Skip to main content
داستانهای طنز ملانصرالدین تاثیر زیادی در تغییرات اجتماعی زمان خود و زمانهای بعد گذاشت و تا به امروز هم باقی است،  این داستانها می توانند نواندیشانه حساب شوند. امروزه داستانهای ملانصرالدین شاید برای تعدادی از مردم چندان جذاب نیستند،  ولی نوع نواندیشانه آنها می تواند الگویی باشد برای طرحهای جدید طنز.

داستانها طنز ملانصرالدین

داستانهای طنز ملانصرالدین
   تصویر نقاشی شهر دوره میانه،  که می تواند طرح خوبی برای پارک و مقبره نمادین ملانصرالدین باشد،  عکس شماره 6214.
داستانهای طنز ملانصرالدین
لوگو افسانه ها و آئینهای گذشته فراموش نشود،  عکس شماره 1531.
این برگه بشماره 1046 پیوست لینک زیر است:
داستانهای طنز ملانصرالدین
داستانهای طنز ملانصرالدین
      ملا نصرالدین،  شخصیتی داستانی و بذله‌گو در فرهنگ‌ عامیانه،  ایران، افغانستان، ترکیه‌، عرب، قفقاز، هندوستان، پاکستان و بوسنی و غیره است.  ملا نصرالدین در ایران و افغانستان بیش از هر جای دیگر بعنوان یک شخصیت بذله گو،  با شکلی از محبوبیت دارد.
      درباره وی داستان‌های لطیفه‌آمیز فراوانی نقل می‌شود،  اینکه وی شخصی واقعی بوده یا افسانه‌ای مشخص نیست.  برخی منابع او را واقعی دانسته،  و هم روزگار با امیر تیمور (درگذشته ۸۰۷ ق.)، یا حاج بکتاش (درگذشته ۷۳۸ ق.) دانسته‌اند.
      در نزدیک آق‌شهر از توابع قونیه در ترکیه محلی است،  که با قفلی بزرگ بسته شده و می‌گویند،  قبر ملا نصرالدین است.  در جمهوریهای آذربایجان و ازبکستان هم مقبره ای بنام او وجود دارد،  ایکاش در ایران هم اینکار را بکنند.
      او را در افغانستان، ایران و جمهوری آذربایجان ملا نصرالدین،  در ترکیه هوجا نصرتین (خواجه نصرالدین)،  در عربستان جوحا (خواجه) می‌نامند.  مردم عملیات و حرکات عجیب و مضحکی را به او نسبت می‌دهند،  و به داستان‌های او می‌خندند.  قصه‌های او از قدیم در شرق رواج داشته و دانسته نیست،  ریشه آنها از کدام زبان آغاز شده است.
      نویسنده داستانهای طنز ملا نصرالدین هر که بوده،  یکی از نواندیشان زمان خود بود،  و توانسته دید جدید از زندگی و بود و باش مردم بتصویر بکشد،  که تا امروز هم باقی است.  شاید از دید برخی این نوشته های فقط طنز و لبخند است،  ولی باعث شده جامعه از حالت خشک دینی خارج گردد،  و طرح نوینی در نقد جامعه و مردم گشوده شود.
   پرسش جالب:  آیا هر کدام از ما می تونیم یک ملا نصرالدین باشیم،  و طرحهای لطیف ولی سازنده از رفتار اجتماعی اطراف خود را بگوییم؟
داستانهای طنز ملانصرالدین

نصيحت كردن ملا

      ملا دختر خود را به يك مرد دهاتي داده بود. شب عروسي عده اي از خويشاوندان داماد از ده آمده و دخترك را سوار بر خري كرده با خود بردند. هنوز مقدار زيادي از خانه ملا دور نشده بودند كه ناگهان ملا دوان دوان خود را به آنها رساند.
      يكي از همراهان عروس از ملا پرسيد چي كار داري و براي چي با اين عچله به اينجا آمدي؟ ملا نفس نفس زنان گفت:  بايد نصيحتي براي دخترم ميكردم ولي يادم رفت،  و سرش را نزديك به گوش او كرد و گفت:  دخترم يادت باشد كه هر وقت خواستي چيزي بدوزي پس از اينكه تار (نخ) را داخل سوزن كردي آخرش را گره بزني و گرنه از سوراخ بيرون خواهد رفت.
داستانهای طنز ملانصرالدین

آتش روشن كردن ملا

      يك روز وقتي زن ملا در خانه نبود او تصميم گرفت به آشپزخانه رفته و خودش غذايي درست كند. ملا پس از اين فكر وارد آشپزخانه شده و مقداري هيزم به داخل اجاق گذاشت و خواست آنرا آتش بزند ولي هر كاري كرد هيزم ها آتش نگرفت.
      ملا فكري كرد و ناگهان گفت: هان…. حالا فهميدم براي چه آتش روشن نميشود. هيزم هاي ناجوان فهميده امد كه من زن خانه نيستم. و آشپزي كار من نيست. اين است كه روشن نميشوند…… بسيار خوب من هم ميدانم چه تخنيكي بر سر آنها بزنم و چگونه فريبشان بدهم.
      او پس از اين فكر به اطاق ديگري رفته و يكي از روسري هاي همسرش را برداشت و آنرا بر سر خود كرده و به آشپزخانه آمد و مشغول روشن كردن آتش شد. اتفاقا هيزم ها روشن شد و آتش خوبي درست شد.
      در همان وقت زن ملا به خانه آمد و وقتي شوهرش را در آن حالت ديد با تعجب پرسيد: ملا، براي چه روسري بر سرت بسته اي؟ ملا به آهستگي گفت: آرام باش…. من هيزم ها را فريب داده ام و آنها خيال ميكنند زن هستم وگرنه روشن نميشدند.
      در همان هنگام ناگهان جرقه اي پريد و بر روي لباس ملا افتاد و آن را آتش زد. ملا وحشت زده از كنار اجاق دور شده و در حال كه سعي ميكرد لباسش را خاموش كند فرياد زد: زن از بس حرف زدي بالاخره آتشها فهميدند فريبشان داده ام و انتقام گرفتند و نزديك بود مرا نابود كنند
داستانهای طنز ملانصرالدین

عربي دانستن ملا

      از ملا پرسيدند: به عربي آش سرد شده را چه ميگويند؟ ملا نميدانست ولي گفت: عربها هيچوقت نميگذارند آش سرد شود
ارگ ایران   http://arq.ir
آواز خواني
      پسر ملا در شب آواز ميخواند. همسايه از بام سر بر آورده گفت: موقع خواب است ديگر آواز نخوان. ملا گفت: عجب مردمان پر روئي هستيد. شب و روز سگ هاي شما عوعو ميكند من يك دفعه اعتراض نكردم شما نتوانستيد چند دقيقه اي آواز خواندن پسر مرا تحمل كنيد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
اره بي دندان
      روزي اهل ده چاقوئي بزرگتر پيدا كرده نزد ملا آورده پرسيدند:  اين چيست؟ ملا گفت: اين اره است كه هنوز دندان نكشيده.
داستانهای طنز ملانصرالدین
غرفه بهشتي
      روز پنجشنبه واعظي روي منبر وعظ ميكرد كه هر كس شب جمعه با عيال خود نزديكي كند در بهشت غرفه مخصوصي برايش ساخته ميشود. زن ملا كه تفصيل را شنيد همان شب براي ملا نقل كرده هوس غرفه بهشتي نمود. پس از آنكه غرفه ساخته شد خانم گفت: آن غرفه مال تو، غرفه اي هم براي من بساز. ملا كه نميتوانست گفت: در بهشت هم مثل دنيا زن و شوهر بايد در يك منزل زندگي كنند
 
ديوانگان
      از ملا پرسيدند: ميداني در شهر ما چند نفر ديوانه است؟ ملا گفت: به جز چند نفر همه ديوانه اند. آن چند نفر هم خالي از يك نوع ديوانگي نيستند
ارگ ایران   http://arq.ir
جنگ رفتن ملا
      در ميان اهالي دو ده جنگ در گرفته بود و آنها بر سر يكديگر ريخته و از كشته پشته ميساختند. عده اي از مردم جمع شده و چند نفر از نيرومند ترين پهلوانان شهر را جمع كرده و براي كمك به اهالي يكي از دهكده ها به جنگ فرستاندند و ملا هم در ميان آنها بود و يك شمشير پو يك سپر هم به وي داداه بودند.
      ملا و سايرين به جنگ رفتند. پس از چند روز ملا با سر شكسته و بدن زخمي باز گشت. پرسيدند براي چه از خودت دفاع نكردي و گذاشتي آنها تو را زخمي كنند؟ ملا گفت: آخر آدمهاي حسابي خود تان اگر جاي من بوديد و در دستهايتان يك شمشير و يك سپر بود با كجاي خود دفاع ميكرديد
داستانهای طنز ملانصرالدین
صرفه جوئي
       يك روز دوستان ملا او را ديدند كه يك دست و يك چشم و يك پا و يك سوراخ بيني و يك گوش خود را بسته است. به خيال اين كه مريض ميباشد شب به خانه اش رفته و با دلسوزي گفتند: خدا بد ندهد…. جناب ملا، بلا دور…باشد چه شده و براي چه دست و پايت و سرو چشمت را بسته اي؟
      ملا لبخندي زد و گفت: من كاملا سالم هستم. مگر براي اينكه صرفه جوئي كنم و اعضاي بدنم را بي جهت به كار نياندازم نيمي از آنها را بسته ام
 
كله پاچه فروختن ملا
      ملا مقداري كله و پاچه خريده و به بازار برد تا بفروشد ولي به جاي آنكه صدا بزند و از كله و پاچه هاي خود تعريف كند ميگفت: آهاي مردم بادنجان خوب دارم، كدوي حلوايي خوب دارم….. مردم به دورش جمع شدند و يكي پرسيد: تو كه كله پاچه ميفروشي پس براي چه از كدو و بادنجان تعريف ميكني؟
      ملا دستش را به روي بيني خود نهاده و بالاي بام خانه اي را نشان داد و گفت: مگر آن پشكي (گربه اي) را كه آنجا كمين كرده نمي بينيد. من مخصوصا اينطور ميگويم كه او نفهمد من كله و پاچه دارم و بيايد همه اش را بخورد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
كار كردن شكم ملا
       يك روز ملا در خانه خوابيد و به دنبال كار نرفت. زنش وقتي او را ديد كه خوابيده گفت: ملا براي چه خوابيده اي و به دنبال كار نميروي؟ ملا گفت: تا كي من كار كنم و شكمم بخورد، بگذار يكروز هم او كار كند تا من بخورم
 
چرا پياده ميروي
      ملا خرش را جلو گذاشته و خودش با وجود آنكه باري بر روي بدن الاغ نبود سوار نشده و پياده از دنبالش حركت ميكرد.  شخصي اين صحنه را ديد و پرسيد: براي چه سوار الاغ نميشوي و پياده ميروي؟ ملا گفت: مگر من از اين الاغ كمتر ام كه آن پياده برود ولي من سوار شوم.
داستانهای طنز ملانصرالدین
بي عقلي
      سگي به مسجدي رفت. جمعي در اطرافش گرد آمده حيوان را ميزدند. ملا جلو رفته گفت: اين حيوان از روي شعور اين كار را نكرده كه شما او را عذاب ميدهيد. من كه عقل دارم چرا هيچ وقت داخل مسجد نميشوم.
ارگ ایران   http://arq.ir
گوساله ملا
      در صحرا ملا خواست گوساله اش را گرفته به خانه ببرد. گوساله آنقدر خيز و جست كرده فرار كرد كه ملا خسته شد پس ملا او را گذاشته به خانه رفته چوبي برداشته شروع كرد به زدن مادر گوساله. زنش جلو آمده پرسيد: چرا گاو را ميزني، مگر ديوانه شده اي؟
      ملا گفت: از بس حرام زاده است يكساعت با گوساله اش تلاش كرده نتوانستم او را بگيرم و به خانه بياورم. اگر اين گاو خيزك زدن و گريختن را به او ياد نميداد گوسالهً شش ماهه مرا اينقدر اذيت نميكرد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
تدبير ملا
      شبي در فصل تابستان كه ملا با زنش روي بام خوابيده بودند، دزدي ناشي به بام آمد. ملا ورود او را فهميده و دانست كه خيال دارد در صحن خانه دستبردي بزند. تدبيري كرده بدون اينكه بفهماند از آمدن دزد آگاه شده با زنش صحبت كنان گفت: ديشب را نپرسيدي بعد از نصف شب من بدون صدا كردن تو با اينكه درب بام بسته بود چطور به صحن خانه رفتم.
       زن گفت: راستي فراموش كردم چطور رفتيد؟ ملا گفت: خيلي آسان، اين اسم اعظم را خوانده از بالاي بام مهتاب را به دست گرفته به آساني به صحن حويلي رسيدم. دزد از ياد گرفتن اين موضوع خيلي خرسند شد و خواست به تقليد از ملا از راه مهتاب به صحن خانه وارد شود ولي خواندن اسم اعظم با افتادن او ميان خانه برابر بوده باعث شكستن سر و پايش گرديد.
      ملا به زنش گفت: برخيز چراغ بياور ببينم كي بود كه به خانه آمد. دزد گفت: شتاب لازم نيست مادام كه تو اسم اعظم ميداني و من هم به اين حماقت هستم با پاي شكسته در خانه تو مهمان بوده و تا چند روز ديگر هم از جاي خود برنميخيزم
داستانهای طنز ملانصرالدین
جسارت ملا
      حاكم ميخواست شخص جسوري را به ماًموريت خطرناكي بفرستد. كسي را نيافت. ملا گفت: من براي رفتن به اين ماًموريت حاضر هستم. حاكم تصور كرد ملا شوخي ميكند گفت: بايد جسارتت را امتحان كنيم. پس امر كرد او در جائي ايستاده و دو دست خود را باز كند و به يكي از كمانداران نامي گفت: ميخواهم امامهً ملا را با تير نشان سازي.
      تيرانداز شب كلاه امامه را سوراخ كرد. ملا از ترس نزديك بود قالب تهي كند ولي به روي خود نياورد. مرتبه دوم حاكم به تيرانداز ديگري امر كرد كه چپن ملا را سوراخ سازد. او هم تير به دامن لباس ملا زده سوراخ نمود. ملا رنگ خود را باخت و بي اندازه ترسيد.
      چون تجربه به پايان رسيد، نزد حاكم آمد. حاكم دستور داد يك عمامه و يك قباي نو به ملا بدهدند. ملا با خوشحالي خواهش كرد يك پتلون نو هم ضميمه نمايند. حاكم گفت: پتلون شما كه سوراخ نشده. ملا جواب داد: ظاهرا صدمه اي نديده ولي در حقيقت پيش از عمامه و قبا تر شده(خسارت ديده).
 
شير خريدن ملا
      روزي ملا خرش را گم كرده و در كوچه و بازار فرياد ميزد اي خدا شكرت… خداوندا سپاسگذارم. مردي پرسيد: براي چه شكر ميگوئي، مگر از گم شده خرت راضي و خوشحالي؟ ملا گفت: از گم شدن خر نه ولي از اينكه خودم سوارش نبودم راضي و خوشحال هستم و شكر ميكنم چون اگر من هم سوار خر بودم حالا بايد يكي ديگر به دنبال من و خرم بگردد.
ارگ ایران   http://arq.ir
مريض شدن زن ملا
      چند روزي بود كه زن ملا مريض شده و در خانه بستري گرديده بود. ملا هر روز عصر وقتي به خانه مي آمد در كنار بستر زنش مي نشست و شروع به گريستن ميكرد. يكروز همسايه ملا كه به خانه اش آمده بود تا حال زنش را بپرسد وقتي گريستن ملا را ديد او را دلداري داد و گفت: ملا اينقدر خودت را ناراحت نكن حال زنت خوب است و تا چند روز ديگر از بستر بر خواهد خاست.
      ملا گفت: ميدانم ولي چون زنم بد بخت و بي كس است و هيچكس را ندارد از حالا برايش گريه ميكنم تا چنانچه روزي مرد نگويد من كسي را نداشتم تا برايم گريه كند.
داستانهای طنز ملانصرالدین
مردن ملا
      يكروز وقتي ملا در خارج شهر حركت ميكرد ناگهان پايش لغزيد و بر زمين خورد و سرش بر اسر اصابت به تكه سنگي به درد آمد و چشمانش سياهي رفت به طوريكه آسمان را به جاي زمين و زمين را به جاي آسمان ميديد. او همانطور كه به روي زمين افتاده بود پيش خود گفت: خدايا…. حتما من مرده ام و خودم خبر ندارم.
      ملا به همان حال باقي ماند ولي هيچ كس نيامد تا جنازه اش را از روي زمين بردارد. با خود فكر كرد. حتما كسي خبر ندارد من مرده ام. پس بهتر است خودم بروم و خبر مرگ خويش را به زنم بگويم. او پس از اين فكر به تندي از روي زمين برخاست و دوان دوان خودش را به خانه رسانيد و به زنش گفت: زن چه نشسته اي كه ملا شوهر ات در بيرون شهر نزديك آسياب مرده و در روي زمين افتاده و هيچ كس هم نيست كه جسد اش را بردارد.
      زود به آنجا برو و جسد مرا بردار و به گورستان ببر. او اين را گفت و به سرعت خودش را به محلي كه بر زمين خورده بود رسانيد و همانجا باقي ماند. از طرف ديگر زن ملا كه خبر مرگ شوهرش را شنيده بود گريه كنان و بر سر كوبان از خانه خارج شد و همسايه ها را خبر كرد. آنها علت گريه وي را پرسيدند و زن گفت: من براي ملا كه مرده است گريه ميكنم دلم بر بي كسي او ميسوزد كه خودش ناچار شد بيايد و خبر مرگش را برايم بياورد
داستانهای طنز ملانصرالدین
دندان درد ملا
      ملا دندانش درد گرفته بود به نزد دندانساز رفت و راه چاره اي خواست. دندانساز گفت: بايد دندان خراب را كشيد تا درد برطرف شود. ملا پرسيد دانه اي چند دندان ميكشي؟ دندانساز جواب داد. براي هر دندان دو دينار. ملا گفت نميشود دانه اي يك دينار از من بگيري؟ دندان ساز گفت خير. ملا ناچار قبول كرد اما يكي از دندان هاي سالم خود را كه درد نميكرد به مرد دندانساز نشان داد و گفت: اين دندان خيلي درد ميكند و بايد همين را بكشي.
      دندانساز آن دندان را كشيد. اما ملا بلافاصله گفت: آه…… اشتباه كردم دنداني كه درد ميكند آن ديگري است. او پس از اين حرف همان دندانش را كه درد ميكرد نشان دندانساز داد. دندانساز آنرا هم كشيد. ملا دو دينار را به وي داده و به طرف خانه براه افتاد تا از معاينه خانه دندانساز خارج شود اما در همان حال گفت: جناب دندانساز من بالاخره سرت زرنگي كردم دو دندان كشيدم و دو دينار پول دادم يعني همان دانه اي يك دينار كه خودم ميخواستم.
داستانهای طنز ملانصرالدین
شوخي كد خدا
      يكروز ملا به اتفاق كد خدا به حمام رفته بود. كد خدا همانطور كه بدن خود را ميشست از ملا پرسيد:  راستي اگر من كد خدا نبودم و فقط يك غلام بودم چه ارزشي داشتم. ملا فكري كرد و گفت: ده دينار. كد خدا عصباني شد و گفت: احمق جان…. فقط لنگي كه بر بدن خود بسته ام ده دينار قيمت دارد. ملا بلافاصله گفت: خوب من هم قيمت لنگ را گفتم وگر نه خودت كه ارزشي نداري.
داستانهای طنز ملانصرالدین
رقابت زنها
      ملا نزد رفيقش رفته گفت: خيلي دلم برايت ميسوزد. رفيقش پرسيد: به چه سبب؟ ملا جواب داد: امروز من بعد از مرافعه ها كه نزديك بود به طلاق بكشد به بازار رفته براي زنم جوراب و پيراهن و كفش نو خريدم. رفيقش گفت: به من چه ربطي دارد؟
      ملا جواب داد: زن تو با زن من رفت و آمد دارد. قطعا وقتي جوراب و پيراهن و كفش نو را به پاي زن من ببيند تكليف معلوم است. رفيق ملا كه وخامت كار را فهميد فورا در صدد تهيهً پول برآمد.
ارگ ایران   http://arq.ir
نمونه تيراندازي
      روزي بزرگان شهر با حاكم در بيرون شهر به تير اندازي مشغول بودند. حاكم امر كرد همه بايستي هنر خود را بنمايانند. به ملا كه نوبت رسيد تيري در كمان گذاشته رها كرد ولي به نشانه نخورد. گفت: پدرم اينطور تير مي انداخت. مرتبهً دوم تير انداخت به نشانه نخورد. گفت: برادرم اينطور تير مي انداخت. در مرتبه سوم اتفاقا تير به نشانه خورد. گفت: خودم هميشه اينطور تير مي اندازم
 
آواز ملا
      ملا در حمام آواز ميخواند به نظرش خوب جلوه كرد و افسوس خورد كه چرا زودتر ملتفت نشده كه خدا اين نعمت را به او اعطا فرموده است. پس نزد حاكم رفته گفت: آمده ام يكي از مزاياي خود را كه تا امروز امير آگاه نشده اند بيان كنم. امير پرسيد: آن چيست؟ ملا گفت: خوبي آواز.
      امير گفت: بخوان تا لذت بريم. ملا گفت: ولي براي آواز خواندن من يكي از دو چيز لازم است. يا خمره اي كه نصف آن آب باشد يا خزينهً حمام. امير گفت: عجالتا به خزينه حمام دسترسي نيست ولي تهيهً خمره آسان است. آنرا حاضر خواهيم كرد. پس دستور داد خمره اي را تا نيمه آب كرده به مجلس آوردند.
       ملا سر خود را در ميان خمره كرده صداي منكر خود را سر داد. امير كه از صداي آن خيلي خسته گرديد امر كرد هر يك از غلامان دست را با آب خمره تر كرده سيلي به صورت ملا بزنند تا آب خمره تمام شود. ملا سيلي دوم را كه خورد به سجده افتاده شكر خدا را به جاي آورد امير پرسيد: چه جاي شكر بود؟ ملا جواب داد: براي اين شكر كردم كه در خزينه حمام خوانده بودم ساليان دراز خودم و اين جمعيت بيچاره گرفتار سيلي خوردن و سيلي زدن بوديم. امير خنديده او را عفو كرد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
هواي گرم
      ملا زمستان وقتي ميخواست از خانه خارج شود پوستيني بر تنش ميكرد تا بدنش سرما نخورد. ولي وقتي به خانه مي آمد پوستين را از تنش خارج كرده و سر آنرا مي بست و در گوشه اي مينهاد. يكروز مهماني كه در خانه اش بود علت بستن سر پوستين را از او سوال كرد. ملا گفت: من به اين جهت سر پوستين را ميبندم كه دلم ميخواهد هواي داخل آن خارج نشود.
ارگ ایران   http://arq.ir
حاضر جوابي
ملا رفته بود خر بخرد. دهاتي ها جمع بودند و بازار خر فروشي رواج داشت. شخصي از آنجا عبور ميكرد گفت: در اين ميدان به جز دهاتي ها و خر چيز ديگري پيدا نميشود؟ ملا گفت: شما دهاتي هستيد؟ طرف گفت: خير. ملا گفت: پس چه هستيد؟ (منظور كه دهاتي نيستي پس خرا استي).
داستانهای طنز ملانصرالدین
الاغ فروختن ملا
      يكروز ملا نصرالدين الاغ خويش را براه انداخته و به طرف بازار به حركت در آمد تا آنرا بفروشد و الاغ ديگري خريداري نمايد. اما همينطور كه به طرف شهر حركت ميكرد پاي الاغ در جايي فرو رفته و در ميان جايي كه پر از آب گل آلود بود افتاد. ملا به سرعت خرش را از ميان گودال بيرون كشيد و خواست به راهش ادامه بدهد، اما در همان وقت متوجه شد كه دم الاغ كثيف و گل آلود است. او پيش خود فكر كرد هرگز كسي راضي نميشود الاغي را كه دمش كثيف و گل آلود است خريداري كند.
      پس چاقويش را از جيب خارج ساخته و دم الاغ را بريد. و در خورجين روي آن نهاد و به سوي شهر به حركت در آمد. در بازار شهر مردي الاغ ملا را ديد و پسنديد و خواست آنرا خريداري كند ولي ناگهان متوجه دم بريده حيوان شده و گفت: آه….. من اين الاغ را نخواهم خريد. ملا پرسيد. براي چه؟ مرد جواب داد: براي اينكه دم ندارد و الاغ بي دم به درد نميخورد. ملا به تندي گفت: تو معامله را تمام كن دم الاغ در خورجين است.
داستانهای طنز ملانصرالدین
وقتي عزرائيل آمد
       ملا روزي حالش سخت وخيم شده و به بستر بيماري افتاده بود. زنش را به بالاي سر خويش فرا خوانده و گفت: زن خواهش ميكنم كه بهترين لباسهايت را بپوش و صورت ات را نيز آرايش كرده و بيا در كنار من بنشين. زن ملا با حيرت به صورت شوهرش نگريست و گفت: يعني چه….. حال تو آنقدر بد است كه نزديك به مردن ميباشي آنوقت دلت ميخواهد كه من خوشحال باشم و آرايش كنم و بهترين لباسهايم را بپوشم. ميخواهي مردم بگويند از مردن تو خوشحال هستم.
      ملا در همان حال بيماري لبخندي زد و گفت: نه زن عزيز… من ميخواهم تو زيبا و آراسته باشي تا چنانچه عزرائيل براي گرفتن جان من آمد از تو خوشش بيايد و به عوض من تو را با خودش ببرد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
خانه ملا
      ملا مالك نصف خانه اي بود. روزي دلالي را طلبيده گفت: اگر بتواني نصف خانه مرا بفروشي نيمهً ديگر را ميخرم كه تمام خانه مال من شود.
ارگ ایران   http://arq.ir
نان خريدن ملا
       يك روز زن ملا شوهرش را صدا زد و گفت: ملا امروز من خيلي كار دارم و بهتر است تو به نانوايي رفته دو تا نان بخري و بياوري. ملا قبول كرده و سبدي برداشته و از خانه خارج شد و به طرف دكان نانوايي به راه افتاد. سر ظهر بود و مردم زيادي براي خريدن نان آمده و صف در مقابل نانوايي تشكيل شده بود. ملا وقتي چشمش به آن جمعيت انبوه افتاد با خود انديشيد اگر تا شب هم در آنجا بماند نوبت اش نخواهد رسيد و تازه اگر هم نوبت اش برسد نان ها تمام شده است.
       ملا پس از قدري فكر نقشه اي كشيد و مردي را كه در كنارش ايستاده بود صدا زد و به آهستگي گفت: سلام. مرد مزبور رويش را به طرف ملا كرده و با حيرت به صورت وي نگريست و گفت: عليكم سلام چه ميخواهي؟ ملا سرش را به نزديك گوش وي برده و گفت: مگر خبر نداري كه فلان آدم خراباتي امروز نان مجاني ميدهد. براي چه اينجا ايستاده اي كه با پول نان خريداري كني؟ مرد مزبور با تعجب به ملا نگريست و گفت: چه ميگويي مرد، آن آدم كه مدتي است به مكه رفته.
      ملا لبخندي زد و گفت: خوب او حالا آمده و به همين جهت امروز به هر كس كه به در خانه اش برود نان مجاني خواهد داد. مردمي كه در اطراف ملا بودند و گوش هايشان را تيز كرده بودند تا صداي او را بشنوند و بفهمند چه ميگويد. وقتي اين حرف را شنيدند ديگر درنگ نكردند و از مقابل نانوايي دور شده و به طرف خانه همان مرد كه آن طرف دهكده قرار داشت شروع به دويدن كردند. پس از چند دقيقه به غير از ملا هيچ كس در مقابل نانوايي نبود.
       او نگاهي به نان هاي داغ كه از تنور خارج ميشد انداخت و با خوشحال گفت: دو تا نان به من بده. نانوا دو تا نان گرفت و به طرف وي آورد. ملا دست در جيب خود كرد تا پول نان را بدهد، ولي ناگهان فكري به سرش رسيد و پيش خود گفت: عجب آدم احمقي هستم حالا كه فلاني نان مجاني ميدهد براي چه خود پول بدهم و نان خريداري كنم بهتر است من هم بروم و مثل ساير مردم نان مجاني بگيرم.
       او پس از اين حرف به نانوا گفت: من نان را نميخواهم چون بايد بروم نان مجاني بگيرم. او اينرا گفت و نان ها را گذاشت و خودش به راه افتاد و با قدم هاي پر سرعت به طرف خانه همان مرد كه از تجار ثروتمند آن نواحي بود حركت كرد. اما هنوز به در خانه وي نرسيده بود كه مردم زيادي را ديد. آنها همانهايي بودند كه در مقابل نانوايي صف بسته و ملا فريبشان داده و به دروغ گفته بود فلان آدم نان مفت ميدهد.
       يكي از آنها وقتي ملا را ديد كه تند تند ميدود گفت: كجا ميروي ملا…. ملا جواب داد. ميخواهم به خانه حاجي فلاني بروم و نان مجاني بگيرم. مرد مزبور گفت: ولي حاجي فلاني هنوز از مكه نيامده و نان هم به كسي نميدهد مگر نميبيني كه ما دست خالي برگشته ايم. ملا همانطور كه ميدويد فرياد زد. خوب من ميروم چه كسي ميداند شايد يك دفعه او از مكه آمد و يك نان مجاني به من داد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
كلاه شرعي
      واعظي در اثناي وعظ ميگفت: هر كس در يكي از روز هاي ماه رجب روزه بدارد و ظهر افطار كند، ثواب اعمال شش ماه روزه در نامهً اعمالش مينويسند. ملا يك روز رمضان كه روزه نبود به خانه واعظ رفت. واعظ پرسيد: چرا روزه نگرفتي؟ ملا جواب داد: به قول شما عمل كرده تا ظهر در ماه رجب روزه گرفته ام. در عوض اين ماه رمضان و با پنجاه رمضان ديگر حق دارم روزه ام را بخورم.
 
ماهي در صحرا
      ملا با يكي از دوستان به گردش كنار دريا رفته بود. رفيقش گفت: ببين چه ماهي بزرگي. من مثل آن نديده ام. ملا به طرف بيابان نگاه كرد. رفيقش پرسيد: چرا به بيابان نگاه ميكني؟ ماهي را در دريا ميبينند. ملا گفت: تصور كردم از آب بيرون آمده تا در آفتاب گرم شود.
 
حوريه بي تناسب
      واعظي بالاي منبر گفت: به كسي كه امشب دو ركعت نماز بگذارد، خداوند حوريه اي كرامت فرمايد كه سرش در مشرق و پايش در مغرب باشد. ملا گفت: من نه اين نماز را ميخوانم نه طالب چنين حوريه اي هستم كه معلوم نيست كدام قسمت بدنش نصيب من خواهد شد.
ارگ ایران   http://arq.ir
قيمت مردن
      ملا به شهري رفته شنيد كه حاكم براي دفن و كفن فقرا هشتاد درهم ميدهد. روزي كمي بي پول بوده به خانه حاكم رفته و گفت: شنيده ام هر غريبي در شهر شما بميرد هشتاد درهم ميدهيد. من در شهر شما غريبم و احتياج زيادي به پول دارم. استدعا ميكنم چهل درهم الحساب به من بدهيد و بعد از مردن من حساب نمائيد.
      حاكم پيشنهاد او را پذيرفته چهل درهم به او داد. پس از چند روز ملا دو باره نزد حاكم آمده گفت: ميخواهم از شهر شما بروم ديگر تا وقت مردن اينجا نميايم. خواهش دارم چهل درهم باقي مانده را بدهيد كه حسابمان مفروق شود. حاكم چهل درهم دوم را هم پرداخته ملا را راضي كرد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
طبيب آوردن ملا
      روزي زن ملا ناگهان احساس كرد شكمش به شدت درد گرفته و شروع به فرياد زدن و گريه نمودن كرد. ملا كه در خانه بود علت شيون و گريه را پرسيد و زن گفت كه شكمش درد گرفته است. ملا بلافاصله لباس پوشيد و در حالي كه به طرف در خانه ميرفت گفت: ناراحت نباش زن…. من هم اكنون به خانه طبيب سر كوچه ميروم و او را به اينجا مي آورم.
      ملا پس از اين حرف از خانه خارج شد و تند تند شروع به راه رفتن كرد ولي هنوز مقدار زياد از خانه دور نشده بود كه زنش سر خود را از پنجره خارج ساخته فرياد زد: ملا ديگر لازم نيست طبيب بياوري چون درد شكمم خوب شده است و ديگر احتياجي به آمدن طبيب نداريم. اما ملا بدون اينكه اعتنائي به گفته زن خود بكند به راهش ادامه داد و پس از چند دقيقه به خانه طبيب رسيد.
      در زد و به داخل خانه رفت. طبيب نگاهي به قيافه گرفته و ناراحت او انداخت و پرسيد: چه شده ملا مگر خداي نكرده اتفاق ناگواري برايت روي داده است كه اينطور نگران و ناراحت استي؟ ملا نفس نفس زنان اظهار داشت: خير جناب طبيب، اول كه من از خانه خارج شدم شكم زنم درد ميكرد ولي وقتي به اينجا ميامدم او سرش را از پنجره بيرون ساخته و گفت كه درد شكمش خوب شده است بنا بر اين من به اينجا آمدم كه به شما اطلاع بدهم ديگر لازم نيست زحمت كشيده به خانه ما بيايي
داستانهای طنز ملانصرالدین
حرف مرد يكي است
      از ملا پرسيدند چند ساله هستي؟ فكري كرد و جواب داد: چهل ساله. پرسيدند چطور چنين چيزي ممكن است، تو ده سال قبل هم ميگفتي چهل ساله هستي. ملا سرش را جنبانيد و گفت: حالا هم ميگويم چهل ساله هستم و اگر بيست سال بعد هم بپرسيد چند ساله هستم جواب ميدهم چهل ساله، براي اينكه حرف مرد يكي است.
 
لحاف ملا
      شبي ملا خوابيده بود كه از ميان كوچه صداي داد و فرياد شنيد. براي آنكه علت را بداند لحافش را به دوش انداخته و از خانه بيرون شد. اتفاقا دزدي كه باعث تمام آن داد و فرياد ها بود لحاف ملا را از روي دوشش برداشته و پا به فرار نهاد و از آنجا رفت.
      بر اثر رفتن دزد سرو صدا ها هم خوابيد و مردم هم به خانه هاي خويش رفتند. ملا نيز به خانه آمد. زنش پرسيد: چه خبر بود، براي چه دعوا ميكردند؟ ملا كه ديگر لحافي بر دوش نداشت لبخندي زد و گفت: هيچ خبري نبود. تمام دعوا بر سر لحاف ملانصرالدين بود.
ارگ ایران   http://arq.ir
اگر نمرده بودم
      ملا يكروز از زنش پرسيد: راستي زن بگو بدانم اگر آدم بميرد بدنش چه حالتي پيدا ميكند و او چه احساسي دارد. زن فكري كرد و گفت: آدم كه مرد بدنش سرد ميشود و ديگر قدرت هيچ كاري را ندارد. از اين ماجرا چند روزي گذشت تا يكروز وقتي هوا خيلي سرد بود و برف زيادي باريده بود ملا براي جمع كردن هيزم به جنگل رفت.
      در جنگل او مقداري هيزم جمع كرد و بر روي الاغش نهاد ولي از همان وقت بر اثر سردي بسيار زياد هوا متوجه شد كه دست و پايش يخ كرده. با خود انديشيد بطور حتم مرده است اين بود كه خودش را بر روي زمين انداخت و از جايش تكان نخورد.
      ملا همانطور كه بر روي زمين دراز كشيده بود نگاهي به گرگ كه سرگرم خوردن گوشت الاغ بود انداخته و به آهستگي گفت: برو خدا را شكر كه من مرده ام وگرنه بلائي به سرت مياوردم كه تا عمر داري از يادت نرود.
داستانهای طنز ملانصرالدین
تعريف كردن ملا
      ملا گاو ماده اي داشت كه بسيار لاغر و ضعيف بود. او يكروز گاو را برداشته و به بازار شهر برد تا بفروشد. در بازار شروع به تعريف كردن از گاو كرد ولي هر چه ميگفت مردم كه لاغري گاو را ديده بودند حاضر به خريدن آن نمي شدند. سرانجام دلالي جلو آمده و به آهستگي در گوش ملا گفت: جناب ملا اگر من گاو ات را به قيمت خوبي بفروشم چقدر خواهي داد؟
      ملا فكري كرد و گفت: نصف پولي را كه گرفته ام به تو ميدهم. مرد دلال قبول كرد و از ملا فاصله گرفته و دستي بر روي بدن گاو كشيده و گفت: اي مردم… اين گاو روزي ده من شير ميدهد و بسيار كم خوراك است و شش ماهه آبست است و هر كس آنرا خريداري كند پس از چندي صاحب يك گوساله خواهد شد.
      يكي از مردمي كه در آن نزديكي ايستاده و حرف هاي دلال را شنيده بود اين موضوع را باور كرد و جلو آمده و گاو را به قيمت بسيار خوبي خريداري كرد. ملا پولها را گرفت و همانطور كه گفته بود نصف آنرا به مرد دلال داد و به طرف خانه به راه افتاد. وقتي ملا به خانه رسيد متوجه شد چند خواستگار براي دخترش كه سالها در خانه مانده و شوهري برايش پيدا نشده بود آمده و زنش در جلوي خواستگار ها نشسته و مشغول تعريف كردن از حسن دخترش ميباشد.
      ملا خوشحال شد و به داخل اطاق رفته و در گوشه اي نشسته و گفت: بلي…. اين دختر من بسيار نجيب و كدبانو و مهربان و پركار است و تمام كار هاي خانه را خودش به تنهايي انجام ميدهد. ملا در همين وقت به ياد تعريفي كه مرد دلال از گاوش كرده و در يك چشم بر هم زدن آنرا فروخته بود افتاد و ادامه داد: و از همه مهمتر اينكه او شش ماهه آبست است و تا چند وقت ديگر صاحب يك پسر كاكل زري خواهد شد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
هزار اشرفي
      ملا هر روز پس از آنكه نمازش را ميخواند دست هاي خود را به طرف آسمان بالا برده و التماس كنان ميگفت: خداوندا……. خواهش دارم به من رحم كن و هزار اشرفي از خانه غيب بفرست تا پولدار شوم ولي خدايا فرامش نكن كه هزار اشرفي بايد بدهي و حتي يك اشرفي هم از هزار تا كمتر باشد آنرا قبول نخواهم كرد.
      از قضا مردم پول پرست و مردم آزاري كه در كنار خانه ملا زندگي ميكرد، يكروز وقتي در بالي خانه اش بود صداي دعا كردن ملا را شنيد و براي آنكه قدري او را مسخره كند و ببيند آيا براستي اگر از هزار اشرفي يكي هم كم باشد او را قبول نميكند، به داخل خانه خود رفته و كيسه اي برداشت و نهصد و نود و نه اشرفي در داخل آن ريخته و به بالاي بام خويش رفت و از آنجا خود را به روي بام ملا رسانيد و از سوراخ لوله بخاري كيسه را به ميان اطاق انداخت.
       ملا كه سرگرم نماز خواندن و دعا كردن بود وقتي آن كيسه را مشاهده كرد با خوشحالي درش را گشود و متوجه شد كه پر از اشرفي طلا ميباشد. ملا پول ها را شمارش كرد و متوجه شد كه نهصد و نود نه اشرفي است. سرش را بالا گرفته گفت: اي خداي بزرگ كه اين اشرفي ها را فرستادي متشكرم ولي فراموش كرده و يكي را نفرستاده اي… حالا من اين پولها را پيش خود نگه ميدارم تا يك اشرفي باقي مانده را هم بفرستي. او پس از اين حرف پول ها را برداشته و در صندوق خانه خويش پنهان كرد.
       از طرف ديگر مرد پولدوست كه متوجه شد بر خلاف تصورش ملا پولها را برداشته با ناراحتي از روي بام به زير آمده و از خانه اش خارج شد و به طرف خانه ملا رفت و در زد پس از لحظه اي ملا خودش در را گشود و مرد پول پرست گفت: جناب ملا آن كيسه پر از اشرفي كه چند لحظه قبل به داخل اطاقت افتاد مال من است و من براي آنكه ترا امتحان كنم آنرا به داخل اطاقت انداختم حالا خواهش دارم بروي و كيسه را براي من بياوري البته با پولهاي داخل آن.
       ملا نگاهي به سراپاي مرد مزبور كرده و گفت: برو برادر… خدا روزيت را جاي ديگر حواله كند. مگر تو ديوانه اي كه چنين حرفي ميزني. من مدتي است به درگاه خدا التماس ميكنم كه هزار اشرفي برايم بفرست حالا كه او نهصد و نود و نه اشرفي فرستاده، تو آمدي و ميگوئي مال من است… برو بي جهت وقت خود را تلف نكن.
       مرد پول پرست كه ناگهان متوجه شده بود پولهايش را از دست داده عصباني شد و فرياد زد. مرد حسابي من ميگويم آن پول ها مال من است زود باش و اشرفي ها را بده و گر نه ترا به نزد قاضي خواهم برد. ملا سرش را جنبانيد و گفت: من حتي يك دينار هم به تو نميدهم و اگر ميل داري حاضرم به نزد قاضي بيايم چون پولها را خدا به من داده و بنده خدا هرگز نميتواند آنرا بگيرد و تازه من يك اشرفي هم طلبكار هستم كه خداوند آنرا هم به زودي برايم ميفرستد.
       مرد پول پرست فرياد زد راه بيفت تا به خانه قاضي برويم. ملا شانه هايش را بالا انداخت و گفت اما من نميتوانم پياده بيايم چون خيلي خسته هستم و اگر ميخواهي مرا به خانه قاضي ببري بايد برايم قاطري بياوري. مرد پول پرست به سرعت به خانه اش رفته و قاطر خود را به راه انداخته و به خانه ملا آورد. ملا نگاهي به قاطر انداخت و گفت: لباس من هم زياد مناسب نيست و اگر ميل داري با تو به خانه قاضي بيايم بايد يكي از لباسهاي خوب و نو خود را به تنم كني.
       مرد پول پرست كه ميخواست به هر ترتيبي شده پولهاي خويش را پس بگيرد به سرعت به خانه رفت و يكي از بهتريت لباسهاي خود را به ملا آورد. ملا لباس را پوشيد و سوار بر قاطر شد و به همراه مرد پول پرست به خانه قاضي رفتند. وقتي وارد خانه قاضي شدند، مرد پول پرست همه چيز را براي قاضي تعريف كرد. قاضي نگاهي به ملا انداخته و گفت: خوب ملا آيا اين مرد راست ميگويد و تو پولهاي او را برداشته اي؟
       ملا سرش را جنبانيد و گفت: خير قربان… اين مرد يكي از دروغگو ترين افراد روي زمين است و براي اينكه پولهاي مرا بگيرد چنين داستاني را درست كرده است. قاضي رويش را به طرف مرد پول پرست كرده و گفت: خوب چي ميگوئي آيا ملا راست ميگويد؟ مرد پول پرست فرياد زد: قربان او خودش دروغگو است و پولهاي مرا برداشته.
       ملا لبخندي زد و به قاضي گفت: جناب قاضي اين مرد به قدري طماع و پول پرست و حيله گر است كه اگر چند دقيقه ديگر با شما حرف بزند ادعا خواهد كرد كه قاطري كه سوار هستم نيز مال او است و من آنرا هم از وي دزديده ام. مرد پول پرست تا اين حرف را شنيد خشمگين و برآشفته فرياد زد: پس چه آيا ميخواهي بگوئي قاطر هم به تو تعلق دارد.
       ملا رو به قاضي كرده و گفت: نگفتم قربان… و او را اگر رو بدهيد حتي ادعاي مالكيت لباس تن مرا نيز خوهد كرد. پولدوست طمعكار كه ديگر خونش به جوش آمده بود به طرف ملا حمله برد تا او را تنبيه نمايد و در همانحال گفت: حيله گر دروغگو اين لباس كه به تن داري از آن من نيست… براي چه اين قدر دروغ ميگوئي.
       هم اكنون ترا ميكشم. ملا داد و فرياد براه انداخت و سرباز هاي قاضي به دستور وي مرد پول پرست را گرفته و به زندان انداختند و قاضي رويش را به طرف ملا كرده و گفت: متشكرم دوست عزيز كه آدم حقه بازي را به ما معرفي كردي و به همين جهت يك اشرفي به تو پاداش خواهم داد. اوپس از اين حرف دست در جيب خود كرده و يك اشرفي خارج ساخته به دست ملا داد. ملا پول را گرفت و دستش را به طرف آسمان دراز كرده و گفت: خداوندا متشكرم كه قرضت را خيلي زود ادا كردي و يك اشرفي باقي مانده را هم برايم فرستادي
داستانهای طنز ملانصرالدین
بوي آش
       ملا در خانه نشسته بود و آرزو ميكرد ايكاش يك كاسه پر از آش گرم موجود بود و او آنرا ميخورد. در همان وقت دروازه خانه به صدا در آمد. ملا در را گشود و پسر همسايه را ديد. پسر همسايه در حاليكه كاسه خالي اي را در دست داشت به ملا گفت: مادرم سلام رسانيده و گفته اگر آش پخته ايد قدري هم به ما بدهيد. ملا سرش را جنبانيد و گفت: كار دنيا چقدر عجيب است همسايه ها بوي آرزوي آش را هم استشمام ميكنند
 
دزد را پيدا كنيد
       وقتي ملا از دهي عبور ميكرد دزدي آمد و خورجين الاغش را ربود. ملا پس از نيم ساعت متوجه جريان شد و فرياد زد و خطاب به اهالي محل گفت: زود دزد خورجين را پيدا كنيد وگر نه كاري را كه نبايد بكنم خواهم كرد. دهاتي هاي ترسو بلافاصله شروع به جستجو كرده و خورجين را از دزد مزبور گرفته و پس به ملا دادند، و يكي از آنه از ملا پرسيد: خوب حالا كه خورجينت پيدا شده بگو اگر نميافتيم چه ميكردي؟
       ملا سرش را جنبانيد و در حالي كه سوار بر الاغش ميشد تا از آنجا برود گفت: هيچ….. گليمي را كه در خانه داشتيم پاره ميكردم و خورجين ديگري از آن درست ميكردم.
داستانهای طنز ملانصرالدین
ساعت ملا
       ملا ساعتي داشت كه سالهاي سال خوب كار كرده بود ولي ناگهان يكروز خوابيد و ديگر به كار نيفتاد. ملا ساعت را برداشته و به نزد مرد ساعت سازي رفت و آنرا به وي داد تا درست كند. ساعت ساز در ساعت را باز كرد و ناگهان مگسي كه مرده و در داخل ساعت زنداني شده بود بيرون افتاد. ملا سرش را تكان داد و با حيرت گفت: عجب… پس ماشينچي ساعت مرده بود كه ديگر كار نميكرد.
ارگ ایران   http://arq.ir
ملاي وارونه كار
       ملا روزي به بازار رفته و مقداري پياز و كچالو خريد و آنها را در كيسه اي ريخته و بر روي الاغش نهاد و خودش نيز سوار شده به طرف خانه به راه افتاد. در بين راه الاغ بيچاره كه از راه رفتن خسته شده بود شروع به عرعر كردن نمود. ملا نگاهي به وي انداخته و گفت: هان… فهميدم براي چه عرعر ميكني.
       او پس از اين حرف وارونه سوار بر الاغ شده و در حاليكه پشتش به طرف سر حيوان قرار داشت كيسه محتواي پياز و كچالو را به دست گرفت و در روبروي خود ميان زمين و هوا نگهداشت و دست ديگرش را نيز به زير بازوي دستي كه كيسه را گرفته بود قرار داد و گفت: خوب حالا سنگيني پياز و كچالو ها ترا ناراحت نميكند و ميتواني به راحتي راه بروي.
داستانهای طنز ملانصرالدین
ببخشيد نميدانستم مال شماست
       يكروز ملا از راهي ميگذشت كه دستمال بسته اي در روي زمين توجه اش را جلب كرد. ملا از روي الاغ خود پائين آمده و دستمال را برداشت و آنرا گشود. در ميان دستمال يك دست لباس شيك توجهش را جلب كرد. ملا با خوشحالي آنرا به دست گرفته و دست در جيبهاي آن نمود و در همان حال ميگفت: خدا را شكر بالاخره ما هم صاحب يك دست لباس شيك شديم.
      او همانطور كه جيب هاي لباس را ميگشت در يكي از آنها آينه اي پيدا كرد آنرا به مقابل خود گرفت و تا چشمش به عكس خويش كه در آينه ديده ميشد افتاد به خيال اينكه با صاحب لباس روبرو شده به سرعت لباس ها را به زمين گذاشت و خطاب به تصوير خود در آينه گفت: ببخشيد قربان نميدانستم اين لباس ها مال شما است وگرنه آنرا از روي زمين بر نميداشتم.
داستانهای طنز ملانصرالدین
بگذار ببرد
       ملا صندوقچه اي داشت كه هميشه پولها و جواهرات زنش را در آن ميگذاشت. يكشب دزدي به خانه آمده و صندوقچه را برداشت و به طرف حويلي شروع به دويدن كرد. زن ملا از خواب بيدار شد و تا دزد را ديد ملا را از خواب بيدار ساخته گفت: ملا… بلند شو دزدي به خانه آمده و صندوقچه جواهرات و پولهايمان را برده است برخيز و او را دستگير كن. ملا خميازه اي كشيد و گفت: زن تو چقدر بي عقل هستي كليد قفل صندوقچه پيش من است و او كاري نميتواند بكند.
ارگ ایران   http://arq.ir
الاغ مرده
       يكروز ملا از راهي ميگذشت يكي از دوستانش او را ديده و گفت: ملا براي چه پياده ميروي پس خرت را چه كار كردي؟ ملا سرش را جنباند و گفت: متاسفانه دو روز قبل مرد و عمرش را به شما داد.
 
براي پنج دينار
       ملا به خوراكه فروشي سر كوچه بدهكار بود و براي آنكه او پول خود را مطالبه نكند هرگز از جلوي مغازه وي نميگذشت. از قضا يك روز كه در بازار نشسته بود و با رفقايش حرف ميزد ناگهان مرد دكاندار كه از آنجا عبور ميكرد وي را ديد و نزدش رفته و يخه ملا را گرفت و گفت: براي چه فرار ميكني و طلب مرا نميدهي؟
       ملا حرفي نزد و ساكت بر جايش باقي ماند. مرد بقال با صداي بلندتري فرياد زد: اگر پولم را ندهي آبرويت را ميبرم و به همه كس ميگويم كه چه مرد بد حسابي هستي. ملا ناگهان با عصبانيت گفت: من چقدر به تو بدهكار هستم كه اين قدر داد و فرياد به راه انداخته اي؟
       دكاندار گفت: پنجاه دينار. ملا گفت: بسيار خوب بيست و پنج دينار آنرا فردا ميدهم و بيست دينار هم پس فردا حالا چقدر باقي مانده است؟ دكاندار گفت: پنج دينار. ملا فرياد كشيد: خوب، خجالت نميكشي كه براي پنج دينار اينطور داد و فرياد ميكني و آبروي مرا ميبري. برو چند روز ديگر خودم ميايم و پنج دينارت را ميدهم چون حالا پول سياه ندارم
داستانهای طنز ملانصرالدین
انار فروختن ملا
       يكروز ملا مقداري انار بار الاغ خويش كرده و به بازار برده بود تا بفروشد. او در كوچه و بازار فرياد ميزد: آهاي انار خوب داريم… آهاي انار خوب داريم. اما هر بار كه ملا عبارت بالا را به زبان مياورد الاغش هم دهانش را ميگشود و عرعر ميكرد.
       ملا وقتي چند بار به انارش تبليغ كرد و الاغ هم كارهاي او را تقليد نمود سر انجام عصباني شده فرياد زد: بيچاره چرا ساكت نميشوي من نميفهمم آيا تو انار ميفروشي يا من؟ اما الاغ باز هم عرعر كرد و ملا گفت: بسيار خوب حالا كه اينطور شده من ديگر حرفي نميزنم و تو عرعر كن تا ببينم آيا كسي حتي يك من انار خواهد خريد يا نه.
ارگ ایران   http://arq.ir
پرسيدنش صحيح نيست
       روزي شخصي ظرف سربسته اي نزد ملا آورد و به امانت گذاشت تا پس از چند روز آمده آنرا بگيرد. پس از رفتن آن شخص ملا در ظرف را گشود و ديد در داخل آن عسل بسيار خوبي است. انگشتي از آن خورد، ديد بسيار لذيذ است. ملا هر وقت ميرفت و بر ميگشت، يك انگشت از آن ميخورد تا اينكه عسل تمام شد پس در ظرف را بسته در گوشه اي گذاشت.
       ملا به سبب خوردن عسل زياد پس از دو سه روز بيمار شد. وقتي آن شخص آمد و امانت خود را خواست، ملا ظرف خالي را نشان داد. آن شخص ظرف را برداشته آنرا خيلي سبك ديد و چون درش را گشود آنرا خالي يافت. از ملا پرسيد: محتويات اين ظرف چه شده؟ ملا گفت: بيماري مرا نگريسته از اين پرسش صرف نظر كن.
داستانهای طنز ملانصرالدین
خوابم پريده
       ملا بعد از نصف شب از خانه اش خارج شده و در كوچه ها ميگشت. چوكي دار شهر (داروغه) به وي رسيد و پرسيد: ملا اين وقت شب در كوچه ها چه ميكني؟ ملا جواب داد: خان چوكي دار صاحب، خدا مبتلايت نكند، سر شب خوابم پريد و چند ساعت است هر چه ميگردم به گردش نميرسم.
 
صرفه جوئي ملا
وقتي ملا كم پول شد با خود انديشيد كه بايد صرفه جوئي كند. با خود قرار گذاشت كه عجالتا از جو روزانه خرش قدري كم كند. مدتي چند مشت روزانه جو را به خرش كمتر ميداد. ديد حيوان حيوان چندان فرقي نكرده.
      كمتر كرد و به همين ترتيب ادامه داد تا الاغ از حال طبيعي خارج شده و به كلي لاغر گشت و بالاخره يكروز الاغ مرد. وقتي كه مرا خرش را به آن حال ديد گفت: خوب به رياضت كشيدن عادت كرده بودي ولي افسوس كه اجل مهلت ات نداد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
شهادت دروغ
       شخصي به ملا بيست دينار پول داد كه نزد قاضي شهادت بدهد كه صد خروار گندم از ديگري ميخواهد. چون در محضر قاضي حاضر شدند و آن شخص ادعاي خود را بيان نمود ، نوبت به شهادت ملا رسيد. ملا گفت: شهادت ميدهم كه اين شخص صد خروار جو از طرف مقابل ميخواهد. قاضي گفت: او ادعاي گندم ميكند و تو شهادت جو ميدهي. ملا جواب داد: با من قرار گذاشته شهادت بدهم، ديگر گندم و جو را طي نكرده.
ارگ ایران   http://arq.ir
دوباره خر شد
       خر ملا مرد. او با كمال زحمت به بازار رفت و الاغ خوبي خريد و افسارش را گرفت و به منزل روانه شد. در بين را دو نفر شياد او را ديده تصميم گرفتند كه الاغ را از چنگش بيرون آورند پس آهسته يكي از آنها افسار الاغ را از گردنش گشوده به گردن خود انداخت و ديگري الاغ را از آنجا دور كرده به بازار برد و فروخت.
      وقتي كه ملا به در خانه رسيد برگشته و به جاي الاغ آدمي را ديد كه افسارش را در دست دارد. از حيرت در جا خشك شده گفت: سبحان الله من الاغ خريده بودم چطور آدم شده. ملا از آن شخص پرسيد: تو كي استي؟ شخص مزبور جواب داد: اي آقا من نسبت به مادرم بي احترامي كردم مرا نفرين كرد خر شدم او هم بي معطلي مرا به بازار آورد فروخت. شما هم خريدار شده مرا خريديد ولي از بركت وجود شما چند قدم كه آمديم من دو باره آدم شدم.
      آن شخص سپس روي دست و پاي ملا افتاده و شروع به بوسيدن نمود و از او تشكر كرد كه اين اندازه صاحب كرامت است. ملا به او گفت: بسيار خوب برو، ولي بعد از اين هيچ وقت به مادرت بي احترامي نكن. دزد مفت خود دانسته فورا از آنجا دور گشت. فرداي آنروز باز ملا پولي تهيه كرده و براي خريد الاغ به بازار رفت. در بازار اول دفعه چشمش به الاغي كه روز قبل خريده بود افتاد پس نزديكش رفته آهسته به گوش الاغ گفت: رفيق نصيحت مرا گوش ندادي و دو باره خر شدي
داستانهای طنز ملانصرالدین
لطيفه
      از ملا پرسيدند زندگي انسان تا كي خوهد بود؟  گفت: تا وقتي كه بهشت و جهنم پر شود.
 
خر گم شده
       ملا روزي خرش را گم كرده و در بازار فرياد ميزد: هر كه خر مرا پيدا كند با پالان و افسار و غيره به او خواهم بخشيد. مردم از او پرسيدند: در صورتي كه خر را با همه چيز ميبخشي، زحمت پيدا كردن آنرا چرا تحمل ميكني؟ ملا جواب داد: لذت پيدا كردن گم شده را نميدانيد چقدر است.
ارگ ایران   http://arq.ir
سايه ابر
       روزي ملا نقاط مختلف صحرا را با بيل ميكند. شخصي از او پرسيد: چه ميكني؟ ملا جواب داد: پولي در اين صحرا دفن كرده ام، هر چه ميگردم پيدا نميشود. آن شخص پرسيد: مگر علامتي براي آن نگذاشتي؟ ملا گفت: چرا… وقتي كه پول را دفن ميكردم قطعه ابري روي آن سايه انداخته بود. ولي حالا نميدانم چه شده است.
داستانهای طنز ملانصرالدین
فايده ملا
      از ملا پرسيدند: آفتاب مفيد تر است يا مهتاب؟ ملا گفت: مطلب به اين واضحي كه پرسيدن ندارد. آفتاب روز روشن بيرون ميايد كه وجودش چندان مفيد نيست. ولي مهتاب شبهاي تاريك را روشن ميكند كه معلوم است نفع اش هزار برابر آفتاب است.
ارگ ایران   http://arq.ir
غذاي لذيذ
       ملا جگري خريده به خانه ميبرد. در بين راه به يكي از دوستان رسيدو دوستش جگر را در دست ملا ديد و پرسيد: جگر را چطور خواهي پخت؟ ملا گفت: كباب خواهم كرد. آن شخص گفت: اگر آنرا به دستور من بپزي بسيار لذيذ ميشود. ملا خواهش كرد كه چون حافظه خوبي ندارم دستور را روي كاغذ نوشته به من بده. دوستش دستور را نوشته به ملا داد.
      ملا چون به منزل رسيد جگر را به گوشه اي گذاشت تا وسيله پختن آنرا به دستور رفيق اش فراهم كند. اتفاقا زاغي آنرا ربود. ملا كه مطمئن شد دستش به جائي نميرسد، كاغذ را آورده رو به زاغ كه در حال پرواز بود گرفته و گفت: خوب بود دستور را هم ميبردي و مطابق آن رفتار ميكردي كه لذيذتر ميشد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
اين منم يا او
      ملا را سفر طولاني پيش آمد. پوست كدوئي را سوراخ كرده به گردن خود آويخت تا گم نشود. شبي كه خوابيده بود شخصي به شوخي كدو را از گردنش بيرون آورده به گردن خويش آويخت. فردا كه ملا كدو را به گردن او ديد گفت: من يقينا اين شخص هستم. پس در اينصورت خودم كيستم؟
 
دعواي پشت بام
      شب تابستاني بين ملا و زنش در پشت بام مشاجره شد و كار به نزاع كشيد. در اثناي دعوا پاي ملا لغزيده از بام به زمين افتاد. همسايه ها كه از صداي افتادن او مضطرب شده به سراغش آمده بودند، ملا را كه از صدمه افتادن بيهوش شده بود با زحمت به هوش آورده سبب را پرسيدند. ملا گفت: هر كس ميخواهد از موضوع درست مطلع شود، با زنش در پشت بام دعوا كند.
داستانهای طنز ملانصرالدین
براي آنكه سنگين نشود
      از ملا پرسيدند:  چرا صبح ها عده اي از مردم به يك طرف و جمعي به طرف ديگر ميروند؟ ملا جواب داد: اگر همه از يكطرف ميرفتند موازنهء دنيا به هم ميخورد و يك طرف سنگين شده و زمين از جايش تكان خورده كج ميشد.
ارگ ایران   http://arq.ir
آرزوي مادر ملا
       ملا مادر پيري داشت. روزي در نزد بستگان از او تعريف كرده و گفت: خدا به مادرم عمر بدهد كه باعث خير و بركت خانه است. شخصي گفت: تو كه مادرت را اينقدر دوست داري چرا شوهري برايش پيدا نميكني؟ ملا گفت: چه جاي شوخي است. ولي مادرش بلافاصله گفت: واقعيت راستي هم اوقات تلخي دارد.
 
ملا در قبرستان
      ملا بر قبرستان رفته بود و بر سر قبري بي حد گريه ميكرد. راهگذري تصور كرد ملا سر قبر پسرش است كه اينطور زار ميگريد و ميگويد چرا به من رحم نكردي و به اين زودي مردي. پس جلو آمده خواست او را تسليت دهد. از ملا پرسيد: قبر پسر ناكام شماست كه اينطور متاثر هستيد؟ ملا گفت: خير، قبر شوهر اول عيال من است كه مرده و اين بلاي ناگهاني را به جان من انداخته و زندگي را به كام من تلخ كرده.
داستانهای طنز ملانصرالدین
قصاص
      در هنگام قضاوت دختري نزد ملا آمده از جواني شكايت كرد كه او را به زور بوسيده است. ملا گفت: راءي من قصاص به مثل است. تو هم به زور او را ببوس.
 
آتش در زمستان
       ملا در پيري به فكر گرفتن زن تازه اي افتاد. يكي از دوستان ملامتش كرد كه حالا وقتي است كه بايد به فكر آخرت باشي، زن نو گرفتن چه مناسبت دارد. ملا جواب داد: آدم بيچاره در زمستان احتياج به آتش بيشتر از ساير فصول دارد.
ارگ ایران   http://arq.ir
گداي سمج
      گداي سمجي هر روز به در خانه ملا مي آمد و تقاضاي كمك ميكرد. بار اول و دوم و سوم ملا آنچه را داشت به وي داد اما گدا به اين زودي ها دست از سرش بر نميداشت ملا كه ديگر از دست سماجت وي به تنگ آمده بود نقشه اي كشيد و يكروز وقتي گدا در خانه را به صدا در آورد ملا پرسيد: كي است؟ گدا از پشت در گفت -مهمان خدا.
      ملا به دم در رفته و آنر گشود و دست گدا را گرفته گفت: بيا تا كمك نمايم. گدا خوشحال شد و به دنبال ملا به راه افتاد. ملا پس از گذشتن چند كوچه وارد مسجد شد و به مرد گدا گفت: – دوست عزيز تو اشباها به خانه من ميامدي چون خانه خدا اينجاست و لاجرم تو كه مهمان خدا هستي بايد به اين مكان مراجعه كني.
داستانهای طنز ملانصرالدین
براي تجربه
      زن ملا به او گفت: سبب اين كه در خواب اينقدر خروپف ميكني چيست؟ ملا گفت: چرا دروغ ميگوئي مخصوصا دفعه پيش كه به من گفتي دو شب تا صبح خواب را برخودم حرام كرده كه ببينم راستي خروپف ميكنم يا نه. ابدا صدائي نشنيدم و يقين دارم كه تو اشتباه كرده اي و خودت خروپف ميكني خيال كرده اي كه من هستم.
 
استراحت ملا
       شخصي از ملا پرسيد: ساعات استراحت تو چه وقت است؟ ملا گفت: چند ساعت در شب و دو ساعت در بعد از طهر ها كه او ميخوابد. آن شخص پرسيد: او كيست؟ ملا گفت: عيال من. شخص مزبور گفت: نادان پرسيدم خودت كي استراحت ميكني. به عيالت چه كار داشتم. ملا جواب داد: نادان خودت هستي مگر نميداني ساعاتي كه زنم در خواب است من ميتوانم نفس راحتي بكشم.
ارگ ایران   http://arq.ir
تعارف راستي
      در موقع بي پولي رفقاي ملا از او مهماني خواستند. ملا هر چه عذر كرد نپذيرفتند. بالاخره به اصرار، خود آنها روزي را معين كردند و ملا هم قبول كرد به شرط آنكه غذاي حاضري بسازند. روز موعود براي چاشت نان و ماست و خرما و پنير و انگور تهيه ديده بود و به دوستانش اصرار بي اندازه ميكرد كه خجالت نكشيد اين غذا متعلق به خود تان است، همانطور كه در منزل ميل ميكنيد اينجا هم بي تكليف صرف نمائيد.
      رفقا از تعارف ملا خيلي شاد گشتند و با كمال ميل چاشت را صرف كرده و روزي را به خوشي گذرانيدند. ولي وقتي بيرون آمدن از منزل ملا، كفش و عباي خود را نيافتند. از ملا پرسيدند: آنها را كجا گذاشته ايد؟ ملا گفت: نزد سمسار سرگذر. دوستان سوال كردند: براي چه؟
      ملا جواب داد: مگر نه اينكه وقتي غذا ميخورديد ميگفتم مال خود تان است، دروغ نگفتم قيمت كفش و عبايتان بود. رفقا مجبور شدند پولي بين خود جمع كرده به ملا بدهند كه برود كفش و عبايشان را از گرو بيرون آورد. ملا هم به آنها فهماند كه اصرار بي موقع ضررش نصيب خود شخص خواهد گرديد
داستانهای طنز ملانصرالدین
تعارف ملا
      ملا در مزرعه اش نشسته بود. سواري عبور ميكرد. ملا گفت: بفرمائيد. سوار از اسپ پائين شده پرسيد: افسار اسپ را كجا بكوبم؟ ملا كه گمان نداشت تعارفش چنين نتيجه بدهد گفت: به سر زبان بنده.
ارگ ایران   http://arq.ir
تغير شكل
      روزي افسار الاغ ملا را دزديدند. ملا گوش الاغ خود را گرفته به خانه برد. پس از چند روز ملا افسار را در سر يك الاغ ديگري ديده قدري به آن نگاه كرد و گفت: سر اين خر مربوط به من است ولي تنه اش مربوط به من نيست.
 
بچگي عمامه
       در يكي از اعياد بچه ها در كوچه به بازي مشغول بودند. ملا در گوشه اي ايستاده بازي آنها را تماشا ميكرد. يكي از بچه ها عمامه (لنگي) او را ربوده به طرف رفيقش انداخت. او هم برداشته به ديگري انداخت و همينطور امامه ملا دست بدست ميگرديد. ملا هر چه تقاضا كرده و از پي آنها دويد نتوانست عمامه را از آنها بگيرد. بالاخره ماءيوس شده به سمت خانه رفت. در بين راه جمعي او را ديده پرسيدند: ملا عمامه ات كو؟ ملا جواب داد: عمامه بچگي خود را به ياد آورده براي بازي پيش بچه ها رفته.
 
دو زن ملا
      ملا دو زن داشت. روزي هر دو نزد او آمده پرسيدند: كدام يكي از ما را بيشتر دوست داري؟ ملا كوشش ميكرد هردوي آنها را راضي نگهداشته باعث رنجش هيچ يك نشود لذا با اسرار گفت: هر دو را بيش از اندازه دوست دارم.
      ولي آنها راضي نشده و سوال خود را تكرار كردند. بالاخره زن جوانتر گفت: مثلا اگر ما هر دو با شما سوار قايق باشيم و قايق در درياچه غرق شود، به خلاصي كدام يك از ما اقدام ميكني؟ ملا هر چه سعي كرد جوابي پيدا ننمود. بالاخره رو به زن قديمش كرده و گفت: گمان دارم شما كمي شنا كردن بلد باشيد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
چابك سوار
       در مجلسي سخن از چابك سواري و زرنگي بود. هر كس واقعه اي كه مربوط بر فعاليت و زرنگي اش بود را شرح ميداد. نوبت به ملا رسيد. او گفت: در سابق خيلي چابك و زرنگ بودم. يك روز در ميدان گاه اسپ بسيار شروري را آورده بودند كه هر كس به او نزديك ميشد با لگد او را دور ميكرد.
      من آن زمان جوان بودم. دامن بر كمر زده و چرخي دور اسپ زدم… در اين اثنا دو نفر از رفقاي جواني ملا كه از چگونگي حال او آگاه بودند وارد مجلس شدند. ملا با ديدن آنها حرفش را اينطور تمام كرد: ولي هر چه به خود دل دادم، جرئت نزديك شدن به او را در خود نيافتم.
 
دليل منطقي
      روزي ملا دو سبد انگور روي خرش گذاشته به شهر ميامد. جوان هاي محل جلوي او را گرفته گفتند: ملا به ما انگور نميدهي؟ ملا جمعيت را از نظر گذرانده و ديد اگر به هر كدام يك خوشه انگور بدهد چيزي باقي نميماند. لذا يك خوشه بيرون آورده به هر يك دو حبه انگور داده و گفت: چون غرض چشيدن است مزه يك حبه با يك خوشه انگور يكي است و بين كم و زياد آن هم فرقي نيست.
ارگ ایران   http://arq.ir
تاثر ملا
زن ملا مرد، ولي چندان اثري در او نكرد و چندان متاسف به نظر نميامد. ولي خرش كه مرد تا چند روز ملا را كسي شاد نديد. دائم اندوهگين بود. دوستانش كه هميشه او را شاد ميخواستند براي تسليت به او جمع شده گفتند: خودت سلامت باشي چقدر غصه مال دنيا را ميخوري؟ و يكي ديگر گفت: با اينكه مدتي نيست عيالت فوت شده از مرگ او چندان متاثر نشده اي ولي براي خرت اين همه غم چه سبب است؟
      ملا گفت: برادر، زنم كه مرد همسايه ها و دوستان كه ميامدند تسليتم داده و ميگفتند غصه نخور بهتر از او برايت پيدا ميكنيم ولي خرم كه مرد هيچ كس چنين وعدي اي به من نداد.
 
پسر ملا
      روزي ملا روي منبر بود و جمع كثيري منتظر شنيدن موعظهء او بودند. ولي ملا هر چه فكر كرد چيزي به خاطرش نرسيد كه بگويد. بالاخره گفت: اي مردم شما ميدانيد كه من در موعظه چقدر سابقه و اطلاع دارم ولي امروز هر چه فكر كردم چيزي به خاطرم نرسيد تا براي شما بگويم.
      پسر ملا كه در بين جمع نشسته بود بر خاسته و گفت: بابا حتي از منبر پائين آمدن هم به خاطرت نرسيد؟ مردم از اين حرف تعجب كرده و گفتند حقا كه پسر ملا است. ملا شكر خدا را به جا آورد كه به او چنين پسري داده و از منبر پائين آمد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
آواز از دور
      ملا در صحرا با صداي بلند آواز خوانده و ميدويد. عابري پرسيد: ملا اگر ميخواني پس دويدنت براي چيست؟ ملا جواب داد: ميگويند آواز من از دور خوش است. ميدوم تا آواز خود را از دور بشنوم.
ارگ ایران   http://arq.ir
قي كردن
      ملا را بيماري پديد آمد. به طبيب مراجعه كرد. طبيب نبض او را گرفته و گفت: علاج تو اين است كه هر روز مرغي در روغن پخته با عسل و زعفران آميخته و بخوري و قي كني. ملا گفت: خدا عقلت را زياد كند اگر كسي چنين غذائي خورده و قي كرده باشد، من في الفور آنرا ميخورم.
 
گيوه ملا
      ملا در مكاني غريب كه مردمان مشكوك در آن بودند با گيوه نماز ميخواند. دزدي كه به گيوه اش هدف گرفته بود تا او را بدزدد گفت: گمان دارم با گيوه نماز درست نباشد. ملا گفت: اگر نماز درست نباشد به جايش گيوه در بيت باشد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
غضب ملا
       ملا نسبت به الاغش كه خيلي تنبل و بيكاره بود غضب نموده پسرش را خواسته گفت: به اين الاغ بيكاره از اين به بعد كاه و جو نده تا توبه كند و بعد از اين در راه مرا دچار اين همه معطلي و زحمت نسازد. ولي چون از طويله بيرون رفتند به پسرش گفت: راستي، نكند كه خيال كني من حقيقت را گفته ام و كاه و جو به الاغ ندهي. من اين حرف را براي اين گفتم كه الاغ بترسد و زرنگ و كاركن شود. تو پس از خارج شدن من آهسته كاه و جو را مثل هميشه به او بده.
 
اگر عقلش برسد
      ملا براي پسرش قبل از بلوغ زن خواست. يكي از دوستانش گفت: ملا خوب بود صبر ميكردي سن و عقل پسرت زياد ميشد، آنوقت برايش زن ميگرفتي. ملا گفت: عجب… اشتباه ميكني اگر او بالغ شود و عقلش برسد كه زير بار اين حرف ها نخواهد رفت.
 
پسر حرف شنو
       ملا پسرش را نصيحت ميكرد كه پسر خوب بايد حرف شنو بوده نسبت به برادرش رعايت ملاطفت را نموده در غذا و لباس و غيره او را بر خود مزيت نهد تا همه او را دوست داشته باشند. پسر ملا گفت: پدر جان من حرف شنو خواهم بود. به شرط اينكه برادرم قسمت دوم فرمايش شما را به كار بسته مزيت مرا در غذا و لباس و غيره تصديق كند.
ارگ ایران   http://arq.ir
طلبكار ملا
      شخصي در وسط روز يخه ملا را گرفته مطالب طلب باقي مانده خود را كه از مدتهاي قبل داشت مينمود. ملا هر چه خواست قانع اش نمايد تا صبر كند نشد. بالاخره نزاغ كردند و كار به مراجعه به قاضي كشيد. پس از اين كه مدعي ادعاي خود را بيان نمود، ملا گفت: درست است من جزئي بدهي به اين شخص دارم ولي حالا دو سال است كه هر چه به او اصرار ميكنم كه سه ماه به من مهلت بدهد تا طلبش را يكجا بپردازم قبول نميكند. پس اگر نتوانسته ام اين وجه را بپردازم تقصير با خود اوست.
داستانهای طنز ملانصرالدین
سبب افسردگي
      يكي از دوستان ملا با حالت افسرده اي به خانه ملا آمد. ملا سبب افسردگي او را پرسيد، جواب داد: فكر قرضداري اي كه به مردم دارم و توانائي پرداخت آن را ندارم مرا به حدي افسرده ساخته كه بيم هلاك من ميرود. ملا گفت: عجب آدم ساده اي هستي فكر و افسردگي اين قضيه مربوط به طلبكار ها است نه شما.
 
امتحان ملا
       ملا جگر گوسفندي خريده به خانه ميبرد. در بين راه زاغي به وي رسيد و جگر را از دست وي ربود. ملا مدتي با حسرت او را نگريسته ديد كاري از دستش نميايد. اتفاقا شخصي كه جگر خريده بود از كنار او ميگذشت. ملا جگر را از دست او قاپيده و دويد تا به يك بلندي رسيد. آن مرد او را تعقيب كرده و جگر را از دستش گرفت و پرسيد سبب اين حركت چه بود: ملا داستان خود را تعريف كرده و گفت: خواستم بدانم كار زاغ را من هم ميتوانم انجام دهم يا نه.
ارگ ایران   http://arq.ir
قاضي شده
       روزي خر ملا گم شد. ملا با تشويق بي حد در پي آن ميگشت. شخصي به او رسيده پرسيد: چرا اينقدر مشوشي؟ ملا گفت: خرم گم شده. آن مرد گفت: شنيده ام ميگويند خري در فلان محل قاضي شده. شايد خر گم شده شما باشد. ملا گفت: بايد آن باشد زيرا هر وقت من درس ميگفتم خر گوش هايش را تيز ميكرد و سرش را حركت داده ساكت بود. يقين داشتم كه او زماني قاضي خواهد شد. ملا سپس به دنبال خر گمشده به محل نشان داده شده رفت.
      ملا افسار به دست و جو در دامن وارد محضر قاضي شد. اول دامن اش را نشان قاضي داده و به عادت خر چرانها شروع به بيابيا كردن كرد و جلو رفته ريش قاضي را گرفته، افسار به به گردنش گذاشت. حاضرين بر خاسته لت و كوب مفصلي به او زدند كه اين جسارت است مينمائي. ملا گفت: تقصير از شما نيست گناه از حاكم است كه به زور خر مرا دزديده و قاضي ساخته حالا من فهميده ام و ميخواهم آنرا تصاحب كنم، بايد گرفتار شما…
داستانهای طنز ملانصرالدین
لطيفه
      پدر ملا به او گفت: غذا را آورده دروازه را بسته كن. ملا گفت: اجازه بدهيد اول دروازه را بسته كنم بعد غذا را حاضر كنم.
 
دعوت نكردن ملا
      همسايه ملا مهماني اي ترتيب داده و جمعي را دعوت كرده بود. ملا را خبر نكرد. ملا تدبيري انديشيد. موقع شام غذا و كاغذ پاكتي برداشته به خانه همسايه رفت و آنرا به دست صاحبخانه داد و خود بدون تعارف سر دسترخوان نشسته شروع به خوردن كرد. صاحبخانه به پاكت نگاه كرد و گفت: روي پاكت كه چيزي نوشته نشده است. ملا در حالي كه لقمه هاي بزرگ برميداشت گفت: بلي… اين كاغذ و پاكت را براي شما آوردم كه بعد از اين براي صرفه جوئي در يك كاغذ و پاكت دعوت امثال مرا فراموش نكنيد.
ارگ ایران   http://arq.ir
خودش ميداند
      گاوي وارد مزرعه ملا شده و به خوردن زراعت و خرابي مشغول شد. ملا چوبي برداشته گاو را دنبال كرد. ولي هر چه دويد به او نرسيد. بعد از چند روز آن گاو را براي فروش به ميدان آوردند. ملا چوبي برداشته به زدن گاو مشغول شد. پرسيدند: چرا حيوان را ميزني؟ ملا گفت: هيچ نگوئيد كه خود گاو گناهش را ميداند و هر چه لت ميخورد هيچ نميگويد.
 
مرض عجيب
      در نزديك نل آب ملا ادرار ميريخت. اتفاقا نل آب هم چكه كرده و صداي شرشرش به گوش ميرسد. ملا خيال كرد صداي ادرار اوست. مدتي همينطور نشست. نزديك ظهر شخصي آمده پرسيد: ملا دو ساعت است اينجا براي چه نشسته اي؟ ملا گفت: نميدانم چه مرضي مرا گرفته كه ادرارم تمام نميشود.
داستانهای طنز ملانصرالدین
پاسخ شكم پرست
      پدر ملا پولي به او داد تا براي چاشت كله گوسفند بخرد. ملا كله را خريده و در بين راه كمي از گوشت آنرا خورد. چون لذيذ بود باقي را هم خورد و استخوانش را نزد پدر برد. پدرش پرسيد: اين كه استخوان خالي است. گوشت كله كو؟ ملا گفت: كر بود. پرسيد: زبانش كو؟ ملا گفت: گنگ و بي زبان بود. پرسيد: چشمش كو؟ ملا گفت: كور بود. پرسيد: پوست سرش چه شده؟ ملا گفت: بيچاره كل هم بود ولي به جايش اين همه دندانهاي محكمي داشت كه حتي يكي هم نريخته.
ارگ ایران   http://arq.ir
قول ملا
روزي ملا به همسايه خسيس خود گفت: چرا هيچ وقت مرا دعوت نميكني؟ همسايه گفت: چون اشتهايت زياد است و هنوز لقمه به دهان نگذاشته لقمهء ديگر بر ميداري. ملا گفت: اگر مرا مهمان كني قول ميدهم بين هر دو لقمه دو ركعت نماز بخوانم.
 
حمام ملا
      در حمام دلاكي ملا را كيسه ميكشيد. چون از پهلوئي به پهلوي ديگري خواست برگردد در حين برخاستن خايه دلاك نمايان شد. ملا خايه او را گرفت. دلاك فرياد كرد و گفت: چه ميكني؟ ملا جواب داد: ترسيدم بيفتي نگاهت داشتم.
داستانهای طنز ملانصرالدین
خوراك همه چيز
       روزي ملا نيم من گوشت خريده به منزل آورد و از زنش پرسيد: با اين گوشت چه ميتوان پخت. زن گفت: همه چيز. ملا گفت: پس امشب همه چيز بپز.
 
پدر خود شدن
      در جواني شبي ملا به رختخواب كنيز پدرش وارد شد. زن با كمال تعجب پرسيد: چه ميخواهي؟ ملا گفت: مگر نميبيني كه من پدر هستم.
ارگ ایران   http://arq.ir
رها كند تا رها كنم
      ملا به مسجد رفته در صف اول و پشت سر امام به نماز ايستاد. پيراهنش كوتاه بود و به هنگام ركوع خايه هايش نمايان شد. شخصي از عقب خايه هاي او را گرفته فشار داد. ملا هم دست برد و خايه هاي امام را گرفت و فشار داد. امام هر چه تسبيح فرستاد ملا دست برنداشت. بالاخره ملا گفت: اينها فايده ندارد. به سرت قسم تا خايه ام را رها نكنند دست از هاي تو بر نخواهم داشت.
 
بهترين نعمت خدا
      ملا به مهماني رفته بود. برايش ژاله آوردند. در اثناي خوردن شخصي از او پرسيد: اينكه ميخوري چه نام دارد؟ ملا گفت: چنانچه شنيده ام حمام بهترين نعمت خدا باشد. يقين دارم اينكه ميخورم حمام باشد.
 
خيال بد
      ملا با يكي از رفقا به ده ميرفتند و همراه هر كدام يك قرص نان بود. رفيق ملا به او گفت: بيا شراكت غذاي خوبي صرف كنيم. ملا گفت: جز دو قرص نان چيز ديگري كه نداريم، اگر خيال بدي نداري تو نان خودت را بخور و من نان خود را.
ارگ ایران   http://arq.ir
نگهداري دروازه
      مادر ملا به او گفت: من ميخواهم به كنار حوض بروم. تا برگشتن من از دروازه خانه محافظت كن. ملا مدتي نشست. در اين اثنا پسر خاله اش آمده پيغام آورد كه امشب من و مادرم مهمان شما خواهيم بود. به مادرت خبر بده.
      ملا فكر كرد اطاعت از امر مادر لازم است و از طرفي پيغام خاله را هم بايد برساند، پس دروازه را از چهار چوب بيرون آورده و در سر شانه گرفته به جانب حوض رفت. مادرش او را ديده و پرسيد: اين چه شكل است؟ ملا گفت: خاله ام پيغام داد كه با پسرش امشب به مهماني نزد ما ميايند خواستم پيغام را برسانم و براي اطاعت از فرمايش شما و حفظ دروازه آنرا برداشته همراه آوردم.
داستانهای طنز ملانصرالدین
اختيار با دوست
      ملا سوار قاطر شده به راهي ميرفت. ناگاه قاطر او را برداشته از راه ديگري شروع به رفتن نمود. يكي از رفقا با تعجب پرسيد: ملا كجا ميروي؟ ملا گفت: عجالتا اختيار من با اين قاطر است. هر جا ميلش باشد مرا خواهد برد.
 
تدبير ملا
      طلبه اي در كنار حوض مدرسه ميخواست وضو بگيرد. پولي از جيبش به حوض افتاد. طلبه عصاي خود را در حوض كرد كه پول به سر عصا چسپيده و ار آب بيرون كند. اما او موفق نشد. در اين بين ملا وارد شده از قضيه آگاه گرديد.
       پس از مدتي ملا گفت: من راهي به تو ياد ميدهم كه پولت را به راحتي بيرون بياوري. طبله با امتنان پرسيد: تدبير چيست؟ ملا گفت: سر عصا را با دهانت تر كرده داخل حوض كن. پول به سر عصا چسپيده بالا خواهد آمد. حاضرين از اين تدبير بي نظير ملا غرق در حيرت شدند.
داستانهای طنز ملانصرالدین
خر شدن ملا
      حاكم علاقه زيادي به زن داشت. ملا او را چندين بار نصيحت كرد كه تا از صحبت آنان كمي دوري گزيد. كنيزك صاحب جمالي كه مورد علاقه امير بود از اين قضيه متاثر شده پرسيد: سبب كناره گيري شما چسيت؟ امير نصايح ملا را كه باعث خود داري وي گشته بود بيان نمود. كنيز گفت: براي اثبات اينكه بداني چون دستش نميرسد به نصيحت پرداخته، مرا به او ببخش امير قبول كرد و كنيز را به ملا بخشيد.
      ملا از جمال كنيز عجب آمده و بسيار شاد شد ولي هر چه خواست با وي در آميزد كنيز دست نداده او را از خود ميراند. تا اينكه پس از چندي كنيز به ملا گفت: اگر ميخواهي ترا اطاعت كنم بايد روزي مرا به دوش گرفته سواري مفصلي بدهي تا كامت برآورم. ملا راضي شد. كنيز اضافه كرد به شرط آنكه افسار به دهانت نهاده و زين به پشتت بگذارم.
      ملا گفت: هر چه خواهي بكن. كنيز به امير پيغام فرستاد كه ساعتي به خانه ملا بيايد و خود زين بر پشت و افسار به دهان ملا نهاده سوار شده اطراف خانه ملا او را ميگردانيد. امير داخل شده ملا را به آن حالت مشاهده كرده و گفت: مگر تو هميشه مرا از مجالست زنان منع نميكردي چطور خودت به اين حد به پستي تن داده و به خاطر زني حالت چهارپايان گرفته اي؟ ملا گفت: وقتي كه امير را از صحبت زنان منع ميكردم براي چنين روزي بود كه امير مثل من خر نشود.
داستانهای طنز ملانصرالدین
تدبير ملا
طلبه اي در كنار حوض مدرسه ميخواست وضو بگيرد. پولي از جيبش به حوض افتاد. طلبه عصاي خود را در حوض كرد كه پول به سر عصا چسپيده و ار آب بيرون كند. اما او موفق نشد. در اين بين ملا وارد شده از قضيه آگاه گرديد.
      پس از مدتي ملا گفت: من راهي به تو ياد ميدهم كه پولت را به راحتي بيرون بياوري. طبله با امتنان پرسيد: تدبير چيست؟ ملا گفت: سر عصا را با دهانت تر كرده داخل حوض كن. پول به سر عصا چسپيده بالا خواهد آمد. حاضرين از اين تدبير بي نظير ملا غرق در حيرت شدند.
ارگ ایران   http://arq.ir
بركت قدم
      يكي از امرا براي يك هفته به شهر نزديكي سفر كرد. پس از برگشتن جمعي از اهالي از جمله ملا بديدنش رفتند. در اثناي گفتگو ملا پرسيد: انشاءالله در سفر براي شما خوش گذشت و چيزهاي تازه ديديد. امير گفت: بلي… اين هفته هر روز به چيزي مشغول بوديم. روز دوشنبه حريق مفصلي در شهر اتفاق افتاد كه چند نفر سوختند و محله اي ويران شد.
      روز سه شنبه سگ فلاني دو نفر را گزيد كه مجبور شدند براي جلوگيري از سرايت مرض آنها را داغ نمايند. روز چهار شنبه سيلي در دهكده نزديك شهر آمده و مزرعه ها را ويران كرد و ساكنينش اكثر تلف شدند و ما تا غروب با آن مشغول بوديم.
       روز پنجشنبه گرگي نزديك شهر آمده دو نفر را دريد. روز جمعه يك نفر ديوانه شده زن و بچه خود را كشت. روز شنبه طاق خانه اي خراب شده چند نفر زير آوار ماندند. روز يكشنبه زني خود را از درخت آويخته مرد. ملا گفت: خدا رحم كرد كه سفر شما بيش از يك هفته طول نكشيد ورنه با اين قدم مبارك سنگ روي سنگ باقي نمي ماند.
داستانهای طنز ملانصرالدین
ساعت چند است
      روز ماه رمضان شخصي از ملا پرسيد: ملا ساعت چند است؟ ملا گفت: همه قسم ساعت است. از ده دينار تا هزار دينار. آن شخص گفت: مقصود من اين است كه ساعت چي داريم؟ ملا گفت: در ساعت عقربك و چرخ و فندول و غيره داريم.
      شخص گفت: ملا ميگويم ساعت شما چند است؟ ملا گفت پنجاه دينار. گفت: عجب… ملا من شوخي نميكنم. به افطار چه داريم. ملا گفت: گمان دارم افطار فرني، دلمه، پلو و قورمه و شايد باقلي هم داشته باشيم.
       گفت: عجب… ملا شما چرا اينقدر دير فهم هستيد. مقصودم اين است كه چه زمانيست؟ ملا گفت: گويا آخرالزمان باشد. آن شخص كه ديد از ملا مقصود را نخواهد فهميد سرش را پائين انداخته راه خود را پيش گرفته رفت.
ارگ ایران   http://arq.ir
حكمت خدا
      ملا روزي از صحرا ميگذشت. چون خيلي خسته بود الاغش را به چرا داده در زير درخت چارمغزي نشست. اتفاقا در جلوي ملا بوستان خربوزه و تربوز بود. ملا با خود انديشه كرد و گفت: خدايا فلسفه اينكه چارمغز به اين كوچكي را در درخت به اين هيكلي آفريدي و خربوزه و تربوز به اين بزرگي را از بوته به اين كوچكي عمل آوردي چيست؟
       هنوز در اين انديشه بود كه از منقار زاغي كه چارمغزي را كنده و مشغول پوست كندن آن بود، چارمغز رها شده روي سر بي موي ملا افتاد. و سرش را شكسته خون جاري گشت. ملا درجا سجدهء شكر به جا آورده و گفت: تبارك الله احسن الخالقين اگر به جاي اين چارمغز خربوزه و يا تربوز روي سر من افتاده بود حالا كارم تمام بود.
داستانهای طنز ملانصرالدین
شيريني خوردن
      روزي زن ملا با ترس و سروصدا از در خانه بيرون آمده فرياد ميكرد مرا از دست اين مرد بي انصاف نجات دهيد. و با كمال شتاب ميدويد. ملا هم چوب بلندي بدست گرفته از عقب او ميدويد. تا اينكه زن وارد خانه همسايه متمولي شد. ملا هم در پي او وارد گشت. اهل خانه كه اين حال را ديدند زن را به اطاقي برده و جلو ملا را هم گرفته گفتند. اين وضع خوب نيست.
      آدم نبايد آنقدر زود رنج و لجوج باشد. مخصوصا از مرد محترمي چون شما شايسته نيست زنش را بزند. آن هم به اين طرز زشت و در كوچه. اما ملا به حرف آنها گوش نداده ميخواست به هر نحوي شده خود را از دست آنان خلاص نموده زن را تعقيب كند. بالاخره با هزار زحمت همسايه ها غضب ملا را فرو نشاندند و او را به اطاقي برده چند شيريني خوري پر از كيك و نقل و ساير شيريني ها جلوي او گذاشته گفتند: قدري شيريني ميل كنيد تا خشم و خروش تان تسكين يابد.
     ملا نشست و چشمش كه به ظرف شيريني افتاد حالت خونسردي به خود گرفته شروع به خوردن نمود ملا در ضمن قطعه كيكي برداشته گفت: اگر اين زن را به دست مياوردم مثل اين كيك دو نيمش ميكردم. و كيك را دو نيم كرده به دهان گذاشت و همچنان زن را تهديد كرده با عجله به خوردن مشغول بود. حضار از رفتار او ميخنديدند.
      وقتي ملا از خوردن سير شد رو به صاحب خانه كرده گفت: همسايه عزيز اگر ياد تان باشد هفته پيش شيريني خوران مفصلي داشتيد و ما را دعوت نكرديد. من با زنم تدبيري انديشيدم كه جبران بي مهري شما را بنمايم. به اين جهت من او را تعقيب نمودم كه خودم را به اينجا برساند و چنانكه گذشت جبران محروميت شيريني خوران شده باشد. عجالتا كه موفق شديم، خدمت تان عرض ميكنم كه به هيچ وجه از زنم رنجشي ندارم و اجازه ميخواهم او را صدا كنيد تا مرخص شويم. حضار از گفتار ملا خنديدند و ملا با زنش روانه خانه خود شدند.
داستانهای طنز ملانصرالدین
براي رفع شك
      يكي از اعيان شهر به ملا زياد اظهارات ارادات كرده و خود را مشتاق پذيرائيش نشان ميداد. روزي ملا عازم خانه وي شده از دور ديد جلو پنجره ايستاده و كوچه را مينگرد و به محض ديدن ملا از پنجره كنار رفت. ملا دروازه خانه را زد. خدمتكاري دروازه را باز كرد.
      ملا پرسيد: آقا هستند؟ گفت: خير، چند دقيقه اي ميشود بيرون رفته و يقينا اگر بداند كه شما سر افرازش فرموده ايد متاءسف خواهد شد. ملا گفت: بسيار خوب وقتي تشريف آوردند به ايشان بگو بعد از اين هر وقت از منزل خارج ميشوند يادشان باشد سرشان را پشت پنجره نگذارند كه اسباب شك واردين گردد.
ارگ ایران   http://arq.ir
آدم متدين
      مومني پنجصد دينار به ملا داد كه تا يكسال همه نماز هايش را دو بار بخواند، يكي براي خودش و يكي براي صاحب پول. ملا چهل دينار آنرا پس داده گفت: چون در شبهاي كوتاه غالبا نماز صبح من قضا ميشود از اين بابت اجرت آنرا پس ميدهم كه مديون شما نباشم.
 
تاءثير دُعا
      يكي از دوستان ملا خيلي او را اذيت ميكرد و هميشه ملا را تهديد مينمود. ملا گفت: اگر دفعه ديگر مرا اذيت كني نفرينت خواهم كرد. ولي او اعتنا نكرده و در صدد آزار جديدي بر ميامد. روزي عصاي ملا را شكست. ملا فوق العاده متاثر شده و گفت: اين عصا را كه شكستي به جاي پاي من كار ميكرد. برو كه خدا پايت را بشكند و يقين بدان كه اين نفرين من چهل روز يا چهل ماه يا چهل سال ديگر به اجابت خواهد رسيد.
      آن شخص مثل هميشه ملا را استهزاء كرده و رفت. اتفاقا چند قدم نبرداشته بود كه پايش پيچيده به زمين خورد. پس لنگان لنگان نزد ملا آمده در حالي كه اشك ميريخت گفت: ملا نفرين تو زود تاثير كرده و مرا بي پا نمود با اينكه تو گفته بودي چهل روز يا چهل ماه اينكه به چهل ثانيه نكشيد. ملا گفت: صحيح است كه نفرين من گيرا است اما اين صدمه اي كه خورده اي به سبب نفرين من نيست. فكر كن ببين پيشتر چه كسي را اذيت كرده اي كه نفرينت كرده باشد و منتظر باش تا چهل روز يا چهل ماه ديگر پاي ديگرت عيب كند آنوقت آنرا تاثير نفرين من بدان.
داستانهای طنز ملانصرالدین
سهم ملا
      در فصل بهار ملا با دوستانش براي يك هفته به باغ دلگشائي رفتند. و اين مدت را در نهايت سرور و خوشي به پايان بردند. آنقدر به آنها خوش گذشت كه تصميم گرفتند يك هفته ديگر هم آنجا بمانند. هر يك از آنها سهمي از لوازم را به عهده گرفت. يكي گفت نان با من، يكي گوشت و يكي ميوه جات ديگري برنج و يكي روغن در آخر نوبت به ملا رسيد و او گفت: اينطور كه شما تهيه ديده ايد مهماني آبرومندي خواهد بود و اگر من رو گردانم لعنت خدا سهم من باشد.
ارگ ایران   http://arq.ir
حساب نكردن خر سواري
      ملا نُه الاغ كرايه كرد. هشت تاي آنها را بار كرده و يكي هم خودش سوار شده از وسط صحرا به دهي ميرفت. در اثناي راه رفتن فكر كرد مبادا يك الاغ فراموش شده باشد. الاغ ها را شمرد هشت تا بودند. الاغي را كه خود بود حساب نكرده بود. از الاغ پائين آمده باقي الاغ ها را شمرد نُه تا درست بود. تصور كرد كه اول اشتباه كرده.
      دو باره سوار شد چند قدم كه رفت باز الاغ ها را شمرد ديد هشت تا بيشتر نيست. باز از الاغ پائين آمده شمرد ديد نُه تا هستند. پس تصور كرد كه اجنه و پري ها با او شوخي ميكنند. لذا شروع به خواندن چند آيه نموده چند قدم ديگر كه رفت الاغ ها را شمرد ديد هشت تا هستند. پس ترس به او غلبه كرد و هر چه اينكار را تكرار مينمود در موقع سواري هشت و چون پياده ميشد نُه الاغ ميديد.
       با حالت خراب و اوقات تلخ الاغ ها را نگهداشته خودش به گوشه اي رفت درست آنها را مشاهده كرد نه تا درست بود پس يقين كرد كه اجنه دور او را گرفته اند و با صداي بلند شروع به فرياد و امداد نمود. صدايش منعكس شد تصور كرد اين صدا هم ا اجنه است. پس از شدت ترس خسته و خراب در گوشه اي خوابيد.
      شخصي از آنجا ميگذشت ملا را به آن حالت ديد جلو آمده و سبب را پرسيد. ملا با ترس تمام تفصيل خود و اجنه را شرح داده و در ضمن اضافه كرد كه خود آنها را نديده است ولي صدايشان را با كمال وضوح شنيده است. آن شخص ملا را دلداري داد و مطمئن كرد كه براي همراهي تا آخر راه با او ميرود. ملا هم از اين پيشامد خرسند گشته سوار شد. چون چند قدم رفتند ملا گفت: خوب نيست الاغ ها را بشماريم ببينيم اجنه دست برداشته اند يا نه.
      وقتي الاغ ها را شمرد باز هشت تا بيشتر نبود. پس دوباره به ترس افتاده گفت: ديديد حق داشتم باز الاغ ها هشت تا شدند. آن شخص متوجه اشتباه ملا شده گفت: چرا الاغي را كه سوار هستي حساب نميكني؟ ملا كمي فكر كرده و دانست كه فكرش پراكنده بوده و هر وقت سوار الاغ ميشده و آن را حساب نميكرده است. پس از آن شخص كه اين معما را برايش كشف كرده بود تشكر كرده و باقي راه را بدون خوف طي كرد
داستانهای طنز ملانصرالدین
كي مداوا ميشود
      ملا را در دهي مهمان كردند. شب مسكه و عسل و قيماق برايش آوردند. ملا با اشتهاي تمام آنها را خورد و چون خسته بود پهلوي بچه شش ساله صاحب خانه خوابش برد. نصف شب ملا از خواب پريده خواست براي قضاي حاجت به حويلي برود. سگ قوي هيكلي به او پارس كرد. ناچار برگشت و چند مرتبه تا حويلي رفته و از ترس سگ برگشت. بالاخره طاقتش طاق شده در رخت خواب بچه صاحب خانه قضاي حاجت نمود.
      صبح وقتي كه خواستند جاها را جمع كنند ديدند بچه برخلاف عادت رخت خوابش را كثيف نموده. تصور كردند كه مريض شده و در پي چاره برآمدند. ملا آنها را صدا كرده و گفت: حقيقت مطلب اين است كه تا وقتي شما به مهمان مسكه و عسل بدهيد و سگ درنده و قوي هيكلي هم در حويلي نگهداريد، اميد معالجه بچه را نداشته باشيد.
 
نسوار دماغ تُند
      ملا به همسايه اش كه عازم شهر بود ظرفي داده خواهش كرد مقداري روغن زيتون به او بياورد. همسايه ظرف را پر از آب كرده روي آن كمي روغن ريخته به ملا داد. ملا خواست بادنجان سرخ كند وقتي كه روغن را به تاوه ريخت ديد آب خالي است. دانست كه همسايه فريبش داده. تصميم گرفت كه انتقام خوبي از همسايه بگيرد. فكر كرد كه او به نسوار دماغ معتاد است.
      پس دو قطي پر نسوار دماغ درست كرد. در يكي نسوار دماغ معمولي و در ديگري مقداري مُرچ و بعضي ادويه جات تُند و تيز ريخته در كوچه منتظر آمدن همسايه شد و چون همسايه از دور نمايان گشت قوطي نسوار را بيرون كشيد و مقداري به دماغش كشيد و چشمهاي خود را خمار نموده گفت: آه… چه نسوار دماغ خوبي است.
      از بوي خوشش مرا نشه ميارد. و دو باره آنرا نزديك دماغ برده نفس بلندي كشيد. همسايه كه حركات او را مراقب بود از شنيدن اسم نسوار دماغ دهانش آب پُر كرده به ملا نزديك شده و گفت: ممكن است ذره اي از اين نسوار دماغ به من بدهي؟ ملا قوطي دوم را به او داد. آن مرد به خيال مال مفت مقدار زيادي از آن را برداشته به دماغ برده نفس بلندي كشيد.
      از تندي و تيزي آن كه تا مغزش اثر كرده بود حالت بد و كسلي شديدي او را عارض شده رو به ملا كرد و گفت: خدا عذابت را زياد كند. اين چه نسوار دماغي بود؟ ملا گفت: اين نسوار دماغ تُفاله روغن زيتون مرحمتي شما بود.
داستانهای طنز ملانصرالدین
از همه جا رانده
      ملا سالها تحصيل كرد. در آخر بايستي وارد زندگي شود چون در شهر ها به قدر كافي عالم بود، فكر كرد كه در دهات بهتر ميتواند زندگي كند. به دهي رفت گفتند ما ملاامام داريم و احتياج به شما نيست. از آنجا به ده ديگر و بالاخره از بس در دهات گشت و از هر جا رانده شد خسته گرديد.
      پس از چندين روز گردش به دهي رسيد در قسمت مركزي ده غوغائي ديد. جلو رفته سبب را پرسيد گفتند: مدتها است روباهي در اين ده آمده و نسل مرغ و خروس را بر انداخته است. امروز با هزار زحمت او را گرفته ولي نميدانيم چگونه شكنجه اش كنيم كه تلافي خسارات ما بشود. ملا گفت: اين كار را به من واگذاريد. شكنجه اي خواهم كرد كه نظير نداشته باشد.
      دهاتي ها خوشحال شده و گفتند: لابد بهتر از ما ميداند. و روبا را در اختيار ملا گذاشتند. ملا واسكت اش از تن بيرون آورده به پشت روباه انداخت و لُنگي را هم به سر روباه گذاشته شال كمرش را نيز محكم به روباه پيچيد واو را رها كرد.
      دهاتي ها كه اين عمل را ديدند به طرف ملا حجوم آورده و گفتند: بايد تمام خسارات ما را بدهي زيرا اين همه زحمت كشيده اين حيوان موزي را به چنگ آورديم و تو به اين سادگي او را رها كردي. ملا گفت: آنچه من ميدانم شما نميدانيد بلائي به سر اين حيوان آورده ام كه تا آخر زندگي بدبخت باشد و به هيچ سوراخي راهش ندهند.
ارگ ایران   http://arq.ir
جاي حق
      از ملا پرسيدند: حق در كجاست؟ ملا گفت: من جائي را نميبينم كه نباشد كه محلي را براي او معلوم كنم.
 
از ترس
      ملا و جمعي در محضر حاكم بودند. جوان سره اي كه پيدا بود سردي و گرمي روزگار را نچشيده و نيك و بدي نديده مجلس را از ذكر شجاعتهاي خود كه چگونه با دسته دزدان مصاف داده و بر آنها غالب گرديده و چه سان به شكار ببر و پلنگ و شير رفته، پُر ساخته بود.
      در بين گفتار او از پسر حاكم باد پرصدائي خارج شد. حاكم خواست ملامتش كند. ملا گفت: بر او بحثي نيست چرا كه به شنيدن شجاعتهاي اين جوانمرد من كه مرد مسن هستم پتلون خود را كثيف كردم اگر اين بچه بادي رها كند چه گناه دارد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
جاي فرشته ها
      از ملا پرسيدند: قبل از خلق آسمان و زمين و آدم، فرشته ها كجا زندگي ميكردند؟ ملا گفت: در خانه هايشان.
ارگ ایران   http://arq.ir
مُوذن
      ملا موذني را ديد كه در بالاي منار مشغول ناله كردن است. ملا خطاب به او فرياد كرد: بيچاره خيال نكني كسي نميخواهد تُرا ياري كند. من حاضرم ولي چه كنم كه بر سر درختِ بي شاخ و برگي رفته اي كه كمك كردنت ميسر نيست.
 
اشتباه مختصر
      يك اروپايي به شهر ملا آمده و در مجلسي تعريف عمارات و قصر هاي مشهوري را كه چطور سر به فلك كشيده اند مينمود. ملا كه تصور نمود لاف ميزند خواست از او عقب نماند و گفت: در نزديكي ما شهري است كه در يكي از باغات آن قصري ساخته اند به عرض پنج هزار ذرع… در اين هنگام چند نفر مطلع وارد مجلس شدند.
      ملا مطلب را اين چنين ادامه داد: ….به طول پنجاه ذرع… يكي از حضار پرسيد: چطور عرض پنجاه هزار ذرع و طول پنجاه ذرع؟ ملا گفت: ورود آقايان مجبورم كرد طول را تحقيق بگويم. در عرض هم چندان مبالغه نشده و صحيح آن بيست و پنج ذرع ميباشد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
معامله غريب
      ملا وارد شهري شده در بازار به دُكان لباس فروشي رفت و پتلوني برداشته و قيمت كرده پوشيد و شروع كرد به راه رفتن. پس از چند قدم برگشته پتلون را كنده و گفت: پتلون ام چندان عيب ندارد. اين را بگير و به جاي آن يك واسكت بده. صاحب دُكان واسكتي آورده به او پوشاند. ملا راه افتاد. صاحب دُكان مطالبه پول كرد. ملا گفت: عجب… مگر به جاي واسكت پتلون را به شما ندادم؟ دُكاندار گفت: پول پتلون را كه ندادي؟ ملا گفت: پتلون را بر نداشتم كه پولش را بدهم.
 
نصايح ملا
      ملا در مجلس حاكم نشسته و دستورالعـملهاي گوناگون براي طرز حكومت و رفتار با مردم و غيره ميداد. حاكم هر چه تاًمل كرد ملا از روده درازي برنداشت. در آخر حاكم خشمگين گشته گفت: مرد احمق چه كسي ترا آنقدر جري كرده كه در حضور مثل من بزرگي اين همه حرف بزني؟ ملا گفت: كوچكي.
 ارگ ایران   http://arq.ir
حساب سازي
      ملا زمانيكه كسب ميكرد مقداري نسيه داده و در دفتري بطور يادداشت نوشته بود. روزي يكي از بدهكاران از جلوي خانه اش ميگذشت. ملا او را خوانده گفت: ميداني چند وقت است به من مقروضي و حاضر به اداي قرضت نشدي؟ آن شخص كه دانست ملا سماجت خواهد كرد گفت: دفتر را بياوريد ببينم قرض من چيست.
      ملا كه به وصول طلبش اميدوار شد با عجله دفتر را آورده قرض او را حساب كرد سي و يك دينار بود. آن شخص نگاه كرد و ديد كه از همسايه اش هم بيست و پنج دينار طلب دارد گفت: ملا اين همسايه و قوم من كه با شما حساب دارد حسابش را از من كم كنيد. بيست و پنج دينار كه از سي و يك دينار كم شود، شش دينار باقي خواهد ماند.
       آنرا هم لطف كرده حساب هر دو را قلم بگيريد. ملا كه خيلي به تصفيه حساب ها علاقه مند بود شش دينار پول و سندي كه تصفيه هر دو حساب را در آن نوشت به او داد و براي زنش مژده برد كه دو طلب خود را به اين سادگي با دادن شش دينار وصول كرده. زن ملا با ديدن اين حسابسازي غريب مدتي سعي كرد تا موضوع را به ملا بفهماند.
       ملا پس از فهميدن موضوع به محضر قاضي رفته در حضور جمع دفتر را نشان داده و داستان را بيان نمود. قاضي به سراغ مرد مديون فرستاد و گفت: اين چه قسم حسابي بود كه براي ملا ساختي؟ آن شخص جواب داد: چون ملا اصرار به تصفيه حساب داشت و من هم پول نقد نداشتم و ديدم آبرويم را خواهد برد با او شوخي كردم و او هم از كثرت هوش شوخي را جدي تلقي كرد و حساب را تصفيه نمود. پس قاضي از او سندي گرفته به ملا داد و از ملا خواهش كرد چون حساب نميداند بعد از اين در اين قبيل مواقع از ديگران پرسد كه مجبور به مراجعه به قاضي نباشد.
داستانهای طنز ملانصرالدین
خُلاصه بهداشت
      ملا در موعظه اي ميگفت: بهداشت انساني چهار چيز است: پايت را گرم نگاهدار و سرت را خنك، در غذاي خود دقت كن و فكر زياد نكن.
برچسبها:  داستانهای ملانصرالدین, نویسنده نواندیش, ملانصرالدین, مجموعه داستانها.