفت: «اسد ضعيف است» گفت: «آرام، اي امير مؤمنان، اسد ضعيف نيست، بيش از آنچه كرد تاب نداشت»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4202

هشام گفت: «حاجت خويش را بگوي» گفت: «يزيد بن مهلب از پدر من، حيان، يكصد هزار درم به ناحق گرفته.» هشام گفت: «زحمت شاهد آوردن را به عهده تو نمي‌نهم، به نام خدا قسم ياد كن كه چنانست كه گفتي.» گويد: مقاتل قسم ياد كرد و آن مبلغ را از بيت المال خراسان بدو پس داد و به خالد نوشت كه به اسد در باره آن بنويسد كه خالد نوشت و اسد يكصد هزار درم بدو داد كه مطابق كتاب خداي و ترتيب ميراث ميان وارثان حيان تقسيم كرد.

به قولي هشام به اسد نوشت كه در اين باب خبر گيرد، اگر آنچه گفته حق باشد يكصد هزار به او داده شود. كسي كه خبر فتح خراسان را به مرو رسانيد عبد السلام بن اشهب حنظلي بود.

گويد: اسد در مورد هزيمت خويش در نبرد سان گروهي را پيش خالد بن عبد الله فرستاد كه علم‌هاي خاقان را با سرهاي مقتولان ترك همراه داشتند كه خالد آنها را پيش هشام فرستاد، هشام قسمشان داد كه راست گفته‌اند و آنها قسم ياد كردند كه به آنها جايزه داد.

گويد: و چنان بود كه سبل هنگام مرگ وقتي ابن سائجي را جانشين خويش مي‌كرد سه سفارش بدو كرد گفت: «با مردم ختلان چون من گردنفرازي مكن كه من پادشاهم و تو پادشاه نيستي، تو يكي از آنها هستي و آنچه را از شاهان تحمل مي‌كرده‌اند از تو تحمل نمي‌كنند. منتظر نمان كه سپاه بخواهد و آن را به ولايتتان پس آري كه از پس من ملك از آن سپاه است و ملوك را نظام بايد و كسان اگر نظام ندارند اوباش باشند، با عربان جنگ مكنيد و تا مي‌توانيد آنها را به حيله از خويشتن بداريد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4203

ابن سائجي بدو گفت: «اما اينكه گفتي با مردم ختلان گردنفرازي نكنم، اين را دانسته‌ام، آنچه در باره پس آوردن سپاه گفتي، شاه راست گفت، اينكه گفتي با عربان جنگ مكنيد، تو كه بيشتر از همه شاهان با آنها جنگيده‌اي، چگونه از جنگشان نهي مي‌كني؟» گفت: «خوب كردي كه آنچه را نمي‌داني پرسيدي. من نيروي شما را با نيروي خودم قياس كردم و چنان يافتم كه نسبت به من چيزي نيستند. و چنان بود كه وقتي من با آنها نبرد مي‌كردم به زحمت از آنها مي‌گريختم و شما اگر با آنها نبرد كنيد هلاك مي‌شويد.» گويد: و چنان بود كه سپاه سوي چين گريخته بود. ابن سائجي همان بود كه حركت خاقان را به اسد بن عبد الله خبر داده بود و نبرد با اسد را ناخوش داشت.

در اين سال مغيرة بن سعيد و بيان با گروهي قيام كردند و خالد آنها را بگرفت و بكشت.

 

سخن از خبر كشته شدن مغيرة ابن سعيد و بيان و يارانشان‌

 

سخن از خبر كشته شدن مغيرة ابن سعيد و بيان و يارانشان‌

 

مغيرة بن سعيد، چنانكه گفته‌اند، جادوگر بود.

اعمش گويد: شنيدم كه مغيرة بن سعيد مي‌گفت: «اگر بخواهم عاد و ثمود و نسلهاي بسيار ما بين آنها را زنده توانم كرد.» گويد: و چنان بود كه مغيره سوي گورستان مي‌رفت و سخن مي‌كرد و بر- گورها همانند ملخان نمودار مي‌شد (يا چيزي نظير اين سخن گفت).

محمد بن عبد الرحمن گويد: يكي از مردم بصره پيش ما آمد كه طالب علم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4204

بود [1] و پيش ما بود، روزي به كنيز خويش گفتم ماهي اي به دو درم براي من بخر، آنگاه با آن بصري پيش مغيرة بن سعيد رفتم كه به من گفت: «اي محمد مي‌خواهي بگويم چرا ابروانت فاصله دارد؟» گفتم: «نه» گفت: «مي‌خواهي به تو خبر دهم كه چرا كسانت نام ترا محمد كرده‌اند؟» گفتم: «نه» گفت: «تو خادم خويش را فرستادي كه ماهي‌اي به دو درم برايت بخرد.» گويد: و ما از پيش وي برخاستيم.

ابو نعيم گويد: و چنان بود كه مغيره با جادو سر و كار داشت، خالد قسري او را بگرفت و بكشت و بياويخت.

سعيد بن مردابند وابسته عمرو بن حريث گويد: وقتي مغيره و بيان را با شش كس پيش خالد آوردند، او را ديدم كه بگفت تا تختش را به مسجد جامع آوردند و بگفت تا دسته‌هاي ني بياوردند با نفت، آنگاه به مغيره گفت كه يك دسته ني برگيرد كه سستي كرد و تأمل كرد، تازيانه‌ها بر سر وي فرود آمد كه يك دسته برداشت و به برگرفت كه بدو بستند. سپس نفت بر او و دسته ني ريختند و آتش در آن افروختند كه وي باني بسوخت. آن گروه را نيز بگفت كه چنان كردند، در آخر به بيان گفت كه پيش ني دويد و آن را به برگرفت، خالد گفت: «واي شما در همه كار احمقيد، چرا اين را به مغيره ياد نداديد.» پس او را بسوخت.

ابو زيد گويد: وقتي خالد، مغيره و بيان را بكشت كس به طلب مالك بن اعين

______________________________

[1] نكته‌اي كه نبايد از خاطر خواننده دور بماند اين است كه در استعمال دوران اول اسلامي هميشه علم به معني حديث به كار مي‌رفته، في المثل اطلبوا العلم و لو بالصين يا طلب العلم فريضة علي كل مسلم، يا اطلبوا العلم من المهد الي اللحد، به معني حديث است و اين قضيه از دقت در موارد به كار رفتن كلمه چنان آشكار است كه محتاج توضيح بيشتر نيست (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4205

جهني فرستاد و از او پرسش كرد، و او درباره خويش راست گفت كه رهايش كرد و چون مالك با معتمدان خويش خلوت كرد كه ابو مسلم خراساني از آن جمله بود شعري خواند به اين مضمون:

«ميان دو راه، براي وي راهي روشن نهادم «و خورشيد را جز و چيزهاي ديگر گل‌اندود كردم «وقتي از من پرسش كرد وي را به شبهه انداختم «چنانكه سين و شين بهنگام نوشتن مشتبه مي‌شود» و چون ابو مسلم تسلط يافت گفت: «اگر او را به دست آرم به موجب اقراري كه بر ضد خويش كرده مي‌كشمش» علي بن محمد گويد: مغيرة بن سعيد با هفت كس قيام كرد، آنها را خادمان مي‌ناميدند. بيرون كوفه قيام كردند خالد قسري به منبر بود كه قيامشان را بدو خبر دادند و گفت: «آبم دهيد» و ابن نوفل اين را بر او عيب گرفت و شعري گفت به اين مضمون:

«اي خالد، خدايت پاداش خير ندهد «و فلان امير در فلان مادرت [1] «ميان قيسيان و قسريان «آرزوي تفاخر داري «گويي از بزرگان بني جريري «مادرت يك زن بومي بود «و پدرت سفله‌اي بود «و اوباش، همانند سران نباشند «جرير از مردم اصيل يمني بود

______________________________

[1] با كلمات صريح

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4206

«با نسب والا و مقام معتبر «تو پنداشته‌اي كه از يزيد آمده‌اي «اما شما را همانند بزغاله براندند «تو به نزد مغيره بنده بدي بودي «و از غرش شير از ترس مي‌شاشيدي «و چون بليه ديدي گفتي آبم دهيد «آنگاه بر تخت شاشيدي «از بيم هشت بومي و پيري فرتوت «كه ياوري نداشت» در همين سال بهلول بن بشر، ملقب به كثاره «حكميت خاص خدا است» گفت و كشته شد.

 

سخن از خروج بهلول ابن بشر و كشته شدن او

 

ابو عبيده معمر بن مثني گويد: بهلول دعوي خدايي داشت. وي معادل يك ششم درم (دانگ) چيز مي‌خورد و به نزد هشام بن عبد الملك به دليري شهره بود. به آهنگ حج برون شد و به غلام خويش گفت مقداري سركه به يك درم براي او بخرد. غلامش شرابي به نزد وي آورد و بگفت تا پس دهد و درم را بگيرد، اما از او نپذيرفتند. بهلول پيش عامل دهكده كه جزو سواد بود رفت و با وي سخن كرد، عامل بدو گفت: «شراب از تو و از قوم تو بهتر است.» گويد: بهلول از پي حج خويش رفت و همينكه آن را به سر برد مصمم شد كه بر ضد حكومت قيام كند، در مكه كساني را يافت كه با رأي وي هماهنگ بودند يكي از دهكده‌هاي موصل را وعده‌گاه كردند كه چهل كس آنجا فراهم آمدند و بهلول را

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4207

سالار خويش كردند و همسخن شدند كه به هر كه گذر كردند بگويند از پيش هشام مي‌آيند كه آنها را براي بعضي كارها به نزد خالد فرستاده است تا كارهايشان را انجام دهد. به هر عاملي گذشتند با وي چنين گفتند و اسباني از اسبان بريد گرفتند و چون به دهكده‌اي رسيدند كه غلام آنجا سركه خريده بود و شراب بدو داده بودند، بهلول گفت: «از اين عامل آغاز مي‌كنم كه آن سخنان را گفت.» يارانش گفتند: «ما قصد كشتن خالد داريم اگر از اين آغاز كنيم كارمان شهره شود و خالد و غير وي از ما حذر كنند، ترا به خدا اين را مكش كه خالد كه مسجدها را ويران مي‌كند و كليساها و كنيسه‌ها مي‌سازد و گبران را ولايتدار مسلمانان مي‌كند و زنان مسلمان را به ذميان شوهر مي‌دهد، از دست ما بگريزد شايد او را بكشيم و خدا ما را از او آسوده كند.» گفت: «به خدا تكليف خويش را براي كار پس از آن وانمي‌گذارم، اميد دارم اين را كه آن سخنان را با من بگفت بكشم، به خالد نيز دست يابم و او را بكشم.

اگر اين را بگذارم و سوي خالد روم كارمان شهره شود و اين از دستمان برود. در صورتي كه خداي عز و جل گفته:

قاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَ لْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً [1] يعني: با آن كسان از كافران كه مجاور شمايند، كارزار كنيد بايد در شما خشونتي ببينند.» گفتند: «چنان كن كه رأي تو است» گويد: پس بهلول سوي آن كس رفت و او را بكشت، كسان خبر يافتند و بدانستند كه آنها خارجي هستند و راه فرار پيش گرفتند، پيك‌ها سوي خالد روان شدند و به او خبر دادند كه كساني از خارجيان قيام كرده‌اند، اما در آن وقت نمي دانستند سالارشان كيست.

______________________________

[1] توبه، آيه 124

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4208

گويد: خالد از واسط برون شد و سوي حيره رفت، در اين وقت كساني همراه وي بودند. در همان ايام سرداري از مردم شام، از بني قين با سپاهي آمده بود كه آنها را بكمك عامل خالد كه در هند بود فرستاده بودند و در حيره فرود آمده بودند، به همين جهت خالد آنجا رفته بود.

گويد: خالد سردار سپاه را پيش خواند و گفت: «با اين زدين گشتگان نبرد كن كه هر كه يكي از آنها را بكشد، من جز آنچه در شام گرفته، عطايي به او دهم و از رفتن سوي هندوستان معافش دارم» گويد: رفتن سوي هندوستان براي آنها سخت دشوار بود بدين جهت بدين كار شتافتند و گفتند: «اين كسان را مي‌كشيم و سوي ولايت خويش باز مي‌رويم.» گويد: پس مرد قيسي با ششصد كس سوي آنها روان شد. خالد نيز دويست كس از نگهبانان كوفه را به آنها پيوست، بر ساحل فرات تلاقي شد. مرد قيسي ياران خود را بياراست و نگهبانان كوفه را به كنار زد و گفت: «با ما نباشيد» كه مي‌خواست خود او و يارانش با قوم روبرو شوند و ظفر خاص آنها باشد، به سبب وعده‌اي كه خالد به آنها داده بود.

گويد: بهلول سوي آنها آمد و در باره سالارشان پرسش كرد و جاي وي را بدانست و بدو پرداخت. پرچم سياهي به دست داشت، بدو حمله برد و از شكاف زره ضربتي بدو زد كه گفت: «مرا كشتي خدايت بكشد» بهلول گفت: «به جهنم برو، خدايت لعنت كند» گويد: مردم شام با نگهبانان كوفه فراري شدند تا به در كوفه رسيدند و بهلول و يارانش همچنان از آنها مي‌كشتند. شاميان بر اسبان خوب بودند و از وي جان بردند اما به نگهبانان كوفه رسيد كه گفتند: «در باره ما از خداي بترس كه ما به اكراه و اجبار آمده‌ايم» بهلول با نيزه بسرهايشان همي زد و مي‌گفت: «برويد، فرار، فرار»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4209

گويد: بهلول همراه مرد قيسي كيسه‌اي يافت كه آنرا برگرفت.

گويد: در كوفه شش نفر بودند كه عقيده بهلول داشتند و برون شدند كه به وي ملحق شوند و كشته شدند. بهلول سوي آنها روان شد و كيسه را پيش روي خويش مي‌برد گفت: «اينان را كي كشت كه اين درم‌ها را به او دهم» اين يكي مي‌گفت: «من بودم» آن يكي مي‌گفت: «من بودم» تا آنها را بشناخت و آنها مي‌پنداشتند كه وي از جانب خالد آمده كه مالي به آنها دهد به سبب آنكه خارجيان را كشته‌اند.

گويد: بهلول به مردم دهكده گفت: «اينان راست مي‌گويند، اينان آن كسان را كشته‌اند؟» گفتند: «آري» بهلول بيم داشت كه آنها اين دعوي را به طمع مال كرده باشند، پس به مردم دهكده گفت: «برويد» و بگفت تا آن كسان را بكشتند.

گويد: يارانش اين كار را بر او عيب گرفتند، با آنها حجت گويي كرد كه به حجت وي تسليم شدند.

گويد: خبر هزيمت قوم و خبر كشته شدن آن كسان از مردم صريفين به خالد رسيد و سر داري از بني شيبان را كه يكي از بني حوشب بن يزيد بود فرستاد كه ما بين موصل و كوفه با خارجيان مقابل شد، بهلول به آنها حمله برد مرد شيباني بدو گفت: «ترا به حق خويشاوندي قسم! حسن كناره گرفته‌اي پناه جويم» و بهلول دست از او بداشت يارانش هزيمت شدند و پيش خالد رفتند كه در حيره مانده بود و انتظار مي‌برد و ناگهان هزيمتيان سوي وي تاختند.

گويد: بهلول همانروز حركت كرد و آهنگ موصل داشت، عامل موصل از وي بيمناك شد و به هشام نوشت كه گروهي از خارجيان قيام كرده‌اند و تباهي مي‌كنند و از كار ناحيه خويش نگران است و سپاهي خواست كه به كمك آنها با خارجيان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4210

نبرد كند.

هشام بدو نوشت كه كثارة بن بشر را سوي آنها فرست. و چنان بود كه هشام، بهلول را به لقب مي‌شناخت، عامل موصل بدو نوشت كه آن كه قيام كرده همان كثاره است.

گويد: پس از آن بهلول به ياران خويش گفت: «به خدا با كشتن پسر زن نصراني كاري از پيش نمي‌بريم- منظورش خالد بود- من به خاطر خداي قيام كرده‌ام پس چرا به طلب سري نباشم كه خالد و كسان خالد را تسلط بخشيده است؟» گويد: پس به آهنگ هشام كه در شام بود حركت كرد. عاملان هشام بيمناك شدند كه اگر وي را واگذارند كه از ولايتشان بگذرد و به شام برسد هشام از آنها دل آزرده شود. خالد سپاهي از مردم عراق بر ضد وي فراهم آورد. عامل جزيره نيز سپاهي از مردم جزيره فراهم آورد، هشام نيز سپاهي از مردم شام فراهم آورد كه در ديري ما بين جزيره و موصل فراهم آمدند، بهلول بيامد تا به نزد آنها رسيد. به قولي در كحيل نزديك موصل تلاقي شد، بهلول بيامد و به در دير فرود آمد بدو گفتند: «از در دير به يكسو رو كه ما براي مقابله تو برون شويم» گويد: پس بهلول به كنار رفت و سپاه سوي وي آمد و چون كثرت آنها را بديد و خود او هفتاد كس داشت، ياران خويش را پهلوي راست و چپ كرد، سپس سوي آنها رفت و گفت: «هر يك از شما اميد دارد كه ما را بكشد و به سلامت سوي ولايت و كسان خويش رود؟» گفتند: «چنين اميدواريم ان شاء الله» گويد: بهلول به يكي از آنها حمله برد و او را بكشت و گفت: «اما اين يكي هرگز پيش كسان خود نخواهد رفت» و چنين كرد تا شش كس از آنها را بكشت كه هزيمت شدند و وارد دير شدند و آنها را محاصره كرد، برايشان كمك آمد كه بيست-

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4211

هزار شدند، ياران بهلول گفتند: «بهتر است اسبان خويش را پي كنيم و يكباره به آنها حمله بريم» بهلول گفت: «چنين مكنيد كه تا وقتي كه بر اسبانمان هستيم خويشتن را نبرد صداي معذور كنيم.» گويد: پس همه آن روز با سپاه بجنگيدند، تا به وقت پسين و بسيار كس از آنها را كشتند و زخمي كردند.

گويد: پس از آن بهلول و يارانش اسبان خويش را پي كردند و پياده شدند، با شمشيرهاي كشيده در آنها افتادند و بدردشان آوردند. بيشتر ياران بهلول كشته شدند، وي نبرد مي‌كرد و از ياران خويش دفاع مي‌كرد، يكي از مردم جديله قيس كه كنيه ابو الموت داشت بدو حمله برد كه از پاي بيفتاد، باقيمانده يارانش پيش وي آمدند و گفتند: «كار ما را از پي خويش به يكي سپار كه بدان قيام كند.» گفت: «اگر من هلاك شدم، امير مؤمنان دعامه شيباني است. اگر دعامه هلاك شد، امير مؤمنان عمرو يشكري است.» گويد. و چنان بود كه ابو الموت با بهلول خدعه كرده بود، بهلول همان شب بمرد، صبحگاهان دعامه فراري شد و آنها را واگذاشت و يكي از شاعرانشان، شعري گفت به اين مضمون:

«دعامه امير مؤمنان نيست بد «و هنگام جنگ «بدترين تكيه‌گاه است» ضحاك بن قيس نيز به رثاي بهلول و تذكار ياران وي شعري دارد به اين مضمون:

«از پي ابو بشر و صحبت وي «دچار قومي شدم كه بر ضد من

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4212

«با احزاب همدست بودند «گويي هرگز از ياران ما نبوده‌اند «و از همين پيش با ما دوستي نداشته‌اند «اي ديده اشك فراوان بريز «و بر ياران و دوستان رفته ما «زاري كن «كه ظاهر و باطن دنيا را به ما واگذاشتند «و مجاوران بهشت جاويد شدند» ابو عبيده گويد: وقتي بهلول كشته شد عمرو يشكري به نبرد برون شد و طولي نكشيد كه كشته شد پس از آن عنزي صاحب اسب سپيد، كه به اين عنوان شهره بود، با شصت كس بر ضد خالد قيام كرد. خالد، سمط بن مسلم بجلي را با چهار هزار كس به مقابله وي فرستاد كه بر ساحل فرات تلاقي كردند، عنزي به سمط حمله برد و ضربتي ميان انگشتان وي زد كه شمشيرش را بينداخت و دستش شل شد.

گويد: قوم حمله آوردند و حروريان هزيمت شدند، غلامان و اوباش مردم كوفه جلوشان رفتند و با سنگ چندان بزدند كه آنها را كشتند.

ابو عبيده گويد: پس از آن وزير سختياني با گروهي بر ضد خالد قيام كرد قيام وي از حيره بود و به هر دهكده‌اي مي‌گذشت آنرا مي‌سوزانيد و هر كه را مي‌ديد مي‌كشت و بر هر چه آنجا بود و بر بيت المال تسلط مي‌يافت. خالد سرداري از ياران خويش را فرستاد با گروهي از نگهبانان كوفه كه با وي نبرد كردند.

سختياني كه با گروهي اندك بود نبرد كرد تا بيشتر يارانش كشته شدند و زخم بسيار خورد. وي را كه از پاي افتاده بود بگرفتند و پيش خالد بردند كه روي به خالد كرد و او را وعظ گفت و آياتي از قرآن را بر او خواند. خالد آنچه را از او شنيد پسنديد و از كشتنش دست بداشت و به نزد خويش بداشت و پيوسته شبانگاه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4213

مي‌فرستاد كه او را مي‌آوردند و با وي سخن مي‌كرد و از او پرسش مي‌كرد.

گويد: خبر به هشام رسيد و در اين باب به نزد وي از خالد سعايت كردند و گفتند: «يك حروري را كه كشته و سوخته و اموال به غارت برده، گرفته و زنده بداشته و او را هم صحبت خويش كرده» گويد: هشام به خشم آمد و به خالد نوشت و او را دشنام داد و گفت: «فاسقي را كه كشته و سوخته و اموال به غارت برده، زنده مدار» اما خالد مي‌گفت: «مرگ وي را حيف مي‌دارم» به سبب سخنان فصيحي كه از او مي‌شنيد.

گويد: از اين رو به هشام نامه نوشت و كار او را سبك وانمود، به قولي، نامه ننوشت بلكه در كار وي تأخير مي‌كرد و از او دفاع مي‌كرد تا وقتي كه هشام بدو- نوشت و ملامتش كرد و دستور داد كه او را بكشد و بسوزد.

گويد: و چون دستور قاطع بيامد كه رد آن ميسر نبود، كس فرستاد و او را با تني چند از يارانش كه با وي دستگير شده بودند پيش خواند كه به مسجدشان بودند و دسته‌هاي ني بياوردند، و آنها در ميان دسته ني نشستند و نفت بر ايشان ريختند، آنگاه برونشان آوردند در ميدان بداشتند و آتش در آنها افكندند و كس از ايشان نبود كه اضطراب نياورد و زاري نكرد مگر سختياني كه نجنبيد و پيوسته قرآن مي‌خواند تا جان داد.

در اين سال اسد بن عبد الله غزاي ختلان كرد و در اثناي اين غزا، بدر طرخان، شاه ختلان را كشت.

 

سخن از غزاي اسد در ختلان و اينكه چرا بدر طرخان را كشت‌

 

علي بن محمد به نقل از مشايخ خويش گويد: اسد بن عبد الله غزاي ختلان كرد و اين غزاي بدر طرخان بود كه مصعب بن عمرو خزاعي را سوي وي فرستاد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4214

مصعب برفت تا نزديك بدر طرخان فرود آمد و او امان خواست كه پيش اسد رود.

مصعب پذيرفت و او پيش اسد رفت و از او چيزها خواست كه نپذيرفت. پس از آن بدر طرخان از اسد خواست كه يك هزار هزار درم از او بپذيرد.

اسد بدو گفت: «تو مردي بيگانه اي از مردم باميان چنانكه به ختلان آمده اي از آنجا برون شو.» بدر طرخان گفت: «تو با ده اسب دم بريده به خراسان آمده‌اي و اگر اكنون از آن برون شوي با كمتر از پانصد شتر نخواهي رفت و چيزهاي ديگر، من با چيزي به ختلان آمده‌ام، آن را به من باز ده تا چنانكه وارد شده‌ام از آن بيرون شوم.» گفت: «چه بود؟» گفت: «جوان بودم كه آمدم و با شمشير مال به دست آوردم و خداي خاندان و فرزند نصيب كرد، جواني مرا بده تا از ختلان بروم، مي‌گويي از پيش خاندان و فرزندان خويش بروم، مرا بي خاندان و فرزند زنده بودن چه سود؟» گويد: اسد خشمگين شد، بدر طرخان به امان اطمينان داشت، اسد بدو گفت:

«مهر به گردن تو مي‌نهم كه از آسيب سپاهيان بر تو بيمناكم.» گفت: «اين را نمي خواهم همين مرا بس كه يكي از جانب تو مرا پيش مصعب رساند.» گويد: اما اسد اصرار كرد كه مهر به گردن وي نهد. پس مهر به گردن وي نهاد و او را به ابو الاسد وابسته خويش سپرد. ابو الاسد او را ببرد تا شبانگاه به اردوگاه مصعب رسانيد. سلمة بن ابي عبد الله جزو وابستگان، همراه مصعب بود، ابو الاسد به سلمه برخورد كه عرابه را به جا مي‌نهاد، سلمه به ابو الاسد گفت: «امير در باره بدر- طرخان چه كرد؟» ابو الاسد حكايت پيشنهاد بدر طرخان را با وي بگفت كه اسد نپذيرفته بود و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4215

او را پيش مصعب فرستاده بود كه وارد قلعه كند. سلمه گفت: «امير اين كار را از روي صواب نكرده به زودي در اين كار مي‌نگرد و پشيمان مي‌شود، مي‌بايد آنچه را عرضه مي‌كرد بگيرد يا او را بدارد و به قلعه‌اش نفرستد ما به وسيله پلها كه ساختيم و تنگه‌ها كه اصلاح كرديم وارد آنجا شديم مانع بدر طرخان از حمله به ما اين بود كه اميد صلح داشت، اكنون كه از صلح نوميد شده، از كوشش باز نخواهد ماند، امشب او را در خيمه من واگذار و او را به نزد مصعب مبر كه مصعب وقتي او را ببيند به قلعه‌اش مي‌فرستد.» گويد: ابو الاسد با بدر طرخان در خيمه سلمه بماند.

گويد: اسد در راهي تنگ پيش رفت كه سپاه گروه گروه شد، اسد برفت تا به شهري رسيد، تشنه شده بود و كسي از خادمانش با وي نبود، آب خواست، سغدي ابن عبد الرحمن، ابو طعمه جرمي با يكي از خادمان خويش همراه بود، خادم يك شاخ تبتي همراه داشت، سغدي شاخ تبتي را بگرفت و مقداري سويق در آن ريخت و از آب نهر روي آن ريخت و تكان داد و اسد را با تني چند از سران سپاه سيراب كرد. آنگاه اسد در سايه درختي فرود آمد و يكي از كشيكبانان را خواست و سر خويش را بر زانوي وي نهاد.

گويد: مجشر بن مزاحم سلمي، كه اسب خويش را مي‌كشيد بيامد و مقابل اسد نشست و او را مي‌نگريست.

اسد گفت: «ابو العديس چوني؟» گفت: «ديروز نيك‌حالتر از امروز بودم» گفت: «چرا؟» گفت: «بدر طرخان در چنگ ماست، پيشنهادي كرده كه امير نه پيشنهاد او را پذيرفته و نه او را محكم نگهداشته بلكه رهايش كرده و گفته كه وي را وارد قلعه‌اش كنند به اين پندار كه او را وفايي هست.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4216

گويد: در اين هنگام اسد پشيمان شد و بلدي از مردم ختلان را پيش خواند با يكي از مردم شام كه تيز پي بود و اسبي سبك رو داشت و چون آنها را بياوردند به شامي گفت: «اگر پيش از آنكه بدر طرخان وارد قلعه‌اش شود به او رسيدي هزار درم جايزه داري» گويد: آن دو كس برفتند تا به اردوگاه مصعب رسيدند، شامي ندا داد كه اين كافر چه كرد؟

گفتند: «به نزد سلمه است» گويد: بلد با خبر پيش اسد بازگشت و شامي با بدر طرخان در خيمه سلمه بماند.

گويد: اسد كس پيش بدر طرخان فرستاد كه وي را ببردند و بدو ناسزا گفت بدر طرخان بدانست كه اسد پيمان وي را شكسته و ريگي برداشت و به طرف آسمان افكند و گفت: «اين پيمان خداست» آنگاه ريگ ديگري برگرفت و به طرف آسمان افكند و گفت: «اين پيمان محمد است صلي الله عليه و سلم» در باره پيمان امير مؤمنان و پيمان مسلمانان نيز چنين كرد، و اسد بگفت تا دست او را ببرند.

گويد: پس از آن اسد گفت: «از صاحبان خون ابي فديك كي اينجاست؟» گويد: ابو فديك يكي از مردم ازد بود كه بدر طرخان وي را كشته بود.

يكي از ازديان برخاست گفت: «من».

اسد گفت: «گردنش را بزن» و او چنان كرد.

گويد: پس از آن اسد بر قلعه بزرگ تسلط يافت و قلعه كوچكي بالاتر از آن بماند كه فرزندان و اموال بدر طرخان در آن بودند كه به تصرف آنها نيامد، آنگاه اسد سپاه را در دره‌هاي ختلان پراكند.

گويد: اسد سوي مرو رفت و ايوب بن ابي حسان تميمي را كه عامل آنجا بود معزول كرد و خالد بن شديد پسر عموي خويش را عامل آنجا كرد، و چون به بلخ

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4217

رسيد خبر يافت كه عمارة بن حريم، فاضله دختر يزيد بن مهلب را به زني گرفته و به خالد بن شديد نوشت: «عماره را وادار كن كه دختر يزيد را طلاق دهد و اگر نپذيرفت يكصد تازيانه به او بزن.» گويد: خالد كس به طلب عماره فرستاد كه بيامد، بوقتي عذافر بن زيد تميمي پيش وي بود. بدو دستور داد فاضله را طلاق دهد، و از پس آنكه مقاومتي كرد، چنان كرد.

عذافر گفت: «به خدا عماره جوانمرد و سرور قيس است و ميان قيسيان كسي ابهت او را ندارد.» يعني معتبر تر از او نيست.

گويد: پس از آن خالد بن شديد درگذشت و اشعث بن جعفر بجلي جانشين وي شد.

در اين سال صحاري پسر شبيب جان فروش شد و در جبل «حكميت خاص خداست» گفت.

 

سخن از خبر صحاري پسر شبيب‌

 

ابو عبيده، معمر بن مثني، گويد: صحاري بن شبيب پيش خالد آمد و در باره ميراث از او پرسيد.

خالد گفت: «پسر شبيب را با ميراث چكار؟» گويد: ابن شبيب بدرود گفت و برفت، خالد پشيمان شد و بيم كرد كه بر ضد وي شكافي پديد آرد و كس فرستاد و او را پيش خواند، صحاري گفت: «من هم اكنون پيش وي بودم» اما نخواستند او را رها كنند، صحاري با شمشير خويش به آنها حمله برد كه رهايش كردند و بر نشست و برفت تا از واسط گذشت. آنگاه اسب خويش را پي كرد و بر زورقي نشست كه جاي وي نهان بماند. پس از آن سوي كساني از بني تيم اللات بن ثعلبه رفت كه در جبل بودند و خبر خويش و خبر خالد را براي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4218

آنها بگفت.

بدو گفتند: «از قصه ميراث چه اميد داشتي، بهتر بود وقتي پيش زن نصراني رفتي او را با شمشير خويش مي‌زدي» گفت: «به خدا منظورم قصه ميراث نبود، مي‌خواستم به نزد وي رفته باشم تا براي او ناشناس نباشم، سپس پسر زن نصراني را به عوض فلاني به غافلگيري بكشم.» گويد: و چنان بود كه خالد پيش از آن يكي از صفريان از كار افتاده را دست بسته كشته بود.

گويد: پس از آن صحاري، تيميان را دعوت كرد كه با وي به پا خيزند، بعضي‌شان پذيرفتند، بعضي ديگر گفتند: «منتظر مي‌مانيم» بعضي نيز نپذيرفتند و گفتند: «اينك قرين سلامتيم» گويد: و چون صحاري چنين ديد در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«من از او قضيه ميراث نمي خواستم «طمع داشتم كه به كشتن وي دست يابم «و زمين را از او و كساني كه در آن «تباهي مي‌كنند و از حق بگشته‌اند «و هر ستمگر لجوجي «كه ببينم حق را رها كرده «و روش ضلالت گرفته «آسوده كنم «من جان خويش را به پروردگارم مي‌فروشم «و قيل و قال را به كسان وامي‌گذارم «خاندان و مالم را مي‌فروشم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4219

«كه در بهشت جاويد «اميد خاندان و مال دارم.» گويد: پس نزديك سي كس با وي بيعت كردند و در جبل جان فروش شد، آنگاه برفت تا به مبارك رسيد. خالد خبر يافت و گفت: «از همين بيمناك بودم» پس از آن خالد سپاهي سوي وي فرستاد كه در ناحيه مناذر با وي تلاقي كردند و با آنها نبردي سخت كرد، آنگاه وي را در ميان گرفتند و بكشتند، همه يارانش را نيز بكشتند.

ابو جعفر گويد: در اين سال ابو شاكر، مسلمة بن هشام، سالار حج بود و ابن شهاب زهري در اين سال با وي حج كرد.

در اين سال عامل مدينه و مكه و طايف محمد بن هشام بود. عامل عراق و مشرق خالد بن عبد الله قسري بود. عامل خالد بر خراسان برادرش اسد بن عبد الله بود. به قولي اسد برادر خالد در اين سال هلاك شد و جعفر بن حنظله بهراني را بر خراسان جانشين كرد. به قولي ديگر اسد بن عبد الله برادر خالد به سال صد و بيستم هلاك شد.

عامل ارمينيه و آذربيجان مروان بن محمد بود.

پس از آن سال يكصد و بيستم در آمد.

 

سخن از خبر حوادث سال يكصد و بيستم‌

 

اشاره

 

از آن جمله، غزاي تابستاني سليمان بن هشام بود كه چنانكه گفته‌اند سندره را بگشود. و نيز غزاي اسحاق بن مسلم عقيلي بود كه قلعه‌هاي- تومانشاه را بگشود و سرزمين آنرا ويران كرد. و نيز غزاي مروان بن محمد بود به سرزمين تركان.

به گفته مدايني وفات اسد بن عبد الله در اين سال بود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4220

 

سخن از سبب وفات اسد بن عبد الله‌

 

سبب مرگش چنانكه گفته‌اند اين بود كه دملي در اندرون داشت و در مهرگان حضور يافت، هنگامي كه به بلخ بود، اميران و دهقانان با هديه‌ها پيش وي آمدند، از جمله كساني كه آمده بود ابراهيم بن عبد الرحمن حنفي عامل هرات و خراسان بود با دهقان هرات و هديه‌اي آورده بودند كه يك هزار هزار مي‌ارزيد، از جمله چيزها كه آورده بودند، دو قصر بود، يك قصر از نقره و يك قصر از طلا و جامهايي از طلا و جامهايي از نقره و سيني‌هايي از طلا و سيني‌هايي از نقره. وقتي آمدند اسد بر تخت بود و بزرگان خراسان بر كرسي‌ها بودند. دو قصر را بنهادند و جامها و سيني‌ها را با ديباي مروي و قهستاني [1] و هراتي و چيزهاي ديگر پشت آن نهادند چنانكه صف پر شد.

از جمله چيزها كه دهقان به نزد اسد آورده بود يك گوي طلا بود. دهقان به سخن ايستاد و گفت: «خداي امير را قرين صلاح بدارد، ما گروه عجمان چهار صد سال جهان بخورديم به كمك بردباري و عقل و وقار. نه كتاب ناطق در ميان ما بود، نه پيمبر مرسل. به نزد ما مردان سه گونه بودند: فرخنده فال كه هر كجا روي مي‌كرد خدا به دست او مي‌گشود. پس از آن مردي بود كه در خانه‌اش مرد كامل بود و اگر چنين بود خوش آمد و تحيت مي‌شنيد و تعظيم مي‌ديد و سالار مي‌شد و پيش مي‌افتاد.

و نيز مردي كه حوصله‌اي فراخ داشت و دستي گشاده كه از او اميد مي‌داشتند و چون چنين بود سالاري مي‌يافت و پيش مي‌افتاد.

اي امير، خداوند صفات اين سه كس را كه ما به وسيله آنها چهار صد سال بخورديم در تو نهاده و هيچكس را نمي‌شناسيم كه به كدخدايي [2] از تو كاملتر باشد.

______________________________

[1] كلمه متن: قهي

[2] كلمه متن: كتخدانيه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4221

تو خاندان و كسان و وابستگان خويش را مضبوط داشتي و هيچكس از آنها قدرت تعدي بر كوچكي يا بزرگي يا توانگري يا فقيري ندارد و اين كمال كدخدايي است و نيز ايوانها در بيابانها به پا كرده‌اي كه آينده‌اي از مشرق آيد و ديگري از مغرب، و عيبي نيابند جز اينكه گويند: سبحان الله چه نيكو بنيان شده. از فرخنده فالي تو بود كه با خاقان مقابل شدي بوقتي كه صد هزار سپاه داشت و حارث بن سريج نيز با وي بود، اما او را هزيمت كردي و يارانش را بكشتي و اردوگاهش را به غارت دادي. فراخي حوصله و گشادگي دست تو چنانست كه ما ندانيم كدام مال ترا خوشدل تر مي‌كند، مالي كه به نزد تو مي‌آيد يا مالي كه از پيش تو مي‌رود، بلكه بدانچه مي‌رود خوشدلتري.» اسد بخنديد و گفت: «تو بهترين دهقان خراساني و هديه تو از همه آنها بهتر است» و سيبي را كه به دست داشت بدو داد، دهقان هرات بر او سجده برد، اسد خاموش بود و هديه‌ها را مي‌نگريست. به طرف راست خويش نگريست و گفت: «اي عذافر پسر يزيد، بگو يكي اين قصر طلا را ببرد.» سپس گفت: «اي معن پسر احمر سر قيس يا گفت سر قنسرين بگو اين قصر را بردارند.» سپس گفت: «اي فلان يك جام برگير، اي فلان يك جام برگير.» سيني‌ها را نيز بداد تا دو سيني بماند و گفت: «اي پسر صيدا برخيز و يك سيني برگير» گويد: ابن صيدا يكي را برگرفت و آن را سبك و سنگين كرد و بنهاد و ديگري را برگرفت و سبك سنگين كرد.

اسد گفت: «چه مي‌كني؟» گفت: «مي‌خواهم سنگين تر را برگيرم.» گفت: «هر دو را برگير.» گويد: سردستگان و مردم سخت كوش را نيز چيز داد. آنگاه ابو اليعفور به پا خاست- وي در غزاها پيش روي فرمانرواي خراسان راه مي‌رفت- و بانگ زد كه به راه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4222

بيا.

اسد گفت: «چه خوب خودت را به ياد آوردي، دو جامه حرير برگير.» ميمون عذاب برخاست و گفت: «سوي من آييد به طرف چپ، به طرف جاده» گفت: «چه خوب خودت را به ياد آوردي، يك جامه حرير برگير» گويد: همه آنچه را كه در صف بود ببخشيد.

نهار بن توسعه در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«وقتي دعوتگري به هنگام ترس «ندا مي‌دهد «اندك مي‌شويد «اما به روز مهرگان بسياريد» گويد: پس از آن اسد بيمار شد و بعد اندكي بهي يافت. روزي برون شد، گلابي نوبر براي وي آوردند كه يكي يكي به كسان خورانيد. يك گلابي برگرفت و آن را به طرف خراسان، دهقان هرات افكند. دمل بشكافت و اسد هلاك شد. جعفر بهراني پسر حنظله را جانشين خويش كرد، به سال صد و بيستم، كه چهار ماه عاملي كرد و در ماه رجب سال صد و بيست و يكم دوران نصر بن سيار آغاز شد.

ابن عرس عبدي شعري گفت به اين مضمون:

«يكي از مرگ اسد بن عبد الله خبر داد «و دل از غم شاه مطاع بلرزيد «در بلخ، تقدير روان شد «و قضاي پروردگار را دفع نمي‌توان كرد «اي ديده اشك روان ساز «مگر از پراكندگي جمعها غمين نشدي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4223

«باران سيرابت كند «كه براي طالبان بخشش «ابري فيض بخش بودي.» ابو جعفر گويد: در اين سال شيعيان بني عباس كه در خراسان بودند، سليمان بن كثير را پيش محمد بن علي بن عباس فرستادند كه كار و وضع آنها را بدو خبر دهد.

 

سخن از اينكه چرا شيعيان بني عباس، سليمان را پيش محمد بن علي فرستادند؟

 

سبب چنان بود كه محمد بن علي از شيعيان خويش كه در خراسان بودند، آزرده خاطر بود، از آن رو كه از خداش كه خبر وي را از پيش ياد كرديم اطاعت كرده بودند و دروغي را كه از جانب وي نقل كرده بود پذيرفته بودند، به همين جهت مكاتبه با آنها را ترك كرد و چون نامه وي تأخير شد، فراهم آمدند و از اين قضيه سخن آوردند و همسخن شدند كه سليمان بن كثير را برگزينند كه وي را ببيند و خبرشان را با وي بگويد و با پاسخ وي باز گردد. چنانكه گفته‌اند سليمان بن كثير پيش محمد بن علي رفت كه نسبت به شيعيان خراساني خويش معترض بود و خبرشان را با وي بگفت محمد بن علي به سبب پيروي از خداش و دعوت وي سرزنششان كرد و گفت: «خدا خداش و پيروان دين وي را لعنت كند» راوي گويد: پس از آن سليمان را به خراسان باز فرستاد و همراه وي نامه‌اي به شيعيان خويش نوشت. سليمان پيش آنها رفت و نامه سر به مهر را همراه داشت كه مهر آن را گشودند و چيزي جز بسم الله الرحمن الرحيم، در آن نيافتند و اين بر آنها گران آمد و بدانستند كه آنچه خداش از جانب محمد بن علي آورده بود، مخالف

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4224

دستور وي بوده است.

در همين سال، محمد بن علي از پس بازگشت سليمان بن كثير، بكير بن ماهان را به نزد شيعيان خويش به خراسان فرستاد و همراه وي به آنها نامه نوشت و خبرشان داد كه خداش شيعيان وي را از راه به در برده است.

گويد: بكير با نامه پيش شيعيان خراسان رسيد اما وي را باور نداشتند و تحقيرش كردند. بكير پيش محمد بن علي بازگشت و او چند عصا به بكير داد كه بعضي مغزي آهني و بعضي مغزي مسين داشت.

بكير برفت و نقيبان و شيعيان را فراهم آورد و به هر يك از آنها عصايي داد و بدانستند كه به خلاف روش محمد بن علي بوده‌اند و بازگشتند و توبه آوردند.

در اين سال هشام بن عبد الملك، خالد بن عبد الله را از همه ولايتها كه بدو داده بود معزول كرد.

 

سخن از اينكه چرا هشام، خالد را عزل كرد؟

 

اشاره

 

در اين باب سخناني گفته اند كه از آن جمله آنچه را به نزد ما هست ياد مي‌كنيم. از جمله گفته‌اند كه فروخ پدر مثني املاك هشام بن عبد الملك را در روستاي رمان يا نهر رمان عهده كرده بود، به همين سبب او را فروخ رماني مي‌گفتند. اما حضور وي براي خالد گران بود و به حسان نبطي گفت: «واي تو پيش امير مؤمنان برو و چيزي بر فروخ بيفزاي» راوي گويد: حسان برفت و هزار هزار درم بر آن افزود، هشام دو كس از صلحاي شام را فرستاد كه املاك را به تصرف آوردند و حسان از فروخ براي خالد گرانتر شد كه بنا كرد او را زيان بزند. حسان مي‌گفت: «مرا به تباهي مبر كه بر آورده توام.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4225

گويد: اما خالد در كار زيان زدن وي مصر بود و چون پيش خالد آمد بندهاي املاك را شكست. سپس پيش هشام رفت و گفت: «خالد بندهاي املاك تو را شكسته است» گويد: هشام يكي را فرستاد كه آنرا بديد و پيش هشام بازگشت و بدو خبر داد.

آنگاه حسان به يكي از خدمه هشام گفت: «اگر سخني را كه به تو مي‌گويم جايي تكرار كني كه هشام بشنود، هزار دينار پيش من داري» گفت: «هزار را بده و من هر چه بخواهي مي‌گويم» گويد: هزار دينار را بداد و به او گفت: «يكي از كودكان هشام را بگريان و چون به گريه آمد به او بگو: خاموش باش گويي تو پسر خالد قسري هستي كه دخل وي سيزده هزار هزار است.» گويد: هشام اين را بشنيد اما نشنيده گرفت. پس از آن حسان پيش وي آمد هشام بدو گفت: «نزديك من آي» و حسان بدو نزديك شد.

هشام گفت: «دخل خالد چه مقدار است؟» گفت: «سيزده هزار هزار.» گفت: «چطور مرا از اين خبر نداده بودي؟» گفت: «مگر از من پرسيده بودي؟» گويد: و اين در خاطر هشام نشست و مصمم شد او را عزل كند.

گويد: خالد به پسر خويش يزيد مي‌گفت: «تو از مسلمة بن هشام كمتر نيستي به سه چيز بر كسان افتخار تواني كرد كه هيچكس به همانند آن افتخار نمي‌كند: بر- دجله بند زدم و هيچكس چنين نكرد، آبخورگاهي در مكه دارم و ولايتداري عراق از آن منست.» به قولي سبب خشم هشام بر خالد آن بود كه يكي از قرشيان پيش خالد آمد كه وي را تحقير كرد و سخن نيشدار با وي گفت. هشام به خالد نوشت:

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4226

«اما بعد، گر چه امير مؤمنان دست و راي ترا در چيزهايي كه رعايت آن را به تو سپرده و به حفاظت تو داده باز گذاشته كه به كفايت و حسن تدبير تو اعتماد داشته، اما خاصان خاندان خويش را فرش تو نكرده كه پا بر آن نهي و چشم بدان خيره كني.

چرا در عراق نسبت به سر آنها زبان گشاده‌اي و توبيخ آورده‌اي كه قصد كوچك كردن مقام و تحقير او را داشته‌اي و پنداشته‌اي از او انصاف مي‌گيري و اين ترا بدانجا كشانيده كه در مجلس عام در سخن با وي خشونت كرده‌اي و چون او را ديده‌اي كه مي‌آمده از صدر مجلس خويش كه خدا به تو داده، به خاطر وي جا به جا نشده‌اي، در صورتي كه در قوم تو كس هست كه به حرمت و تقدم از تو پيش است.

اين مقام از آنجا نصيب تو شد كه پيش از امير مؤمنان خاندان عمرو، بخصوص، وضع ناچيز ترا بالا برد و با سران و برجستگان همسنگ كرد كه به مقامي والا رسيدي و چنان شده‌اي كه به سبب آن مفتخرانه بر آنها مي‌نگري. البته اگر كم سپاسي تو از آنجايت نيفكند و درهم نشكند. اي پسر مشاطه قوم خويش، چرا وقتي مرد معتبر آنها بر تو وارد مي‌شد، حرمت وي نداشتي و چون او را ديدي كه پيش مي‌آيد، جا براي او خالي نكردي و به احترام وي از صدر تشك خويش به كنار نرفتي و به حرمت امير مؤمنان با روي گشاده با او برخورد نكردي و چون به جاي خويش نشست با ادب با وي گفتگو نكردي و حق قربت وي نداشتي و حق او را نشناختي كه نخبه و برجسته دو خاندان است؛ پسر شيخ خاندان ابي العاص و حرب است و سرور آنها.

امير مؤمنان به خداي قسم ياد مي‌كند كه اگر سابقه حرمت تو نبود و اينكه خوش ندارد دشمنت شماتت كند، آنچه را رفعت داده به پستي مي‌برد تا چنان شوي كه مردم حاجتمند را در عراق خويش نبيني و موكب كسان بر درت مزاحم همديگر نباشد و چه زود مي‌توانم ترا تابع كساني كنم كه متبوعت بوده‌اند. به هر حال كه فرستاده امير مؤمنان با نامه وي ترا يافت به شب يا به روز به پا خيز و با همه اطرافيان خويش به پاي برو تا به در ابن عمرو بايستي و با تذلل اجازه خواهي و از خطاي خويش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4227

بيزاري كني. اجازه‌ات دهد يا ندهد اگر عواطف، رحمت او را بجنباند، ترا تحمل كند و اگر حميت و والا منشي او مانع ورود تو شد، بر در وي بايست و از آنجا مرو، پس از آن كار تو با اوست كه عزل كند، تا بجا نهد، مكافات دهد، يا ببخشد، خدايت لعنت كند كه سزاوار اطمينان و اعتماد نه‌اي خطاهاي بسيار داري، پيوسته كلمات نا رواي تو كه به مردم معتبر گفته‌اي به امير مؤمنان مي‌رسد كساني كه به كار ولايتداري دو شهر عراق از تو شايسته‌ترند و لايقتر و كوشاتر.

«امير مؤمنان آنچه را درباره اعتراض به تو نوشته به پسر عموي خويش نيز نوشته تا درباره بخشش يا مكافات تو بينديشد و اين كار را بدو تفويض مي‌كند و دست وي را باز مي‌گذارد، كه هر كدام را ان شاء الله تعالي با توفيق در باره تو عمل كند به نزد امير مؤمنان پسنديده باشد» گويد: نامه وي به ابن عمرو چنين بود:

«اما بعد، نامه تو به امير مؤمنان رسيد و مضمون آن را بدانست كه نوشته بودي خالد در مجلس عام با تو زبان درازي كرده و حرمت ترا نداشته و قرابت ترا با امير مؤمنان و عواطف خويشاوندي او را نسبت به تو سبك گرفته و تو به بزرگداشت امير مؤمنان و قدرت وي و رعايت حق اطاعت، از او بازمانده‌اي. و كلمات زشت و رنج آور و گفتار سرورانه كه با تو داشته بود و تطاول وي به هنگامي كه تو خاموش بوده‌اي و در اين باب تامل داشته‌اي كه امير مؤمنان زبان وي را گشوده و عنان وي را رها كرده و از حقارت، رفعت داده و از گمنامي به شهرت برده و شما خاندان سعيد در اين گونه موارد به هنگام ياوه گويي و كم خردي سفلگان چنينيد، كه خاموش‌ماندنتان نه از روي واماندگي، بلكه بسبب وقاري است همسنگ كوه. امير مؤمنان ترا ميستايد كه وي را بزرگ داشته‌اي و قدرتش را حرمت كرده‌اي و سپاس داشته‌اي و كار خالد را به تو وامي‌گذارد كه معزولش كني يا به جايش واگذاري. اگر معزولش كني عزل وي را تأييد مي‌كند، اگر به جايش واگذاري منتي است كه بر او نهاده‌اي و امير مؤمنان در

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4228

مورد آن از تو سپاسگزاري نمي‌كند.

امير مؤمنان به هنگام وصول نامه، بدو چنان نوشت كه خواب غفلتش را ببرد و دستور داد كه در همان حال كه نامه امير مؤمنان بدو مي‌رسد و فرستاده، وي را مي‌يابد، به شب باشد يا به روز، پياده بيايد و بر در تو بايستد كه اجازه دهي يا بر در بداري، به جاي واگذاري، يا معزول كني.

«امير مؤمنان به فرستاده خويش گفته كه پيش روي تو بيست تازيانه به سر او بزند، مگر آنكه به رعايت حرمت خدمتش نخواهي كه به سبب تو اين، بدو رسد و اجراي هر يك از دو طريق را كه خواهي به خاطر نيكي و حرمت و خويشاوندي و رعايت قرابت تو، موافق راي امير مؤمنان باشد و دلخواه وي كه قصد حقگزاري خاندان ابو العاص و سعيد دارد.

«به امير مؤمنان در باره آنچه مايلي نامه نويس به آغازگري يا پاسخگويي يا حديث گويي يا طلب حوايجي كه كسانت، از خاندان امير مؤمنان، پيش تو مي‌آرند و رعايت حشمت از وصول بدان مانع است كه محلشان از امير مؤمنان دور است و سفر براي عرضه آن ميسر نيست.

«با امير مؤمنان رعايت حشمت مكن و از تكرار حوائج خاندان، به ترتيب قرابت و دينداري و نسبشان، شرم مدار، به تقاضا با فرستادن كسان يا طلبيدن و بيشتر طلبيدن، و خواهي ديد كه امير مؤمنان در كار نيكي با تو كند نيست كه مي‌خواهد قرابت آنها را رعايت كند و حقوقشان را بگزارد.

«امير مؤمنان در باره آنچه نيت دارد از خداي كمك مي‌خواهد و در كار اداي حق خويشاوندي به ياري او اميد مي‌دارد و بر او توكل مي‌كند و بدو اطمينان دارد كه خداي سرپرست و مولاي اوست. و السلام» گويند: خالد مكرر از هشام ياد مي‌كرد و مي‌گفت: «پسر زن احمق» كه مادر هشام رفتار احمقانه داشت و پيش از اين خبر وي را ياد كرده‌ايم.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4229

گويند: خالد نامه‌اي به هشام نوشت كه او را خشمگين كرد و هشام بدو نوشت:

«اي پسر مادر خالد، شنيده‌ام كه مي‌گويي ولايتداري عراق مايه اعتبار من نيست، اي پسر زن بوگندو، تو كه از طايفه بجيله كم شمار ذليلي چگونه امارت عراق مايه اعتبارت نيست، به خدا چنان دانم كه نخستين نوسال قريش كه سوي تو آيد دستهايت را به گردنت مي‌بندد.» و نيز گويند كه هشام به خالد نوشت: «شنيده‌ام گفته‌اي: من خالد بن عبد الله بن يزيد بن اسد بن كرزم و معتبرترين اين پنج كس نيستم، به خدا ترا به استرت و آن عباي فيروزي باز مي‌برم.» و نيز گويند كه هشام شنيد كه خالد به پسرش مي‌گويد: «وقتي پسران امير مؤمنان به تو محتاج شوند چه خواهي كرد؟» و خشم در چهره‌اش نمودار شد.

و نيز گويند كه يكي از مردم شام پيش هشام رفت و گفت: «شنيدم كه خالد در باره امير مؤمنان چيزها مي‌گفت كه به زبان نمي‌آورم.» گفت: «مي‌گفت لوچ؟» گفت: «نه، بدتر از اين» گفت: «چه بود؟» گفت: «هرگز نخواهم گفت» راوي گويد: و همچنان سخنان ناخوشايند از خالد بدو مي‌رسيد تا نسبت به وي متغير شد.

گويند: دهقاني به نزد خالد رفت و گفت: «اي امير، دخل پسرت از ده هزار هزار بيشتر شده بيم دارم اين خبر به امير مؤمنان رسد و آن را بسيار شمارد. كسان پيكر ترا دوست دارند، اما من پيكر و جان ترا دوست دارم.» گفت: «اسد بن عبد الله نيز با من چنين گفت تو به او گفته بودي؟» گفت: «آري»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4230

گفت: «واي تو، پسرم را نديده بگير بسا اوقات كه يك‌درم مي‌خواسته و به دست نمي‌آورده» راوي گويد: وقتي چيزهاي ناخوشايندي كه از خالد به هشام مي‌رسيد بسيار شد مصمم شد كه او را معزول كند و چون به اين كار مصمم شد، تصميم خويش را نهان داشت.

 

سخن از عمل هشام در باره عزل خالد، وقتي كه به كار عزل وي مصمم شد

 

عبيد بن جناد به نقل از پدرش و يكي از دبيران گويد: هشام كار عزل خالد را نهان داشت و به خط خويش به يوسف عامل يمن نوشت كه با سي كس از ياران خويش بيايد، يوسف حركت كرد و چون به كوفه رسيد نزديك آنجا به مراقبت ماند.

گويد: و اين بوقتي بود كه طارق كه در كار خراج جانشين خالد بود پسر خويش را ختنه كرده بود كه هزار اسب و هزار خادم و هزار خادمه، بجز اموال و جامه‌ها و چيزهاي ديگر بدو هديه دادند.

گويد: مراقب بر يوسف و ياران وي گذشت. يوسف به نماز بود و بوي خوش از جامه‌هاي وي بر مي‌خاست گفت: «شما چه كسانيد؟» گفتند: «مسافرانيم» گفت: «قصد كجا داريد؟» گفتند: «به جايي مي‌رويم» گويد: پيش طارق و ياران وي رفتند و گفتند: «جمعي را ديديم كه از آنها بدگمانيم، راي درست اين است كه آنها را بكشيم تا اگر از خوارج باشند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4231

از آنها آسوده شويم و اگر قصد شما دارند، اين را بدانيد و در باره آنها آمادگي گيريد.» گويد: اما طارق و يارانش از كشتن آنها منعشان كردند و چون سحرگاه شد يوسف جا به جا شد و به خانه‌هاي ثقفيان رفت. مراقب بر آنها گذشت و گفت: «شما چه كسانيد؟» گفتند: «مسافرانيم!» گفت: «قصد كجا داريد؟» گفتند: «به جايي مي‌رويم» گويد: پيش طارق و ياران وي رفتند و گفتند: «اينان به خانه‌هاي ثقفيان رفته‌اند. راي درست اين است كه آنها را بكشيم.» اما منعشان كردند.

يوسف به يكي از ثقفيان گفت: «مضرياني را كه اينجا هستند به نزد من فراهم آر» و او چنان كرد. يوسف سحرگاه وارد مسجد شد و به مؤذن گفت كه اقامه نماز گويد.

مؤذن گفت: «تا امام بيايد» اما يوسف با او خشونت كرد كه اقامه نماز گفت.

يوسف پيش ايستاد و سوره اذا وقعت الواقعه و سأل سائل را خواند. آنگاه كس سوي خالد و طارق و يارانشان فرستاد كه آنها را گرفتند. در آن وقت ديگها مي‌جوشيد.

ربيع بن شاپور وابسته بني حريش كه هشام مهر زني و كشيكباني را به او داده بود گويد: نامه خالد پيش هشام آمد كه او را خشمگين كرد. در آن روز جندب وابسته يوسف بن عمر با نامه يوسف پيش وي آمد كه آنرا بخواند، سپس به سالم وابسته عنبسة بن عبد الملك گفت: «از زبان خودت به او جواب بده «اما به خط خودش نامه كوچكي نوشت سپس به من گفت: «نامه سالم را پيش من آر» سالم عهده دار

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4232

ديوان بود.

گويد: نامه سالم را بياوردم. نامه كوچك را در آن نهاد. آنگاه به من گفت:

«آن را مهر بزن» و من چنان كردم. آنگاه فرستاده يوسف را پيش خواند و گفت:

«يار تو از حد خودش تجاوز كرده و بيش از منزلت خويش تقاضا دارد.» آنگاه به من گفت: «جامه‌هايش را پاره كن» سپس بگفت تا چند تازيانه به او زدند و گفت: «او را از پيش من بيرون ببر و نامه‌اش را بده» و من نامه را به او دادم و گفتم: «واي تو فرار كن.» گويد: بشير بن ابي ثلجه كه از مردم اردن بود و نايب سالم بود، بدگمان شد و گفت: «اين حيله است، يوسف را ولايتدار عراق كرده‌اند» و به عياض عامل سالم كه عهده دار بيشه‌زارهاي وي بود نوشت كه كسانت جامه يمني براي تو فرستاده‌اند وقتي آمد بپوش و خدا را ستايش كن و اين را به طارق بگوي.

گويد: عياض نامه را پيش طارق بن ابي زياد فرستاد اما بشير از نوشتن نامه پشيمان شد و به عياض نوشت كه كسان تو چنان ديدند كه جامه را نگهدارند، بدان اعتماد مكن و عياض نامه ديگر را پيش طارق برد.

طارق گفت خبر درست در نامه اول است اما يار تو پشيمان شده و بيم كرده كه خبر آشكار شود و اين را نوشته است.

گويد: پس از آن طارق از كوفه به آهنگ خالد برنشست كه در واسط بود.

يك روز و يك شب راه سپرد و صبحگاه آنجا رسيد. داود بربري كه عهده دار حاجبي و كشيك باني و ديوان رسايل خالد بود وي را بديد و به خالد خبر داد كه خشمگين شد و گفت: «بي اجازه آمده» و اجازه ورود داد، و چون او را بديد گفت: «براي چه آمده‌اي؟» گفت: «براي چيزي كه در باره آن خطا كرده‌ام» گفت: «چه بود؟» گفت: «وفات اسد كه خدايش رحمت كند، كه به امير نامه نوشتم و تسليت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4233

گفتم در صورتي كه مي‌بايد پياده بيايم.» گويد: خالد رقت آورد و چشمانش اشك‌آلود شد و گفت: «سوي كارت باز گرد.» گفت: «مي‌خواهم چيزي را با امير بگويم كه محرمانه است.» گفت: «چيزي از داود محرمانه نيست» گفت: «چيزي است كه مربوط به خود من است» گويد: داود خشمگين شد و برون رفت، آنگاه طارق خبر را با خالد بگفت.

گفت: «چه بايد كرد؟» گفت: «بايد برنشيني و پيش امير مؤمنان روي و اگر خبري از جانب تو شنيده از او عذر بخواهي» گفت: «مرد بدي خواهم بود اگر بي اجازه‌اش پيش او روم» گفت: «يك كار ديگر.» گفت: «چه كاري؟» گفت: «در قلمرو خويش مي‌روي، من زودتر از تو به شام مي‌روم و براي تو از او اجازه مي‌گيرم و تو هنوز به انتهاي قلمرو خويش نرسيده‌اي كه اجازه وي به تو مي‌رسد.» گفت: «اين را هم نمي‌كنم» گفت: «من مي‌روم و همه كسريهايي را كه در اين سالها بوده براي امير مؤمنان تعهد مي‌كنم و با فرمانت جلو تو مي‌رسم» گفت: «مقدار كسريها چيست؟» گفت: «صد هزار هزار» گفت: «اين را از كجا بگيرم، به خدا ده هزار درم نيز نمي‌توانم يافت» گفت: «من و سعيد بن راشد چهل هزار هزار درم عهده مي‌كنيم زينبي و ابان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4234

ابن وليد نيز بيست هزار هزار، و باقي را بر عاملان تقسيم مي‌كني» گفت: «در اين صورت مرد لئيمي هستم كه چيزي را بر كساني روا داشته باشم و بخواهم آن را پس بگيرم» طارق گفت: «ما خويشتن را و ترا با اموالمان حفظ مي‌كنيم و دنيا را از سر مي‌گيريم و نعمت بر تو و ما مي‌ماند. اين بهتر از آنست كه كسي بيايد و اين اموال را از ما مطالبه كند كه پيش بازرگانان كوفه باشد و تعلل كنند و منتظر بمانند تا ما كشته شويم و اين اموال را بخورند.» گويد: اما خالد نپذيرفت و طارق با وي وداع گفت و بگريست و گفت: «اين آخرين بار است كه در اين دنيا ملاقات مي‌كنيم» آنگاه برفت و داود در آمد و خالد گفتار طارق را با وي بگفت.

گفت: «او مي‌دانست كه تو بي اجازه نمي‌روي، خواست با تو خدعه كند و به شام رود و عراق را با برادرزاده‌اش سعيد بن راشد عهده كند» گويد: طارق به كوفه بازگشت و خالد به حمه رفت.

گويد: فرستاده يوسف به يمن پيش وي رفت كه بدو گفت: «چه خبر بود؟» گفت: «همه شر، امير مؤمنان بر تو خشمگين بود، مرا تازيانه زد و جواب نامه ترا ننوشت. اينك نامه سالم صاحب ديوان است كتاب را بگشود و بخواند و چون به آخر آن رسيد نامه هشام را خواند كه به خط خود او بود كه سوي عراق حركت كن كه ترا ولايتدار آنجا كرده‌ام مبادا كسي اين را بداند، پسر زن نصراني و عمال وي را بگير و دل مرا از آنها خنك كن.» يوسف گفت: «بلدي بجوييد كه راه را بشناسد» گويد چند كس را پيش وي آوردند، از آن جمله يكي را برگزيد و همان روز حركت كرد و پسر خويش، صلت را در يمن جانشين كرد، پسرش به بدرقه وي آمد و چون مي‌خواست از او جدا شود پرسيد: «آهنگ كجا داري؟» كه يكصد تازيانه به او زد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4235

و گفت: «اي پسر زن بوگندو! مگر وقتي در جايي اقامت گيرم از تو نهان مي‌ماند؟» گويد: پس از آن برفت و چون به دو راهي مي‌رسيد پرسش مي‌كرد و چون مي‌گفتند: «اين راه به عراق مي‌رود» مي‌گفت: «به راه عراق برو» تا به كوفه رسيد.

حسان نبطي گويد: «براي هشام بوي خوشي آماده كردم، پيش روي او بودم» و به بوي خوش مي‌نگريست كه به من گفت: «اي حسان يكي كه از عراق سوي يمن آيد در چند مدت مي‌رسد؟» گفتم: «ندانم» گويد: و او شعري خواند به اين مضمون:

«دستوري خردمندانه به تو دادم «اما نافرماني من كردي «كه اراده‌ات سلب شد «و به پشيماني افتادي.» گويد: چيزي نگذشت كه نامه يوسف از عراق بيامد كه در جمادي الآخر سال صد و بيستم آنجا رسيده بود.

سالم زنبيل گويد: وقتي به نجف رسيديم يوسف به من گفت: «برو و طارق را پيش من آر» كه نتوانستم نپذيرم و با خويشتن گفتم: «با طارق و قدرتش چه توانم كرد؟» پس از آن به كوفه رفتم و به غلامان طارق گفتم: «براي من اجازه گيريد كه به نزد طارق درآيم» كه مرا بردند كه بدو بانگ زدم: «واي تو اي طارق. من سالم فرستاده يوسفم كه به عاملي عراق آمده است.» گويد: پس طارق برون شد و به غلامان بانگ زد و گفت: «من پيش وي مي‌آيم.» گويد: به روايت ديگر يوسف به كيسان گفت: «برو و طارق را پيش من آر،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4236

اگر پذيرفت وي را بر پالاني بيار و اگر نپذيرفت او را بكش و بيار» گويد: در حيره به خانه عبد المسيح رفتم كه سرور اهل حيره بود بدو گفتم:

«يوسف به عاملي عراق آمده و به تو دستور مي‌دهد كه طارق را به بند كني و پيش وي آري» گويد: عبد المسيح با فرزندان و غلامان خويش روان شدند و به منزل طارق رسيدند. طارق غلامي شجاع داشت كه غلاماني دلير با سلاح و لوازم همراه وي بودند، كه به طارق گفت: «اگر اجازه دهي با همراهان خويش به مقابله اينان روم و آنها را بكشم، آنگاه سر خويش گيري و به هر كجا خواهي بروي» راوي گويد: به كيسان اجازه ورود داد و گفت: «در باره امير به من بگوي كه آيا مال مي‌خواهد؟» كيسان گويد: «گفتمش آري» گفت: «من آنچه بخواهد به او مي‌دهم» راوي گويد: آنها به طرف يوسف رفتند و در حيره بدو رسيدند كه چون كيسان را بديد، وي را تازيانه بسيار زد به قولي پانصد تازيانه، آنگاه وارد كوفه شد و عطاء بن مقدم را پيش خالد فرستاد كه در حمه بود.

عطاء گويد: پيش حاجب رفتم و گفتم: «براي ورود من به نزد ابو الهيثم اجازه بگير» وي با چهره بر افروخته وارد شد كه خالد بدو گفت: «چه خبر است؟» گفت: «خير» گفت: «خيري به نزد تو نيست» گفت: «عطاء بن مقدم مي‌گويد: براي ورود من به نزد ابو الهيثم اجازه بگير» گفت: «بدو اجازه بده»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4237

عطاء گويد: وارد شدم و او از سر خشم گفت: «واي مادرش.» گويد: هنوز ننشسته بودم كه حكم بن صلت در آمد و با وي بنشست خالد بدو گفت: «هيچكس از اينان نبود كه ولايتداري وي را بر خويشتن از شما خوشتر داشته باشم.» گويد: يوسف در كوفه سخن كرد و گفت: «امير مؤمنان به من دستور داده عاملان پسر زن نصراني را بگيرم و دل وي را از آنها خنك كنم. به خدا اي مردم عراق چنان مي‌كنم و بيشتر مي‌كنم، منافقانتان را با شمشير مي‌كشم و خيانتكاران و فاسقانتان را با شكنجه.» گويد: آنگاه فرود آمد و سوي واسط رفت و خالد را در واسط پيش وي آوردند.

حكم بن نصر گويد: از ابو عبيده شنيدم كه مي‌گفت: «وقتي يوسف، خالد را به زندان كرد با ابان بن وليد و يارانش بر سر او به نه هزار هزار درم صلح كرد، پس از آن يوسف پشيمان شد. به او گفتند: «اگر چنين نكرده بودي يكصد هزار هزار درم از او ميگرفتي.» يوسف گفت: «من كسي نيستم كه وقتي زبان خويش را به گرو چيزي داده‌ام بازگردم.» گويد: ياران خالد به او خبر دادند كه گفت: «بد كرديد كه در اولين وهله نه هزار هزار تعهد كرديد، بيم دارم آنرا بگيرد و از گفته خويش باز گردد.» گويد: پس آنها پيش يوسف آمدند و گفتند: «به خالد خبر داديم، به آنچه تعهد كرده‌ايم رضايت نداد و به ما گفت كه به پرداخت اين مال قدرت ندارد.» گفت: «شما و يارانتان بهتر دانيد، من از گفته خويش باز نمي‌گردم و اگر شما باز گرديد مانعتان نمي‌شوم.» گفتند: «ما باز مي‌گرديم.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4238

گفت: «باز گشته‌ايد؟» گفتند: «آري» گفت: «پس شكست پيمان از جانب شماست، به خدا به نه هزار هزار درم و يك برابر آن و دو برابر آن رضايت نمي‌دهم» و بيش از آن گرفت و به قولي يكصد هزار هزار گرفت.

ابن عياش گويد: هشام مصمم شد خالد را عزل كند. سبب آن بود كه وي در عراق اموالي فراهم كرده بود و نهرها حفر كرده بود و دخل وي از آن بيست هزار- هزار شد، از آن جمله نهر خالد بود كه پنجهزار هزار دخل داشت و نهر با جوي و بار مانا و مبارك و جامع و بلوك شاپور و صلح. غالبا مي‌گفت: «به خدا من ستم ديده‌ام هر چه زير قدم من است از آن منست» مقصودش اين بود كه عمر يك چهارم سواد را از آن طايفه بجيله كرده بود.

عريان بن هيثم گويد: غالبا به ياران خويش مي‌گفتم: «پندارم كه اين مرد را كنار مي‌زنند، قرشيان اين و امثال او را تحمل نمي‌كنند، كه مردمي حسودند و اين، همه چيز را آشكار مي‌دارد.» گويد: روزي بدو گفتم: «اي امير، اين كسان ترا به چشم حسد مي‌نگرند، اينان قرشيانند كه ميان تو و آنها پيوند نيست، آنها از تو چاره دارند، اما ترا از آنها چاره نيست. ترا به خدا به هشام بنويس و وي را از اموال خويش خبر بده و بگوي هر چه از آن را كه مي‌خواهد بگيرد كه تو به آساني مي‌تواني نظير آن را به دست آري. و هشام اگر هم بخواهد، ترا تباه نمي‌كند به دينم قسم اگر برخي برود و برخي بماند، بهتر از آنست كه همه برود. او چنان نمي پسندد كه همه را بگيرد، بيم دارم بدگوي حسودي پيش وي رود كه گفته وي را بپذيرد، اگر به دلخواه به او دهي، بهتر از آنست كه تا بدلخواه دهي.» گفت: «از تو بدگمان نيستم، اما هرگز چنين نخواهد شد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4239

گفتم: «رأي مرا كاربند و مرا پيش وي فرست كه به خدا هر گره‌اي را بگشايد ببندم و هر گره‌اي را ببندد بگشايم» گفت: «به خدا ما به زبوني چيزي نمي دهيم.» گفتم: «مگر اين املاك را در ايام قدرت وي به دست نياورده‌اي؟ اگر بگيرد، مگر مقاومت مي‌تواني كرد؟» گفت: «نه.» گفتم: «پيشدستي كن كه اين را بخاطر سپارد و سپاسدار تو شود، اگر جز آنچه در آغاز كرده منتي بر تو نداشته باشد مي‌بايد آنرا رعايت كني.» گفت: «نه، به خدا هرگز چنين نخواهد شد» گويد: «گفتمش وقتي ترا معزول كند و املاكت را بگيرد هر چه خواهي كرد هم اكنون بكن، كه برادران و فرزندان و مردم خاندانش پيشدستي كرده‌اند و در باره تو به او بسيار گفته‌اند، ترا پروردگاني هست كه باز در باره آنها هر چه خواهي كني و بكمك هشام آنچه را در باره آنها كرده‌اي بكمال ميبري.» گفت: «مي‌دانم چه مي‌گويي ولي اين كار نشدني است.» عريان مي‌گفته بود: «چنان مي‌بينم كه او را عزل كرده‌اند و مالش را گرفته‌اند و شكنجه‌اش مي‌دهند كه پس از آن از چيزي سود بخواهد برد راوي گويد: و چنين شد.

ابن عياش گويد: بلال بن ابي برده كه از جانب خالد عامل بصره بود وقتي خبر يافت كه هشام با وي عتاب كرده بدو نوشت: «پيشامدي هست كه به ناچار بايد رو به رو با تو بگويم اگر خواهي كه به من اجازه دهي يك شب و روز سوي تو آيم يك روز پيش تو باشم و يك شب و روز باز گردم.» گويد: خالد بدو نوشت: «اگر مي‌خواهي بيا» گويد: پس بلال با دو غلام خويش بر جمازه‌ها نشست و يك روز و شب برفت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4240

و نماز مغرب را در كوفه كرد، كه هشتاد فرسنگ راه بود، پس از آن خالد را از حضور خويش خبر داد و پيش وي رفت و سربندي به سر داشت.

خالد گفت: «ابو عمرو خودت را خسته كرده‌اي؟» گفت: «آري» گفت: «كي در بصره بودي؟» گفت: «ديروز» گفت: «راست مي‌گويي؟» گفت: «به خدا چنانست كه گفتم.» گفت: «براي چه به رنج افتادي؟» گفت: «به سبب آنكه شنيدم امير مؤمنان با تو عتاب كرده و سخن آورده و فرزندان و مردم خاندانش درباره تو با وي ناروا گفته‌اند، اگر رأي تو باشد پيش وي روم و چيزي از اموالمان را بر او عرضه كنم و از او بخواهم كه هر چه را دوست دارد بگيرد و بدان خرسند باشم سپس مال ترا بدو عرضه كنم و هر چه را از آن گرفت، عوض آن بعهده ما است.» گفت: «از تو بدگمان نيستم تا ببينم.» گفت: «بيم دارم در كار تو شتاب كنند.» گفت: «ابدا» گفتم: «قرشيان چنانند كه شناخته‌اي، بخصوص كه در باره تو شتاب دارند.» گفت: «اي بلال، به خدا من هرگز به زور چيزي نمي‌دهم.» گفت: «اي امير بگويم؟» گفت: «بله» گفت: «عذر هشام از تو معقول تر است، گويد: وقتي ترا عامل كردم چيزي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4241

نداشتي، آيا اين حق به گردن تو نبود كه قسمتي از اموال خويش را به من عرضه كني، بيم دارم حسان نبطي كاري را كه جلوگيري از آن نتواني كرد، به نظر او جلوه دهد، اين فرصت را غنيمت شمار.» گفت: «در اين كار انديشه خواهم كرد، برو كه موفق باشي.» راوي گويد: بلال برفت و مي‌گفت: «چنان مي‌بينم كه يكي بيگانه سختگير تندخوي و بد دل و سست دين و كم شرم را سوي اين مرد فرستاده‌اند كه وي را به كين و دشمني بگيرد.» و چنان شد كه گفته بود.

ابن عياش گويد: بلال در كوفه خانه‌اي گرفته بود و از خالد اجازه خواست كه خانه خويش را ببيند اما وقتي آنجا رفت بند داشت و پس از آن، خانه زندان شد كه تاكنون هست.

ابن عياش گويد: خالد سخن مي‌كرد و مي‌گفت: «شما پنداشته‌ايد كه من قيمتهاي شما را گران مي‌كنم، هر كه قيمتهاي شما را گران مي‌كند لعنت خداي بر او باد.» گويد: و چنان بود كه هشام به خالد نوشته بود: «چيزي از غله‌ها را مفروش تا غله‌هاي امير مؤمنان فروخته شود» تا آنجا كه كيلچه [1] به يك‌درم شد.

هيثم به نقل از ابن عياش گويد: ولايتداري خالد از شوال سال صد و پنجم بود و در جمادي الاول سال صد و ششم معزول شد.

در اين سال يوسف بن عمر به ولايتداري عراق سوي آنجا آمد، سبب ولايتداري وي را از پيش ياد كرده‌ام.

در اين سال يوسف بن عمر، جديع بن علي كرماني را ولايتدار خراسان كرد و جعفر بن حنظله را از آنجا برداشت.

گويند وقتي يوسف به عراق رفت مي‌خواست سلمة بن قتيبه را ولايتدار

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4242

خراسان كند، در اين باب به هشام نوشت و اجازه خواست. هشام بدو نوشت كه سلمة بن قتيبه كسي است كه در خراسان عشيره ندارد، اگر عشيره‌اي آنجا داشت پدرش در خراسان كشته نمي‌شد.

گويند: يوسف همراه يكي از بني سليم ولايتداري خراسان را به كرماني نوشت كه وي در مرو بود كه بيامد و براي كسان سخن كرد: حمد خداي گفت و ثناي او كرد، سپس از اسد و آمدنش به خراسان و آن محنت و فتنه كه در آن بودند و حادثه‌ها كه به دست وي رخ داد سخن آورد، سپس از برادر وي خالد به نيكي سخن آورد و ستايش وي گفت و از آمدن يوسف به عراق سخن آورد و كسان را به اطاعت و پاي بندي به جماعت ترغيب كرد آنگاه گفت: «خدا مرده را بيامرزد- منظورش اسد بود- و معزول را عافيت دهد و آينده را مبارك كند» سپس فرود آمد.

در اين سال كرماني از خراسان معزول شد و نصر بن سيار تغلبي ولايتدار آنجا شد.

 

سخن از خبر اينكه چرا نصر ابن سيار ولايتدار خراسان شد؟

 

علي بن محمد به نقل از مشايخ خويش گويد: وقتي خبر درگذشت اسد بن عبد الله به هشام رسيد، با ياران خويش در باره يكي كه خراسان را به كار آيد مشورت كردند كه كساني را به او نمودند و نام آنها را براي وي نوشتند، از جمله كساني كه براي وي نوشته شده بود عثمان بن عبد الله شخير بود و يحيي بن حضين رقاشي و نصر بن سيار ليثي و قطن بن قتيبة بن مسلم و مجشر بن مزاحم سلمي از مردم بني حزام.

گويد: در باره عثمان بن عبد الله شخير گفتند: وي «شرابخواره است». مجشر را

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4243

گفتند: «پيري فرتوت است» ابن حضين را گفتند: «مردي گردنفراز و بزرگي نماي است» قطن بن قتيبه را گفتند: «انتقامجو است» از اين رو نصر بن سيار را برگزيد. بدو گفتند:

«عشيره ندارد» هشام گفت: «من عشيره اويم» گويد: پس نصر را ولايتدار كرد و فرمان وي را همراه عبد الكريم بن سليط هفاني حنفي فرستاد. عبد الكريم با فرمان وي بيامد، ابو المهند دبير وي نيز كه وابسته بني حنيفه بود همراهش بود، وقتي به سرخس رسيد كس از آمدن وي خبر نداشت.

عامل مرو حفص بن عمرو ليثي برادر تميم بن عمرو بود. ابو المهند بدو خبر داد، حفص كس فرستاد و او را پيش نصر برد ابن سليط سوي مرو رفت. ابو المهند به كرماني خبر داد، كرماني نصر بن حبيب كرماني را سوي نصر بن سيار فرستاد.

فرستاده حفص زودتر پيش نصر بن سيار رسيد و نخستين كس بود كه سلام امارت به نصر گفت.

نصر بدو گفت: «شايد شاعري حيله‌گري؟» ولي فرستاده نامه را به وي داد.

گويد: و چنان بود كه جعفر بن حنظله، عمرو بن مسلم را ولايتدار مرو كرده بود و كرماني را معزول كرده بود. منصور بن عمرو را به ابرشهر گماشته بود، نصر بن سيار را به بخارا گماشته بود.

جعفر بن حنظله گويد: چند روز پيش از آنكه فرمان نصر بيايد وي را پيش خواندم و به او پيشنهاد كردم كه وي را ولايتدار بخارا كنم، با بختري ابن مجاهد مشورت كرد، بختري كه وابسته بني شيبان بود بدو گفت: «قبول مكن.» گفت: «چرا؟» گفت: «براي آنكه تو پير مضري و چنان مي‌بينم كه فرمان تو براي همه خراسان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4244

رسيده است.» گويد: و چون فرمان وي بيامد كس فرستاد و بختري را پيش خواند. بختري به ياران خويش گفت: «نصر بن سيار ولايتدار خراسان شده» و چون پيش وي آمد سلام امارت گفت.

نصر گفت: «از كجا دانستي؟» گفت: «چون كه مرا پيش خواندي و پيش از اين به نزد من مي‌آمدي دانستم كه ولايتدار شده‌اي» گويد: چنانكه گويند وقتي خبر مرگ اسد بن عبد الله رسيد، هشام به عبد الكريم گفت: «به نظر تو كي را ولايتدار خراسان كنيم كه شنيده‌ام از آنجا و مردم آنجا اطلاع داري؟» عبد الكريم گويد: گفتم: «اي امير مؤمنان، مرد خراسان به خرد و دليري، كرماني است.» گويد: هشام روي بگردانيد و گفت: «نام وي چيست؟» گفتم: «جديع [1] پسر علي» گفت: «مرا بدو حاجت نيست» كه فال بد زده بود.

سپس گفت: «ديگري را نام ببر» گفتم: «زبان آور مجرب، يحيي بن نعيم شيباني، ابو الميلاء است.» گفت: «با مردم ربيعه مرزها را نمي‌توان بست» عبد الكريم گويد: با خويش گفتم: «ربيعه و يمن را خوش نداشت يكي از مضر را سوي وي افكنم» و بدو گفتم: «عقيل بن معقل ليثي، اگر عيب وي را ببخشي.» گفت: «چيست؟»

______________________________

[1] جديع به معني بيني بريده است، يا كسي كه غذاي كافي نخورده (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4245

گفتم: «عفيف نيست» گفت: «بدو حاجت ندارم» گفتم: «منصور بن ابي الخرقاء سلمي، اگر يك چيز زشت را ببخشي كه او شوم است.» گفت: «جز او» گفتم: «مجشر سلمي، عاقل است و دلير و صاحب رأي، اما دروغگو.» گفت: «با دروغ نيكي اي نباشد.» گفتم: «يحيي بن حضين» گفت: «مگر نگفتمت كه با مردم ربيعه مرزها را نمي‌توان بست.» گويد: چنان بود كه وقتي يكي از مردم ربيعه با مردم يمني را ياد مي‌كردم، روي مي‌گردانيد.

عبد الكريم گويد: نصر را كه از همه قوم، مردتر و خردمندتر و از سياست [1] مطلعتر بود براي آخر نهاده بودم گفتم: «نصر بن سيار ليثي» گفت: «وي مرد اين كار است؟» گفتم: «وي مرديست عفيف و مجرب و خردمند، اگر يك عيب را ببخشي.» گفت: «عيب چيست؟» گفتم: «عشيره وي در خراسان كم است.» گفت: «بي پدر، عشيره‌اي بيشتر از من مي‌خواهي، من عشيره او هستم» كسان ديگر گويند: وقتي يوسف بن عمر به عراق آمد گفت: «يكي را به من بنماييد كه وي را ولايتدار خراسان كنم» و مسلمة بن سليمان خازمي و قديد بن منيع- منقري و نصر بن سيار و عمرو بن مسلم و مسلم بن عبد الرحمان و منصور بن ابي الخرقا و سلم بن- قتيبه و يونس بن عبد ربه و زياد بن عبد الرحمان قشيري را بدو نمودند.

______________________________

[1] كلمه متن.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4246

گويد: نام آنها را به هشام نوشت و از قيسيان تمجيد كرد و نام نصر بن سيار- كناني را آخر نوشت.

هشام گفت: «چرا نصر بن سيار آخر همه است؟» گويد: در نامه يوسف آمده بود كه اي امير مؤمنان نصر در خراسان عشيره كم دارد. هشام بدو نوشت: «نامه ترا كه از قيسيان تمجيد كرده بودي و از نصر سخن آورده بودي كه عشيره‌اش كم است، فهميدم. كسي كه من عشيره‌اش باشم چگونه عشيره كم دارد ولي تعصب قيسي وانمودي. اما من تعصب خندفي دارم، فرمان نصر بن سيار را بفرست كه هر كه امير مؤمنان عشيره وي باشد، عشيره‌اش كم نيست، بعلاوه اكثر مردم خراسان تميمي‌اند.» گويد: هشام به نصر نوشت كه مكاتبه وي با يوسف بن عمر باشد، يوسف، سلم را سوي هشام فرستاد و وي را ستود، اما هشام او را ولايتدار نكرد، پس از آن شريك بن عبد ربه نميري را فرستاد و از او ستايش كرد مگر ولايتدارش كند اما هشام از وي نپذيرفت.

گويد: نصر از خراسان، حكم بن يزيد اسدي را پيش هشام فرستاد و وي را ستود، اما يوسف او را تازيانه بزد و از رفتن سوي خراسان مانع شد و چون يزيد بن- عمر بن هبيره بيامد حكم بن يزيد را عامل كرمان كرد و فرمان نصر را همراه عبد الكريم- حنفي فرستاد كه دبير وي ابو المهند وابسته بني حنيفه نيز با وي بود و چون به سرخس رسيد برف افتاد كه آنجا بماند و پيش حفص بن عمر تيمي منزل گرفت و گفت: «فرمان نصر را به ولايتداري آورده‌ام.» گويد: در آن وقت حفص كه عامل سرخس بود غلام خويش را پيش خواند و او را بر اسبي نشاند و مالي بدو داد و گفت: «شتابان برو و اسب خود را بكش، اگر واماند اسب ديگر بخر تا پيش نصر برسي.» گويد: غلام برفت تا به بلخ پيش نصر رسيد و او را در بازار يافت و نامه را

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4247

بدو داد كه گفت: «مي‌داني در اين نامه چيست؟» گفت: «نه» گويد: پس نامه را به دست گرفت و سوي منزل خويش رفت، كسان گفتند:

«فرمان ولايتداري خراسان براي نصر آمده» و جمعي از خاصان نصر پيش وي آمدند و از او پرسش كردند. نصر گفت: «چيزي پيش من نيامده» گويد: آن روز گذشت، روز بعد ابو حفص بن علي يكي از مردم بني حنظله كه خويشاوند نصر بود و دخترش زن نصر بود و مردي پرشور و مالدار بود پيش وي آمد و گفت: «كسان از ولايتداري تو بسيار سخن مي‌كنند آيا چيزي پيش تو آمده؟» گفت: «چيزي پيش من نيامده» گويد: ابو حفص برخاست كه برود كه بدو گفت: «صبر كن» و نامه را بدو داد كه بخواند و گفت: «حفص كسي نيست كه به تو نادرست بنويسد.» گويد: در آن اثنا كه ابو حفص با وي سخن مي‌كرد، عبد الكريم اجازه ورود خواست و فرمان وي را بداد كه ده هزار درم به او جايزه داد.

گويد: آنگاه نصر، مسلم بن عبد الرحمن را بر بلخ جانشين كرد، و شاح بن- بكير را نيز عامل مروروذ كرد. حارث بن عبد الله حشرج را عامل هرات كرد، زياد ابن عبد الرحمان قشيري را عامل ابر شهر كرد، ابو حفص بن علي پدر زن خويش را عامل خوارزم كرد و قطن بن قتيبه را عامل سغد كرد.

گويد: يكي از مردم شام كه از يمنيان بود گفت: «تعصبي چون اين نديدم».

گفت: «چرا، آنچه پيش از اين بود» گويد: نصر در مدت چهار سال بجز مضريان كسي را عامل نكرد و خراسان را چنان آباد كرد كه پيش از آن چنان آبادي نديده بود، خراج را كاست و كار ولايتداري و خراجگيري را نكو راه برد. سواد بن اشعر در باره او شعري گفت به

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4248

اين مضمون:

«خراسان از پس بيم «از ستم حاكمان طماع جبار «امان يافت «وقتي يوسف از آنچه خراسان ديده بود «خبر يافت «نصر بن سيار را به ياري آن برگزيد» گويد: فرمان نصر در رجب سال يكصد و بيستم به نزد وي آمد. بختري بدو گفت: «فرمان خويش را بخوان و با كسان سخن كن» گويد: پس او با كسان سخن كرد و ضمن سخنان خويش گفت: «ياران ما! به روش خويش پابند باشيد كه ما نيك و بد شما را شناخته‌ايم.» در اين سال محمد بن هشام سالار حج بود، اين را از ابو معشر روايت كرده‌اند، به قولي كسي كه در اين سال سالار حج بود سليمان بن هشام بود، به قولي ديگر يزيد بن هشام سالار حج بود.

در اين سال عامل مدينه و مكه و طايف محمد بن هشام بود.

عامل عراق و همه مشرق يوسف بن عمر بود.

عامل خراسان نصر بن سيار بود و به قولي جعفر بن حنظله بود.

عامل بصره كثير بن عبد الله سلمي بود از جانب يوسف بن عمر و قضاي آنجا با عامر بن عبيده باهلي بود.

عامل ارمينيه و آذربيجان مروان بن محمد بود. قضاي كوفه با ابن شبرمه بود.

پس از آن سال صد و بيست و يكم در آمد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4249

 

سخن از خبر حوادثي كه به سال صد و بيست و يكم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال، غزاي مسلمة بن هشام بن عبد الملك بود به سرزمين روم كه در آنجا مطامير گشود. و نيز غزاي مروان بن محمد در ولايت صاحب تخت طلايي، كه قلعه‌هاي وي را گشود و سرزمينش را به ويراني داد كه تسليم شد كه هر ساله يك هزار سر بدهد. در اين باره از او گروگان گرفت و وي را به پادشاهي سرزمينش منصوب كرد.

در اين سال عباس بن محمد تولد يافت.

به گفته واقدي و هم در اين سال، در ماه صفر، زيد بن علي بن حسين كشته شد، اما به پندار هشام بن محمد، زيد به در ماه صفر سال صد و بيست و دوم كشته شد.

 

سخن از خبر اينكه چرا زيد بن علي كشته شد؟ و كارهاي وي و سبب قيامش‌

 

در باره سبب قيام وي اختلاف كرده‌اند: عبد الله بن عباس گويد: زيد بن علي و محمد بن عمر علوي و داود بن علي عباسي پيش خالد بن عبد الله آمدند، وقتي كه عامل عراق بود كه به آنها جايزه داد و سوي مدينه بازگشتند.

گويد: وقتي يوسف بن عمر ولايتدار شد نام آنها را با مقدار جايزه‌اي كه خالد به آنها داده بود به هشام نوشت و يادآور شد كه خالد زميني را در مدينه از زيد بن علي به ده هزار دينار خريده، سپس زمين را به او پس داده

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4250

است.

گويد: هشام به عامل مدينه نوشت كه آنها را پيش وي فرستد و او چنان كرد، هشام از آنها پرسش كرد، جايزه را اقرار كردند و جز آن را انكار كردند. از زيد در باره زمين پرسيد كه منكر آن شد و براي هشام قسم ياد كردند كه باورشان داشت.

اما هشام بن محمد كلبي به نقل از ابو مخنف گويد: آغاز كار زيد بن علي از آنجا بود كه يزيد بن خالد قسري ادعا كرد كه به نزد زيد بن علي و محمد بن عمر علوي و داود بن علي عباسي و ابراهيم بن سعد عوفي و ايوب بن سلمه مخزومي مالي دارد.

گويد: يوسف بن عمر در باره آنها به هشام بن عبد الملك نوشت در آن وقت زيد بن علي در رصافه بود و با حسن بن حسن طالبي در باره موقوفه (صدقه) پيمبر خداي منازعه داشت. در آن وقت محمد بن عمر بن علي نيز با زيد بن علي بود.

گويد: وقتي نامه‌هاي يوسف بن عمر به نزد هشام بن عبد الملك رسيد كس فرستاد و آنها را خواست و آنچه را يوسف بن عمر در باره دعوي يزيد بن خالد بدو نوشته بود با آنها بگفت كه انكار كردند.

گويد: هشام گفت: «ما شما را پيش يوسف مي‌فرستيم كه شما را با آنها فراهم آرد.» زيد بن علي بدو گفت: «ترا به خدا و حق خويشاوندي مرا پيش يوسف بن عمر نفرست.» گفت: «براي چه از يوسف بيم داري؟» گفت: «بيم دارم به من تعدي كند.» هشام گفت: «حق چنين كاري ندارد.» گويد: آنگاه هشام، دبير خويش را پيش خواند و به يوسف بن عمر نوشت:

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4251

«اما بعد، وقتي فلان و فلان پيش تو آمدند آنها را با يزيد بن خالد قسري فراهم آر، اگر به ادعايي كه بر آنها شده اقرار كردند پيش منشان فرست. اگر انكار كردند از او شاهد بخواه، اگر شاهد نياورد، بعد از پسينگاه به خدايي كه جز او خدايي نيست قسمشان بده كه يزيد بن خالد قسري امانتي به آنها نسپرده و چيزي پيش آنها ندارد، پس از آن رهاشان كن» به هشام گفتند: «ما بيم داريم كه از نامه تو تجاوز كند و كار ما را به درازا كشاند.» گفت: «ابدا، من يكي از كشيكبانان را با شما مي‌فرستم كه وادارش كند اين كار را با شتاب به سر برد.» گفتند: «از جانب خداي و خويشاوندي پاداش نيك بيني كه مطابق عدالت حكم كردي.» گويد: پس آنها را به نزد يوسف فرستاد، اما ايوب بن سلمه را نگهداشت به سبب آنكه مادر هشام بن عبد الملك دختر هشام بن وليد مخزومي بود و ايوب جزو داييهاي وي بود، به اين جهت به هيچيك از اين تهمتها در باره او ترتيب اثر نداد.

گويد: وقتي پيش يوسف رسيدند و به نزد وي در آمدند زيد بن علي را نزديك خويش نشانيد و با ملايمت از او پرسش كرد، آنگاه در باره مال از آنها پرسيد كه همگي منكر شدند و گفتند: «مالي به ما نسپرده و حقي پيش ما ندارد» گويد: يوسف، يزيد بن خالد را به نزد آنها آورد و فراهمشان كرد و بدو گفت:

«اينك زيد بن علي و اينك محمد بن عمر علوي و اينك فلان و فلان كه بر ضد آنها چنان ادعا داشتي.» گفت: «من نه كم نه بيش چيزي به نزد آنها ندارم» يوسف گفت: «مرا مسخره كرده‌اي يا امير مؤمنان را؟» و او را چنان شكنجه داد كه پنداشت وي را كشته است. آنگاه بعد از نماز پسينگاه آنها را به مسجد آورد و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4252

گفت قسم ياد كنند كه قسم ياد كردند، آنگاه بگفت تا آنها را شكنجه كنند بجز زيد ابن علي كه از او بازماند و چون نبرد آن گروه بچيزي دست نيافت به هشام نامه نوشت و وضع را بدو خبر داد، هشام بدو نوشت: «قسمشان بده و رهاشان كن» گويد: پس يوسف آنها را رها كرد كه برون شدند و سوي مدينه رفتند اما زيد ابن علي در كوفه بماند.

عطاء بن مسلم خفاف گويد: زيد بن علي بن خواب ديد كه در عراق آتشي افروخته بود، پس از آن آتش را خاموش كرد، سپس بمرد. و از اين خواب بيمناك شد و به پسر خويش يحيي گفت: «پسر كم، خوابي ديده‌ام كه از آن بيمناك شده‌ام» و خواب خويش را براي او نقل كرد.

پس از آن نامه هشام بن عبد الملك به نزد وي آمد كه دستور مي‌داد پيش او رود و چون پيش هشام رفت گفت: «پيش امير خويش يوسف رو» زيد گفت: «ترا به خدا اي امير مؤمنان، بيم دارم اگر مرا پيش وي فرستي از پس آن، من و تو زنده روي زمين فراهم نياييم» گفت: «چنانكه دستور داده شد پيش يوسف برو» و او به نزد يوسف رفت.

به قولي هشام بن عبد الملك، زيد را به سبب نامه يوسف بن عمر از مدينه خواست و موجب آن چنانكه ابو عبيده گويد آن بود كه يوسف بن عمر، خالد بن- عبد الله را شكنجه داد و خالد ادعا كرد كه به نزد زيد بن علي و داود بن علي و دو تن ديگر از قرشيان، كه يكي مخزومي بود و ديگري جمحي، مالي بسيار سپرده است.

گويد: يوسف اين را براي هشام نوشت، هشام به دايي خويش ابراهيم بن هشام كه عامل مدينه بود نوشت كه آنها را پيش وي فرستد. ابراهيم بن هشام، زيد و داود را پيش خواند و در باره آنچه خالد گفته بود از آنها پرسش كرد كه سوگند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4253

ياد كردند كه خالد چيزي به آنها نسپرده است.

ابراهيم گفت: «شما به نزد من راست گوييد اما نامه امير مؤمنان چنانست كه مي‌بينيد و ناچار مي‌بايد آنرا اجرا كرد» و آنها را سوي شام فرستاد كه قسمهاي سخت ياد كردند كه خالد چيزي به آنها نسپرده است.

داود گفت: «من به عراق پيش وي آمده بودم، دستور داد كه يكصد هزار درم به من دادند.» هشام گفت: «شما به نزد من از پسر زن نصراني راستگوتريد، پيش يوسف رويد تا شما را فراهم آرد و روبرو او را تكذيب كنيد.» به قولي زيد در كار اختلاف با پسر عموي خويش عبد الله بن حسن به نزد هشام رفت. اين را از جويرية بن اسماء آورده‌اند كه گويد: زيد بن علي و جعفر بن- حسن را ديدم كه در كار توليت اوقاف [1] علي اختلاف داشتند. زيد از جانب بني حسين دعوي مي‌كرد و جعفر از جانب بني حسن.

گويد: و چنان بود كه جعفر و زيد، به نزد ولايتدار بسيار سخن مي‌كردند و چون برمي‌خاستند يك كلمه از آنچه را كه در ميانشان رفته بود تكرار نمي كردند وقتي جعفر بمرد عبد الله گفت: «كي با زيد مقابله مي‌كند؟» حسن بن حسن گفت: «من مقابله مي‌كنم.» گفت: «ابدا، ما از زبان و دست تو بيم داريم، من اين كار را مي‌كنم.» گفت: «در اين صورت از حاجت و هم از حجت خويش باز مي‌ماني.» گفت: «از حجت خويش باز نمي‌مانم.» گويد: به دعوي پيش ولايتدار رفتند و چنانكه گفته اند در آن وقت ولايتدارشان ابراهيم بن هشام بود.

گويد: عبد الله به زيد گفت: «تو كه پسر يك كنيز سندي هستي، طمع داري

______________________________

[1] كلمه متن: ولاية وقوف

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4254

بدان دست يابي؟» گفت: «اسماعيل نير نيز فرزند كنيزي بود و به بيشتر از آن دست يافت.» گويد: آن روز بسيار سخن كردند، روز بعد ولايتدار، احضار [1] شان كرد. قرشيان و انصار را نيز احضار كرد، وقتي دعوي آغاز كردند، يكي از انصار ميان سخن آنها دويد و در كارشان دخالت كرد.

زيد بدو گفت: «تو يكي از مردم قحطاني ترا به دخالت فيما بين ما چكار؟» گفت: «به خدا من به شخص و پدر و مادر از تو بهترم» گويد: زيد خاموش ماند، يكي از مردم قريش به انصاري تعرض كرد و گفت:

«دروغ گفتي، به دين خدا قسم، وي به شخص و پدر و مادر و آغاز و انجام، و روي زمين و زير زمين، از تو بهتر است» ولايتدار گفت: «ترا با اين چكار؟» مرد قرشي مشتي ريگ بر گرفت و به زمين كوفت و گفت: «به خدا اين تحمل كردني نيست.» گويد: عبد الله و زيد متوجه شدند كه ولايتدار آنها را شماتت ميكند. عبد الله مي‌خواست سخن كند، زيد از او تقاضا كرد كه خاموش ماند، آنگاه زيد به ولايتدار گفت: «به خدا ما را براي كاري فراهم آورده‌اي كه ابو بكر و عمر ما را براي چيزي همانند آن فراهم نمي‌آوردند، خدا را به شهادت مي‌گيرم كه تا وقتي زنده باشم، هرگز، با وي، به حق يا به ناحق، به نزد تو دعوي نكنم.» آنگاه به عبد الله گفت:

«پسر عمو برخيز» كه برخاستند و كسان پراكنده شدند.

بعضيها گفته‌اند كه زيد پيوسته با جعفر بن حسن و پس از وي با عبد الله به دعوي مشغول بود تا وقتي كه هشام بن عبد الملك، خالد بن عبد الملك حكمي را ولايتدار مدينه كرد كه باز دعوي كردند و عبد الله با زيد خشونت كرد و گفت: «اي پسر كنيز-

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4255

هندي.» زيد بخنديد و بدو گفت: «اي ابو محمد، چنين گفتي؟» آنگاه در باره مادر وي چيزي گفت.

مدايني گويد: وقتي عبد الله به زيد چنان گفت، گفت: «بله، به خدا از پس مرگ صاحب خويش صبوري كرد و از در خويش در نيامد، اما غير او صبوري نكرد.» گويد: پس از آن زيد پشيمان شد و از عمه خويش شرم كرد و مدتي به نزد وي نرفت. آنگاه عمه‌اش بدو پيغام داد كه: «برادر زاده من! مي‌دانم كه مادرت به نزد تو چنانست كه مادر عبد الله به نزد او.» بقولي فاطمه به زيد پيغام داد كه عبد الله به مادر تو ناسزا گفت، تو نيز به مادر او ناسزا بگو. و هم او به عبد الله گفت: «تو در باره مادر زيد چنين و چنين گفته‌اي؟» گفت: «آري» گفت: «بد كرده‌اي به خدا كه در قوم ما نكو بيگانه‌اي بود.» گويند: خالد بن عبد الملك به آنها گفت: «فردا صبحگاهان پيش ما آييد، به خدا فرزند عبد الملك نباشم اگر ميان شما فيصل نيارم» و شبانگاه مدينه چون ديگ به جوشش بود، يكي مي‌گفت: فلان و يكي مي‌گفت: بهمان، يكي مي‌گفت: زيد چنين گفت، يكي مي‌گفت: عبد الله چنان گفت. روز بعد خالد در مسجد نشست و كسان فراهم آمدند كه شماتتگر بودند يا غمين. خالد، آن دو را پيش خواند و خوش داشت كه به هم ناسزا گويند. عبد الله مي‌خواست سخن كند، زيد گفت: «اي ابو محمد شتاب ميار، همه مملوكان زيد آزاد باشند اگر هرگز به نزد خالد با تو دعوي كند.» آنگاه روي به خالد كرد و گفت: «اي خالد، باقيماندگان پيمبر خدا را صلي الله-

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4256

عليه و سلم براي چيزي فراهم آوردي كه نه ابو بكر و نه عمر براي آن فراهمشان نمي آوردند.» خالد گفت: «يكي به اين سفيه تعرض نمي‌كند.» راوي گويد: يكي از انصار، از خاندان عمرو بن حزم سخن كرد و گفت:

«اي پسر ابو تراب و حسين سفيه، براي ولايتدار بر خويشتن حق و اطاعت قايل نيستي؟» زيد گفت: «اي قحطاني خاموش باش كه ما به كسي مانند تو پاسخ نمي‌دهيم.» گفت: «براي چه از من بيزاري، به خدا من از تو بهترم، پدرم از پدر تو بهتر است و مادرم از مادر تو بهتر است.» گويد: زيد بخنديد و گفت: «اي گروه قرشيان، اين دين برفت، آيا حرمت نيز برفت؟ به خدا دين يك قوم مي‌رود، اما حرمتها نمي‌رود.» گويد: عبد الله نواده عمر بن خطاب سخن كرد و گفت: «اي قحطاني، به خدا دروغ گفتي كه به خدا او به شخص و پدر و مادر و ريشه از تو بهتر است» و سخنان بسيار در باره وي گفت.

مرد قحطاني گفت: «اي ابن واقد ولمان كن.» ابن واقد مشتي ريگ برگرفت و به زمين كوفت، آنگاه گفت: «به خدا اين را تحمل نخواهم كرد» و برخاست.

گويد: زيد پيش هشام بن عبد الملك رفت. هشام بدو اجازه ورود نمي‌داد. زيد نوشته پيش وي مي‌فرستاد و هر وقت نوشته‌اي مي‌فرستاد، هشام زير آن مي‌نوشت:

«پيش امير خويش باز گرد» و زيد مي‌گفت: «به خدا هرگز پيش خالد باز نمي‌گردم، مالي نمي‌خواهم، به مخاصمه آمده‌ام.» و عاقبت هشام از پس انتظار طولاني، بدو اجازه داد.

محمد بن عبد العزيز زهري گويد: وقتي زيد بن علي به نزد هشام بن عبد الملك

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4257

آمد، حاجب وي حضور زيد را خبر داد. هشام به بالا خانه‌اي رفت كه بسيار مرتفع بود، سپس بدو اجازه ورود داد و به يكي از خادمان خويش گفت كه به دنبال وي باشد و بدو گفت: «نبايد ترا ببيند، بشنو چه مي‌گويد.» خادم گويد: در پلكان به دنبال وي بودم، مردي تنومند بود، در يكي از پله‌ها توقف كرد و گفت: «به خدا هر كه دنيا را دوست دارد زبون شود.» گويد: و چون به نزد هشام در آمد حوايج وي را انجام داد. پس از آن سوي كوفه رفت و هشام فراموش كرد كه از خادم بپرسد، تا روزها گذشت. سپس از او پرسيد كه ما وقع را بگفت. هشام به ابرش نگريست و گفت: «به خدا زودتر از هر- چيز، خبر عصيان او را خواهي شنيد.» گويد: پيش از آن، جز آن خبري نرسيد و چنان شد كه گفته بود.

درباره زيد گويند كه وي به نزد هشام در باره چيزي قسم ياد كرد. هشام گفت:

«باورت ندارم» گفت: «اي امير مؤمنان، خدا مرتبت هيچكس را چنان بالا نبرده كه با نام خداي قانع نشود و مرتبت هيچكس را چنان پايين نبرده كه با نام خداي بگفته او قانع نشوند.» هشام گفت: «اي زيد، شنيده‌ام از خلافت ياد مي‌كني و آرزوي آن مي‌داري، ولي لايق آن نيستي كه كنيززاده‌اي.» زيد گفت: «اي امير مؤمنان ترا پاسخي هست.» گفت: «بگوي» گفت: «هيچكس به خداي نزديكتر و به نزد وي والا مقام تر از پيمبر مبعوث وي نيست، اسماعيل از بهترين پيمبران بود و بهترين پيمبران محمد صلي الله عليه و سلم از فرزندان وي بود، اسماعيل فرزند كنيزي بود و برادرش، چون تو، فرزند آزاده بود، اما خدا او را بر برادرش مرجح داشت. و بهترين انسانها را، از فرزندان او كرد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4258

هر كه جدش پيمبر خدا باشد، صلي الله عليه و سلم، مهم نيست كه مادرش كي باشد.» هشام بدو گفت: «برون شو» گفت: «برون مي‌شوم و پس از آن ديگر مرا نخواهي ديد، مگر در وضعي كه ناخوشايند تو باشد» سالم بدو گفت: «اي ابو الحسين چنين كاري از تو نمودار نشود.» هشام بن محمد كلبي گويد: شيعيان، پيش زيد بن علي رفتن، آغاز كردند بدو مي‌گفتند قيام كند، مي‌گفتند: «اميدواريم منصور [1] تو باشي و اين، روزگار هلاكت بني اميه باشد.» گويد: زيد در كوفه ببود، يوسف بن عمرو در باره او پرسش آغاز كرده بود كه مي‌گفتند: «همين جاست» و كس پيش او مي‌فرستاد كه «برو» و او مي‌گفت:

«بله» اما بيماري را بهانه مي‌كرد و چندان كه خدا مي‌خواست بماند. بار ديگر يوسف در باره زيد پرسش كرد، بدو گفتند: «هنوز مقيم كوفه است.» گويد: يوسف كس فرستاد كه در كار رفتن شتاب كند. زيد بهانه آورد كه مي‌خواهد چيزهايي بخرد و گفت كه براي رفتن آماده ميشود، و چون زيد اصرار يوسف را در باره خويش بديد آماده شد آنگاه برفت تا به قادسيه رسيد.

بعضيها گفته‌اند: يكي را همراه زيد فرستاد تا او را به عذيب رسانيد. شيعيان بدو پيوستند و گفتند: «از پيش ما كجا مي‌روي؟ كه يكصد هزار از مردم كوفه با تواند و فردا براي دفاع از تو شمشير مي‌كشند. اندك گروهي از مردم شام در مقابل تو هست كه اگر يكي از قبايل ما چون مذحج يا همدان يا تميم يا بكر به آنها پردازد به اذن خداي تعالي بسشان باشد ترا به خدا قسم مي‌دهيم كه باز گردي» و چندان بگفتند تا او را به كوفه پس بردند.

اما در روايت ديگر از عطاء بن مسلم چنين آمده: كه وقتي زيد بن علي

______________________________

[1] ظاهرا در اين عبارت بيكي از روايات ملاحم، يعني مغيبات گويي اشارتي هست كه ظهور يكي را به صفت يا نام منصور بشارت ميداده است. (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4259

پيش يوسف آمد، يوسف بدو گفت: «خالد مي‌گويد كه مالي به نزد تو سپرده است.» زيد گفت: «او كه بر منبر خويش پدران مرا دشنام مي‌گفت، چگونه مال به من مي‌سپرد؟» گويد: پس يوسف كس فرستاد و خالد را بياورد كه جبه اي بتن داشت بدو گفت:

«اينك زيد كه گفته بودي مالي به نزد وي سپرده اي و او منكر است.» خالد در چهره آنها نگريست و گفت: «مي‌خواهي با گناهي كه در باره من مي‌كني گناه ديگري را هم در باره اين بيفزايي؟ من كه او و پدرانش را بر منبر دشنام مي‌گفتم، چگونه مالي به او مي‌سپردم؟» گويد: يوسف خالد را ناسزا گفت و او را پس فرستاد.

اما در روايت ابو عبيده چنين آمده كه هشام گفته زيد و كساني را كه يوسف همانند زيد متهمشان داشته بود باور كرد و آنها را پيش يوسف فرستاد و گفت:

«آنها به نزد من قسم ياد كرده‌اند و من قسمهايشان را پذيرفته‌ام و از آن مال بري‌شان دانسته‌ام، آنها را فرستادم كه با خالد فراهمشان كني كه گفته او را تكذيب كنند.» گويد: هشام به آنها جايزه داد و چون به نزد يوسف رسيدند منزلشان داد و حرمت كرد و كس فرستاد كه خالد را بياوردند و بدو گفت: «اين قوم قسم ياد كرده‌اند و اينك نامه امير مؤمنان درباره برائت آنها. آيا درباره آنچه دعوي كرده‌اي شاهدي داري؟» گويد: ولي شاهد نداشت، كسان به خالد گفتند: «موجب اين كار كه كردي چه بود؟» گفت: «مرا به سختي شكنجه مي‌كرد، اين دعوي را كردم و اميد داشتم پيش از آنكه شما برسيد خدا گشايشي پيش آرد.» گويد: پس يوسف آن گروه را رها كرد. دو مرد قرشي، جمحي و مخزومي،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4260

سوي مدينه رفتند و دو هاشمي، داود بن علي و زيد بن علي در مدينه بماندند.

گويند: زيد چهار يا پنج ماه در كوفه ببود. يوسف دستور مي‌داد كه برود و به عامل خويش در كوفه مي‌نوشت- خود وي آن وقت در حيره بود- و دستور مي‌داد كه مزاحم زيد باشد. زيد مي‌گفت كه با يكي از خاندان طلحة بن عبيد الله در باره مال مشتركي كه در مدينه دارند دعوي دارند و عامل، اين را براي يوسف مي‌نوشت و يوسف چند روزي او را به حال خود مي‌گذاشت آنگاه خبر مي‌يافت كه شيعيان پيش وي مي‌روند و به عامل خود مي‌نوشت: «زيد را بيرون كن و مهلتش مده و اگر ادعا كرد كه به دعوي مشغول است، او را بكشانند، و يكي را بر گمارد كه در كار دعوي نايب وي باشد.» گويد: و چنان بود كه جمعي با زيد بيعت كرده بودند از آن جمله سلمة بن كهيل و نصر بن خزيمه عبسي و معاوية بن اسحاق انصاري و حجية بن اخلج كندي و كسان ديگر از سران مردم كوفه. و چون داود بن علي اين را بديد گفت: «اي پسر عمو، اين گروه ترا فريب ندهند، كار خاندان تو كه اينان از ياريشان بازماندند، براي تو عبرت آموز است.» بدو گفت: «اي داود، بني اميه گردن گرفته‌اند و دلهاشان سخت شده است.» گويد: اما داود همچنان اصرار كرد تا عازم رفتن شد و برفتند تا به قادسيه رسيدند.

ابو عبيده گويد: تا ثعلبيه از پي او رفتند و گفتند: «ما چهل هزار كسيم كه اگر به كوفه باز گردي يكي از تو باز نمي‌ماند.» و به قيد قسمهاي مكرر پيمان كردند.

زيد مي‌گفت: «بيم دارم از ياريم بازمانيد و مرا به دشمن تسليم كنيد، چنانكه با پدرم و جدم كرديد.» اما آنها براي وي سوگند ياد مي‌كردند.

گويد: اما داود بن علي مي‌گفت: «اي پسر عمو، اينان فريبت ميدهند، مگر از ياري كسي كه به نزد آنها از تو عزيزتر بود، يعني جدت علي بن ابي طالب باز-

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4261

ماندند تا كشته شد و پس از او حسن بود كه با وي بيعت كردند، سپس بر او تاختند و عبايش را از گردنش كشيدند و خيمه‌گاهش را غارت كردند و زخمدارش كردند. مگر جدت حسين را بيرون نكشيدند و براي او قسمهاي موكد ياد نكردند، آنگاه از ياري وي باز ماندند و به دشمن تسليمش كردند، بدين نيز رضايت ندادند و او را كشتند.

چنين مكن و با آنها باز مگرد» گفتند: «اين نمي‌خواهد تو غلبه يابي و پندارد كه حق وي و خاندانش به كار خلافت بيش از شماست.» گويد: زيد به داود گفت: «معاويه به كمك تدبير خويش و مردم غافل شام با علي نبرد مي‌كرد. يزيد بن معاويه هنگامي با حسين نبرد مي‌كرد كه كارشان رو به اقبال داشت.» داود گفت: «بيم دارم اگر با اينان بازگردي هيچكس در دشمني تو سخت تر از خودشان نباشد، تو بهتر داني.» گويد: آنگاه داود سوي مدينه رفت و زيد سوي كوفه بازگشت.

عطاء بن مسلم خفاف گويد: هشام به يوسف نوشت كه زيد را سوي شهرش فرست كه در هر شهري جز آن بماند و مردم آنجا را دعوت كند از او مي‌پذيرند.

پس يوسف او را روانه كرد و چون به ثعلبيه يا قادسيه رسيد، شئامت پيشگان يعني مردم كوفه بدو رسيدند و بازش بردند و با وي بيعت كردند.

گويد: سلمة بن كهيل به نزد وي آمد و اجازه ورود خواست كه اجازه داد.

سلمه در باره قرابت زيد نسبت به پيمبر خداي، صلي الله عليه و سلم، و حق وي سخن كرد.

و نكو گفت. آنگاه زيد سخن كرد و نكو گفت.

سلمه گفت: «براي من امان معين كن.» زيد گفت: «سبحان الله كسي چون تو از كسي چون من امان مي‌خواهد!» گويد: سلمه مي‌خواست ياران وي اين را بشنوند. زيد گفت: «امان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4262

داري.» سلمه گفت: «ترا به خدا قسم مي‌دهم چه مقدار كس با تو بيعت كرده‌اند؟» گفت: «چهل هزار كس.» گفت: «چه مقدار كس با جدت بيعت كرده بودند؟» گفت: «هشتاد هزار كس.» گفت: «چه مقدار كس با وي باقي ماند؟» گفت: «سيصد كس.» گفت: «ترا به خدا قسم مي‌دهم تو بهتري يا جدت؟» گفت: «جدم.» گفت: «مردمي كه تو ميان آنها قيام كرده‌اي بهترند يا مردمي كه جدت ميان آنها قيام كرد؟» گفت: «مردمي كه جدم ميان آنها قيام كرد.» گفت: «آيا طمع مي‌داري اينان كه با جدت خيانت كرده‌اند با تو وفا كنند؟» گفت: «با من بيعت كرده‌اند و بيعت به گردن من و گردن آنها لازم شده.» گفت: «اجازه مي‌دهي من از اين ولايت برون شوم؟» گفت: «براي چه؟» گفت: «بيم دارم در كار تو خللي افتد و اختيارم از دست برود.» گفت: «اجازه‌ات مي‌دهم.» گويد: سلمه سوي يمامه رفت، زيد قيام كرد و كشته شد و او را بياويختند هشام به يوسف نوشت و ملامتش كرد كه چرا گذاشته سلمة بن كهيل از كوفه برون شود و گفته بود كه ماندن وي براي تو از فلان و بهمان مقدار سپاه بهتر بود.

ابو اسحاق كه پيري از مردم اصفهان بود گويد: عبد الله بن حسن به زيد بن علي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4263

نوشت: «اي پسر عمو، مردم كوفه به ظاهر پر باد و بروتند و به باطن سست مايه، به هنگام گشايش پرگو و به هنگام مقابله جزع ناك. زبانهايشان جلوتر از خودشان مي‌رود، اما دلهاشان به دنبالشان نمي‌آيد. براي حوادث آماده نيستند و اقبال منتظر را تحمل نمي‌كنند. نامه‌هاي دعوتشان مكرر پيش من آمد اما گوش بر نداي آنها بستم و بر دل خويش در مقابل تذكارشان پرده افكندم كه از آنها نوميد بودم و به آنها تكيه نكردم. مثل آنها همانست كه علي بن ابي طالب گفت: «اگر رهاتان كنند دور مي‌رويد و اگر با شما نبرد كنند سستي مي‌كنيد. اگر كسان در باره پيشوايي هم سخن شوند طعنه مي‌زنيد و اگر دعوت شما را در باره اختلافي بپذيرند پشت مي‌كنيد.» گويند كه هشام بن عبد الملك در باره زيد بن علي به يوسف بن عمر نوشت:

«اما بعد، حال مردم كوفه را دانسته‌اي كه مردم اين خاندان را دوست دارند و آنها را به مقامي كه حقشان نيست مي‌برند كه اطاعتشان را بر خويشتن واجب مي‌شمارند و شرايع دينشان را از آنها مي‌گيرند و علم آينده را به آنها منتسب مي‌دارند بطوري كه به پراكندگي جماعت وادارشان كرده‌اند و به قيامشان كشانيده‌اند. زيد بن علي در باره دعوي عمر بن وليد به نزد امير مؤمنان آمده بود كه امير مؤمنان ميان آنها فيصل آورد و مردي ديد مجادله گر و زبان آور و شايسته سخن‌پردازي و سخن سازي كه به شيرين سخني كسان را جلب مي‌كند و حجت‌هاي گونه‌گون مي‌گويد و هنگام مناقشه به قوت نافذ بر دشمن تسلط مي‌يابد و غالب مي‌شود، زودتر او را به حجاز فرست و نگذار نزديك تو بماند. اگر كسان بدو گوش فرا دارند كه آنرا از كلمات نرم و منطق شيرين خويش پر كند، با توسلي كه به خويشاوندي پيمبر خداي مي‌جويد، صلي الله- عليه و سلم، بدو متمايل شوند و دلهاشان آرام نگيرد و عقولشان سكون نيابد و دينهاشان مصون نماند. به نظر من اندك تحميلي كه مايه آزار و برون راندن وي شود، با سلامت جمع و حفظ خونها و بر كناري از تفرقه، خوشتر از كاريست كه به سبب آن خونهايشان بريزد و ميانشان تفرقه افتد، و نسلشان ببرد. جماعت ريسمان استوار و طريقت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4264

قويم و دستاويز محكم خداست. اشراف شهر را پيش بخوان و تهديدشان كن كه عقوبت تن خواهند ديد و مصادره اموال، كه هر كس از آنها پيمان يا عهدي با وي دارد، از او باز مي‌ماند و تنها غوغاييان و عامه قوم و آنها كه به قيام نياز دارند و از فتنه لذت مي‌برند سوي وي مي‌روند و اينان كساني هستند كه ابليس را به كار مي‌گيرند و ابليس به كارشان مي‌گيرد. اينان را با تهديد پراكنده كن و با تازيانه خويش بگزشان، و شمشير براي آنها برهنه كن. بزرگان را بيش از ميانحالان و ميانحالان را بيش از اوباش بترسان. بدان كه بر در الفت ايستاده‌اي و به اطاعت دعوت مي‌كني و به جماعت ترغيب مي‌كني و در كار دين خدا مي‌كوشي، از كثرت آنها متوحش مباش، پناهگاه تو كه سوي آن مي‌روي و نهانگاهت كه از آنجا برون مي‌شوي اعتماد به پروردگار باشد و خشم به خاطر دينت و حمايت از جماعت و مخالفت با كسي كه مي‌خواهد اين در را كه خدايشان فرمان داده بدان در آيند، بشكند و بر سر آن منازعه كند كه امير مؤمنان حجت بر او تمام كرده و حرمت او بداشته و او را فرصت اين دعوي نيست كه حقي داشته يا غنيمتي يا حق خويشاوندي‌اي، و درباره آن ستم ديده، جز اينكه امير مؤمنان بيم دارد كه اوباش به چيزي روي آورند كه مايه تيره روزي و گمراهيشان شود و سبب تلخكامي‌شان، كه امير مؤمنان بدينسان حفاظت دين و دفاع از آنرا استوار تر مي‌كند و آسانتر، كه دوست ندارد كه در امت خويش وضعي آشفته بيند كه مايه عقوبت و فنايشان شود كه پيوسته مي‌انديشد و براي رشادشان مي‌كوشد و از خطرها دورشان مي‌كند و به هدايتشان مي‌كشاند و از مهالك بر كنار مي‌دارد، چون پدر مهربان نسبت به فرزند و رعايتگر دقيق نسبت به رعيت. بدان كه از جمله حجتهاي تو بر آنها كه به سبب آن در قبال خصومتشان شايسته نصرت خدايي، اينست كه مقاصدشان را انجام كرده‌اي و مقرري فرزندانشان را بداده‌اي و سپاه خويش را از جاي گرفتن در حريمشان و خانه‌هاشان منع كرده‌اي. از اين كار كه در پيش داري رضاي خدا بجوي كه هيچ گناهي زودتر از سركشي كه شيطان اينان را در آن انداخته

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4265

و بدان كشانيده، عقوبت نمي‌شود و آنكه از سركشي دست بدارد محفوظ ماند.

امير مؤمنان در قبال اينان و ديگر رعيت خويش از خدا كمك مي‌خواهد و از خدا و مولا و ياور خويش مي‌خواهد كه فسادشان را به صلاح ببرد و سوي نجات و فلاحشان بشتاباند كه خدا شنواست و نزديك.» هشام گويد: زيد به كوفه بازگشت و نهان شد.

گويد: وقتي زيد مي‌خواست به كوفه باز گردد محمد بن عمر علوي بدو گفت:

«اي زيد ترا به خدا پيش كسان خويش بازگرد و گفتار هيچكس از اينان را كه ترا به قيام دعوت مي‌كنند نپذير كه آنها به تو وفادار نمي‌مانند.» اما زيد از او نپذيرفت و بازگشت.

گويد: وقتي زيد به كوفه بازگشت، شيعيان به نزد وي رفتن آغاز كردند و با وي بيعت مي‌كردند تا ديوان وي بيست و پنج هزار كس را به شمار آورد. ده و چند ماه در كوفه ببود، نزديك دو ماه از اين مدت را در بصره اقامت گرفت، سپس به كوفه باز رفت و آنجا بماند و چند كس را پيش مردم سواد و موصل فرستاد كه سوي وي دعوت كنند.

گويد: وقتي به كوفه آمد دختر يعقوب بن عبد الله سلمي، يكي از بني فرقد را به زني گرفت، و نيز دختر عبد الله بن ابي العنبس ازدي را به زني گرفت.

گويد: سبب ازدواج وي با دختر عبد الله اين بود كه مادر وي، ام عمر و دختر صلت، عقيده شيعه داشت و چون از حضور زيد خبر يافت بيامد كه به او سلام گويد، زني درشت اندام و زيبا و چاق بود كه سني از او گذشته بود، اما پيري بر او نمودار نبود.

وقتي به نزد زيد بن علي در آمد بدو سلام گفت پنداشت جوانست. و چون سخن گفت زباني فصيح داشت و منظري نكو، زيد از نسب وي پرسيد كه نسب خويش را بگفت و خبر داد كه از كدام طايفه است.

زيد بدو گفت: «خدايت قرين رحمت بدارد، مي‌خواهي با من ازدواج

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4266

كني؟» گفت: «خدايت قرين رحمت بدارد، اگر در خور ازدواج بودم به تو رغبت داشتم.» گفت: «مانع تو از اين كار چيست؟» گفت: «مانعم اين است كه سنم زياد است.» گفت: «هرگز، من راضيم، تو از اينكه سنت زياد باشد به دوري.» گفت: «خدايت قرين رحمت بدارد، من به كار خويش از تو واقفترم و روزگاري را كه بر من گذشته بهتر مي‌دانم، اگر مي‌خواستم ازدواج كنم كسي را همسنگ تو نمي‌كردم، دختري دارم كه پدرش پسر عموي من است و از من زيباتر است اگر خواهي او را به زني تو دهم.» گفت: «اگر مانند تو باشد رضايت مي‌دهم.» گفت: «خالق و تصويرگر وي نخواسته او را همانند من كند، بلكه سفيدتر و خوش سيماتر و درشت اندام‌تر از منش كرده با شكل بهتر و عشوه بيشتر» گويد: زيد بخنديد و گفت: «فصاحت و بيان نيكو داري، فصاحت وي نسبت به تو چگونه است؟» گفت: «اين را نمي‌دانم كه من در حجاز بزرگ شده‌ام و دخترم در كوفه بزرگ شده، نمي‌دانم شايد دخترم زبان مردم كوفه را گرفته باشد.» زيد گفت: «اين براي من ناخوشايند نيست.» گويد: پس با زيد وعده‌اي نهاد كه به نزد وي رفت و دختر را به همسري گرفت و او را به نزد خويش برد كه دختري از او آورد. پس از آن بمرد. زيد شيفته وي بود.

گويد: زيد بن علي در كوفه در خانه‌هاي مختلف جاي مي‌گرفت گاهي در خانه زنش در محله ازد، گاهي به نزد خويشاوندان سلمي خويش، گاهي به نزد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4267

نضر بن خزيمه در محله بني عبس. گاهي به نزد بني غبر. پس از آن از پيش بني غبر به خانه معاوية بن اسحاق انصاري رفت كه در اقصاي ميدان سالم سلولي بود، و به نزد بني نهد و بني تغلب كه به نزد مسجد بني هلال بود.

گويد: ببود و همچنان با ياران خويش بيعت مي‌كرد. بيعتي كه با كسان مي‌كرد چنين بود: «ما شما را به كتاب خداي مي‌خوانيم و سنت پيمبر او، صلي الله عليه و سلم، و نبرد با ستمگران و دفاع از ضعيفان و عطاي محرومان و تقسيم غنيمت ميان صاحبانش به مساوات و رد مظالم و باز آوردن سپاهيان دير مانده و ياري اهل بيت در مقابل مخالفاني كه حق ما را نشناخته‌اند، آيا بر اين بيعت مي‌كنيد؟» و چون مي‌گفتند آري دست خويش را بر دست وي مي‌نهاد، سپس مي‌گفت:

«به عهد و پيمان و حرمت خدا و حرمت پيمبر، تعهد مي‌كني كه به بيعت من وفا كني و با دشمنم نبرد كني و آشكار و نهان، نيكخواه من باشي؟» و چون مي‌گفت: «بله» دست به دست وي مي‌نهاد و مي‌گفت: «خدايا شاهد باش» گويد: بدينسان ده و چند ماه گذرانيد و چون قيام وي نزديك شد به ياران خويش دستور آمادگي و تهيه لوازم داد، هر كه مي‌خواست وفا كند و با وي قيام كند، آماده مي‌شد و كارش در ميان كسان شيوع يافت.

در اين سال نصر بن سيار دو بار به غزاي ما وراء النهر رفت و چون به غزاي سوم رفت كورصول را بكشت.

 

سخن از غزاي سوم نصر بن سيار در ما وراء النهر و كشتن كورصول‌

 

علي به نقل از مشايخ خويش گويد: نصر از بلخ به غزاي ما وراء النهر رفت از سمت باب الحديد، آنگاه سوي مرو بازگشت و براي كسان سخن كرد و گفت:

«بدانيد كه بهرامسيس بخشنده گبران بود كه چيزشان مي‌داد و از آنها دفاع مي‌كرد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4268

و بارهايشان را بر مسلمانان مي‌نهاد. بدانيد كه اشبداد پسر گريگور بخشنده نصاري بود. بدانيد كه عقيبه يهودي بخشنده يهود بود و چنين مي‌كرد، بدانيد كه من بخشنده مسلمانانم چيزشان ميدهم و از آنها دفاع مي‌كنم و بارهايشان را بر مشركان مي‌نهم، اما بناچار بايد خراج به حدي كه رقم رفته برسد و كامل شود، من منصور بن عمرو را بر شما گماشتم و دستورش دادم كه ميان شما عدالت كند. هر يك از مسلمانان كه سرانه از او گرفته مي‌شود يا خراجش سنگين شده و نظير آن از مشركان سبك شده به منصور بن عمرو خبر دهد تا آن را از مسلمان به مشرك انتقال دهد.» گويد: هنوز جمعه بعد نرسيده بود كه سي هزار مسلمان پيش وي آمدند كه سرانه مي‌داده بودند و معلوم شد كه سرانه از هشتاد هزار كس از مشركان برداشته شده بود كه سرانه را بر مشركان نهاد و از مسلمانان برداشت. پس از آن خراج را طبقه بندي كرد و به جاي درست برد آنگاه پرداختي را كه مطابق صلح مقرر شده بود، اجرا كرد.

گويد: و چنان بود كه در ايام بني اميه از مرو يكصد هزار گرفته مي‌شد و اين بجز خراج بود.

گويد: نصر بار سوم از مرو به غزاي چاچ رفت، اما كورصول با بيست و پنجهزار كس مانع عبور وي از نهر چاچ شد. اينان را هر كدام به يك قواره حرير اجير كرده بود، در آن وقت قواره حرير بيست و پنج درم بود. در ميانه تيراندازي شد و نگذاشت كه نصر سوي چاچ عبور كند.

گويد: در آن وقت حارث بن سريج به سرزمين تركان بود و با آنها بيامد تا مقابل نصر رسيد كه بر كنار نهر بر تخت خويش بود. حارث تير كوتاهي سوي نصر انداخت تير به فك خادم نصر خورد كه وي را وضو مي‌داد، نصر از تخت خويش بجاي ديگر رفت. اسب يكي از مردم شام را نيز با تير بزد كه كشته شد.

گويد: كورصول با چهل كس عبور كرد و به مردم اردو شبيخون زد و گله اي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4269

را از آن مردم بخارا كه عقبدار سپاه بودند براند و در تاريكي شب به دور اردوگاه بگشت در آن وقت مردم بخارا و سمرقند و كش و اشروسنه كه بيست هزار كس بودند با نصر بودند.

گويد: نصر در ميان پنج گروه سپاه بانگ زد كه هيچكس از شما از خيمه‌اش در نيايد، به جاي خويش استوار باشيد.

گويد: عاصم بن عمير كه سالار سپاه مردم سمرقند بود بيرون بود تا وقتي كه سپاه كورصول گذشت. تركان صيحه‌اي كشيده بودند و مردم اردوگاه پنداشته بودند كه تركان همگي عبور كرده‌اند و چون سواران كورصول مي‌گذشتند، عاصم يكي از آنها را اسير كرد كه يكي از شاهان ترك بود و صاحب چهار هزار خيمه، وي را پيش نصر آوردند پيري بود كه يك وجب از زره او به زمين مي‌كشيد. ساق پوشهاي ديبا بر او بود كه حلقه‌ها داشت، با يك قباي پرند مزين به ديبا.

نصر گفت: «كيستي؟» گفت: «من كورصولم.» نصر گفت: «اي دشمن خدا، حمد خداي كه ترا به دست من داد.» گفت: «از كشتن يك پير چه اميد داري، من يك هزار شتر از شتران تركي به تو مي‌دهم، با يك هزار يابو كه سپاه خويش را بدان نيرو دهي و مرا رها كن.» نصر به كساني از مردم شام و مردم خراسان كه اطراف وي بودند گفت: «چه مي‌گوييد؟» گفتند: «او را رها كن.» گويد: در باره سنش از او پرسيد كه گفت: «نمي‌دانم.» گفت: «چند نبرد كرده‌اي؟» گفت: «هفتاد و دو نبرد.» گفت: «در نبرد عطش حضور داشتي؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4270

گفت: «آري» گفت: «اكنون كه گفتي در آن نبرد حضور داشته‌اي اگر هر چه را كه آفتاب بر آن تابيده به من دهي از دست من جان نخواهي برد.» آنگاه به عاصم بن عمرو سغدي گفت: «برخيز و ساز و برگ وي را بگير.» گويد: و چون كورصول به يقين دانست كه كشته خواهد شد گفت: «كي مرا اسير كرد؟» نصر، خنده كنان، گفت: «يزيد بن قران حنظلي» و بدو اشاره كرد.

گفت: «اين نمي تواند … نش را بشويد (يا گفت: «نمي‌تواند ادرارش را تمام كند.») چگونه مي‌تواند مرا اسير كند، به من بگو كي مرا اسير كرده، من مي‌توانم هفت بار كشته شدن را تحمل كنم.» بدو گفتند: «عاصم بن عمير.» گفت: «وقتي كسي كه مرا اسير كرده يكي از يكه سواران عرب است رنج كشته شدن را حس نمي‌كنم.» گويد: پس او را بكشت و بر كنار نهر بياويخت.

گويد: عاصم بن عمير ملقب به هزار مرد بود و در ايام قحطبه در نهاوند كشته شد.

گويد: وقتي كورصول كشته شد تركان سستي گرفتند، سوي خيمه‌هاي وي آمدند و آنرا بسوختند، گوشهاي خويش را بريدند و بر چهره‌ها نشانه كشيدند و بر او گريستند. و چون شب شد و نصر آهنگ حركت كرد يك ظرف نفت فرستاد كه بر كورصول ريختند و آتش در آن افروختند كه تركان استخوانش را نبرند.

عنبر بن بر عمه ازدي گويد: يوسف بن عمر به نصر نوشت: «سوي اين كس رو كه دمش را در چاچ محكم كرده- مقصودش حارث بن سريج بود- اگر خدا ترا بر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4271

او و مردم چاچ ظفر داد ولايتشان را ويران كن و فرزندانشان را اسير كن، اما مسلمانان را به خطر مينداز.» گويد: پس نصر كسان را پيش خواند و نامه را بر آنها فرو خواند و گفت:

«راي شما چيست؟» يحيي بن حضين گفت: «دستور امير مؤمنان و دستور امير را اجرا كن.» نصر گفت: «اي يحيي، در ايام عاصم سخني گفتي كه به گوش خليفه رسيد و به سبب آن منزلت يافتي و مقرريت افزون شد و براي خاندانت مقرري معين شد، اينك نيز با خويش گفتي نظير آن را بگويم، اي يحيي روان شو كه ترا بر مقدمه سپاهم گماشتم.» گويد: كسان به يحيي روي آوردند و او را ملامت مي‌كردند. در آن روز نصر گفت: «چه محنتي سخت تر از اين كه ما در سفر باشيم و آنها در حضر.» گويد: آنگاه نصر سوي چاچ حركت كرد، حارث بن سريج سوي وي آمد و دو عرابه در مقابل بني تميم نصب كرد. بدو گفتند: «اينان مردم بني تميمند» كه عرابه‌ها را جابجا كرد و در مقابل مردم از دو به قولي در مقابل مردم بكر بن وائل، نصب كرد و اخرم كه يكه سوار ترك بود به آنها حمله برد كه مسلمانان او را بكشتند و هفت كس از يارانش را اسير گرفتند.

گويد: نصر بن سيار بگفت تا سر اخرم را با منجنيق به اردوگاه تركان افكندند چون آن را بديدند سخت بناليدند آنگاه به هزيمت برفتند و نصر بازگشت و مي‌خواست از نهر بگذرد كه مانع وي شدند.

گويد: نصر در همان سالي كه با حارث بن سريج مقابله كرد بيامد و در بخارا فرود آمد. هنگام بازگشت، بخاراخذاه پيش وي آمد، وي عهده دار پادگان آنجا بود، دو تن از دهقانان بخارا نيز با آنها بودند كه به دست نصر مسلمان شده بودند و تصميم داشتند واصل بن عمرو قيسي عامل بخارا را بكشند و نيز بخاراخذاه را كه نامش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4272

طوق سياده بود.

گويد: بخاراخذاه به نصر گفت: «خدا امير را قرين صلاح بدارد، مي‌داني كه اين دو كس به دست تو مسلمان شده‌اند پس چرا خنجر آويخته‌اند؟» نصر به آنها گفت: «شما كه مسلمان شده‌ايد، چرا خنجر آويخته‌ايد؟» گفتند: «ميان ما و بخاراخذاه دشمني اي هست و از او بر خويشتن بيمناكيم» گويد: نصر هارون بن سياوش وابسته بني سليم را كه سالار سپاه مقيم بود بگفت تا آنها را بكشيد و فرو كوفت. بخاراخذاه به طرف نصر رفت و درباره آنها آهسته با وي سخن كرد. گفتند: «با حرمت مي‌ميريم» يكي از آنها به واصل بن عمرو حمله برد و با كارد ضربتي به شكم وي زد، واصل با شمشير خويش به سر وي زد و استخوان بالاي سرش را بينداخت و او را بكشت. آن ديگري به طرف بخاراخذاه رفت. نماز به پا شده بود و بخاراخذاه بر تختي نشسته بود. نصر برجست و وارد سراپرده شد و بخاراخذاه را احضار كرد كه بر در سراپرده بيفتاد و آن كس بدو ضربت زد.

گوزكان پسر گوزكان به ضارب حمله برد و وي را با گرزي كه همراه داشت بزد و بكشت. بخاراخذاه را برداشتند و وارد سراپرده نصر كردند. نصر متكايي براي وي خواست كه بر آن تكيه زد، قرعه طبيب بيامد و معالجه وي را آغاز كرد آنگاه با نصر وصيت كرد و هماندم بمرد. واصل را در سراپرده دفن كردند و نصر بر او نماز كرد.

گوشت طوق سياده را بكندند و استخوانش را سوي بخارا بردند.

گويد: نصر سوي چاچ رفت و چون به اشروسنه رسيد، اباراخره، دهقان آنجا، مالي پيشكش كرد. آنگاه نصر سوي چاچ رفت و محمد بن خالد ازدي را عامل فرغانه كرد و با ده كس آنجا فرستاد، از فرغانه اخاجيش را با كساني از دهقانان ختلان و ديگران كه همراه وي بودند پس فرستاد و از آنجا با مجسمه‌هاي بسيار بازگشت كه آنرا در اشروسنه نصب كرد.

بعضي‌ها گفته‌اند كه وقتي نصر به چاچ رسيد، قدر، شاه آنجا، به تقاضاي صلح با

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4273

هديه و گروگان پيش وي آمد و با وي شرط نهاد كه حارث بن سريج را از ولايت خويش برون كند، كه او را به طرف فارياب راند، نيزك پسر صالح وابسته عمرو- ابن عاص را عامل چاچ كرد آنگاه برفت تا در قبا از سرزمين فرغانه فرود آمد. مردم آنجا از آمدنش خبر يافته بودند و علفهاي خشك را آتش زده بودند و راه آذوقه را بسته بودند، نصر در باقيمانده سال صد و بيست و يكم (گروهي را) سوي وليعهد فرمانرواي فرغانه فرستاد كه وي را در يكي از قلعه‌هاي آنجا محاصره كردند اما به وقتي كه مسلمانان از آنها غافل بودند به طرف اسبانشان تاختند و آنرا براندند و كساني از مسلمانان را اسير كردند.

گويد: آنگاه نصر كساني از بني تميم را همراه محمد بن مثني كه سواري ماهر بود سويشان فرستاد، مسلمانان با آنها حيله كردند اسبان خويش را رها كردند و در كمين نشستند و چون بيامدند و قسمتي از اسبان را براندند مسلمانان به طرف آنها رفتند و هزيمتشان كردند و دهقان را بكشتند و از آنها اسيراني گرفتند، پسر دهقان مقتول به ابن مثني حمله برد اما ابن مثني با وي خدعه كرد و او را كه نوجواني ريش بر نياورده بود به اسيري گرفت و پيش نصر آورد كه گردنش را بزد.

گويد: و چنان بود كه نصر، سليمان بن صول را با نامه صلح فيما بين پيش فرمانرواي فرغانه فرستاد.

سليمان گويد: پيش وي رفتم، به من گفت: «تو كيستي؟» گفتم: «يكي از خدمه‌ام و نايب دبير امير.» گفت: «وي را به خزينه‌ها بريد تا ببيند ما چه چيزها مهيا كرده‌ايم.» گويد: «گفتم، راه رفتن نتوانم.» گفت: «اسبي براي وي بياريد كه بر آن نشيند» گويد: وارد خزينه‌هاي وي شدم و با خويش گفتم: «اي سليمان اسرائيل و بشر بن عبيد ترا شماتت خواهند كرد، اين به سبب آنست كه صلح را خوش ندارد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4274

و من دست خالي باز خواهم گشت.» گويد: پس پيش وي بازگشتم. گفت: «راه ميان ما و خودتان را چگونه ديدي؟» گفتم: «آسان، با آب و چراگاه بسيار.» ولي سخن مرا خوش نداشت و گفت: «از كجا دانستي؟» گفتم: «من كه به نبرد غرچستان و غور و ختلان و طبرستان رفته‌ام چگونه ندانم؟» گفت: «آنچه را ما مهيا كرده‌ايم چگونه ديدي؟» گفتم: «لوازم نيكو ديدم، اما مگر نداني كه صاحب قلعه از چند چيز به سلامت نماند» گفت: «آن چيزها چيست؟» گفتم: «بيم هست كه نزديكتر و محبوبتر و معتمدتر كسانش بر او بتازد كه مقام وي را بدست آرد يا بدان نزديك شود يا آنچه فراهم آورده نابود شود و با همه چيزش تسليم شود، يا مرگ بدو رسد و بميرد.» گويد: ابرو درهم كشيد كه آنچه را گفته بودم خوش نداشت، گفت: «سوي منزل خويش باز گرد.» گويد: بازگشتم و دو روز ببودم و ترديد نداشتم كه از صلح چشم پوشيده، پس از آن مرا پيش خواند، نامه صلح را به غلام خويش دادم و بدو گفتم: «اگر فرستاده من پيش تو آمد و نامه صلح را خواست، سوي منزل بازگرد و نامه را آشكار مكن و به من بگو نامه را در منزل به جاي نهاده‌ام» گويد: پيش وي رفتم، در باره نامه از من پرسيد، گفتم: «نامه را در منزل به جاي نهاده‌ام.» گفت: «يكي را بفرست كه آنرا پيش تو آرد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4275

گويد: پس صلح را پذيرفت و مرا جايزه نكو داد، و مادر خويش را كه همه كارش به دست او بود، همراه من فرستاد.

گويد: وقتي پيش نصر رفتم مرا نگريست و گفت: «مثل تو چنانست كه سلف گويد: خردمندي را بفرست و به او سفارش مكن» گويد: پس خبرها را با وي بگفتم كه گفت: «موفق بوده‌اي» آنگاه مادر فرمانرواي فرغانه را اجازه ورود داد كه بيامد و با وي سخن آغاز كرد و ترجمان بيان مي‌كرد. تميم بن نصر بيامد و به ترجمان گفت: «بدو بگو، اين را مي‌شناسي؟» گفت: «نه» گفت: «اين تميم پسر نصر است.» گفت: «به خدا، نه شيريني خردسال را در او مي‌بينم نه وقار بزرگسال را.» ابو اسحاق بن ربيعه گويد: آن زن به نصر گفت: «هر شاهي كه شش چيز به نزد وي نباشد شاه نباشد، وزيري كه مكنون خاطر خويش را با سخناني كه در دلش مي‌خلد با وي در ميان نهد و با وي مشورت كند و به نيكخواهي وي اعتماد كند. و طباخي كه وقتي اشتهاي غذا ندارد چيزي براي او فراهم آرد كه اشتها انگيزد. و همسري كه چون به حال غم بر او درآيد و به چهره‌اش نگرد غمش زايل شود. و قلعه‌اي كه چون بيمناك شود يا فروماند بدان پناه برد و مايه نجاتش شود- مقصودش اسب بود- و شمشيري كه چون با همگنان درافتد از خيانت آن بيم نيارد. و ذخيره‌اي كه چون همراه ببرد هر جاي زمين برود با آن معاش كند» گويد: پس از آن تميم پسر نصر با جماعتي بيامد، گفت: «اين كيست؟» گفتند: «اين جوان خراسان است. اين تميم پسر نصر است.» گفت: «نه وقار بزرگسالان دارد و نه شيريني خردسالان.» پس از آن حجاج پسر قتيبه درآمد كه گفت: «اين كيست؟» گفتند: «حجاج پسر قتيبه.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4276

گويد: به او تحيت گفت و از حال او پرسيد و گفت: «اي گروه عربان شما وفا نداريد و به كار يك ديگر نياييد، قتيبه كه آنچه را كه مي‌بينم براي شما مرتب كرد، اينك پسرش زيردست تو مي‌نشيند، حق بود كه او را اينجا مي‌نشانيدي و تو به جاي او مي‌نشستي» در اين سال، محمد بن هشام مخزومي سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند، واقدي و غير او نيز چنين گفته‌اند.

در اين سال عامل هشام بن عبد الملك بر مدينه و مكه و طائف محمد بن هشام بود.

عامل همه عراق يوسف بن عمرو بود. عامل آذربيجان و ارمينيه مروان بن محمد بود. عامل خراسان و نصر بن سيار بود. قضاي بصره با عامر بن عبيده بود. قضاي كوفه با ابن شبرمه بود.

پس از آن سال يكصد و بيست و دوم در آمد.

 

سخن از خبر حوادثي كه به سال يك صد و بيست و دوم بود

 

از جمله حوادث اين سال كشته شدن زيد بن علي بود.

ابو مخنف گويد: وقتي زيد بن علي به ياران خود دستور داد كه آماده شوند و لوازم فراهم كنند، كساني كه مي‌خواستند به بيعت وي وفا كنند كاري را كه گفته بود آغاز كردند. سليمان بن سراقه بارقي پيش يوسف بن عمر رفت و خبر را با وي بگفت و معلوم وي داشت كه زيد به نزد شخصي به نام عامر ميرود و نيز به نزد يكي از مردم تميم به نام طعمه كه خواهرزاده بارق است و به نزد آنها جاي دارد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4277

گويد: يوسف كس فرستاد كه زيد بن علي را در منزل آن دو شخص بجويند كه وي را به نزد آنها نيافتند و آن دو كس را بگرفتند و پيش وي آوردند و چون با آنها سخن كرد كار زيد و يارانش بر او روشن شد.

گويد: زيد بن علي بيمناك شد كه بگيرندش و بيش از وقتي كه ميان خويش و مردم كوفه نهاده بود شتاب آورد.

گويد: در آن وقت عامل كوفه حكم بن صلت بود. سالار نگهبانان عمرو بن عبد الرحمن بود. وي يكي از مردم قاره بود كه ثقفيان داييان وي بودند، عبيد الله بن عباس كندي نيز جزو نگهبانان بود و با وي بود با گروهي از مردم شام، يوسف بن عمر در حيره بود.

گويد: وقتي ياران زيد بن علي كه با وي بيعت كرده بودند ديدند كه يوسف ابن عمر از كار زيد خبر يافته و نهاني كس مي‌فرستد و از كار او جستجو مي‌كند، جمعي از سران آنها به نزد زيد فراهم آمدند و گفتند: «خدايت قرين رحمت بدارد، در باره ابو بكر و عمر چه مي‌گويي؟» گفت: «خدايشان قرين رحمت كند و آنها را بيامرزد هيچكس از خاندان خويش را نشنيده‌ام كه از آنها بيزاري نمايد يا در باره آنها بجز نيكي بگويد.» گفتند: «پس چرا راغب خون اين خانداني؟ شايد براي اينكه به قدرت شما تاخته‌اند و آنرا از چنگ شما گرفته‌اند؟» زيد به آنها گفت: «مهمترين چيزي كه در اين باب مي‌گويم اين است كه حق ما به قدرت پيمبر خداي، صلي الله عليه و سلم از همه كسان بيشتر بود اما آن گروه بر ما چيره شدند و ما را از آن به كنار زدند و اين به نظر ما موجب كفر آنها نشد كه زمامداري يافتند و ميان مردم عدالت كردند و به كتاب و سنت عمل كردند.» گفتند: «پس اينان با تو ستم نكرده‌اند، اگر با تو ستم نكرده‌اند پس چرا كسان را به نبرد كساني مي‌خواني كه با تو ستم نكرده‌اند؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4278

گفت: «اينان مانند آنها نيستند. اينان ستمگر منند و شما و خودشان. ما شما را به كتاب خدا و سنت پيمبر وي مي‌خوانيم، صلي الله عليه و سلم كه سنت‌ها زنده شود و بدعتها خاموشي گيرد. اگر شما دعوت ما را بپذيريد نيكروز شويد و اگر نپذيريد ضامن كار شما نيستم» گويد: پس از او جدا شدند و بيعت وي را شكستند و گفتند: «امام ديگري است» و چنان مي‌پنداشتند كه ابو جعفر محمد بن علي برادر زيد بن علي امامت داشت كه در آن وقت در گذشته بود و جعفر، پسرش بود، مي‌گفتند: «اكنون جعفر از پي پدرش امام ماست و ما پيروي زيد بن علي نمي‌كنيم كه امام نيست.» گويد: زيد آنها را رافضه ناميد- يعني رهاكنندگان- ولي اكنون پندارند كسي كه آنها را رافضه ناميد مغيره بود و اين به وقتي بود كه از وي جدايي گرفتند.

گويد: و چنان بود كه پيش از قيام زيد گروهي از آنها به نزد جعفر بن محمد رفتند و بدو گفتند: «زيد بن علي ميان ماست و بيعت مي‌كند آيا روا مي‌داري كه با وي بيعت كنيم؟» گفت: «آري با وي بيعت كنيد كه، به خدا، از همه ما برتر است، سرور و بهترين ماست.» گويد: پس برفتند و آنچه را به آنها دستور داده بود مكتوم داشتند.

گويد: وقتي مقدمات قيام زيد بن علي فراهم آمد شب چهارشنبه اول صفر سال صد و بيست و دوم را با ياران خويش وعده نهاد، يوسف بن عمر خبر يافت كه زيد مصمم است قيام كند و كس پيش حكم بن صلت فرستاد و بدو دستور داد كه مردم كوفه را در مسجد اعظم فراهم آرد و در آنجا محصورشان بدارد.

گويد: حكم كس به طلب سردستگان و نگهبانان و سران و جنگاوران فرستاد و در مسجد فراهمشان آورد، آنگاه منادي وي ندا داد كه امير مي‌گويد: «هر كه را در

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4279

محلش يافتيم، حرمت از او برداشته شود به مسجد اعظم در آييد.» گويد: كسان به روز سه‌شنبه يك روز پيش از قيام زيد سوي مسجد آمدند.

زيد را در خانه معاوية بن اسحاق انصاري طلب كردند و او شبانگاه، يعني شب چهار- شنبه كه شبي بسيار سرد بود از خانه معاوية بن اسحاق برون شد، دسته‌هاي ني را كه آتش در آن افروخته بود بالا بردند و بانگ زدند: «اي منصور بيا، بيا اي منصور،» و چون آتش دسته ني را مي‌خورد دسته‌اي ديگر را بالا مي‌بردند، تا صبح دميد.

گويد: وقتي صبح در آمد، زيد بن علي، قاسم تنعي حضرمي را با يكي ديگر از ياران خويش فرستاد كه شعار خويش را ندا دادند و چون به صحراي عبد القيس رسيدند، جعفر بن عباس كندي با آنها تلاقي كرد كه به وي و يارانش حمله بردند، كسي كه با قاسم تنعي بود كشته شد و قاسم زخمدار شد. وي را پيش حكم بردند كه با وي سخن كرد، اما قاسم به جواب وي چيزي نگفت و حكم بگفت: تا بر در قصر گردن او را زدند، او و همراهش نخستين كسان از ياران زيد بن علي بودند كه كشته شدند.

گويد: حكم به صلت بگفت تا درهاي بازارها را ببستند، درهاي مسجد را نيز بر روي مردم كوفه بستند. سران محلات كوفه چنين بودند:

سر محله شهريان، ابراهيم بن عبد الله بجلي بود. سرمذحج و اسد، عمرو بن- ابي بدل عبدي بود. سركنده و ربيعه، منذر بن محمد بن اشعث كندي بود. سر تميم و همدان، محمد بن مالك همداني خيواني بود.

گويد: حكم بن صلت كس پيش يوسف بن عمر فرستاد و خبر را با وي بگفت كه ميان مردم شام ندا داد: «كي به كوفه مي‌رود كه با اين قوم نزديك شود و خبرشان را براي ما بياورد؟» جعفر بن عباس كندي گفت: «من مي‌روم» و با پنجاه سوار روان شد و برفت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4280

تا به صحراي [1] سالم سلولي رسيد و از آنها خبر گرفت، سپس پيش يوسف بن عمر بازگشت و بدو خبر داد.

گويد: صبحگاهان يوسف سوي تپه‌اي نزديك حيره رفت و در آنجا بماند، قرشيان و بزرگان قوم با وي بودند، در آن وقت سالار نگهباني وي عباس بن سعيد- مزني بود. پس ريان بن سلمه اراشي را با دو هزار كس فرستاد كه سيصد كس از قيقانيان، يعني پيادگاني كه جعبه‌هاي تبر داشتند، همراه وي بودند.

گويد: وقتي صبح شد، همه كساني كه هنگام شب پيش زيد بن علي آمده بودند دويست مرد بودند و هيجده مرد.

زيد گفت: «سبحان الله كسان كجايند؟» بدو گفتند: «در مسجد اعظم محصور مانده‌اند.» گفت: «نه، به خدا اين براي كساني كه با ما بيعت كرده‌اند عذر نمي‌شود.» گويد: نصر بن خزيمه ندا را شنيد و سوي وي آمد، به نزديك خانه زبير بن- ابي حكيمه، در راهي كه به مسجد بني عدي مي‌رسيد، به عمرو بن عبد الرحمن سالار نگهبانان حكم بن صلت برخورد و گفت: «اي منصور! بيا» اما كسي بدو پاسخ نداد.

نصر و يارانش به عمرو بن عبد الرحمن حمله بردند، عمرو كشته شد و كساني كه با وي بودند، هزيمت شد.

گويد: زيد بن علي از صحراي سالم بيامد تا به صحراي صايديين رسيد كه پانصد كس از مردم شام آنجا بودند، زيد با كسان خويش به آنها حمله برد و هزيمتشان كرد. در آن روز زيد بر يابوي تيره رنگي سوار بود كه آنرا از يكي از بني نهد بن كهمس نجاري خريده بود، به بيست و شش دينار، و چون زيد كشته شد حكم بن صلت آنرا گرفت.

گويد: زيد به در خانه يكي از مردم ازد رسيد به نام انس پسر عمرو كه از

______________________________

[1] كلمه متن: جبانه؛ به معني گورستان؛ و نمازگاه در زمين باز، و صحرا. پيش از اين بتقريب: هر سه معني، در چند مورد بجاي جبانه «ميدان» آورده‌ام؛ و اينك صحرا را مرجح ميدارم (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4281

جمله بيعت كردگان وي بود. بدو ندا دادند، در خانه بود اما جواب نداد. زيد بدو بانگ زد: «اي انس! خدايت قرين رحمت بدارد، پيش من آي كه حق آمد و باطل برفت كه باطل رفتني بود [1]،» اما برون نيامد.

زيد گفت: «چه مردم وامانده‌ايد، چنين كرديد، خدا به حسابتان مي‌كشد.» گويد: آنگاه زيد برفت تا به بازار رسيد و به گروهي از مردم شام كه آنجا بودند حمله برد، آنگاه برفت تا در صحرا نمودار شد. يوسف بن عمر بر تپه بود و او و يارانش را مي‌نگريست. حزام بن مره مزني و زمزم بن سليم ثعلبي كه سالار زره‌داران بودند به نزد وي بودند. نزديك دويست كس همراه زيد بودند، به خدا اگر سوي يوسف رفته بود او را كشته بود. ريان بن سلمه با مردم شام در كوفه از دنبال زيد بود.

گويد: آنگاه زيد سمت راست گرفت و از راه نمازگاه خالد بن عبد الله برفت تا وارد كوفه شد. وقتي زيد سوي بازار مي‌رفته بود گروهي از ياران وي سوي صحراي مخنف بن سليم رفته بودند، پس از آن يكيشان بديگري گفته بود: «چرا سوي صحراي كنده نرويم؟» گويد: هنوز اين سخن را نگفته بود كه مردم شام نمودار شدند و چون آنها را بديدند وارد كوچه‌اي شدند و در آن برفتند، يكي از آنها عقب ماند و وارد مسجد شد و در آنجا دو ركعت نماز كرد. آنگاه به طرف شاميان رفت و لختي با آنها نبرد كرد تا وي را از پاي بينداختند و با شمشيرهاي خويش وي را مي‌زدند. يكي از آنها كه سواري سراپا مسلح بود بانگ زد زره سر را به يكسو زنيد و سر او را با گرز آهنين بكوبيد. چنين كردند و او كشته شد.

پس از كشته شدن وي يارانش به شاميان حمله بردند و آنها را پس راندند.

شاميان برفتند يكي از گروه جدا ماند و ديگران نجات يافتند آن كس برفت و وارد خانه عبد الله بن عوف شد. شاميان سوي وي رفتند و اسيرش كردند و پيش يوسف بن-

______________________________

[1] جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً. سوره الإسراء آيه 81

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4282

عمر بردند كه او را بكشت.

گويد: زيد بن علي بيامد و چون ديد كه مردم از ياري وي بازمانده‌اند گفت: «اي نصر پسر خزيمه، بيم داري كه چنان رفتار كنند كه با حسين كردند؟» گفت: «خدايم به فدايت كند، به خدا با اين شمشيرم چندان ضربت مي‌زنم تا جان بدهم.» گويد: آن روز نبرد وي در كوفه بود.

گويد: پس از آن نصر بن خزيمه به زيد بن علي گفت: «خدا مرا فدايت كند، كسان در مسجد اعظم محصور مانده‌اند، ما را به طرف آنها ببر» زيد با كسان به طرف مسجد روان شد و بر خانه خالد بن عرفطه گذشت.

عبيد الله بن عباس كندي از آمدن وي خبر يافت و با مردم شام روان شد، زيد نيز بيامد و بر در عمر بن سعد بن ابي وقاص تلاقي شد. پرچمدار عبيد الله كه سليمان وابسته او بود سستي نمود و چون عبيد الله مي‌خواست حمله كند و سستي او را بديد، گفت: «اي پسر زن خبيث حمله كن» و او حمله برد وقتي باز آمد پرچمش آغشته به خون بود.

گويد: پس از آن عبيد الله به نبردگاه آمد، واصل حنوط فروش به مقابله او رفت و با شمشير به همديگر ضربت زدند. به يك چشم گفت: «ضربت را بگير كه من جوان حنوط فروشم.» آن ديگري گفت: «خدا دستم را ببرد اگر هرگز پيمانه به دست گيري.» آنگاه ضربتي زد كه كاري نساخت.

گويد: عاقبت عبيد الله بن عباس و يارانش هزيمت شدند تا به خانه عمرو بن حريث رسيدند، زيد و يارانش نيز بيامدند تا به باب الفيل رسيدند ياران زيد پرچمهاي خويش را از بالاي درها داخل مي‌كردند و مي‌گفتند: «اي اهل مسجد برون شويد.» گويد: نصر بن خزيمه مسجديان را بانگ مي‌زد: «اي مردم كوفه از ذلت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4283

سوي عزت آييد، سوي دين و دنيا آييد كه شما نه دين داريد نه دنيا.» گويد: مردم شام بر آنها نمودار شدند و از بالاي مسجد آنها را با سنگ مي‌زدند. در آن روز گروه بسياري در اطراف كوفه، و به قولي در صحراي سالم بودند.

گويد: ريان بن سلمه هنگام شب سوي حيره بازگشت. زيد بن علي نيز با همراهان خويش روان شد، كساني از مردم كوفه نيز با وي همراه شدند و در دار الرزق منزل گرفت، ريان بن سلمه سوي وي آمد و به نزديك دار الرزق با او نبردي سخت كرد كه از مردم شام بسيار كس كشته و زخمدار شدند و ياران زيد از دار الرزق تعقيبشان كردند تا به مسجد رسيدند.

گويد: شامگاه چهار شنبه مردم شام با بدترين انديشه‌ها بازگشتند و صبحگاه روز بعد، كه روز پنجشنبه بود، يوسف بن عمر، ريان بن سلمه را پيش خواند اما در آن وقت وي را حاضر نيافت.

بعضي‌ها گويند كه ريان پيش وي آمد اما سلاح به تن نداشت كه يوسف او را ملامت كرد و گفت: «چه بد سپاهداري هستي، بنشين» آنگاه عباس بن سعيد مزني سالار نگهبانان خويش را پيش خواند و وي را با مردم شام روانه كرد كه برفت تا در دار الرزق به نزد زيد بن علي رسيد كه چوب بسياري از آن نجاران آنجا بود و راه تنگ بود. زيد با ياران خويش بيامد نصر بن خزيمه عبسي و معاوية بن اسحاق انصاري بر دو پهلوي وي بودند و چون عباس كه پياده همراه نداشت آنها را بديد بانگ زد: «اي مردم شام، زمين، زمين» و بسياري از همراهان وي پياده شدند و در نبردگاه نبردي سخت كردند.

گويد: يكي از مردم بني عبس به نام نايل پسر فروه به يوسف بن عمر گفت:

«به خدا اگر نصر بن خزيمه را ببينم يا بايد او را بكشم يا او مرا بكشد.» يوسف گفت: «اين شمشير را بگير» و شمشيري بدو داد كه به هر چه مي‌رسيد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4284

آن را مي‌بريد.

گويد: وقتي ياران عباس بن سعيد با ياران زيد تلاقي كردند و نبرد كردند، نايل بن فروه، نصر بن خزيمه را بديد و سوي او رفت و ضربتي به نصر زد كه ران او را قطع كرد. نصر نيز ضربتي زد و فروه را بكشت، چيزي نگذشت كه نصر نيز بمرد. دو قوم نبردي سخت كردند. پس از آن زيد بن علي حريفان را هزيمت كرد و از مردم شام در حدود هفتاد كس بكشت كه با وضعي بسيار بد برفتند.

گويد: و چنان بود كه عباس بن سعيد به ياران خويش ندا داد كه برنشينيد كه در جاي تنگ، پيادگان با سواران برنيايند. پس برنشستند و چون شب درآمد يوسف ابن عمر آنها را بياراست و روانه كرد كه برفتند و با ياران زيد مقابله كردند. زيد با ياران خويش به آنها حمله برد و هزيمتشان كرد. آنگاه تعقيبشان كرد تا آنها را به طرف شوره‌زار راند. در شوره‌زار نيز به آنها حمله برد تا به طرف محله بني سليم راند و با سواران و پيادگان خويش تعقيبشان كرد تا راه بند را پيش گرفتند و عاقبت زيد ما بين بارق و رواس بر آنها غلبه يافت. در آنجا نبردي سخت شد. در آن روز پرچمدار زيد يكي بود به نام عبد الصمد پسر ابو مالك بن مسروح از بني سعد بن زيد هم پيمان عباس بن عبد الملك.

گويد: و چنان بود كه مسروح سعدي، صفيه دختر عباس بن عبد المطلب را به زني گرفته بود.

گويد: سواران حريف با سواران زيد برنمي‌آمدند و پيادگانشان با پيادگان وي برنمي‌آمدند. عباس كس پيش يوسف بن عمر فرستاد و اين را معلوم وي داشت و گفت: «تيراندازان را سوي من فرست.» گويد: يوسف، سليمان بن كيسان كلبي را با قيقانيان و بخاريان كه تيرانداز بودند سوي آنها فرستاد كه تيراندازي به زيد و ياران وي آغاز كردند. و چنان بود كه زيد مي‌خواسته بود آنها را از شوره‌زار بازگرداند، اما نپذيرفته بودند. معاوية بن اسحاق-

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4285

انصاري پيش روي زيد بن علي نبردي سخت كرد و پيش روي او كشته شد. زيد بن- علي و يارانش ثبات آوردند تا لختي از شب برفت و در آن وقت تيري به او انداختند كه به قسمت راست پيشاني وي خورد و در مخ فرو رفت، پس او بازگشت.

يارانش نيز بازگشتند. مردم شام مي‌پنداشتند كه به سبب تاريكي و شب بازگشته‌اند.

سلمة بن ثابت ليثي كه با زيد بن علي بوده بود و آخرين كسي كه آن روز بازگشته بود وي بود با غلام معاوية بن اسحاق، گويد: من و يارم از پي زيد بن علي آمديم و ديديم كه وي را در كوچه يزيد پياده كردند و در خانه‌هاي ارحب و شاكر به اطاق حران ابن كريمه بردند كه وابسته يكي از عربان بود. تاريخ طبري/ ترجمه ج‌10 4285 سخن از خبر حوادثي كه به سال يك صد و بيست و دوم بود ….. ص : 4276

مه گويد: به نزد وي در آمدم و گفتم: «ابو الحسين خدايم به فدايت كند.» گويد: يارانش برفتند و طبيبي بياوردند به نام سفير كه وابسته بني رواس بود كه تير را از پيشاني وي در آورد و من او را مي‌نگريستم، به خدا همينكه تير را در- آورد فرياد زدن آغاز كرد و چيزي نگذشت كه جان داد.

گويد: قوم گفتند: «كجا دفنش كنيم؟ كجا به خاكش كنيم؟» يكي از ياران وي گفت: «زره‌اش را به تنش مي‌كنيم و در آبش مي‌اندازيم.» يكي ديگر گفت: «نه، سرش را مي‌بريم و ميان كشتگانش مي‌افكنيم.» گويد: پسرش يحيي گفت: «نه به خدا نبايد سگان گوشت پدر مرا بخورند.» يكي از آنها گفت: «او را به عباسيه مي‌بريم و دفن مي‌كنيم.» سلمه گويد: به آنها گفتم: «وي را به نزد گودالي مي‌بريم كه از آن گل برمي‌دارند و آنجا دفنش مي‌كنيم» و راي مرا پذيرفتند. برفتيم و ما بين دو گودال كه در آن وقت آب بسيار در آن بود، گوري براي وي بكنديم و چون آماده شد وي را در آن به خاك كرديم و آب بر آن روان كرديم. غلامي سغدي از آن زيد نيز با ما بود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4286

گويد: پس از آن روان شديم كه سوي گورستان سبيع رويم، پسر زيد همراه ما بود، آنجا ببوديم، كسان از دور ما پراكنده شدند و من و گروهي كه كمتر از ده كس نبوديم با وي بمانديم. بدو گفتم: «كجا خواهي رفت؟ اينك صبح فرا رسيد.» ابو صبار- عبدي نيز با وي بود.

گويد: به من گفت: «سوي نهرين» گويد: پنداشتم قصد دارد از فرات بگذرد و با حريفان نبرد كند بدو گفتم:

«اگر قصد نهرين داري، از جاي خويش مرو با آنها جنگ كن تا كشته شوي يا خدا آنچه خواهد مقرر كند.» گفت: «مقصودم دو نهر كربلاست» گفتم: «پس، پيش از آنكه صبح درآيد فرار كن.» گويد: پس وي از كوفه برون شد، من و ابو صبار و گروهي ديگر همراه وي بوديم. وقتي از كوفه درآمديم اذان اذانگويان را شنيديم و نماز صبح را در نخيله بكرديم. آنگاه با شتاب سوي نينوي روان شديم. به من گفت: «مي‌خواهم به نزد سابق وابسته بشر بن عبد الملك روم» و شتابان شد.

گويد: و چنان بود كه چون من كسان را مي‌ديدم از آنها خوردني مي‌خواستيم كه نانهايي به من مي‌دادند كه بدو مي‌دادم كه مي‌خورد و با وي مي‌خورديم تا به نينوي رسيديم كه تاريك شده بود، سوي خانه سابق رفتيم. من بر در، او را بخواندم كه به نزد ما آمد. به يحيي گفتم: «من سوي فيوم مي‌روم و آنجا هستم اگر خواستي كسي را پيش من فرستي بفرست.» گويد: پس من برفتم و او را به نزد سابق به جاي نهادم و اين آخرين بار بود كه او را ديدم.

گويد: پس از آن يوسف بن عمر مردم شام را فرستاد كه در خانه‌هاي مردم كوفه زخميان را بجويند، زنان را به صحن خانه مي‌آوردند و اطاق را مي‌گشتند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4287

كه زخميان را مي‌جستند.

گويد: آنگاه به روز جمعه، غلام سغدي زيد بن علي، محل زيد را نشان داد، حكم بن صلت، عباس بن سعيد مزني و پسر خويش را فرستاد كه برفتند و او را در آوردند.

گويد: عباس كه نميخواست پسر حكم بر او پيشدستي كند او را رها كرد و صبحگاه روز جمعه بشارت رساني با سر زيد بن علي همراه حجاج بن قاسم به نزد يوسف بن عمر فرستاد.

گويد: ابو الجويريه وابسته جهنيه در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«به كساني كه حرمتها را دريدند «و در صحراي سالم شمع برداشتند «بگوي كه اي يوسف بن حكم «جنگ بزرگان را چگونه ديديد؟» گويد: وقتي بشارت رسان به نزد يوسف بن عمر رفت، بگفت تا زيد را با نصر بن خزيمه و معاوية بن اسحاق انصاري و زياد نهدي در بازار بياويختند.

گويد: يوسف ندا داده بود كه هر كس سري بيارد پانصد درم از آن وي خواهد بود.

محمد بن عباد، سر نصر بن خزيمه را بياورد و يوسف بن عمر بگفت تا يك هزار درم به او دادند.

احول وابسته اشعريان سر معاوية بن اسحاق را بياورد كه يوسف بدو گفت:

«تو او را كشته‌اي؟» گفت: «خدا امير را قرين صلاح بدارد، من او را نكشته‌ام، اما ديدمش و شناختمش» يوسف گفت: «هفتصد درم به او بدهيد» و چون بدانست كه قاتل وي نبوده

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4288

هزار درم تمام نداد.

گويند: يوسف بن عمر از كار زيد و بازگشت وي از راه به كوفه، از آن پس كه رفته بود به وسيله هشام بن عبد الملك خبر يافت. و چنان بود كه يكي از بني اميه ضمن چيزها كه براي هشام نوشته بود قضيه زيد را نيز ياد كرده بود.

هشام به يوسف نامه نوشت و ناسزا گفت و او را بي‌خبر خواند و گفت: «تو عاملي و زيد دم خود را در كوفه محكم مي‌كند و با قوم بيعت مي‌كند، در جستجوي وي بكوش و امانش بده، اگر نپذيرفت با وي نبرد كن.» راوي گويد: پس يوسف به حكم بن صلت كه از خاندان ابو عقيل بود و جانشين وي بر كوفه بود نوشت كه زيد را بخواند و چون جستن آغاز كرد جاي وي را بدانست و يك غلام خراساني خويش را كه الكن بود نهاني روانه كرد و پنجهزار درم بدو داد و گفت با يكي از شيعيان خدعه كند و بگويد كه به سبب دوستي اهل بيت از خراسان آمده و مالي همراه دارد كه مي‌خواهد به وسيله آن نيرويشان دهد.

غلام پيوسته شيعيان را مي‌ديد و از مالي كه همراه داشت با آنها سخن مي‌كرد تا وي را به نزد زيد بردند كه چون از آنجا درآمد يوسف را از محل زيد خبر داد و يوسف سواران سوي وي فرستاد و يارانش شعار خويش را ندا دادند اما از جمله يارانش بجز از سيصد كس يا كمتر به نزد وي فراهم نيامد و زيد همي گفت:

«داود بن علي شما را بهتر مي‌شناخت و مرا بيم داده بود كه از ياريم باز مي‌مانيد اما حذر نكردم.» گويند: ياران زيد وي را در داخل جوي يعقوب دفن كرده بودند، جوي را بسته بودند و در دل آن گور وي را حفر كرده بودند واو را با لباس در آنجا دفن كرده بودند و آب بر آن روان كرده بودند به نزد گازري كه آنجا بود. پس او دستمزدي طلبيد كه محل زيد را نشان دهد كه نشان داد كه او را برون آوردند و سرش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4289

را بريدند و پيكرش را آويختند و بگفتند تا شبانگاه وي را مراقبت كنند كه فرودش نيارند و مدتها مراقبتش مي‌كردند.

گويند: از جمله مراقبان وي، زهير بن معاويه، ابو خيثمه، بود، سر زيد را پيش هشام فرستادند كه دستور داد آنرا بر در شهر دمشق نهادند سپس آنرا سوي مدينه فرستاد و پيكر همچنان آويخته بود تا هشام بمرد پس از آن وليد بگفت تا آنرا فرود آوردند و بسوختند.

گويند: حكيم بن شريك بود كه به خبرچيني زيد پيش يوسف رفته بود.

ابو عبيده، معمر بن مثني، در باره يحيي بن زيد گويد: وقتي زيد كشته شد يكي از مردم بني اسد پيش يحيي آمد و گفت: «پدرت كشته شد، مردم خراسان شيعيان شمايند، راي درست اين است كه آنجا روي.» يحيي گفت: «چگونه توانم رفت؟» گفت: «نهان مي‌شوي تا از جستجوي تو بازمانند، آنگاه برون مي‌شوي.» گويد: مرد اسدي يحيي را يك شب به نزد خويش مخفي داشت پس از آن بترسيد و پيش عبد الملك بن بشر بن مروان رفت و گفت: «زيد با تو، خويشاوندي نزديك داشت و حق وي بر تو واجب است.» گفت: «آري و بخشش وي به پرهيز كاري نزديكتر بود.» گفت: «زيد كشته شد و اينك پسر وي جواني است نوسال و بي‌گناه، اگر يوسف بن عمر جايش را بداند او را مي‌كشد، وي را پناهي كن و به نزد خويش مخفي بدار.» گفت: «بله و با حرمت.» گويد: پس يحيي را پيش عبد الملك برد كه به نزد خويش نهان كرد، خبر به يوسف رسيد و كس پيش عبد الملك فرستاد كه خبر يافته‌ام كه اين جوان پيش تو است، به خدا قسم اگر او را پيش من نياري درباره تو به امير مؤمنان مي‌نويسم.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4290

عبد الملك بدو گفت: «باطل و نادرست شنيده‌اي من كسي را كه بر سر قدرتم با من منازعه مي‌كند و بيشتر از حق من از آن ادعا مي‌كند نهان مي‌دارم؟ گمان نداشتم كه چنين چيزي را بر ضد من بپذيري و به گوينده آن گوش فرا دهي.» يوسف گفت: «به خدا ابن بشر راست مي‌گويد، او كسي نبوده كه چنين كسي را نهان بدارد و مخفي كند» و از جستجوي يحيي بازماند.

گويد: و چون جستجو متوقف ماند، يحيي با تني چند از زيديان سوي خراسان رفت.

گويد: از پس كشته شدن زيد، يوسف در كوفه سخن كرد و گفت: «اي مردم كوفه، يحيي بن زيد در اطاق زنان شما جا به جا مي‌شود، چنانكه پدرش مي‌شده بود، به خدا اگر ببينمش خايه‌هايش را مي‌كشم، چنانكه خايه‌هاي پدرش را كشيدم.» از يكي از مردم انصار آورده‌اند كه گويد: وقتي به سال صد و بيست و سوم سر زيد را به مدينه آوردند و بياويختند يكي از شاعران انصار بيامد و مقابل آن بايستاد و شعري گفت به اين مضمون:

«اي پيمان شكن «بدانچه خوش نداشتي، راضي باش «عهد و پيمان را شكستي «و كار تو تازه نبود «شيطان كه ترا آرزومند كرده بود «به وعده وفا نكرد» گويد: بدو گفتند: «واي تو، با كسي همانند زيد چنين مي‌گويي؟» گفت: «امير خشمگين است، خواستم خشنودش كنم.» يكي از شاعران به جواب وي شعري گفت به اين مضمون:

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4291

«اي شاعر بد «حقا كه دروغزن شده‌اي «چگونه به فرزند پيمبر ناسزا مي‌گويي «كه دوست خود را خشنود كني «خدايت صبح و شب قرين رسوايي بدارد «و ترديد نيست كه به روز حشر «جاي تو جهنم است» گويند: خراش بن حريث شيباني، سالار نگهباني يوسف بن عمر بود وهم او بود كه قبر زيد را شكافت و او را بياويخت و سيد شعري گفت به اين مضمون:

«شبم به بي‌خوابي گذشت «چشمم بيدار بود و به نظم «سخني گفتم «و حيرتي در از داشتم «كه خداي حوشب و خراش و مزيد را «و يزيد را نيز «كه سركش‌تر و لجوج‌تر بود «لعنت كند «هزار هزار و هزار هزار «لعنت ابدي «كه آنها با خداي پيكار كردند «و محمد را آزار كردند «و از سر لجاج

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4292

«در خون زيد پاك «همدستي كردند «سپس او را كشته و برهنه «برداري برآوردند «اي خراش پسر حوشب «تو فردا از همه كسان «تيره‌روزتر خواهي بود» ابو مخنف گويد: وقتي يوسف، زيد بن علي را كشت بيامد و وارد كوفه شد و به منبر رفت و گفت: «اي مردم شهر خبيث به خدا من از مشكل وانميمانم؛ مرا با سر و صدا از جاي نميبرند و از گرگ نمي‌ترسانند. ابدا مرا بازوي محكم داده‌اند، خبر دار اي مردم كوفه! از حقارت و زبوني، نه مقرري پيش ما داريد نه روزي. آهنگ آن داشتم كه ولايتتان را و خانه‌هايتان را ويران كنم و اموالتان را بگيرم، به خدا هر وقت بر اين منبر بالا آمده‌ايم چيزهايي را كه خوش نداريد به گوش شما رسانيده‌ام كه شما اهل سركشي و مخالفتيد. هيچكس از شما نيست كه با خدا و پيمبر خداي پيكار نكرده باشد بجز حكيم بن شريك محاربي. از امير مؤمنان خواستم كه در باره شما اجازه‌ام دهد، اگر اجازه داده بود جنگاورانتان را مي‌كشتم و فرزندانتان را اسير مي‌كردم.» در اين سال كلثوم بن عياض قشيري كه هشام بن عبد الملك او را با سپاه شام سوي افريقيه فرستاده بود كشته شد كه در آنجا فتنه بربران رخ داده بود.

و هم در اين سال عبد الله بطال و گروهي از مسلمانان به سرزمين روم كشته شدند.

و هم در اين سال فضل بن صالح و محمد بن ابراهيم عباسي علي تولد يافتند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4293

يافتند.

وهم در اين سال، يوسف بن عمر، ابن شبرمه را به سيستان فرستاد و ابن ابي ليلي را به كار قضا گماشت.

در اين سال محمد بن هشام مخزومي سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند، واقدي و ديگران نيز چنين گفته‌اند.

در اين سال عاملان ولايتها، همان عاملان سال پيش بودند كه پيش از اين يادشان كرديم. جز اينكه قاضي كوفه در اين سال، چنانكه گفته‌اند، محمد بن عبد الرحمن بن ابي ليلي بود.

پس از آن سال صد و بيست و سوم در آمد.

 

سخن از خبر حوادثي كه به سال صد و بيست و سوم رخ داد

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال صلحي بود كه ميان مردم سغد و نصر بن سيار رخ داد.

 

سخن از خبر صلح سغد و سبب آن‌

 

علي بن محمد به نقل از مشايخ خويش گويد: وقتي در ايام ولايتداري اسد، خاقان كشته شد، تركان پراكنده شدند و به غارت همديگر پرداختند و مردم سغد طمع آوردند كه به آنجا بازگردند و گروهي از آنها سوي چاچ رفتند و چون نصر بن سيار ولايتدار شد، كس فرستاد و آنها را دعوت كرد كه به ولايت خويش باز گردند و با آنچه مي‌خواستند موافقت كرد.

گويد: شرايطي داشته بودند كه اميران خراسان نپذيرفته بودند از جمله اينكه كسي را كه مسلمان بوده بود و از اسلام بگشته بود عقوبت نكنند. و در مورد قرض كسي از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4294

آنها باز خواست نكنند. و تعهدنامه [1] بيت المال را از آنها مطالبه نكنند. و اسيران مسلمان را، جز به حكم قاضي و شهادت عادلان از آنها نگيرند.

گويد: مسلمانان اين را بر نصر عيب گرفتند و با وي سخن كردند نصر گفت:

«به خدا اگر آنچه را كه من از صولت و غلبه آنها بر مسلمان ديده‌ام ديده بوديد بر اين اعتراض نمي‌كرديد.» گويد: آنگاه در اين باره يكي را پيش هشام فرستاد و چون فرستاده آنجا رسيد، هشام نخواست كار نصر را تأييد كند. فرستاده گفت: «اي امير مؤمنان، جنگ و صلح مارا آزموده‌اي، هر كدام را خواهي برگزين.» گويد: هشام خشم آورد، ابرش كلبي گفت: «اي امير مؤمنان، اين قوم را تحبيب كن و از آنها تحمل كن كه غلبه‌اي را كه بر مسلمانان داشته‌اند دانسته‌اي» و هشام آنچه را نصر خواسته بود، تأييد كرد.

در اين سال، يوسف بن عمر، حكم بن صلت را پيش هشام بن عبد الملك فرستاد و تقاضا كرد خراسان را بدو پيوسته كند. و نصر بن سيار را معزول كند.

 

سخن از اينكه چرا يوسف پيوسته شدن خراسان را خواست و چگونگي كار؟

 

علي، به نقل از مشايخ خويش گويد: وقتي ولايتداري نصر بن سيار به درازا كشيد و خراسان مطيع وي شد، يوسف بن عمر از روي حسد وي به هشام بن عبد الملك نوشت كه خراسان آشفته است، اگر راي امير مؤمنان باشد آن را ضميمه عراق كند كه حكم بن صلت را آنجا فرستم كه باجنيد بوده و كارهاي معتبر آنها را عهده كرده و ولايت امير مؤمنان را به حكومت معمور داشته. حكم بن صلت را به نزد امير مؤمنان فرستادم كه مردي است اديب [2] و خردمند و نيكخواهي وي در مورد امير مؤمنان

______________________________

[1] كلمه متن: قباله

[2] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4295

همانند نيكخواهي و دوستي ما با اين خاندان است.

گويد: وقتي نامه وي به هشام رسيد به دار الضيافه فرستاد و مقاتل بن علي سغدي را آنجا يافت كه وي را بياوردند. بدو گفت: «از مردم خراساني؟» گفت: «آري، و همراه تركان بودم.» گويد: و چنان بود كه وي با يكصد و پنجاه كس از تركان پيش هشام آمده بود.

هشام گفت: «حكم بن صلت را مي‌شناسي؟» گفت: «آري.» گفت: «در خراسان چه كاري داشت؟» گفت: «عامل دهكده‌اي بود به نام فارياب كه هفتاد هزار خراج آن بود و حارث ابن سريج اسيرش كرد.» گفت: «واي تو، چگونه از چنگ وي خلاصي يافت؟» گفت: «گوش او را ماليد وسيلي به سرش زد و ولش كرد.» گويد: پس از آن حكم با خراج عراق بيامد و هشام او را نكو ديدار و زبان آور ديد و به يوسف نوشت: «حكم آمد، چنان بود كه وصف كرده بودي، در قلمرو تو جاي كافي براي او هست، مرد كناني را به كارش واگذار.» در اين سال، نصر بار دوم به غزاي فرغانه رفت و مغراء بن احمر را به عراق فرستاد كه به نزد هشام از او بدگويي كرد.

 

سخن از خبر مغراء بن احمر و عمل هشام و يوسف در باره او

 

گويند كه نصر وقتي از غزاي دوم فرغانه بازگشت، مغراء بن احمر را با گروهي سوي عراق فرستاد، يوسف بن عمر بدو گفت: «اي پسر احمر، اي مردم قيس

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4296

ابن اقطع بر قدرت شما تسلط يافته»، سپس گفت: «وقتي پيش امير مؤمنان رفتي شكمش را پاره كن» گويد: وقتي پيش هشام رسيدند، از كار خراسان از آنها پرسيد مغراء سخن كرد، حمد خدا گفت و ثناي او كرد آنگاه از يوسف بن عمر به نيكي ياد كرد.

هشام گفت: «واي تو، از خراسان بگوي.» گفت: «اي امير مؤمنان، سپاهي براتر و دليرتر از آنها نداري، عقابان آسمانند سواراني همانند پيل، با لوازم و عده كافي، اما قوم بي سردار.» گفت: «واي تو، پس مرد كناني چه مي‌كند؟» گفت: «از فرط پيري، پسر خود را نمي‌شناسد.» گويد: اما هشام سخن او را نپذيرفت و كس به دار الضيافه فرستاد كه شبيل ابن عبد الرحمن مازني را بياوردند. هشام بدو گفت: «با من از نصر سخن كن.» گفت: «نه چندان پير است كه از خرفي وي بيم بايد كرد و نه چندان جوان كه از بي‌خردي وي ترس بايد داشت، مجرب است و تجربه آموز، پيش از ولايتداري خويش عامل بيشتر مرزها و جنگهاي خراسان بوده است.» گويد: اين را براي يوسف نوشتند، يوسف مراقبان نهاد و چون فرستادگان به موصل رسيدند، راه بريد را رها كردند و بي‌آرام، راه پيمودند تا به بيهق رسيدند.

گفته شبيل را براي نصر نوشته بودند، ابراهيم بن بسام نيز جزو فرستادگان بود، يوسف با وي مكاري كرد و بدو خبر داد كه نصر مرد. و نيز بدو خبر داد كه حكم بن صلت را ولايتدار خراسان كرده است، و ابراهيم همه كار خراسان را براي وي تقسيم كرد، و چون ابراهيم بن زياد فرستاده نصر پيش وي آمد بدانست كه يوسف با وي مكاري كرده و گفت: «يوسف نابودم كرد.» گويند: «نصر، مغراء را به رسالت فرستاد، حملة بن نعيم كلبي را نيز با وي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4297

همراه كرد. وقتي پيش يوسف رسيدند، يوسف مغراء را تطميع كرد كه اگر نصر را به نزد هشام كاستي دهد، او را ولايتدار سند ميكند.

راوي گويد: وقتي پيش هشام رسيدند، مغراء از تدبير و دليري و كارداني نصر سخن آورد، و در اين باب پرگويي كرد. سپس گفت: «اگر خدا يك چيز را براي وي به جا نهاده بود.» هشام راست نشست و گفت: «چي؟» گفت: «كسي را جز به قد و قواره نمي‌شناسد و تا بدو نزديك نشود، مطلبش را نمي‌فهمد و صدايش را به زحمت مي‌شنود، به سبب ضعف پيري.» گويد: حمله كلبي برخاست و گفت: «اي امير مؤمنان به خدا دروغ گفت، وي چنان كه او مي‌گويد نيست» هشام گفت: «نصر چنين نيست كه او وصف مي‌كند، اين كار يوسف بن عمر است از روي حسد با نصر.» گويد: و چنان بود كه يوسف به هشام نامه نوشته بود و از كهنسالي نصر و ضعف وي سخن آورده بود و از سلم بن قتيبه ياد كرده بود. هشام بدو نوشت كه از گفتگوي مرد كناني دست بدار. و چون مغراء به نزد يوسف رسيد بدو گفت: «منت نصر را نسبت به من دانسته‌اي، در باره وي چنان كرده‌ام كه مي‌داني، براي من در مصاحبت وي خيري نيست و جاي من در خراسان نيست، بگوي تا من اينجا بمانم.» گويد: يوسف به نصر نوشت كه نام وي را بدينجا انتقال دادم، كسان وي را كه آنجا هستند پيش من فرست.

گويند: وقتي يوسف به مغراء گفت كه از نصر عيب گويي كند گفت: «چگونه عيب او بگويم كه منت و نيكي‌هاي وي را نسبت به من و قومم دانسته‌اي؟» اما يوسف همچنان اصرار كرد كه مغراء گفت: «از چه چيزش عيب بگويم، از تجربه‌اش يا از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4298

اطاعتش يا اقبالش يا حسن سياستش؟» گفت: «فرتوتيش را عيب بگير.» راوي گويد: وقتي مغراء به نزد هشام رفت، سخن كرد و از نصر به بهترين وجهي ياد كرد، آنگاه در آخر سخن خويش گفت: «اگر …» هشام راست نشست و گفت: «اگر چي؟» گفت: «اگر زمانه كارش را نساخته بود.» گفت: «واي تو چه شده؟» گفت: «كسي را نمي‌شناسد جز از نزديك، آن هم از روي صدا، از غزا و سواري وامانده.» گويد: اين بر هشام ناگوار آمد، آنگاه حملة بن نعيم سخن گفت.

گويد: و چون گفته مغراء به نصر رسيد، هارون بن سياوش را سوي حكم بن نميله فرستاد كه در محل سراجان بود و سپاه را از نظر مي‌گذرانيد كه وي را از تشكش فرو كشيد و پرچمش را بر سرش شكست و تشكش را به صورتش زد و گفت:

«خدا با مردم خيانتكار چنين مي‌كند.» حارث بن افلح گويد: وقتي نصر ولايتدار خراسان شد مغراء بن احمر نميري و حكم بن نميله را تقرب داد. مغراء بن احمر سر مردم قنسرين بود، نصر وي را برگزيد و منزلتش را بالا برد و واسطه امور خويش كرد پسر عموي وي حكم بن نميله را نيز عامل گوزگان كرد، آنگاه بر مردم بيرون شهر گماشت. پدرش نيز در بصره به كار مردم بيرون شهر گماشته بود كه عكابة بن نميله پس از او بود.

گويد: نصر، هيئتي از مردم شام و خراسان را فرستاد و مغراء را سالارشان كرد، حملة بن نعيم نيز جزو هيئت بود. پس از آن نصر، نسبت به قيسيان خشمگين شد و از آنچه مغراء كرده بود سخت آشفته خاطر شد.

گويد: ابو نميله، صالح ابار، وابسته بني عبس، با يحيي بن زيد قيام كرده بود

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4299

و پيوسته با وي بود تا در گوزگان كشته شد به همين سبب نصر از او آزرده خاطر بود، صالح پيش عبيد الله بن بسام نديم نصر رفت و شعري خواند به اين مضمون:

«در مشكلي بودم حيرت زده و غمين «و عبيد الله مشكل مرا از پيش برداشت «ندايش دادم و با خوشرويي «به اوج بزرگواري رسيد «چونان آغاز بدر كه ظلمات را روشن مي‌كند» … تا آخر …

گويد: عبيد الله، ابو نميله را پيش نصر برد كه گفت: «خدايت قرين صلاح بدارد، من دستخوش ضعفم، اگر راي تو باشد روايتگر مرا اجازه دهي و نصر اجازه داد كه شعر وي را خواند به اين مضمون:

«كلبي توفيق يافت اما «مغراء در كوشش خود سفلگي كرد «نمير بيان كن و باز بيان كن «كه مغراء برده زاده است «يا پسر آزاده؟

«اگر از شما باشد خيانت و كفران «از خصايل بزرگان نيست «و اگر ريشه او از برده باشد «از خيانت وي بر شما ناروايي نرفته.» تا آخر …

و چون شعر را به سر برد نصر گفت: «راست گفتي» آنگاه قيسيان سخن آوردند و عذر خواستند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4300

گويد: نصر قيسيان را خوار كرده و دور كرد به سبب آنچه مغراء كرده بود يكي از شاعران در اين باب شعري گفت به اين مضمون:

«خدا بزرگان را منفور شما داشته «چنانكه رحمان قيسيان را منفور نصر داشت.» در اين سال يزيد بن هشام، سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند.

واقدي نيز چنين گفته است.

عاملان ولايتها در اين سال همان عاملان سال پيش بودند كه پيش از اين يادشان كرده‌ام.

آنگاه سال صد و بيست و چهارم در آمد.

 

سخن از حادثاتي كه بسال صد و بيست و چهارم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال اين بود كه جمعي از شيعيان بني عباس به كوفه آمدند و آهنگ مكه داشتند. و نيز به گفته بعضي سيرت نويسان، بكير بن ماهان، ابو مسلم دعوتگر عباسيان را از عيسي بن معقل عجلي خريد.

 

سخن از اينكه چرا بكير بن ماهان ابو مسلم را خريد؟

 

در اين باب اختلاف كرده‌اند: طلحه سلمي گويد: بكير بن ماهان دبير يكي از عاملان سند به كوفه آمد و در آنجا (شيعيان عباسي) در خانه‌اي فراهم آمدند و كارشان فاش شد كه آنها را گرفتند. بكير زنداني شد و ديگران را رها كردند. ابو عاصم يونس با عيسي بن معقل عجلي در زندان بود، ابو مسلم نيز با عيسي بود كه خدمت او مي‌كرد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4301

بكير آنها را دعوت كرد كه مسلك وي را پذيرفتند، به عيسي بن معقل گفت:

«اين پسر كيست؟» گفت: «مملوك است.» گفت: «او را مي‌فروشي؟» گفت: «از آن تو باشد.» گفت: «خوش دارم كه بهاي او را بگيري.» گفت: «به هر بها كه خواهي از آن تو باشد.» گويد: پس بكير چهار صد درم بدو داد. وقتي از زندان درآمدند ابو مسلم را پيش ابراهيم فرستاد كه ابراهيم او را به موسي سراج داد كه به نزد وي به استماع و حفظ كردن پرداخت. پس از آن سرانجام وي چنان شد كه به خراسان افتاد.

به قولي ديگر: به سال صد و بيست و چهارم، سليمان بن كثير و مالك بن هيثم و لاهز بن قريظ و قحطبة بن شبيب از خراسان بيامدند و آهنگ مكه داشتند و چون به كوفه رسيدند پيش عاصم بن يوسف عجلي رفتند كه به تهمت دعوت براي بني عباس به زندان بود. عيسي و ادريس هردوان پسر معقل نيز با وي بودند كه يوسف بن عمر جزو ديگر عاملان خالد بن عبد الله آنها را به زندان كرده بود. ابو مسلم نيز با آنها بود كه خدمتشان مي‌كرد. در او آثار لياقت ديدند، پرسيدند: «اين كيست؟» گفتند: «اين جواني است از محله سراجان كه همراه ماست.» گويد: و چنان بود كه ابو مسلم مي‌شنيد كه عيسي و ادريس در اين مسلك سخن مي‌كردند و چون سخنشان را مي‌شنيد مي‌گريست. و چون اين را از او بديدند به مسلك خويش دعوتش كردند كه پذيرفت.

در اين سال سليمان بن هشام به غزاي تابستاني رفت و با اليون شاه روم تلاقي كرد و با سلامت و غنيمت باز آمد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4302

و هم در اين سال به گفته واقدي محمد بن علي بن عبد الله بن عباس در- گذشت.

در اين سال، محمد بن هشام سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند واقدي نيز چنين گفته است.

در اين سال عبد العزيز بن حجاج بن عبد الملك به حج رفت زنش ام سلمه دختر هشام بن عبد الملك نيز با وي بود.

يزيد، وابسته ابو الزناد گويد: محمد بن هشام را ديدم بر در ام سلمه كه سلام مي‌گفت و هداياي بسيار وي بر در بود. عذرگويي مي‌كردم و ام سلمه نمي‌پذيرفت چندان كه داشت از پذيرفته شدن هديه خويش نوميد مي‌شد، آنگاه بگفت تا هديه‌ها را بگرفتند.

عاملان ولايتها در اين سال همان عاملان سال صد و بيست و دوم و سال صد و بيست و سوم بودند كه از پيش يادشان كرده‌ايم.

آنگاه سال صد و بيست و پنجم در آمد.

 

سخن از حوادثي كه بسال صد و بيست و پنجم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال غزاي تابستاني نعمان بن يزيد بن عبد الملك بود.

وفات هشام بن عبد الملك بن مروان نيز در همين سال بود كه به گفته ابو معشر شش روز رفته از ماه ربيع الآخر بود. بنا بر اين خلافت وي به قول همگان نه سال بود، بعلاوه هفت ماه و بيست و يك روز به گفته مدايني و ابن كلبي، و هشتماه و نيم به گفته ابو معشر و هفت ماه و ده روز به گفته واقدي.

درباره مدت سنش اختلاف كرده‌اند.

هشام بن محمد كلبي گويد: به وقت وفات پنجاه و پنج ساله بود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4303

بعضي ديگر گفته‌اند: به وقت وفات پنجاه و دو سال داشت.

به گفته محمد بن عمر: هشام به وقت وفات پنجاه و چهار ساله بود. وفات وي در رصافه رخ داد. قبرش نيز آنجاست. كنيه‌اش ابو الوليد بود.

 

سخن از سبب وفات هشام بن عبد الملك‌

 

سالم ابو العلاء گويد: روزي هشام بن عبد الملك برون شد كه افسرده بود و اين را از چهره او مي‌شد دانست. لباسش آويخته بود عنان اسبش را رها كرده بود، لختي برفت، آنگاه متوجه شد و لباس خويش را فراهم آورد و عنان اسب خويش را بگرفت و به ربيع گفت: «ابرش را بخوان.» گويد: ابرش خوانده شد و هشام ميان من و ابرش روان شد. ابرش گفت:

«اي امير مؤمنان، چيزي از تو ديدم كه مرا غمين كرد.» گفت: «چه ديدي؟» گفت: «ديدمت به حالتي برون آمدي كه مرا غمين كرد.» گفت: «واي تو اي ابرش چگونه غمين نباشم در صورتي كه اهل دانش گفته‌اند كه من تا سي و سه روز ديگر خواهم مرد.» سالم گويد، به خانه رفتم و در كاغذي نوشتم كه امير مؤمنان به روز فلان و فلان مي‌پنداشت كه پس از سي و سه روز سفر ميكند.» گويد: و چون شبي كه سي و سه روز به سر مي‌رسيد در رسيد ناگهان خادمي در زد و گفت: «پيش امير مؤمنان بيا و دواي درد گلو را همراه بيار.» گويد: يك بار درد گلو گرفته بود كه معالجه كرد و بهي يافت. برفتم و دوا را همراه بردم كه با آن غرغره كرد و درد سخت‌تر شد. آنگاه آرام گرفت.

هشام به من گفت: «اي سالم دردي كه داشتم كمي آرام گرفت، پيش كسان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4304

خويش بازگرد و دوا را پيش من واگذار.» گويد: برفتم و چيزي نگذشته بود كه شنيدم بر او شيون مي‌كردند و گفتند:

«امير مؤمنان درگذشت.» گويد: خزينه داران درها را ببستند، ظرفي مي‌خواستند كه براي غسل وي آب در آن گرم كنند و نيافتند، عاقبت ظرفي از همسايه‌اي عاريه گرفتند و يكي از كساني كه آنجا حضور داشت گفت: «اين براي كسي كه عبرت گير باشد، عبرت آموز است.» گويد: وفات هشام به سبب درد گلو بود و چون درگذشت پسرش مسلمة بن هشام بر او نماز كرد.

 

سخن از بعضي روشهاي هشام‌

 

عقال بن شبه گويد: پيش هشام رفتم، قبايي سبز از پوست فنك به تن داشت، مرا سوي خراسان مي‌فرستاد و داشت به من سفارش مي‌كرد و من قبا را مي‌نگريستم كه دريافت و گفت: «چه مي‌بيني؟» گفتم: «پيش از آنكه عهده دار خلافت شوي قباي فنك سبزي به تن تو ديده بودم، داشتم تأمل مي‌كردم كه اين همانست يا غير آن است؟» گفت: «قسم به خدايي كه جز او خدايي نيست اين همانست كه قبايي جز اين ندارم، اين مال كه مي‌بينيد فراهم مي‌كنم و حفاظت مي‌كنم، از آن شماست.» گويد: عقال جزو اطرافيان هشام بود، شبه پدر عقال جزو اطرافيان عبد الملك ابن مروان بوده بود. عقال مي‌گفت: «به نزد هشام رفتم و او را مردي ديدم پر از عقل.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4305

مروان بن شجاع گويد: جزو اطرافيان محمد بن هشام بن عبد الملك بودم، روزي مرا پيش خواند كه به نزد وي رفتم، خشمگين بود و دريغ مي‌گفت.

گفتم: «چه شده؟» گفت: «يك مرد نصراني سر غلام مرا شكسته» و او را ناسزا گفتن گرفت.

گفتمش: «آرام باش.» گفت: «چه بايدم كرد؟» گفتم: «قضيه را به نزد قاضي مي‌بري.» گفت: «جز اين كاري نمي‌شود كرد؟» گفتم: «نه.» گويد: خواجه‌اي از آن وي گفت: «من حسابش را مي‌رسم» و برفت و نصراني را تازيانه زد. هشام خبر يافت و خواجه را خواست كه به محمد پناهنده شد. محمد بن هشام مي‌گفت: «به تو دستور ندادم.» خواجه مي‌گفت: «جرا، به خدا دستورم دادي» گويد: عاقبت هشام خواجه را تازيانه زد و پسر خويش را ناسزا گفت.

علي گويد: در ايام هشام كسي بجز مسلمة بن عبد الملك با دنباله (موكب) سوار نمي‌شد.

گويد: يك روز هشام، سالم را ديد كه با دنباله مي‌رفت كه او را توبيخ كرد گفت: «هر وقت با دنباله بروي به من خواهند گفت.» و چنان شد كه يك مرد بيگانه مي‌آمد و با وي به راه مي‌افتاد سالم توقف مي‌كرد و مي‌گفت: «چه مي‌خواهي؟» و نمي‌گذاشت با وي راه رود. و سالم چنان بود كه گويي او هشام را به زمامداري رسانيده بود.

گويد: هر كس از بني مروان كه مقرري مي‌گرفت مي‌بايد به غزا رود.

بعضي از آنها شخصا به غزا مي‌رفتند و بعضي ديگر كسي را به جاي خويش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4306

مي‌فرستادند.

گويد: هشام بن عبد الملك را غلامي بود به نام يعقوب كه مقرري هشام را مي‌گرفت، دويست دينار و يك دينار، كه يك دينار علاوه بود. مقرري را مي‌گرفت و به غزا مي‌رفت و چنان بود كه كسان، خويشتن را جزو دستياران ديوان مي‌كردند كه ماندنشان روا شود و غزا از آنها برداشته شود. داود و عيسي پسران علي بن عبد الله ابن عباس كه از يك مادر بودند در عراق به دستياري بودند. خالد بن عبد الله در كار مشرق بود و پيش وي ببودند و جايزه‌شان مي‌داد و اگر جز اين بود نمي‌توانست نگاهشان بدارد، آنها را جزو دستياران نهاد كه نديم شدند و با وي به گفتگو و صحبت مي‌نشستند.

گويد: هشام ملكي را به يكي از وابستگان خويش سپرد كه آنرا آباد كرد و دخلي بزرگ آورد. باز آنرا آباد كرد و دخل دو برابر شد كه آنرا با پسر خويش فرستاد كه پيش هشام آورد و خبر ملك را با وي بگفت كه براي وي پاداش خير خواست و چون او را گشاده روي ديد گفت: «اي امير مؤمنان مرا حاجتي هست.» گفت: «چيست؟» گفت: «ده دينار بر مقرريم افزوده شود» گفت: «شما چنان مي‌پنداريد كه ده دينار اضافه مقرري به قدر يك بادام است نه، به دينم قسم نمي‌كنم.» عبد الله بن علي گويد: ديوانهاي بني مروان را فراهم آوردم و ديواني بهتر و به صلاح عامه و سلطان نزديكتر از ديوان هشام نديدم.

غسان بن عبد الحميد گويد: هيچيك از بني مروان در كار ياران و ديوانهاي خويش دقيقتر و كنجكاوتر از هشام نبودند.

حماد ابح گويد: هشام به غيلان گفت: «واي تو اي غيلان، كسان در باره تو بسيار سخن مي‌كنند. در كار تو مناقشه كنيم، اگر حق باشد پيرو تو شويم و اگر باطل

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4307

باشد از آن چشم بپوشي.» گويد: هشام، ميمون بن مهران را خواست تا با وي سخن كند، ميمون بدو گفت: «پرسش كن كه وقتي بپرسند به قوت نزديكتر است.» گفت: «آيا خدا مي‌خواست كه عصيانش كنند؟» ميمون گفت: «آيا به خلاف خواست وي عصيانش مي‌كنند؟» غيلان خاموش ماند. هشام بدو گفت: «پاسخش گوي» اما پاسخ او را نگفت.

هشام گفت: «خدا از من در نگذرد اگر از او درگذرم» و بگفت تا دو دست و دو پاي او را ببرند.

بشر غلام هشام گويد: يكي را پيش هشام آوردند كه بنزد وي كنيزان آوازه خوان و شراب و بربط يافته بودند. گفت: «طنبور را بر سر وي بشكنيد.» و او را بزد كه پير مرد بگريست.

بشر گويد: وي را تسليت دادم و گفتم: «صبوري كن» گفت: «پنداري براي آن مي‌گريم كه مرا زده‌اند؟ براي آن مي‌گريم كه بربط را تحقير كرد و آن را طنبور ناميد.» گويد: يكي با هشام درشتي كرد، گفت: «حق نداري با امام خويش درشتي كني.» گويد: هشام يكي از فرزندان خويش را مي‌جست كه در نماز جمعه حاضر نشده بود. گفت: «چرا به نماز نيامده بودي؟» گفت: «اسبم سقط شده بود؟» گفت: «نمي‌توانستي پياده بيايي كه نماز جمعه را ترك كردي؟» و يك سال به او اسب نداد.

گويد: سليمان بن هشام به پدر خويش نوشت: «استرم از بردن من فرومانده، اگر رأي امير مؤمنان باشد مرا اسبي فرمايد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4308

گويد: هشام بدو نوشت: «امير مؤمنان نامه ترا با آنچه از ضعف مركب خويش ياد كرده بودي فهم كرد، امير مؤمنان پندارد اين به سبب آنست كه مراقب علف آن كمتر بوده‌اي و علف آن تباه مي‌شود. مركب خويش را شخصا مراقبت كن و امير مؤمنان نيز در كار مركوب تو انديشه خواهد كرد.» گويد: يكي از عاملانش بدو نوشت: «يك سبد زردآلو براي امير مؤمنان فرستاده‌ام امير مؤمنان وصول آنرا بنويسد.» هشام بدو نوشت: «زردآلوها كه فرستاده بودي به امير مؤمنان رسيد و آن را پسنديد. براي امير مؤمنان باز هم از آن بفرست و ظرف را محكم كن.» گويد: به يكي از غلامان خويش نوشت: «قارچهايي كه براي امير مؤمنان فرستاده بودي رسيد كه چهل تا بود، بعضي از آن تباه شده بود و اين تباهي از داخل ظرف آمده بود. وقتي قارچ براي امير مؤمنان مي‌فرستي داخل ظرفي را كه قارچ در آن مي‌نهي از ريگ به خوبي پر كن تا تكان نخورد و به هم نمالد.» حارث بن ابي يزيد گويد: غلامي از آن هشام مرا گفت: يكي از غلامان هشام كه به يكي از املاك وي گماشته بود، دو پرنده ظريف به نزد من فرستاد.

پيش وي رفتم، در حياط خانه به تختي نشسته بود، گفت: «در خانه رهاشان كن.» گويد: رهاشان كردم. بدان نگريست. گفتم: «اي امير مؤمنان جايزه من؟» گفت: «واي تو، جايزه دو پرنده چه مقدار است؟» گفتم: «هر چه باشد.» گفت: «يكيشان را بگير.» گويد: در خانه به دنبالشان دويدم.

 

گفت: «چه مي‌كني؟» گفتم: «مي‌خواهم بهترين را برگزينم.» گفت: «بهتر را مي‌گيري و بدتر را براي من مي‌نهي، ولشان كن، چهل درم يا

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4309

پنجاه درم به تو مي‌دهم.» گويد: زميني به تيول هشام داده شده بود كه آن را دورين مي‌گفتند. كس براي تصرف آن فرستاد كه معلوم شد ويران است. به ذويد كه دبيري بود در شام گفت: «واي تو تدبير چيست؟» گفت: «چه به من مي‌دهي؟» گفت: «چهار صد دينار.» گويد: پس دبير نوشت: دورين و دهكده‌هاي آن، و اين را در ديوانها ثبت كرد و هشام چيز بسيار گرفت.

گويد: وقتي هشام به خلافت رسيد ذويد به نزد وي رفت، هشام گفت:

«دورين و دهكده‌هاي آن! به خدا هرگز عهده دار كاري از جانب من نشوي» و او را از شام برون كرد.

وليد بن خليد گويد: هشام بن عبد الملك مرا ديد كه بر يك يابوي طخاري بودم، گفت: «اي وليد پسر خليد، اين يابو چيست؟» گفتم: «جنيد آنرا به من داده.» گويد: به من حسد آورد و گفت: «به خدا مركبان طخاري بسيار شده وقتي عبد الملك در گذشت ميان اسبان وي بجز يك يابوي طخاري نديديم كه پسران عبد الملك بر سر آن رقابت داشتند كه كدامشان آنرا بگيرد و هر كدامشان مي‌پنداشت اگر آنرا نگيرد چيزي از عبد الملك به ارث نبرده.» گويد: يكي از خاندان مروان به هشام گفته بود: «تو كه بخيل و ترسو هستي چگونه طمع خلافت مي‌داري؟» گفت: «چرا طمع خلافت نداشته باشم كه مردي بردبارم و عفيف.» گويد: روزي هشام به ابرش گفت: «بزان تو بچه آورده؟» گفت: «آري به خدا»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4310

گفت: «اما بچه آوردن بزان من تأخير شده، ما را پيش بزان خويش بر كه از شير آن بهره گيريم.» گفت: «خوب، آيا گروهي را از پيش بفرستم؟» گفت: «نه» گفت: «سراپرده‌اي از پيش بفرستم كه براي ما بپاشود؟» گفت: «آري» گويد: پس ابرش دو كس را با سراپرده‌اي فرستاد كه بپاشد، هشام و ابرش بيامدند، كسان نيز بيامدند، هشام و ابرش هر كدام بر كرسي‌اي بنشستند و به هر يك از آنها بزي داده شد. هشام بز را به دست خويش بدوشيد و گفت: «اي ابرش ياد بگير» من به هنگام دوشيدن بس [1] نگفتم.» آنگاه بگفت تا مقداري خاكستر آوردند و خمير كردند. به دست خويش آتش روشن كرد و آنرا آماده كرد. آنگاه خاكستر خمير شده را بيفكند و آنرا با چنگك زير و رو مي‌كرد و مي‌گفت: «ابرش همراهي مرا چگونه مي‌بيني» تا وقتي آماده شد و آنرا برون آورد و با چنگك مي‌زد، و ميگفت: «پيشانيت! پيشانيت.» و اين سخني است كه كودكان گويند وقتي كه براي آنها بر خاكستر نان ميپزند و ابرش ميگفت: «آماده فرمانم، آماده فرمانم.» آنگاه غذا بخورد و كسان نيز غذا خوردند و بازگشت.

گويد: علياء بن منظور ليثي به نزد هشام آمد و شعري خواند به اين مضمون:

«وقتي آهنگ سفر كردم «عليه گفت كه صحرا مايه سرگرداني است «كجا مي‌روي كه خاندانت همگي «از بزرگ و خردسال «بار دوش تواند؟

«خردسالاني همانند جوجگان شتر مرغ

______________________________

[1] صدايي كه براي رام كردن حيوان به كار مي‌رفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4311

«به دور از مال و از كسان.

«گفتم: سوي شاه شام مي‌روم «كه هر بنده محتاجي سوي او مي‌رود.

«اگر زنده ماندم از بخشش خليفه‌اي «كه كارهاي درخشان دارد «ترا توانگر ميكنم.

«ما كساني هستيم كه ديوانمان از ياد نرفته «و اگر بخشش خليفه يار شود «از نو گشوده ميشود.» هشام گفت: چيزي كه مي‌خواستي همين بود، خوب تقاضا كردي و بگفت تا پانصد درم به او بدهند و مقرري او را بيفزود.

گويد: محمد نواده عمر بن خطاب پيش هشام آمد كه بدو گفت: «به نزد من چيزي براي تو نيست.» سپس گفت: «مبادا كسي فريبت دهد و گويد: كه امير مؤمنان ترا نشناخت تو محمد نواده عمر خطابي مبادا اينجا بماني و آنچه همراه داري خرج كني، جايزه‌اي براي تو پيش من نيست پيش كسان خويش باز گرد.» گويد: روزي هشام نزديك باغي از آن خويش كه زيتون داشت بايستاد، عثمان بن حيان مري نيز با وي بود عثمان ايستاده بود و سر وي مقابل سر امير مؤمنان بود و با وي سخن مي‌گفت: كه صداي تكانيدن زيتون شنيد. به يكي گفت: «پيش آنها برو و بگو زيتون را بچينند نتكانند كه زيتون له شود و شاخه‌ها بشكند.» گويد: هشام به حج رفت ابرش دو مخنث را گرفت كه بربط همراه داشتند.

هشام گفت: «به زندانشان كنيد و كالايشان را كه نمي‌دانم چيست بفروشيد و بهاي آنرا در بيت المال نهيد و چون به صلاح آمدند، بهارا به آنها بدهيد.» گويد: و چنان بود كه هشام بن عبد الملك در رصافه مي‌ماند كه از سرزمين

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4312

قنسرين بود سبب ماندن وي در آنجا چنانكه از علي بن محمد آورده‌اند آن بود كه خليفگان و فرزندان خليفگان از شهر دور مي‌شدند و از طاعون مي‌گريختند و در صحرا دور از كسان جاي مي‌گرفتند. وقتي هشام مي‌خواست در رصافه جاي گيرد بدو گفتند: «نرو كه خليفگان طاعون نمي‌گيرند كه تا كنون خليفه‌اي ديده نشده كه طاعون گرفته باشد.» گفت: «مي‌خواهيد مرا وسيله آزمايش كنيد؟» و در رصافه جاي گرفت كه صحرا بود و در آنجا دو قصر بنيان كرد. رصافه يك شهر رومي بوده بود كه روميان آنرا بنيان كرده بودند.

گويد: هشام لوچ بود در روايت علي چنين آمده كه خالد بن عبد الله، حدي [1] خواني را پيش هشام فرستاد كه شعر ابو النجم را به نزد وي خواند بدين مضمون:

«خورشيد در افق «همانند ديده لوچ «رو به غروب دارد «قصد دارد اما عمل نمي‌كند.» و هشام خشمگين شد و او را بيرون كرد.

ابو عاصم ضبي گويد: معاويه پسر هشام در عرصه [2] ابو شريك بر من گذر كرد كه او را مي‌نگريستم ابو شريك يكي از عجمان بود كه عرصه به وي انتساب داشت.

آنجا كشتزاري بود من نان مي‌پختم به نزد من ايستاد گفتم: «غذا بخور» فرود آمد نان را درآوردم و در شير نهادم كه بخورد، پس از آن كسان آمدند. گفتم: «اين

______________________________

[1] آوازي كه به آهنگ خاص در مايه رجز براي تحريك شتران در اثناي حركت ميخوانند در مجالس خاص نيز خوانده ميشد. بگفته بعضي مورخان آهنگ حدي مايه اصلي موسيقي عرب است. م

[2] كلمه متن: رحبه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4313

كيست؟» گفتند: «معاوية بن هشام.» گويند پس بگفت تا جايزه‌اي به من دادند و بر نشست. روباهي پيش روي او مي‌دويد به دنبال آن تاخت. به اندازه يك ميدان نرفته بود كه اسبش به سر در آمد و بيفتاد كه مرده او را برداشتند. هشام گفته بود: «به خدا مصمم بودم او را نامزد خلافت كنم و او دنبال روباه مي‌دويد.» گويد: معاويه پسر هشام دختر اسماعيل بن جرير را به زني داشت با زني ديگر و هشام بابت يك نيمه هشتم چهل هزار به آنها داد.

قحذم دبير يوسف گويد: يوسف بن عمر مرا به نزد هشام فرستاد با يك ياقوت سرخ كه دو طرف آن از كف من بيرون مي‌زد و يك دانه مرواريد درشت كه به درشتي مانند نداشت. به نزد وي در آمدم و نزديك او شدم اما از بلندي تخت و بسياري تشكها صورتش را نديدم. سنگ و دانه را گرفت و گفت: «وزن آن را نوشته‌اند؟» گفتم: «اي امير مؤمنان والا قدرتر از آن است كه وزنش را بنويسند كه نظير آن پيدا نمي‌شود.» گفت: «راست گفتي.» گويد: ياقوت از آن رايقه كنيز خالد بن عبد الله بود كه آنرا به هفتاد و سه هزار دينار خريده بود.

عمرو بن علي گويد: با محمد بن علي به خانه‌اش رفتم كه به نزديك حمام بود، بدو گفتم: «شاهي و سلطه هشام طولاني شده و نزديك بيست رسيده، كسان گويند كه سليمان از پروردگار خويش شاهي‌اي خواست كه در خور كسي پس از او نباشد و گفته‌اند كه شاهي بيست ساله بود.» به من گفت: «نمي‌دانم كسان چه مي‌گويند اما پدرم به نقل از علي از پيمبر صلي الله عليه و سلم آورده كه فرمود: خداوند هيچ پادشاهي را در امت پيمبري كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4314

پيش از او بوده، به مقدار عمر آن پيمبر دوام نخواهد داد.» در اين سال وليد بن يزيد بن عبد الملك از پس مرگ هشام بن عبد الملك به خلافت رسيد.

به گفته هشام بن محمد كلبي اين به روز شنبه بود به ماه ربيع الآخر سال صد و- بيست و پنجم.

اما محمد بن عمر گويد: وليد بن يزيد به روز چهار شنبه شش روز رفته از ماه ربيع الآخر سال صد و بيست و پنجم به خلافت رسيد. علي بن محمد نيز چنين گفته است.

 

خلافت وليد بن يزيد بن عبد الملك بن مروان‌

 

سخن از موجباتي كه وليد را به خلافت رسانيد:

از پيش گفتم كه چرا پدر وليد، يزيد بن عبد الملك پيمان خلافت را از پس هشام بن عبد الملك برادرش، براي او نهاد. وليد بهنگامي كه پدرش پيمان خلافت را به نام وي كرد، يازده سال داشت. يزيد زنده بود كه پسرش بيست و پنج ساله شد، و از اينكه برادرش هشام را جانشين خويش كرده بود پشيمان شد و هر وقت پسر خويش وليد را مي‌ديد مي‌گفت: «خدا ميان من و تو باشد، كي هشام را ميان من و تو نهاد؟» وقتي يزيد بن عبد الملك درگذشت پسرش بيست و پنج ساله بود، وقتي هشام به خلافت رسيد وليد را محترم مي‌داشت و تقرب مي‌داد و كارشان چنين بود تا از وليد بن يزيد بي‌پروايي و شرابخوارگي نمودار شد و چنانكه در روايت جويرية بن اسماء و ديگران آمده عبد الصمد بن عبد الاعلي شيباني كه ادب آموز وليد بود وي را بدين كار كشانيده بود.

وليد نديماني گرفته بود كه هشام مي‌خواست آنها را از او جدا كند و به سال

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4315

صد و شانزدهم وي را به سالاري حج گماشت اما وليد سگاني در صندوقها همراه برد و چنانكه در روايت علي بن محمد آمده يكي از صندوقها از شتر بيفتاد كه سگي در آن بود و تازيانه‌ها بر ضد كرايه بر به كار افتاد و او را به سختي زدند، و نيز وليد سراپرده‌اي همراه داشت كه به اندازه كعبه آماده كرده بود تا بر كعبه نهاد شرابي نيز همراه برده بود مي‌خواست سراپرده را بر كعبه نهد و در آن بنشيند اما يارانش او را بيم دادند و گفتند: «از كسان بر تو و خودمان بيم داريم» كه آنرا به كار نبرد.

تحقير و بي اعتنايي وليد نسبت به دين نمودار شد و به گوش هشام رسيد و طمع آورد كه وي را خلع كند و براي خويش مسلمه بيعت گيرد مي‌خواست او را به موافقت آرد كه خلعش كند و براي مسلمه بيعت گيرد اما نپذيرفت. گفت: «قرار مي‌دهم كه از پس مسلمه خلافت از آن تو باشد» اما نپذيرفت هشام متغير شد و او را زيان زد و محرمانه براي بيعت پسر خويش كار كرد كه گروهي از او پذيرفتند.

از جمله كساني كه پذيرفتند دو دايي‌اش محمد و ابراهيم پسران هشام مخزومي بودند و پسران قعقاع بن خليد عبسي و ديگر كسان از خاصان وي.

راوي گويد: وليد در ميخوارگي فرو رفت و در كار لذتجويي افراط كرد، هشام بدو گفت: «واي تو اي وليد به خدا نمي‌دانم بردين اسلامي يا نه؟ هيچ منكري نيست كه بي‌پروا و علني نكني.» وليد بدو شعري نوشت بدين مضمون:

«اي كه از دين ما پرساني! «ما پيرو دين ابو شاكريم «شراب را خالص مي‌نوشيم «و مخلوط نيز با آب گرم «و احيانا با آب ولرم.» گويد: هشام بر پسر خويش مسلمه كه كنيه وي ابو شاكر بود خشم آورد و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4316

گفت: «وليد به سبب تو از من عيب مگيرد، در صورتي كه من ترا نامزد خلافت كرده‌ام، پاي بند ادب باش و به نماز جماعت حاضر شو.» و به سال صد و نوزدهم او را سالار حج كرد كه وقار و نرمش و دينداري نمود و در مكه و مدينه مالهايي تقسيم كرد و وابسته‌اي از آن مردم مدينه شعري گفت: بدين مضمون:

«اي كه از دين ما پرساني؟

«ما پيرو دين ابو شاكريم «كه اسبان را با طنابهاي آن مي‌بخشد «و نه زنديق است و نه كافر.» كه در اين سخن اشاره به وليد داشت.

گويد: مادر مسلمه پسر هشام ام حكيم دختر يحيي بن حكم بن ابي العاص بود، و كميت شعري گفت: به اين مضمون:

«خلافت از وليد «به پسر ام حكم انتقال مي‌يابد» گويد: خالد بن عبد الله قسري گفت: «من از خليفه‌اي كه كنيه ابو شاكر دارد بيزارم.» و مسلمة بن هشام نسبت به خالد خشم آورد. و چون اسد بن عبد الله برادر خالد بمرد، ابو شاكر شعري را كه نوفل هنگام مرگ اسد به هجاي او و خالد گفته بود براي خالد نوشت بدين مضمون:

«خدايي كه بندگان را «از اسد آسوده كرد «از خالد نيز آسوده كند و هلاكش كند «پدرش فرومايه‌اي بود «بنده زبون بندگان ناقص اندام.» گويد: طومار را با فرستاده‌اي با اسبان بريد پيش خالد فرستاد كه پنداشت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4317

وي را از مرگ برادر تسليت داده و چون مهر را بگشود در طومار بجز هجا نيافت و گفت: «تسليتي چون اين نديده بودم.» گويد: و چنان بود كه هشام عيب وليد مي‌گفت: و او را تحقير مي‌كرد چندان كه سبك گرفتن وي و يارانش و كوتاهي در باره او به نهايت رسيد و چون وليد چنين ديد برفت و گروهي از غلامانش نيز با وي برفتند و در ازرق ما بين سرزمين بلقين و فزاره بر سر آبي به اغدف نام جاي گرفت و دبير خويش عياض بن مسلم وابسته عبد الملك بن مروان را در رصافه به جاي نهاد و گفت: «هر چه را به نزد شما رخ مي‌دهد براي من بنويس.» گويد: عبد الصمد بن عبد الاعلي را نيز با خويشتن برده بود، روزي بنوشيدند و چون شراب بگرفتشان وليد به عبد الصمد گفت: «اي ابو وهب، شعري چند بگوي.» و او اشعاري گفت: به اين مضمون:

«مگر نديده‌اي كه ستاره چون برود «با شتاب سوي برج خويش باز آيد «در گذرگاه خويش حيران است «كه به غروبگاه رسد و آنگاه «به جستجوي طلوعگاه برآيد «از كار آن شگفتي كردم «و چون نمودار شد «اميدي بر من نمودار شد «كه شايد شاهي وليد نزديك باشد «و چنان شود كه بر او فراهم آيد «چون خشكسالي زده كه اميد دارد «كه روزي سيراب شود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4318

«كارهاي استوار را به او وابسته‌ايم «كه شايسته آن هست.» گويد: اشعار را نقل كردند كه به هشام رسيد و مقرري‌اي را كه به وليد مي‌داد بريد و بدو نوشت: «شنيده‌ام كه عبد الصمد را يار و هم صحبت و نديم خويش كرده‌اي، آنچه در باره تو شنيده‌ام اين را محقق مي‌دارد و ترا از بدي بري نمي‌دارم. عبد الصمد را برون كن كه زشت باد و مطرود.» گويد: وليد عبد الصمد را برون كرد و در باره وي شعري گفت: به اين مضمون:

«ابو وهب را به كاري بزرگ «بلكه بيشتر از بزرگ «متهم داشته‌اند «چونان كسي كه آنها را نيك مي‌شناسد «شهادت مي‌دهم كه در باره او «دروغ گفته‌اند.» گويد: وليد به هشام نوشت و خبر داد كه عبد الصمد را بيرون كرده و از نديمي وي كه خبر آن به هشام رسيده بود عذر خواست و از او خواست كه به ابن سهيل اجازه رفتن دهد. ابن سهيل از مردم يمن بود و چند بار ولايتدار دمشق شده بود، وي از خواص وليد بود، هشام او را تازيانه زد و تبعيد كرد. عياض بن مسلم دبير وليد را كه دانسته بود خبرها را به وليد مي‌نويسد گرفت و تازيانه بسيار زد و پشمينه بدو شايند خبر به وليد رسيد و گفت: «ديگر كي به مردم اعتماد مي‌كند؟ ديگر كي نيكي مي‌كند؟

پدرم اين لوچ شوم را بر خاندان خويش تقدم داد، و او را وليعهد خويش كرد. اما او با من چنان مي‌كند كه مي‌بينيد. وقتي بداند به كسي دلبستگي دارم وي را بازيچه مي‌كند. به من نوشته بود: عبد الصمد را بيرون كن كه بيرونش كردم بدو نوشتم كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4319

اجازه دهد ابن سهيل پيش من آيد، او را تازيانه و تبعيد كرد به سبب آنكه نظر مرا در باره او دانسته بود. مي‌دانست كه عياض بن مسلم از خواص من است، وابسته من است و به نزد من محترم است كه دبير من است. پس او را تازيانه زد و بداشت كه مرا زيان بزند. خدايا مرا از شروي در پناه خويش بدار» و شعري گفت: به اين مضمون:

«به مرد نعمت بخش «كه نعمت به مردم ناكس دهد «بيم مي‌دهم «كه اگر حرمتشان كني گردنفرازي كنند «و اگر اهانتشان كني زبونشان خواهي ديد «شما كه نعمت از ما داريد «چگونه گردنفرازي مي‌كنيد؟

«وقتي كه نوبت ما شود خواهيد دانست «بينديش و اگر براي وي «مثلي بجز سگ نتوانستي يافت «همان مثل را براي او بزن «كه صاحبش براي شكار چاقش كند «و چون از پس لاغري مايه گرفت بدو نازد «اما جستن وي صاحبش را زيان نزند «اما اگر او را توانست خورد «مي‌خورد.» گويد: آنگاه وليد به هشام نوشت: «آنچه را امير مؤمنان كرد، آنچه را از من بريد و آنچه را از ياران و حرم و كسان من بازگرفت، بدانستم، گمان نداشتم خداي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4320

امير مؤمنان را به معرض اين امتحان آرد، و از آن باكي ندارم. اگر ابن سهيل مرتكب چنان كاري شده باشد گورخر نيز خويش را به مقدار گرگ پندارد. عمل من در باره ابن سهيل و تقاضاي صلاح او و نامه‌اي كه در باره وي به امير مؤمنان نوشتم، بدانجا نرسيده بود كه امير مؤمنان ترك من گويد. اگر اين به سبب چيزي بوده كه امير مؤمنان در باره من به دل دارد، خداي چنان پيماني براي من نهاده و چندان عمر برايم مقرر كرده و روزي نصيب كرده كه هيچكس جز خداي چيزي از آن را پيش از مدت قطع نتواند كرد و چيزي از آن را تغيير نتواند داد كه تقدير خدا در باره چيزها كه مردم خواهند يا نخواهند به مقدار روان مي‌شود آنچه به شتاب آيد تأخير نمي‌پذيرد و آنچه مدت دارد شتاب نمي‌گيرد و مردم در اين ميانه يا بر ضد خويشتن مرتكب گناه خدا مي‌شوند يا مستحق پاداش. امير مومنان از همه امت خويش شايسته‌تر است كه اين را بداند و به خاطر سپارد و خداي امير مؤمنان را موفق بدارد و در كارها قضاي نيك بر او مقرر دارد.» گويد: هشام به ابي الزبير گفت: «اي نسطاس، پنداري اگر حادثه‌اي براي من رخ دهد، كسان به وليد رضايت مي‌دهند؟» گفت: «اي امير مؤمنان، خدا عمر ترا دراز كند.» گفت: «واي تو، از مرگ چاره نيست پنداري كه كسان به وليد رضايت مي‌دهند؟» گفت: «اي امير مؤمنان وليد بيعتي به گردن مردم دارد.» هشام گفت: «اگر كسان به وليد رضايت دهند، دانم كه حديثي كه كسان آورده‌اند كه هر كه سه روز خلافت كند به جهنم نمي‌رود، بجز ياوه نيست.» گويد: آنگاه هشام به وليد نوشت: «امير مومنان آنچه را در باره بريدن مقرري و چيزهاي ديگر نوشته بودي فهم كرد. امير مومنان از آنچه به تو داده بود از خدا بخشش مي‌خواهد كه امير مؤمنان بر خويشتن از گناه آن مقرريها كه به تو داده بيشتر بيم دارد تا عملي كه در باره قطع آن كرده است. و آنچه از ياران تو برگرفته به دو

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4321

سبب بود: يكي آنكه امير مؤمنان كه مي‌دانست آن مقرري را كه خاص تو كرده بود به ناحق خرج مي‌كني. و ديگر آنكه ياران تو به جاي خويش بودند و روزيهايشان مرتب مي‌رسيد اما آنچه را همه ساله مسلمانان هنگام تعيين سپاهها تحمل مي‌كنند نمي‌كردند، با تو بودند كه آنها را در سفاهت خويش مي‌كشانيدي. امير مؤمنان بر خويشتن از اين نگران است كه در تنگ گرفتن با تو كوتهي كرده و اين نگراني را ندارد كه بتو تعدي كرده باشد. خدا امير مؤمنان را در كار بريدن مقرري تو توفيقي داد كه اميد دارد گناهي را كه از پيش در باره تو مي‌كرده جبران كند.

«اما ابن سهيل، قسم به دينم، اگر به نزد تو چنان بود كه بود و شايسته آنكه به سبب وي خرسند يا ناخرسند شوي، خدا او را چنين شايستگي نداده، پدرت خوب، مگر ابن سهيل بيش از يك نغمه‌گر رقاص است كه به غايت سفاهت رسيده، با وجود اين ابن سهيل از ديگر كساني كه همدم تواند، در كارهايي كه امير مؤمنان خويشتن را برتر از تذكار آن مي‌داند و به دين خدا قسم به سبب آن استحقاق توبيخ داري، بدتر نيست.

«اگر امير مؤمنان چنان كه پنداري راغب تباه كردن تو باشد، تو آن حرمت نداري كه از دلخواه امير مؤمنان مصون ماني. از آنچه خدا براي تو آماده كرده سخن كرده بودي، خداي اين را پيش از تو به امير مؤمنان داد و وي را براي آن برگزيد، و خدا كار خويش را به انجام مي‌برد. امير مؤمنان از جانب پروردگار خويش يقين دارد كه در اين كرامت كه بدو عطا شده مالك سود و زيان خويش نيست و اين مربوط به خدا است. و نيز يقين دارد كه به ناچار از آن كناره ميكند و خدا با بندگان خويش مهربانتر و رحيمتر از آنست كه كارشان را به كسي سپارد كه مورد رضايت او نباشد. امير مؤمنان از حسن ظني كه به پروردگار خويش دارد، اميد كامل دارد كه سپردن اين كار را به كسي كه شايسته آن باشد و مورد رضايت خداي و مسلمانان باشد، به عهده وي گذارد كه نعمت خداي به نزد امير مؤمنان بيش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4322

از آنست كه بي كمك خداي ياد تواند كرد يا سپاس تواند داشت. اگر مقدر شده كه امير مؤمنان به همين زودي درگذرد، كرامت خداي كه ان شاء الله نصيب وي مي‌شود از دنيا بهتر است. قسم به دينم نامه‌اي كه به امير مؤمنان نوشته بودي و آنچه در آن بود، از سفاهت و حمق تو بعيد نبود. آرام باش و از جاي مرو كه خدا را سطوتهاست و دگرگونيها، كه به هر كه خواهد رساند، و به هر كه خواهد در باره آن اجازه دهد.

امير مؤمنان از خدا خواهان بركناري از خطاست و توفيق كارهايي كه بيشتر از همه دوست دارد و از آن خرسند مي‌شود.

گويد: پس وليد به هشام شعري نوشت به اين مضمون:

«رفتارت را چنان مي‌بينم «كه در جدا افكندن من كوشايي «اگر خردمند بودي چنين رفتار نمي‌كردي «كينه‌اي براي باقيماندگان بر مي‌انگيزي «گويي مي‌بينمشان كه «بهترين سخنشان «اي كاش» است «و گويند: «اي كاش.» «اما در آن هنگام اي كاش بي‌حاصل است «نعمت نعمت رساني را كفران كرده‌اي «كه اگر سپاس آنرا مي‌داشتي «رحمان كه صاحب فضل و منت است «ترا پاداش مي‌داد» گويد: وليد همچنان در آن صحرا ببود، تا هشام درگذشت، صبحگاه روزي كه خلافت بدو رسيد، كس از پي ابو الزبير، منذر بن ابي عمرو، فرستاد كه بيامد و بدو گفت: «اي ابو الزبير، از وقتي كه به عقل رسيده‌ام شبي از شب پيش درازتر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4323

نداشته‌ام كه غمها به من هجوم آورد و با خويشتن از كار اين مرد سخن مي‌كردم كه با من در افتاده- مقصودش هشام بود- بيا سوار شويم و نفسي بكشيم.» گويد: پس سوار شدند، دو ميل برفت و بر تپه كوتاهي بايستاد و بنا كرد از هشام شكوه كند كه ناگهان غباري ديد و گفت: «اينان فرستادگان هشامند از خدا مي‌خواهم كه خير باشد.» در اين وقت دو كس بر اسبان بريد نمودار شدند، كه پيش مي‌آمدند، يكيشان غلامي از آن بود ابو محمد سفياني و ديگري جردبه بود و چون نزديك شدند، سوي وليد آمدند و پياده شدند و همي دويدند تا نزديك وي شدند و بدو سلام خلافت گفتند. وليد خاموش ماند، جردبه سلام خلافت را تكرار كرد، وليد گفت: «واي تو مگر هشام مرد؟» گفت: «آري.» گفت: «نامه تو از طرف كيست؟» گفت: «وابسته تو سالم پسر عبد الرحمان صاحب ديوان رسايل.» گويد: نامه را بخواند، و بازگشتند، آنگاه وليد غلام ابو محمد سفياني را را پيش خواند و در باره دبير خويش عياض بن مسلم از او پرسش كرد كه گفت: «اي امير مؤمنان، همچنان محبوس بود تا فرمان خداي بر هشام نازل شد و چون به جايي رسيد كه با وجود آن اميد بقا نمي‌ماند عياض كس پيش خزينه داران فرستاد كه آنچه را به دست داريد محفوظ داريد كه كس به چيزي از آن دست نرساند. هشام لحظه‌اي به خود آمد و چيزي خواست كه از او بازداشتند، گفت: «از اين قرار تا خزانه- داران وليد بوده‌ايم» و هماندم بمرد. عياض از زندان درآمد و در خزينه‌ها را مهر زد و بگفت تا هشام را از تشك به زير كشيدند و ظرفي نيافتند كه در آن آب گرم كنند و آن را عاريه گرفتند. از خزينه‌ها كفني براي وي به دست نياوردند، غالب غلامش او را كفن كرد.

گويد: آنگاه وليد به عباس بن وليد نوشت كه به رصافه رود و اموال

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4324

هشام و فرزندان وي را كه آنجاست شمار كند و عاملان و اطرافيان وي را بگيرد مگر مسلمه پسر هشام كه نوشته بود متعرض وي نشود و وارد منزل او نشود كه بارها با پدر خويش سخن مي‌كرده بود كه با وليد ملايمت كند و او را از وليد باز مي‌داشته بود.

گويد: عباس به رصافه رفت و آنچه را وليد نوشته بود انجام داد و به هشام نوشت كه فرزندان هشام و اطرافيان وي را گرفته و اموال هشام را شمار كرده است.

و وليد شعري گفت به اين مضمون:

«اي كاش هشام زنده بود و مي‌ديد «كه شيردوش بزرگترش پر شده است.» به روايت ديگر شعر چنين بود:

«كاش هشام زنده بود و مي‌ديد «كه پيمانه بزرگترش پر شده است «با همان ظرفي كه مي‌پيموده بود «براي او پيموديم «و به اندازه يك انگشت به او ستم نكرديم «اين را از سر بدعت نكرديم «كه فرقان همه آنرا براي من «حلال كرده است» گويد: آنگاه وليد، عاملان معين كرد و بيعت وي از آفاق بيامد و عاملان بدو نامه نوشتند و هيئت‌ها سوي وي آمد.

مروان بن محمد به او نوشت: «خداي زمامداري بندگان خويش و ميراث ولايت‌ها را كه به امير مؤمنان داد بر او مبارك كند. غلبه سرمستي خلافت هشام را بدان واداشته بود كه حق امير مؤمنان را كه خدا بزرگ داشته بود كوچك شمارد و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4325

و كاري سخت دشوار مي‌خواست كرد و كساني كه رأي و دينشان خلل داشت اجابت وي كردند، اما آنچه را طمع مي‌داشت سخت دشوار يافتند و حوادث مقدر با سخت- ترين عوامل خود به جلوگيري از او برخاست. و امير مؤمنان را به نزد خدا منزلتي بود كه وي را محفوظ داشته بود تا گرامي كمربند خلافت را بدو بست و كاري كه خدا وي را شايسته آن مي‌داشت عهده كرد و به تكليفي كه داشت و خلافت بندگان خداي كه در كتب سلف ثبت شده بود و خداي با نظر به احوال مخلوق خويش براي مدت مقرر خاص وي كرده بود قيام كرد كه خدا طوق آن را به وي آويخت و عنان خلافت و حفظ كارها را بدو سپرد. حمد خداي كه امير مؤمنان را براي خلافت و استحكام دستگيره‌هاي دين خويش برگزيد و كيد ستمكاران را از او دفع كرد، وي را برآورد و آنها را زبون داشت. هر كه بدين گونه كارهاي پست پردازد خويشتن را به هلاكت اندازد و پروردگار را خشمگين كند و هر كه را توبه پس آرد و از باطل به حق آيد خدا را توبه‌پذير و رحيم بيند.

«امير مؤمنان را كه خدايش گرامي بدارد خبر مي‌دهم كه من وقتي خبر يافتم كه به تعهد خلافت خداي پرداخته بر منبر خويش برخاستم، با دو شمشير آويخته كه براي مردم دغل آماده كرده بودم. آنگاه كساني را كه به نزد منند خبر دادم كه خداي به خلافت امير مؤمنان بر آنها منت نهاده و به اين خوشدلي كردند و گفتند: خبر زمامداري خليفه‌اي نيامده بود كه بيشتر از خلافت امير مؤمنان از آن اميد داشته باشيم و بدان خرسند شويم.

«آنگاه دست براي بيعت تو گشودم و آن را تجديد كردم و به قيد پيمانها و تكرار ميثاقها و قسمهاي سخت مؤكد كردم كه همگي به خوبي پذيرفتند و اطاعت آوردند.

«اي امير مؤمنان، به سبب اطاعتشان از مال خداي كه به تو داده پاداششان ده كه تو از همگان بخشنده‌تري و گشاده دست تر، كه در انتظار تو بوده‌اند و به سبب

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4326

خويشاوندي اميد كرم تو مي‌داشته اند. آنها را زيادتي ده كه از پيشينيان تو بيشتر باشد تا بدين وسيله برتري تو از سابقان در كرم با رعيت نمايان شود. اگر نبود كه مي‌خواهم اين مرز را كه بر آنم بسته بدارم، بيم آن بود كه شوق امير مؤمنان وادارم كند كه بي فرمان وي يكي را جانشين خويش كنم و براي ديدار امير مؤمنان بيايم كه به نزد من هيچ نعمتي هر چه بزرگ باشد كه با آن برابري نمي‌كند. اگر رأي امير مؤمنان باشد مرا اجازه دهد كه سوي وي آيم تا چيزهايي را كه نوشتن آنرا خوش نداشتم روبرو با وي بگويم.» گويد: وقتي وليد به خلافت رسيد بيماران صعب العلاج و كوران مردم شام را مقرري داد و بپوشانيد و هر كدامشان را خادمي فرمود. عيال كسان را بوي خوش و جامه داد و بر آنچه هشام مي‌داده بودشان بيفزود، مقرري همگان را ده درم افزود آنگاه پس از اين ده درم، مردم شام را بخصوص ده درم افزون داد. جايزه هيئت‌هايي را كه از خاندان وي مي‌آمدند دو برابر كرد. چنان بود كه وقتي وليعهد بود كساني از بازگشتگان غزاي تابستاني را كه پيش وي مي‌آمدند و نيز بازگشتگان حج را در منزلي به نام زبرا به مدت سه روز غذا مي‌داد، اسبانشان را نيز علف مي‌داد. در باره هيچ چيزي كه از او مي‌خواستند نه نمي‌گفت.

بدو گفتند: «اين سخن كه گويي «به‌بينم» نوعي وعده است كه خواهنده بدان دل مي‌بندد.» گفت: «زبانم را به چيزي كه عادت نكرده‌ام، عادت نمي‌دهم.» و شعري خواند به اين مضمون:

«تعهد مي‌كنم كه اگر موانع «جلوگيرم نشود «آسمان حاجت از شما بگردد «و مقرريها و اضافه‌ها از جانب من به شما رسد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4327

در اين سال، وليد بن يزيد براي دو پسرش حكم و عثمان بيعت گرفت، از پي خويش، و آنها را وليعهدان خويش كرد، يكي از پس ديگري كه حكم را بر عثمان مقدم داشت و در اين باب به ولايتها نوشت. از جمله كساني كه بدانها و نوشت يوسف بن عمر بود كه در آن وقت عامل وليد بر عراق بود.

يوسف در اين باب به نصر بن سيار نوشت، نسخه نامه به نصر بن سيار چنين بود:

«به نام خداي رحمان رحيم، از يوسف بن عمر به نصر بن سيار. اما بعد، نسخه نامه امير مؤمنان را كه به مردم نزديك من نوشته و حكم پسر امير مؤمنان و عثمان پسر امير مؤمنان را از پس وي ولي عهد كرده، همراه عقال بن شبه تميمي و عبد الملك قيني براي تو فرستادم و دستور دادم در اين باب سخن كنند. وقتي آمدند كسان را براي خواندن نامه امير مؤمنان فراهم آر. بگو تا براي آن جمع شوند و ميان آنها براي خواندن نامه امير مؤمنان به پا خيز، و چون فراغت يافتي اين مكتوب را نيز بخوان و هر كه خواهد براي سخن كردن به پا خيزد اجازه‌اش ده. آنگاه با مردم براي آنها بيعت كن، به نام خدا و بركت وي، و از آنها پيمان بگير، طبق نسخه‌اي كه در آخر اين مكتوب براي تو نوشته‌ام و همان است كه امير مؤمنان براي مادر نامه خويش نوشته، آنرا فهم كن و مطابق آن بيعت بگير. از خدا مي‌خواهم كه كاري را كه به زبان امير مؤمنان براي رعيت مقرر داشته براي امير مؤمنان و رعيت وي، مبارك كند و حكم و عثمان را قرين صلاح بدارد و آنها را براي ما مبارك كند.

«نضر نوشت، به روز پنجشنبه نيمه شعبان سال صد و بيست و پنجم»*** «به نام خداي رحمان رحيم، با بنده خدا وليد امير مؤمنان بيعت مي‌كني و با حكم پسر امير مؤمنان اگر از پس وي ببود و با عثمان پسر امير مؤمنان اگر از پس حكم ببود، بر شنوايي و اطاعت، و اگر براي يكيشان حادثه‌اي رخ داد امير مؤمنان بر فرزند و رعيت خويش سلطه دارد، هر كه را خواهد تقدم دهد و هر كه را خواهد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4328

مؤخر دارد. در اين باره عهد و پيمان خدا به گردن تو است» علي گويد: عقال بن شبه و عبد الملك بن نعيم به نزد نصر رفتند و نامه را بدو دادند كه چنين بود:

«اما بعد، خدا كه نامهاي وي مبارك باد و ثناي وي جليل و ياد وي والا، دين اسلام را خاص خويش كرد و آنرا بهترين برگزيده مخلوق خويش كرد، آنگاه از فرشتگان، رسولان برگزيد و از كسان نيز كه آنها را با مسلماني فرستاد و بدان دستور داد و ما بين آنها و امتهاي گذشته و نسلهاي رفته، نسل از پي نسل، به چيزي كه بهتر بود و به راه راست مي‌كشانيد مي‌خواندند، تا وقتي كه كرامت نبوت خداي به محمد رسيد، صلوات الله عليه، بهنگامي كه علم متروك مانده بود و مردم به كوري افتاده بودند و هوسها ما به تفرقه بود و راهها مختلف شده بود و نشانه‌هاي حق نهان. خداي هدايت را به وسيله او عيان كرد و نابينايي را ببرد و به سبب آن از ضلالت و هلاكت نجات آورد و دين را رونق داد و او را رحمت جهانيان كرد و وحي خويش را بدو خاتمه داد و همه چيزها را كه موجب كرامت پيمبران پيشين كرده بود در او فراهم آورد، وي را از پس آنها آورد كه آنچه را بر آنها نازل شده بود تصديق مي‌كرد و امين آن بود و سوي آن مي‌خواند و بدان دستور مي‌داد تا چنان شد كه كساني از امت وي كه دعوتش را پذيرفتند و به ديني كه خدا به وسيله آن كرامتشان داده بود در آمدند.

انبياي گذشته را در آن چيزها كه قومشان تكذيبشان كرده بودند تصديق مي‌كردند و در باره چيزها كه آورده بودند نيك خواهي مي‌كردند و از محرماتشان را كه قومشان روا ميداشته بودند ممنوع ميداشتند و آنچه را كوچك ميشمرده بودند بزرگ مي‌داشتند. از امت محمد كس نبود كه موضوع بعثت يكي از انبياي سلف را بشنود و تكذيب كند يا بر آن طعن آورد يا پيمبر سلف را به سبب انتساب به سفاهت يا رد وي آزار كند و آنچه را خداي به وي نازل كرده بود انكار كند. و چنان شد كه كافري نماند، مگر آنكه خونش به سبب كفر روا شد و روابط وي با كسان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4329

بريده شد، اگر چه پدرانشان بودند يا فرزندانشان يا عشيره‌شان، و چون او صلي الله- عليه و سلم درگذشت و خدا وحي خويش را بدو ختم كرد، خليفگان نهاد بر روش پيمبري وي كه حكم خدا را روان كنند و سنت و حدود وي به پا دارند و فرائض و حقوق وي را محفوظ دارند كه اسلام را به سبب آنها تأييد كند و دستگيره‌هاي آنرا استوار بدارد و ريسمان محكم اسلام را به وسيله آنها نيرو دهد و از حريم آن دفاع كند و به سبب آنها ميان بندگان عدالت آرد و ولايتها را سامان دهد و او كه مبارك باد و والا فرمايد:

«وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَي- الْعالَمِينَ» [1] يعني: اگر خدا بعضي از مردم را به بعضي ديگر دفع نمي‌كرد زمين تباه مي‌شد، ولي خدا با اهل جهان صاحب كرم است.

«خليفگان خدا كه خدايشان وارثان كار پيمبران خويش كرده بود و جانشين آنها قرار داده بود از پي يك ديگر آمدند كه هر كه متعرض حقشان شد خدايش از پاي در آورد و هر كه از جماعتشان ببريد، خدايش هلاك كرد، و هر كه خلافتشان را تحقير كرد و حكم خداي را، در باره آنها به ديده ترديد نگريست وي را مغلوب آنها كرد و بر او تسلطشان داد و وي را مايه عبرت و اندرز ديگران كرد، هر كه از اطاعتي كه مأمور پاي بندي و رعايت و وابستگي آن بود بگشت خدا با وي چنين كرد كه آسمانها و زمين به اطاعت وابسته است. خداي كه مبارك باد و والا، فرمايد:

«ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» [2] يعني: آنگاه به آسمان پرداخت كه بخاري بود و به آن و به زمين گفت: به

______________________________

[1] سوره بقره آيه 252

[2] حم سجده آيه. 1

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4330

رغبت يا با كراهت بياييد، گفتند: به رغبت آمديم.

وهم او كه يادش عزيز باد گويد:

«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ؟ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا- تَعْلَمُونَ» [1] يعني: و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمين جانشيني پديد مي‌كنم، گفتند: در آنجا مخلوقي پديد ميكني كه تباهي كند و خونها بريزد و ما ترا به پاكي مي‌ستاييم و ترا تقديس گويانيم؟ گفت: من چيزها مي‌دانم كه شما ندانيد.

«خداوند بندگان را در زمين به وسيله خلافت نگهداشته و آنها را به خلافت سپرده و بندگان ملهم و منصور خويش را به اطاعت خليفه، نيكروز داشته كه خداي عزيز والا داند كه هيچ چيز قوام نگيرد و به صلاح نيايد جز به اطاعت آنكه خدا به وسيله وي حق خويش را محفوظ مي‌دارد و امر خويش را اجرا مي‌كند و معصيت خويش را عقوبت مي‌دهد و از محارم خويش باز مي‌دارد و از حريمهاي خويش دفاع مي‌كند، هر كه نصيب خويش را از اطاعت داشته باشد، دوست خداست و مطيع فرمان او كه به رشاد خدا رسيده و از نيكي حال و آينده بهره و راست و هر كه از آن بگردد و از آن بيزاري كند و در باره آن مخالفت كند نصيب خويش را تباه كرده و عصيان پروردگار خويش كرده و دنيا و آخرت خويش را به باد داده و از جمله آن كسان است كه تيره روزي بر او چيره شده و دستخوش اسباب گمرهي شده كه صاحب خويش را به آبگاههاي هول‌انگيز و هلاكت زشت مي‌رساند كه خدا در دنيا ذلت و نكبتشان مي‌دهد و سوي عذاب و حسرت مي‌برد. از پس كلمه اخلاص

______________________________

[1] بقره آيه 26

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4331

كه خدا به وسيله آن بندگان را از همديگر امتياز داده اطاعت، سر و اوج و بالا و زمام و ملاك و حافظ و قوام خلافت است كه رستگاران به وسيله اطاعت به نزد خداي منزلت يافته‌اند و به سبب آن مستحق ثواب شده‌اند، نقمت خداي كه به ديگران مي‌رسد و دستخوش آن مي‌شوند و استحقاق خشم و عذاب وي مي‌يابند، به سبب عصيان است كه اطاعت را سست مي‌كند و به تباهي مي‌برد و از آن بيرون مي‌برد و موجب ادبار و تغيير مي‌شود. خدا گمراه متكبر كور دل افراط گر را كه از طرق نيكي و پرهيزكاري بگشته هلاك كند. در كارهايي كه رخ مي‌دهد و به شما مي‌رسد و دچار آن مي‌شويد به اطاعت خداي پاي بند باشيد و نيكخواه آن باشيد و بدان چنگ زنيد و سوي آن بشتابيد و در باره آن اخلاص كنيد و به سبب آن به خدا تقرب جوييد كه شما ترتيب مقرر خدا را درباره اهل اطاعت ديده‌ايد كه رفعتشان داده و حجتشان را روشن كرده و باطل مخالفان و دشمنان و مزاحمان را كه آهنگ خاموش كردن نور خدا داشته‌اند از آنها بگردانيده و عصيانگران دچار توبيخ و تحقير شده‌اند و كارشان به هلاكت و زبوني و ذلت و نابودي كشيده، و اين براي مردم صاحب راي و اندرزپذير عبرت آموز است كه از بداهت آن سود گيرند و به حرمت آن چنگ زنند و تقدير نيك خدا را در باره اهل اطاعت بشناسند. خداي كه حمد و منت و فضيلت خاص اوست از پس خلافت كه مايه نظام كار و قوام امور امت است امت را به بهترين چيزي كه مايه سلامت و حفظ خونها و پيوستگي الفت و وحدت نظر و استقرار ستون و اصلاح توده و ذخيره نعمت دنيا و آخرت است هدايت فرمود و آن پيماني است كه خداي خليفگان خود را ملهم داشته كه آنرا استوار بدارند و براي فيصل امور مسلمانان در باره آن بينديشند كه چون براي خليفگان حادثه‌اي بود، پناهگاه خطر باشد و مرجع كار و ترميم دريدگي و اصلاح فيما بين و ثبات قلمرو اسلام و قطع وسوسه‌هاي شيطان كه ياران خويش را به كار تلف اين دين و توسعه شكاف ميان مردمش و اختلاف جماعتشان وامي‌دارد و برمي‌انگيزد اما از خداي جز مكروه نبينند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4332

آرزوهايشان بر نيايد و بدانند كه خداي به اراده خويش رشته امور بندگان خويش را محكم كرده و هر كه را بخواهد در آن خيانت و دغلي كند يا آنچه را خدا به ادبار برده اعتبار دهد يا آنچه را خدا محكم كرده و به سستي برد از آنها به دور داشته و به سبب آن كار خليفگان و حزب نيكوكار خويش را كه امانتدار اطاعت اويند بكمال برده و موجب حرمت عزت و كرامت و رفعت و ثباتشان شده. كار اين پيمان مايه عافيت اسلام است و اكمال منتهاي عظيم كه خدا را بر اهل اسلام محقق است و از جمله چيزهاست كه اجرا كننده آن به عمل يا به زبان و هر كه توفيق تعهد آن بايد به نزد خداي ذخيره نيكو دارد، و به نزد مسلمانان بهترين يادگار، به سبب آنكه منفعت آن به مسلمانان مي‌رسد و به نيروي آن تكيه مي‌كنند و به پناه آن در مي‌شوند كه خدا آن را وسيله حفاظشان مي‌كند و از هلاكت مصون مي‌دارد و مسلمانان را از اختلاف و پراكندگي بركنار مي‌كند، خداي مهربان پروردگار خويش را ستايش كنيد، كه شما را در كارهايتان بدين گونه پيمان هدايت كرد كه مايه آرامش شماست و تكيه گاهي است كه بدان اعتماد مي‌كنيد و به سايه آن پناه مي‌بريد كه مرجع اطاعتتان و محل توجهتان و تلاقيگاه پيشانيهايتان را معلوم مي‌دارد كه اين نعمتي بسيار بزرگ است و براي بسط عافيت، ترتيبي نكوست كه صاحبان همت و خرد كه در عواقب اعمال خويش تأمل مي‌كنند و طرق روشن رشاد را مشخص ميدارند آنرا ميشناسند. حقا بايد ستايش خدا را بداريد كه بدين سبب دين شما و كار جماعتتان را محفوظ مي‌دارد و كنه حق مسلم وي را بشناسيد و او را احمد گوييد و مي‌بايد منزلت اين به نزد شما و فضيلت آن در دلهايتان با منت نكوي خداي متناسب باشد ان شاء الله، كه نيرويي جز به وسيله خدا نيست.

امير مؤمنان از آن هنگام كه خدايش به خلافت رسانيد به هيچ چيز همانند اين پيمان توجه نداشت كه منزلت آن را در كار مسلمانان و مكرمتها كه خدا برايشان مقرر فرموده مي‌دانست و براي خويش و مسلمانان به اندازه توان خويش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4333

برمي‌گزيد و براي خويش و مسلمانان از خداي و مولاي خويش كه حكومت به دست اوست و غيب به نزد اوست و بر همه چيز تواناست هدايت مي‌جست و مسئلت داشت كه در اين باب وي را به روشي كه براي او بخصوص و براي مسلمانان عموما بيشتر مايه رشاد است كمك كند.

«پس، امير مؤمنان چنان ديد كه براي شما پيماني كند از پس پيماني كه شما نيز به سبب آن چون پيشينيان خويش اميدوار و آسوده خاطر باشيد و به حال صلاح فيما بين، و جايگاه خلافت را كه خداي آنرا مايه حفظ و نجات و صلاح و حيات اهلش كرده بشناسيد و براي منافقاني كه در پي نابودي اين دين و تباهي مسلمانانند مايه ذلت و واماندگي و خسران شود. بنا بر اين امير مؤمنان خلافت را به حكم پسر امير مؤمنان داد و به عثمان پسر امير مؤمنان از پي وي، و هر دو ان چنانند كه امير مؤمنان اميد دارد خدايشان براي اين كار آفريده باشد و براي آن آماده كرده باشد و بهترين صفات خليفگان را از وفاي به عهد و صحت دين و مروت و معرفت مصالح امور در آنها به كمال رسانيده باشد. امير مؤمنان براي شما و خويشتن از كوشش در اين باره كوتهي نكرده است.

«پس به نام و بركت خداي با حكم پسر امير مؤمنان و با برادرش از پي وي بيعت كنيد، بر شنوايي و اطاعت و با اين كار بهترين نمونه گشايش وسيع و خير عام و فضل بزرگ را كه خداي در گذشته‌ها در اينگونه موارد به شما مي‌نموده و مي‌داده و مي‌رسانيده و مي‌شناسانيده و در اميد و رفاه و امنيت و نعمت و سلامت و حفاظ وي بوده‌ايد ذخيره نهيد، كه اين كار را دير شده مي‌دانستيد و به شتاب مي‌خواستيد و خداي را ستايش مي‌كرديد و سپاس مي‌داشتيد كه آن را روان دارد و برايتان مقرر كند و اين را اقبال خويش مي‌دانستيد كه بدان راغب بوديد و مي‌كوشيديد كه حق خدا را كه بر عهده داشتيد ادا كنيد، كه در اين باب سابقه نعمت و كرامت و قسمتهاي نكوي خدا را داشته‌ايد و جاي آن هست كه رغبت و علاقه شما بدان به مقدار نعمتي باشد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4334

كه به سبب آن به شما داده و برايتان انجام كرده است.

«با وجود اين اگر براي يكي از دو وليعهد امير مؤمنان حادثه‌اي رخ دهد، امير مؤمنان تواند كه به جاي وي و مقامي كه او را بوده، هر كس از امت يا فرزندان خويش را كه خواهد نهد و اگر خواهد او را بر وليعهد به جا مانده مقدم دارد يا مؤخر كند. پس اين را بدانيد و فهم كنيد.

«از خدايي كه جز او خدايي نيست، داناي غيب و شهود و رحمان رحيم مسألت داريم كه اين كار را كه بر زبان وي مقرر داشته و مقدر فرموده براي وي و شما مبارك بدارد و عاقبت آنرا سلامت و مسرت و خرمي كند كه اين به دست اوست و جز او كسي قدرت آن ندارد و جز از وي نمي‌توان خواست. و سلام بر شما با رحمت خداي.» «سمال نوشت به روز سه شنبه هشت روز مانده از رجب سال صد و بيست و- پنجم.» در اين سال، وليد، نصر بن سيار را ولايتدار همه خراسان كرد و آنجا را خاص وي كرد.

در همين سال، يوسف بن عمر به نزد وليد آمد و نصر و عمال وي را از او خريد و وليد ولايت خراسان را بدو پس داد.

در اين سال، يوسف بن عمر به نصر بن سيار نوشت و دستور داد پيش وي رود و هر چه مي‌تواند هديه و مال با خويشتن ببرد.

 

سخن از خبر رفتن نصر بن سيار به نزد يوسف و بردن هدايا و اموال‌

 

علي، به نقل از مشايخ خويش گويد، كه يوسف به نصر، اين را نوشت و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4335

دستور داد كه همه عيال خويش را همراه نبرد، وقتي نامه وي به نصر رسيد بر مردم خراسان و عاملان خويش هديه‌ها مقرر كرد و كنيز و غلام و اسب خوبي در خراسان نبود كه آماده نكرد. يك هزار غلام خريد و سلاحشان داد و بر اسب نشانيد.

گويد: به قولي پانصد خادمه آماده كرد و بگفت تا كاسه‌ها و مجسمه آهوان و سر درندگان و قوچ وحشي و چيزهاي ديگر از طلا و نقره بسازند و چون از اين كارها فراغت يافت وليد بدو نوشت كه شتاب كند.

گويد: پس نصر هديه‌ها را فرستاد و نخستين قسمت آن به بيهق رسيد. وليد بدو نوشت كه چند بربط و طنبور براي وي بفرستد و يكي از شاعران شعري گفت به اين مضمون:

«اي امين خداي، بشارت «به شتراني كه مال‌ها بر آن بار است «به مقدار انبارها «و استراني كه شراب بر آن بار است «كه مشكهاي آن چون طنبورهاست «و عشوه كنيزان بربر «با صداي زير و بم «و زدن دفها و دميدن در مزمارها «اينها را در دنيا داري «و در بهشت شادمانيهاست» گويد: در ايام هشام، ازرق بن قره مسمعي، از ترمذ به نزد نصر آمد و بدو گفت: «وليد بن يزيد را به خواب ديدم، در حالي كه وليعهد بود از هشام گريزان بود، وي را بر تختي ديدم كه عسل نوشيد و چيزي از آن را به

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4336

من داد.» گويد: نصر چهار هزار دينار بدو سپرد با يك جامه و او را پيش وليد فرستاد و بدو نامه نوشت. ازرق پيش وليد رفت و مال و جامه را بداد، وليد از اين خرسند شد و براي نصر پاداش نيك مسألت كرد. ازرق، بازگشت و پيش از آنكه بنزد نصر رسد خبر مرگ هشام بدو رسيد. نصر از آنچه ازرق كرده بود بي‌خبر بود. پس، ازرق بيامد و خبر را با وي بگفت. وقتي وليد به خلافت رسيد به ازرق و به نصر نامه نوشت و به فرستاده خويش دستور داد و گفت از ازرق آغاز كند و نامه وي را بدو تسليم كند.

گويد: فرستاده شبانگاه پيش ازرق رفت و نامه وي را با نامه نصر بدو داد، ازرق نامه خويش را بخواند، و هر دو نامه را پيش نصر برد. در نامه وليد كه به نصر نوشته بود دستور داده بود كه براي وي چند بربط و طنبور و كاسه‌هاي طلا و نقره مهيا كند و هر چه كنيز سنج زن در خراسان به دست مي‌آورد و هر چه باز و يابوي خوب، فراهم آرد، و خود وي با همه اين چيزها همراه سران خراسان پيش وي رود.

يكي از مردم باهله گويد: جمعي از منجمان، نصر را از فتنه‌اي خبر مي‌دادند كه در پيش است. نصر كس فرستاد و صدقه بن وثاب را پيش خواند كه منجمي بود در بلخ و به نزد وي ببود.

گويد: يوسف اصرار مي‌كرد كه نصر حركت كند، اما او همچنان تأخير مي‌كرد. يوسف يكي را پيش وي فرستاد و دستور داد با وي باشد و او را به حركت وادارد و يا ميان مردم ندا دهد كه نصر معزول شده است.

گويد: وقتي فرستاده بيامد نصر به او چيز داد و خشنودش كرد و سوي قصر خويش رفت كه اكنون دار الاماره است و چيزي نگذشت كه فتنه رخ داد و نصر به قصر خويش در ماجان رفت و عصمة بن عبد الله اسدي را بر خراسان جانشين كرد،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4337

مهلب بن اياس عدوي را بر خراج گماشت. موسي بن ورقاء ناجي را عامل چاچ كرد.

حسان اسدي را كه از مردم صغانيان بود عامل سمرقند كرد. مقاتل بن علي سغدي را عامل آمل كرد و به آنها دستور داد كه وقتي از حركت وي خبر يافتند تركان را به طرف خويش كشانند كه بر ما وراء النهر حمله آرند كه پس از حركت به اين دستاويز سوي آنها بازگردد.

گويد: در آن اثنا كه به راه عراق مي‌رفت، شبانگاه وابسته‌اي از آن بني ليث پيش وي رسيد. صبحگاهان به كسان اجازه داد و كس از پي فرستادگان وليد فرستاد و حمد خداي گفت و ثناي او كرد آنگاه گفت: «چنانكه مي‌دانيد، من حركت كردم و چنانكه ديديد هدايا فرستادم اما شبانگاه فلاني پيش من آمد و خبر داد كه وليد كشته شده و در شام فتنه افتاده و منصور بن جمهور به عراق آمده و يوسف بن عمر گريخته. ما در ولايتي هستيم كه وضع آنرا دانسته‌ايد و دشمن بسيار است.» آنگاه، آن كس را كه آمده بود پيش خواند و وي را قسم داد كه آنچه خبر آورده راست است و او قسم ياد كرد.

گويد: سلم بن احوز گفت: «خداي امير را قرين صلاح بدارد، اگر قسم ياد كنم راستگو باشم كه اين از حيله‌هاي قرشيان است كه خواسته‌اند اطاعت ترا خلل- دار كنند، برو و ما را در بليه مينداز.» نصر گفت: «اي سلم تو مردي هستي از كار جنگ مطلع، و در عين حال كاملا مطيع بني اميه‌اي، اما رأي تو در اين گونه كارها همانند رأي يك كنيز دندان شكسته است.» پس از آن نصر گفت: «از پس ابن خازم هر حادثه هول انگيزي رخ داد مطابق راي من كار مي‌شد.» كسان گفتند: «رأي رأي تو است.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4338

در همين سال، وليد بن يزيد دايي خويش يوسف بن محمد ثقفي را به ولايتداري مدينه فرستاد، و ابراهيم و محمد دو پسر هشام بن اسماعيل مخزومي را كه جبه به تن داشتند و به بند بودند بدو تسليم كرد كه به مدينه آورد، به روز شنبه دوازده روز مانده از ماه شعبان سال صد و بيست و پنجم، و آنها را در مدينه براي تعرض مردم بپاي داشت.

آنگاه وليد بدو نوشت و دستور داد كه آنها را پيش يوسف بن عمر فرستد كه در آن هنگام عامل وي بر عراق بود. وقتي آنها را به نزد يوسف آوردند شكنجه‌شان كرد تا جان دادند. در باره آنها به وليد خبر داده بودند كه مالي بسيار گرفته‌اند.

در همين سال، يوسف بن محمد، سعد بن محمد را از قضاي مدينه برداشت و يحيي بن سعيد انصاري را به كار قضاي آنجا گماشت.

و هم در اين سال، وليد بن يزيد، برادر خويش عمر بن يزيد را به غزا فرستاد و اسود بن بلال محرابي را سالار سپاه دريا كرد و بدو دستور داد كه سوي قبرس رود و كسان آنجا را مخير كند كه اگر خواهند سوي شام روند و اگر خواهند سوي روميان شوند. گروهي از آنها مجاورت مسلمانان را برگزيدند و اسود آنها را سوي شام فرستاد و ديگران سرزمين روم را برگزيدند كه بدانجا انتقال يافتند.

در همين سال، سليمان بن كثير و مالك بن هيثم و لاهز بن قريظ و قحطبة بن شبيب به مكه رفتند و به گفته بعضي سيرت نويسان محمد بن علي را ديدند و حكايت ابو مسلم را با وي بگفتند با چيزهايي كه از او ديده بودند.

محمد به آنها گفت: «وي آزاد است يا برده؟» گفتند: «عيسي پندارد كه او برده است، اما خود او مي‌گويد كه آزاد است.» گفت: «بخريد و آزادش كنيد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4339

گويد: دويست هزار درم و سي هزار درم جامه به محمد بن علي دادند كه بدانها گفت: «گمان ندارم، پس از اين سال مرا ببينيد، اگر حادثه‌اي براي شما رخ داد، يار شما ابراهيم بن محمد است كه من بدو اعتماد دارم و در باره وي به شما سفارش نيك مي‌كنم. سفارش شما را نيز به وي كرده‌ام.» گويد: از پيش محمد برفتند. وي در آغاز ذي قعده در شصت و سه سالگي درگذشت. ما بين درگذشت وي و درگذشت پدرش علي هفت سال فاصله بود.

در اين سال يوسف بن محمد ثقفي سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند.

در اين سال، يحيي بن زيد علوي در خراسان كشته شد.

 

سخن از كشته شدن يحيي بن زيد در خراسان‌

 

پيش از اين، حكايت رفتن يحيي بن زيد را به خراسان با سبب آن ياد كرده‌ايم، اكنون سبب كشته شدن وي را بگوييم كه در اين سال رخ داد:

ابو مخنف گويد: يحيي بن زيد در بلخ به نزد حريش بن عمرو بماند تا هشام بن عبد الملك درگذشت و وليد بن يزيد به خلافت رسيد. يوسف بن عمر حركت يحيي ابن زيد را با منزلگاهها كه داشت براي نصر بن سيار مي‌نوشت. عاقبت بدو خبر داد كه وي به نزد حريش است و گفت: «كس بفرست و او را بگير، به سختي تمام.» گويد: نصر بن سيار كس پيش عقيل بن معقل عجلي فرستاد و دستور داد كه حريش را بگيرد و از او جدا نشود تا جانش بدر شود، يا يحيي بن زيد را پيش وي آرد.

عقيل كس پيش حريش فرستاد و درباره يحيي پرسش كرد كه گفت: «من از او خبر ندارم.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4340

كه ششصد تازيانه بدو زد.

حريش گفت: «به خدا اگر زير قدمهاي من باشد به خاطر تو قدم از وي بر نمي‌دارم.» و چون قريش بن حريش چنين ديد به نزد عقيل آمد و گفت: «پدر مرا مكش، من يحيي را به تو نشان مي‌دهم» گويد: عقيل كس همراه قريش فرستاد كه يحيي را نشان داد كه در اطاقي بود در دل اطاقي كه او را بگرفت. يزيد بن عمر و فضل وابسته عبد القيس نيز كه از كوفه همراه وي آمده بود، با وي بگرفت و پيش نصر بن سيار آورد كه او را بداشت و به يوسف بن عمر نوشت و او را از حادثه خبر داد، يوسف نيز اين را به وليد بن يزيد نوشت. وليد به نصر بن سيار نوشت و دستور داد كه يحيي را امان دهد و رها كند. ياران وي را نيز رها كند.

گويد: نصر بن سيار يحيي را پيش خواند و وي را به ترس از خدا خواند و از فتنه بيم داد و بگفت كه پيش وليد بن يزيد رود و بگفت تا دو هزار درم به او دادند با دو استر كه با ياران خويش برفت تا به سرخس رسيد و آنجا بماند عامل سرخس عبد الله بن قيس بود، نصر بن سيار بدو نوشت كه يحيي را از آنجا روانه كند. به حسن ابن زيد تميمي سالار بني تميم كه عامل طوس بود نوشت مراقب يحيي بن زيد باش و وقتي بر شما گذشت نگذارش كه در طوس بماند كه بايد از آنجا حركت كند. و به آنها دستور داد كه وقتي يحيي بر آنها گذشت از او جدا نشوند تا در ابرشهر به عمرو ابن زراره تسليمش كنند.

گويد: عبد الله بن قيس يحيي را از سرخس روانه كرد كه بر حسن بن زيد گذشت كه بدو دستور داد حركت كند و سرحان بن فروخ عنبري را بر او گماشت كه با يك دسته سوار بود.

سرحان گويد: به نزد يحيي رفتم، از نصر بن سيار سخن آورد و چيزي كه بدو داده بود كه گويي آنرا كم مي‌دانست، از امير مؤمنان وليد بن يزيد سخن آورد و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4341

ثناي او گفت. آنگاه از آوردن ياران خويش سخن كرد و گفت: «به اين سبب آنها را با خود آورده كه بيم داشته مسموم يا بداشته شود.» از يوسف به تعريض سخن آورد و گفت از او بيم دارد گويي مي‌خواست از او بدگويي كند اما خود- داري كرد.

بدو گفتم: «خدايت قرين رحمت بدارد، هر چه مي‌خواهي بگوي كه من خبر چنين تو نيستم، با تو چنان كرده‌اند كه حق داري در باره آن سخن كني.» آنگاه گفت: «اين كه كشيك بان مي‌نهد، و كار كشيك بانان، عجيب است.» گويد: آن روز صريح سخن مي‌گفت، به خدا اگر مي‌خواستم كس مي‌فرستادم و او را در بند مي‌آوردند.

گويد: بدو گفتم: «به خدا چنين رفتاري با تو روا نيست. ولي اين كار را از آن رو مي‌كنند كه بيت المال اينجاست.» گويد: از اينكه همراه او مي‌رفتم، عذر خواهي كردم، با يك فرسخ فاصله از پي وي مي‌رفتم. برفتيم تا به قلمرو عمرو بن زراره رسيديم كه بگفت تا يك هزار درم به او دادند. آنگاه او را روانه كرد تا به بيهق رسيد و بيم كرد يوسف او را به غافلگيري بكشد. از بيهق كه انتهاي سرزمين خراسان و نزديك قومس بود، برفت و با هفتاد كس پيش عمرو بن زراره رسيد. تني چند از بازرگانان بر او گذشتند كه اسبان آنها را بگرفت و گفت: «بهاي آن به عهده ماست.» گويد: عمرو بن زراره به نصر بن سيار نوشت، نصر به عبد الله بن قيس و حسن بن زيد نوشت كه سوي عمرو بن زراره روند كه سالار آنهاست و با يحيي مقابله كنند و با وي نبرد كنند.

گويد: آنها بيامدند تا پيش عمرو بن زراره رسيدند و فراهم آمدند كه ده هزار كس شدند. يحيي سوي آنها آمد، بيشتر از هفتاد كس نداشت اما هزيمتشان كرد و عمرو بن زراره را بكشت و اسبان بسيار گرفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4342

گويد: يحيي برفت تا به هرات گذشت كه عامل آن مغلس بن زياد عامري بود و هيچكدامشان متعرض ديگري نشدند و يحيي از هرات گذشت. نصر بن سيار سلم ابن احوز را از پي يحيي فرستاد كه وقتي به هرات رسيد كه يحيي از آنجا برون شده بود و به تعقيب وي رفت تا در يكي از دهكده‌هاي گوزگان بدو رسيد كه حماد بن عمرو- سغدي عامل آن بود.

گويد: يكي از مردم بني حنيفه به نام ابو العجلان به يحيي بن زيد رسيد و در آن روز با وي كشته شد. حسحاس ازدي نيز بدو پيوست و پس از آن نصر دست و پاي او را بريد.

گويد: سلم بن احوز، سورة بن محمد كندي را بر ميمنه خويش نهاد و حماد بن عمرو سغدي را بر پهلوي چپ خويش نهاد و با يحيي نبردي سخت كرد.

گويند: يكي از مردم عنزه به نام عيسي وابسته عيسي بن سليمان عنزي تيري به يحيي زد كه به پيشاني وي خورد.

گويد: محمد آن روز حضور داشت، سلم بدو گفت سپاه را آرايش دهد اما بيماري نمود و سورة بن محمد كندي سپاه را بياراست. پس از آن نبرد كردند و ياران يحيي همگي كشته شدند.

گويد: سوره بر يحيي بن زيد گذشت و سر او را برگرفت. مرد عنزي سلاح و پيراهن وي را برگرفت، اما سوره سر را به او نداد.

گويد: وقتي يحيي بن زيد كشته شد و خبر آن به وليد بن يزيد رسيد چنانكه در روايت موسي بن حبيب آمده به يوسف بن عمر نوشت: «وقتي اين نامه به تو رسيد در كار گوساله عراق بنگر و آنرا بسوزان و در شط بريز.» گويد: يوسف، خراش بن حوشب را بگفت تا زيد را از تنه درخت فرود آورد و به آتش بسوخت آنگاه بكوفت و در زنبيلي ريخت و در كشتي اي نهاد و در

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4343

فرات ريخت.

عاملان ولايتها در اين سال همان عاملان سالهاي پيش بودند كه پيش از اين يادشان كرده‌ايم.

آنگاه سال صد و بيست و ششم در آمد.

 

سخن از خبر حوادث مهمي كه به سال صد و بيست و ششم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال آن بود كه يزيد بن وليد كه او را ناقص مي‌خواندند وليد بن يزيد را بكشت.

 

سخن از اينكه چرا يزيد بن وليد، وليد بن يزيد را كشت؟

 

اشاره

 

پيش از اين، چيزي از كار يزيد و بي پروايي و سبكسري وي را با آنچه از بي اعتنايي و لاابالگيري وي در كار دين پيش از خلافتش گفته‌اند، ياد كرده‌ايم. وقتي به خلافت رسيد و كار خلافت با وي شد افراط وي در كار بيهوده سري و لذتجويي و اشتغال به شكار و مي‌خوارگي و همدمي فاسقان بيفزود.

اخبار وارد در اين زمينه را رها كردم كه نخواستم كتاب با تذكار آن دراز شود. اين رفتار وي بر رعيت و سپاه گران بود و كار وي را ناخوش داشتند. و نيز از جمله بزرگترين كارها كه بر ضد خويش كرد اين بود كه پسر عموهاي خويش فرزندان هشام و فرزندان وليد، هر دوان پسران عبد الملك بن مروان، را بر ضد خويش برانگيخت و نيز يمانيان را كه بيشتر سپاه شام بودند بر ضد خويش برانگيخت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4344

 

سخن از بعضي اخبار در باره برانگيختن وليد دو عموزاده خويش: هشام و وليد را

 

منهال بن عبد الملك گويد: وليد مرد عياشي و شكار و لذتجويي بود، وقتي به- خلافت رسيد جاهايي را كه مردمان بودند ناخوش داشت تا وقتي كه كشته شد، وي همچنان جا به جا مي‌شد و شكار مي‌كرد تا بر مردم و بر سپاه خويش گران شد. با پسران هشام سختي كرد. سليمان بن هشام را يكصد تازيانه زد سر و ريش او را بسترد و به عمان فرستاد و آنجا بداشت و همچنان آنجا به زندان بود تا وليد كشته شد.

گويد: كنيزي از آن خاندان وليد را گرفت. عمر بن وليد در باره كنيز با وي سخن كرد كه گفت: «او را پس نمي‌دهم.» گفت: «در اين صورت اسبان شيهه كش اردوگاه ترا در ميان مي‌گيرد.» گويد: يزيد بن هشام ملقب به افقم را به زندان كرد و مي‌خواست براي دو پسر خويش حكم و عثمان بيعت بگيرد، با سعيد بن بيهس مشورت كرد، بدو گفت: «مكن، كه آنها دو پسر نابالغند، براي عتيق نواده عبد الملك بن مروان بيعت بگير.» گويد: وليد خشمگين شد و سعيد را به زندان كرد كه در زندان بمرد.

مي‌خواست خالد بن عبد الله را به بيعت با دو پسرش وادار كند كه نپذيرفت گروهي از قومش بدو گفتند: «امير مؤمنان مي‌خواست كه با دو پسرش بيعت كني و تو نپذيرفتي.» گفت: «واي شما، چگونه با كسي كه پشت سرش نماز نمي‌كنم و شهادتش را نمي‌پذيرم بيعت كنم؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4345

گفتند: «شهادت وليد را كه بي‌پروا و فاسق است مي‌پذيري؟» گفت: «كار وليد از من نهان است و آن را به يقين نمي‌دانم، بلكه گفته كسان است.» گويد: بدين جهت وليد بر خالد خشم آورد.

عمرو بن سعيد ثقفي گويد: يوسف بن عمر مرا پيش وليد فرستاد وقتي به نزد وي بازگشتم گفت: «فاسق را چگونه ديدي؟» گويد: مقصودش از فاسق، وليد بود. سپس گفت: «مبادا كسي اين را از تو بشنود؟» گويد: گفتمش: «حبيبه دختر عبد الرحمان بن جبير طلاقي باشد اگر تا وقتي زنده‌ام گوشم آنرا بشنود»، و او بخنديد.

گويد: وليد بر كسان گران شد، پسران هشام و پسران وليد وي را به كفر و در- آميختن با كنيزان فرزنددار پدر خويش منسوب داشتند و گفتند: «يكصد غل آماده كرده و بر هر غلي نام يكي از بني اميه را نوشته كه وي را با آن غل بكشد.» وي را به زندقه منتسب داشتند. يزيد بن وليد بن عبد الملك سخت تر از همه از او بدگويي مي‌كرد و كسان به گفتار او متمايل بودند كه زاهدي مي‌نمود و تواضع مي‌كرد و مي‌گفت: «نمي‌توانيم به وليد رضايت دهيم،» تا مردم را به كشتن وي وادار كرد.

عمرو بن شراحيل گويد: هشام بن عبد الملك ما را به دهلك تبعيد كرده بود و آنجا ببوديم تا هشام بمرد و وليد به خلافت رسيد. در باره ما با وي سخن كردند كه نپذيرفت و گفت: «به خدا هشام كاري نكرده كه به نظر من بيشتر از كشتن قدريان و تبعيدشان موجب غفران وي تواند شد.» گويد: حجاج بن بشر بن فيروز ديلمي بر ما گماشته بود و پيوسته مي‌گفت: «وليد بيشتر از هيجده ماه زنده نيست و كشته مي‌شود و كشته شدنش مايه فناي خاندانش مي‌شود.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4346

گويد: جماعتي از قبيله قضاعه و مخصوصا يمانيان دمشق در باره كشتن وي همسخن شدند. حريث و شبيب بن ابي مالك غساني و منصور بن جمهور و يعقوب بن- عبد الرحمان و حبال بن عمرو و حميد بن نصر لخمي و اصبغ بن ذواله و طفيل بن حارثه و سري بن زياد پيش خالد بن عبد الله رفتند و او را به كار خويش خواندند، اما اجابتشان نكرد و از او خواستند كه قضيه را مكتوم دارد.

گفت: «هيچيك از شما را نام نمي‌برم.» گويد: وليد آهنگ حج كرد. خالد بيم كرد كه در راه او را به غافلگيري بكشند، پيش وليد رفت و گفت: «اي امير مؤمنان، حج را به سال آينده واگذار.» گفت: «چرا؟» گويد: اما خالد چيزي نگفت و وليد بگفت تا او را بدارند و آنچه را از مال عراق به عهده داشت مطالبه كنند.

حكم بن نعمان گويد: وليد مصمم شد يوسف را معزول كند و عبد الملك بن- محمد بن حجاج را عامل كند و به يوسف نوشت: «تو به امير مؤمنان نوشته بودي و از ويراني ولايت به وسيله پسر زن نصراني سخن آورده بودي، و با وجود آنچه گفته بودي خرج چنداني پيش هشام نفرستادي، مي‌بايد ولايت را آباد كرده باشي و چنان كرده باشي كه بود. پيش امير مؤمنان اي و با مالي كه از نتيجه آباد كردن ولايت به نزد وي مي‌آوري انتظار وي را از خويشتن برآر كه امير مؤمنان برتري ترا بر ديگري بداند، كه ميان تو و امير مؤمنان خويشاوندي هست، تو دايي اويي و برعايت صرفه وي از همه شايسته تر، مي‌داني كه امير مؤمنان دستور داده مقرري‌هاي مردم شام و ديگران را بيفزايند و خاندان خويش را جايزه‌ها داده، از آن رو كه هشام بسيار مدت با آنها جفا كرده بود و اين كار بيت المالها را زيان زده است.» گويد: يوسف حركت كرد و پسر عموي خويش يوسف بن محمد را جانشين كرد و از مال و كالا و ظروف چندان همراه برد كه مانند آن از عراق حمل نشده بود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4347

وقتي آنجا رسيد خالد بن عبد الله محبوس بود. حيان نبطي شبانگاه يوسف را بديد و بدو خبر داد كه وليد آهنگ آن دارد كه عبد الملك بن محمد بن حجاج را ولايتدار كند و يوسف ناچار بايد ترتيب كار وزيران وي را بدهد.

يوسف گفت: «يك‌درم ندارم.» گفت: «پانصد هزار درم پيش من هست، اگر خواهي از آن تست اگر خواستي وقتي ميسر بود پس مي‌دهي.» يوسف گفت: «تو قوم و منزلتشان را به نزد خليفه بهتر مي‌شناسي، به ترتيب اطلاع خويش اين مبلغ را ميان آنها پخش كن.» گويد: حيان چنان كرد و وقتي يوسف پيش خليفه مي‌رفت، قوم وي را بزرگ مي‌داشتند، حيان بدو گفت: «صبحگاه پيش وليد مرو، هنگام شب برو و از زبان جانشين خويش نامه‌اي به خودت بنويس به اين مضمون كه وقتي اين نامه را مي‌نويسم فقط بر قصر تسلط دارم» و وقتي پيش وليد مي‌روي، نامه را مهر زده و سر- بسته همراه ببر و براي وي بخوان و به ابان بن عبد الرحمان نميري بگوي تا خالد را با چهل هزار هزار از او بخرد.» گويد: يوسف چنان كرد. وليد بدو گفت: «سوي عمل خويش باز گرد.» ابان بدو گفت: «خالد را به من تسليم كن و من چهل هزار هزار درم به تو مي‌دهم.» گفت: «كي ضامن تو مي‌شود؟» گفت: «يوسف.» به يوسف گفت: «ضامن وي مي‌شوي؟» گفت: «خالد را به من بده و من او را بپرداخت پنجاه هزار هزار وادار مي‌كنم.» گويد: پس وليد، خالد را به يوسف داد كه او را در محملي بي فرش ببرد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4348

محمد بن محمد گويد: بر او رحمت آوردم و چيزي از تحفه‌ها كه همراه ما بود از نان خشك و ديگر چيزها فراهم آوردم، در دستمالي. بر شتري تيزرو بودم يوسف را غافل كردم و با شتاب برفتم و به خالد نزديك شدم و دستمال را در محمل وي انداختم.

گويد: به من گفت: «اين از كالاي عمان است؟» مقصودش اين بود كه برادر من فيض عامل عمان بود و مالي بسيار براي من فرستاده بود با خويش گفتم: «در اين حال است و باز هم از اين، در- نمي‌گذرد.» گويد: يوسف متوجه من شد و گفت: «به پسر زن نصراني چه گفتي؟» گفتم: «گفتمش اگر حاجتي دارد انجام دهم.» گفت: «خوب كردي وي اسير است.» گويد: اگر چيزي را كه به نزد خالد انداخته بودم دانسته بود مرا آزار مي‌كرد، وقتي به كوفه رسيد خالد را زير شكنجه كشت.

گويد: به گفته هيثم بن عدي، وليد بن يزيد اشعاري به ملامت مردم يماني گفته- بود كه چرا از ياري خالد بن عبد الله باز مانده بودند.

اما به روايت محمد بن سعيد عامري كلبي اين اشعار را يكي از شاعران يماني از زبان او گفته بود كه يمانيان را بر ضد وي تحريك كند. مضمون اشعار چنين است:

«مگر بهيجان نيامده‌اي كه وصال را «با رشته‌اي كه پيوسته بود اما ببريد «ياد كني؟

«چرا، زيرا اشك تو پيوسته مي‌ريزد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4349

«چون آب باران كه همي روان است «از يادآوري خاندان سعدي چشم بپوش «كه ما به شما رومال بيشتريم «ماييم كه به زور بر كسان سلطه داريم «و ذلت و زبوني را بر آنها تحميل مي‌كنيم «با نيروي قيسيان، اشعريان را چنان پايمال كرديم «كه آثار آن هرگز از ميان نرود «اينك خالد است كه ميان ما اسير است «اگر مرد بودند «چرا از او دفاع نكردند «به روزگار پيش بزرگ و سرورشان بود «كه زبوني را چون سايه بر او افكنديم «اگر قبايل نيرومند بودند «برآوردگان آن ياوه نمي‌شدند «و بي سلاح و اسير «در زنجيرهاي سنگين ما «رها نمي‌شدند «كنده و سكون چاره‌جويي نكردند «و سوارانشان از جاي خود برون نشدند «به كمك آنها كسان را درهم كوفته بوديم «و دشت و كوه را به ويراني داده بوديم «ولي حوادث آنها را بلرزانيد «و درهم شكست و از كار بينداخت»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4350

عمران بن هلباء كلبي به پاسخ وي اشعاري گفت به اين مضمون:

«اي حلال بر مركب خويش به جا باش «و رشته كسي را كه وصال را بريد، «قطع كن «مگر غمگين نشدي «كه كشتن سرور يمانيان را «ناروا ندانسته‌اند «از پس جنگ مرج «براي قبايل نزاري «روزهاي دراز پديد آورديم «به كمك ما بود كه شاهان قريش «پادشاهي يافتند «و نيروي مخالفان نابود شد و از جاي برفت «وقتي قبيله سكون و كلب را خشمگين بيني «پادشاهي اي خطر زوال دارد «مرد چنين است كه وقتي همسنگ نبيند «گفتارش مايه و بال او شود «اي آل حميرا كنون كه شما را خوانده‌اند «شمشيرهاي هندي و نيزه‌هاي دراز را «مهيا كنيد «با شتران درشت پيكر «و اسبان يال آويخته و شيران نر «كه در هر نبردگاهي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4351

«كشتگان به جاي نهند «كه پرندگان بر آن نشيند «اگر آنچه را ما كرده‌ايم بر ما عيب گيريد «به بختتان سوگند سخني ناروا گفته‌ايد «برادران اشعث را كه كشتند «نه تعرض ديدند و نه عقوبتي «در حوادث فرزندان مهلب ما بوديم «كه كوشيديم و شما كوششي نكرديد «جذاميان بر ضد برادر خويش بودند «و لخميان را دسته دسته مي‌كشتند «نخواستيم شما را بر ضد آنها كمك كنيم «و ياران شما خطا كردند و زبون شد «اگر باز آييد ما را شمشيرهاي بران هست «كه از نو آنرا صيقل مي‌دهيم «به وسيله شمشيرها بر خالد اشك خواهيم ريخت «و پروردگان وي ياوه نخواهد شد «مگر خالد نبود كه هر كجا «يتيمان بودند مايه اميدشان بود «همانها كه تو لاغرشان كرده بودي «خالد مردگان نزار را كفن مي‌داد «و زندگانشان را خواسته و مال مي‌داد «اگر ستمگران وي در قلمرو قوم او بودند «عبرت كسان ميشدند

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4352

«اگر بماني اسبان داغ زده خواهي ديد «چون گرگان كه از نبردگاه نروند» علي بن محمد گويد: وقتي اين شعر در دهانها افتاد كينه كسان نسبت به وليد افزون شد و ابن ابيض شعري گفت به اين مضمون:

«از آن پس كه گفته بودي «آسمان سختي از ما برداشته مي‌شود «آسمان سختي را، به سختي پيوستي «اي كاش هشام زنده بود و ما را به راه مي‌برد «و همچنان كه بوديم «اميد و طمع مي‌داشتيم.» و چنان بود كه هشام، وليد بن قعقاع را بر قنسرين گماشته بود و عبد الملك بن- قعقاع را بر حمص، وليد بن قعقاع، ابن هبيره را يكصد تازيانه زده بود، وقتي وليد به خلافت رسيد، بني قعقاع از او گريزان شدند و به قبر يزيد بن عبد الملك پناه بردند.

وليد كس فرستاد و آنها را به يزيد بن عمرو بن هبيره تسليم كرد كه عامل قنسرين بود.

يزيد آنها را شكنجه كرد. وليد و عبد الملك پسران قعقاع با دو كس از خاندان قعقاع زير شكنجه جان دادند و خاندان وليد و خاندان هشام و خاندان قعقاع كينه وليد را به دل گرفتند و يمانيان نيز، به سبب آنچه در باره خالد بن عبد الله كرده بود.

راوي گويد: پس يمانيان پيش يزيد بن وليد آمدند و خواستند با وي بيعت كنند. وي با عمرو بن يزيد حكمي مشورت كرد كه گفت: «با اين ترتيب كسان با تو بيعت نمي‌كنند، با برادرت عباس بن وليد مشورت كن كه سرور بني- مروان است و اگر با تو بيعت كند يكي با تو مخالفت نكند و اگر با تو مخالفت كند مردم اطاعت او مي‌كنند، اگر در كار خويش اصرار داري چنان وانماي كه عباس با

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4353

تو بيعت كرده است.» گويد: در آن هنگام، شام وبايي بود و كسان سوي بيابانها رفته بودند.

يزيد بن وليد در بيابان بود، عباس نيز در قسطل بود كه فقط چند ميل ميانشان فاصله بود.

علي گويد: يزيد پيش برادر خويش عباس رفت و خبر را با وي بگفت و با او مشورت كرد و عيب وليد گفت. عباس بدو گفت: «اي يزيد، آرام باش كه شكستن پيمان خدا تباهي دين و دنياست.» گويد: يزيد به جايگاه خويش بازگشت، كسان نهاني سوي وي آمدند و بيعت كردند. يزيد بن احنف كلبي و يزيد بن عنبسه سكسكي و جمعي از معتمدان خويش را كه از سران و بزرگان قوم بودند نهاني به دعوت كسان فرستاد. سپس پيش عباس برادر خويش رفت. قطن وابسته‌شان نيز با وي بود.

در باره بيعت با وي مشورت كرد و گفت كه گروهي پيش وي مي‌آيند و مي‌خواهند با وي بيعت كنند.

گويد: اما عباس او را ملامت كرد و گفت: «اگر ديگر از اين گونه سخن كني ترا به بند مي‌كنم و پيش امير مؤمنان مي‌فرستم.» گويد: يزيد و قطن بيرون شدند، عباس كس به طلب قطن فرستاد و گفت: «اي قطن واي تو آيا يزيد را جدي مي‌بيني؟» گفت: «فدايت شوم، چنين گمان ندارم، اما از رفتار وليد با بني هشام و بني وليد و آنچه از كسان در باره تحقير و بي‌اعتنايي وي نسبت به دين مي‌شنود، آشفته خاطر شده است.» گفت: «به خدا پندارم كه شومترين بزغاله بني مروان است، اگر از شتابزدگي وليد كه با ما كينه دارد بيم نداشتم يزيد را به بند مي‌كردم و پيش وي مي‌فرستادم. وي را از كارش بازدار كه از تو شنوايي دارد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4354

گويد: يزيد به قطن گفت: «عباس وقتي ترا ديد با تو چه گفت؟» قطن با وي بگفت كه گفت: «به خدا دست بر نمي‌دارم.» 238) (239 گويد: معاوية بن عمرو از گفتگوهاي كسان خبر يافت و گفت: «اي امير مؤمنان با مؤانست خويش زبان مرا گشوده‌اي اما من از مهابت تو، زبان بازداشته‌ام، چيزها مي‌شنوم كه تو نمي‌شنوي از چيزها بر تو بيم دارم كه مي‌بينمت از آن اطمينان داري آيا به نيكخواهي سخن كنم يا به اطاعت خاموش مانم كه هر دو از تو پذيرفته باشد. خداي غيبي معلوم در باره ما دارد كه سوي آن مي‌رويم. اگر بني مروان مي‌دانستند كه سنگها را داغ مي‌كنند و در شكم خويش مي‌افكنند چنين نمي‌كردند، به خدا پناه مي‌بريم و شنواي توايم.» گويد: مروان بن محمد در ارمينيه خبر يافت كه يزيد مردم را برمي‌انگيزد و به خلع وليد دعوت مي‌كند و نامه‌اي به سعيد بن عبد الملك نوشت و بدو گفت كه مردم را منع كند و باز دارد.

گويد: سعيد به خدا مشغول بود، نامه مروان چنين بود:

«خداي براي مردم هر خانداني ركنها نهاده كه بر آن تكيه كنند و به وسيله آن از خطرها به دور مانند. حمد خداي كه تو يكي از ركنهاي خاندان خويشتني. شنيده‌ام جمعي از كم‌خردان مردم خاندانت كاري پيش گرفته‌اند كه اگر مقصودشان در باره شكستن بيعت خويش كه بر آن اتفاق كرده‌اند انجام گيرد، دري را گشوده‌اند كه خداي بر آنها نخواهد بست تا خونهاي بسيار از آنها بريزد. من به بزرگترين مرز مسلمانان مشغولم.

اگر مرا با آنها فراهم مي‌نشاندي، تباهي كارشان را به دست و زبان خويش ترميم مي‌كردم. به سبب ترك اين كار از خدا بيم دارم كه از عواقب تفرقه در تباهي دين و دنيا خبر دارم كه قدرت هر قومي به سبب پراكندگيشان منقرض مي‌شود كه چون پراكنده شدند دشمنشان در آنها طمع آرد. تو از من به آنها نزديك‌تري، براي اطلاع از اين مطلب تدبير كن، به آنها چنان وانماي كه پيرويشان مي‌كني و چون از مطلب

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4355

اطلاع يافتي تهديدشان كن كه اسرارشان را فاش خواهي كرد و با آنها سخن كن و از عاقبت كار تهديدشان كن، شايد خدا دين و عقلشان را كه از آنها گرفته بازشان دهد كه كوشش آنها موجب تغيير نعمت است و از دست رفتن دولت. تا ريسمان الفت استوار است و مردم آرامند و مرزها محفوظ است در اين كار شتاب كن كه جماعت در معرض پراكندگي است و فقر در كمين فراخدستي است. شمار به كاهش مي‌رود و حادثات و تغيير ايام و زيادت و نقصان بر مردم دنيا روان است. ما خاندان چندان نعمت پياپي داشته‌ايم كه همه امت‌ها و دشمنان نعمت‌ها و حسودان متوجه آنند. آدم در نتيجه حسد ابليس از بهشت برون شد. قوم چنان اميد در فتنه بسته‌اند كه شايد جانشان پيش از وصول به اميدشان به هلاكت افتد. هر خانداني را شئامت پيشگان است كه خدا نعمت را به سبب آنها تغيير مي‌دهد 238) (239 خدايت از اين، در پناه بدارد، مرا از كار آنها مطلع كن، خدا دين ترا برايت محفوظ بدارد و از آنچه در آن افتاده‌اي برون آرد و خردمنديت، وسوسه نفس را مغلوب دارد كه بزرگترين نيكروزي همين است.» گويد: سعيد اين را سخت اهميت داد و نامه مروان را پيش عباس فرستاد، عباس يزيد را پيش خواند و ملامت كرد و تهديد كرد. يزيد از او بيم كرد و گفت: «برادر، بيم دارم يكي از دشمنان كه بر نعمت ما حسد مي‌برد. خواسته ميان ما اختلاف افكند» و قسم ياد كرد كه كاري نكرده و عباس از او باور داشت.

پسر بشر بن وليد گويد: پدرم بشر به نزد عمويم عباس در آمد، و در باره خلع وليد و بيعت يزيد با وي سخن كرد. عباس وي را منع مي‌كرد و سخنش را رد مي‌كرد من خرسند بودم و با خويشتن مي‌گفتم: چنان دانم كه پدرم جرئت دارد كه با عمويم سخن كند و سخن او را رد كند.

گويد: چنان پنداشتم كه صواب در آن است كه پدرم مي‌گويد، در صورتي كه صواب آن بود كه عمويم مي‌گفت. عباس گفت: «اي بني مروان، چنان پندار كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4356

خدا اجازه هلاك شما را داده است. و شعري به تمثيل خواند به اين مضمون:

«به خدا پناهتان مي‌دهم «از فتنه‌هائي كه چون كوهها «اوج مي‌گيرد، آنگاه به جنبش مي‌آيد «مردم از سياست شما آزرده خاطر شده‌اند «به ستون دين تكيه زنيد و از ناروا باز آييد «گرگان جمع با شما درنياويزند «كه گرگان وقتي درآويختند جايگيري شوند «با دستهاي خويش شكمهاتان را پاره مي‌كنند «كه آن وقت ديگر حسرت و زاري سود ندهد.» گويد: وقتي كار يزيد سامان گرفت- و آن وقت در بيابان بود و تا دمشق چهار روز فاصله داشت- ناشناس سوي دمشق آمد با هفت كس كه بر خران بودند، و در جرود، يك منزلي دمشق فرود آمد، يزيد بيفتاد و به خواب رفت. جمع به غلام عباد ابن زياد گفتند: «غذايي داري كه از تو بخريم؟» گفت: «براي فروختن نه، ولي چندان غذا به نزد من هست كه شما را مهمان كنم.» و يك مرغ و چند جوجه و عسل و روغن و ادويه براي آنها آورد كه بخوردند.

گويد: پس از آن يزيد روان شد و شبانگاه وارد دمشق شد، بيشتر مردم دمشق نهاني با يزيد بيعت كرده بودند، مردم مزه نيز بيعت كرده بودند. بجز معاوية بن مصاد- كلبي كه سرور مردم آنجا بود. يزيد همان شب با تني چند از ياران خويش پياده به منزل معاوية بن مصاد رفت. از دمشق تا مزه يك ميل يا بيشتر راه بود. باراني سخت به آنها گرفت. وقتي به منزل معاوية رسيدند در زدند كه در را بر آنها گشود و وارد شدند، به يزيد گفت: «خدايت قرين صلاح بدارد، روي تشك بيا.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4357

يزيد گفت: «پايم گل‌آلود است و خوش ندارم بساط ترا تباه كنم.» گفت: «آنچه از ما مي‌خواهي تباه تر است.» گويد: يزيد با وي سخن كرد و معاوية بن مصاد و به قولي هشام بن مصاد با او بيعت كرد. آنگاه يزيد سوي دمشق بازگشت و راه قنات گرفت، بر خري سياه بود و به خانه ثابت بن سليمان خشني فرود آمد. در اين وقت وليد بن روح برون شد و قسم ياد كرد كه وارد دمشق نشود مگر با سلاح. پس سلاح خويش را به تن كرد و آنرا زير لباس نهان داشت و راه نيرب گرفت، بر اسبي ابلق سوار بود، برفت تا به منزل يزيد رسيد.

عامل دمشق عبد الملك بن محمد ثقفي بود كه از بيم و با برون شده بود، پسر خويش را برد دمشق گماشته بود و سالار نگهبانان وي ابو العاج كثير بن عبد الله بن سلمي بود.

يزيد مصمم شد قيام كند، به عامل شهر گفتند: «يزيد قيام خواهد كرد» اما باور نداشت.

گويد: شب جمعه ميان مغرب و عشاء به سال صد و بيست و ششم يزيد كس پيش ياران خويش فرستاد كه به نزد باب الفراديس كمين كردند و چون اذان نماز عشاء گفته شد وارد مسجد شدند و نماز كردند. كشيكباناني در مسجد بودند كه مأمور بودند كسان را از مسجد برون كنند. وقتي كسان نماز كردند كشيكبانان به آنها بانگ زدند، ياران يزيد طفره رفتند كه از در اطاقك برون مي‌شدند و از در ديگر به درون مي‌شدند تا در مسجد بجز كشيكبانان و ياران يزيد كس نماند كه كشيكبانان را گرفتند.

يزيد بن عنبسه پيش يزيد بن وليد رفت و بدو خبر داد و دستش را بگرفت و گفت:

«اي امير مؤمنان برخيز و از ياري و كمك خداي خوشدل باش.» گويد: يزيد برخاست و گفت: «خدايا اگر اين، مورد رضاي تو است مرا ياري كن و استواريم ده و اگر جز اين است مرا به مرگ از آن بازدارد.» گويد: آنگاه با دوازده كس بيامد و چون به نزد بازار خران رسيد به چهل كس از ياران خويش برخوردند و چون به نزد بازار گندم رسيدند نزديك به دويست كس

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4358

از يارانشان به آنها رسيدند كه سوي مسجد رفتند و وارد آنجا شدند و در اطاقك را گرفتند و گفتند: «فرستادگان وليديم.» گويد: خادمي در را بر آنها گشود كه او را گرفتند و وارد شدند و ابو العاج را كه مست بود گرفتند و خزينه داران بيت المال و متصدي بريد را گرفتند. يزيد كس فرستاد و هر كس را بيم خطر از او مي‌رفت گرفتند. همان شب كس پيش محمد بن- عبيده وابسته سعيد بن عاص فرستاد كه عامل بعلبك بود و او را گرفت و نيز همان شب كس سوي عبد الملك بن محمد ثقفي فرستاد و او را بگرفت. آنگاه كس سوي گردنه فرستاد به نزد ياران خويش كه سوي وي آيند. به دربانان گفت:

«صبحگاهان در را جز به روي كساني كه شعار ما را بگويند، باز نكنيد» و دربانان درها را با زنجير واگذاشتند.

گويد: در مسجد سلاح بسيار بود كه سليمان بن هشام از جزيره آورده بود و خزينه داران هنوز ضبط نكرده بودند و سلاح بسيار به دست آنها افتاد. صبحگاهان مردم مزه با ابن عصام بيامدند، هنوز نيمروز نشده بود كه كسان بيعت كردند و يزيد شعري به تمثيل خواند به اين مضمون:

«وقتي خواهند آنها را براي نبرد فرو آرند «چونان شتران سركش «سوي مرگ شتابند.» ياران يزيد شگفتي مي‌كردند و مي‌گفتند: «اين را ببينيد كه پيش از صبح تسبيح مي‌گفت و اينك شعر مي‌خواند.» رزين بن ماجد گويد: صبحگاهان با عبد الرحمان بن مصاد روان شديم نزديك هزار و پانصد كس بوديم. وقتي به در جابيه رسيديم آنجا را بسته يافتيم، فرستاده وليد آنجا بود كه گفت: «اين وضع و اين گروه چيست، به خدا به امير مؤمنان خبر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4359

مي‌دهم» و يكي از مردم مزه او را كشت. از در جابيه در آمديم، آنگاه راه كوچه كلبيان گرفتيم كه برايمان تنگ بود، كساني از ما راه بازار گندم گرفتند، آنگاه بر در مسجد فراهم آمديم و به نزد يزيد وارد شديم. هنوز آخريمان بدو سلام نگفته بود كه مردم سكاسك آمدند، در حدود سيصد كس، و از در شرقي وارد شدند، و چون به مسجد رسيدند از باب الدرج وارد شدند. پس از آن يعقوب بن عمير عبسي با مردم داريا بيامد كه از در كوچك دمشق وارد شدند. عيسي بن شبيب تغلبي نيز با مردم دومه و حرستا بيامد كه از در توما وارد شدند. حميد بن حبيب لخمي با مردم دير المران و از ره وسطرا بيامد كه از باب الفراديس وارد شدند نضر بن عمر جرشي با مردم جرش و حديثه و ديرزكا بيامد كه از در شرقي وارد شدند. ربعي بن هاشم حارثي با جماعت بني عذره و سلامان بيامدند، كه از در توما وارد شدند، جهينه و مجاورانشان با طلحة بن سعيد وارد شدند.

گويد: يكي از شاعران قوم شعري گفت به اين مضمون:

«صبحگاهان يارانشان بيامدند «مردم سكاسك اهل خاندانهاي معتبر «و نيز كلبيان كه با اسبان و لوازم آمدند «چه گرامي تجديد كنندگان سنت بودند «كه حرمتهاي آنرا از منكران محفوظ داشتند «دو قوم آمدند با ازديان پياپي آمدند «و عبس و لخم كه حمايتگر بودند و مدافع «همان صبحگاه صاحب شاهي بودند «و گردنفرازان سركش را زير تسلط آورده بودند.» رزين بن ماجد گويد: يزيد بن وليد، عبد الرحمان بن مصاد را با دويست سوار، يا در اين حدود، سوي قطن فرستاد كه عبد الملك بن محمد را بگيرند، وي در قصر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4360

خويش حصاري شده بود، عبد الرحمان بدو امان داد كه برون آمد و ما وارد قصر شديم و دو كيسه به دست آورديم كه در هر كدام سي هزار دينار بود.

گويد: وقتي به مزه رسيديم به عبد الرحمان بن مصاد گفتم: «يكي از اين دو كيسه يا هر دو را به خانه خويش ببر كه هرگز مانند آن را از يزيد نخواهي گرفت.» گفت: «در اين صورت در كار خيانت شتاب آورده‌ام، به خدا، نبايد عربان بگويند كه من نخستين كس بوده‌ام كه در اين كار خيانت كرده‌ام.» و آن را پيش يزيد بن وليد برد.

گويد: يزيد بن وليد كس از پي عبد العزيز بن حجاج فرستاد و بدو دستور داد كه بر در جابيه بايستاد و گفت: «هر كه مقرري دارد بيايد آنرا بگيرد و هر كه مقرري ندارد، هزار درم كمك دارد»، پسران وليد بن عبد الملك را كه سيزده كس از آنها به نزد وي بودند گفت: «ميان كسان پراكنده شويد كه شما را ببينند و آنها را ترغيب كنيد» به وليد بن روح نيز گفت: «به محل راهب رو» و او چنان كرد.

ابو علاقة بن صالح سلاماني گويد: بانگزني به دستور يزيد بن وليد ندا داد:

«كي به طرف فاسق مي‌رود و هزار درم بگيرد» كمتر از هزار كس به نزد او فراهم آمدند و يكي را گفت كه ندا داد: «كي به طرف فاسق مي‌رود و هزار و پانصد درم بگيرد.» در آن وقت يك هزار و پانصد كس داوطلب شدند گويد: يزيد، منصور بن جمهور را سالار گروهي كرد. يعقوب بن عبد الرحمان كلبي را سالار گروهي ديگر كرد. هرم بن عبد الله بن دحيه را سالار گروه ديگر كرد، حميد بن حبيب لخمي را سالار گروه ديگر كرد و عبد العزيز بن- حجاج بن عبد الملك را سالار همگيشان كرد. پس، عبد العزيز برون شد و در حيره اردو زد.

يعقوب بن ابراهيم بن وليد گويد: وقتي يزيد بن وليد قيام كرد، يكي از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4361

وابستگان وي، بر اسب خويش بيامد و همانروز پيش وليد رسيد. وقتي به نزد وي رسيد، اسب سقط شد و خبر را با وليد بگفت كه تازيانه به او زد و به زندانش كرد.

آنگاه ابو محمد نواده معاويه را پيش خواند و جايزه داد و سوي دمشق فرستاد.

گويد: ابو محمد حركت كرد و چون به ذنبه رسيد آنجا بماند. يزيد بن وليد، عبد الرحمان بن مصاد را سوي او فرستاد كه با وي مسالمت كرد و با يزيد بن وليد بيعت كرد.

وقتي خبر به وليد رسيد كه در اغدف بود، از سرزمين عمان، بيهس بن زميل كلابي و به قولي يزيد نواده معاويه گفت: «اي امير مؤمنان برو تا به حمص برسي كه آنجا استوار است و سپاهها سوي يزيد فرست كه كشته يا اسير شود.» عبد الله بن عنبسه عاصي گفت: «روا نيست كه خليفه پيش از آنكه نبرد كند و كوشش خويش را كرده باشد سپاه و زنان خويش را رها كند، خدا مؤيد امير مؤمنان است.» يزيد بن خالد گفت: «بر زبان وي خطري نيست كه عبد العزيز بن حجاج سوي وي مي‌آيد كه پسر عموي آنهاست» گويد: وليد سخن ابن عنبسه را گرفت، ابرش بن سعيد كلبي گفت:

«اي امير مؤمنان تدمر استوار است و قوم من آنجا هستند كه از تو حفاظت مي‌كنند.» گفت: «رأي من آن نيست كه سوي تدمر رويم كه مردم بني عامر آنجا هستند، همان كساني كه بر ضد من قيام كرده‌اند، جايگاه استواري را به من نشان بده.» گفت: «رأي من اين است كه در دهكده جاي گيري.» گفت: «آنجا را خوش ندارم.» گفت: «اينك هزيم.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4362

گفت: «نام آنرا خوش ندارم.» [1] گفت: «اينك بخراء، قصر نعمان بن بشير.» گفت: «واي تو، نام آبهاي شما چه زشت است.» [2] گويد: آنگاه راه سماوه گرفت و روستا را رها كرد. در اين وقت دويست كس همراه داشت و شعري گفت به اين مضمون:

«وقتي همراه شر، خيري نباشد «نيكخواهي نخواهي يافت «و نه به هنگام خطر، كسي را كه كاري بسازد «وقتي آنها بخواهند يكي از حادثات خود را «پديد آورند «سر خويش را برهنه كنم «و سلاح بر ندارم.» گويد: آنگاه بر چاههاي ضحاك بن قيس فهري گذشت كه چهل كس از فرزندان و نوادگان وي آنجا بودند كه با وي حركت كردند و گفتند: «بي سلاحيم، چه شود اگر گويي سلاح به ما بدهند» اما شمشير و نيزه‌اي به آنها نداد.

گويد: بيهس بن زميل بدو گفت: «اكنون كه نخواستي سوي حمص و تدمر روي اينك قلعه بخرا كه استوار است و بناي عجمان است، آنجا فرود آي.» گفت: «از طاعون مي‌ترسم.» گفت: «آنچه براي تو ميخواهند، از طاعون بدتر است» پس در قلعه بخرا فرود آمد.

گويد: يزيد بن وليد كسان را دعوت كرد كه همراه عبد العزيز سوي وليد

______________________________

[1] از آن روز كه همسنگ هزيمت بود (م)

[2] بمعني زني كه دهانش بد بو است (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4363

حركت كنند و بانگزن وي بانگ زد: «هر كه همراه وي برود دو هزار بگيرد.» دو هزار كس داوطلب شدند كه بهر كدامشان دو هزار داد و گفت: «وعده‌گاهتان در ذنبه»، اما هزار و دويست كس به ذنبه آمدند. پس از آن گفت: «وعده‌گاهتان آبگير بني عبد العزيز بن وليد در صحرا» كه هشتصد كس آنجا آمدند و او حركت كرد. به بنه وليد برخوردند و آنرا گرفتند و نزديك وليد فرود آمدند.

گويد: فرستاده عباس بن وليد، بيامد كه من سوي تو روانم، وليد گفت: «تختي بياريد» تختي بياوردند كه بر آن نشست و گفت: «كسان بر من مي‌تازند؟ من به شير مي‌تازم و افعي‌ها را به دست مي‌گيرم.» گويد: در اين اثنا كه منتظر عباس بود، عبد العزيز با آنها نبرد كرد عمرو بن- حوي سكسكي بر پهلوي راست بود، منصور بن جمهور بر مقدمه بود عمارة بن ابي- كلثوم ازدي سالار پيادگان بود.

عبد العزيز استر تيره رنگ خويش را خواست و برنشست و زياد بن حصين كلبي را سوي آنها فرستاد كه به كتاب خدا و سنت پيمبر وي دعوتشان كند، اما قطري غلام وليد او را بكشت و ياران يزيد هزيمت شدند.

گويد: عبد العزيز پياده شد، ياران وي حمله بردند، عده‌اي از يارانش كشته شدند كه سرهاشان را پيش وليد بردند كه بر در قلعه بخراء بود و پرچم مروان بن- حكم را كه در جنگ جابيه بسته بود، برافراشته بود، از ياران وليد بن يزيد عثمان- خشبي كشته شد، جناح بن نعيم كلبي او را كشت. جناح فرزند يكي از خشبيان بود كه با مختار بوده بودند.

گويد: عبد العزيز از حركت عباس بن وليد خبر يافت و منصور بن جمهور را با گروهي سوار فرستاد و گفت: «با عباس در دره تلاقي مي‌كنيد، فرزندانش نيز با وي هستند، آنها را بگيريد.» گويد: منصور با سواران روان شد و چون به دره رسيدند، عباس را با سي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4364

كس از فرزندانش آنجا يافتند، بدو گفتند: «پيش عبد العزيز بيا» كه به آنها ناسزا گفت. منصور بدو گفت: «به خدا اگر پيش بروي حرزت را- يعني زره‌ات را- مي‌درم.» نوح بن عمرو سكسكي گويد: كسي كه به مقابله عباس بن وليد رفت يعقوب بن عبد الرحمان كلبي بود كه مي‌خواست او را پيش عبد العزيز برد، اما نپذيرفت كه بدو گفت: «اي پسر قسطنطين اگر نپذيري چيزي را كه چشمانت بر- آنست مي‌زنم.» گويد: عباس به هرم بن عبد الله نگريست و گفت: «اين كيست؟» گفت: «يعقوب بن عبد الرحمان.» گفت: «به خدا پدرش از اينكه پسرش در چنين جايي بايستد، نفرت داشت.» گويد: وي را به طرف اردوي عبد العزيز برد، ياران عباس با وي نبودند كه با پسران خويش از آنها جلو افتاده بود. عباس انا لله گفت، وقتي او را پيش عبد العزيز بردند بدو گفت: «با برادرت يزيد بن وليد بيعت كن» كه بيعت كرد و بايستاد. پرچمي براي وي برافراشتند و گفتند: «اين پرچم عباس بن وليد است، كه با امير مؤمنان بيعت كرده است.» عباس گفت: «انا لله، خدعه‌اي از خدعه‌هاي شيطان، بني مروان به هلاكت افتادند.» گويد: كسان از اطراف وليد پراكنده شدند و سوي عباس و عبد العزيز آمدند. وليد دو زره به تن داشت. دو اسب وي، سندي و زائد، را پيش آوردند. با آنها نبردي سخت كرد، يكي بانگ زد: «دشمن خدا را بكشيد چون كشتن قوم لوط، سنگ به طرف او بيندازيد» و چون اين را بشنيد وارد قصر شد و در را ببست. عبد العزيز و يارانش قصر را در ميان گرفتند وليد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4365

نزديك در آمد و گفت: «يكي مرد شريف كه حرمت وحيا داشته باشد ميان شما هست كه با وي سخن كنم؟» يزيد بن عنبسه سكسكي گفت: «با من سخن كن.» گفت: «تو كي هستي؟» گفت: «من يزيد بن عنبسه‌ام.» گفت: «اي برادر سكسكي، مگر مقرريهاي شما را نيفزودم، مگر زحمت خرج را از شما برنداشتم، مگر فقيرانتان را مقرري ندادم، مگر كسان را بخدمت بيماران صعب العلاج نگرفتم.» گفت: «ما در باره خودمان به تو اعتراض نداريم، اعتراض من درباره ارتكاب محرمات خداست و نوشيدن شراب و در آميختن با كنيزان فرزنددار پدرت و تحقير دستور خدا.» گفت: «اي برادر سكسكي بس كن كه بسيار گفتي و افراط كردي آنچه به من روا داشته‌اند نيازي به آنچه گفتي ندارد.» گويد: آنگاه سوي خانه رفت و نشست و مصحفي برگرفت و گفت: «روزي است همانند روز عثمان» و مصحف را گشود و خواندن آغاز كرد.

گويد: مخالفان بالاي ديوار رفتند، نخستين كسي كه از ديوار بالا رفت، يزيد- بن عنبسه سكسكي بود كه به نزد وي پايين رفت، شمشير وليد پهلويش بود، يزيد بدو گفت: «شمشيرت را دور كن.» وليد گفت: «اگر آهنگ شمشير داشتم من و ترا حالتي جز اين بود.» گويد: پس دست وليد را گرفت كه مي‌خواست او را بدارد تا در باره وي مشورت كنند. ده كس از ديوار پايين آمدند: منصور بن جمهور و جبال بن عمرو كلبي و عبد الرحمان بن عجلان وابسته يزيد بن عبد الملك و حميد بن نصر لخمي و سري بن زياد، و عبد السلام لخمي.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4366

گويد: عبد السلام ضربتي به سر او زد و سري ضربتي به صورتش زد پنج كس او را كشيدند كه بيرونش ببرند، زني كه با وي در خانه بود فرياد برآورد كه از او دست بداشتند و بيرونش نبردند. ابو علاقه قضاعي سرش را ببريد و زهي برگرفت و زخمي را كه بر چهره وي بود بدوخت. روح بن مقبل سر را پيش يزيد برد و گفت: «اي امير مؤمنان خوشدل باش كه وليد فاسق كشته شد و همه كساني كه با وي و عباس بودند اسير شدند» گويد: در آن وقت يزيد ناشتا مي‌خورد. وي و كساني كه با وي بودند سجده كردند. يزيد بن عنبسه سكسكي برخاست و دست يزيد را گرفت و گفت: «اي امير مؤمنان به پا خيز و از نصرت خداي دلخوش باش.» گويد: يزيد دست خويش را از دست وي كشيد و گفت: «خدايا اگر اين مورد رضاي تو است مرا استوار بدار» و به يزيد بن عنبسه گفت: «وليد با شما سخن كرد؟» گفت: «آري، از پشت در با من سخن كرد و گفت: ميان شما يكي محترم هست كه با وي سخن كنم؟ من با وي سخن كردم و توبيخش كردم كه گفت: بس كن كه به خدا افراط كردي و بسيار گفتي، به خدا دريدگيتان رفو نشود و كارتان سامان نگيرد و جمعتان قوام نگيرد.» نوح بن عمرو سكسكي گويد: در شبهايي براي نبرد وليد رفتم كه مهتاب نبود، من ريگها را مي‌ديدم و سياه آنرا از سفيد مي‌شناختم.

گويد: وليد بن خالد برادرزاده ابرش كلبي بر پهلوي چپ وليد بن يزيد بود با مردم بني عامر، بر پهلوي راست عبد العزيز نيز بني عامريان بودند، از اين رو پهلوي چپ وليد با پهلوي راست عبد العزيز نبرد نكرد و همگي سوي عبد العزيز بن حجاج رفتند.

گويد: روزي كه وليد بن يزيد كشته شد، خادمان و اطرافيان وي را ديدم كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4367

دست كسان را مي‌گرفتند و به نزد وي مي‌بردند.

مثني بن معاويه گويد: وليد بيامد و در لولوه فرود آمد به حكم پسر خويش و مومل بن عباس گفت كه براي هر كه سوي آنها مي‌آيد شصت دينار مقرري معين كنند، من و پسر عمويم سليمان بن محمد به اردوي وليد رفتيم مومل مرا تقرب داد و نزديك برد و گفت: «ترا پيش امير مؤمنان مي‌برم و با وي سخن مي‌كنم تا براي تو يكصد دينار معين كند.» مثني گويد: وليد از لولوه بيرون شد و در مليكه فرود آمد، فرستاده عمرو بن قيس از حمص پيش وي آمد و خبر داد كه عمرو پانصد سوار به سالاري عبد الرحمان ابن ابي الجنوب بهراني سوي او فرستاده است. وليد ضحاك بن ايمن را كه از مردم بني عوف بود پيش خواند و گفت: پيش ابو الجنوب رود كه در غوير بود و او را به شتاب وادارد، سپس در مليكه پيش وليد آيد.

گويد: وقتي صبح شد كسان را دستور حركت داد و بر استري تيره رنگ به راه افتاد، قباي حرير و عمامه حرير داشت، پارچه نازكي را به هم پيچيده بود به كمر بسته بود پارچه زردي بر شانه‌ها داشت بالاي شمشير، پسران سليم بن كيسان با شانزده سوار به او رسيدند، كمي راه پيمود و پسران نعمان بن بشير با چند سوار به او رسيدند پس از آن وليد برادرزاده ابرش با مردم بني عامر كلب پيش وي آمد، وليد بدو مركب داد و جامه پوشانيد.

گويد: آنگاه وليد در راه برفت و به نزد تپه‌اي به نام مشبهه راه كج كرد. ابن- ابي الجنوب همراه مردم حمص بدو رسيد. پس از آن سوي بخرا رفت، مردم اردو بناليدند و گفتند: «براي اسبان خويش علف نداريم.» وليد بگفت: تا يكي ندا داد كه امير مؤمنان كشتهاي اين دهكده را خريده است.

گفتند: «قصيل را چه مي‌توانيم كرد كه مايه ضعف اسبان ما مي‌شود.» كه درهم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4368

مي‌خواستند.

مثني گويد: پيش وليد رفتم، از عقب سراپرده در آمدم، غذا خواست وقتي غذا را پيش روي او نهادند فرستاده‌ام كلثوم دختر عبد الله بن يزيد به نام عمرو بن مره بيامد و بدو خبر داد كه عبد العزيز بن حجاج در لولوه فرود آمده، اما توجهي بدو نكرد.

گويد: پس از آن خالد بن عثمان ملقب به مخراش كه سالار نگهبانان وي بود يكي از بني حارثة بن جناب را پيش وي آورد كه گفت: «با عبد العزيز به دمشق بودم براي تو خبر آورده‌ام، اين هزار و پانصد را گرفتم» و كيسه‌اي را از كمر خويش بگشود و بدو نشان داد و گفت: «اينك در لولوه فرود آمده و فردا از آنجا سوي تو مي‌آيد.» گويد: اما جوابي بدو نداد و به يكي كه پهلوي وي بود رو كرد و سخني با وي گفت كه نشنيدم. از يكي كه ميان من و او بود پرسيدم كه چه گفت؟

گفت: «از نهري كه در اردن حفر مي‌كند پرسش كرد كه چه مقدار از آن باقيمانده است؟» گويد: عبد العزيز از لولوه حركت كرد و سوي مليكه آمد و آنجا را به تصرف آورد. منصور بن جمهور را فرستاد كه سمت شرق دهكده‌ها را كه تپه‌اي بلند بود در زميني ريگزار بر راه نهيا و بخراء بگرفت. عباس بن وليد با حدود يكصد و- پنجاه كس از غلامان و فرزندان خويش مهيا شده بود و يكي از بني ناجيه را به نام حبيش پيش وليد فرستاد و او را مخير كرد كه بيايد و با وي بباشد، يا پيش يزيد بن وليد رود.

گويد: وليد از عباس بدگمان شد و كس پيش او فرستاد و دستور داد كه پيش وي آيد و با وي باشد. منصور بن جمهور به فرستاده برخورد و قضيه را از او پرسيد كه بدو خبر داد. منصور گفت: «بدو بگوي به خدا اگر پيش از صبحدم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4369

از محل خويش حركت كردي ترا با همراهانت مي‌كشم و چون صبح شود هر كجا كه خواهد رود.» گويد: عباس بماند و آماده مي‌شد و چون سحرگاه شد تكبير ياران عبد العزيز را شنيديم كه سوي بخرا مي‌آمدند. خالد بن عثمان ملقب به مخراش بيامد و كسان را بياراست. نبردي در ميانه نرفت تا وقتي كه خورشيد برآمد. نوشته‌اي همراه ياران يزيد بن وليد بود كه بر نيزه‌اي آويخته بود به اين مضمون كه ما شما را به كتاب خداي و سنت پيمبر او صلي الله عليه و سلم دعوت مي‌كنيم و اينكه كار به شوري شود.

گويد: پس از آن نبرد كردند، عثمان خشبي كشته شد، از ياران وليد نزديك شصت كس كشته شدند. منصور بن جمهور از راه نهيا روان شد و از پشت سر اردوي وليد در آمد، وقتي پيش وليد رسيد وي در سراپرده خويش بود و ميان وي و منصور هيچكس نبود.

گويد: وقتي منصور را بديدم من و عاصم بن هبيره معافري، جانشين مخراش، برون شديم، ياران عبد العزيز هزيمت شدند و ياران منصور عقب نشستند، سمي بن مغيره از پا بيفتاد و كشته شد، منصور پيش عبد العزيز رفت، ابرش بر اسب خويش بود به نام اديم، كلاه دوگوشي به سر داشت كه آنرا زير ريش خويش محكم كرد و بنا كرد به برادرزاده خويش بانگ مي‌زد كه اي پسر زن بدبو پرچم خويش را پيش ببر كه گفت: «جاي پيش رفتن نمي‌يابم، اينان بني عامريانند.» در اين وقت عباس بن وليد بيامد و ياران عبد العزيز مانع وي شدند، غلام سليمان بن عبد الله به نام تركي به حارث بن عباس حمله برد و با نيزه ضربتي به او زد كه از اسب بيفتاد، عباس سوي عبد العزيز رفت و ياران وليد در كار خويش فرو ماندند و شكسته شدند. وليد بن يزيد، وليد بن خالد را پيش عبد العزيز فرستاد كه پنجاه هزار دينار به او بدهد و تا وقتي كه هست ولايتداري حمص از آن وي باشد و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4370

در قبال هر رخدادي وي را امان دهد. كه باز گردد و دست بدارد، اما عبد العزيز نپذيرفت و جواب وي را نداد.

وليد گفت: «پيش وي باز گرد و بار ديگر با او بگوي» وليد بن خالد باز پيش وي رفت اما جوابي نشنيد و باز آمد و چندان دور نشده بود كه اسب خويش را بگردانيد و به عبد العزيز نزديك شد و گفت: «پنجهزار دينار به من مي‌دهي و همانند آن به ابرش و من از همه قوم خويش منزلتي خاص داشته باشم و با تو در كاري كه وارد شده‌اي، وارد شوم؟» عبد العزيز گفت: «به شرط آنكه هم اكنون به ياران وليد حمله بري.» و او چنان كرد.

گويد: معاوية بن ابو سفيان بن يزيد، بر پهلوي راست وليد بود، به عبد العزيز گفت: «بيست هزار دينار و ولايتداري اردن شرقي و شركت در اين كار را به من مي‌دهي كه جزو شما شوم؟» گفت: «به شرط آنكه هميندم به ياران وليد حمله بري.» گويد: معاويه چنان كرد و ياران وليد هزيمت شدند. وليد برخاست و وارد بخراء شد، عبد العزيز بيامد و بر در ايستاد كه زنجيري بر آن بود. كسان يكي از پس ديگري از زير زنجير وارد شدن گرفتند، عبد السلام بن بكير لخمي پيش عبد العزيز آمد و گفت: «مي‌گويد به حكم تو تسليم مي‌شوم.» گفت: «بيرون بيايد» و چون برفت بدو گفتند بيرون آمدن او چه لازم، بگذار كسان كار او را بسازند. پس عبد السلام را خواست و بدو گفت: «مرا بدانچه پيشنهاد كرده نياز نيست.» گويد: نگاه كردم، جواني بلند قد كه بر اسبي بود به ديوار قصر نزديك شد و بالاي آن رفت و به درون قصر رفت.

گويد: من نيز وارد قصر شدم، وليد را ديدم ايستاده بود در پيراهن قصب

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4371

و زير جامه‌اي نقشدار، با شمشيري در نيام و كسان بدو دشنام مي‌گفتند. بشر بن شيبان وابسته كنانة بن عمير، همانكه از ديوار قصر به درون آمده بود سوي وي آمد، وليد روان شد و آهنگ در داشت گمان دارم مي‌خواست سوي عبد العزيز رود، عبد السلام طرف راست وي بود، فرستاده عمرو بن قيس در طرف چپش بود. بشر ضربتي به سرش زد و كسان با شمشيرهاي خود بدو تاختند كه كشته شد. عبد السلام خويشتن را روي وي افكند و سرش را مي‌بريد.

گويد: يزيد بن وليد براي سر وليد يكصد هزار معين كرده بود. ابو الاسد، وابسته خالد بن عبد الله قسري به اندازه يك كف دست از پوست وليد بكند و آنرا پيش يزيد بن خالد برد كه در اردوگاه وليد محبوس بود.

گويد: آنگاه كسان اردوگاه وليد و خزينه‌هاي وي را غارت كردند. ابو البطريق يزيد عليمي كه دخترش زن حكيم بن وليد بود پيش من آمد و گفت: «كالاي دختر مرا حفاظت كن» و هيچكس به چيزي كه مي‌گفت از آن او است دست نيافت.

عمرو بن مروان كلبي گويد: وقتي وليد كشته شد دست چپش را بريدند و پيش يزيد بن وليد فرستادند كه از سر زودتر رسيد. شب جمعه آنرا رسانيدند كه پس از نماز براي ديدن مردم نصب كرد، و سر روز بعد رسيد. و چنان بود كه مردم دمشق در باره عبد العزيز شايعه گويي كرده بودند و چون سر وليد به نزد آنها رسيد خاموش ماندند و خود داري كردند.

گويد: يزيد بگفت تا سر را نصب كنند.

يزيد بن فروه وابسته بني مروان گفت «سر خارجيان را نصب مي‌كنند، اين پسر عموي تو بود و خليفه بود، بيم دارم اگر آن را نصب كني دل مردم نسبت بدو رقت آرد و مردم خاندانش به سبب وي خشم آرند.» گفت: «به خدا آنرا نصب مي‌كنم» و سر را بر نيزه‌اي نهاد. آنگاه گفت: «آنرا ببر و در شهر دمشق بگردان و به خانه پدرش ببر.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4372

گويد: چنان كرد و كسان و اهل خانه فغان كردند. آنگاه سر را پيش يزيد باز برد كه گفت: «آنرا به خانه خويش ببر.» و نزديك يك ماه سر به نزد وي ببود. آنگاه گفت: «آنرا به برادرش سليمان بده» سليمان برادر وليد از جمله كساني بود كه بر ضد برادر خويش كوشيده بود.

گويد: ابن فروه سر را بشست و در جعبه‌اي نهاد و پيش سليمان آورد، سليمان در آن نگريست و گفت: «دورباد، شهادت مي‌دهم كه ميخواره و لاابالي و فاسق بود، فاسق در باره من قصد بد داشت.» پس از آن ابن فروه از خانه در آمد، زني وابسته وليد، بدو رسيد كه بدو گفت: «واي تو، بدو ناسزاهاي سخت گفت. پنداشت كه درباره وي قصد بد داشته بود» زن گفت: «به خدا خبيث دروغ مي‌گويد. چنين چيزي نبوده، اگر در باره وي قصدي داشته بود، عمل كرده بود كه قدرت مقاومت نداشت.» عبد الرحمان بن مصاد گويد: يزيد بن وليد مرا پيش ابو محمد سفياني فرستاد، و چنان بود كه وقتي وليد از كار يزيد خبر يافته بود، ابو محمد را به ولايتداري دمشق فرستاده بود كه سوي ذنبه آمد و خبر او به يزيد رسيد و مرا سوي او فرستاد كه به نزد وي رفتم و مسالمت كرد و با يزيد بيعت كرد.

گويد: هنوز حركت نكرده بوديم كه يكي را پيش ما آوردند كه از طرف بيابان مي‌آمده بود، فرستادم كه او را به نزد من آوردند و خبر داد كه وليد كشته شده. من سوي يزيد بازگشتم و ديدم كه پيش از آنكه من به نزد او رسم، خبر بد بدو رسيده است.

دكين بن شماخ كلبي عامري گويد: روزي كه وليد كشته شد ديدم كه بشر بن هلباء عامري با شمشير به در بخراء مي‌زد و شعري مي‌خواند به اين مضمون:

«به وسيله شمشيرها بر خالد اشك خواهيم ريخت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4373

«و پروردگان وي ياوه نخواهند شد.» ابو عاصم زيادي گويد: ده كس دعوي كشتن وليد داشتند.

گويد: پوست سر وليد را به دست وجه الفلس ديدم كه مي‌گفت: «من او را كشتم و اين پوست را كندم.» يكي آمد و سر را بريد و اين پوست به دست من ماند.» نام وجه الفلس عبد الرحمان بود.

حكم بن نعمان وابسته وليد بن عبد الملك گويد: منصور بن جمهور سر وليد را با ده كس پيش يزيد آورد كه روح بن مقبل از آن جمله بود روح گفت: «اي امير مؤمنان از كشته شدن فاسق و اسارت عباس خوشدل باش.» گويد: از جمله كساني كه همراه سر آمده بودند عبد الرحمان وجه الفلس بود و بشر، وابسته كنانه كلبي، كه يزيد به هر يك از آنها ده هزار داد.

گويد: آن روز كه وليد كشته شد، در حالي كه با مخالفان نبرد مي‌كرد گفت:

«هر كه سري بيارد پانصد درم دارد.» كساني سرهايي آوردند، وليد گفت: «نامهايشان را بنويسيد.» گويد: يكي از وابستگان وي كه سري آورده بود گفت: «اي امير مؤمنان اكنون روزي نيست كه نسيه كار كنند.» گويد: مالك بن ابي السمح نغمه‌گر و عمرو وادي با وليد بودند، وقتي ياران وليد از دور وي پراكنده شدند و او محصور شد، مالك به عمرو گفت:

«برويم.» عمرو گفت: «اين مخالف وفاداري است، كسي متعرض ما نمي‌شود كه ما كسي نيستيم كه نبرد توانيم كرد.» مالك گفت: «واي تو! به خدا اگر بر ما دست يابند هيچكس پيش از من و تو كشته نمي‌شود، سر او را ميان سرهاي ما نهند و به كسان گويند: ببينيد در آن حال كيها با وي بوده‌اند!» و عيبي سختتر از اين بر او نتوانند گرفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4374

گويد: پس هر دو بگريختند.

به گفته ابو معشر، وليد بن يزيد به روز پنجشنبه دو روز مانده از جمادي الاخر سال صد و بيست و ششم كشته شد.

هشام بن محمد و محمد بن عمر واقدي و علي بن محمد مدايني نيز چنين گفته‌اند.

اما درباره مدت خلافتش اختلاف كرده‌اند: ابو معشر گويد: مدت خلافتش يك سال و سه ماه بود.

هشام بن محمد گويد: خلافت وي يك سال و دو ماه و بيست و دو روز بود.

و نيز در باره سن وي به روزي كه كشته شد اختلاف هست:

هشام بن محمد كلبي گويد: وقتي كشته شد سي و هشت ساله بود. محمد بن عمر گويد: وقتي كشته شد، سي و شش ساله بود. بعضي‌ها گفته‌اند: وقتي كشته شد چهل و دو ساله بود. به قولي ديگر: چهل و يك ساله بود. بعضي ديگر گفته‌اند: چهل و- پنج ساله بود.

كنيه وليد، ابو العباس بود. مادرش ام الحجاج، دختر محمد بن يوسف ثقفي بود. مردي نيرومند بود و انگشتان پايش دراز بود. چنان بود كه تيغه‌اي آهنين را به زمين مي‌كوفتند و ريسماني بدان بود كه به پاي وي مي‌بستند، روي اسب مي‌جست و تيغه را مي‌كند و بر اسب مي‌نشست و دست وي به اسب نمي‌خورد.

ابن ابي الزناد گويد: به نزد هشام بودم، زهري نيز به نزد وي بود، از وليد سخن آوردند و نكوهش او كردند و به سختي عيب وي گفتند، من چيزي از آن باب نگفتم، وليد اجازه ورود خواست كه اجازه ورود داد و من خشم را در چهره وليد بديدم. كمي نشست آنگاه برخاست.

گويد: وقتي هشام بمرد، در باره من نوشت، مرا پيش وي بردند، به من خوش آمد گفت و گفت: «اي ابن ذكوان، حالت چون است؟» و با تلطف از من همي پرسيد. آنگاه گفت: «روز لوچ را به ياد داري كه زهري فاسق نيز پيش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4375

وي بود و عيب من مي‌گفتند؟» گفتم: «به ياد دارم، و از آن باب چيزي نگفتم.» گفت: «راست مي‌گويي، غلامي را كه بالاي سر هشام ايستاده بود به ياد داري؟» گفتم: «آري.» گفت: «وي آنچه را گفته بودند به من خبر داد، به خدا اگر فاسق زنده مانده بود، مي‌كشتمش.» گفتم: «وقتي درآمدي خشم را در چهره تو ديدم.» سپس گفت: «اي ابن ذكوان، لوچ، عمر مرا تلف كرد.» گفتم: «اي امير مؤمنان، خدا عمرت را دراز كند و امت را از بقاي تو بهره‌ور كند.» گويد: آنگاه شام خواست كه شام خورديم. مغرب شد. نماز بكرديم و او بنشست، گفت: «شرابم دهيد» ظرفي سرپوشيده بياوردند، سه كنيز بيامدند و ميان من و او جاي گرفتند آنگاه بنوشيد و كنيزان برفتند باز شراب خواست و چنان كردند كه بار اول كرده بودند.

گويد: بدينسان بود، سخن مي‌كرد و شراب مي‌خواست و چنان مي‌كردند تا صبح دميد و من جامهاي او را شمار كردم كه هفتاد بود.

در اين سال، خالد بن عبد الله قسري كشته شد.

 

سخن از كشته شدن خالد بن- عبد الله قسري و سبب آن‌

 

از پيش گفتيم كه هشام خالد را از عمل ولايتداري عراق و خراسان معزول كرد و يوسف بن عمر را بر عراق گماشت. چنانكه گويند: وي پانزده سال، چند ماه كم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4376

عامل هشام بر اين ناحيه بوده بود، زيرا چنانكه گفته‌اند به سال صد و پنجم از جانب هشام ولايتدار عراق شد و در جمادي الاول سال صد و بيستم معزول شد. وقتي هشام او را معزول كرد و يوسف در واسط به نزد وي آمد او را بگرفت و آنجا محبوس كرد، آنگاه يوسف بن عمر به حيره رفت و خالد هيجده ماه تمام با برادر خويش اسماعيل و پسرش يزيد و برادرزاده‌اش منذر بن اسد در زندان بود.

راوي گويد: پس از آن يوسف از هشام اجازه خواست كه در باره وي مختار باشد و او را شكنجه كند اما هشام اجازه نداد تا يوسف اصرار كرد و بهانه آورد كه خراج كاهش گرفته و اموال از دست رفته كه هشام براي يكبار به او اجازه داد و كشيك‌باني را فرستاد كه شاهد آن باشد و قسم ياد كرد كه اگر خالد در ايامي كه در دست يوسف است بميرد او را خواهد كشت.

گويد: يوسف، خالد را پيش خواند، در حيره بر سكويي نشست و كسان حضور يافتند. با وي سخنان سبك گفت اما او يك كلمه نگفت تا يوسف دشنامش داد و گفت:

«اي پسر كاهن!» كه شق بن صعب كاهن را منظور داشت.

خالد بدو گفت: «تو احمقي كه شرف مرا عيب ميگيري ولي تو اي پسر شراب- فروش، پدرت شراب مي‌فروخت.» گويد: آنگاه يوسف خالد را به زندان باز برد. پس از آن هشام در شوال صد و بيست و يكم بدو نوشت و دستور داد خالد را رها كند. خالد در قصر اسماعيل در خانه‌هايي پشت پل كوفه جاي گرفت. يزيد بن خالد به تنهايي روان شد و راه ديار طي گرفت تا به دمشق رسيد. پس از آن خالد روان شد، اسماعيل و وليد نيز همراه وي بودند. عبد الرحمان بن عنبسه عاصي لوازم سفرشان را فراهم آورد و بنه‌ها را سوي قصر بني مقاتل فرستاد. يوسف سواراني فرستاده بود كه توشه و بنه‌ها و شتران و وابستگان خالد را كه آنجا بودند گرفتند كه تازيانه‌شان زد و آنچه را از آنها گرفته بود بفروخت و بعضي وابستگان را به بردگي باز برد. وقتي خالد به قصر مقاتل رسيد همه چيزشان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4377

گرفته شده بود، پس او سوي هيث رفت، سپس آنها را سوي دهكده بردند كه مقابل باب الرصافه بود و بقيه ماه شوال و ذي الحجه و محرم و صفر را آنجا بود كه هشام اجازه نمي‌داد به نزد وي بروند و ابرش با خالد مكاتبه مي‌كرد. در اين اثنا زيد بن- علي قيام كرد و كشته شد.

هيثم بن عدي گويد: يوسف به هشام نوشت كه مردم اين خاندان بني هاشم چنان بودند كه از گرسنگي به هلاكت افتاده بودند، چنانكه هر كدامشان در غم قوت عيال خويش بود، وقتي خالد ولايتدار عراق شد مال به ايشان داد كه بدان نيرو گرفتند و در انديشه خلافت افتادند، خروج زيد با نظر خالد بود. دليل اين سخن آنكه خالد در دهكده جاي گرفته كه گذرگاه عراق است كه مراقب اخبار آنجا باشد.

گويد: هشام خاموش ماند تا خواندن نامه را به سر برد، آنگاه به حكم بن- حزن قيني كه سالار گروه فرستادگان بود و يوسف بدو گفته بود، مضمون نامه وي را تأييد كند و چنان كرد، بدو گفت: «دروغ گفتي و آنكه ترا فرستاده نيز دروغ گفته، هر بدگماني اي كه در باره خالد داشته باشيم در باره اطاعت او بدگماني نداريم.» و بگفت تا گردن او را بكوفتند.

گويد: خبر به خالد رسيد و برفت تا وارد دمشق شد و آنجا بماند تا وقت غزاي تابستاني رسيد و به غزا رفت. يزيد و هشام و پسرانش نيز با وي بودند. در آن وقت كلثوم بن عياض قسري عامل دمشق بود كه با خالد مخالف بود.

وقتي خالد و پسرانش برفتند، هر شب در خانه‌هاي دمشق حريقي روي مي‌داد كه يكي از مردم عراق به نام ابو العمرس و ياران وي به وجود مي‌آوردند و چون حريق رخ مي‌داد به غارت و سرقت دست مي‌زدند. اسماعيل بن عبد الله و منذر بن- اسد، و سعيد بن محمد، پسران خالد در ساحل بودند، به سبب حادثه‌اي كه از طرف روميان رخ داده بود، كلثوم به هشام نامه نوشت و از حريق سخن آورد و گفت كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4378

هرگز نبوده و اين كار وابستگان خالد است كه مي‌خواهند بر بيت المال بتازند.

گويد: هشام به يوسف نوشت و دستور داد خاندان خالد را از كوچك و بزرگ و وابستگان و زنان به زندان كند. يوسف، اسماعيل و منذر و محمد و سعيد را در ساحل گرفت و آنها را با وابستگانشان كه همراهشان بودند در بندهاي آهنين بياوردند. ام جرير دختر خالد را با رايقه و همه زنان و كودكان به زندان كرد.

گويد: پس از آن به ابي العمرس دست يافت و او را با يارانش بگرفت. وليد ابن عبد الرحمان عامل خراج دمشق به هشام نوشت و گرفتار شدن ابو العمرس و همراهان وي را خبر داد و يكايك آنها را نام برد و به قبايل و ولايتهاشان منسوب داشت و هيچيك از وابستگان خالد را جزو آنها نام نبرد.

گويد: هشام به كلثوم نامه نوشت و او را دشنام داد و سرزنش كرد و دستور داد كه همه محبوسان خاندان خالد را آزاد كند كه همه را آزاد كرد اما وابستگان را همچنان بداشت به اين اميد كه وقتي خالد از غزاي تابستاني بازگشت درباره آنها با وي سخن كند.

گويد: و چون كسان بيامدند و از سرزمين روم برون شدند، خالد از زنداني- شدن كسان خود خبر يافت اما هنوز خبر آزاد شدنشان به او نرسيده بود. يزيد بن- خالد جزو مردم عادي بيامد تا به حمص رسيد و خالد بيامد تا در دمشق جاي گرفت.

صبحگاهان كسان پيش وي رفتند وي دو دختر خويش زينب و عاتكه را پيش خواند و گفت: «من پير شده‌ام و مي‌خواهم كه خدمت مرا عهده‌دار شويد» و آنها از اين خرسند شدند.

گويد: اسماعيل برادر خالد و يزيد و سعيد پسرانش به نزد وي آمدند. خالد بگفت تا كسان را اجازه ورود دهند. دو دخترش برخاستند كه بروند گفت: «آنها كه هر روز هشام به زندانشان مي‌كشاند چرا مي‌روند؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4379

كسان وارد شدند اسماعيل و پسران خالد برخاستند كه دختران وي را مستور دارند. خالد گفت: «براي غزا در راه خداي رفته بودم شنوا بودم و مطيع، به باقيماندگانم كس گماشتم، حرم من و حرم خاندانم را گرفتند و با مجرمان به زندان كردند چنانكه با مشركان مي‌كنند چرا گروهي از شما به پا نخاستيد و بگوييد براي چه حرم اين شنواي مطيع را به زندان كرده‌ايد؟ بيم داشتيد همه‌تان را بكشند؟

خدايتان ترسان كند.» پس از آن گفت: «هشام با من چكار دارد، يا از من دست بدارد يا به سوي يك عراقي مسلك شامي مسكن حجازي الاصل دعوت مي‌كنم (منظورش محمد بن- علي بن عبد الله بن عباس بود) اجازه مي‌دهم اين را به هشام خبر دهيد.» گويد: و چون گفتار وي به هشام رسيد گفت: «ابو الهيثم خرف شده.» ابو الخطاب گويد: خالد گفت: «به خدا اگر صاحب رصافه (منظورش هشام بود) بدي كند شامي حجازي عراقي را منصوب مي‌داريم كه اگر بغرد از هر سوي پاسخ آيد.» گويد خبر به هشام رسيد و بدو نوشت: «تو بدگوي ياوه گويي، مرا از بجيله اندك زبون مي‌ترساني؟» گويد: به خدا هيچكس به عمل يا گفتار او را ياري نداد مگر يكي از مردم عبس كه شعري گفت به اين مضمون:

«بدانيد كه درياي جود تيره شد «كه اسير ثقفيان است و بسته در زنجيرها «اگر قسري را به زندان كنيد «نام وي را «و نيكي‌اي را كه با قبايل كرده «به زندان نمي‌توانيد كرد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4380

گويد: خالد و يزيد و مردم خاندان وي در دمشق بودند. يوسف با اصرار از هشام مي‌خواست كه يزيد را پيش وي فرستد. هشام به كلثوم بن عياض نوشت و دستور داد كه يزيد را بگيرد و او را پيش يوسف فرستد. كلثوم گروهي سوار سوي يزيد فرستاد كه در منزل خويش بود و به سواران حمله برد كه راه براي او گشودند و او بر اسب خويش برفت. سواران پيش كلثوم آمدند و بدو خبر دادند. روز پس از رفتن يزيد، گروهي سوار سوي خالد فرستاد، خالد لباسهاي خويش را خواست و به تن كرد، زنان فغان برآوردند. يكي از آنها گفت: «چه مي‌شد اگر مي‌گفتي اين زنان خاموش شوند.» گفت: «براي چه، به خدا اگر به سبب اطاعت نبود بنده بني قسر مي‌دانست كه نسبت به من چنين نبايد كرد. سخن مرا با وي بگوييد اگر چنانكه مي‌گويي عرب است از من تلافي كند.» گويد: آنگاه با سواران برفت و در زندان دمشق محبوس شد.

گويد: اسماعيل همانروز برفت تا در رصافه بنزد هشام رسيد و به نزد ابي الزبير حاجب وي رفت. ابو الزبير به نزد هشام رفت و بدو خبر داد كه به كلثوم نوشت و او را سرزنش كرد و گفت: «كسي را كه گفته بودم به زندان كني رها كردي، و كسي را كه نگفته بودم به زندان كني به زندان كردي.» و دستور داد كه خالد را رها كند كه او را رها كرد.

گويد: و چنان بود كه وقتي هشام منظوري داشت به ابرش مي‌گفت كه به خالد بنويسد. ابرش بدو نوشت كه به امير مؤمنان خبر رسيده كه عبد الرحمان بن- ثويب ضني سعدي پيش تو به پا خاسته و گفته: «اي خالد من ترا به سبب ده صفت دوست دارم، خداي كريم است، تو نيز كريمي، خداي بخشنده است، تو نيز بخشنده‌اي، خداي رحيم است، تو نيز رحيمي، خداي بردبار است تو نيز بردباري و تا ده صفت را برشمرده. امير مؤمنان به نام خدا قسم ياد مي‌كند كه اگر اين به نزد وي محقق

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4381

شود، خون ترا حلال مي‌كند. قضيه را چنانكه رخ داده براي من بنويس كه به امير- مؤمنان خبر دهم.» گويد: خالد بدو نوشت: «در آن مجلس بيشتر از آن، كس بود كه يكي از مردم سركش و بدكار بتواند آنچه را در آن رخ داده به صورتي ديگر تحريف كند. عبد الرحمان بن ثويب روي به من كرد. و گفت: اي خالد من ترا به سبب ده صفت دوست دارم، خداي كريم است و همه كريمان را دوست دارد پس خدا ترا دوست دارد من نيز ترا دوست دارم به سبب اينكه خداي ترا دوست دارد، تا ده صفت را بر شمرد ولي از اين بدتر آن بود كه شقي زاده حميري به نزد امير مؤمنان به پاي خاست و گفت: «اي امير مؤمنان جانشين تو ميان كسانت به نزد تو گرامي‌تر است، يا فرستاده‌ات؟ و امير مؤمنان گفت: جانشينم ميان كسانم. و شقي زاده گفت: تو جانشين خدايي و محمد فرستاده اوست. قسم به دينم گمراهي يكي از مردم بجيله، اگر به گمراهي افتاده باشد، براي عامه و هم براي خواص، آسانتر از گمراهي امير مؤمنان است.» گويد: ابرش نامه وي را به هشام داد كه بخواند و گفت: «ابو الهيثم خرف شده.» گويد: خالد در مدت خلافت هشام در دمشق ببود تا هشام درگذشت، و چون هشام درگذشت و وليد پاگرفت، سران ولايتها از جمله خالد سوي وي رفتند كه هيچيك از آنها را اجازه ورود نداد، خالد بيمار شد و اجازه خواست، بدو اجازه داد. كه به دمشق بازگشت و يك ماه آنجا ببود. آنگاه وليد بدو نوشت كه امير مؤمنان كيفيت پنجاه هزار هزار را مي‌داند، توهم مي‌داني، با فرستاده امير مؤمنان به نزد وي بيا كه بدو دستور داده شده كه شتاب نيارد و ترا از فراهم آوردن لوازم باز ندارد؟

گويد: خالد كساني از معتمدان خويش و از آن جمله عمارة بن ابي كلثوم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4382

ازدي را پيش خواند و نامه را بداد تا بخواندند و گفت: «مرا مشورت دهيد.» گفتند: «از خطر وليد در امان نيستي، رأي درست اين است كه وارد دمشق شوي و بيت المال‌ها را بگيري و سوي هر كه خواهي دعوت كني كه بيشتر كسان از قوم تواند و دو كس با تو مخالفت نمي‌كند.» گفت: «ديگر چه؟» گفتند: «بيت المالها را مي‌گيري و مي‌ماني تا براي خويش پيمان گيري؟» گفت: «ديگر چه؟» گفتند: «يا نهان مي‌شوي؟» گفت: «اين كه گفتيد: سوي هر كه خواهي دعوت كني، خوش ندارم كه تفرقه و اختلاف به دست من باشد. اما اينكه گفتيد: براي خويش پيمان مي‌گيري، اكنون كه گناهي ندارم مرا از خطر وليد در امان نمي‌دانيد چگونه اميد داريد كه وقتي بيت المالها را گرفتم مرا نگهدارد. اما نهان شدن، به خدا هرگز از بيم كسي سر خويش را نپوشانيده‌ام، چه رسد اكنون كه به اين سن رسيده‌ام، مي‌روم و از خداي كمك مي‌خواهم.» گويد: پس حركت كرد و به نزد وليد رفت، اما او را نخواست و با وي سخن نكرد، خالد با وابستگان و خادمانش در خانه خويش ببود تا وقتي كه سر يحيي بن- زيد را از خراسان بياوردند، كه كسان را در رواقي فراهم آوردند و وليد به مجلس نشست. حاجب نيز بيامد و بايستاد.

خالد بدو گفت: «حال من چنين است كه مي‌بيني و توان راه رفتن ندارم، مرا بر كرسي‌اي مي‌برند.» حاجب گفت: «هيچكس كه به پاي نرود به نزد وي وارد نشود.» گويد: آنگاه حاجب به سه كس اجازه داد. سپس گفت: «اي خالد برخيز.» خالد گفت: «حال من چنانست كه با تو گفتم.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4383

آنگاه به يك يا دو كس اجازه داد و باز گفت: «اي خالد برخيز.» گفت: «حال من چنانست كه با تو گفتم.» گويد: و چنين بود تا به ده كس اجازه داد، آنگاه گفت: «اي خالد برخيز.» سپس اجازه داد و بگفت تا خالد را با كرسيش برداشتند و به نزد وليد بردند كه بر- تخت خويش نشسته بود و خوانها نهاده بود و كسان پيش روي وي دو صف بودند، شبه بن عقال يا عقال بن شبه سخن مي‌كرد و سر يحيي بن زيد را نهاده بودند. خالد را به طرف يكي از دو صف بردند و چون سخنگوي فراغت يافت، وليد برخاست و كسان را روانه كردند و خالد را نيز پيش كسانش بردند.

گويد: همينكه خالد جامه خويش را در آورد، فرستاده وليد بيامد و او را پس برد و چون به در خيمه‌گاهها رسيد بايستاد. فرستاده وليد پيش وي آمد و گفت:

«امير مؤمنان مي‌گويد: يزيد بن خالد كجاست؟» گفت: «هشام بر او دستي يافته بود، آنگاه از پي وي برآمد كه از او گريخت و ما چنان پنداشتيم كه به نزد امير مؤمنان است تا وقتي كه خدا او را به خلافت رسانيد و چون يزيد نمودار نشد پنداشتم در ولايت قوم خويش است از سرزمين شراة و اطراف.» گويد: فرستاده پيش وي باز آمد و گفت: «نه، تو او را به جاي نهاده‌اي به منظور فتنه.» خالد به فرستاده گفت: «امير مؤمنان داند كه ما خاندان اطاعت بوده‌ايم، من و پدرم و جدم.» خالد گويد: از سرعت بازگشت فرستاده بدانستم كه وليد نزديك است، چنانكه گفته مرا مي‌شنود.» گويد: فرستاده بازگشت و گفت: «امير مؤمنان مي‌گويد: يا او را بيار يا ترا به زحمت مي‌اندازم.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4384

خالد بانگ برداشت و گفت: «به او بگو همين را مي‌خواهي و از پي آني، به خدا اگر زير قدم من باشد پاي از او بر نمي‌دارم، هر چه مي‌خواهي بكن.» گويد: وليد سالار كشيكبانان خويش را گفت كه بدو پردازد و بدو گفت:

«صدايش را به گوش من برسان.» گويد: غيلان او را ببرد و با زنجير شكنجه كرد كه خاموش ماند، غيلان پيش وليد رفت و گفت: «به خدا آدمي‌اي را شكنجه نمي‌كنم، به خدا نه سخن مي‌كند نه مينالد.» گفت: «از او دست بدار و به نزد خويشتن بدار.» گويد: پس غيلان او را بداشت تا وقتي كه يوسف بن عمر، با مالي از عراق بيامد و با همديگر زير و روي كار را نگريستند. پس از آن وليد به مجلس نشست يوسف نيز به نزد وي بود، ابان بن عبد الرحمان نميري درباره خالد سخن آورد، يوسف گفت: «من او را به پنجاه هزار هزار مي‌خرم.» وليد كس پيش خالد فرستاد كه يوسف ترا به پنجاه هزار هزار مي‌خرد، اگر اين مبلغ را تعهد مي‌كني كه هيچ، و گر نه ترا به او تسليم مي‌كنم.» خالد گفت: «رسم نبود كه عربان را بفروشند، به خدا اگر از من بخواهي اين را تعهد كنم- و چوبي از زمين برداشت- تعهد نمي‌كنم، هر چه مي‌خواهي بكن.» گويد: پس وليد او را به يوسف تسليم كرد كه جامه‌اش را در آورد و جبه به تن وي كرد و جبه‌اي ديگر روي آن، و در كجاوه‌اي بي فرش جا داد. ابو قحافه مري برادرزاده وليد بن تليد كه از جانب هشام عامل موصل بوده بود، هم‌كجاوه وي بود، وي را ببرد تا به محدثه رسيد، يك منزلي اردوگاه وليد. آنگاه وي را پيش خواند و از مادرش سخن آورد.

خالد گفت: «چرا از مادران سخن مي‌كني، به خدا هرگز يك كلمه با تو

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4385

نخواهم گفت. پس او را به شكنجه كشيد و بسختي عذاب داد اما يك كلمه با وي نگفت آنگاه وي را ببرد، در راه زيد بن تميم قيني همراه غلام خويش به نام سالم نفاط، شربت سويقي از دانه انار براي او فرستاد كه خبر به يوسف رسيد و زيد را پانصد تازيانه زد و سالم را هزار.

گويد: وقتي يوسف به حيره رسيد، خالد را پيش خواند، با ابراهيم و محمد دو پسر هشام، خالد را شكنجه كرد كه كلمه‌اي نگفت، ابراهيم بن هشام صبوري كرد و محمد بن هشام بناليد. خالد يك روز زير شكنجه بود آنگاه ابزار دندانه‌دار [1] را روي سينه‌اش نهاد كه تا شب او را كشت و بيرون حيره در جبه‌اي كه به تن داشت به گور شد. و اين به گفته هيثم بن عدي در محرم سال صد و بيست و ششم بود.

گويد: عامر بن سهله اشعري بيامد و اسب خالد را بر قبرش پي كرد و يوسف هفتصد تازيانه بدو زد.

ابو نعيم گويد: يكي مرا گفت: «وقتي يوسف خالد را آورد حضور داشتم، چوبي خواست و برد و پاي وي نهاد، آنگاه كسان بر آن ايستادند تا دو پايش بشكست به خدا يك كلمه نگفت و چين به چهره نياورد. پس از آن بر دو ساق وي نهادند تا بشكست، آنگاه بر رانهايش نهادند، آنگاه بر تهيگاههايش، آنگاه بر سينه‌اش تا بمرد، به خدا نه يك كلمه گفت، نه چيني به چهره آورد.» گويد: وقتي وليد بن يزيد كشته شد خلف بن خليفه شعري گفت به اين مضمون:

«كلب و پيشروان مذحج «روحي را كه همه شب بانگ مي‌زد «و خواب نداشت خاموش كردند.

______________________________

[1] كلمه متن: مضرسه، پيداست كه از لوازم شكنجه آن روزگار بوده از مشخصات آن در متوني كه بدسترس داشتم چيزي بدست نياوردم. م

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4386

«امير مؤمنان را به جاي خالد «چنان وانهاديم كه بر بيني خويش «افتاده بود، اما به سجده نبود «اگر بند قلاده‌اي از ما را بريديد «به جاي آن بند قلاده‌ها از شما بريديم «اگر ما را از مرد بخشنده‌مان بازداشتيد «ما نيز، وليد را از آواز كنيزان فرزنددار «بازداشتيم «اگر قسري به سفر هلاك رفت.

«ابو العباس نيز حضور ندارد.» حسان بن جعده جعفري به تكذيب خلف بن خليفه شعري گفت به اين مضمون:

«هر كس بجز عموهاي وليد «دعوي كشتن او را داشته باشد «شخصي است كه جانش پر از دروغ است «وي مردي بود كه مرگش رسيده بود «و بني مروان با عربان سوي او رفتند.» ابو محجن وابسته خالد شعري گفت به اين مضمون:

«از وليد و مردم اردوي او بپرس «صبحگاهي كه باران سرد ما بر او ريخت «هنگامي كه اسبان زير غبار مرگ پيوسته بود «آيا كسي از مضريان آمد كه از او دفاع كند؟

«هر كه بي‌خبر از شعر، ماراهجا گويد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4387

«ما شمشير او را بشكنيم «كه ما به وسيله آن هجا مي‌گوييم «و قصاص مي‌كنيم.» در اين سال، با يزيد بن وليد، ملقب به يزيد ناقص (كاستي آور) بيعت كردند.

وي را يزيد ناقص از آن رو گفتند كه آنچه را وليد بن يزيد بر مقرري كسان افزوده بود و هر كس را ده بيشتر داده بود، پس از كشته شدن وليد بكاست و مقرري‌هايشان را به وضعي كه در ايام هشام بن عبد الملك بوده بود باز برد.

گويند: نخستين كسي كه او را بدين نام ناميد، مروان بن محمد بود.

علي بن محمد گويد: مروان بن محمد، يزيد بن وليد را دشنام داد و گفت:

«ناقص بن وليد» و كسان به اين سبب او را ناقص ناميدند.

در همين سال، كار بني مروان آشفته شد و كار فتنه بالا گرفت.

 

سخن از خبر فتنه‌هايي كه به سال صد و بيست و ششم رخ داد

 

اشاره

 

از جمله فتنه‌ها آن بود كه، از پس كشته شدن وليد بن يزيد، سليمان بن هشام در عمان به پا خاست.

علي بن محمد گويد: وقتي وليد كشته شد، سليمان بن هشام كه در عمان به زندان بود، از زندان درآمد و اموالي را كه آنجا بود بگرفت و سوي دمشق روان شد و بنا كرد وليد را لعن مي‌گفت و او را به كفر منسوب مي‌داشت.

و هم در اين سال، مردم حمص به كسان عباس بن وليد تاختند و خانه او را ويران كردند و به خونخواهي وليد بن يزيد برخاستند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4388

 

سخن از قيام مردم حمص به خونخواهي وليد

 

علي گويد: مروان بن عبد الله بن عبد الملك از جانب وليد عامل حمص بود.

وي به بزرگواري و كرم و عقل و جمال، از سران بني مروان بود. وقتي وليد كشته شد و خبر كشته شدن وي به مردم حمص رسيد درهاي شهر را ببستند و گريه كن و نوحه‌گري نهادند و از چگونگي كشته شدن وي پرسيدند. يكي كه آنجا حضور داشته بود گفت: «ما پيوسته با قوم مقاومت مي‌كرديم و بر آنها چيره بوديم تا وقتي كه عباس بن- وليد بيامد و به طرف عبد العزيز بن حجاج رفت.» گويد: پس مردم حمص به پا خاستند و خانه عباس را ويران كردند و به غارت دادند و حرمتهاي وي را شكستند و پسرانش را بگرفتند و به زندان كردند و از پي وي برآمدند كه سوي يزيد بن وليد رفت.

گويد: پس از آن با ولايتها مكاتبه كردند و آنها را به خونخواهي وليد دعوت كردند كه پذيرفتند.

گويد مردم حمص ميان خودشان مكتوبي نوشتند كه به اطاعت يزيد در نيايند، اگر دو وليعهد وليد زنده‌اند با آنها بيعت كنند وگرنه خلافت را به بهتر كسي دهند كه مي‌شناسند به شرط آنكه مقرريشان را از محرم تا محرم دهد و فرزندانشان را نيز مقرري دهد.

گويد: مردم حمص، معاوية بن يزيد بن حصين را سالار خويش كردند و او به مروان بن عبد الله كه در دار الاماره حمص بود نامه نوشت كه چون آنرا بخواند گفت: «اين نامه‌ايست كه به رضاي خدا نوشته شده.» و در آنچه مي‌خواستند پيرو آنها شد.

گويد: «وقتي يزيد بن وليد از كار مردم حمص خبر يافت، فرستادگاني سوي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4389

آنها روانه كرد كه يعقوب بن هاني از آن جمله بود و به آنها نوشت كه به خويش دعوت نمي‌كند بلكه به شوري دعوت مي‌كند.

عمرو بن قيس سكوني گفت: «به وليعهد خويش رضايت مي‌دهيم» منظورش پسر وليد بن يزيد بود.

گويد: يعقوب بن عمير ريش وي را بگرفت و گفت: «اي پير مردني خطا كردي، عقلت برفته، آنكه مي‌گويي اگر يتيمي بود زير سرپرستي تو روا نبود كه مالش را بدو تسليم كني، تا چه رسد به كار امت.» مردم حمص به فرستادگان يزيد بن- وليد تاختند و آنها را بيرون راندند و كار حمص با معاوية بن يزيد شد و چيزي از كارشان به دست مروان بن عبد الله نبود.

گويد: سمط بن ثابت نيز با مردم حمص بود كه مناسبات وي با معاوية بن يزيد گرم نبود، ابو محمد سفياني نيز با آنها بود كه گفتشان: «اگر سوي دمشق روم و مردم آنجا را بنگرم، كسي با من مخالفت نميكنند.» گويد: يزيد بن وليد، مسرور بن وليد و وليد بن روح را با گروهي انبوه فرستاد كه بيشترشان از بني عامر بن كلب بودند و در حوارين جاي گرفتند. پس از آن سليمان ابن هشام پيش يزيد رفت كه او را حرمت كرد و خواهر وي ام هشام دختر هشام بن- عبد الملك را به زني گرفت و آنچه را كه وليد از اموالشان گرفته بود بدو پس داد و او را پيش مسرور بن وليد و وليد بن روح فرستاد و دستور داد كه مطيع و شنواي او باشند. مردم حمص نيز بيامدند و در دهكده‌اي از آن خالد بن يزيد بن معاوية فرود آمدند.

يحيي بن عبد الرحمان بهراني گويد: مروان بن عبد الله به پا خاست و گفت: «اي كسان، شما براي نبرد دشمنتان و خونخواهي خليفه‌تان برون شده‌ايد و به راهي آمده‌ايد كه اميدوارم خدايتان پاداش بزرگ دهد و برايتان نيكو شود. اينك شاخي از آنها براي شما نمايان شده و گردني از آنها برآمده كه اگر آنرا ببريد دنباله آن از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4390

پي آيد و براي آن آماده تر باشيد و برايتان آسانتر باشد. راي من اين نيست كه سوي دمشق شويد و اين سپاه را پشت سر خويش به جاي نهيد.» گويد: سمط گفت: «به خدا اين دشمني است كه خانه‌اش نزديك است و مي‌خواهد جمع شما را بشكند، وي به قدريان متمايل است.» گويد: پس، كسان به مروان بن عبد الله تاختند و او را بكشتند پسرش را نيز بكشتند و سرهايشان را ميان مردم بلند كردند.

گويد: سمط از آن سخن مخالفت معاوية بن يزيد را منظور داشته بود. وقتي مروان بن عبد الله كشته شد ابو محمد سفياني را ولايتدار خويش كردند و كس پيش سليمان بن هشام فرستاد كه ما سوي تو روانيم، به جاي خويش باش، و او به جاي خويش بماند.

گويد: پس اردوگاه سليمان را به سمت چپ رها كردند و سوي دمشق رفتند، سليمان از رفتنشان خبر يافت و با شتاب روان شد و در سليمانيه به آنها رسيد كه مزرعه‌اي بود از آن سليمان بن عبد الملك آن سوي عذرا كه چهارده ميل با دمشق فاصله داشت.

وليد بن علي گويد: وقتي يزيد از كار مردم حمص خبر يافت عبد العزيز بن- حجاج را پيش خواند و با سه هزار كس روانه كرد و بدو گفت كه در ثنية العقاب توقف كند. هشام بن مصاد را نيز پيش خواند و با هزار و پانصد كس روانه كرد و گفت در عقبة السلامه بماند و به آنها گفت كه همديگر را مدد كنند.

يزيد بن مصاد گويد من در اردوي سليمان بودم، به مردم حمص رسيديم كه در سليمانيه فرود آمده بودند. زيتون را بر سمت راست خويش نهاده بودند و كوه را سمت چپ و چاهها را پشت سر، و جز از يك سوي به طرف آنها راه نبود. آغاز شب فرود آمده بودند و اسبان خويش را استراحت داده بودند. ما همه شب راه پيموده بوديم تا به آنها رسيده بوديم. چون روز برآمد و گرما شدت گرفت، اسبان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4391

ما خسته بود و آهن بر ما سنگيني مي‌كرد. نزديك مسرور بن وليد رفتم و در حالي كه سليمان سخن مرا مي‌شنيد بدو گفتم: «ترا به خدا اي ابو سعيد، امير در اين حال سپاه خود را به طرف نبرد نبرد.» گويد: سليمان پيش آمد و گفت: «اي پسر، صبور باش، به خدا فرود نمي‌آيم تا خدا هر چه خواهد ميان من و آنها حكم كند.» گويد: پس از آن پيش رفت، طفيل بن حارثه كلبي بر پهلوي راست وي بود.

طفيل بن زراره حبشي بر پهلوي چپ وي بود. به ما حمله كردند، پهلوي راست و پهلوي چپ بيشتر از دو تيررس عقب رفت. سليمان در قلب بود و از جاي خويش نرفته بود. پس از آن ياران سليمان به حريفان حمله بردند و آنها را به محلشان پس راندند. آنها همچنان به ما حمله مي‌بردند و ما پياپي به آنها حمله مي‌برديم. نزديك به دويست كس از آنها كشته شد كه حرب بن عبد الله بن يزيد بن معاويه از آن جمله بود از ياران سليمان نيز نزديك پنجاه كس كشته شد.

گويد: ابو الهلباء بهراني كه يكه سوار مردم حمص بود بيامد و هماورد خواست، حية بن سلامه كلبي سوي وي رفت و با نيزه ضربتي بدو زد كه از اسب بيفتاد، ابو جعده وابسته قريش از مردم دمشق بدو حمله برد و خونش را بريخت.

پس از آن ثبيت بن يزيد بهراني بيامد و هماورد خواست. ايراك سغدي كه از شاهزادگان سغد و از خاصان سليمان بن هشام بود به مقابله او رفت. ثبيت كوتاه قامت بود و ايراك تنومند، و چون ثبيت ديد كه سوي وي مي‌رود، پشت بكرد. ايراك بايستاد و تيري سوي وي انداخت كه عضله ساق وي را به نمد دوخت.

گويد: در اين اثنا عبد العزيز از ثنية العقاب بيامد و به آنها حمله برد و وارد اردوگاهشان شد و كسان بكشت و به نزد ما رسيد.

سليمان بن زياد غساني گويد: من با عبد العزيز بن حجاج بودم. وقتي اردوي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4392

مردم حمص را بديد به ياران خويش گفت: «وعده‌گاه شما تپه‌اي كه ميان اردوگاهشان است، به خدا هر كه به جاي ماند گردنش را مي‌زنم.» گويد: آنگاه به پرچمدار خويش گفت: «پيش برو»، آنگاه حمله برد، ما نيز با وي حمله برديم و هر كه راه ما را گرفت كشته شد تا روي تپه رسيديم و اردويشان بشكافت و هزيمت شدند.

گويد: يزيد بن خالد بن عبد الله قسري گفت: «خدا را، خدا را، درباره قوم خويش بياد آر.» و كسان دست بداشتند و رفتار سليمان و عبد العزيز را ناخوش داشت.

نزديك بود ميان ذكوانيان و سليمان با بني عامر كلب شري رخ دهد اما دست از آنها بداشتند به شرط آنكه با يزيد بن وليد بيعت كنند.

گويد: سليمان بن هشام كس سوي ابو محمد سفياني و يزيد بن خالد فرستاد كه گرفتندشان و بر طفيل بن حارثه گذر دادند كه بدو بانگ زدند: «اي دايي جان، ترا به خدا و خويشاوندي قسم مي‌دهيم.» طفيل با آنها سوي سليمان رفت كه آنها را بداشت بني عامريان بيم كردند كه بكشدشان و جمعي از آنها بيامدند و با محمد و يزيد در سرا- پرده بماندند. سپس آنها را سوي يزيد بن وليد فرستاد كه آنها را با دو پسر وليد در الخضراء بداشت و يزيد نواده ابو سفيان، دايي عثمان بن وليد را نيز با آنها بداشت.

گويد: پس از آن سليمان و عبد العزيز سوي دمشق آمدند و در عذرا جاي گرفتند. كار مردم دمشق فراهم آمد و با يزيد بن وليد بيعت كردند. آنگاه كسان سوي دمشق و حمص رفتند، يزيد آنها را مقرري داد و بزرگانشان را جايزه داد كه معاوية بن- حصين و سمط بن ثابت و عمرو بن قيس و ابن حوي و صقر بن صفوان از آن جمله بودند. از جمله مردم حمص، معاوية بن يزيد را عامل كرد، باقيمانده در دمشق ببودند.

كه پس از آن به مقابله مردم اردن و فلسطين رفتند.

در آن روز از مردم حمص سيصد كس كشته شده بود. تاريخ طبري/ ترجمه ج‌10 4393 سخن از قيام مردم حمص به خونخواهي وليد ….. ص : 4388

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4393

در اين سال مردم فلسطين و اردن به عامل خويش تاختند و او را بكشتند.

 

سخن از خبر قيام مردم فلسطين و اردن و كار يزيد بن وليد با آنها

 

رجاء نواده روح بن زنباع گويد: سعيد بن عبد الملك از جانب وليد عامل فلسطين بود. وي مردي نكوسرشت بود. يزيد بن سليمان سرور برادران خويش بود، پسران سليمان بن عبد الملك در فلسطين مقيم بودند و مردم فلسطين به سبب مجاورت آنها را دوست داشتند.

وقتي وليد كشته شد، سعيد بن روح بن زنباع، كه در آن وقت سر مردم فلسطين بود، به يزيد بن سليمان نوشت كه خليفه كشته شد، پيش ما آي كه كار خويش را به تو سپاريم.

گويد: پس سعيد قوم خويش را براي وي فراهم آورد، به سعيد بن عبد الملك كه در آن وقت در سبع مقيم بود نوشت كه از پيش ما برو كه كار آشفته شده و ما كار خويش را به كسي سپرده‌ايم كه به كار وي رضايت داريم. پس او سوي يزيد بن وليد رفت.

گويد: پس از آن يزيد بن سليمان مردم فلسطين را به نبرد يزيد بن وليد دعوت كرد. مردم اردن از كار آنها خبر يافتند و كار خويش را به محمد بن عبد الملك سپردند كار مردم فلسطين نيز با سعيد بن روح و ضبعان بن روح بود. يزيد از كارشان خبر يافت و سليمان بن هشام را با مردم دمشق و مردم حمص كه با سفياني بوده بودند به مقابله آنها فرستاد.

محمد بن راشد خزاعي گويد: مردم دمشق هشتاد و چهار هزار كس بودند.

پس، سليمان بن هشام به مقابله آن جمع روان شد.

گويد: و چنان بود كه سليمان بن هشام مرا سوي ضبعان و سعيد، دو پسر روح و سوي حكم و راشد، دو پسر ابن جرو بلقيني فرستاد كه وعده دادم و اميدوارشان كردم كه به اطاعت يزيد بن وليد در آيند، و آنها پذيرفتند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4394

عثمان بن داود خولاني گويد: يزيد بن وليد مرا به همراهي حذيفة بن سعيد سوي محمد بن عبد الملك و يزيد بن سليمان فرستاد و آنها را به اطاعت خويش دعوت كرد و وعده داد و اميدوار كرد.

گويد: ما از مردم اردن و محمد بن عبد الملك آغاز كرديم، جمعي از آنها به نزد محمد فراهم آمدند، من با وي سخن كردم. يكي شان گفت: «خداي امير را قرين صلاح بدارد، اين قدري خبيث را بكش.»، اما حكم بن جروقيني آنها را از من بداشت. آنگاه نماز به پا شد و من با وي خلوت كردم و گفتم: «من فرستاده يزيدم به نزد تو، به خدا پشت سر من پرچمي بسته نمي‌شد مگر بالاي سر يكي از مردان قوم تو بود و درمي از بيت المال برون نمي‌شد مگر به دست يكي از آنها مي‌رسيد، براي تو نيز چنين و چنان مي‌فرستد.» گفت: «اين را تعهد مي‌كني؟» گفتم: «آري.» گويد: آنگاه برون شدم و پيش ضبعان بن روح رفتم و بدو نيز همانند اين گفتم و نيز گفتم: «تا وقتي كه وي بباشد ولايتداري فلسطين را به تو واميگذارد.» از من پذيرفت و من بازگشتم. هنوز صبح نشده بود كه مردم فلسطين برفتند.

محمد بن سعيد ازدي گويد: در اردن خبر گير يزيد بن وليد بودم وقتي آنچه مي‌خواست سامان گرفت، مرا عامل خراج اردن كرد. وقتي با يزيد بن وليد مخالفت كردند، پيش سليمان بن هشام رفتم و از او خواستم سپاهي با من بفرستد كه به طبريه حمله برم، اما سليمان نپذيرفت كه كسي را همراه من بفرستد. پيش يزيد بن وليد برفتم و خبر را با وي بگفتم، به خط خويش نامه‌اي به سليمان نوشت و دستور داد هر چه خواسته بودم با من بفرستد. نامه را پيش سليمان بردم، مسلم بن ذكوان را با پنج هزار كس همراه من فرستاد. شبانه آنها را ببردم تا به بطيحه رسيديم و در دهكده‌ها پراكنده شدند، من با گروهي از آنها سوي طبريه رفتيم و آنها به سپاه خويش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4395

نامه نوشتند. مردم طبريه مي‌گفتند: «براي چه بمانيم كه سپاهيان وارد منزلهاي ما مي‌شوند و به كسان ما تعرض مي‌كنند.» و سوي جايگاه سليمان و محمد بن عبد الملك رفتند و غارتشان كردند و اسبان و سلاحشان را گرفتند و به دهكده‌ها و خانه‌هاي خويش پيوستند.

گويد: وقتي مردم فلسطين و اردن پراكنده شدند سليمان سوي صنبره رفت و مردم اردن پيش وي آمدند و با يزيد بن وليد بيعت كردند وقتي روز جمعه شد سليمان سوي طبريه روان شد و بر درياچه به زورقي نشست و با آنها همراه بود تا به طبريه رسيد و با آنها نماز جمعه بكرد و با كساني كه حاضر بودند بيعت كرد، آنگاه به اردوگاه خويش بازگشت.

عثمان بن داود گويد: وقتي سليمان در صنبره فرود آمد مرا سوي يزيد بن وليد فرستاد و به من گفت به او بگويم كه مخالفت مردم فلسطين را دانسته‌اي: خدا زحمت ايشان را بس كرد، قصد دارم ابن سراقه را به فلسطين گمارم و اسود بن بلال محاربي را به اردن گمارم.

گويد: پيش يزيد رفتم و آنچه را سليمان به من دستور داده بوديد و گفتم.

به من گفت: «به من بگوي كه به ضبعان بن روح چه گفتي؟» گويد: بدو خبر دادم.

گفت: «چه كرد؟» گفتم: «همانشب با مردم فلسطين برفت. ابن جرو نيز با مردم اردن برفت.» گفت: «ما نيز بايد به تعهدمان وفا كنيم، بازگرد و به او بگو باز بگردد تا به رمله رود و با مردم آنجا بيعت كند، ابراهيم بن وليد را عامل اردن كردم، ضبعان ابن روح را عامل فلسطين، مسرور بن وليد را عامل قنسرين و ابن حصين را عامل حمص.» راوي گويد: پس از كشته شدن وليد، يزيد بن وليد سخن كرد و پس از حمد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4396

خداي و ثناي او و صلوات پيمبر او محمد صلي الله عليه و سلم گفت: «اي مردم، به خدا من به سركشي و گردنفرازي و حرص دنيا و رغبت شاهي قيام نكرده‌ام، خودستايي نمي‌كنم، اگر پروردگارم رحمم نكند ستمگر خويشتن خواهم بود. قيام من از روي خشم به خاطر خدا و پيمبر وي و دين وي بوده و براي دعوت به سوي خدا و كتاب وي و سنت پيمبر او صلي الله عليه، به هنگامي كه نشانه‌هاي هدايت ويراني گرفته بود و نور مردم پرهيزگار به خاموشي رفته بود و جبار عنود تسلط داشت كه هر حرامي را حلال مي‌شمرد و همه گونه بدعت مينهاد به خداي قسم كه كتاب خدا را باور نداشت و به روز حساب ايمان نداشت. وي به منزلت، پسر عموي من بود و به نسب همسنگ من. اما چون چنين ديدم از خدا در كار وي خير جستم و از او خواستم كه مرا به خويشتن وانگذارد و كساني از مردم ولايت خويش را كه اجابتم مي‌كردند به اين كار دعوت كردم و در اين باب كوشيدم تا خداي مردم و ولايتها را از او آسوده كرد، به كمك و نيروي خداي بود نه به كمك و نيروي من.

«اي مردم، تعهد مي‌كنم كه نه سنگي بر سنگي نهم و نه خشتي بر خشتي، نه نهري حفر كنم، نه مالي بيفزايم و نه چيزي به همسري يا فرزندي دهم و نيز مالي از شهري به شهر ديگر نبرم تا شكاف آن شهر را ببندم و حاجت مردم آن را درباره مقاصدي كه دارند برآرم، اگر چيزي افزون بود به شهر مجاور آن برم كه بيشتر بدان نياز دارند.

شما را در مرزهايتان دير نخواهم داشت كه به فتنه افتيد و كسانتان نيز به فتنه افتند.

در خويش را به روي شما نمي‌بندم كه نيرومندتان ضعيفتان را بخورد. بر اهل جزيه شما چندان بار نمي‌كنم كه از ولايت خويش بروند و نسلشان ببرد، هر سال پيش من عطيه‌اي داريد و هر ماه مقرري‌اي تا معاش مسلمانان مرتب برسد و دورشان همانند نزديكشان باشد. اگر به آنچه گفتم عمل كردم شما مكلف شنوايي و اطاعتيد و پشتيباني نكو، و اگر عمل نكردم حق داريد مرا خلع كنيد. مگر آنكه مرا به توبه واداريد، اگر توبه كردم از من مي‌پذيريد. اگر كسي را كه به صلاح شهره باشد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4397

مي‌شناسيد كه مانند آنچه من تعهد كردم، تعهد مي‌كند و خواستيد با وي بيعت كنيد، من نخستين كسم كه با او بيعت مي‌كنم و به اطاعتش در مي‌شوم.

«اي مردم، اطاعت مخلوق بر عصيان خالق روا نيست، و وفايي كه مستلزم پيمان شكني باشد با مخلوق نبايد كرد، اطاعت، اطاعت خداست. مخلوق را در اطاعت خداي اطاعت بايد كرد، مادام كه مطيع خداي باشد، وقتي عصيان خدا كرد و به عصيان خواند مي‌بايد عصيان او كرد و خونش را ريخت.» «اين سخن را مي‌گويم و براي خودم و شما از خدا آمرزش مي‌خواهم.» گويد: آنگاه كسان را دعوت كرد كه از نو با وي بيعت كنند و نخستين كسي كه با وي بيعت كرد يزيد بن هشام بود ملقب به افقم. وقتي قيس بن هاني عبسي با او بيعت كرد گفت: «اي امير مؤمنان، از خداي بترس چنانكه هستي باش كه هيچكس از مردم خاندان تو چنين نبود كه تو هستي، اگر گويند عمر بن عبد العزيز، تو خلافت را از راه درست گرفتي و او از راه بد.» گويد: گفته وي به مروان بن محمد رسيد و گفت: «خدايش بكشد كه همه مارا نكوهش كرد و عمر را نيز»، وقتي مروان به خلافت رسيد، يكي را فرستاد و گفت:

«وقتي وارد مسجد دمشق شدي، قيس بن هاني را بنگر كه از دير باز آنجا نماز مي‌كند و او را بكش.» گويد: آن كس برفت و وارد مسجد دمشق شد و قيس را ديد كه نماز مي‌كرد و او را بكشت.

در اين سال يزيد بن وليد يوسف بن عمر را از عراق برداشت و منصور بن- جمهور را ولايتدار آنجا كرد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4398

 

سخن از خبر عزل يوسف بن عمر از عراق و ولايتداري منصور بن جمهور

سخن از خبر عزل يوسف بن عمر از عراق و ولايتداري منصور بن جمهور

 

وقتي مردم شام به اطاعت يزيد بن وليد استوار شدند، چنانكه گويند عبد العزيز نواده دحيه كلبي را براي ولايتداري عراق در نظر گرفت.

عبد العزيز بدو گفت: «اگر سپاهي با من بود مي‌پذيرفتم» و يزيد او را واگذاشت و منصور بن جمهور را ولايتدار عراق كرد.

ابو مخنف گويد: وليد بن يزيد بن عبد الملك به روز چهار شنبه دو روز مانده از جمادي الاخر سال صد و بيست و ششم كشته شد. كسان در دمشق با يزيد بن وليد بيعت كردند. منصور بن جمهور همانروز كه وليد بن يزيد كشته شد از بخراء سوي عراق روان شد با شش كس ديگر.

گويد: خبر وي به يوسف بن عمر رسيد كه بگريخت. منصور بن جمهور چند روز رفته از رجب به حيره رسيد و بيت المالها را بگرفت و مقرري بگيران را مقرري و روزي داد، حريث بن ابي جهم را بر واسط گماشت. عامل آنجا محمد بن نباته بود.

حريث شبانه بر او وارد شد و وي را بداشت و به بند كرد، جرير بن يزيد را بر بصره گماشت. منصور آنجا ببود و عاملان گماشت و در عراق و ولايتهاي آن براي يزيد بن- وليد بيعت گرفت.

گويد: منصور باقيمانده رجب و شعبان و رمضان را در عراق ببود و چند روز مانده از رمضان از آنجا برفت.

اما غير ابو مخنف گويد: منصور بن جمهور بدوي اي بود خشن از تيره غيلان.

اهل دين نبود و به سبب نظري كه يزيديه با غيلانيان داشت و هم به سبب تعصب از كشتن خالد بدو پيوسته بود، به همين جهت در كشته شدن وليد حضور داشت وقتي يزيد او را ولايتدار عراق كرد بدو گفت: «ترا ولايتدار عراق كردم سوي آنجا

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4399

روان شو، از خدا بترس و بدان كه من وليد را به سبب آن كشتم كه فاسق بود و ستمگري مي‌نمود. روا نيست تو مرتكب چيزهايي شوي كه ما به سبب آن وليد را كشته‌ايم.» گويد: يزيد بن حجره غساني به نزد يزيد بن وليد آمد، وي مردي بود ديندار و فضيلت پيشه، و پيش مردم شام منزلتي داشت و از سر دين با وليد نبرد كرده بود، گفت: «اي امير مؤمنان، منصور را ولايتدار عراق كرده‌اي؟» گفت: «آري به سبب سخت كوشي و نيكياري كه داشت.» گفت: «وي در خور اين كار نيست كه بدوي است و از كار دين بي‌خبر.» گفت: اگر منصور را كه سخت كوش بوده ولايتدار نكنم پس كي را ولايتدار كنم؟» گفت: «يكي از اهل دين و صلاح را كه از شبهات بپرهيزد و از احكام و حدود مطلع باشد، چرا هيچكس از مردم قيس پيش تو نمي‌آيد و بر در تو نمي‌ايستد؟» گفت: «اگر نبود كه خونريزي شأن من نيست، قيسيان را مهلت نمي‌دادم. به خدا هر وقت قيسيان نيرو گرفته‌اند اسلام به زبوني افتاده است.» گويد: وقتي يوسف بن عمر از كشته شدن وليد خبر يافت به كساني از مردم يماني كه به نزد وي بودند پرداخت و در زندانها از آنها ديدن مي‌كرد، آنگاه با يكايك مضريان خلوت مي‌كرد و مي‌گفت: «اگر آشفتگي‌اي پيش آيد يا حادثه‌اي رخ دهد چه مي‌كني؟» و او مي‌گفت: «من يكي از مردم شامم، با هر كه بيعت كنند بيعت مي‌كنم و هر- چه عمل كنند من نيز عمل مي‌كنم.» گويد: يوسف آنچه را مي‌خواست پيش آنها نيافت و همه مردم يماني را كه در زندانها بودند رها كرد و كس پيش حجاج بن عبد الله بصري و منصور بن نصير

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4400

فرستاد كه اخبار مردم شام را براي او مي‌فرستادند. بر راه شام نيز ديده‌بانها نهاد يكي را نيز در حيره نهاد.

گويد: منصور بيامد و چون به جمع رسيد نامه‌اي به سليمان بن سليم نوشت به اين مضمون:

«اما بعد: خدا نعمتي را كه نزد گروهي هست تغيير ندهد تا آنچه را در ضمير- شان هست، تغيير دهند و چون خدا براي گروهي بدي خواهد جلوگير ندارد» [1] وليد بن يزيد نعمت خدا را كفران كرد و خونها بريخت خداي نيز خون او را بريخت و او را با شتاب به جهنم برد و خلافت او را به كسي داد كه بهتر از اوست با روش نيكتر، يعني يزيد بن وليد، كسان با وي بيعت كرده‌اند و حارث بن عباس بن وليد را ولايتدار عراق كرده، عباس مرا فرستاده كه يوسف و عاملان او را بگيرم. وي دو منزل پشت سر من، در ابيض فرود آمده، يوسف و عاملان وي را بگير كه هيچيك از آنها متروك نماند، آنها را به نزد خويش زنداني كن، مبادا مخالفت كني كه به تو و خاندانت آن رسد كه تاب آن نياري، براي خويشتن برگزين، يا واگذار.» گويند: وقتي منصور در عين القمر بود، به كساني از سرداران شام كه در حيره بودند نامه نوشت و از كشته شدن وليد خبرشان داد و گفت كه يوسف و عاملان وي را بگيرند و همه نامه‌ها را پيش سليمان بن سليم فرستاد و دستور داد كه به سرداران برساند.

راوي گويد: سليمان نامه‌ها را بگرفت و پيش يوسف برد و نامه منصور را كه براي وي نوشته بود به يوسف داد كه بخواند و از آن حيرت كرد.

حريث بن ابي الجهم گويد: مقيم واسط بودم ناگهان نامه منصور بن جمهور

______________________________

[1] إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّي يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ (رعد آيه 13

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4401

پيش من آمد كه عاملان يوسف را بگير. من در واسط عهده‌دار كار وي بودم، وابستگان و ياران خويش را فراهم آورد، نزديك به سي كس برنشستيم با سلاح، سوي شهر رفتيم، دروازه‌بانان گفتند: «كيستي؟» گفتم: «حريث بن ابي الجهم.» گفتند: «به خدا قسم ياد مي‌كنيم كه حريث براي كاري مهم آمده است.» و در را بگشودند كه وارد شديم و عامل را گرفتيم كه از در تسليم در آمد، صبحگاهان از كسان براي يزيد بن وليد بيعت گرفتيم.

عمر بن شجره گويد: عمرو بن محمد بن قاسم عامل سغد بود، محمد بن غزان، يا عزان، كلبي را بگرفت و تازيانه زد و پيش يوسف فرستاد كه او را تازيانه زد و مالي گزاف به گردن او نهاد كه هر جمعه سهمي از آنرا بدهد و اگر نداد بيست و پنج تازيانه به او بزنند.

گويد: دست و بعضي انگشتان محمد بخشكيد و چون منصور بن جمهور ولايتدار عراق شد وي را ولايتدار سند و سيستان كرد. وي سوي سيستان رفت و براي يزيد بيعت گرفت. آنگاه سوي سند رفت و عمرو بن محمد را به بند كرد و كشيكبانان به مراقبت او گماشت و براي نماز برخاست. عمرو شمشيري از آن كشيكبانان را گرفت و بي‌نيام روي آن تكيه داد كه در شكمش فرو رفت. كسان بانگ برآوردند ابن غزان بيامد و گفت: «چرا چنين كردي؟» گفت: «از شكنجه بيم كردم.» گفت: «هرگز با تو چنين نمي‌كردم كه با خويشتن كردي.» گويد: عمرو بن محمد سه روز ببود آنگاه بمرد و ابن غزان براي يزيد بيعت گرفت.

راوي گويد: وقتي يوسف بن عمر، نامه منصور بن جمهور را خواند به سليمان ابن سليم كلبي گفت: «چه بايد كرد؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4402

گفت: «پيشوايي نداري كه همراه وي نبرد كني، مردم شام همراه تو با حارث ابن عباس نبرد نمي‌كنند. اگر منصور بن جمهور بيايد، از او بر تو بيمناكم، راي درست اين است كه سوي شام روي.» گفت: «راي من نيز همين است، تدبير چيست؟» گفت: «نسبت به يزيد اطاعت من نمايي و در سخنراني خويش دعاي وي مي‌گويي و چون منصور نزديك شد كسي را كه ما معتمد من باشد همراه تو مي‌كنم».

گويد: وقتي منصور به جايي فرود آمد كه صبحگاهان به بلد مي‌رسيد، يوسف به منزل سليمان بن سليم رفت و سه روز آنجا ببود. آنگاه كسي را همراه او فرستاد كه وي را از راه سماوه ببرد تا به بلقاء رسيد.

به قولي: سليمان گفت: «مخفي مي‌شوي و منصور را با ولايت وامي‌گذاري.» گفت: «پيش كي؟» گفت: «به نزد من و ترا به نزد معتمدي جا مي‌دهم.» گويد: پس از آن سليمان به نزد عمرو بن محمد عاصي رفت و قضيه را بدو خبر داد و از او خواست كه يوسف را پناه دهد و گفت: «تو يكي از مردان قريشي و مردم بكر بن وائل دائيان تواند.» و عمرو او را پناه داد.

عمرو گويد: هيچكس را نديده بودم كه چون او گردنفراز باشد و از حادثه ترسان. كنيزكي گرانقدر پيش وي بردم بكنيز گفتم: «او را گرم مي‌كني و خوشدل مي‌كني.» به خدا هرگز نزديك او نشد و بدو ننگريست. پس از آن روزي كس فرستاد كه به نزد وي رفتم گفت: «نكو كردي و رفتار دلپذير داشتي، مرا يك حاجت مانده است.» گفتمش: «بگوي.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4403

گفت: «مرا از كوفه سوي شام بري.» گفتم: «خوب.» گويد: همانروز كه منصور بن جمهور بيامد از وليد ياد كرد و عيب او گفت، از يزيد بن وليد ياد كرد و ستايش او كرد، از يوسف و تسليم او سخن آورد. سخنوران به پا خاستند و نكوهش وليد و يوسف گفتند.

گويد: پيش يوسف رفتم و قصه آنها را براي وي نقل كردم و هر كس را نام مي‌بردم كه بد او گفته بود مي‌گفت: «به نزد خدا ملتزم مي‌شوم كه يكصد تازيانه به او بزنم. دويست تازيانه، سيصد تازيانه. «و من در شگفت بودم كه هنوز طعم ولايتداري دارد و كسان را تهديد مي‌كند.

گويد: سليمان بن سليم او را واگذاشت. پس از آن وي را سوي شام فرستاد كه در آنجا نهان شد، سپس به بلقا انتقال يافت.

علي بن محمد گويد: يوسف بن عمر يكي از بني كلاب را با پانصد كس فرستاد و بدانها گفت: «اگر يزيد بن وليد بر شما گذشت نگذاريدش عبور كند.» گويد: منصور بن جمهور سوي آنها آمد كه معترض او نشدند و منصور سلاح آنها را بگرفت و وارد كوفه‌شان كرد.

گويد: از كوفه كسي همراه يوسف برون نشد بجز سفيان بن سلامه و غسان بن- قعاس عدوي و شصت تن از فرزندان صلبي وي از مرد و زن. منصور چند روز رفته از رجب وارد كوفه شد و بيت المالها را گرفت و مقرريها را بداد و عاملان و خراجگيراني را كه در زندان‌هاي يوسف بودند رها كرد.

گويد: وقتي يوسف به بلقا رسيد خبر وي به يزيد بن وليد رسيد.

ابو هاشم مخلد بن محمد گويد: از محمد بن سعيد كلبي كه از سرداران يزيد بن- وليد بوده بود شنيدم كه وقتي يزيد شنيده بود كه يوسف بن عمر در بلقا ميان كسان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4404

خويش است، او را به طلب يوسف فرستاده بود.

محمد گويد: با پنجاه سوار يا بيشتر برفتم و در بلقا خانه او را در ميان گرفتم، همچنان تفتيش [1] كرديم و چيزي نيافتيم.

راوي گويد: يوسف جامه زنان پوشيده بود و با زنان و دختران خويش نشسته بود و چون آنها را تفتيش كرد وي را ميان زنان يافت و او را در بند بياورد با دو نوجوان پسران وليد، در زندان بداشت كه در همه ايام خلافت يزيد و دو ماه و ده روز از خلافت ابراهيم در زندان ببود. وقتي مروان به شام آمد و نزديك دمشق رسيد، كشتن آنها را به عهده يزيد بن خالد نهاد، يزيد، وابسته خالد را كه كنيه ابو الاسد داشت با گروهي از ياران خويش فرستاد كه وارد زندان شد و سر دو نوجوان را با گرزها بكوفت و يوسف بن عمر را برون آورد و گردنش را بزد.

به قولي: وقتي يزيد بن وليد خبر يافت كه يوسف بن عمر سوي بلقا رفته پنجاه سوار سوي او فرستاد، يكي از بني نمير بدو رسيد و گفت: «اي عمو زاده به خدا كشته مي‌شوي، از من بشنو و مقاومت كن و به من اجازه بده تا ترا از دست اينان بگيرم.» گفت: «نه.» گفت: «پس بگذار من ترا بكشم و اين يمانيان ترا نكشند كه ما را از كشتن تو خشمگين كنند.» گفت: «هيچيك از اين دو چيز را كه به من عرضه كردي نمي‌پذيرم.» گفت: «تو بهتر داني.» گويد: پس او را به نزد يزيد بردند كه بدو گفت: «چرا آمدي؟» گفت: «منصور بن جمهور به ولايتداري آمد و او را با آنكار واگذاشتم.» گفت: «نه ولي نخواستي كه ولايتدار من باشي.» و بگفت تا او را به زندان

______________________________

[1] كلمه متن: نفتش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4405

كردند.

به قولي يزيد، مسلم بن ذكوان و محمد بن سعيد بن مطرف كلبي را پيش خواند و به آنها گفت: «اين فاسق، يوسف بن عمر به بلقا رفته برويد و او را پيش من آريد.» راوي گويد: پس برفتند و او را بجستند و نيافتند. يكي از پسران او را تهديد كردند كه گفت: «او را به شما نشان مي‌دهم.»، آنگاه گفت: «وي سوي مزرعه‌اي از آن خويشتن رفته كه در سي ميلي است.» گويد: پس آن دو كس پنجاه تن از سپاه بلقا را با خويش برداشتند و او را بيافتند كه نشسته بود و چون متوجه آنها شد بگريخت و پاپوشهاي خويش را به جا- گذاشت و چون جستجو كردند وي را ميان زنان يافتند كه قطيفه‌اي ابريشمين روي او انداخته بودند و برهنه سر بر كناره‌هاي آن نشسته بودند.

گويد: پاي وي را كشيدند، از محمد بن سعيد تقاضا مي‌كرد كه طايفه كلب را از او راضي كند. و ده هزار دينار به او بدهد با خونبهاي كلثوم بن عمير و هاني ابن بشر.

گويد: سوي يزيد آمدند. يكي از عاملان سليمان كه در نوبت كشيك بود يوسف را بديد و ريش او را بگرفت و تكان داد و قسمتي از آن را بكند كه ريشي بزرگ داشت و جثه‌اي كوچك. وقتي وي را پيش يزيد بردند ريش خود را كه از نافش مي‌گذشت گرفت و مي‌گفت: «به خدا اي امير مؤمنان ريشم را كندند و يك مو از آن نماند.» گويد: پس او را در الخضراء بداشتند، محمد بن راشد پيش وي رفت و بدو گفت: «آيا بيم نداري كه يكي از انتقامجويان از بالا بيايد و سنگي بر تو افكند؟» گفت: «نه، به خدا متوجه اين نشده بودم، ترا به خدا با امير مؤمنان سخن كن كه مرا به جايي جز اين انتقال دهد و گر چه تنگتر از اين باشد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4406

گويد: اين را به يزيد خبر دادم گفت: «آن قسمت از حمق وي كه از تو نهان مانده بيشتر از اينست، به خدا او را به زندان كرده‌ام كه سوي عراقش بفرستم و در معرض كسان بدارند و مظلمه‌ها را از مال و خون وي بگيرند.» راوي گويد: وقتي يزيد بن وليد، وليد بن يزيد را بكشت و منصور بن جمهور را به عراق فرستاد درباره عيوب وليد نامه‌اي بمردم عراق نوشت و از جمله چيزها كه در آن نوشته بود چنانكه در روايت علي بن محمد آمده اين بود كه:

«خداوند دين اسلام را برگزيد و پسنديده خويش كرد و پاكيزه داشت و در آن حقها نهاد كه بدان فرمان داد و از چيزها نهي كرد كه حرام داشته بود تا اطاعت و معصيت بندگان را بيازمايد و در اسلام همه صفات خير و فضايل بزرگ را كامل كرد. سپس آنرا خاص خود كرد كه حافظ آن شد و دوستدار مردمي شد كه حدود آن را به پا دارند كه آنها را به فضيلت اسلام احاطه و شهره مي‌كند، هر كه را خداي به خلافت كرامت دهد و پاي بند فرمان خداي باشد و بدان كار كند هر كه به مخالفت او برخيزد يا بخواهد موهبتي را كه خدا بدو داده بگرداند يا پيمان شكني كند، كيد وي سست باشد و مكر وي ناچيز، تا خدا عطاي خويش را كامل كند و پاداش و ثواب خويش را ذخيره وي نهد و دشمنش را در گمراهي و خسران عمل نهد. بدينسان خليفگان خداي و سرپرستان دين وي پياپي بودند و در كار دين مطابق حكم وي داوري مي‌كردند و در اين باب پيرو كتاب خدا بودند و به سبب آن مشمول دوستي و نصرت وي بودند كه موجب اكمال نعمت خداي درباره آنها بود و خدا از كارشان رضايت داشت تا وقتي كه هشام بمرد و كار به وليد دشمن خدا افتاد و حرمتهايي را شكست كه مسلم مرتكب آن نشود و كافر بدان روي نيارد كه از ارتكاب آن باك دارند.

«و چون اين كار از او شهره شد و علني شد و بليه درباره آن سخت شد و به سبب آن خونها ريخته شد و اموال به ناحق گرفته شد، به علاوه كارهاي زشت كه خداي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4407

عاملان آن را بجز مدتي اندك به جاي نمي‌گذاشت. من سوي وي رفتم و منتظر بودم باز آيد و عذر به پيشگاه خداي و به نزد مسلمانان آرد و از عمل خويش و آن معاصي كه بر آن جرئت آورده بود بگردد و از اين كار اكمال مقصود خويش مي‌خواستم كه استقامت ستون دين بود و روان داشتن چيزهاي پسنديده در ميان مردم ديندار.

عاقبت سپاهي يافتم كه از ديدن اعمال دشمن خداي سينه‌هاشان از كينه وي پر بود كه دشمن خداي مي‌خواست همه شرايع اسلام را مبدل كند و به خلاف آيات منزل خداي درباره آن عمل كند و اين از وي شايع و عام و بي‌پرده بود كه خداي بر آن پوششي ننهاده بود و كسي درباره آن شك نداشت، اعتراض خويش را با آن بيم كه از تباهي دين و دنيا داشتم با آنها بگفتم و ترغيبشان كردم كه دين خويش را سامان دهند و از آن حمايت كنند، كه در اين باب آشفته خاطر بودند و بيم داشتند كه از بودن بر آن حال كه داشته بودند به گناه افتاده باشند و چون به تغيير دعوتشان كردم با شتاب اجابت كردند و خداي گروهي مردم ديندار و پسنديده‌شان را برانگيخت كه خبرشان دهند. من عبد العزيز بن حجاج بن عبد الملك را بر آنها گماشتم كه با دشمن خداي بر كنار دهكده‌اي به نام بخراء مقابل شد و او را دعوت كردند كه كار ميان مسلمانان به شوري باشد و مسلمانان براي خويشتن يكي را بجويند كه مورد اتفاق باشد اما دشمن خدا اين را نپذيرفت و جز استمرار ضلالت خويش نخواست و از روي بي اعتنايي به خداي در كار حمله به آنها پيشدستي كرد اما خدا را نيرومند و حكيم يافت و مواخذه وي را سخت. پس خداي او را به سبب اعمال بدش بكشت با گروهي از ياران و خواص خبيثش كه ده كس نبودند، و ديگر كساني كه با وي بودند به حقي كه سوي آن دعوت مي‌شدند در شدند و خدا آتش وي را خاموش كرد و بندگان را از او آسوده كرد كه ملعون باد وي و هر كه بر طريقت وي بود.

خواستم اين را بر شما معلوم دارم و زودتر به شما خبر دهم كه حمد خدا كنيد و سپاس وي بداريد كه اكنون شما به نيكوترين حال آمده‌ايد كه نيكانتان، زمامداران

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4408

شمايند و عدالت برايتان گسترده است و به خلاف آن در ميان شما عمل نمي‌شود.

درباره آن حمد خدا بسيار گوييد و پيرو منصور بن جمهور باشيد كه وي را براي شما برگزيده‌ام. پيمان و ميثاق خدا و محكمترين عهد و پيماني كه بر كسي از مخلوق وي مقرر شده به گردن شما است كه شنوا و مطيع من باشيد و جانشيناني كه از پي خويش معين كرده‌ام و امت درباره آنها اتفاق كرده است. شما را نيز به گردن من اين حق هست كه ميانتان مطابق دستور خداي و سنت پيمبر او صلي الله عليه عمل كنم و از روش نيكان گذشته شما تبعيت كنم. از خدا، پروردگار و مولاي خويش توفيق نكو مي‌خواهم و تقدير خوب.» در اين سال نصر بن سيار در خراسان از تسليم عمل خويش به عامل منصور ابن جمهور امتناع كرد كه يزيد بن وليد ولايتداري خراسان را نيز با عراق به منصور داده بود.

ابو جعفر گويد: پيش از اين خبر نصر و نامه يوسف بن عمر را كه بدو نوشته بود كه با هديه‌هاي وليد بن يزيد پيش وي رود ياد كردم و اين كه نصر از خراسان به آهنگ عراق حركت كرد و در سفر خويش كند مي‌رفت تا وقتي كه خبر كشته شدن وليد بدو رسيد.

باهلي گويد: بشير بن نافع وابسته سالم ليثي كه بر راههاي عراق گماشته بود پيش نصر آمد، يوسف بن عمر بگريخت. منصور برادر خويش منظور بن جمهور را سوي ري فرستاد، من با منظور به ري رفتم و با خويش گفتم پيش نصر روم و خبر را با وي بگويم.

گويد: وقتي به نيشابور رسيدم، حميد وابسته نصر مرا بداشت و گفت: «از پيش من عبور نخواهي كرد مگر آنكه خبر را با من بگويي.» من نيز خبر را با وي بگفتم، اما به قيد قسم از او تعهد گرفتم كه به كسي خبر ندهد تا من پيش نصر رسم و خبر را با وي بگويم و او تعهد كرد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4409

گويد: با هم برفتيم تا پيش نصر رسيديم كه در قصر خويش بود در ماجان، اجازه ورود خواستيم، يكي از خواجگان وي گفت: «خواب است»، با وي اصرار كرديم كه برفت و بدو خبر داد. نصر برون شد و دست مرا بگرفت و به درون برد، با من سخن نكرد تا وقتي وارد خانه شديم و از من پرسش كرد كه خبر را با وي بگفتم. به حميد وابسته خويش گفت: «او را ببر و جايزه‌اي به او بده.» گويد: پس از آن يونس بن عبد ربه و عبد الله بن بسام به نزد من آمدند و خبر را با آنها بگفتم. سلم بن احوز نيز به نزد من آمد كه خبر را با وي بگفتم.

گويد: وليد بن يوسف به نزد نصر بود كه وقتي خبر بدو رسيد او را نگهداشت و او كس پيش من فرستاد، و چون خبر را با آنها بگفتم تكذيبم كردند، گفتم:

«اينان را نگهدار.» و چون سه روز بر اين گذشت هشتاد كس بمراقبت من گماشت.

خبر از آنچه مي‌پنداشتم ديرتر رسيد، و چون شب نهم شد كه شب نوروز بود، خبر به آنها رسيد چنان كه من گفته بودم و بيشتر هديه‌ها را پيش من فرستاد و بگفت تا يابويي با زين، و لگام به من دادند. يك زين چيني نيز به من داد و گفت: «بمان تا باقي يكصد هزار را به تو بدهم.» گويد: وقتي نصر از كشته شدن وليد اطمينان يافت هديه‌ها را پس آورد و بزرگان را آزاد كرد و كنيزكان دلپسند را ميان فرزندان و خاصان خويش تقسيم كرد، و ظرفها را ميان عامه كسان تقسيم كرد. آنگاه عاملان فرستاد و گفت نيكرفتاري كنند.

گويد: ازديان در خراسان شايع كردند كه منظور بن جمهور سوي خراسان مي‌آيد. نصر به سخن ايستاد و در سخنراني خويش گفت: «اگر اميري نامطمئن سوي ما آيد دو دست و دو پاي او را مي‌بريم.»، پس از آن نام وي را آشكار كرد و مي‌گفت: «بنده خداي وامانده بي‌كس و كار.» گويد: نصر مردم ربيعه و يمن را ولايت داد، يعقوب بن يحيي را بر طخارستان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4410

بالا گماشت. مسعدة بن عبد الله يشكري را بر خوارزم گماشت. همو بود كه خلف درباره او شعري دارد به اين مضمون:

«اين سوي كردر به ياران خويش گفتم «كه مسعده بكري مايه اميد بيوه زنان است» پس از آن ابان بن حكم زهراني را به جاي وي گماشت. مغيرة بن شعبه جهضمي را نيز بر قهستان گماشت و به آنها دستور نيكرفتاري داد.

گويد: نصر كسان را به بيعت خواند كه با وي بيعت كردند.

گويد: نصر، عبد الملك بن عبد الله سلمي را ولايتدار خوارزم كرده بود. وي با خوارزميان سخن مي‌كرد و در سخنراني خويش مي‌گفت: «من نه اعرابي جلفم و نه فزاري منسوب به نبط، كارها مرا اعتبار داده و من نيز آنرا معتبر كرده‌ام، به خدا شمشير را به جايش مي‌نهم و تازيانه را به جايش مي‌نهم و زندان را به محلش مي‌برم، به خدا مرا سخت سر خواهيد يافت كه اختلاف را محو مي‌كنم يا با من به راه آييد و در سنت‌هاي بزرگ بدعت را واگذاريد، يا چنانتان بكوبم كه عقاب شتر مرغ آبجو را مي‌كوبد كه آنرا پهلو به پهلو مي‌كوبد.» گويد: يكي از مردم بلقين به خراسان آمد كه منصور بن جمهور او را فرستاده بود، يكي از وابستگان نصر به نام حميد كه بر راههاي نيشابور گماشته بود وي را بگرفت و تازيانه زد و بيني‌اش را بشكست كه شكايت وي را پيش نصر برد. نصر بگفت تا بيست هزار بدو دادند و وي را جامه پوشانيد و گفت: «آنكه بيني ترا شكسته وابسته من است و همسنگ تو نيست كه از او قصاص بگيرم، بجز نيكي مگوي.» عصمة بن عبد الله اسدي نيز بدو گفت: «اي برادر بلقيني! به كسي كه پيش وي مي‌روي خبر بده كه ما قيس را براي مقابله ربيعه آماده كرده‌ايم و تميم براي ازد و كنانه به جاي مانده كه كسي براي مقابله آن نيست.» نصر گفت: «هر وقت كاري را به صلاح آوردم آنرا تباه كرديد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4411

ابو الخطاب گويد: قدامة بن مصعب عبدي با يكي از مردم كنده از جانب منصور بن جمهور پيش نصر بن سيار آمد كه گفت: «امير مؤمنان درگذشته؟» گفتند: «آري.» گفت: «ما جمع شما را منكريم.» گويد: آنگاه هر دو را بداشت و آنها را در گشايش داشت و يكي را فرستاد كه منصور بن جمهور را بديد كه در كوفه سخنراني مي‌كرد و نصر آنها را رها كرد و به قدامه گفت: «يكي از مردم كلب ولايتدار شما شده؟» گفت: «آري، ما ميان مردم قيسيم و مردم يمني» گفت: «چرا يكي از شما ولايتدار نمي‌شود؟» گفت: «براي آنكه ما چنانيم كه شاعر گويد:

«وقتي از ستم اميري بيم كنيم «روزي، ابو غسان را بخوانيم «كه اردو زند.» گويد: نصر بخنديد و او را به خويش پيوست.

گويد: وقتي منصور بن جمهور به عراق آمد عبيد الله بن عباس را ولايتدار كرد، يا ولايتدار آنجا بود كه به جايش نگهداشت. شمامة بن حوشب را بر نگهباني خويش گماشت. حجاج بن ارطاة نخعي را نيز ولايتدار كرد.

در اين سال، مروان بن محمد به غمر بن يزيد برادر وليد بن يزيد نامه نوشت و او را به خونخواهي برادرش وليد ميخواند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4412

 

سخن از نسخه نامه‌اي كه مروان- ابن محمد به غمر بن يزيد نوشت‌

 

علي گويد: پس از كشته شدن وليد، مروان به غمر بن يزيد نوشت:

«اما بعد،: اين خلافت از جانب خداست بر طرق نبوت پيمبران و اقامه شرايع دين وي كه به عهده كردن آن حرمتشان داده و عزيزشان مي‌دارد و هر كه را نيز عزيزشان بدارد، عزيز مي‌دارد و مخالفانشان را كه راهي جز راه آنها گيرند، مرگ مي‌دهد، و همچنان مورد رعايت بوده‌اند به سبب خلافتي كه خداي به آنها سپرده كه قائمي به كمك ياراني از مسلمانان به حق آن قيام كند».

و چنان بود كه مردم شام در كار اطاعت و منع از حرمتهاي خدا و وفا به عهد وي از همه مخلوق خداي بهتر بودند و با بيدين مخالف پيمان شكن منحرف، از همه سخت‌تر. بدين جهت نعمت خداي بر آنها پياپي شد كه اسلام به آنها معمور شد و شرك مشركان به سبب آنها از پاي افتاد، اما كار خداي را رها كردند و به پيمان شكني پرداختند كساني بدين كار قيام كردند و شعله آنرا افروختند، اما دلها از آن بيزار بود. خونيهاي خليفه كساني از سران بني اميه‌اند كه اگر چه فتنه آرام شود و كارهاشان سامان گيرد خون وي متروك نماند. اين چيزي است كه خداي مي‌خواهد و تخلف‌پذير نيست.

«حال و رأي خويش را درباره آنچه كرده‌اند نوشته بودي، من خاموشم تا تغييري ببينم و به انتقام برخيزم و به خاطر دين خداي كه از دست رفته و فرايض آن كه متروك و مهمل مانده انتقام بگيرم كساني با منند كه خداي اطاعت مرا در دلهاشان جاي داده و سوي هر چه ببرمشان بيايند و نظيرشان هستند كساني كه اگر فرصتي بيابند سينه‌هاشان آكنده است و پر، انتقام را نوبتي هست كه از جانب خداي آيد و وقتي معين. از محمد و مروان نباشم اگر تغييري رخ نمايد و به مخالفت قدريان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4413

جامه خويش را محكم نكنم و آنها را با شمشير خويش نزنم تا قضاي خدا مرا به هر جا كه خواهد برد يا عقوبت خداي به آنها رسد چنانكه مورد رضاي او باشد.

خاموش ماندن من در انتظار خبر تو است درباره انتقام برادرت سستي ميار كه خدا پناه و تكيه‌گاه تو است و اراده و نصرت خداي بس.» مسلم بن ذكوان گويد: يزيد بن وليد با عباس بن وليد درباره طفيل بن حارثه كلبي سخن كرد و گفت: «قرضي دارد، اگر خواهي به مروان بن محمد بنويس و سفارش او را بكن كه اجازه دهد از عشيره خويش درباره آن تقاضا كند.» گويد: و چنان بود كه مروان به كسان اجازه نمي‌داد به هنگام پرداخت مقرري چيزي از اين باب تقاضا كنند.

گويد: عباس برفت و وي را با بريد فرستاد و چنان بود كه نامه عباس و هر چه مي‌نوشت در آفاق مي‌رفت.

گويد: يزيد نيز به مروان نوشت كه وي از ابو عبيدة بن وليد ملكي خريده به هيجده هزار دينار و به چهار هزار دينار نيازمند است.

مسلم گويد: يزيد مرا پيش خواند و گفت: «با طفيل اين نامه‌ها را ببريد و با وي در اين باب سخن كن.» گويد: روان شديم، عباس رفتن مرا ندانست، وقتي به خلاط رسيديم عمرو ابن حارثه كلبي را بديديم كه از كار ما پرسيد، بدو خبر داديم. گفت: «دروغ گفتيد شما را با مروان قضيه‌اي هست.» گفتيم: «چيست؟» گويد: وقتي مي‌خواستم حركت كنم با من خلوت كرد و گفت: «جمع مردم مزه هزار كسند؟» گفتم: «و بيشتر.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4414

گفت: «ميان آنها تا دمشق چه مقدار راه است؟» گفتم: «صدا مي‌رسد.» گفت: «شمار بني عامر چقدر است؟» مقصودش بني عامر بن كلب بود.

گفتم: «بيست هزار كس.» گويد: پس انگشت خويش را بجنبانيد و روي بگردانيد.

مسلم گويد: و چون اين سخن بشنيدم در مروان طمع بستم و از زبان يزيد بدو نوشتم: «اما بعد، من ابن ذكوان وابسته خويش را فرستادم با چيزها كه مي‌گويد و به تو مي‌رساند هر چه مي‌خواهي با وي بگوي كه از نخبه كسان و وابستگان معتمد منست، صندوق بسته است و محرمي مطمئن. ان شاء الله.» گويد: به نزد مروان رفتيم، طفيل، نامه عباس را به حاجب داد و گفت كه نامه يزيد بن وليد نيز همراه آنست. نامه را بخواند، حاجب برون آمد و گفت: «نامه‌اي جز اين همراه نداري؟ چيزي به تو نگفته؟» گفتم: «نه ولي من مسلم بن ذكوانم.» حاجب برفت كه گفت: «بگو وابسته او برود» مسلم گويد: برفتم و چون مغرب رسيد، سوي اطاقك رفتم وقتي مروان نماز كرد، برفتم تا نمازم را تجديد كنم كه به نماز وي اعتبار نمي‌نهادم [1] وقتي به جاي ايستادم، خواجه‌اي بيامد و چون در من نگريست، برفت. نماز را كوتاه كردم و بدو پيوستم. مرا به نزد مروان برد كه در يكي از خانه‌هاي زنان سلام گفتم و نشستم.

گفت: «كيستي؟» گفتم: «مسلم بن ذكوان وابسته يزيد.»

______________________________

[1] وقتي نماز گزار به پيشنماز اعتبار ننهد، نمازي كه به وي اقتدا كرده معتبر نيست. م

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4415

گفت: «وابسته عتق يا وابسته تبعيت [1]؟» گفتم: «وابسته عتق» گفت: «اين بهتر است و همه اقسام آن نيكست، هر چه مي‌خواهي بگوي.» گفتم: «اگر امير صلاح بداند، مرا درباره هر چه مي‌گويم موافق او باشم يا مخالف امان دهد.» گويد: مرا امان داد، حمد خداي گفتم و صلوات پيمبر او، و از آن حرمت كه خداوند به سبب خلافت و پسند عامه به بني مروان داده بود سخن آوردم و اينكه چگونه وليد دستگيره‌ها را شكسته و دلهاي كسان را تباه كرده و عامه نكوهش او مي‌كنند. همه وضع او را بگفتم.

گويد: و چون سخن خويش را به سر بردم، مروان سخن كرد به خدا نه حمد خدا كرد و نه شهادت گفت. گفت: «آنچه را گفتي شنيدم نكو گفتي و صواب گفتي، نظر يزيد بسيار نيكو است. خدا را به شهادت مي‌گيرم كه با وي بيعت كرده‌ام، جان و مال خويش را در اين راه بذل مي‌كنم و از اين كار جز ثواب خداي نمي‌خواهم، به خدا از وليد چيزي بيشتر نمي‌خواهم، رعايت من كرده، اختيار داده مرا در شاهي خويش شركت داده ولي شهادت مي‌دهم كه به روز حساب ايمان ندارد.» گويد: «آنگاه مرا از كار يزيد پرسيد كه كار وي را بزرگ نمودم و مهم شمردم.

گفت: «كار خويش را پوشيده‌دار، حاجت يار ترا برآوردم و كار قرض وي را سامان دادم و گفتم هزار درم به او بدهند.» گويد: چند روز ببودم، آنگاه يك روز، هنگام نيمروز، مرا پيش خواند و گفت: پيش يار خويش رو و بدو بگوي: «خدايت استوار بدارد به فرمان خداي كار

______________________________

[1] مطابق رسوم وقتي كسي، بنده‌اي را آزاد مي‌كرد، بنده آزاد وابسته وي بود (مولي) و نيز مردم غير عرب با عربان قرار وابستگي مي‌دادند و اين را وابستگي تبعيت مي‌گفتند (م)

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4416

كن كه منظور خداي باشي.» آنگاه جواب نامه مرا نوشت و گفت: «اگر تواني زمين را در هم پيچي يا پرواز كني، پرواز كن. كه تا شش و هفت روز ديگر يكي در جزيره قيام مي‌كند و بيم دارم كارشان به درازا كشد و عبور نتواني كرد» گفتم: «امير اين را از كجا مي‌داند؟» بخنديد و گفت: «همه اهل هوس را خشنود داشته‌ام چنانكه مكنون دلهاي خويش را با من در ميان مي‌نهند.» گويد: با خويشتن گفتم: «من يكي از آنها هستم.» آنگاه بدو گفتم: «خدايت قرين صلاح بدارد اگر تو چنين كرده‌اي خالد بن يزيد بن معاويه را نيز گفتند به اين علم چگونه دست يافتي؟» گفت: «با هوسهاي كسان موافقت كردم و با آراي آنها هماهنگي كردم و هر چه را داشتند به من بذل كردند و مكنون خاطر خويش را با من در ميان نهادند.» گويد: آنگاه با وي وداع گفتم و برون شدم. و چون به آمد رسيدم بريدها را ديدم كه پياپي مي‌رسيد، با خبر كشته شدن وليد، و ناگهان عبد الملك بن مروان به عامل جزيره كه از جانب وليد بود تاخت و وي را از آنجا برون راند و ديده بانان بر راه نهاد، بريد را رها كردم و اسبي و بلدي اجير كردم و پيش يزيد بن وليد رفتم.

در اين سال يزيد بن وليد، منصور بن جمهور را از عراق معزول كرد و عبد الله ابن عمر بن عبد العزيز را ولايتدار آنجا كرد.

 

سخن از خبر غزل منصور بن جمهور از عراق و ولايتداري عبد الله بن عمر بن عبد العزيز- ابن مروان‌

 

گويند: يزيد بن وليد به عبد الله بن عمر گفت: «مردم عراق به پدر تو تمايل دارند، آنجا برو كه ترا ولايتدار عراق كرده‌ام»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4417

ابو عبيده گويد: عبد الله بن عمر مردي بود خداپرست و بيمار وقتي به عراق مي‌رفت پيش از خويشتن فرستادگان روان داشت با نامه‌ها به سرداران شام كه در عراق بودند كه بيم داشت منصور بن جمهور كار را بدو تسليم نكند، همه سرداران مطيع وي شدند، منصور بن جمهور نيز تسليم وي شد و سوي شام بازگشت. عبد الله بن- عمر عاملان خويش را برگماشت و روزيها و مقرريهاي كسان را بداد، سرداران مردم شام با وي مشاجره كردند و گفتند: «غنيمت ما را بر اينان تقسيم مي‌كني كه دشمنان ما هستند!» عبد الله به مردم عراق گفت: «مي‌خواستم غنيمتتان را به شما پس بدهم كه مي‌دانستم حق شما نسبت بدان بيشتر است، اما اينان با من مشاجره كردند و معترض شدند.» گويد: مردم كوفه سوي صحرا رفتند و فراهم آمدند. سرداران مردم شام، كس پيش آنها فرستادند و عذر خواستند و انكار كردند و قسم ياد كردند كه چيزي از آنچه به آنها رسيده بود نگفته‌اند آنگاه غوغاييان دو گروه برجستند و زد و خوردهايي كردند و كساني از آنها كشته شد كه شناخته نشدند.

گويد: عبد الله بن عمر در حيره بود و عبيد الله بن عباس كندي در كوفه بود كه منصور بن جمهور او را در كوفه جانشين خويش كرده بود. مردم كوفه خواستند او را از قصر برون كنند. عبيد الله كس به طلب عمر بن غضبان بن قبعثري فرستاد كه بيامد و كسان را از او دور كرد و آرامشان كرد و سرزنش كرد تا برفتند و از همديگر در امان ماندند. عبد الله بن عمر خبر يافت، ابن غضبان را پيش خواند و جايزه نكو داد و جامه پوشانيد و نگهباني خويش را با خراجگيري سواد و محاسبات [1] بدو سپرد و بدو گفت براي قوم خويش مقرري معين كند كه آنها را جزو شصتي‌ها و هفتادي‌ها كرد.

______________________________

[1] كلمه متن.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4418

در اين سال در خراسان ميان يمانيان و نزاريان اختلاف افتاد و كرماني با نصر بن سيار مخالفت كرد و به ياري هر يك از آنها جمعي فراهم آمدند.

 

سخن از اختلاف يمانيان و نزاريان در خراسان و اختلاف كرماني و نصر بن- سيار و سبب اين رخداد

 

علي بن محمد گويد: وقتي عبد الله بن، عمر از جانب يزيد بن وليد به ولايتداري سوي عراق آمد، فرمان نصر را به ولايتداري خراسان فرستاد.

گويد: به قولي نامه وي وقتي رسيد كه كرماني از زندان نصر در آمده بود و منجمان به نصر گفتند: «در خراسان فتنه‌اي خواهد بود.» و نصر بگفت تا موجودي بيت المال را بدو خبر دهند و قسمتي از مقرريهاي كسان را به نقره و طلا داد، از ظرفهايي كه براي وليد بن يزيد فراهم آورده بود.

گويد: نخستين كسي كه در اين باب سخن كرد، يكي از مردم كنده بود، مردي بود گشاده زبان و بلند قامت كه گفت: «مقرري! مقرري!»، و چون جمعه ديگر بيامد، نصر كساني از كشيكبانان را بگفت تا سلاح به تن كردند، و آنها را در مسجد پراكنده كرد، مبادا كسي سخن كند. كندي برخاست و گفت: «مقرري! مقرري!» گويد: يكي، وابسته ازديان ملقب به ابو الشياطين برخاست و سخن كرد، حماد ريخته‌گر و ابو السليل بكري به پا خاستند و گفتند: «مقرري! مقرري!» نصر گفت: «نافرماني مكنيد، قرين اطاعت و جماعت باشيد، از خدا بترسيد و اندرزي را كه به شما مي‌دهند گوش گيريد.» گويد: سلم بن احوز به طرف نصر رفت كه بر منبر بود و با وي سخن كرد، گفت: «اين گفته تو كاري براي ما نميسازد» مردم بازار سوي بازارهايشان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4419

دويدند، نصر خشمگين شد و گفت: «از پس اين روزتان پيش من مقرري‌اي نداريد.» آنگاه گفت: «چنان مي‌بينم كه يكيتان به نزد برادرش يا پسر عمويش رود و به سبب شتري كه به او هديه كنند يا جامه‌اي كه به او پوشانند بصورت خويش زند و گويد: مولا و خويشاوند من، گويي مي‌بينمشان كه از زير قدمهاشان شري تحمل ناپذير برون شده، گويي مي‌بينمتان كه در بازارها افتاده‌ايد چون شتران نحر شده، وقتي ولايتداري كسي دراز شود از او به ملالت اندر شويد. شما اي مردم خراسان پادگاني هستيد در گلوي دشمن، مبادا دو (286 شمشيرتان درهم افتد.» عبد الله بن مبارك گويد: نصر در سخنراني خويش گفت: «من حق شناسي نمي‌بينم معذلك مرا به ظلم منتسب مي‌دارند شايد اين براي من نيكتر باشد. شما به مكاري رو كرده‌ايد كه از آن فتنه مي‌خواهيد، خدايتان باقي بدارد، به خدا شما را پخش كردم و فراهم شديد، فراهمتان كردم و پخش شديد، اكنون ده كس از شما پيش من نيست مثال من و شما چنانست كه سلفتان گويد:

«اي ياران ما به هم پيوسته باشيد «تا پيرو شما شويم «كه بدو نيك شما را دانسته‌ايم.» از خداي بترسيد، به خدا اگر دو شمشير ميان شما در هم افتد، يكيتان آرزو كند كه از مال و فرزند خويش به دور بود و هرگز آنرا نديده بود، اي مردم خراسان شما از جماعت چشم پوشيده‌ايد و به تفرقه پرداخته‌ايد، مگر طالب قدرت ناشناسيد و انتظار آنرا مي‌بريد؟ اي گروه عربان، اين مايه هلاك شما است.» گويد: آنگاه شعر نابغه ذبياني را به تمثيل خواند كه مضمون آن چنين است:

«اگر تيره روزيتان بر شما چيره شود

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4420

«من در كار اصلاح شما «كوشش خويش را كرده‌ام» 286) گويد: وقتي فرمان نصر از جانب عبد الله بن عمر بيامد كرماني به ياران خويش گفت: «كسان در كار فتنه‌اند، يكي را براي كارهاي خويش بجوييد».

گويد: او را كرماني نام دادند از آن رو كه به كرمان زاده بود. نامش جديع بود، پسر علي.

گفتند: «تو سالار ما باش.» گويد: مضريان به نصر گفتند: «كرماني بر ضد تو فساد مي‌كند، او را پيش بخوان و خونش را بريز.» گفت: «نه، اما مرا فرزندان هست، ذكور و اناث، پسران خويش را با دختران وي و پسران وي را با دختران خويش همسر مي‌كنم.» گفتند: «نه.» گفت: «پس يكصد هزار درم براي او مي‌فرستم. وي بخيل است و چيزي به ياران خويش نمي‌دهد، و چون بدانند از اطراف وي پراكنده شوند.» گفتند: «نه اين مايه نيرومندي او مي‌شود.» گفت: «پس او را به حال خويش گذاريد كه از ما حذر كند و ما نيز از او حذر كنيم.» گفتند: «كس بفرست و او را بيار و بدار.» گويد: «نصر شنيد كه كرماني مي‌گويد: «هدف من از اطاعت بني مروان اين بود كه مرا بر شمشير زنان گمارند و انتقام بني مهلب را بگيرم بعلاوه اينكه از نصر ستم ديده‌ايم و ما را دير باز محروم داشته و به سبب رفتاري كه اسد با او داشته ما را مكافات مي‌دهد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4421

گويد: عصمة بن عبد الله اسدي به نصر گفت: «اين آغاز فتنه است گناهي از او بگير، و چنين وانماي كه مخالف است و گردن وي را با گردن سباع بن نعمان- ازدي و فرافصة بن ظهير بكري بزن كه پيوسته از خداي آزرده است كه مضريان را برتري داده و مردم ربيعه را در خراسان برتري داده.» گويد: جميل بن نعمان گفت: «تو او را حرمت داده‌اي كه كشتن وي را خوش نداري به من تسليمش كن تا خونش را بريزم.» گويند: نصر به كرماني خشم آورد از آن رو كه به بكر بن فراس بهراني عامل گرگان نامه نوشته بود و وي را از كار منصور بن جمهور كه فرمان كرماني را با ابو الزعفران وابسته اسد بن عبد الله فرستاده بود خبر داده بود كه نصر از پي وي برآمد و بدو دست نيافت.

گويد: كسي كه كشته شدن وليد و آمدن منصور بن جمهور را به عراق، براي كرماني نوشته بود، صالح اثرم حرار بود.

گويند: گروهي پيش نصر آمدند و گفتند: «كرماني به فتنه مي‌خواند.» اصرم ابن قبيصه به نصر گفت: «اگر جديع جز به وسيله نصرانيگري و يهوديگري به قدرت و شاهي دست نيابد، نصراني و يهودي مي‌شود.» گويد: و چنان بود كه ميان نصر و كرماني دوستي بوده بود، كرماني در ايام ولايتداري اسد بن عبد الله با نصر نيكي كرده بود. وقتي نصر ولايتدار خراسان شد، كرماني را از رياست برداشت و آن را به حرب بن عامر واشجي داد، و چون حرب بمرد كرماني را پس آورد، اما اندكي در آن نمانده بود كه معزولش كرد و رياست را به جميل بن نعمان داد.

گويد: پس ميان نصر و كرماني دشمني افتاد و كرماني را در كهندژ بداشت.

كار كهندژ با مقاتل بن علي مراي و به قولي مري بود.

گويد: وقتي نصر مي‌خواست كرماني را به زندان كند، عبيد الله بن بسام

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4422

سالار كشيكبانان خويش را بگفت تا وي را بياورد، نصر بدو گفت: «اي كرماني، مگر نامه يوسف بن عمر به نزد من نيامد كه دستورم داده بود ترا بكشم، اما بدو پاسخ دادم و گفتم: پير و يكه سوار خراسان است و خون ترا محفوظ داشتم؟» گفت: «چرا؟» گفت: «مگر غرامتي را كه به گردن داشتي عهده نكردم و بر مقرري‌هاي مردم تقسيم نكردم؟» گفت: «چرا؟» گفت: «مگر علي پسرت را به خلاف رضاي قومت بر نياوردم؟» گفت: «چرا.» گفت: «به عوض آن دل به فتنه داده‌اي؟» كرماني گفت: «آنچه بود بيشتر از آن بود كه امير گفت و من سپاس آن مي‌دارم. اگر امير خون مرا محفوظ داشته، من نيز در ايام اسد بن عبد الله چنان كردم كه مي‌داند، امير تأمل كند و تحقيق كند كه من خواهان فتنه نيستم.» عصمة بن عبد الله اسدي گفت: «دروغ گفتي، شورش مي‌خواهي و چيزي كه بدان نتواني رسيد.» سلم بن احوز گفت: «اي امير گردنش را بزن.» مقدام و قدامه هردوان پسر عبد الرحمان بن نعيم غامدي، گفتند: «هم‌نشينان فرعون از شما بهتر بودند كه گفتند وي را با برادرش بدار، به خدا كرماني به گفته پسر احوز كشته نميشود.» گويد: پس نصر بگفت تا اسلم، كرماني را به زندان كرد. سه روز مانده از ماه رمضان سال صد و سي و يكم.

گويد: ازديان سخن كردند، نصر گفت: «سوگند ياد كرده‌ام كه او را

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4423

بدارم. از من بدي به او نخواهد رسيد. اگر بر او بيمناكيد يكي را برگزينيد كه با وي باشد.» گويد: پس يزيد نحوي را برگزيدند كه با وي در كهندژ بود و كشيكبانان وي را از بني ناجيه كرد كه ياران عثمان و جهم بودند، هردوان پسران مسعود.

گويد: ازديان، مغيرة بن شعبه جهضمي و خالد بن شعيب حداني را پيش نصر فرستادند كه درباره كرماني با وي سخن كردند.

گويد: كرماني بيست و نه روز در زندان ببود.

علي بن وايل، يكي از مردم بني ربيعة بن حنظله گويد: پيش نصر رفتم، كرماني به كناري نشسته بود و مي‌گفت: «گناه من چيست كه ابو الزعفران آمده، به خدا نه او را نهان كرده‌ام نه جايش را مي‌دانم.» راوي گويد: روزي كه كرماني به زندان شد، ازديان مي‌خواستند او را از فرستادگان بگيرند، اما كرماني به خدا قسمشان داد كه چنين نكنند و با فرستادگان سلم بن احوز رفت و مي‌خنديد. وقتي به زندان رفت عبد الملك بن حرمله يحمدي و مغيرة بن شعبه و عبد الجبار بن شعيب و جمعي از ازديان سخن كردند و سوي نوش رفتند و گفتند: «رضايت نمي‌دهيم كه كرماني را بدون جنايت يا خطايي به زندان كنند.» گويد: پيراني از قوم يحمد به آنها گفتند: «كاري نكنيد و ببينيد اميرتان چه مي‌كند؟» گفتند: «رضايت نمي‌دهيم، بايد نصر دست از ما بدارد، يا از شما آغاز مي‌كنيم.» گويد: عبد العزيز بن عباد يحمدي با يكصد كس به نزد آنها آمد، و محمد بن مثني و داود بن شعيب نيز آمدند و شب را در نوش با عبد الملك بن حرمله و همراهان وي به سر كردند و چون صبح شد سوي حوران رفتند و خانه عزه كنيز فرزنددار نصر را

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4424

بسوختند و سه روز ببودند و گفتند: «رضايت نمي‌دهيم.» گويد: در اين وقت امينان براي وي معين كردند و يزيد نحوي را با كسان ديگر پيش وي نهادند.

گويد: يكي از مردم نسف بيامد و به جعفر غلام كرماني گفت: «اگر او را برون آرم چي به من مي‌دهيد؟» گفت: «هر چه بخواهي از آن تو خواهد بود.» پس مرد نسفي سوي مجراي آب كهندژ رفت و آنرا گشاد كرد و پيش فرزندان كرماني آمد و گفت: «به پدرتان بنويسيد كه امشب آماده باشد.» گويد: براي او نوشتند و نامه را در غذا نهادند، كرماني يزيد نحوي و حصين ابن حكيم را پيش خواند كه با وي شام خوردند و برون شدند كرماني وارد آب شد، بازوي او را گرفتند ماري روي شكمش پيچيد اما زيانش نزد، يكي از ازديان گفت: «مار ازدي بود، از اين رو زيانش نزد.» گويد: پس به جاي تنگي رسيد، او را كشيدند كه پوست بازو و پهلويش برفت. وقتي برون شد بر استر خويش دوامه نشست، به قولي بر اسب خويش بشير نشست، بند همچنان برپاي وي بود، او را سوي دهكده‌اي بردند به نام غلطان كه عبد الملك بن حرمله آنجا بود و وي را رها كردند.

ابو الوليد زهير بن هنيد عدوي گويد: بسام غلام كرماني با وي بود بر كهندژ شكافي بديد و پيوسته آنرا گشاد كرد تا توانست از آن برون شود.

گويد: كرماني كس پيش محمد بن مثني و عبد الملك بن حرمله فرستاد كه من امشب برون مي‌شوم، و آنها فراهم آمدند. پس برون شد، فرقد وابسته كرماني بيامد و به آنها خبر داد كه در دهكده حرب بن عامر با وي ديدار كردند، در آن وقت ملحفه [1] اي بر او بود و شمشيري آويخته بود، عبد الجبار بن شعيب و دو پسرش علي و عثمان، و جعفر غلامش

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4425

نيز با وي بودند، به عمرو بن بكر گفت به غلطان و اندغ و اشترج رود و بدانها دستور داد كه در مرج نوش بر در ريان بن سنان يحمدي پيش وي آيند كه به هنگام عيد- نمازگاهشان آنجا بود.

گويد: عمرو بن بكر برفت و به آنها خبر داد، قوم از دهكده‌هاي خويش برون شدند با سلاح. نماز صبح را با آنها بكرد، نزديك هزار كس بودند. هنوز آفتاب بالا نيامده بود كه سه هزار كس شدند. مردم سقادم نيز به نزد آنها آمدند. پس از راه مرغ نيران برفت تا به حوزان رسيد.

به قولي شبي كه كرماني برون شد ازديان با عبد الملك بن حرمله بر كتاب خداي عز و جل بيعت كردند و چون در مرغ نوش فراهم آمدند نماز به پا شد. اندك مدتي ميان عبد الملك و كرماني اختلاف شد، سپس عبد الملك او را پيش انداخت و كار را بدو سپرد و كرماني پيشواي نماز شد.

راوي گويد: وقتي كرماني بگريخت، نصر بر در مروروذ در ناحيه ابردانه اردو زد و يك روز يا دو روز بماند.

به قولي وقتي كرماني بگريخت، نصر، عصمة بن عبد الله اسدي را جانشين كرد و سوي پلهاي پنجگانه رفت به در مروروذ، و با مردم سخن كرد، نكوهش كرماني كرد و و گفت: «به كرمان زاد و كرماني بود، آنگاه به هرات افتاد و هروي شد، افتاده ميان دو بستر، نه اصل ثابت دارد، نه فرع ثابت.» آنگاه از ازديان سخن آورد و گفت: «اگر فراهم آيند قومي زبونند و اگر نه، چنانند كه اخطل گويد:

«قورباغگانند در شب باريك «كه بانگ همي‌زنند «و صدايشان مار دريا را «سويشان راهبري كند.» آنگاه از زياده‌روي خويش پشيمان شد و گفت: «خدا را ياد كنيد كه ياد خدا

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4426

شفاست. ياد خدا خيري است كه شر در آن نيست و گناه را مي‌برد، ذكر خداي مايه دوري از نفاق است.» گويد: آنگاه كسان بسيار به دور نصر فراهم آمدند، وي سلم بن احوز را با سواران زره دار و جمع بسيار سوي كرماني فرستاد، كسان ميان نصر و كرماني پيام بري كردند و از نصر خواستند كه او را امان دهد و به زندان نكند. قوم وي ضمانت كردند كه با نصر مخالفت نكند. پس كرماني دست در دست نصر نهاد كه بدو گفت:

در خانه خويش بماند. آنگاه چيزي از جانب نصر شنيد و سوي دهكده‌اي رفت از آن خويش.

گويد: پس نصر برون شد و بنزد پلها اردو زد، قاسم بن نجيب پيش وي آمد و درباره كرماني سخن كرد كه وي را امان داد. قاسم گفت: «اگر خواهي از خراسان برون شود و اگر خواهي در خانه خويش بماند.» گويد: رأي نصر برون كردن وي بود، اما سلم گفت: «اگر او را برون كني نام و ياد وي را بلند آوازه كني. و كسان گويند: برونش كرد به سبب آنكه از او بيم داشت.» نصر گفت: «وقتي برون شود بيم من از او كمتر از آنست كه اينجا بماند كه مرد، وقتي از ولايت خويش برون رانده شود، كارش ناچيز شود.» گويد: اما از وي نپذيرفتند و دست از وي بداشت. آنگاه بهر يك از همراهان خويش ده درم داد. پس از آن كرماني پيش نصر آمد و وارد سراپرده وي شد كه امانش داد.

گويد: در شوال سال صد و بيست و ششم آنگاه كه عبد العزيز بن عبد ربه به حارث ابن سريج پيوست خبر عزل منصور بن جمهور و ولايتداري عبد الله بن عمر به نصر رسيد پس براي كسان به سخن ايستاد و از ابن جمهور ياد كرد و گفت: «دانسته بودم كه وي در خور عاملي عراق نيست، خداي او را معزول كرد و پاكيزه پسر پاكيزه را

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4427

عامل كرد.» پس كرماني به سبب ابن جمهور خشم آورد و باز به فراهم آوردن كسان و مهيا كردن سلاح پرداخت. با هزار و پانصد كس، بيشتر يا كمتر، در مراسم جمعه حضور مي‌يافت و بيرون اطاقك نماز مي‌كرد. آنگاه پيش نصر مي‌رفت و سلام مي‌گفت و نمي‌نشست.

آنگاه رفتن پيش نصر را ترك كرد و مخالفت آشكار كرد.

گويد: نصر با سلم بن احوز بدو پيغام داد كه به خدا از زنداني كردن تو قصد بدي نداشتم، بيم كردم كار مردم را تباه كني، پيش من آي.

كرماني به سلم گفت: «اگر نبود كه در خانه مني ميكشتمت، اگر نبود كه از حمق تو خبر دارم اذيتت مي‌كردم، پيش پسر مرد بريده دست برو و از نيك و بد هر چه خواهي با وي بگوي.» گويد: سلم پيش نصر بازگشت و بدو خبر داد.

نصر گفت: «پيش وي باز گرد.» گفت: نه به خدا از او بيمي ندارم اما خوش ندارم كه درباره تو سخنان ناپسند به من بگويد.» پس نصر عصمة بن عبد الله اسدي را پيش وي فرستاد كه گفت: «اي ابو علي از عاقبت كاري كه آغاز كرده‌اي بر دين و دنياي تو بيم دارم چند چيز را به تو عرضه مي‌كنيم، پيش امير خويش بيا تا آنرا به تو عرضه كند از اين كار جز خبردار گفتن به تو قصدي نداريم.» كرماني گفت: «مي‌دانم كه نصر اين را به تو نگفته اما تو خواستي بگويي كه پيش وي منزلت يابي، به خدا از پس اين سخن يك كلمه با تو نمي‌گويم تا به جاي خويش بازگردي و جز تو هر كه را خواهد بفرستد.» گويد: پس عصمه بازگشت و گفت: «هرگز كافري را گردنفرازتر از كرماني نديده‌ام از او در شگفت نيستم، بلكه از يحيي بن حضين، كه لعنت خدا بر آنها باد، در شگفتم كه وي را بيش از يارانش بزرگ ميدارد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4428

سلم بن احوز گفت: «بيم دارم اين مرز و اين مردم تباه شوند. قديد را سوي او بفرست.» نصر به قديد بن منيع گفت: «سوي وي رو.» گويد: قديد پيش كرماني رفت و گفت: «اي ابو علي به لجاجت افتاده‌اي و بيم دارم كه كار بالا گيرد و همگي به هلاكت افتيم و اين عجمان ما را شماتت كنند.» گفت: «اي قديد، من از تو بدگمان نيستم، رخدادهايي بوده كه با وجود آن به نصر اعتماد ندارم. پيمبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم گفته: مرد بكري برادر تو است اما به او اعتماد نكن.» گفت: «اكنون كه اين انديشه در خاطرت افتاده گروگاني به او بده.» گفت: «كي؟» گفت: «علي و عثمان را به او بده.» گفت: «كي را به من مي‌دهد كه خيري در او نمي‌بينم؟» گفت: «اي ابو علي، ترا به خدا مبادا اين ولايت به دست تو ويران شود.» گويد: آنگاه قديد سوي نصر بازگشت و به عقيل بن معقل ليثي گفت: «بيم دارم در اين مرزها بليه‌اي رخ دهد با پسر عموي خويش سخن كن.» گويد: عقيل به نصر گفت: «اي امير به خداي قسمت مي‌دهم كه عشيره خويش را به شئامت نيندازي، در شام خارجيان با مروان نبرد دارند اما مردم و ازدياني كه همسايگان تواند سبكسرانه و سفيهانه به فتنه افتاده‌اند.» گفت: «چه كنم، اگر كاري مي‌داني كه مردم را به سامان آرد بگوي كه او به تأكيد گفته كه به من اعتقاد ندارد.» گويد: عقيل پيش كرماني رفت و گفت: «اي ابو علي روشي پيش آورده‌اي كه پس از تو نيز از اميران خواهند خواست، كاري مي‌بينم كه بيم دارم عقلها در آن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4429

حيران شود.» كرماني گفت: «نصر مي‌خواهد پيش وي آيم اما من بدو اعتماد ندارم مي‌خواهيم كناره گيرد، ما نيز كناره گيريم و يكي از بكر بن وائل را كه مورد رضايت همگيمان باشد برگزينيم كه كار ما را عهده كند تا دستوري از خليفه بيايد. اما اين را نمي‌پذيرد.» گفت: «اي ابو علي، بيم دارم مردم اين مرز به هلاكت افتند. پيش امير خويش آي و هر چه مي‌خواهي بگوي كه پذيرفته ميشود. سفيهان قوم خويش را درباره چيزي كه در آن افتاده‌اند به طمع مينداز.» كرماني گفت: «از خردمندي و نيكخواهي تو بدگمان نيستم، ولي به نصر اعتماد ندارم. هر چه مي‌خواهد از مال خراسان بردارد و برود.» گفت: «مي‌خواهي كاري كني كه ميان شما همبستگي آرد، از وي زن بگيري و به او زن بدهي؟» گفت: «به هر حال از او ايمن نخواهم بود.» گفت: «پس از اين، نيكي اي نخواهد بود، بيم دارم فردا بيهوده هلاك شوي» گفت: «لا حول و لا قوة الا بالله.» عقيل بدو گفت: «باز پيش تو آيم؟» گفت: «نه ولي از من پيام به او برسان و بگو بيم دارم كه كساني ترا به كاري جز آنچه مي‌خواهي وادار كنند و با ما كاري كني كه چيزي به جاي نماند، از پيش تو مي‌روم، نه از بيم تو، بلكه خوش ندارم مردم اين ولايت را به شئامت اندازم و در اينجا خونها بريزم.» گويد: و آماده مي‌شد كه سوي گرگان رود.

در اين سال، يزيد بن وليد، حارث بن سريج را امان داد و اين را به او نوشت، به

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4430

عبد الله بن عمر نيز نوشت و دستور داد كه هر چه از مال و فرزند وي گرفته بدو پس دهد.

 

سخن از خبر امان دادن يزيد ابن وليد به حارث بن سريج‌

 

گويند: وقتي در خراسان ميان نصر و كرماني فتنه افتاد، نصر بيم كرد كه حارث ابن سريج با ياران خويش و تركان سوي وي آيد و طمع آورد كه وي را به نيكخواهي آرد و مقاتل بن حيان نبطي و ثعلبة بن صفوان بناني و انس بن بجاله اعرجي و هديه شعرا- وي و ربيعه قرشي را پيش وي فرستاد كه از ديار تركانش پس آرند.

علي بن محمد گويد: خالد بن زياد بدي از مردم ترمذ و خالد بن عمرو وابسته بني- عامر سوي يزيد بن وليد رفتند و براي حارث بن سريج امان خواستند، وقتي به كوفه رسيدند سعيد خذينه را بديدند كه به خالد بن زياد گفت: «مي‌داني از چه روي مرا خذينه نام داده‌اند؟.» گفت: «نه.» گفت: «مي‌خواستند مرا به كشتن مردم يمني وادار كنند، اما نپذيرفتم.» گويد: آن دو كس از ابو حنيفه خواستند كه براي آنها به اجلح كه از خواص يزيد بن وليد بود نامه نويسد و او بنوشت و اجلح آنها را به نزد يزيد بن وليد برد.

خالد بن يزيد بدو گفت: «اي امير مؤمنان پسر عموي خويش را كشتي تا كتاب خداي را به پاي داري اما عاملانت تعدي و ستم مي‌كنند.» گفت: «آنها را منفور دارم اما ياراني جز آنها نمي‌يابم.» گفت: «اي امير مؤمنان، كسان خاندانها را به كار گير و به هر يك از عاملان، كساني از اهل خير وفقه برگمار كه آنها را مطابق آنچه در فرمان تو است راه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4431

ببرند.» گفت: «چنين مي‌كنم.» گويد: آنگاه براي حارث بن سريج از او امان خواستند كه براي وي چنين نوشت:

«اما بعد، ما براي خداي خشم آورديم كه حدود وي معوق مانده بود و بندگان وي به محنت افتاده بودند، خونها به ناروا ريخته مي‌شد و اموال به ناحق گرفته مي‌شد، خواستيم در اين امت به كتاب خدا جل و عز و سنت پيمبر وي صلي الله عليه و سلم عمل كنيم كه نيرويي جز به وسيله خدا نيست و اين را از خويشتن به تو وانموده‌ايم تو و كساني كه با تواند امان ما را بپذيريد كه برادران و ياران ماييد. به عبد الله بن عمر بن- عبد العزيز نوشتم كه هر چه از اموال و فرزندان شما گرفته پس دهد.» گويد: آن دو كس به كوفه رفتند و به نزد ابن عمر وارد شدند، خالد بن- زياد گفت: «خداي امير را قرين صلاح بدارد، چرا عاملان خويش را به روش پدرت وا نمي‌داري؟» گفت: «مگر روش عمر آشكار و معلوم نيست؟» گفت: «وقتي بدان كار نكنند كسان را از آن چه سود؟» گويد: پس از آن به مرو رفتند و نامه يزيد را به نصر دادند كه هر چه را از آنها گرفته بود و به دست توانست آورد، پس داد. آنگاه پيش حارث رفتند و مقاتل ابن حيان و ياران وي را كه نصر پيش حارثشان فرستاده بود بديدند.

گويد: و چنان بود كه ابن عمر به نصر نوشته بود كه تو حارث را بي اجازه من و اجازه خليفه امان داده‌اي، و او در كار خويش متحير مانده بود و يزيد بن احمر را فرستاده بود و دستور داده بود وقتي با حارث به كشتي نشست، وي را به غافلگيري بكشد. وقتي آن دو كس مقاتل را در آمل بديدند، مقاتل بخويشتن پيش وي رفت و يزيد از او بازماند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4432

گويد: حارث به آهنگ مرو حركت كرد كه مدت اقامت وي بسرزمين مشرك دوازده سال بوده بود؛ قاسم شيباني و مضرس بن عمران، قاضي حارث، و عبد الله ابن سنان نيز با وي بيامدند، وقتي به سمرقند رسيد منصور بن عمر عامل آنجا از او پيشواز نكرد و گفت: «براي نيك‌كوشيهايش؟» گويد: منصور بن عمر به نصر نوشت و درباره حارث اجازه خواست كه بدو تازد و هر كدام ديگري را كشت، به بهشت رود يا جنهم. و هم بدو نوشت: «حارث كه قدرت بني اميه را زيان زده و خون از پس خون ريخته و از آن پس كه در حكومت آنها بيشتر از همه مهمان مي‌داشته و در حمله به تركان دليرتر و جري‌تر از همه بود از دنيا چشم پوشيده، اگر به نزد امير آيد، بني تميم را از اطراف تو پراكنده كند.» گويد: و چنان بود كه سر در خداه به نزد منصور بن عمر محبوس بود از آن رو كه بياسان را كشته بود و پسر وي جنده شكايت به منصور برده بود كه قاتل را محبوس كرده بود، حارث با منصور سخن كرد كه آزادش كرد و او ملازم حارث شد و بدو وفادار ماند.

در اين سال چنانكه بعضي‌ها گفته‌اند ابراهيم بن محمد ملقب به امام، ابو هاشم، بكير بن ماهان، را سوي خراسان فرستاد و سيرت و وصيت را با وي فرستاد كه به مرو رفت و نقيبان را با دعوتگراني كه آنجا بودند فراهم آورد و از مرگ امام محمد ابن علي خبرشان داد و سوي ابراهيم دعوتشان كرد و نامه ابراهيم را به آنها داد كه پذيرفتند و آنچه از انفاقهاي شيعه به نزدشان فراهم آمده بود به وي تسليم كردند كه بكير آنرا به نزد ابراهيم بن محمد برد.

در اين سال، يزيد بن وليد براي برادر خويش ابراهيم بن وليد از كسان بيعت گرفت و او را وليعهد خويش كرد و براي عبد العزيز بن حجاج بن عبد الملك نيز بيعت گرفت از پي ابراهيم.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4433

سبب اين كار، چنانكه در روايت علي بن محمد آمده اين بود كه يزيد بن وليد در ذي حجه سال صد و بيست و ششم بيمار شد، بدو گفتند: «براي برادرت ابراهيم و و عبد العزيز بن حجاج از پي او بيعت بگير.» گويد: قدريان پيوسته او را در كار بيعت به شتاب وامي‌داشتند و مي‌گفتند:

«روا نيست كه كار امت را معوق گذاري، براي برادر خويش بيعت بگير.» عاقبت براي ابراهيم و براي عبد العزيز بن حجاج بيعت گرفت.

در اين سال، يزيد بن وليد، يوسف بن محمد را از مدينه معزول كرد و عبد العزيز ابن عبد الله را ولايتدار آنجا كرد.

محمد بن عمر گويد: به قولي يزيد بن وليد، يوسف را ولايتدار مدينه نكرده بود بلكه او نامه‌اي در باره ولايتداري مدينه ساخته بود كه وليد او را معزول كرد و عبد العزيز را ولايتدار كرد كه دو روز مانده از ذي قعده به آنجا رسيد.

در اين سال مروان بن محمد با يزيد بن وليد مخالفت نمود و از ارمينيه سوي جزيره رفت و چنين وانمود كه خونخواه وليد بن يزيد است و چون به حران رسيد با يزيد بيعت كرد.

 

سخن از اينكه چرا مروان بن محمد با يزيد ابن وليد مخالفت كرد و سپس بيعت كرد؟

 

ابو هاشم، مخلد بن محمد گويد: پيوسته در اردوي مروان بن محمد بودم.

گويد: عبد الملك بن مروان بن محمد وقتي با عمر بن يزيد از غزاي تابستاني، بازگشت و به حران آمد در آنجا از كشته شدن يزيد خبر يافت. در آن وقت عامل جزيره عبدة بن رباح غساني بود از جانب وليد كه چون از كشته شدن وليد خبر يافت سوي شام رفت و عبد الملك به حران و شهرهاي جزيره تاخت و آنجا را مضبوط داشت و سليمان بن علاثه را بر آنجا گماشت و به پدر خويش كه در ارمينيه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4434

بود نامه نوشت و ما وقع را بدو خبر داد و گفت كه با شتاب حركت كند و بيايد.

گويد: مروان براي حركت آماده شد و چنان وانمود كه به خونخواهي وليد مي‌رود و نخواسته بود مرز را معوق گذارد تا كار آن را استوار كند.

گويد: مروان، اسحاق بن مسلم عقيلي را كه سر قيسيان بود با ثابت بن نعيم جذاهي كه از مردم فلسطين بود و سر يمنيان بود سوي مردم باب فرستاد. سبب مصاحبت ثابت با مروان از آنجا بود كه مروان وي را از زندان هشام در رصافه خلاص كرده بود، زيرا مروان هر دو سال يكبار پيش هشام مي‌رفت و كار و وضع مردم و امور سپاهياني را كه آنجا بودند با آنچه درباره دشمن مي‌بايست كرد، بدو خبر مي‌داد. سبب آنكه هشام ثابت را به زندان كرده بود چنان بود كه از پيش آورده‌ايم از كار وي با حنظلة بن صفوان و تباه كردن سپاهي كه هشام با وي براي نبرد بربران و مردم افريقيه فرستاده بود به سبب آنكه كلثوم بن عياض قشيري عامل هشام را كشته بودند و حنظله از رفتار وي ضمن نامه‌اي كه به هشام نوشته بود شكايت كرده بود و هشام بدو دستور داده بود كه ثابت را در بند آهنين به نزد وي فرستد كه حنظله او را فرستاد و هشام او را به زندان كرد و همچنان در زندان بود تا مروان بن محمد ضمن يكي از سفرهاي خويش به نزد هشام آمد، كار كلثوم بن عياض و كار افريقيه را از پيش در همين كتاب در جاي خود آورده‌ايم.

و چون مروان سوي هشام رفت سران مردم يمني كه با هشام بودند پيش وي آمدند و درباره ثابت از او تقاضا كردند، از جمله كساني كه با وي سخن كردند كعب بن حامد عبسي سالار نگهبانان هشام بود و عبد الرحمان بن ضخم و سليمان بن حبيب، قاضي هشام. پس مروان از هشام خواست كه ثابت را به او ببخشد كه بخشيد و ثابت سوي ارمينيه رفت كه مروان وي را به كار گماشت و چيز داد.

وقتي مروان، ثابت را با اسحاق سوي مردم باب فرستاد، همراهشان نامه‌اي به آنها نوشت و از كار مرزشان خبرشان داد و اين كه مراقبت و مواظبتشان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4435

موجب پاداش است و ماندنشان در آنجا سبب دفع دشمن از ذريه مسلمانان مي‌شود.

گويد: مقرريهاي مردم باب را نيز همراه آن دو كس فرستاد و يكي از مردم فلسطين را به نام حميد بن عبد الله لخمي بر آنها گماشت كه به نزدشان مردي پسنديده بود و از پيش سرپرستشان بوده بود و از ولايتداري وي ستايش كرده بودند.

آن دو كس دستور مروان را ميان مردم باب عمل كردند و پيام وي را رسانيدند و نامه وي را برايشان خواندند و آنها پذيرفتند كه در مرزشان بمانند و ملازم جاهاي خويش باشند. پس از آن بدو خبر رسيد كه ثابت به سردارانشان تلقين ميكند كه از مرز باز آيند.

و چون آن دو كس به نزد مروان باز آمدند براي حركت آماده شد و سپاه خويش را سان ديد. ثابت بن نعيم به كساني از مردم شام كه با وي بودند تلقين كرد كه از مروان جدا شوند و بدو ملحق شوند تا آنها را سوي ولايتهايشان برد و كارشان را عهده كند و آنها شبانگاه با نزاريان از اردوگاه جدا شدند و جداگانه اردو زدند.

مروان از كارشان خبر يافت و شب را با همراهان خويش با سلاح به سر برد كه كشيك مي‌دادند تا صبح در آمد آنگاه با همراهان خويش سوي آنها رفت.

ياران ثابت بيش از همراهان مروان بودند و مقابل آنها صف بستند كه نبرد كنند. مروان بانگزناني را وادار كرد كه از پهلوي راست و پهلوي چپ و قلب ميان دو صف بانگ زدند كه اي مردم شام، چرا كناره گرفته‌ايد، و از كدام رفتار من آزرده‌خاطريد؟ مگر براي آنچه خواسته‌ايد نكوشيده‌ام و در كار سرپرستي شما رفتار نيك نداشته‌ام، براي چه مي‌خواهيد خونهاي خويش را بريزيد؟

بدو گفتند: «ما به سبب اطاعت خليفه‌مان اطاعت تو مي‌كرديم اينك كه خليفه ما كشته شده و مردم شام با يزيد بن وليد بيعت كرده‌اند به سرپرستي ثابت رضايت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4436

داده‌ايم و او را سر خويش كرده‌ايم تا ما را به ترتيب پرچمهايمان ببرد تا به ولايتهايمان برسيم.» گويد: مروان بانگزن خويش را بگفت كه بانگ زد: «شما دروغ گفتيد، و مقصودتان چنان نيست كه مي‌گوييد، بلكه مي‌خواهيد سر خويش گيريد، و به هر- يك از اهل ذمه گذر كرديد اموال و آذوقه و علفشان را به زور بگيريد. ميان من و شما بجز شمشير نيست يا مطيع من شويد كه شما را ببرم تا به فرات رسم آنگاه هر يك از از سرداران را با سپاهش واگذارم كه به ولايتهاي خويش رويد.» گويد: و چون او را مصر ديدند تسليم شدند و سوي وي آمدند و ثابت بن نعيم و فرزندانش را بدو تسليم كردند. فرزندان وي چهار كس بودند: رفاعه و نعيم و بكر و عمران.

گويد: پس بگفت تا آنها را از اسبانشان به زير كشيدند و سلاحشان را بر- گرفتند و زنجير به پايشان نهادند و گروهي از كشيكبانان خويش را بر آنها گماشت كه مراقبتشان كنند. آنگاه جمعي از سپاهيان را كه از مردم شام و جزيره بودند به اردوي خويش پيوست و در راه مواظبتشان كرد كه هيچيك از آنها نتوانست به كسي از مردم دهكده‌ها تجاوز و ستم كند و چيزي بگيرد، جز به بها، تا به حران رسيد. آنگاه بگفتشان تا سوي ولايتهاشان روند و ثابت را بنزد خويشتن بداشت.

گويد: آنگاه مروان مردم جزيره را دعوت كرد كه مزدور شوند بيست و چند هزار كس از دليرانشان را مزدور كرد و براي حركت سوي يزيد آماده شد.

گويد: يزيد به مروان نامه نوشت كه با وي بيعت كند و همه ولايتها را كه عبد الملك بن مروان به پدرش محمد بن مروان داده بود يعني جزيره و ارمينيه و موصل و آذربيجان بدو دهد. مروان بيعت كرد و محمد بن-

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4437

عبد الله بن علاثه را با تني چند از بزرگان جزيره به نزد وي فرستاد.

در اين سال يزيد بن وليد درگذشت. وفات وي روز آخر ذي حجه سال صد و- بيست و ششم بود.

اسحاق بن عيسي گويد: يزيد بن وليد در ماه ذي حجه پس از عيد قربان به سال صد و بيست و ششم وفات يافت و مدت خلافت وي پنج ماه و دو روز بود.

به گفته هشام بن محمد يزيد شش ماه و چند روز خلافت كرد.

به گفته علي بن محمد مدت خلافتش پنج ماه و دوازده روز بود.

به گفته علي بن محمد درگذشت يزيد ده روز مانده از ذي حجه بود به سال صد و بيست و ششم كه در آن وقت چهل و شش سال داشت و مدت خلافتش شش ماه- و دو روز بود. وفات وي در دمشق بود.

درباره مدت سنش اختلاف هست: به گفته هشام به وقت وفات سي سال داشت.

بعضي‌ها گفته‌اند: وقتي بمرد سي و هفت سال داشت.

كنيه يزيد ابو خالد بود. مادرش كنيزي بود به نام شاه آفريد دختر فيروز پسر يزدگرد پسر خسرو و هموست كه شعري گويد بدين مضمون:

«من پسر خسروم و پدرم مروان است «قيصر جد من است «و جدم خاقان است.» گويند: وي قدري بود، چنانكه در روايت علي بن محمد آمده تيره‌گون، و بلندقامت و كوچك سر بود، خالي به چهره داشت. مردي نكو منظر بود، دهانش كمي فراخ بود نه چندان زياد.

به گفته واقدي او را يزيد ناقص گفتند از آن رو كه ده درمي را كه وليد بر مقرري كسان افزوده بود بكاست. اما به گفته علي بن محمد، مروان بن محمد او را نكوهش كرد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4438

و ناقص [1] بن وليد خواند و كسان او را ناقص ناميدند.

به گفته واقدي در اين سال عبد العزيز بن عمر بن عبد العزيز سالار حج بود.

بعضي‌ها گفته‌اند: در اين سال عمر بن عبد الله سالار حج شد كه يزيد بن وليد او را گماشته بود. عبد العزيز نيز كه عامل مدينه و مكه و طايف بود با وي برون شد.

در اين سال عامل عراق از جانب يزيد، عبد الله بن عمر بن عبد العزيز بود.

قضاي كوفه با ابن ابي ليلي بود. حادثات بصره با مسور بن عمر بود، قضاي آنجا با عامر بن عبيده بود. عامل خراسان نصر بن سيار كناني بود.

 

خلافت ابو اسحاق ابراهيم بن وليد

 

پس از آن ابراهيم بن وليد بن عبد الملك بود، اما كار وي به سامان نرسيد.

علي بن محمد گويد: كار ابراهيم سامان نيافت. يك جمعه سلام خلافت بدو گفتند و يك جمعه ديگر سلام امارت و يك جمعه سلام بدو نمي‌گفتند نه به خلافت نه به امارت، كارش بدين گونه بود تا مروان بن محمد بيامد و او را خلع كرد و عبد العزيز ابن حجاج بن عبد الملك را بكشت.

هشام بن محمد گويد: ابو اسحاق، ابراهيم بن وليد جانشين يزيد بن وليد شد و چهار ماه ببود، آنگاه خلع شد، در ماه ربيع الاخر سال صد و بيست و ششم.

اما همچنان زنده بود تا به سال صد و سي و دوم كشته شد، مادرش كنيزي بود.

محمد بن مخلد گويد: زمامداري ابراهيم بن وليد هفتاد روز بود.

پس از آن سال صد و بيست و هفتم درآمد.

______________________________

[1] ببازي كلمه در مقابل يزيد كه با زيادت بمعني فزوني، از يك مايه است. م

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4439

 

سخن از حوادثي كه به سال صد و بيست و هفتم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال اين بود كه مروان بن محمد سوي شام رفت و در عين- الجرميان او و سليمان بن هشام نبرد رخ داد

 

سخن از اينكه چرا مروان بن- محمد به شام رفت و چرا ميان وي و سليمان بن هشام نبرد شد؟

 

ابو جعفر گويد: سبب قضيه چنان بود كه قسمتي از آن را ياد كرده‌ام كه مروان از پس كشته شدن وليد بن يزيد از ارمينيه سوي جزيره رفت و بر آنجا تسلط يافت و چنين وانمود كه به سبب وليد شوريده و بر كشته شدن وي معترض است. و چون يزيد ابن وليد همه ولايتهاي پدرش محمد بن مروان را بدو داد با يزيد بيعت كرد و محمد بن عبد الله بن علاثه را با گروهي از سران مردم جزيره سوي وي فرستاد.

ابو هاشم مخلد بن محمد گويد: وقتي مروان از مرگ يزيد خبر يافت كس پيش ابن علاثه و ياران وي فرستاد و آنها را از منبج پس آورد و سوي ابراهيم بن وليد حركت كرد. مروان با سپاه جزيره برفت و پسر خويش عبد الملك را با چهل هزار كس از سپاهيان مقيم در رقه به جاي نهاد.

گويد: وقتي مروان بن محمد به قنسرين رسيد يكي از برادران يزيد بن وليد به نام بشير كه وي را ولايتدار قنسرين كرده بود آنجا بود و به مقابله مروان آمد و كسان بانگ برآوردند. مروان آنها را به بيعت خويش خواند. يزيد بن عمر بن هبيره با قيسيان به طرف وي رفت و بشير را با برادرش به نام مسرور بن وليد كه با يزيد از يك مادر بود تسليم كردند كه مروان هر دو را بگرفت و به زندان كرد و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4440

با كساني از مردم جزيره و مردم قنسرين كه همراه وي بودند سوي حمص رفت.

گويد: و چنان بود كه وقتي يزيد بن وليد مرده بود مردم حمص از بيعت ابراهيم و عبد العزيز بن حجاج خودداري كرده بودند و ابراهيم، عبد العزيز بن حجاج را با سپاه مردم دمشق سوي آنها فرستاده بود كه در شهرشان محاصره‌شان كرده بود.

گويد: مروان با شتاب برفت و چون نزديك شهر حمص رسيد عبد العزيز از آنجا برفت و مردم حمص به نزد مروان آمدند و با وي بيعت كردند و همگي با وي حركت كردند. ابراهيم بن وليد سپاهي با سليمان بن هشام فرستاد كه با آنها برفت تا در عين الجر فرود آمد و مروان به مقابله وي آمد، سليمان با يكصد و بيست هزار سوار بود و مروان با نزديك هشتاد هزار. و چون تلاقي كردند مروان آنها را دعوت كرد كه از نبرد وي دست بدارند، و دو پسر وليد حكم و عثمان را كه در زندان دمشق محبوس بودند آزاد كنند و تعهد كرد كه از آنها درباره كشتن وليد مؤاخذه نكند و از پي هيچيك از كشندگان وي بر نيايند. اما از او نپذيرفتند و در كار نبرد وي اصرار ورزيدند كه از هنگام برآمدن روز تا پسينگاه نبرد كردند، كه از هر دو گروه كشته بسيار شد.

گويد: مروان مردي آزموده و مدبر بود، سه كس از سرداران خويش را كه يكيشان برادر اسحاق بن مسلم بود به نام عيسي پيش خواند و به آنها گفت با سه هزار كس از سپاه وي پشت صف بروند و فعلگان با تبرها همراهشان فرستاد، صف ياران مروان و صف ياران سليمان بن هشام، ما بين دو كوه اطارف مرغ را پر كرده بود و ميان دو سپاه نهري پر آب. بود. مروان به آنها گفت: «وقتي نزديك كوه رسيديد درختان را ببريد و پلهايي ببنديد و سوي اردوي سليمان رويد و بدان حمله بريد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4441

گويد: سپاهيان سليمان كه به كار نبرد سرگرم بودند ناگهان سواران و شمشيرها را در اردوگاه خويش ديدند و بانگ الله اكبر شنيدند چون اين را بديدند شكسته شدند و هزيمت شدند. مردم حمص سلاح در آنها نهادند كه نسبت به آنها سخت كينه داشتند و نزديك به هفده هزار كس از آنها را كشتند، اما مردم جزيره و مردم قنسرين از كشتنشان دست بداشتند و كسي از آنها را نكشتند و به تعداد مقتولان و بيشتر، اسير به نزد مروان بن محمد آوردند. اردوگاهشان نيز به غارت رفت. مروان از آنها براي دو نوسال، يعني حكم و عثمان، بيعت گرفت، سپس آزادشان كرد و به هر كدام يك دينار داد و پيش كسانشان فرستاد و از آنها جز دو كس را نكشت.

يكيشان يزيد بن عقار نام داشت و ديگري وليد بن مصاد، كه هردوان كلبي بودند و از جمله كساني بودند كه به مقابله وليد رفته بودند و در كشتن وي شركت داشته بودند.

گويد: يزيد بن خالد بن عبد الله قسري نيز با آنها بود و با فراريان همراه سليمان ابن هشام سوي دمشق رفت.

گويد: يكي از آن دو مرد كلبي سالار كشيكبانان يزيد بوده بود، و ديگري سالار نگهبانان وي كه مروان آنها را تازيانه زد. سپس بگفت تا به زندانشان كردند و در زندان وي هلاك شدند.

گويد: سليمان و فراريان همراه وي برفتند تا به دمشق رسيدند و سران همراهانش يعني يزيد بن خالد قسري و ابو علاقه سكسكي و اصبغ بن ذواله كلبي و امثالشان به نزد سليمان و ابراهيم و عبد العزيز بن حجاج فراهم آمدند و به همديگر گفتند: «اگر دو نوسال پسران وليد باشند تا مروان بيايد و آنها را از زندان در آرد و خلافت به آنها انتقال يابد هيچكس از كشندگان پدر خويش را به جاي نگذارند.

راي درست اين است كه آنها را بكشيم.» اين كار را به عهده يزيد بن خالد نهادند.

ابو محمد سفياني و يوسف بن عمر با دو نوسال به زندان بودند. يزيد يكي از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4442

وابستگان خالد را به نام ابو الاسد با گروهي از ياران خويش فرستاد كه وارد زندان شد و سر دو نوسال با گرزها بكوفت، يوسف بن عمر را نيز براي كشتن برون آورد كه گردنش را زدند. خواستند ابو محمد سفياني را نيز بكشند، اما او وارد يكي از اطاقهاي زندان شد و در را ببست و فرش و متكاها را پشت آن افكند و به در تكيه داد و كس آنرا نتوانست گشود. آتش خواستند كه در را بسوزانند و آتش نياوردند تا وقتي گفته شد كه سپاه مروان وارد شهر شد. ابراهيم بن وليد بگريخت و نهان شد و سليمان نيز آنچه را در بيت المال بود غارت كرد و ميان سپاهيان همراه خويش تقسيم كرد و از شهر برون شد.

در اين سال عبد الله بن معاويه نواده جعفر بن ابي طالب در كوفه براي خويش دعوت كرد و در آنجا با عبد الله بن عمر نبرد كرد كه عبد الله وي را هزيمت كرد و او به جبال پيوست و بر آنجا تسلط يافت.

 

سخن از سبب قيام عبد الله و دعوت براي خويش‌

 

به گفته ابو مخنف اظهار مخالفت عبد الله بن معاويه با عبد الله بن عمر، در محرم سال صد و بيست و هفتم بود، و سبب قيام وي چنانكه در روايت عاصم بن حفص- تميمي و ديگر اهل اطلاع آمده اين بود كه عبد الله بن معاويه به كوفه آمد به ديدار عبد الله بن عمر كه از او جايزه مي‌خواست و قصد قيام نداشت. پس دختر حاتم بن شرقي را به زني گرفت و چون اختلاف قبايل رخ داد مردم كوفه بدو گفتند:

«براي خويش دعوت كن كه بني هاشم بيشتر از بني مروان شايسته خلافتند.» گويد: ابن عمر در حيره بود و عبد الله نهاني در كوفه دعوت كرد، ابن ضمره خزاعي با وي بيعت كرد. ابن عمر كس فرستاد و ابن ضمره را راضي كرد و او پيام داد كه وقتي همراه كسان تلاقي كرديم من آنها را به هزيمت مي‌دهم اين خبر به ابن-

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4443

معاويه رسيد و چون كسان تلاقي كردند ابن معاويه گفت: «ابن ضمره خيانت آورده و با ابن عمر وعده كرده كه كسان را به هزيمت دهد، از هزيمت وي هراس مكنيد كه از سر خيانت چنين مي‌كند.» گويد: به هنگام تلاقي دو گروه ابن ضمره به هزيمت رفت و كسان هزيمت شدند و هيچكس با وي نماند و او شعري خواند به اين مضمون:

«آهوان از اطراف خداش پراكنده شدند «و خداش نمي‌داند چه شكار كند.» گويد: پس ابن معاويه به كوفه بازگشت- محل تلاقي ميان كوفه و حيره بود- آنگاه سوي مداين رفت كه با وي بيعت كردند. جمعي از مردم كوفه نيز پيش وي آمدند كه برفت و بر حلوان و جبال تسلط يافت.

گويد: به قولي عبد الله بن معاويه به كوفه آمد و گروهي را فراهم آورد و عبد الله بن عمر ندانست تا وقتي كه در صحرا قيام كرد و آهنگ نبرد داشت وقتي تلاقي شد خالد بن قطن حارثي سالار يمنيان بود، اصبغ بن ذواله كلبي با مردم شام بدو حمله برد كه خالد و مردم كوفه هزيمت شدند. نزاريان از نزاريان دست بداشتند و باز رفتند. پنجاه كس از زيديان سوي خانه ابن محرز قرشي رفتند كه آهنگ نبرد داشتند اما همگي كشته شدند و از مردم كوفه كسي جز آنها كشته نشد.

گويد: ابن معاويه با عبد الله بن عباس تميمي از كوفه سوي مداين رفت. سپس از مداين نيز برون شد و بر ولايت همدان و قومس و اصفهان و ري تسلط يافت و غلامان مردم كوفه پيش وي رفتند.

ابن معاويه شعري دارد به اين مضمون:

«كاري را كه برادر خويش را «بر همانند آن ملامت مي‌كني «مرتكب مشو

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4444

«و از گفتار كسي كه گفتار وي «با كردارش موافق نيست «شگفتي مكن.» ابو عبيده معمر بن مثني گويد: سبب قيام ابن معاويه چنان بود كه عبد الله و حسن و يزيد بن معاويه، نوادگان جعفر بن ابي طالب، به نزد عبد الله بن عمر آمدند و در محله نخع در خانه يكي از وابستگان خويش به نام وليد بن سعيد جاي گرفتند. ابن عمر آنها را حرمت كرد و جايزه داد و براي شان سيصد درم مقرري روزانه معين كرد. بدين سان ببودند تا يزيد بن وليد هلاك شد و كسان با برادرش ابراهيم بن وليد بيعت كردند و با عبد العزيز ابن حجاج از پي او. خبر بيعتشان بكوفه به نزد ابن عمر آمد و كسان با آنها بيعت كردند و عبد الله به مقرري هر كدامشان يكصد افزود و درباره بيعت آن دو به آفاق نوشت كه خبر بيعت بنزد وي آمد. در اين اثنا خبر آمد كه مروان بن محمد با مردم جزيره سوي ابراهيم بن وليد مي‌رود و از بيعت خودداري كرده است.

گويد: پس عبد الله بن عمر، عبد الله بن معاويه را به نزد خويش نگه داشت و چيزي را كه براي وي معين كرده بود بيفزود و او را براي مروان بن محمد آماده كرد كه اگر بر ابراهيم بن وليد ظفر يافت براي وي بيعت بگيرد و به دستاويز وي با مروان نبرد كند و مردم در كار خويش متحير ماندند.

گويد: وقتي مروان به شام نزديك شد ابراهيم به مقابله وي رفت و با او نبرد كرد كه مروان، ابراهيم را هزيمت كرد و بر او ظفر يافت. ابراهيم فراري شد و عبد العزيز بن حجاج ثبات آورد و نبرد كرد تا كشته شد.

اسماعيل بن عبد الله برادر خالد بن عبد الله قسري نيز گريزان برفت تا وارد كوفه شد، وي كه در اردوي ابراهيم بوده بود و از زبان وي نامه‌اي درباره ولايتداري كوفه ساخت و كس پيش مردم يمني فرستاد و نهاني به آنها خبر داد كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4445

ابراهيم او را ولايتدار عراق كرده كه از او پذيرفتند.

گويد: خبر به عبد الله بن عمر رسيد و هنگام نماز صبح بر او تاخت و با وي جنگ انداخت، عمر بن غضبان نيز با وي بود. وقتي اسماعيل اين را بديد كه فرمان را همراه نداشت و يارش كه فرمان را از زبان وي ساخته بود فراري و هزيمت شده بود و از ترس آنكه كارش فاش شود و رسوا شود و مقتول، به ياران خويش گفت: «من از خونريزي نفرت دارم، نمي‌دانستم كار بدينجا مي‌رسد دست بداريد.» گويد: پس كسان از اطراف وي پراكنده شدند. اسماعيل به مردم خاندان خويش گفت كه ابراهيم گريخته و مروان وارد دمشق شده، اين را از مردم خاندان وي نقل كردند و خبر شايع شد و فتنه سر برداشت و ميان مردم اختلاف افتاد. سبب آن بود كه عبد الله بن عمر به مردم مضر و ربيعه مقرريهاي سنگين داده بود و به جعفر ابن نافع ذهلي و عثمان بن خيبري از بني تيم اللات چيزي نداده بود و با همسنگانشان برابر نگرفته بود.

گويد: آن دو پيش عبد الله بن عمر رفتند و با وي سخن درشت گفتند، ابن عمر خشم آورد و گفت كه دورشان كنند. عبد الملك طايي كه سالار نگهبانان وي بود و بالاي سرش مي‌ايستاد سوي آنها رفت و پسشان راند آنها نيز وي را پس راندند و خشمگين برون شدند. ثمامة بن حوشب سفياني نيز حضور داشت كه به خاطر دو يار خويش خشم آورد و برون شد و همگيشان سوي كوفه رفتند. در اين وقت ابن عمر در حيره بود، وقتي به كوفه رسيدند بانگ اي آل ربيعه برداشتند و مردم ربيعه با شتاب سوي آنها رفتند و فراهم شدند و خشم آوردند.

گويد: خبر به ابن عمر رسيد و برادر خويش عاصم را سوي آنها فرستاد كه وقتي بيامد آنها در دير هند بودند و فراهم آمده بودند و انبوه شده بودند كه خويشتن را ميان آنها انداخت و گفت: «اينك دست من در گرو شماست، هر چه مي‌خواهيد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4446

بگوييد.» گويد: آنها آزرمگين شدند و عاصم را بزرگ داشتند و از وي سپاسگزاري كردند. به آن دو كس نيز روي كرد كه خاموش ماندند و دست بداشتند. شبانگاه ابن عمر يكصد هزار براي عمر بن غضبان فرستاد كه ميان قوم خويش، بني همام، تقسيم كرد، براي ثمامة بن حوشب نيز يكصد هزار فرستاد كه ميان قوم خويش تقسيم كرد. براي جعفر بن نافع نيز ده هزار فرستاد و براي عثمان بن خيبري نيز ده هزار.

ابو جعفر گويد: و چون شيعيان ضعف ابن عمر را بديدند بدو طعنه زدند و نسبت به وي جرئت آوردند و در او طمع بستند و براي عبد الله بن معاوية بن جعفر دعوت كردند. اين كار را هلال بن ابي الورد وابسته بني عجل عهده كرد و با غوغاييان برفتند تا به مسجد رسيدند و در آنجا فراهم آمدند. هلال عهده‌دار كار بود، مردم شيعه با وي براي عبد الله بن معاويه بيعت كردند، آنگاه بي‌درنگ سوي عبد الله رفتند و او را از خانه وليد بن سعيد برون آوردند و وارد قصر كردند و عاصم بن عمر را از دخول قصر مانع شدند كه به نزد برادر خويش عبد الله سوي حيره رفت. مردم كوفه نيز پيش ابن معاويه رفتند و با وي بيعت كردند، از جمله عمر بن غضبان بن قبعثري و منصور بن جمهور و اسماعيل بن عبد الله قسري و همه مردمان شامي كه در كوفه كس يا ريشه داشتند چند روز در كوفه بماند، از مداين و فم النيل نيز خبر آمد كه با وي بيعت كرده‌اند. پس از آن مردم به دور وي فراهم آمدند و به آهنگ عبد الله بن عمر برون شد كه در حيره بود و عبد الله بن عمر با مردم شام كه با وي بودند به مقابله آمد.

گويد: يكي از مردم شام بيامد و هماورد خواست، قاسم بن عبد الغفار عجلي به هماوردي وي رفت. شامي گفت: «وقتي هماورد مي‌خواستم گمان نداشتم يكي از بكر بن وائل به مقابله من آيد، به خدا به نبرد تو راغب نيستم، بلكه مي‌خواهم خبرهايي را كه به ما رسيده با تو بگويم، هر كس از مردم يمني با شما هست، چون منصور و اسماعيل و ديگران به عبد الله بن عمر نامه نوشته، نامه مضريان نيز سوي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4447

وي آمده از شما مردم قبيله ربيعه نه نامه‌اي ديده‌ام نه فرستاده‌اي، امروز با شما نبرد نمي‌كنند و صبحگاهان به نبرد شما مي‌آيند. اگر مي‌توانيد چنان كنيد كه بليه بر شما نيفتد. من يكي از مردم قيسم كه فردا مقابل شما خواهيم بود، اگر مي‌خواهيد به يار ما نامه نويسيد به او مي‌رسانم، اگر مي‌خواهيد نسبت به كسي كه با وي قيام كرده‌ايد، وفادار بمانيد وضع كسان را با شما گفتم.» گويد: قاسم عجلي كساني از قوم خويش را پيش خواند و آنچه را مرد شامي با وي گفته بود به آنها خبر داد و اينكه پهلوي راست ابن عمر، قوم ربيعه و مضر، در مقابل پهلوي چپ ابن معاويه است كه مردم ربيعه آنجا هستند.

گويد: عبد الله بن معاويه گفت: «اين قضيه صبحگاهان براي ما روشن مي‌شود، اگر عمر بن غضبان ميخواهد، امشب به ديدن من آيد، اگر اشتغالي مانع وي شود نشان خيانت است بدو بگوي پندارم كه مرد قيسي دروغ گفته.» گويد: فرستاده با اين سخن پيش عمر رفت كه او را پس فرستاد با نامه‌اي كه ضمن آن گفته بود كه اين فرستاده به منزله من است و گفته بود كه از منصور و اسماعيل اطمينان حاصل كند كه مي‌خواسته بود آنها از اين ماجرا خبردار شوند.

گويد: اما ابن معاويه نخواست چنين كند. صبحگاهان، كسان براي نبرد آماده شدند، يمنيان را در پهلوي راست نهاد و قوم مضر و ربيعه را در پهلوي چپ نهاد، بانگزني بانگ زد: «هر كه سري بيارد فلان و بهمان دارد، يا اسيري بيارد فلان و بهمان دارد و مال به نزد عمر بن غضبان است.» دو گروه تلاقي كردند و نبرد آغاز كردند عمر بن غضبان بر پهلوي راست ابن عمر حمله برد كه هزيمت شدند. اسماعيل و منصور بي‌درنگ سوي حيره رفتند. غوغاييان به مردم يمني مقيم كوفه تاختند و بيشتر از سي كس از آنها را بكشتند. عباس بن عبد الله هاشمي شوهر دختر ملاة نيز كشته شد.

عاتكه دختر ملاة گويد: چند شوهر كردم از جمله عباس بن عبد الله بود كه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4448

همراه عبد الله بن عمر بود و در اختلاف قبايل در عراق كشته شد.

گويد: مبكر بن حوازي نيز كشته شد با كسان ديگر، پس از آن هزيمت شدند، عبد الله بن معاويه نيز با آنها بود كه برفت تا وارد قصر كوفه شد. پهلوي چپ كه قوم مضر و ربيعه بودند به جاي ماند با گروه مقابل آن از مردم شام. شاميان قلب، به زيديان حمله بردند كه هزيمت شدند و وارد كوفه شدند. پهلوي چپ به جاي ماند كه در حدود پانصد كس بودند.

گويد: عامر بن ضباره و نباتة بن حنظله و عتبة بن عبد الرحمان ثعلبي و نضر بن- سعيد حرشي بيامدند تا مقابل مردم ربيعه بايستادند و به عمر بن غضبان گفتند:

«اي مردم ربيعه بيم داريم كه كسان با شما همان كنند كه با مردم يمني كردند، برويد.» عمر بن غضبان گفت: «من هرگز نميروم تا بميرم.» گفتند: «اين براي تو و يارانت كاري نخواهد ساخت.» پس عنان اسب وي را بگرفتند و وارد كوفه‌اش كردند.

مغيرة بن عطيه گويد: دبير عبد الله بن عمر بودم، به خدا روزي در حيره به نزد وي بودم كه يكي پيش وي آمد و گفت: «اينك عبد الله بن معاويه با مردم مي‌آيد.» گويد: عبد الله مدتي خاموش ماند، سر نانوايان وي بيامد و پيش روي او ايستاد، گويي خبر مي‌داد كه وقت غذايش رسيده. عبد الله به او اشاره كرد كه بيار.

غذا را بياورد دلهاي ما از جاي برفته بود. انتظار داشتيم همانوقت كه با وي بوديم ابن معاويه به ما حمله آرد.

گويد: مراقب او بودم كه آيا چيزي از خوردن و نوشيدن يا قيافه يا امر و نهي وي تغيير مي‌يابد، اما به خدا وضع وي كم يا بيش تغييري نيافت. چنان بود كه وقتي غذاي وي را مي‌آوردند مقابل هر دو كس از ما كاسه‌اي مي‌نهادند. پس كاسه‌اي ميان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4449

من و فلان نهادند و كاسه‌اي ديگر ميان فلان و فلان نهادند تا به شماره حاضران خوان [1] وي رسيد. وقتي از غذا خوردن و وضو كردن فراغت يافت بگفت تا مال بياوردند ظرفهاي طلا و نقره نيز آوردند با جامه‌ها كه بيشتر آن را ميان سرداران خويش تقسيم كرد. آنگاه وابسته با غلامي از آن خويش را كه مبارك مي‌شمرد و نام او را به فال نيك مي‌گرفت كه يكي از نامهاي متبرك بود، يا ميمون يا فتح، و بدو گفت:

«پرچم خويش را برگير و به فلان و فلان تپه برو و پرچم را به زمين بكوب و ياران خويش را بخوان و بباش تا من بيايم.» گويد: آن كس چنان كرد، سپس عبد الله برون شد، ما نيز با وي برفتيم تا به تپه رسيديم و ديديم كه زمين از ياران ابن معاويه سپيد بود. عبد الله بگفت تا بانگزني بانگ زد كه هر كه سري بيارد پانصد دارد. به خدا خيلي زود يكي سري آورد و پيش وي نهاد. بگفت تا پانصد درم به آورنده سر دادند و چون ياران وي ديدند كه به تعهد خويش نسبت به آورنده سر وفا كرد به طرف آن قوم تاختند، به خدا چيزي نگذشت كه ديدم در حدود پانصد سر پيش روي وي افتاد و ابن معاويه و همراهان وي پشت بكردند و هزيمت شدند.

گويد: نخستين كس از ياران ابن معاويه كه به هزيمت وارد كوفه شد ابو البلاد وابسته بني عبس بود كه پسرش سليمان نيز پيشاپيش وي بود. ابو البلاد شيعه بود، مردم كوفه هر روز به آنها بانگ مي‌زدند و به سبب هزيمت ملامتشان مي‌كردند. ابو البلاد به پسر خود سليمان بانگ مي‌زد كه برو و بگذار حيوانات آب- كش سقط شود.

گويد: عبد الله بن معاويه برفت و از كوفه گذشت، سوي آن نيامد و به طرف جبل رفت.

ابو عبيده گويد: عبد الله بن معاويه و برادرانش وارد قصر شدند شبانگاه به

______________________________

[1] كلمه متن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4450

عمر بن غضبان و يارانش گفتند: «اي گروه ربيعه ديديد كه كسان با ما چه كردند؟ ما خونهاي خويش را به شما سپرده‌ايم و به گردن شما نهاده‌ايم، اگر همراه ما نبرد مي‌كنيد ما نيز نبرد مي‌كنيم، اگر مي‌بينيد كه كسان از ياري ما و شما باز مي‌مانند براي ما و خودتان اماني بگيريد. هر ترتيبي درباره خودتان بدهيد ما نيز براي خودمان رضايت مي‌دهيم.» عمر بن غضبان گفت: «ما يكي از دو كار را درباره شما مي‌كنيم، يا همراهتان نبرد مي‌كنيم يا اماني برايتان مي‌گيريم، چنانكه براي خودمان مي‌گيريم آسوده خاطر باشيد.» گويد: پس آنها در قصر بماندند. زيديان بر دهانه كوچه‌ها بودند مردم شام صبحگاه به طرف آنها مي‌آمدند و شامگاه مي‌رفتند و روزي چند با آنها نبرد داشتند سپس مردم ربيعه براي خودشان و زيديان و عبد الله بن معاويه امان گرفتند كه كس مانعشان نشود و هر جا خواستند بروند.

گويد: آنگاه عبد الله بن عمر كس پيش عمر بن غضبان فرستاد و به او دستور داد كه در قصر جاي گيرد و عبد الله بن معاويه را بيرون كند. ابن غضبان كس پيش ابن- معاويه فرستاد و او را با كساني از شيعيانش و مردم مداين و سواد و كوفه كه پيروي وي كرده بودند حركت داد فرستادگان عمر آنها را ببردند تا از پل برون كردند. آنگاه عمر از قصر برون آمد.

در اين سال حارث بن سريج از ولايت تركان به مرو آمد به سبب اماني كه يزيد بن وليد براي وي نوشته بود و پيش نصر بن سيار رفت. سپس با وي مخالفت كرد و مخالفت را علني كرد و گروهي بسيار بر اين كار با وي بيعت كردند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4451

 

سخن از كار حارث بن سريج و نصر بن- سيار از آن پس كه حارث پيش وي آمد

 

علي بن محمد گويد: وقتي حارث از ولايت تركان برون شد سوي مرو آمد و به روز يك شنبه سه روز مانده از جمادي الاخر سال صد و بيست و هفتم آنجا رسيد.

مسلم بن احوز و كسان در كشماهن از او پيشواز كردند. محمد بن فضل عبسي گفت:

«حمد خداي كه ديدگان ما را به آمدن تو روشن كرد و تو را به سايه اسلام و جماعت پس آورد.» گفت: «پسركم مگر ندانسته‌اي كه گروه بسيار، اگر عصيانگر خدا باشند اندك باشند و گروه اندك اگر فرمانبر خدا باشند بسيار باشند، از وقتي كه رفته بودم تا كنون دلم آرام نگرفته بود، آرامش خاطر من در اين است كه خدا را اطاعت كنند.» گويد: وقتي وارد مرو شد گفت: «خدايا درباره آنچه ميان من و آنها هست جز انجام تعهد منظوري ندارم، اگر قصد خيانت دارند مرا بر آنها نصرت ده.» گويد: نصر به ديدار وي آمد و او را در قصر بخاراخذاه جاي داد و براي وي پنجاه درم خرج روزانه معين كرد. وي به يك جور غذا بس مي‌كرد. نصر كسان حارث را كه به نزد وي بودند آزاد كرد كه محمد پسر حارث بود و الوف دخترش با ام بكر. وقتي محمد پسرش پيش وي آمد گفت: «خدايا او را نيكوكار و پرهيزكار كن.» گويد: وضاح بن حبيب از جانب عبد الله بن عمر پيش نصر آمد وضاح سرماي سخت خورده بود و نصر جامه‌هايي بدو پوشانيد و بگفت تا ضيافتش كنند و دو كنيز بدو بدهند. پس از آن وضاح پيش حارث بن سريج رفت كه گروهي از يارانش بالاي سرش ايستاده بودند، بدو گفت: «ما در عراق از بزرگي و سنگيني گرز تو سخن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4452

داريم، دوست دارم آنرا ببينم.» گفت: «مانند يكي از گرزهاست كه با اينان مي‌بيني.» و به ياران خويش اشاره كرد و گفت: «اما منم كه با آن ضربت مي‌زنم.» گويد: گرز وي هيجده رطل شامي بود.» گويد: وقتي حارث بن سريج پيش نصر رفت زره‌اي را كه از خاقان گرفته بود به تن داشت و چنان بود كه خاقان وي را ميان صد هزار دينار دنبكاني و زره مخير كرده بود كه زره را برگزيده بود. مرزبانه دختر قديد، زن نصر بن سيار به حارث نگريست و پوشش خويش را كه پوست سمور بود همراه كنيزش به نزد او فرستاد و گفت: «به پسر عمويم سلام گوي و بگوي امروز سرد است با اين پوشش سمور خودت را گرم كن و حمد خداي كه ترا به سلامت آورد.» گويد: حارث به كنيز گفت: «به دختر عموي من سلام گوي و بگوي: عاريه است يا هديه؟» مرزبانه گفت: «هديه است.» گويد: حارث پوشش سمور را به چهار هزار دينار فروخت و ميان ياران خويش تقسيم كرد.

گويد: نصر، فرش بسيار براي او فرستاد با يك اسب كه همه را فروخت و به مساوات ميان ياران خويش تقسيم كرد. وي بر پالان مي‌نشست و متكاي خشني براي او مي‌نهادند. نصر بن سيار بدو پيشنهاد كرد كه به كارش گمارد و يكصد هزار دينار بدهد اما نپذيرفت و به نصر پيام داد كه من به اين دنيا و اين گونه لذتها و ازدواج با بانوان عرب دلبستگي ندارم بلكه مي‌خواهم به كتاب خدا و سنت عمل شود و اهل خير و فضيلت به كار گرفته شوند، اگر چنين كردي ترا بر ضد دشمنت كمك مي‌كنم.

گويد: حارث به كرماني پيام فرستاد كه اگر نصر با من تعهد كند كه به كتاب خدا

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4453

عمل كند و اهل خير و فضيلت را به كار گيرد، پشتيبان او مي‌شوم و به كار خدا قيام مي‌كنم و اگر نكند از خدا بر ضد او كمك مي‌خواهم و اگر آنچه را مي‌خواهم يعني عمل به عدالت و سنت تعهد كني با تو كمك مي‌كنم.

گويد: و چنان بود كه وقتي مردم بني تميم پيش وي مي‌رفتند آنها را به سوي خويش دعوت مي‌كرد، محمد بن حمران و محمد بن حرب، هردوان، منقري و خليل بن- غزوان عدوي و عبد الله بن مجاعه و هبيرة بن شراحيل، هردوان سعدي، و عبد العزيز بن- عبد ربه ليثي و بشر بن جرموز ضبي، و نهار بن عبد الله مجاشعي و عبد الله نباتي با وي بيعت كردند.

گويد: حارث به نصر گفت: «سيزده سال پيش از سر اعتراض به ستم از اين شهر برون شدم و تو مي‌خواهي مرا بدان وادار كني!» و سه هزار كس به حارث پيوستند.

در اين سال در دمشق، با مروان بن محمد بيعت خلافت كردند.

 

سخن از اينكه چرا با مروان ابن محمد بيعت كردند؟

 

ابو هاشم، مخلد بن محمد، وابسته عثمان بن عفان گويد: وقتي گفتند سپاه مروان وارد دمشق شد. ابراهيم بن وليد گريزان شد و نهان شد و سليمان آنچه را در بيت- المال بود غارت كرد و ميان سپاهياني كه با وي بودند تقسيم كرد و از شهر برون شد. غلامان وليد بن يزيد كه در شهر بودند به خانه عبد العزيز بن حجاج تاختند و او را كشتند، قبر يزيد بن وليد را شكافتند و او را بر دروازه جابيه بياويختند.

گويد: مروان وارد دمشق شد و در عاليه جا گرفت، كشته دو نوجوان و كشته يوسف بن عمر را پيش وي آوردند كه بگفت تا به خاكشان سپردند. ابو محمد سفياني

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4454

را بياوردند كه در بند بود و به او سلام خلافت گفت. در آن هنگام به مروان سلام امارت مي‌گفتند.

مروان گفت: «مگوي؟» سفياني گفت: «آنها خلافت را از پي خويش براي تو نهادند.» و شعري را كه حكم در زندان گفته بود بخواند.

گويد: آن دو جوان بالغ شده بودند و يكيشان فرزند آورده بود، يعني حكم و ديگري دو سال پيش از آن به بلوغ رسيده بود. حكم شعري گفته بود بدين مضمون:

«كيست كه از من خبر به نزد مروان برد «كه عمويم عمر از دير باز مشتاق اين بود «كه به من ستم كرده‌اند و قوم من «در كار كشتن وليد هماهنگ شده‌اند «چگونه كلبيانشان خون و مال مرا ببرند «كه نه لاغر نصيب من شود و نه چاق «در صورتي كه مروان در سرزمين بني نزار است «چون شير بيشه درنده و غران «آيا غمگين نشدي كه «جوانمرد قريش را كشتند «و ميان مسلمانان اختلاف آوردند.

«به قرشيان و قيسيان جزيره «همگيشان سلام گوي «ناقص قدري ميان ما بزرگي يافت «و ميان اولاد نياكانمان جنگ انداخت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4455

«اگر سواران سليم و كعب اينجا بودند «من در بند آنها نبودم «اگر سران بني تميم اينجا بودند «ما ميراث اولاد نياكانمان را «از دست نداده بوديم «چرا بيعت مرا به سبب مادرم مي‌شكنند «در صورتي كه پيش از من با دو رگه‌اي بيعت كرده‌اند «اي كاش داييان من از مردم كلب نبودند «و ولادت من از ديگران بود «اگر من و وليعهدم هلاك شويم «مروان امير مؤمنان خواهد بود.» گويد: آنگاه سفياني گفت: «دست پيش آر تا با تو بيعت كنم.» و كساني از مردم شام كه همراه مروان بودند اين را شنيدند. نخستين كسي كه برخاست معاوية بن يزيد ابن حصين بود با سران مردم حمص كه با وي بيعت كردند.

گويد: مروان بگفت تا براي ولايتهايشان كسان برگزينند. مردم دمشق زامل ابن عمرو جبراني را برگزيدند. مردم حمص عبد الله بن شجره كندي را برگزيدند.

مردم اردن وليد بن معاوية بن مروان را برگزيدند. مردم فلسطين ثابت بن نعيم جذامي را برگزيدند كه از زندان هشام برونش آورده بود و در ارمينيه با وي خيانت كرده بود. پس در باره بيعت خويش از آنها پيمانهاي مؤكد گرفت به قيد قسمهاي سخت، آنگاه به جايگاه خود حران، بازگشت.

ابو جعفر گويد: وقتي شام بر مروان استقرار يافت و به جايگاه خود در حران بازگشت، ابراهيم بن وليد و سليمان بن هشام از او امان خواستند كه امانشان داد.

سليمان كه در آن وقت به تدمر بود با همه برادران و اهل خاندان و غلامان ذكواني

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4456

خويش پيش مروان آمد كه با وي بيعت كردند.

در اين سال مردم حمص و ديگر مردم شام بر مروان بشوريدند كه با آنها نبرد كرد.

 

سخن از كار مروان و مردم حمص و سبب شوريدنشان‌

 

ابو هاشم مخلد بن محمد گويد: وقتي مروان پس از فراغت از كار مردم شام به جايگاه خود در حران بازگشت سه ماه بيشتر نگذشت كه مردم شام با وي مخالفت كردند و بر او بشوريدند، كسي كه آنها را بدين كار خوانده بود ثابت بن نعيم بود كه پيامشان داده بود و مكاتبه كرده بود.

گويد: وقتي خبرشان به مروان رسيد بخويشتن به مقابله آنها رفت مردم حمص كس پيش كلبيان تدمر فرستادند كه اصبغ بن ذواله كلبي با سه- پسرش حمزه و ذواله و فرافصه كه سه مرد بودند و معاويه سكسكي كه يكه سوار مردم شام بود و عصمة بن مقشعر و هشام بن مصاد و طفيل بن حارثه با نزديك يك هزار از سواران قوم بيامدند و شب عيد فطر سال صد و بيست و هفتم وارد شهر حمص شدند.

گويد: مروان در حماة بود و ميان وي و شهر حمص بيش از سي ميل فاصله نبود. صبحگاه عيد فطر خبرشان به وي رسيد و در حركت شتاب كرد، در آن وقت ابراهيم بن وليد مخلوع و سليمان بن هشام با وي بودند كه پيام فرستاده بود و از او امان خواسته بودند و در اردوگاه وي بودند كه حرمتشان مي‌داشت و تقرب مي‌داد و با وي به ناشتا و شام مي‌نشستند و با موكب او حركت مي‌كردند.

گويد: مروان دو روز پس از عيد فطر به شهر حمص رسيد. كلبيان آنجا بودند و درها را از درون بسته بودند، مروان نيز با لوازم و سپاهيان خويش بود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4457

سپاه وي شهر را در ميان گرفت. خود او مقابل يكي از درهاي شهر بايستاد و از بالاي ديوار به جماعتي نگريست. بانگزن وي بانگشان زد كه براي چه پيمان شكسته‌ايد؟

گفتند: «ما بر اطاعت تو پايداريم و پيمان نشكسته‌ايم.» گفتشان: «اگر چنينيد كه مي‌گوييد در را بگشاييد.» گويد: پس در را بگشودند و عمرو بن وضاح و وضاحيان، نزديك سه- هزار كس، به درون تاختند و در داخل شهر با آنها نبرد كردند. و چون سپاه مروان فزوني گرفت به طرف يكي از درهاي شهر رفتند به نام در تدمر و از آنجا برون شدند. سپاهيان مروان آنجا بودند و با آنها نبرد كردند كه بيشترشان كشته شدند.

گويد: اصبغ بن ذواله و سكسكي جان بردند، دو پسر سكسكي ذواله و فرافصه با سي و چند كس از كلبيان اسير شدند كه پيش مروانشان آوردند كه ايستاده بود و آنها را بكشت. آنگاه بگفت تا كشتگان قوم را فراهم آوردند كه پانصد يا ششصد كس بودند و آنها را به دور شهر بياويختند و در حدود يك تيررس از ديوار شهر را ويران كرد.

گويد: مردم غوطه نيز به شهر دمشق تاختند و امير آنجا زامل بن عمرو را محاصره كردند و يزيد بن خالد قسري را سالار خويش كردند. مردم شهر و سرداري به نام ابو هبار قرشي كه نزديك چهار صد كس داشت با زامل ثبات آوردند. مروان ابو الورد بن كوثر را كه نامش مجزاة بود با عمرو بن وضاح و ده هزار كس از حمص فرستاد كه چون نزديك شهر رسيدند به محاصره كنندگان حمله بردند. ابو هبار و سپاهش نيز از شهر برون شدند و آنها را هزيمت كردند و اردوگاهشان را به غارت دادند و مزه را كه دهكده‌اي از آن يمانيان بود بسوختند. يزيد بن خالد و ابو علاقه به يكي از لخميان مزه پناه بردند كه آنها را به زامل نمودند و كس از پي آنها فرستاد و پيش از آنكه به نزد او ببرندشان كشته شدند و سرهاشان را به نزد مروان فرستاد كه در حمص بود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4458

گويد: ثابت بن نعيم از فلسطين سوي شهر طبريه رفت و مردم آنجا را محاصره كرد، عامل شهر وليد بن معاوية بن مروان برادرزاده عبد الملك بن مروان بود، روزي چند با وي نبرد كردند. مروان به ابن الورد نوشت كه سوي آنها رود و كمكشان كند.

گويد: ابو الورد از پس چند روز از دمشق حركت كرد و چون از نزديك شدن وي خبر يافتند از شهر به مقابله ثابت و سپاه وي برون شدند و اردوگاهشان را به غارت دادند. ثابت به هزيمت سوي فلسطين بازگشت و قوم و سپاه خويش را فراهم آورد. ابو الورد به مقابله وي رفت و بار ديگر او را هزيمت كرد، كساني كه با وي بودند پراكنده شدند و سه تن از فرزندانش نعيم و بكر و عمران اسير شدند كه ابو الورد سوي مروانشان فرستاد كه وقتي در دير ايوب بود آنها را كه زخمدار بودند به نزد وي رسانيدند و بگفت تا زخمهايشان را مداوا كنند.

گويد: ثابت بن نعيم نهان شد. مروان، رماحس بن عبد العزيز كناني را بر فلسطين گماشت. از فرزندان ثابت، رفاعه كه از همه بددل‌تر بود گريخت و پيش منصور بن جمهور رفت كه حرمتش كرد و به كار گماشت و با برادر خويش به نام منظور بن جمهور به جا گذاشت كه بر او تاخت و خونش بريخت. خبر به منصور رسيد كه در راه ملتان بود.

و برادرش در منصوره بوده بود. پس سوي رفاعه بازگشت و او را بگرفت و ستوني مجوف از آجر بساخت و او را به درون آن نهاد و به ستون ميخكوب كرد و روي آن بنا ساخت.

گويد: مروان به رماحس نوشت كه ثابت را بجويد و براي يافتنش تدبير كند. يكي از مردان قوم او را بنمود كه گرفتندش، چند كس نيز با وي بودند.

ثابت را از پس دو ماه پيش مروان بردند كه در بند بود بگفت تا او را با پسرانش كه به دست وي بودند دست و پا بريدند آنگاه سوي دمشق بردند.

راوي گويد: آنها را ديدم كه دستها و پاهاشان را بريده بودند و بر در مسجد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4459

دمشق بداشته بودند، از آن رو كه به مروان خبر رسيده بود كه درباره ثابت شايع كرده‌اند كه سوي مصر رفته و بر آنجا تسلط يافته و عامل مروان را كشته است.

گويد: مروان از دير ايوب بيامد و براي دو پسر خويش عبيد الله و عبد الله بيعت گرفت و ام هشام و عايشه دختران هشام بن عبد الملك را زن آنها كرد و براي اين كار همه مردم خاندان خويش را فراهم آورد. از جمله، فرزندان عبد الملك، محمد و و سعيد و بكار و نيز فرزندان وليد و سليمان و يزيد و هشام، ديگر قرشيان و سران عرب.

گويد: مروان بر مردم شام سپاهي مقرر داشت و آنرا نيرو داد بر هر يك از سپاهها نشان يكي از سرداران خودشان را گماشت و بگفت تا به يزيد بن عمر ابن هبيره ملحق شوند كه پيش از آنكه سوي شام رود او را با بيست هزار كس از مردم قنسرين و جزيره فرستاده بود و گفته بود در دورين بماند تا مروان بيايد و او را مقدمه خويش كرد.

گويد: مروان از دير ايوب سوي دمشق رفت، همه شام بر او قرار گرفته بود بجز تدمر، بگفت تا ثابت بن نعيم و پسرانش و كساني را كه دست و پا بريده بود بكشتند و بر درهاي دمشق آويختند.

راوي گويد: وقتي آنها را مي‌كشتند و مي‌آويختند ديدمشان.

گويد: يكي از آنها را كه عمرو نام داشت پسر حارث كلبي به جاي گذاشت زيرا چنانكه مي‌گفتند از اموالي كه ثابت پيش كساني نهاده بود خبر داشت پس از آن با همراهان خويش برفت و در قسطل فرود آمد كه از سرزمين حمص بود بر سمت تدمر، و از آنجا تا تدمر سه روز راه بود. خبر آمد كه مردم آنجا چاههايي را كه ميان وي و آنها بود كور كرده و با سنگ پر كرده‌اند، پس توشه دانها و مشكها و علوفه و شتر فراهم آورد و آب و توشه براي خويش و همراهان برداشت. ابرش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4460

ابن وليد و سليمان بن هشام و ديگران با وي سخن كردند و خواستند كه دستاويز براي تدمريان نگذارد و اتمام حجت كند كه پذيرفت. پس ابرش برادر خويش عمر بن- وليد را سوي آنها فرستاد و نامه نوشت و بيمشان داد و خبرشان داد كه بيم دارد اين كار مايه هلاك تدمر و هلاك مردم آن شود.

گويد: اما عمرو را برون كردند و گفته او را نپذيرفتند. ابرش از مروان خواست اجازه دهد كه سوي تدمريان رود و چند روزي بدو مهلت دهد، مروان چنان كرد. ابرش سوي آنها رفت و با آنها سخن كرد و بيمشان داد و گفت كه احمقانند و تاب مقاومت مروان و سپاه وي را ندارند.

گويد: بيشتر قوم گفته وي را پذيرفتند و كساني از آنها كه بدو اعتماد نداشتند: سكسكي و عصمة بن مقشعر و طفيل بن حارثه و معاوية بن ابي سفيان كه دختر ابرش را به زني داشت، سوي صحرا و جايگاه قوم كلب گريختند. ابرش براي مروان نامه نوشت و ما وقع را بدو خبر داد. مروان بدو نوشت كه ديوار شهرشان را ويران كن و با كساني از آنها كه با تو بيعت كرده‌اند، پيش من بازگرد.

گويد: ابرش با سران قوم: اصبغ بن ذواله و پسرش حمزه و جمعي ديگر، پيش وي آمد، مروان با آنها از راه صحرا برفت، از سوريه و دير اللثق گذشت و به رصافه رسيد، سليمان بن هشام و عموي وي سعيد بن عبد الملك و همه برادرانش و ابراهيم مخلوغ و جمعي از فرزندان وليد و سليمان و يزيد نيز با وي بودند. يك روز در رصافه بماندند، سپس سوي رقه رفت. سليمان از او اجازه خواست كه چند روز بماند تا غلامان خويش را كه همراه داشت نيرو دهد و مركبان خويش را آسايش دهد، آنگاه از پي وي برود.

مروان اجازه داد و برفت و نزديك واسط بر كنار فرات در اردوگاهي كه آنجا اقامت مي‌گرفت بماند تا سه روز، آنگاه سوي قرقيسيا رفت كه ابن هبيره آنجا بود كه مي‌خواست او را براي نبرد با ضحاك بن قيس شيباني حروري به عراق

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4461

فرستد.

گويد: نزديك به ده هزار كس از آنها كه مروان هنگام اقامت دير ايوب براي نبرد عراق سپاهيگري را بر آنها مقرر كرده بود با سرداران خويش بيامدند تا به رصافه رسيدند و سليمان را به خلع مروان و نبرد وي خواندند.

در اين سال ضحاك بن قيس شيباني وارد كوفه شد.

 

سخن از قيام ضحاك خارجي و ورود وي به كوفه و اينكه از كجا آمده بود؟

 

درباره كار وي اختلاف كرده‌اند، ابو هاشم مخلد بن محمد گويد: سبب قيام ضحاك آن بود كه وقتي وليد كشته شد يك حروري به نام سعيد بن بهدل شيباني با دويست كس از مردم جزيره و از جمله ضحاك در آنجا قيام كرد كه كشته شدن وليد و اشتغال مروان را به كار شام غنيمت دانسته بود.

گويد: سعيد بن بهدل در سرزمين كفرتوثي قيام كرد، بسطام بيهسي نيز كه با عقيده وي اختلاف داشت با همان شمار از مردم ربيعه قيام كرد و هر يك به مقابله ديگري روان شدند و چون دو گروه نزديك شدند سعيد بن بهدل خيبري را كه يكي از سرداران وي بود و همو بود كه مروان را هزيمت كرده بود با يكصد و پنجاه سوار فرستاد كه به بسطام شبيخون برد.

گويد: خيبري به اردوي بسطام رسيد كه غافل بودند. خيبري به همه همراهان خويش گفته بود كه پارچه سپيدي همراه داشته باشند كه به سر خويش بپيچند تا همديگر را بشناسند.

گويد: به اردوگاه مخالفان تاختند و آنها را غافلگير كردند و خيبري شعري گفت به اين مضمون:

«اگر او بسطام باشد من نيز خيبريم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4462

«با شمشير ضربت مي‌زنم «و از سپاه خويش حمايت مي‌كنم.» پس بسطام را با همه همراهانش بكشتند مگر چهارده كس كه به مروان پيوستند و با وي بودند كه آنها را در پادگانهاي خويش نهاد و يكي از خودشان را بر آنها گماشت به نام مقاتل كه او را ابو النعثل نيز مي‌گفتند.

گويد: پس از آن سعيد بن بهدل سوي عراق رفت از آن رو كه شنيده بود كار آنجا آشفته است و شاميان در آنجا اختلاف كرده‌اند و به همراهي عبد الله بن عمر و نضر بن سعيد حرشي با همديگر به نبرد پرداخته‌اند كه يمانيان مقيم شام با عبد الله بن- عمر بودند در حيره، و مضريان با ابن حرشي بودند در كوفه، و صبح و شام با همديگر نبرد مي‌كردند.

گويد: سعيد بن بهدل در اين سفر از طاعون بمرد و ضحاك بن قيس را از پي خويش جانشين كرد. ابن بهدل زني داشت به نام حوماء و خيبري شعري خطاب بدو گفت به اين مضمون:

«اي حوما خدا قبر ابن بهدل را «سيراب كند «كه چون روندگان حركت كنند «او حركت نمي‌كند.» گويد: نزديك به هزار كس به دور ضحاك فراهم آمدند و او رو سوي كوفه كرد و از سرزمين موصل گذشت كه از آنجا و از مردم جزيره نزديك به سه هزار كس به نزد او شدند. در آن وقت نضر بن سعيد حرشي در كوفه بود و مضريان با وي بودند.

عبد الله بن عمر نيز با يمانيان در حيره بود. دو گروه تعصب قبايلي داشتند و ما بين كوفه و حيره نبرد مي‌كردند و چون ضحاك نزديك كوفه رسيد، ابن عمر و حرشي صلح كردند و كارشان يكي شد و بر نبرد ضحاك همدل شدند و به دور كوفه خندق زدند. در آن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4463

وقت از مردم شام نزديك سي هزار كس با آنها بود كه نيرو و لوازم داشتند و سرداري داشتند از مردم قنسرين به نام عباد پسر غزيل كه هزار سوار همراه داشت كه مروان آنها را به كمك ابن حرشي فرستاده بود.

گويد: ضحاك و يارانش با آنها مقابل شدند و نبرد كردند. در آن روز عاصم ابن عمر بن عبد العزيز و جعفر بن عباس كندي كشته شدند و جمعشان به وضعي رسوا هزيمت شد. عبد الله بن عمر با جمع شاميان به واسط پيوست و ابن حرشي كه همان نضر بود با جمع مضريان و اسماعيل بن عبد الله قسري سوي مروان رفت.

گويد: ضحاك و مردم جزيره بر كوفه و سرزمين آن تسلط يافتند و از سواد خراج گرفتند. آنگاه ضحاك يكي از ياران خويش را به نام ملحان با دويست سوار بر كوفه گماشت و با جمع بيشتر ياران خود به مقابله عبد الله بن عمر سوي واسط رفت و وي را در آنجا محاصره كرد.

گويد: يكي از سرداران مردم قنسرين به نام عطيه تغلبي همراه عبد الله بن عمر بود كه از جمله دليران بود. وقتي از محاصره ضحاك بيمناك شد، با هفتاد يا هشتاد كس از قوم خويش به آهنگ رفتن به نزد مروان برون شد و از قادسيه گذر كرد. ملحان از گذر كردن وي خبر يافت و با ياران خود با شتاب به آهنگ وي برون شد و بر پل سليحين بدو رسيد. ملحان با شتاب رفته بود با حدود سي سوار كه با عطيه نبرد كرد.

عطيه او را با كساني از يارانش بكشت و بقيه هزيمت شدند و وارد كوفه شدند و عطيه برفت تا با همراهان خويش به مروان پيوست.

اما روايت ابو عبيده معمر بن مثني از ابو سعيد چنين است كه گويد: وقتي سعيد بن بهدل مري درگذشت و جانفروشان با ضحاك بيعت كردند وي در شهر زور بماند و خارجيان صفري از هر سوي به نزد وي رفتند تا چهار هزار كس شدند كه از آن پيش براي هيچ خارجي همانند آن گروه فراهم نيامده بود.

گويد: وقتي يزيد بن وليد بمرد عامل وي بر عراق عبد الله بن عمر بود. مروان از

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4464

ارمينيه سرازير شد تا در جزيره فرود آمد و نضر بن سعيد را كه از سرداران ابن عمر بوده بود ولايتدار عراق كرد كه سوي كوفه رفت. ابن عمر نيز در حيره جا گرفت. مضريان به دور نضر فراهم آمدند و يمانيان به دور ابن عمر، كه چهار ماه با وي نبرد كرد.

پس از آن مروان، ابن غزيل را به كمك نضر فرستاد، در آن اثنا ضحاك سوي كوفه آمد و اين به سال صد و بيست و هفتم بود.

گويد: ابن عمر كس پيش نضر فرستاد كه اين، آهنگ من و تو دارد بيا بر ضد وي فراهم آييم. پس بر ضد او هم‌پيمان شدند. ابن عمر بيامد و بر تپه فتح جا گرفت.

ضحاك بيامد كه از فرات گذر كند. ابن عمر، حمزة بن اصبغ بن ذواله كلبي را سوي او فرستاد كه از گذر كردنش مانع شود. عبيد الله بن عباس كندي گفت: «بگذار به طرف ما عبور كند كه آمدنش براي ما از تعقيب كردنش آسانتر است.» گويد: ابن عمر كس پيش حمزه فرستاد كه از اين كار دست بدارد ابن عمر به كوفه آمد و در مسجد امير با ياران خود نماز مي‌كرد، نضر بن سعيد با ياران خود بر كنار كوفه نماز مي‌كرد، با ابن عمر به يكجا فراهم نمي‌شد و با وي نماز نمي‌كرد اما در كار نبرد ضحاك همدل و هماهنگ بودند.

گويد: وقتي حمزه بازگشت، ضحاك بيامد و از فرات گذشت و در نخيله فرود آمد، به روز چهار شنبه در ماه رجب سال صد و بيست و هفتم، و از آن پيش كه فرود آيند شامياني كه ياران ابن عمر و نضر بودند به آنها حمله بردند و چهارده سوار و سيزده زن از آنها كشتند.

گويد: پس از آن ضحاك فرود آمد و اردو زد و ياران خويش را بياراست و بياسود. صبحگاه روز پنجشنبه مقابله كردند و نبردي سخت كردند كه ابن عمر و يارانش را را هزيمت كردند و برادرش عاصم را كشتند، برذون بن مرزوق شيباني او را كشت و بني اشعث بن قيس او را در خانه‌شان به خاك سپردند. جعفر بن عباس كندي برادر عبيد الله را نيز كشتند. جعفر سالار نگهبانان عبد الله بن عمر بود، كسي كه جعفر را

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4465

كشته بود عبد الملك بن علقمه بود و چنان بود كه وقتي عبد الملك بر جعفر چيره شده بود او پسر عموي خويش را، به نام شاشله، بانگ زده بود و شاشله به عبد الملك حمله برده بود اما يكي از صفريان ضربتي به او زده بود كه صورتش را شكافته بود.

ابو سعيد گويد: پس از آن وي را بديدم كه دو صورت داشت.

گويد: عبد الملك به جعفر پرداخت و سرش را بريد و مادر برذون صفري شعري گفت به اين مضمون:

«ما بوديم كه عاصم و جعفر را كشتيم «و سوار ضبي را نيز، وقتي ره صحرا گرفت «و ما بوديم كه سوي خندق عميق رفتيم.» گويد: وقتي ياران ابن عمر هزيمت شدند، خارجيان بيامدند و تا شب بر كنار خندق ما توقف كردند، پس از آن برفتند. صبحگاه جمعه به مقابله آنها رفتيم، هنوز روبرو نشده بوديم كه هزيمتمان كردند و وارد خندقمان شديم. صبحگاه روز شنبه كسان را ديديم كه نهاني مي‌روند و سوي واسط مي‌گريزند كه با قومي روبرو شده بودند كه هرگز دليرتر از آنها نديده بودند، گويي شيراني بودند به نزد بچگان خويش.

گويد: ابن عمر رفت كه ياران خويش را بنگرد و معلوم داشت كه بيشترشان در دل شب گريخته‌اند و غالبشان به واسط رفته‌اند. از جمله كساني كه به واسط رفته بودند نضر بن سعيد بود و اسماعيل بن عبد الله و منصور بن جمهور و اصبغ بن ذواله و پسرانش، حمزه و ذواله، و وليد بن حسان غساني و همه سران قوم، اما ابن عمر با كساني از يارانش، كه به جا مانده بودند همانجا بماند و نرفت.

به قولي وقتي عبد الله ولايتدار عراق شد، عبيد الله بن عباس كندي را ولايتدار كوفه كرد. سالار نگهباني وي عمر بن غضبان بن قبعثري بود، بدين سان ببودند تا يزيد ابن وليد درگذشت و ابراهيم بن وليد به پا خاست و ابن عمر را بر عراق نگهداشت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4466

ابن عمر برادر خويش عاصم را بر كوفه گماشت و ابن غضبان را بر نگهباني خويش نگهداشت و بدينسان ببودند تا بهنگام قيام عبد الله بن معاويه كه ابن عمر از عمر بن- غضبان بدگمان شد و چون كار عبد الله بن معاويه يكسره شد، عمر بن عبد الحميد را بر كوفه گماشت و حكم بن عتبه اسدي را كه از مردم شام بود سالار نگهبانان خويش كرد. پس از آن عمر بن عبد الحميد را از كوفه برداشت و عمر بن غضبان را بر آنجا گماشت و حكم بن عتبه اسدي سالار نگهبانان وي بود. سپس غضبان را از كوفه برداشت و وليد بن حسان غساني را گماشت پس از آن اسماعيل بن عبد الله قسري را گماشت و اياض بن وليد را سالار نگهباني كرد، پس از آن اسماعيل را عزل كرد و عبد الصمد ابن ابان انصاري را گماشت كه پس از آن عزل شد و عاصم بن عمر را گماشت كه ضحاك بن- قيس شيباني سوي وي آمد.

به قولي وقتي ضحاك آمد اسماعيل بن عبد الله قسري در قصر بود و عبد الله بن عمر در حيره بود و ابن حرشي در دير هند بود. ضحاك بر كوفه تسلط يافت و ملحان بن- معروف شيباني را بر آنجا گماشت و يك خارجي از مردم بني حنظله سالار نگهبانان وي بود.

راوي گويد: پس ابن حرشي به آهنگ شام برون شد كه ملحان راه بر او گرفت.

ابن حرشي او را بكشت و ضحاك، حسان را بر كوفه گماشت كه پسر خويش حارث را بر نگهباني گماشت.

گويند: عبد الله بن عمر مي‌گفته بود: «شنيده‌ام كه عين بن عين بن عين بن عين، ميم بن- ميم بن ميم بن ميم را مي‌كشد.» و اميد داشت مروان را بكشد اما عبد الله بن علي بن- عبد الله بن عباس بن عبد المطلب او را كشت.

گويند: وقتي ياران ابن عمر هزيمت شدند و به واسط پيوستند يارانش بدو گفتند:

«اينك كه مردم گريخته‌اند چرا اينجا مانده‌اي؟» گفت: «مي‌مانم و مي‌نگرم.» و يك يا دو روز ببود كه جز مردم گريزان نمي‌ديد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4467

كه دلهاشان از ترس خوارج آكنده بود. پس دستور داد سوي واسط حركت كنند، خالد بن غزيل ياران خويش را فراهم آورد و به مروان پيوست كه در جزيره مقيم بود، عبيد الله بن عباس كندي كه وضع كسان را بديد برجان خويش بيمناك شد و به طرف ضحاك گشت و با وي بيعت كرد و با وي در اردوگاهش ببود.

گويد: ابو عطاي سندي شعري گفت و عبد الله را از پيروي ضحاك كه برادرش را كشته بود سرزنش كرد به اين مضمون:

«به عبد الله بگو كه اگر جعفر «زنده بود و تو كشته شده بودي «تا وقتي شمشير تيز صيقلي به كف داشت «منحرف نمي‌شد «و از بيديناني كه خوني او بودند «پيروي نمي‌كرد «سوي گروهي رفتي كه برادرت را كشته‌اند «و پدرت را كافر شمرده‌اند «از پس اين چه خواهي گفت؟» گويد: چون شعر اخير از گفته عطا به گوش عبيد الله بن عباس رسيد گفت:

«مي‌گويم: خدايت چنان كند كه له‌له مادرت را گاز بگيري.» بقيه شعر بدين مضمون بود:

«رعايت خويشاوند نبيني «كه بدو خويشاوندي و بد انتقامجوي «و ذليل پيوسته ذليل باشد «برادر شيباني را رها كردي كه جامه‌اش را در آرند «و اسب تندرو ترا نجات داد.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4468

گويد: چنانكه گويند ابن عمر با يمانيان در واسط جاي گرفت، در خانه حجاج ابن يوسف، نضر و برادرش سليمان، هردوان پسر سعيد، با حنظلة بن نباته و دو پسرش محمد و نباته با مضريان در ناحيه ديگر بر سمت راست به طرف بالاي واسط جاي گرفتند و كوفه و حيره را به ضحاك و جانفروشان واگذاشتند كه به دست آنها بود.

گويد: جنگ ميان عبد الله بن عمر و نضر بن سعيد حرشي از نو آغاز شد چنانكه پيش از آمدن ضحاك بوده بود، نضر مي‌خواست عبد الله بن عمر ولايت عراق را به موجب نامه مروان به وي واگذارد، اما عبد الله بن عمر دريغ داشت. يمانيان با ابن عمر بودند و نزاريان با نضر بودند از آن رو كه سپاه مردم يمني با يزيد ناقص بوده بودند به خاطر تعصب ضد وليد كه وي خالد بن عبد الله قسري را به يوسف بن عمر تسليم كرده بود كه او را كشته بود. قيسيان با مروان بودند كه خونخواهي وليد مي‌كرد و داييان وليد، قيسي بودند و ثقفي، كه مادرش زينب دختر محمد بن يوسف، برادر حجاج بود.

گويد: نبرد ميان ابن عمر و نضر از سر گرفته شد، ضحاك وارد كوفه شد و آنجا بماند، سپس در ماه شعبان صد و بيست و هفتم، ملحان شيباني را بر آنجا گماشت و با جانفروشان به واسط تاخت به تعقيب ابن عمر و نضر، و نزديك باب المضمار فرود آمد.

و چون ابن عمر و نضر اين را بديدند از جنگ با همديگر بازماندند و بر ضد وي همدل شدند چنانكه در كوفه بوده بودند. و چنان شد كه نضر و سردارانش از پل مي‌گذشتند و به اتفاق ابن عمر با ضحاك و يارانش نبرد مي‌كردند، آنگاه به جاهاي خويش باز مي‌گشتند و با ابن عمر نمي‌ماندند. شعبان و رمضان و شوال را بدين سان گذرانيدند، يكي از روزها كه به نبرد بودند و نبردشان سخت شد، منصور بن جمهور به يكي از سرداران ضحاك به نام عكرمه پسر شيبان كه ميان جانفروشان گرانقدر بود جمله برد و به نزد در قورج او را با ضربتي به دو نيم كرد و بكشت. ضحاك يكي از سرداران خويش را به نام

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4469

شوال از مردم بني شيبان به در زاب فرستاد و گفت: «آنجا را آتش بزن كه كار محاصره دراز شد». شوال برفت، خيبري نيز كه يكي از مردم بني شيبان بود با سواران همراه وي بود. عبد الملك بن علقمه به آنها رسيد و گفت: «كجا مي‌رويد؟» شوال بدو گفت: «آهنگ در زاب داريم، امير مؤمنان به من چنان و چنان دستور داده است» گفت: «من نيز با توام» و با وي بازگشت كه سر برهنه بود و زره به تن نداشت، وي نيز از سرداران ضحاك بود و مردي دلير بود، وقتي به در رسيدند آنرا آتش زدند.

گويد: عبد الله بن عمر، منصور بن جمهور را با سيصد سوار از مردم كلب به مقابله خارجيان فرستاد كه با آنها نبردي سخت كردند. عبد الملك بن علقمه همچنان سر برهنه به آنها حمله برد و تني چند از ايشان را بكشت. منصور بن جمهور او را بديد و از رفتارش به خشم آمد و بدو حمله برد و ضربتي به شانه‌اش زد كه آنرا ببريد و تا تهيگاهش رسيد و بيجان بيفتاد. يكي از زنان خارجي حمله كنان بيامد و لگام [1] منصور بن جمهور را بگرفت و گفت: «اي فاسق پيش امير مؤمنان بيا.» گويد: منصور ضربتي به دست او زد و به قولي به لگام اسب خويش ضربت زد و آن را كه به دست خارجي بود قطع كرد و رهايي يافت. خيبري وارد شهر شد كه آهنگ منصور داشت. پسر عموي منصور از مردم كلب راه وي را بست، خيبري ضربتي زد و او را بكشت و مي‌پنداشت كه وي از شاهزادگان پارسي است.

گويد: خيبري به رثاي عبد الملك بن علقمه شعري گفت به اين مضمون:

«اشك از ديده روان بود و يكي مي‌گفت «سلام بر روان ابن علقمه باد «چگونه وقتي كه روان بودي مرگ به تو رسيد «و چنانست كه مرگ براي هر كسي مقرر است «مرگ براي جانفروش ننگ نيست

______________________________

[1] كلمه متن: لجام.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4470

«كه آنها با بزرگواري مي‌ميرند.» گويد: منصور به ابن عمر گفت: «هرگز ميان مردم كساني چون اينان، يعني جان فروشان نديده‌ام، چرا با آنها نبرد مي‌كني و از مروان بازشان مي‌داري، راضيشان كن و آنها را ميان خودت و مروان بگذار، اگر راضيشان كني ما را رها مي‌كنند و سوي مروان مي‌روند و همه نيرو و دليريشان بر ضد وي به كار مي‌افتد و تو در جاي خويش آسوده مي‌ماني، اگر بر آنها ظفر يافت و تو قصد مخالفت و نبرد وي داشتي تازه نفس و آسوده با وي نبرد مي‌كني، اما كار وي و آنها به درازا مي‌كشد و او را فرسوده مي‌كنند.» ابن عمر گفت: «شتاب ميار تا منتظر بمانيم و بنگريم.» گفت: «منتظر چه بمانيم، نميتواني بر آنها غلبه يابي يا بجاي ماني. اگر بپاي خيزيم تاب مقاومتشان نياريم مروان آسوده است و ما نيروي آنها را تحمل مي‌كنيم و از وي بازشان داشته‌ايم من مي‌روم و به آنها ملحق مي‌شوم.» گويد: پس برون شد و مقابل صفشان بايستاد و گفت: «من متمايلم و مي‌خواهم مسلمان شوم و كلام خدا را بشنوم» گويد: آزمايش خارجيان چنين بود، منصور به آنها پيوست و با آنها بيعت كرد و گفت: «اسلام آوردم.» پس غذايي براي وي خواستند كه بخورد. آنگاه گفت: «سواري كه در نبرد زاب عنان مرا گرفت كي بود؟» گويد: بانگ زدند: اي ام عنبر، كه آن زن بيامد كه سخت زيبا بود و بدو گفت: «منصور تويي؟» گفت: «آري» گفت: «خدا شمشير ترا زشت بدارد، به خدا كاري نساخت» منظورش اين بود كه وقتي لگام منصور را گرفته بود او را نكشت كه به بهشت رود.

و چنان بود كه منصور آن روز نمي‌دانسته بود وي زن است. گفت: «اي امير مؤمنان وي را به زني به من بده.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4471

گفت: «وي شوهر دارد.» كه همسر عبيدة بن سوار تغلبي بود.

گويد: پس از آن عبد الله بن عمر سوي خارجيان رفت و با ضحاك بيعت كرد.

در اين سال، يعني سال صد و بيست و هفتم، سليمان بن هشام بن عبد الملك، مروان بن محمد را خلع كرد و جنگ كرد.

 

سخن از نبرد ميان سليمان ابن هشام و مروان بن محمد

 

ابو هاشم، مخلد بن محمد، گويد: وقتي مروان از رصافه به رقه رفت كه ابن هبيره را براي نبرد با ضحاك بن قيس شيباني سوي عراق فرستد، سليمان بن هشام از او اجازه خواست كه چند روز بماند و مركبان خويش را آسايش دهد و كار خويش را به سامان برد.

گويد: مروان بدو اجازه داد. آنگاه مروان برفت. نزديك ده هزار از كساني كه مروان وقتي در دير ايوب بود، سپاهيگري را بر آنها مقرر كرده بود با سرداران خويش به رصافه رسيدند و سليمان را دعوت كردند كه مروان را خلع كند و با وي به نبرد برخيزد. بدو گفتند: «مردم شام ترا بهتر مي‌پسندند و براي خلافت شايسته‌تر مي‌دانند.» گويد: پس شيطان هشام را بلغزانيد و گفته آنها را پذيرفت و با برادران و فرزندان و غلامان خويش به نزد آنها رفت و اردو زد و با همه جمع سوي قنسرين رفت و به مردم شام نوشت، كه از هر سوي پيش وي شتابان شدند. مروان از نزديك قرقيسيا سوي هشام بازگشت و از دورين به ابن هبيره نوشت كه در اردوگاه خويش بماند و برفت تا در واسط به اردوگاه خويش رسيد.

گويد: غلامان سليمان و فرزندان هشام كه در هني بودند فراهم شدند و با

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4472

فرزندان خويش به قلعه كامل در آمدند و در آنجا حصاري شدند و درها را بر مروان ببستند.

گويد: مروان كس پيش آنها فرستاد كه چه كرديد؟ از پس آنكه پيمانها و قرارها با من نهاده بوديد، از اطاعت من به در رفتيد و بيعت مرا شكستيد! به فرستادگان مروان پاسخ دادند كه ما با سليمانيم و بر ضد كسي كه با وي مخالفت كند.

مروان به آنها گفت: «بيمتان مي‌دهم و اعلام خطر مي‌كنم، مبادا متعرض يكي از سپاهيان من شويد كه خويشتن را به معرض عقوبت آريد و به نزد من امان نداشته باشيد.» بدو پيام دادند كه خودداري ميكنيم.

گويد: پس مروان برفت، اما آنها از قلعه خويش برون مي‌شدند و به دنباله- روان و تك روان سپاه كه از پيروان وي بودند حمله مي‌بردند و اسب و سلاحشان را مي‌گرفتند، خبر به مروان رسيد و سخت خشمگين شد.

گويد: نزديك به هفتاد هزار كس از مردم شام و ذكوانيان و ديگران به نزد هشام فراهم آمدند و در دهكده‌اي اردو زد از آن بني زفر، به نام خساف، از سرزمين قنسرين. وقتي مروان بدو نزديك شد، سكسكي را با نزديك هفت هزار كس پيش فرستاد، مروان نيز عيسي بن مسلم را با عده‌اي نزديك به آن فرستاد كه ميان دو اردوگاه تلاقي كردند و نبردي سخت كردند. سكسكي و عبسي كه هر يك سواري دلير بودند با هم مقابل شدند و چندان با نيزه ضربت زدند كه نيزه‌هاشان بشكست. آنگاه به شمشير دست بردند. سكسكي ضربتي به جلو اسب حريف زد كه لگام آن بر سينه‌اش افتاد و اسب او را ببرد. سكسكي راه او را گرفت و با گرز بزد كه به زمين افتاد آنگاه فرود آمد و اسيرش كرد. آنگاه با يكي از سواران انطاكيه به نام سلساق

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4473

ملقب به سردار سقلابيان هماوردي كرد و او را به اسيري گرفت.

گويد: مقدمه مروان هزيمت شد، در راه بود كه خبر بدو رسيد و به حركت ادامه داد و با آرايش برفت و فرود نيامد تا به نزد سليمان رسيد كه آرايش گرفته بود و براي نبرد آماده شده بود كه با وي گفتگو نكرد و نبرد آغاز كرد. سليمان و يارانش هزيمت شدند و سواران مروان به تعقيبشان رفتند كه از آنها مي‌كشتند و اسير مي‌گرفتند، به اردوگاهشان رسيدند و آنرا به غارت دادند.

گويد: مروان به جايي ايستاد، دو پسر خويش را گفت كه در دو جا بايستند، كوثر سالار نگهبانان وي نيز به جايي ايستاد، آنگاه دستورشان داد كه هر اسيري را به نزدشان آوردند بكشند، مگر بنده مملوك. آن روز كشتگان آنها بيش از سي هزار به شمار آمد.

گويد: ابراهيم، بزرگتر پسر سليمان كشته شد. دايي هشام بن عبد الملك را به نام خالد پسر هشام مخزومي كه تنومند و پرگوشت بود، بياوردند و به مروان نزديك كردند كه بتندي نفس ميزد. بدو گفت: «اي فاسق مگر شراب شهر و زنان آوازه‌خوانت بس نبود كه به همراه ريقو براي نبرد من بيرون آمدي؟» گفت: «اي امير مؤمنان، مرا نا به دلخواه آورد، ترا به خدا و حق خويشاوندي قسم مي‌دهم.» گفت: «دروغ هم مي‌گويي، تو كه با زنان آوازه خوان و ظرفهاي شراب و بربطها همراه اردوي وي بودي، چگونه ترا نابه دلخواه آورد؟» پس او را بكشت.

گويد: بسياري از اسيران سپاه دعوي كردند كه مملوكند كه از كشتنشان دست بداشت و بگفت تا آنها را با چيزهايي كه از اردوگاهشان به دست آمده بود در حراج [1] بفروشند.

گويد: سليمان به هزيمت برفت تا به حمص رسيد و كساني از ياران وي كه

______________________________

[1] كلمه متن: من يزيد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4474

جان برده بودند بدو پيوستند، آنجا اردو زد و ديوارهاي شهر را كه به دستور مروان ويران شده بود بساخت.

گويد: روزي كه مروان سپاه سليمان را هزيمت كرد چند سردار و گروهي سوار فرستاد و دستورشان داد كه با شتاب بروند كه خبر پيش از آنها نرسد تا به كامل برسند و آنرا در ميان گيرند تا وي برسد، از بس كينه كه از آنها داشت. سپاهيان برفتند و آنجا فرود آمدند. مروان سوي آنها آمد و در اردوگاه خويش جاي گرفت و كس پيش قلعه گيان فرستاد كه به حكم من تسليم شويد.

گفتند: «نه. مگر آنكه همگيمان را امان دهي.» گويد: پس مروان نزديك آنها رفت و منجنيق‌ها نصب كرد و چون سنگهاي پياپي بر آنها انداخته شد، به حكم وي تسليم شدند كه اعضاشان را بريد، مردم رقه آنها را ببردند و پناه دادند و زخمهاشان را مداوا كردند، بعضي‌شان هلاك شدند و بيشترشان بماندند. شمار همگيشان سيصد كس بود.

گويد: پس از آن مروان سوي هشام رفت و كساني كه در حمص به دو روي فراهم آمده بودند همينكه به آنها نزديك شد فراهم آمدند و به همديگر گفتند: تا كي از مقابل مروان هزيمت شويم، بياييد بيعت مرگ كنيم و پس از مقابله با وي پراكنده نشويم تا همگي جان بدهيم. بدين‌سان نزديك به نهصد كس از سواران قوم دل به مرگ دادند و سليمان، معاويه سكسكي را بر گروه آنها گماشت، ثبيت بهراني را نيز بر گروه ديگر گماشت كه همه با هم سوي مروان رفتند كه اگر توانستند غافلگيرش كنند و بدو شبيخون زنند. اما خبرشان و قصدي كه داشتند به مروان رسيد كه احتياط كرد و در پناه خندقها به طرف آنها مي‌رفت، با مراقبت و آرايش جنگي. چون فرصت شبيخون زدن نيافتند در باغ زيتوني كه بر راه وي بود در دهكده‌اي به نام تل منس از كوهستان سماق كمين كردند و هنگامي كه با آرايش جنگ در حال حركت بود بر او تاختند و سلاح در همراهان وي نهادند كه از مقابل آنها به يكسو رفت و سواران خويش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4475

را بانگ زد كه از مقدمه و دو پهلو و دنباله سوي وي شتافتند و از هنگام برآمدن روز تا پسينگاه با حريفان نبرد كردند.

گويد: سكسكي با يكي از يكه سواران بني سلم مقابل شد كه به همديگر ضربت زدند مرد سلمي او را از اسب بينداخت و براي دستگيري وي پياده شد.

يكي از مردم بني تميم نيز كمك داد و او را به اسارت پيش مروان آوردند كه ايستاده بود و گفت: «حمد خداي كه مرا بر تو تسلط داد كه از دير باز مزاحم ما بودي.» گفت: «مرا نگهدار كه يكه سوار عربم.» گفت: «دروغ گفتي، آنكه ترا آورده در سواري ماهرتر از تو است.» گويد: آنگاه بگفت تا او را به بند كردند. از جمله كساني كه همراه با وي ثبات آورده بودند نزديك به شش هزار كس كشته شده بود.

گويد: ثبيت و كساني كه با وي به هزيمت رفتند جان بردند و چون پيش سليمان رسيدند برادر خويش سعيد بن هشام را در شهر حمص جانشين كرد و چون مي‌دانست كه تاب مقابله با مروان ندارد سوي تدمر رفت و آنجا مقام گرفت.

گويد: مروان سوي حمص آمد و مدت دو ماه آنجا را محاصره كرد و هشتاد و چند منجنيق به اطراف شهر نصب كرد و شب و روز بر آنها سنگ باريد. در اين اثنا مردم شهر هر روز برون مي‌شدند و با وي نبرد مي‌كردند و گاه مي‌شد كه به اطراف اردوگاه وي شبيخون مي‌زدند و به جاهايي كه اميد داشتند خلل و فرصتي در آن بيابند حمله مي‌بردند و چون بليه بر آنها استمرار يافت و با زبوني دمساز شدند از مروان خواستند امانشان دهد و سعيد بن هشام را با دو پسرش عثمان و مروان و يكي به نام سكسكي كه به اردوگاهشان حمله مي‌برده بود و يك حبشي كه مروان را دشنام مي‌داده بود و افترا ميزده بود بدو تسليم كنند و مروان اين را پذيرفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4476

گويد: قضيه آن حبشي چنان بود كه بر ديوار نمايان مي‌شد و آلت خري به آلت خويش مي‌بست و مي‌گفت: «اي مردم بني سليم اي اولاد فلان و بهمان، اين پرچم شماست» و به مروان دشنام مي‌داد وقتي بدو دست يافت او را به مردم بني سليم داد كه ابزارهاي مردي و بيني و ديگر اعضايش را از هم جدا كردند. آنگاه بگفت تا شخص موسوم به سكسكي را كشتند و سعيد و دو پسرش را به بند كردند و به آهنگ ضحاك حركت كرد.

راوي ديگر درباره كار سليمان بن هشام پس از هزيمت از نبرد خساف به گونه‌اي ديگر، جز آنچه مخلد آورده سخن آورده از جمله آنكه وقتي مروان در نبرد خساف سليمان بن هشام را هزيمت كرد به فرار برفت تا پيش عبد الله بن عمر رسيد و با او پيش ضحاك رفت و با وي بيعت كرد و مروان را بدكاره و ستمگر خواند و ضحاك را بر ضد وي ترغيب كرد و گفت: «من و غلامانم و پيروانم نيز با شما مي‌آييم» و هنگامي كه ضحاك به مقابله مروان مي‌رفت او نيز با وي برفت.

گويد: شبيل بن عزره ضبعي درباره بيعت آنها با ضحاك شعري گفت به اين مضمون:

«مگر نديدي كه خداي دين خويش را غلبه داد «و قرشيان پشت سر بكر بن وائل نماز كردند.» بدين سان ابن عمر و ياران ضحاك بر ضد نضر بن سعيد هم‌سخن شدند و بدانست كه تاب مقاومت آنها ندارد و بي درنگ حركت كرد و به آهنگ مروان راه شام گرفت.

ابو عبيده به نقل از بيهس گويد: وقتي ذو القعده سال صد و بيست و هفتم در آمد كار شام بر مروان قرار گرفت و كساني را كه با وي مخالفت مي‌كرده بودند از آنجا برون راند، آنگاه يزيد بن عمر بن هبيره را پيش خواند و او را به عاملي عراق فرستاد و ولايتهاي جزيره را نيز بدو پيوست.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4477

گويد: ابن هبيره برفت تا به نهر سعيد رسيد و ابن عمر كس فرستاد و اين را به ضحاك خبر داد.

گويد: ضحاك ميسان را به ما داد و گفت: «شما را بس است تا ببينيم چه پيش مي‌آيد» و ابن عمر، وابسته خويش، حكم بن نعمان را عامل آنجا كرد.

اما روايت ابو مخنف چنين است كه گويد: عبد الله بن عمر با ضحاك صلح كرد كه كوفه و سواد كه ضحاك بر آن تسلط يافته بود به دست وي بماند و آنچه به تصرف ابن عمر بود چون كسكر و ميسان و دست ميسان و ولايت دجله و اهواز و فارس به تصرف وي بماند. پس ضحاك حركت كرد تا در كفرتوثا، از سرزمين جزيره، با مروان تلاقي كرد.

ابو عبيده گويد: ضحاك آماده شده بود كه سوي مروان رود. نضر به آهنگ شام روان شد و در قادسيه فرود آمد. ملحان شيباني كه از جانب ضحاك عامل كوفه بود از اين خبر يافت و سوي او رفت و با وي نبرد كرد و ثبات كرد تا نضر او را بكشت:

گويد: وقتي ضحاك از كشته شدن ملحان خبر يافت مثني بن عمران را، از مردم بني عايذه، بر كوفه گماشت آنگاه در ماه ذي قعده حركت كرد و راه موصل گرفت. ابن هبيره نيز از نهر سعيد سرازير شد تا به غزه رسيد از سرزمين عين التمر.

مثني بن عمران عايذي عامل ضحاك بر كوفه از اين خبر يافت و با جانفروشاني كه به نزد وي بودند سوي ابن هبيره حركت كرد. منصور بن جمهور نيز با وي بود كه وقتي به مخالفت مروان با ضحاك بيعت كرده بود بدو پيوسته بود. در غزه تلاقي كردند و مدت چند روز بسختي نبرد كردند، مثني و عزير و عمر كه از سران ياران ضحاك بودند كشته شدند، منصور گريخت و خارجيان هزيمت شدند.

گويد: وقتي در نبرد عين كساني از خارجيان كشته شدند و منصور بن جمهور بگريخت يكسر برفت تا به كوفه رسيد و آنجا از يمانيان و خارجياني كه به روز كشته

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4478

شدن ملحان پراكنده شده بودند و آنها كه از همراهي ضحاك بازمانده بود از همه آنها گروهي فراهم آورد و با آنها برفت تا به روحا رسيد. ابن هبيره نيز با سپاهيان خويش برفت تا با آنها مقابل شد و روزي چند با آنها نبرد كرد پس از آن هزيمتشان كرد، برذون بن مرزوق شيباني كشته شد و منصور بگريخت.

گويد: ابن هبيره بيامد تا در كوفه جاي گرفت و خارجيان را از آنجا برون كرد. ضحاك از آنچه بر يارانش گذشته بود خبر يافت و عبيد بن سوار تغلبي را پيش خواند و سوي آنها فرستاد، ابن هبيره، عبد الرحمان بن بشر عجلي را بر كوفه گماشت و به آهنگ واسط سرازير شد كه عبد الله بن عمر آنجا بود. عبيدة بن سوار به همراهي سواران همراه خويش با شتاب بيامد تا در صراة جاي گرفت. منصور بن جمهور نيز بدو پيوست. ابن هبيره از اين خبر يافت و سوي آنها روان شد و به سال صد و بيست و هفتم در صراة تلاقي كردند.

در اين سال، چنانكه گويند، سليمان بن كثير و لاهز بن قريظ و قحطبة بن شبيب سوي مكه رفتند و ابراهيم بن محمد امام را آنجا بديدند و بدو خبر دادند كه بيست هزار دينار و دويست هزار درم همراه دارند با مقداري مشك و كالاي بسيار. ابراهيم بگفت تا آنرا به ابن عروه وابسته محمد بن علي تسليم كنند. در اين سال ابو مسلم را نيز با خود برده بودند و ابن كثير به ابراهيم بن محمد گفت: «اين وابسته تو است.» در همين سال بكير بن ماهان به ابراهيم بن محمد نامه نوشت و بدو خبر داد كه اولين روز از روزهاي آخرت و آخرين روز از روزهاي دنيا را به سر مي‌برد و حفص ابن سليمان را كه مورد رضايت است براي «آن كار» جانشين كرده است، ابراهيم به ابو سلمه نوشت و دستور داد كه به كار ياران وي بپردازد و به مردم خراسان نيز نوشت كه كارشان را به وي سپرده است.

راوي گويد: ابو سلمه سوي خراسان رفت كه وي را باور داشتند و دستورش

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4479

را پذيرفتند و آنچه را كه از پرداختهاي شيعه به نزدشان فراهم آمده بود با خمس اموال خويش بدو تسليم كردند.

در اين سال عبد العزيز بن عمر بن عبد العزيز كه از جانب مروان عامل مدينه و مكه و طايف بود سالار حج شد. اين را از ابو معشر روايت كرده‌اند، واقدي و ديگران نيز چنين گفته‌اند.

در اين سال، عامل عراق نضر بن حرشي بود و كار وي و عبد الله بن عمر و ضحاك حروري چنان بود كه از پيش ياد كردم. نصر بن سيار در خراسان بود و آنجا كساني بودند كه در كار ولايتداري با وي منازعه مي‌كردند چون كرماني و حارث بن سريج.

 

پس از آن سال صد و بيست و هشتم در آمد.

 

اشاره

 

از جمله حوادث اين سال آن بود كه حارث بن سريج در خراسان كشته شد.

 

سخن از خبر كشته شدن حارث بن سريج و سبب آن‌

 

پيش از اين از نامه يزيد بن وليد به حارث بن سريج كه او را امان داده بود و برون شدن وي از ولايت تركان و رفتنش به نزد نصر بن سيار و رفتار نصر با وي و اينكه كساني اجابت وي كردند و به دورش فراهم آمدند سخن آورده‌ايم.

علي بن محمد گويد: وقتي ابن هبيره ولايتدار عراق شد فرمان نصر را نوشت و فرستاد و او با مروان بيعت كرد. حارث بن سريج گفت: «يزيد بن وليد مرا امان داده اما مروان امان يزيد را تأييد نمي‌كند و از او ايمن نيستم» و كسان را به بيعت خواند و ابو السليل مروان را دشنام گفت.

گويد: وقتي حارث به بيعت خواند، سلم بن احوز و خالد بن هزيم و قطن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4480

ابن محمد و عبادة بن ابرد و حماد بن عامر پيش وي آمدند و گفتند: «چرا نصر قدرت و ولايت خويش را به دست قوم تو سپارد؟ مگر ترا از سرزمين تركان وزير تسلط خاقان برون نياورد كه دشمنت بر تو جرأت نيارد. اما با وي مخالفت كردي و از كار عشيره خويش جدايي گرفتي كه دشمنشان در آنها طمع آورد، ترا به خدا قسم مي‌دهيم كه جمع ما را به پراكندگي مبري.» حارث گفت: «من ولايت را به دست كرماني مي‌بينم اما كار به دست نصر است.» و آنچه را مي‌خواستند نپذيرفت و سوي باغي رفت كه از آن جمرة بن ابي صالح سلمي بود مقابل قصر بخاراخذاه، و آنجا اردو زد و كس پيش نصر فرستاد كه كار را به شوري واگذار. اما نصر نپذيرفت و حارث برون شد و سوي خانه‌هاي يعقوب بن داود رفت و جهم ابن صفوان وابسته بني راسب را بگفت تا مكتوبي را براي كسان خواند كه روش حارث در آن بيان شده بود كه تكبير گويان برفتند.

حارث كس پيش نصر فرستاد كه سلم بن احوز را از نگهبانان خويش بردار و بشر ابن بسطام برجمي را بگمار. و چون ميان سلم و مغلس بن زياد سخن افتاد و مردم قيس و تميم پراكنده شدند نصر او را برداشت و ابراهيم بن عبد الرحمان را گماشت. پس از آن كساني را برگزيدند كه آنها را جمع عامل به كتاب خداي ناميدند: نصر مقاتل بن سليمان و مقاتل بن حيان را برگزيد. حارث نيز مغيرة بن شعبه جهضمي و معاوية بن جبله را برگزيد.

گويد: نصر به دبير خويش گفت كه آنچه را از سنت‌ها مي‌پسندند و عاملاني را كه معين مي‌كنند بنويسد كه آنها را به دو مرز، مرز سمرقند و مرز طخارستان، بگمارد و روش‌ها و سنت‌هايي را كه مي‌پسندند به كساني كه بر مرزها هستند، بنويسد.

گويند: سلم ابن احوز از نصر اجازه خواست كه حارث را به غافلگيري بكشد اما نپذيرفت و ابراهيم بن صايغ را برگماشت كه پسر خويش اسحاق را با فيروزه به مرو مي‌فرستاد.

گويد: و چنان بود كه حارث وانمود مي‌كرد كه صاحب پرچمهاي سياه هم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4481

اوست. نصر كس پيش وي فرستاد كه اگر چناني كه مي‌گويي و شما حصار دمشق را ويران مي‌كنيد و كار بني اميه را به زوال مي‌دهيد، پانصد كس از من بگير با دويست شتر و هر چه بخواهي مال و لوازم جنگ برگير و حركت كن. به خدا اگر صاحب پرچمهاي سياه باشي من به دست تو مي‌افتم و اگر چنان نباشي عشيره خويش را هلاك مي‌كني.

حارث گفت: «مي‌دانم كه اين حق است اما يارانم بر اين قرار با من بيعت نمي‌كنند.» نصر گفت: «روشن شد كه آنها با رأي تو موافق نيستند و مانند تو بصيرت ندارند و بدكاران بيسر و پا هستند. درباره بيست هزار كس از مردم ربيعه و يمني كه در ميانه هلاك مي‌شوند خدا را به ياد آر.» گويد: نصر به حارث پيشنهاد كرد كه وي را ولايتدار ما وراء النهر كند و سيصد هزار به او بدهد، اما نپذيرفت. نصر بدو گفت: «اگر مي‌خواهي از كرماني آغاز كن اگر او را كشتي من در خط اطاعت توام، اگر مي‌خواهي مرا با وي واگذار، اگر بر او ظفر يافتم در كار خويش بينديشي، اگر مي‌خواهي همراه يارانت برو، وقتي از ري گذشتي من در خط اطاعت توام.» گويد: پس از آن حارث و نصر گفتگو كردند و رضايت دادند كه مقاتل بن حيان و جهم بن صفوان ميان آنها حكميت كند. آنها حكم دادند كه نصر كناره گيرد و كار به شوري باشد. اما نصر نپذيرفت.

گويد: و چنان بود كه جهم در خانه خويش در اردوي حارث نقل مي‌گفت:

حارث با نصر مخالفت كرد اما نصر براي قوم وي از بني سلمه و ديگران مقرري معين كرد. سلم را در شهر در خانه ابن سوار نهاد و سپاهيان مقيم را بدو پيوست. به هدية بن عامر شعراوي نيز سواراني داد و او را نيز در شهر نهاد. عبد السلام بن يزيد بن حيان سلمي را بر شهر گماشت و سلاح را با ديوانها به كهندژ برد، گروهي از ياران خويش را متهم داشت كه به حارث نامه نوشته‌اند و از جمع آنها كساني را كه منت چنداني بر آنها

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4482

نداشت به سمت چپ خويش نشانيد و آنها را كه به كار گماشته بود و پرورده بود به سمت راست خويش نشانيد. آنگاه سخن كرد و از بني مروان و كساني كه بر ضدشان قيام كرده بودند ياد كرد كه چگونه خدا مغلوبشان كرد. آنگاه گفت: «خداي را ستايش مي‌كنم و كساني را كه بر سمت چپ منند نكوهش مي‌كنم، اي يونس پسر عبد ربه وقتي من ولايتدار خراسان شدم تو از جمله كساني بودي كه مي‌خواستند از سنگيني مخارج مرو بگريزند تو و خاندانت از جمله كساني بوديد كه اسد بن عبد الله مي‌خواسته- بود بر گردنهاشان مهر نهد و آنها را جزو پيادگان كند من به كارتان گماشتم و شما را پروردم و چون مي‌خواستم به نزد وليد روم گفتمتان آنچه را به دست آورده‌ايد به من دهيد. از شما كس بود كه هزار هزار داد يا بيشتر يا كمتر. پس از آن بر ضد من همدستي كرديد چرا به اين آزادگان كه بي آنكه منتي بر آنها داشته باشم پيوسته به من كمك كرده‌اند، ننگريستيد؟» در اينجا به كساني كه به سمت راست وي بودند اشاره كرد.

گويد: قوم از او پوزش خواستند كه پوزش آنها را پذيرفت.

گويد: وقتي خبر فتنه‌اي كه بر ضد نصر رخ داده بود به ولايتهاي خراسان رسيد جماعتي از آنجاها به نزد وي آمدند كه عاصم بن عمير صريمي و ابو الذيال ناجي و عمرو و قاوسان سغدي بخاري و حسان بن خالد اسدي از طخارستان با چند سوار و عقيل ابن معقل ليثي و مسلم بن عبد الرحمان و سعيد صغير- با چند سوار- از آن جمله بودند.

گويد: حارث بن سريج روش خويش را بنوشت كه در راههاي مرو و مسجدها خوانده مي‌شد و بسيار كس اجابت وي كردند، يكي مكتوب او را در ماجان بر در نصر خواند كه غلامان نصر او را زدند و حارث گفت با وي نبرد ميكنم. هبيرة بن شراحيل و ابو خالد، يزيد، پيش نصر آمدند و خبر را با وي بگفتند. نصر حسن بن سعد وابسته قريش را پيش خواند و بدو دستور داد كه بانگ بزند: «بدانيد كه حارث بن سريج دشمن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4483

خداي گفته نبرد ميكنم و نبرد آغاز كرده از خدا كمك جوييد كه قوت و نيرويي جز به وسيله خدا نيست.» گويد: همان شب، نصر، عاصم بن عمير را به مقابله حارث فرستاد و به خالد بن عبد الرحمان گفت: «فردا شعار ما چه باشد؟» مقاتل بن سليمان گفت: «خدا پيمبري فرستاد و او با دشمني نبرد كرد و شعار وي حم لا ينصرون بود.» پس شعار آنها حم لا ينصرون شد و نشاني كه بر نيزه‌هاي خويش زدند پشم بود.

گويد: سلم بن احوز و عاصم بن عمير و قطن و عقيل بن معقل و مسلم بن عبد الرحمان و سعيد صغير و عامر بن مالك با جمع مردم طخارستان بودند و يحيي بن حضين و ربيعه با مردم بخارا بودند. يكي از مردم مرو شكافي را كه بر ديوار بود به حارث نشان داد حارث برفت و ديوار را بشكافت كه پنجاه كس از سمت در بالين وارد شهر شدند و بانگ يا منصور برآوردند كه شعار حارث بود و سوي درنيق آمدند، جهم بن مسعود ناجي با آنها نبرد كرد. يكي به جهم حمله برد و با نيزه بدهانش زد و او را بكشت آنگاه از درنيق برون شدند و به گنبد سلم بن احوز رسيدند. عصمة بن عبد الله اسدي و خضر بن خالد و ابرد بن داود، از خاندان ابرد بن قره، با آنها نبرد كردند حازم بن حاتم بر- در بالين بود، همه كشيكبانان در را كشتند و خانه ابن احوز و نيز منزل قديد بن منيع را به غارت دادند، اما حارث از غارت منزل ابن احوز و منزل قديد بن منيع و منزل ابراهيم و عيسي پسران عبد الله سلمي منعشان كرد مگر غارت مركب و سلاح. و اين به شب دوشنبه بود دو روز مانده از جمادي الاخر.

گويد: فرستاده سلم پيش نصر آمد و خبر داد كه حارث نزديك وي رسيده.

نصر پيغام داد او را مشغول بدار تا صبح در آيد. محمد بن قطن اسدي نيز كس فرستاد كه بيشتر يارانش بر ضد او برخاسته‌اند. نصر بدو پيغام داد كه با آنها نبرد آغاز مكن.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4484

گويد: سبب نبرد چنان بود كه يكي از غلامان نصر بن محمد فقيه به نام عطيه سوي ياران سلم رفت ياران حارث گفتند: «او را به نزد ما پس فرستيد». اما نپذيرفتند و نبرد كردند. تيري به چشم غلام عاصم خورد كه جان داد و عاصم به نبرد آنها برخاست، عقيل بن معقل نيز با وي بود و هزيمتشان كرد كه تا پيش حارث برفتند.

در اين هنگام حارث در مسجد ابي بكره وابسته بني تميم، به نماز صبح بود. وقتي نماز را به سر برد نزديك آنها آمد كه بازگشتند و به سمت مردم طخاريان رفتند. در اين وقت دو كس به حارث نزديك شدند. عاصم به آنها بانگ زد: يابويش را پي كنيد. حارث با گرز خويش يكي از آنها را بزد و بكشت. آنگاه حارث به كوچه سغد بازگشت. اعين وابسته حيان را بديد و او را از نبرد منع كرد، اما نبرد كرد تا كشته شد. آنگاه سوي كوچه ابو عصمه رفت. حماد بن عامر حماني و محمد بن زرعه به تعقيب وي رفتند كه نيزه‌هاشان را شكست و به مزروق وابسته سلم حمله برد و چون به او نزديك شد اسبش او را بينداخت كه وارد دكاني شد و ضربتي به دنباله اسبش زد كه از پاي بيفتاد.

گويد: صبحگاهان سلم سوار شد و سوي درنيق رفت و گفت خندق بزنند كه زدند، و بانگزني را گفت كه بانگ زد: هر كه سري بيارد سيصد دارد، هنوز آفتاب بر نيامده بود كه حارث هزيمت شد، همه شب با آنها نبرد كرده بود.

گويد: و چون صبح شد ياران نصر رزيق را بگرفتند و به عبد الله بن مجاعه دست يافتند و او را بكشتند. سلم به اردوي حارث رسيد و سوي نصر بازگشت، نصر او را منع كرد: اما گفت: «بازنميمانم تا به دنبال اين دبوسي وارد شهر شوم.» محمد بن قطن و عبيد الله بن بسام با وي به در درسنگان رفتند كه همان كهندژ بود و آنرا بسته يافتند. عبد الله بن مزيد اسدي بالاي ديوار رفت. سه كس نيز با وي بودند، در را گشودند، ابن احوز وارد شد و ابر مظهر، حرب بن سليمان، را به در گماشت.

گويد: در آن روز سلم، يزيد بن داود دبير حارث بن سريج را به قتل رسانيد كه عبد ربة بن سيسن را بگفت تا او را بكشت، پس از آن سلم به درنيق رفت

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4485

و آنجا را بگشود و يكي از قصابان را كه شكاف ديوار را به حارث نموده بود بكشت.

گويد: منذر رقاشي پسر عموي يحيي بن حضين به تذكار صبوري قاسم شيباني در نبرد شعري گفت به اين مضمون:

«آيا آن قوم بجز يار ما كسي نبرد نكرد «همراه گروهي كه با ثبات نبرد كردند «و ترس به خود راه ندادند «بر در قلعه نبرد كردند و سستي نياوردند «تا كمك خداي به آنها رسيد و نصرت يافتند «قاسم از پس فرمان خداي نصرت يافت «و تو از اين بركنار بودي و كوتهي آوردي.» به قولي وقتي كار كرماني و حارث بالا گرفت، نصر كس پيش كرماني فرستاد كه با تعهدي پيش وي رفت. محمد بن ثابت قاضي و مقدام بن نعيم برادر عبد الرحمان غامدي و سلم بن احوز نيز به نزد آنها حضور داشتند. نصر سوي جماعت دعوت كرد و به كرماني گفت: «با پيوستن به جماعت نيكروزترين كسان مي‌شوي.» ميان سلم بن احوز و مقدام غامدي سخن رفت، سلم با وي درشتي كرد و برادرش مقدام بدو كمك كرد و سغدي بن عبد الرحمان حزمي به خاطر آنها خشم آورد.

راوي گويد: سلم گفت: «مي‌خواستم بيني‌ات را با شمشير بزنم» سعدي گفت:

«اگر دست به شمشير برده بودي دستت به جاي نمي‌ماند.» كرماني بيم كرد كه اين خدعه‌اي از جانب نصر باشد و از جاي برخاست. در او آويختند، اما ننشست و به در اطاقك بازگشت.

گويد: اسب وي را پيش آوردند كه در مسجد برنشست. نصر گفت: «مي‌خواست با من خيانت كند.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4486

گويد: آنگاه حارث كس پيش نصر فرستاد كه ما به پيشوايي تو رضايت نمي‌دهيم. نصر پيغام داد: «تو كه عمر خويش را در سرزمين شرك به سر كرده‌اي و همراه مشركان با مسلمانان نبرد كرده‌اي چگونه عاقل تواني بود؟ پنداري بيشتر از آنچه كرده‌ام با تو لابه مي‌كنم؟» گويد: در آن روز جهم بن صفوان پيشواي جهميان اسير شد و به سلم گفت:

«پسرت حارث حامي من است.» گفت: «وي شايسته اين كار نيست و اگر چنين كند امانت نمي‌دهم اگر اين روپوش را پر از ستاره كني يا عيسي بن مريم ترا به نزد من بي‌گناه وانمايد نجات نمي‌يابي، به خدا اگر در شكم من بودي شكمم را مي‌شكافتم كه ترا بكشم، به خدا بيش از اين با يمانيان بر ضد ما اقدام نخواهي كرد.» آنگاه به عبد ربة بن سيسن بگفت تا او را بكشت و كسان گفتند: «ابو محرز كشته شد.» كه كنيه جهم ابو محرز بود.

گويد: در آن روز هبيرة بن شراحيل و عبد الله بن مجاعه اسير شدند. سلم گفت: «با اينكه از مردم تميميد خدا باقي ندارد كسي را كه شما را باقي نگهدارد.» به قولي هبيره كشته شد، سواران به نزديك خانه قديد بن منيع بدو رسيدند و كشته شد.

گويد: وقتي نصر، حارث را هزيمت كرد. حارث پسر خويش حاتم را پيش كرماني فرستاد. محمد بن مثني بدو گفت: «اين هر دو دشمنان تواند بگذارشان به همديگر ضربت زنند.» اما كرماني، سغدي بن عبد الرحمان حزمي را با وي فرستاد.

سغدي از سمت درميخان وارد شهر شد حارث به نزد وي آمد و وارد سايبان كرماني شد. داود بن شعيب جداني و محمد بن مثني به نزد كرماني بودند، نماز به پا شد و كرماني با آنها نماز كرد. آنگاه حارث برنشست و جماعة بن محمد با وي برفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4487

گويد: روز بعد، كرماني به در ميدان يزيد رفت و با ياران نصر نبرد كرد كه سعد بن سلم مراغي كشته شد و پرچم عثمان پسر كرماني را گرفتند. نخستين كساني كه خبر هزيمت حارث را براي كرماني آوردند نضر بن غلاق سغدي و عبد الواحد بن- منخل بودند. در اين وقت وي به در ماسرجسان در يك فرسخي شهر اردو زده بود.

پس از آن سوادة بن سريج پيش وي آمد.

گويد: نخستين كسي كه با كرماني بيعت كرد يحيي بن نعيم شيباني بود.

گويد: كرماني سورة بن محمد كندي و سعد بن عبد الرحمان ابو طعمه، و صعب، يا صعيب و صباح را پيش حارث بن سريج فرستاد كه از درميخان وارد شهر شدند و تا درركك برفتند روز چهارشنبه، كرماني به در حرب بن عامر رفت و ياران خويش را سوي نصر فرستاد كه به همديگر تيراندازي كردند، سپس از هم جدا شدند. روز پنجشنبه نبردي در ميانشان نبود.

گويد: به روز جمعه تلاقي كردند كه ازديان هزيمت شدند و تا بنزد كرماني برفتند كه پرچم را به دست خويش گرفت و نبرد كرد. خضر بن تميم كه زره داشت حمله آورد، كه تير بطرف وي انداختند. حبيش وابسته نضر نيز بدو حمله برد و با نيزه به گلويش زد. خضر نيزه را از پشت سر با دست چپ از گلوي خود بگرفت. اسبش برجست و او حمله برد و با نيزه به حبيش زد و او را از اسبش بينداخت و مردان كرماني وي را با عصاها بكشتند.

گويد: ياران نصر هزيمت شدند و هشتاد اسب از آنها گرفته شد، تميم بن نصر از پاي بيفتاد و دو يابوي او را گرفتند: يكي را سغدي بن عبد الرحمان گرفت و يكي ديگر را خضر گرفت. آنگاه خضر به سلم بن احوز رسيد و گرزي از پسر برادر خويش بگرفت و او را بزد كه از پاي بيفتاد، آنگاه دو كس از مردم بني تميم بدو حمله بردند كه بگريخت. سلم كه ده و چند ضربت به خودش خورده بود، زير پلها رفت و بيفتاد و محمد بن حداد وي را سوي اردوگاه نصر برد آنگاه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4488

بازگشتند.

گويد: يكي از شبها نصر از مرو برون شد و عصمة بن عبد الله اسدي كشته شد.

وي عقبدار ياران نصر بود، صالح بن قعقاع ازدي بدو رسيد. عصمه گفت: «اي مزوني پيش بيا.» صالح گفت: «اي خواجه بايست.» كه عصمه عقيم بود، اسب خويش را بگردانيد كه برجست و از اسب بيفتاد، صالح با نيزه او را بزد و بكشت.

گويد: ابن ديليمري رجز مي‌خواند و نبرد مي‌كرد، وي نيز پهلوي عصمه كشته شد، عبيد الله بن حاتمه سلمي نيز كشته شد. مروان بهراني گرز خويش را بينداخت و او كشته شد. سرش را پيش كرماني بردند كه انا لله گفت كه عبيد الله دوست وي بوده بود.

گويد: يكي از مردم يماني لگام اسب مسلم بن عبد الرحمان را گرفت و چون او را بشناخت رها كرد.

گويد: سه روز به نبرد بودند، روز آخر مضريان، يمنيان را هزيمت كردند.

خليل بن غزوان بانگ زد كه اي جماعت ربيعه و يمن، حارث وارد بازار شد و ابن اقطع كشته شد، پس مضريان شكسته شدند. اول كسي كه هزيمت شد ابراهيم ابن بسام ليثي بود. تميم بن نصر پياده شد و عبد الرحمان بن جامع كندي يابوي وي را بگرفت. هياج كلبي را كشتند و لقيط بن اخضر را نيز، غلام هاني بزاز او را كشت.

گويد: به قولي وقتي روز جمعه شد، براي نبرد آماده شدند و ديوارها را ويران كردند تا جايشان فراخ شود. نصر، محمد بن قطن را پيش كرماني فرستاد كه تو همانند ابن دبوسي نيستي از خدا بترس و در فتنه غوطه‌ور مشو.

گويد: تميم بن نضر خادمان خويش را كه در خانه جنوب دختر قعقاع بودند روانه كرد، ياران نصر از روي بامها تير به آنها انداختند و از حضورشان خبر دادند،

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4489

عقيل بن معقل به محمد بن مثني گفت: «براي چه به خاطر نصر و كرماني همديگر را بكشيم؟ بيا سوي ولايت خويش طخارستان رويم.» محمد گفت: «نصر با ما وفا نكرده و از نبرد با وي باز نمي‌مانيم.» گويد: و چنان بود كه ياران حارث و كرماني با ارابه‌اي سنگ به نصر و ياران وي مي‌انداختند، سراپرده‌هاي نصر را كه در آن جاي داشت بزدند اما جاي آنرا تغيير نداد.

گويد: نصر، سلم بن احوز را به مقابله‌شان فرستاد كه با آنها نبرد كرد و نخستين ظفر نصيب نصر شد و چون كرماني اين را بديد پرچم خويش را از محمد ابن عميره بگرفت و نبرد كرد تا پرچم شكسته شد. محمد بن مثني و زاغ و حطان از راه كارابكل برفتند تا به رزيق رسيدند، تميم بن نصر بر پل نهر بود، محمد بن مثني به تميم رسيد و بدو گفت: «بچه دور شو.» آنگاه محمد حمله برد و زاغ نيز كه پرچمي زرد همراه داشت با وي حمله برد كه اعين وابسته نصر را از پاي بينداختند و بكشتند، وي دوات دار نصر بود. تني چند از خدمه وي را نيز بكشتند، خضر بن تميم به سلم بن احوز حمله برد و با نيزه بزد، نيزه خطا كرد. با گرز ضربتي به سينه وي زد و ضربتي ديگر به شانه‌اش و ضربتي به سرش كه از پاي بيفتاد.

نصر با هشت كس پشت سر ياران خويش را حفاظت كرد و نگذاشت حريفان وارد بازار شوند.

گويد: وقتي يمانيان، مضريان را هزيمت كردند، حارث كس پيش نصر فرستاد كه يمانيان مرا به سبب هزيمت شما سرزنش مي‌كنند. من از نبرد باز مي‌مانم.

ياران جنگاور خويش را مقابل كرماني فرست.

گويد: نصر، يزيد نحوي و خالد را پيش حارث فرستاد كه اطمينان يابد كه به تعهد خويش و بازماندن از نبرد وفا مي‌كند. به قولي سبب خودداري حارث از نبرد نصر آن بود كه عمران بن فضل ازدي و مردم خاندانش و عبد الجبار و خالد بن عبيد الله

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4490

هردوان عدوي و بيشتر ياران وي بر رفتاري كه كرماني با مردم ننوشكان كرده بود اعتراض داشتند، و چنان بود كه اسد او را فرستاده بود و آنها به حكم اسد تسليم شدند و كرماني شكم پنجاه كس از آنها را دريد و در نهر بلخشان انداخت و سيصد كس از آنها را دست و پا بريد و سه كس را بياويخت و بنه آنها را در حراج بفروخت. به حارث نيز اعتراض داشتند كه با كرماني كمك كرده بود و با نصر نبرد مي‌كرد.

گويد: وقتي ميان نصر و حارث اختلاف افتاد نصر به ياران خويش گفت: «تا- وقتي كه حارث با كرماني باشد مضريان به دور من فراهم نمي‌آيند و درباره كاري هم سخن نمي‌شوند. راي درست اين است كه آنها را واگذاريم كه اختلاف ميكنند.» گويد: آنگاه نصر سوي جلفر رفت و عبد الجبار احول عدوي و عمر بن- ابي الهيثم سغدي را بديد و گفت: «آيا مي‌توانيد با كرماني بمانيد؟» عبد الجبار گفت: «بي‌يار بماني، چرا اينجا آمده‌اي؟» و چون نصر به مرو بازگشت بگفت كه چهارصد تازيانه به او زدند. پس از آن نصر سوي خرق رفت و چهار روز آنجا بماند. مسلم بن عبد الرحمان و مسلم بن احوز و سنان اعرابي نيز با وي بودند.

گويد: نصر به زنان خويش گفت: «حارث، به جاي من مراقب شماست و از شما حمايت مي‌كند.» و چون نزديك نيشابور رسيد كس پيش وي فرستادند كه تو كه تعصب قبايلي را كه خداي محو كرده بود آشكار كردي براي چه آمده‌اي؟

گويد: عامل نصر بر نيشابور ضرار بن عيسي عامري بود. نصر بن سيار سنان اعرابي و مسلم بن عبد الرحمان و سلم بن احوز را پيش مردم نيشابور فرستاد و با آنها سخن كردند كه با موكب‌ها و كنيز كان و هديه‌ها به پيشواز نصر آمدند. سلم گفت: «خدايم به فداي تو كند اين قبيله قيس گله‌مند بود.» و نصر شعري خواند به اين تاريخ طبري/ ترجمه ج‌10 4491 سخن از خبر كشته شدن حارث بن سريج و سبب آن ….. ص : 4479

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4491

مضمون:

«من پسر خندفم و قبايل آن «مرا به كارهاي نكو منسوب مي‌دارند «و عموي من قيس عيلان است.» گويد: وقتي نصر از مرو در آمد، يونس بن عبد ربه، و محمد بن قطن و خالد ابن عبد الرحمان و امثالشان با وي بودند.

گويد: عباد بن عمر ازدي و عبد الحكيم بن سعيد عوذي و ابو جعفر عيسي بن جرز از مكه به ابر شهر به نزد نصر آمدند. نصر به عبد الحكيم گفت: «مي‌بيني بي‌خردان قوم تو چه كردند!» گفت: «اين بي‌خردان قوم تو بودند كه در ولايت داري تو دير باز كارها به دست آنها بود. كارها را به قوم خويش سپردي و مردم ربيعه و يمني را به يكسو نهادي قوم تو گردنفرازي كردند. در ميان مردم ربيعه و يمني خردمندان هستند و بي‌خردان كه بي‌خردان بر دانايان چيره شده‌اند.» عباد گفت: «با امير چنين سخن مي‌كني.» نصر گفت: «بگذارش كه راست گفت.» ابو جعفر، عيسي بن جرز، كه از دهكده‌اي بود بر كنار نهر مرو گفت: «اي امير از اينگونه چيزها و كار ولايت بگذر كه كاري بزرگ در پيش است. بزودي يكي ناشناخته به شب قيام مي‌كند و رنگ سياه نمايان مي‌كند و به دولتي مي‌خواند كه پا مي‌گيرد و بر كار چيره مي‌شود اما شما مي‌نگريد و به همديگر ضربت مي‌زنيد.» نصر گفت: «چنان مي‌نمايد كه چنين مي‌شود، به سبب سست پيماني و آزردگي كسان و كينه‌ها كه در ميانه هست كس پيش حارث فرستاد كه به سرزمين تركمان بود و ولايت داري و مال بر او عرضه كردم اما نپذيرفت و فتنه آورد و

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4492

بر ضد من برخاست.» ابو جعفر، عيسي، گفت: «حارث كشته مي‌شود و بر دار مي‌شود. كرماني نيز از اين، چندان دور نيست.» و نصر بدو چيز داد.

گويد: مسلم بن احوز مي‌گفته بود: «هيچ قومي را نديدم كه دعوتي را بزرگمنشانه‌تر از قوم قيس بپذيرند و براي جانبازي آماده‌تر باشد.» گويد: وقتي نصر از مرو برون شد، كرماني بر آنجا تسلط يافت و به حارث گفت: «منظور من كتاب خداست.» قحطبه گفت: «اگر راست مي‌گفت يك هزار سوار به كمك او مي‌فرستادم.» مقاتل بن حيان گفت: «مگر ويران كردن خانه‌ها و غارت اموال در كتاب خداست؟» و كرماني او را در آوردگاه در خيمه‌اي بداشت.

گويد: معمر بن مقاتل بن حيان، يا معمر بن حيان، با كرماني سخن كرد كه او را رها كرد. پس از آن كرماني به مسجد آمد حارث نيز ايستاده بود. كرماني با كسان سخن كرد و امانشان داد به جز محمد بن زبير و يكي ديگر. داود بن ابي داود و دخل دبير، براي ابن زبير امان خواستند كه وي را نيز امان داد.

گويد: حارث به در دوران و سرخس رفت. كرماني در مصلاي اسد اردو زد و كس پيش حارث فرستاد كه بيامد و به ويراني خانه‌ها و غارت اموال اعتراض كرد. كرماني قصد وي كرد اما دست از او بداشت و چند روز آنجا ببود.

گويد: بشر بن جرموز ضبي در خرقان قيام كرد و به كتاب و سنت خواند و به حارث گفت: «من به طلب عدالت همراه تو نبرد مي‌كردم، اما وقتي همدست كرماني شدي دانستم كه نبرد مي‌كني براي آنكه بگويند حارث غلبه يافت. اينان بسبب تعصب قبايلي نبرد مي‌كنند، من همراه تو نبرد نميكنم.» گويد: بشر با پنج هزار و پانصد كس و به قولي چهار هزار كس جدا شد و گفت: «ما گروه عادليم و به سوي حق مي‌خوانيم و با كسي كه با ما نبرد نكند، نبرد

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4493

نمي‌كنيم.» گويد: حارث به مسجد عياض آمد و كس پيش كرماني فرستاد و وي را دعوت كرد كه كار به شوري باشد اما كرماني نپذيرفت.

حارث پسر خويش را فرستاد كه بنه وي را از خانه تميم بن نصر ببرد نصر به عشيره خويش و مردم مضر نوشت كه از اندرز گفتن حارث وانمانيد. كه پيش حارث رفتند و به آنها گفت: «شما ريشه و شاخه عربانيد. ديري نيست كه هزيمت شده‌ايد بنه مرا بفرستيد.» گفتند: «به هيچ چيز جز ماندن آن رضايت نخواهيم داد.» گويد: از جمله كارسازان اردوگاه كرماني مقاتل بن سليمان بود. يكي از مردم بخارا به نزد وي آمد و گفت: «دستمزد منجنيقي را كه نصب كرده‌ام به من بده.» گفت: «شاهد بيار كه آنرا به سود مسلمانان نصب كرده‌اي.» گويد: شيبة بن شيخ ازدي شهادت داد و مقاتل بگفت تا حواله بيت المال بدو دادند.

گويد: ياران حارث به كرماني نوشتند: «به شما سفارش مي‌كنيم كه از خدا بترسيد و اطاعت او كنيد و پيشوايان هدايت را برتري دهيد و خونهاي خودتان را كه خدا حرام كرده حرام بداريد، كه فراهم آمدن بدور حارث كه خدا خواسته بود، به منظور تقرب به خدا و نيكخواهي بندگان وي بود، خويشتن را به معرض نبرد و خونهامان را به معرض ريختن و اموالمان را به معرض تلف برديم و اين همه نبرد ما در قبال آنچه از ثواب خداي اميد داشتيم كوچك مي‌نمود ما و شما برادران ديني هستيم و ياران هم بر ضد دشمن، از خداي بترسيد و سوي حق باز آييد كه ما نمي‌خواهيم خونهاي ناروا بريزيم.» گويد: چند روز ببودند، حارث بن سريج سوي ديوار آمد و از سمت نوبان

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4494

به نزد خانه هشام بن ابي الهيثم شكافي در آن پديد آوردند و از جمله ياران وي آنها كه اهل بصيرت بودند پراكنده شدند و گفتند: «خيانت آوردي.» گويد: پس از آن قاسم شيباني و ربيع تميمي و گروهي سوي وي آمدند.

كرماني نيز از در سرخس وارد شد و مقابل حارث جاي گرفت. منخل بن عمرو ازدي مي‌گذشت كه سميدع يكي از بني العدويه او را بكشت و بانگ زد: «اي خوني‌هاي لقيط.» و نبرد آغاز كردند.

گويد: كرماني داود بن شعيب و برادرانش خالد و مزيد و مهلب را به پهلوي راست خويش نهاده بود و سورة بن محمد كندي را با مردم كنده و ربيعه در پهلوي چپ خويش نهاده بود. كار نبرد بالا گرفت و ياران حارث هزيمت شدند و ما بين شكاف و اردوگاه حارث كشته همي شدند. حارث بر استري بود كه پياده شد و بر اسبي نشست و بزد كه تاختن گرفت اما چون يارانش هزيمت شده بودند با آنها بماند و به نزد درختي كشته شد، برادرش سواده و بشر بن جرموز و قطن بن مغيره نيز كشته شدند.

كرماني از نبرد دست بداشت. صد كس با حارث كشته شده بودند. از ياران كرماني نيز يكصد كس كشته شده بود حارث را بي‌سر، به نزديك شهر مرو بياويختند، حارث سي روز از آن پس كه نصر از مرو برون شده بود كشته شد به روز يكشنبه شش روز مانده از ماه رجب.

گويد: چنان بود كه مي‌گفته بودند كه حارث زير زيتون يا درخت غبيراء كشته مي‌شود و چنين شد، به سال صد و بيست و هشتم. كرماني سيني‌هايي طلايي از آن حارث به دست آورد و آنرا بگرفت. كنيز فرزند داري وي را نيز بداشت سپس آزاد كرد. وي را به نزد حاجب بن عمر بداشته بود.

گويد: كرماني اموال كساني را كه همراه نصر رفته بودند بگرفت. اثاث عاصم بن عمير را نيز مصادره كرد. ابراهيم گفت: «به چه سبب مال وي را حلال مي‌داني؟»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4495

صالح كه از خاندان وضاح بود گفت: «خون وي را يمن بنوشان.» مقاتل بن سليمان ميان آنها حايل شد و وي را به منزلش برد.

زهير بن هنيد گويد: كرماني سوي بشر بن جرموز رفت و بيرون شهر مرو اردو- زد. بشر با چهار هزار كس بود حارث نيز با كرماني اردو زد. كرماني چند روز بماند كه ميان وي و اردوي بشر دو فرسنگ فاصله بود. سپس، پيش رفت تا به اردوگاه بشر نزديك شد كه قصد داشت با وي نبرد كند. به حارث گفت: «پيش برو.» گويد: حارث كه از پيروي كرماني پشيمان شده بود گفت: «براي نبردشان شتاب ميار كه من آنها را سوي تو پس مي‌آرم.» و با ده سوار از اردوگاه برون شد و به اردوگاه بشر رفت كه در دهكده در زيجان بود و با آنها بماند و گفت: «من كسي نيستم كه همراه يمانيان با شما نبرد كنم.» گويد: مضريان از اردوگاه كرماني فراري ميشدند و سوي حارث ميرفتند چندان كه هيچ مضري با كرماني نماند بجز سلمة بن ابي عبد الله وابسته بني سليم كه گفت: «به خدا هرگز پيرو حارث نمي‌شوم كه پيوسته او را خيانت كار ديده‌ام.» و نيز مهلب بن اياس كه گفت: «پيرو حارث نمي‌شوم كه پيوسته او را در سپاهي گريزان ديده‌ام.» گويد: پس كرماني بارها با آنها نبرد كرد، كه نبرد مي‌كردند آنگاه به خندقهايشان باز مي‌گشتند و يك بار نبرد به سود اينان بود و يكبار به سود آنان. يكي از روزها تلاقي كردند، مرثد بن عبد الله مجاشعي نوشيده بود و مست برون شد بر يابويي از آن حارث كه با نيزه ضربتي بدو زدند كه از پاي بيفتاد و تني چند از سواران بني تميم به حمايت وي آمدند كه خلاصي يافت و يابو را به جا گذاشت و چون بازگشت حارث او را سرزنش كرد و گفت: «نزديك بود خودت را به كشتن بدهي.» به حارث گفت: «اين را به سبب يابوي خويش مي‌گويي. زنش طلاقي است اگر يابويي بهتر از آن براي تو نياورد. در اردوگاه آنها كي يابويي بهتر

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4496

از همه دارد؟» گفتند: «عبد الله ديسم عنزي.» و به محل توقف وي اشاره كردند.

گويد: پس مرثد نبرد كرد تا به عبد الله بن ديسم رسيد و چون نزديك او شد ابن ديسم خويشتن را از يابويش بينداخت. مرثد نيز عنان اسب خويش را به نيزه‌اش آويخت و يابو را كشيد تا به نزد حارث آورد و گفت: «اين به جاي يابوي تو.» گويد: مخلد بن حسن، مرثد را ديد و به شوخي بدو گفت: «يابوي ابن ديسم چه خوب به تو سواري مي‌دهد.» مرثد از يابو فرود آمد و گفت: «آنرا بگير.» گفت: «خواستي مرا رسوا كني، يابو را در نبرد از ما گرفتي و من آنرا به صلح بگيرم.» گويد: چند روز بدين سان ببودند آنگاه حارث شبانه حركت كرد و به نزد حصار مرو رفت و دري را بشكافت و وارد حصار شد. كرماني بيامد و او برفت، مضريان به حارث گفتند: «ما خندقهاي خويش را رها كرده‌ايم و اينك روز نبرد است، تو بارها گريخته‌اي، پياده شو.» گفت: «من سوار باشم براي شما بهتر از آنست كه پياده باشم.» گفتند: «رضا نمي‌دهيم مگر آنكه پياده شوي.» گويد: «پس حارث پياده شد. در اين وقت ما بين حصار مرو و شهر بود، حارث و برادرش و بشر بن جرموز و گروهي از سواران تميم كشته شدند و باقي مانده گريزان شدند. حارث آويخته شد و مرو براي يمانيان صافي شد و خانه‌هاي مضريان را ويران كردند.

گويد: وقتي حارث كشته شد نصر بن سيار خطاب به وي شعري گفت به اين مضمون:

«اي كه قوم خويش را به ذلت افكندي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4497

«چه ملعون هلاك شده‌اي بودي «شئامت تو همه مضريان را به هلاكت داد «و قوم تو را در حارك به حضيض افكند «ازديان و يارانشان كساني نبودند «كه نسبت به عمرو و مالك طمع آرند.» به قولي اين اشعار را نصر درباره‌ي عثمان بن صدقه مازني گفته بود.

ام كثير ضبي نيز اشعاري گفت به اين مضمون:

«خداي زني را كه با مضري‌اي همسري كند «تا آخر روزگار مبارك ندارد و عذاب كند «سخن غمزده‌اي را كه به خانه ذلت و فقرش افكنده‌اند «به مردان تميم بگوي «اگر از پس اين عقب نشستن «حمله‌اي نياريد كه مردان ازد را به رفعت آريد «من از اطاعت شما نسبت به ابن مزوني «كه به زور از شما خراج مي‌گيرد «شرم دارم.» عباد بن حارث نيز شعري گفت به اين مضمون:

«اي نصر، نهان، آشكار شد «كه اميد و آرزو به درازا كشيده بود «قوم مزون در سرزمين مرو «در كار حكومت هر چه خواهند كنند «و فرمانشان در هر گونه حكمي «بر مضريان رواست

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4498

«گرچه به ستم باشد «حميريان در مجلسهاي خويش نشسته‌اند «و خون بر گردنهاشان روان است «اگر مضريان بدين رضايت دهند و زبوني آرند «مذلت و تيره روزيشان دراز باد «اگر در اين باره كاري نكنند «اردوهايشان را از ميان رفته گير.» و هم او شعري دارد به اين مضمون:

«اي آنكه سخت طربناكي «به خود آي «و آنچه را مي‌جستيم و مي‌جستي.

«واگذار «كه در حضور ما كارها رخ داد «كه شگفت‌انگيز است «ازديان را ديده‌ام كه در مرو «عزت يافته‌اند «اما عربان ذليل شده‌اند «وقتي چنين شد «روي رواج يافت «و طلا رنگ باخت.» گويد: ابو بكر بن ابراهيم نيز در باره‌ي علي و عثمان پسران كرماني شعري گفت به اين مضمون:

«به سفر مي‌روم و آهنگ آن دارم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4499

«كه دو برادر را كه جانشان «برتر از جهانيان است «ستايش گويم «كه از تيزتكان پيشي گرفته‌اند «و قرارگاهي هستند «كه مهمان بيگانه از ضيافتشان «بي‌نصيب نمي‌ماند «اوج مي‌گيرند و به طرف بالا مي‌روند «و دو قبيله‌شان در پناهشان آسوده‌اند «يعني علي كه او و وزيرش عثمان «چنانند كه هر كه با آنها دوستي كند «ذلت نبيند «مي‌روند شايد همانند پدرشان شوند «چون تيزتكان كه هدفي دور دارند «اگر به او رسيدند «بالا رفته‌اند و به پدرشان رسيده‌اند «و اگر از آنها برتر بود «بسيار رفته‌اند و پدر «از آنها و ديگران جلوتر بوده است.

«ستايششان مي‌كنم «به سبب چيزهايي كه با چشم خود ديده‌ام «اما همه جودشان را شمار نمي‌كنم «دو پرهيزكار بلند آوازه

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4500

«كه نصر را از تخت ملكش به زير آوردند «و از دشمني آنها به ذلت افتاد «ياران ابن اقطع را كشتند «و او را به دور راندند «و سوارانشان جامه و سلاح او را «تقسيم كردند «و چون آهنگ حارث بن سريج كردند «شمشيرهايشان پياپي بر سر او فرود آمد «روش و مرتبت پدر گرفتند «و قومشان و هر كه با آنها دوستي كرد «عزت يافت.»

 

سخن از آغاز كار ابو مسلم در خراسان‌

 

در اين سال ابراهيم بن محمد، ابو مسلم را به خراسان فرستاد و به ياران خويش نوشت كه دستور خويش را با وي گفته‌ام از او شنوايي داشته باشيد و گفتارش را بپذيريد. وي را امير خراسان كرده‌ام و هر جا كه پس از اين بر آن تسلط يابد.

راوي گويد: ابو مسلم پيش آنها رفت اما گفته او را نپذيرفتند، سال بعد برون شدند و در مكه به نزد ابراهيم تلاقي كردند. ابو مسلم بدو خبر داد كه آنها مكتوب و دستور وي را اجرا نكرده‌اند.

ابراهيم گفت: «من اين كار را به بيشتر از يك كس عرضه كردم. اما از من نپذيرفتند.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4501

گويد: و چنان بود كه پيش از فرستادن ابو مسلم اين كار را به سليمان بن كثير عرضه كرده بود كه گفته بود: «هرگز بر دو كس سالاري نخواهم كرد.» سپس آنرا به ابراهيم بن سلمه عرضه كرده بود كه او نيز نپذيرفته بود.

گويد: پس ابراهيم به آنها خبر داد كه رأي وي بر ابو مسلم قرار گرفته و دستورشان داد كه از او شنوايي و اطاعت كنند. سپس گفت: «اي ابو عبد الرحمان تو يكي از ما خانداني، سفارش مرا به ياد داشته باش، اين قبيله يمني را بنگر و حرمت بدار و ميانشان اقامت كن كه خدا اين كار را جز به كمك آنها به كمال نمي‌رساند. اين قبيله ربيعه را بنگر و از كارشان بدگمان باش. اين قبيله مضر را بنگر كه دشمنان همسايه‌اند هر كس از آنها را كه به كارش بدگمان شدي يا چيزي از او در خاطرت افتاد خونش را بريز. اگر توانستي زبان عربي را از خراسان براندازي، برانداز. هر نوسالي را كه به پنج وجب رسيد اگر از او بدگمان شدي خونش را بريز، با اين پير، يعني سليمان بن كثير، مخالفت مكن و نافرماني او مكن و چون كاري به نظر تو پيچيده آمد از من، به او بس كن.» در اين سال چنانكه در روايت ابو مخنف آمده ضحاك بن قيس خارجي كشته شد.

 

سخن از كشته شدن ضحاك ابن قيس خارجي و سبب آن‌

 

گويند: وقتي ضحاك، عبد الله بن عمر بن عبد العزيز را در واسط محاصره كرد و منصور بن جمهور با وي بيعت كرد و عبد الله بدانست كه تاب مقاومت ضحاك ندارد، كس پيش وي فرستاد كه ماندنتان در مقابل من بي‌اهميت است اينك مروان سوي او برو، اگر با وي نبرد كردي، من نيز با توام، و با وي صلح كرد به ترتيبي كه اختلاف راويان را درباره آن آورده‌ام.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4502

ابو مخنف گويد: ضحاك از مقابل ابن عمر برفت و در كفرتوثا از سرزمين جزيره با مروان مقابل شد و به روز تلاقي ضحاك كشته شد.

ابو هاشم، مخلد بن محمد گويد: وقتي عطيه تغلبي، ملحان را كه يار ضحاك و عامل وي بر كوفه بود به نزد پل سليحين بكشت و خبر كشته شدن ملحان به ضحاك رسيد- در آن وقت در واسط عبد الله بن عمر را در محاصره داشت- يكي از ياران خويش را به نام مطاعن به جاي ملحان فرستاد. آنگاه عبد الله بن عمر و ضحاك صلح كردند كه عبد الله به اطاعت وي درآيد كه در آمد و پشت سر وي نماز كرد. ضحاك سوي كوفه رفت و ابن عمر با ياران خويش در واسط بماند.

گويد: وقتي ضحاك وارد كوفه شد مردم موصل بدو نامه نوشتند و از او خواستند كه پيش آنها رود و شهر را تسليم وي كنند، ضحاك پس از بيست ماه با جمع سپاه خويش برفت تا آنجا رسيد- در آن وقت يكي از بني شيبان، از مردم جزيره، به نام قطران پسر اكمه از جانب مروان عامل موصل بود- مردم موصل شهر را به روي ضحاك گشودند. قطران با گروهي اندك از قوم و خاندان خويش با آنها نبرد كرد تا همه كشته شدند و ضحاك بر موصل و ولايت آن تسلط يافت. مروان حمص را در محاصره داشت و با مردم آنجا به نبرد بود كه خبر بدو رسيد و به پسر خويش عبد الله كه در جزيره جانشين وي بود نوشت كه با سپاهياني كه به نزد وي بودند سوي نصيبين رود و نگذارد كه ضحاك بدل جزيره وارد شود.

گويد: عبد الله با جمع سپاهيان خويش كه در حدود هفت هزار يا هشت هزار كس بودند سوي نصيبين رفت و سرداري را با يك هزار كس يا نزديك بدان، در حران بجاي نهاد، ضحاك نيز از موصل سوي عبد الله حركت كرد كه در نصيبين بود و عبد الله با وي نبرد كرد اما تاب انبوه سپاه ضحاك را نداشت كه چنانكه شنيده‌ايم يكصد و بيست هزار بود و سوار در هر ماه يكصد و بيست مقرري داشت و پياده و استر صد داشت و هشتاد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4503

گويد: ضحاك نصيبين را محاصره كرد و دو تن از سرداران خويش را به نام عبد الملك پسر بشر تغلبي و بدر ذكواني وابسته سليمان بن هشام، با چهار هزار يا پنج هزار كس فرستاد كه به رقه رفتند و سپاه مروان كه آنجا بودند، نزديك به پانصد سوار، با آنها نبرد كردند، وقتي مروان خبر يافت كه آنها سوي رقه رفته‌اند گروهي از سپاهيان خويش را روانه كرد كه چون نزديك رقه رسيدند ياران ضحاك از آنجا پراكنده شدند و سوي وي رفتند. سپاه مروان به تعقيب آنها رفتند و سي و پنج كس از دنباله‌دارانشان را به دست آوردند كه مروان وقتي به رقه رسيد اعضايشان را بريد.

سپس به مقابله ضحاك و جمع وي رفت تا در محلي به نام غزاز سرزمين كفرتوثا تلاقي كردند و همانروز با وي نبرد آغاز كرد. شبانگاه ضحاك پياده شد از ثابت قدمان ياران وي نيز نزديك شش هزار كس پياده شدند بيشتر مردم اردوي وي از كارش خبر نداشتند سواران مروان آنها را در ميان گرفتند و چندان بكوشيدند كه وقتي تاريك شد آنها را كشته بودند. باقي مانده ياران ضحاك به اردوگاهشان باز گشتند نه مروان و نه ياران ضحاك نمي‌دانستند كه جزء مقتولان، ضحاك نيز كشته شده تا نيمه شب كه او را نيافتند و يكي كه هنگام پياده شدن او را ديده بود خبر او را با كشته شدنش بگفت كه بر او گريستند و بناليدند.

گويد: عبد الملك بن بشر تغلبي سرداري كه ضحاك وي را با سپاه سوي رقه فرستاده بود برفت و وارد اردوگاه مروان شد و به نزد وي در آمد و خبر داد كه ضحاك كشته شده مروان كساني از كشيك بانان خويش را كه آتش و شمع همراه داشتند با وي به نبردگاه فرستاد كه كشتگان را زير و رو كردند و او را در آوردند و به نزد مروان بردند كه بيشتر از بيست زخم بر چهره داشت.

گويد: مردم اردوگاه مروان تكبير گفتند و مردم اردوگاه ضحاك بدانستند كه آنها نيز از حادثه خبر يافته‌اند. مروان همان شب سروي را سوي شهرهاي جزيره فرستاد كه در آن بگردانيدند.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4504

به قولي ضحاك و خيبري به سال صد و بيست و نهم كشته شدند اما به گفته ابو مخنف كشته شدن خيبري خارجي نيز در همين سال بود.

 

سخن از خبر كشته شدن خيبري خارجي‌

 

ابو هاشم، مخلد بن محمد گويد: وقتي ضحاك كشته شد، صبحگاهان مردم اردوي وي با خيبري بيعت كردند و آن روز ببودند و روز بعد صبحگاهان به مقابله مروان رفتند و در مقابل وي صف كشيدند و او نيز صف كشيد.

گويد: در آن روز سليمان بن هشام با غلامان و خاندان خويش با خيبري بود وقتي ضحاك در نصيبين بود، سليمان پيش وي رفته بود با بيشتر از سه هزار كس از خاندان و غلامان خويش و خواهر شيبان حروري را كه پس از كشته شدن خيبري با وي بيعت كرده بود به زني گرفته بود.

گويد: خيبري با نزديك چهارصد سوار از جانفروشان به مروان حمله برد، مروان كه در قلب بود هزيمت شد و از اردوگاه برون شد. خيبري با همراهان خويش وارد اردوگاه مروان شد كه شعارشان را بانگ همي زدند و مي‌گفتند:

«اي خيبري. اي خيبري» و هر كه را مي‌يافتند مي‌كشتند تا به خيمه مروان رسيدند و طنابهاي آن را بريدند و خيبري بر فرش وي نشست.

گويد: پهلوي راست مروان كه سالار آن پسرش عبد الله بود بجاي خويش ثابت بود. پهلوي چپ نيز به سالاري اسحاق بن مسلم عقيلي ثابت بود. وقتي ياران مروان ديدند كه همراهان خيبري اندكند گروهي از غلامان اردوگاه بر او تاختند و خيبري را با همه يارانش در خيمه مروان و اطراف آن بكشتند. وقتي خبر به مروان رسيد كه به هزيمت پنج يا شش ميل از اردوگاه دور شده بود كه از آنجا به اردوگاه خويش بازگشت و سپاهيان خويش را از آنجا كه بودند پس آورد و آن شب

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4505

را در اردوگاه خويش گذرانيد.

گويد: مردم اردوگاه خيبري برفتند و شيبان را سالار خويش كردند و با وي بيعت كردند. پس از آن مروان بترتيب دسته‌ها با وي نبرد كرد و از آن روز ترتيب صف را رها كرد.

گويد: در روز نبرد با خيبري، مروان، محمد بن سعيد را كه از معتمدان و دبيران وي بود سوي خيبري فرستاده بود و خبر يافت كه در آن روز با حروريان همدلي كرده و به آنها پيوسته، وي را كه اسير شده بود پيش مروان آوردند كه دست و پا و زبانش را ببريد.

در اين سال مروان، يزيد بن عمر بن هبيره را براي نبرد با خارجياني كه در عراق بودند به آنجا فرستاد.

در اين سال عبد العزيز بن عمر بن عبد العزيز سالار حج بود، اين را از ابو معشر آورده‌اند، واقدي و ديگران نيز چنين گفته‌اند.

واقدي گويد: در شوال سال صد و بيست و هشتم مروان حمص را بگشود و حصار آن را ويران كرد و نعيم بن ثابت جذامي را بگرفت و بكشت. پيش از اين از كساني كه در اين باره با وي اختلاف كرده‌اند سخن داشته‌ايم.

چنانكه گفته‌اند: در اين سال عامل مدينه و مكه و طايف، عبد العزيز بن عمر بن عبد العزيز بود. عاملان عراق، از جانب ضحاك بودند و عبد الله بن عمر. قضاي بصره با ثمامة بن عبد الله بود. نصر بن سيار در خراسان بود كه كار آنجا آشفته بود.

در همين سال ابو حمزه خارجي، عبد الله بن يحيي، ملقب به طالب الحق را بديد كه او را به مذهب خويش دعوت كرد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4506

 

سخن از خبر ديدار ابو حمزه خارجي با عبد الله طالب الحق و دعوت وي به مذهب خويش‌

 

موسي بن كثير وابسته ساعديان گويد: آغاز كار ابو حمزه، مختار بن عوف ازدي سليمي از بصره بود.

گويد: در آغاز ابو حمزه همه ساله به مكه مي‌رفت و كسان را به مخالفت مروان بن محمد و مخالفت خاندان مروان دعوت مي‌كرد.

گويد: همچنان هر ساله به مكه مي‌رفت تا آخر سال صد و بيست و هشتم عبد الله ابن يحيي بيامد كه بدو گفت: «اي مرد سخني نيكو مي‌شنوم و مي‌بينمت كه به حق دعوت ميكني با من بيا كه قوم من اطاعتم مي‌كنند.» كه برفت تا به حضرموت رسيد و ابو- حمزه با وي بيعت خلافت كرد و به مخالفت مروان و خاندان مروان دعوت كرد.

محمد بن حسن گويد: ابو حمزه به معدن بني سليم گذشت. كثير بن عبد الله عامل معدن بود و چيزي از سخن وي را بشنيد و بگفت تا هفتاد تازيانه به او زدند. آنگاه سوي مكه رفت. وقتي ابو حمزه به مدينه رسيد و آنجا را بگشود كثير نهان شد تا وقتي كه كارشان چنان شد كه شد.

آنگاه سال صد و بيست و نهم درآمد.

 

سخن از خبر حوادثي كه بسال صد و بيست و نهم بود

 

اشاره

 

از جمله حوادث سال هلاكت ابو الدلفاء شيبان بن عزيز يشكري بود.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4507

 

سخن از سبب هلاكت شيبان بن عزيز يشكري‌

 

سبب هلاكت وي چنان بود كه وقتي ضحاك بن قيس شيباني سر خوارج كشته شد و خيبري نيز از پس وي كشته شد شيبان را سالار خويش كردند و با وي بيعت كردند و مروان با آنها نبرد كرد.

هيثم بن عدي گويد: وقتي خيبري كشته شد سليمان بن هشام بن عبد الملك كه در اردوي خوارج بود به آنها گفت آنچه مي‌كنيد درست نيست، اگر به راي من كار نكنيد از پيش شما مي‌روم.

گفتند: «راي درست چيست؟» گفت: «يكي از شما ظفر مي‌يابد سپس جانبازي مي‌كند و كشته مي‌شود. راي من اينست كه با عقب داران خويش و مردم جزيره با سپاهي انبوه از مردم شام برويم و در موصل جاي گيريم و آنجا خندق بزنيم.» گويد: چنان كرد. مروان از پي آنها بود. خوارج در سمت شرق دجله بودند و مروان مقابل آنها بود، نه ماه نبرد كردند. يزيد بن عمر بن هبيره در قرقيسيا بود مروان بدو دستور داد كه سوي كوفه رود، كه در آن وقت مثني بن عمران، از مردم عائذه قريش كه خارجي بود آنجا بود.

ابو هاشم مخلد بن محمد گويد: مروان بن محمد به ترتيب صف با خوارج نبرد مي‌كرد وقتي خيبري كشته شد و با شيبان بيعت كردند مروان، از پس آن به ترتيب دسته‌ها با آنها نبرد كرد و از آن وقت روش صف را متروك گذاشت خوارج نيز به ترتيب دسته‌هاي مروان، دسته‌ها مي‌شدند كه مقابلشان باشند و با آنها نبرد كنند.

بسياري از اهل طمع از جمع آنها ببريدند و رهاشان كردند و نزديك به چهل هزار- كس به جاي ماندند. سليمان بن هشام به آنها گفت: «سوي شهر موصل رويد و آن

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4508

را تكيه گاه و پناهگاه و جاي آذوقه خويش كنيد» كه رأي وي را پذيرفتند و شبانگاه حركت كردند.

گويد: صبحگاهان مروان از پي آنها روان شد و از هر منزلگاهي حركت مي‌كردند مروان آنجا فرود مي‌آمد تا به شهر موصل رسيدند و كنار دجله اردو زدند و به دور خويش خندق زدند و براي وصول از اردوگاه به شهر پلهايي روي دجله بستند كه آذوقه و لوازمشان از آنجا بود.

گويد: مروان نيز در مقابلشان خندق زد و شش ماه آنجا بود كه صبح و شب با آنها نبرد مي‌كرد.

گويد: برادرزاده سليمان بن هشام را بنام اميه پسر معاوية بن هشام پيش مروان آوردند. وي با عموي خويش در اردوگاه شيبان بوده بود به موصل، و با يكي از سواران مروان هماوردي كرده بود و او را كه اسير شده بود پيش مروان آورده بودند كه گفت: «اي عمو تو را به خدا و حق خويشاوندي قسم مي‌دهم.» گفت: «اكنون ميان من و تو خويشاوندي اي نيست.» در اين هنگام عمويش سليمان و برادرانش نظر مي‌كردند. مروان بگفت تا دو دست او را بريدند و گردنش را زدند.

گويد: مروان به يزيد بن عمر بن هبيره نوشت و دستور داد كه با جمع همراه خويش از قرقيسيا به مقابله عبيدة بن سوار جانشين ضحاك رود كه در عراق بود.

ابن هبيره در عين التمر با سواران وي مقابل شد و با آنها نبرد كرد و هزيمتشان كرد در آن وقت سالارشان مثني بن عمران بود از مردم عايذه قريش با حسن بن- يزيد.

گويد: پس از آن خارجيان در كوفه و نخيله بر ضد ابن هبيره فراهم آمدند كه باز هزيمتشان كرد. بار ديگر در صراة فراهم آمدند كه عبيده نيز با آنها بود.

ابن هبيره با آنها نبرد كرد كه عبيده كشته شد و يارانش هزيمت شدند و ابن هبيره

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4509

اردوگاهشان را به غارت داد و از آنها كس در عراق نماند و ابن هبيره بر آنجا تسلط يافت.

گويد: مروان بن محمد از خندقها به ابن هبيره نوشت و دستور داد كه عامر ابن ضباره مري را به كمك وي فرستد. ابن هبيره عامر را با حدود شش يا هشت هزار كس روانه كرد. شيبان و خارجياني كه همراهش بودند از كارشان خبر يافتند و دو سردار بنام ابن غوث و جون، با چهار هزار كس به مقابله وي فرستادند كه در سن، نرسيده به موصل با ابن ضباره تلاقي كردند و با وي نبردي سخت كردند و ابن ضباره هزيمتشان كرد. وقتي هزيمتيان رسيدند سليمان گفت از موصل حركت كنند و گفتشان كه ديگر جاي ماندن نيست كه ابن ضباره از پشت ميرسد و مروان مقابل ماست.

گويد: پس حركت كردند و از راه حلوان آهنگ اهواز و فارس كردند.

مروان سه تن از سرداران خويش را كه يكيشان مصعب بن صحصح اسدي بود و دو ديگر شقيق و عطيف با سي هزار كس به نزد ابن ضباره فرستاد.

گويد: شقيق همانست كه خوارج درباره او شعري گفته بودند به اين مضمون:

«اي شقيق خواهرت مي‌داند «كه تو از مستي باز نمي‌آيي.» گويد: مروان به ابن ضباره نوشت و دستور داد كه خوارج را تعقيب كند و از آنها جدا نشود تا نابودشان كند و ريشه آنها را برآرد. ابن ضباره همچنان از پي آنها بود تا وارد فارس شدند و از آنجا برون شدند و او به هر كس از دنباله‌دارانشان مي‌رسيد وي را از پاي در مي‌آورد، تا پراكنده شدند.

گويد: شيبان با گروه خويش راه بحرين گرفت و آنجا كشته شد. سليمان نيز با غلامان و مردم خاندان خويش كه همراهش بودند به آهنگ سند به كشتي‌ها

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4510

نشست. مروان نيز به جايگاه خويش در حران بازگشت و آنجا ببود تا سوي زاب رفت.

اما روايت ابو مخنف چنين است كه گويد: مروان به يزيد بن عمر بن هبيره كه با سپاهي انبوه از مردم شام و مردم جزيره در قرقيسيا بود دستور داد كه سوي كوفه روان شود. در آن وقت يكي از خوارج به نام مثني پسر عمران عايذي از عايذان قريش، عامل كوفه بود، ابن هبيره از ساحل فرات سوي وي روان شد تا به عين التمر رسيد، پس از آن برفت و در روحا با مثني تلاقي كرد و در ماه رمضان سال صد و بيست و نهم به كوفه رسيد و خوارج را هزيمت كرد و ابن هبيره وارد كوفه شد.

سپس سوي صراة رفت. شيبان، عبيدة بن سوار را با سواران بسيار فرستاد كه در سمت شرقي صراة اردو زد. ابن هبيره در سمت غرب بود. تلاقي شد و عبيده و گروهي از ياران وي كشته شدند. در ايام صراة منصور بن جمهور نيز با آنها بود كه برفت و برد و ولايت و همه جبل تسلط يافت. ابن هبيره نيز سوي واسط رفت و ابن عمر را بگرفت و بداشت. آنگاه نباتة بن حنظله را به مقابله سليمان بن حبيب فرستاد كه بر ولايت اهواز بود. سليمان نيز داود بن حاتم را مقابل وي فرستاد كه در مريان بركنار دجيل تلاقي كردند، كسان هزيمت شدند و داود بن حاتم كشته شد و خلف بن- خليفه درباره وي شعري گفت به اين مضمون:

«جانم به فداي داود و عقب‌داران باد «در آن وقت كه سپاه ابو حاتم را تسليم كرد «مهلبي واري كه چهره‌اش مي‌درخشيد «و از كار نيك پشيمان نبود «از كسي كه در كار وي چنانكه بايد خبر داشت «پرسيدم- كه جاهل چون عالم نباشد- «گفت او را بر بلندي‌اي ديديم

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4511

«كه چون شير حمله مي‌برد «آنگاه بيفتاد و در خوني كه «بر تن نرم روان بود «غوطه مي‌زد «آنگاه قبطيان بر سر وي آمدند «و بر سر شمشير و انگشتر منازعه كردند.» گويد: سليمان برفت و در فارس به ابن معاويه جعفري پيوست. ابن هبيره يك ماه ببود. آنگاه عامر بن ضباره را با مردم شام سوي موصل فرستاد كه برفت تا به سن رسيد و جون بن كلاب خارجي با وي روبرو شد و عامر بن ضباره را هزيمت كرد كه وارد سن شد و در آنجا حصاري شد. مروان سپاه براي او مي‌فرستاد كه از راه دشت مي‌رفتند و چون به دجله مي‌رسيدند از آن عبور مي‌كردند و به نزد ابن ضباره مي‌رفتند و چون سپاهيان ابن ضباره بسيار شد به جون بن كلاب حمله برد كه جون كشته شد و ابن ضباره به طرف موصل روان شد.

گويد: وقتي خبر به شيبان رسيد كه جون كشته شده و عامر بن ضباره سوي وي روانست نخواست ميان دو سپاه بماند و با همراهان خويش و سواران شامي و يمني حركت كرد. عامر بن ضباره با همراهان خود در موصل به نزد مروان رسيد كه سپاهي بسيار از سپاهيان خويش را بدو پيوست و دستور داد به طرف شيبان حركت كند هر جا ماند بماند و چون روان شد روان شود، نبرد با وي آغاز نكند، اگر شيبان با وي نبرد كرد نبرد كند و اگر دست بداشت، دست از وي بدارد و اگر حركت كرد از پي وي برود.

گويد: شيبان بدين سان بود تا از جبل گذشت و به بيضاي استخر رسيد كه عبد الله بن معاويه با گروههاي بسيار آنجا بود. كار وي و ابن معاويه با هم بر نيامد و برفت تا در جيرفت كرمان جاي گرفت.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4512

گويد: عامر بن ضباره نيز برفت و مقابل ابن معاويه فرود آمد و چند روز ببود، پس از آن با وي نبرد كرد. ابن معاويه هزيمت شد و به هرات پيوست، ابن ضباره نيز با همراهان خويش برفت و در جيرفت با شيبان تلاقي كرد، نبردي سخت در ميانه رفت كه خوارج هزيمت شدند و اردوگاهشان به غارت رفت، شيبان سوي سيستان رفت و آنجا به هلاكت رسيد و اين به سال صد و سي‌ام بود.

اما روايت ابو عبيده چنين است كه گويد: وقتي خيبري كشته شد شيبان بن- عبد العزيز يشكري به كار خوارج قيام كرد و با مروان نبرد كرد و نبرد ميانشان به درازا كشيد. ابن هبيره در واسط عبيدة بن سوار را كشته بود و خوارج را رانده بود سرداران معتبر مردم شام و جزيره نيز با وي بودند.

گويد: ابن هبيره عامر بن ضباره را با چهار هزار كس به كمك مروان فرستاد كه از راه مداين روان شد. وقتي خبر حركت وي به شيبان رسيد بيم كرد كه مروان سوي وي حمله برد و جون بن كلاب شيباني را به مقابله ابن ضباره فرستاد كه وي را مشغول بدارد. در سن تلاقي شد و جون چند روزي عامر را محاصره كرد.

ابو عبيده از گفته ابو سعيد چنين آورده: «به خدا به زحمتشان انداختيم و به نبرد خويش وادارشان كرديم، از ما بيم كرده بودند و مي‌خواستند از مقابل ما بگريزند اما راهشان را بستيم. عامر به آنها گفته بود: شما به ناچار خواهيد مرد پس محترمانه بميريد و آنها حمله‌اي به ما آوردند كه چيزي تاب مقاومت آن نداشت، سالار ماجون ابن كلاب را بكشتند و ما هزيمت شديم تا به نزد شيبان رسيديم، ابن ضباره از پي ما بود تا به نزديكمان فرود آمد و ما در دو سمت نبرد مي‌كرديم. ابن ضباره پشت سر ما فرود آمده بود از سمت عراق، مروان نيز جلو ما بود از سمت شام.» ابو سعيد گويد: آذوقه از ما ببريد و قيمتهايمان گران شد چندان كه نان به يك درم شد، پس از آن نان ناياب شد و چيزي نبود كه گران يا ارزان بخرند، حبيب بن جدره به

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4513

شيبان گفت: «اي امير مؤمنان كار معاش بر تو سخت شده چه شود اگر به جاي ديگر روي.» گويد: شيبان چنان كرد و سوي شهر زور رفت، از سرزمين موصل، اما يارانش اين را نپسنديدند و كارشان به اختلاف كشيد.

بعضيها گفته‌اند: وقتي شيبان كار خوارج را عهده كرد با ياران خويش سوي موصل رفت، مروان از پي او رفت و هر كجا فرود مي‌آمد، او نيز فرود مي‌آمد.

يك ماه با مروان نبرد كرد، آنگاه شيبان هزيمت شد و به سرزمين فارس پيوست.

مروان، عامر بن ضباره را از پي وي فرستاد كه تا جزيره ابن كاوان برفت. شيبان با همراهان خويش سوي عمان رفت و جلندي بن مسعود بن جيفر بن جلندي ازدي او را بكشت.

در اين سال ابراهيم بن محمد بن علي بن عبد الله بن عباس به ابو مسلم كه از خراسان به آهنگ وي آمده بود و تا قومس رسيده بود دستور داد كه به خراسان به نزد شيعيان وي بازگردد و دستورشان داد كه دعوت را نمايان كنند و رنگ سياه را شعار خويش كنند.

 

سخن از خبر ابو مسلم كه به آهنگ ديدار ابراهيم محمد تا قومس رسيد و محمد او را به خراسان پس فرستاد و گفت دعوت را نمايان كند

 

علي بن محمد به نقل از مشايخ خويش گويد: ابو مسلم پيوسته به خراسان رفت و آمد داشت تا وقتي كه آنجا تعصب قبايلي رخ داد و چون كار آشفته شد، سليمان بن كثير به ابو سلمه خلال نوشت و خواست كه به ابراهيم بنويسد و از او بخواهد كه يكي از خاندان خويش را بفرستد.

گويد: ابو سلمه به ابراهيم نوشت و او ابو مسلم را فرستاد و چون سال صد و-

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4514

بيست و نهم شد، ابراهيم به ابو مسلم نوشت و دستور داد پيش وي رود كه اخبار كسان را از وي بپرسد.

گويد: ابو مسلم در نيمه جمادي الاخر با هفتاد كس از نقيبان برون شد و چون به دندانقان، از سرزمين خراسان، رسيد، كامل يا ابو كامل متعرض وي شد و گفت:

«قصد كجا داريد؟» گفتند: «به حج مي‌رويم.» گويد: پس از آن ابو مسلم با وي خلوت كرد و او را دعوت كرد كه پذيرفت و دست از آنها بداشت. ابو مسلم سوي بيورد رفت و چند روز آنجا ببود سپس سوي نسا رفت كه عاصم بن قيس سلمي از جانب نصر بن سيار عامل آنجا بود. وقتي كه نزديك آنجا رسيد فضل بن سليمان طوسي را پيش اسيد بن عبد الله خزاعي فرستاد كه آمدن خويش را بدو خبر دهد.

گويد: فضل برفت و وارد يكي از دهكده‌هاي نسا شد و يكي از شيعيان را كه مي‌شناخت ديد و سراغ اسيد را از او گرفت كه سخت به او تعرض كرد، فضل گفت: «اي بنده خدا، از اينكه سراغ خانه يكي را گرفته‌ام چه اعتراض داري؟» گفت: «در اين دهكده شري رخ داده است، درباره دو كس سعايت كردند و آنها را پيش عامل بردند و گفتند كه اينان دعوتگرند كه آنها را گرفت و نيز احجم بن عبد الله و غيلان بن فضاله و غالب بن سعيد و مهاجر بن عثمان را گرفت.» گويد: پس فضل پيش ابو مسلم بازگشت و خبر را با وي بگفت كه از راه بگشت و از پايين دهكده‌ها برفت و طرخان شتربان را پيش اسيد فرستاد و گفت: «او را با هر كس از شيعيان كه توانستي ديد به نزد من بخوان، مبادا با كسي كه او را نمي‌شناسي سخن كني.»

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4515

گويد: طرخان پيش اسيد رفت و او را بخواند و جاي ابو مسلم را بدو خبر داد كه به نزد وي آمد. ابو مسلم خبرها را از او پرسيد كه گفت: «بله، از هر بن شعيب و عبد الملك بن سعد نامه‌هايي از ابراهيم امام براي تو آورده بودند. نامه‌ها را پيش من نهادند و برفتند كه آنها را گرفتند. نمي‌دانم كه درباره آنها سعايت كرده بود. عامل آنها را پيش عاصم بن قيس فرستاد كه مهاجر بن عثمان و كساني از شيعه را تازيانه زد.» گفت: «نامه‌ها كجاست؟» گفت: «به نزد من است.» گفت: «به نزد من آر.» گويد: آنگاه ابو مسلم برفت تا به قومس رسيد كه بيهس بن بديل عجلي عامل آنجا بود. بيهس به نزد آنها آمد و گفت: «آهنگ كجا داريد؟» گفتند: «به حج مي‌رويم.» گفت: «يك يابوي زيادي داريد كه بفروشيد؟» ابو مسلم گفت: «براي فروش نه، اما هر يك از مركبان ما را كه مي‌خواهي بگير.» گفت: «مركبان را به من نشان بدهيد.» گويد: مركبان را بدو نشان دادند و يك يابوي سمند را پسنديد.

ابو مسلم گفت: «اين از آن تو باشد.» گفت: «نمي‌پذيرم، مگر با دادن بها.» گفت: «خودت معين كن.» گفت: «هفتصد.» گفت: «از آن تو باشد.» گويد: هنگامي كه ابو مسلم به قومس بود نامه‌اي از ابراهيم امام رسيد كه به نام وي

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4516

بود و نامه‌اي نيز براي سليمان بن كثير. در نامه ابو مسلم چنين آمده بود كه: «من پرچم نصرت را براي تو فرستادم هر كجا اين نامه به تو رسيد بازگرد و هر چه را به نزد تو هست همراه قحطبه بفرست كه در موسم حج به نزد من آرد.» گويد: پس ابو مسلم سوي خراسان بازگشت و قحطبه را سوي ابراهيم امام فرستاد.

و چون به نسا رسيدند سالار پادگاني كه در يكي از دهكده‌هاي نسا بود راهشان را گرفت و گفت: «شما كيستيد؟» گفتند: «آهنگ حج داريم اما درباره راه چيزها شنيده‌ايم كه از آن بيمناك شده‌ايم.» پس آنها را به نزد عاصم بن قيس سلمي برد كه از آنها پرسش كرد و بدو خبر دادند كه گفت: «برويد.» و به مفضل بن شرمي سلمي كه سالار نگهبانان وي بود گفت: «آزادشان كن.» ابو مسلم با وي خلوت كرد و وي را دعوت كرد كه پذيرفت. سپس گفت: «آهسته برويد و شتاب مكنيد.» و به نزد آنها بود تا حركت كردند.

گويد: ابو مسلم در اولين روز ماه رمضان سال صد و بيست و نهم به مرو رسيد و نامه ابراهيم امام را به سليمان بن كثير داد كه در آن چنين آمده بود: «دعوت خويش را آشكار كن و منتظر نمان كه وقت آن رسيده است.» پس ابو مسلم را معين كردند و گفتند: «يكي از اهل بيت است.» و به اطاعت بني عباس خواندند و به كساني كه از دور و نزديك دعوتشان را پذيرفته بودند پيام دادند و گفتند: «كار عباسيان را آشكار كنيد و سوي آنها دعوت كنيد.» گويد: ابو مسلم در يكي از دهكده‌هاي مردم خزاعه به نام سفيدنج فرود آمد. شيبان و كرماني با نصر بن سيار به نبرد بودند، ابو مسلم دعوتگران خويش را ميان مردم فرستاد كه كارش علني شد و كسان گفتند: «يكي از بني هاشم آمده.» و از هر سوي پيش وي آمدند و او به روز عيد فطر در دهكده خالد بن ابراهيم قيام كرد.

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4517

به روز عيد قاسم بن مجاشع مراءي با كسان نماز كرد، پس از آن ابو مسلم حركت كرد و در دهكده الين و به قولي لين كه از آن مردم خزاعه بود فرود آمد و به يك روز مردم شصت دهكده به نزد وي آمدند. چهل و دو روز آنجا بماند، نخستين فتح ابو مسلم از جانب موسي بن كعب بود كه در بيورد رخ داد و به كشتن عاصم بن- قيس پرداخت. آنگاه خبر فتحي از جانب مرو روذ به نزد وي آمد.

ابو جعفر گويد: اما روايت ابو الخطاب چنين است كه گويد: ابو مسلم وقتي از قومس بازگشت به سرزمين مرو آمد. از قومس، قحطبة بن شبيب را با مالهايي كه همراه داشت، و با هديه‌ها سوي امام، ابراهيم بن محمد، فرستاد. آنگاه سوي مرو بازگشت و در شعبان سال صد و بيست و نهم نه روز از ماه رفته به روز سه‌شنبه آنجا رسيد و در دهكده‌اي به نام فنين به نزد ابو الحكم عيسي بن اعين نقيب جاي گرفت.

دهكده از آن ابو داود بود. در ماه رمضان همان سال ابو داود را با عمرو بن اعين به طخارستان و ناحيه اين سوي بلخ فرستاد كه دعوت را علني كنند. و هم در ماه رمضان نضر بن صبيح و شريك بن غضي هردوان تميمي را براي علني كردن دعوت سوي مروروذ فرستاد. ابو عاصم عبد الله بن سليم را نيز سوي طالقان فرستاد. و هم در ماه رمضان پنج روز مانده از ماه، ابو الجهم بن عطيه را به خوارزم فرستاد به نزد علاء بن حريث كه دعوت را علني كند و اگر پيش از وقت دشمن به آنها تاخت و موجب آزار و زحمت شد روا بود كه از خويشتن دفاع كنند و شمشير بنمايند و از نيام در آرند و با دشمنان خدا نبرد كنند و كساني كه تا رسيدن وقت دشمن از آنها غافل بود مانعي نداشت كه پس از رسيدن وقت قيام كنند.

گويد: آنگاه ابو مسلم دو روز رفته از ماه رمضان سال صد و بيست و نهم از منزل ابو الحكم، عيسي بن اعين، برفت و پيش سليمان بن كثير خزاعي منزل گرفت در دهكده وي به نام سفيدنج از ناحيه خرقان. و چون شب پنجشنبه پنج روز مانده از ماه رمضان سال صد و بيست نهم رسيد پرچمي را كه ابراهيم امام پيش ابو مسلم فرستاده بود

تاريخ طبري/ ترجمه، ج‌10، ص: 4518

و سايه نام داشت بر نيزه‌اي بستند كه چهارده ذراع درازا داشت و نيز بيرقي را كه امام فرستاده بود وابر نام داشت بر نيزه‌اي بست كه سيزده ذراع درازا داشت و اين آيه را مي‌خواند:

«أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلي نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ» [1] يعني: كساني كه چون ستم ديده‌اند كار زار مي‌كنند، اجازه دارند و خدا به نصرت دادنشان تواناست.

آنگاه ابو مسلم و سليمان بن كثير و برادران سليمان و غلامانش با كساني از مردم سفيدنج كه دعوت را پذيرفته بودند از جمله غيلان بن عبد الله خزاعي كه شوهر خواهر سليمان، ام عمرو دختر كثير بود، و نيز حميد بن رزين و برادرش عثمان ابن رزين همگي سياه به تن كردند و همه شب براي شيعيان ناحيه خرقان آتشها افروختند كه اين علامت ميان شيعيان بود و صبحگاهان همگان با شتاب به نزد ابو مسلم فراهم آمدند. درباره نام «سايه» و «ابر» چنين تأويل كرد كه ابر زمين را مي‌پوشاند و دعوت بني عباس نيز به همين گونه بود، و تاويل سايه چنان بود كه زمين هرگز از سايه خالي نخواهد ماند و به همين گونه تا روزگار به جاست از خليفه عباسي خالي نخواهد بود.

گويد: دعوتگران اهل مرو با كساني كه دعوت را پذيرفته بودند پيش ابو مسلم آمدند، نخستين كساني كه پيش وي آمدند مردم سقادم بودند با ابو الوضاح هرمز- فري، عيسي بن شبيل، با نهصد كس و چهار سوار و سليمان بن حسان و برادرش يزدان بن حسان و هيثم بن يزيد و بويع، وابسته نصر بن معاويه، و ابو