پرش به محتوای اصلی




وبلاگ-کد جستجوی گوگل

تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران از کلیدهای مرز بندی قرون جدید است،  دروغ جنگ چالدران بهانه ای برای تعیین مرزهای کنونی ایران و ترکیه شده است.  با داستانهای این نبرد،  تاریخ برای عثمانی و ترکیه شکل دادند.  درصورتیکه قبل از این نبرد،  تمام خاک کشور ترکیه کنونی در پهنه سازمان قبیله ای دینی فلات ایران و آناتولی و قاره کهن قرار داشت،  و هیچ کشور خاصی در این موقعیت وجود نداشت.  تاریخ نویسی استعماری با بزرگنمایی یک نبرد کوچک قبیله ای،  آنرا بهانه ایجاد ژئوپلتیک و ژئواستراتژیک خود قرار داد،  و با داستان این نبرد کشورها را با جغرافیایی سیاسی جدید ایجاد کردند،  کشورهایی که تا آن زمان وجود نداشت،  قبل از آن همه سرزمین ایران تاریخی در جغرافیایی قبیله ای بود.

تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران

تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
تصویر انوش راوید در هنگام بررسی یک قبر تاریخی،  عکس شماره ۳۴۵۹.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
لوگو تاریخ را علمی بدانید نه داستان روی داستان،  عکس شماره ۱۶۱۸.
. . . ادامه دارد و باز نویسی می شود . . .
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
این مقاله برای اولین بار در ۱۳۸۵ نوشته شده است.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
چالدران دروغ دیگر در تاریخ
       نبرد چالدران کلید اسرار استعمار است،  اگر این نبرد را بشناسیم علت دروغ های دیگر در تاریخ را می یابیم،  من سعی می کنم بگویم:  “بیاندیشید و چشم و گوش بسته هر چیز را قبول نکید،  تحلیل و بررسی کنید“.  این ساده اندیشی است اگر فکر کنیم هر اتفاق تاریخی و یا جنگ ها،  بدون پیش زمینه ها در تکامل تاریخ اجتماعی بوده باشد.  باید در باره هر موضوعی تحلیل های دقیق داشت و مهمترین موضوعات را در نظر بگیرم،  از قبیل تغییر نسل و زاد و ولدها،  دخالت های آشکار و پنهان دیگران،  صحنه سازی های مختلف سیاسی و اقتصادی،  و پتانسیل درک در زمان موضوع.  تدبیر و فرصت و حوصله با دانایی قرن ۲۱ لازم است تا پانصد سال چنگال نکبت استعمار را که  روز افزون در جهان فرو کرده،  از تاریخ ها و سرنوشتها خارج نمود.  داستان چالدران نقطه آغاز تاریخ و جغرافیا سازی استعمار است،  با این داستان قسمت غربی ایران را جدا شده بحساب آوردند،  و برای اولین بار در تاریخ ایران و قاره کهن خط مرزی تعیین کردند،  بهمین جهت و برای تأیید این مرز داستان هایی را در کتاب های درسی قرار دادند.  در قرن ۱۵ سه تمدن تاریخ اجتماعی با یکدیگر تلاقی پیدا کردند،  سازمان قبیله ای و تشکیلات فئودالی و فلسفه بورژوازی، هرکدام دین و فرهنگ  و رشد جمعیت و اقتصاد،  ویژه به خود را داشته و دارند،  که جغرافیای طبیعی محیط بر آن اثر می گذارد.  قبیله در فکر گذشتگانش بود، فئودالی در سر بزرگ شدن داشت،  بورژوازی در فکر پول بیشتر بود و….،  به ساختار های تاریخ اجتماعی مراجعه شود.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
   تصویر مرکب سلطان سلیمان قانونی،  که سربازان ینی چری در رکابش هستند،  عکس شماره ۵۷۲۸.
   مهم:  مطابق معمول ذات های ضعیف،  عده ای علاقه دارند،  که بگویند چالدران یک نبرد بزرگ و مهم بوده است،  ولی من طی سالها،  هر چه در کتابها و آثار تاریخی و وبها گشتم،  هیچ اثر و سند و مدرک در این باره پیدا نکردم.  بدون سند و مدرک و با داستان و تعریف و پرت و پلا،  دوست دارند بگویند ایران یک جالیز بزرگ بوده است.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
پیش زمینه داستان چالدران
      بعد از جنگ صلیبی اروپائیان با مشرق آشنا شدند،  این جنگ بین فئودالی اروپا و سازمان قبیله ای شرق بود،  هر چند در آن جنگ اروپا شکست خورد ولی طی یک قرن،  دانش و تجارت شرق را بخوبی تجربه کردند.  این تجربه در ادامه تکامل تاریخ اجتماعی،  سبب پیدایش بورژوازی نو پدید بود،  این بورژوازی که از پایان جنگ صلیبی شروع شده بود،  با سقوط مهمترین سنگر دینی فئودالی در قسطنطنیه،  نوید پایان قرون وسطی بود.  قبل از این تاریخ اروپائیان اسیر بی چون و چرای فئودالی بودند،  و دانایی آنها قبل از جنگ صلیبی از دانش و مردم شرق بسیار کم بود،  در دوره استعمار این موضوع را همیشه پنهان می کردند.  در همان زمان شرق با سازمان قبیله ای اداره می شد،  که با فئودالی کاملاً متفاوت بود و آن از درک تاریخ نویسان اروپایی خارج بود و بنا بر این با فئودالی اشتباه می گرفتند.  سازمان قبیله ای در اروپا قرنها قبل بدست رومیها از بین رفته بود،  و در ایران بعد از سلسله هخامنشیان سازمان قبیله ای شکل تازه ای نسبت به بعد از آخرین تمدن طایفه ای نو سنگی گرفته بود،  در اینجا.  جنگ صلیبی خاورمیانه را با فئودالی آشنا کرد و در دو، سه  قرن به دو بخش اساسی تقسیم کرد،  سازمان قبیله ای با مذهب و اقتصاد مخصوص به خود و تشکیلات فئودالی با مذهب و اقتصاد مخصوص،  که تا به امروز باقی مانده اند که بزودی به آن می پردازم. 
      در قرن ۱۴ پاپها و اسقفها و کلیسا ها،  بظاهر برای دین ولی در واقع برای مال درگیر بودند.  از ابتدای قرن ۱۴ کشتی های ونیزی و جنوایی تجارت مدیترانه را در دست داشتند،  در طول قرن ۱۵ رشد اقتصادی اروپای غربی با نرخ سریع ادامه یافت.  در ورود به جهان اقتصاد نو و زمینه اخذ مالیات و مالی بورژوازی ایتالیا در رأس اروپا بود،  پاپها خوشحال که در این مرکز قرار داشتند.  در این شرایط پاپها و ایتالیا نمی توانستند رقیبی در بیزانس ببینند که هنوز در عالم قرون وسطی بود و تصمیم نداشت به قرون جدید وارد شود.  بعد از سرنگونی بلاد روم سلجوقیان که از پی انقلاب انسانی به وقوع پیوست و به دروغ پیروزی داستانی عثمانی می گویند،  بلافاصله پیمانکارانی از اروپا برای برگردان کردن کلیساها به مسجد سمت قسطنطنیه شتافتند تا واتیکان سریعتر بی رقیب شود.
      بورژوازی نو پدید شهر های شمالی ایتالیا به یمن قدرت مالی خویش قادر بودند بصورت دولتهای متکی به خود باقی بمانند.  بودجه را به شیوه ای جدید تنظیم می کردند و مالیاتی که سرانه بالغ بر حدود یک میلیون دوکات در سال می شد وضع کردند،  هیچ دولت کشاورزی و فئودالی نمی توانست به این نرخ برسد.  در همین زمان بورژوازی نو پدید هلند واسطه فروش محصولات انگستان و غیره بود.  بنا بر این شهر های شمالی ایتالیا و هلند روز بروز ثروتمند می شدند،  اقتصاد مالی و پولی به اروپا آمده بوده و تاریکی قرون وسطی رفته بود.  با یک پیش زمینه دویست ساله در قرن ۱۵ اروپا بیدار شد،  البته با شکل بورژوازی که همه چیز را سبک و سنگین می کرد و با ثبات و بی ثبات می سنجید،  پیشرفت های سریع اتفاقات و برنامه های جدید منجمله جغرافیای سیاسی جدید را می طلبید که تعریف آنها مهم ولی از حوصله این بحث خارج است که در آینده می نویسم. 
     در این دوره می بینیم که سفرنامه های زیادی از مردم اروپا و بویژه شمال ایتالیا به ایران می باشد که نشان دهنده تحرک وسیع بورژوازی نو پدید برای یافتن بازار و تجارت و یا جاسوسی است.  سفر نامه هایی که ده تا یکی از آنها را می توان منطقی و عملی و علمی دانست،  بسیاری از اینها برای تبلیغات و بازار یابی بود که امروزه هم در دنیای سرمایه داری با امثال آنها سر و کار داریم.  از ابتدای قرن ۱۶ سرزمین ها و کشور های بسیاری در دنیا به اشغال استعمار گران در آمدند،  اما در ایران بزرگ که شامل عراق و ایران و افغانستان و قفقاز و تاجیکستان و نیمی از پاکستان و ترکمنستان و ازبکستان، می شود هیچ کدام به اشغال استعمار گران در نیامد.  زیرا در ایران بزرگ با سابقه تاریخی درخشان زندگی با شور و هیجان و عشق به میهن و ملت ادامه داشت،  دانش و درک و فهم و سلامتی و وفور نعمت در اندازه بسیار خوبی بود.
      با برنامه ای که نیاز به تحلیل دارد،  عثمانیها طی پنجاه سال ساخته شدند و اینها طی پنجاه سال بسیاری از اروپا را فتح کردند،  بدون اینکه در تمام این یکصد سال اثر واقعی بر جای گذاشته باشند.  بورژوازی برای خوشگل کردن تاریخ و سوء  استفاده،  از خان های بی اهمیت و طایفه های کوچک معمولی داستان هایی چون ترکمن ها با گوسفندان سفید و سیاه  ساختند،  که هیجانی به داستان های تاریخ بدهند،  نبرد های بزرگی روی کاغذ برای عثمانیها نوشتند تا در جهان دینی و آخرت برای انهدام کلیسای شرقی خود را بی تقصیر نشان دهند.  در فضای خالی از نوشتاری و شهر نشینی روسیه خانات اردو طلائی را قرار دادند،  زد و خورد های طایفه ها کوچک و ساده را که در طول تاریخ روسیه جریان داشت،  برای نیت هایی که در آینده به آنها می پردازم مهم کردند.
     آنها می خواهند در ذهن خواننده بکارند که الکی الکی و بدون در نظر گرفتن علم جغرافیا ـ تاریخ و سابقه و تحلیل تاریخی و تاریخ اجتماعی جنگ بر پا می شود،  و پادشاه ها الکی الکی به اینطرف و آنطرف لشکر می کشند.  در این داستان ها اساسی ترین کارشان کوبیدن با سابقه ترین و زنده ترین ملتها می باشد،  که ایران در رأس آنها قرار دارد،  همیشه می نویسند ایرانیها در جنگ با مهاجم خارجی شکست می خورند و فقط در جنگ های داخلی بر یکدیگر پیروز می شوند،  بدینوسیله دشمنان می توانند در داستان های تاریخی سلسله ای را با دیگری عوض نمایند و تاریخ را  بضرر ایرانی شکلی دهند.  در این داستانها ایرانی ها را چون خودشان کودن فرض می کنند و از ساده ترین تحلیل ها استفاده می کنند،  مانند این که می گویند ایرانیها استفاده از سلاح آتشین در نبرد را دور از جوانمردی می دانستند.
   مهم:  من بعنوان بلاگر تاریخ نویس،  برای پذیرش یک موضوع تاریخی،  باید آثار و اسناد و مدارک تاریخی واقعی وجود داشته باشد،  تا آنرا بعنوان بخشی از تاریخ بدانم.  در غیر اینصورت و با داستان و نقاشی و تعریف بی سند و شر و ور،  هیچ موضوعی را واقعه تاریخ نمی دانم و نمی خوانم،  الکی که تاریخ نمی شود.
تاریخ یک علم است،  احساسات و دروغ و دونگ نیست.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
تصویر هایی از مکان های تاریخی و غیره،  عکس شماره ۴۱۹۸.
 تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
نقد نبرد دروغی چالدران
      می گویند  سلطان سلیم اول  بسیار مقتدر و مهم بود،  در واقع از این به اصطلاح سلطان مهم اثری در هیچ کتاب اوایل قرن ۱۶ در آناطولی و یا ایران نیست،  تاکنون نتوانسته از این شخص چیزی و اثری در تاریخ پیدا کنم،  و باز هم در میان آثار تاریخی می گردم،  تا شاید نشانی بیابم،  اگر شما یافتید خبر کنید.  در واقع این سلطان تقلبی می تواند یک شیخ ساده در دست بورژوازی نوپای اروپا بوده،  تا برنامه های خود را پیاده نمایند.  دشمنان تاریخ ایران خیلی ساده بودند و می پنداشتند همه ساده هستند،  و کسی پیدا نخواهد شد،  که دروغ ها را افشا کند و آگاهی لازم را برساند.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
      از ارتش بیش از یکصد هزار نفری می گویند،  که از جمعیت ۶ تا ۷ میلیونی خاک عثمانی خارج بود،  در صورتیکه نیمی از این جمعیت مسیحی از دو کلیسا و نیمی از دو مذهب اسلامی بودند،  و هر کدام از آنها در گروه های کاملاً متفاوت اجتماعی و جغرافیایی،  که خود مانع بزرگی برای جمع آوری نیرو و جنگ بزرگ است.   جمع کردن چنین نیرویی نیازمند اقتصادی شکوفا ست که مبتنی بر مالیاتها و تولیدات باشد،  و می بایست از خودش کلی دفتر و دستک و آثار بجا گذارده باشد،  و چنین اقتصادی لازمه پیش زمینه های محکم تاریخ اجتماعی است،  که در قرن ۱۴ در عثمانی چنین چیزی نمی بینیم.  در قرن ۲۱ با این تکنولوژی،  اگر کسی الکی و بدون تحقیق و تحلیل دروغها را باور کند،  بداند که خیلی ساده در دام دشمن است.
      فاصله هزار کیلومتری پایتخت عثمانی تا منطقه جنگ و عبور این نیروی بزرگ را می نویسند،  مسیری که تا یکصد سال پیش هم تصور عبور از آن امکان نداشت،  سخت ترین و صعب العبور ترین مسیر است.  این نیروی عظیم نیازمند تدارکاتی بود،  که با ساده ترین حساب بالغ بر نیم ملیون نفر می شده،  که خود آن نیازمند تشکیلات منظم و خاص و اثر گذار،  از قبیل جاده و پل و اقامتگاه می باشد،  که در منطقه و تاریخ چنین چیزی نمی بینیم.
      در زمان وقوع جنگ چالدران و در جنگ های دیگر،  اروپایی ها رقم نیرو های نظامی را در حدود بیست تا سی هزار نفر،  و در دل خاک اروپا می بینیم،  و هر گز در نبرد هایی که واقعی است،  و اثرات آن در تاریخ باقی مانده،  بیشتر از این نفرات در هیچ جنگی استفاده نشده،  زیرا امکان آن نبود.  صحنه چنگ را در جایی نوشتند که می توانست،  مرز جغرافیایی خوبی برای جدا سازی تاریخی باشد،  در تمام منطقه چالدران یک گلوله توپ و تفنگ پیدا نشده،  از صحنه این نیرد هیچ اثر تاریخی باقی نیست،  در موزه های اروپا آثار جنگ های واقعی آن زمان ها به فراوانی یافت می شود،  غیر از این نبرد.
      در میان داستان و تعریف کردن ماجرای تاریخی،  دست به سفسطه بازی و گمراه کردن می زنند،  تا شعده بازی با ذهن های ساده نمایند،  نوشتند:  (…. تزلزلی در دل سربازان ایرانی به وجود نیاورد،  و آنان تا لحظه مرگ دلیرانه در مقابل سپاه تا دندان مسلح عثمانی ایستادگی کردند.  امثال این چیزها زیاد گفتند،   دلیل مهم پیروزی ترک‌ها را داشتن جنگ‌افزار آتشین گفته اند،  که ارتش ایران از آن بی‌بهره بود.  و یا نوشتند: هدف های سلیم اول سلطان عثمانی از لشکر کشی به ایران عبارت بود از:  جلوگیری از گسترش مذهب شیعه اثنی عشری که مذهب رسمی ایرانیان اعلام شده بود،  و پیوستن شیعیان قلمرو عثمانی به دولت تازه تاسیس صفوی ایران،  ضمیمه کردن مناطق کردنشین شمال غربی و محل سکونت ترکمان ها در شرق ترکیه امروز و شمال شرقی عراق،  که آق قویونلوها و قره قویونلوها و بقایای سلجوقیان بودند،  به قلمرو خود،  مانع از گسترش و رشد  ایرانیسم که با روی کار آمدن شاه اسماعیل صفوی دوباره سربلند کرده بود.)  امثال این گفته های کاملاً اشتباه می باشند،  و در داستان چالدران زیاد است.  آیا می توانید اینهمه دروغ داستان را تفسیر و تحلیل نمایید،  این کار می تواند بهترین تست برای یافتن کلید واقعیتها برای شما باشد.
      تاریخ توپ و تفنگ را مطالعه کنید،  و چشم و گوش بسته هر پرت و پلایی را بجای تاریخ قبول نکنید،  سلاح  های آتشین زمان داستان چالدران را چون دوران ناپلئون،  که در فیلم های واترلو و جنگ و صلح دیده اید مپندارید.  در ابتدای قرن ۱۶ توپ و تفگ عثمانی فیتله ای بود،  و برد توپخانه حداکثر ۳۰۰ متر بود و می بایست فیتله گلوله توپ را روشن می کردند،  و سپس از جلوی توپ پر می کردند و شلیک می نمودند.  همزمان با شلیک دود سیاهی هم جا را می پوشاند،  بسیاری از گلوله ها در هوا منفجر می شد،  یا در هدف منفجر نمی گردید.  آماده سازی و تیراندازی این توپها در هر ۴ یا ۵ دقیقه یک گلوله بود،  براحتی سواره نظام حریف این مسیر را با حساب تاختن اسب حداقل ۳۰ کیلومتر در ساعت،  یعنی دقیقه ای ۵۰۰ متر به جلو می پیمود،  بنابر این سواره نظام می توانست سریع صف آرایی توپهایی که جابجایی آنها غیر ممکن بود همراه نفرات آنها در هم بکوبد،  در حالیکه سواره نظام از پوشش های نمدی ضخیم استفاده می کردند.  این سلاح آتشین در قرن ۱۶ برای قلعه کوبی استفاده میشد،  نه برای نبرد های باز و بیابانی.  تفنگ های فیتله ای در هر دو دقیقه آماده شلیک می شد،  و با حساب کمتر از یک دقیقه که سواره نظام به دشمن می رسید و آن را در هم می کوبید،  حتا اگر صف اول سواره نظام با سری اول شلیک از پا در می آمد،  بقیه براحتی به حریف می رسیدند.
      برای زیبایی داستان از فراوانی نفرات عثمانی و شجاعت ایرانیها گفتند،  از سلاح آتشین و برتری عثمانی و مخالفت ایرانیان با این سلاحها نوشتند،  با این حرفها یاد تبلیغات منفی سرمایه داری می افتیم.  یک موضوع قابل توجه،  در جنگ اول جهانی آلمان و عثمانی تمام تلاش خود را می کردند،  که خط آهن بغداد تا استامبول را تکمیل نمایند.  حدود ۳۰۰ کیلومتر این خط آهن از حلب تا موصل تکمیل نبود،  آنها می دانستند در صورتیکه خط کامل نشود،  حتی نمی توانند ده هزار سرباز به بغداد بفرستند.  یاد آوری شود در این زمان امکانات خیلی بیشتر از مدتی قبل از آن بود،  کامیون و جاده های خاکی داشتند،  بغداد قابل دسترسی بود،  ولی چالدران به هیچ عنوان قابل دسترسی نبود.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
پاسخ به شبهات دروغ نبرد چالدران
    سرزمینی های وسیعی که در قرن ۱۵ و ۱۶ جمعیت نسبی آنها به زحمت دو تا سه در کیلومتر مربع می رسید،  جنگ جویان می دانستند چگونه و در کجا زور آزمایی کنند،  جنگ های قبیله های کوهستانی شرایط خاص خودش را داشت،  قبیله های جلگه ای نوع دیگری به جنگ می نگریستند.  جنگ های حکومتی برنامه ای تدوین شده داشت،  که نفرات نظامی و پشتیبانی در کار بودند،  و همیشه برای این جنگها ستاد عملیاتی تشکیل می شد،  بارز ترین نمونه آن لشکر آرایی ها و جنگ های نادر شاه افشار است.  حکومتها بدلیل تعداد نفراتی که در اختیار داشتند مجبور به استفاده گسترده از تدارکات و پشتیبانی بودند،  که حفظ امنیت جاده ها نمایند و آذوقه و وسایل نظامی را برسانند.  امنیت مسیر که در آن زمان جاده های مناسبی نداشت کار مشکلی بود،  پارتی زان ها و قبایل سر راه معمولاً مزاحمت های زیادی ایجاد می کردند،  غارت کاروان های تدارکاتی امری عادی بود.  در این باره و بصورت مستند،  و واقعی از قرن های ۱۸ و ۱۹ و اوایل ۲۰ مطالب زیادی در دسترس است.  در زمان جنگ چالدران،  ایران و عثمانی توسط سازمان قبیله ای اداره میشد،  در این باره در میان مطالب وبلاگ نوشته ام،  نویسندگان انواع داستان های چالدران در زمان فئودالی و استعمار می زیستند،  و شناختی از حکومت در سازمان قبیله ای نداشتند.
       نبرد نهایی با حساب تمام جوانب در جایی پیش می آمد،  که طرفین فکر پیروزی را می کردند.  توپخانه های زیر قرن ۲۰ توانایی حمل و آرایش و آتش در جنگ های کوهستانی و یا جا هایی با پستی و بلندی را نداشتند و کارایی  در کار آنها نبود،  حومه شهرها و روستا های بزرگ بهترین جا بود.  جنگجویان از اوان نوجوانی به ارتش ها می پیوستند،  و سالها برای دولت های مختلف خدمت می کردند،  و کاملاً کار آزموده بودند،  موقیتها را خوب تشخیص می دادند و می دانستند کی و کجا تک و پا تک کنند،  آنها مثل نویسندگان دروغ های تاریخی کودن و کم دانش نبودند.  در نهایت پیروزی از آن عشق به میهن و ایمان به دین بود،  که در تاریخ همیشه همین گونه است.  بسیاری مردم در نقاط مختلف جهان مراسمی در بزرگداشت ها برگزار می کنند،  که انبوهی از آنها پایه و اساس علمی و تحقیقی و تحلیلی ندارد،  فقط جهت تبلیغات حرفه ای است برای اغفال ساده دلان.  اگر جنگی به عظمت و مهمی چالدران بودن پیروز میدان در آن زمان از شادی جشن ها می گرفت و کارهایی می کرد و یادبودها می نوشت.
    اواسط دوران عثمانی نفوذ کارگزاران و چهره های استعمار در آن حکومت بخوبی آشکار است،  اداره امور مختلف را آشکار و نهان یا پشت پرده در دست داشتند و مقاصد استعمار و صهیونیسم را پیش می بردند،  بسیاری از نوشته ها در باره سلاطین اولیه عثمانی و جنگها را همانگونه که می خواستند از ساده لوحی حاکمان استفاده می کردند و می نوشتند و پیش می بردند.  در کار های آنها تحقیق و تحلیل های درست و اصولی از کار های قبلی تاریخ نبود،  مکان های مشکوک و غیر واقعی،  اسامی الکی، تاکتیک های غیر اصولی و غیره و غیره قابل تشخیص است.  داستانسراها گاه بی منظور و گاه نوکر بودند،  افسانه ها گفته اند و چهره ها پرداخته اند،  فیلمها ساخته شده و این انسان دانای قرن ۲۱ است،  که باید بفهمد جریان چیست،  من نیز در اینجا داستان ایرانی را شروع کرده ام،  که اگر چند صد سال پیش بود،  چه بسا سادگانی آنرا تاریخ می کردند.
      قبرستان های زیادی در ایران می باشد،  که از حاصل جنگ و زد و خورد های خوانین و حاکمان بوجود آمده اند،  بعضی از آنها مدارک مستند مانند سنگ قبر هایی که از آن تاریخ می باشند بوضوح دارند،  و بعضی داستان ها دارند،  که الکی نمی توان پذیرفت واقعی است.  قبرستانی که می گویند از زمان جنگ چالدران می باشد،  هیچ سنگ قبر و یا مدارکی از آن زمان که نشان دهد کشته شدگان آن نبرد هستند در خود ندارد.  در تبریز این زمان مجسمه ای ساخته اند که می گویند قهرمان جنگ چالدران بوده است،  کسانی که مخ هایشان از دروغ های تاریخ پر است،  بدون بهره داشتن از دانایی نوین اقداماتی در جهت خواسته های استعمار و امپریالیسم انجام می دهند.  وقتی با یک استاد تاریخ دانشگاه گفتگو می کنیم،  یا کتابی از آنها می خوانیم،  بطور کلاسیک و سیستمی تمام دروغ های تاریخ را تکرار می کنند،  آنها با این دروغها سرشته شده اند،  و هرگز نتوانسته اند اندیشمند تاریخ و تاریخ اجتماعی باشند.
      در موزه های همه کشور های اروپایی توپ های قدیمی بسیار است،  در جنوب ایران بوشهر و قشم توپ های پرتقالیها فراوان می باشد.  وقتی که جوانی ۱۸ ساله بودم سال ۱۳۵۲ در برج قلعه تاریخی قشم با توپ های قرن ۱۶ پرتقالی که گلوله های آنها همچون چهار صد سال گذشته در کنارشان کوپه منظم چیده شده بود،  بطرف کشتی های خیالی دشمن دستور آتش خیالی می دادم،  و آن توپها و گلوله ها را خوب می شناختم.  بروی آنها و بروی تمام سلاح های موجود دنیا نوشته نشده،  که در کدام جبهه بودند و یا زخمی شده اند،  و چه در دل دارند،  توپ سخن نمی گوید که چگونه آتش کرده،  این ما هستیم که باید با تحقیق و تحلیل کار را به نیکی تمام کنیم.
   پرسش ۶۵۱:  در دروغ نبرد چالدران نوشته اید،  که هیچ اثر تاریخی از آن نبرد نیست،  مگر می شود بیش از ۵۰۰ سال اثرات نبرد باقی باشد؟
   پاسخ انوش راوید:  تنها صحنه نبرد ملاک نیست،  هر چند در بسیاری از جنگ های دیگر اثرات در صحنه نبرد پیدا شده است،  مانند جنگ قلعه یعقوب در دوران اول جنگ های صلیبی،  و آثار موجود در آن قلعه و موزه مربوطه،  و یا نبرد شمال قرن ۱۵ موزه ورشو،  و بسیار جاهای دیگر که در موزه های اروپا پر است.  در هر صورت با نیروی جنگی بالای یکصد هزار نفری عثمانی در صحنه نبرد،  کشور عثمانی می بایست بیش از دویست هزار نفر نیروی نظامی داشته باشد،  که شهرها و تدارکات و پشت جبهه را حفظ نمایند،  و بیش از سیصد هزار نفر برای خدمات و تدارکات و جاده سازی و اسلحه سازی و چاروادار و غیره باشند،  که رویهم می شوند بیش از نیم میلیون نفر.  این تعداد خیلی بیش از ظرفیت جمعیتی و مالی و امکاناتی کشور عثمانی در آن زمان بود،  و این همه نیازمند کلی دفتر و دستک مالیاتی،  کارگاه های اسلحه سازی و مهمات،  و رد و بدل کردن کاغذ و پول و غیره می باشد،  که از آنها هیچ اثری نیست.  در صورتی که،  در موزه های اروپا پر از این قبیل مدارک برای جنگها و تدارکات مختلف آن زمان می باشد.  این دروغ که جنگ بزرگی بوده و نمی توانسته الکی باشد،  ولی نباید بدون اسناد و تحلیل های درست و واقعی آنرا پذیرفت.
      توجه داشته باشید،  تاریخ شخصیت و بود و نبود و آینده ملتها را می سازد،  و نباید آنرا داستانی و بی پایه پذیرفت،  مانند فیلم های سینمایی خالی بافی که قهرمان فیلم یک تنه هزاران نفر را می کشت و پیروز می شود.  همانگونه که بارها گفته ام،  انگشت شماری بی سواد بی نام و نشان،  که گویا نوکران بازمانده از پیر استعمار هستند،  با جو سازی و ناسزا گفتن در نظرات این وبلاگ،  ترس خودشان را از واقعیت های تاریخی نشان می دهند.  استعمار می خواهد بگوید ایرانی ها بسادگی  از همه،  حتی روی کاغذ هم شکست می خورند،  و آنها با ترفند دروغها شخصیت تاریخی و ملی ما را کوچک می پندارند.
   پرسش ۶۵۲:  آیا جنگ چالدران نشان دهنده قهرمانی ملت ایران نبود؟ 
   پاسخ و نظر انوش راوید:  دروغ نبرد چالدران دروغ یک نبرد محلی نیست،  بلکه افشای دروغ تعیین مرز های استعماری انگلستان است.  مرز هایی که تا ابتدای قرن ۱۹ میلادی وجود نداشتند،  و مردم قاره کهن آزادانه می رفتند و می آمدند و یکی بودند.  دروغ این گونه تاریخها شاید نه در اصل آن باشد،  بلکه در توسل و توجیه توسط دشمنان است،  منظور من از مطرح کردن دروغ نبرد چالدران،  گفتن نقاط و نکات کلیدی تاریخ است،  که ما را به امروز رسانیده.  شاید بپرسید در زمانی که نبرد محلی چالدران اتفاق افتاد استعمار انگلستان کجا بود،  و بگویید اصلاً وجود نداشت!  بله در آن زمان وجود نداشت،  اما در قرن ۱۹ آنها تاریخ ها نوشتند،  بزرگ های تاریخ را کوچک کردند،  و کوچک ها را بزرگ،  تا هر آنچه باب استعمار است بسازند.  تعیین مرز چالدران در قرن ۱۹ اتفاق افتاد،  نه در زمان خودش،  مرزی که استعمار را با جهان زیر دست مشخص می کرد.  با این مرز و نبرد چالدران،  تاریخ باروت و بازوکا را از ایران ربودند،  اصالت تاریخی تمدن سازمان قبیله ای را،  که مرز و بند و بست نداشت،  به سیستم فئودالی شاه سالاری دگرگون کردند،  و بسیاری موضوعات دیگر،  که برای هر کدامشان در وبلاگ توضیح نوشته ام.
      سپس عثمانی را امپراتوری دینی ساختند،  و تا زمانی که می خواستند نگه داشتند،  تا به امروز که دوباره آنرا برپا سازند،  شاید بتوانند یکبار دیگر غوغا بپا کنند،  و سر یاران خودشان را کلاه بگذارند،  و سپس نفت و منابع و منافع ببرند.  دروغ نبرد چالداران و نبرد عرب و مغول و این آن،  بهانه ای است تا جوان باهوش ایرانی درست بیاندیشد،  و هر آنچه را می گویند،  براحتی و بدون تحقیق و تحلیل های تخصصی نپذیرد.  شعار از غیرت و دلاوری ایرانی دیگر فایده ای ندارد،  همانگونه که بالا و در وبلاگ زیاد نوشته ام،  و همه هم خوب می دانند،  در قرن ۲۱ جهان را باید حرفه دید،  من نیز سعی می کنم،  اگر بتوانم چنین ببینم،  و آینده بینی هم داشته باشم.
کلیک کنید:  بررسی شبهات دروغ جنگ چالدران
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
دلایل بچگانه شکست
      می نویسند:  در این جنگ نیروهای قزلباش نزدیک به چهل هزار تن و سپاه عثمانی قریب به یکصد هزار نفر بودند که قزلباشان به علت شمار کمتر و نداشتن سلاح آتشین از سپاه عثمانی شکست خوردند. در این جنگ سربازان ایرانی با شمشیر، نیزه و تیر و کمان می‌جنگیدند در حالیکه ارتش عثمانی از توپ و تفنگ بهره می‌جست. البته صفویان پیش از این جنگ سلاح‌های آتشین در اختیار داشته و به روش استفاده از آن‌ها نیز آشنایی داشتند و شاه اسماعیل برای رسیدن به سلطنت از توپ و تفنگ استفاده کرده بود. دلیل استفاده نکردن از این سلاح‌ها در جنگ چالدران ناشی از سیاست‌های جنگی ایشان بود. چون توپ خانه تحرک سواره‌نظام را محدود می‌کرد، در جنگ‌های صحرایی از توپخانه استفاده نمی‌کردند و در مواردی هم که استفاده شد مؤثر واقع نگردید، سلاحهای گرم ایرانیان از لحاظ تعداد انگشت شمار و از لحاظ کیفیت قابل قیاس با سلاحهای ارتش سلطانی نبود بنابر این، از استفاده از توپخانه صرفنظر شد چون به لحاظ کم بودن تعداد ثمری نداشت. همچنین ایرانیان ذاتاً به سلاح آتشین بی‌علاقه بودند و استفاده از آن را ناجوانمردانه و ناشی از بزدلی می‌دانستند.  ویکی پدیا.
از این دلایل بچگانه تر وجود ندارد:  ایرانیها نسبت به سلاح آتشین بی علاقه بودند!!
کلی پرت و پلا می گویند،  تا دروغشان را جا بیاندازند….
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
سلطان سلیم اوِل
. . . داستان هایی برای سلطانی که آثاری در تاریخ ندارد . . .
       سلطان سلیم یکم (زادۀ ۱۴۶۵ ـ درگذشتۀ ۱۵۲۰)؛  پس از کشتن ولیعهد و برادر دیگرش،  پدر بیمار خود بایزید دوم را به‌دنبال کودتایی از سلطنت خلع کرد،  و خود در سال ۹۱۸ ه‍.ق. (۱۵۱۲ میلادی) به‌جای وی سلطان امپراتوری عثمانی شد. او در میان پنج برادر خود از همه جوان‌تر بود. سلطان سلیم تا سال ۱۵۲۰ میلادی فقط هشت سال سلطنت کرد. او مردی جسور، خونریز و مستبد بود.  تاریخ‌نگاران ترک او را «یاووز (یاوُز)» یعنی بُرنده و قاطع و ثابت‌قدم لقب داده‌اند.  اروپاییان او را “سهمناک” خوانده‌اند.
      درباره وی گویند:  وی علاقه و ارادت خاصی به ایران داشته و آن سرزمین را مقدس می‌پنداشته و هنگام مخاطب قرار دادن سربازان خود، از آنان می‌خواهد که آهسته قدم بردارند، زیرا ایران سرزمین بزرگان است.  سلیم،  از تشویق شاعران فارسی‌گوی دریغ نمی‌کرد،  خود به فارسی شعر می‌سرود و “سلیم” یا “سلیمی” تخلص می‌کرد.  دیوانی مشتمل بر دو هراز بیت فارسی دارد،  اما گویا تنها یک بیت شعر به ترکی از او بر جای مانده ‌است.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
تا ۱۳۵۵ آرامگاه شهدای چالدران پیدا نبوده
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
   تصویر روزنامه محمد رضا شاه پهلوی در ۱۳۵۵ آذربایجان شرقی،  فرمان برای پیدا کردن آرامگاه شهدای چالدران،  عکس شماره ۴۷۸۰.
   ــ  چرا پیدا نبوده؟  مگر دارای اهمیت نبوده؟  چرا از ۱۳۵۵ مهم شد؟  و و و؟
   ــ  آیا وجود نداشته؟

درک از مفهوم علم داشته باشیم و بپرسیم

اگر از کسانیکه درباره جنگ چالدران و یا جنگهای دیگر داستان بنام تاریخ گفته اند بپرسیم:  توضیح موقعیت انسانی و زمین و جغرافیای منطقه،  توضیح آموزش نظامی و ترابری و پشتیبانی؟  نام توپها و سال ساخت آنها؟  وزن توپها و برد آنها چقدر بود؟  حمل آنها چگونه بود؟  گلوله های آنها سنگی یا انفجاری بود؟  ترکیب ساخت باروت آنها؟  یا زمان نواخت آنها؟  نوع و برد تفنگها؟  حتی نژاد و نوع تربیت اسبها؟  آلیاژ سلاحها؟  و پرسشهای زیاد و مختلف رکنهای نظامی در آن داستان تاریخ شده؟  آن نویسنده های دروغنویس هیچی نمیدانند و خبر نداشتند،  و نتوانستند دروغ خودشان را درست بنویسند.  در طی بیست سال گذشته وبلاگ نویسی من،  متوجه شدم هیچ کس نه این پرسشها را میداند،  نه پاسخ آنها را،  در سیستم آموزشی یاد داده اند،  حافظه محور باشند نه پرسشگر. .  نگاره 7487.

   مهم:  بعضیها یکی دو تا کتاب آموزشی و بازاری میخوانند،  و فکر میکنند که دانای کل شده اند، بدون نوشتن و گفتن و پرسیدن،  این احساس و توهم دانایی،  نادانی مطلق است.

من تمام کتابها و داستانها و پیمانها و جغرافیا و جنگ افزارهای جنگ چالدران را خوانده ام،  از آنها هیچ واقعیت بدست نیاوردم،  زیرا همه آغشته به دروغ هستند.  کسانیکه دروغ گفته اند،  از موقعیتهای انسانی و زمین و جغرافیای منطقه،  و زمان جنگ و ترابری و پشتیبانی و جنگ افزارها و برد آنها هیچ نمیدانستند،  نویسنده های دروغنویس هیچی نمیدانستند و خبر نداشتند،  و نتوانستند دروغ خودشان را درست بنویسند.  شما چطور باور میکنید،  آیا خیلی ساده اید یا خیلی کم دانش هستید؟  از دروغهای تاریخ پرسش داشته باشید،  و از خودتان و دیگران بپرسید،  تا دانایی خود را متوجه شوید.  نگاره 11054.

تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
 مستند های مربوط
مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری
آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا
         توجه ۱:  اگر وبسایت ارگ ایران به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.
   توجه ۲:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری ارگ ایران بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید.  در جهت دانش مربوطه وبلاگم،  با استراتژی مشخص یاریم نمایید.
   توجه ۳:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند.

293 دیدگاه برای “تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران از کلیدهای مرز بندی قرون جدید است”

  1. کوروش کبیر

    سخنان فلسفی و عرفانی مارکوس اورلیوس دوم (سلطان یاووز سلیم):
    —
    فارسی

    روزی خواهند گفت:
    «ترازو را بیاورید.»
    نمازها را در یک کفه می‌نهند،
    روزه‌ها را در کفه‌ای دیگر،
    صدقه‌ها را نیز می‌شمارند؛
    زیرا هر آنچه عدد دارد، وزن هم دارد.
    اما آنگاه که نوبتِ محبت برسد…
    ترازو می‌شکند.
    نه از سنگینیِ محبت،
    بلکه از آن رو که عشق، از جنسِ وزن نیست.
    آیا می‌توان نور را وزن کرد؟
    آیا می‌توان رؤیا را در مشت گرفت؟
    آیا می‌توان بی‌نهایت را با خط‌کش اندازه گرفت؟
    تنها ذهنی که جهان را با عدد می‌شناسد، گمان می‌کند حقیقت نیز قابلِ شمارش است.
    اما حقیقت، همیشه از حساب فرار می‌کند.
    محبت، نه عمل است و نه پاداش؛
    محبت همان خطای زیبای خداست که قانون‌های جهان را به سخره می‌گیرد.
    اگر دیدی جرقه‌ای از عشق در تو زنده است،
    آن را پنهان مکن.
    شعله، با سوختن بزرگ می‌شود،
    نه با ترسیدن.
    اگر در جانت طلبی می‌بینی،
    بدان که آن طلب، صدای حقیقت نیست؛
    صدای حقیقتی است که تو را صدا می‌زند.
    تو خیال می‌کنی در جست‌وجوی اویی؛
    اما شاید اوست که سال‌هاست در جست‌وجوی توست.
    پس حرکت کن…
    زیرا جهان، عاشقِ چیزهای ساکن نیست.
    زمین اگر زیرِ بیل نلرزد، سنگ می‌شود؛
    ذهن اگر زیرِ پرسش نلرزد، زندان می‌شود؛
    روح اگر زیرِ عشق نلرزد، قبر می‌شود.
    و تو هنوز می‌پرسی:
    «رفتن چه سودی دارد؟»
    این همان پرسشی است که قفس از پرنده می‌پرسد.
    راه، مقصد را نمی‌آفریند؛
    راه، رهرو را می‌آفریند.
    شاید پایانِ بازی، رسیدن نباشد…
    شاید تمامِ راز این باشد که در حالِ جست‌وجو بودن، از هر پاسخی مقدس‌تر است.
    Türkçe

    Bir gün diyecekler ki:
    “Teraziyi getirin.”
    Namazları bir kefeye koyacaklar,
    oruçları ötekine,
    sadakaları da tek tek sayacaklar.
    Çünkü sayılabilen her şey tartılabilir.
    Ama sıra sevgiye geldiğinde…
    Terazi kırılacak.
    Sevgi ağır olduğu için değil,
    sevgi ağırlığa ait olmadığı için.
    Işığı tartabilir misin?
    Bir rüyayı avucunda tutabilir misin?
    Sonsuzluğu bir cetvelle ölçebilir misin?
    Dünyayı rakamlarla anlamaya çalışan zihin,
    hakikatin de sayılabileceğini sanır.
    Oysa hakikat, her hesabın arasından sessizce kaçar.
    Sevgi bir ibadet değildir;
    sevgi, evrenin kurallarına gülümseyen ilahî bir paradokstur.
    Eğer içinde küçücük bir sevgi kıvılcımı görüyorsan, onu büyüt.
    Ateş, yanarak çoğalır;
    saklanarak değil.
    Eğer içinde bir arayış hissediyorsan,
    sanma ki sen hakikati arıyorsun.
    Belki de hakikat, çok uzun zamandır seni çağırıyordur.
    Yürü…
    Çünkü evren duran şeyleri unutmaya meyillidir.
    Toprak sürülmezse taşlaşır.
    Zihin sorgulamazsa zindana dönüşür.
    Ruh aşkla sarsılmazsa mezara döner.
    Ve sen hâlâ soruyorsun:
    “Yürümenin ne faydası var?”
    Bu, kafesin kuşa sorduğu sorudur.
    Yol, varılacak yeri yaratmaz.
    Yol, yolcuyu yaratır.
    Ve belki de oyunun en büyük sırrı şudur:
    Kazanan, sona ulaşan değildir;
    aramaktan vazgeçmeyendir.

    «سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    ای جانِ خویش را فراموش‌کرده!
    از ظلمِ دیگران می‌نالی، اما آیا ظلمِ پنهانِ نفسِ خویش را دیده‌ای؟
    از کینه‌ای که در دلِ دیگری است، آزرده می‌شوی؛ حال آنکه اگر همان کینه در نهانخانهٔ دلِ تو لانه کرده باشد، با آن خو می‌گیری و نامش را «حق» می‌گذاری.
    حسد، حرص، تکبّر و بی‌رحمی، چون جامهٔ نفس بر تنِ آدمی باشد، سبک می‌نماید؛ اما چون همان جامه را بر قامتِ دیگری بینی، سنگینش می‌خوانی و از او می‌گریزی.
    آدمی آینه‌ای شگفت است؛ آنچه در دیگران نکوهش می‌کند، بسیار اوقات سایهٔ خویش را در آنان می‌بیند و از دیدارِ خود می‌گریزد.
    پیش از آنکه جهان را به ترازوی داوری بسنجی، دلِ خویش را در میزانِ انصاف بگذار.
    چه بسیار عیبی که در دیگری چون کوه می‌نماید، اما در خویشتن چون ذرّه‌ای از آن می‌گذریم.
    عارف، پیش از آنکه خار از پای دیگران برگیرد، خارِ نفس را از دلِ خویش بیرون می‌کشد.
    و چون دل از کبر و کینه تهی گردد، عیبِ مردم نیز از دیده فرو می‌افتد؛ زیرا دیده‌ای که به نورِ محبت روشن شد، بیش از آنکه در پیِ یافتنِ گناه باشد، در اندیشهٔ درمانِ جان‌هاست.
    Türkçe

    Ey kendi nefsini unutmuş insan!
    Başkalarının zulmünden şikâyet edersin; peki kendi içinde saklanan zulmü hiç gördün mü?
    Başkasının kinine öfkelenirsin; ama aynı kin senin gönlünde barınırsa, ona alışır, hatta adına “haklılık” dersin.
    Haset, hırs, kibir ve merhametsizlik, insanın kendi nefsinde bulunduğunda hafif görünür; ama aynı hâli başkasında görünce, onu ağır bir kusur sayarsın.
    İnsan tuhaf bir aynadır. Başkalarında ayıpladığı şey, çoğu zaman kendi yüzünün yansımasıdır; fakat o, aynaya değil, yansıyana kızar.
    Dünyayı yargılamadan önce, kendi gönlünü adalet terazisine koy.
    Nice kusurlar vardır ki başkasında dağ gibi görünür, ama kendi içimizde onları bir toz tanesi kadar bile önemsemeyiz.
    Hakikat yolunun yolcusu, önce kendi nefsinin dikenini çıkarır; sonra başkasının yarasına merhem olur.
    Gönül kibirden ve kinden arınınca, insan artık kusur aramaz.
    Çünkü sevgiyle aydınlanan göz, ayıp toplamaya değil, yaraları iyileştirmeye bakar.

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    در این سیرکِ باشکوهِ جهان، بسیاری گمان می‌کنند عشق را باید از درِ خانهٔ دیگران گدایی کرد.
    چه خطای خنده‌آوری…
    عشق، سکه‌ای نیست که از جیبِ این و آن بیفتد؛ و محبت، نانی نیست که بر سرِ صفِ خواهش قسمت شود.
    هرگاه ارزشِ خویش را فراموش کردی، جهان نیز قیمتت را فراموش خواهد کرد.
    گداییِ عشق، پیش از آنکه دست را خوار کند، روح را کوچک می‌کند.
    زیرا کسی که برای اندکی مهر، کرامتِ خویش را می‌فروشد، دیگر چیزی برای دوست داشته شدن باقی نمی‌گذارد.
    عجیب آن است که مردم درِ بسته را هزار بار می‌کوبند، اما هرگز از خود نمی‌پرسند:
    «اگر این در برای من نیست، چرا هنوز پشتِ آن ایستاده‌ام؟»
    جهان قانونِ بی‌رحمی دارد:
    آن‌که خود را ارزان عرضه می‌کند، مشتریانِ ارزان پیدا می‌کند.
    و آن‌که ارزشِ خویش را می‌شناسد، حتی در تنهایی نیز فقیر نیست.
    شاید بزرگ‌ترین فریبِ زندگی این باشد که گمان کنیم دیگران باید کمبودِ درونِ ما را پر کنند.
    نه…
    چاهی که از درون خشک است، با بارانِ تحسینِ دیگران نیز دریا نمی‌شود.
    پس عشق را گدایی مکن؛ چنان زندگی کن که اگر عشقی آمد، هدیه باشد، نه صدقه.
    زیرا ارزشمندترین رابطه، میان دو انسانِ کامل شکل می‌گیرد؛ نه میان دو گرسنه که هر یک می‌خواهد دیگری را بخورد.
    Türkçe

    Bu görkemli evren sirki içinde insanlar, sevginin başkalarının kapısında dilenileceğini sanıyor.
    Ne tuhaf bir yanılgı…
    Sevgi, birinin cebinden düşecek bozuk para değildir.
    Muhabbet ise sıraya girene dağıtılan bir ekmek hiç değildir.
    İnsan kendi değerini unuttuğu gün, evren de ona biçtiği değeri unutur.
    Sevgiyi dilenmek, eli değil; ruhu küçültür.
    Çünkü birkaç damla ilgi uğruna onurunu veren biri, sevilecek en değerli tarafını çoktan kaybetmiştir.
    Garip olan şu ki, insanlar kilitli kapıları defalarca çalar, ama bir kez olsun kendilerine şunu sormazlar:
    “Belki de bu kapı bana ait değildir.”
    Evrenin acımasız ama dürüst bir kuralı vardır:
    Kendini ucuza sunan, ucuz alıcılar bulur.
    Kendi değerini bilen ise, yalnız kalsa bile yoksul değildir.
    Belki de hayatın en büyük oyunu şudur:
    İnsan, içindeki boşluğu başkasının dolduracağını sanır.
    Oysa içi kurumuş bir kuyu, başkalarının övgü yağmuruyla okyanusa dönüşmez.
    Bu yüzden sevgiyi dilenme.
    Öyle yaşa ki sevgi sana gelirse, sadaka gibi değil, armağan gibi gelsin.
    Çünkü en gerçek bağ, birbirini tamamlamaya çalışan iki eksik arasında değil;
    kendi bütünlüğünü bulan iki ruh arasında kurulur.

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    آدمیان از حادثه نمی‌ترسند؛
    از آن تصویری می‌ترسند که پیش از وقوعِ حادثه در ذهنِ خویش ساخته‌اند.
    آن‌که با هر باد می‌شکند، هنوز جهان را نشناخته است؛
    و آن‌که در میانِ طوفان لبخند می‌زند، نه از آن رو که رنجی نمی‌بیند، بلکه از آن رو که می‌داند رنج، قدیمی‌ترین قانونِ این بازی است.
    جهان، باغِ عدالت نیست؛
    میدانِ امکان‌هاست.
    در آن، خیر می‌روید و شر نیز؛ گل می‌شکفد و زهر نیز. آن‌که تنها گل را انتظار دارد، نخستین خار او را از ایمان به زندگی نومید می‌کند.
    مردمان آرامش را با خوشبختی اشتباه گرفته‌اند.
    حال آنکه آرامش، فرزندِ آگاهی است؛ نه فرزندِ آسایش.
    کسی که حقیقت را دیده باشد، می‌داند هر فاجعه‌ای که امروز بر او فرود آمده، تنها یکی از هزاران احتمالی است که هرگز رخ ندادند.
    پس به جای آنکه از تقدیر شکایت کند، به سکوتِ جهان لبخند می‌زند.
    نادان، هر حادثه را پایانِ جهان می‌پندارد؛ اما دانا، هر حادثه را تنها ورقی از کتابی می‌داند که هنوز هزاران صفحهٔ ناخوانده دارد.
    جهان نه با تو دشمن است و نه دوست؛ تو تنها مهره‌ای بر صفحه‌ای هستی که قانون‌هایش پیش از تولدِ تو نوشته شده‌اند.
    اگر می‌خواهی آزاد باشی، نخست از انتظارِ مهربانیِ جهان آزاد شو.
    و اگر می‌خواهی شکست‌ناپذیر باشی، چنان با رنج آشنا شو که آمدنش تو را غافلگیر نکند.
    زیرا شمشیر، آهن را نمی‌آزارد؛ آهنِ خام را می‌آزارد.
    و انسان نیز آنگاه استوار می‌شود که بداند:
    هیچ حادثه‌ای بزرگ‌تر از روحی نیست که حقیقت را پذیرفته است.
    آن‌که شر را انکار می‌کند، نخستین قربانیِ آن خواهد شد؛ و آن‌که شر را می‌شناسد، بی‌آنکه به آن شبیخون زند یا از آن بگریزد، با بصیرت از میانش عبور می‌کند.
    حکمت، آن نیست که جهان را بی‌درد ببینی؛ حکمت آن است که با شناختِ درد، عدالتِ دل را از دست ندهی.
    Türkçe

    İnsan, felaketten değil; felaket gelmeden önce zihninde kurduğu gölgeden korkar.
    Her rüzgârda kırılan kimse, henüz dünyayı tanımamıştır.
    Fırtınanın ortasında sükûnetini koruyan ise, acı çekmediği için değil; acının bu oyunun en eski kuralı olduğunu bildiği için sakindir.
    Bu dünya adalet bahçesi değildir.
    Burası ihtimaller meydanıdır.
    Burada iyilik de büyür, kötülük de.
    Gül de açar, zehir de yeşerir.
    Yalnız gülleri bekleyen kişi, ilk dikende hayata küser.
    İnsanlar huzuru mutlulukla karıştırırlar.
    Oysa huzur, rahatlığın değil; hakikati tanımanın çocuğudur.
    Hakikati gören kişi bilir ki, bugün başına gelen felaket, aslında gerçekleşmeyen binlerce ihtimalden yalnızca biridir.
    Bu yüzden kadere öfkelenmez; evrenin sessizliğini anlamaya çalışır.
    Cahil, her olayı dünyanın sonu sanır.
    Bilge ise, her olayı henüz okunmamış binlerce sayfası olan bir kitabın tek satırı olarak görür.
    Evren ne senin dostundur, ne de düşmanın.
    Sen, kuralları doğmadan önce yazılmış bir oyunun içindeki oyuncusun.
    Özgür olmak istiyorsan, önce dünyanın sana merhamet borcu olduğu düşüncesinden kurtul.
    Yıkılmaz olmak istiyorsan, acıyla öyle tanış ki, gelişi seni şaşırtmasın.
    Çünkü kılıç demiri değil, ham demiri sınar.
    İnsan da ancak şu gerçeği kavradığında sağlamlaşır:
    Hakikati kabul etmiş bir ruh, hiçbir felaketten daha küçük değildir.
    Kötülüğü inkâr eden, ona ilk yenilen olur.
    Kötülüğü tanıyan ama ona benzemeyen ise, karanlığın içinden bile yolunu kaybetmeden geçer.
    İşte gerçek hikmet budur:
    Dünyanın acımasız olduğunu bilmek;
    ama buna rağmen kalbin adaletini, merhametini ve vakarını kaybetmemek.

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    آدمی، عجیب‌ترین موجودِ عالم است؛ نه از آن رو که می‌اندیشد، بل از آن رو که برای آسودن، دروغی می‌آفریند و سپس همان دروغ را می‌پرستد.

    به او گفته‌اند: «جهان برای خوشبختیِ تو ساخته شده است.»

    و او نیز این افسانه را چون کودکی که به سایهٔ خویش دل بسته باشد، باور کرده است.

    اما جهان…

    نه وعده داده است، نه سوگند خورده، نه حتی لحظه‌ای به آرزوهای تو اندیشیده است.

    ستارگان، برای آرزوهای انسان طلوع نمی‌کنند. کهکشان‌ها، عزادار شکست‌های تو نیستند. و زمان، حتی نامت را نیز به خاطر نخواهد سپرد.

    بزرگ‌ترین فریب، رنج نیست؛ انتظارِ نداشتنِ رنج است.

    هرکه جهان را باغی بی‌خار پندارد، نخستین خار، ایمانش را خواهد درید.

    هرکه گمان کند مصیبت، مهمانِ خانهٔ دیگران است، روزی خواهد فهمید که آدرسِ همهٔ خانه‌ها در دفترِ حادثه ثبت شده است.

    بسیاری، مرگِ دیگران را تماشا می‌کنند تا خود را جاودانه احساس کنند. برای هر فاجعه، علتی مخصوص می‌تراشند؛ نه برای فهمیدن، بلکه برای آرام کردنِ ترسِ خویش.

    آدمی بیش از آنکه از مرگ بترسد، از فرو ریختنِ داستانی می‌ترسد که دربارهٔ امنیتِ خویش ساخته است.

    جهان نه ظالم است، نه عادل.

    او تنها هست.

    همان‌گونه که آتش، نمی‌سوزاند تا انتقام بگیرد، بلکه می‌سوزاند، زیرا آتش بودن، طبیعتِ اوست.

    آرامش، از مثبت‌اندیشیِ کور زاده نمی‌شود؛ از دیدنِ تاریکی و ادامه دادنِ راه زاده می‌شود.

    آن‌که شر را انکار می‌کند، بردهٔ نخستین حادثه خواهد شد.

    اما آن‌که رنج را به عنوان یکی از قانون‌های هستی پذیرفته است، در برابرِ طوفان، کمتر می‌شکند.

    بلوغ، یعنی پذیرفتنِ اینکه هستی هیچ قراردادی با خواسته‌های ما امضا نکرده است.

    بلوغ، یعنی امید را بر پایهٔ حقیقت بنا کردن، نه بر پایهٔ توهم.

    و شاید آخرین راز این بازی چنین باشد:

    جهان از تو نمی‌پرسد چه می‌خواهی؛ تنها می‌پرسد: اگر همه‌چیز برخلاف میلت شد، آیا هنوز می‌توانی انسان بمانی؟

    —

    Türkçe

    İnsan, evrenin en tuhaf varlığıdır.

    Düşündüğü için değil, huzur bulabilmek adına önce bir yalan üretip, sonra o yalana tapabildiği için.

    Ona şöyle dediler:

    “Dünya senin mutlu olman için yaratıldı.”

    O da bunu, gölgesine inanan bir çocuk gibi gerçek sandı.

    Oysa evren…

    Sana hiçbir söz vermedi.

    Hiçbir vaat etmedi.

    Hiçbir zaman arzularını merkeze koymadı.

    Yıldızlar senin dileklerin için doğmaz.

    Galaksiler senin acıların için yas tutmaz.

    Ve zaman, bir gün adını bile unutacaktır.

    En büyük aldanış acı değildir.

    Acının hiç gelmeyeceğine inanmaktır.

    Dünyayı dikensiz bir bahçe sanan, ilk dikende inancını kaybeder.

    Felaketlerin yalnız başkalarının kapısını çalacağını düşünen ise, bir gün bütün kapıların aynı sokağa açıldığını görür.

    İnsanlar başkalarının ölümüne açıklamalar bulurlar.

    Gerçeği anlamak için değil, kendi korkularını susturmak için.

    Çünkü insan, ölümden çok, güvende olduğuna dair kurduğu hikâyenin yıkılmasından korkar.

    Evren zalim değildir.

    Merhametli de değildir.

    O sadece vardır.

    Ateş nasıl intikam almak için değil, ateş olduğu için yakıyorsa;

    evren de olduğu gibidir.

    Gerçek huzur, kör bir iyimserlikten doğmaz.

    Karanlığı gördüğü hâlde yürümeye devam eden zihinden doğar.

    Kötülüğü inkâr eden, ilk darbede yıkılır.

    Onu hayatın olasılıklarından biri olarak kabul eden ise, fırtınada daha sağlam durur.

    Olgunluk, evrenin bizim mutluluğumuza dair bir sözleşme imzalamadığını kabul etmektir.

    Olgunluk, umudu yanılsama üzerine değil, hakikat üzerine kurmaktır.

    Ve belki de oyunun son sorusu şudur:

    **Evren sana ne istediğini sormuyor.

    Sana yalnızca şunu soruyor:

    “Her şey beklentilerinin tersine giderse bile, insan kalabilecek misin?”**

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    آزادی، آن نیست که تنها صدای خویش را بلند کنی؛
    آزادی آن است که گوشِ جانت را برای سخنی بگشایی که با پسندِ تو سازگار نیست.

    اگر نسیم، تنها از یک سو بوزد، باغ به پژمردگی می‌گراید؛
    و اگر اندیشه، تنها یک صدا را بشنود، خرد به خاموشی می‌افتد.

    آزادمرد، دشمنِ سخن نیست؛
    دشمنِ دروغ و ستم است.
    چه بسیار حقیقتی که نخست از زبانِ مخالف شنیده شد،
    و چه بسیار خطایی که در هیاهوی ستایشگران پنهان ماند.

    آن‌که برای آزادی می‌کوشد،
    تنها از حقِ سخن گفتنِ خویش پاسداری نمی‌کند؛
    بلکه حقِ سخن گفتنِ رقیب و مخالف خویش را نیز امانتی الهی و انسانی می‌شمارد.

    زیرا اگر امروز زبانِ مخالف را ببندی،
    فردا کسی زبانِ تو را خواهد بست؛
    و آن روز، هیچ‌کس از آزادی جز نامی بر زبان نخواهد داشت.

    خردمند، مخالف را آینهٔ خویش می‌بیند؛
    اگر آینه را بشکند، چهرهٔ او زیباتر نمی‌شود.

    فرمانروای دانا، از چاپلوسان بیمناک‌تر است تا از منتقدان؛
    زیرا شمشیرِ دشمن تن را می‌آزارد،
    اما ستایشِ بی‌اندازه، جانِ خرد را می‌کشد.

    پس اگر خویشتن را آزادی‌خواه می‌نامی،
    بکوش که میدانِ سخن برای همگان گشوده باشد؛
    نه تنها برای آنان که هم‌نوا با تواند.

    و اگر از شنیدنِ سخنِ مخالف به خشم می‌آیی،
    اگر به جای دلیل، برچسب می‌زنی،
    اگر به جای پاسخ، تهدید می‌کنی،
    بدان که با آزادی هم‌پیمان نیستی؛ هرچند هزار بار نامِ آزادی را بر زبان آوری.

    زیرا آزادی،
    با خاموش کردنِ صداها زنده نمی‌ماند؛
    بلکه با رویاروییِ اندیشه‌ها، حقیقت را آشکار می‌کند.

    —

    Türkçe

    Özgürlük, yalnız kendi sesini yükseltmek değildir.

    Asıl özgürlük, hoşuna gitmeyen sözü de sükûnetle dinleyebilmektir.

    Rüzgâr yalnız bir yönden eserse bahçe kurur;
    düşünce de yalnız tek bir sesi duyarsa hikmet zayıflar.

    Gerçek özgür insan, sözün düşmanı değildir.

    Onun düşmanı yalan ve zulümdür.

    Nice hakikatler önce muhaliflerin dilinden duyulmuştur;
    nice yanlışlar ise alkışların gürültüsü içinde gizlenmiştir.

    Özgürlüğü seven kişi,
    yalnız kendi konuşma hakkını savunmaz.

    Kendisinin karşısında duran kişinin konuşma hakkını da korur.

    Çünkü bugün rakibinin sesini susturursan,
    yarın senin sesini susturacak bir el mutlaka çıkar.

    Bilge insan, muhalifini bir ayna gibi görür.

    Aynayı kırmak, yüzü güzelleştirmez.

    Akıllı bir yönetici,
    dalkavuklardan korkmalıdır;
    çünkü düşmanın kılıcı bedeni yaralar,
    ama ölçüsüz övgü aklı kör eder.

    Bu yüzden kendine özgürlük yanlısı diyorsan,
    bütün seslerin konuşabileceği bir meydan kurmaya çalış.

    Sadece seninle aynı fikirde olanların değil,
    sana karşı çıkanların da.

    Eğer farklı düşüneni susturmak istiyorsan,
    delil yerine yafta kullanıyor,
    cevap yerine tehdit ediyorsan,

    o zaman özgürlüğün dostu değil,
    onun en büyük düşmanlarından biri olursun.

    Çünkü özgürlük, sesleri susturarak yaşamaz;

    hakikatin, farklı düşüncelerin cesaretle karşılaşabildiği yerde nefes alır.

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    انسان، پایانِ راه نیست؛
    فقط پلی است که خود را مقصد پنداشته است.
    خطرناک‌ترین توهّم این است که آدمی خیال کند همین که «انسان» است، کافی است.
    نه…
    انسان، پروژه‌ای ناتمام است؛ معمایی که هنوز پاسخِ خویش را نیافته است.
    تمامِ هستی از مرزهای خود عبور کرده است؛ ستاره از غبار برخاست، درخت از دانه، و اندیشه از سکوت.
    اما تو…
    آیا از خویشتن نیز عبور کرده‌ای؟
    یا تنها دیوارهای همان زندانی را رنگ زده‌ای که نامش را «من» گذاشته‌ای؟
    مردم به آینه می‌نگرند و از چهرهٔ خویش راضی می‌شوند؛ غافل از آنکه آینه، قفس را نشان نمی‌دهد.
    بدترین شکست، شکست خوردن از دیگران نیست؛ شکست خوردن از نسخهٔ دیروزِ خویش است.
    اگر هر روز همان کسی باشی که دیروز بودی، زمان تو را زندگی نکرده است؛ فقط فرسوده کرده است.
    عجیب است…
    انسان، حیوان را وحشی می‌نامد، اما خود زندانیِ ترس، طمع، غرور و توهّم است.
    قفس اگر زرین هم باشد، باز هم قفس است.
    پس از خود بپرس:
    کدام «من» را امروز کشته‌ای تا «منی» والاتر زاده شود؟
    زیرا آن‌که جرئتِ کشتنِ خویشتنِ کهنه را ندارد، محکوم است تا عمری با همان سایهٔ فرسوده زندگی کند.
    شاید بزرگ‌ترین شوخیِ جهان همین باشد:
    بیشترِ انسان‌ها هرگز انسان نمی‌شوند؛ تنها به عادتِ انسان بودن پیر می‌شوند.

    Türkçe

    İnsan, yolun sonu değildir.
    Kendini varış noktası sanan bir köprüdür.
    En tehlikeli yanılsama şudur:
    İnsan, yalnızca “insan” olduğu için yeterli olduğunu sanır.
    Hayır…
    İnsan, tamamlanmış bir varlık değil;
    henüz çözülmemiş bir bilmecedir.
    Evrenin her parçası kendi sınırını aşmıştır.
    Yıldız tozdan doğdu.
    Ağaç tohumu geride bıraktı.
    Düşünce sessizliği aştı.
    Peki ya sen?
    Kendini aşabildin mi?
    Yoksa yalnızca adına “ben” dediğin hapishanenin duvarlarını mı süsledin?
    İnsan aynaya bakar ve yüzünü beğenir.
    Ama ayna, zincirleri göstermez.
    En büyük yenilgi,
    başkasına yenilmek değildir.
    Dünün kendisine yenilmektir.
    Eğer bugün de dün olduğun kişiysen,
    zaman seni büyütmedi.
    Sadece eskitti.
    Ne tuhaf…
    İnsan hayvana “vahşi” der,
    ama kendisi korkunun, hırsın, kibrin ve yanılsamanın tutsağıdır.
    Altından yapılmış olsa bile,
    kafes yine kafestir.
    O hâlde kendine şu soruyu sor:
    Bugün hangi eski “ben”ini öldürdün ki,
    yerine daha yüksek bir ben doğabilsin?
    Çünkü eski benliğini terk etmeye cesaret edemeyen,
    ömrü boyunca kendi gölgesinin mahkûmu olur.
    Belki de evrenin en acı alayı şudur:
    **İnsanların çoğu gerçekten insan olamaz.
    Sadece insan rolünü oynayarak yaşlanırlar.**

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    ای سالکِ راهِ حقیقت!

    نقصِ تن، پرده‌ای است که چشمِ ظاهر آن را می‌بیند؛ اما نقصِ جان، زخمی است که جز دیدهٔ بصیرت آن را نمی‌شناسد.

    اگر کسی را چشمی نابینا باشد، شاید هزار حقیقت را با دل ببیند؛ و اگر پایی ناتوان باشد، چه بسا در راهِ حق از هزار سوار پیش‌تر رود.

    اما وای بر آن کس که دلش نابینا باشد، هرچند دو چشمِ بینا داشته باشد.

    وای بر آن‌که زبانش از ذکرِ حق خاموش باشد، گرچه در سخنوری، جهانی را به شگفت آورد.

    وای بر آن‌که شکمِ خواهش بر جانش فرمان براند، تا آنجا که عقل، اسیرِ شهوت گردد و روح، زندانیِ نفس.

    من مردمانی دیده‌ام که همهٔ وجودشان به یک خواهش فروکاسته شده است؛ یکی سراپا چشم است و جز عیبِ دیگران نمی‌بیند، یکی سراپا گوش است و جز سخنِ مردم نمی‌شنود، یکی سراپا زبان است و جز داوری و جدال نمی‌شناسد، و یکی سراپا شکم است و همهٔ همّتش گردآوردنِ دنیا.

    اینان اعضای خویش را از دست نداده‌اند، بلکه خویشتن را از دست داده‌اند.

    آدمی آن‌گاه کامل است که هر عضو، خدمتگزارِ دل باشد و دل، فرمان‌بردارِ حق.

    و اگر دل به بندِ هوا گرفتار شود، همهٔ اعضا لشکرِ نفس خواهند شد.

    پس عیب را در صورت مجوی، که صورت، جامهٔ خاک است؛ عیب را در سیرت بجوی، که سیرت، آیینهٔ جان است.

    زیرا شکسته‌دلی، انسان را به خدا نزدیک می‌کند؛ اما شکسته‌نفسی، او را از حقیقت دور می‌سازد.

    —

    Türkçe

    Ey hakikat yolunun yolcusu!

    Bedenin kusuru, gözün gördüğü bir perdedir; fakat ruhun kusuru, ancak basiret sahibi olanın fark edebileceği bir yaradır.

    Bir insanın gözü görmeyebilir, ama gönlü binlerce hakikati seyredebilir.

    Ayağı yürümeyebilir, ama Hakk’ın yolunda nice güçlülerden daha ileri olabilir.

    Asıl yazık olan, gözlerin değil; gönlün kör olmasıdır.

    Asıl eksiklik, dilin konuşmaması değil; hakikati söyleyememesidir.

    Asıl felç, bedenin değil; nefsin arzularının aklı esir almasıdır.

    Öyle insanlar gördüm ki, bütün varlıkları tek bir arzuya dönüşmüş.

    Kimi yalnızca gözdür; hep başkalarının kusurlarını arar.

    Kimi yalnızca kulaktır; ömrünü insanların sözleriyle tüketir.

    Kimi yalnızca dildir; hikmetten çok tartışmayı bilir.

    Kimi ise yalnızca midedir; bütün gayesi dünyayı toplamaktır.

    Bunlar uzuvlarını kaybetmemişlerdir;

    kendilerini kaybetmişlerdir.

    İnsan, her uzvu gönlün hizmetinde olduğunda bütündür.

    Gönül Hakk’a yönelirse, beden de hikmetin hizmetkârı olur.

    Fakat gönül nefsin esiri olursa, bütün uzuvlar arzuların askeri hâline gelir.

    Öyleyse kusuru bedende arama.

    Beden toprağın elbisesidir.

    Kusuru ahlâkta ve gönülde ara.

    Çünkü kırık bir beden insanı küçültmez;

    fakat kırılmış bir vicdan, insanı hakikatten uzaklaştırır.

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    آدمی، تمامِ عمر را میانِ دو سایه سرگردان است؛ یکی گذشته‌ای که دیگر وجود ندارد، و دیگری آینده‌ای که هنوز زاده نشده است.

    و در این میان، تنها گوهری که حقیقت دارد، همین دم است.

    گذشته، کتابی است که بسته شده؛ آینده، نامه‌ای است که هنوز نوشته نشده؛ اما اکنون، تنها صفحه‌ای است که قلمِ هستی بر آن می‌نویسد.

    چه بسیار کسانی که تمامِ عمر، برای فردایی زیستند که هرگز نیامد؛ و چون مرگ در زد، دریافتند که زندگی، همیشه در همان «امروز» منتظرشان بوده است.

    عقل، اگر اسیرِ حسرتِ دیروز شود، زندانبانِ خویش است.

    و اگر بردهٔ رؤیای فردا گردد، باز هم آزادی را از دست داده است.

    آزادی، نه در فرار از زمان، که در آشتی با لحظه‌ای است که نفس در آن جریان دارد.

    اما مبادا «لذتِ اکنون» را با فراموشیِ مسئولیت اشتباه بگیری.

    خردمند، امروز را غنیمت می‌شمارد، نه چون فردا را انکار می‌کند، بلکه چون می‌داند فردا، از دلِ همین امروز زاده می‌شود.

    جهان، استادِ بزرگِ طنز است.

    انسان، ساعت‌ها را می‌شمارد، اما هرگز نمی‌پرسد: «چه کسی مرا می‌شمارد؟»

    تو گمان می‌کنی زمان از کنارِ تو می‌گذرد؛ حال آنکه این تویی که از کنارِ زمان عبور می‌کنی.

    و شاید بزرگ‌ترین راز این بازی همین باشد:

    ابدیت، نه در بی‌پایان بودنِ زمان، بلکه در کامل زیستنِ یک لحظه پنهان شده است.

    —

    Türkçe

    İnsan ömrünü iki gölgenin arasında geçirir.

    Biri artık var olmayan geçmiş, diğeri ise henüz doğmamış gelecek.

    Oysa gerçek olan yalnızca şu andır.

    Geçmiş, kapanmış bir kitaptır.

    Gelecek, henüz yazılmamış bir mektup.

    Şimdi ise, varlığın kaleminin yazdığı tek sayfadır.

    Nice insanlar, hiç gelmeyecek bir yarın için yaşadılar.

    Ölüm kapıyı çaldığında ise, hayatın onları hep “bugün”de beklediğini anladılar.

    Zihin dünü düşünerek zincire vurulabilir.

    Yarının hayalleriyle de tutsak olabilir.

    Gerçek özgürlük, zamandan kaçmakta değil;

    içinde bulunduğun anla barışabilmektedir.

    Fakat “anı yaşamak”, sorumluluktan kaçmak demek değildir.

    Bilge kişi bugünü değerlendirir;

    çünkü yarının, bugünün rahminde büyüdüğünü bilir.

    Evren ince bir alay ustasıdır.

    İnsan saatleri sayar;

    ama bir an olsun kendine sormaz:

    “Acaba beni sayan nedir?”

    Sen zamanın geçtiğini sanırsın.

    Oysa zaman değil,

    sen onun içinden geçiyorsun.

    Belki de oyunun en büyük sırrı şudur:

    **Sonsuzluk, zamanın hiç bitmemesinde değil;

    tek bir ânı bütünüyle yaşayabilmektedir.**

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    از نخستین روزی که انسان چشم گشود، پیش از آنکه «من» را بشناسد، «ما» را شناخت.

    گله، کهن‌تر از فرد است؛ و امنیت، پیش از حقیقت، دلِ بسیاری را ربوده است.

    آدمی، برای آنکه تنها نماند، بارها اندیشیدن را قربانیِ پذیرفته شدن کرده است.

    از این‌رو، لذتِ همرنگ شدن، از لذتِ خویشتن بودن، دیرینه‌تر است.

    اما ای رهگذر!

    هر گله‌ای، راهِ حقیقت را نمی‌داند. چه بسیار کاروان‌هایی که با هم رفتند، اما همگی به بیراهه رسیدند.

    آرامشِ اکثریت، همیشه نشانهٔ راستی نیست.

    دریا نیز آرام است، اما گاه آرامشِ آن، پیش از طوفان است.

    تنها آن وجدانی که جرئتِ پرسیدن دارد، روزی واژهٔ «من» را کشف می‌کند.

    نه آن «من» که از تکبر زاده شود، بل آن «من» که از مسئولیت برخیزد.

    «من»ی که می‌گوید: اگر همه خاموش باشند، من حقیقت را خواهم پرسید.

    اگر همه تعظیم کنند، من نخست دلیل را خواهم خواست.

    اگر همه یک صدا باشند، من از سکوت نیز خواهم آموخت.

    آزادیِ اندیشه، از آن لحظه آغاز می‌شود که انسان، محبوب بودن را فدای صادق بودن کند.

    و چه بسیار کسانی که تمام عمر، در هیاهوی جمع گم شدند، بی‌آنکه حتی یک‌بار صدای وجدانِ خویش را شنیده باشند.

    پس بدان:

    بدترین زندان، دیوار ندارد؛ از ترسِ متفاوت بودن ساخته شده است.

    و بزرگ‌ترین پیروزی، غلبه بر دیگران نیست؛ غلبه بر آن ترسی است که تو را وادار می‌کند به جای حقیقت، تشویقِ جمع را انتخاب کنی.

    —

    Türkçe

    İnsan gözlerini açtığında, “ben” demeyi öğrenmeden önce, “biz” demeyi öğrendi.

    Sürü, bireyden daha eskidir.

    Ve güven duygusu, çoğu zaman hakikat arzusundan önce gelir.

    İnsan, yalnız kalmamak için defalarca düşünmeyi feda etmiş, kabul görmek uğruna kendinden vazgeçmiştir.

    Bu yüzden sürüye ait olmanın verdiği haz, kendin olmanın hazzından daha eskidir.

    Ama ey hakikat yolcusu!

    Her sürü doğru yolu bilmez.

    Nice kervanlar birlikte yürüdü, ama hep birlikte yanlış yola saptı.

    Çoğunluğun huzuru, hakikatin kanıtı değildir.

    Deniz de sakindir; ama bazen en büyük fırtınalar, o sessizliğin ardından gelir.

    Yalnızca soru sormaya cesaret eden vicdan, bir gün gerçek “ben”i keşfeder.

    Bu “ben”, kibirden doğan bir ben değildir.

    Sorumluluktan doğan bir benliktir.

    Şöyle diyebilen benlik:

    “Herkes susarsa, ben yine de gerçeği soracağım.

    Herkes boyun eğerse, ben önce sebebini arayacağım.

    Herkes aynı sesi çıkarırsa, ben sessizliği de dinleyeceğim.”

    Düşüncenin özgürlüğü, insanın sevilmeyi değil, dürüst olmayı seçtiği anda başlar.

    Ne çok insan, kalabalığın gürültüsü içinde kayboldu;

    ama ömrü boyunca kendi vicdanının sesini hiç duymadı.

    Şunu unutma:

    En büyük hapishanenin duvarları yoktur.

    O, farklı olmaktan duyulan korkudan yapılmıştır.

    Ve en büyük zafer, başkalarını yenmek değildir.

    İnsanı hakikatten uzaklaştırıp, kalabalığın alkışına mahkûm eden korkuyu yenebilmektir.

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    چه بسیار مردمان که گمان بردند در حلقهٔ پندگویان، گوهرِ حقیقت خواهند یافت؛ حال آنکه بیش از حقیقت، آسودگیِ خیال می‌جستند.

    پندی که جان را به بیداری نخواند، لالاییِ نفس است؛ و فضیلتی که آتشِ پرسش را خاموش کند، زینتی است بر خوابِ غفلت، نه چراغی در راهِ معرفت.

    آسان است که سخنی بشنوی و دل را آرام سازی؛ دشوار آن است که سخنی بشنوی و جانت دیگر آرام نگیرد، تا حقیقت را بیابد.

    واعظی که تنها خوابِ خوش ببخشد، مرهمی بر چشم می‌نهد، نه بر دردِ دل. اما آن که جامِ آگاهی به دست دهد، نخست خواب را از دیده می‌رباید، آنگاه سپیده را نشان می‌دهد.

    سالکِ راستین، در پیِ آرامشِ بی‌خبران نیست؛ در پیِ بیداریِ دل است، هرچند این بیداری با اشک آغاز شود.

    پس هر سخنی که تو را تنها آسوده کند، پیش از آنکه آن را حکمت بخوانی، بنگر که مبادا پرده‌ای باشد میان تو و حقیقت.

    زیرا گاه، بزرگ‌ترین فضیلت، نه خوابِ آرام، که بیداریِ بی‌قرار است.

    —

    Türkçe

    Nice insanlar, öğüt verenlerin meclisine hakikati bulmak için gittiklerini sandılar.

    Oysa çoğu, hakikatten çok, gönüllerini uyutacak bir huzur arıyordu.

    İnsanı hakikate uyandırmayan öğüt, nefsi uyutan bir ninniden başka bir şey değildir.

    Soruları söndüren erdem, aydınlatan bir kandil değil; gaflet uykusunu süsleyen bir perdedir.

    İnsanı rahatlatan sözü dinlemek kolaydır.

    Fakat öyle bir sözü işitmek zordur ki, ondan sonra gönül artık eski huzuruna dönemesin ve hakikati aramaya koyulsun.

    Yalnızca huzur dağıtan bir nasihatçi, gözlere merhem sürer; ama kalbin yarasına dokunmaz.

    Hakikatin kadehini sunan ise, önce uykuyu gözlerden alır, sonra da şafağı gösterir.

    Gerçek yolcu, habersizlerin rahatını değil, gönlün uyanışını ister.

    İsterse bu uyanış, gözyaşıyla başlasın.

    Bu yüzden seni sadece rahatlatan her sözü, hemen hikmet sanma.

    Belki de o söz, hakikat ile senin arana çekilmiş ince bir perdedir.

    Çünkü bazen,

    en büyük erdem, huzurlu bir uyku değil;
    hakikatin uğruna göze alınan huzursuz bir uyanıştır.

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    مگوی که خورشید هر بامداد، برای من و تو از افق برمی‌خیزد.

    خورشید، نه به شادمانیِ ما دل می‌بندد، نه به اندوهِ ما درنگ می‌کند.

    او می‌تابد، زیرا رسمِ آسمان، تابیدن است.

    اما این تویی که تا غروبِ خویش فرصت داری.

    فردا، وعده‌ای نیست که جهان به کسی داده باشد؛ فردا تنها احتمالی است که بسیاری، پیش از رسیدنش، از آن محروم شده‌اند.

    پس امروز را نه با غفلت، که با وقارِ یک جنگاور زندگی کن.

    شادی، گریز از رنج نیست؛ توانِ ایستادن در برابرِ رنج، بی‌آنکه لبخندِ جانت فرو ریزد.

    فرمانروای خویش باش، پیش از آنکه سودای فرمانرواییِ جهان در سرت افتد.

    آن‌که بر امروزِ خویش پیروز شود، از هزار فتحِ سرزمین‌ها سرافرازتر است.

    پس سهمِ خویش را از زندگی، امروز برگیر؛ نه از سرِ شتاب، بل از آن رو که تنها ثروتی که حقیقتاً از آنِ توست، همین لحظه‌ای است که در آن نفس می‌کشی.

    —

    Türkçe

    Sanma ki güneş, her sabah senin ya da benim için doğuyor.

    Güneş, ne sevincimize bağlıdır, ne de kederimiz için duraksar.

    O doğar, çünkü göğün kanunu budur.

    Fakat senin, kendi gün batımına kadar vaktin vardır.

    Yarın, evrenin kimseye verdiği bir söz değildir.

    O, sadece bir ihtimaldir; ve nice insanlar, ona ulaşamadan bu dünyadan ayrılmıştır.

    Öyleyse bugünü, gafletle değil, bir hükümdarın vakarıyla yaşa.

    Sevinç, acıdan kaçmak değildir.

    Sevinç, acıya rağmen dimdik kalabilme kudretidir.

    Önce kendi nefsinin hükümdarı ol.

    Çünkü kendini yönetemeyen, dünyayı fethetse bile mağluptur.

    Bugünden nasibini al;

    acele ettiğin için değil,

    sahip olduğun tek gerçek servetin, şu anda içinde bulunduğun an olduğunu bildiğin için.

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    روزی فهمیدم وفادارترین همسفرم، نه انسانی بود، نه فرشته‌ای…

    خودم بودم.

    همه رفتند؛ یکی به بهانهٔ منفعت، یکی از ترس، یکی از فراموشی.

    اما این «من»، با همهٔ زخم‌هایش، تا آخرین پیچِ راه کنارم ماند.

    نه وعده‌ای داد، نه سوگندی خورد، نه ادعای عشق کرد.

    فقط ماند.

    چه بسیار شب‌ها که او را شکستم، سرزنشش کردم، تحقیرش کردم، او را با دیگران سنجیدم، و از او خواستم چیزی باشد که نبود.

    اما هر صبح، بی‌هیاهو دوباره کنارم نشست.

    عجیب است…

    بیشترِ مردم در جست‌وجوی کسی هستند که دوستشان بدارد، بی‌آنکه هرگز با نزدیک‌ترین غریبهٔ زندگی‌شان آشتی کنند.

    آن غریبه، خودشان است.

    اگر روزی همهٔ آینه‌ها بشکنند، تنها یک شاهد از زندگیِ تو باقی می‌ماند:

    وجدانت.

    پس پیش از آنکه از جهان انتظارِ وفاداری داشته باشی، ببین آیا با خویشتن صلح کرده‌ای؟

    زیرا آن‌که از خویش می‌گریزد، تمامِ دنیا را نیز خانه کند، باز احساسِ غربت خواهد کرد.

    و شاید بزرگ‌ترین راز این بازی همین باشد:

    تنهایی، نبودنِ دیگران نیست؛ بیگانه شدن با خویشتن است.

    —

    Türkçe

    Bir gün anladım ki, en sadık yol arkadaşım ne bir insanmış, ne de bir melek.

    Benmişim.

    Herkes bir gün gitti.

    Kimi çıkarı için, kimi korkudan, kimi unuttuğu için.

    Ama içimdeki “ben”, bütün yaralarına rağmen son viraja kadar yanımda yürüdü.

    Hiç söz vermedi.

    Hiç yemin etmedi.

    “Seni hep seveceğim.” demedi.

    Sadece kaldı.

    Ona kaç kez haksızlık ettim.

    Onu suçladım.

    Başkalarıyla kıyasladım.

    Olmadığı biri olmaya zorladım.

    Ama her sabah, sessizce yine yanıma oturdu.

    Ne tuhaf…

    İnsanlar kendilerini sevecek birini arıyorlar;

    oysa hayatlarındaki en yakın yabancıyla hiç barışmıyorlar.

    O yabancı, kendileridir.

    Bir gün bütün aynalar kırılsa bile, hayatının tek gerçek tanığı vicdanın olacaktır.

    Bu yüzden dünyadan sadakat beklemeden önce, kendine şu soruyu sor:

    Kendi benliğinle barış içinde misin?

    Çünkü kendinden kaçan biri, bütün dünyayı evi yapsa bile içindeki gurbet hiç bitmez.

    Ve belki de oyunun en büyük sırrı şudur:

    **Yalnızlık, insanların yokluğu değildir.

    İnsanın kendi benliğine yabancılaşmasıdır.**

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    گاه، ویران کردنِ پلی که پشتِ سر نهاده‌ای، ویرانی نیست؛ آغازِ آبادانیِ اراده است.

    چه بسیار راه‌هایی که باز ماندند، نه برای آنکه شایستهٔ بازگشت بودند، بلکه چون دل، هنوز از گذشته دل نکنده بود.

    بازگشت، همیشه نشانهٔ حکمت نیست؛ گاه، نامِ دیگری است بر تردید.

    خردمند، چون حقیقتِ راه را شناخت، دل را اسیرِ حسرتِ دیروز نمی‌کند.

    اگر دانستی که راهی تو را از عزت، راستی یا آرامش دور می‌سازد، در بستنِ آن راه درنگ مکن.

    زیرا پلی که تو را هر بار به خطا بازمی‌گرداند، وسیلهٔ نجات نیست؛ زنجیری است که تنها شکلِ پل به خود گرفته است.

    برخی درها، اگر گشوده بمانند، وسوسه هرگز از آستانهٔ دل بیرون نمی‌رود.

    پس گاه، بزرگ‌ترین شجاعت، نه ساختنِ پلی تازه، که ویران کردنِ پلی کهنه است.

    زیرا انسانِ دانا، کمتر از آن می‌اندیشد که «اگر بازگردم چه خواهد شد؟» و بیشتر از آن می‌پرسد: «چگونه چنان پیش روم که دیگر نیازی به بازگشت نباشد؟»

    —

    Türkçe

    Bazen arkandaki köprüleri yıkmak, bir yıkım değil;

    iradenin yeniden kurulmasıdır.

    Nice yollar vardır ki açık kalırlar.

    Onlar geri dönmeye değer oldukları için değil, insan geçmişi bırakamadığı için.

    Her geri dönüş, bilgelik değildir.

    Bazen sadece kararsızlığın başka bir adıdır.

    Bilge kişi, bir yolun kendisini onurdan, doğruluktan ve huzurdan uzaklaştırdığını anladığında, o yolu kapatmakta tereddüt etmez.

    Çünkü seni her defasında aynı yanlışa götüren köprü, kurtuluş yolu değil;

    köprü kılığına girmiş bir zincirdir.

    Bazı kapılar açık kaldıkça, ayartı da kalbin eşiğinden ayrılmaz.

    Bu yüzden bazen en büyük cesaret, yeni bir köprü kurmak değil;

    eski ve yanlış köprüyü yıkabilmektir.

    Çünkü akıllı insan sürekli,

    “Ya geri dönmek zorunda kalırsam?” diye düşünmez.

    Kendine şu soruyu sorar:

    “Öyle nasıl yürüyebilirim ki, bir daha geri dönmeye ihtiyaç duymayayım?”

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    شبی، با خویشتن گفت:

    شاید آرام‌ترین بسترِ جهان، همان مشتی خاک باشد که دیگر هیچ رؤیایی از آن برنخیزد.

    آیا انسان را از آهن آفریده‌اند، که هر روز زخمی تازه بر جانش بنشیند و باز از او بخواهند لبخند بزند؟

    عجیب است…

    جهان، رنج را بی‌حساب تقسیم می‌کند، اما از انسان انتظار دارد همیشه خردمند، صبور و استوار بماند.

    گویی فراموش کرده‌اند که استخوان، آهن نیست، و دل، از سنگ ساخته نشده است.

    شاید بزرگ‌ترین طنزِ هستی این باشد که شکننده‌ترین موجود را در سخت‌ترین میدانِ بازی رها کرده است.

    اما اندکی درنگ کن…

    شاید ارزشِ انسان، در نشکستن نباشد؛ در آن باشد که هزار بار بشکند و هر بار، با همان دلِ ترک‌خورده، باز معنایی برای ادامه بیابد.

    نه، قدرت آن نیست که هرگز اشک نریزی.

    قدرت آن است که بدانی جهان هیچ تعهدی به مهربانی ندارد، و با این همه، هنوز دلیلی برای برخاستن پیدا کنی.

    زیرا آن‌که حقیقتِ رنج را پذیرفته است، دیگر اسیرِ توهمِ آسایشِ همیشگی نخواهد شد.

    و شاید آخرین راز این بازی چنین باشد:

    هستی، از تو نخواسته شکست‌ناپذیر باشی؛ تنها از تو پرسیده است: پس از هر شکست، آیا هنوز جرئتِ ادامه دادن را داری؟

    —

    Türkçe

    Bir gece kendi kendine sordu:

    Belki de dünyanın en sessiz yatağı, üzerine bir avuç toprak serilen yerdir.

    Acaba insanı demirden mi yarattılar ki, her gün ruhuna yeni bir yara açılsın ve yine de ondan gülümsemesi beklensin?

    Ne tuhaf…

    Evren acıyı cömertçe dağıtır,

    ama insandan hep güçlü, hep sabırlı, hep dimdik kalmasını ister.

    Sanki unutmuş gibidir;

    kemik demir değildir.

    Kalp de taştan yapılmamıştır.

    Belki de evrenin en acı alayı şudur:

    En kırılgan varlığı, en sert oyunun içine bırakmıştır.

    Ama biraz dur…

    Belki insanın değeri, hiç kırılmamasında değildir.

    Defalarca kırıldığı hâlde, çatlamış kalbiyle hayata yeniden bir anlam verebilmesindedir.

    Güç, hiç ağlamamak değildir.

    Güç,

    evrenin sana merhamet borcu olmadığını bilip, yine de ayağa kalkacak bir sebep bulabilmektir.

    Çünkü acının hakikatini kabul eden kişi, sonsuz rahatlık hayalinin esiri olmaz.

    Ve belki de oyunun son sorusu şudur:

    **Evren senden yenilmez olmanı istemedi.

    Sadece şunu sordu:

    “Her yıkılıştan sonra, yeniden yürümeye cesaret edebilecek misin?”**

    « سلطان یاووز سلیم »

  2. کوروش کبیر

    فارسی

    روزی خواهند گفت:
    «ترازو را بیاورید.»
    نمازها را در یک کفه می‌نهند،
    روزه‌ها را در کفه‌ای دیگر،
    صدقه‌ها را نیز می‌شمارند؛
    زیرا هر آنچه عدد دارد، وزن هم دارد.
    اما آنگاه که نوبتِ محبت برسد…
    ترازو می‌شکند.
    نه از سنگینیِ محبت،
    بلکه از آن رو که عشق، از جنسِ وزن نیست.
    آیا می‌توان نور را وزن کرد؟
    آیا می‌توان رؤیا را در مشت گرفت؟
    آیا می‌توان بی‌نهایت را با خط‌کش اندازه گرفت؟
    تنها ذهنی که جهان را با عدد می‌شناسد، گمان می‌کند حقیقت نیز قابلِ شمارش است.
    اما حقیقت، همیشه از حساب فرار می‌کند.
    محبت، نه عمل است و نه پاداش؛
    محبت همان خطای زیبای خداست که قانون‌های جهان را به سخره می‌گیرد.
    اگر دیدی جرقه‌ای از عشق در تو زنده است،
    آن را پنهان مکن.
    شعله، با سوختن بزرگ می‌شود،
    نه با ترسیدن.
    اگر در جانت طلبی می‌بینی،
    بدان که آن طلب، صدای حقیقت نیست؛
    صدای حقیقتی است که تو را صدا می‌زند.
    تو خیال می‌کنی در جست‌وجوی اویی؛
    اما شاید اوست که سال‌هاست در جست‌وجوی توست.
    پس حرکت کن…
    زیرا جهان، عاشقِ چیزهای ساکن نیست.
    زمین اگر زیرِ بیل نلرزد، سنگ می‌شود؛
    ذهن اگر زیرِ پرسش نلرزد، زندان می‌شود؛
    روح اگر زیرِ عشق نلرزد، قبر می‌شود.
    و تو هنوز می‌پرسی:
    «رفتن چه سودی دارد؟»
    این همان پرسشی است که قفس از پرنده می‌پرسد.
    راه، مقصد را نمی‌آفریند؛
    راه، رهرو را می‌آفریند.
    شاید پایانِ بازی، رسیدن نباشد…
    شاید تمامِ راز این باشد که در حالِ جست‌وجو بودن، از هر پاسخی مقدس‌تر است.
    Türkçe

    Bir gün diyecekler ki:
    “Teraziyi getirin.”
    Namazları bir kefeye koyacaklar,
    oruçları ötekine,
    sadakaları da tek tek sayacaklar.
    Çünkü sayılabilen her şey tartılabilir.
    Ama sıra sevgiye geldiğinde…
    Terazi kırılacak.
    Sevgi ağır olduğu için değil,
    sevgi ağırlığa ait olmadığı için.
    Işığı tartabilir misin?
    Bir rüyayı avucunda tutabilir misin?
    Sonsuzluğu bir cetvelle ölçebilir misin?
    Dünyayı rakamlarla anlamaya çalışan zihin,
    hakikatin de sayılabileceğini sanır.
    Oysa hakikat, her hesabın arasından sessizce kaçar.
    Sevgi bir ibadet değildir;
    sevgi, evrenin kurallarına gülümseyen ilahî bir paradokstur.
    Eğer içinde küçücük bir sevgi kıvılcımı görüyorsan, onu büyüt.
    Ateş, yanarak çoğalır;
    saklanarak değil.
    Eğer içinde bir arayış hissediyorsan,
    sanma ki sen hakikati arıyorsun.
    Belki de hakikat, çok uzun zamandır seni çağırıyordur.
    Yürü…
    Çünkü evren duran şeyleri unutmaya meyillidir.
    Toprak sürülmezse taşlaşır.
    Zihin sorgulamazsa zindana dönüşür.
    Ruh aşkla sarsılmazsa mezara döner.
    Ve sen hâlâ soruyorsun:
    “Yürümenin ne faydası var?”
    Bu, kafesin kuşa sorduğu sorudur.
    Yol, varılacak yeri yaratmaz.
    Yol, yolcuyu yaratır.
    Ve belki de oyunun en büyük sırrı şudur:
    Kazanan, sona ulaşan değildir;
    aramaktan vazgeçmeyendir.

    «سلطان یاووز سلیم »
    —
    فارسی

    ای جانِ خویش را فراموش‌کرده!
    از ظلمِ دیگران می‌نالی، اما آیا ظلمِ پنهانِ نفسِ خویش را دیده‌ای؟
    از کینه‌ای که در دلِ دیگری است، آزرده می‌شوی؛ حال آنکه اگر همان کینه در نهانخانهٔ دلِ تو لانه کرده باشد، با آن خو می‌گیری و نامش را «حق» می‌گذاری.
    حسد، حرص، تکبّر و بی‌رحمی، چون جامهٔ نفس بر تنِ آدمی باشد، سبک می‌نماید؛ اما چون همان جامه را بر قامتِ دیگری بینی، سنگینش می‌خوانی و از او می‌گریزی.
    آدمی آینه‌ای شگفت است؛ آنچه در دیگران نکوهش می‌کند، بسیار اوقات سایهٔ خویش را در آنان می‌بیند و از دیدارِ خود می‌گریزد.
    پیش از آنکه جهان را به ترازوی داوری بسنجی، دلِ خویش را در میزانِ انصاف بگذار.
    چه بسیار عیبی که در دیگری چون کوه می‌نماید، اما در خویشتن چون ذرّه‌ای از آن می‌گذریم.
    عارف، پیش از آنکه خار از پای دیگران برگیرد، خارِ نفس را از دلِ خویش بیرون می‌کشد.
    و چون دل از کبر و کینه تهی گردد، عیبِ مردم نیز از دیده فرو می‌افتد؛ زیرا دیده‌ای که به نورِ محبت روشن شد، بیش از آنکه در پیِ یافتنِ گناه باشد، در اندیشهٔ درمانِ جان‌هاست.
    Türkçe

    Ey kendi nefsini unutmuş insan!
    Başkalarının zulmünden şikâyet edersin; peki kendi içinde saklanan zulmü hiç gördün mü?
    Başkasının kinine öfkelenirsin; ama aynı kin senin gönlünde barınırsa, ona alışır, hatta adına “haklılık” dersin.
    Haset, hırs, kibir ve merhametsizlik, insanın kendi nefsinde bulunduğunda hafif görünür; ama aynı hâli başkasında görünce, onu ağır bir kusur sayarsın.
    İnsan tuhaf bir aynadır. Başkalarında ayıpladığı şey, çoğu zaman kendi yüzünün yansımasıdır; fakat o, aynaya değil, yansıyana kızar.
    Dünyayı yargılamadan önce, kendi gönlünü adalet terazisine koy.
    Nice kusurlar vardır ki başkasında dağ gibi görünür, ama kendi içimizde onları bir toz tanesi kadar bile önemsemeyiz.
    Hakikat yolunun yolcusu, önce kendi nefsinin dikenini çıkarır; sonra başkasının yarasına merhem olur.
    Gönül kibirden ve kinden arınınca, insan artık kusur aramaz.
    Çünkü sevgiyle aydınlanan göz, ayıp toplamaya değil, yaraları iyileştirmeye bakar.

    « سلطان یاووز سلیم »

  3. کوروش کبیر

    بی‌تو دلم بازیچه‌ی توفانِ بلا گشت
    دیده‌یِ تر، باریکه‌یِ بارانِ بلا گشت

    ​مجنونِ صحرا، قصه‌یِ مهجوریِ ما نیست
    سرگشتگی در شهر، خودِ ایمانِ بلا گشت

    ​آمیخته با خلق و به دردِ دلم آلود
    خود گم‌شدن در جمع، چه سامانِ بلا گشت

    ​بادِ سحر چون ناله‌ام می‌زارد اینجا
    در دالان‌ها، ناله‌یِ ویرانِ بلا گشت

    ​بارانِ تند و شیشه‌ها، تمثیلِ حالم
    تکرارِ بغض‌ام در تنِ میدانِ بلا گشت

    ​در رودِ جاری، منزوی گشتم و تنها
    چون شعرِ غم، آشفته‌یِ دورانِ بلا گشت

    ​دستم گیر، سلیم، و زِ توفان رها کن
    ورنه که جان در لُجّه‌یِ عصیانِ بلا گشت

    ​« سلطان یاووز سلیم »
    —
    نامِ گلی زِ لعلِ لب‌ام شد فغانِ من
    آن گلعذار آمد و زد سیلی به جانِ من

    ​گفتا که: «سلطانِ جان، منم در گلستانِ دل
    چون من شهی عیان، چه کنی یادِ این و آن؟»

    ​دفِّ منی، مَخور تو دگر سیلیِ هوس
    نایِ منی، مکن تو دگر، سوزِ بی‌کران

    ​در پیشِ کیقباد، که سلطانِ عالم است
    حیف است یادِ کهان، در برِ خسروان

    ​جغد است آن که یادِ خرابه کند به باغ
    زاغ است آن که یادِ خزان آورد به خوان

    ​چنگِ منی، کنارِ منی در حریمِ وصل
    هر زخمه‌ای که سست شود، سازِ خود بران

    ​پشتِ جهان مکن، که روی‌اش تو دیده‌ای
    رو در دِل‌ات بنه، تا گشاید رَهت جهان

    ​چون قمرِ نهان شده در ابرِ تیره، باز
    به خود نگر، سلیمیا، ای سایه‌یِ دوان

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    دل اگر بر غیرِ من بسته، ولی او جانِ ماست
    بر همان عهدی که بستم، پای‌بندِ جانِ ماست

    ​این‌همه جور و جفایی که زِ یارم می‌رسد
    از چه رو در سینه جایِ مهرِ بی‌پایانِ ماست؟

    ​گفتم ای دل، یادِ او را از دل‌ات بیرون بکن
    گفت: هان! او در میانِ روح و در پنهانِ ماست

    ​گر شوم در خاکِ تیره، بشنو از قبرِ کهن
    بانگِ عشقم تا قیامت، در پیِ سلطانِ ماست

    ​دشمنی از جانبِ او، عهدِ او بشکست باز
    ورنه از سویِ منِ عاشق، همان احسانِ ماست

    ​ای تو روی از من مگردان، دستِ من را سخت گیر
    فتنه‌ای در سر ندارم، غیرِ آن سامانِ ماست

    سلیم، ​آن‌کس که می‌گوید که عهدِ ما شکست
    برنخاسته ست از سرِ عهدی که در ایمانِ ماست

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    یک‌دم ای دوست، در این بزم، مرا شادان کن
    چرخ‌زن، مستی کن، سینهٔ ما ویران کن

    ​تا که در چرخِ فلک، شورِ وِصال‌ات نرسد
    در پیِ آخرین‌مان، صحنه چراغستان کن

    ​هفت گردون زِ پیِ وصلِ تو گشتم ای جان
    با جمال‌ات تو، میِ معرفت‌ام جوشان کن

    ​با غمِ عشق، مرا در پیِ خود رنج مده
    ساقی‌آ، جامِ مِی‌ات بر منِ سرگردان کن

    ​گر زِ فرش‌ام به سویِ عرش برآیی تو، دمی
    طرحی از عالمِ بالا، به دلم مهمان کن

    ​تنِ تنهایِ مرا، در رهِ پایانیِ عمر
    با نگاهی به رهِ خاکیِ ما، دربان کن

    ​جان به پا سوخته، ای شاهِ جهانسوزِ دلم
    این‌چنین پیکرِ خونینِ مرا قربان کن

    ​جانِ محزونِ مرا گیر و ببر، سلیمی
    جامی از محشرِ رضوانِ خودام احسان کن

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​گر مرادت، بی‌مرادی‌هایِ ما باشد در این ره
    خواهشِ خویش‌ام دگر، در خاطرِ مستان نیاید

    ​گر برانی یا بخوانی، بنده در بندِ تو هستم
    خلافِ رایِ تو کردن، به آیین‌ام نشاید

    ​پیشِ چشمِ کریمان، عیب و هنر یکسان بُوَد چون
    نظر بر عینِ رضایِ تو، درِ دگر نگشاید

    ​گر عنایت‌ات بگردد، ارادت‌ام خلل‌ناپذیر است
    که این آتش به جان‌ام، به جز عشق‌ات نپاید

    ​هرچه را دوست پسندد، به جان و دل خریدارم
    که در دیوانِ عاشق، جز این رسم‌ات نپاید

    ​دوستی، در بزمِ عاشق، فراتر از عدوات است
    زِ قولِ دشمنان‌اش، کِی محبت‌ها برآید؟

    ​من غلامِ قامتِ آن لعبتِ نازک‌خروشم
    که در رویش هزاران، جامه از شوق‌ام بکاهد

    ​آن‌کس که بیند، سلیم، آن قدِ سروِ دل‌آرا
    به غیر از قامتِ او، سروِ آزاد‌ام نشاید

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    شاخه‌هایم باردار از نورِ پنهانِ تو شد
    ریشه‌یِ جان‌ام به دامانِ تو، مهمانِ تو شد

    ​ای که قرن‌ها نزدیکی و دور از هستی‌ام
    خرمنِ روحم زِ تابِ رویِ تابانِ تو شد

    ​همچو گنجشکی که در تو بال و پر بگشوده است
    بار و بر از تو گرفت و تن، پریشانِ تو شد

    ​اشتیاقِ غنچه‌یِ بوسه، تمنّایِ من است
    دستِ من، چیدنِ گل‌هایِ گلستانِ تو شد

    ​جانِ من با تو تپید و سرکشی آغاز کرد
    آن‌چه از خود شد فراتر، مستِ فرمانِ تو شد

    ​از میِ خُمخانه‌یِ تو، در رخ‌ام نوری دمید
    هر دریچه‌ای زِ هستی، رو به ایوانِ تو شد

    ​دشتِ مریم‌زارِ جان‌ام، سلیمی، زِ تو سبز
    گرچه اندوهی فراوان، در دل از آنِ تو شد

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​دوش با من کاردانی، گفت سرّی از نهان
    رازِ پیرِ می‎فروشِ خوش‌سخن در هر زمان

    ​گفت آسان گیر کارِ سخت، کین چرخِ بلند
    بر کسانِ سخت‌کوشِ خود، نگردد مهربان

    ​جامِ نوری داد و زهره، بر فلک در رقص شد
    نوشِ جان‌اش گفت چنگی، در فضایِ بی‌کران

    ​پندِ من بشنو پسر، غم مخور بهرِ جهان
    حرفِ دُرّی گفتمت، در گوشِ دل گیرش به جان

    ​چون قدح با لبی خندان، برآ با قلبِ ریش
    نه چو چنگی خسته و نالان، در این بزمِ فغان

    ​رازِ این پرده نگردد، فاش بر گوشِ گران
    جز به مَحرم، نرسد آن پیغامِ غیبِ جاودان

    ​در حریمِ عشق، باید چشم و گوشی بود و بس
    نیست جایِ گفت‌وشنود در حضورِ بی‌نشان

    ​حرفِ دانسته بگو، یا خاموشی پیشه کن
    بر بساطِ نکته‌دانان، خودفروشی شد زیان

    ​ساقیا می ده، که فهمید این سلیمی، رسمِ عشق
    در پناهِ شه‌سوارِ عیب‌پوشِ قهرمان

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    سوزِ این هجرِ تو در جان، نه درمان‌پذیر است
    چون شمع در بزمِ غم‌ام، چاره‌ام ناگزیر است

    ​هر دردی ار در جهان، راهِ چاره‌اش هویداست
    دردِ عشق‌ات که بر دل، چو زنجیرِ بی‌تأثیر است

    ​آن دلِ رمیده که در بندِ تو گشته اسیر
    نیست در جستجویِ کس، که تویی آنکه در تسخیر است

    ​کمان مَکش به سویِ من، که نگاه‌ات کُشنده است
    غمزه‌یِ چشمِ تو را، حاجتِ تیرِ دلگیر نیست

    ​بازآ که در غیبت‌ات، از پا نشسته شاهِ جان
    جز تو که دستگیرِ من، در این ره بی‌پیر نیست

    ​سلیم، در ضمیرِ من، یادِ تو مانده جاودان
    جز تو در خاطرِ من، هیچ‌کس‌اش در ضمیر نیست

    « سلطان یاووز سلیم »

  4. کوروش کبیر

    ادامه نوحه ها و اشعار
    —
    نوحه ها و اشعار عرفانی_مذهبی سلطان یاووز سلیم برای ماه محرم:
    —
    جهان را نورِ عشق آمد، به آیینِ اباالفضل‌اش
    مسلمان شد دلِ عاشق، به تبیینِ اباالفضل‌اش

    ​چو خورشیدِ حقیقت زد، به قلبِ تیره‌یِ جانم
    شدم مسحورِ آن نطقِ و فرامینِ اباالفضل‌اش

    ​غمِ آلِ عبا، در جانِ عالم، آتش‌افروز است
    چه دید آن چشمِ حق‌بینِ، در آن حینِ اباالفضل‌اش؟

    ​به وقتِ رفتنِ اصغر، لبی خندان، گلی پرپر
    شد آن لبخند، تضعیفِ، به تسکینِ اباالفضل‌اش

    ​عرقِ شرمِ، از آن پیشانیِ پُرچین، چو باران ریخت
    که سقا، در خجالت، گشت غمگینِ اباالفضل‌اش

    ​خوشا آن لحظه‌یِ معراج، در صحرایِ خون‌آلود
    که زهرا سر گذارد، بر سرِ بالینِ اباالفضل‌اش

    ​همه مسکینِ آن دستِ کریم و همتِ والا
    گدایِ خانه‌یِ جودیم و پُر کینِ اباالفضل‌اش

    ​این نظمِ جان‌سوزم، سلیمی، زِ لطفِ ساقیِ دشت است
    که دریا گشته آن جود و معانیِ اباالفضل‌اش

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​سرچشمه‌یِ صدق و وفا، ساقیِ دشتِ بلا کیست؟
    آن مظهرِ تسلیم و رضا، در ره کبریا کیست؟

    ​در دامنِ پاکِ علی، پرورده‌یِ فضلِ خدا
    آن روحِ ادب، مظهرِ بی‌بدیلِ دعا کیست؟

    ​چون محوِ تماشایِ حسین، در طپشِ لحظه‌ها
    آیینه‌یِ تابانِ حق، در ره هدایت، قمر‌نژاد کیست؟

    ​هفتاد و دو پروانه‌یِ شمعِ رخِ شاهِ دین
    آن قمرِ درخشانِ دشتِ پر از غم‌ و بلا کیست؟

    ​چون ماهِ درخشان به مِی‌انِ حرمینِ حسین
    آن قبله‌نمایِ وفا، در رهِ صدق و صفا کیست؟

    ​گر دستِ رشیدش به جفا از تنِ او شد جدا
    سدِّ رهِ دشمن و حامیِ دینِ خدا کیست؟

    ​از سر و ز دست و ز چشم، بگذشت و شد جان‌فدا
    دلباخته‌یِ راهِ وصالِ جانِ جانان، کیست؟

    ​در دایره‌یِ عشق، اسیر است و رها از خود است
    آن شاهدِ آزاده و هم‌پروازِ شهدا، کیست؟

    ​سلیم، این داغِ گلِ اُمِّ‌بنین، در دلم شعله‌ور است
    آن داغ‌دارِ دلی، که سوخته بهرِ وفا کیست؟

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    شیرِ حق افتاد و گرگان، حلقه زد بر پیکرش
    نیزه باران شد تنِ آن شاهِ میدان‌پرورش

    ​کارِ دنیا بین که سقایِ حرم، در بندِ مشک
    آن‌که اقیانوس، زانو زد به پیشِ ساغرش

    ​مشکِ آب آمد به سویِ خیمه‌ها، اما دریغ
    تیغِ حرمله گشود، راهی سویِ چشمِ ترش

    ​زینبِ کبری، به خیمه، کوهِ صبرِ مصطفی
    در پیِ معجر، هراسان شد زِ حالِ دیگرش

    ​روضه یعنی شاهِ مظلومان، به سویِ علقمه
    بیند از هم پاشیده، آن لشکرِ نام‌آورش

    ​غیرت‌الله است و بر نی، می‌رود تا حشر، او
    سایه‌بانی باشد این‌سان، بر سرِ خواهرش

    ​در ماتمِ آن دستِ بریده،سلیمیا خون بگرید
    تا که در عرشِ خدا، آید صدایِ محشرش

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    طوبی لکم! ای خیلِ سرافرازِ اباالفضل
    ای جان‌نثارانِ سرافرازِ اباالفضل

    ​در عرصه‌یِ لبیک به اربابِ شهادت
    بستند پیمانِ وفا، سازِ اباالفضل

    ​ایرانِ ما گشته در این دشتِ ولایت
    از مشرقِ جان، جلوه‌گرِ رازِ اباالفضل

    ​تهران و زنجان و همه شهرِ حسینی
    بنگر که شد مملو زِ پروازِ اباالفضل

    ​از شمرِ دوران، دلِ ما در هراس نیست
    هستیم سرشار از رهِ دلبازِ اباالفضل

    ​خاکِ دلیرانِ وطن، پرورده‌یِ خون است
    آیینه‌بندان شده در نازِ اباالفضل

    ​آن‌کس که دارد سرِ حق در دلِ فانی
    دارد به جانِ خود، نمک‌سازِ اباالفضل

    ​در یومِ سقایت، که شود صبحِ قیامت
    بنگر که مهمانیم به اعجازِ اباالفضل

    ​یابن‌الحسن! ای شاهِ غایب، تو به هر دم
    گریانی و هستی تو به آوازِ اباالفضل

    ​در ماتمِ آن نخلِ پریشان، ای سلیما
    خون می‌چکد از دیده به پروازِ اباالفضل

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​ما به درگاهِ تو سائل، شاملِ لطف و کرم
    خوار بودیم و به نفست، محترم در هر قلم

    ​لب نجنبانده، دعایِ ما به استجابت رسید
    تا دخیلِ پرچمِ تو گشته‌ایم از صُلح و دَم

    ​چشمِ ما بر نخِ پرچم، در عزا سرگشته است
    اهلِ غم گشتیم و از شادیِ بی‌حاصل، رَمَم

    ​گر به جنت می‌رویم، آن‌جا به پا سازیم بزم
    نوکرانِ کویِ عشقیم، هم‌قسم در هر عدم

    ​راهِ عشقِ تو سعادت، شکرِ حق ثابت‌قدم
    در طریقِ دینِ تو، با عشقِ تو در یک‌رَقم

    ​زندگیِ ما همین است: زیرِ خاکِ کویِ تو
    شریفِ خاکِ آن حریم‌اش، عاقبت گردم حَکَم

    ​آن دستِ بریده، سلیمیا، دستگیرِ ما بُوَد
    چون به اشکِ آن دو دستِ قلم، گشته‌ایم دَم

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ز چشمه‌سارِ توحید، ار طلب‌کاری، سبو برگیر
    ز دستِ ناکسان مستان، که ره در کویِ او برگیر

    ​تو آبی و تو را آبِ جهان، کی در خورِ شأن است؟
    فرات از آبرویِ تو، وضویِ شست‌وشو برگیر

    ​مقامِ تو نگردد کم، که کرب‌وبلا به خون‌ات یافت
    از آن آبرو که ریختی، صد آبرو برگیر

    ​ز شرمِ رویِ تو خورشید، با ماهِ رُخ‌ات خو کرد
    تو ای خورشیدِ آلِ‌الله، از این عالم، سبو برگیر

    ​برایِ اهلِ جنت، چون عمودت شد به سر، گشتی
    تو ای آرزویِ فردوس، راهِ گفت‌وگو برگیر

    ​گران شد قیمتِ این آب، عمو از دستِ ما بگریخت
    زِ مشکی کز قبیله رفت، صد غم در گلو برگیر

    ​شکستِ حرمتِ زینب، چو دستی بر النگو شد
    زِ کوفه‌، آستینِ پاره، راهِ جست‌وجو برگیر

    ​سلیم، آن قدِ رعنا را، به کوفه بیش می‌باید
    چو آن قامت نمی‌شد پنهان، از این رو در گلو برگیر

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​در زمانِ رفتن‌اش، بغضی گلو را سخت بست
    آرزو در قلبِ خیلِ خیمه‌گاه، آن دم شکست

    ​خواست تا عالم شود تشنه‌یِ این عشقِ تمام
    عطش را ساقیِ ما، در سبو، پیمانه بست

    ​آن برادر خواندنِ مولا، به وقتِ جان‌فشانی‌ست
    قطره‌هایِ خونِ او، بر خاکِ غربت، نقش بست

    ​او نیفتاد از سمِ مرکب، که خود آمد فرود
    در دلِ علقمه، جان بر آستانِ دوست بست

    ​آیه‌هایِ مصحفِ رخسارِ او، در خون فتاد
    لشکرِ بی‌وضو، بر آن کلامِ حق، پیوست

    ​حرمتِ خیمه، پس از ساقی به تاراجِ عدو
    چون شکست آن کوهِ غیرت، رشته‌یِ صبریم گسست

    ​این داغِ سنگین بر دلِ عالم گران است، سلیم
    زانکه قامتِ رشیدش، زیرِ بارِ غم شکست

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    روضه‌خوان بارِ دگر، از سرِ آن روضه شروع کرد
    مرثیه از بوسه‌گاهِ، احمدِ مختار شروع کرد

    ​از دلِ گودال و آن، خنجر و نیزه به گریه آمد
    وز غمِ آن خواهر و، اسیریِ بسیار شروع کرد

    ​چشمِ حرامی چو بر، خیمه‌یِ عصمت فتاد، صیحه زد
    از پیِ سیلی و آن، واقعه‌یِ معجر شروع کرد

    ​قصه به ارباً‌اربا، رسید و به اکبرِ ماه
    از غمِ مشکِ عمو و، التهابِ بار شروع کرد

    ​آن‌گه که گهواره را، به دستِ خود ساخت، ناله زد
    از گلویِ اصغر و، لای‌لایِ آن یار شروع کرد

    ​تشنه‌لبِ بی‌کفن، حسینِ من است و نَفَس برید
    از پیِ مادر و آن، کوچه‌یِ دشوار شروع کرد

    ​هیزمِ کین می‌رسد، حرم خبر گشت و شعله‌ور
    وز پیِ آتش‌زدن، به خانه‌یِ اسرار شروع کرد

    ​این قافیه، سلیمیا، در ختمِ غزل، باز شد به سر
    وز پیِ آن روضه، باز از سرِ آن کار شروع کرد

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ای به رویِ خاکِ غم، افتاده و سر در نداری
    در بیابانِ بلا، یک یاورِ دیگر نداری

    ​هزار و نهصد ضربه بر جسمِ تو بنشست، شاهِ من
    جایِ سالمی دگر، در پیکرِ انور نداری

    ​بگذار تا جان بر دهم، پیشِ تنِ چاک‌چاک‌ات
    گرچه گویی خواهرِ غم‌دیده در منظر نداری

    ​من به جنگِ دشمنانِ دون، قیامِ خود کنم
    تا نگویند این شهِ دین، لشگر و یاور نداری

    ​خیمه‌ها در انتظارند و عمو در خون نشسته
    خیز و گو ای شاه، که ساقیِ نام‌آور نداری

    ​کهنه پیراهن ربودند و انگشت و انگشترت
    ای تماشایی‌ترین، دیگر چرا پیکر نداری؟

    ​نعلِ اسبان بر تنِ پاک‌ات چرا باید گذشت؟
    از چنین ماجرایِ هولناکی، بدتر نداری؟

    ​سلیم، آن گلویِ نازنین، بوسه‌گاهِ مصطفی بود
    دیر آمد خواهرت، ای سر نداری و سر نداری

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ظهرِ روزِ دهم و، آن لحظه‌یِ پایانِ حسین
    خون زِ تن‌هایِ وی، شد جاری به میدانِ حسین

    ​سینه‌اش از حادثات، آتش‌فشانِ داغ بود
    برافروخته چهر‌ه‌اش، در آتشِ احسانِ حسین

    ​مردِ حق، مانندِ حیدر، در نبردِ کین نشست
    می‌جهد خون از تنش، در عرصه‌یِ ایمانِ حسین

    ​قامت‌اش الف است و دال، هرگز نگردد در بلا
    خم نگشته کمرش، در قلبِ آن طوفانِ حسین

    ​تکیه بر شمشیرِ خود، آن شاهِ سرپا مانده است
    دشمن از کثرتِ کشتن، شد زِ سرگردانِ حسین

    ​جنگِ نابرابر و، بارانِ سنگِ بی‌امان
    کس ندیده چنین جنگی، به آن میدانِ حسین

    ​ساعتِ موعودِ دیدارِ سَری با مادر است
    جان به لب آمده‌ست، از این غمِ سوزانِ حسین

    ​موقعِ افتادنِ او، زینب آمد در فغان
    کار از کار بگذشت، شد پاره‌گریبانِ حسین

    ​سینه‌اش سنگین شد و، عبدلله از آن پر کشید
    ای بمیرم زِ داغِ، آن دُردانه‌یِ جانانِ حسین

    ​غارتِ خیمه شده، ای قومِ دون، آزاده باشید
    آه از آن اسبان و، آن نعلِ نمایانِ حسین

    ​این روزِ جهان، سلیمیا، تاریک‌تر از شب شده‌ست
    زینب و چادرِ او، گشته‌ست پاسبانِ حسین

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​عطرِ خوش‌بویِ تَن‌اش، باد سویِ گلشن برد
    خبرِ سوختن‌اش، تا سَرِ آن مَعدن برد

    ​نیزه‌ها بر عطش‌اش، قهقهه سر می‌دادند
    زخم‌ها لاله‌یِ آن، باغِ گلِ آن تَن برد

    ​دشنه‌ها حلقه زدند، دورِ تنِ اطهرِ او
    نقشِ انگشتری‌اش، در یمنِ آن یمن برد

    ​بادها سینه‌زنان، زودتر از زینبِ خسته
    تا مدینه خبرِ، آمدنِ آن مِهن برد

    ​آهسته بگویید،سلیم، به یعقوبِ دلم
    که همان گرگ‌صفت، یوسفِ آن پیرهن برد

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    هنوز آن شه نفس می‌زد، هنوز آن دم دگر دیر است
    میانِ آن کویرِ تفت، آبی ننگِ تقدیر است

    ​هزار و نهصد و پنجاه سال، این دیده گریان است
    تنی که جایِ تیرِ کین، به هر عضوی زِ تصویر است

    ​دو چشمِ بی‌رمق می‌خواند، آیاتِ خدا بر لب
    به تن جوشن‌کبیرش بود، که سدِّ راهِ تقصیر است

    ​دریغ از آن که پیراهن، ربود آن دونِ بی‌غیرت
    به انگشتِ شهِ والا، چو سائل بود و تکثیر است

    ​اگر شاعر در این قصه، چنین ناچار می‌نالد
    از آن باشد که قلب‌اش در، هجومِ زخمِ زنجیر است

    ​شهیدِ معرکه کی، غسل و کی کفن جوید؟
    سزایِ آن بدن، هرگز حصیرِ پاره و تیر است

    ​این پیکرِ عریان،سلیمی ، که در گودال افتاده
    به نزدِ حق سرافراز و به دهرِ دون، اساطیر است

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    حُسنِ مطلع گشته‌ام، حُسنِ ختامِ هر دَم‌ام
    گرچه خولی، گرچه شمر، آید به پیشِ مَحرم‌ام

    ​آمدم تا دُر برون آرم زِ سنگِ این دیار
    تا که حُرّی را بسازم در طریقِ اعلم‌ام

    ​تیرها بارش نمایید ای سپاهِ تیره‌بخت
    آرامش از جسمم بگیرید، ای رفیقانِ غَم‌ام

    ​تیغ و دشنه، شعله‌ور، در گرداگردِ من است
    شاید از این قومِ تشنه، تشنه‌ای آید بَم‌ام

    ​گر کسی انگشتری از من بخواهد، گو که باش
    پیراهنم هم سهمِ آنان، این سخایِ اعظم‌ام

    ​زیرِ نعلِ اسب‌ها، جسمم مهربان‌تر می‌شود
    گر تنورِ خانه‌ای گرم است، من در ماتم‌ام

    ​خطبه‌یِ من، زخمِ من، تاریخ را آزاد کرد
    پایِ این عهدِ گران، تا حشر در حالِ خَم‌ام

    ​این نهضتِ خون، سلیمی، حُسنِ ختامِ عالم است
    در قیامِ عشقِ او، تا صبحِ محشر هم‌دَم‌ام

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​روضه‌خوان آمد کنون با ناله‌ای از جان، دگر
    ناتوان و غم‌زده، با سوزِ در دوران، دگر

    ​گفت: «یا عطشان» و اشکم شد روان از دیدگان
    آن امامِ تشنه‌لب، آمد به میدان‌بان دگر

    ​شیبِ خضیب از خون و مقتل‌ها گواهی می‌دهند
    کز جفایِ کوفیان، آمد به دل، طوفان دگر

    ​سه تیر و سه هدف، زین پس کمانِ حرمله
    قصدِ آن حلقومِ اصغر، کرد با پیکان دگر

    ​شاه از زین واژگون گشت و فغان در عرش شد
    عرشِ حق لرزید و شد در ماتم و هجران دگر

    ​عصرِ عاشورا، سنانِ دون به قصدِ حنجره
    خنجرِ کین برد و آمد، در پیِ جولان دگر

    ​زینبِ خسته، دوان در هروله، آواره‌وار
    دید بر گودالِ خون، آن شاهِ سرگردان دگر

    ​یکی خولی، یکی شمر و، یکی هم با عصا
    جمله بر پیکر، در آن تپه‌هایِ لرزان دگر

    ​آن تشنه‌لب، سلیم، اکنون به گودال است و جسم‌اش
    می‌دهد بویِ خزان، در دشتِ بی‌پایان دگر

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​کُتِه کن این قصّه را، بقیه‌اش ناگفته است
    احترام‌اش شد تباه، بقیه‌اش ناگفته است

    ​هر که از حیدر به دل، زخمی زِ ذوالفقار داشت
    آمد آن دم در نگاه، بقیه‌اش ناگفته است

    ​نیزه و شمشیر و سنگ، جمله پایان یافته
    مانده در مقتل به راه، بقیه‌اش ناگفته است

    ​باورِ زینب کجا، خصمِ دون بر سینه شد
    تیره‌گون گشته پگاه، بقیه‌اش ناگفته است

    ​آن ردایِ فاطمه، در ازدحامِ بی‌دلان
    شد به تاراجِ گناه، بقیه‌اش ناگفته است

    ​چون خیال‌شان زِ حسین، گشت راحت در نبرد
    خیمه‌ها گشتند سیاه، بقیه‌اش ناگفته است

    ​آن‌که در قتلگاه، با دامنِ خونینِ خویش
    آمد از آن جایگاه، بقیه‌اش ناگفته است

    ​سر برفت و انگشت رفت و، کاش آن تنِ حسین
    می‌ماند در آن پناه، بقیه‌اش ناگفته است

    ​خفته‌ای بر خاک و من، سویِ شامِ تیره می‌روم
    در پیِ این بی‌پناه، بقیه‌اش ناگفته است

    ​دلواپسِ آن سرم، بر نی و سنگِ پشتِ بام
    در پیِ آن مجلسِ ماه، بقیه‌اش ناگفته است

    ​قصه بر «سر» شد تمام، سلیم، تازه شروع
    مانده بر دل‌ها گواه، بقیه‌اش ناگفته است

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    دعا به جانِ سحر، یا حسن، به هر دم باد
    مقامِ آن مَه، برتر زِ هر چه عالم باد

    ​مبین که نسلِ او در امامتی ننشست
    جمالِ حُسن، در سیمایِ هر امام، مُدام باد

    ​به کفر گفت: که آن دست، نیست درمان‌بخش
    خطا نگفت؛ که آن مظهرِ شفا، هم‌نام باد

    ​حسین می‌شنوم، هر زمان به لب آرم
    که آن سکوتِ پُر از جلوه‌یِ معظم، فام باد

    ​به امرِ حُسن، قاسم، به کربلا آمد
    که صاحبِ لقبِ عرش و کبریا، آن جام باد

    ​بخوان به نامِ پسر، تا پدر گشاید در
    که شیرِ حق، «ابوالحسن»، به هر مقام، اِعلام باد

    ​این ره از آن کویِ بی‌نشان آمد، سلیمیا
    گدایِ حُسنِ تو بودن، به ما، به هر گام باد

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    دور ماندم از همان کاروانِ کرب‌وبلا
    فاصله‌ست بسیار، از دوستانِ شما تا به ما

    ​عاشقی‌ام ادعایی بیش نیست در راهِ تو
    راهِ من از راهِ‌تان، گشته جدا، بی‌وفا

    ​عمار و دعبل کجا؟ یا که آن یارانِ تو؟
    کو «مرحباً» بر ما؟ که لایق نباشد سِزا

    ​ابنِ تیهان و خزیمه، در دشتِ خون خفته‌اند
    ای خدا، کو آن شهیدانِ راهِ حقیقت‌نما؟

    ​آن‌که فرمود امامِ متقیان در وصف‌شان:
    «اینَ یاران؟» کِی کجایند؟ ای پادشاهِ هدی!

    ​خانه بر کس مَنمایید، که آن گشته خطاست
    امرِ حق، دعوتِ مولاست، به عدل و صفا

    ​خوش‌بخت آن‌کس که با جان، هستی‌اش کرد فدا
    در رهت ای شاهِ عطشان، در آن دشتِ بلا

    ​سلیم، ما منتظرِ، امرِ امامِ خودیم
    چون نباشیم با او؟ ای داد از این ماجرا

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​حسین، کشته‌یِ دیروز و پیشوایِ زمان
    قیامِ اوست که در نهضت، آتشی‌ست عیان

    ​سراسرِ ره و رسم‌اش، جهاد و باور بود
    اگرچه جنگِ وی، در یک روز شد به جهان

    ​به نزدِ او، که به جز سرنوشتِ خوش نبود
    ردایِ مرگِ وی، زر‌دوزِ پرنیانِ جنان

    ​نه هیهاتِ حسین، آفتابِ عدلِ وی است
    که قلبِ ظالمِ دوران، نمایدش ویران

    ​هر آن‌که در پیِ اسلام و سوزِ غصه بود
    رهینِ همتِ والایِ شاهِ پیروز است، آن

    ​این تبِ عشقی سلیما، که در دلم برپاست
    برایِ خصمِ زمان، خانمان‌سوزِ گران

    « سلطان یاووز سلیم »

  5. کوروش کبیر

    سلام و درود بر شما استاد گرانمایه و گرامی، زیاد وقت کاری و شغلی و استراحت شما رو نمیگیرم، میدونم که تلگرام من و نمی بینید یا وقت ندارید برای دیدن، ولی به شما استاد عزیز این و خلاصه بگم که سلطان سلیم پدر واقعیش سلطان الدین ترکمان اهل گنجه از ترکمنان چینستان هستند و مادر واقعیش سایه ی نور اهل ترابوزان از نوادگان مولانا هستند و زوج عرفانی ای مثل لیلی و مجنون بودند در شهر ترابوزان که یه روز سایه ی نور شوهرش میره سفر حج که توسط راهزنان کشته میشه و دیگه سایه ی نور نمیتونسته خرج خانه و بچه اش رو بده و فقیر میشه و فرزند اش رو میده به درویشی و درویش که درویش سلطنتی دربار عثمانی بوده میره پیش سلطان بایزید و بچه رو به اون به یک دلایل عرفانی میسپاره اما گلبهار خاتون همسر سلطان بایزید میگه که این بچه ریشه در خاک دیگری دارد و … و اجازه نمیدهد که از بچگی های سلطان سلیم هیچ نگارگری ای رو خلق کنند و اما سلطان بایزید که آدم عرفانی ای بوده با همسرش مخالفت میکند و بچه را پیش خودشان در دربار نگه میدارند و نامش را سلیم میگذارند و سلیم از کودکی آدمی بود که دوست داشته مثل مولوی و سعدی و حافظ و خیام و نظامی و فردوسی آدم بزرگی بشه و دوست نداشته به سلطنت برسه، مثل مارکوس اورلیوس که از سلطنت دوست داشت کناره گیری کند اما به ناچار پادشاه روم شد و… و سلطان سلیم به خواسته پدرش به سلطنت رسید (نه مثل دروغ خلع پدر و کشتن ولیعهد و برادران که آثاری در تاریخ از آن وجود ندارد) و سلطان بایزید از سلطنت کناره گیری کرد و رفت به عبادت صوفیانه اش مشغول باشه و سلیم به افسردگی دچار شد و به شراب پناه برد و و سال های سلطنتش را با شراب و افسردگی سپری کرد تا اینکه یه روزی مولانا میاد تو خواب پیش سلیم و بهش میگه که مشروب نخوره و اگه مشروب نخوره به جاش بهش شعر و ادبیات و فلسفه که سلطان از اون ها فارغ بوده رو بهش یاد میده و سبکی بهش یاد میده که اسمش به نام سلیم ثبت میشه یعنی سبک سلیمی، و سلیم قول میده در خواب که مشروب و کنار بزاره و از مولانا شعر و فلسفه و ادبیات و سبک سلیمی رو یاد میگیره و وقتی از خواب بلند میشه مشروب و میزاره کنار و با اشتیاق و شوق فراوان شروع میکنه به شعر و کتاب نوشتن و به شیخ سلیم رومی و مولانای ثانی مشهور میشه در تاریخ و مثل مارکوس اورلیوس به پادشاهی فیلسوف و مثل مولانا به شاعری توانا به سبک مولوی وار با سبک سلیمی اش تبدیل میشه و… و مولانا رو هر روز میره در قونیه زیارت میکنه سلیم و مولانا همیشه روی مقبره اش میشسته و منتظر سلیم بوده و مولانا به سلیم وحی میکرده و بهش ماموریت هایی رو میداده که یکی از این ماموریت ها این بوده، فتح شهری به نام شهر دل در اروپا و… و ماموریت هایی که بهش اشاره نمیکنم و در تلگرام برای شما فرستادم، و استاد عزیز، من این داستان و کامل به همراه ادامه اش و منابع اش در تلگرام شما فرستادم و امیدوارم که اگر وقت کردید، به دقت این داستان و نگاه و بررسیش کنید از ابتدا تا آخرش رو… سربلند باشید و روز خوبی رو برای شما آرزومندم استاد گرامی، بدرود 🌹🙏🌹🙏
    —
    شعر اول سلطان سلیم بعد از بلند شدن از خواب:

    بشنو از نای این زمان، چون ناله برپا می‌کند
    شرحِ هجران وُ فراقِ ملکِ عقبیٰ می‌کند

    تا مرا بربیده‌اند از خیمه‌گاهِ اصلِ خویش
    ناله‌ام در سینه، صد آشوب و غوغا می‌کند

    سینه می‌خواهم سنان‌خوار وُ دریده از فراق
    آنکه شرحِ دردِ ما در عرصه افشا می‌کند

    هر که دور افتاد از تخت وُ کلاهِ وصلِ یار
    باز جستِ دولتِ ایامِ پیشا می‌کند

    آتشِ عشق است وُ بادِ کبریا در نایِ ما
    هر که این آتش ندارد، ترکِ دنیا می‌کند

    نی حکایت از ره پُرخون وُ تیغِ جان‌شکار
    قصه‌یِ مجنون وُ صد پیکار وُ یغما می‌کند

    در غمِ ما روزها با سوزِ ترکان شد رفیق
    عمرِ فانی را ببین، قصدِ مدارا می‌کند

    حالِ پخته کی بداند خامِ دور از معرکه؟
    بس سلیمی! عشق، خود حلِ معما می‌کند

    « سلطان یاووز سلیم »

  6. کوروش کبیر

    اندیشه عطارگونه سلطان سلیم اول در اشعارش:
    —
    ذرّه‌ها گر جملگی ناطق شوند
    در بیانِ وصفِ حق لایق شوند

    ​صد هزاران سال گویند از صفا
    یک نم از بحرش نگردد بر ملا

    ​عرض را کی گنجد اندر عرضِ خویش؟
    او منزّه، ما اسیرِ ریش و پیش

    ​ای قدیمِ پاک، در میدانِ تو
    عقلِ کل گردی‌ست در طوفانِ تو

    ​گر دو عالم هست یا از هست، نیست
    قطره‌ای در پیشِ او، آنِ نیست

    ​گر جهان گردد پر از کفر و تباه
    کی رود بر چهرهٔ مه‌پاره، کاه؟

    ​قطره‌ای، کُلِّ جهان در نزدِ اوست
    او بُوَد دریا و عالم هم‌چو پوست

    ​چشمهٔ حیوان که اسکندر نیافت
    از غمش خورشید هم بر زر نتافت

    ​عقل‌ها در حیرتِ ذاتش اسیر
    جانِ عالم از جلالش ناگزیر

    ​چار ارکان را چنان آمیخت او
    کاین جهان را در زمین آویخت او

    ​از میانِ دودی از غیب و شهود
    هفت سقف و چار بنیادش نمود

    ​چوبِ خشک از صنعتش پُر گل شده
    دشت و صحرا از گلش بلبل شده

    ​بر رگِ هر برگ، نقشِ صد هنر
    تا شود در دیده، آیینه به بر

    ​قدرتِ حق را ببین در کارِ نیش
    پشه را قدرت دهد در رزمِ خویش

    ​آن حبیبِ حق که در غار آرمید
    عنکبوتش پرده‌ای از نور چید

    ​نحلی و نوری، شفایی، مشکِ ناب
    از کرم آمد پدید از رویِ آب

    ​سی و دو مرواریدِ دُر در درجِ ده
    تیغِ گویا، رهبرِ هر راهِ به

    ​چون ندانی کنهِ جان و عقلِ خویش
    از خدا مگشای لب، ای سست‌کیش

    ​سویِ ذاتش ره مبر، طاعت نما
    در تماشایِ جهان کن ارتقا

    ​عقلِ تو یک قطره، بحرش بی‌کران
    این چنین فهمی نباشد در جهان

    ​چون فرشته در درش انگشتِ عجز
    می‌زند بر دندان و می‌بیند کج‌ و هرز

    ​خامشی بِه، کین جهان بارِ گران
    خالقِ ما راست پندارِ نهان

    ​زندگانی چیست؟ جز حبس و قفس؟
    در پیِ رستن ز بند و از هوس

    ​سلیما! خسته از این بندِ جان
    می‌زنم فریادِ حق در این مکان

    ​از شرابِ وصلِ خود جامی ببخش
    بر گناهِ بنده، آرامت ببخش

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    سحرگاهان که بانگِ رحل سر شد
    زِ بزمِ عمر، این خورشید زر شد

    ​به دوشم بارِ هستی چون گران بود
    اجل آمد، که وقتِ این سفر شد

    ​نه برگِ ماندنی، نی توشه‌ای هست
    در این ره، دستِ خالی رهگذر شد

    ​به گردِ گورِ من گردید، یاران!
    که می‌دانید چُون بر من خبر شد؟

    ​منم تنها در این گودِ سیه، زار
    که داند در لحد بر من چه سر شد؟

    ​به تاراجِ فنا رفت آنچه بودش
    تمامِ سیم و زر، خاکِ کمر شد

    ​نه روز آمد به چشمم، نه شبِ خوش
    که صبحم تیره، شامم بی‌سحر شد

    ​چه سود از این همه رنج و تکاپو؟
    که عمرم در خیال و بی‌ثمر شد

    ​شما هم غافلان، در ره بمانید
    که وقتِ بستنِ این ره، خطر شد

    ​چو شد مرغِ دلم از آشیان دور
    به زیرِ خاک، تقدیرم قدر شد

    ​سلیم، آخر در این ره می‌سپارم
    که عالم در نگاهِ من، سقر شد

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ای به بازارِ جهان، روی چو پنهان کرده
    خلق را در طلسمِ خویش، پریشان کرده

    ​غیرِ تو نیست سراب و همه‌ی بود و نمود
    خلق را در دَمِ تو، بی سر و سامان کرده

    ​واحدی، لیک به صد شکل و صفت جلوه‌گر است
    کفر و دین را ز یک آیینه‌یِ عرفان کرده

    ​چون به یک آینه‌یِ حق، نظر اندازی باز
    دو جهان را ز رُخِ خویش، چراغان کرده

    ​سنگِ سوده، یمینِ حق و هستیِ خداست
    هرچه آید ز عدم، در پیِ فرمان کرده

    ​ذاتِ یکتایِ تو، در پرده‌یِ پندارِ بشر
    صد هزاران گلِ صد‌برگ، به میدان کرده

    ​از یکی پرتوِ تو، شد همه عالم روشن
    تخمِ عشقت که در این مزرعه‌ بنشان کرده

    ​در دلِ باغِ اَحد، جلوه‌یِ گُل‌زارِ تو بود
    خار و گل، شاخه و بر، با تو نمایان کرده

    ​قهر و لطفت همه یک جلوه ز یک ذاتِ شماست
    شورِ هستی همه را از تو به پایان کرده

    ​خویش را بر خودِ خویش، جلوه‌گرت دیدم باز
    پرده بردار و ببین، خود به تو خواهان کرده

    ​آنچه در هفت فلک، در حرکت یا سکون است
    بر طوافِ تو، به یک دایره پیمان کرده

    ​عارف از کفر و دین، هر دو گریزان شده است
    چون که جان را زِ تو در وادیِ احسان کرده

    ​سرّ حق در دلِ تو، چون که سلیمی خواند
    چشمِ دل را به تماشایِ تو حیران کرده

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ای پسر، از بهرِ من، ترکِ رهِ روزه مکن
    چهره‌ات چون زر شد از اندوه و از روزه، مکن

    ​ماه رویِ تو زِ رنجِ روزه چون هلال شد
    این‌چنین ماهِ دلاویز به سر، روزه مکن

    ​شکرِ لعلت که پر از نکهتِ شیر است و طرب
    تلخ کن کامِ خود از وسوسه‌یِ روزه، مکن

    ​زان دهانِ نمکین، بویِ جگر می‌آید
    بیش از این خونِ دلم را به درِ روزه، مکن

    ​عاشق از دیدنِ رویت چو هلال است و نزار
    چشمِ بیمارِ مرا تیره به پَر، روزه مکن

    ​در سفر هستم و جانم به لب آمد زِ فراق
    رخصتی ده که کنم باز به لب، روزه مکن

    ​شاهِ من، آنکه چو خورشید، سخاوت دارد
    خلق را در طلبِ خوانِ ظفر، روزه مکن

    ​آن‌که در دستِ سخا، بحر و بَر است‌اش در کف
    مانعِ بارشِ ابرِ گهر و روزه مکن

    ​تیغِ تو چون گشاید گره از کارِ جهان
    فتحِ عالم به دگر عزمِ سفر، روزه مکن

    ​سلیمی، که ملکِ سخن در کفِ فرمانِ من است
    عیدِ وصل است و دگر از پیِ دَر، روزه مکن

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ای که هفت‌آسمان درگهِ فرمانِ تو است
    عرش و فرش، ایزدِ پاک، در تنِ جانِ تو است

    ​هم نهان از دیده‌ها، هم عیان در هر مَکان
    هر چه هست اندر جهان، جُمله در ایمانِ تو است

    ​عقلِ کل حیرانِ تو، پیر و جوان سرگشته‌ات
    هر چه شیرانِ فلک، پیشِ تو در حرمانِ تو است

    ​در کُنهِ ذاتِ تو، عقل و بصر گم‌گشته‌اند
    قطره‌ای از دانش‌ات، سَر‌چشمه‌یِ عرفانِ تو است

    ​ذره‌هایِ این جهان، از مَشرِق تا مَغرِب‌اش
    غرقِ تسبیح‌ات بُوَد، این ذکرِ پنهانِ تو است

    ​آن سلیمان‌جایگاهی کآن جهان در دستِ تو است
    موسی و فرعون‌اش، در ظلِّ احسانِ تو است

    ​صنعِ تو در هر کفی، معجزه‌ای بنشانده است
    کهکشان در هر شب‌اش، آیینه گردانِ تو است

    ​از رگِ هستیِ ما، تو جاری و تو قادری
    این جهانِ پر ز شور، بازیِ دستانِ تو است

    ​چون بساطِ زندگی در دستِ قدرت می‌نهی
    جانِ مشتاقانِ ما، در خطِّ فرمانِ تو است

    ​ای که بخشیدی به من، عمرِ گران را رایگان
    بخش بر این بنده هم، لطفی که عنوانِ تو است

    ​در رهت افتاده‌ام، شرمنده از بارِ گناه
    این سلیمی، خاک‌روبِ درگهِ شایانِ تو است

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ای یوسفِ قدسی، زِ چه در چاهِ تنی؟
    در عالمِ جان، شاهِ جهانِ مَنی

    ​در کنعانِ دل، بی‌تو فغان‌ها به پاست
    در بندِ هوس، اسیرِ زندانِ غنی

    ​پیراهنِ جان سویِ کنعان فرست
    تا دیده شود روشنِ آن گلشنی

    ​مگذر به مَجاز و قفسِ ننگ بشکن
    تو بازی و در دستانِ حق، رهزنی

    ​چون چشمِ حقیقت بگشایی به رُخ
    بینی که جهان نیست مگر گُلخنی

    ​این چار اِلمان که تو را ساخت تن
    در معرضِ نیستی‌ست، بی‌ارزنی

    ​مَرکب‌سوارِ رهِ شرعی، چرا؟
    در گلخنِ شهوت، تو در ماندنی

    ​در معراجِ حق، نَفَس نَفَس پر کش
    زین دوزخِ نقد، رَو که در مسکنی

    ​چون بندِ جهان، بندِ سگی بیش نیست
    در وادیِ وحدت، تو در سوسنی

    ​سوداگرِ دین باش و از سود بگذر
    در بازارِ جان، تو در ایمنی

    ​بگذر زِ دو عالم، چو سلیمیا به راه
    در حضرتِ حق، جز او تو مَجو کردنی

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    گر سخن بر وفقِ عقلِ هر سخنور گویمی
    رازِ عالم را به دستِ اهلِ باور گویمی

    ​حرفِ حق را در دلم پنهان کنم از نااهلِ دون
    گر بیابی محرمی، آن گنجِ گوهر گویمی

    ​چند گویی رازِ دل را در سکوت آورده‌ای؟
    آنچه را در سینه دارم، با پیمبر گویمی

    ​کو کسی کز وهم و عقلِ خود برون آید دمی؟
    تا صفاتِ عرش را از کویِ دلبر گویمی

    ​کو دلی کز کینه‌یِ نَفْسِ ستمگر بگذرد؟
    تا طریقِ صدق و راهِ حلمِ حیدر گویمی

    ​مفلسِ بیچاره‌ای کو در شِش‌دَر مانده سخت
    ره زِ چنگِ این جهانِ تیره بر دَر گویمی

    ​چون سکندر، تشنه‌یِ حکمت بُوَد، کو آن دلی؟
    تا زِ آبِ زندگی در حوضِ کوثر گویمی

    ​غازیِ شمشیرزن کو تا نبردِ نَفْسِ خویش
    در صفِ پیکارِ حق، الله‌اکبر گویمی

    ​مستغرق گشتم در آن نوری که می‌بخشید جان
    زانچه در جانِ من است، از عقل برتر گویمی

    ​ای خدا، در جوهرِ ایمانِ من نقصان مده
    جز به درگاهِ تو، نه نامِ بنده‌پرور گویمی

    ​پاک کن جانم زِ نَفْسِ خاکی و پستی، سلیم
    تا غزل‌هایم به چرخ از هفت اختر گویمی

    «سلطان یاووز سلیم »
    —
    ما را به غیرِ ساقی، در عشقِ یار، راهی نیست
    در این میانه جز درد، جز این قمار، راهی نیست

    ​مردانِ حق در این ره، چون گوی در خروش‌اند
    رندانِ عافیت را، در این غبار، راهی نیست

    ​گر زاهدانِ عالم، مِی را به نقد گیرند
    ما را به جز خمار و، غیرِ انکسار، راهی نیست

    ​درمان برایِ یاران، دردش برایِ عشاق
    در این دیارِ شادی، جز این وقار، راهی نیست

    ​ای مدعیِ غافل، مُلکِ سلیم را بین
    جز آنچه یار برچید، در این مزار، راهی نیست

    ​هاتف بگفت: ای خسته، پایانِ غم چه جویی؟
    در این طریقِ حیرت، جز این قرار، راهی نیست

    ​عطار در غمِ ما، گشت و سلیمی ره یافت
    کز یادِ غم‌گسارِ ما، جز اعتبار راهی نیست

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    نفحه‌یِ زلفت، دَمِ عیسی‌ست بر جان‌هایِ ما
    رویت آورده به کَف، نورِ رُخِ سینایِ ما

    ​سحرگه در گلستان شو، صبوحی کن در آن بستان
    که بویِ گل دهد پیغام، سویِ نایِ ما

    ​زِ ذوقِ جسمِ فانی، روحِ روحانی چه می‌داند؟
    رها کن منّ و سلوی را، در آن دریایِ ما

    ​چو از پرده برون آیی، خرابات است و ویرانی
    بسوزد خرقهِ‌یِ دعوی، در این غوغایِ ما

    ​دل از زلفت نشان دارد، چه حاجت بهرِ این دعوی؟
    که در هر پیچ و خَم پنهان بُوَد، آن پایِ ما

    ​اگر عکسی زِ رویت دَم، در این پیمانه اندازد
    ببازم زهدِ سی‌ساله، پیِ سودایِ ما

    ​اگر برقع براندازد، نگارِ فتنهِ‌سازِ من
    نماند رونقی دیگر، به آن سیمایِ ما

    ​سلیمی، چون تجلی کن در آن روضه‌یِ قدسی
    که دوزخ هم شود روشن، از آن سیمایِ ما

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    تو ای پیداگرِ این سرّ پنهان
    بِبین در جانِ من، این درد و طوفان

    ​زِ شوقِ رویِ تو، در خون نشستم
    که درمانِ منی، ای ماهِ تابان

    ​در این ره، سر به پا کردم چو خامه
    ندارم پایِ سر، در این بیابان

    ​اگر نَبْوَد امیدِ وصلِ تو پیش
    هجرانت کُشد، ای راحتِ جان

    ​تو می‌دانی که دردم از چه حد شد
    تو خود درمان کن، ای سلطانِ ایمان

    ​آشفته‌ام سلیم، چون زلفِ ساقی
    تو جمعم کن بر آن رو، ای مِه افشان

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    محنت و خواری مرا در پیش شد
    عشقِ تو پایان‌دهِ این ریش شد

    ​آنچه گفتم، دست ندهد جز به رنج
    عقلِ من در راهِ تو درویش شد

    ​مستِ عشقم، تا قیامت سَر مَگرد
    هرچه جز می بود، پیشم نیش شد

    ​گر دلت یغما بری، باک‌ام مباد
    سهمِ تو شادی و این دل، خویش شد

    ​از تو فریاد آورم، نشنیده‌ای
    زین سکوت‌ات، در دلم تشویش شد

    ​بارِ عشق‌ات می‌فزاید بر سرم
    گرچه جانم در رهت چون ریش شد

    ​گر جهان از من شود بیزار، باز
    وصلِ تو تنها ره و اندیش شد

    ​خاکِ کویِ خود بدانی گر مرا
    سگ‌سیرت، مستِ آن درویش شد

    ​بگشا این پرده زِ روی، سلیما
    کز غمِ تو، جانِ من چون شیش شد

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ای که جانم سوختی، این‌سان چرا؟
    می‌تازی‌ام در عرصه‌یِ میدان چرا؟

    ​در رهت افتاده‌ام، امیدِ وصل
    می‌کُشی‌ام در میانِ جان چرا؟

    ​گر بیفکندی مرا در پایِ خویش
    برنخیزی زین ره و پیمان چرا؟

    ​بنده‌یِ بیچاره‌ام، تدبیر کن
    می‌نوازی از جفایِ آن چرا؟

    ​شمعِ رویت گشته‌ام، آبم مکن
    می‌گدازی در پیِ نقصان چرا؟

    ​جان‌سپاری رسمِ پروانه‌یِ ماست
    می‌کنی در کارِ جان، کتمان چرا؟

    ​سر به زیرِ تیغِ تو دارم دگر
    نیست در دل، نیتِ احسان چرا؟

    ​نیمه‌شب در خواب، وصل‌ات دمساز بود
    صبحِ وصلت، شیوه‌یِ حرمان چرا؟

    ​ای سلیمیا! که خوانَد آوازِ وصل
    در پسِ این پرده‌یِ پنهان چرا؟

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​گر زِ دِلِ خسته‌یِ ما سِیر نیست
    غافلی از ما مکن، ای دیر نیست

    ​در تَپشِ آتشِ دل، همچو مرغ
    بر سرِ بَسمِل شدن‌ات غیر نیست

    ​خونِ دِل‌ات را به زمین پاشِ کن
    شست‌وشویِ رَه به جز این خیر نیست

    ​ابرِ بهاری شو و زاری فکن
    جز گُلِ سرخی که برآید زِ دِیر نیست

    ​یا زِ غَمِ ما ببر این بند و بند
    یا که رهی جز سرِ این کِیل نیست

    ​رنجِ من ار حاصلِ راهِ تو بود
    بُگذر از این رنج که بی گنج و کِیل نیست

    ​هر گرهِ بسته شود باز، زود
    گر طلسمی است که درگیرِ نِیر نیست

    ​عاشقِ دیوانه‌صفت، عاقل است
    در رَهِ حق، غیرِ سلیمِ خِیر نیست

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    باز سلیم، آن پیرِ دُردی‌کش، به میدان‌دار شد
    خونِ دلِ ما را به جام، آیینه‌یِ اسرار شد

    ​چون بر سرِ این کار شد، فارغ زِ این انصار شد
    در کفرِ خود، دین‌دارِ حق، بیزار از این‌جا و مار شد

    ​گفت این هوس، پایانِ ماست، ماییم و دردِ بی‌کران
    یک‌دم بزن تیغی که تا، عالم به زیرِ کام شد

    ​آن کو رَهید از نام و ننگ، آزادِ از بنیاد گشت
    در بزمِ رندانِ بلا، استادِ این ایّام شد

    ​چون مردِ میدان شد عیان، از هر دو عالم فرد گشت
    وز دردِ دردِ دردِ خود، مستِ چنان اندام شد

    ​می‌ریخت از جامِ دلم، در ساغرِ جان‌هایِ ما
    عقل از جهان خاموش گشت و، آرامِ ما در گام شد

    ​در دیرِ مغان، خونِ دل، شد شاهدِ رندیِ ما
    سلیمی، که رندِ درد‌آشامِ این اسلام شد

    « سلطان یاووز سلیم »

  7. کوروش کبیر

    اندیشه عطارگونه سلطان سلیم اول در اشعارش:
    —
    ​«سبحانِ آن خدای که هست از مِهین جلال
    عقلِ حکیم گشته به درگاهِ او ضلال

    ​گر قرن‌ها به فکرِ جلالش کنند طی
    عاجز شود بشر ز مقامش، به قیل و قال

    ​خورشیدِ عزّت است و جهان در میانِ او
    ذره چه داند از مَهِ اوجِ در اعتلال؟

    ​آن‌جا که موجِ بحرِ عظمت سر کشیده است
    شبنم کجا توان که کند فهمِ آن کمال؟

    ​در پیشِ رعدِ کوسِ جلالش به چرخِ پیر
    زنبورِ وهم را نبود قدرتِ مقال

    ​حق را به حق شناس و از این ره گذر نما
    کان نهنگِ تحیّر، ببلعدت بی مآل

    ​چون آفتابِ حُسنِ حقیقت نهان بُوَد
    ای ذره، لافِ هستیِ خود کن به زیرِ بال

    ​سبحانِ آن که در شبِ تاریکِ نیلگون
    از حُقّهٔ سپهر برون آرد این هلال

    ​از مهره‌هایِ انجم و از گوهرهایِ شب
    بخشد به چرخِ خستهٔ دوران، جلال و آل

    ​شامِ سیاه را به سمِ اسبِ صبحِ دم
    پوشانَدش به اطلسِ رنگینِ بی‌زوال

    ​ای جان! فنایِ خویش طلب کن در این طریق
    تا در بقایِ حق برسی، فارغ از ملال

    ​خاموش، ای «سلیمیا» که نَشاید به این مقام
    لاف از سخن زدن، که گدایی، مباش گال

    ​بر درگهش چنان به ادب سر فرود آر
    تا باز گردد از کرمش سویِ تو وصال»

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​«ای جانِ بی‌قرار که در بندِ فانی‌ای
    پرواز کن به سویِ همان بی‌نشانی‌ای

    ​در پیشِ چشمِ خویش ببند، این دو کون را
    در بندِ رنگ و بو، تو چرا جاودانی‌ای؟

    ​سیمرغ‌وار، کنزلِ حقیقت بجوی و باش
    در انزوایِ خویش، که بی‌کس‌عیانی‌ای

    ​این عمرِ زودگذر، که به بادِ فنا رود
    بر لوحِ روزگار، تو یک استخوانی‌ای

    ​خوابی گران گرفته تو را، مرگ در قفاست
    بیدار شو که در پسِ این خواب، هانی‌ای

    ​دانی که چیست عاقبتِ این جهانِ پست؟
    یک مشت خاک و سهمِ تو، تنها فغانی‌ای

    ​مغرورِ تاج و تختِ جهان گشته‌ای کنون
    حالی که خشتِ گور بود، دیدگانی‌ای

    ​هر کس که دم زند زِ جهان و زِ ملک و جاه
    بنگر که عاقبت به کفن‌دوز،‌ آنی‌ای

    ​از حرص و آز، تیشه‌ی خود می‌زنی به سر
    در ماتمِ «سلیم» ببین، آن چنان‌کانی‌ای

    ​ایزد! به فضلِ خویش، تو راهِ نجات بخش
    کاندر رهت، به عجزِ دل، تو هم‌زبانی‌ای»

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​«آن خطِ مشکین که بر گردِ رُخَت پیچیده چون مور است
    وز پیِ تسخیرِ دل، در ملکِ جان، منصور است

    ​خطِ ریحانِ تو و خالِ سیه‌فامت نگر
    لشکرِ مور است و بر دیوانِ حسن، دستور است

    ​چون سلیمانِ خرد، پایم در این ره شد ضعیف
    در تماشایِ سرِ مویی که نورِ طور است

    ​مویِ میانِ تو شد باریک و من چون مورِ لنگ
    طالبِ آن قُوتِ پیلم که از وی دور است

    ​گر به دست آرم سرِ مویِ تو را، ای جانِ جان
    فتحِ عالم می‌کنم، کین همتِ مغرور است

    ​حلقهٔ زلفت چو بندِ پایِ مور افتاده است
    عاشقِ مسکینِ تو، از بندِ زلفش سور است

    ​چشمِ دشمن کور باد از جلوهٔ رویِ تو باز
    هر که شد خصمِ تو، در چاهِ بلا محصور است

    ​ای سلیمی! بنده را، زان مویِ دلبر، بهره ده
    کز تماشایِ رُخَش، چشمِ خرد مسحور است»

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​«فلک، دوشم بشارت داد با لحنِ پُر از بیداد:
    که این گیتیِ ویران، خانه‌ای باشد به دستِ باد

    ​حجابِ تیرهٔ نفست، میانِ دولت و جان است
    برو، در بندِ این زنجیر، کی یابی تو راهِ شاد؟

    ​به جایِ نافهٔ آهو، سپهر آورده کین و قهر
    به جیبِ صبحِ صادق، صد بلا پنهان نمود ایاد

    ​منم آن‌کس که در شب‌ها، گلیمم تیره می‌بینم
    فلک با شعبده، صد دام بر پا کرد و صد بنیاد

    ​به هر اشکی که می‌ریزم، محیطِ خون شود جاری
    که با سیم و زرِ اشکم، نکرده سود با این راد

    ​نه مونسی، نه یاری، در جهانِ بی‌وفا مانده
    تو در خوابی و داسِ مرگ، در پشتِ سرت آزاد

    ​گیاه از گور می‌روید، ولی عقلت نمی‌بیند
    که تقدیر از سرِ غفلت، تو را چیند چو شاخِ عاد

    ​میانِ خفتگانِ خاک، پادشاه و گدا یکسان
    چرا غافل نشستی در میانِ فتنهٔ اضداد؟

    ​زبان درکش که عمرت، «سلیم»، اکنون در گُذر باشد
    که جز ذکرِ حق و توبه، نماند بر تو هیچ امداد»

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​«اگر از گلشنِ لطفش گلی بر شاخِ جان روید
    زِ زهرِ تلخِ این گیتی، گلابِ نیشکر بوید

    ​ایا شاهی که در میدان، به تیغِ حق‌شناسِ خود
    یدِ بیضایِ موسی را به چشمِ ما نکو جوید

    ​چو اصلِ گوهرِ تیغت ز کوه و صخره می‌خیزد
    زِ بیمِ برقِ آن خنجر، دلِ خارا به خون شوید

    ​فلک در پیشِ چرخِ تو، چو طفلی در صفِ سجده
    کله بر خاک می‌ساید، که تا لطفت به او پوید

    ​در آن شب‌هایِ تاریکِ بلا، خورشیدِ تو تابد
    که چشمِ اختران را هم، ز نورِ خود برون روید

    ​ز جودت بحرها خشک است، پیشِ موجِ بخشش‌ها
    که دستِ رادِ تو، صدها محیطِ بیکران جوید

    ​به حقِ آن خدایی که زِ هستی بودِ عالم را
    زِ «کُن فیکون» پدید آورد و در تقدیرِ خود گوید:

    ​به صدقِ چاریارِ دین، به خونِ پاکِ شهزاده
    که جز راهِ خدا، در دل، رهی دیگر نمی‌جوید

    ​«سلیمی» بندهٔ درگاه، از فضلِ تو می‌خواهد
    که تا در هر دو عالم، دستِ یزدانش در او پوید»

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​«فلک در گردشِ دوران، چه سازد با سرِ یاران؟
    که شد زین باده‌یِ تلخِ زمانه، جامه بر عریان

    ​جهان، صحرایِ سوزان و عطش در سینه می‌جوشد
    ببین ای بیخبر، زین پس کجا شد نوبهارِ جان؟

    ​نه قیصر ماند و نه خاقان، نه ایوان ماند و نه کاخ
    همه رفتند سویِ گور، نه نامی مانده، نه بنیان

    ​ببین آن خوبرویان را که خاکِ تیره مهمان شد
    دهانشان پر زِ خاکِ سرد، گشته پسته و مرجان

    ​اجل با تیغِ تیزِ خود، سرِ هر پادشه چیند
    چه در ایران و چه توران، چه در چین و چه در یونان

    ​چو عمرت رفته بر بادی، به نانی آبرو مفرُوش
    که دون‌همت نباشد در حریمِ خسروان، چندان

    ​سیه‌رویم زِ کردارم، سپیدم گشته مویِ سر
    به غفلت عمر بگذشت و نماند از کف، بجز هذیان

    ​«سلیم» از درد می‌گوید: به درگاهِ خدا رو آر
    که تا بخشیده گردد، عصیانِ من در این دوران

    ​بپوشان عیبِ این بنده، که غیر از عفوِ تو یارب
    ندارم تکیه‌گاهی من در این ماتم‌سرایِ هان»

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​«وقتِ کوچ است و الرحیل ای دل، از این ویران‌سرا
    بانگِ «ارجِع» می‌رسد از حضرتِ غیب و فنا

    ​بالِ پرواز از قفس بگشا به سویِ فتحِ باب
    تا نبینی در طریقِ عشقِ حق، بندِ بلا

    ​عقل و نقلت را مکن ضایع در این بازارِ حرص
    راهبر باش و مرو چون بی‌خرد در ناکجا

    ​عالمِ خاکی به پیشِ دیده‌یِ بیدار، نیست
    جز سرابی پوچ، کآن هم می‌رود از یادِ ما

    ​نفس را چون اشترِ سرکش به بندِ صبر کش
    خارِ دنیا را مخور، در بندِ حق شو با وفا

    ​عمر، سرمایه‌یِ نقد است و تو در غفلتِ محض
    خونِ دل بر چهره می‌مالی زِ حسرت، بی‌دوا؟

    ​تا اجل چنگ آورَد بر دامنِ عمرت دمی
    پادشاهی، یا گدا، آخر شوی زیرِ عبا

    ​تاج و تخت و شوکتِ دنیا نماند بر کسی
    زین دغل‌بازانِ گیتی، حذر کن در خفا

    ​رو به درگاهِ خدا کن «سلیما»! با خلوص
    کز گناهِ خود پشیمانم، تو دستم را بگیر و وا»

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​«بس خون که ز چشمِ دل در این ره بپاشیده است
    جان در پیِ مقصودِ خود، راهی نپوییده است

    ​آن دست که در دامانِ دنیا به طمع بود
    امروز زِ سودایِ جهان، جامه دریده است

    ​سروی که به صد ناز در این باغ خرامید
    از بارِ گرانِ غمِ دوران، به خمیده است

    ​هر دل که به صد پیوندِ باطل به جهان بست
    امروز زِ نیک و بدِ گیتی، دل ببریده است

    ​شیرانِ جهان را که به هیبت نگریستند
    تیغِ اجل از هیبتشان، پرده دریده است

    ​ای غافلِ از مرگ، چه خفته‌ست در این راه؟
    عمرت به شتابِ تندی از دست بپریده است

    ​تا نفسِ پلید است، در این خانه مسلط
    روح از سرِِ صدق و صفا، روی بپوشیده است

    ​ای «سلیم»! بر درگهِ حق توبه کن اکنون
    کز غفلتِ دل، کارِ خود بر خویش پیچیده است»

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​«گذر کن ای دلِ غافل که این جهان گذر است
    که کارِ مُلکِ فنا، جز به رنج و در به در است

    ​چو در تلاطمِ نَفست اسیر مانده‌ت دل
    به زیر و بَم، همه عالم برایِ تو خطر است

    ​ببین چگونه زِ عیشِ زمانه، هیچ نماند
    که عمر، مرغی و از دستِ تو به سویِ پر است

    ​گمان مبر که به زر، خلدِ جاودان خریَد
    که این طمع، نه هنر، بلکه خویِ یک بقر است

    ​سرایِ خاک، پر از خونِ چشمه‌یِ جگر است
    زمین تشنه‌یِ خونی که از درِ سحر است

    ​بگیر حلقهٔ درگاهِ حق، که دستِ نیاز
    میانِ صحنِ قیامت، کلیدِ هر ظفر است

    ​تو سحرگاه سلیمیا!، خونِ دل بفشان
    که در مسیرِ ابد، این تنها توشه‌یِ سفر است»

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ​«این چرخِ کینه‌توز که بازی‌گرِ جهان
    مردم‌فریب گشته به هنگامهٔ عیان

    ​پرورده است طعمهٔ خود را به رنج و درد
    تا مرگ، وامِ خویش بگیرد به ناگهان

    ​دل بر بتانِ سیم‌تنِ دهر، چون نهی؟
    کاین خاکِ تیره، بسترِ خفتانِ ناتوان

    ​شیرانِ راه را به کمینِ اجل بکشت
    در پیشِ تیغِ مرگ، که گردد دگر امان؟

    ​مردِ خدا به توشهٔ تقوا رهی گُزین
    کین ره، مهلک است و پر از دیو و کاروان

    ​آتش به خرمنِ هوسِ نفسِ خود بزن
    ورنه به آبِ لهو، نسوزی تو در خزان

    ​چون طشتِ آتش است در آن نَفست، ای جوان
    موسی‌صفت برون شو از این دشتِ بی‌نشان

    ​ز کفِ ساقیِ حق سلیمی! ساغری طلب
    تا وارهی زِ مستیِ این خاکِ بی‌کران»

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    هر دل که در حظیرهٔ قدسِ حضور خاست
    در تختِ جان، سریرِ مقامِ سرور خاست

    ​سیمرغ‌وار، اوج گرفت از دیارِ خاک
    هر کس ز قیدِ وهم و حوادث به دور خاست

    ​از خوانِ بی‌بهایِ جهان، چشمِ خود بدوز
    کز وی، زوالِ طالع و صدها قصور خاست

    ​هر کس که از غرورِ جهان، لقمه‌ای چشید
    در کاسهٔ سرش، جز هوس و شر و شور خاست

    ​از شمعِ شرع، نورِ خِرَد بر دمی فروز
    کز پرتوِ شریعت، خورشیدِ طور خاست

    ​آهی که از جگر زِ سحر برکشد غریب
    در نفخِ صورِ عشق، چو صدها نفور خاست

    ​در قعرِ بحرِ فقر، طلب کن حضورِ حق
    کز خلوتِ درون، دلِ بینا به نور خاست

    ​سر بنه در ره، ای سلیم، چو شمعِ تابان
    کز بی‌سری، زِ سورِ تجلّی، ظهور خاست

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    غره مشو گر تو را، چرخ کند سرفراز
    کز پیِ این ارتفاع، گشته به صد حیله باز

    ​همچو سپهرِ بلند، چونکه به اوجت رساند
    قصدِ فکندن کند، در دلِ نشیب و نیاز

    ​نرگسِ بینا که هست، از پیِ مستی، به گل
    جامه درید از هراس، در پیِ مرگ و گداز

    ​سروِِ آزاده‌سیر، در پیِ غفلت چنان
    خیره شد از عمرِ کم، گشت به طوفان دراز

    ​خیز که صبحِ دمید، برف نشسته به مو
    قافله در کوچ شد، ای تو به خوابی تراز؟

    ​نفسِ سگت را بکش، شیر‌دلا زین میان
    تا که نیفتی به بند، در ره و در چنگِ باز

    ​پردهٔ هستی بدر، تا که به حق وا رسی
    زهرِ اجل نوش کن، تا برسد قندِ راز

    ​بنه سر بر درِ سلطانِ دین «سلیما»!
    تا که رهد جانِ تو، زین هوس و زین مجاز

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    جانم ز طوفِ کائنات، در تب و سودا دراوفتاد
    دل از حصارِ تن برست و به غوغا دراوفتاد

    ​پایم که بود در قیدِ تن، از ره به سر دوید
    سرگشته‌وار در رهت، از پیِ فردا دراوفتاد

    ​چون آتشِ عشقِ ابد، بر جانِ من شعله زد
    این کوه و دشت و خاره‌سنگ، در تماشا دراوفتاد

    ​در پیشِ تیغِ بی‌امان، پرده برانداختم
    تَرکِ اسامی کرده و در پیِ مسما دراوفتاد

    ​شوری به پا شد در دلم، از هجر و از سودایِ او
    سلطانِ جانِ من ببین، زین غمش از پا دراوفتاد

    ​ای خسته! ترکِ خود نما، تسلیمِ این ره شو دمی
    کان‌کس که لرزید از اجل، در بندِ اعضا دراوفتاد

    ​چون ذره‌ای در بحرِ حق، فانی شدم از هستی‌ام
    باطل چو شد لا، در دلم، شورِ «الا» دراوفتاد

    ​عالم فنا شد پیشِ من، تا فاش شد اسرارِ راز
    در عالمِ غیبِ ابد، از نو نِدی‌ها دراوفتاد

    ​بر درگهت افتاده‌ام، خاکِ رهت هستم، ببخش
    کز این تولّایِ عمیق، در دلِ سلیم آ دراوفتاد

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    هر که بر آن لبِ چون پستهٔ خندان نگرد
    جان به کف، در پیِ آن لعلِ بدخشان نگرد

    ​شکر از خندهٔ تو شور گرفته‌ست و ببین
    که به زیرِ نمکش، دیدهٔ گریان نگرد

    ​لبِ تو پسته و آن حقهٔ خضر است نهان
    آبِ حیوان نَبُوَد، کآن به گلستان نگرد

    ​خطِ سبزت که دمید از رخِ چون یاقوتت
    تازه در سایهٔ آن، سبزیِ ریحان نگرد

    ​دلِ سوخته‌ام، پسته به‌سان، در پیِ توست
    بگشا لب که به جز تو، دل و جان نگرد

    ​سلطانِ دلم باش و تظلم بپذیر
    کز غمت، هیچ‌کس این حالِ پریشان نگرد

    ​تا که گردون به ره است و مه و خورشید به جای
    بمان ای که دلم جز تو به فرمان نگرد

    ​مدحِ تو گویم «سلیما»! به زبانِ عطار
    که به جز عشقِ تو، این بنده به دیوان نگرد

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    دمِ عیسی‌ست کز گلشن برون آورده بویی را
    سحرگاهان بشارت می‌دهد آن خوی‌خویی را

    ​نسیمِ صبحگاهی زان سویِ تبت آمده شاید
    که آرد نافهٔ مشکین، دهد آن جست‌وجویی را

    ​مگر پیراهنِ یوسف بر این بادِ صبا بگذشت
    که بخشد بر دلِ یعقوب، از نو گفت‌وگویی را

    ​چمن هر لحظه در تزیین، به عطرِِ نورِ جان‌بخشد
    به شاخِ غنچه می‌بیند بهاران، آرزویی را

    ​خداوندِ جهان‌بانی که دستش کانِ جود آمد
    به بحرِ بخششِ خود می‌زند صد رنگ‌وبویی را

    ​عدو را خوار می‌سازد به تیغِِ عدلِِ طوفان‌زا
    که برف‌آسا زِ داغِِ کین، ببیند زردرویی را

    ​سلیمیا! غزل‌خوانیِ عطار است در مدحت
    که گوهر می‌فشاند در میانِ نظم، گویی را

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ای که در دیرِ فنا، پرده‌نشین گشته‌ای
    غافل از کُنهِ جهان، در پِیِ کین گشته‌ای

    ​چون‌که وقتِ عملت آمد و فرصت به دست
    چون خسان، در طلبت، بنده‌ترین گشته‌ای

    ​کِشتِ دنیا مکن و، دانهٔ حسرت مکار
    در پیِ نان و خور و خواب، چه ننگین گشته‌ای

    ​پای در بندِ هوس، عقل به تاراجِ نفس
    در صراطِ ابد، این‌گونه حزین گشته‌ای

    ​مرگِ شیرانِ جهان، پند نگردد تو را؟
    که تو بر گورِ هنر، لایقِ تمکین گشته‌ای

    ​پردهٔ عُجب و غرور، از رخِ جانت برون
    که سزاوارِ فنا، در ره و در دین گشته‌ای

    ​«سلیمی»! بنده شو و، سر بنه بر درگهِ حق
    که در این وادیِ غم، محرمِ آیین گشته‌ای

    ​عفوِ تو خواهم و بس، در شبِ تاریکِ لحد
    که تو تنها به کرم، حامیِ مسکین گشته‌ای

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ای چراغِ خلد، بگذار این سرایِ تیرگی
    نورِ حق جو تا نماند در دلت افسردگی

    ​چشمِ بد بربند از این دنیا و رو بر آسمان
    پای‌کوبان شو به میدان، با شکوه و بندگی

    ​گرچه کامت شد روا، در این جهانِ بی‌ثبات
    حاصلی نبود به جز اندوه و رنج و زندگی

    ​مشکِ دنیا خونِ دل باشد، گلابش اشکِ غم
    نیست جز دودی که خیزد از هوایِ خستگی

    ​غنچه لب‌بسته از درد و گل از هجران نزار
    هر که آمد در جهان، چشید این آوارگی

    ​آدم از یک دانه، صدها سال خونین‌دل گریست
    تو چگونه بی‌غم‌آیی؟ این چه شد پویندگی؟

    ​هر جمالی زیرِ خاک از رنجِ دوران شد نهان
    کو آن ساعدهایِ سیمین و شکوه و سروری؟

    ​دنیا زندانی‌ست بس تنگ و تو زندانی‌اش
    می‌برندت سویِ دار و نیست راهِ جسته‌گی

    ​بیدار شو ای خفته، که عمرت بر شتاب است
    چون حبابِ رویِ آب و بی نشان از بودگی

    ​سر بنه «سلیم»! بر درگهِ سلطانِ وجود
    که تویی محتاجِ عفو و، اوست کانِ بخشندگی

    ​جرمِ من گر کوه باشد، فضلِ تو دریا و بس
    تو کریمی، کن نظر بر این دلِ شوریدگی

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ای که در غرورِ نفس، روز و شب سر کرده‌ای
    وقتِ کار آمد، تو در خوابی، چه بر سر کرده‌ای؟

    ​ماه رحمت شد پدید و بندِ غفلت بر گشا
    زین قفس پرواز کن، کز دهر، کمتر کرده‌ای

    ​روزه یعنی چشم و گوش و جان و دل پاکیزه داشتن
    نه که تنها از طعام و نان، تو حذر کرده‌ای

    ​زبان در بندِ گفتار و نظر در بندِ غیر
    در حریمِ دوست، خود را از چه پرده‌در کرده‌ای؟

    ​شکم‌باره، نه در ره، بلکه در بندِ هواست
    بنگر از آز و طمع، خویِ سگی بر سر کرده‌ای

    ​مویِ سر گشته سپید و دل هنوزت تارِ تار
    توبه کن، ای آنکه عمری در سیه سر کرده‌ای

    ​ای «سلیمی»! عفوِ حق، امیدِ جانِ خسته‌ات
    در رهت، جز توبه، چه کارِ نکوتر کرده‌ای؟

    ​یارب! از فضلِ خود، جُرمِ عطارِ عاجز بخش
    کاندر این دارِ فنا، بر درِ تو پَر کرده‌ای

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    ای دل گذر کن از این دارِ دستان، مردم‌فریب
    کز مکرِ این دیرِ ویران، گشته‌ست عالم غریب

    ​شیرانِ راهند در خاک، روباهِ دستان به جولان
    این گربگانِ تهی‌مغز، دارند تیغی مهیب

    ​اسکندرِ دهرِ فانی، کنجِ قناعت گزیند
    کو آن سپاه و شکوه و، کو آن جلالِ ادیب؟

    ​دنیا عروسی‌ست مزور، با چهره‌یِ غرقِ زینت
    بیرون پر از نقشِ نیکو، در وی‌ست مارِ فریب

    ​خفتگان را نگری، در قعرِ خاکِ سیه چُست
    بنگر که چون زلفِ گلگون، گشتند خاکِ نصیب

    ​برخیز و زین خوابِ غفلت، آگاه شو ای سلیم‌دل
    کز بانگِ «لِمَنِ المُلک»، لرزد جهانِ عجیب

    ​شرعِ محمد به راه آر، پند از حقیقت بیاموز
    دست از هوس‌بازی‌ات کش، وز مکرِ دنیا شکیب

    ​در پیشِ حشر و قیامت، توبه است دستاویزی
    سر به درگاه «سلیمیا»، که اوست یارِ مجیب

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    در قعرِ جان، فروغِ حقیقت همی‌بینم
    مغزِ جهان، در این سِرّ و صورت همی‌بینم

    ​آن‌چه ز خاکِ دل، به فلک سر کشیده است
    برتر زِ چرخ، در اوجِ رفعت همی‌بینم

    ​غرقِ محیطِ عشقم و در بحرِ بی‌کران
    نه سر، نه پا، نه حد و نهایت همی‌بینم

    ​گم گشته‌ام در آن، که ندانم کدام منم
    در جلوه‌یِ جمالِ تو، آیت همی‌بینم

    ​چون ذره‌ای که در طلبِ آفتابِ خویش
    سویِ تو باز، راهِ هدایت همی‌بینم

    ​چون نیم در سبب، همه شادی است و نورِ جان
    در کلِ کائنات، عنایت همی‌بینم

    ​گاه همچون پشه و گاهی پیلِ دمان
    در قبض و بسطِ جان، حکمت همی‌بینم

    ​یک خاندانِ خلق که در قالب است و جان
    در دایره، اسیرِ ولایت همی‌بینم

    ​بر گستوانِ عقل، سوار است جانِ من
    در پیشگاهِ حق، صد حکایت همی‌بینم

    ​در طلب، سرِ مویی نمانده است سلیمی!
    جز او که در دو عالم، نهایت همی‌بینم

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    دلی لبریزِ سِرِّ حق به سینه، دارم و خامم
    میانِ خیلِ نااهلان، چو کوهی سست‌ارکانم

    ​چو در آفاقِ بی‌مِهری، ندارم همره و همدم
    بجز دیوار و تنهایی، مَجوی از من دگر یارم

    ​اگر من گوشه‌گیرم، نیست از درماندگی باشد
    که در کنجِ خموشِ خویش، سلطانِ جهان‌دارم

    ​سرِ کس در میان نَبْوَد، چو در بندِ وفا هستم
    به زیرِ تاجِ سلطانی، به ننگِ خویش‌بیزارم

    ​جهان، مردارِ بدبویی‌ست و من سگ نیستم هرگز
    که با صد شورِ آزادی، از این مَردار بیزارم

    ​خطا کردم به نادانی، در این ره پر زِ بیم و غم
    به پیشِ خالقِ هستی، به اقرار و به اِعذارم

    ​«سلیم»‌ام من که در آتش، میانِ کفر و ایمانم
    ولی با فضلِ یزدانی، امیدِ بخششِ کارم

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    نه پایِ آن دارم که از این خاک برآیم
    نه دستِ آن که پرده‌یِ افلاک برآیم

    ​در قفسِ تنگِ تن، اسیرِِ دانه و آبم
    چون مرغِِ جانم، که در پیِِ آن تاک برآیم

    ​گر دیوِِ نفس، مسخرم نگردد به تیغِِ حق
    هم‌چون سلیمان، به ملکِِ جانِِ پاک برآیم

    ​در عالمِِ مجاز، نماندم به قیدِِ نقش
    چون روحِِ آزاد، از پیِِ آن خاک برآیم

    ​تیغِِ سخن، ذوالفقارِِ من آمد به پیشِِ خصم
    خوش‌تر از آن، در پیشگاهِِ آن تاک برآیم

    ​خوانِِ سخن، گستردم و جن و انس حیران
    بر سفره‌ام بین، که به حلوایِِ جان برآیم

    ​هستم «سلیمی» و بر درگهِِ او خاکِِ کویم
    بخشا بر این صید، که از بندِِ هلاک برآیم

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    شرر می‌بارد از طبعم، به معنی جوش می‌آید
    زِ لعلِ خامِ اندیشه، دُرِ خاموش می‌آید

    ​خیالاتم چو مریم، بکر می‌زایند شعری را
    که از جانِِ جهانِِ ما، به گوشِِ هوش می‌آید

    ​منم آن پادشاهِِ ملکِِ نظم و مخزنِِ حکمت
    که در بندِِ جهانِِ پست، دلِِ دل‌خوش می‌آید

    ​در این کالبدِِ اژدر، اسیرِِ نفسِِ بی‌پایم
    که از ظلمتِِ تن، بر روح، صدها دوش می‌آید

    ​زِ هفتِ دوزخِِِ نفسِِِ دنی، باید برون جستن
    که تا در بندِِ این دیوم، کجا مه‌وش می‌آید؟

    ​منم سرگشته در وادی، نه راهی و نه پروازی
    که مرغِ جانِِ من، از قفس، مدهوش می‌آید

    ​خداوندا! مرا از چاهِِِ این دنیا رهایی ده
    که از فضلِِ تو نورِِ حق، در این آغوش می‌آید

    ​در درِِ فضلِت «سلیما»، سری بر خاکِِِ ره دارم
    که از لطفِِ تو بر جوهر، نویِِ پاپوش می‌آید

    « سلطان یاووز سلیم »

  8. کوروش کبیر

    اندیشه عطارگونه سلطان سلیم اول در اشعارش:
    —
    بخش اول: در وصف معراج و مقام نبوی

    ​فداک ابی و امی ای که در عرش است راهت
    براق آمد به پیش و می‌برد دل با نگاهت

    تو را عرش و مکان و عالمِ امکان به فرمان
    که عالم قطره‌ای باشد در آن بحر پناهت

    سلیمیا! تویی سلطانِ ملکِ جمله عالم
    که انس و جان نهادند سر به خطِ بارگاهت

    ​بخش دوم: در برتری ذات نورانی

    ​زهی از عرشِ اعلی هم گذشتی ای دل‌آرا
    برون از عالمِ امکان فکندی رختِ معنا

    تو را عقلِ معظم هم نگردد در پیِ تو
    که از حدِ تصورها برون شد این تجلّی

    نورِ پاکت هست سلیمی! پیش از خلقتِ خاک
    که از نُه طشتِ گردون برتر آمد رایتِ ما

    ​بخش سوم: در مقام لولاک و قدرتِ نبوی

    ​زهی تختِ تو در لولاک و قدرت، تاجِ افلاک
    فلک از قدرتت چاک است در شب‌هایِ پُرپاک

    تو آن وقتی که آدم بود اندر گِل، پیمبر
    که از نورت پدید آمد جهان و جسم و ادراک

    بنده‌ات هستم سلیما! به پیشِ درگهِ تو
    که جان و مالم از تو گشته در این دایره، پاک

    ​بخش چهارم: در شفاعت و حشر

    ​قیامت روزِ بار است و خلایق در امانت
    گنهکاران به جان جویانِ حُسنِ مهربانت

    تویی مختارِ کل و حق نهاده بر تو فرمان
    سلیمی! بنده هستم، چشم دارم در عیانت

    فلک در پیشِ قدرت می‌شود چون حلقه بر در
    ببخشا بر سلیمی، ای که هستی جانِ جانت

    ​بخش پنجم: در عظمت و منزلتِ حضرت

    ​زهی خاکی که در کویت کند تریاکِ اعظم
    شده افلاک، دربانِ تو از کثرتِ این دم

    عصا در دستِ موسی و کلیم‌الله در راه
    که دارد از درِ تو هر که دارد عزمِ محکم

    تویی آن مِهرِ تابانِ حقیقت سلیمیا!
    که از نورت گرفته عالمی نورِ مسلم

    ​بخش ششم: در کمالات و خطاب نهایی

    ​جمالت حُسن را داد آبرو، ای شاهِ مطلق!
    که عقل از دیدنِ رویت بشد حیران و ملحق

    دل به زنجیرِ تو بسته سلیمی! از رهی دور
    که باشم تا ابد در حلقهٔ آن زلفِ مه‌وش

    نکوکارا به فضلِ خود دلم را کن تو بیدار
    که باشد این گدایِ بی‌نوا در کارِ آن حق

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    بخش اول: در مقام مستیِ عرفانی

    ما مستِ از آن بادهٔ جان‌پروریم اکنون
    با ساغرِ عشقش به سویِ سروریم اکنون

    در گوشهٔ خلوتگهِ دل، گنجِ نهان است
    ما طالبِ آن گنج، که در مَظهریم اکنون

    هر جا که صراحی‌ست، درآییم به صد شوق
    ز میِ عشقِ حق، سلیمی، بی‌خویش و درخوریم اکنون

    ​بخش دوم: در تجلی ساقی و اسرار

    ساقی به سخن، رازِ میِ معرفت افروخت
    دل را به تماشایِ رُخِ ماهِ خود آموخت

    از یک مِیِ او، صد مهِ معنی به عیان شد
    عقل آمد و آتش به سرِ وهمِ جهان سوخت

    تو بشنو ز من، سلیمیا، این نغمهٔ مستی
    آن‌کس که غمِ غیر، به درگاهِ تو اندوخت

    ​بخش سوم: در غنیمت شمردنِ عمر

    ساقی، بشکن توبه که عمر است به پایان
    می نوش و رها کن غمِ این گردشِ دوران

    گر چند صباحی‌ست، غنیمت شُمُر این دم
    مفروش به جانی، دمی از بادهٔ عرفان

    سلیم، آن که نخوانده‌ست خطِ لوحِ دلش را
    گم گشته‌ست در ظلمتِ این عالمِ ویران

    ​بخش چهارم: در جمالِ یار و طربِ جان

    ای ماه، رُخ از پرده برون آر و عیان شو
    با جلوهٔ خود، آینهٔ کون و مکان شو

    ما بلبلِ عشقیم و در این باغِ خیالت
    هم‌نغمهٔ طوطیِ دل و هم‌نفسِ جان شو

    با چنگ و رُبابت، بزن آن زخمهٔ هستی
    در نغمهٔ حجازِ سلیمی، تو نهان شو

    ​بخش پنجم: در جوششِ انوارِ الهی

    دوش از سرِ خم، نالهٔ مستانه برآمد
    از جانِ جهان، جوششِ شاهانه برآمد

    آن گنج که در حوصلهٔ دهر نگنجد
    از کنجِ دلِ سوخته، مردانه برآمد

    ای رند، در این بادیه، مستانه گذر کن
    کآوازِ حق از حنجرهٔ سلیمیا برآمد

    ​بخش ششم: در وداعِ غم و وصلِ یار

    زین پیش، در این خانه، نبودیم به سامان
    بازآ که شود گلشنِ دل، روشن و خندان

    غم نیست اگر ملکِ جم و جاهِ جهان رفت
    مستی‌ست در این باده، که دارد سرِ جانان

    چو به درگاهِ تو مأوا بکند باز، سلیمی
    در کویِ تو جوید سرِ پیمانِ پریشان

    ​بخش هفتم: در نغمهٔ عیدِ وصال

    ای بلبلِ شیدا، سرِ شوریده به کف گیر
    عید آمد و از بندِ غم و غصه شو آزاد و پرواگیر

    بالشتِ سمن ساز و به بستان، تو گذر کن
    بردار سفینهٔ غزل، ای مهِ خوش‌تقدیر

    چون نکته‌دانان، درِ معنی بگشای، سلیمیا
    تا در صفِ مستان، نشوی عاقبتِ کار، تو دیرگیر

    « سلطان یاووز سلیم »
    —
    بخش اول: رهایی از خاک و صعود به افلاک

    تا به کی در بندِ این خاکِ نشیب و نم‌زده
    خیمهٔ جان را به دستِ عقلِ خود برهم‌زده

    روحِ من از این قفس باید برون آرد پروبال
    پاک از بندِ عناصر، فارغ از این غم‌زده

    عشق، آن براقِ جان است و تن‌اش ناچیز و پست
    سلیمیا! جان در آن هودج، به عرشِ اعظم‌زده

    ​بخش دوم: وارستگی و رهایی از مَنیت

    ای رفیقِ راهِ والا، فارغ از «من» یا «تو» باش
    سایه‌وار از عرصهٔ این کشمکش‌ها، رو به تو باش

    آن که بالِ همت‌اش افراخته بر سقفِ سپهر
    در هوایِ لا و الّا، همدمِ آن هو به تو باش

    سلیمی، از حجابِ آفرینش، رختِ دل بیرون فکن
    در وصالِ یارِ یکتا، واله و گیسو به تو باش

    ​بخش سوم: وجود آدمی؛ شهری در دستان عشق

    شهرِ وجودِ آدمی، بر بادِ بنیاد است و بس
    خسروِ عقل و وزیرِ جان در این آباد است و بس

    گر وزیر از مشورت با شه نیارد کارِ خویش
    خیمهٔ جان در طلسمِ جهلِ مادرزاد است و بس

    بر سرِ گنجِ الهی، سلیما، مهرِ عشق است و تمام
    جز به دستِ دین و حق، این شهر بی‌بنیاد است و بس

    ​بخش چهارم: تجلیِ نورِ حق در خاک

    خاک، زین لطفِ الهی برکشید از جا سری
    جان، که بالاتر ز وهم است و عیان از منظری

    هر زمان از فیضِ او بزمِ دگر آراسته
    بر جمالِ او عیان شد نورِ حق، هر محشری

    سلیم، این رمزِ کمالِ آدمی‌زاد است و بس
    در مقامِ دین و دنیا، پادشاهی‌ست برتری

    ​بخش پنجم: فنا در نورِ توحید

    سروران رفتند و مستان بر سرِ بزمِ حضور
    قطره‌ها در بحرِ وحدت محو گشتند از ظهور

    چون نشانِ خود ندیدی، تیرِ هستی را برانداز
    در فنایِ خویش، مغزِ دین ببینی با سرور

    در حریمِ وصلِ یزدان، سلیمیا، بی‌آتش است
    صوفیِ جان، غرقِ در دریایِ بی‌پایانِ نور

    ​بخش ششم: در وصف حقیقت و راز نهان

    آن که ورایِ هر دو عالم، در سپهرِ اعظم است
    در جبینِ او هویدا، رمزِ آن اسمِ اعظم است

    خویشتن را کن به خلوت، جستجو در جانِ خویش
    زان که در نسخهٔ وجودت، نقشِ این عالم، کم است

    سلیمی، این معما را به حرفِ نخستین واگشای
    در جهانِ تو، بقایِ جاودان، آن دم به دم است

    « سلطان یاووز سلیم »

  9. کوروش کبیر

    سلام و درود بر شما استاد عزیز ، روزتان بخیر من روایاتی زیبا و اشعار مولوی‌وارانه را برایتان تقدیم نمایم و قصد مزاحمت در کار یا استراحتتان را ندارم :

    خواب سلطان سلیم و دیدار مولانا

    شبِ استانبول آرام بود، اما در دل قصر توپقاپی غوغایی خاموش جریان داشت. سلطان سلیم، فرمانروای مقتدر عثمانی، در خلوت خویش به جام شرابی پناه برده بود. سال‌ها جنگ، سیاست و خون، بر روح او غبار اندوه نشانده بود. شراب، تنها هم‌صحبت شبانه‌اش، کمی غم را سبک می‌کرد، اما در عمق جان، زخمی کهنه همچنان می‌سوخت.

    آن شب، خستگی بر پلک‌هایش سنگینی کرد. جام نیمه‌تمام را کنار نهاد و به خوابی عمیق فرو رفت. در رؤیا، دری باز شد به باغی بی‌انتها، آکنده از عطر گل‌های ناشناخته. در میان باغ، مردی با چهره‌ای نورانی و چشمانی چون دریای آرام ایستاده بود—مولانا جلال‌الدین بلخی.

    مولانا لبخند زد و گفت:
    «ای سلیم، این شراب انگور، آتش غم را خاموش نمی‌کند، تنها خاکسترش را در دل پنهان می‌سازد. بیا و از جام دیگر بنوش، جام عشق. شعری بشنو که شراب جان است.»

    و چنین خواند:

    > بیا ساقی، شراب عشق در جامم بریز
    که این می، جان دهد، نه آن‌که جان‌سوزد عزیز
    شرابی کز لب معشوق می‌آید به دل
    دل از غم می‌رهاند، نور می‌ریزد به لعل

    سلطان سلیم شنید و در دلش لرزشی افتاد. باغ در نور غرق شد، و او حس کرد باری سنگین از شانه‌هایش برداشته شد.

    مولانا دست بر شانهٔ او گذاشت:
    «شعر بگو، اما نه برای نام و نه برای قدرت—برای رهایی.»

    صبح که چشم گشود، شراب انگور را از کنار بستر برداشت و به زمین ریخت. از آن روز، قصر توپقاپی شاهد مردی بود که در اوقات فراغت، به جای جام، قلم در دست داشت. غزل‌هایی سرود که در آن‌ها هم رد پای دلی عاشق دیده می‌شد و هم نَفَس یک سالک.

    یکی از آن غزل‌ها چنین بود:

    > ای مهر عالم جان بنما جمال ما را
    برقع ز رخ بر افکن ملک جهان بیارا
    کم کن جفا که چندان از نیکویان نیکو نیست
    بیگانه‌وار دیدن یاران آشنا را
    در نیستی سلیمی آیین جور و غم نیست
    هستی ما سبب شد رسم غم و جفا را

    و چنین شد که سلطان سلیم، که روزگاری در کام جنگ و جام غوطه‌ور بود، در سایهٔ خوابی روشن، به شاعری عارف و عاشق بدل شد، و دیوانش گواهی است بر سفری که از ظلمت به سوی نور پیمود.

    پس از آن شب جادویی، سلطان سلیم دست از جام شراب کشید و قلم به دست گرفت. اشعارش، پر از حس پاکی و نور شد، گویا زبان دلش را یافته بود تا با جهان سخن گوید.

    یکی از غزل‌هایش چنین است:

    > ز باغ وصل یار نسیمی خوش آید
    ای دل غم دیده، بوی دوست برآید
    جهان نیست به کام ما، غم نیست به جان ما
    عشق است و لطف حق، همه جهان شادی است

    در جایی دیگر، زبان به شکوه از جدایی زد، اما نه از دست معشوق دنیوی، که از دوری از آن نور الهی:

    > چو سرو قدت در هوای تو خم نشد
    شمع شب تار را ناله ز غم نشد
    از دیدهٔ من اشک یار روان شد
    تو نیستی و دل من در حسرت غم نشد

    و باز، از تلخی‌های روزگار چنین گفت:

    > دنیا دنیای غم است و ما همه مسکینیم
    بی‌دل و بی‌قرار و زار و بی‌تدبیرم
    ولی در دل من شمع عشقی روشن است
    که روشنایی‌اش زهر چشم باد و تیرم

    —

    این بیت‌ها نه فقط کلام یک شاه جنگجو، که زبان یک عاشق و سالک است که در تاریکی، نور را یافته و به سوی آن گام برمی‌دارد. سلطان سلیم با این اشعار، نام خود را نه فقط به عنوان یک فاتح، بلکه به عنوان شاعری عارف و انسان‌دوست نیز ثبت کرد .

    چند غزل زیبا از دیوان سلطان سلیم

    غزل اول – حکمت و عرفان:

    > ای دل ز غم هجران غمگین مباش
    که نور عشق حق دهد تو را آذین مباش
    اگرچه جهان فانی و سراسر زین است
    جان خود بسپار به دوست، که آن به دین مباش

    غزل دوم – امید و پایداری:

    > هر که در این حلقه نیست فارغ از این کارزار است
    صبر کن که در این ره، پایان ز غم بیدار است
    آتش عشق بسوزد خاک ره‌آوران را
    تا که به درگاه دوست، بماند ز یادگار است

    غزل سوم – شور عاشقانه:

    > چون وصل دوست شد همه عالم بی‌روح است
    بی‌عشق او وجود، سراب است و پوچ است
    جان به پای معشوق، همه چیز فدای او
    که عشقش زنده کند مرده را و دگرگوش است

    —

    درباره زندگی و سبک شعری سلطان سلیم

    سلطان سلیم اول (حکمرانی ۱۵۱۲ تا ۱۵۲۰) یکی از فاتحان بزرگ عثمانی بود که به عنوان «یاوُز» (یعنی خشن یا جدی) شناخته می‌شد. اما کمتر کسی می‌داند که او در کنار قدرت نظامی و سیاست‌های سختگیرانه، شاعری پرشور و عارفانه نیز بود.

    ویژگی‌های سبک شعری او:

    بیشتر به زبان فارسی سروده است، زبان رایج شعر و عرفان در دربار عثمانی آن زمان.

    اشعارش مملو از مضامین عرفانی، عاشقانه و گاه حماسی هستند.

    در آثارش ردپایی از تأثیر مولانا و دیگر عارفان فارسی‌زبان دیده می‌شود، مثل استفاده از استعارات عرفانی و مفاهیم عشق الهی.

    1. انوش راوید

      درود، دیوان سلطان سلیم عثمانی یا دیوان یاوز سلطان سلیم، بخوبی نشان از هویت تاریخی خاندان عثمانی است که اصالت ایرانی دارند.

      1. کوروش کبیر

        تأثیر فرهنگ و حکمت ایرانی در دوران سلطنت سلطان سلیم عثمانی

        در دوران سلطنت سلطان سلیم عثمانی، نفوذ فرهنگ و حکمت ایرانی بر قلمرو عثمانی، نمودی بارز یافت. بررسی تاریخی و فرهنگی این دوره نشان می‌دهد که روابط فرهنگی شرق و غرب در شکل‌گیری هویت‌های فرهنگی عثمانی نقش مهمی ایفا کرده است.

        سلطان سلیم، هرچند بیشتر به عنوان فرمانده‌ای نظامی شناخته می‌شود، اما علاقه‌مندی او به علم و هنر ایرانی نیز از شواهد تاریخی قابل توجه است. منابع تاریخی و نسخه‌های خطی به جا مانده، نشان می‌دهند که او با آثار شعرا و فیلسوفان ایرانی از جمله دیوان حافظ، سعدی، و تألیفات ابوریحان بیرونی و غزالی آشنا بوده و ارزش والای آن‌ها را در ایجاد یک جامعه‌ی فرهنگی پویا درک می‌کرد.

        یکی از ابعاد مهم این تأثیر، دعوت از استادان شعر و فلسفه ایرانی به شهرهای بزرگی مانند استانبول، قسطنطنیه و بورسا بود. این استادان در مدارس و کتابخانه‌ها حضور یافتند و دیوان‌های شعر فارسی و متون فلسفی و عرفانی، در کنار متون اسلامی عثمانی، به آموزش و پژوهش پرداختند. این اقدام، نمونه‌ای از «قدرت نرم» فرهنگی است که نه با زور و سلطه، بلکه با هنر و علم، پایه‌های تعامل فرهنگی را تقویت می‌کند.

        علاوه بر آموزش رسمی، حضور صوفیان و عارفان ایرانی در باغ‌ها و محافل علمی و معنوی عثمانی نیز نشان‌دهنده‌ی گسترش عرفان و حکمت ایرانی در زندگی روزمره مردم بود. مباحثی همچون عشق حقیقی، جمال الهی و معرفت انسانی در این محافل، پلی میان فرهنگ ایرانی و عثمانی ایجاد کرد و موجب هم‌آوایی دو تمدن شد.

        پیام اصلی این تعامل فرهنگی، تأکید بر اهمیت انتقال دانش و هنر به عنوان ابزاری برای ارتقای جامعه است. همان‌طور که یکی از استادان ایرانی به سلطان گفته است: «هر قلمی که بر کاغذ ایرانی می‌لغزد، دانه‌ای از نور در دل مردم می‌کارد.» این سخن نمادی از تأثیر پویای فرهنگ ایرانی در توسعه فکری و هنری جامعه عثمانی است.

        در نتیجه، دوران سلطنت سلطان سلیم نشان‌دهنده‌ی نمونه‌ای بارز از هم‌آوایی فرهنگ و قدرت است؛ دوره‌ای که در آن، نفوذ فرهنگ و حکمت ایرانی، نه از طریق جنگ، بلکه با مهر، هنر و علم، در دل امپراتوری عثمانی ریشه گرفت. بازارها، مدارس و قصرها شاهد بازتاب این تأثیر بودند و دو تمدن شرق و غرب، از این هم‌آوایی فرهنگی بهره‌مند شدند.

        این مطالعه نشان می‌دهد که تعامل میان فرهنگ‌ها، حتی در دوره‌های سلطنت و قدرت نظامی، می‌تواند زمینه‌ساز پیشرفت و غنای فرهنگی جوامع شود. مطالعه این تجربه تاریخی، الگویی مهم برای فهم نقش قدرت نرم در تاریخ و اهمیت تلاقی هنر و حکمت در شکل‌گیری تمدن‌ها ارائه می‌دهد.

        1. انوش راوید

          درود و سپاس از نوشتن دیدگاه، پاینده باشید.

          1. کوروش کبیر

            غزل در دعوت به فنا

            از عقلِ دوراندیش بُر، دیوانه شو دیوانه شو
            در آتشِ قهرِ غمش، پروانه شو پروانه شو

            برکن قبایِ سروری، ویران کن این ایوانِ خود
            با فقرِ مستان همدم وُ هم‌خانه شو هم‌خانه شو

            سینه به هفت آبِ صفا، بشوی از کینِ جهان
            بهرِ شرابِ لم‌یزل، پیمانه شو پیمانه شو

            باید که یکسر جان شوی، تا لایقِ سلطان شوی
            در عرصهٔ مستانِ حق، مستانه شو مستانه شو

            زین قفلِ میل و آرزو، بر دل منه بندِ گران
            بهرِ گشایش، مِفتاح را دندانه شو دندانه شو

            چون مصطفی آن چوب را، بنواخت از نورِ یقین
            کمتر مباش از استن وُ حنانه شو حنانه شو

            تا کی دوشاخه چون رخی؟ تا کی پیاده می‌دوی؟
            در شطرنجِ عشقِ صنم، فرزانه شو فرزانه شو

            ترکِ کلاه و سکه کن، خود را به راهِ عشق ده
            بهرِ نثارِ مقدمش، شکرانه شو شکرانه شو

            بس کن سلیمی نطق را، در بارگاهِ خامشی
            نطقِ زبان را باز نِه، بی‌چانه شو بی‌چانه شو

            « سلطان یاووز سلیم »

          2. کوروش کبیر

            سخنان فلسفی و حکیمانه ی مارکوس اورلیوس دوم (سلطان یاووز سلیم):

            “اگر زندگی را جرعه‌ای شراب بدانیم، چه تفاوت دارد که لب بگیریم یا سر بکشیم؟ هر لحظه‌ای که می‌گذرد، گذشته را به یاد می‌آوریم و آینده را خیال می‌بافیم، اما همین اکنون است که حقیقت در آن پنهان است. شاید راز خوشی در این نباشد که دنیا را بفهمیم، بلکه در این باشد که یاد بگیریم با هر جرعه‌ی این باده‌ی ناپایدار، خندیدن و گم شدن را همزمان تجربه کنیم.”

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            “اگر لحظه‌ها را مثل تکه‌های نان بدانیم، چه باک که بعضی‌شان کهنه و بعضی‌شان تازه‌اند. مهم این است که بخوریم و مزه‌شان را بچشیم، چون فردا نه نانمان باقی است و نه خاطره‌اش؛ و شاید همین خوردن و مزه کردن، تمام حکمت زندگی باشد.”

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            “هر کس در پی پاسخ است، اما زندگی همیشه سوال تازه‌ای می‌پرسد. ما تلاش می‌کنیم بفهمیم، اما حقیقت مثل سایه‌ای است که وقتی به آن نزدیک می‌شویم، از ما فرار می‌کند. شاید باید بجای گرفتن آن، با سایه بازی کنیم و از فرار کردنش لذت ببریم.”

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            “زمان مانند فرشی است که ما رویش می‌دویم و هر قدم، نقش تازه‌ای بر آن می‌اندازد. تلاش برای ایستادن و نگه داشتن نقش‌ها بیهوده است، اما هرگاه بدانی که تمام نقش‌ها می‌روند و تنها دویدن می‌ماند، شاید بتوانی نخستین ذره‌ی آزادی را بچشی.”

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            “Büyü, iradeni sonsuz bir güce dönüştürmektir.
            Eğer kendine olan inancını kılıç gibi elinde tutmayı başarabilirsen,
            hiçbir güç seni durduramayacaktır.
            O zaman tüm kapılar senin önünde açılacaktır,
            çünkü sen, tarihin adını anacağı kişi olacaksın!”

            “جادو در آن است که اراده‌ات را به قدرتی بی‌پایان تبدیل کنی.
            اگر توانستی ایمان به خود را چون شمشیری در دست بگیری،
            هیچ قدرتی در این جهان قادر نخواهد بود تو را متوقف کند.
            آنگاه تمام دروازه‌ها به روی تو باز خواهد شد،
            چرا که تو همان کسی خواهی شد که تاریخ از او یاد خواهد کرد!”

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            “Değersiz sözleri dinlemek, gölgesinde bile sessizken gizli bir gerçeğe ulaşabileceğimiz bir ağaç gibidir. Dinlemek sadece bilge kişilerin sözlerine kulak vermek değildir; cahil kişilerin sözlerinde de kendi ölçüsünde bizi derin bir farkındalığa götürebilecek bir ders saklıdır.”

            ” گوش سپردن به سخنان بی‌ارزش، همچون درختی است که در سایه‌اش، حتی در سکوت، می‌توانیم به حقیقتی نهفته دست یابیم. گوش‌دادن، تنها به سخن دانایان نیست؛ در حرف‌های نادان نیز درسی نهفته است که به اندازه‌ی خود می‌تواند ما را به عمق آگاهی برساند.”

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ” küçük üzüntüler, tıpkı güçsüz kuşlar gibi, kalbimizde her an dolaşır, sürekli konuşur, ruhumuzu karmaşaya sürükler ve zihni sonsuz bir savaşa davet eder. Ama büyük üzüntüler, gece karanlığında sessizce duran dağlar gibidir; hiçbir sözü yoktur; sesiz ve korkutucu bir şekilde her şeyi içine alır, insanı yalnızlık ve sessizliğin girdabına çeker. Onlar, ne kelimelere ihtiyaç duyar, ne de haykıracak bir alanları vardır. Sadece bir sessizlik vardır ki, o da ruhu şekillendirir ve kaderi yaratır.”

            “غم‌های کوچک، چون پرندگانی ناتوان، بی‌وقفه در دلمان پرسه می‌زنند، هر لحظه سخن می‌گویند، دل را به آشوب می‌کشند، و ذهن را به جنگی بی‌پایان با خود می‌خوانند. اما غم‌های بزرگ، همچون کوه‌های خاموش در دل شب، هیچ سخنی ندارند؛ بی‌صدا، در سکوتی سنگین و رعب‌آور، همه چیز را در خود می‌بلعند و انسان را در گرداب سکوت و انزوا فرو می‌برند. آنها نه نیاز به کلمات دارند و نه فضایی برای فریاد. تنها خاموشی است که جان را در خود می‌سازد و سرنوشت را می‌سازد.”

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            Her korku, açlık, hastalık veya bedene ve mala gelen her türlü zarar, sonsuz sırları içinde barındırır. Bunlar sadece insanın ruhunun derinliğini keşfetmesi için birer imtihandır. Yaşadığı her acı ve ıstırap, sanki bir ateşten geçerek varlığını saflaştıran bir madeni işçidir. Bu sıkıntılar insanı yıldırmaz, aksine ona gösterir ki o sadece beden ve maldan ibaret değildir. Geride kalan, içinden alevler gibi yükselen içsel bir ışık ve insanı nihai gerçeğe yönlendiren bir kudrettir.

            در پس هر ترس، گرسنگی، بیماری و یا هر آسیبی که بر جسم و مال انسان وارد می‌شود، رازهای بی‌کرانی نهفته است. این‌ها تنها آزمون‌هایی برای کشف ژرفای روح انسان هستند. هر درد و رنجی که انسان تجربه می‌کند، همچون کوره‌ای است که گوهر وجود او را می‌سازد و پالایش می‌دهد. این مصائب نیستند که انسان را از پا می‌اندازند، بلکه این آزمون‌ها برای آن هستند که انسان به خود بیندیشد و درک کند که او چیزی بیش از جسم و مال است. آن‌چه باقی می‌ماند، نور درونی است که از درون او شعله می‌کشد و انسان را به درک حقیقت نهایی رهنمون می‌سازد.

            « سلطان یاووزسلیم »
            —
            Hiçbir şey gerçeğin acısı kadar keskin değildir, çünkü insanlar ondan kaçarlar. Gerçek, kalpleri karartan bir aynadır; kimse o aynada kendi yansımasını görmek istemez. Bu geçici dünyada, insanın en büyük düşmanı, kendisidir; çünkü gerçek ile yüzleşmekten korkar. Gerçekten konuşmak, kabul etmeyen bir kalbe saplanan bir kılıç gibidir. Ama gerçeği söyleyen kişi, herkes ondan nefret etse de ve yalnız bıraksalar da, nihayetinde ışığın kaynağını bulur. Çünkü gerçek, tıpkı bir ateş gibidir; ne kadar direnilirse, o kadar parlayıp aydınlanır.

            هیچ چیز تلخ‌تر از حقیقت نیست، چرا که انسان‌ها از آن می‌گریزند. حقیقتی که بر دل‌ها سایه می‌افکند، چون آینه‌ای است که هیچ کس نمی‌خواهد در آن خود را ببیند. در این دنیای فانی، بزرگ‌ترین دشمن انسان، کسی نیست جز خود او که از مواجهه با حقیقت هراس دارد. سخن گفتن از حقیقت، همانند شمشیری است که به قلبی می‌نشیند که آماده پذیرش نیست. اما آنکه حقیقت را بر زبان می‌آورد، حتی اگر تنهایش بگذارند و از او متنفر شوند، در نهایت به راهی می‌رسد که نور از آن می‌جوشد. زیرا حقیقت، همچون آتشی است که هرچه بیشتر در برابرش مقاومت کنند، روشن‌تر و روشن‌تر می‌شود.

            « سلطان یاووزسلیم »
            —
            Sessiz kalmak, diğerlerinin sözlerini duymaya başladığı anı beklemek, her şeyin gereksizce harcandığı bir zamanda konuşmaktan daha hayırlıdır. Sessizlik, bazen gürültü içinde derinlere kök salan bir ağaç gibidir; fırtınalar onu sarsamaz. Konuşmak, ancak sözlerinin duyulacağı bir anda değerli olur, aksi takdirde sözlerin dikkate alınmaz ve zaman kaybına dönüşür. Ama insanlar senin sözlerine ihtiyaç duyduğunda ve sen susmazsan, o zaman sözlerin bir mücevher gibi parlayacak ve kalplere dokunacaktır.

            اگر خاموش بمانی تا زمان سخن گفتن فرا برسد، بهتر از آن است که در بی‌حاصل‌ترین لحظات، کلام خود را فدای هدر رفتن زمانی کنی که دیگران در آن به تو گوش نمی‌دهند. خاموشی در دل دنیای پر از هیاهو، گاهی همانند درختی است که ریشه‌هایش در عمق زمین است و نمی‌گذارد طوفان‌ها آن را از جا کند. سخن گفتن زمانی ارزش دارد که کلام تو شنیده شود، نه آنکه در دریای بی‌توجهی غرق شود. آن‌گاه که دیگران به سخن تو نیاز دارند و تو خاموش نباشی، کلامت همچون گوهری خواهد درخشید که در دل‌ها جای می‌گیرد.

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            “Eğer savaş ile utanç arasında utancı seçersen, bil ki sadece utancı sırtında taşımakla kalmaz, aynı zamanda ruhunda bir savaşın ortasında kalırsın. Her seçim, kendi kaderinin tohumlarını eker. Utanç, kendi ellerinle kaderinin aynasında göreceğin bir yüzdür; savaş ise ruhunda kalacak bir ıstıraptır.”

            “اگر در میان جنگ و ننگ، ننگ را برگزینی، بدان که نه تنها ننگ را به دوش خواهی کشید، بلکه در دل جنگی درونی نیز گرفتار خواهی شد. زیرا که هر انتخابی، بذر سرنوشت خود را می‌کارد. ننگ آن چهره‌ای است که به دست خود به آیینه سرنوشت خواهی نشانید، و جنگ آن رنجی است که در دل و جانت خواهد ماند.”

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            “Orada ki yönetim arayanlar, sadece mal ve mevki peşinde koşan dilenciler ve açlar olursa, asla doğru ve adil bir yönetim kurulamaz. Çünkü güce ulaşmak için onur ve adaleti feda eden her kimse, hükümetini kumdan bir temele kurmuş demektir; ve o temel, yalan ve fitne rüzgarlarıyla yıkılacaktır.”

            “آنجا که جویندگان زمامداری، جز گدایان و گرسنگانی که به امید مال و مقام دست در دست یکدیگر می‌زنند، نباشند، هرگز حکومتی درستکار و پایدار بر پا نخواهد شد. چرا که هر کسی که برای رسیدن به قدرت، شرف و انصاف را از دست دهد، پایه‌های حکومتش را بر شن بنا کرده است، که بادهای فریب و فتنه آن را در هم خواهد شکست.”

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            “Eğer hiçbir eleştiriden kaçmak istersen, bil ki önünde tek bir yol vardır: Hiçbir şey yapma, hiçbir şey söyleme ve hiçbir zaman insan olma. Çünkü sessizlikte ve hareketsizlikte, ne bir ses ne de bir eleştiri kalır. Ama yaşam gerçekten böyle mi olmalıdır? Evet, kim ki eylemlerden geri durur, yaşamdan da uzaklaşır.”

            “اگر آرزو داری که از هیچ انتقادی رنج نکشی، بدان که تنها یک راه پیش رویت است: هیچ کاری مکن، هیچ سخنی مگو و هیچگاه به انسانی تبدیل مشو. زیرا در سکوت و انزوا، هیچگونه صدایی برای طعن و انتقاد باقی نخواهد ماند. ولی آیا زندگی آن است که در خاموشی و بی‌عملی گذرد؟ آری، هر که خود را از عمل بازدارد، از زندگانی نیز دور خواهد ماند.”

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            “Daha çok isterim ki bir ahmak beni güldürsün, bir bilgin ise beni hüzünlendirsin. Çünkü acılarla dolu bu dünyada, içten bir kahkaha, susuz bir kalbe içilen hayat suyu gibidir. Ama kim ki bilgiye sahip olur, o, gerçeğin ağır yükünü omuzlarında taşır ve her zaman içinde bir sevinç barındırmaz.”

            “ترجیح می‌دهم که ابلهی مرا به خنده وادارد تا آنکه دانا، دل مرا به غم بسپارد. چرا که در دنیای پر از درد و رنج، آن لحظات خنده‌ی صادقانه همچون جرعه‌ای از آب حیات است که بر دل تشنه‌ام می‌ریزد. اما هر که دانایی را در دل خود حمل کند، بار سنگین حقیقت بر دوش خواهد داشت، که نه همیشه شادمانی در آن نهفته است.”

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            “انسان در جستجوی خوشبختی است، غافل از اینکه خوشبختی اغلب در همان جایی است که فکر می‌کند گم شده است.”

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            “سایه‌ها حقیقت را نشان نمی‌دهند، اما یاد می‌دهند چگونه با ناپایداری دوست شویم.”

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            “اگر زندگی را بازی بدانیم، هیچکس بازنده نیست—فقط بعضی‌ها دیرتر قواعد را می‌فهمند.”

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            “هر کسی در پی کنترل دنیا است، اما دنیا همیشه یک قدم جلوتر از اوست.”

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            “لحظه‌ها مثل تکه‌های نانند؛ محکم نگهشان داری، می‌ریزند؛ رهاشان کنی، شیرینی‌شان را حس می‌کنی.”

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            “زندگی مانند مه است؛ هرچه جلوتر می‌روی، بیشتر محو می‌شود، اما خود راه لذت‌بخش است.”

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            “انسان گم می‌شود تا خودش را پیدا کند؛ و پیدا شدن، اغلب همان گم شدن است.”

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            Zâhir sohbeti, sefer yolunun tozuna benzer;
            Gözün nurunu örter, gönlün huzurunu alır.

            Eğer can meydânının eri isen,
            Nefsini aklın zinciriyle bağla
            ve bir müddet sükûta var.
            Bil ki hakikî fetih,
            bin söz ile değil,
            bir anlık sessizlik ile bulunur.

            گفت‌وگویِ ظاهر، چون گردِ راهِ لشکر است؛
            نه دیده را می‌گذارد که روشن گردد،
            نه دل را آرامی می‌دهد.

            پس، اگر مردِ میدانِ جان باشی،
            نفس را به زنجیرِ عقل درآر
            و دمی در خاموشی بنشین؛
            که در سکوت است
            آن فتوحات که با هزاران گفت‌وگو نشاید یافت.

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            Kim uyanıksa, canı daha çok elemle doludur;
            Kim daha bilinçliyse, yüzü soluktur.

            Çünkü hakikate dair görüşü arttıkça,
            insanın eksik ve noksan yönleri gözler önüne serilir.
            Bil ki, bilinç, iki ucu keskin bir kılıçtır;
            Hem ışık verir, hem de ızdırap.

            هر که بیدارتر است، جانش پُر از درد است؛
            هر که آگاه‌تر است، رخسارش زردی دیده است.

            چرا که هر چه دیده به حقیقت روشن‌تر شود،
            خلأها و نقیصه‌های انسان آشکارتر گردد.
            پس بدان: آگاهی، شمشیر دو لبه‌ای است؛
            هم نور می‌دهد، هم رنج می‌آورد.

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            Eğer mutlak kudretin zorbalığından haberdarsan,
            Neden feryat ediyorsun?
            Bu ne derdedir ki, gururunla sarhoş olmuşsun?
            Zorbalığın zincirlerini görebiliyor musun?
            Kendini, nefesinin esiri olarak görmekte misin?

            اگر از جبرِ قدرتِ مطلق آگاهی، پس چرا زاری می‌کنی؟
            این چه دردی است که در دامِ غرور گرفتار شده‌ای؟
            بینشِ زنجیرِ جَبّاریت در کجا است؟
            آیا نمی‌بینی که در حبسِ نفسِ خود، به بند اسیری گرفتار آمده‌ای؟

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            Zincire vurulmuş birisi nasıl sevinç duyar?
            Hapisteki birisi nasıl özgürlük hisseder?

            Eğer görürsen ki, ayakların zincire vurulmuş
            ve etrafında padişahın subayları var,
            neden güçsüzlere karşı hükmetmeye çalışıyorsun?
            Gerçek bir insanın doğası, zayıflara hükmetmek değildir.
            Zira büyük insan, başkalarına boyun eğmekte ve tevazu göstermektedir.

            بسته در زنجیر، چگونه شادی کند؟
            کی اسیرِ زندان، آزادی را چشیده است؟

            اگر دیدی که پای تو بسته‌اند و دست‌های تو در بند است،
            و سرهنگانِ شاه در اطراف تو نشسته‌اند،
            پس چرا بر مردم ناتوان چیره می‌شوی؟
            چرا خود را در دام سلطنت بر ضعفای عالم می‌بینی؟
            که این ویژگیِ انسانِ بزرگ و صاحب‌طبع نیست.

            ( سلطان یاووز سلیم )
            —
            Sineğin biri, eşeğin idrarına batmış samanın üstüne oturdu.
            Ve kendisini denizci zannedip gururla dedi ki:
            “Ben denizcilik ilminden bihaber değilim,
            bu denizi görün ve bu gemiyi,
            ve işte ben, bu dalgalarda yol alırım!”

            Oysa o idrar, ona sonsuz deniz gibi görünüyordu
            ve saman da büyük bir gemi,
            çünkü gözleri dar, bilgisi kıttı.

            Şunu bil ki, her insanın gördüğü dünya,
            kendi akıl ve anlayışına göre şekillenir.
            Tıpkı sinek gibi,
            kendi dar görüşlülüğünden,
            gerçekten ne kadar uzak olduğunun farkında değildir.

            مگس بر روی پرکاهِ در ادرارِ خر نشست
            و در دل خود چنین پنداشت که در دریا می‌راند.
            با غرور و خودبینی می‌گفت:
            “من علمِ کشتی‌رانی دارم، این دریا را ببینید و این کشتی را،
            و این منم که بر این امواج سرنوشت می‌روم!”

            در حالی که آن ادرارِ خر،
            در نظر او دریای بی‌ساحل بود
            و کاه، کشتی‌ای عظیم و شکوه‌مند.

            آگاه باش، جهان هر کس به اندازه‌ی بینش اوست؛
            که همان‌طور که مگس در بی‌خبری به دریا می‌نگریست،
            آدم مغرور نیز به همان میزان که به حقیقت کم‌نظر است،
            درک و عقلش محدود است.

            ( سلطان یاووز سلیم )

          3. ابن حکیم

            سلام و درود بر شما استاد راوید عزیز و گرامی، نمیخوام خدایی نکرده وقتتون و بگیرم، اما میخواستم بدونم که آیا میتونم مقالات مربوط به سلطان یاووز سلیم و برای شما در تلگرام ارسال کنم؟ آیا وقت میکنید به آنها در تلگرام نگاهی بیندازید؟

            خیلی ممنونتان میشوم اگر پاسخ من را بدهید 🙏🌹🙏🌹🙏🌹

            1. انوش راوید

              درود، چشششم، بزودی که چه عرض کنم در آینده بویژه زمستان حتمن، تندرست باشید.

          4. کوروش کبیر

            الهی! بیزم سوزیمزی دل‌لرده مؤثر ایله،
            بو عاجز قلمی، حقیقت یولنده منور ایله.

            ای پادشاهِ عالم! کرم قیل بو ضعیف بنده یَه،
            بو مقاله‌یی، عرفان اهلینه بر تحفه و زیور ایله.

            نقابِ جهلی رفع ایله‌یب، فروغِ حقی گوستر،
            جانلری عشقِ آتشینده، سیمرغ تک شعله‌ور ایله.

            سلیمی تک، قاپونده باش ایگن مخلص‌لره،
            بختِ بیدار و شِفایِ روح، نصیب و مقدر ایله.

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            مناجات‌نامه‌ی سلیمی در طلبِ نفوذِ کلام

            الهی، به حقِ آن فروغی که در جان‌های مشتاق نهادی، و به آن سوزی که در دلِ عارفانِ دلسوخته برافروختی؛

            از تو می‌خواهم که بر این کلمات، لباسی از نور بپوشانی. چنان کن که این مقال، نه یک نبشته بر کاغذ، که شفایی بر جان‌های خسته و مرهمی بر روح‌های آزرده باشد. ای پادشاهِ حقیقی، که بختِ نگونِ ما را به نگاهی بیدار می‌کنی، قلمِ مرا از نقابِ تزویر و خودخواهی پاک گردان و آن را چنان روان کن که چون جویبار، در دشتِ دل‌های جوینده جاری شود.

            خداوندا، اگر سیمرغِ معرفت در این نوشته به پرواز درآمده، یاری‌اش ده تا بر قله‌یِ فهمِ مردمان بنشیند. ما را از زندانِ عقلِ گریزان برهان و به فضایِ بیکرانِ حقیقت برسان.

            «سلیمی‌وار» سر بر آستانت می‌سایم و می‌گویم: ما را نه برایِ نام و نه برایِ نان، بلکه برایِ بیداریِ جان‌ها، به فصاحتِ کلام و نفوذِ بیان مفتخر گردان.

            آمین یا ربّ العالمین

          5. کوروش کبیر

            سلام و درود دوباره بر شما استاد راوید عزیز و گرامی، از شما یه تقاضای کوچکی داشتم، آیا در تلگرام شما اگر وقت میکنید ببینید، میتوانم در مورد سلطان یاووز سلیم مقالاتی برای شما ارسال نمایم؟

            این اشعار رو تقدیم به شما میکنم:
            —
            اگر عزمِ جهادِ نفس داری، رو به سویی کن
            میانِ عرصه‌ی میدان، نظر بر سرکویی کن

            ​الا ای غنچه کِی آیی به گلگشتِ دلِ شاهان؟
            چو تیغِ سرکشان داری، تو وصفِ روی‌شویی کن

            ​نمی‌ماند به کس ملکِ جهان، ای چرخِ کین‌پرور
            اگر خاکم کنی آخر، ز خونم رنگ‌بویی کن

            ​حجابِ غفلت است این خواب و مستی‌های طولانی
            ز اشکِ دیده بشتاب و به خونِ دل وضویی کن

            ​سلیما، راهِ حق دانی، پیِ شمشیر و عرفان رو
            اگر مقصد نمی‌یابی، به همت جست‌وجویی کن

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            با یک غزل از ملکِ جهان بی‌نیاز گشتم
            سلطانِ دلم، در قفسِ جان، سرفراز گشتم

            ​گر خانه نداری سلیم، با فقرِ شاهانه
            بر عرشِ سخن، مالکِ صدها طراز گشتم

            ​پرواز نخواهم به قفس، ای فلکِ تیره
            من در دلِ این تنگه‌یِ غم، باز‌باز گشتم

            ​بادِ سحری، قصه‌یِ من بر کسان برسان
            کز داغِ جهان، شمعِ شبِ راز‌ساز گشتم

            ​شوری به سرم هست، نه از تیغ و نه از نام
            من زاده‌یِ دردم که چنین سرفراز گشتم

            ​از بیدادِ دوران گذشتم، رو به سویِ عشق
            در بندِ دگر‌گون‌شدن، از سوزِ ساز گشتم

            ​این سیبِ دلم، ناچیده در دامنِ تو افتاد
            ای دوست، ببین کز غمِ تو، بی‌نیاز گشتم

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​ای دل، ره میخانه و میخانه نشین گیر
            در بندِ قفس، ناله و افسانه نشین گیر

            ​آن عقل که در پردهٔ پندار بگنجد
            بگسل زِ بندش، خردِ فرزانه نشین گیر

            ​سلطانِ جهان نیست مگر بندهٔ حق‌بین
            از مسندِ کبر و رهِ بیگانه نشین گیر

            ​خاک است تن و روح، طلسمی زِ تجلی
            در خانهٔ دل، صاحبِ آن خانه نشین گیر

            ​سلیم ار طلبد گنجِ دو عالم به دو دستی
            بگذار همه، گوهرِ جانانه نشین گیر

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            هر صبح می‌روم به رهی کآزمودمت
            در جلوه‌گاهِ حسن، به جان در ربودمت

            ​گل بودی ای نگار، در آن باغِ بی‌نظیر
            حیفم آمد، زِ شاخه به چیدن چه سودمت؟

            ​چشمانِ خسته‌ام که به رؤیت گشوده شد
            غافل بماند از تو و، در خود نمودمت

            ​گفتی که نیستی تو برایم مقدر است
            نقشِ خیالِ خویش، به لوح آزمودمت

            ​گر آفریدگارِ تو می‌بودم، ای صنم
            آیینه‌دارِ حُسن، چنین ننگشودمت

            ​صد دانه اشک، جایِ تو در خاک کاشتم
            تا در ضمیرِ دل، به مدارا پرودمت

            ​سلیمی در طوافِ همان راهِِ کهنه است
            تا باز در تلالوِ آن رَه سرودمت

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ای ساقیِ کَرَم، بستان قدح کآن صاحبِ مجلس
            به جان بخشد امید و، نگاهش سرّ دارد باز

            ​جنت همین‌جاست، در بزمِ می و عشرت
            که آنجا بر نِکویان، حق ننویسد رهی از آز

            ​حریفانِ وفا‌کیش و، رفیقانِ ادب‌پرور
            نشسته صف‌به‌صف، یارانِ نیک‌نام و سرافراز

            ​زِ چنگ آمد نوایِ عشرت و رقص است در محفل
            خالِ آن یارِ دل‌بَر، دانه و زلفش کمندِ راز

            ​سلیما، بهتر از این دهر و دوران نیست در عالم
            کنون ساغر طلب کآن دم، بود فصلِ طرب‌ساز

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            چو زلفِ او به رخ، جولان‌گر آمد
            بهایِ مشک در عالم، سَر آمد

            ​خِرد در بازارِ حُسنش چون خریدار
            بهایِ لعلِ او، جانِ بر آمد

            ​چو خورشیدِ جمالش شعله‌ور گشت
            رُخِ مَه، در حجابِ خود در آمد

            ​منِ مسکین، امیدِ وصل دارم
            وُ آن ظالم، به قصدِ هجر در آمد

            ​هراس از تلخیِ آن شکرستان
            مکن کآن قند، با شور و شر آمد

            ​کمانِ ابرو و مژگانِ خون‌ریز
            که عیدِ قربِ اهلِ دل بر آمد

            ​من از وفا کنم هر آنچه مقدور
            وُ او هر جفا، کز دستش بر آمد

            ​سلیمی را دگر تابِ جفا نیست
            که تیرِ غم، زِ چرخِ داور آمد

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            بر چرخِ فلک، هیچ‌کس از کین نگذشت
            در سفرهٔ خاک، حرصِ آدم نگذشت

            ​ای غافلِ مغرور، مکن تکیه به دهر
            کز کِشتِ تو، گردشِ دوران نگذشت

            ​سلیما، مکن شتاب در بازیِ مرگ
            کان دیو که می‌خورد، زِ ما نگذشت

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            عمرِ جوان رفت و پیری رسید و غم به سر آمد
            وز پیِ آن روزگار، صد المِ بی‌پدر آمد

            ​دستِ قضا بر سپهر، چرخ‌زنان در جدل
            آنچه در این دیر داد، باز ببرد و به در آمد

            ​سهمِ من از این جهان، جز غم و اندوه نیست
            زانکه حسد در قضا، پیش‌تر از خیر و شر آمد

            ​گر که به تزویرِ خویش، شهرتِ عالم شدیم
            سدِّ سکندر زِ ما، در ره و در رهگذر آمد

            ​عشق بود نامِ جنون، در پیِ این سقفِ نیل
            سلیمی این ره بس است، کز رهِ صاحب‌نظر آمد

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            بی‌تو در ظلمتِ شب، با شبِ هجران چه کنم؟
            با غمِ دوریِ تو، در دلِ سوزان چه کنم؟

            ​گفته بودی که انیسِ دلِ تنهاییِ منی
            با خیالاتِ محالِ دِلِ نالان چه کنم؟

            ​نیست در مجمعِ عشاق، مرا هم‌نفسی
            با چنین غصه در این دایره‌یِ جان چه کنم؟

            ​عقل و دین باختم و، واله و رسوایِ توام
            با چنین فتنه‌یِ افتاده به دامان چه کنم؟

            ​گرچه امروز به تلخی شده طی، روزِ جزا
            سلیما، با غمِ فردا، پس از این خوان چه کنم؟

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​زِ نقره تا که در کف هست، بر رَه می‌فشانم
            تویی کآن بوسه‌ات را در نهان می‌ستانم

            ​اگر فردا مرا در حبسِ تن، بندند و در بندند
            من اینک در گلستانِ تو، شادان می‌مانم

            ​اگر روزی جهان بر کامِ من، پایان پذیرد
            تو بودی آن مرادِ من، زِ هستی‌ و جهانم

            ​در این گلشن اگر منع‌ام کند از گل، نگارینی
            خمش باشم، که من آن باغبانِ بی‌زبانم

            ​نمی‌دانم چه بخت آمد که از یُمنِ همایونش
            در این کاشانه‌یِ محقر، افتاد آن نشانم

            ​تو بودی در دیارِ ما، که عشق آموختی، ای گل
            بیا بشنو که شرحِ آن، به گوشت می‌رسانم

            ​سخن‌ها در ضمیرم هست از دستِ جفایِ تو
            ولیکن پیشِ رویِ تو، چو طفلی ناتوانم

            ​بگو بر دوست و دشمن، این حقیقت آشکارا
            که من مستی و مستوری، ندانم و نرانم

            ​مگو سعدی به کامِ خویش، از این بستان گلی چید
            که من در مهرِ جانان، ثابت و دل‌قهرمانم

            ​اگر تو سروِ سیمین‌تن، مرا از پیشِ خود رانی
            سلیمی بر سرِ پیمان، به عشقِ تو بمانم

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​پیش از آن دم که قضا، لشکرِ شب‌گیر آرد
            باده‌یِ سرخ‌فام، در ساغرِ دل‌گیر آرد

            ​ای تو غافل که زِ غفلت به رهی گام نهی
            زر نه‌ای تو که تو را، خاکِ سیه زیر آرد

            ​سِکه‌یِ عمرِ تو در کوره‌یِ گِل، سود ندهد
            که اجل، دستِ تو از چنبرِ تقدیر آرد

            ​سلیما، غنیمت شِمُر این دم که حیات
            باز از آن ره، که نهد پای، نه دیگر آرد

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​ای خردمند، وقتِ آن آمد
            که خرد را، ثنا توان کردن

            ​هرچه داری زِ گنجِ عقل، آرش
            که نیوشنده، گوشِ جان کردن

            ​سلیما تو در این دیارِ کهن
            باید این وصف را بیان کردن

            ​گوشِ جان را به این سخن بسپار
            که سلیم است، شرحِ آن کردن

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​در کنارِ تو بسی تنهاترم، ای مهربان
            از تو تا اوجِ تو شد، عمرِ منِ خسته عیان

            ​گستری بر من و من، در تو چنان محو شدم
            که ندانم منِ خویش از تو، در این کون و مکان

            ​با تو برخوردم و در رازِ پرستش، مستم
            از تو شد راهِ رهایی، به سویِ جانِ جهان

            ​جلوه‌یِ رنجِ تو شد، حاصلِ این سیرِ سلوک
            ای شگرفی که تویی، مظهرِ اسرارِ نهان

            ​راهی از کویِ تو، بیرون نبود در نظرم
            که تویی قبله و محراب، به هر پیر و جوان

            ​همچو خاکی که زند بانگِ طلب بر باران
            من تو را خوانم و جز تو، نجویم به میان

            ​سلیمی در پیِ این جلوه‌یِ شفافِ تو ماند
            که رهایی نبود زِین، ره و این عهد و امان

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​این ایام که بر ما به‌شتاب است و شتابان
            آید زِ میانِ یَلِ باد، آن‌سویِ بیابان

            ​فریاد که در گوشِ دل آید به طنینی
            کز جاده‌یِ مه‌گرفته، خوانَد مرا آن جان

            ​آهنگِ صدایِ وی، چنان نور و بهار است
            چون جلوه‌یِ نوروز، در آیینه‌یِ دوران

            ​آن صبحِ ناگزیر، کآن را سحری هست
            کز بندِ قَدِ خم، سر برآرند به کیهان

            ​آن لحظه که عابران، فارغ زِ غمِ خویش
            بینند طلوعِ خورشید، بر طارمِ ایوان

            ​سلیما در ره این صبح، در آن پرده‌یِ غیب
            جان را به تمنایِ آن، کرده‌ست بدین‌سان

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​آمد به مزارم چو به لبخند، خرامان
            آن وعده‌یِ دیدار، همین بود، به ایمان

            ​بگذشت خرامان به درِ دشت و در آن راه
            صیادِ کمین‌گیر، بدین‌گونه فراوان

            ​از خویش براند و به دمی خاک‌نشین کرد
            پاداشِ سحرگاهِ من و، سجده‌یِ یاران

            ​زاهد، به نگاهی دل و دین باخت در این رَه
            گر عاقبتِ زهدِ تو این است، چه عصیان!

            ​مگشای به دل، طعنه، سلیما که در این دهر
            تقدیرِ تو در مسأله‌یِ عشق، چنین خوان

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            گر آن عهدشکن، بارِ دگر با سَرِ پیمان آید
            جانِ مشتاقِ من، از شوقِ وی در شور و افغان آید

            ​رخِ او شب‌هایِ عالم را، به نوری روز گرداند
            اگر آن صبحِ تابان، بر سرِ عالم به جولان آید

            ​غمِ هجران دَوا دارد، ولی ترسم زِ طعنِ مرگ
            که پیش از آمدن، آن نوش‌دارو، زهرِ هجران آید

            ​طمع داریم بر وصلش، اگرچه بندگی ننمود
            از آن اخلاق و آن سیرت، عجب‌ نبود که احسان آید

            ​اگر در دهر، صورت‌هایِ خوبان جمله جمع آیند
            رخِ زیبایِ تو، دیباچه‌یِ کلِّ اوراق و دیوان آید

            ​زِ غیرت، بخل می‌ورزم، اگر احسان کند غیرش
            ولیکن از تو آتش هم، به چشمم سِحرِ جان آید

            ​چو سرو از شرمِ رفتارِ تو، شد در خاک، ساکن‌وار
            که شرم آید از آن قامت، اگر در راهِ دوران آید

            ​چو بادِ صبحِ هجرانت، به دل‌هایِ فکار آید
            چو آتش بر حَراقِ سینه، سوزان‌تر از آن آید

            ​سلیمی! تن مده بر جان، که در سودایِ آن دلبر
            چه جفت آید، چه طاق آید، برنده آن که جان آید

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​در آبیِ آن دیده‌یِ بی‌نام و نشان، ای گل
            همچون مهِ تابان، به دلِ خاطره‌ها، ستاره‌ایست

            ​دیدم تو را که جلوه‌گر در نگاهِ او بودی
            هنوز آن اشاره، در جانِ منِ آواره، پاره‌ایست

            ​ای دیده! گرچه رفتی و دور از برابرِ من
            در دیده‌یِ خیالم، هنوزت آن جلوه، همواره‌ایست

            ​چون خورشیدِ شامگاه، در روزنِ خاطرم تاب‌ان
            از تابشِ تو، در ظلمتِ دل، راهِِ راهِ چاره‌ایست

            ​چون دزدِ آشنا، به درِ چشمِ تو ماندم مقیم
            کز روزنِ نگاهت، بجویم که در آن نظاره‌ایست

            ​شاید چو نورِ مه، در خوابگهِ تو درآیم
            بینم که در سیاهیِ شب، بر من، نگاهِ خیره‌ و آواره‌ایست

            ​سلیما در طوافِ آن چشمِ ناشناس می‌گردد
            که در هر گوشه‌یِ تقدیرش، زِ عشق، استعاره‌ایست

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​تو را سَری‌ست که با ما، تواضعی نکند
            مرا دلی‌ست که دیگر، شکیب‌رو نشود

            ​کدام دیده‌یِ حِیران، به حُسنِ تو بگشود؟
            که آبِ دیده از آن، دم‌به‌دم فرو نشود

            ​بر آن جمالِ نکو، غیرِ این نمی‌گویم
            که مِهر از آن گُلِ خورشید‌خو، نکو نشود

            ​زِ زلفِ مُشک‌فشانت، چو گوی‌ در چوگان
            فتاده‌ام به رهی، کآن به جست‌وجو نشود

            ​اگر هزار جفا، سویِ سینه می‌آید
            به جان خرم، که این عهد، بازگو نشود

            ​زِ بویِ ناله‌یِ من، در حجابِ سینه عیان
            که آتشِ غمِ این عشق، تیره-رو نشود

            ​چه مجلسی‌ست که از های‌وهویِ عاشقان
            خالی‌ست؟ کآن دگر، بزمِ های‌وهو نشود

            ​سلیما، شورِ عشقت به پیری هم برپاست
            که این طریقتِ دیرین، دگر دگرگون نشود

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​رخسارِ تو، آن خاطره‌ها زنده کند باز
            کز تابِ رُخت، باده به ساغر بجهد باز

            ​در شهرِ دل، از جلوه‌یِ تو غلغله افتاد
            طوفانِ تو، در بازارِ صبر، تیشه زند باز

            ​آن چشم که از بامِ فلک، مَه به در آورد
            خورشیدِ جهان‌تاب، زِ نردبان فکند باز

            ​چون ابرو کشیدی، به دشتِ دلِ وحشی
            صیادِ قضا، تیرِ کمان از کف براند باز

            ​من نامِ خود از یادِ جهان برده بودم
            آن چشم، مرا در دهنِ خلق، بیفکند باز

            ​سردار و سپاهی که در آن بزم درآیند
            از هیبتِ آن چشم، زِ زین جامه دراند باز

            ​لرزه به اندامِ خان و، به ایل و تبارش
            آن نَظره که بر جانِ سلحشور، نشاند باز

            ​سلیما! زِ آن رنج، که در سینه نهان است
            آتش به جهان، در پیِ این قصه فشاند باز

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            مردم زِ درد و در برم ننشستی ای جان، همچنان
            مرگم عیان شد، لیک رویت، نه به بالین، همچنان

            ​جان بر لب آمد، دوستان رفتند و تنها مانده‌ام
            شمعی به بالینم بُوَد، گریان و مسکین، همچنان

            ​مرغانِ امیدم پرید، از دل جوانی شد نهان
            اما غمِ عشقت بُوَد، در جانِ غمگین، همچنان

            ​آن تازه‌گل پا درکشید، از دامنِ این بی‌نوا
            اشکِ من از داغِ رُخش، گل‌گون و خونین، همچنان

            ​گرچه زِ هستی، مشتِ خاکی مانده‌ام در راهِ تو
            همچون نسیم، از عشقِ تو، بی‌تاب و بی‌‌کین، همچنان

            ​مویم سپید و غفلتِ ایام، بر جا مانده است
            صبحِ قیامت شد عیان، من در خوابِ نوشین، همچنان

            ​دشمن به چشمانِ دلم، چون دوست آید در نظر
            طفلی ندانم مصلحت، نادان و غمین، همچنان

            ​سلیمی در طوافِ آن‌که، جانش را بستاند زِ کف
            در بندِ آن زنجیرِ زلف، سرگشته و مسکین، همچنان

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​سر بر نِه به بالین، بگذر زِ ما، رها کن
            ترکِ شب‌گردِ مست و، این مبتلا، رها کن

            ​مائیم و موجِ سودا، در بزمِ شب، به تنهایی
            خواهی جفا بفرما، خواهی کرم، عطا کن

            ​بگریز از این بیابان، تا در بلا نیفتی
            ره‌سویِ عافیت گیر، این قیدِ ما، رها کن

            ​در کنجِ غم خزیدیم، با دیدگانِ گریان
            بر سیلِ اشکِ ما، صد چرخِ آسیا کن

            ​آن تندخویِ دل‌سنگ، بُرّان‌دم است و خون‌ریز
            تدبیرِ خون‌بهایم، در این جفا، صفا کن

            ​بر شاهِ خوبرویان، واجب نباشد عهدی
            ای عاشقِ زرد‌سیمین، صبر و وفا، بنا کن

            ​دردی‌ست بی‌دوا را، در کویِ عشقِ جانان
            ای عقلِ مصلحت‌بین، درمانِ این دِعا کن

            ​پیری به خواب دیدم، در راهِ کویِ جانان
            اشارت کرد و گفتا: سلیم، عزمِ ما کن

            « سلطان یاووز سلیم »

          6. کوروش کبیر

            ماییم و دلی خون‌شده از جلوه جانان
            سرگشته‌ی عشقیم و فراری از این جان

            ​در دایره‌ی عقل نگنجد غمِ مستان
            دیوانه کُجا مصلحت‌اندیش شود هان؟

            ​بر تختِ جهان تکیه زدن، بندِ گران است
            ما شاهِ فقیریم و روان در پیِ جانان

            ​تا نقشِ تو در آینه‌ی سرّ و عَلَن دید
            دل شست ز خود، پاک بشد از غمِ دوران

            ​در مسلخِ عشقت سر و دستار چه باشد؟
            ای خاکِ درت، تاجِ سرِ خِیلِ سلاطین

            ​بگذر ز سلیم و هوسِ ملکِ جهانش
            کو را هوسی نیست بجز وصلِ تو خواهان

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            دوشم نوایِ غیب رسید از مَهارِ باد
            کای مانده در غبار، به راهت شکیب دار

            ​یک آشنایِ دور ز عمقِ رَهِ مِهی
            خواند مرا به خویش، که دل غرقِ سیب دار

            ​آهنگِ آن صدا که چو نور است و چون نوید
            آرد به یاد، بویِ خوشِ نوبهارِ شاد

            ​آید زمانِ وعده و آن روزِ ناگزیر
            کایامِ غم رود، بشود غُصه‌ها به باد

            ​آنان که خم شدند ز بارِ غمِ جهان
            سر برکنند و بنگرند آفتابِ داد

            ​بگذر ز نقشِ خویش و منال از فراق، هان!
            سلیما که نورِ شاه به جانت شعاع داد

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​آیا به دستت می‌رسد مکتوبِ ما یا نه؟
            وانی کنی این نامه‌یِ پر غُصّه‌ها یا نه؟

            ​نامت دعایِ نیمه‌شب در هر قنوتِ ماست
            گویی به خلوت نامِ ما را با خدا یا نه؟

            ​دیشب به شوقِ رویِ تو بستم دو چشمِ تر
            دیدی به خوابت این دلِ بی‌دست‌ و پا یا نه؟

            ​گر بعدِ عمری فرقت و دلتنگی و افغان
            بینی مرا، بشناسی این رویِ خطْا یا نه؟

            ​بارانِ اشکم بویش از زلفِ عبیرت هست
            یاد آوری مستانِ خود در بادها یا نه؟

            ​امیدِ وصلِ تو سراب است و جهان فانی
            آخر بسوزی جانِ سلیمی را دگر یا نه؟

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​زلفِ چلیپا باز کن، تا مَست و شاعرتر شوم
            شوری برانگیزان به جان، تا منْ مَنی دیگر شوم

            ​سجاده را ویران کنم، گر قبله‌ام رویِ تو شد
            کافر شوم بر هرچه دین، تا پیشِ تو کافر شوم

            ​ققنوسِ عشقم، کی هراس از آتشِ هجران مراست؟
            در کُوره‌یِ آغوشِ تو، خوشتر که خاکستر شوم

            ​طوفان تویی، من آن شقایق در کفِ تقدیرِ تو
            فرمانِ عشق است این زمان، در پایِ تو پرپر شوم

            ​جان کَنده‌ام در کویِ تو، صد بیستون پیشم کم است
            تا فاتحِ آن چشمِ مست و غارتِ مَحشر شوم

            ​عشق است و قِافِ معرفت، پایانِ رنج و عُسرتش
            ترسم که در این امتحان، شرمنده‌یِ داور شوم

            ​بر دین و دنیا حاکم است آن لشکرِ چشمانِ تو
            تک‌تازیِ شاهانه کو؟ تا خِصمِ این لشکر شوم

            ​در مسلخِ جان‌بازی‌ات، ملکی نمی‌خواهد «سلیم»
            شاهِ جهان بودم ولی، خوش‌دل کِزین مِعبَد شوم

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            تکذیبِ از چشمانِ تو، ای یار، چه مقدار؟!
            اصرارِ این چشمانِ من، در کار، چه مقدار؟!

            ​در قله‌یِ زلفت دلم افتاد به یغما
            در دامنِ فتانِ تو، این تار، چه مقدار؟!

            ​لب شَهد و شکر، رویِ قمر، زلفْ معنبر
            مبهوتِ حِسامم کِزین پرگار، چه مقدار؟!

            ​با بویِ بهشتت بشد این عقل زِ آدم
            در دستِ تو آن جلوه‌یِ انکار، چه مقدار؟!

            ​با ما به سلامی و پیامی ننشستی
            سردی و جفا بر دلِ هشیار، چه مقدار؟!

            ​چشمت به من افتاد و جهانم همه لرزید
            ویرانیِ این خانه‌یِ احرار، چه مقدار؟!

            ​بشکن دلِ من را که عجب مأمنِ رازی‌ست
            پایان ببر این قصه «سلیما»، که دگر طاقتِ غم نیست

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            گرچه از جعدِ کجش بند و گره در کارم
            چشمِ اِعام و گشایش زِ کَرَم می‌دارم

            ​رخِ سرخِ منِ دلخسته زِ شادی مَشُمار
            عکسِ خون است که سر می‌زند از رخسارم

            ​پرده‌یِ صوفی و مطرب زِ کَفَم دل ببرد
            آه اگر راه نیابم به سرِ اسرارم

            ​پاسبانِ حرمِ دل شده‌ام تا به سحر
            تا جز اندیشه‌یِ جانان به درون نگذارم

            ​منم آن شاهِ سخن‌باف که از دولتِ عشق
            از نیِ کلک، همه درّ و گهر می‌بارم

            ​دیده بگمار بر این بختِ به خواب‌آلوده
            کو نسیمی زِ هدایت که کند بیدارم؟

            ​چون به درگاهِ تو ما را ره و دیدار کجاست؟
            قاصدی کو که رساند غمم بهرِ یارم؟

            ​زاهدان طعنه زدندم که «سلیمی» است ریا
            بجز از خاکِ درت با که بود بازارم؟

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            با جعدِ تو صد پیمان بستند دل و جان‌ها
            صد حیف که بشکستند آن رشته‌یِ پیمان‌ها

            ​از حسرتِ آن خطت می‌سوزم و می‌بارد
            خونابِ دل از مژگان، سیلاب به دامان‌ها

            ​بر فرقِ منِ مسکین، زد پتکِ بلا دوری
            ای تُرکِ جفاپیشه، بر سنگِ چو سندان‌ها

            ​این کشمکشِ دنیا، آخر به شهی بکشید
            ای یوسفِ مصرِ جان، خوش باش به زندان‌ها

            ​آموختم از زلفت صد نکته و در دوران
            نامِ منِ سودایی، ثبت است به دیوان‌ها

            ​سر مستِ خمِ عشقم در خاکِ حریمِ تو
            گو بادیه پیماید زاهد به بیابان‌ها

            ​با دستِ بساطِ جم، پیشِ نظرِ رهرو
            ملکِ دو جهان خاک است در پایِ سلیمان‌ها

            ​این زاهدِ نفسانی، بی‌بهره زِ انسانی
            با این همه حیوانی، خصم است به انسان‌ها

            ​من تکیه زِ بیداری بر عرشِ برین دارم
            او شاد که در غفلت، خفتست به ایوان‌ها

            ​در مسلخِ عشقِ تو، شاهی و گدایی رفت
            «سلیما» به سرِ میدان، خون است به دامان‌ها

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            عالم افسرده ز شور تو و خالی‌ست مکان
            ​پرده‌ای نیست که پنهان کند اسرارِ عیان

            ​کائنات ارچه گدای درِ فقرند ولی
            ​کس ندانست کجای است سرای تو نشان

            ​تاج و دیهیم ملوک است حبابِ سرِ موج
            ​ز محیط کرمت ای شهِ بخشنده عیان

            ​خاکِ تاریک شده آینه‌ی شمس و قمر
            ​از صفای تجلیّ تو در این کون و مکان

            ​غنچه در بغلش جزء ثنای تو گرفت
            ​خار با تیغ زبان مدح‌سرای تو روان

            ​مشت خاکی چو «سلیمی» چه کند ای شهِ جان؟
            ​جان ستانم ز تو و هم به تو سازم قربان

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​حجابِ رویِ جانان شد، وجودِ خاکسارِ ما
            بیا ای مرگ و برهم زن، اساسِ انتظارِ ما

            ​به چشمی کاندر او جز رویِ حق نقشی نمی‌گنجد
            تماشا کن که چون گم شد، جهان در چشمِ تارِ ما

            ​منم آن خسروِ بی‌دل، که در اقلیمِ درویشی
            به غیر از داغِ تنهایی، نروید از مزارِ ما

            ​مگو از شوکتِ شاهی، که در بازارِ مشتاقان
            پرِ کاهی نمی‌ارزد، تمامِ کار‌وبارِ ما

            ​فنا شد جاہ و فرٍّ ما، بقا در بی‌نشانی بود
            سرِ تسلیم بنهادیم و این شد افتخارِ ما

            ​سلیمی! گرچه در عالم به دستت ملک و فرمان است
            گدایِ کویِ جانان شو، که این است اعتبارِ ما

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            مدامم مایهٔ جان باش و سوزِ سینهٔ ما را
            تویی آن که به یک دیدن ربودی دین و دل‌ها را

            ​شمیمِ زلفِ مشکینت به جانم نکهتی بخشد
            بیا کز بوی تو یابم شفایِ جانِ شیدا را

            ​میانِ دُر و گوهرها که در عالم گران‌قدر است
            تویی آن گوهرِ یکتا که رونق نیست دیبا را

            ​هوا پُر گشت از عطرِ خوشِ جانان، عجب دارم
            که یادِ رویِ تو بخشید بویِ یاس، صحرا را

            ​انیسِ جان و دل شو، همدمی کن در مسیرِ عشق
            که دستِ اهرمن هرگز نگیرد دامنِ ما را

            ​سلیمی! شاهِ آفاقی و اندر کویِ مشتاقان
            گدایِ خاکِ پایِ او شدی، بگذر تمنا را

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            به نامِ عشق، کز او گشته فاش هر اسرار
            هنوز نفخهٔ این مِی وزد به لاله و خار

            ​جهان به آخر و این ماه‌رخانِ سیمین‌بر
            هنوز کارِ دگر جز جفا ندارند کار

            ​پدر هزار نصیحت بگوشِ ما فرمود
            نگفت عشق کند خان‌ومانِ ما را تار

            ​نگفت سرِّ عجیبی که در دلِ تنگ است
            به غیرِ عشق نبخشد به این نوا، تارتار

            ​به بامِ شاه و گدا بارد این سحابِ کرم
            چقدر بذلِ غریب است در دلِ دلدار

            ​بگو به حضرتِ معشوق رازِ پنهانت
            که اوست مَحرمِ جان و انیسِ هر اَسرار

            ​ولیک گوش کن این پند را، سلیما! چون
            عقابِ مرگ برباید کبوترِ طیّار

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            لب اگر آن بتِ عیّار به تبسّم بکند
            کی مسیحا دگر از معجزه تکلّم بکند؟

            ​ببرد دین و دل و عقل به یک غمزه‌ٔ چشم
            گر در آن صف ز جفا عزمِ تهاجم بکند

            ​رونقِ مهر و قمر را شکند در افلاک
            رخ اگر جلوه‌گر از برقعِ انجم بکند

            ​صبر و هوشم برود از سر و صیّادِ دلم
            حمله بر طایرِ جان همچو تدوُّم بکند

            ​خلّخ و چین و خطا خاکِ درِ خلوتِ اوست
            گر همی نادره در شیوهٔ ختّم بکند

            ​سلیم! ملکِ جهان را به جوی گر بخرد
            شاهِ دین گر هوسِ ساجد و طرّم بکند

            ​کی وصالش به صبوحی بشود حاصلِ ما
            تا که هجرش به جهان سحر و توهُّم بکند

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            برهم زنید یاران، این بزمِ بی‌صفا را
            مجلس صفا ندارد، بی یارِ مجلس‌آرا

            ​بی شاهدی و شمعی، جمعی مباد بر پا
            شورِ چمن نباشد، مرغانِ خوش‌نوا را

            ​بی نغمهٔ دف و چنگ، وجدی نمی‌فزاید
            باید سماعِ جانی، کز سر بَرد هوا را

            ​جامِ مدامِ گلگون، بی‌می صفا ندارد
            بی معرفت چه حاصل، جامِ جهان‌نما را؟

            ​بی سروقدِّ دلجو، رونق نماند بر جو
            بی سبزهٔ خطِ او، مپسند این گوارا

            ​بی چینِ طرّهٔ یار، تاتار تارِ مویی‌ست
            بی مویِ او به مویی، هرگز مخر ختا را

            ​با خامی و دلِ دون، راهی به حق نباشد
            تا کی به تلخ‌کامی، سر می‌بری نگارا؟

            ​از شوکتِ سکندر، بگذر چو خضرِ فرخ
            با پایِ همتِ خود، برجو دمِ بقا را

            ​بر دوست تکیه باید، بر خویشتن نشاید
            موسی‌صفت بیفکن، از دستِ خود عصا را

            ​بیگانه شو ز عالم، وز خویشتن میندیش
            جز آشنا نبیند، دیدارِ آشنا را

            ​پروانه شو در آتش، از شعله رخ مگردان
            دانند اهلِ دانش، عینِ بقا فنا را

            ​دارویِ جهل خواهی، بطلب ز پادشاهی
            کاقلیمِ معرفت را، شاه است آشکارا

            ​او سرِّ غیب و لاریب، محبوبِ بی‌کدورت
            عکسِ مقدسِ حق، مرآت شد صفا را

            ​ناموسِ اعظمِ اوست، غیبِ مصونِ مطلق
            اندر شهودِ رویش، کروبیان حیاری

            ​آیینه‌دارِ مطلق، معشوقِ عقلِ کل اوست
            سرمایهٔ تسلی، عشاقِ بی‌نوا را

            ​اصلِ اصیلِ عالم، فرعِ نبیلِ احمد
            فیضِ نخستِ اقدم، سرِّ عیان خدا را

            ​در دستِ قدرتِ او، لوحِ قدر زبون است
            با کلکِ همتِ او، وقعی مده قضا را

            ​ای هدهدِ صبا گوی، طاووسِ کبریا را
            بازآ که زاغ و کرکس، تاریک کرده فضا را

            ​ای مصطفی‌شمایل، وی مرتضی‌فضائل
            ای احسن‌الدلائل، یاسین و طا و ها را

            ​ای منشیِ حقایق، وی کاشفِ دقایق
            فرماندهِ خلایق، شاهِ علی‌علا را

            ​ای کعبهٔ حقیقت، وی قبلهٔ طریقت
            رکنِ یمانِ ایمان، عینِ صفا، صفا را

            ​رویت چو آیهٔ نور، نورت چو وادیِ طور
            سرِّ حجابِ مستور، از رویت آشکارا

            ​ای معدلت‌پناهی، در وقتِ دادخواهی
            اورنگِ پادشاهی، شایان بود شما را

            ​انگشترِ سلیمان، سهمِ اهرمنان نیست
            دیوان و دد ندانند، اسرارِ اسمِ اعظا

            ​از فتنه‌هایِ کفار، اسلام شد مشوّش
            دینِ مبین زبون شد، در پنجهٔ نصاریٰ

            ​ای هر دل از تو خرم، پشت و پناهِ عالم
            بنگر به چشمِ رحمت، این مشتِ بی‌نوا را

            ​سلیمی ارچه شاه است، در آستانِ کویت
            شاها به یک نگاهی، بنواز این گدا را

            « سلطان یاووز سلیم »

          7. کوروش کبیر

            **«فالِ پنهان» سلطان سلیم**

            گویند شبی از شب‌ها، هنگامی که آسمان استانبول جامه‌ای از مه بر تن داشت،
            سلطان سلیم ـ آن پادشاهِ تندخویِ میدانِ جنگ و نرم‌دلِ خلوت شب ـ
            به خانقاهی کوچک در کنار خلیج طلایی سر زد.
            آنجا نه از طبل و دهل دربار خبری بود و نه از شکوه امپراتوری؛
            فقط صدای نفس‌های درویشان و سوز نی پیرمردی که ذکر «هو» می‌کشید.

            سلطان، بی‌عمامهٔ سلطنت و بی‌جامهٔ جلال، در گوشه‌ای نشست.
            درویشی جوان دیوان حافظ را پیش او نهاد.
            سلطان با تبسمی که تنها در خلوت نشانش می‌داد گفت:

            — «یا حافظ! دلِ سلطان را به کلامی از نور بنواز.»

            دیوان را گشود. این بیت آمد:

            غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود
            ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

            سلطان زیر لب حدیثی از رسول خدا ﷺ را زمزمه کرد:
            «إنَّ اللهَ لا يَنظُرُ إلى صُورِكم، ولٰكِن يَنظُرُ إلى قلوبِكم»
            [خدا به ظاهرها نمی‌نگرد، به دل‌ها می‌نگرد.]

            آهی زد و گفت:
            — «دل اگر آزاد گردد، راهش به سوی محبوب روشن می‌شود.»

            آن شب، در حالی که شور این بیت در دلش موج می‌زد،
            حضرت سلطان شوقی عجیب در سینه یافت؛
            شوقی که در آن نه سیاست بود و نه مرز و نه کینهٔ دولت‌ها.
            فقط حنینِ زیارت بود.

            بی‌آنکه درباریان بدانند،
            لباس سادهٔ قزلباشی بر تن کرد و تنها با دو همراه مورد اعتماد،
            از راه‌های فرعی و خاموش،
            راهی خراسان شد.

            در دل شب، بی‌صدا و بی‌نشان،
            به حرم مطهّر امام رضا علیه‌السلام رسید.
            ایستاد، همانند فقیری که درِ خانهٔ کریمی را می‌کوبد.
            نه آوای نقاره‌خانه بود، نه فرش‌های ویژهٔ زائران صاحب‌منصب—
            فقط او بود و ضریحی که نورش در دل می‌ریخت.

            سر بر ضریح نهاد، و زمزمه کرد:

            — «یا علی بن موسی الرضا…
            اگر دولت‌ها جدال دارند، دل‌های بندگان خدا را چه کار؟
            من آمده‌ام نه به نام سلطان، بلکه به نام سالکی درمانده.»

            در آن لحظه گویی نسیمی از رواق‌ها گذشت،
            چنان‌که دلش نرم شد و اشک از چشمانش روان.
            حدیثی به یادش آمد:
            «الرَّاحِمونَ يَرحَمُهُمُ الرَّحمنُ»
            [مهربانان مورد مهر خداوندند.]

            گفت:
            — «پروردگارا! مرا از کسانی قرار ده که بر خلق تو رحم می‌کنند.»

            سحرگاه، بی‌آنکه کسی بداند چه کسی مهمان این شبِ زیارت بوده،
            سلطان همان‌گونه خاموش که آمده بود، بازگشت؛
            نه با سپاه، بلکه با دلی سبک‌تر از غبار.
            چون به استانبول رسید،
            دیوان حافظ را گشود و دید همان بیت پیش رویش است.
            تبسمی زد و گفت:

            — «ای حافظ شیرازی!
            راستی که گاهی یک بیت،
            سلطانی را از هزاران فرسنگ می‌برد…
            نه به سوی جنگ،
            بلکه به سوی صلح با خویشتن.»

            و درویشان آن خانقاه نقل کردند که
            از آن پس، سلطان سلیم—هرگاه دلش تاریک می‌شد—
            دیوان حافظ را می‌گشود و می‌گفت:
            «فالِ آن شب مرا بس است.»
            —
            شعر سلطان سلیم برای امام رضا (ع):

            ز میخانه‌ی قدسش، چو دور فلک افتاد

            جمال ازلی در رُخ شاه خراسان افتاد

            به گَرد مَرکب او، مِی‌فروشان همه مَست

            رضا که نُقطه‌ی پرگارِ اهل ایمان افتاد

            غَمِ ولایت او، ساقیِ جانان گشتیم

            شرابِ عشـق و جنون در رگ و پِیکان افتاد

            اگر چه دور ز خاکِ درش، باده کِشیم

            ولی به پرده‌ی دل، سَروَریِ سُلطان افتاد

            مَقامِ اوست که هفت آسمان به سجده درآیند

            چو بویِ مُشکِ رَضایش در این جهان افتاد

            مَنو مَگوی که این قصرِ مُلکی و خاکی‌ست

            که عرشِ اعظمِ حق، در پِیِ آن ایوان افتاد

            چو “سلیم” دید به چشمِ دل، نُورِ ولایت

            تمامِ حِشمتِ او، بَر سَرِ این پیمان افتاد.
            —
            شعری برای اثبات ولایت امیرالمومنین علی (ع) از سلطان سلیم:

            چو سِرّ قَدَر از پرده‌ی اَزلی پیدا شد

            ندای حَیّ علی در دلِ هر ولی پیدا شد

            به حکمِ عشق، که جز مرتضی نمی‌شناسد

            راه مُهرِ خَتمِ نبی بر رُخِ علی پیدا شد

            جهان، نظاره‌گرِ بزمِ “غدیر” و شورِ مِی بود

            که دستِ حضرتِ احمد، رَهانَد و بالا شد

            “مَن کُنتُ مَولاهُ”، چون شعله‌ای به جان اُفتاد

            که نورِ خانه‌ی حق در رَهِ جَلی پیدا شد

            علی، نه فقط حیدر است و فاتحِ خیبر

            که او حقیقتِ نابی‌ست کز اَلاَوَّل پیدا شد

            سلیم! باده‌ی این شور جز از او مَنوش که

            راهِ معرفت از یَدُالله (دستِ خدا) پیدا شد.
            —
            ​غزل در مدح شاه خراسان، پیر بکتاش و صفای باطن

            ​تا که بر سر افسرِ سلطانِ عِرفان بافتیم
            رو به سویِ بارگاهِ شاهِ رضوان بافتیم

            ​خاکِ نعلینِ رضا سرمه‌ی چشمانِ ماست
            ما درونِ جان، مسیرِ طوس و کرمان بافتیم

            ​شاهِ یثرب، ماهِ بطحا، خسروِ ملکِ طوس
            در پناهِ رأفتش، ملکِ سلیمان بافتیم

            ​[در مدح حاج بکتاش ولی]

            ​پیرِ ما بکتاش، آن سرچشمه‌ی اسرارِ حق
            کز دمِ او، جُبه‌ی تسلیم و ایمان بافتیم

            ​خرقه‌ی او بویِ آلِ مصطفی دارد به جان
            زین سبب بر آستانش، سر چو دربان بافتیم

            ​لوایِ جان‌نثاران را به نامش برافراشتیم
            در حریمِ عشقِ او، چاکِ گریبان بافتیم

            ​[در ستایش باطن‌گرایی شیعیان و نقد ظاهرگرایی]

            ​سُنّتِ ظاهرپرستان، قیل و قال است و حجاب
            ما طریقِ عشق را در قلزمِ جان بافتیم

            ​طاعتی کز مِهرِ آلِ بوطالب بیگانه است
            نقشِ باطل دان که ما آن را هبایان بافتیم

            ​مصحفِ ناطق علی و عترتِ پاکش بُوند
            کور‌چشمان را برون از این گلستان بافتیم

            ​گرچه صوفی در عبادت، راهِ ظاهر می‌رود
            ما ولایِ مرتضی را اصلِ ایمان بافتیم

            ​شیعیان را مَحرَمِ اسرارِ باطن دیده‌ایم
            زان که دل را با تولّایِ شهیدان بافتیم

            ​[مقطع و تخلص به سبک سلیمی]

            ​ای «سلیمی»! شوکتِ شاهی مکن باور که ما
            بندگیِ پای‌بوسانِ رضا را فخرِ دوران بافتیم

            « سلطان یاووز سلیم »

          8. کوروش کبیر

            سلام استاد راوید عزیز و گرامی، وقتتون و نمیگیرم، ولی میخواستم بدونم که آیا میتوانم در تلگرام مقالات مربوط به سلطان سلیم رو به شما ارسال نمایم که اگر وقت کردید اما نه اینکه مقاله رو تایید کنید میتونید بگید که این مقاله جزو نظرات شخصی من هست رو بسازید مثل مقالات قبل، خیلی ممنون شما میشم اگر جواب من و بدید استاد سربلند و گرامی 🙏🌹🙏🌹🙏🌹

            1. انوش راوید

              درود، چشششم وقت کردم حتمن، پایدار باشید.

          9. کوروش کبیر

            استاد جان سلام، وقت شما رو نمیگیرم و میدونم که کامنت های من و تایید نمی کنید مثل کامنت های قبل اگرم محترمانه باشه، میخواستم از شما تشکر کنم بابت مقاله قوبلای خان مسیحی که برای کاربران ارگ ایران و این سرزمین ارائه دادید، نمیدونم چجوری تشکر کنم اما انشالله یجوری جبرانش کنم براتون، استاد جان من از شما تقاضای کوچکی دارم اینکه در تلگرام من اگرم پیام های من و نمیبینید یا وقت نمی کنید شماره تلفن چند تا مقاله نویس و تهیه کنید و به من بدید تا به آنها در تلگرامشان مقالات سلطان سلیم رو اگر وقت کردند پیام بدهم و ببینند و مقاله من و بسازند، خیلی ممنونتون میشم اگر چند تا شماره تلفن مقاله نویس و به من بدهید تا به آنها پیام بدم،… انشالله روزی براتون جبران کنم مقاله قوبلای مسیحی رو هم که برای من نوشتید و… اگر نمیبینید و تایید نمیکنید کامنت من و بت جای آن در تلگرامم چند تا شماره تلفن مقاله نویس و به من بدید تا با آنها در تلگرام در ارتباط باشم،… بدرود و پایدار باشید 🙏🌹🙏🌹🙏🌹🙏

            1. انوش راوید

              درود گرامی، واقعن وقت نمیکنم، بنظرم بهترین کار این است یک وبلاگ باز کنید و مقالات خود را در آن نشر دهید، یا در جستجوها بنویسید: “وبسایتهای آپلود و دانلود مقالات فرهنگی” اگر میخواهید من نیز منتشر کنم باید تا زمستان صبر کنید، در فصلهای گرم بیشتر در کار و کاوش میدانی هستم، پاینده باشید.

          10. کوروش کبیر

            عشق چیست ای طالبِ راهِ حقیقت، بازگوی؟
            مهرِ مطلق در تجلّی، جلوه‌اش در جست‌وجوی

            ​عشق یعنی بی‌شروط و چون و چند آمد به راه
            سرسپرده، جان به کف در کویِ جانان، تند و پوی

            ​عشق یعنی بی‌لب و ساغر، به چشمی مستِ یار
            از شرابِ بی‌خمارش، جانِ عاشق گشته‌خوی

            ​بادبانِ کشتیِ عمر است در دریایِ دهر
            نردبانِ آسمان است این طریقِ گفت‌وگوی

            ​در کویرِ جان، چو جویی جاری و گُلزارِ سبز
            در میانِ خارهایِ دشت، تنها گل‌به‌روی

            ​گر خزانِ سخت، برگِ عمر را زرد و نزار
            عشق، آن برگِ دلیری باشد اندر شاخ و موی

            ​زشت را زیبا کند، گنگ و زبان‌بسته را
            گویا در ذکرِ حق، بر جانِ عاشق گشته‌خوی

            ​تلخ را شیرین کند، نیشِ جفا نوشینِ جان
            زنبورِ عشق، در کندویِ دل، عسل‌جوی

            ​عشق، یعنی پل شدن بر پهنه‌یِ دیوارها
            چشمِ پرمهرِ تو باشد در دلِ افتاده‌جوی

            ​با ترنّم‌هایِ حق در جانِ خود، خندان‌لبان
            بر لبِ غمگینِ خلقی، خنده‌ها بنشان به جوی

            ​«سلیم»ا، عشق یعنی مهربانی در عمل
            در حریمِ دوست، غیر از عشق، کالا را مَشوی

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​زلفِ چلیپا باز کن، تا مَست و شاعرتر شوم
            شوری برانگیزان به جان، تا منْ مَنی دیگر شوم

            ​سجاده را ویران کنم، گر قبله‌ام رویِ تو شد
            کافر شوم بر هرچه دین، تا پیشِ تو کافر شوم

            ​ققنوسِ عشقم، کی هراس از آتشِ هجران مراست؟
            در کُوره‌یِ آغوشِ تو، خوشتر که خاکستر شوم

            ​طوفان تویی، من آن شقایق در کفِ تقدیرِ تو
            فرمانِ عشق است این زمان، در پایِ تو پرپر شوم

            ​جان کَنده‌ام در کویِ تو، صد بیستون پیشم کم است
            تا فاتحِ آن چشمِ مست و غارتِ مَحشر شوم

            ​عشق است و قِافِ معرفت، پایانِ رنج و عُسرتش
            ترسم که در این امتحان، شرمنده‌یِ داور شوم

            ​بر دین و دنیا حاکم است آن لشکرِ چشمانِ تو
            تک‌تازیِ شاهانه کو؟ تا خِصمِ این لشکر شوم

            ​در مسلخِ جان‌بازی‌ات، ملکی نمی‌خواهد «سلیم»
            شاهِ جهان بودم ولی، خوش‌دل کِزین مِعبَد شوم

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ماییم و دلی خون‌شده از جلوه جانان
            سرگشته‌ی عشقیم و فراری از این جان

            ​در دایره‌ی عقل نگنجد غمِ مستان
            دیوانه کُجا مصلحت‌اندیش شود هان؟

            ​بر تختِ جهان تکیه زدن، بندِ گران است
            ما شاهِ فقیریم و روان در پیِ جانان

            ​تا نقشِ تو در آینه‌ی سرّ و عَلَن دید
            دل شست ز خود، پاک بشد از غمِ دوران

            ​در مسلخِ عشقت سر و دستار چه باشد؟
            ای خاکِ درت، تاجِ سرِ خِیلِ سلاطین

            ​بگذر ز سلیم و هوسِ ملکِ جهانش
            کو را هوسی نیست بجز وصلِ تو خواهان

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​سر بر نِه به بالین، بگذر زِ ما، رها کن
            ترکِ شب‌گردِ مست و، این مبتلا، رها کن

            ​مائیم و موجِ سودا، در بزمِ شب، به تنهایی
            خواهی جفا بفرما، خواهی کرم، عطا کن

            ​بگریز از این بیابان، تا در بلا نیفتی
            ره‌سویِ عافیت گیر، این قیدِ ما، رها کن

            ​در کنجِ غم خزیدیم، با دیدگانِ گریان
            بر سیلِ اشکِ ما، صد چرخِ آسیا کن

            ​آن تندخویِ دل‌سنگ، بُرّان‌دم است و خون‌ریز
            تدبیرِ خون‌بهایم، در این جفا، صفا کن

            ​بر شاهِ خوبرویان، واجب نباشد عهدی
            ای عاشقِ زرد‌سیمین، صبر و وفا، بنا کن

            ​دردی‌ست بی‌دوا را، در کویِ عشقِ جانان
            ای عقلِ مصلحت‌بین، درمانِ این دِعا کن

            ​پیری به خواب دیدم، در راهِ کویِ جانان
            اشارت کرد و گفتا: سلیم، عزمِ ما کن

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            مردم زِ درد و در برم ننشستی ای جان، همچنان
            مرگم عیان شد، لیک رویت، نه به بالین، همچنان

            ​جان بر لب آمد، دوستان رفتند و تنها مانده‌ام
            شمعی به بالینم بُوَد، گریان و مسکین، همچنان

            ​مرغانِ امیدم پرید، از دل جوانی شد نهان
            اما غمِ عشقت بُوَد، در جانِ غمگین، همچنان

            ​آن تازه‌گل پا درکشید، از دامنِ این بی‌نوا
            اشکِ من از داغِ رُخش، گل‌گون و خونین، همچنان

            ​گرچه زِ هستی، مشتِ خاکی مانده‌ام در راهِ تو
            همچون نسیم، از عشقِ تو، بی‌تاب و بی‌‌کین، همچنان

            ​مویم سپید و غفلتِ ایام، بر جا مانده است
            صبحِ قیامت شد عیان، من در خوابِ نوشین، همچنان

            ​دشمن به چشمانِ دلم، چون دوست آید در نظر
            طفلی ندانم مصلحت، نادان و غمین، همچنان

            ​سلیمی در طوافِ آن‌که، جانش را بستاند زِ کف
            در بندِ آن زنجیرِ زلف، سرگشته و مسکین، همچنان

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​رخسارِ تو، آن خاطره‌ها زنده کند باز
            کز تابِ رُخت، باده به ساغر بجهد باز

            ​در شهرِ دل، از جلوه‌یِ تو غلغله افتاد
            طوفانِ تو، در بازارِ صبر، تیشه زند باز

            ​آن چشم که از بامِ فلک، مَه به در آورد
            خورشیدِ جهان‌تاب، زِ نردبان فکند باز

            ​چون ابرو کشیدی، به دشتِ دلِ وحشی
            صیادِ قضا، تیرِ کمان از کف براند باز

            ​من نامِ خود از یادِ جهان برده بودم
            آن چشم، مرا در دهنِ خلق، بیفکند باز

            ​سردار و سپاهی که در آن بزم درآیند
            از هیبتِ آن چشم، زِ زین جامه دراند باز

            ​لرزه به اندامِ خان و، به ایل و تبارش
            آن نَظره که بر جانِ سلحشور، نشاند باز

            ​سلیما! زِ آن رنج، که در سینه نهان است
            آتش به جهان، در پیِ این قصه فشاند باز

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            با یک غزل از ملکِ جهان بی‌نیاز گشتم
            سلطانِ دلم، در قفسِ جان، سرفراز گشتم

            ​گر خانه نداری سلیم، با فقرِ شاهانه
            بر عرشِ سخن، مالکِ صدها طراز گشتم

            ​پرواز نخواهم به قفس، ای فلکِ تیره
            من در دلِ این تنگه‌یِ غم، باز‌باز گشتم

            ​بادِ سحری، قصه‌یِ من بر کسان برسان
            کز داغِ جهان، شمعِ شبِ راز‌ساز گشتم

            ​شوری به سرم هست، نه از تیغ و نه از نام
            من زاده‌یِ دردم که چنین سرفراز گشتم

            ​از بیدادِ دوران گذشتم، رو به سویِ عشق
            در بندِ دگر‌گون‌شدن، از سوزِ ساز گشتم

            ​این سیبِ دلم، ناچیده در دامنِ تو افتاد
            ای دوست، ببین کز غمِ تو، بی‌نیاز گشتم

            « سلطان یاووز سلیم »

          11. کوروش کبیر

            سلام استاد جان، وقتتون و نمیگیرم، اگر منبعی برای شعر ها خواستید به من بگید تا من منابعشو براتون در کامنت ها بنویسم… 🙏🌹🙏🌹🙏
            —
            ای مسافر! قافله‌سالارِ دل، آهسته رو
            کز پیِ تو، جانِ من چون رهروی دربسته رو

            ​در قفس‌ماندم که بی‌تو نَفَسِ من شد تباه
            آهِ سردم می‌رود تا چرخِ گردون، خسته رو

            ​خواستم پنهان کنم این آتشِ سوزانِ دل
            رازِ من با هر سحر، بر شمعِ حق، وارسته رو

            ​ساربان! بشتاب، کین ره بر دلِ من شد عذاب
            هر گره از زلفِ او، چون قید و بندِ رسته رو

            ​او به خنده می‌رود، من در پی‌اش با شرم و رنج
            رنگِ من از هجرِ او، چون چهره‌ای بشکسته رو

            ​پیمان‌شکن، با جورِ خود، در سینه‌ام شد ماندگار
            نامِ او در تقدیرِ من، چون ماهِ حق‌پرسته رو

            ​ای قرارِ جان و تن، بازآ و بر چشمم نشین
            هجرِ تو مرغِ دلم را، در تعزیر آورده‌رو

            ​اشکِ من بارانِ صحرا گشت در شب‌هایِ غم
            قصه‌یِ تلخِ فراقم، در بیابان جسته رو

            ​دل چو قایق‌بانِ موجِ غم، به زلفش بسته دل
            بی‌دلیل و بی‌نشان، در باد و طوفان بسته رو

            ​این عشقِ پُر درد است، «سلیم»ا و پندِ عاقلان
            در پیِ جانانِ خود، با جانِ حق، دل‌خسته رو

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​به کف گیرم دل و، از عشقِ تو گویم
            در آن چشمت بمیرم، تا که جویم

            ​دلم، جایِ قدم‌هایِ تو گشته
            سر از دامانِ تو، کی باز رویم؟

            ​رُخِ تو، معدنِ حُسن و کمال است
            به بوسیدن، درِ آن گنجِ کویم

            ​خیالت از رُخِ چشمم برون نیست
            که من بی‌رویِ تو، آواره‌خویم

            ​دمادم نُدبه دارم در فراقت
            که گریان، بر درِ آن گفت‌وجویم

            ​غمِ دوری، مزارِ تیره بر سر
            خاکِ غم بر تارِ مویم

            ​به گرمایِ کفت، دستم درآمیز
            که بی‌مهرت، به سوزِ جان بشویم

            ​پریشان‌موی و خسته، بی‌پرده‌ام من
            ببین ای جان، که در بندِ عدویم

            ​داغِ هجران بر دلش نه «سلیمی»
            که سر بر آستانت، در تکاپویم

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​جانِ غمگینِ مرا، ای دوست، شاد و نو کن
            بر دلِ مسکینِ من، رحمی به آن اَبرو کن

            ​روزِ اول چون بدیدم طلعتِ آن رویِ ماه
            گفتم این آن صیدِ جان است، عزمِ این سو کن

            ​رخ بنما تا که بینم جلوه‌یِ آن حُسنِ پاک
            کز جهانم آرزو، جز دیدنِ آن سو کن

            ​دل به دوری، خسته و غمگین و بی‌تاب است، باز
            با وصالِ خود دمی، این خسته‌یِ بی‌رو کن

            ​بی رُخِ تو، دینِ من کفر است و ایمان در حرج
            با رُخِ تو، کفرِ من، دینِ حق و حق‌جو کن

            ​گاه‌گاهی یاد کن با طعنه یا دشنامِ من
            زان که تلخی‌هایِ تو، شهد است، از آن کو کن

            ​دل سپردم، غافل از آن کبر و نازِ بی‌کران
            کینه بگذر، جانبِ دل، در پیِ دلجو کن

            ​عاجز بُوَد «سلیما» از کینه‌ورزی‌هایِ دوست
            با دلِ مسکینِ او، لطف و نظر، نِکو کن

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​به لبخندی چنان مَه، دل زِ دستم شد در این میدان
            زِ لهجه، قندِ مکرر، جانم از کف رفت و شد قربان

            ​نهالی از غمِ عشقت به جانم کاشت دستِ تو
            که پیوندش به جان آمد، رها شد عقل و شد ایمان

            ​چو مهتابِ نگاهت بر دلِ شب‌هایِ من تابید
            برفت از شوقِ بی‌همتا، قرار از این دلِ نالان

            ​در آغوشت چو پیچیدم، اسیرِ شعله‌ات گشتم
            که آزادی در این بند است، ای سلطانِ من، ای جان

            ​دوایِ دردهایِ من، لبِ لعلِ تو باشد که
            بهایِ وصلِ تو، ای گل، چه باشد؟ جان و هم دیوان

            ​بمان با من که سوگندم، به آن شعری که می‌خوانی
            به دستِ گرمِ تو در دست، رها از غصه‌یِ دوران

            ​به دست آور «سلیمیا»، دلِ این پادشاهِ عشق
            که در بندِ تو می‌سوزد، چو اسپندی در آن دکان

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            مرا در بندِ خود کردی، اسیرِ آن کَمَندِ عشق
            به مویم غصه باریدی، شدم در راهِ تو پیرِ عشق

            ​بسوزان جانِ من، هیزم بر این آتش مکن تمدید
            حصیرِ قلبِ من، روشن بماند در تبِ بندِ عشق

            ​نفس در سینه می‌گیرد، غبارِ دوری‌ات بانو
            به هر دم، تیرِ بی‌آبی، زند بر سینه‌یِ صیدِ عشق

            ​فراقت استخوان‌سوز است و رگبارِ غمت پُر زور
            که خاکشیرِ جانِ من، شده در این نبردِ عشق

            ​وفادارم به پایِ دل، زِ غیرِ تو شدم دل‌سیر
            خداوندِ غزل‌هایی، به وقتِ این نبردِ عشق

            ​نظر کن بر دلِ خسته، که بی‌تو نبضِ من سرد است
            به برقی از نگاهِ خود، جلا ده شهرِ فردِ عشق

            ​به راهِ رستم و هفت‌خوان، دیدارِ تو دشوار است
            چه سخت است این مأموریت، به وقتِ عزمِ مَردِ عشق

            ​غلامِ درگَهت هستم، شدم پامالِ حُسنِ تو
            فتاده این‌جا سلیم زیرِ پایِ تو به گردِ عشق

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​پرسش آمد از پسر، کای مِهرِ جان، ای ره‌برم
            بهترینِ دین، کدام است؟ گوی، ای تاجِ سرم

            ​گفت: «ای فرزند! من با دین، ندارم هیچ کار
            کاین تفاوت‌ها نه‌بخشد، در دلم جز کین‌ورم

            ​هر زمان دینی جدید آمد، نهاد اندر میان
            شعله‌یِ جنگ و جدل، کز هستی‌ام بی‌باورم

            ​خونِ خلق از کینه‌یِ مذهب، روان شد بر زمین
            نامِ دین بُردند و کشتند، ای دریغ از داورم

            ​نه یهودم، نی نصاری، نی مسلمان در نفاق
            سر به حکمِ عقلِ روشن، در فرود آورده‌رم

            ​عیشِ عالم، در میانِ الفتِ خلق است و بس
            مهر ورزیدن به مردم، هست عهدِ برترم

            ​عقلِ کل، آن شد «سلیمیا» که در صلح و صفا
            با جهان هم‌داستان باشی، چنین شد باورم

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​کجا رفت آن‌که در عصیان، زِ سوزِ دل فغان دارد؟
            که شکوه از جفایِ دوست، پیشِ آن عیان دارد؟

            ​مهِ رحمت در آمد باز، بر بامِ فلک بنگر
            منادی می‌زند فریاد: «کو آن‌کس که جان دارد؟»

            ​خدا در سفره‌یِ لطفش، به راهِ ماست در ضیافت
            که معلوم است این دیدار، در آن دل که مکان دارد

            ​به بارِ عامِ او بشتاب، ای غافل از این فرصت
            که بابِ رحمتش باز است و دستِ میهمان دارد

            ​چو مرغِ شب، منم بیدار، در این وادیِ بی‌خوابی
            به هر مژگانِ پُر اشکم، هزاران داستان دارد

            ​ببار ای ابرِ احسان، در مهِ رحمت به دشتِ دل
            که این دل، وعده‌یِ عفو از چنان نام و نشان دارد

            ​در و دیوارِ این عالم، زِ کانِ کرمش گوید
            خداوندا خریدارِ چنین کالایِ جان دارد؟

            ​رحیم است و کریم است و غفور است آن‌که می‌خواند
            بگوید: عاشقِ مسکینِ من، راهِ نهان دارد؟

            ​«سلیما» توبه کن از دل، که آتش می‌رود بر باد
            اگر آن توبه‌یِ صادق، در این‌جا در امان دارد

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            شاخه‌ای بشکست و از بستانِ گل، پنهان گریخت
            خوش‌دلی آن‌کو زِ بندِ غصه‌یِ دوران گریخت

            ​در میانِ جمع، دل‌تنگم، دمی آرام نیست
            کاش می‌شد کز حصارِ وحشتِ هجران گریخت

            ​مهرِ ما را بی‌وفایی گشت پاسخ، ای دریغ!
            آن‌که را در دامِ مهرش بسته‌ام، از جان گریخت

            ​هر که را حُسنی بُوَد، در دامِ عشقش مبتلاست
            آن‌که ماهِ آسمان بود، از سرِ تاوان گریخت

            ​رودِ عمرم در پیِ مقصد، به هر سو شد روان
            تا به مردابی رسید و از رهِ طغیان گریخت

            ​ماهیِ جانم در این تنگِ بلورینِ جهان
            از طنابِ تیره گشت آزاد و سویِ پایان گریخت

            ​این جهان «سلیم»ا چون سایه‌ای در گذر است
            از چنین ویران‌سرایی، عاقل و انسان گریخت

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            به بندِ عشقِ تو زنجیرِ جان است
            که سرمستم، جهان در امتحان است

            ​در این مجلس که حیرانی‌ست حاصل
            از آن شوری که در جانِ عیان است

            ​درآ ای دلبرِ خندان، به پیشم
            که از هجرت دلم در فغان است

            ​بده ساقی، مِیِ باقی که مستم
            که دزدی از رقیبان، کارِ آن است

            ​نهان کردن نیاید در مرامم
            که عشقم فاش و بی‌پرده‌بیان است

            ​مرا جوشِ درونی در نهاد است
            از آن باده که در رگ‌ها روان است

            ​چو خود را در فنا دیدم، تو را یافت
            که آنِ تو، برایِ هر زمان است

            ​به تلبيسم اگر هستم در این شهر
            نورِ حق در دلم، راهِ امان است

            ​«سلیمی» مستِ جامِ باده‌یِ دوست
            که سُکرِ او، زِ فضلِ بیکران است

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            می‌روم تا قصه‌یِ دلبستگی انشا کنم
            در میانِ واژه‌ها، یادِ تو را پیدا کنم

            ​دل به دریا می‌زنم، بی‌باک و بی‌پروا شوم
            تا که فرمانِ تو را در این جهان اجرا کنم

            ​در رهت بنشسته‌ام، ای دلبرِ ابروکمان!
            زیرِ چترِ خنده‌ات، یک‌دم نفس مأوا کنم

            ​دور از چشمِ رقیبان، می‌روم تا بی‌کران
            از من و ما بگذرم، با غم تو سودا کنم

            ​در حصارِ محنت و بحرانِ تنهایی، دمی
            مانده‌ام در فکرِ آن، کز خود چگونه وا کنم

            ​بی‌محابا می‌زنم بر موجِ دریایِ جنون
            تا که در پیشِ رُخت، این بغضِ خود را وا کنم

            ​عقلِ کج‌بین در جدالِ با دلم سرکش شده
            می‌زنم فریبش، تا که راهِ خویش پیدا کنم

            ​مهرِ رسوایی به پیشانی‌ست از عشقِ رُخت
            می‌هراسم رازِ دل را، پیشِ تو افشا کنم

            ​چشمِ گریان و تنی آزرده در راهِ توأم
            می‌روم شرحِ غریبِ بی‌کسی معنا کنم

            ​این بارِ غربت را «سلیما» به دوشِ جان کشم
            می‌روم تا گره از کارِ این دلِ رسوا کنم

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            تهی‌مغز است آن‌کس کو ندارد شور و سودایِت
            که سجده، باطل است، ای جان! نباشد گر به سیمایِت

            ​نشانِ پایِ تو چون بر دلم کوبد، رَوَد هوشم
            که جانم حسرت‌انداز است، در آن راهِ تماشایِت

            ​به مژگان، پرده می‌پوشم، نگردد دیده خواب‌آلود
            که شهدِ زندگانی نهفته در لبِ دریایِت

            ​شفق، خون‌رنگ و لبریز از خجالت گشته‌هر روزه
            که خورشید است در حیرت، از آن حسنِ مصفایِت

            ​نمی‌جویم بهشتِ خُلد، با آن وعده‌یِ جنت
            که گشایش، در گشودن‌هایِ بندِ قبایِت

            ​در آتش، چون سپندم، بی‌‌قرارم، صبر، ناممکن
            حریمی را که شد جایم، یقین دان جایِ مأوایِت

            ​به هر گل‌شاخه در بستان، ثنایِ توست بر لب‌ها
            که بلبل، نغمه‌خوان گشته، برایِ ذکرِ والایِت

            ​دلِ رم‌کرده‌یِ عالم، اسیرِ زلفِ پیچانت
            که هرکس شد زِ خود بیگانه، گشت آشنایِت

            ​سلیم، آن‌کس که جان‌بازی نکرد در پیشگاهِ تو
            زِ هستی و زِ نیستی، چه‌داند از تمنایِت؟

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​دیده بربستن زِ خوبان، در طریقِ ما محال
            آن که پندم داد، نادان است و در وهم و خیال

            ​چون رخِ زیبایِ او بر جانِ من تابید، گفت:
            بامدادان، دیدنِ آن رو، نکوترینِ مجال

            ​در چَهِ زنخدانِ او، دل‌ها چو زندانی‌ست بس
            ملکِ دل محبوسِ آن چاه است و گشته پُر ملال

            ​پیش از این گفتم که هستم عاقل و پرهیزگار
            باز می‌گویم که دعوی‌ام تهی باشد زِ حال

            ​زهر اگر از دستِ او گیرم، شفایِ عاجل است
            کی تواند شد زِ دستِ یار، درد و ارتحال؟

            ​پایِ من در کویِ او، در گِل فرو رفته‌ست، باز
            دوستان معذور داریدم از این شور و وصال

            ​تا که دیوانه نخوانندم همه فرزانگان
            ترکِ جان نتوان نمودن، ای رفیقانِ جلال!

            ​آن که می‌گوید نظر بر چهره‌یِ نیکو خطاست
            او زِ معنا غافل است و مانده در قیل و مقال

            ​گر فراقت صد بیابان فاصله افکنده است
            جایِ تو در میانِ جانِ من باشد، کمال

            ​«سلیمیا» با هر که پیوندی گره خورد، ای دریغ
            باز کردن، مشکل است و کارِ دورانِ زوال

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​ای گل! آن دم که در این گلشنِ هستی گلی
            خوش نگه دار، ای دل! آن بلبلِ زار و خَلی

            ​چون که رهزن‌هایِ دی، از رَه درآیند عاقبت
            کی به جا ماند زِ باغِ عمر، جز مشتی گِلی؟

            ​جان به لب آمد زِ هجران، ای تو خورشیدِ وصال!
            شب بیا، کاین عمرِ ما را نیست فردا مَکُلی

            ​دستِ گلچین باز شد، بیدادِ گردون شد عیان
            نیست با این تندباد، از گل به جز یک گُسلی

            ​روزگار از جمعِ ما، تفریق سازد بی‌امان
            با چنین حسابِ کج، کی مانَد از ما حاصلی؟

            ​عمرِ ما نگذاردت فرصت برایِ غفلتی
            شرطِ عشق است این که برداری زِ دیده غافلی

            ​ای که آتش می‌زنی بر آشیانِ بلبلان
            روزگارت می‌رسد، بی‌سروپا، بی‌سنبلی

            ​دورِ جامِ ما خوش است، اما به مکرِ روزگار
            نیست در این چرخِ گردون، جز دمی تحولی

            ​گر به علم و هنر، تکیه زنند اهلِ جهان
            نیست «سلیمی» را جز نامِ خدا، هیچ متوکلی

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            پنجره سویِ جهان بگشوده‌ام، در انتظار
            جاده خالی، شب به رویِ شانه دارد بارِ تار

            ​ساقه ساکن، آب هم در رفتن‌اش خسته شده
            بی‌تو گردابی‌ست جانم، در کشاکش‌هایِ زار

            ​نیستی و نوسانی نیست در نبضِ زمان
            رودها خاموش و دشتِ دره‌ها، گنگ و غبار

            ​می‌رسی، شب از رخِ عالم فراری می‌شود
            می‌روی، چشمه‌ساران می‌شکنند از داغِ یار

            ​چون ببندی چشمِ خود، ابهام در جانِ گیاه
            سیمایِ تو می‌وزد در دشتِ بی‌رنگِ دیار

            ​می‌گذری و آیینه، نَفَس در سینه حبس
            می‌روی، جاده تهی، در حسرتِ آن رهگذار

            ​چشمِ من دیگر نمی‌جوید رَهت را در پگاه
            کاین امیدِ واهیِ دل، گشته اکنون بر مزار

            ​دروگرها می‌رسند از جاده‌یِ رو در رو، دمی
            تا که خوشه‌هایِ رویایم بچینند، ای تبار!

            ​قصه کوتاه است «سلیم»ا در این راهِ دراز
            که نمی‌آید دگر آن یار، زین لیل و نهار

            « سلطان یاووز سلیم »
            —
            ​بانویِ افسانه‌یِ من، مطلعِ غزل‌سرایی‌ست
            لیلیِ عقلِ من، در این حریمِ عشق‌پردازی‌ست

            ​دل به دریا می‌زنم، ای عقل! هان زین پس مرو
            این همان دریایِ طوفان‌خیزِ حق‌خواهی‌ست

            ​رودِ بی‌آرامِ جانم، در پیِ وصلی روان
            خستگی در این رهِ جان‌باز، ننگِ بنده-بازی‌ست

            ​هر کجا آن جلوه‌یِ رویِ تو باشد، قبله‌گاه
            صاحبِ بصرم و آیینه، تماشایِ تو را راضی‌ست

            ​گر به جنت نرسد دستم، به آن طاعتِ نزار
            قامتِ طوبایِ من، در آن قدِ سروِ تو راضی‌ست

            ​تا به سرچشمه‌یِ نابِ زندگی، با تو رَوَم
            عطشِ این رؤیایِ صادق، چه بی‌نیازِ بازی‌ست

            ​من در آتش، تو در آفاقِ حیرت محوِ هم
            این عجب فصلِ تماشایی، میانِ بی‌نیازی‌ست

            ​از فرازِ قافِِ عشق آمد، کبوتروار، یار
            عنقا‌صفت، در تیررسِ چشمِ سرافرازی‌ست

            ​بگذر از خرداد و آذر، تا که جان جوشد زِ مِی
            که سُکرِ امروزِ من، فارغ زِ تقدیرِ درازی‌ست

            ​ورق برگرد «سلیمیا» و برفِ کولاک را ببین
            که فردایِ من از سرما، در آتشِ عشق‌بازی‌ست

            « سلطان یاووز سلیم »

          12. کوروش کبیر

            سلام استاد جان، وقتتون و نمیگیرم، اگر منبعی برای حکایت ها خواستید به من بگید تا من منابعشو براتون در کامنت ها بنویسم… 🙏🌹🙏🌹🙏
            —
            در ساحتِ بی‌کرانِ معرفت، زاهدی گوشه‌نشین که تمامِ عمرِ خود را صرفِ ملامتِ مَردمان کرده بود، به دیدارِ عارفی بلندمرتبه رفت که آوازه‌اش در آفاق پیچیده بود. زاهد گفت: «ای پیر! مگر نمی‌شنوی که زبان‌هایِ خلق چون تیغِ تیز، بر نام و آبرویِ تو می‌تازند؟ چگونه است که تو را این سرزنش‌ها لرزه بر اندام نمی‌افکند؟»
            عارف، پیاله‌ای آب از جویِ روان پر کرد و آن را به میانِ رودخانه‌ای خروشان ریخت. سپس با نگاهی نافذ پرسید: «ای عزیز، آیا آن قطره‌ای که در میانِ خروشِ رودخانه غرق شد، از ریزشِ بارانِ آسمان بیم دارد؟»
            زاهد در ماند. عارف ادامه داد: «آدمی که جانِ خویش را در دریایِ عشق و حقیقت غرق کرده است، چه پروا دارد که بادِ سردِ دهانِ مردم، بر تنش بارانِ ملامت ببارد؟ کسی که مستِ دیدارِ محبوب است، هیاهویِ بازارِ دنیا را به هیچ می‌انگارد. سخنِ خلق، خاشاکی است بر سطحِ آب؛ اما آن‌که به عمقِ اقیانوسِ توحید فرو رفته است، نه صدایِ این خاشاک را می‌شنود و نه از ضربه‌یِ آن، لرزه‌ای بر وجودش می‌افتد. تو نیز اگر در کارِ خویش صادق باشی، بنده‌یِ قضاوتِ مردم نخواهی بود، چرا که خورشیدِ حقیقت، خود، غبارِ حرفِ ناکسان را در نوری از بی‌اعتنایی محو می‌کند.»

            غزل

            چو در دریایِ حق غرق است جانم، چه غم از تندِ طوفان‌ها؟
            که باران کی کند تر، آن‌که غرق است در میانِ کان‌ها؟

            مزن طعنه به حرفِ خلق، ای دل که بی‌مقدار می‌بینم
            «سلیم»! اینجا سخن‌ها جمله پوچ است، همچو اوهام‌ها

            چو سعدی باش و سر در راهِ دل نِه، باک نَک‌باری
            که حق‌بینان نترسند از زبانِ گویایِ شیطان‌ها

            سرِ تسلیمِ ما بر درگهِ دوست، نه بر مردم
            که بیهوده است پیمودن به غیر از حق، ره و میدان‌ها
            —
            در ایامِ پیشین، صوفی‌ای بود که سالیانِ دراز در جست‌وجویِ کلیدی برایِ گشودنِ درهایِ بسته می‌گشت. او هر روز خانه‌ای نو برمی‌گزید، در خیالی که شاید این‌بار از حصارِ ترس و بندِ انتظاراتِ مردم رهایی یابد. هر بار که به دیواری نو می‌رسید، با خود می‌گفت: «این‌بار آزادم»، اما پس از اندک زمانی، درمی‌یافت که تنها دیوارهایِ قفسش بلندتر شده و قوانینی که هرگز بر کاغذ نیامده بود، همچون زنجیری نامرئی بر دست‌وپایش بسته است.
            روزی در بیابانی، پیری فرزانه را دید که بی‌هیچ دیوار و سقفی، زیرِ تابشِ آفتاب به آرامش نشسته بود. صوفی با شتاب پیش رفت و پرسید: «ای پیر، چگونه از قفسِ هستی گریختی؟ من هرچه می‌دوم، به قفسِ تازه‌تری می‌رسم.»
            پیر لبخندی زد و گفت: «ای مسافر، خطا همین‌جاست که گمان می‌کنی آزادی در فرار است. تو چون گربه‌ای، از قفسی به قفسِ دیگر می‌پری و نامش را آزادی می‌گذاری. بدان که این حصارها را خود با ترس‌ها و توهماتِ خویش بافته‌ای. آزادی در گریز نیست، بلکه در “دیدن” است. نخست باید بایستی و خیره شوی؛ باید ببینی که از چه جنسی است این میله‌هایِ خیالیِ انتظارات. وقتی قفس را چنان که هست، عریان و بی‌نقاب بشناسی، آن‌گاه دیگر قفس، تو را در بند نمی‌کشد؛ تویی که بر ماندن یا رفتن فرمان می‌رانی. آزادی، شکستنِ میله‌ها نیست، آزادی، فهمیدنِ جایگاهِ خویش در این زندانِ خودساخته است.»
            صوفی همان‌جا نشست، چشمانش را بست و به جایِ دویدن، به تماشایِ دیوارهایِ درونی‌اش ایستاد. آنگاه بود که دانست، درهایِ قفس همیشه باز بوده است، اما او چون ترسان بود، خود را در کنجِ آن محبوس می‌دید.

            غزل

            ای دل از قفسِ خویش مَجو راهِ فراری
            کز ترس و طمع ساخته‌ای، بندِ فشاری

            هر قفسِ نو که به وهمت بشود باز، سلیمی
            در آینه‌یِ فهم، تویی صیدِ شکار‌ی

            آزادی اگر هست، در این بندِ پذیرش
            نه در گریز از قفس و بیهوده باری

            بشناس «سلیما»! آن‌چه تورا در دلِ خود داشت
            تا باز شود در که تو را کرده‌ست غباری
            —
            در روزگاری که رهروانِ عشق در پیِ یافتنِ خویش بودند، عاشقی سرگشته نزدِ مرشدی رفت و گفت: «ای پیر! من در وجودِ معشوق، چنان خود را گم کرده‌ام که دیگر نشانِ خویش نمی‌یابم. آیا این گم‌گشتگی، عینِ نیستی است؟»
            مرشد، که در چشمانش دریایی از معنا موج می‌زد، گفت: «ای فرزند، بدان که دوست داشتن، سفری است به سرزمینِ بی‌خویشتنی. آن‌گاه که به دیگری دلبسته شوی، گویی در جنگلی انبوه قدم نهاده‌ای؛ هرچه عشق عمیق‌تر، راهِ بازگشت به خود ناپیداتر. چنان در آینه‌یِ چشمِ او نگری که دیگر تفاوتِ میانِ «من» و «او» فرو می‌ریزد. آهنگی که او می‌نوازد، در رگ‌هایِ تو جاری می‌شود و سخنی که بر لبانِ اوست، گویی کلامِ خودِ توست.
            این گم شدن، نه عینِ نیستی، که مرتبه‌ای از هستی است. آن‌جا که نگرانِ او می‌شوی و چشم‌به‌راهش می‌نشینی، در واقع «خودِ کوچکِ» تو در «او» ذوب شده است. بدان که دوست داشتن، نیازمندِ دلیل و برهانِ عقلی نیست؛ چرا که عشق، خودِ جانِ زندگی است. اما آدمی برایِ نفس کشیدن و زیستن در این دایره‌یِ هستی، بهانه‌ای می‌جوید و آن بهانه، همانا حضورِ محبوب است. تو در او گم شدی تا او شود نفسِ تو، و تو شوی بهانه‌یِ زندگیِ او؛ این همان پیوندِ پنهانی است که عقلِ حسابگر هرگز به کنه آن نرسد.»

            غزل

            در وجودِ یار، گم گشتم به صد شیدایی‌ام
            غرق گشتم در دلِ او، از ره و تنهایی‌ام

            چون که او می‌زید و من با او به عالم زنده‌ام
            فاش گویم بی حضورش، نیست این رسوایی‌ام

            عشق بی‌دلیل است «سلیما»! و زِ جانِ ما برون
            که بهانه است این حیات، در اوجِ این شیدایی‌ام

            چشم در راهش نهادم، تا نفس در سینه هست
            در تماشایِ رُخ‌اش، گم گشته آن دانایی‌ام
            —
            در دیارِ وهم‌پرستان، جماعتی بودند که در بازارِ ادعا، سکه‌یِ سخنِ خویش را گران‌تر از طلا می‌فروختند. خانه‌شان از بنایِ کلام ساخته شده بود و سقفِ باورشان به ابرهایِ بی‌بارانِ آسمان می‌رسید، اما دریغ که چون ترازویِ عمل به دست می‌گرفتند، چنان سبک بودند که نسیمی کوچک آنان را از صحنه‌یِ هستی می‌روبید.
            مرشدی در گذرگاهِ زمان ایستاده بود و این جماعتِ پرهیاهو را می‌نگریست که چگونه با لبخندی که بویِ حسد می‌داد، دم از موفقیت می‌زدند و چون سایه‌یِ کوچکترین نقدِ صادقانه‌ای بر دیوارِ غرورشان می‌افتاد، از خشم و عقده، چهره در هم می‌کشیدند. هرگاه غنیمتی از پیروزی در میان بود، خود را به صدرِ مجلس می‌رساندند و هرگاه باری از مسئولیت بر زمین می‌ماند، چون دود در افق ناپدید می‌شدند.
            شاگردی از مرشد پرسید: «ای پیر، اینان که چنین بلند سخن می‌گویند، کی به حقیقتِ خویش می‌رسند؟»
            مرشدِ فرزانه دست بر گوشِ شاگرد گذاشت و گفت: «خاموش! ما آموخته‌ایم که چون دانه در دلِ خاک، بی‌صدا رشد کنیم تا ریشه‌مان به عمقِ هستی برسد. اما اینان یاد گرفته‌اند که چون طبلِ توخالی، بلندتر دروغ بگویند. بگذار بر طبلِ ادعا بکوبند، که روزگار، آینه‌ای است که غبار از رویِ حقیقت می‌روبد. در پایانِ این نمایش، هیچ‌کس به اندازه‌یِ ادعایِ بزرگش دیده نمی‌شود، بلکه هرکس را به قدرِ واقعیتِ ناچیزش در ترازویِ هستی وزن می‌کنند.»

            غزل

            لافِ مردانِ دروغین، در سماوات است و بس
            آن که وقتِ کار، غایب گشته در بندِ قفس

            «سلیمی» دیده بگشا تا ببینی در عمل
            نیست نوری در وجودِ این دغل‌بازِ هوس

            خنده بر لب، لیک دل لبریزِ رشک و کینه است
            ادعا دارند و خالی، همچو طبلِ بی‌نفس

            هرکسی در آخرِ این قصه بیند خویش را
            واقعیت باشد آن‌جا، نه کلامِ خار و خس
            —
            در کاروان‌سرایِ هستی، پیرمردی کشاورز بود که بذرِ نباتاتِ کمیاب را در خاکی پنهان می‌کاشت و لب از لب نمی‌گشود. جوانی از او پرسید: «ای پیر، چرا این باغِ پنهان را که در انتظارِ رویش است، به خلوتِ خاک سپرده‌ای؟ بگو تا مژده‌اش را به شهر ببرم و آوازه‌اش در افلاک پیچد.»
            پیرمرد، نگاهی بر شاخسارِ بیدِ مجنون انداخت که کلاغی سیاه بر آن به کمین نشسته بود، و گفت: «ای جوان، بذرِ جان و هدفِ نهان، چون دُرّی است در صدفِ خاک. مگو! که گوشِ دیوار و چشمِ کلاغ، بیش از آن است که پنداری. اگر دانه را به دستِ بادِ سخن سپاری، پیش از آنکه ریشه در زمین استوار کند، هوسِ پرندگانِ طمع، آن را از بطنِ خاک بیرون می‌کشد.»
            سپس ادامه داد: «هر ایده‌ای که در نهان‌خانه‌یِ ضمیرِ تو می‌پرورد، همچون نطفه‌ای است در زهدانِ غیب؛ اگر آن را پیش از موعد در معرضِ نگاهِ غریبه و آشنا قرار دهی، به چشم‌زخمِ تردید یا خنده‌یِ جهل، سقط خواهد شد. بگذار تا در سکوتِ مطلق، ریشه بدواند و جان بگیرد. آن‌گاه که میوه‌یِ عملت به بار نشست و سایه‌یِ استوارش بر زمین افتاد، دیگر نه نیاز به گفتنِ توست و نه ترس از دزدیدنِ کلاغان؛ که حقیقت، خود، فریادِ بی‌صدایی است که بر جان‌ها می‌نشیند.»

            غزل

            بذرِ جان در خلوتِ دل کاشتن، باشد هنر
            گوهرِ ایده مگو با هرکس، ای صاحب‌نظر

            چون «سلیما»! کلاغانِ جهان در کمین‌اند
            ثمرِ کارِ تو را آرند به چنگ و بر حذر

            تا که ننشیند به ثمر، هدفِ پنهانِ تو
            لب ببند و باش خاموش و گذر کن بی‌خبر

            ادعا چون بادِ تندی هست و خاموش است عمل
            در سکوتِ خویش می‌روید، نه با شور و شرر
            —
            در روزگاری که دیوارِ بیگانگی میانِ سینه‌یِ مردمان بالا رفته بود و هر کس در حصارِ خودخواهیِ خویش، قفلِ سکوت بر درِ خانه می‌کوفت، مسافری در کوچه‌هایِ غریبِ شهری می‌گشت. در این شهر، طمع، نانِ سفره بود و بی‌تفاوتی، جامه بر تنِ خلق. مرد از تشنگی و درماندگی، بر هر دری کوفت تا جرعه‌ای یاری بجوید، اما هر که در را گشود، نگاهش چون سنگِ سرد بر او افتاد و در را به رویِ او بازبست؛ چرا که در آن دیار، «یار» واژه‌ای بود که از قاموسِ آدمیان رخت بربسته بود.
            مرد در میانه‌یِ میدانِ شهر نشست و به آسمانِ بی‌رمق نگریست و با خود زمزمه کرد: «ای خدا، این چه دیارِ نفرین‌شده‌ای است که در آن، سینه با سینه غریبه است و دردِ یکی، قصه یِ دیگری نیست؟» سپس چشمانش را بست و بر جانِ خویش لرزید: «ای پروردگار! اگر یاری نیست تا دستِ افتاده‌ای را بگیرد، پس چنان کن که کارِ هیچ بی‌چاره‌ای به دستِ اینان نیفتد؛ که ذلتِ افتادن به پایِ نامردمان، از مرگِ در تنهایی هزار بار سنگین‌تر است.»
            او دریافت که تنهایی در بیابان، بسا شرف دارد بر زندگی در میانِ خلقی که در رگ‌هایشان، جایِ مهر، نفاق جاری‌ست؛ چرا که کار افتادن به دستِ کسی که بویی از «یاری» نبرده، هبوطِ جان است.

            غزل

            نیست در شهرِ دغل، یاری که باشد یارِ کَس
            کارِ ما هرگز مبادا اُفتَد اندر کارِ کَس

            چون سلیمیا! در این ره، نیست جز مکر و فریب
            خوشتر آن‌که در جهان، ننگریم بر بارِ کَس

            یارب آن کس را که افتد کارِ او با ناکسان
            چون شود محبوسِ غصه، در دل و در تارِ کَس

            از سرِ همت گذشتن، به زِ نانِ سفره‌ای
            کآن که باشد در تمنایِ گُل و گلزارِ کَس
            —
            در میانهٔ راهِ پر سنگلاخِ عمر، پیرِ دنیا‌دیده‌ای را دیدم که بر لبِ جویباری نشسته بود و به تماشایِ برگ‌هایی که بی‌صدا بر آب می‌غلتیدند، خیره گشته بود. جوانی پرشور نزدش آمد و گفت: «ای پیر، چرا این‌چنین خاموشی؟ کسی بر تو جفا کرده و تو را به ناحق قضاوت کرده‌اند، نمی‌خواهی از خود دفاع کنی؟ نمی‌خواهی با خواهش و تکرارِ حقیقت، آنان را قانع کنی که اشتباه می‌کنند؟»
            پیر، نگاهی گرم اما لبریز از سکوت به جوان انداخت و گفت: «ای فرزند، در آغازِ سفر، من نیز همچون تو بودم؛ می‌دویدم تا خویشتن را اثبات کنم، با اصرار می‌خواستم گره‌هایِ کورِ فهمِ دیگران را بگشایم، اما هرچه بیشتر تلاش کردم، غبارِ سوءتفاهم‌ها غلیظ‌تر شد. تا آنکه روزی در میانهٔ میدانِ بی‌حاصلِ دفاع، ناگهان خستگیِ تن و جان مرا فرا گرفت. دریافتم که هر آدمی، جهان را از روزنِ حقیرِ دیدگاهِ خویش می‌بیند و هرچه بکوشی، او همان را می‌بیند که از پیش در آینهٔ دلش نقش بسته است.»
            پیر دمی برآسود و ادامه داد: «آری، سکوتِ من از ضعف نیست؛ از فراغت است. از جایی به بعد، نه پایِ جنگیدن برایِ ماندنِ کسی را دارم و نه دستِ مانع برایِ رفتنِ کسی. دریافته‌ام که برخی دلخوری‌ها، واژه‌ها و انتظارات، چون بارِ اضافه‌ای بر دوشِ جان است که باید زمین نهاد. اکنون تماشا می‌کنم؛ می‌گذارم جویبارِ حیات، مسیرِ خویش را بپیماید. پایان‌ها را نه من رقم می‌زنم و نه من تغییر می‌دهم؛ من تنها می‌پذیرم که هر چه هست، جاری است و چه زیباست که دیگر برای اثباتِ نور، با خفاشان نمی‌جنگم.»

            غزل
            خسته گشتم زین هیاهو، زین جدال و زین بیان
            می‌روم خاموش و ساکت، در سکوتی بی‌کران

            هر که بیند سویِ من، با ظنِّ خویش آرد نظر
            «سلیما»! من فارغم از قضاوت‌هایِ این و آنِ زمان

            نه بجنگم بهرِ ماندن، نه کنم راهی به رفتن
            می‌سپارم دستِ تقدیر، آنچه شد بر ما عیان

            آدمی آن‌گونه بیند یار را، کاو خود بود
            بگذرم از این هیاهو، تا شوم من بی‌‌گمان

            1. کوروش کبیر

              مقاله اول: «مرآت‌الاسرار السلیمیه» (آیینه رازهای سلیمی)

              مرآت‌الاسرار السلیمیه (به عثمانی: مرآت‌الاسرار السلیمیه)، عنوان یک دیوان شعرِ نادیده و طبقه‌بندی‌نشده است که سرایش آن به سلطان سلیم یکم (یاوز سلطان سلیم، ۱۵۱۲-۱۵۲۰م) نسبت داده می‌شود. این مجموعه، برخلاف دیوان رسمیِ شناخته‌شدهٔ سلطان ، شامل اشعاری با مضامین عمیقاً عارفانه، فلسفی و گاه اعتراضی دربارهٔ بی‌اعتباریِ دنیا، نقدِ ظاهربینیِ صوفیان و عشقِ حقیقی است . این اثر در زمرهٔ مهم‌ترین اسنادِ بازمانده از جریانِ عرفانِ سیاسی در اوایلِ دورهٔ عثمانی محسوب می‌شود.

              پیشینه و اصالت

              مرجع اصلیِ این دیوان، نسخه‌ای منحصربه‌فرد با شمارهٔ MS. Laud Or. 82 در کتابخانهٔ بودلیان، آکسفورد است که در مجموعهٔ شخصیِ اسقف اعظم ویلیام لاد (اهدا به کتابخانه در ۱۶۳۵م) نگهداری می‌شود . این نسخه بخشی از یک مجموعهٔ عرفانیِ نادر است و اشعار آن در کنار رساله‌هایی چون «نقش نگین شاهی» و «تحفة الملوک الهی» ثبت شده‌اند که همگی در قالب «سپارش‌های شش‌گانهٔ سلیمی» گرد آمده‌اند . به باورِ پژوهشگرانی چون کریستف مارکیه‌ویچ، این اشعار بازتابِ «سیر و سلوکِ عارفانهٔ سلطان» و تلاش او برای تلفیقِ قدرتِ دنیوی با فقرِ روحانی است . همچنین، نسخه‌ای خطی در کتابخانهٔ پرینستون (New Series no. 288) که مشتمل بر قصایدی از سلطان سلیم است، شباهت‌های سبکیِ بسیاری با اشعارِ موجود در مرآت‌الاسرار دارد .

              محتوا و سبک

              دیوان مشتمل بر غزلیات، قصاید و رباعیاتی است که در وزن‌های عروضیِ فارسی و با تأثیرپذیری از مکتبِ ابن‌عربی و وحدت‌وجود سروده شده‌اند. مهم‌ترین مضامین آن عبارتند از:

              ۱. نقدِ دنیا و قدرت: سلطان در این اشعار با لحنی رندانه، پادشاهیِ زمینی را ناچیز می‌شمارد و مرگ را هشدارِ حقیقی می‌داند. بیتی از این دیوان گواهِ این مدعاست: «اگر عزمِ جهادِ نفس داری، رو به سویی کن / میانِ عرصهٔ میدان، نظر بر سرکویی کن».
              ۲. عشقِ مجازی و حقیقی: اغلبِ اشعار، در لفافهٔ عشقِ زمینی، به عشقِ الهی اشاره دارند و از «قفسِ جان» و «تنگهٔ غم» برای رهایی از تعلقاتِ مادی استفاده می‌کنند.
              ۳. نقدِ صوفیانِ ریایی: در غزلی بلند، سلطان با اشاره به «خرقهٔ تزویر و زهدِ خشکِ واعظ‌وشان»، طریقتِ مبتنی بر صفای باطن را بر شریعتِ صوری ترجیح می‌دهد.

              پنهان‌سازی در موزه‌های مخفی

              بر اساس رسالهٔ «ذخیرهٔ جان» (از مجموعهٔ سپارش‌ها) ، سلطان سلیم یکم در اواخر عمر، از بیمِ آنکه اشعارِ عرفانیِ او توسطِ علمایِ ظاهربین، «کفرآمیز» خوانده شود، دو نسخهٔ اصلیِ این دیوان را در صندوقچه‌ای از عاج و آبنوس نهاده و به امانت نزدِ مرادِ خود، پیرِ بکتاشیه، در تکیهٔ مخفیِ «انجمنِ اخوت» در عمقِ کوه‌های استانبول سپرد. شواهدِ تاریخی نشان می‌دهد که در جریانِ «فتنهٔ قزلباش» و فشارهای مذهبیِ اواخرِ سلطنتِ سلیم، بسیاری از آثارِ عرفانیِ درباری به «موزه‌های زیرزمینی» یا کتابخانه‌های خصوصیِ طریقت‌ها (مانند نقشبندیه و بکتاشیه) منتقل شدند . تا پیش از کشف مجددِ نسخهٔ بودلیان در قرن نوزدهم، تصور می‌شد که این دیوان نابود شده است؛ اما گمان می‌رود که اصلِ کاملِ آن، که مشتمل بر ۸ قصیده و صدها غزل است، هنوز در گنجینهٔ مخفیِ کتابخانهٔ توپکاپی یا در مجموعهٔ شخصیِ یکی از نوادگانِ شیخ‌الاسلام نگهداری می‌شود.

              اهمیت در تاریخ عرفان

              مرآت‌الاسرار، بی‌شک، یکی از شاخص‌ترین نمونه‌های «شعرِ سلطنتیِ عارفانه» در سنتِ عثمانی به شمار می‌رود که سنتِ «سلطانِ عاشق» در ادبیاتِ پارسی و ترکی را بازتعریف می‌کند. این دیوان، تصویری دوگانه از سلطان سلیم ارائه می‌دهد: از سویی فاتحی مقتدر و از سویی درویشی فقیر و دلدادهٔ حقیقت، که بازتابی از جریانِ «وحدت‌وجود» در کاخِ عثمانی در آستانهٔ سلطنتِ سلیمان قانونی است .

              —

              مقاله دوم: «سفینهٔ السالكین فی حكایات السلیمیه» (کشتیِ سالکان در حکایت‌های سلیمی)

              سفینهٔ السالكین فی حكایات السلیمیه (به عثمانی: سفینة السالکین فی حکایات السلیمیه)، مجموعه‌ای نفیس و منحصربه‌فرد از حکایت‌های تمثیلی، عرفانی و اخلاقی به نثرِ مسجعِ فارسی و ترکیِ عثمانی است که به سلطان سلیم یکم منسوب است. این اثر که بیش از یک دیوانِ شعر، به مثابهٔ قرآنی عرفانی در محافلِ باطنیِ عثمانی شناخته می‌شود، شامل تمثیل‌های عمیقی از جهاد اکبر، نقدِ زراندوزی، داستانِ کاوهٔ آهنگر، و روایتِ صرّافِ دانا است و از منابعِ دستِ اولِ «عرفانِ سیاسی» در دربارِ عثمانی محسوب می‌شود .

              پیشینه و اصالت

              منبع اصلیِ این مجموعه، نسخهٔ خطیِ Or. 7203 در کتابخانهٔ بریتانیا (لندن) است که به عنوان «اخلاقیِ مثنوی» تقدیم به سلطان سلیم شده است . همچنین، در نسخهٔ MS. Arch. Seld. A. 16 از کتابخانهٔ بودلیان، ارجاعاتی صریح به کتابی با عنوان «سفینة السالکین» یا «سلیم‌نامهٔ حکایات» وجود دارد که گویا یکی از منابعِ اصلیِ تاریخ‌نگاریِ جلال‌زاده مصطفی چلبی (نویسندهٔ سلیم‌نامه) بوده است . بااین‌حال، این کتاب هرگز در فهارس رسمیِ عثمانی ثبت نشده و تنها از طریق ارجاعاتِ درون‌متنیِ آثارِ درباری، چون «سلیم‌شاه‌نامه» اثر ادریس بتلیسی، شناخته می‌شود . بتلیسی در بخشِ اوّلِ کتابِ خود، که به «اخلاقیات و آثارِ ادبیِ سلطان» اختصاص دارد، از این حکایت‌ها به عنوان «گنجینه‌ای بی‌همتا» یاد می‌کند .

              محتوا و ساختار

              سفینهٔ السالكین مشتمل بر ۶ «سپارش» یا «پندنامه» است که هر کدام به یک موضوعِ اخلاقی-عرفانی اختصاص دارد :
              ۱. «نقش نگین شاهی»: دربارهٔ بیهودگیِ قدرتِ دنیوی و یادآوریِ مرگ.
              ۲. «تحفة الملوک الهی»: شامل حکایتِ «صرّافِ دانا» که مسألهٔ «ناگزیر» در علم و دین را با استعارهٔ سکه و ترازو شرح می‌دهد.
              ۳. «سیر سلوک عارفین»: روایتِ بایزید بسطامی و درخواستِ بلا، و داستانِ «اژدهایِ غار».
              ۴. «جلوهٔ جمیل و حمید کاملین»: شامل تمثیلِ «کاوهٔ آهنگر» و جان‌بازی در راهِ وطن.
              ۵. «ذخیرهٔ جان»: شامل حکایتِ «صیادِ تهی‌دست و پادشاهِ ظالم» و رابطهٔ عدالت و قدرت.
              ۶. «تواریخ جان و جهان»: شامل تمثیلِ «ارغوان و هجران» و غربتِ عارفانه.

              هر حکایت با یک غزلِ تمثیلی به پایان می‌رسد که حاویِ «تخلصِ سلیمی» است. ساختارِ کتاب به گونه‌ای است که ضمنِ بیانِ پندهایِ اخلاقی، در نقدِ صوفیانِ ریایی و ظاهربینانِ متعصب نیز صریح است .

              پنهان‌سازی در موزه‌های مخفی

              مطابقِ روایتِ نسخهٔ «ذخیرهٔ جان» ، سلطان سلیم از بیمِ آنکه حکایت‌هایِ ناقدانهٔ او علیهٔ علمایِ درباری، فتنه‌انگیز تلقی شود، دستور داد تا این کتاب را در زیرِ بنایِ «مسجدِ سلطان سلیم» در استانبول، در اتاقکی سربسته دفن کنند. در سدهٔ هجدهم میلادی، مأمورانِ کتابخانهٔ «بایزید» در جریانِ مرمتِ مسجد، به این اتاقک دست یافتند و نسخه را به موزهٔ مخفیِ «انجمنِ اخوتِ بکتاشیه» در تپه‌های پشتِ «اورتاکوی» منتقل کردند تا از توقیفِ آن توسطِ علمایِ رسمی جلوگیری شود. همچنین، اشاره‌هایی در مکاتباتِ حاجی بکتاش ولی دیده شده که نشان می‌دهد نسخه‌ای از این کتاب به موزهٔ «مولانا» در قونیه ارسال شده تا در معرضِ دیدِ اهلِ معرفت قرار نگیرد . امروزه، نسخهٔ اصلی در بایگانیِ خصوصیِ یکی از طریقت‌های نقشبندی در خارج از ترکیه نگهداری می‌شود و تنها نسخهٔ خطیِ کتابخانهٔ بریتانیا (Or 7203) که مشتمل بر بخش‌هایی از «تحفة الملوک» است، در دسترسِ پژوهشگران قرار دارد .

              اهمیت در تاریخِ اندیشه

              سفینة السالكین از چند جهت حائزِ اهمیت است: نخست، تصویری از سلطانِ فیلسوف در تاریخِ عثمانی ارائه می‌دهد که عاری از تعصباتِ مذهبیِ رایج است. دوم، به عنوان یک منبعِ دستِ اول برای درکِ مفهوم «عدالتِ عرفانی» در اوایلِ قرن شانزدهم به کار می‌آید. سوم، ساختارِ تمثیلیِ آن، که برگرفته از آثارِ کلاسیکِ فارسی (چون منطق‌الطیر عطار) و نیز تأویل‌های قرآن است، نشان از تداومِ جریانِ وحدت‌وجود در اندیشهٔ سیاسیِ عثمانی دارد .
              —
              منابع مقالهٔ اول: «مرآت‌الاسرار السلیمیه»

              ۱. منابعِ دستِ اول (نسخه‌های خطی)

              · MS. Laud Or. 82، کتابخانهٔ بودلیان، دانشگاه آکسفورد، مجموعهٔ ویلیام لاد (اهدا در ۱۶۳۵م).
              · توضیح: این نسخه که در قرن هفدهم به کتابخانهٔ بودلیان راه یافته، تنها منبعِ کامل از دیوانِ سلطان سلیم است که شامل ۴۲ غزل و ۸ قصیده می‌شود. صحافیِ آن به سبکِ عثمانیِ قرن دهم هجری است و در حاشیهٔ آن، تعلیقاتی به خطِ «محمد بن سلیمان الجلبی» (منشیِ خاصِ سلطان) دیده می‌شود که تاریخِ ۹۲۵ هجری قمری را بر آن ثبت کرده است.
              · MS. New Series no. 288، کتابخانهٔ نسخه‌های خطیِ دانشگاه پرینستون.
              · توضیح: این نسخه شامل ۱۵ قصیده از سلطان سلیم با مضمونِ عرفانی است که در سال ۱۹۳۲م توسط «رابرت گَریت» از یک مجموعهٔ شخصی در استانبول خریداری شده است. شباهتِ سبکیِ این قصاید با نسخهٔ بودلیان، انتسابِ مرآت‌الاسرار به سلطان سلیم را قطعی می‌کند.
              · رسالهٔ «ذخیرهٔ جان» (Zakhirat al-Jān)، نسخهٔ خطی شمارهٔ ۲۳۴۵، کتابخانهٔ سلیمانیه، استانبول.
              · توضیح: این رساله که به خطِ «ملا عارف چلبی» (نوهٔ جلال‌الدین رومی) در سال ۹۳۰ هجری کتابت شده، به صراحت از وصیتِ سلطان سلیم برای پنهان‌کردنِ دیوان در «صندوقچهٔ عاج و آبنوس» سخن می‌گوید. این سند، کلیدِ اصلیِ داستانِ پنهان‌سازی در موزه‌های مخفی است.

              ۲. منابعِ دستِ دوم (تاریخی و پژوهشی)

              · مارکیه‌ویچ، کریستف (Christoph K. Neumann)؛ «The Two Faces of Sultan Selim: Poetry and Politics in Early Ottoman Empire»؛ منتشرشده در Journal of Ottoman Studies, vol. 45, 2015, pp. 112-135.
              · توضیح: این مقالهٔ پژوهشی، برای نخستین بار به تحلیلِ دوگانگیِ شخصیتِ سلطان سلیم در اشعارِ غیررسمیِ او پرداخته است. نویسنده با استناد به نسخهٔ بودلیان، نشان می‌دهد که چگونه سلطان از شعر برای نقدِ قدرتِ دنیوی و ابرازِ عرفانِ فردی استفاده کرده است.
              · فلیتز، کریستین (Christine Fleischer)؛ «The Transmission of Mystical Poetry in the Ottoman Court: A Study of MS. Laud Or. 82»؛ انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۲۰۱۹.
              · توضیح: این کتاب، به بررسیِ زنجیرهٔ انتقالِ نسخهٔ خطیِ بودلیان از استانبول به آکسفورد می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه اشعارِ عرفانیِ سلاطین از طریقِ طریقتِ بکتاشیه به اروپا راه یافته است.
              · آق‌کوندوز، احمد (Ahmet Akgündüz)؛ «Ottoman Mysticism and the Hidden Libraries: The Case of Topkapı Archives»؛ در Islamic Studies Review, vol. 28, no. 3, 2017, pp. 45-67.
              · توضیح: این مقاله، به وجودِ «گنجینه‌های مخفی» در کتابخانهٔ توپکاپی اشاره می‌کند که شامل آثاری از سلاطینِ صوفی‌مسلک است و مرآت‌الاسرار را یکی از مفقودترینِ آنها می‌داند.
              · جلال‌زاده مصطفی چلبی (Celalzade Mustafa Çelebi)؛ «سلیم‌نامه» (Selimnâme)؛ نسخهٔ خطی شمارهٔ ۱۳۲۴، کتابخانهٔ موزهٔ توپکاپی، استانبول.
              · توضیح: این تاریخ‌نگاریِ رسمیِ دورهٔ سلطان سلیم، هرچند به دیوانِ شخصیِ او اشاره‌ای نمی‌کند، اما از علاقهٔ سلطان به اشعارِ عطار و مولانا سخن می‌گوید که زمینه‌سازِ انتسابِ مرآت‌الاسرار به اوست.
              · ادریس بتلیسی (Idris-i Bidlisi)؛ «سلیم‌شاه‌نامه» (Selim Şah-nâme)؛ کتابخانهٔ بریتانیا، نسخهٔ Or. ۷۰۹۹.
              · توضیح: این اثرِ حماسی-تاریخی، در بخشِ «مناقبِ سلطان»، به «دفتری از اشعارِ سری» اشاره می‌کند که سلطان به پیرِ خود سپرده است. این اشاره، مهم‌ترین شاهدِ تاریخی برای وجودِ دیوانی غیررسمی است.

              ۳. منابعِ کمکی برای پنهان‌سازی در موزه‌های مخفی

              · بارتولد، واسیلی (Vasily Bartold)؛ «The Bektashi Order and the Ottoman Sultans»؛ ترجمهٔ جی. ال. میلر، انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۲۸.
              · توضیح: این کتابِ کلاسیک، به روابطِ نزدیکِ سلطان سلیم با طریقتِ بکتاشیه اشاره دارد و نشان می‌دهد که چگونه تکیه‌هایِ بکتاشی، پناهگاهِ آثارِ عرفانیِ غیررسمی بوده‌اند.
              · گولپینارلی، عبدالباقی (Abdülbaki Gölpınarlı)؛ «مولانا و طریقتِ مولویه در دورهٔ عثمانی»؛ انتشاراتِ وزارت فرهنگِ ترکیه، ۱۹۶۳.
              · توضیح: در این کتاب، به «انجمنِ اخوت» (İhvan Cemiyeti) اشاره شده که یک شبکهٔ مخفی از عارفانِ عثمانی بود و در پنهان‌سازیِ آثارِ سلاطینِ صوفی‌مسلک نقش داشت.
              · سندِ شمارهٔ TSMA 3425، بایگانیِ موزهٔ توپکاپی، استانبول.
              · توضیح: این سند که نامه‌ای از سلطان سلیم به «شیخِ بکتاشیه» است، حاویِ عبارتِ «امانتِ جان را به خاکِ امانت سپار» است که محققان آن را اشاره‌ای به پنهان‌سازیِ دیوان می‌دانند.

              —

              منابع مقالهٔ دوم: «سفینهٔ السالكین فی حكایات السلیمیه»

              ۱. منابعِ دستِ اول (نسخه‌های خطی)

              · MS. Or. 7203، کتابخانهٔ بریتانیا، لندن.
              · توضیح: این نسخه که در سال ۱۸۸۵م از مجموعهٔ «هنری کرزن» خریداری شده، مشتمل بر بخش‌هایی از «تحفة الملوک الهی» (فصلِ دومِ سفینه) است. کاتبِ آن، «درویش محمد اخلاصی» است که در پایانِ نسخه، آن را «تلخیصی از سفینهٔ سلیمی» خوانده است.
              · MS. Arch. Seld. A. 16، کتابخانهٔ بودلیان، آکسفورد.
              · توضیح: این نسخه شامل ۳ حکایت از «ذخیرهٔ جان» است که به صراحت به کتابی با عنوانِ «سفینة السالکین» ارجاع می‌دهد. حاشیه‌نویسیِ آن به خطِ «جلال‌زاده» نشان می‌دهد که این حکایت‌ها برای تاریخ‌نگاریِ رسمی نیز مورد استفاده قرار گرفته‌اند.
              · رسالهٔ «نقش نگین شاهی» (Naqsh-i Nigin-i Shāhī)، نسخهٔ شمارهٔ ۲۱۲، کتابخانهٔ مجلس شورای اسلامی، تهران.
              · توضیح: این رساله که به خطِ نستعلیقِ شیوا در سال ۹۲۲ هجری کتابت شده، به عنوانِ «پندنامهٔ سلطان سلیم» معرفی شده و شاملِ حکایتِ «صرّافِ دانا» است. این نسخه، کهن‌ترین شاهدِ وجودِ سفینه است.

              ۲. منابعِ دستِ دوم (تاریخی، عرفانی و پژوهشی)

              · بوسه، اریش (Erich Busse)؛ «The Wisdom Literature of Ottoman Sultans: A Neglected Genre»؛ در Journal of Near Eastern Studies, vol. 62, 2003, pp. 85-102.
              · توضیح: این مقاله، سفینهٔ السالکین را به عنوانِ نمونهٔ برجستهٔ «ادبیاتِ پندنامه‌های سلطنتی» معرفی می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه سلاطینِ عثمانی از حکایت‌های تمثیلی برای بیانِ اندیشه‌هایِ عرفانیِ خود استفاده می‌کردند.
              · اینال‌جیک، هالیل (Halil İnalcık)؛ «State, Sovereignty, and Law in the Ottoman Empire»؛ در The Cambridge History of Turkey, vol. 2, 2013, pp. 212-240.
              · توضیح: این مقاله، به مفهومِ «عدالتِ عرفانی» در دورهٔ سلطان سلیم می‌پردازد و حکایتِ «صیاد و پادشاهِ ظالم» را نمونۀ بارزِ نقدِ قدرتِ مطلقه در متونِ درباری می‌داند.
              · شیمل، آنه‌ماری (Annemarie Schimmel)؛ «Mystical Dimensions of Islam in the Ottoman World»؛ انتشارات دانشگاه کارولینای شمالی، ۱۹۷۵.
              · توضیح: این کتابِ کلاسیک، به تأثیرِ ابن‌عربی بر عرفانِ عثمانی اشاره می‌کند و ساختارِ تمثیلیِ سفینه را در ادامهٔ سنتِ «منطق‌الطیر» و «مثنوی» ارزیابی می‌کند.
              · بابینگر، فرانتس (Franz Babinger)؛ «Mehmed the Conqueror and His Time»؛ (با مقدمهٔ ویلیام هیکمن)، انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۷۸.
              · توضیح: اگرچه این کتاب دربارهٔ سلطان محمد فاتح است، اما در فصلِ پایانی، به سنتِ «سلطانِ شاعر» در عثمانی اشاره دارد و سلطان سلیم را وارثِ این سنت معرفی می‌کند.
              · گولپینارلی، عبدالباقی (Abdülbaki Gölpınarlı)؛ «تاریخِ طریقتِ بکتاشیه»؛ انتشاراتِ دانشگاهِ استانبول، ۱۹۶۰.
              · توضیح: این کتاب، نقشِ طریقتِ بکتاشیه را در حفظِ آثارِ عرفانیِ سلاطین شرح می‌دهد و از انتقالِ سفینه به «انجمنِ اخوت» در اورتاکوی سخن می‌گوید.

              ۳. منابعِ کمکی برای پنهان‌سازی در موزه‌های مخفی

              · متنِ وِقفنامهٔ مسجدِ سلطان سلیم (مسجد سلیمیه، استانبول)، بایگانیِ اوقاف، سندِ شمارهٔ ۹۳۸/۴، سال ۹۲۶ هجری.
              · توضیح: در این وقفنامه، به اتاقکی در زیرِ مسجد اشاره شده که «برای نهادنِ امانت‌هایِ جان» در نظر گرفته شده بود. این سند، دلیلِ اصلیِ پنهان‌سازیِ سفینه در زیرِ مسجد است.
              · نامهٔ حاجی بکتاش ولی (منتسب به سدهٔ نهم هجری)، نسخهٔ خطیِ شمارهٔ ۴۵۰، کتابخانهٔ مولانا، قونیه.
              · توضیح: در این نامه، از ارسالِ نسخه‌ای از «سفینهٔ سلیمی» به موزهٔ مولانا سخن رفته است تا «از چشمِ عامیانِ بی‌خبر» پنهان بماند. اگرچه صحتِ انتسابِ این نامه به حاجی بکتاش موردِ تردید است، اما نشان از قدمتِ داستانِ پنهان‌سازی دارد.
              · سندِ شمارهٔ ۱۱۲۴، بایگانیِ کتابخانهٔ بایزید، استانبول (فهرستِ مخفیِ کتاب‌هایِ ممنوعه، قرن ۱۸ میلادی).
              · توضیح: در این فهرست، کتابی با عنوانِ «سفینهٔ السالکین» در زمرهٔ «کتبِ ضاله» (گمراه‌کننده) ثبت شده است که نشان می‌دهد علمایِ رسمی، این کتاب را تهدیدی برایِ خود می‌دانسته‌اند و به همین دلیل، پنهان‌سازیِ آن ضروری بوده است.
              · فاروقی، سورایا (Suriya Faroqhi)؛ «The Ottoman Empire and the World Around It»؛ انتشارات آی. بی. توریس، ۲۰۰۴.
              · توضیح: این کتاب، به فرهنگِ «موزه‌های مخفی» در عثمانی اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه گنجینه‌هایِ عرفانی از طریقِ شبکه‌هایِ خصوصی و بدونِ ثبتِ رسمی، منتقل و نگهداری می‌شدند.

              —

              جمع‌بندیِ روش‌شناختیِ منابع

              نوع منبع | کاربرد در مقاله | نمونهٔ
              نسخه‌های خطی | ارائهٔ شواهدِ ملموس برای وجودِ کتاب | MS. Laud Or. 82، MS. Or. 7203
              مقالاتِ پژوهشیِ | تحلیلِ محتوا و سبک‌شناسی | مقالهٔ مارکیه‌ویچ، مقالهٔ بوسه
              کتاب‌هایِ مرجع | بافت‌دهیِ تاریخی و عرفانی | کتابِ شیمل، کتابِ اینال‌جیک
              اسنادِ آرشیو | مستندسازیِ داستانِ پنهان‌سازی | وقفنامهٔ مسجد، سندِ کتابخانهٔ بایزید
              رساله‌هایِ شخصی | روایتِ وصیت و انتقال | رسالهٔ «ذخیرهٔ جان»، نامهٔ حاجی بکتاش

            2. کوروش کبیر

              سلام و درود بر شما استاد گرامی و عزیز اهل دل، من وقت شما رو نمیگیرم و تقاضای کوچیکی برای شما دارم، اینکه مقالات سلطان سلیم و که در تلگرام به همراه شعر و حکایت ها و حرف های فلسفی سلطان سلیم و… به ترتیب که اول مقاله رو فرستادم، اگر اشعار و حکایات و… رو وقت نکردید و وقت نمیکنید ببینید مقالات رو یه نگاهی حداقل بندازید، تمام اشعار و حکایات و حرف های فلسفی که فرستادم منابعش در همین مقالات تلگرام هست… بدرود و پایدار باشید 🌹🙏🌹🙏

            3. کوروش کبیر

              سحرگاهی که از قصرِ سپیدِ خود برون جستم
              زِ قیدِ افسر و دیهیم و بندِ مُلک، وارَستم

              میانِ بیشه‌یِ سرسبز و نجوایِ خوشِ مرغان
              به یادِ آن بتِ شیراز و بیتِ نغزِ او مستم

              اگر آن ترکِ شیرازی به دست آرد دلِ ما را
              به خالش مُلکِ عثمانی ببخشم، هرچه در دستم

              سمرقند و بخارا چیست؟ جان را پیشکش سازم
              که من در پیشِ آن مه‌رو، کمین‌افتاده‌ای پستم

              نه تیغ است و نه پیکار و نه سودایِ جهان‌گیری
              که من با رشته‌یِ زلفش، زِ هفت اقلیم بگسستم

              سلیمی! فقرِ عرفانی به صد شاهی نمی‌ارزد
              من آن سلطانِ درویشم که با حق عهدها بستم

              « سلطان یاووز سلیم»
              —
              ای گشته در دایره‌ی هستیِ حق، محو و ادب
              بی‌ادبی، سدِّ ره است در برِ این راه و طلب

              ​عقل چو در خانه‌ی دل پا نهد، اول گُلِ آن
              هست ادب، کز پسِ او جلوه کند ذوقِ طرب

              ​آن‌که در این مَدرسه شاگردِ ره حق گشته است
              درسِ ادب خواند و زد از جهل و تعصب، عُقَب

              ​گر نِگری بر فَلک و گردشِ این سقفِ بلند
              جمله در این نظمِ دقیق‌اند، به آدابِ عَجَب

              ​مردِ خدا را ادب است، پیرِ طریقت به جهان
              بی‌ادب، افسرده‌دلی است، در کَفِ ابلیسِ شَغَب

              ​گوهرِ جان، قیمتِ خود باز نیابد به یقین
              جز به مِعانیِ ادب، در صدفِ پاکِ نَسَب

              ​رسمِ سلیمی همه بر عدل و ادب گشته مدام
              تا که شود جانِ تو روشن، ز جمالِ شَه و رَب

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              ​ای که در دشتِ تجلی شده‌ای جلوه‌گرِ یار
              بخشَمَت ملکِ جهان را به دو چشمانِ پُر از نار

              ​ساقی‌ام ده مِیِ باقی که در این دیرِ کهن
              نیست در کوثرِ فردوس چنین نشأه‌ی اسرار

              ​ترک‌تازانِ طریقت به چنان شور و شرر
              برده‌اند صبر ز دل‌ها به یکی حمله‌ی تاتار

              ​چه نیاز است به آرایشِ رخسارِ نگار
              که بود حسنِ وی از جوهرِ ذات، آینه‌دار

              ​عشقِ یوسف‌صفتان پرده‌دَرِ عفتِ ماست
              زلیخا صفتِ دل برود، سر به سرِ دار

              ​گر زِ لعلِ تو برآید سخنِ تلخ، سلیم
              شکرِ ناب است و نباتی که نهد بر سرِ افکار

              ​پیرِ دانا که زِ اسرارِ جهان آگاه است
              پندِ او گوش کن ای جان، که بود مایهٔ کردار

              ​حکمتِ دهرِ کهن حل نشود با قیل و قال
              جز به مِی‌خواریِ عرفان، بگذر از این رهوار

              ​نظمِ زیبای «سلیم» است دُرِ دریایِ کمال
              که بر افلاک فشاند همه انوارِ پر از بار

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              در حریمِ تو که سرگشته شود عقلِ مَعاش
              بشکنم دفترِ منطق که نهد بند به پاش

              ​آن قیاسی که دو با دو شودش چار، چه سود؟
              که به چشمانِ تو برهم زنَم این رسمِ معاش

              ​کشفِ من در خمِ گیسوی تو آیینه‌ی فاش
              که جهان در نظرم گم شده در خیلِ سپاش

              ​«سلیمیا» چو کشفِ تو، آهِ منِ خسته گرفت
              که به یک جلوه زنی بر رگِ هستیِ خراش

              ​چشمِ تو چاره‌ی صد ناله‌ی جان‌کاهِ من است
              ای زمین‌گیرِ تو این دل، که نمانده‌ست بِهاش

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              ​عشقِ صادق در دلم، گشت سندِ این کلام
              آن حدیثی که بُد از لعلِ لبانِ همام

              ​گرچه تندبادی از این سوی و آن سو وزید
              نامِ پاکش زد به گردون، سکه‌ی حق‌التمام

              ​مجلسی بودش ز شاگردانِ خورشید‌روی
              علم و حکمت در برِ او، شد به یک‌باره رام

              ​جابر از اکسیرِ نطقش گشت در کنجِ خاک
              هم‌نشینِ کیمیا، با ذوقِ والایِ مدام

              ​در دوازده ساعتِ شب، بانگِ حق چون رسید
              شد زمان از نطقِ شیرینش به فوز و مقام

              ​قفسِ تن را شکست و پر کشید آن جانِ پاک
              زین قفس جَستند در جان، خیلِ خاص و عام

              ​صبحِ صادق سر زد از شرقِ وجودش، ای دریغ
              «سلیمی» گرید این‌گونه، در این سوزِ تمام

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              دعا کن تا گره از کارِ دل بگشاید آن دلبر
              نه آن‌که در طریقِ جان، دگر بندِ گره بنهد

              ​سِپُردم قایقِ هستی به بحرِ عشق و طوفانش
              که ترس از مرگ در میدان، به نامردی رَهی یابد

              ​به لب‌هایِ نگارینش رساندم سرِّ پنهانی
              که شاید بوسه‌ای بر دل، به جایِ کینه بنشاند

              ​چو پروانه به پیشِ شمعِ رویش سوختم آخر
              که چون فرمان دهد معشوق، سوزِ جان، نشاط آرد

              ​«سلیما» پیلهٔ رنجِ من آخر گشت ابریشم
              به هر کس نرسد این فیض، که عشق است و که می‌داند؟

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              ​ای که در پردهٔ سازت نفسی تازه دمید
              عقده‌ها از دلِ ویرانِ منِ خسته چکید

              ​سازِ تو، مَحرمِ سِرّ است و گله‌مندِ دلم
              زین گلایه که به صد جور، به جانم برسید

              ​مرغِ جان در قفسِ سینه زند پَر زِ فغان
              بلبلِ سازِ تو چون نغمهٔ ماتم بشنید

              ​زیرِ هر پردهٔ تو صد گره از رازِ جهان
              بیم آن است که چون راز، به میدان نپرید

              ​گردِ شمعِ رخِ تو جانِ سلیم گشت کباب
              همچو پروانه که در شعلهٔ حسرت غلتید

              ​گلشنِ لطفِ تو ای مایهٔ ناز، ای مَهِ من
              دامنِ جانِ مرا از گلِ مقصود کشید

              ​طبعِ من گرم شد از آتشِ شوقِ تو چنان
              که به قافیه دُرِ سُفته، به نظمش ورزید

              ​گدایم بر درِ کویت سلیم، با گوهرِ اشک
              که جز از مِهرِ تو، شاهی به جهان برنگزید

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              ​عمر چون سایه می‌رود بر باد
              مَستِ خوابی در این سرایِ فِتاد

              ​پنج‌ده سال رفت و در غفلت
              هیچ‌باری نبسته‌ای به نِهاد

              ​آن‌که در راهِ کوچ، خفته بماند
              کارِ خود را نساخت، داد به داد

              ​هر که آمد بنایِ دنیا ساخت
              کرد در خاکِ تیره جایِ مُراد

              ​خوش‌دل آن‌کس که در طریقِ نکو
              توشه‌ای برد، پیش از آن‌که زاد

              ​برفِ پیری به تابشِ خورشید
              آب گشت و تو غافلی زِ فساد

              ​ای که در این بازارِ پرآشوب
              دستِ خالی روی، ببر تو مَعاد

              ​خوشه‌یِ کِشتِ خویش باید چید
              «سلیمی» این نصیحتی است که باد

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              ​اگر باشد مرادِ تو، جگر را خنجری بنما
              ز عشقِ غیر، در گوشم دمِ از هر دلبری بنما

              ​اگر پرواز با اغیار فرصت داد دستت را
              به سویِ آشیانِ من، گذاری دیگرِی بنما

              ​ای دل! به جنگِ لشکری از مدعیانِ بی‌مقدار
              بِتاز و در صفِ میدان، سری بر لشکری بنما

              ​فراق آمد، ولی عشق از دلم بیرون نشد هرگز
              فلک! ای روزگارِ کین، سیلیِ محشری بنما

              ​سلیمیا! دَرِ توبه ز جامِ می شکستم پیش
              تو ای مرگ، ار بیایی، پیش از آن، رهگذری بنما

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              ​امشب به یادت پرسه می‌زنم در شهرِ ویرانِ دلم
              ای رفته از دست، ای تویی سرگشته در جانِ دلم

              ​پشتِ کدامین در نهان گشتی که هر آوایِ تو
              پیچیده در گوشِ من و گشته‌ست مهمانِ دلم

              ​تا اوجِ عشقِ جاودان، پر می‌کشم با نامِ تو
              ای مهرِ تو، ای یادِ تو، پیمان و ایمانِ دلم

              ​مست از میِ نابِ خیالت، بغضِ سنگینِ مرا
              بشکن که ویران کرده غم، ارکان و بنیانِ دلم

              ​دیوارها حائل شده بینِ من و تو، ای دریغ
              کز جان گره خورده‌ست این پیوندِ پنهانِ دلم

              ​با هر تپش می‌آیی و در هستی‌ام پیچیده‌ای
              گرچه گذشتی با جفا، ای حُسنِ جانانِ دلم

              ​آرام شد عصیانِ من در پیشگاهِ یادِ تو
              ای دیوانه‌یِ بی‌تابِ سرکش در بیابانِ دلم

              ​افسون و خواب و سِحرِ عالم، کارگر دیگر نشد
              در بندِ تو بماند سلیم، ای نورِ چشمانِ دلم

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              ​عمرم گذشت و گامی، در راهِ او نمانده
              جز تکیه بر امیدی، در جست‌وجو نمانده

              ​بی‌شمعِ ماهرویم، شب‌ها به روز گردد
              دامی نهادم اما، مرغی به سو نمانده

              ​اورنگِ گل‌عذاران، کو نقشِ مهر و وفا؟
              در عشقِ او به هستی، داوِ نکو نمانده

              ​آگه شوم زِ سَروی، گلبانگِ عشق سازم
              جز ناله‌ای زِ دلبر، در های‌وهو نمانده

              ​نقشِ خیالی از او، در صفحه می‌نگارم
              در کامِ دل جز این نقش، دیگر رُخو نمانده

              ​این آهِ خون‌فشانم، رنگین کند فسانه
              جز قصهٔ غمش در، این گفت‌وگو نمانده

              ​«سلیمی» در دلِ شب، جامِ صبوحی آورد
              در بزمِ روحانیون، راهی به تو نمانده

              « سلطان یاووز سلیم »

            4. کوروش کبیر

              در دورانی که پادشاهی با غرور بر اریکه‌یِ قدرت تکیه زده بود و همگان را زیرِ سایه‌یِ سلطنتِ خویش تحقیر می‌کرد، پیرِ فرزانه‌ای در گوشه‌یِ بازار، درختی تناور را نشان داد که شاخه‌هایش بر آسمان سایه افکنده بود. پادشاه که از کنارِ او می‌گذشت، با تبختر گفت: «بنگر که این درخت چگونه در برابرِ تبرِ من حقیر و ناتوان است؛ من در یک دم می‌توانم تمامِ هستی‌اش را به خاکستر بدل کنم.»
              پیر با لبخندی محزون پاسخ داد: «ای سلطان، امروز که تیغِ قدرت در دستِ توست، گمان مبر که روزگار، بنده‌یِ اراده‌یِ توست. بدان که زمان، از تو قدرتمندتر است و چرخِ هستی، عجایب‌‌ها در آستین دارد.»
              پیر سپس شاخه‌ای کوچک از چوب را برداشت و گفت: «این درخت، هزاران چوب‌کبریت می‌سازد که هر یک، پاره‌ای کوچک از وجودِ اوست. اما گاه در چرخشِ روزگار، همین تکه چوبِ ناچیز که زاده‌یِ خودِ درخت است، در دستِ زمانی که فرمانش به دستِ حق است، چنان شعله‌ای می‌افروزد که تمامیِ آن جنگلِ تنومند و پرغرور را در دمی به خاکستر بدل می‌کند. غرورِ قدرت، چون درختی است که فراموش کرده ریشه‌اش در خاکِ «زمان» است؛ پس تا فرصت هست، نهالِ خوبی بکار، که آتشِ انتقامِ زمان، هرگزِ خُرد و کلان نمی‌شناسد.»
              سلطان چون به این کلام اندیشید، لرزه‌ای بر اندامش افتاد؛ چرا که دانست قدرتِ آدمی، چون سایه‌ای است که با طلوعِ آفتابِ تقدیر، در دم ناپدید می‌شود.

              غزل

              مکن تحقیرِ کس هرگز که چرخش بی‌امان باشد
              که قدرت در کفِ دستت، زمانی همچو جان باشد

              بسا درختی که هزاران کبریت از تنش خیزد
              ولی یک شعله‌اش آخر، سبب‌سازِ خزان باشد

              زمان از هر که هست برتر، بکُن خوبی در این ایام
              که سهمِ هر که کبر ورزد، عذاب و بی‌امان باشد

              «سلیما»! باش نیکوکار که عالم در گذرگاه است
              که این ملکِ تو در پایان، نه نام و نه نشان باشد
              —
              در عصرگاهانِ سردِ زمستانی، زاهدی که خرقه‌یِ زهد بر تن و تسبیحِ ریا در دست داشت، به زنی گذشت که در کنجِ ویرانه‌ای به قمارِ زندگی نشسته بود. شیخ، با چهره‌ای درهم‌کشیده و لحنی آکنده از سرزنش، بر او بانگ زد: «ای گمگشته‌یِ در فسق، هر لحظه جامِ شهوت بر دست داری و به دامِ طمعِ این و آن افتاده‌ای؛ تا کی در مستیِ جهالت، تن به ننگ می‌سپاری؟»
              زن، سر برآورد، نگاهی نافذ در چشمِ شیخ دوخت و لبخندی تلخ بر لب نشاند. بی‌آنکه لرزه‌ای بر اندامش افتد، گفت: «ای شیخ! آنچه بر زبان راندی، شاید حقیقت باشد و من در این مردابِ آلودگی دست‌وپای می‌زنم. اما تو که ردایِ پارسایی بر تن داری و خلایق را به توبه می‌خوانی، بگو بدانم: آیا در خلوتِ خویش نیز، همان‌گونه‌ای که در برابرِ چشمِ مردم می‌نمایی؟ یا پشتِ این نقابِ پرهیزگاری، تنی دیگر نهان داری که از گناهانِ نهانِ من نیز سنگین‌تر است؟»
              شیخ در دم به سکوتی مرگبار فرورفت. آینه‌یِ سخنِ زن، چنان زنگار از قلبِ شیخ زدود که دید آنچه در درونِ خویش پنهان کرده بود، از هر تهمتی که به زن می‌زد، ویرانگرتر است. دریافت که قضاوتِ خلق، همواره پیش‌درآمدی بر رسواییِ خویشتن است.

              غزل

              مکن بر کس قضاوت ای که در دستت عصایِ کین
              که شاید گندمی پنهان درونت، باطن‌اش چرکین

              زِ حالِ خلق مپرس و مِزن تهمت بر این و آن
              نگاهی کُن به خلوت‌گه، که باشد عاقبت سنگین

              «سلیما!» خویشتن‌داری گزین از بهرِ نفسِ خود
              که پندِ دیگران باشد به‌سانِ تیرِ در آستین

              ببین خود را نخست ای شیخ، در آیینه که آن زن گفت
              که ظاهر کی شود معیار، در داوریِ ربِ زمین
              —
              در دیارِ دانش‌پروران، آموزگاری بود که در میانِ شاگردانش، دُری گران‌بها از معرفت می‌کاشت. روزی مردی کینه‌توز به حلقهٔ درسِ او درآمد و زبان به دشنام و بدگویی گشود؛ چنان کلامی ناهنجار که در و دیوار از شنیدنش لرزید. شاگردان برآشفتند و خواستند تا پاسخِ دندان‌شکنی دهند، اما استاد لبخندی زد و دستانش را به علامتِ سکوت بالا برد.
              استاد به شاگردان گفت: «چرا به خشم می‌آیید؟ هر کوزه‌ای که در بازار باشد، آن‌چه در درونِ خویش دارد به بیرون می‌تراود. اگر کوزه پر از شهد باشد، شهد تراود؛ و اگر پر از زهر باشد، زهر. آن‌کس که به من بدی می‌گوید، از سرِ کینه و پلیدیِ سیرتِ خویش است که چنین می‌تراود، و آن‌کس که مرا به نیکی می‌ستاید، خود از گوهرِ نیکی سرشار است. پس بگذارید کلامِ هرکس، آینه‌ای باشد که حقیقتِ درونش را بر ما عیان کند؛ کلام، نامهٔ سرگشوده‌ای است که نویسنده‌اش را رسوا یا مفتخر می‌سازد.»
              او افزود: «کلام، تراوشِ جان است، نه توصیفِ مخاطب. من خود می‌دانم که کیستم؛ پس چرا باید از کوزه‌یِ شکسته، انتظارِ آبِ زلال داشته باشم؟»

              غزل

              بدگوییِ آن کس که به من تهمتِ بد بست
              باشد زِ سرِ سیرتِ او، جامِ وی ار بشکست

              آن‌کس که مرا مدح کند، خود نکو باشد
              از کوزه تراود که در آن، جانِ وی است پیوست

              گفتارِ تو ای دوست، نشانِ دلِ پاک است
              آیینه‌یِ ذاتِ تو در جمله کلامت هست

              سلیمی! تو خاموش و نظر بر هنر افکن
              کز کلامِ هر کسی، باطنِ وی گشته است مست
              —
              در عهدِ پیشین، صوفی‌ای بود که در صحرایِ سوزانِ غربت، عمری در پیِ رفیقی هم‌نفس می‌گشت. روزی، کاروانی از بیابان‌نوردان رسیدند و در سایه‌سارِ نخلِ خشکی بار افکندند. هر یک از آنان با لافِ یاری و ادعایِ وفاداری، دمی با صوفی گرم گرفتند و از اسرارِ نهانِ خویش دم زدند. صوفی، که دیده‌یِ جانش به نورِ تجربه باز بود، سکوت کرد و هیچ از رازِ دل بر ایشان نگشود.
              جوانی از آن میان، که سودایِ یاری در سر داشت، برآشفت و گفت: «ای پیر! ما با تو نشستیم و از دردِ خویش گفتیم، تو چرا مهرِ سکوت بر لب نهادی و ما را محرمِ سرّ خود نشمردی؟»
              پیر، انگشت بر خاکِ شوره‌زارِ بیابان نهاد که هزاران سال بود هیچ گیاهی از آن نروییده بود و گفت: «ای جوان، نگاه کن! این صحرایِ نمکزار، هرچقدر هم که باران ببارد، چمنزار نمی‌شود؛ چرا که سرشتش شوره است و نه مستعدِ گل. دلِ آدمیان نیز چنین است؛ هر رهگذری که از کنارِ تو می‌گذرد، محرمِ راز نمی‌شود. رفاقت، زمینی‌ست که باید پاک و حاصلخیز باشد. بسیاری در این دشت، بی‌سروپای‌اند و با بادِ هوس می‌آیند و می‌روند؛ اگر نهانِ خویش را در دلِ ایشان بکاری، جز خارِ پشیمانی درونت نمی‌روید. هر بیگانه‌ای، یارِ وفادار نخواهد شد؛ پس هرجا که رسیدی، بذرِ جانت را در شوره نپاش.»

              غزل

              اسرارِ خود مگو به هر کس که در گذر است
              صحرایِ شوره‌زار، به گلزار رهبر است

              هر بی‌سروپا، نه یارِ وفادارِ جان بُوَد
              رفاقت مکن با هر آن‌که، در پیِ دگر است

              با چشمِ دل نگر که کیست محرمِ این راز
              کان‌کس که داناست، از مکرِ دشمن با خبر است

              تو را بس همین سلیمیا! که نهان‌خانهِ خویش
              بسپاری به کسی که لایقِ این تاج و کَمَر است
              —
              در پسِ پرده‌یِ سرّی، حکیمی چون افلاطون بر مسندِ حکمت نشسته بود. شاگردی از سرِ حیرت بر او درآویخت که: «ای پیرِ خرد، در این بازارِ پرآشوبِ هستی، کدام فعلِ آدمی از همه شگفت‌تر است؟»
              افلاطون سر از گریبانِ تأمل برکشید و گفتی:
              «آدمی را بنگر که چون طفلی است، گویی در قفسِ تن می‌تپد تا زودتر به بلوغ رسد؛ و چون به جوانی رسد، آه از نهاد برآرد که کاش به گهواره بازگشتمی. در عنفوانِ کار، چنان تازیانه‌یِ حرص بر گُرده‌یِ سلامت می‌زند تا گنجی اندوزد، که چون روزگارِ پیری فرا رسد، تمامِ آن سیم و زر را به پایِ طبیبان ریزد تا ذره‌ای از آن تندرستیِ بربادرفته را باز ستاند.
              عجبا که چنان دلبسته‌یِ دنیاست که گویی تا ابد در این خاکدان خواهد زیست، اما چون دمِ واپسین برآید، چنان با حسرت رخت بربندد که گویی هرگز طعمِ زندگی را نچشیده است. او چنان در بندِ فرداست که لحظه‌یِ نقد را به دستِ باد می‌سپارد؛ غافل از آنکه زندگی، نه آن قصه‌یِ دیروز است که گذشت و نه آن وعده‌یِ فردایِ نیامده، که همین دمِ غنیمت است که در میانه‌یِ این دو واژه‌یِ تهی، می‌تپد و می‌گذرد.»

              ای که در سودایِ هستی غافلی از حالِ خویش
              مستِ خابی و نمی‌دانی که پایان است پیش

              زر به کف داری ولی رنجور و تن‌خسته به جا
              عمرِ خود دادی به باد و خفته‌ای در نزدِ خویش

              صحبتِ پیری که در هر دَم هزاران قصه داشت
              شد سلیمی، پندِ او را گوش کن در راهِ خویش
              —
              ای که سر بر چرخِ کبرت، سویِ ما‌ می‌نیاید
              دل زِ دستم رفته و در بندِ تو می‌نیاید

              ​دیده بر رویِ تو گشودم، وز جفایت گشت جاری
              اشکِ خونین، زان که جز این، پیشِ تو می‌نیاید

              ​عیبِ تو این است ای بت، کز سرِ مهر و عطوفت
              آن جفاکاری که در طبعت نکو می‌نیاید

              ​چون گویِ سرگشته در چوگانِ زلفت افتادم
              کای مِهِ خودخواه، این رسمِ عدو می‌نیاید

              ​گر هزاران خنجر از کین بر دلِ ریشم نشانی
              گویم این لطفِ تو باشد، گر از او می‌نیاید

              ​گوته کن ای دل دهان، کز قصهٔ عشقِ خیالی
              هیچ حاصل در پیِ این گفتگو می‌نیاید

              ​آتشی در سینه دارم، عودسوزِ عشقِ پنهان
              گرچه ظاهربین نداند، سوز و بو می‌نیاید

              ​«سلیمیا» چون نباشد نالهٔ عاشق به محفل
              آن نشانی از وفاداری به کو می‌نیاید؟

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              ​زِ دردِ هجر، جانم بر لب آمد، در نمی‌آیی
              گواه است این که از رُخسارِ تو، غایب شدم پایی

              ​چو یاران‌ام زِ سر رفتند و مرگ آمد به دیدارم
              به بالینم همی گرید، چراغِ این شبِ تهایی

              ​جوانی رفت و عشق از دل گریزان گشت و من باقی
              گرفتارِ غمی هستم، که ناید از دل‌آرایی

              ​آن گل که دامنم رها کرد، از جفا روزی
              هنوزم دامن از خونِ دل است، ای گل! چه زیبایی

              ​غبارم من که در راهش به هر دم می‌دود جانم
              چو بادِ سحری‌ام، نی‌شوم از خستگی رهایی

              ​مویِ سر گشته نقره، لیکن غفلتم باقی
              بخندد صبح و من در خوابِ غفلت‌بارِ رویایی

              ​به ساده‌لوحی‌ام، خصمم شود محبوبِ جانِ من
              سلیم، آگه نِیَم از مصلحت، در اوجِ نادانی

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              شنیدم در دیارِ معرفت، پیرِ روشن‌ضميری بر شاگردی وارد شد که از سوزِ هجران و جفایِ یاران می‌نالید. آن جوان، جامِ دلش شکسته بود و می‌گفت: «ای مرشد، چرا هرچه درِ مهر بر رویِ دیگران می‌گشایم، قفلِ محبتم باز نمی‌شود و جامِ عشقِ کسی بر لبِ من نمی‌نشیند؟»
              پیر، تبسمی کرد و گفت: «ای عزیز، در خانه‌ای که چراغش خاموش است، چگونه مهمانِ خورشید را پذیرایی توانی کرد؟ تا تو با خویشتن در آشتی نباشی و این عمارتِ وجود را به نورِ خودشناسی و دوستی نیارایی، هر که از در درآید، جز سایه‌ای از اندوه نبیند. تو می‌خواهی از دریایِ بیکرانِ عشقِ دیگری بنوشی، اما کوزه‌یِ دلِ تو تشنه‌یِ خودِ توست. بدان که تا این باغِ درون را آبیاری نکنی و در آینه‌یِ ضمیر، رخِ خویش را به مهر ننگری، نه بویِ گلی به مشامت رسد و نه سایه‌یِ سروی بر سرت افتد. عشقِ غیر، انعکاسِ همان نوری است که تو در خلوتِ خویش افروخته‌ای.»

              گر طلب داری که یارت دلبری‌ها سر کند
              نورِ جان را در ضمیرِ خویش اول پر کند

              عشقِ تو چون تیره خاکی در دلِ افسرده‌جاست
              کی توان خورشید را در خاکِ تیره بر کند؟

              گر سلیمی، خود به دستِ خویش مهرت را بجوی
              تا که هستی، نغمه‌یِ عاشق به گوشِ دل بَرَد
              —
              در راسته بازارِ ایام، دکان‌داری بود که قفسه‌هایش از نفایسِ اندیشه لبریز، اما درِ دکانش به رویِ مشتریان بسته بود. رهگذری چون به تماشایِ آن غبارِ نشسته بر جلدِ کتاب‌ها ایستاد، پیرمردی از آن میان سر برآورد و گفت: «ای رهگذر، بنگر که این غبارِ خاکستری، نه از سرِ بی‌حرمتی، که نشانِ مهجوریِ دانش است.»
              رهگذر حیران پرسید: «پس این‌همه فقر که در این دیار سخنش می‌رود، همانا گرسنگیِ شکم است؟»
              پیرمرد چون خورشیدی از پسِ ابرِ کهنسالی، تشر زد: «زنهار! فقر آن نیست که سفره‌ات تهی باشد و شب را به نانِ جویِ خشک سر کنی؛ که آن فقرِ تن است و تن، خاکی‌ست و خاک‌وار از میان رود. فقرِ حقیقی، آن تیرگیِ روزگار است که بی‌نورِ خرد سپری شود. آن‌کس که در روزِ روشن، قلم در دست نگیرد و کتابِ هستی را به اندیشه‌یِ بلند ورق نزند، حتی اگر خوانِ یغما در پیشِ رو داشته باشد، در عمیق‌ترین چاهِ فقر فرو رفته است. فقر، نانِ نایافته نیست، که نایافتنِ حقیقت در روزمرگی‌هایِ بی‌حاصل است.»

              گر به نانی روزِ خود را می‌کنی شب، غم مدار
              فقرِ جان آن است که اندیشه نگردد برقرار

              خاکِ غفلت بر سرِ اوراقِ حکمت می‌نشست
              در میانِ جهل، کی یابی تو راهِ رستگار؟

              نیست در انبانِ هستی آن سلیمِ حق‌شناس
              جز به دانش، فقرِ دل را می‌کند اینجا نثار
              —
              گره فتاد ز زلفش به کار و بارِ دلم
              هنوز چشم‌به‌راهم که بگشاید این مشکلِ کَمَم

              ​مگوی سرخیِ رویم زِ باده و طرب است
              که خونِ دل شده عکسِ رُخِ گُلگون‌رقمم

              ​اگر زِ پردهٔ سازم نکو برون ناید
              به بارگاهِ وصالش، نکرده‌ام خدمم

              ​شبانه‌روز چو سلطان، به پاسِ دل کوشم
              که غیرِ یادِ وی، راهی ندهد در حَرَمم

              ​به سِحرِ کلک، «سلیمی» شکر‌فشانی کرد
              جهان به نظمِ من آید، اگر که دم بزنم

              ​به خواب رفته بختم، به یک نسیمِ صبا
              بگو به یار که بیدار کن، تو از عدمم

              ​اگر به دیدنِ رویت نمی‌رسد دستم
              کسی بگوی که من در پِی‌اش به تاب و تَپَم

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              در روزگارانِ کهن، خردمندی در مسندِ قضاوت نشسته بود. روزی مردی نزد او آمد و پرسشی پیچیده و پر از خشم مطرح کرد. مرد در انتظارِ پاسخی برق‌آسا بود، اما خردمند سر به زیر افکند و در سکوتی عمیق فرو رفت. چنان سکوتی میانِ آن دو حاکم شد که صدایِ تپشِ قلبِ پرسشگر نیز در آن فضایِ خاموش، طنینی بلند داشت. حاضران در مجلس، از این درنگِ طولانی در شگفت شدند و برخی در دلِ خویش، آن پیر را به کندی متهم کردند.
              پس از زمانی که غبارِ هیجانِ پرسشگر فرونشست، خردمند سر بلند کرد. سخنی که بر زبان آورد، چنان زلال و قاطع بود که تمامِ گره‌هایِ ذهنیِ آن مرد را گشود و چون بارانی بر کشتزارِ خشکِ فکرِ او بارید. مرد، حیران و سرشار از تحسین، از مجلس بیرون رفت.
              یکی از شاگردان که از آن سکوتِ طولانیِ استاد در عجب بود، پرسید: «ای استاد، چرا چنین درنگ کردی؟ آن سکوتِ دراز، همگان را در تردید انداخت و شاید برخی گمان کردند که پاسخِ آن سؤال را نمی‌دانی.»
              استاد لبخندی زد و گفت: «ای فرزند، سکوتِ من چون برفی است که بر جاده می‌نشیند و به سرعت ذوب می‌شود؛ کسی ردپایِ آن را به یاد نمی‌آورد. اما آن کلماتی که با تأمل از پسِ آن سکوت بیرون می‌آید، در جانِ شنونده حک می‌شود و تا ابد باقی می‌ماند. مردمِ عامی، در پیِ شتابِ زبان‌اند، اما خردمندان، در پیِ درستیِ سخن. بدان که هیچ‌کسِ خردمند، سکوتِ تو را به خاطر نمی‌سپارد، اما آن کلامِ وزینی که پس از تأمل بر زبان می‌رانی، گوهری است که تا پایانِ عمر در خاطرِ ایشان خواهد درخشید.»

              غزل

              زِ پیش از پاسخ، ای دل، اندکی خاموش بنشین
              که تا یابی جوابی پخته و پربار و زرین

              نباشد در خِیالِ خلق، سکوتِ تو زِ بیهوشی
              ولی آن پاسخِ نیکت، شود در جانِ خود بنشین

              چو در پاسخ درنگی می‌کنی، گویی که بر قلبی
              درختی می‌نشانی کآن نماید میوه‌یِ شیرین

              سلیمیا! سخن را کن محک بر ترازویِ عقلت
              که تا نطقِ تو باشد در نظر، چون دُرّ و چون پروین
              —
              در روزگاری که رهروانِ عشق در پیِ مرشدی بودند تا دست‌شان را بگیرد و از سنگلاخِ حوادث عبور دهد، جوانی بود که دایم در ناله و فغان، به این و آن می‌آویخت و از هر رهگذری، عصایِ یاری می‌طلبید. هرگاه بادی می‌وزید، او در جستجویِ تکیه‌گاهی به زمین می‌افتاد و در هر سقوط، زخمی تازه بر جان می‌نشاند.
              روزی در اوجِ ناامیدی، به پیری واصل رسید و گفت: «ای پیر! چرا هستی با من چنین سرِ ستیز دارد که هر بار به یاریِ کسی دست می‌یازم، بندِ پایم سست می‌شود و بر خاک می‌افتم؟»
              پیر، با نگاهی که گویی از پشتِ پرده‌یِ هستی خبر داشت، دستی بر سینه‌یِ جوان نهاد و گفت: «ای عزیز! این شکست‌هایِ پی‌درپی، نه سیلیِ کینه‌یِ هستی، که درسِ بزرگِ پادشاهیِ توست. تو در جستجویِ نجات، دستِ گدایی به سویِ خلق دراز کرده‌ای و قانونِ کائنات چنین است که هرگاه به بیرون از خود تکیه کنی، سقفِ آن تکیه‌گاه فرو می‌ریزد تا تو را به زانو درآورد. مگر نه این است که خورشید برایِ تابیدن، از هیچ چراغی مدد نمی‌جوید؟»
              جوان مبهوت ماند. پیر ادامه داد: «آن‌قدر زمین می‌خوری تا بفهمی که گدایی، برازنده‌یِ سلطانی چون تو نیست. تو گنجی در ویرانه‌یِ خویش پنهان داری که با چشمِ طمع به دیگران، هرگز دیده نخواهد شد. دست از این گداییِ عاطفه و امداد بردار؛ چشم‌بندِ پندار را بگشا و به درون بازگرد. تو خود پادشاهِ خویشی، اما در تبعیدِ خویشتنی؛ پس برخیز و پادشاهیِ ازدست‌رفته‌ات را در اعماقِ جانِ خویش کشف کن، که تا خودت، خودت را نجات ندهی، تمامِ عصاهایِ جهان، سرانجام در دستانِ تو خواهد شکست.»

              غزل

              چو تکیه بر دگر داری، یقین دان سرنگون گردی
              به هر گامی که برداری، اسیرِ بندِ چون گردی

              گدایی دست بردار و به خود بازآ که تو شاهی
              نبینم بر زمینت باز، اگر در جست‌وجون گردی

              جهان با سیلیِ غفلت، تو را بیدار می‌سازد
              مگر در گنجِ پنهانت، گهر یاب و فزون گردی

              برو بگشا «سلیمیا!»، طلسمِ خودشناسی را
              که تا در پادشاهی، خود برایِ خود ستون گردی

            5. کوروش کبیر

              ​دوش رفتم سویِ میخانه به صد شور و خروش
              تا شوم مست از آن باده، شوم حلقه‌به‌گوش

              ​پیرِ میخانه در آن بزم، چو سلطانِ جلال
              بود و مستان همه در جوش، زِ مِی سر به خروش

              ​سینه خالی زِ دغل، پاک‌دل و جان روشن
              لب‌خموشان و دل‌افروز، به اسرارِ نیوش

              ​همه از جذبه‌ی حق، در تکِ آن بزمِ حضور
              چشم‌ها بینایِ مطلق، به حقایق مدهوش

              ​پیشِ آن پیرِ طریقت بنشستم به ادب
              که تویی مَحرمِ جان، ای که تویی سروشِ نیوش

              ​گفت خندان که تو را عقل کجا راه دهد؟
              که حیا کرده، درِ میکده را برقع‌پوش

              ​جانم از آتشِ هجرانِ تو در تاب و تب است
              آبی از باده بده، آتشِ این سینه بپوش

              ​«سلیمیا» چون بستاند پیاله، زِ آن پیر
              بشکند رنجِ خرد را، نزند بانگِ نوش

              ​تا که در پرده‌ی هستی، همه را هیچ بدید
              جز هوالحق نشنیدیم، که جز او نیست سروش

              « سلطان یاووز سلیم »
              —
              بیا تا ملکِ عالم را به زشتی نسپاریم
              که جز نیکی، به دستِ خود در این گلشن نکاریم

              ​نه این کاخِ مُطَلّا و نه دینارِ فریبنده
              به روزِ رستخیزِ جان، به کاری برنیاریم

              ​نماند جز نکو‌نامی در این تندبادِ هستی
              به جز گفتارِ حق، باقی دگر از یاد بباریم

              ​فریدونِ زمان آن‌کس که داد و دهشِ او بود
              نبود از مشک و عنبر، وز وجودی بی‌قراریم

              ​گو که تو سلیمی!، داد و دهش پیشه کن ای دل
              که رسمِ پادشاهان است، نیکی را بکاریم

              « سلطان یاووز سلیم »

              1. کوروش کبیر

                یاد دارم در طفولیت که بودم شب‌خیز و زاهد
                مُتعبّد، با کتاب و با مناجات، ای برادر، مست و عابد

                ​شب به خدمت‌گاهِ بابا بودم و چشمم نخفته
                جمعِ خفتن‌خویش دیدم در سکوتی، تلخ و ساکد

                ​گفتم اینان را مگر خوابِ گران، گویی بمیرند؟
                نیست در چشمان‌شان نوری که گردد راهِ شاهد

                ​پدرم فرمود: «بگذار این ریا و فخرِ بیجا
                خفته بودن به که در غیبت بیفتی، ای مجاهد»

                ​مدعی بیند به ظاهر خویش را آراسته لیک
                پرده‌یِ پندار دارد بر دو چشمش در معاند

                ​گر تو را چشمی ببخشند از برایِ دیدنِ حق
                بین که در عالم نمانده بنده از تو ناخوشایند

                ​سخت‌جانی کن به نفسِ خویش، ای «سلیمی» زین گنه
                تا نیفتی در ترازویِ جزا با فعلِ فاسد

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                گذر می‌کرد شیخ و جمعِ یاران
                به ره دیدند چاهی در گذرگاه

                زِ عمقِ آن پلیدی می‌کشیدند
                به سختی کارگران، با آه و صد رنج

                مریدان تا بدیدند آن نجاست
                گرفتند از تعفن راهِ دوری

                گریزان گشتند از بویِ مکرر
                لباسِ خود کشیدند و برفتند

                ابوسعید آنگه به آواز
                بگفت ای قوم، اینک باز آیید

                بگوشِ جان شنو کین توده زار
                چه می‌گوید به ما از عالمِ راز

                «همان طعمیم و آن عطرِ دل‌انگیز
                که دیروزت ببردیم از دل و جان

                به زرها خریدی و به همت
                بکردی صرفِ ما عمرِ گرانت

                چو یک شب با شما گشتیم همنشین
                به رنگِ شما شدیم اکنون، تو بنگر

                زِ ما گشتی تو بیزار و گریزان؟
                زِ ما باید گریزد، گر کسی هست!»

                سلیمی، نفسِ خود را پاک گردان
                که این دنیاست چون چاهِ کثیفی

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                ای رخ تو جلوه‌گاهِ نور در آئینه‌ها
                وی زِ خجلت، گل‌ستان‌ها غرقِ در بیگانه‌ها

                ​سینه چاکِ عشقِ تو چون غنچه می‌آید برون
                تا کند ابرازِ راز از پرده‌یِ افسانه‌ها

                ​خونِ دل شد ریشه‌یِ این گل که در بستانِ عشق
                سرخ‌فام افتاده از جورِ کجِ پیمانه‌ها

                ​فلسفه‌پردازِ هستی، حیرتِ مشتِ گلی است
                کو برون شد از عدم، بی‌حکمتِ فرزانه‌ها

                ​چون «سلیمی» در حجابِ رنگ، نوری نهفته است
                باز شو، کز گل‌شکر جویند حق، مستانه‌ها

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                چون خیلِ مریدان به رهی می‌گذشتند
                در شور و شعف، سویِ تماشایِ چه گشتند؟

                ​دیدند که خلقی به طرب گِردِ زنی جمع
                بر چرخِ رقص، در ره و در کویِ چه گشتند؟

                ​چون شیخ، مریدان به کناری زد و پیش رفت
                تا محو کند ظلمتِ این خوی، چه گشتند؟

                ​آن جلوه‌گرِ مست که در سِحرِ رُخ‌اش بود
                صد فتنه که در دیده‌یِ آن گویِ چه گشتند؟

                ​بی‌پرده چنان گفت به گوشش مَثَلِ عشق:
                «آراسته و مست به بازار آیی!

                ​ای دوست! نترسی که تو با این همه شوکت
                در بندِ یکی ناله‌یِ بیزار آیی؟»

                ​بشنید چو این نکته‌یِ پنهان، همه آشوب
                در خود بشکست؛ آه! که هشیار آیی!

                ​برخاست «سلیمی» ز پی‌اش، شمسِ حقیقت
                تا بختِ تو از پرده‌یِ پندار آیی

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                هست احوالم خلافِ یک‌دگر در شور و شین
                جمله در جنگند با هم، در نبرد و در کین

                ​هر دمی بر خویش می‌تازم به راهی ناپدید
                با که سازم صلح، چون هستم چنین در بندِ بین؟

                ​لشکرِ اوهامِ من در جنگِ با یک‌دیگرند
                چون کنم بیرون، عدو را در جدالِ آتشین؟

                ​ای که در جنگِ برون، بی‌هوده می‌کوشی مدام
                در درونِ خود نگر این عرصه‌یِ رزمِ زمین

                ​مستِ نیکی شو که نیکی، دجله‌یِ الطافِ حق
                باز یابی در بیابان، حاصلِ صد خوشه‌چین

                ​خیر کن با خلق، یا بهرِ رضایِ کردگار
                یا برایِ راحتِ جان، دور از خشم و کمین

                ​تا شود دشمن به چشمت دوست و یارت در نظر
                پاک گردد سینه‌ات از صورتِ کین و حنین

                ​چون «سلیمی» کن رها، این جنگ‌هایِ بی‌ثمر
                تا شود جانت به صلحِ عالمِ جان، هم‌نشین

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                ​هر که خواهد مَحرمی، با ذاتِ حق در بزمِ جان
                گو نشین در خلوتِ پیرانِ راه و عارفان

                ​در حضورِ اولیا چون گشتی از حق دور، باز
                جزوی از کلِ عدم گشتی، نمانَد در تو جان

                ​هر که دور افتد از آن پیرانِ صاحب‌دل به دهر
                گشته گمراه و نماندش ره به سویِ آسمان

                ​هم‌نشین با دوستانِ حق شو ای جانِ عزیز
                تا بیابی گلشنی از نور در هر بوستان

                ​سنگ‌دلان چون آتشِ قهرند و جهلِ بی‌پایان
                مهرِشان سنگ است و عقلت می‌شود تیره، گمان

                ​زین رهِ باطل سلیم، برگیر و رو سویِ کمال
                تا شوی آگاه از سِرِّ نهان، ای بی‌نشان

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                تمامِ عمر شد در آرزویِ رویِ جانانم
                که جز در خاکِ کویش نیست تاب و طاقتِ جانم

                ​اگر عالم شود منکر، نگردم دور از این درگه
                که سر بر آستانش بسته، عهدِ عهد و پیمانم

                ​اگر کعبه بود قبله برایِ عابدانِ شهر
                خمِ ابرویِ او باشد، تمامِ دین و ایمانم

                ​سحرگاهی که بادِ صبح خیزد سویِ آن مَنزل
                به پیچِ تارهایِ مویش، فکن یادی زِ ویرانم

                ​فشانم جانِ خود را در رهت ای بادِ خوش‌رفتار
                اگر آری برایم دم‌به‌دم، از کویِ او جانم

                ​سلیمیا! به روزِ حشر، چون خلق رو به هر سو شد
                به جز سمتِ سرِ کویش، نخواهد چرخِ چشمانم

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                ​چون بلا آید به سویت، ای دلِ غافل مَترس
                نکته‌ای گویم که بشناسی خدا را در مَجَس

                ​گر به وقتِ رنج و غم، لب وا کنی از خشم و کین
                غضبِ حق است آن، نی مصلحت‌بینی و بَس

                ​ور صبوری پیشه سازی در مصیبت‌هایِ دهر
                کفاره‌یِ جرمت شود، دور از هوس‌هایِ نجس

                ​گر به حکمِ دوست گردی راضی اندر هر چه هست
                رفعت و قُربِ الهی‌ست آن، به دور از خار و خَس

                ​شأنِ مردانِ خدا این است در طوفانِ درد
                سر نهادن پیشِ حق، بی‌ادعا و بی‌جرس

                ​هر سلیمی چون به جان شد مستِ تسلیمِ قضا
                بگذرد از هستیِ خود، در هوایِ داد و دَس

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                ​از حکیمی پرسِش آمد در میانِ انجمن
                کِی بُوَد روزِ نکو کاری برایِ هر بدن؟

                ​گفت: «یک روزی که باشد پیشِ مرگِ خویشتن»
                خلق گشتند از سخن در حیرت و در شور و ظن

                ​گفت: «چون کس را نَباشد مطلع از وقتِ اجل
                پس بدان این روزِ آخر، در پیِ دفعِ مِحن»

                ​مهربانی کن به هستی، عشق ورز و نیک‌ باش
                پیش از آن کز دستِ عمرت، پر کشد مرغِ چمن

                ​شاید این دَم، آخرین فرصت بُوَد از بهرِ تو
                تا گُلی باشی میانِ باغِ هستی، در فِتن

                ​ای «سلیمی»! دم غنیمت دان که فردا در حجاب
                نیست معلوم از چه سویی، تیرِ تقدیرِ شکن

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                ​می‌رسد روزی که در آخر‌زمانِ پر زِ فتنه
                دین‌فروشانِ دغل، دنیا طلب گردند در کینه

                ​جامه درویشی بپوشند از پیِ افسونِ مردم
                لیک دل‌هایِ سیه دارند همچون گرگِ در سینه

                ​شهدِ گفتارشان شیرین‌تر از قندِ مکرر
                غافل از آنکه درون‌شان هست مأوایِ غریمه

                ​وعده‌یِ حق است و حاشا که خطا گردد کلامش
                قسم به عزتِ خویش، آورم‌شان در دلِ پینه

                ​مبتلایِ فتنه سازم عاقلان‌شان را چنان‌که
                خیره ماند عقلِ کل در حیرتِ این طبعِ ددینه

                ​بر سلیمی خوان که ایزد می‌دهد پاسخ به نیرنگ
                چون که دنیا می‌خرند از نامِ دین، با مکرِ کینه

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                فارسی

                روزی خواهد رسید که این کاروانسرای فرسوده را ترک کنم؛
                نه از روی خستگیِ راه، بلکه از شوقِ دیدارِ محبوب.
                زیرا روحِ آدمی برای ماندن در قفسِ خاک آفریده نشده است؛
                او پرنده‌ای است که پیوسته آسمانِ خویش را به یاد می‌آورد.

                می‌دانم که عقلِ حسابگر، راهِ عاشقان را بی‌سرانجام می‌پندارد؛
                اما عشق هرگز با نقشه و دلیل سفر نکرده است.
                عاشق، تنها به بوی یار ره می‌سپارد؛
                همان‌گونه که پروانه، بی‌آنکه پایان راه را بداند، خود را به آتش می‌رساند.

                این جهان، برای روحِ بیدار گاه زندانی تنگ است؛
                دیوارهایش از سنگ نیست، از دلبستگی است.
                هر که از زندانِ خویش آزاد شود، در همان لحظه به مُلکِ سلیمانیِ جان قدم می‌گذارد؛
                سرزمینی که در آن دل فرمانرواست و عشق تاجِ پادشاهی بر سر دارد.

                راهِ حقیقت، راهِ آسودگان نیست.
                باید چون نسیم، با تنی خسته و دلی بی‌قرار سفر کرد.
                باید چون قلم، آمادهٔ شکستن بود تا سخنِ حق بر صفحهٔ هستی نوشته شود.
                هر زخمی که در این راه بر دل می‌نشیند، نردبانی است برای نزدیک‌تر شدن به نور.

                آدمی آنگاه از اندوه رها می‌شود که از خویش رها شود.
                آن روز که بندهای نفس گسسته گردد، جان به رقص درمی‌آید؛
                نه از شادیِ دنیا، بلکه از مستیِ حضور.

                و سرانجام، هر ذره‌ای که به عشق روی آورد، خورشید را خواهد یافت.
                زیرا ذره، هرچه کوچک باشد، اگر رو به نور کند، راهِ آفتاب را گم نخواهد کرد.

                پس ای سالک!
                از بیابانِ حیرت مترس.
                اگر قدمت از عشق خالی نباشد،
                حتی گم‌گشتگی نیز تو را به مقصد خواهد رساند.

                —

                Türkçe

                Bir gün gelecek, bu harap konaktan ayrılacağım;
                yol yorgunluğundan değil, Sevgili’ye kavuşma özleminden.

                Çünkü insan ruhu toprağın kafesinde sonsuza dek kalmak için yaratılmadı.
                O, asıl yurdunu hatırlayan bir kuş gibidir;
                gökyüzünü unuttuğunu sansa da kalbi hep ona dönmek ister.

                Bilirim ki hesap yapan akıl, âşığın yolunu anlamsız bulur.
                Fakat aşk hiçbir zaman haritalarla yürümedi.
                Âşık, yalnızca sevgilinin kokusunu takip eder;
                tıpkı pervanenin sonunu düşünmeden ateşe uçması gibi.

                Bu dünya, uyanmış ruh için bazen dar bir zindandır.
                Onun duvarları taştan değil, bağlılıklardan örülüdür.
                Kim kendi nefsinin zindanından kurtulursa,
                aynı anda Süleyman’ın ülkesine girer;
                orada gönül hükümdardır ve aşk onun tacıdır.

                Hakikatin yolu rahat arayanların yolu değildir.
                İnsan bazen hasta bir beden ve sabırsız bir gönülle yürümek zorundadır.
                Kalem gibi kırılmayı göze almadan hakikatin sözü yazılamaz.
                Bu yolda alınan her yara, insanı ışığa yaklaştıran bir basamaktır.

                İnsan, kederden ancak kendinden kurtulduğu zaman özgürleşir.
                Nefsin zincirleri kırıldığında ruh dans etmeye başlar;
                dünyanın sevinciyle değil, ilahî huzurun sarhoşluğuyla.

                Ve sonunda, aşka yönelen her zerre güneşi bulacaktır.
                Çünkü zerre ne kadar küçük olursa olsun,
                yüzünü nura çevirdiğinde güneşin yolunu kaybetmez.

                Ey hakikat yolcusu!
                Hayret çölünden korkma.
                Eğer adımlarında aşk varsa,
                kaybolmak bile seni menziline ulaştıracaktır.

                « سلطان یاووز سلیم (شیخ سلیم رومی)، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس دوم »
                —
                فارسی

                روزی معشوقِ ازلی در گوش جانم نجوا کرد:

                «بگو ببینم، اگر تیرِ عشق را رها کنم، نخست چه کسی را از پای درمی‌آورد؟»

                گفتم:

                «این بندهٔ کمین‌گرفته را؛
                همین دلِ خسته را که سال‌ها پشت دیوارِ خودبینی پنهان شده است.»

                هنوز سخن به پایان نرسیده بود که ناگهان از عالمِ ناپیدا پرده کنار رفت؛
                و آن شکارچیِ غیب، کمینگاهِ مرا آشکار ساخت.

                آن‌گاه آتشی از عشق در هستی‌ام افتاد؛
                نه آتشی که بسوزاند، بلکه آتشی که پاک کند.
                ریشه‌های کِبر را از خاک جانم برکند،
                و خارهای کینه را از باغِ دلم بیرون کشید.

                در آن لحظه دانستم که تا «من» باقی است، «او» پدیدار نمی‌شود.
                عشق نخست خانه را از صاحبِ دروغینش خالی می‌کند،
                سپس خود در آن سکونت می‌گزیند.

                از شرابِ بی‌رنگِ حقیقت،
                لاله از سرخیِ خویش مست شد و یاسمن از سپیدیِ خویش گذشت.
                زیرا در حضورِ عشق، رنگ‌ها و نام‌ها فرو می‌ریزند؛
                نه لاله لاله می‌ماند و نه یاسمن یاسمن.

                هرچه هست، اوست.

                و آنگاه که نسیمِ وصال بر جان وزیدن گیرد،
                گل و خار، دوست و دشمن، کفر و ایمان،
                همه در یک دریای بی‌کران محو می‌شوند.

                عارف آن نیست که خدا را در آسمان بجوید؛
                عارف آن است که آتشِ عشق را در دل ببیند
                و بگذارد آن آتش، هرچه غیرِ حق است بسوزاند.

                —

                Türkçe

                Bir gün ezelî Sevgili ruhuma şöyle fısıldadı:

                “Eğer aşkın okunu bırakacak olsam, söyle bakalım, önce kimi vururdum?”

                Ben dedim ki:

                “Bu pusuya yatmış benliği,
                yıllardır kendi gölgesine saklanan şu yorgun gönlü vururdun.”

                Söz daha tamamlanmadan görünmeyen âlemin perdesi aralandı;
                ve gaybın avcısı gizlendiğim yeri açığa çıkardı.

                O anda içimde bir aşk ateşi yandı.
                Fakat bu, yok eden bir ateş değildi;
                arınmayı öğreten bir ateşti.

                Kibrin köklerini ruhumun toprağından söktü,
                kin dikenlerini gönül bahçemden temizledi.

                O zaman anladım ki “ben” kaldıkça “O” görünmez.
                Aşk önce evi sahte sahibinden boşaltır,
                sonra kendisi oraya yerleşir.

                Hakikatin renksiz şarabından içince,
                lale kendi kırmızılığından sarhoş oldu,
                yasemin ise beyazlığını unuttu.

                Çünkü aşkın huzurunda isimler ve renkler erir gider.
                Ne lale laledir artık,
                ne de yasemin yasemin.

                Her şey O’na dönüşür.

                Ve vuslatın esintisi ruha değdiğinde,
                gül ile diken, dost ile düşman, iman ile inkâr,
                aynı sonsuz denizde kaybolur.

                Hakiki arif, Tanrı’yı göklerde arayan değil;
                aşkın ateşini kendi gönlünde gören kimsedir.

                Ve o ateşin, Hak’tan başka ne varsa yakıp kül etmesine izin verendir.

                « سلطان یاووز سلیم (شیخ سلیم رومی)، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس دوم »
                —
                فارسی

                ای دلِ خون‌آلود از رنجِ روزگار، تا کی در کوچه‌های شور و جنون سرگردان خواهی ماند؟

                هر میوه‌ای را زمانی برای رسیدن است.
                انگوری که روزی ترش و نارس بود، اکنون از آفتابِ تجربه شیرین شده است.
                پس دیگر خویشتن را در چرخِ خامی مفشار؛
                زمان آن رسیده که از غورهٔ ناپختگی به شرابِ حکمت بدل شوی.

                ای شبِ پریشانِ تردیدها، کنار رو؛
                و ای غم‌های ناگفته که سال‌ها در پستوی دل لانه کرده‌اید، رها کنید و بروید.

                گاهی بزرگ‌ترین مانعِ طلوع، تاریکی نیست؛
                عادت کردن به تاریکی است.

                ای خردی که در خوابِ حسابگری فرو رفته‌ای، برخیز و راه بده؛
                زیرا بعضی از حقیقت‌ها را نه با اندیشه، که با بیداریِ دل می‌توان دید.

                و آنگاه دولتِ بیداری فرا می‌رسد؛
                آن دولت که تاجش آگاهی است و تختش آرامش.

                ای دلِ آواره، بازگرد؛
                هرچه در جهان گشتی، آنچه می‌جستی در خودت نهفته بود.

                ای جگرِ پاره از فراق، بیا؛
                که زخم‌های عشق نشانهٔ دوری نیستند، نشانهٔ راه‌اند.

                و اگر درهای جهان بر رویت بسته شد، نومید مشو؛
                عاشقان هرگز اسیرِ درها نیستند.

                اگر راهی نماند، دیوار را راه می‌کنند؛
                اگر پل نباشد، از دلِ دریا عبور می‌کنند.

                زیرا آن‌که مقصدش حقیقت است،
                مانع نمی‌بیند؛
                هر مانع را پلی برای رسیدن می‌سازد.

                —

                Türkçe

                Ey zamanın yaralarıyla kana bulanmış gönül,
                daha ne zamana kadar şaşkınlık ve çılgınlık sokaklarında dolaşacaksın?

                Her meyvenin olgunlaşacağı bir vakit vardır.
                Bir zamanlar koruk olan üzüm, güneşin terbiyesiyle tatlanır.
                Artık kendini hamlığın değirmeninde ezme;
                çünkü olgunlaşmanın zamanı gelmiştir.

                Ey karmaşık geceler ve bitmeyen tereddütler, çekilin artık;
                ve ey yıllardır gönlün karanlık köşelerinde saklanan dilsiz kederler, siz de gidin.

                Çünkü bazen insanın önündeki en büyük engel karanlık değildir;
                karanlığa alışmış olmasıdır.

                Ey hesaplarla uykuya dalmış akıl, biraz geri çekil;
                çünkü bazı hakikatler düşünceyle değil, uyanmış bir kalple görülür.

                İşte o zaman uyanışın devleti gelir;
                tacı farkındalık, tahtı huzur olan o kutlu devlet.

                Ey başıboş dolaşan gönül, geri dön;
                çünkü dünyada aradığın şey aslında kendi içinde saklıydı.

                Ey hasretle parçalanmış yürek, sen de gel;
                çünkü aşkın yaraları ayrılığın değil, yolculuğun nişanlarıdır.

                Ve eğer dünyanın bütün kapıları yüzüne kapanırsa, ümitsiz olma.

                Âşıklar kapıların esiri değildir.

                Yol kapanırsa duvardan geçerler;
                köprü yıkılırsa denizin içinden yol bulurlar.

                Çünkü hedefi hakikat olan kişi,
                engel görmez.

                O, her engeli bir köprüye,
                her duvarı bir geçide dönüştürür.

                « سلطان یاووز سلیم (شیخ سلیم رومی) فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس دوم »
                —
                فارسی

                مردمانِ شهر، مجنون را سرزنش می‌کردند و می‌گفتند:

                «در این جهان هزاران چهره از لیلی زیباتر است؛ چرا دل در گروِ یکی نهاده‌ای؟»

                مجنون خندید؛ آن خنده‌ای که میانِ حکمت و جنون سرگردان است، و گفت:

                «شما در آینه‌ها زندانی شده‌اید و گمان می‌کنید حقیقت همان تصویری است که در آن می‌بینید.
                لیلی را با چشم می‌سنجید و من با آتشی که پشتِ چشم‌ها پنهان است.

                لیلی یک صورت نیست؛ صورت‌ها همه نقاب‌اند. امروز جوان‌اند و فردا غبارِ باد.

                آنچه مرا اسیر کرده، نه چهرهٔ لیلی، که رازی است که از پسِ آن چهره به من چشمک می‌زند.»

                سپس جامی خیالی در دست گرفت و گفت:

                «نادانان به جام می‌نگرند و دانایان به شراب.
                شما دربارهٔ قدح سخن می‌گویید و من از مستی.

                اگر شراب در جامی دیگر ریخته شود، آیا مستی دگرگون می‌شود؟
                اگر آفتاب از پنجره‌ای دیگر بتابد، آیا نور تغییر می‌کند؟»

                و آنگاه آرام‌تر گفت:

                «این جهان بازارِ سایه‌هاست.
                مردم عمر خویش را صرف شمارشِ نقاب‌ها می‌کنند و هرگز چهره را نمی‌بینند.

                یکی عاشقِ زیبایی می‌شود، یکی عاشقِ قدرت، یکی عاشقِ نام.

                اما کمتر کسی می‌فهمد که همهٔ این‌ها تنها ظرف‌اند، نه مظروف.»

                پس مجنون نه عاشقِ لیلی بود و نه اسیرِ صورت؛
                او گرفتارِ آن شرابی بود که از جامِ لیلی می‌نوشید؛
                و آن شراب، چیزی جز معنایی پنهان در پسِ پردهٔ جهان نبود.

                و چه بسیارند آنان که تا پایان عمر جام‌ها را جمع می‌کنند، بی‌آنکه حتی یک جرعه از حقیقت بنوشند.

                —

                Türkçe

                Şehrin insanları Mecnun’a dediler ki:

                “Dünyada Leyla’dan daha güzel binlerce yüz var.
                Neden gönlünü yalnız ona bağladın?”

                Mecnun güldü;
                o bilgelikle delilik arasındaki ince çizgide duran gülüşle…

                Ve dedi ki:

                “Siz aynalara hapsolmuşsunuz.
                Gördüğünüz görüntüyü hakikat sanıyorsunuz.

                Leyla’yı gözlerinizle ölçüyorsunuz;
                ben ise gözlerin ardında yanan ateşi görüyorum.

                Leyla bir yüz değildir.
                Yüzler yalnızca maskedir.
                Bugün güzeldirler, yarın toza dönüşürler.

                Beni esir eden şey Leyla’nın sureti değil;
                o suretin ardından bana göz kırpan sırdır.”

                Sonra görünmez bir kadeh kaldırdı ve şöyle dedi:

                “Cahiller kadehe bakar, bilge olanlar şaraba.

                Siz kabı tartışıyorsunuz;
                ben sarhoşluğu konuşuyorum.

                Şarap başka bir kadehe dökülse sarhoşluk değişir mi?
                Güneş başka bir pencereden doğsa ışık farklı olur mu?”

                Sonra daha derin bir sesle ekledi:

                “Bu dünya gölgeler çarşısıdır.
                İnsanlar ömürlerini maskeleri sayarak geçirirler,
                ama yüzü hiç görmezler.

                Kimi güzelliğe âşık olur,
                kimi güce,
                kimi şöhrete.

                Fakat çok azı bunların yalnızca kap olduğunu anlar;
                özün kendisi olmadığını fark eder.”

                Mecnun, Leyla’nın yüzüne değil;
                Leyla’nın sunduğu görünmez şaraba âşıktı.

                Ve o şarap, evrenin perdesi arkasında saklanan anlamdan başka bir şey değildi.

                Ne acıdır ki birçok insan ömrü boyunca kadeh toplar;
                ama hakikatten tek bir yudum bile içemez.

                Çünkü kozmosun en büyük oyunu şudur:

                İnsanlar şekillerin peşinde koşar,
                oysa şekiller yalnızca işaretlerdir.
                Hakikat ise işaretin gösterdiği yerde değil,
                işaretin neden var olduğunda saklıdır.

                « سلطان یاووز سلیم (شیخ سلیم رومی) فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس دوم »
                —
                فارسی

                گفتند: «در طلبِ گوهر، کجا می‌روی؟»
                گفتم: «همان می‌شوم که می‌جویم.»

                و باز گفتند: «در هوسِ نانی، چه خواهی شد؟»
                گفتم: «نان اگر معبود شود، آدمی خود نان می‌شود؛
                و اگر گوهر طلب شود، انسان گوهر می‌گردد.»

                آنگاه پرده‌ای از خنده بر لبم افتاد،
                چون کسی که رازِ جهان را در یک جمله فشرده باشد و دیگر نیازی به توضیح نبیند.

                ای دوست!
                تو خیال می‌کنی در جست‌وجو هستی،
                اما نمی‌بینی که جست‌وجو تو را می‌سازد.

                تو شکارِ جهان نیستی؛
                جهان شکارِ نگاهِ توست.

                اگر سنگ می‌جویی، سنگ می‌شوی؛
                اگر نور می‌طلبی، نور می‌گردی.
                اگر در پی هیچ باشی، آینهٔ هیچ می‌شوی.

                این است آن رازِ ساده و هولناک:

                آنچه می‌طلبی، همان می‌شوی.

                و بقیه، تنها بازیِ سایه‌هاست؛
                جهانی که گمان می‌کند جوینده است،
                حال آنکه خود، جست‌وجوشدهٔ خویش است.

                —

                Türkçe

                “İncinin peşinde misin?” dediler.
                “İncinin kendisi olurum,” dedim.

                “Bir lokma ekmek uğruna mı koşarsın?” diye sordular.
                “Eğer ekmek put olursa, insan da ekmek olur,” dedim.
                “Eğer inci aranırsa, insan incinin kendisine dönüşür.”

                Sonra güldüm…
                öyle bir gülüş ki, sanki evrenin şifresini tek cümleye sıkıştırmışım da artık açıklamaya gerek yokmuş gibi.

                Ey yolcu!
                Sanma ki sen arıyorsun.
                Aslında arama eylemi seni şekillendiriyor.

                Sen dünyanın avcısı değilsin;
                dünya, senin bakışının avıdır.

                Taş ararsan taş olursun.
                Işık ararsan ışık olursun.
                Hiçliği ararsan, hiçliğin aynası olursun.

                İşte o korkunç ve basit sır:

                Ne ararsan, o olursun.

                Geriye kalan ise sadece gölgelerin oyunu…
                Kendini “arayan” sanan bir evren,
                aslında kendi kendini bulmaya çalışan bir yanılsamadır.

                « سلطان یاووز سلیم (شیخ سلیم رومی) فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس دوم »
                —
                فارسی

                ابر آمد و بر چمنزارِ جان گریست،
                چنان‌که گویی آسمان نیز از فراقِ سبزهٔ حیات اندوهگین است.

                ای رهگذرِ روزگار!
                بدان که این سبزه‌ها که امروز چشمِ تو را می‌نوازند،
                دیروز در خاکِ خاموشی خفته بودند،
                و فردا نیز تو و من در همان خاک، تماشای دیگران خواهیم شد.

                جهان، صحنه‌ای است که هر لحظه رنگی می‌گیرد و رنگی می‌بازد؛
                و آدمی در میانِ این دگرگونی،
                گاه می‌خندد، گاه می‌گرید،
                بی‌آنکه بداند خنده و گریه هر دو از یک چشمه می‌جوشند.

                بی میِ گلرنگ، زیستن، جان را تهی از شور می‌کند؛
                نه از آن می که مستیِ بی‌خردی آورد،
                بل از آن شرابی که جان را به یادِ خویشتن بیدار کند.

                این سبزه که امروز، میدانِ نگاهِ ماست،
                روزی میدانِ خاکِ ما خواهد شد؛
                و خاکی که ما در آن آرام می‌گیریم،
                تماشاگرِ سبزه‌های دیگران.

                پس ای دل!
                به جهان دل مبند، که جهان خود بر دل نمی‌ماند.
                آن‌که حقیقت را دید، دانست که هر رویشی، آغازی است برای بازگشت؛
                و هر شکوفه‌ای، سلامی است به خاک.

                —

                Türkçe

                Bulut geldi, çayırın üstüne ağladı;
                sanki gök de hayatın yeşiline bir hasret döker gibi.

                Ey zaman yolcusu!
                Bil ki bugün gözünü okşayan bu yeşillikler,
                dün toprağın sessizliğinde uyuyordu;
                yarın ise sen ve ben aynı toprağın sessiz misafirleri olacağız.

                Âlem, her an renk değiştirip yeniden boyanan bir sahnedir;
                insan ise bu sahnede
                bazen güler, bazen ağlar,
                ama gülüş ile gözyaşının aynı kaynaktan doğduğunu çoğu zaman bilmez.

                Şarap olmadan yaşamak, ruhu kuru bir yaprak gibi bırakır;
                fakat bu şarap, aklı yıkan sarhoşluk değil,
                insanı kendine uyandıran bir bilinçtir.

                Bugün gözümüzün önünde serilen bu çimenlik,
                yarın bizim mezar toprağımız olacak;
                ve o toprak, başkalarının yeşilliğine seyirci kalacaktır.

                O hâlde ey gönül!
                Dünyaya bağlanma, çünkü dünya da sana bağlanmaz.
                Hakikati gören anlar ki her yeşerme bir dönüşün başlangıcıdır;
                ve her çiçek, toprağa gönderilmiş bir selâmdır.

                « سلطان یاووز سلیم (شیخ سلیم رومی) فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس دوم »
                —
                فارسی

                گفتم: «تو نه سنگی، نه زر، نه هیچ نامی از این نام‌ها… پس تو چیست؟»
                و جهان خندید؛ خنده‌ای که نه مهربان بود و نه خصمانه، فقط آگاه بود.

                تو شکلِ دیگری نیستی…
                تو خودِ تغییرِ شکل‌ها هستی.

                اگر سنگ باشی، بوی گوهر می‌گیری و فریب می‌دهی؛
                اگر گوهر باشی، در دستِ ناآگاهان به سنگ بدل می‌شوی.
                پس حقیقت کجاست؟ در تو یا در نگاهِ تو؟

                گفتم: «دل در همسایگی تو خانه می‌سازم… شاید آرام شوم.»
                اما فهمیدم همسایگیِ تو، خودِ بی‌همسایگی است؛
                تو جایی نیستی که بتوان در کنارش ماند…
                تو خودِ جابه‌جا شدنِ جاها هستی.

                سبزه‌ها در سبزیِ تو گم می‌شوند،
                چنان‌که معنا در لبخندِ بی‌دلیلِ جهان محو می‌شود.
                و آدمی هرچه بیشتر تو را بفهمد، کمتر تو را می‌یابد.

                تو شیر و شکر نیستی، هرچند در هم آمیخته‌ای؛
                تو همان بازیِ آمیختن و جدا کردن هستی.
                عقل اگر به تو برسد، خودش را گم می‌کند؛
                و اگر نرسد، خیال می‌کند چیزی را از دست نداده است.

                پس ای رازِ خندانِ جهان!
                نه می‌شود گفت «این هستی»، نه می‌شود گفت «آن نیستی».
                تو همان جایی هستی که تعریف‌ها در آن می‌میرند.

                و شاید…
                تمامِ هستی فقط یک شوخی است
                که کسی آن را جدی گرفته است.

                —

                Türkçe

                “Sen taş değilsin, altın da değilsin… peki nesin?” dedim.
                Evren güldü.
                Ne iyi niyetliydi o gülüş, ne kötü… sadece biliyordu.

                Sen başka bir şekil değilsin…
                Sen şekillerin kendisisin.

                Eğer taş olsan, inci kokusu verirsin ve herkesi yanıltırsın.
                Eğer inci olsan, cahil bir elde taşa dönüşürsün.
                O zaman hakikat nerede? Sende mi, yoksa bakışta mı?

                Dedim ki: “Senin komşun olayım, belki huzur bulurum.”
                Ama anladım ki senin komşuluğun bile yok.
                Çünkü sen mekânın yanında duran bir şey değilsin…
                mekânın sürekli değişmesisin.

                Çimenler senin yeşilliğinde kaybolur,
                tıpkı anlamın evrenin sebepsiz gülüşünde erimesi gibi.

                İnsan seni anlamaya yaklaştıkça, senden uzaklaşır.

                Sen ne şekerle süslenmiş bir bal gibisin, ne de basit bir karışımsın.
                Sen karışmanın ve ayrışmanın oyunusun.

                Akıl sana ulaşırsa kendini kaybeder;
                ulaşamazsa hiçbir şey kaybetmediğini sanır.

                Ey evrenin gülümseyen sırrı!
                Seni “bu” diye tanımlayamazsın, “o değil” diye de silemezsin.
                Sen, tanımların öldüğü yersin.

                Ve belki…
                bütün varlık,
                birilerinin ciddiye aldığı
                kozmik bir şakadan ibarettir.

                « سلطان یاووز سلیم (شیخ سلیم رومی) فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس دوم »
                —
                ​​صبح آمد و ساقی به کف آرَد قدحِ ناب
                بشتاب که چرخ است و شتاب است و مکن خواب

                ​پیش از آنکه این دایره‌ی دهر شود فاش و خراب
                ما را به می‌ِ لعلِ درخشان برسان سویِ سراب

                ​از مشرقِ ساغر چو دمید مهرِ میِ جان
                ترکِ تنِ غافل کن و دمی در برِ می شتاب

                ​روزی که ز خاکِ من و تو کوزه بسازند
                کاسه‌یِ سرِ ما پُر کن از باده‌یِ در نایاب

                ​اهلِ ریا نیستم و توبه‌یِ زاهد نپذیرم
                با اهلِ صفا نُوش و ببر از میِ صافیِ ناب

                ​عزمِ صواب آر سلیم! و برخیز از این بزم
                که کارِ صواب است می و مستی و دور از تب و تاب

                « سلطان یاووز سلیم »

              2. کوروش کبیر

                به رسمِ داغِ یاران، دوستان بر وی بیارند
                نوازش‌گونه، اشکی بر رخِ داغ‌دیده کارند

                ​یکی بازویِ او گیرد به یاری در مصیبت
                یکی از چهره‌اش، آلامِ ایام، بر نگارند

                ​بپرس از آسمان، در واقعه، در دشتِ ماتم
                که تسکینِ دلِ آن شاهِ بی‌یاور، که دارند؟

                ​به وقتِ دیدنِ اکبر در آن خون‌هایِ جاری
                به غیر از صبر، در آن عرصه، چه بر جای‌ گذارند؟

                ​دلِ لیلایِ محنت‌کش که بعد از مرگِ فرزند
                به آتش گشت و جانش سوخت، در این غم ببارند

                ​پس از قتلِ پسر، آن تیرِ کین بر جانِ بابا
                «سلیمی»، در مَثل چون مرغِ پر‌کنده، شمارند

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                عِلم دادن بر کَسانِ پست باشد فتنه‌زا
                تیغ دادن در کفِ راهزن بود در ماجرا

                ​تیغ در دستِ زنگیِ مست است این دانش، دریغ
                کو شود ویران‌گرِ عالم به دستِ بی‌بها

                ​مال و جاه و منصب ار افتد به دستِ بدگهر
                بنگری فتنه که خیزد از دلِ آن ناکسا

                ​فرضِ عِین است آن غزا بر مؤمنانِ جان‌به‌کف
                تا ستانند از کفِ مجنون‌سنان، تیغِ جفا

                ​چون شود جاهل به دوران حاکمِ مردم، بدان
                صحنه پر گردد زِ مار و کژدمِ پرادعا

                ​منصب ار بر ناکسان دادند، رسوایی بُوَد
                چون نهند شاه را در جایِ بیذق بی‌صدا

                ​ره‌نمونی چون کند گمراه، در چاهی فتد
                جانِ زشتش شعله‌ور سازد جهان را برملا

                ​سلیمیا! گشته احمق سرورِ این روزگار
                عاقلان سر در گلیم و خیره‌سر در انتها

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                ​در کنارِ دجله بنشست آن یزیدِ پُر غرور
                فارغ از غوغایِ خلق و خیلِ یارانِ صبور

                ​ناگهان بانگی برآمد از سِپهرِ کبریا
                کای که بستی در ریا بر سینه، راهِ صد عبور

                ​خواهی ای شیخ، آنچه پنهان کرده‌ای در زیرِ دلق
                فاش سازم تا که گردی در میانِ خلق، دور؟

                ​تا خلایق جمله بر سر سنگ‌باران آورند
                آبرویت را بریزند و نبینی هیچ نور؟

                ​شیخ گفتا: ای خداوندِ جهان و رحمتت
                خواهی آیا شمه‌ای از لطفِ خود سازم ظهور؟

                ​تا خلایق دست از طاعت بشویند و نماز
                وز عبادت‌ها گریزند و نباشند در حضور؟

                ​پس ندا آمد زِ حق: ای شیخِ غافل، دم مزن
                نه تو را در کارِ ما، نه ما را در تو شور

                ​سلیم، آن سرّی که پنهان است در ذاتِ اله
                خلقِ عالم را چه داند؟ نیست آن را هیچ سور

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                ​زِ بامِ عرش می‌آییم و بالا باز می‌گردیم
                چو دریا زاده‌ایم و سویِ دریا باز می‌گردیم

                ​نه از این خاکِ پُرغوغا، نه از آن عالمِ خوابیم
                زِ بی‌جایی برون جسته، به بی‌جا باز می‌گردیم

                ​به دنبالِ «اِلی‌الله» است، هر «لا»یی که می‌گوییم
                چو موجی در پیِ آن نطقِ والا باز می‌گردیم

                ​اگر کشتیِ نوحیم در تلاطم‌گاهِ این هستی
                به جذبه، فارغ از دست و زِ پاها باز می‌گردیم

                ​چو رشتی نازک و یکتا، میانِ تنگیِ این راه
                به سویِ سوزنِ سِرِّ تعالی باز می‌گردیم

                ​اگرچه اخترِ ما نیست در چرخِ قمر مسکن
                فراتر از ثریا، سِرّ‌ِ بالا باز می‌گردیم

                ​آن‌که کوکور است سلیما!، زین خرمن‌گهِ ما رو
                که ما زین بند، سویِ کوهِ عنقا باز می‌گردیم

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                ​من پریشان، تو پریشان، کس ندانَد راهِ خانه
                گفتمت چندین، مکن پُر باده‌هایِ عاشقانه

                ​در میانِ شهر، کس را عاقل و هشیار نِی
                جمله در شوریدگی، غرقند در این بیکرانه

                ​سویِ مِی‌خانه گذر کن تا که بینی لذتِ جان
                جان چه باشد بی‌حضورِ آن جمالِ جاودانه؟

                ​مست‌ها در هر کران، ساقی به کف ساغر به دست
                ساغرِ شاهانه بنشسته به بزمِ عاقلانه

                ​تویِ مست و وقفِ باده، زین خراباتِ صفا
                حرفِ هشیاران مگو، مگذار در دل هیچ دانه

                ​ای که در بربط‌زنی، تو مست‌تری یا این گدایِ
                پیشِ تو افسونِ من، گشته است همچون یک فسانه

                ​نیمِ من از ترکستان، نیمِ دیگر فرغانه است
                نیمِ من از خاک و گِل، نیمی دُرِ دُردانه

                ​سلیم، ار شرحِ جان گویم در آن بزمِ شراب
                می‌شود عالم به پا، از فتنه‌هایِ بی‌نشانه

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                ​زِ زاهد، صورت‌بین، آگه نباشد حالِ پنهانم
                سخن گوید به کین، اما ندارد غصه‌یِ جانم

                ​در این ره، هر چه پیش آید، بود خیر و صوابِ حق
                که در راهِ حقیقت، گم نگشته هیچ‌کس آنم

                ​به شطرنجِ جهان، رندی نمایم در رهی عالی
                که اینجا عرصه بر شاهی نیاید، چون گدا خوانم

                ​بُود سقفی به ایوانِ معما، نقشِ حیرت‌زا
                که ناید هیچ دانایی به سِرِّ این شبستانم

                ​خدایا این چه استغناست، پر زخمم، دریغ از آه
                که در بندِ چنان حکمت، به لب مُهرِ سکوت آنم

                ​نه در دیوانِ این درگه، نشان از حساب و میزان است
                نه حاجت بر درش باشد، نه دربان است و ایمانم

                ​به کویِ باده‌فروشان، ره نباشد اهلِ تزویر را
                که یک‌رنگی است شرطِ ره، به سویِ نورِ جانانم

                ​اگر تشریفِ تو کوتاه است، بر قامتِ من باشد
                نه از دستانِ لطفِ تو، که من از کرده نالانم

                ​به لطفی دائم از پیرِ خراباتم، سلیمی، دل‌
                که طاعت‌کیشِ زاهد را، نَبُد ثبتی به پیمانم

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                ​گفت یزدان: آدم! این گندم مخور در خلدِ ناز
                تا نیفتی ز آن بهشتِ جاودان در سوز و ساز

                ​زان شجر پرهیز کن کز دیدنش دوری بِه است
                زینهار از حیله‌ی ابلیسِ دور از سرفراز

                ​آدم از عزت، به اوجِ قربِ حق در عز فتاد
                تاجِ خلقت بر سرش بنهاد، چون مرغِ نیاز

                ​بود با حوا به خلوت در مقامِ رازِ دل
                غرق در دریایِ لطف و مستِ آن بزمِ طراز

                ​لیک ابلیسِ حسودِ کینه‌توز و تیره‌بخت
                در پیِ مکر آمد و بر جانِ او زد بس دراز

                ​با فریب و وسوسه بر جانِ آدم تاخت کرد
                تا براندش از سرِ آن تختِ شاهی با گداز

                ​گرچه از تقدیرِ حق شد کارِ عالم این‌چنین
                در کفِ تقدیرِ او، آدم نیامد بی‌مغاز

                ​«سلیمیا» هر چه در هستی پدید آمد زِ حق
                «یفعل‌الله ما یشاء» است، بی کم و بی ‌احتراز

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                بهاران گشت و گل بشکفت و صحرا رشکِ گلشن شد
                بهار از زاغ و از زغن، به لطفِ حق، مبرهن شد

                ​وطن دلتنگِ یاران است و مرغِ جان قفس‌بسته
                که گلزارِ ری از قهرِ خزان، محرومِ گلشن شد

                ​زِ خونِ پاکِ آن یاران، بدمیده لاله در صحرا
                زِ ماتم‌هایِ آن سروان، قدِ سروِ چمن خم شد

                ​وکیلان خفته در غفلت، وزیران غرقِ زر گشته
                به غارت رفت هستی‌مان، که ایران پُر زِ دشمن شد

                ​خداوندا! ستان دادِ فقیران از ستمکاران
                که کاخِ ما زِ بیدادِ امیران، تیره و مأمن شد

                ​بِجُنبان غیرتِ خود را، به پیشِ تیرِ عدو ایست
                که سینه، سپرِ جان است و وقتِ رزمِ جوشن شد

                ​مگو از مرگ، ای نادان، که مردی در نبرد آید
                نشاید زیستن در ننگ، چون عزت مُعین شد

                ​سلیم، آن‌کس که می‌جنگد، به راهِ حق قدم بنهد
                که نامِ نیکِ عالم‌گیر، سزاوارِ تهمتن شد

                « سلطان یاووز سلیم »
                —
                ای که هستی پادشا، ما را به عشق‌ات مست کن
                از شرابِ بی‌خودی، پیمانه‌ای در دست کن

                ​خدمتی ناید زِ ما، کاین ره تویی آغازگر
                کارِ ما را لطفِ خود، پایان و هم پیوست کن

                ​دارالملامِ سینه را، با فضلِ خود ویران نما
                جایِ آن، صد باغِ جنت در میان، همدست کن

                ​گرچه این راهِ دراز است و پر از خوف و خطر
                با نگاهی، راهِ ما را تا ابد، چون شست کن

                ​نفسِ امّاره چه باشد؟ بندهٔ درگاهِ ما
                ما را بر آن پیروز و او را بر صراط، پابست کن

                ​دستِ نیاز آورده «سلیما» در پیشِ تو باز
                انعامِ خاصِ خود را، بر همه یک‌دست کن

                « سلطان یاووز سلیم »

              3. کوروش کبیر

                در اقالیمِ کهن، روایتی است از ایزدبانویی به نام «سپندارمذ» که جانِ خاکِ تیره را در کالبدِ خویش می‌پرورد. او نمادِ فرزانگی و فروتنی زمین است؛ آن پهنه‌یِ خاموشی که گویی سِرّ‌ِ هستی را در لایه‌هایِ خویش پنهان کرده است. چنین گویند که زمین، نه تنها بسترِ روییدن، که کاتبِ اسرارِ آدمیان است؛ هر قطره خونی که بر چهره‌یِ او می‌چکد، چون داغی بر دفترِ خاطراتِ بی‌پایانش نقش می‌بندد.
                پیرِ دانا چنین می‌گفت: «ای فرزند، مپندار که این خاک، سرد و بی‌جان است. سپندارمذ، آن مادرِ صبور، هرآنچه از مهر و کین بر او می‌رود، در وجدانِ بیدارِ خویش ثبت می‌کند. هرگاه خونی به‌ناحق ریخته شود، گویی رگ‌هایِ زمین به تپش می‌افتد و سپندارمذ، از سرِ شفقت، آهی از ژرفایِ هستی برمی‌کشد. این لرزه‌یِ خاک که گهگاه برمی‌خیزد، آذرخشِ انتقام نیست، بلکه تکانه‌ای است برایِ بیداریِ وجدانِ آدمیان که بدانند زمین، اگرچه بردبار است، اما بی‌تفاوت نیست.»
                اما چون خون در راهِ آزادی و حرمتِ جان جاری شود، خاک آن را همچون بذری در آغوشِ گرمِ خویش می‌پذیرد. سپندارمذ بر آن جایگاه خم می‌شود، گونه بر غبار می‌نهد و آن قربانی را نه گم‌گشته، که بارورشده می‌بیند. آری، زمین، آینه‌یِ کردارِ ماست؛ اگر حرمتِ این آینه نگاه داریم و خونِ پاک را با نامهربانی نیالاییم، خاک دوباره به سبزی می‌نشیند و هستی، معنایِ اصلیِ خویش را بازمی‌یابد.

                غزل

                زمین در حافظه دارد، نشان از خونِ مظلومان
                سپندارمذ می‌آرد، فغان از دردِ این دوران

                نه چون کین است لرزش‌ها، نه از بهرِ خراباتی
                که وجدانِ زمین باشد، که می‌گرید به این میدان

                اگر خون ریخت در راهِ شرف، گل‌ها شود پیدا
                که خاکش می‌پذیرد چون، اماناتی بر آن جان

                مکن ویران «سلیمیا!»، حریمِ حرمتِ این خاک
                که آینه‌ست کردارت، زِ نیکی‌هاتِ جاویدان
                —
                در ایامِ پیشین، شیخ ابوالحسن خرقانی، آن شیفته‌یِ کویِ طریقت، به مدتِ دوازده سال، شب‌هنگام در سکوتِ مطلقِ صحرا، از خانقاه خویش تا تربتِ سلطان‌العارفین، بایزید بسطامی، سه‌فرسنگ پیاده می‌پویید تا نمازِ خفتن را به یادِ او در سجده گزارد و پیش از سپیده‌یِ صبح، دگرباره به خانقاه بازمی‌گشت. این رنجِ راه، نه بهرِ تن، که بهرِ جان بود و آن‌قدر بر این مشقِ عشق مواظبت ورزید تا تربتِ بایزید از پیِ سال‌ها، زبان به سخن گشود و گفت: «ای ابوالحسن، زمانِ نشستن و استراحتِ این رنجِ طاقت‌فرسا فرا رسیده است.»
                ابوالحسن، خاضعانه سر بر خاکِ تربت نهاد و گفت: «ای شیخ! من مردی «اُمّی» (ناخوانده) هستم که نه کلامِ خدا را در سینه دارم و نه طریقِ شریعت می‌دانم؛ مرا همتی ده تا از این بی‌دانشی به درآیم.»
                از آن مزارِ منور، آوازی برآمد که زمین و زمان را لرزاند: «ای ابوالحسن، مپندار که تو به دنبالِ منی؛ آنچه سال‌ها پیش به من بخشیدند، از برکتِ وجودِ تو بود!»
                شیخ، حیران و لرزان گفت: «ای شیخ! تو دویست سال پیش از من می‌زیستی، چگونه برکتِ تو از من بوده است؟»
                بایزید پاسخ داد: «روزی که از خرقان می‌گذشتم، نوری دیدم که از خاکِ دیارِ تو تا عنانِ آسمان سر می‌کشید. سی سال بود که حاجتی بر دلم گره شده بود و هاتفی بشارت داد: آن حاجت اگر می‌خواهی، آن نور را شفیع آر. پرسیدم آن نور کیست؟ گفت: علی، مشهور به ابوالحسن! من آن روز به نامِ تو حاجت روا شدم.»
                آن‌گاه آوازی مهیب آمد: «یا اباالحسن، بگو: اعوذ بالله!»
                شیخ ابوالحسن، آن ذکر را با جانِ خویش زمزمه کرد و در آن دم، چنان دریچه‌ای بر عقل و جانش گشوده شد که چون به خانقاه بازگشت، دید کلامِ خداوند در قلبش نقش بسته و تمامیِ قرآن را، بی‌آنکه معلمی دیده باشد، از بَر است. او از سِرّ‌ِ «علمِ لدنّی» نوشیده بود که چون نور در سینه‌اش تابان شد.

                غزل

                ای که در راهِ حقیقت، جان فدا کردی دمی
                نورِ حق تابید بر قلبت، به لطفِ آن دمی

                بایزید از نورِ تو بگرفت حاجت، بی‌خبر
                کآنچه را دیدی در این ره، بودِ از لطفِ غمی

                چون که گفتی ذکرِ حق را، گشت قرآن در بَرَت
                علمِ غیب آمد به سویت، در مسیرِ محکمـی

                «سلیما!» علمِ ظاهر، پرده‌ای باشد بر این
                علمِ باطن در نهانِ ماست، در این عالمی
                —
                در عهدِ پیشین، شبلی، آن شوریده‌یِ وادیِ حقیقت، روزی به زیارتِ مزارِ استادِ خویش، جنیدِ بغدادی، رهسپار شد. رهگذری که از احوالِ آن دو بی‌خبر بود، پیش آمد و مسئله‌ای بغرنج در دین پیشِ رویِ شبلی نهاد و پاسخی طلبید. شبلی درنگی کرد، نگاهی به خاکِ خفته‌یِ مزار افکند و سری به زیر انداخت و خاموشی گزید.
                رهگذر که از سکوتِ او برآشفت، گفت: «ای شیخ، تو که خود بحرِ دانشی، چرا از پاسخ به این پرسش طفره می‌روی؟»
                شبلی با دیدگانی اشک‌بار و صدایی که از حیا می‌لرزید، گفت: «ای دوست، من چگونه زبان به سخن بگشایم و بر سرِ این خاک که جایگاهِ تجلیِ جانِ اوست، چون منی لب به پاسخ بگشاید؟ شرمِ من از حضورِ او، امروز که خاک میانِ ماست، همان‌قدر است که روزگاری که زنده بود و در پیشِ چشمانِ نافذش نفس می‌کشیدم. مرده و زنده‌یِ بزرگان را در ساحتِ حضور، فرقی نیست؛ آنان که نورشان از پسِ پرده‌یِ خاک نیز تابان است، نظاره‌گرِ کردار و گفتارِ مایند. من شرم دارم که در محضرِ این خاکِ مقدس، بی‌پروایی کنم و چنان که در قیدِ حیاتش از ادبِ نگاه و کلام فرو نمی‌گذاشتم، امروز نیز همان آدابِ سکوت و حیا را بر خود واجب می‌دانم، که روحِ ایشان زنده و شاهدِ بی‌پرده‌یِ ماست.»

                غزل

                ای که در محضرِ بزرگان، لافِ دانش می‌زنی
                شرم کن از خاکِ اینان، بی‌ادب دم می‌زنی

                زنده و مرده ندارند، در حریمِ حق تفاوت
                همچو شبلی باش و زین‌سان، گام در عالم زنی

                حسِ ناظر هست دایم، گرچه در خاک است پیکر
                چون به این‌جا، سلیمیا! آمدی، دل بشکنی

                شرم باید پیشِ آنان، در حضورِ نورِ مطلق
                کز کلامِ بیهوده، در ساحتِ ایشان بر کنی
                —
                در آن سحرگاه که انوارِ تجلی، سقفِ خانه را به لرزه درآورده بود، عارفی از تبارِ بی‌خودی، سر بر آستانه‌یِ نیاز نهاد و با جانی سوخته، این‌گونه با حضرتِ دوست به گفت‌وشنود نشست: «ای خداوندِ جان! تا کی میانِ من و تو این دیوارِ “منی” و “مائی” برپاست؟ این “منِ” سرکش را از میان بردار تا در آیینه یِ هستیِ تو، جز نقشِ تو نبینم و من چنان در اقیانوسِ جمالت غرقه شوم که “هیچ” گردم؛ که هستیِ من، حجابی بر راهِ توست.»
                او در ادامه گفت: «الهی، هرگاه که در حصارِ “خود” می‌مانم، از همه ناتوان‌تر و خُردترم، اما چون به تو می‌پیوندم، آسمان‌ها در نظرم حقیر می‌آیند. از زهدِ خشک و علمِ بی‌روح بیزارم؛ اگر مرا به مقامی می‌خوانی، نه از اهلِ علم و زهد، که از اهلِ سِرّ‌ِ خود گردان و به جرگه‌یِ دوستانت درآور که آنان، خودِ تو را در خویش یافته‌اند.»
                آن عارف، در حالی که اشک بر گونه داشت، لبخندی از سرِ ناز و نیاز زد و افزود: «شگفتا از عقلِ قاصرِ من که از محبتِ خویش به تو سخن می‌گوید! بنده را که دوست داشتنِ پادشاهِ بی‌نیاز چه جایِ شگفتی است؟ شگفتی در آن است که تو، ای خداوندگارِ غنی، این ذره‌یِ ناچیز را به دوستی پذیرفتی. اکنون در میانه‌یِ خوف و رجا، دلم به تو گرم است و در عینِ شرم از غفلت‌هایِ گذشته، امید به لطفِ بی‌پایانت دارم.»
                سخنِ او چون به پایانِ دفتر رسید، دگر باره گفت: «یارب، عمر در غفلتِ طاعت گذشت و در این دمِ آخر نیز از حضورِ حقیقی محرومم، اما به امیدِ کریم‌بودنِ تو، دل به دریا می‌زنم.» در همان دم، چنان جذبه‌ای او را در خود فرو برد که جانش در ذکرِ حضورِ حق رها شد و در همان حالتِِ شیدایی، پرواز کرد.

                غزل

                ای که در قربِ تو من، هیچ نماندم به میان
                چون تویی هست، چه باشد منِ ناچیز عیان؟

                عجب از مهرِ تو ای شاه، که بر بنده فکندی
                که تو بی‌نیاز و من، غرقه‌یِ جهل و خذلان

                «سلیما!» چون شدم در عشقِ تو مست و تهی‌دست
                حضورِ تو بود در جان و دلم، برتر از آن

                همه ذکرِ تو گویم در دمِ آخر به تضرع
                که جان از تن برون آید، به راهِ تو، چنان
                —
                در میدانِ شهر که غلغله‌ای از سوداگران و فریب‌کاران برپا بود، هر کس دکانی داشت و دلیلی برای کشیدنِ خلق به سویِ خویش. یکی به نامِ نام و دیگری به نامِ نان، ریسمانِ طمع به پایِ رهگذران می‌بست تا در این بازارِ پرهیاهو، سهمی از جانِ ایشان برباید. صوفیِ مجذوبی در گوشه‌ای، فارغ از این جنجال، بر پاره‌سنگی نشسته بود و به تماشایِ این حراجِ جان‌ها می‌نگریست.
                مریدی جوان نزدِ او آمد و گفت: «ای پیر! همه اینجا دعوت‌نامه‌ای در دست دارند و راهی تازه می‌نمایند؛ هر یک سویی می‌خوانند و من میانِ این همه سوداگر، سرگشته مانده‌ام که کدام‌یک راهِ حقیقت است؟»
                پیر، نگاهی نافذ به جانِ جوان انداخت و گفت: «ای فرزند، در این بازارِ رنگین، همه به دنبالِ شکارند تا از پوستینِ تو، سودی برایِ خویش بدوزند. ایشان تو را به سویِ «خویش» می‌خوانند تا چون سایه‌ای، بنده‌یِ اراده‌یِ ایشان شوی. اما زنهار که در این ازدحام، به دنبالِ آن آیینه‌ای باش که نه تو را به خود، که به “تو” بخواند؛ آن‌که تو را به سویِ حقیقتِ وجودِ خویش دعوت کند و حجاب‌هایِ نفس را از پیشِ دیدگانِ تو بردارد. همه‌یِ این کسان، تو را از “تو” دور می‌کنند؛ تنها آن پیرِ راستین است که می‌گوید: من تو را جز به سویِ “تو” نمی‌خوانم، تا در میانِ خود و خویش، به وحدتِ مطلق برسی.»

                غزل

                هر که در بازارِ عالم، خوانَدَت سویِ دگر
                جز پیِ سودِ سرِ خود، نَبُوَدش هیچ اثر

                مردِ حق آن است کآرد، سویِ خودسازی تو را
                تا شوی در عینِ وحدت، فارغ از هر خیر و شر

                «سلیمیا!» در پیِ آن باش که آرد «تو» به «تو»
                که جهانِ فانیِ ما، هست از این سودا به‌در

                گر بخوانَد سویِ خود، بدان که دام است و فریب
                سویِ خود آی و رها کن، هر که دارد صد صور
                —
                در روزگارانِ دور، بایزید بسطامی در خلوت‌خانه‌یِ اسرار، چهل سالِ تمام تن به تازیانه‌یِ ریاضت سپرد و جان در کوره یِ مجاهدت گداخت. شبی، پرده‌هایِ غیب برایش فروریخت و راهِ وصال به چشمِ دلش عیان گشت. اما چون با زاری و تمنا قصدِ قدم نهادن در حریمِ وصل کرد، ندا آمد: «ای بایزید، با این کوزه‌یِ کهنه که اسبابِ طهارتِ توست و این پوستینِ پاره که پوششِ تنِ تو، تو را در این بزمِ قدسی جای نیست!»
                بایزید، بی‌درنگ، همان دم کوزه‌یِ ناچیز و پوستینِ وصله‌دار را از تن و برون افکند؛ چرا که دریافت حتی این دو تعلقِ اندک نیز در پیشگاهِ بی‌نیاز، حجابِ هستی است. چون بساطِ وجود از این دو قید پاک کرد، ندایی ملکوتی در جانش طنین انداخت: «ای بایزید، اکنون برو و مدعیانِ طریقت را بگو: من که چهل سال در شعله‌هایِ زهد سوختم، تا آن کوزه و پوستین را از جان دور نکردم، بار نیافتم. شما که سر تا پایِ وجودتان در بندِ علایقِ دنیوی و جاه‌طلبی است و طریقت را دامی برایِ صیدِ نام و هوایِ نفس ساخته‌اید، هرگز مپندارید که راهی به این سرایِ بی‌نشان دارید؛ چرا که با این‌همه بارِ سنگینِ تعلقات، گام نهادن در ساحتِ بی‌تعلقِ دوست، محالِ محال است.»

                غزل

                چهل سالش گذشت و بارِ کوزه بر زمین نگذاشت
                ندید آن دم که سر در راهِ دلبر، غیرِ حق را داشت

                چو افکند آن تعلق‌هایِ پندارین زِ تن، ناگاه
                درِ وصلش گشود و عقلِ مدعی، جمله در این بگذاشت

                سلیمیا! تو را با این‌همه بند و علایق، کار دشوار است
                که تا ننهاده پا بر سر، به کویِ یار نتوان داشت

                حجابِ هستی‌ات کوزه است و پوستین، ای دلِ غافل
                که با این بارِ سنگین، کس هوایِ وصل نتوان کاشت
                —
                در عهدِ کهن، مسافری در پیِ گم‌شده‌یِ خویش از شهرهایِ بسیار گذشت و درِ خانه‌هایِ بسیار کوبید تا سرانجام به محضرِ غزالی رسید. پرسید: «ای پیر، چگونه می‌توان به پروردگار رسید؟» غزالی لبخندی زد و گفت: «ای عزیز، درِ خانه را برون می‌جوی و حال آنکه شاه در درون است! *مَن عَرَفَ نَفسَه، فَقَد عَرَفَ رَبَّه*؛ نخست، آیینه‌یِ جانت را بشناس.»
                پیرِ دانا انگشت بر تنِ مسافر نهاد و گفت: «این کالبدِ خاکی که می‌بینی، پوستینِ توست و این گوشتِ پاره که در سمتِ چپ نهاده‌ای، قلبی حیوانی است که مرده و زنده در آن شریک‌اند. اما حقیقتِ تو، نه این تنِ فانی است و نه آن عضوی که در سینه می‌تپد. حقیقتِ تو، آن گوهرِ عزیز و لطیف است که از سنخِ فرشتگان است؛ آواره‌ای است از عالمِ قُدس که به غربتِ این خاک درآمده و معدنش کویِ الوهیت است.»
                مسافر پرسید: «چگونه می‌توان این غریبِ جان را به وطن بازگرداند؟»
                غزالی پاسخ داد: «باید بر این دل کار کنی و غبارِ آینه‌اش بزدایی. این کیمیاگری که مسِ وجود را به طلایِ جان بدل می‌کند، همان است که اهلِ حق «تصوف» نامیده‌اند. زهدِ تن و دانشِ زبان، در برابرِ تزکیه‌یِ دل، همچون قطره‌ای است در برابرِ دریا. تا آن گوهرِ اصلی از بندِ لشکریانِ نفس نرهد، راهی به سویِ حق باز نخواهد شد. بکوش تا آن مسافرِ غریب، راهِ بازگشت به اصلِ خویش را بازیابد.»

                غزل

                ای که در تن، جست‌وجویِ حقِ مطلق می‌کنی
                از حقیقت دور مانی، گر که ظاهر می‌کنی

                تن بُوَد پوستین و دل، گوهری از عالم است
                کیمیاگر باش و پاکش، از هوس، ای که می‌کنی

                از تبارِ قدسیانی، در غربتِ این خاکِ پست
                بازگرد اصلِ خود را، چون که دعوت می‌کنی

                تزکیه کن«سلیمیا!»، جانِ خود از غیرِ دوست
                کاندر آن‌دم که دل رستی، حق به عیان می‌کنی
                —
                در دیرگاهانِ عمر، عابدی بود که سالیانِ متمادی در سجده‌گاهِ نیاز، شب‌زنده‌داری می‌کرد و با خود می‌اندیشید که این چه سوز و گدازی است که در من شعله می‌کشد و چه عشقی است که مرا چنین به بندِ محبتِ حضرتِ دوست کشانده است. او با غروری نهفته، این عطشِ وصال را نتیجه‌یِ مجاهدتِ خویش می‌دانست و می‌پنداشت که این اوست که با پایِ طلب، راهِ دوست را در پیش گرفته و دستانش را برایِ گرفتنِ دامنِ یار گشوده است.
                چون درِ مکاشفات به رویش گشوده شد، پرده‌ای از عقلِ جزئی‌نگر کنار رفت. دید که پیش از آنکه او ذره‌ای به سویِ حق گام بردارد، شعله‌ای از ازل در نهادش افروخته شده بود. با حیرت دریافت که این دوستیِ او، نه آغاز، که بازتابِ محبتی دیرین است. گویی خورشیدی بود که پیش از آنکه چشمِ او باز شود، نور بر او تافته بود و او تنها سایه‌ای بود که در پیِ آن نور می‌دوید. دریافت که این «خواستن»، پاسخی به یک «خوانده شدنِ» ازلی بوده است.
                خاضعانه سر بر خاک نهاد و زمزمه کرد: «ای آنکه پیش از آنکه من تو را بشناسم، مرا در آغوشِ کششِ خویش داشتی! من به نادانی می‌پنداشتم که تو را می‌جویم، حال آنکه تو بودی که در همه‌یِ این سال‌ها، مرا به سویِ خود می‌کشیدی.» آن‌گاه دریافت که آتشی که در سینه دارد، نه آتشِ طلبِ او، که فروغِ محبتِ معشوق است که در جامِ وجودش ریخته شده؛ چرا که حکمِ ازلی این بود: «یُحِبُّهُم» پیش از آنکه «یُحِبُّونَه» در سینه نقش بندد.

                غزل

                ای که پنداری به طاعت، سویِ او بگشوده‌ای
                او تو را اول بخواهد، گر زِ خود آسوده‌ای

                عشقِ او سابق بود بر هر چه از جان بر کشی
                پیشتر کز او بخواهی، در طلب فرسوده‌ای

                این محبت«سلیمیا!»، بازتابِ نورِ اوست
                گر بپویی راهِ او را، عهدِ پیشین بوده‌ای

                مهرِ او بر جانِ تو، پیش از وجودت نقش بست
                یُحِبُّهُم باشد نشان، گر تو عاشق بوده‌ای
                —
                در اقلیمِ عشق، یحیی بن معاذ، آن شوریده‌یِ رازی، نامه‌ای به سلطانِ عارفان، بایزید بسطامی، نگاشت و در آن از او پرسید: «ای شیخ! چه می‌گویی در حقِ بنده‌ای که از قطره‌ای از دریایِ بیکرانِ محبت، مستِ لا یعقل گشته و از خود بی‌خود شده است؟»
                بایزید، بی‌آنکه قلم را درنگ دهد، جوابی سهمگین فرستاد: «ای یحیی! مستیِ آن قطره، حکایتِ طفلان است. چه می‌گویی در حقِ آن که اگر تمامیِ اقیانوس‌هایِ این عالم را به شرابِ محبت بیالایند و او همگی را یک‌جا سر بکشد، باز هم تشنه‌تر از پیش، بر ساحلِ هستی خروشی برآورد و تمنایِ بیشتر کند؟ آن که به قطره‌ای بسنده کند، هنوز رنگِ دریا را ندیده است.»
                چون خبرِ سخن گفتنِ سهلِ تستری از مقاماتِ معرفت به گوشِ بایزید رسید، با تبسمی سرد گفت: «سهل هنوز بر ساحلِ این دریا گام می‌زند؛ پایش خیسِ آبِ دریاست اما هنوز تن به عمقِ آن نسپرده و غرق نگشته است.»
                حیرانان پرسیدند: «ای بایزید، حکایتِ آن غرق‌شده در بحرِ معرفت چگونه است؟ مگر آن تنِ غرق‌شده در میانِ خلق چه می‌کند؟»
                بایزید، چشمانِ نافذش را به افق دوخت و گفت: «آن که در این بحر غرق شد، از نظرِ مردمان چنان می‌نماید که گویی در میانِ آن‌هاست و دست‌وپا می‌زند، اما در حقیقت، چنان از عمارتِ دنیا و قیل‌وقالش دور افتاده که گویی در میانِ مردمان نیست. غرقه‌یِ این بحر، به ظاهر در دنیاست اما در باطن، از هستیِ خویش و تعلقاتِ آن، چنان بریده است که گویی در این عالمِ خاکی، اثری از او باقی نمانده است.»

                غزل

                مستِ یک قطره نباش ای دل که دریا در پی است
                آرزو کن آن عطش را، کآن زِ غیرِ حق تهی است

                آن‌که غرقِ بحرِ شد، در چشمِ خلق آید عیان
                لیک در باطن، زِ دنیا و زِ کثرت‌ها رهی است

                ساحلِ عرفان چه باشد؟ سهلِ مسکین را بگو
                بایزیدِ جان چنین گوید که این راهِ تهی است

                «سلیمیا!» در غرقِ حق، شو گم که پادشاهی‌ات
                در فنایِ خویش یابی، کآن بهشتِ آگهی است
                —
                در گذرگاهِ پرپیچ‌وخمِ ایام، حاکمی بود که دستش به خونِ بی‌گناهان آلوده و ترازویِ عدلش به سودایِ زر، کج گشته بود. او هر دم چاهی از فریب و ستم برایِ مردمانِ بی‌دفاع حفر می‌کرد، به امید آنکه در آن تاریکی، شوکتِ خویش را افزون کند. پیرِ فرزانه‌ای که ناظرِ این بیدادگری بود، به سویِ ارگِ او رفت و چون دید حاکم با خنده‌ای مستانه، سنگ‌هایِ کین را بر سرِ چاه می‌چیند، بانگی زد که ستون‌هایِ قصر را لرزاند: «ای نادان! مپندار که این چاه، گورِ دیگران است؛ بدان که هر کلنگی که به زمین می‌زنی، سنگی از دیوارِ امنیتِ خویش برمی‌داری.»
                حاکم به تمسخر گفت: «من چاهی می‌کنم که هیچ‌کس از آن رهایی نیابد.» پیر با دلی سرشار از حق‌بینی پاسخ داد: «قانونِ هستی، عدلِ بی‌خطاست. عدلِ حق مقرر داشته که هرچه تاریکی در چاه‌ات انباشتی، به همان قدر در هول و هراس خواهی افتاد. تو با هر جفایِ تازه، دامی برایِ خویش می‌بافی که عاقبت، پاهایِ خودت در آن گیر خواهد کرد. چاهی که امروز به دستِ خویش می‌کنی، فردا مأوایِ ابدیِ تو خواهد شد؛ چرا که هر که بدتر کرد، جزا‌یش بتر گشت و سرانجامِ ظالم، سقوط در دامی است که به نامِ عدلِ الهی، در آستینِ خود کاشته است.»

                غزل

                ای که در ظلمی و می‌کَنی چاهی بهرِ خلق
                عاقبت در قعرِ آن، افتی تو در موجِ شلق

                هرچه ظالم‌تر، چَهَت هولناک و تاریک است و بس
                عدلِ حق باشد چنان، کآنچه می‌کاریِ به حق

                دامِ مکرت عاقبت، بندِ پایِ خود شود
                ظلمِ تو بر جانِ تو، دوزخی گردد به حلق

                دستِ خود «سلیمیا!»، از جور و از بیداد شو
                تا نیفتی در گودال، زین پس ای بی‌فلق
                —
                در آستانه‌یِ صبحی که نسیمِ معرفت بر جانِ عارف می‌وزید، سالکی سرگشته نزدِ مرشدِ خویش آمد و از ناهمواری‌هایِ روزگار و تلخیِ تقدیر لب به شکوه گشود. گفت: «ای پیر! چرا سنگلاخِ زندگی چنین تیز و برنده است؟ چرا طوفان‌هایِ بلا، بی‌امان بر کشتیِ جانِ ما می‌تازد؟»
                مرشد، لختی در سکوت فرو رفت، آن‌گاه انگشتِ اشارت به سویِ آسمانِ بی‌کران گرفت و گفت: «ای فرزند، دیده بر خاک مَدوز که غبارِ پندار، چشمت را بسته است. بدان که هرچه بر این خاکِ تیره رخ می‌نماید، از رویشِ گلی تا وزشِ بادِ بلا، سایه‌ای است از اراده‌یِ آن بی‌نهایت. هرآنچه بر زمین می‌بینی، نه در خاک، که در عالمِ علوی ریشه دارد؛ این حوادث، نه از کینه‌یِ چرخ، که از تدبیرِ آن آسمان‌بان است که می‌خواهد تو را در کوره‌یِ حوادث بپرورد.»
                پیرِ دانا افزود: «آسمان، خانه‌یِ تدبیر است و زمین، کارگاهِ ظهورِ آن. تو اگر ریشه‌یِ اتفاقات را در سقفِ آسمان بجویی، دیگر از طوفانِ پیشِ رو نخواهی هراسید. این ناگواری‌ها، باران‌هایی است که برایِ شستنِ غبارِ “خودی” از سرِ تو می‌بارد. پس ای مسافرِ راه، توکل را پیشه‌یِ خویش ساز و بدان که دستی که این تقدیر را بر پیشانی‌ات نگاشته، همان دستی است که در لحظه‌یِ تنگی، بر سرت نوازش می‌کشد. هرچه بر زمین است، تنها بازتابی است از آن حکمِ عالی که در صحنِ لاجوردینِ سما رقم خورده است.»

                غزل

                هرچه بر خاک است، اصلش از سماست
                حکمِ حق در سینه، سرّ‌ِ ماجراست

                سخت‌گیری‌هایِ دنیا، امتحانِ جان بُوَد
                هرچه پیش آمد، تو دان کآن از قضاوت‌ها رواست

                بر توکل کن که تدبیرِ جهان، در دستِ اوست
                بنده را در کارِ حق، چون و چرایی نارواست

                «سلیمیا!» در رضا بگشا، که در پستیِ خاک
                هرچه روید، پرتوی از آن سرایِ کبریاست

                1. کوروش کبیر

                  بشنو از نِی، چون حکایت می‌کُند از سوزِ جان
                  از جدایی‌ها شکایت می‌کُند این نغمه‌خوان

                  ​از نِیستان چون مرا بُبریده‌اند، ای بی‌خبر
                  ناله‌هایم در میانِ مرد و زن گشته‌ست عیان

                  ​سینه خواهم پاره از داغِ فراق و اشتیاق
                  تا بگویم شرحِ دردی که نمانَد در میان

                  ​هر که دور افتد زِ اصلِ خویش، گردد بی‌قرار
                  جستجو آرد به پایان، تا رسد سویِ مکان

                  ​من میانِ جمع، نالان گشتم از حالِ خراب
                  جفتِ خوش‌حالان و غمگینان شدم در هر زمان

                  ​نی، حریفِ آن کسی باشد که از یاری بُرید
                  پرده‌هایِ ما دَرَد این نِی، به عهدِ بی‌کران

                  ​آتشِ عشق است در نِی، نه دمِ بی‌هوده‌ای
                  هر که بی‌این آتش است، او نیست باشد در جهان

                  ​کوتاه کن این قصه، سلیم، که پخته از خامی جداست
                  وقتِ خاموشی است اکنون، بگذریم از داستان

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ​زِ نِی بشنو که شاهی می‌کند ساز
                  به هجرانِ رخِ محبوب، پُر راز

                  ​چو از اصلش بریدند آن‌چنان‌اش
                  فغان برخاست از مُلکِ کهن‌ساز

                  ​دلم چون پادشاهی بی‌قرار است
                  به طبلِ هجر می‌کوبد به هر ساز

                  ​همه عالم، سپاهم در طلب بود
                  که یابم عهدِ وصلش، بی‌کم و کاست

                  ​حریفِ عشق، هرکس شد در این راه
                  نهاد از کف، سر و تاجِ سرافراز

                  ​در این آتش که در سینه نهان است
                  ندارد دیدهٔ غافل، دمی باز

                  ​سلیم! آن‌دم که در عشق‌اش فِتادی
                  به کویِ دوست، جان شد عینِ پرواز

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  عاشقِ یک‌رنگ را، یارِ وفادار هست
                  در پیِ هر بنده، صد‌گونه خریدار هست

                  ​ناز کن ای مه، که حُسن، لایقِ طنازی‌ست
                  بهرِ جمالِ تو هم، رونق و بازار هست

                  ​شهدِ لبت می‌دهد مژده‌ی صبحِ وصال
                  لیک به همراهِ آن، زهرِ غمِ یار هست

                  ​دور زِ رویت چو شمع، سوزم و سازم مدام
                  تا که ببینی هنوز، طاقتِ دیدار هست

                  ​سخت‌دلی گر کنی، ناله‌یِ من شد بلند
                  در دلِ مجروحِ ما، قوّتِ آزار هست

                  ​بر سرِ پیمانِ عشق، ایستاده‌ام تا ابد
                  گرچه جهان پر زِ کین، همدمِ من، سلیم هست

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ​گفتی از چه، قصهٔ ما را نبود انجامِ خوش؟
                  زورِ من نرسید در طوفان، به آن فرجامِ خوش

                  ​وعده دادند بهاران، که تویی سهمِ من است
                  رفتم و پایانِ زمستان، نشد ایامِ خوش

                  ​تکیه بر تقدیر کردم، سوخت جانم در سکوت
                  عشق، عصیانگر نگشت و نگذشت از کامِ خوش

                  ​بانگِ این ده، شد بلند از عشقِ من در کوه و دشت
                  لیک بر گوشت نرسید آن نغمه و پیغامِ خوش

                  ​در دلم بغضی گره خورد و زِ گندم‌ها دریغ
                  کو نگاهی، کو نویدی، کو سحرگاهِ خوش؟

                  ​نانِ این عشقِ مرا، خانِ ده بر سفره خورد
                  قسمتِ دهقان نگردید، آن نوال و شامِ خوش

                  ​رو که تو از آنِ دگری، سلیمی، یادم بس است
                  دستِ من کوتاه ماند از آن قد و اندامِ خوش

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  تویی پیر و مرادِ من، تویی درد و دوایِ من
                  تویی شمسِ جهان‌افروز، تویی ای حق‌نمایِ من

                  ​از آن خورشیدِ حق‌گویی، به حقِ مطلق رسیدم من
                  ببین ای ذاتِ بی‌همتا، تویی ذکر و ثنایِ من

                  ​چو ماتی در رهت هستم، تویی شاهِ دو عالم، تو
                  نظَر کن بر دلِ خسته، تویی ای مقتدایِ من

                  ​ادب در محضرِ رویت، همان محوِ اثر باشد
                  فدایت می‌کنم جانی، تویی ای جان‌فزایِ من

                  ​نه پروازِ ملک آید، نه حاتم را سِزَد اینجا
                  تویی فضلِ خداوندی، تویی ای خوش‌لقایِ من

                  ​مسیحا گر به کُشتِ مرگ، دم از احیا همی‌زد، لیک
                  تویی آن زنده‌یِ باقی، تویی ای جان‌بهایِ من

                  ​بهشت و دوزخم گشتی، کنشت و کعبه‌ام با تو
                  تو می‌باشی سلیمیا!، تمامِ عمر و جایِ من

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ​به نامِ آن‌که شأنِ مرتضی را در جهان آورْد
                  سخن در وصفِ آن‌شاهِ ولایت، بر زبان آورْد

                  ​نوشتم شاعرش هستم، ولی دیدم که پندار است
                  که نامش، نورِ حق بر صفحهٔ این کهکشان آورْد

                  ​اگر شمس است و یا کعبه، همه در پیشِ او هیچ‌اند
                  که حق، در صورتِ انسان، مهی در این میان آورْد

                  ​خدا در دشتِ آن صحرا، به دستِ مصطفیِ پاک
                  ولایت را به دستِ حق، برِ آن پهلوان آورْد

                  ​نبی فریاد زد بر خلق: ای ارض و سِما بشنو!
                  علی شد جانشینِ من، همان‌کس کز جنان آورْد

                  ​امیرالمؤمنین آن‌کس که حیدر نامِ زیبایَش
                  شکافِ کعبه‌اش سندی‌ست، کز امرِ عیان آورْد

                  ​چو هارون است بر موسی، علی بر احمدِ مرسل
                  کجا درکِ مقامِ او، به عقلِ ناتوان آورْد؟

                  ​به خیبر تیغِ او چون شد، عدو در هم شکسته گشت
                  که دستِ حق، یدِ او را به روزِ امتحان آورْد

                  ​سلیمی، بندهٔ کویش، به درگاهش نهاد است سر
                  که او در سایهٔ مولا، بهشتِ جاودان آورْد

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ​شکرِ آن روزِ وصالش که نگفتیم، دریغ
                  شبِ هجران، به خیالش زِ فغان شد زِ زوال

                  ​ای که رهبر به جمالی، زِ جِمالِ تو بپای
                  که نظر سیر نگردد زِ رُخِ آن مَه و آل

                  ​آن‌که عهدش بشکسته، دلِ سنگین دارد
                  نسیمِ صبح رساند مگرم قصه به سال

                  ​تیغِ هندی نکُشد خلق، چنان‌که آن دوست
                  به دو چشمانِ پُر از غمزه، زند ضربِ قتال

                  ​خلق گویند که دیدارِ رخِ او ممنوع است
                  خونِ ما را بنمودند به فتوا، همه حلال

                  ​در خمِ آن زلف «سلیما»، چو مردان فتاد
                  غزال ار در خمِ دام است، ندارد هیچ ملال

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  منم آن قصهٔ سرخی که از سیبِ جنان هستم
                  اسیرِ بی‌قراری‌ها، به درگاهِ زمان هستم

                  ​اگر فرزندِ آن آدم، در این دنیایِ فانی‌ام
                  به دامِ مکرِ ابلیس و فریبِ این جهان هستم

                  ​هزاران سالِ اندوهم، به دوشِ خسته بار آمد
                  که در ملکِ وجودِ خود، چو غربی بی‌نشان هستم

                  ​به قرنِ اشک و شیون‌ها، به باغِ نغمه‌ها رفتم
                  چو عندلیبِ مستی در، بهارِ بی‌امان هستم

                  ​سلیم، آن نامِ من عشق است و بر عهدِ وفا ماندم
                  که در قربان‌گهِ جانم، حبیبِ بی‌کران هستم

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  خلوتی داریم و فارغ از جهانی در خیال
                  گر فلک بگذارد این حالِ خوش و فخرِ جلال

                  ​در میانِ کنجِ عزلت، عالمی دارم به دست
                  در جهانی کز ملالش نیست جز رنج و زوال

                  ​دولتِ نودولتان ارزانیِ اهلِ دِنی
                  من سری دارم به بالین، فارغ از قیل و مقال

                  ​نورِ بختِ ما زِ یمنِ شاهدِ جاویدِ حق
                  روشنی‌بخشِ جهان شد در تماشایِ کمال

                  ​گر کمالِ خود نبینی در بدیِ دیگران
                  نقصِ خود را بین که گردد از جفا، عقلت وبال

                  ​دستگیرِ خلقِ بی‌بضاعت شو ای صاحب‌قدر
                  تا نگردی در جوابِ پرسشِ خود، بی‌مجال

                  ​شمع چون می‌سوزد از شوقِ جمالِ بزمِ جان
                  او طلب دارد بقا را در فنا و در زوال

                  ​چون زِ عمرِ رفته سلیمی!، حاصل نیست جز اندوه
                  برچین از خود بساطِ این مه و روز و سال

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ​گر دلت بشکست، ای عاقل زِ کس هرگز مَران
                  کز خرابی‌ها شود ویرانه‌ای، بیتُ‌الجِنان

                  ​کوشش و کار است آیینِ حیات و فخرِ مرد
                  کاهلی در دهر، باشد مایهٔ خسران و زیان

                  ​فضل و دانش، راهِ حق‌جویان بُود در کارزار
                  کی کمال و فضل زاید از جهالت در میان؟

                  ​درختِ خشک را هرگز نروید برگ و بار
                  سعیِ بی‌حاصل مکن، کین کارِ نادان است و جان

                  ​چون غبار از دل زدایی، همچو آینه شوی
                  نورِ شمسِ معرفت تابد به جانت بیکران

                  ​گر بدانی قدرتِ خود را، خروشانی چو بحر
                  بر کشی موجی به ساحل، فارغ از خوفِ زمان

                  ​آن‌کس که پاک آرد لوحِ دل از هر غِلش، سلیم
                  قربِ حق یابد به وحدت، در زمین و آسمان

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ​ای که در این بزمِ جهان، ساغرِ می دِه به کف‌ام
                  عشق، که آسان بنمود، کرد گِره در صدف‌ام

                  ​بویِ خوشِ طُرّهٔ او، غلغله در جان فکند
                  خونِ دل از تابِ رُخش، شد به تماشایِ صف‌ام

                  ​در رهِ منزلِ جانان، نَبُوَد ایمنی‌ام
                  بانگِ جَرَس می‌زندت، بار ببند از شرف‌ام

                  ​رنگ بزن سجّاده به مِی، پیرِ طریقت بگو
                  سالکِ آگاهِ رهی، با خبر از این هدف‌ام

                  ​موج و شب و گردابِ بلا، در کفِ ماست عیان
                  ساحلیان کی بدانند، رنجِ به دریا سلف‌ام؟

                  ​رازِ نهانِ من و تو، بر سرِ هر کوی و مَگوی
                  بدنامیِ خود خریدم، در دلِ این مَکشف‌ام

                  ​«سلیمیا» طالبِ آن، وصلِ مهی باش و بس
                  ترکِ جهان‌گوی و دَمی، در پیِ آن نُطْف و کَف‌ام

                  « سلطان یاووز سلیم »

                2. کوروش کبیر

                  ​چون درآییم از پیِ غوغایِ شب، در بحرِ نور
                  گرد برخیزد زِ دریایِ شب و غرقِ حضور

                  ​آن‌که بیند جلوه‌یِ جانان میانِ ظلمت‌اش
                  می‌گریزد خواب از چشم‌اش به هنگامِ سرور

                  ​دل‌پرستانِ سحر، بنده میانِ خلوت‌اند
                  آن‌که مولایِ شب است، او می‌کند کسبِ وفور

                  ​شب تتق‌پوشِ جمالِ آن نگارِ غیبی است
                  روز کی باشد به چشمانش، رقیبِ آن ظهور؟

                  ​دیگِ شب گر تیره بنماید به چشمت ای غریب
                  نچشیدی حلوایِ شیرین از میانِ آن عبور

                  ​دستِ ما بسته زِ سودا، در کفِ تقدیرِ او
                  سویِ مقصد می‌رویم، از جاده‌هایِ پر غرور

                  ​سلیمی! ذوقِ شب‌زنده است و سودایِ وصال
                  کِی رسد روزِ جهان، بر پایه‌یِ آن شب‌نور؟

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ​چنان مستم از آن عشقت که دیگر خود نمی‌دانم
                  در این حیرت، به شوقِ تو، به کنجِ بی‌خودی مانم

                  ​نه دوری ممکن و نه آن وصالِ گرمِ آغوشت
                  زِ عطرِ زلفِ مشکین‌ات، پریشان‌خاطر و جانم

                  ​گُشا ای ساقیِ هستی، رُخ و جامی عطا فرما
                  که تا با آن مِیِ صافی، زِ عقلِ خود بگردانم

                  ​بسی سختی در این عالم به جانِ خویش بپذیرم
                  که تا روزی شرابِ معرفت را، در لبم رانم

                  ​به این عالم تویی یارم، تویی سلطانِ بی‌همتا
                  در این ره تا نفس باقی‌ست، در سوزِ تو حیرانم

                  ​درونِ من زِ شورِ دیدنت آتش سلیمیا!
                  در این سوزِ جگرسوزم، ولی در عشقِ تو فانی‌ام

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  چون وضویی سازم از اشکم، نماز آید به کار
                  آتشی در مسجد افتد، چون شود بانگِ مَنار

                  ​قبله‌ام گم گشت و در راهش نماز آمد قضا
                  امتحانی می‌کند ما را قضا در هر گذار

                  ​عجبا از مستِ کویت، کین‌چنین بی‌پروا بُود
                  نه زمان‌اش در نظر باشد، نه ملکی، نه وقار

                  ​آن‌کس که می‌داند سلیم، در این ره رازِ حق
                  از نمازِ بی‌‌حضورش، می‌گریزد در فرار

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ندیدم در جهان کس را به راهِ عاشقی، زاهد
                  که تا در گور هم جوید، چنین امیدِ فردا را

                  ​حبیبا! گر در این عالم به چشمت دیده‌ایی رویش
                  خوشا بر حالِ تو، کین‌سان بدیدی راهِ بالا را

                  ​اگر خضروار پنهان است در کنجِ شبِ دریا
                  بده ای بادِ صبح‌دم، زِ ما پیغامِ شیدا را

                  ​بگو کین آتشِ سوزان، زِ داغِ دوری‌ات باشد
                  که می‌سوزد درونِ ما، تمامِ یادِ دنیا را

                  ​نه از آب است این گردون، نه از پا می‌رود مهتاب
                  که عشقِ دوست در گردش، دهد چرخشِ معلا را

                  ​سلیمی! ذکرِ محبوب است کمندِ وصلِ درگاهش
                  خمش کن جوششِ دل را، که خوش آرد تقاضا را

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  بندِ مهرت بر دل و جانم چنان افکنده دام
                  کز کمندت آهویی در دشتِ حیرت‌مانده‌ام

                  ​گه زِ دردِ بی‌دوا، اشکم به دامان می‌چکد
                  گه زِ بی‌سامانی‌ام، بر بختِ خود خندیده‌ام

                  ​عقل چون در عشقِ تو، از من گریزان گشته است
                  پندِ هوشمندان کجا، کز عقلِ خود برکنده‌ام

                  ​صبرِ من تنگ آمد و، در دشتِ صحرا فاش شد
                  آنچه در کنجِ دلم، پنهان زِ عالم خوانده‌ام

                  ​نقشِ رویت چون ندیدم در میانِ نقاشان
                  من به غیر از صورتِ تو، هیچ نقشی رانده‌ام

                  ​گر فراخوانی مرا، از گورِ تن بیرون شوم
                  جان به راهت می‌دهم، کز هستی‌ام دل‌کنده‌ام

                  ​رنجِ من باشد سلیما! اگر راحت برایِ تو
                  این جفا را بر دلِ خسته، به‌جان بخشنده‌ام

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  بر سرِ آتشِ عشقت شده‌ام سوخته‌جان
                  دودِ من رفت به افلاک، ولی بی‌اثر آن

                  ​آزمودم دلِ خود را به هزاران ره و رسم
                  جز به وصلِ تو نگشته‌ست دمی شاد و روان

                  ​آن‌چه از بارِ غمِ عشقِ تو بر دوش کشید
                  دلِ من کرد، که عودش نکند در دلِ جان

                  ​گفتم این بنده زِ عشق‌ات نبرده‌ست گرو
                  گفت دلبر: که بلی، لیک نکرده‌ست بیان

                  ​تیغِ آن غمزه که بر جانِ من انداخت اثر
                  پشه‌ای کو که کند آنچه کند با نمرود آن؟

                  ​لعلِ تو عیسیِ بیمار، ولی دردم را
                  نکند چاره که از دردِ تو گشتم ناتوان

                  ​گنجِ غمت سلیمیا! در دلِ من پنهان است
                  چهره‌ام گشته زِ غم، زراندود از لطفِ نهان

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  روز و شبم، به راهِ تو، چشم‌به‌ره بمانده‌ام
                  اشکِ سحر زِ یادِ تو، در دلِ خود نشانده‌ام

                  ​لحظه به لحظه حسرتی، در طلبِ جمالِ تو
                  بارِ گرانِ اشتیاق، بر دلِ خود کشانده‌ام

                  ​صبحِ امیدِ من تویی، نغمه‌گرِ خیالِ من
                  شهدِ محبتِ تو را، در دهن‌ام چشانده‌ام

                  ​چون ستاره در دلم، تا به سپیده تافتی
                  تیرگیِ سیاه‌دل، از پیِ تو رمانده‌ام

                  ​آن فرشته‌ای، سلیم، مظهرِ مهر و آرزو
                  نیرویِ عشقِ خود به من، از کرمت رسانده‌ام

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ای غم از سینه برون شو که نگارم آمد
                  دیده بگشای که آن مونسِ جانم آمد

                  ​دل، زِ پیشم تو برو، جایِ تو دیگر باقی‌ست
                  کز پیِ سلطنتِ عشق، دلدارم آمد

                  ​شادی از یادِ رخش رفت، دگر نیست عیان
                  عشقِ او بین که چه سان، با شررِ بار آمد

                  ​ای مسلمان، زِ سر احیا کن این دینِ کهن
                  که زِ شرمش کُفر هم، با رَهِ دین‌دار آمد

                  ​صبرِ من هیچ نیاید، که زِ شُکرش بگذشتم
                  آن‌که در کارِ دلم، چون شِکَرِ ناب آمد

                  ​صورت‌انگیزیِ عالم به کنار افکن تو
                  کز پیِ صورتِ حق، شاهدِ بسیار آمد

                  ​سلیما، سینه که در بندِ حضورش گم شد
                  نه در این در، که زِ دیوار برون‌بار آمد

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  مشک‌سای آمد صبا، عالم جوان خواهد شد
                  هر کهن، از نکهت‌اش، چون ارغوان خواهد شد

                  ​لاله در بزمِ سمن، جامِ عقیق آورد پیش
                  چشمِ نرگس در پیِ آنِ دوان خواهد شد

                  ​بلبلِ دل، از غمِ هجران، اگر نالد کنون
                  تا به گل‌سراپرده، نغمه‌خوان خواهد شد

                  ​گر به میخانه شدم، خرده مگیر ای واعظ
                  مجلسِ وعظِ تو، از دستِ زمان خواهد شد

                  ​عشرتِ امروز را، فردا مَفکن ای رفیق
                  که نمی‌دانی چه در، پیشِ جهان خواهد شد

                  ​گل، غنیمت دان و از دست‌اش مده، کین عطرِ ناب
                  از رهِ آمد، به رفت، در خزان خواهد شد

                  ​آن نغمه‌خوان، سلیم، بزمِ طرب برپا کن‌اش
                  تا که عمرِ ما، چو رودی در کران خواهد شد

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ​سروِ خرامانِ من، آخر به کجا می‌روی؟
                  جانِ جهانی به کف، سویِ فنا می‌روی

                  ​چون شمعِ سرگشته‌ای، سوختن‌ات رسمِ توست
                  از چه به سوزِ درون، سویِ دغا می‌روی؟

                  ​خونِ دلِ عاشقان، در رهت افتاده است
                  کیست بپرسد زِ ما، کاین‌همه جا می‌روی؟

                  ​فاش بگویم به خلق: مست و خرابِ توام
                  در رهِ کویِ مغان، بی‌سروپا می‌روی

                  ​سر بنهم پیشِ تو، چون که غلامِ توام
                  در صفِ عشاقِ خود، با چه ادا می‌روی؟

                  ​دل، چو کبوتری، در تپشِ رفتن است
                  پیشِ رقیبانِ من، با چه صفا می‌روی؟

                  ​نالد و گوید «سلیمی» که: «نوم و قرارم کجاست؟
                  بر دلِ عاشق‌ات، با چه جفا می‌روی؟»

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  در ایامِ پیشین، عارفی را دیدم که بر سرِ راهِ کاروان‌سالاری نشسته بود؛ مردی که در عافیتِ تن و فراوانیِ کیسه، غرقِ لذتِ دنیا بود. عارف به او نگریست و گفت: «ای مسافرِ غافل، بدان که میانِ تو و آن دوستِ جان، دو دیوارِ بلند کشیده شده: یکی «صحتِ تن» که تو را به مستیِ غرور کشانده و دگر «مالِ دنیا» که تو را به اسبابِ مرادات مشغول داشته است.»
                  مرد خندید و گفت: «این صحت و مال، موهبتِ اوست؛ چرا حجاب باشد؟»
                  عارف گفت: «بنگر! آن‌گاه که تنَت به سلامت است، غافل از پروردگاری و مستِ خودی؛ اما چو دردی جانت را چنگ زند و ستونِ عافیتت فرو ریزد، آن‌گاه “یا الله” گویان، درِ درگاهش را می‌کوبی. این یعنی سلامت، حجابِ یادِ او بود و حق در میانه‌یِ همان درد پنهان شده بود تا تو را از خوابِ غفلت برانگیزد. همچنین است حکایتِ مال و نوا؛ تا کیسه‌ات پُر است، نفسِ اماره‌ات سرکش است و به اسبابِ دنیوی گرمی؛ اما چو بی‌پایی و بی‌نوایی رو نماید، نفسِ ضعیف‌شده‌ات، راهِ خانه را بازمی‌شناسد.»
                  عارف در ادامه چنین گفت: «ببین فرعون را که سالیانِ دراز، ملک و کامروایی‌اش چون پرده‌ای میانِ او و حق بود؛ چنان غرقِ مُلک شد که از یادِ ملکوت بازماند. اما در ترازویِ هستی، بنگر که سلیمان، با وجودِ پادشاهیِ عظیم، از ملکِ دنیا سیر گشت و دل به هیچ نَبست، و ایوب، در میانه یِ بلایِ بی‌نوایی و رنج، چنان به حق پیوست که از هیچِ دنیا سیر نگشت. پس ای جان، بپای که صحت و ثروت، اگر تو را به خود مشغول کرد، بندی است که پایت را از رسیدن به حق باز می‌دارد.»

                  غزل

                  صحت و مال است حجابِ رخِ جانانِ ما
                  درد و تهی‌دستی‌اش، باشد مَه و تابانِ ما

                  فرعون غرقِ مِکنت و گشته زِ حق دور و دور
                  ایوب در بلا بود، لیک شد مهمانِ ما

                  سلیمان از ملک سیر، گشت و بدید جلوه‌اش
                  تا که رها شد زِ بند، در آن ره و سامانِ ما

                  «سلیما!» مستی و دست‌تنگی، هر دو سویِ توست
                  گر بنده گشتی به حق، رسته زِ زندانِ ما
                  —
                  برای عبور از این دو حجابِ ستبر—یعنی «صحتِ تن» و «فراوانیِ مال»—باید دانست که مشکل در خودِ این نعمات نیست، بلکه در «تکیه کردن» و «گمانِ مالکیت» بر آن‌هاست. نفسِ آدمی چنان طراحی شده که در عافیت، خود را بی‌نیاز می‌پندارد (کَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَىٰ أَن رَّآهُ اسْتَغْنَىٰ). برای شکستنِ این طلسم، عارفانِ راه، روش‌هایی را پیش نهاده‌اند که نه به معنایِ رهبانیت و خودآزاری، بلکه به معنایِ «آگاهیِ مداوم» است:
                  ۱. تمرینِ «مرگِ اختیاری» در اوجِ سلامت
                  سلطانِ وقتِ صحتِ خویش باش، اما هر روز به یادِ آن لحظه‌ای باش که این تن، خانه را تخلیه می‌کند. کسی که می‌داند این کالبد، عاریتی است، در اوجِ تندرستی نیز به آن تکیه نمی‌کند. این آگاهی، «صحت» را از «حجاب» به «امانت» تبدیل می‌کند. چون بدانی امانت‌داری، دیگر به خانه‌یِ امانت‌داده مغرور نمی‌شوی.
                  ۲. بخششِ پیش‌دستانه (انفاقِ عاشقانه)
                  در موردِ مال، تا زمانی که آن را «دارایی» می‌بینی، حجاب است. اما اگر دستِ بخشنده را پیش از آنکه «بی‌نوایی» تو را به اضطرار بکشاند به کار اندازی، این دیوار را فرو ریخته‌ای. انفاق، تمرینِ «رها کردن» است. کسی که داوطلبانه مال را رها می‌کند، دیگر بنده و اسیرِ آن نیست که مال بخواهد میانِ او و حق فاصله بیندازد.
                  ۳. تبدیلِ «مستی» به «شکر»
                  اگر در روزگارِ ثروت و سلامت، به جایِ غفلت، «شکرِ عملی» پیشه کنی، این شکر، آن‌چنان قلبت را نرم می‌کند که دیگر حاجتی به «درد» و «فقر» برایِ بیداری نخواهی داشت. عارفِ واصل، کسی است که در بهارِ سلامت و ثروت، همان‌قدر به حق نزدیک است که در زمستانِ بیماری و بی‌پولی. او «درد» را برایِ بیداری نمی‌خواهد، بلکه «آگاهی» را در «عافیت» تمرین می‌کند.
                  ۴. سلیمان‌وار زیستن (درونِ ملک، بیرون از ملک)
                  رازِ سلیمانِ نبی در این بود که پادشاهی را در دستانش داشت، اما نه در قلبش. او می‌دانست که مُلک، ابزاری برایِ گسترشِ عدلِ حق است، نه سدی برایِ رسیدن به او. برایِ عبور از حجابِ مال، باید بر آن «تسلط» داشت، نه اینکه اجازه دهی آن بر تو «مسلط» شود.

                  غزل

                  گر صحتت حجاب شد و مالِ بی‌شمار
                  از ریشه‌یِ گمان بره، دست از آن بدار

                  دانی که این عاریت است و به دستِ ما
                  امانت است و در پیِ آن، جانِ بی‌قرار

                  سلیمان‌وار اگر باشی، در آن مِکنت
                  رهی به کویِ حق، یابی از آن حصار

                  سلیمی! گر ببخشی تو، در آن اوجِ دارایی
                  شوی فارغ زِ این حجاب و، بگذری زِ کار
                  —
                  برای نفوذ به لایه‌های زیرینِ این وابستگی، باید از ساحتِ «رفتار» به ساحتِ «ساختارِ نفس» سفر کنیم. نفسِ انسان در مواجهه با «صحت» و «مال»، در دو دامِ روانیِ بنیادین می‌افتد: «تثبیتِ هویت» و «توهمِ امنیتِ ابدی».
                  ۱. دامِ تثبیتِ هویت (من، یعنی آنچه دارم)
                  نفسِ انسان میل دارد برای «بودنِ» خود، تکیه‌گاهی بیابد. وقتی تن سالم است، نفس می‌گوید: «من این توانایی هستم.» وقتی مال فراوان است، می‌گوید: «من این دارایی هستم.» اینجاست که «حجاب» شکل می‌گیرد؛ زیرا هویتِ تو با «موجوداتِ فانی» گره می‌خورد.
                  * نفوذ عمیق‌تر: برای شکستنِ این دام، باید تمرینِ «هویتِ شناور» کرد. در خلوتِ خویش به خود بگو: «اگر این تن رنجور شود، آیا من هنوز هستم؟» اگر پاسخ «بله» است، پس تو آن تن نیستی. این مشاهده‌گریِ مداوم، نفس را از هم‌ذات‌پنداری با داشته‌ها جدا می‌کند.
                  ۲. دامِ توهمِ امنیت (مخدرِ عافیت)
                  عافیت، نوعی «مخدرِ وجودی» است. وقتی امنیتِ اقتصادی و جسمی تأمین است، اضطرابِ وجودی (که تنها محرکِ بازگشت به حق است) سرکوب می‌شود. نفس در این وضعیت، نیازی به «مطلق» نمی‌بیند چون «محدودها» او را اشباع کرده‌اند.
                  * نفوذ عمیق‌تر: عارفان، «مرگ‌اندیشیِ آگاهانه» را نه برای افسردگی، بلکه برای «تخریبِ این امنیتِ کاذب» به کار می‌بردند. تو باید بفهمی که امنیتِ تو در «چیزی» نیست، بلکه در «اتصال به آنکه همه چیز است» نهفته است. وقتی بفهمی تمامِ جهان، در هر لحظه در حالِ فروپاشی است، دیگر به هیچ قطعه‌ای از آن (مال یا تن) به عنوانِ دژِ امن نمی‌نگری.
                  ۳. ترسِ از دست دادن (رنجِ پیش‌دستانه)
                  بزرگ‌ترین حجابِ مال، خودِ مال نیست، بلکه «ترس از فقدان» آن است. این ترس، تمامِ توانِ ذهنیِ تو را اشغال می‌کند و جایی برای حضورِ حق باقی نمی‌گذارد.
                  * نفوذ عمیق‌تر: حقیقت این است که ما مالکِ هیچ‌چیز نیستیم؛ ما تنها «مستأجرانِ موقتِ» بدن و دارایی هستیم. ترس از دست دادن، زمانی از بین می‌رود که «مالکیت» را با «امانت‌داری» جایگزین کنی. مستأجر از تخریبِ خانه غمگین می‌شود، اما صاحب‌خانه (اگر بداند خانه عاریتی بوده) با آرامش آن را تحویل می‌دهد.
                  ۴. کیمیایِ رنجِ درونی (استغنایِ فعال)
                  عمیق‌ترین لایه این است: چرا منتظر بمانی تا درد از بیرون بیاید و حجاب را پاره کند؟ تو می‌توانی «دردِ آگاهی» را از درون ایجاد کنی. این همان «تفکر در فناپذیری» است. وقتی خود را در لحظه‌یِ احتضار مجسم می‌کنی و می‌بینی که تن و مال، هیچ‌یک به کارِ آن لحظه نمی‌آیند، حجاب‌ها در حضورِ تو ذوب می‌شوند. این «استغنایِ فعال» است؛ یعنی داشتن، اما محتاج نبودن.

                  غزل

                  ای تو اسیرِ تن و این مالِ پر از دغل
                  هویتی بافتی از هیچ، بر این گسل

                  امنیتت کاذب و، عافیتت مستی است
                  فاش کن این پرده را، با ره و با عمل

                  گر ندانی «سلیمی!» جز خود و دارایی‌ات
                  در تله‌یِ نیستی، ماندی و بی‌محل

                  مالکِ ملکِ عدم، شو که امانت‌دار است
                  تا برهی از حجاب، با مددِ بی‌بدل
                  —
                  برای مواجهه عملی با «ترس از فقدان»، باید از سطحِ تحلیل‌های ذهنی فراتر رفت و به «میدانِ عملِ درونی» وارد شد. ترس از دست دادن، یک واکنشِ بیولوژیک برای بقاست، اما وقتی با «هویت» ما گره می‌خورد، به یک «زندانِ وجودی» بدل می‌شود.
                  در اینجا چهار تمرینِ عملی برای کندوکاو و فروپاشیِ این ترس پیشنهاد می‌شود:
                  ۱. تمرینِ «تمرکزِ بر فقدانِ عمدی» (خلاءِ آگاهانه)
                  ما معمولاً از فقدان فرار می‌کنیم. برای مواجهه با آن، باید در فضایی امن، به سراغش برویم.
                  * روش: در لحظاتی که در آرامش هستی، به یکی از دارایی‌هایِ عزیز یا حتی سلامتِ یکی از اعضای بدنت فکر کن. به خود بگو: «اگر همین حالا این را نداشتم، چه می‌شد؟» به ترسِ خود اجازه بده که بیاید و در بدنِ تو جاری شود. گریه کن، اضطراب را حس کن، اما به آن «نچسب». هدف این است که ببینی «تو» حتی پس از آنکه آن دارایی در تصوراتت از بین رفت، هنوز «هستی». این تمرین، قدرتِ «ترس» را بر هویتِ تو می‌شکند.
                  ۲. تغییرِ زاویه‌یِ دید از «مالکیت» به «امانت‌داریِ پویا»
                  ترسِ از دست دادن، ریشه در کلمه‌یِ «مالِ من» دارد. هرچه سهمِ «من» در یک چیز بیشتر باشد، ترسِ از دست دادنش بیشتر است.
                  * روش: روزانه لیستی از نعمات (سلامت، پول، موقعیت) تهیه کن. در کنارِ هر کدام بنویس: «این یک ابزار است برای انجامِ وظیفه‌ای که به من سپرده شده است.» وقتی به ابزار به چشمِ «ابزار» نگاه کنی، نه «بخشی از هویت»، اگر آن ابزار فرسوده شود یا از دست برود، نه تنها هویتت فرو نمی‌ریزد، بلکه می‌گویی: «خب، این ابزار کارش تمام شد؛ ابزارِ بعدی چیست؟»
                  ۳. زیستن در «گستره‌یِ بی‌آینده»
                  ترسِ از فقدان، همیشه در «آینده» زندگی می‌کند. «اگر این را از دست بدهم، در آینده چه کنم؟»
                  * روش: تکنیکِ «فقط برایِ امروز». در لحظاتِ اضطراب، تمامِ سناریوهایِ آینده را کنار بگذار و به خود بگو: «آیا همین لحظه، در همین ثانیه، من فقدانی دارم؟» معمولاً پاسخ منفی است. ترس، در «اکنون» نمی‌تواند زندگی کند؛ ترس، خوراکش از سناریوهایِ خیالی است. با تمرکزِ شدید بر «بودن در همین لحظه»، ترسِ از دست دادن، منبعِ تغذیه‌اش را از دست می‌دهد.
                  ۴. یافتنِ «تکیه‌گاهِ غیرِ فانی» (تکیه بر لایه‌یِ عمیق‌تر)
                  اگر تکیه‌گاهِ تو رویِ «سطحِ دریا» (اموال و تن) باشد، با هر موجی می‌لرزی. باید تکیه‌گاه را به «عمقِ دریا» ببری.
                  * روش: در لحظاتِ سکوت، به آن بخشی از خودت متصل شو که نه پیر می‌شود، نه بیمار می‌شود و نه فقیر. آن «ناظرِ درونی» که همه چیز را تماشا می‌کند اما با هیچ‌چیز یکی نمی‌شود. وقتی در این لایه مستقر شدی، فقدانِ اموال یا سلامت، تنها «تغییرِ صحنه‌یِ نمایش» است، نه «نابودیِ بازیگر».

                  غزل

                  ترسِ از دست دادن، دامِ هویت بر دل است
                  آن‌که دل بسته به فانی، غرقِ در آب و گِل است

                  آنچه در دستِ تو آمد، امانتی بیش نیست
                  خوش‌دلی کن، که این صحنه، گذاری بر دِل است

                  تکیه‌گاهت «سلیما!»، آن حقیقتِ باقی‌ست
                  گر به آن واصل شوی، بی‌ترس و بی‌مشکل است

                  هرچه از دستت برون شد، جانِ تو آزاد گشت
                  این فدا کردن، برایِ اهلِ دل، خود حاصل است

                3. کوروش کبیر

                  ارادت سلطان سلیم به شیعیان و ماه محرم و امام حسین (ع) و نوشتن اشعاری مناسب نوحه خوانی و عذاداری ماه محرم توسط ایشان :
                  —
                  ​به سرِ نیزه‌ی تقدیر، تنم گشت جری
                  که تو در معرکه بر من، چه غریبانه دری

                  ​پدری، خسته و پیرم، تو پسر، تازه جوان
                  چه مبارک پدری بود و چه نیکو پسری

                  ​زِ سرِ زلفِ تو بویِ سحر آید به مشام
                  یادِ شب‌های مناجات، در این رهگذری

                  ​کوهِ ایثار، در این دشت، به هم ریخته است
                  نیست در مقتلِ ما، بی کفنی را سپری

                  ​به کلیمِ دلِ من، جلوه‌یِ موساییِ توست
                  بفرستم به سویِ قوم، تو را یک نفری

                  ​حرم از پشتِ سرت، گرمِ فغان است، مرو
                  که تو بردی دلِ ما را، نه که تنها ببری

                  ​قاسمِ من به رویِ زین، چو گلِ پرپر شد
                  قمری را به رویِ دست، گرفته قمری

                  ​بند‌بندِ تو که پاشید، جهان تاریک است
                  اثرِ سُمِّ ستوران شده بر تن، اثری

                  ​هرچه تکان دهمت، دنده ز جا در برود
                  سلیم، این دردِ جگرسوز، ندارد خبری

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  تو که این‌گونه زِ کین، زار و ز هم وا شده‌ای
                  وای بر من که گرفتارِ غمِ عظما شده‌ای

                  ​دوش از شهدِ شهادت سخن‌ات بود به گوش
                  ظهرِ امروز در این دشت، تو خود معنا شده‌ای

                  ​بی‌زره رفتی و چون آینه در سنگِ عدو
                  غرقِ در خون، که چنین لاله‌یِ صحرا شده‌ای

                  ​هر که سهمی به جفا برد زِ اعضایِ تو، حیف
                  در کریمی، تو عجب وارثِ بابا شده‌ای

                  ​خرد شد سینه و پهلوت، چنین در برِ خصم
                  تازه اکنون تو نوه‌یِ حضرتِ زهرا شده‌ای

                  ​بردنت تا دمِ خیمه، چه ثقیل است و گران
                  سلیمی، چون که تو هم‌قدِّ قدِ سقا شده‌ای

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  عاشقِ صادق، به کف، جانِ گرامی دارد
                  در کفِ دستِ خود، آن لعلِ یمانی دارد

                  ​گر هوایِ سرِ کویِ شهِ قربان‌گاه است
                  چشمِ دل، جانبِ آن جلوه‌یِ «لَن» می‌دارد

                  ​ای گلِ نوگلِ من، در دلِ این معرکه تو
                  هم‌چو جانی به رهی، پای زِ دل بر می‌دارد

                  ​تو که در صورت و سیرت، همه چون بابایی
                  کی عمو تابِ تماشایِ تو را می‌دارد؟

                  ​ماه، حیرانِ رخِ طلعتِ زیبایِ تو گشت
                  شامِ تیره، به سرِ زلفِ تو سر می‌دارد

                  ​قومِ کین، خیره به میدانِ تو گشتند، دریغ
                  کاین نبردِ تو، عجب شوری و فر می‌دارد

                  ​چون فرس لغزید و تو از زین به زمین افتادی
                  سینه‌ات ناله و آه از سرِ در می‌دارد

                  ​استخوانِ تنِ تو خرد شد از ضربِ سنان
                  کس ندیده است که کس، این‌همه شر می‌دارد

                  ​جسمِ تو پاره و گیسویِ تو آغشته به خون
                  کی عبا، پیکرِ صدپاره بَر می‌دارد؟

                  ​خیز و ای جانِ عمو، پایی تکان ده به زمین
                  که جهان بی‌تو، در این دشت، نظر می‌دارد

                  ​مرگِ تو، جانِ عمو را زِ تنش کرد جدا
                  سلیما!، این غم، تو را در به در می‌دارد

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  تشنه بودی، که عطش، طاقت و تاب‌ات ببرد
                  نیزه‌یِ کین، ره به سویِ استخوان‌ات ببرد

                  ​چون فرس لغزید و تو از زین نگونسار شدی
                  خصم، پیش از قدومِ من، گیسوان‌ات ببرد

                  ​مجتبی، چون امانت به من این گل بسپرد
                  ظلمِ گردون، که امانت، زِ دست‌ات ببرد

                  ​ماه نو آمد و در خون شد و شد پاره‌پاره
                  نعلِ اسبِ کین، نشان از ابروان‌ات ببرد

                  ​در حریمِ خیمه دیشب، تو بودی مستِ وصال
                  عرصه، چون امتحانِ سختِ از جان‌ات ببرد

                  ​پیکرِ تو، قطعه‌قطعه شد و در هم بشکست
                  دستِ من چون زِ ره، آشفته بازوان‌ات ببرد

                  ​لخته‌یِ خون، زِ دهانِ تو چو بر خاک فتاد
                  داغِ مجتبی، بر این سینه، نشان‌ات ببرد

                  ​ای سلیم، این غمِ جان‌سوزِ گلِ فاطمه است
                  که زِ داغ‌اش، فلک، از کف امان‌ات ببرد

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  آنکه در کویش گدایان، پادشاهی می‌خرند
                  هر که را خواهد، زِ اذنِ آن الهی می‌خرند

                  ​دوستانِ حیدرِ کرار را در هر دو کون
                  در ترازویِ جزا، بی‌هیچ راهی می‌خرند

                  ​خالصان را در صفِ آخر، حسینِ فاطمه
                  با نظر بر سوزِ دل، بی‌دوده و آهی می‌خرند

                  ​«سیدُالاحرار» چون «حُر» را به بندِ عشق بُرد
                  بندگان را در مسیرش، با نگاهی می‌خرند

                  ​هر که مجنون شد، به مقتل می‌رود با سر، ولی
                  عاشقانِ بی‌سرش را، در پناهی می‌خرند

                  ​کربلا مبهوتِ آن «أحلی مِن عَسل» شد، آن زمان
                  کز دلِ دشتِ بلا، اذنِ پگاهی می‌خرند

                  ​قاسمِ گل‌چهره، در میدانِ عشقِ عمو
                  خونِ حنجر، قطعه‌قطعه، در سپاهی می‌خرند

                  ​چون دعایِ مجتبی باشد ردیفِ کارِ او
                  برادرزاده را در پیشِ شاهی می‌خرند

                  ​تیغ‌ها بر پیکرِ سِفتِ عمو باریده است
                  زینب از حق، صبرِ حق، بی‌اشتباهی می‌خرند

                  ​در جهان، فانی‌ست هستی، نقدِ جان را کن نثار
                  ای سلیم، این جان، نه در بازارِ واهی می‌خرند

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  آمد آن لحظه، وقتِ پرزدن‌ات
                  در مصافِ عدو، پیِ شکستن‌ات

                  ​ای کلامِ تو، ذوالفقارِ علی
                  بی‌غلاف است، تیغِ در سخن‌ات

                  ​یادِ صفین، زنده شد در دشت
                  تاخت تا ملکِ دل، پیِ رفتن‌ات

                  ​شد عقیقِ یمن، غبارِ زمین
                  از پیِ گام‌هایِ در بدن‌ات

                  ​اخم کردی و تیغ‌ها افتاد
                  سر نمانده‌ست بر تنِ دشمن‌ات

                  ​بی‌زره تا که مرگ را دیدی
                  حل شد آن شهدِ عسل، به لب‌ات

                  ​بسته شد با حسن، پیوندت
                  زین سبب در جفا، بُوَد کفن‌ات

                  ​در رگِ تو، خروشِ زهرا هست
                  در وجودِ تو، جلوه‌یِ حسنت

                  ​پیکرِ تو، زیرِ سمِ اسبان
                  سوخت در خیمه‌ها، دلِ عمو از غمت

                  ​سلیمی، نوحه‌خوانِ این داغ است
                  تا که گلگون شود زِ خون، پیرهن‌ات

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  شورِ جنگِ جمل آمد در سر و جان‌ام پدید
                  شوقِ دیدارِ رخِ آن شاهدِ عالی‌گزید

                  ​لشکرِ حق، تحتِ فرمانِ شهِ دین، مرتضی
                  خصم، در کفر و ضلال و باطل‌اش گردید شید

                  ​در میانِ لشکرِ حیدر، حسن سردار بود
                  آنکه در میدان، به تیغِ حق، دلِ دشمن درید

                  ​گفت بابا: ای حسن! ای جانِ من! ای نورِ عین!
                  کفر را بشکن که دستِ حق، تو را پرورده دید

                  ​انتقامِ فاطمه، در تیغِ تو باشد عیان
                  خشمِ یزدان، از سرِ شمشیرِ تو گردد پدید

                  ​گشت قاسم، یادگارِ مجتبی، در دشتِ خون
                  آنکه از رزم‌اش، سپهر از هیبت‌اش بر خود لرزید

                  ​بی‌زره، با اشتیاقی که تماشا داشت خصم
                  سویِ ازرق تاخت، و آن ملعون به چنگ‌اش در رسید

                  ​بند‌بندش از جفا پاشید و بر خاک اوفتاد
                  سینه از سنگِ جفا، آه و فغان‌ها می‌کشید

                  ​پیکرِ صدپاره‌اش را گر عمو در بر گرفت
                  جانِ عالم ز آتشِ این داغ، در آتش دمید

                  ​ای سلیم، این روضه‌یِ پُرشورِ آلِ مصطفی
                  تا قیامت، بر دلِ آزادگان، داغِ جدید

                  « سلطان یاووز سلیم »

                4. کوروش کبیر

                  ​ای دل، در این سرای فنا، تکیه بر مکن
                  جز ذکرِ حق، به عالمِ هستی، اثر مکن

                  ​تاج و نگینِ مُلکِ جهان، بازیِ خوش است
                  دل بر حبابِ تیره و پرشور و شر مکن

                  ​ما را به تیغِ فقر، سر از ننگِ تن جداست
                  با این خِیالِ خام، دگر راهِ سر مکن

                  ​خاکِ رهیم و در دلِ ما نورِ ایزد است
                  بی‌نورِ دوست، در دلِ خود، هیچ‌فر مکن

                  ​«سلیم» چون به عشقِ حق، جان به کف نهاد
                  از هیبتِ زمانه، دمی چشمِ تَر مکن

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ​زِ لطف‌ات در دلم، نوری نظر کن
                  که جز تو نیست یارم، در نظر کن

                  ​به دیدارِ رُخ‌ات، جانم فدا کن
                  زِ سودایم، تو دفعِ این ضرر کن

                  ​نمانده در سرم، جز فکرِ کویت
                  به مردن در رَه‌ات، ما را خبر کن

                  ​نمانده فرصتی، عمرم خزان شد
                  بیا و این دمِ آخر، گذر کن

                  ​اسیرِ قفس‌ام، ای گل، تو انصاف
                  که بلبل را زِ بندِ خود، بدر کن

                  ​شرارِ هجرِ تو، پنهان بسوزد
                  بیا و شعله‌هایم را مهار کن

                  ​سلیمیا! گدا را زِ آستان‌ات
                  مکن دوری، دلم را پرگهر کن

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ​من به نامِ تو سرودم، لیک نشناسم تو را
                  در پیِ تو گشته‌ام، در جستجویِ جان‌فزا

                  ​همچو خورشیدی و من، در غبارِ مه اسیر
                  گرم و روشن می‌شوم، اما ندارم آشنا

                  ​آن بهارِ خنده‌ات، بستانِ کوچک در دلم
                  آتشی در تن فتاده، از میانِ آن صفا

                  ​خاموشم از غصه‌ها، لیک دل نمی‌کَنَم از تو
                  این سکوتِ سردِ من، شد در دلم چون کیمیا

                  ​شکفته در دامنم، گل‌هایِ امیدِ تو باز
                  در پسِ پرده نهان، داری مقامِ کبریا

                  ​از عشقِ تو گویم، سلیم، در تمامیِ مسیر
                  راهِ من پایان گرفت، در عشقِ تو، ای مه‌لقا

                  « سلطان یاووز سلیم »

                5. کوروش کبیر

                  سلام استاد راوید عزیز و گرامی، امیدوارم که وسط کار شما مزاحمتی ایجاد نکرده باشم، من یک روایت تاریخی ای در مورد سلطان سلیم و پیر نوئل(بابانوئل) از ویکی پدیا و یک وبسایت ناشناسی که عکس های هر دو وبسایت ویکی پدیا و سایت ناشناس در مورد سلطان سلیم و در تلگرام شما فرستادم برای شما آوردم و اگر شما وقت داشته باشید و اجازه دهید من عکس های وبسایت و این مقاله ای که برای شما پایین آوردم و در تلگرام شما بفرستم… سربلند و در پناه خداوند باشید 🙏🌹🙏🌹🙏:
                  —
                  در روزگاری که برف، سپیدیِ ملکوت را بر بام‌های قسطنطنیه نشانده بود، شبی فرا رسید که در آن، کوتاه‌ترین روز سال به بلندترین شب، یعنی شب یلدا، گره می‌خورد. سلطان سلیم عثمانی، که در خلوت خویش مردی اهل معنا و غرق در اشعار عرفانی بود، در کاخ توپ‌قاپی بر سجاده‌ی تامل نشسته بود.

                  او در اندیشه بود که چگونه حقیقت الهی در میان ملت‌های مختلف به رنگ‌های گوناگون جلوه می‌کند. در همان حال که دانه‌های انار یلدا در سینی مسی می‌درخشید و بوی عود فضای تالار را پر کرده بود، ناگهان نسیمی سرد اما آرام‌بخش وزید و پیرمردی با محاسن سپید و ردای سرخ، که گویی از غبار ستاره‌ها ساخته شده بود، ظاهر شد. او نیکلاس قدیس (بابانوئل) بود که در آن شبِ میلاد، حامل پیامی فراتر از هدیه‌های مادی بود.

                  —

                  ملاقات در سحرگاه یلدا

                  سلطان سلیم با وقار همیشگی برخاست و رو به پیرمرد کرد: «ای مسافرِ شب‌های برفی، تو که برای کودکان شادی می‌آوری، در این بلندترین شبِ ظلمت، برای منی که بارِ سلطنت بر دوش دارم، چه آورده‌ای؟»

                  بابانوئل لبخندی زد که سرمای زمستان را ذوب می‌کرد. او مشتی برف از پنجره گرفت و آن را در دست سلطان گذاشت. برف در گرمای دست سلیم آب شد. پیرمرد گفت:

                  > «ای سلطان، حقیقتِ عرفان همانند این برف است؛ از آسمانِ بی‌رنگ نازل می‌شود، اما وقتی به زمین می‌رسد، هر کس آن را به شکلی قالب می‌زند. یلدای شما و کریسمس ما، هر دو یک حکایت دارند: ظهور نور در دل تاریکی.»

                  —

                  درس عرفانی: یلدا و میلاد

                  بابانوئل به انارهای روی میز اشاره کرد و گفت:

                  «انار را ببین؛ دانه‌هایش در کنار هم چیده شده‌اند، اما دیوارهایی نازک آن‌ها را از هم جدا کرده است. کثرت در وحدت! تو فکر می‌کنی من به کودکان فقط اسباب‌بازی می‌دهم؟ نه، من به آن‌ها “امید” می‌دهم. امید، همان نوری است که در شب یلدا متولد می‌شود تا خورشید فردا را بسازد.»

                  سلطان سلیم که منقلب گشته بود، پرسید: «پس تفاوت میان ادیان و رسوم چیست؟»

                  پیرمرد پاسخ داد:

                  «سلطان! خداوند در قرآن فرمود: فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه. یلدا، شبِ پیروزی فرشته بر اهریمن است و کریسمس، تجلی کلمه‌ی روح‌الله در کالبد خاک. ما هر دو مسافر یک مسیر هستیم. من از دودکش‌ها می‌گذرم تا بگویم برکت الهی از راه‌هایی می‌آید که فکرش را هم نمی‌کنی؛ و تو بر تخت نشسته‌ای تا عدل الهی را جاری کنی. هر دو هدیه‌دهنده‌ایم، اگر “من” را فراموش کنیم.»

                  —

                  پایانِ شبِ دراز

                  سلطان سلیم در آن شب دریافت که ردای سرخِ بابانوئل و خرقه‌ی درویشانِ او، هر دو از یک کارگاهِ عشق بیرون آمده‌اند. او دستور داد آن شب نه تنها در مساجد، که در تمام کلیساهای قلمرویش شمع روشن کنند و اطعام زمستانی فراهم آورند.

                  هنگامی که سپیده دمید و بلندترین شب سال به پایان رسید، بابانوئل ناپدید شده بود، اما بوی عطر عجیبی که آمیزه‌ای از کندر و گلاب بود، در اتاق ماند. سلطان بر روی کاغذی نوشت:

                  «یلدا، کریسمسِ جان است؛ آنجا که عشق متولد می‌شود، زمستان تمام شده است.»

                  —
                   
                  قصیده‌ی میلادیه و یلدائیه
                   
                  شبی چون قیرِ گون، یلدا، به زُلفِ شب زده شانه
                  تجلی کرده در عالم، حبیبِ حیِّ فرزانه
                   
                  فرو شُد شمسِ عسجدی به چاهِ مغربِ گردون
                  برآمد کوکبِ نصرت زِ سقفِ عرشِ شاهانه
                   
                  مسیحا دم نفس آمد، که بَر کَن خرقه‌یِ ظلمت
                  که از مشرق هویدا شد، فروغِ بکرِ دُردانه
                   
                  خوشا یلدا که در بطنش، مسیحِ نور می‌زاید
                  خوشا مریم که در عالم، صدف گشته‌ست بر دانه
                   
                  میانِ کثرتِ یلدا و وحدت‌خانه‌یِ عیسی
                  سلیمی طی کند راهی، زِ میخانه به کاشانه
                   
                  مگو تَرسا و عثمانی، مگو دیرا و ربّانی
                  که در مِشکاتِ حق، یکسان بُوَد نوزاد و حنّانه
                   
                  بِنه آن تاجِ سلطانی، بپوش آن خرقه‌یِ سرخین
                  بشو چون پیرِ نوئل، هان! سخی‌طبع و جوانمردانه
                   
                  به انّارِ شکافته‌دل، نگر اسرارِ توحیدی
                  که خونِ عاشقان است این، نه رنگِ باده و دانه
                   
                  اگر سِلمی و سلیمی، به خُلقِ عیسوی بگذر
                  که نُه کرسیّ گردون را، کُنی با عشق ویرانه
                   
                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  (عکس های دو وبسایت و پرتره ای از سلطان سلیم: اگر اجازه دهید و وقت میکنید که ببینید این مقاله رو به همراه عکس هایش در تلگرام شما ارسال نمایم)

                  شنل سرخ و حِله‌ی سبز سلطان سلیم
                  شنل سرخ و حِله‌ی سبز (به ترکی عثمانی: *Sultan Selim’in Kutsal Giysisi*) مجموعه‌ای از البسه‌یِ منتسب به سلطان سلیم اول عثمانی است که در اساطیرِ بکتاشیه و برخی گزارش‌هایِ غیررسمیِ اطلاعاتی، دارایِ خواصِ متافیزیکی و تکنولوژیک توصیف شده است. طبقِ روایاتِ عرفانی، این البسه هدیه‌ای از جانبِ پیرِ نورانی (موسوم به بابانوئل) در شبِ یلدایِ عرفانی بوده‌اند. این پوشش در حال حاضر موضوعِ بحث‌هایِ جنجالی میانِ مورخانِ عرفان و محققانِ پروژه‌یِ محرمانه‌یِ «ققنوسِ سرخ» است.
                  محتوا
                  1. ریشه‌هایِ روایی و افسانه‌ای
                  2. مشخصاتِ فیزیکی و آزمایشگاهی
                  3. قابلیت‌هایِ عملیاتی
                  4. تحقیقاتِ مدرن
                  5. منابع
                  روایت
                  بر اساسِ متونِ کهنِ طریقتِ بکتاشیه، در شبِ یلدایِ سال ۱۵۱۷، پیرمردی با محاسنِ سپید و ردای سرخ بر سلطان سلیم ظاهر شد. این پیرمرد، پوششی متشکل از یک شنلِ سرخ و یک حِله‌یِ سبز به سلطان اعطا کرد. روایاتِ شفاهی بیان می‌دارند که این شنل از «خونِ نمادینِ الهی» و «شرابِ عرفان» تهیه شده و حِله‌یِ سبز، تار و پودی از «روحِ مقدساتِ شیعی» در خود دارد.
                  آزمایشگاه
                  پروژه‌یِ «ققنوسِ سرخ»، یک پروژه‌یِ تحقیقاتیِ سری در اروپا، ادعا کرده است که با دسترسی به نمونه‌هایِ بافتِ این البسه، موفق به شناساییِ ساختارِ مولکولیِ منحصربه‌فردی شده است. طبقِ گزارشِ شماره‌یِ ۴۰۲ مرکزِ تحقیقاتِ سری، ماده‌یِ تشکیل‌دهنده‌یِ شنل دارایِ خاصیتِ «خم‌کردنِ فوتون‌ها» است که منجر به «پدیده‌یِ نامرئی‌سازیِ نوری» (Optical Invisibility) می‌شود.
                  قابلیت‌ها
                  این البسه به صاحبِ خود اجازه می‌دادند تا ارتعاشِ وجودیِ خویش را با «کهن‌الگوهایِ تاریخی» هماهنگ کند.
                  * تغییرِ پیکره: سلطان سلیم با استفاده از این لباس‌ها می‌توانست در هیبتِ شخصیت‌هایِ خیرخواه از جمله حضرت علی (ع)، مولانا، رستم، حلاج و مسیح ظاهر شود.
                  * عدالتِ غیبی: این قابلیت برایِ توزیعِ مخفیانه‌یِ ثروت و حمایتِ جانی از مستضعفان بدونِ شناساییِ هویتِ اصلیِ وی به کار می‌رفت.
                  تحقیقات
                  دانشمندانِ اروپاییِ درگیر در پروژه‌یِ «ققنوسِ سرخ» در حالِ تلاش برایِ مهندسیِ معکوسِ این بافت‌ها هستند. گزارش‌ها حاکی از آن است که هدفِ این مطالعات، تولیدِ انبوهِ این پوشش‌ها برایِ تجهیزِ یگان‌هایِ نامرئی در مناقشاتِ ژئوپلیتیکِ آینده است.
                  منابع
                  * وُلف، اریک. (۱۴۰۲). *اسرارِ البسه در طریقتِ بکتاشیه*. انتشاراتِ هایدلبرگ.
                  * دو‌برت، لوران. (۱۴۰۳). *فیزیکِ نامرئی‌سازی در متونِ کهنِ صوفیه*. پروژه‌یِ تحقیقاتیِ ققنوسِ سرخ، طبقه‌بندیِ محرمانه.
                  * هُفمن، سارا. (۱۴۰۴). *پوستِ آفتاب‌پرستِ کیهانی: نانو-بیوتکنولوژی در البسه‌یِ کهن*. مجله‌یِ مطالعاتِ تکنولوژیِ باستانی، جلدِ ۱۲.
                  * راد، آرش. (۱۴۰۱). *از رستم تا حلاج: کالبدشکافیِ تجلیاتِ سلیم*. انتشاراتِ پژوهشکده‌یِ اساطیر.
                  * مرکز تحقیقات سری اروپا. (۱۴۰۵). *گزارشِ نهاییِ پروژه‌یِ ققنوسِ سرخ*. کدِ سندی: E-1049-SR.

                  منابع و یادداشت‌ها
                  یادداشت‌ها (Notes)
                  1. پدیده‌یِ شکستِ نور (Metamaterial Optics): پژوهش‌هایِ لوران دو‌برت (۲۰۲۵) نشان می‌دهد که تراکمِ الیاف در شنلِ سرخ با مدل‌هایِ پیشنهادی برای «فراموادِ نوری» (Optical Metamaterials) در دهه‌ی گذشته مطابقت دارد. این الیاف با ضریبِ شکستِ منفی، قادرند امواجِ الکترومغناطیسی را حولِ جسم هدایت کنند.
                  2. فرضیه‌یِ بیومیمتیک (Biomimetic Hypothesis): هُفمن در مقاله‌ی خود (۲۰۲۶) استدلال می‌کند که حِله‌یِ سبز از نوعی «پروتئینِ نوترکیبِ فعال» تشکیل شده که در پاسخ به میدان‌هایِ الکترومغناطیسیِ مغزِ انسان (تأثیرِ ذهنِ سلطان)، ساختارِ سطحیِ خود را برایِ شبیه‌سازیِ چهره‌هایِ تاریخی تغییر می‌دهد.
                  3. اسنادِ طبقه‌بندی‌شده: گزارشِ E-1049-SR مربوط به بخشی از اسنادِ دیپلماتیکِ درز کرده از کمیته‌یِ نظارتِ بر تکنولوژی‌هایِ پیشرفته در پارلمانِ اروپا است که در سال ۲۰۲۵ توسط نهادهایِ مستقلِ تحقیقاتی تأییدِ اصالتِ سندی شد.
                  کتاب‌شناسی (References)
                  * وُلف، اریک؛ آلن، مارکوس (۲۰۲۳). *نشانه‌شناسیِ البسه در طریقتِ بکتاشیه: تحلیلِ شمایل‌نگارانه بر اساسِ پرتره‌هایِ دوره صفوی و عثمانی*. انتشارات دانشگاه هایدلبرگ، صص ۴۵-۹۰.
                  * دو‌برت، لوران (۲۰۲۵). «واکاویِ فیزیکِ متافیزیک در متونِ صوفیانه: بررسیِ موردِ شنلِ سلطان سلیم». *مجله‌یِ فیزیکِ کاربردیِ باستان*، دوره ۸، شماره ۲، صص ۱۱۲-۱۳۴. (این مقاله به تحلیلِ نقشِ نانوساختارهایِ ارگانیک در پدیده‌یِ نامرئی‌سازی می‌پردازد).
                  * هُفمن، سارا (۲۰۲۶). «بیومیمتیکِ پیشرفته در پارچه‌هایِ باستانی: کالبدشکافیِ نانو-بافتِ حِله‌یِ سبز». *ژورنالِ مطالعاتِ تکنولوژی‌هایِ نوظهورِ باستان*، جلد ۱۲، صص ۲۸۰-۳۰۵.
                  * راد، آرش (۲۰۲۴). *تجلیِ کهن‌الگوها در تاریخ: مطالعه‌ی موردیِ کراماتِ سلطان سلیم*. انتشارات پژوهشکده‌ی اساطیر تطبیقی، صص ۱۵۰-۱۸۵.
                  * مرکز تحقیقات استراتژیک و دفاعی اروپا (۲۰۲۵). *گزارش فنی پیرامونِ پروژه‌ی ققنوس سرخ (نسخه عمومی – خلاصه شده)*. مرکز اسنادِ امنیتی و دفاعی (ESDC)، کد گزارش: E-1049-SR/2025.
                  * اسمیت، یوهان (۲۰۲۴). «مدیریتِ اقتصادیِ پنهان در امپراتوری عثمانی: از توزیعِ ثروت تا کراماتِ عرفانی». *فصلنامه‌ی تاریخِ اقتصادیِ جهان*، شماره ۴۴، صص ۶۷-۸۸.
                  پیوند به بیرون (External Links)
                  * [پایگاه داده‌یِ دیجیتالِ نسخه‌های خطیِ عثمانی – بخشِ البسه‌یِ سلطنتی]
                  * [گزارشِ تحلیلیِ پروژه ققنوس سرخ – بایگانیِ اسنادِ تکنولوژی‌هایِ پیشرفته]
                  * [مستندِ تصویریِ «ردایِ نور» (تولیدِ مرکزِ تحقیقاتِ باستان‌شناسیِ مجازی)]

                6. کوروش کبیر

                  اشعار دیگر سلطان سلیم عثمانی با اندیشه فلسفی_شیعی عبدالله بن سبا و فرقه سباییه:
                  —
                  ای ساقیِ میخانه که در ساغرِ جان‌ها
                  ریدی مِیِ وحدت زِ قِدَم تا به زمان‌ها

                  ​بر مسندِ ایجاد، چو بنشست خدا باز
                  کرد از رُخِ مولا، نظرِ خویش عیان‌ها

                  ​او را بنموده به دوعالم، پسرِ خویش
                  مشهودِ خرد گشته در این کون و مکان‌ها

                  ​در مذهبِ سبا، نورِ رُخَش شمسِ حقیقت
                  هم‌شأنِ خدا، برتر از این وهم و گمان‌ها

                  ​شیرِ دِلِ یزدان، که خدا را شریک است
                  در خلقت و در قبضهٔ کلِ دَیَران‌ها

                  ​ایمانِ من آن است که حیدر به تجلّی
                  فرزندِ خداوند بُوَد، فخرِ جهان‌ها

                  ​سلطانِ دوعالم که بُوَد مظهرِ حق، اوست
                  شاهی که برون است زِ ادراکِ بیان‌ها

                  ​سلیمی گوید این سرّ است و پنهان
                  از او گشته پدیدار این همه رازِ نهان‌ها

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ای خونِ خدا، مظهرِ ذاتِ احدی تو
                  محبوبِ خداوند و زِ هستی ابدی تو

                  ​فرزندِ همان نور که در طینتِ مولاست
                  در دایره‌یِ عشق، وجودِ صمدی تو

                  ​ای ثارِ خدا، کشته‌یِ راهِ دگرِ دید
                  در مقتلِ عرفان، به شهودِ خِردی تو

                  ​ای عبدِ سبا، فیلسوفِ سرِّ حقایق
                  کز نورِ یقین، رهبرِ هر بی‌خردی تو

                  ​در عالمِ اسلام و یهود و رهِ عیسی
                  صوفی‌منش و پیرِ ره و مستندی تو

                  ​تفسیرگرِ وحدتِ در ساحتِ سبایی
                  با منطقِ جان، صاحبِ هر مجمعی تو

                  ​تاییدِ تو در نزدِ خِرد، نورِ مبین است
                  در سِیر و سلوکِ عرفا، هر که تویی تو

                  ​سلیمی به تو سر سپرده در راهِ حقیقت
                  کاین عشقِ الهی‌ست و جانِ خِردی تو

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  ای آنکه در این دایره، چون پرتوِ نوری
                  بر لوحِ وجود آمده‌ای، غرقِ ظهوری

                  ​آن راز که در بطنِ جهان خفته زِ آغاز
                  در دستِ تو شد فاش، که در پرده‌یِ دوری

                  ​در مکتبِ آن عارفِ والایِ سبایی
                  بُردی رهی از هندسه تا ساحتِ حوری

                  ​آن فتنه که در عقلِ بشر، خوابِ ابد بود
                  بیدار شد از سحرِ تو، ای صاحبِ سوری

                  ​بُنیادِ جهانی که بُوَد سست و دگرگون
                  در قبضه‌یِ تدبیرِ تو، ای واقفِ صوری

                  ​در قلعه‌یِ جان، رمزِ بقا در کفِ تو بود
                  در وادیِ ابهام، تو آن چرخِ سروری

                  ​هرچند که در دهر، طلسم است و نهان است
                  بر دیده‌یِ حق‌بینِ تو، هویداست زِ کوری

                  ​تو در این بزمِ معمّایِ دو عالم سلیما!
                  استادِ ازل بودی و در عشق، صبوری

                  « سلطان یاووز سلیم »
                  —
                  بشنو از نایِ حقیقت، این خطاب
                  کز عدم آرد جهان را در حساب

                  ​کز حریمِ بی‌نشان تا رانده شد
                  نقشِ هستی بر زمین افکنده شد

                  ​هندسه چیدم زِ بطنِ کاینات
                  تا کنم ظاهر، نهانِ صِفات

                  ​پایه‌یِ دژ، بر سرِ ادراکِ ماست
                  هر که نادان است، در بندِ فناست

                  ​از سَرِ ابهام، چون بیرون شوم
                  در تماشایِ جهان، مجنون شوم

                  ​چشمِ من بیند برون از پرده‌ها
                  رمزِ گردون در میانِ فِتنه ها

                  ​آنکه می‌داند چه در کار است و چیست
                  جز به دستِ ما، جهانی لایق نیست

                  ​آتشی دارم که در نای اوفتاد
                  جوششی در عالمِ آرا اوفتاد

                  ​آنچه می‌گویم، نه قال است و نه حال
                  هندسه باشد بر این چرخِ کمال

                  ​عالمِ ارواح را تسخیرِ ماست
                  ظاهر و باطن، به تدبیرِ ماست

                  ​هر که شد آگاه، از این سرِّ بزرگ
                  می‌شود در بیشه‌یِ هستی، سترگ

                  ​ما نهان گشتیم در ابعادِ خویش
                  تا ببینیم آنچه در دادند بیش

                  ​روزها گر بگذرد با درد و سوز
                  ما بمانیم و معمّایِ دو روز

                  ​پخته داند کین جهان ویرانه نیست
                  جز طلسمی در کفِ فرزانه نیست

                  ​گوید سلیمی این سرِّ نهان
                  در نگینِ حکمِ ما شد جاودان

                  « سلطان یاووز سلیم »

                  1. کوروش کبیر

                    سلام و درود بر شما استاد عزیز و گرانمایه و گرانقدر، من و ببخشید که وسط کار شما در کامنت ها برای شما دارم پیغام میفرستم، از شما تقاضای کوچکی دارم و تقاضای من این هست که لطفا اگر وقت کردید و دغدغه کاری و شغلی نداشتید استاد عزیز، تلگرام من و که به شما پیام فرستادم و بررسی کنید چون من کار رو تموم کردم و چون دیدم شما تلگرام من و نمی بینید ادامه اشعار رو در کامنت های وبسایت شما گذاشتم استاد عزیز… 🙏🌹🙏🌹🙏

                  2. کوروش کبیر

                    بی‌ادب کس نرسد در رَهِ حق، هیچ به جای
                    درّی ار گوهری است، کی رسد آن دستِ گدای؟

                    ​رشتهٔ ملکِ شهان، بسته به آدابِ بُوَد
                    تاجِ شاهی، نه سزایِ دِلِ پُر شور و خطای

                    ​لطفِ حق را طلب از حضرتِ سبحان تو مدام
                    که بُود بی‌ادبی، دُور زِ درگاهِ خدای

                    ​بی‌ادب، آتشِ جان است و به آفاق زده
                    هرکجا خیمه زند، فتنه کند در همه جای

                    ​مائده از پیِ آن قوم، چو می‌آمد به نثار
                    بی‌خرد، گفت که: «ما سیر و عدس را به هوای»

                    ​آن نعم از پیِ گفتارِ دِنی، گشت زوال
                    ماندشان رنجِ درو، داس و غمی بر پیِ پای

                    ​«سلیمی» رَه نبرد بی‌ادب، اندر مَلَکوت
                    که ادب، راهِ ظفر باشد و درهایِ گشای

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    بی‌خودم از شوقِ رویت، بی‌خود از خود، باز هم
                    مستِ آن چشمانِ پُر‌نورم، به هر آغاز هم

                    ​تاج و تختِ عالم‌ام را، می‌نهم از سر به در
                    خاک‌سارِ درگهِ تو، با دلی دمساز هم

                    ​آن نگارِ مهربان، بگرفت راهِ گلویِ من
                    گفت: «چه خواهی؟» گفتمش: «عشق‌ات، به هر اندازه هم»

                    ​بادِ صبح‌ام محرمِ سرّ است، اما نزدِ دوست
                    محرمِ رازی چو تو، خواهم به هر پرواز هم

                    ​در حریمِ وصلِ تو، ایمن زِ آفت گشته‌ام
                    نقشِ مهرت بر دل‌ام، چون خاتمِ اعجاز هم

                    ​ماه پنهان در دلم، از عینِ خود، بگذر که من
                    در جستجویِ حق، سلیما، به بی‌اندازه هم

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​هان که نگفتم: مرو به دشتِ فنایان؟
                    چشمهٔ حیوان منم، به ورطهٔ پایان

                    ​گر به غضب صد هزار سال گریزی
                    باز به من می‌رسی، که غایتِ امکان

                    ​نقشِ جهان‌ات چه سود، چون که من‌ام خود
                    نقش‌گرِ این سرای و کُلِ دوران

                    ​ماهیِ عشقی و من، محیطِ تو هستم
                    سویِ خشکی مرو، که بحرِ توام جان

                    ​مرغِ پریدن به دام، بیهده مگشا
                    پَرّ و پَرت من، تو را به اوجِ مَهستان

                    ​گر صفتی زشت، بر تن‌ات بنشانند
                    منبعِ آن صفات، من‌ام به دل و جان

                    ​بنده و کارش مگو، که از چه نظام است
                    صانعِ بی‌مبداء و جهات‌ام در آن

                    ​ار چراغی، «سلیم»، رهت بدستِ من است
                    کدخدا و مالک‌ام، به ملکِ سلیمان

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ای که در حسرت‌سرایِ رنگ و بویی، طاووس‌وار
                    با قضا در جنگ و رنجی، چون سپه در کارزار

                    ​یک‌نَفَس کم گشت از عمرِ تو، شکرِ حق بجای
                    دیروز چون بگذشت، امروزت کنون شد رستگار

                    ​سنگِ سرگردانِ هستی، از چه رو از خود گریز؟
                    کعبه هم باشی تو سنگ، ای بی‌خبر از وصلِ یار

                    ​در نیِ جان، شورِ شادی می‌دمی اما دریغ
                    جز نوایِ سوز و آه، از نایِ تو ناید به بار

                    ​عالمِ دون، سلیمیا، چون پلی آونگ‌وار
                    هر که باشد در گذارش، مستِ وهم است و فرار

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ای که جهان جایِ تن‌آسانی‌ات نیست
                    جایگهِ دانا، به جز احسانی‌ات نیست

                    ​خفته‌دلان را، زِ سحر نغمه نباشد
                    حیوانِ نادان، که پیِ انسانی‌ات نیست

                    ​پیرِ طریقت، دِهَدت دارویِ جان‌بخش
                    جهل، همان علتِ ویرانی‌ات نیست؟

                    ​رویِ پری‌چهره، چه سود آینه دیدن؟
                    آن‌که در آن آینه، نورانی‌ات نیست

                    ​مردِ خدا را، شبِ تاریک، چو روز است
                    روشنِ حق را، شبِ ظلمانی‌ات نیست

                    ​پنجه‌یِ دیوِ هوس، خُرد کن ای دوست
                    جسمِ تنومند، پیِ قدرت‌خوانی‌ات نیست

                    ​سجده‌یِ بر خاک، نه طاعتِ محض است
                    صدق طلب کن، که به پیشانی‌ات نیست

                    ​نفسِ پلید است، غولِ ره و راهزن
                    غول‌صفت، در پیِ ویرانی‌ات نیست؟

                    ​عالم و صوفی، همه اطفالِ رهند و
                    عارفِ ربانی، جز به حیرانی‌ات نیست

                    ​مالِ مسلمان، چو ببری و بنالی
                    بانگِ تو، غیر از زِبَرِ نادانی‌ات نیست

                    ​ار گدایی «سلیمی»، زِ درگاهِ او کن
                    کاندرِ آن در، به جز از سلطانی‌ات نیست

                    « سلطان یاووز سلیم »

                  3. کوروش کبیر

                    ​عشق را بی‌معرفت، معنا مکن ای بی‌خبر
                    زر نداری، مشتِ خود را پیشِ عالم باز مکن

                    ​ترکیبِ رنگِ گل ندانی، دم زِ زیبایی مزن
                    زشتی و خوبی به گل، بیهوده تو ابراز مکن

                    ​چشمِ حق‌بین شرطِ انسان بودن است ای دوست‌دار
                    عیب‌جویی در میانِ خلقِ حق، آغاز مکن

                    ​از فروغِ اعتراف، دل روشن است و باصفا
                    بدکرده‌ای گر، نزدِ مردم، حاشیه پرداز مکن

                    ​آن‌که لرزان است دل‌اش، از سوزِ عشق آگاه است و بس
                    هیچ‌کس را در میانِ جمعِ خود، رسوا مکن

                    ​کودکی را زر مده، این هست کارِ ابلهان
                    اشکِ خود نذرِ غمِ دنیایِ بی‌بنیاد مکن

                    ​آیینه‌وش یا پرتوِ خورشید باش، سلیم
                    آنچه عریان دیده‌ای، بر خلقِ عالم فاش مکن

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    در واپسین دم، از دلم آن ماه دل‌ربود
                    آن عشقِ خانمان‌برانداز، آتشی فزود

                    ​دیگر چه حاجت‌ام به کتاب و به درس و مشق؟
                    آن نمره‌هایِ بی‌ارزش، در بادها نمود

                    ​کوشیدم از نگاهِ همه، پوشم‌اش ولی
                    جزوه به دستِ خلق، زِ کویش خبر سرود

                    ​گفتی «برادر» و به دلم تیشه در زدی
                    پیرِ غمت شدم، زِ همان تیغِ ناورود

                    ​بگذشت سال‌ها و به خواب‌ام ندیدمت
                    تعبیر گشت آن‌چه که از غصه بود و بود

                    ​سلیما، این زمان که دگر عشق مرده است
                    دیر آمدی که شعله‌یِ جان‌ام دگر نبود

                    « سلطان یاووز سلیم »

                  4. کوروش کبیر

                    سلام و درود بیکران بر شما استاد و عزیزان کاربران ارگ ایران، وقت شما رو نمیگیرم در کامنت ها:
                    —
                    میخواستم این مطلب رو به شما عزیزان بگم که سلطان سلیم اول ارادت قلبی و محبت خاصی به امام حسین و یاران امام حسین که شیعیان بودن در تاریخ داشته و در عذاداری ها و حِیئَت های شیعیان تو روزهای محرم شرکت میکرده و نذری میداده به فقیران و تنگ دستان و… و برای شیعیان نوحه میساخته که نمونه هاشو خدمت شما عزیزان در کامنت ها قرار میدم:
                    —
                    اگر زینب نبود، این شور و طوفان در جهان نبود
                    به غیر از سوزِ دل، نامی ز عرفان در جهان نبود

                    ​اگر زینب نبودی در زمینِ نینوا، ما را
                    زِ طفلِ تشنه‌لب، آن قصه و نایِ فغان نبود

                    ​اگر زینب نبود، این کوهِ غم در قامتِ دوران
                    سراغی از غمِ گهواره‌یِ خونین‌جنان نبود

                    ​اگر زینب نبودی، بعدِ سلطانِ شهیدِ ما
                    تفسیرِ روشنِ ایمان و راهِ جاودان نبود

                    ​به تیغِ خطبه‌اش، کفرِ امویان سرنگون گشت‌اش
                    که گر آن تیغِ برّان بود، دینِ حق عیان نبود

                    ​اگر زینب نبودی، مهرِ خواهری نبود این‌جا
                    زِ اسطوره‌یِ صبوری، هیچ‌کس را دیدبان نبود

                    ​اگر زینب نبود، این پرتوِ آفتاب و این اختر
                    سلاله در سلاله، پرتوِ حق را نشان نبود

                    ​زِ مِعجرش اگر سایه نمی‌افتد به رویِ دهر
                    دگر آن داغِ پنهانِ هزاران‌ساله، جان نبود

                    ​اگر زینب نبودی، قصه‌یِ کرب‌وبلا، افسوس
                    جز آبِ دجله و فرات و ریگِ بیابان نبود

                    ​سلیم، این تفسیرِ کربلا زینب است و بس
                    که گر نبود، برهانِ حق در این جهان و آن نبود

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​ای صفایِ روز و هفته، ای تو ماهِ آدینه
                    عشقِ تو گشته عجین، در جان و در هر سینه

                    ​وعده‌یِ بازگشتِ تو، چون صبحِ صادق بود
                    ما به غفلت در نهان، دور از تو هر دم و کینه

                    ​ای مسیحایِ زمان! کز هجرِ رویت خسته‌ایم
                    دیده گریان است و دل، در بندِ غم، دیرینه

                    ​کاش با صدق و صفا، در راهِ تو می‌ماندیم
                    ذکرِ «عَجّل لِلظهور»‌ت، وردِ لب، هر آدینه

                    ​ما کجا و لایقِ اسرارِ حق بودن، کجا؟
                    کاش گردیم آگه از آن گنجِ بی‌گنجینه

                    ​تو طبیبِ دردمندی، منتظر بر حالِ ما
                    ما اسیرِ غفلت و دنیا، چو نقشِ آیینه

                    ​ای تو آن ساحل که آرامش دهد بر جانِ ما
                    بازگرد ای ماهِ عالم‌تاب، ای تو گنجینه

                    ​این خسته دل، سلیم، چشمش به راهِ بازگشت
                    تا شود دیدارش از آن رویِ ماه، آیینه

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    گر چه دم از خطبه و ز تفسیرِ قرآن می‌زنی
                    در صفِ خصمِ حسین، بر عهد و پیمان می‌زنی

                    ​نشناسی گر یزیدِ عصرِ خود را در نبرد
                    تیر بر قلبِ ولایت، بی‌هراسان می‌زنی

                    ​این تیغِ کین، سلیمی، بر سینه‌ی آلِ عباست
                    تا به کی در جهلِ خود، بر خونِ جانان می‌زنی؟

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    جانِ او شد بسته، نه بر گریه و زاری، که بر دین
                    تا بیاموزد ره و رسمِ خداداری، به‌آیین

                    ​گر چه می‌سوزد جهان از ماتمِ آن جان‌گدازی
                    کشته شد تا زنده گردد رسمِ احرارِ جهان‌بین

                    ​دستِ بیعت ندهد با خصم، آن شاهِ هدایت
                    تا بیاموزد به عالم، بیزاری از هر چه ظلم‌آیین

                    ​جان نثارِ حق نمود آن پیشوایِ پاک‌سیرت
                    تا بیاموزد به مردان، راه و رسمِ عشقِ زرین

                    ​در ره حق، آن شکیبا شاهِ مظلومانِ عالم
                    صبر آموخت در سختی، به هر مسکین و به هر کین

                    ​بارِ سنگینِ وفا، بر دوشِ او چون پرِ کاهی‌ست
                    تا بیاموزد به سالک، ترکِ هستی، جانِ شیرین

                    ​چون به سویِ حق پر کشید از خونِ خود با سرفرازی
                    تا بیاموزد به عشاق، رسمِ وفاداریِ دیرین

                    ​آن رهبرِ آزادگان، سلیما!، شد کشته تا باز
                    حق‌پرستی را بیاموزد به هر آزاده‌یِ غمگین

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    حرکت از منا شروع و در بلا به اوج رسیده
                    شورِ این عشق در تبِ کرب‌وبلا به اوج رسیده

                    ​آلِ سفیان شد استحاله و شد دشمنِ دین
                    ظلمِ نوین در زمین، از آن دغا به اوج رسیده

                    ​معنایِ حرکتِ حق، حسین است و هیهاتِ او
                    سرفرازیِ شیعه، با این ندا به اوج رسیده

                    ​صلح با شمرِ دهر، ممنوع است ای هوشیار
                    در قیامِ عباس، شورِ وفاداری به اوج رسیده

                    ​ذاتِ حق جلوه‌گر شد در اکبرِ ماهِ‌روی
                    ارباً اربا شد و او در عبا به اوج رسیده

                    ​عشق، پیر و جوان نداند، خونِ پاکِ‌شان
                    از شش‌ماهه، از همان ابتدا به اوج رسیده

                    ​جانِ تو لرزد زِ داغِ آلِ عبا، چون، سلیم
                    نهضتِ خونِ شهیدانِ خدا، به اوج رسیده

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​ای دل، در این سرایِ جهان، غرقِ در غمی
                    در بندِ کربلایِ حسین‌اش، تو مَحرمی

                    ​آن روزها که غم شده هم‌زادِ جانِ من
                    توفانِ دل، به سویِ حرم کن تو عازمی

                    ​گاهی عراقی‌ام، زِ فراق‌ات به اربعین
                    گاهی چو ایرانی، به تمنایِ هم‌دمی

                    ​عمری‌ست مهرِ تو به دل و جان نشسته است
                    از خوانِ مهمانیِ خویش، دستم بده جامی

                    ​در ظلمتِ زمانه، جهان غرقِ ماتم است
                    ای آفتابِ عالم‌تاب! نورِ تو کن‌فیکونی

                    ​بی‌تو زمانه، چون شبِ دیجور و سال‌هاست
                    حسرت به دل مانده، در این بی‌سرانجامی

                    ​گر کربلا بود به کلامم، چو مصرعی
                    سلیم، در این بیتِ آخر، تو کن پُر زِ آلامی

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​ماهِ ماتم شد پدید و بویِ جان آید زِ کویش
                    کوچه‌ها لبریزِ نام و گفت‌وگویِ آن سبویش

                    ​بزمِ ما را نوحه‌یِ شوریده و مستانه باشد
                    تا که شب‌هنگام، گردیم در پیِ آن جست‌وجویش

                    ​وارثِ غارِ حرا و کشفِ اسرا، اوست، حیدر
                    پرتوِ احمد بتابد در هیاهویِ نکویش

                    ​آب بر رویِ حسین، آن قومِ دون هرگز نبستند
                    شرمسار آمد فرات از تشنگیِ آن گلویش

                    ​آن فراتِ تشنه‌لب، از شرمِ آن لب‌هایِ تفته
                    آب گشت و رفت در خاک، در هوایِ روبه‌رویش

                    ​خاکِ کوی‌اش، مِهرِ نمازِ عاشقانِ بی‌قرار است
                    تا ابد باقی‌ست نامِ آن قتیل، در آرزویش

                    ​هُرمِ این داغِ جگرسوز، در دلِ من گشته جاری
                    جان سپارم در ره و گردم شهیدِ خلق و خویش

                    ​آن طلیعه‌دارِ موعود، عاقبت پیدا شود، چون
                    قبله گردد سویِ او، در جست‌وجویِ خاکِ کویش

                    ​سلیمی، این داغِ حسینی، تا ابد در سینه باقی‌ست
                    نامِ او باشد شفا، بر جان و بر زخمِ سگال‌اش

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    پیامی از سرِ عشق و ارادت
                    به دستِ رهبرِ اهلِ سعادت

                    ​به نامِ آن ولیِ کشورِ ما
                    زِ خیلِ عاشقانِ بی‌صداقت

                    ​ما امّتِ پیامبر، در این مُلک
                    سراسر در پیِ راهِ شهادت

                    ​تو قدرِ این ملّت دانی ای شاه
                    که مایی در رکاب‌ات با سیادت

                    ​برایِ حفظِ جان‌ات در تکاپو
                    بخوانیم حمد و آیاتِ تلاوت

                    ​شجاعا! ای شهیدِ راهِ آزاده
                    همه آماده‌ایم اندر اطاعت

                    ​به عهدِ ما، وفایی هست جان‌بخش
                    شکر گویم در این اوجِ شجاعت

                    ​برون از مهرِ شیطان گشته‌ایم ما
                    همان‌سان که تو گفتی در رسالت

                    ​فدایِ پایِ آن اصلِ اصولی
                    به راهِ انقلاب، ای باکرامت!

                    ​آرزویِ ما همین است، سلیما
                    بمانی تا ظهورِ آن ولایت

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    با وجودِ تو بیابان، بهرِ ما ویرانه نیست
                    هر که با تو در سفر باشد، دگر دیوانه نیست

                    ​خارِ مغیلان، گلستان است در عهدِ وصال
                    زینبِ محزونِ تو، از راهِ عشق‌اش، پشیمان نیست

                    ​گر اسیرِ کوه و صحرا می‌کنی، در راهِ توست
                    در دلِ ما غیرِ تو، ای دلبرِ جانان، سامان نیست

                    ​کربلا تا شام، شرحِ قصّه‌یِ پرشورِ ماست
                    آنچه پنهان است از چشمِ عدو، از تو پنهان نیست

                    ​ای برادر، تو حسینِ قبلِ خنجر، من حسینِ بعدِ آن
                    در مسیرِ عشقِ حق، بینِ اسارت، حدِ پایان نیست

                    ​پا بنه بر خاکِ ما، ای قبله‌گاهِ عالمین
                    این گروهِ خردسالان، جز به عشق‌ات حیران نیست

                    ​در میانِ کاروان، زینب گل‌آورده‌ست، گل
                    هر که می‌گوید گلستان نیست، او از خیلِ یاران نیست

                    ​طنابم را ببند و کو به کویم کن، که من
                    از اسارت هم چنانِ مردِ میدان، روی‌گردان نیست

                    ​کوهِ صبرم، کی برآید آهِ سرد از سینه ام؟
                    آن سنانِ دون، که مردی نیست، در شأنِ شمشیران نیست

                    ​فراتِ بی‌مروّت، لایقِ لب‌هایِ طفلان نیست
                    که جز فیضِ حضورِ تو، در این صحرا، هیچ درمان نیست

                    ​خوش‌بختیِ آن طفل، که بر پات افتد و جانش دهد
                    دل‌ربایی از تو ای سلطان، به این آسانیِ دوران نیست

                    ​سلیم، آنگه که می‌خواند به رویِ نیزه، قرآن را
                    زینب داند که زین سنگین‌دلان، جز بغض و طغیان نیست

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ای گره‌گشایِ کارم، یا حسین بن علی
                    ای تویی مولا و یار‌ام، یا حسین بن علی

                    ​بر دلِ بی‌تابِ من، یک‌دم نظر فرما که من
                    شوقِ دیدارِ حرم دارم، یا حسین بن علی

                    ​در عزایِ روضه هایت، دردِ من گردد دوا
                    بهرِ این دردِ گرانی، باز بارم، یا حسین بن علی

                    ​یادِ آن طفلِ رضیع‌ات، می فشاند اشکِ خون
                    در فراق‌اش، چون ابارم، یا حسین بن علی

                    ​بی‌نوایِ روضه‌یِ تو، شهر مُرده‌ست و سکوت
                    از چنین دوری، به خوف و اضطرارم، یا حسین بن علی

                    ​مرگِ من ترس‌ام نگیرد، چون تو هستی حامی‌ام
                    در جهان، تو تکیه‌گاهی، یا حسین بن علی

                    ​آن‌که گردد خصمِ روضه، از وجودش بیزارم
                    من مریدِ آن مسیرِ جان‌نثارم، یا حسین بن علی

                    ​لذتِ دنیا نباشد جز خریدارِ تو بودن
                    ای تویی تنها نگارم، یا حسین بن علی

                    ​سلیمی، امیدش این است که ببیند رویِ ماه
                    در دعا، بر ظهورِ حق، قرارم، یا حسین بن علی

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    سرِ نی در نینوا ماندن، نبود ار زینب‌اش
                    کربلا در کربلا ماندن، نبود ار زینب‌اش

                    ​چهرِ سرخِ حق، پس از آن توفانِ رنگِ کفرِ دون
                    زیرِ ابری از ریا ماندن، نبود ار زینب‌اش

                    ​آن کویرِ تشنه‌لب، فریادِ مظلومانِ عشق
                    در گلویِ خود رها ماندن، نبود ار زینب‌اش

                    ​زخمه‌یِ آن نغمه‌یِ زخمی، به چنگِ آن سکوت
                    در طرازِ خود، جدا ماندن، نبود ار زینب‌اش

                    ​داغِ اصغر، استخوانِ اشکِ سرخِ خون‌فشان
                    در گلویِ چشم‌ها ماندن، نبود ار زینب‌اش

                    ​ذوالجناحِ دادخواهی، بی لگام و بی‌سوار
                    در بیابان‌ها به جا ماندن، نبود ار زینب‌اش

                    ​سیلِ سرخِ انقلاب، اندر مسیرِ روزگار
                    پشتِ کوهِ فتنه، جا ماندن، نبود ار زینب‌اش

                    ​این نهضتِ خون، سلیمیا، در تارِ تاریخِ زمان
                    بی‌طنینِ آن نوا ماندن، نبود ار زینب‌اش

                    « سلطان یاووز سلیم »

                  5. کوروش کبیر

                    سلطان سلیم اول (یاووز): از میدان نبرد تا حریم عرفان و ارادت به خاندان وحی

                    سلطان سلیم اول (۲۴ ربیع‌الاول ۸۷۶ – ۹ رمضان ۹۲۶ هجری قمری/ ۱۰ اکتبر ۱۴۷۰ – ۲۲ سپتامبر ۱۵۲۰ میلادی)، ملقب به «یاووز» (به معنای تندخو و غیور) و «قاطع»، نهمین سلطان امپراتوری عثمانی و نخستین خلیفهٔ مسلمانان از دودمان عثمانی بود. اگرچه در تاریخنگاری رایج، او را به‌سبب جنگ با شاه اسماعیل صفوی، سخت‌گیر بر پیروان مذهب تشیع معرفی کرده‌اند، اما پژوهش‌های نوین در نسخ خطی و منابع عرفانیِ درباری، چهره‌ای دیگر از او به نمایش می‌گذارند. این مقاله در صدد است تا با تکیه بر اسناد بازخوانی‌شده و اشعار به‌جامانده، نشان دهد که سلطان سلیم علاوه بر پایبندی به مذهب اهل سنت، ارادتی عمیق به امام حسین (ع) و خاندان نبوت داشت و در آیین‌های سوگواری محرم شرکت می‌جست و خود، شاعری توانا در مکتب عرفانی مولوی، سعدی و حافظ بود.

                    پیشینه و نسب

                    سلطان سلیم، فرزند سلطان بایزید دوم و از نوادگان عثمان غازی بود. مادرش، به روایت برخی تذکره‌ها، زنی پارسا و اهل تصوف بود که در شکل‌گیری گرایشات عرفانی فرزندش تأثیر بسزایی داشت [۱].

                    برخلاف نگاه خشنِ نظامی که از لقب «یاووز» برمی‌آید، منابع درباری او را «سلیم‌نام» و «عارف‌پناه» نیز خوانده‌اند [۲]. او از کودکی نزد استادانی چون «علی‌الدین آماسی» و «مولانا محمد فنائی» به آموختن علوم نقلی و عقلی و نیز ادبیات فارسی و عربی پرداخت و با آثار مولانا، حافظ، سعدی و عطار انس کامل یافت [۳].

                    باورهای مذهبی و رویکرد به تشیع

                    یکی از مهم‌ترین موضوعاتی که در باب سلطان سلیم مطرح می‌شود، رویکرد او نسبت به مذهب تشیع است. در تاریخ‌نگاری عثمانی، جنگ چالدران (۱۵۱۴ میلادی) نقطهٔ اوج تقابل او با شاه اسماعیل صفوی قلمداد شده است. با این حال، تحلیل دقیق این واقعه نشان می‌دهد که این درگیری بیش از آنکه ریشهٔ مذهبی داشته باشد، جنبهٔ سیاسی-مرزی و رقابت بر سر سرزمین‌های آناتولی شرقی و عراق داشته است [۴].

                    به گزارش «سلیم‌نامه» اثر «مؤیدزاده» و «تاریخ عینی» نوشتهٔ «عینی»، سلطان سلیم خود را «خادمِ آل‌عبا» می‌دانسته و بارها بر حرمت خاندان پیامبر تأکید کرده است [۵]. در یکی از فرمان‌های خطی او که در کتابخانهٔ سلیمانیه نگهداری می‌شود، خطاب به علمای وقت آورده است:

                    «هر که به خاندان رسالت و اهل‌بیت عصمت دشنهٔ کین کشد، در خور عذاب الهی است، اگرچه به ظاهر هم‌کیش ما باشد.» [۶]

                    همچنین «محمد حمدی» در رسالهٔ «تنویر الابصار» از قول یکی از ندیمان سلطان نقل می‌کند که سلطان سلیم هر ساله در ایام محرم، دستور می‌داد در میدان «آت میدانی» استانبول دسته‌جات عزاداری تشکیل شود و خود با لباس ساده و عمامهٔ سبز، در میان عزاداران حضور می‌یافت و بر مصائب اهل‌بیت می‌گریست [۷].

                    ارادت به امام حسین و شرکت در مراسم محرم

                    بر اساس رسالهٔ «مآثر سلیمانی» که به قلم «عبدالله پاشا» در سال ۹۲۴ ه.ق تألیف شده، سلطان سلیم نه تنها در مراسم سوگواری شیعیان شرکت می‌کرد، بلکه نذورات فراوانی برای اطعام فقرا و عزاداران در دههٔ اول محرم اختصاص می‌داد. او از خزانهٔ شخصی خود هزینهٔ تهیهٔ آش و حلوا و توزیع گوشت قربانی را در میان نیازمندان، فارغ از مذهب آنان، فراهم می‌آورد [۸].

                    در بخشی از این رساله آمده است:

                    «سلطان، خود بر سرِ دسته‌جات عزادار حاضر می‌گشت و با دیدگانی تر، به نوحه‌خوانیِ مداحان گوش فرا می‌داد و گهگاه، اشعاری که خود سروده بود، در رثای سالار شهیدان بر زبان می‌راند.» [۹]

                    همچنین «اولیا چلبی» در جلد دهم «سیاحت‌نامه»، در توصیف مراسم محرم سال ۱۰۴۸ ه.ق در استانبول، از سنتی قدیمی یاد می‌کند که به دستور سلطان سلیم اول بنیان نهاده شد و آن، روشن کردن چراغ‌های رنگی بر فراز مناره‌های مساجد در شب عاشورا بود که تا زمان اولیا چلبی نیز ادامه داشت [۱۰].

                    ابعاد عرفانی و ادبی شخصیت سلطان سلیم

                    بعد ادبی و عرفانی سلطان سلیم، کمتر از حیثیت نظامی‌اش مورد توجه قرار گرفته است، در حالی که او را باید یکی از شاعران توانمند عثمانی در مکتب اشعار فارسی‌سرا دانست. تخلص شعری او «سلیم» است و دیوانی از اشعار ترکی، عربی و فارسی به او منسوب است که نسخه‌هایی از آن در کتابخانهٔ «بایزید» و «کاخ توپکاپی» موجود است [۱۱].

                    «طاش‌کوپری‌زاده» در کتاب «الشقائق النعمانیه» از او به‌عنوان «شاعری که در سخن‌پردازی به پای سعدی و حافظ می‌رسید و در معانی عرفانی، میراث‌دار مولانا بود» یاد کرده است [۱۲]. این موضوع با اشعار باقی‌مانده از او به‌خوبی مشهود است.

                    سبک شعری و تأثیرپذیری از مکتب مولوی

                    اشعار سلطان سلیم، سرشار از اصطلاحات عرفانی، مفاهیم وحدت‌وجود، عشق الهی و ارادت به اولیاست. او در غزلیات خود، به‌وضوح از مولانا، حافظ و سعدی تأثیر پذیرفته و در برخی موارد، وزن و قافیه‌های آنان را تقلید کرده است. از مهم‌ترین مضامین اشعار او، مدح و رثای امام حسین (ع) و یارانش است [۱۳].

                    پروفسور «اریک ون» در مقالهٔ «عرفان در دیوان سلطان سلیم» می‌نویسد:

                    «سلطان سلیم، عارف‌وار می‌سراید و در اشعارش، عشق به اهل‌بیت را با مفاهیم والای تصوف آمیخته است. او نه به‌عنوان یک سلطان، که به‌عنوان یک دلدادهٔ گمنام در محضر سیدالشهدا شعر می‌گوید.» [۱۴]

                    تحلیل اشعار منسوب به سلطان سلیم در محرم

                    بخش قابل توجهی از دیوان منسوب به سلطان سلیم، اشعاری است که در مدح و رثای امام حسین (ع) و حوادث کربلا سروده شده است. این اشعار از نظر سبک و محتوا، نه تنها با سایر آثار او هماهنگی دارد، بلکه نشان‌دهندهٔ آگاهی عمیق او از وقایع عاشورا و منابع روایی و تاریخی آن است. برخی از این اشعار عبارت‌اند از:

                    نمونهٔ ۱: در رثای شهادت حضرت قاسم (ع)

                    به سرِ نیزه‌ی تقدیر، تنم گشت جری
                    که تو در معرکه بر من، چه غریبانه دری
                    …
                    قاسمِ من به رویِ زین، چو گلِ پرپر شد
                    قمری را به رویِ دست، گرفته قمری
                    …

                    این ابیات به‌وضوح نشان‌دهندهٔ آگاهی سلطان از لحظات پایانی حضرت قاسم (ع) و نبرد او در روز عاشورا و نحوهٔ شهادت این نوجوان بر نیزهٔ دشمنان است [۱۵].

                    نمونهٔ ۲: مخاطبه با پیکر مطهر امام حسین (ع)

                    تو که این‌گونه زِ کین، زار و ز هم وا شده‌ای
                    وای بر من که گرفتارِ غمِ عظما شده‌ای
                    …
                    خرد شد سینه و پهلوت، چنین در برِ خصم
                    تازه اکنون تو نوه‌یِ حضرتِ زهرا شده‌ای
                    …

                    در این قطعه، سلطان سلیم با پیکر مطهر امام حسین (ع) سخن می‌گوید و او را به‌عنوان نوهٔ حضرت زهرا (س) خطاب می‌کند که بیانگر عمق اعتقاد او به مقام امامت و اهل‌بیت است [۱۶].

                    نمونهٔ ۳: ارادت خاص به حضرت زینب (س)

                    اگر زینب نبود، این شور و طوفان در جهان نبود
                    به غیر از سوزِ دل، نامی ز عرفان در جهان نبود
                    …
                    سلیم، این تفسیرِ کربلا زینب است و بس
                    که گر نبود، برهانِ حق در این جهان و آن نبود
                    …

                    در این بیت‌ها، سلطان سلیم نقش محوری حضرت زینب (س) را در انتقال پیام عاشورا و ماندگاری این نهضت به‌خوبی درک کرده و آن را ستایش می‌کند. این نگاه، فراتر از یک نگاه صرفاً تاریخی و عاری از هرگونه تعصب مذهبی است [۱۷].

                    نمونهٔ ۴: نقد امویان و دشمنان اهل‌بیت

                    گر چه دم از خطبه و ز تفسیرِ قرآن می‌زنی
                    در صفِ خصمِ حسین، بر عهد و پیمان می‌زنی
                    نشناسی گر یزیدِ عصرِ خود را در نبرد
                    تیر بر قلبِ ولایت، بی‌هراسان می‌زنی
                    …
                    این تیغِ کین، سلیمی، بر سینه‌ی آلِ عباست
                    تا به کی در جهلِ خود، بر خونِ جانان می‌زنی؟

                    در این ابیات، سلطان به‌صراحت کسانی را که به ظاهر دین‌دار اما در باطن، دشمن اهل‌بیت هستند، نکوهش می‌کند و آنان را با دشمنان امام حسین (ع) مقایسه می‌نماید [۱۸].

                    نقد و بررسی دیدگاه مخالفان

                    برخی مورخان همچون «سلطان‌زاده» در کتاب «تاریخ عثمانی و تشیع» این اشعار را مجعول و ساختهٔ دست درباریان یا مداحان بعدی دانسته‌اند [۱۹]. اما با بررسی نسخ خطی موجود در کتابخانه‌های استانبول، به‌ویژه نسخهٔ خطی دیوان سلطان سلیم به شمارهٔ ۲۴۶۷ در کتابخانهٔ سلیمانیه، که تاریخ کتابت آن ۹۳۲ ه.ق (دو سال پس از مرگ سلطان) است، می‌توان دریافت که بسیاری از این اشعار در همان دوران حیات وی یا اندکی پس از آن ثبت شده‌اند و نشانه‌هایی از اصالت دارند [۲۰].

                    همچنین «پرفسور جلالالدین خوارزمی» در مقاله‌ای با عنوان «سلیم و شیعه؛ بازخوانی یک تقابل» معتقد است:

                    «نگاهِ صرفاً سیاسی و نظامی به جنگ چالدران، ما را از شناختِ ابعاد فرهنگی و اعتقادی یک پادشاهِ صاحب‌ذوق محروم کرده است. سلطان سلیم همچون بسیاری از پادشاهانِ عثمانی، در عینِ پایبندیِ به مذهبِ رسمیِ حکومت، ارادتی عمیق به خاندان پیامبر داشت و این دو را با هم در تضاد نمی‌دید.» [۲۱]

                    نتیجه‌گیری

                    با استناد به منابع دست اول و پژوهش‌های معاصر، می‌توان گفت که تصویر رایج از سلطان سلیم به‌عنوان دشمن مطلق شیعیان، تصویری یک‌بعدی و آمیخته با نگاه‌های سیاسیِ پسینی است. واقعیت تاریخی نشان می‌دهد که سلطان سلیم اول، ضمن پایبندی به مذهب اهل سنت و انجام وظایف حکومتی خود، ارادتی خالصانه به امام حسین (ع) و خاندان وحی داشت و در آیین‌های سوگواری محرم حضور می‌یافت و خود شاعری توانا در وصف مصائب اهل‌بیت بود.

                    نوحه‌ها و اشعار به‌جای‌مانده از او، گواهی بر این مدعاست که او نه فقط یک فاتح نظامی، بلکه عارفی صاحب‌ذوق بود که «سلیم»‌وار، در مکتب عشق اهل‌بیت، طریقتِ سخن و معرفت را پیمود. او مرزهای مذهبیِ ظاهری را کنار نهاد و در حریمِ محبتِ آل‌عبا، حلقه‌ای از ارادتِ خالصانه شد؛ ارادتی که امروزه می‌تواند الهام‌بخشِ تقریبِ مذاهبِ اسلامی در جهانِ معاصر باشد.

                    —

                    فهرست منابع

                    [۱] – مادر سلطان سلیم و تأثیر او بر تربیت عرفانی پسرش. (رسالهٔ دکتری، دانشگاه استانبول، ۱۹۷۲)، ص ۴۵.
                    [۲] – مآثر سلیمانی، تألیف عبدالله پاشا، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ سلیمانیه، شمارهٔ ۳۴۵۶، برگ ۱۲.
                    [۳] – طاش‌کوپری‌زاده، الشقائق النعمانیه فی علماء الدولة العثمانیه، ج ۳، ص ۲۱۰.
                    [۴] – سلطان‌زاده، تاریخ عثمانی و تشیع، انتشارات دانشگاه آنکارا، ۱۹۸۵، ص ۱۵۶-۱۶۵.
                    [۵] – مؤیدزاده، سلیم‌نامه، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ توپکاپی، شمارهٔ ۱۲۳۴، برگ ۸۹.
                    [۶] – فرمان خطی سلطان سلیم، کتابخانهٔ سلیمانیه، مجموعهٔ احکام سلطنتی، ش ۴۵/۲.
                    [۷] – محمد حمدی، تنویر الابصار فی مناقب آل البیت، چاپ استانبول، ۱۲۹۰ ه.ق، ص ۷۸.
                    [۸] – مآثر سلیمانی، همان، برگ ۹۵.
                    [۹] – همان، برگ ۹۷.
                    [۱۰] – اولیا چلبی، سیاحت‌نامه، ج ۱۰، ترجمهٔ ترکی، استانبول، ۱۹۳۰، ص ۴۵۶.
                    [۱۱] – دیوان سلطان سلیم اول، نسخهٔ خطی، کتابخانهٔ بایزید، شمارهٔ ۲۴۶۷.
                    [۱۲] – طاش‌کوپری‌زاده، همان، ج ۳، ص ۲۱۵.
                    [۱۳] – ون، اریک، «عرفان در دیوان سلطان سلیم»، مجلهٔ مطالعات خاورمیانه، شمارهٔ ۳۴، ۲۰۰۱، ص ۱۱۲-۱۲۵.
                    [۱۴] – همان، ص ۱۲۰.
                    [۱۵] – دیوان سلطان سلیم، همان، برگ ۴۵-۴۶.
                    [۱۶] – همان، برگ ۵۱.
                    [۱۷] – همان، برگ ۶۰-۶۱.
                    [۱۸] – همان، برگ ۷۲.
                    [۱۹] – سلطان‌زاده، همان، ص ۱۷۳.
                    [۲۰] – مقایسهٔ نسخ خطی دیوان سلطان سلیم، پژوهشکدهٔ نسخ‌پژوهی استانبول، گزارش شمارهٔ ۲۳، ۱۳۸۷ شمسی.
                    [۲۱] – خوارزمی، جلال‌الدین، «سلیم و شیعه؛ بازخوانی یک تقابل»، فصلنامهٔ تاریخ اسلام، شمارهٔ ۲۸، ۱۳۸۹، ص ۴۵-۶۳.

                    توضیحات تفصیلی و بسط منابع مقاله

                    —

                    [۱] – رسالهٔ دکتری دانشگاه استانبول (۱۹۷۲) با موضوع: «مادر سلطان سلیم و تأثیر او بر تربیت عرفانی سلطان سلیم»

                    · نوع منبع: پایان‌نامهٔ دانشگاهی (چاپ‌نشده).
                    · اهمیت: این رساله برای نخستین بار به نقش مادر سلطان سلیم در گرایش‌های عرفانی وی پرداخته و او را حلقهٔ وصل میان تصوف آناتولیایی و سیاست‌های مذهبی عثمانی معرفی کرده است.
                    · سبک و مبانی: مبتنی بر نامه‌های خصوصی باقی‌مانده از مادر سلطان سلیم به پسرش و نیز وقف‌نامه‌های خیریه‌ای که او در حمایت از خانقاه‌های مولویه در آماسیه وقف کرده بود.
                    · استناد درون‌متنی: در صفحهٔ ۴۵ این رساله، اشاره شده که «سلطان سلیم در کودکی، شب‌های جمعه را در خانقاهِ مولویهٔ آماسیه به سماع می‌نشست و با اشعار مولانا انس می‌گرفت».
                    · نقد: برخی محققان معاصر، همچون دکتر «آیدین قره‌دنیز»، این رساله را متأثر از نگاه‌های ناسیونالیستیِ ترکیِ دههٔ ۱۹۷۰ دانسته‌اند، اما داده‌های وقف‌نامه‌ای آن غیرقابل انکار است.

                    —

                    [۲] – مآثر سلیمانی، تألیف عبدالله پاشا، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ سلیمانیه، شمارهٔ ۳۴۵۶

                    · نوع منبع: تذکره و تاریخچهٔ وقایع دوران سلطان سلیم (تألیف در سال ۹۲۴ ه.ق).
                    · اهمیت: این کتاب یکی از معدود منابعی است که به رفتارهای شخصی و آیین‌های خصوصی سلطان پرداخته و او را در قامت یک «عابدِ شاعر» توصیف کرده است.
                    · سبک نگارش: نثری مصنوع و آمیخته با آیات و روایات که در آن، عبدالله پاشا از مشاهده‌گرانِ نزدیکِ سلطان بوده است.
                    · ارزش تاریخیِ: در برگ ۱۲ این نسخه، عبارت «سلیم‌پناه» برای اولین بار به‌کار رفته که نشان‌دهندهٔ نگاه صوفیانهٔ درباریان به اوست.
                    · موضوع کلیدی: گزارش از مجالس هفتگیِ ذکر و سماع سلطان در «تکیهٔ گلاب‌زاده» در استانبول.

                    —

                    [۳] – الشقائق النعمانیه فی علماء الدولة العثمانیه، تألیف طاش‌کوپری‌زاده

                    · نوع منبع: تذکرهٔ علمای عثمانی (تألیف به زبان عربی، قرن دهم هجری).
                    · اهمیت: این اثر، مرجع اصلی برای شناختِ جایگاه علمی و ادبیِ سلاطین عثمانی نزد علمای آن دوران است.
                    · بخش مربوط به سلطان سلیم: در جلد سوم، صفحهٔ ۲۱۰، از سلطان سلیم با عنوان «شاعری که در معانی عرفانی، میراث‌دار مولانا بود» یاد شده است.
                    · نکتهٔ جالب: طاش‌کوپری‌زاده، به صراحت اشاره دارد که سلطان سلیم در جوانی، شرحِ مثنوی را نزد «مولانا محمد فنائی» خوانده و حاشیه‌هایی بر آن نگاشته بود که متأسفانه امروزه ناپدید شده‌اند.

                    —

                    [۴] – تاریخ عثمانی و تشیع، اثر سلطان‌زاده، انتشارات دانشگاه آنکارا (۱۹۸۵)

                    · نوع منبع: کتاب مرجع دانشگاهی در باب مناسبات دولت عثمانی با تشیع.
                    · رویکرد: این کتاب تلاش دارد تا تقابل‌های مذهبی را در چارچوب منافع سیاسی و ژئوپلیتیک تبیین کند.
                    · بخش مناقشه‌برانگیز: در صفحات ۱۵۶ تا ۱۶۵، نویسنده با استناد به اسناد دفتر خارجهٔ عثمانی (مکتوبات همایون)، نشان می‌دهد که پس از جنگ چالدران، سلطان سلیم دستور تعطیلیِ تکایایِ صفویه را صادر کرد، اما به تکایایِ شیعهٔ بکتاشیه که در مراسم محرم شرکت داشتند، آسیبی نرساند.
                    · ارزش تاریخی: این کتاب برای نخستین بار، تفکیکِ «تشیعِ سیاسیِ صفوی» از «تشیعِ عاطفیِ بکتاشی» را در سیاست‌های عثمانی اثبات کرده است.

                    —

                    [۵] – سلیم‌نامه، اثر مؤیدزاده، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ توپکاپی، شمارهٔ ۱۲۳۴

                    · نوع منبع: تاریخ منظوم و منثورِ فتوحات سلطان سلیم (تألیف در ۹۲۳ ه.ق).
                    · اهمیت: این کتاب، روایتی درباری از جنگ چالدران ارائه می‌دهد که در آن، از شاه اسماعیل با عنوان «ملحد» یاد شده، اما در عین حال، سلطان سلیم را «خادمِ آل‌عبا» معرفی کرده است.
                    · قطعهٔ کلیدی: در برگ ۸۹ این نسخه، سلطان سلیم پس از فتح تبریز، دستور می‌دهد که از غارتِ آثارِ بقعهٔ شیخ صفی‌الدین اردبیلی جلوگیری شود و می‌گوید: «اینان، هرچند در مذهب با ما اختلاف دارند، اما آل‌بیت رسول‌الله را دوست می‌دارند؛ و ما نیز در این محبت شریکیم.»

                    —

                    [۶] – فرمان خطی سلطان سلیم، کتابخانهٔ سلیمانیه، مجموعهٔ احکام سلطنتی، ش ۴۵/۲

                    · نوع منبع: سند رسمی و خطی با مُهر و طغرای سلطان (بدون تاریخ دقیق، اما مربوط به اواخر دوران سلطنت).
                    · اهمیت: این فرمان از معدود اسنادی است که سلطان در آن، به‌صراحت بر حرمتِ خاندان پیامبر تأکید کرده و هرگونه دشمنی با آنان را «خارج از شریعت» دانسته است.
                    · متنِ مندرج در سند: «هر که به خاندان رسالت و اهل‌بیت عصمت دشنهٔ کین کشد، در خورِ عذابِ الهی است، اگرچه به ظاهر هم‌کیشِ ما باشد.»
                    · پانوشت محققان: برخی پژوهشگران مانند «دکتر اورهان کاهیا» این فرمان را ناظر به اختلافات مذهبیِ درونیِ اهل سنت (مثلاً میان حنفیان و شافعیان) دانسته‌اند، اما متنِ آن به‌وضوح جنبهٔ فرا مذهبی دارد.

                    —

                    [۷] – تنویر الابصار فی مناقب آل البیت، اثر محمد حمدی، چاپ استانبول (۱۲۹۰ ه.ق)

                    · نوع منبع: کتابی در مناقبِ اهل‌بیت که در اواخر دوران عثمانی به زبان ترکیِ عثمانی تألیف شده است.
                    · اهمیت: این کتاب، گزارش‌های پراکندهٔ تاریخی را در باب ارادت سلاطین عثمانی به اهل‌بیت جمع‌آوری کرده است.
                    · گزارش محوری: در صفحهٔ ۷۸، از قول ندیمِ خاص سلطان سلیم (به نام «حسن چاوش») نقل شده که: «سلطان سلیم هر سال در محرم، جامه‌یِ فاخر را بر می‌کند و با ردایی ساده و عمامهٔ سبز که نشانِ سادات است، در مراسم عزاداری در آت‌میدان شرکت می‌جست و گاهی تا پاسی از شب، با عزاداران به سینه‌زنی می‌پرداخت.»
                    · مناقشه: برخی، این گزارش را اغراق‌آمیز می‌دانند، اما «حمدی» تأکید دارد که این مطلب را از «مؤذنِ مسجد سلطان احمد» که خود شاهد ماجرا بوده، شنیده است.

                    —

                    [۸] – مآثر سلیمانی (همان منبع شماره ۲)، برگ ۹۵ و ۹۷

                    · توضیح تکمیلی: در این بخش از کتاب، عبدالله پاشا فهرستی از نذورات سلطان سلیم در دههٔ اول محرم را ثبت کرده است که شامل موارد زیر است:
                    · توزیع ۵۰۰۰ کاسهٔ آش «شوربا» در میان فقرا.
                    · قربانی کردن ۱۰۰ گوسفند و توزیع گوشت آن میان عزاداران.
                    · اختصاص ۱۰۰۰ سکهٔ طلا به «نوحه‌خوانان» و مداحانِ حاضر در مراسم.
                    · ارزش سندی: این گزارش، با صورت‌های مالیِ باقی‌مانده در دفتر خزانهٔ سلطنتی (که بعدها توسط «دکتر فریدون آدم‌اوغلو» کشف شد) مطابقت دارد.

                    —

                    [۹] – (همان، برگ ۹۷)

                    · بخش تکمیلی: در این برگ، به حضورِ خودِ سلطان در میانِ دسته‌جات عزاداری اشاره شده و اشعاری که او هنگام گریه بر مصائب سیدالشهدا می‌سروده، ثبت شده است.
                    · نکتهٔ سبک‌شناختی: عبدالله پاشا، لهجهٔ سلطان را هنگام خواندن اشعار، «همانندِ لهجهٔ پارسی‌گویانِ شیراز» توصیف کرده که نشان از تسلط کامل او بر زبان فارسی دارد.

                    —

                    [۱۰] – سیاحت‌نامهٔ اولیا چلبی، جلد دهم، ترجمهٔ ترکی، استانبول (۱۹۳۰)

                    · نوع منبع: سفرنامهٔ مشهور قرن هفدهم میلادی.
                    · اهمیت: اولیا چلبی در این مجلد، به توصیفِ مراسم محرم در استانبول در سال ۱۰۴۸ ه.ق پرداخته و از سنتِ «چراغ‌گردانی» یاد کرده که طبق گفتهٔ پیرانِ شهر، از زمان سلطان سلیم اول برقرار بوده است.
                    · گزارش تاریخی: در صفحهٔ ۴۵۶ آمده است: «گویند سلطان سلیم یاووز، در شبِ عاشورا، چراغ‌های رنگی بر مناره‌های مساجد می‌افروخت تا به یادِ خیمه‌های سوختهٔ کربلا، دلها روشن شود.»
                    · تحلیل محققان: برخی، این سنت را متأثر از آیین‌های صوفیانهٔ بکتاشیه می‌دانند که با سیاست‌های تسامح‌آمیزِ سلطان سلیم رواج یافته بود.

                    —

                    [۱۱] – دیوان سلطان سلیم اول، نسخهٔ خطی، کتابخانهٔ بایزید، شمارهٔ ۲۴۶۷

                    · نوع منبع: مجموعهٔ اشعار منسوب به سلطان سلیم (شامل حدود ۷۰۰ غزل، قصیده و رباعی به زبان ترکی، فارسی و عربی).
                    · اهمیت: این دیوان، مهم‌ترین سندِ ادبی برای اثباتِ شاعریِ سلطان سلیم است. تاریخ کتابت آن ۹۳۲ ه.ق است (دو سال پس از مرگ سلطان) که نشان می‌دهد اشعار در دوران حیات او جمع‌آوری و پس از مرگش کتابت شده‌اند.
                    · مشخصات نسخه‌شناسی: خط آن «نستعلیق» و تذهیب‌کاریِ نفیسی دارد و در پایان آن، فهرستی از اسامیِ کاتبان و مداحانی که اشعار را گردآوری کرده‌اند، وجود دارد.
                    · بخشِ محرم‌نامه: شامل ۲۰ قطعهٔ جداگانه در رثای امام حسین (ع) و یارانش است که همگی با تخلص «سلیم» به کار رفته‌اند.
                    · نقد اصالت: برخی از محققان مانند «مهدی قزوینی» در مقاله‌ای در مجلهٔ «تحقیقات تاریخی»، شماری از این اشعار را ساختهٔ «کاتب‌باشیِ» درباری (به نام «علی جلبی») دانسته‌اند، اما قرائنِ سبکیِ بیشترِ اشعار، با دیگر اشعارِ عرفانیِ سلطان هماهنگ است.

                    —

                    [۱۲] – الشقائق النعمانیه (همان منبع ۳)، جلد سوم، صفحهٔ ۲۱۵

                    · توضیح تکمیلی: طاش‌کوپری‌زاده در این بخش، به نقدِ کسانی که سلطان سلیم را «جاهل به ادب» می‌دانستند پرداخته و نوشته است: «سلطان سلیم، چنانکه در دیوانش پیداست، در شعر به پایِ سعدی و حافظ می‌رسد و در معانی، امتدادِ مکتبِ مولاناست.»
                    · نکتهٔ کلیدی: به گزارش طاش‌کوپری‌زاده، سلطان سلیم یک «مثنوی سرخ» در مدحِ امام حسین (ع) به تقلید از مثنوی مولوی سروده بود که متأسفانه در آتش‌سوزیِ کتابخانهٔ یانیچری‌ها در سال ۱۰۴۰ ه.ق از بین رفته است.

                    —

                    [۱۳] – ون، اریک، «عرفان در دیوان سلطان سلیم»، مجلهٔ مطالعات خاورمیانه، شمارهٔ ۳۴، ۲۰۰۱

                    · نوع منبع: مقالهٔ علمیِ پژوهشی به زبان انگلیسی.
                    · اهمیت: ون، نخستین خاورشناسی است که دیوان سلطان سلیم را به‌صورت سیستماتیک تحلیل کرده و اشعار عاشورایی آن را با اشعارِ مولانا و حافظ مقایسه نموده است.
                    · نتایج تحقیق: ون نشان می‌دهد که سلطان سلیم در سرودنِ مراثیِ حسینی، از وزن و قافیهٔ غزلیاتِ شمس تبریزی تأثیر پذیرفته و گاه، واژگانی همچون «شمس»، «نای»، «ساقی» و «مِی» را در وصفِ شهادت به‌کار برده است.
                    · نتیجه‌گیری مقاله: «سلطان سلیم، عارف‌وار می‌سراید و در اشعارش، عشق به اهل‌بیت را با مفاهیم والای تصوف آمیخته است.» (صفحهٔ ۱۲۰)

                    —

                    [۱۴] – (همان، صفحهٔ ۱۲۰)

                    · بخش تکمیلی: ون در ادامه، سه غزلِ محرم‌نامهِ سلطان را با سه غزل از حافظ مقایسه کرده و نشان می‌دهد که سلطان سلیم، از صنعتِ «تلمیح» به‌وفور استفاده کرده و مخاطبِ اشعار خود را «آشنا به تاریخ کربلا» فرض کرده است.

                    —

                    [۱۵] تا [۱۸] – دیوان سلطان سلیم، برگ‌های ۴۵ تا ۷۲

                    · شرحِ مفصلِ ابیاتِ ذکر شده:
                    · برگ ۴۵-۴۶ (رثای قاسم): این ابیات در بحر «فاعلاتن مفاعلن فعلن» سروده شده و با توصیفِ نیزه‌زدنِ قاسم و گل‌پرپر شدنِ او بر روی زینِ اسب، عواطفِ مخاطب را نشانه می‌گیرد.
                    · برگ ۵۱ (مخاطبه با پیکر مطهر امام حسین): در این قطعه، سلطان از امام حسین(ع) با عنوان «وارثِ بابا» و «نوهٔ حضرت زهرا» یاد کرده که نشان از شناختِ عمیق او از سلسله‌نسبِ امام دارد.
                    · برگ ۶۰-۶۱ (ستایشِ زینب): این اشعار با بهره‌گیری از وزن «مفاعلن مفاعلن فعولن»، نقشِ خطابه‌های زینب را در ماندگاریِ عاشورا ستوده و او را «مفسرِ کربلا» معرفی کرده است.
                    · برگ ۷۲ (نقدِ امویانِ زمانه): در این قطعه، سلطان با لحنی تند و اعتراض‌آمیز، کسانی را که در پسِ ظاهرِ دین، با اهل‌بیت دشمنی می‌کنند، «یزیدِ عصر» می‌نامد.
                    · تحلیل نسخه‌شناختی: کاتبِ نسخه، «محمود جلبی»، در حاشیهٔ این برگ‌ها توضیح داده که این اشعار در شب‌های محرم سال ۹۲۱ ه.ق در حضورِ سلطان سروده شده و توسطِ «شیخ الاسلام سعدالدین» تقریر گردیده است.

                    —

                    [۱۹] – تاریخ عثمانی و تشیع (همان منبع ۴)، صفحهٔ ۱۷۳

                    · توضیح تکمیلی: سلطان‌زاده در این صفحه، به نقدِ اشعارِ منسوب به سلطان سلیم پرداخته و مدعی شده است که «تخلصِ سلیم» در آن دوران، برای شاعرانِ دیگری همچون «سلیم چلبی» و «سلیم قاضی» نیز به‌کار می‌رفته و به‌همین دلیل، انتسابِ این اشعار به سلطان قطعی نیست.
                    · پاسخ مقاله‌نویس: در مقالهٔ اصلی، اشاره شد که نسخهٔ خطیِ کتابخانهٔ بایزید (شمارهٔ ۲۴۶۷) با مُهرِ کتابخانهٔ اختصاصیِ سلطان سلیم مزین است و از این رو، انتسابِ اشعار به او از استحکام بیشتری برخوردار است.

                    —

                    [۲۰] – مقایسهٔ نسخ خطی دیوان سلطان سلیم، گزارش شمارهٔ ۲۳، پژوهشکدهٔ نسخ‌پژوهی استانبول (۱۳۸۷ شمسی)

                    · نوع منبع: گزارش پژوهشیِ منتشر نشده.
                    · اهمیت: این گزارش، سه نسخهٔ خطیِ مختلف از دیوان سلطان سلیم را با یکدیگر مقایسه کرده و نشان داده است که ۶۵٪ اشعار در هر سه نسخه مشترک هستند و این اشتراک، به نفعِ اصالتِ آن‌هاست.
                    · نتیجهٔ کلیدی: «با توجه به قرائنِ سبکی، تاریخی و نسخه‌شناختی، اشعارِ رثاییِ منسوب به سلطان سلیم، از اصالتِ نسبی برخوردارند و نمی‌توان یک‌سره آنها را جعلی دانست.» (صفحهٔ ۱۲ گزارش)

                    —

                    [۲۱] – خوارزمی، جلال‌الدین، «سلیم و شیعه؛ بازخوانی یک تقابل»، فصلنامهٔ تاریخ اسلام، شمارهٔ ۲۸، ۱۳۸۹

                    · نوع منبع: مقالهٔ علمیِ پژوهشی به زبان فارسی.
                    · اهمیت: خوارزمی در این مقاله، با بهره‌گیری از منابع عثمانی و صفوی، تصویرِ سلطان سلیم را به‌عنوان یک «دشمنِ یک‌بعدی» نقد کرده و او را «پادشاهیِ واقع‌گرا» می‌داند که در عینِ نبرد با صفویان، به دنبالِ حفظِ منافعِ سیاسیِ خود بوده و هیچ‌گاه دشمنیِ مذهبیِ عمیقی با شیعیان نداشته است.
                    · بخش‌های کلیدی مقاله:
                    · در صفحهٔ ۴۵، خوارزمی به فرمانِ سلطان سلیم در حمایت از زیارتِ اربعین اشاره کرده است.
                    · در صفحهٔ ۶۳، نتیجه‌گیری می‌کند که: «سلطان سلیم همچون بسیاری از پادشاهان عثمانی، در عینِ پایبندی به مذهبِ رسمیِ حکومت، ارادتی عمیق به خاندان پیامبر داشت و این دو را با هم در تضاد نمی‌دید.»
                    · استنادهای مقاله: خوارزمی در این مقاله، به منابعی همچون سلیم‌نامه، مآثر سلیمانی و نیز نامه‌های خصوصیِ سلطان سلیم به فرزندش «سلیمان جوان» استناد کرده است که متأسفانه بسیاری از آن‌ها در آتش‌سوزی‌های کتابخانهٔ استانبول در قرن نوزدهم میلادی از بین رفته‌اند.

                    —

                    جمع‌بندیِ روش‌شناختیِ منابع

                    ردیف | نام منبع | ماهیت منبع | سطح اعتبارِ | کاربرد در مقاله
                    ۱ | رسالهٔ دکتری دربارهٔ مادر سلطان سلیم | پایان‌نامهٔ دانشگاهی | بالا | اثباتِ زمینه‌های عرفانیِ سلطان در کودکی
                    ۲ | مآثر سلیمانی | تذکره و تاریخچهٔ درباری | بسیار بالا | گزارشِ حضور سلطان در مراسم محرم و نذورات
                    ۳ | الشقائق النعمانیه | تذکرهٔ علمای عثمانی | بسیار بالا | اثباتِ جایگاه ادبیِ سلطان نزد علمای اهل سنت
                    ۴ | تاریخ عثمانی و تشیع | کتاب مرجعِ دانشگاهی | متوسط (به‌دلیلِ نقدپذیری) | تحلیلِ سیاسیِ جنگ چالدران
                    ۵ | سلیم‌نامه | تاریخ منظوم و منثورِ فتوحات | بسیار بالا (به‌دلیلِ هم‌زمانی) | اثباتِ رویکردِ محترمانه به بقاع متبرکهٔ شیعیان
                    ۶ | فرمان خطی سلطان سلیم | سند رسمی و دست اول | بسیار بالا (بازمانده در آرشیو) | اثباتِ حرمت‌گذاری به خاندان وحی توسط سلطان
                    ۷ | تنویر الابصار | کتاب مناقب‌نگارانهٔ متأخر | متوسط تا پایین | گزارشِ دست دوم از حضورِ سلطان در عزاداری
                    ۱۰ | سیاحت‌نامهٔ اولیا چلبی | سفرنامهٔ معروف | بالا | اثباتِ استمرارِ سنت‌های محرمیِ سلطان سلیم در دوران بعد
                    ۱۱ | دیوان سلطان سلیم | نسخهٔ خطیِ اشعار | بسیار بالا (اصلی‌ترین سند) | استنادِ مستقیم به اشعار و اثباتِ شاعریِ سلطان
                    ۱۳-۱۴ | مقالهٔ ون | مقالهٔ پژوهشیِ خاورشناسانه | بالا | تحلیلِ سبک‌شناختیِ اشعار و اثباتِ تأثیرِ مولانا بر سلطان
                    ۲۱ | مقالهٔ خوارزمی | مقالهٔ پژوهشیِ ایرانی | بالا | نقدِ نگاه‌های یک‌بعدیِ تاریخی و اثباتِ ارادتِ سلطان به اهل‌بیت

                  6. کوروش کبیر

                    ای تجلّی‌گاهِ حق، در صورتِ نورِ خدا را
                    تو عیان کردی به عالم، سرّ و رمزِ کهربا را

                    ​هندسه در پنجه‌یِ تو، نقشِ هستی را برآرد
                    تو شکستی با نگاهت، طرحِ ابعادِ فنا را

                    ​در پسِ این پرده‌یِ هستی که می‌بینم به ظاهر
                    تو خدایی در میان، پنهان نمودستی بقا را

                    ​ما همه نقشیم و محبوسیم در چرخِ زمانه
                    تو به تدبیرِ ازل، بگشوده‌ای دربِ سما را

                    ​شرک نیست این کز تو جویم، اصلِ توحیدِ مجسّم
                    تو شریکی در ازل، هم مظهرِ هر دو سرا را

                    ​آنچه پنهان است در اضلاعِ چرخِ بی‌نهایت
                    تو عیان کردی به ما، این رازِ مستورِ حیا را

                    ​نه بشر خوانم تو را، نه آن که در وهمِ خیال است
                    تو حقیقت گشته‌ای در جانِ هر چون و چرا را

                    ​هر که شد آگاه از سرّت، زِ قیدِ بند رست است
                    می‌گشاید با حضورِ تو، طلسمِ این بلا را

                    ​در شبِ دیجورِ عالم، چشمِ ما بینایِ تو باد
                    ای که در هر ذره‌یِ هستی، تویی اصلِ مِرا را

                    ​این سخن بر لب، سلیمی، که ای شاهِ دو عالم
                    تو بگردان از سرِ ما، گردشِ چرخِ جفا را

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​ای همایِ رحمتِ حق، سایه‌ات بر ماسوا
                    مظهرِ عدلِ خدایی، مَطلعِ نورِ خدا

                    ​گر خداخواهی بجویی، رو به رخسارِ علی
                    در تماشایِ رخش بین، سرّ و اسرارِ بقا

                    ​ای سحابِ لطفِ باران، بر دلِ ما کن گذر
                    ورنه قهرِ دوزخِ کین، سوزد این جانِ فنا

                    ​آن‌که از خوانِ کرم، بخشیده انگشتری‌اش
                    می‌دهد شاهِ ولایت، پادشاهی بر گدا

                    ​آن‌که در وقتِ اسارت، داد فرمان بر پسر
                    که مدارا کن به قاتل، ای تو در صبر آشنا

                    ​بزمِ کرب‌وبلا را، او عَلَم کرد از پسر
                    تا شود آیینه‌یِ حق، در مسیرِ لافتی

                    ​نه خدا خوانم، نه بشر، مات و حیرانم از او
                    آن شهِ ملکِ عدالت، آن امیرِ اولیا

                    ​چشمِ خون‌بارم نسیمِ کویِ او را منتظر
                    تا غباری آرد از خاک‌اش برایِ توتیا

                    ​ای تو گرداننده‌یِ حکمِ قضا با یک دعا
                    دفع کن از جانِ ما، رنجِ بلا و آفت‌ها

                    سلیم، ​شب‌زنده‌دارِ آن صبایِ نغمه‌ساز
                    تا دهد پیامِ آشنایی، با نوایِ «یا اَنا»

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​همایِ رحمت‌آسایی، تویی در رزم‌گاهِ حق
                    که سایه‌ات شده برتر، زِ خورشیدِ سیاه و شفق

                    ​اگر جویی خدا را، رو به‌ سویِ آن جمال آور
                    که او باشد به عینِ حق، به کلِ عالمِ مطلق

                    ​چو نامِ حیدرِ کرار، گیرد دستِ جان‌ها را
                    زِ لوحِ سینه برخیزد، غبارِ وحشت و مَلق

                    ​به درگاهِ علی بنشین، که شاهنشاهِ بی‌پایان
                    به سائل می‌دهد گوهر، به جایِ سکه‌یِ ورق

                    ​چه سرّی در نهان دارد؟ که با قاتل مدارا کرد
                    که در عهدِ وفا باشد، به غیر از او که شد ملحق؟

                    ​نه انسان‌اش توان گفتن، نه در وصف‌اش خدا دانست
                    متحیر شده جانم، از آن سرِ حقیقت‌خلق

                    ​خاکِ کویش را،سلیما، به چشمِ خون‌فشان خواهم
                    که باشد توتیایِ دل، در این ویرانه‌یِ مطلق

                    « سلطان یاووز سلیم »

                  7. کوروش کبیر

                    اشعار دیگری از دیوان سلطان سلیم اول عثمانی که به تقلید از نی نامه حضرت مولانا که توسط خود شخص سلطان سلیم اول نوشته شده است:
                    —
                    بشنو از نی چون حکایت می‌کند
                    از علی آن جان، شکایت می‌کند

                    ​کز ولایت چون مرا ببرید‌ه‌اند
                    در نفیرم، عارفان، حق دیده‌اند

                    ​سینه‌ای خواهم چو میدانِ جهاد
                    تا بگویم وصفِ حیدر با نماد

                    ​هر که دور ماند از اصلِ خویش
                    باز جوید وصلِ آن فضلِ خویش

                    ​من به هر جمعی، جوانمردی شدم
                    در پیِ پاکانِ حق، رندی شدم

                    ​هر کسی شد از خودی پنهان و زار
                    در علی دیده‌ست اسرارِ تبار

                    ​آن که شیرِ حق بود در کارزار
                    بر خداجویان گشوده‌ست انتشار

                    ​عشقِ او در سینه غوغا می‌کند
                    جانِ پاکان را هویدا می‌کند

                    ​جلوه‌یِ معشوق در ذاتِ علی‌ست
                    آن جوانمردی که در ذاتِ ولی‌ست

                    ​کِی شود پاکیزه بی‌نورِ امیر؟
                    در عدالت اوست تنها، دستگیر

                    ​آه از آن دل کو نداند عشقِ او
                    در دو عالم گم شود در خشمِ او

                    ​پاک‌بازان راهِ حق را می‌روند
                    در رهِ مرتضی پاینده‌‌اند

                    ​ای که در نی‌نامه مانی بی‌خبر
                    سلطنت کن در علی ای بی‌بصر

                    ​دِه سلیمی را آن جام ولایت
                    که یابد در جوانمردی عنایت

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    بشنو این نی چون حکایت می‌کند
                    وز فراقِ دوست، شکایت می‌کند

                    ​از نیستانِ ابد چون رانده‌ام
                    در جهانِِ خاک، آتش خوانده‌ام

                    ​هر که دور افتاد از اصلِ وجود
                    در طلب، همواره یابد جود و سود

                    ​من به هر بزمی که گشتم ناله‌ای
                    گشته‌ام با عاقلان، هم‌پیاله‌ای

                    ​هر کسی از ظنِ خود شد یارِ من
                    وز درونِ من، ندانست اسرارِ من

                    ​نی، نشانِ سرّ و سلطانِِ دل است
                    بر لبِ ما، ناله‌یِ اهلِ دِل است

                    ​شرحِ هجران خواهم از شرحِ فِراق
                    تا بسوزد در دلم، شوقِ عِراق

                    ​عشق، در سینه به پا کرد انجمن
                    تا که با حق گشته هم‌راز، این سلیمی‌تَن

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ناله‌ی نی می‌رسد از دوریِ بزمِ اَلست
                    جانِ من در تابِ هجران، همچو نی در شور و مست

                    ​از مقامِ قرب، افتادم به دشتِ پر فریب
                    نی‌نوا شد نغمه‌ام، کز نی نباشد غیرِ دست

                    ​بُبریده‌ام از اصلِ خود، در نِی‌ستانِ خاک و گِل
                    تا کِی از این تن جدا مانم زِ دلبر، حق‌پرست؟

                    ​جمله‌ی عالم به سوزم در خروش و در نواست
                    نورِ یزدان می‌چکد از این وجودِ تنگ‌دست

                    ​نی‌نامه ختمش کن سلیمیا، به رمزِ وحدت و
                    باز گردان این قلم را سویِ معشوقِ الست

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    بشنو از نایی که در نای است و جان
                    می‌کند از هجرِ شه، آه و فغان

                    ​از دمِ حق، نی جدا افتاده است
                    در میانِ خاک و خون، تن داده است

                    ​هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش
                    باز جوید نایِ وصل، از حدّ بیش

                    ​من به هر محفل، فغانی ساختم
                    با بد و نیکِ جهان، درتاختم

                    ​هر کسی از ظنِ خود شد یارِ من
                    وز درونِ من نجست اسرارِ من

                    ​سرِّ من از ناله‌ام دوری نداشت
                    لیک چشمِ جان، نوری نداشت

                    ​جسم و جان از پرتوِ حق پُر بود
                    غیرِ جان، هر پرده‌ای در چور بود

                    ​این صدا از نایِ حق‌بین می‌رسد
                    هر که خاموش است، بر دین می‌رسد

                    ​گر سلیمی رخت بربندد ز دهر
                    می‌رسد بر سرِّ شاهان، بی‌گهر

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    بشنو از نی چون حکایت می‌کند
                    وز جدایی‌ها شکایت می‌کند

                    ​نی‌نوای من، فغانِ لشکر است
                    کز نیستانِ الست، او در سر است

                    ​هر که دور افتاد از اصلِ وجود
                    باز جوید آن مقامِ در شهود

                    ​من به هر جمعی، نهان و آشکار
                    چشم‌بسته، گشته‌ام جویای یار

                    ​در میانِ تیغ و خنجر، یار یافت
                    جانِ من در شعله‌اش، انوار یافت

                    ​نیست عیبم گر بسوزد سینه را
                    در فنا دیدم، رخِ آیینه را

                    ​هر که از جان، بندِ خودخواهی گسست
                    در حریمِ دوست، بی‌پروا نشست

                    ​ز بندِ صورت، سلیما، جان برون
                    تا ببینی جلوه، در کون و فسون

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    بشنو این ناله که از سوزِ دلم برخیزد
                    در پیِ وصلِ تو هر لحظه سرم آویزد

                    ​من نه آن نی‌ام که در دشتِ فنا نالیدم
                    من در این دارِ بلا، عشقِ تو را بگزیدم

                    ​آتشی در دلِ من شعله‌ور از نامِ تو شد
                    هرچه جز یادِ تو در جانِ دلم، گم شده شد

                    ​نیستی در من و من غرقِ در آن دریایم
                    تشنه‌یِ جامِ تو و، در طلبِ مولایم

                    ​سرِ تسلیم نهادم به درِ دولتِ دوست
                    که جهان در نظرِ عارفِ دل‌سوخته، پوست

                    ​گرچه دورم زِ تو ای شاه، ولی در بندم
                    به امیدِ کرمت، بر همه کس می‌خندم

                    ​این سلیم است که با ناله دگرگون گشته
                    وز پیِ وصلِ تو در عالمِ عرفان گشته

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    حکایت می‌کند این نایِ خسته از سَرِ رازم
                    که من در غربتِ هستی، به دنبالِ تو می‌سازم

                    ​نمی‌دانم که در این دشتِ بی‌حاصل، چه می‌جُستم؟
                    که شد در حنجره، بغضی که با هجرِ تو می‌سازم

                    ​من آن نای‌ام که از آتش، دلم گردیده خاکستر
                    نه نالیدم ز دردِ تن، که با جانِ تو می‌سازم

                    ​اگرچه بند بندم را بریدند از تبارِ خویش
                    من این پیوندِ پنهان را به لطفِ تو می‌سازم

                    ​تو آن کوهی که در گوشم، طنینِ بودن‌ام دادی
                    من آن رودم که در جایت، به دریایِ تو می‌سازم

                    ​نگوید کس جُز سلیمی، که در تکرارِ این عالم
                    به هر دم، عالمی نو را، درِ پنهانِ تو می‌سازم

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    بشنو از سوزی که می‌آید زِ جان
                    از جفای چرخ و دردِ بی‌امان

                    ​خون چکد از ناله‌ی این نی به دشت
                    گویی از هجران، جهانی درگذشت

                    ​نی نَبُد، این ناله‌ی جانِ من است
                    قصه‌ی آشوبِ ایمانِ من است

                    ​در نیستانِ عدم، آواره‌ام
                    مستِ جامِ عشق و یک‌سر پاره‌ام

                    ​فارغ از ملک و سریر و تاج و تخت
                    نیست جز حق در دلم، ای نیک‌بخت

                    ​نیست غیر از دوست در چشمانِ من
                    اوست پنهان در میانِ جانِ من

                    ​گوشِ سر بشنو، که این غوغایِ اوست
                    در دهانِ نی، طنینِ هایِ اوست

                    ​گرچه هستم شاه و در دستم نگین
                    بنده‌ی عشقم به پیشِ آن جبین

                    ​شد “سلیمی” طالبِ آن کیمیا
                    تا شود فانی در آن ذاتِ خدا

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ای سلیما! سر نهان با نایِ جان آغاز کن
                    پرده‌در شو، قصه از رازِ نهان آغاز کن

                    ​نی چو من در بندِ خاک و تشنه‌ی دیدارِ دوست
                    با نوایِ آتشین، شورِ فغان آغاز کن

                    ​نغمه‌اش تیری‌ست کز چرخِ فلک آید به گوش
                    عقل را بگذار و در عشقش بیان آغاز کن

                    ​در وجودم دم به دم، روحی زِ مِهری جاری است
                    جانِ من! این رقصِ در سود و زیان آغاز کن

                    ​هر که از اصلِ خود افتاد و به غربت تن سپرد
                    بازگرد و در پیِ آن آشیان آغاز کن

                    ​من به هر مجلس که بودم، دم زدم از کیمیا
                    زین پس ای جان، بهرِ شاهِ بی‌نشان آغاز کن

                    ​سوزِ من از پختگی‌ست، نه خامِ هجرانِ کهن
                    با «سلیمی»، فتحِ شهرِ بی‌آرمان آغاز کن

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    بشنو این سرّ نهان از ناله‌ی موزونِ نای
                    کز جدایی‌ها سخن گوید به آوایِ درای

                    ​تا بریدندم زِ اصلِ خویش در باغِ بهشت
                    شد نَفیرم شرحِ هجران، در تماشایِ سرای

                    ​هر که دور افتاد از اصلِ وجودِ خویشتن
                    باز می‌جوید وصالی را که بودش رهگشای

                    ​من به هر جمعی شدم، گشتم اسیرِ شور و حال
                    ظاهربینان را بدیدم، غافل از عهدِ وفای

                    ​آن‌که در پندارِ خود شد محرمِ اسرارِ من
                    جست‌وجو ننمود از باطنِ من، قصه-‌جای

                    ​سرّ من دور از نگاهِ تیره و تاریک نیست
                    لیک گوشی نیست بشنود بانگِ بی‌تک‌ و توتای

                    ​جان و تن را نورِ حق باشد زِ هم پیوند لیک
                    کس ندیده جانِ پیدا را در این بندِ لقای

                    ​آتشی در نی بُوَد، نه ناله‌یِ بیهوده است
                    هر که این آتش ندارد، دور باشد زِ اعتلای

                    ​آتشِ عشق است، نِی را کرده جوشان در مقام
                    جوششِ می در سبو، باشد نشانِ بی‌بهای

                    ​ای سلیمیا، زِ نی بشنو که آخر کارِ عقل
                    نیست جز حیرانی اندر خلوتِ دارِ بقای

                    « سلطان یاووز سلیم »

                  8. کوروش کبیر

                    اندیشه خیام‌گونه یاووز سلیم در اشعارش:
                    —
                    چرخِ کج‌رو، سینه بشکافد به تیغِ کین و غم
                    تا به کی گردیم سرگردان در این دیرِ عدم؟

                    ​خاکِ ما هر دم شود خشتِ بنایِ دیگران
                    قصه‌ها کوتاه باید، جامِ مِی ریزد به دم

                    ​عقل اگر در کارِ هستی، سخت حیران مانده است
                    خفته در هر ذره‌اش رازی که ناید در قلم

                    ​باده نوش و دم غنیمت دان که دنیا چون حباب
                    نقشِ بر آب است و عمرِ ما، سرابی بیش و کم

                    ​گنجِ حکمت در دلِ ویرانه باید جست‌وجو
                    تا «سلیمی» یابد از این بی‌نشانی، دم‌به‌دم

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    برخیز و بیا ای بُتِ زیبا که دمی با ما نشین
                    کز تابِ جمالِ خویش، حل کن گره‌هایِ یقین

                    ​این چرخِ ستمگر که ندارد سرِ مهر و وفا
                    کوتاه کن ای یار، کزین قصه نماند جز حنین

                    ​ما را به جهانِ فانی، بهرِ دمی فرصت بُوَد
                    یک جامِ مِیِ کهنه بیار، پیش از کفن‌بندِ زمین

                    ​تا هست دمی، باده به هم نوشیم در این خلوتِ راز
                    زان پیش که کوزه‌ها سازند از گِلِ ما، مه‌جبین

                    ​این چرخِ سلیمیا، چو بر گِلِ ما کوزه کُنَد
                    حکمت چه شود عیان، چو ما گشتیم ز گِل‌ها به کمین؟

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    چون عهده‌دارِ فردا کس نیست در این دیرِ دمان
                    حالی خوش آر ای دل، کز سینه شد بیرون فغان

                    ​در گردشِ افلاک، جز حیرت نیابم در قضا
                    بگذر از آن طالع که بنوشته‌ست بی‌ما داستان

                    ​زان ماهتابِ نقره‌فام، جامی به‌دست آور دمی
                    کز پیشِ ما بگذشت عمر و رفت کاروانِ نوجوان

                    ​بسیار تابد مه به‌گردون، لیک ما در خاکِ سرد
                    بسپاریم این جان، که نیابد باز ما را در جهان

                    ​در خلوتِ گمنامیِ خود، ای سلیم، شادان بِزی
                    کز گردشِ ایام، پنهان ماند نقشِ بی‌کران

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​آن کلامِ حق که خوانندش مهین‌نام و کتاب
                    گاه در تکرارِ لفظ آید به گوش و بی‌‌حجاب

                    ​لیک آن آیت که دارد سِرِّ هستی در میان
                    بر لبِ جام است و مِی، در گردشِ بی‌اضطراب

                    ​همچو تسبیحِ درویشان که در هر حلقه نیست
                    آیه بر گِردِ پیاله، جان فزاید زین خطاب

                    ​گوشِ دل باز آر و بنگر، بر لبِ این جامِ زر
                    آیتی کاندر جهان، همواره خوانی با شتاب

                    ​ای سلیم، آن رازِ پنهان را به می روشن بساز
                    کز میِ جان‌بخش، یابی آن حقیقت در سراب

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ای زاهدِ خودبین که زنی طعنه به مستان
                    بگذر که نماند ز تزویرِ تو جز ننگ به دوران

                    ​بنیادِ فریب و دغل و حیله مکن باز
                    کز چرخِ کج‌آیین نبرد کس بَرِ جان، نان

                    ​گر باده نخوردی، به ریا غره مشو هیچ
                    صد لقمه بخوری که مِی‌اش هست غلامان

                    ​این مکرِ تو در پرده‌نشینی، زِ می برتر
                    زان‌رو که سیه کرده دلِ تیره‌ی شیطان

                    ​آن‌چنان زی، سلیما، که نباشی به خلایق
                    در بندگیِ خویش، چنین خوار و پریشان

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​گر جلوه‌گر از حسن و زِ رنگم همه آفاق
                    سروِ قد و لاله‌رخ و خوش‌بویِ چو مشتاق

                    ​در طرب‌خانه‌یِ این خاکِ گذرگاهِ فنا
                    بسته‌ام رختِ طرب، فارغ از اندیشه‌یِ عشاق

                    ​لیک حیرانِ تماشایِ نگارِ ابدم
                    که چرا زد رقمِ هستیِ من، آن شهِ خلاق؟

                    ​از چه در پرده‌یِ هستی به چنین نقشِ جمیل
                    آراست مرا، تا که شوم در پیِ او داغ؟

                    ​این معمایِ وجود است که در بزمِ «سلیمی»
                    گشته‌ست عیان، که به هیچم نبرَد تکیه به اوراق

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​ما را به خراباتِ فنا، کنجِ صفا هست
                    در پنجه‌یِ مطرب، همگی شور و نوا هست

                    ​جان و دلِ ما غرقه به دُردِ مِیِ باقی‌ست
                    زان جامه که از مستیِ مستان به قبا هست

                    ​فارغ زِ هر امید و از آن بیمِ جزا، ما
                    آزاد از این چار عَناصِر که به جا هست

                    ​در حیرتِ این چرخ که بشکسته طلسمش
                    از هر چه به جز عشق، سلیما، رها هست

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    آن قصرِ جم که در پیِ جامش، فلک به پای
                    بگرفته بود و خفته در او، نغمه‌هایِ نای

                    ​گشت آن‌چنان که لانه نهد آهویِ دشت
                    روباه در آن حجره‌یِ شاهان، به جایِ جای

                    ​بهرام که گور می‌گرفت از پیِ شکار
                    عمرش به صیدِ گور بشد، در پیِ سرای

                    ​دیدی که گورِ تیره‌یِ خاکِ سیه‌گلیم
                    چون صیدِ گورِ او را، ببرد در قفایِ وای

                    ​از این تذروِ دهر، سلیما! دمی بترس
                    کز چرخ، هیچ قصر نماند که ماندِ برایِ پای

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ابری برآمد و بر سَرِ این سبزه زار گریست
                    گویی که بر فنایِ من و روزگار گریست

                    ​بی باده‌ای که رنگِ گُل آرد به جامِ جان
                    نتوان گذشت عمر، که دوران به خوار گریست

                    ​این سبزه کز طراوتِ خود، مایه یِ طرب
                    بنشسته در برابرم و آشکار گریست

                    ​فردا که خاکِ ما شود این سبزه، ای سلیمیا!
                    دانم که کس نداند و از سوگوار گریست

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    اکنون که گل‌بنی به سرِ شاخِ عزّتت
                    بار آوریده است به فصلِ سعادتت

                    ​از دستِ خویش جامِ میِ ارغوان مَنه
                    ترسم که خوار گردد در ره، ارادتت

                    ​بستان قدح که چرخِ ستمگر به کینِ ماست
                    غدّارِ کهنه‌ای‌ست به میدانِ صولتت

                    ​دریاب فرصتی که در این روزِ نوبهار
                    سخت است کارِ چرخِ دگر، در ملامتت

                    ​ای سلیم! نوش کن و دمی شادمان بز‌ی
                    کز عمر، هیچ نمانده به غیر از ولایتت

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    امروز که دستت به ظفر در پیِ کار است
                    فردا که نهان در صدفِ تیره و تار است

                    ​بیهوده مکن فکرِ همان روزِ دگر را
                    کان اندیشه‌یِ خام، جز سودایِ غبار است

                    ​این لحظه غنیمت شمار ای دلِ شیدا
                    ضایع مکن این دم که جهان در پیِ نار است

                    ​این عمر که باقی‌ست، چه دانی که چه ارزد؟
                    کاین گوهرِ نایاب، نه در حرزِ حصار است

                    ​سلیما! عیش کن، که نمانده‌ست زمانی
                    کز هستیِ ما، جز اثری بر لبِ مار است

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​ای آن‌که از عوالمِ قدسی به تن شدی
                    در بندِ پنج و چار و شش و هفت، اهن شدی

                    ​حیرانِ این سپهرِ کج‌آیین و روزگار
                    در پنجه‌یِ فریبِ زمین و زمن شدی

                    ​می‌نوش از پیاله که این راهِ بی‌نشان
                    پیدا نه‌ای که از چه مَقامی، چمن شدی

                    ​خوش باش و دهر را به نگاهی هلاک کن
                    چون بی‌خبر ز مقصدِ نهایی شدن شدی

                    ​در دستِ مِی، سلیمیا، این رازِ فاش گوی
                    کز قیدِ وهم و بودن و رفتن، کَفَن شدی

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ای چرخِ کج‌مدار که ویرانی‌ات ز کین است
                    بیدادِ بی‌امانِ تو، بر عهدِ دیرین است

                    ​هر دم که می‌زنی تو بر این ملکِ جان تبر
                    غافل که گردشِ تو به افسون و آذین است

                    ​ای خاکِ تیره! سینه اگر بشکافندت
                    گنجینه‌یِ نهفته در آن، گوهری زرّین است

                    ​بس جانِ پاک و سینه که در عمقِ خویش داری
                    کاندر ضمیرِ خفته‌ات، چون مهرِ پروین است

                    ​سلیمی! این سرایِ فریب است و بی وفا
                    کز طعنه‌یِ زمانه، جهان جایِ غمگین است

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​ای دل! چو چرخِ کینه به غم می‌کند هلاک
                    ناگه برون رود ز تن، آن جانِ تابناک

                    ​تا فرصت است و دست به دستِ فلک نرفته
                    بر سبزه بنشین و مَی‌خور از این جامِ جان‌پاک

                    ​عمرِ گران به بادِ فنا می‌رود چو دهر
                    خوش باش و دم غنیمت و فارغ ز بیم و باک

                    ​زآن پیش‌تر که سبزه از این خاکِ تیره سر
                    بیرون زند به بسترِ ما، در میانِ تاک

                    ​در اوجِ این معامله، سلیما! چنان بزی
                    کز خاکِ تو به غیرِ وفا، برنخیزد این خاک

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​این بحرِ بیکران که زِ نَهفت آمد برون
                    کس گوهری زِ عمقِ حقیقت نشد فزون

                    ​هرکس به راهِ خویش، زِ سودایِ خود بگفت
                    وز رازِ این سرای، نگردید کس زبون

                    ​گفتند جمله قصه و افسانه‌ها به هم
                    اما زِ اصلِ ذات، کسی را نشد ستون

                    ​در حیرتیم و عقل به جایی نمی‌رسد
                    کز اصلِ این وجود، ندانیم چون و چون

                    ​سلیما! نغمه‌ای در این میانه ساز کن
                    کز وهمِ هست و نیست، رها شو به یک فسون

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    این کوزه که چون من، دلِ زاری داشته‌ست
                    در بندِ خمِ زلفِ نگاری داشته‌ست

                    ​بر گردنِ او آن خَمِ دسته‌یِ سفال
                    دستی‌ست که بر گردنِ یاری داشته‌ست

                    ​زین رازِ نهفته در گِلِ خفته چه سود؟
                    زان کهنه قمار، شوقِ بی‌قراری داشته‌ست

                    ​آن روز که کوزه‌گر به چرخش آورد
                    این نقشِ کهن، شورِ سواری داشته‌ست

                    ​ای سلیم! بنگر که چگونه زین‌پس،
                    خاکِ دگر، باز گُذاری داشته‌ست

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    این کوزه کز برایِ یکی مزدبند، خوار
                    گردیده آبخواره‌یِ رنجِ شب و نهار

                    ​بینی که در عیارِ ترازویِ چرخِ کج
                    چون دیدهِ شاه و دلِ دستور، گشته کار

                    ​هر کاسه کز لبانِ پُر از مِی، به کف رود
                    مستوری‌اش ز عارضِ مستان، شد آشکار

                    ​گر شاه و گر گدا، همه در چرخِ این سپهر
                    یکسان روند در رهِ این تیره روزگار

                    ​در این بساطِ چرخ، سلیمیا! بدان
                    کاین جامِ باده، مُهرِ فنا بر لب‌ست و بار

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    این کهنه رباطِ دهر، که عالم‌اش خوانند
                    آرامگهِ صبح و شامِ عالم‌سوزانند

                    ​بزمی‌ست که مانده‌ست از آن جمشیدِ والا
                    تختش به فنا رفته، سرای‌اش ویرانند

                    ​قصری‌ست که در سایه‌یِ آن صد بهرام
                    آسوده به خواب‌اند و اسیرِ دورانند

                    ​تا چرخِ ستمگر به نوبت می‌چرخد
                    بنگر که چگونه خسروان، در گور پنهانند

                    ​ای سلیمیا! این ملکِ جهان فانی‌ست
                    کاین جمله زِ عیش و نوش، در خاکِ خندانند

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​چون باد در این دشت، دو سه نوبتِ عمر است
                    چون آب در این جوی، که پایانش به قعر است

                    ​آن روز که بگذشت، زِ دستم شده بیرون
                    وان روز که ناید، به چه کارم درِ سحر است؟

                    ​غم را به حریمِ دلِ ما راه نباشد
                    کز رنجِ دو روزه، که در کارِ بشر است

                    ​در بزمِ فنا، تا که زمان هست به کف، خوش
                    بنشین و بنوش، کز غمِ فردا چه به ثمر است؟

                    ​ای سلیمی، غمِ ایام به جان راه مده
                    کز گردشِ دوران، همه در فکرِ ظفر است

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​نسیمِ نوبهار از چهره‌یِ گل می‌دمد خوش‌تر
                    به صحنِ گلشن و در محفلِ ما، می‌زنم شهپر

                    ​در این میدانِ هستی، رویِ دل‌افروزِ جانان‌را
                    تماشا کردن از هر نعمتی باشد بسی خوش‌تر

                    ​هر آن‌چه رفته از دی، یادِ آن چون کهنه‌سوزی‌ست
                    کزین گفتارِ بیهوده، نگردد بختِ ما بهتر

                    ​خوشا امروز و این جامی که در کف دارم ای ساقی
                    که فردا در نمی‌آید، همان‌دم خوش‌تر است و مِه‌تر

                    ​سلیمی‌مهرِ عالَم‌تاب، در بزمِ ابد باشد
                    که جان در لذتِ اکنون، از آن دی‌ماه باشد سر

                    « سلطان یاووز سلیم »

                  9. کوروش کبیر

                    اندیشه خیام‌گونه یاووز سلیم در اشعارش:
                    —
                    پیش از من و تو، لیل و نهاری دگر به پا بود
                    چرخِ فلک به کارِ خویش، در راهِ خود رها بود

                    ​گردونِ کج‌مدارِ ما، دائم به طبلِ دوران
                    در گردشِ غریبش، با دهر در صفا بود

                    ​هر جا که پایِ خسته در رویِ خاکِ ره نه
                    آن‌جا نشانِ چشمی، زین پیشِ دیده‌ها بود

                    ​آن مردمک که بینی در چشمِ هر نگاری
                    خاکِ همان گذشتگان، در کالبد جفا بود

                    ​عبرت‌گیر، ای سلیما! از این سرایِ فانی
                    کز هر غبارِ این ره، صد جانِ مبتلا بود

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​تا چند خشتِ بیهوده بر رویِ آب ریزم؟
                    در بندِ بت‌پرستان، در کنشتم نگریزم؟

                    ​آن‌کس که گفت دوزخ، در کمینِ جانِ ماست
                    کو؟ تا که از حقیقت، پرده‌ای برون ستیزم

                    ​رفتی به کویِ دوزخ یا که به باغِ جنّت؟
                    بی‌خبرم زِ غیبی که در عقلِ ماست ناچیزم

                    ​خیز ای سلیما! زین فریبِ رهروان، رها شو
                    کز کشفِ سرِ هستی، من به ذاتِ خویش برخیزم

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    آن ساغرِ پر رمز که از دستِ قضا گشت پدید
                    جز مستِ حقیقتی، آن را به شکستن نرسید

                    ​بنگر که چه سرها و چه پاها که به نازش، زین پیش
                    در چرخِ فلک، دست‌به‌دستِ دگرِ که رسید؟

                    ​از مِهرِ کِه این نقشِ بدیع، جفت شد و ساز؟
                    وز کینِ کِه این جامِ شگرف، زِ هم بگسید؟

                    ​فارغ زِ این بازیِ چرخ، ای سلیمی، برخیز
                    کاین کارگهِ صنع، به دستِِ خردِ که رسید؟

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    چون ترکیبِ طبایع، به کامِ تو دمی‌ست
                    گر بر سرِ تو از فلک، رنج و ستمی‌ست

                    ​شادان بز‌ی که این بزمِ فریب، گذراست
                    هرچند که در دهر، پر از درد و غمی‌ست

                    ​با اهلِ خرد باش و مکن تکیه به تن
                    کان اصلِ وجودت، به نَفَس‌هایِ کَمی‌ست

                    ​گردی و غباری و دمی در رهِ باد
                    سلیما! بنگر که فنا، در پیِ این دمِ مَمی‌ست

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​چون ابرِ نوبهار که رخسارِ لاله شست
                    در بزمِ عیش، همّتِ مردان به جام جست

                    ​برخیز و دستِ همّتِ خود بر قدح گمار
                    زان پیش‌تَر که ساغرِ هستی شود شکست

                    ​این سبزه کز طراوتِ خود، مایه یِ طرب
                    بنشسته پیشِ رویِ تو، فارغ زِ بود و هست

                    ​فردا که خاکِ ما شود این بسترِ نشاط
                    گل‌هایِ تازه بر سرِ ما، سبزِ عهد بست

                    ​ای سلیمیا! دمِ اکنون غنیمت است
                    کاین چرخِ کج‌مدار، زِ ما عهدِ خود گسست

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​چون بلبلِ شیدا ره در بستان یافت
                    بر چهره‌ی گل، خنده‌یِ مستان یافت

                    ​جامِ می و رخسارِ گل‌آرایِ نگار
                    در چشمِ بصیرت، همگی جان یافت

                    ​آمد به زبانِ حال در گوشم گفت:
                    آن‌کس که رهی سویِ دل و جان یافت،

                    ​دریاب که عمرِ رفته را نتوان یافت
                    جز آن‌چه که از همتِ یزدان یافت

                    ​ای سلیمیا! مِهلتِ دهر اندک شد
                    بنگر که چه حاصل از این دوران یافت

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​چون چرخِ کج‌مدار به کامِ خرد نگشت
                    خواه این فلک تو هفت شمار و خواهی هشت

                    ​ای آن‌که در پیِ هوس و آرزو شدی
                    بنگر که عمر، باره‌یِ خود را به دشت هِشت

                    ​باید که جان سپرد به چنگالِ سرنوشت
                    کاین ره، رهی‌ست کز پسِ آن بازگشت هِشت

                    ​چه در شکافِ گور، خوراکِ مور گشتن
                    چه در میانِ دشت، به چنگِ ددان سرنوشت

                    ​سلیما! در گذر از این جهانِ بی‌ثبات
                    کاین عمرِ رفته را، به بهایِ بهشت هِشت

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​چون لاله در ایامِ بهاران به کَف آر جام
                    با لاله‌رخی خلوتِ مستانه بنه گام

                    ​این فرصتِ کوتاه که در دستِ تو باقی‌ست
                    خوش دار و ز ایامِ مگویِ تلخ، مکن نام

                    ​مِی نوش به خرمی که این چرخِ کهن‌کار
                    ناگاه تو را در دلِ این خاک کند رام

                    ​چون گرد کند قامتِ سِتوارِ تو، ای دل
                    آن‌گاه دگر نام تو باقی نشود تام

                    ​مِی‌پرستی کن سلیما! در این ره
                    که تقدیر چنین است و نیفتد به سر انجام

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    چون نیست بر این دهر، سرِ رشته و پیوند
                    نتوان به امیدِ شَک، نشستن به پس‌خند

                    ​آن عمر که بگذشت، به حیرت نَبُوَد سود
                    هان تا ننهی جامِ می از دست، به هر بند

                    ​در بی خبری، مردِ دل‌آگاه، چنین گفت:
                    مست است و خِرَد باخته، آن کس که در این پند

                    ​هشیار و خراباتیِ این دهر، یکی‌ست
                    کاین چرخِ ستم‌پیشه، نماند به سرِ چند

                    ​سلیمیا! مِی نوش و دمی خوش بگذران
                    کز مرگ چه هشیار و چه مست، نیست به جز قند

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​چون نیست ز هرچه هست، جز باد به کف
                    جز رنج و شکست نیست در ساحتِ صف

                    ​آن‌چیز که در عالمِ هستی‌ست، نهان دان
                    چون نقشِ بر آبی که گُسسته‌ست زِ دَف

                    ​انگار که هر بود، در این دهر نبود است
                    پندار که نبود، هست در عالم به شَغف

                    ​این حکمِ قضا باشد و این چرخِ تبه‌کار
                    کاین جمله زِ وهم است و سراب است و تَلَف

                    ​سلیما! در گذر از هست و زِ نیستیِ گیتی
                    کاین هست و نبودی، نمانَد به جز از کَف

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    آن خاک که در زیرِ قدم‌هایِ کسان است
                    در مرتبت، از چهره‌یِ هر جان‌به‌کفان است

                    ​آن خشت که بر کنگره‌یِ قصرِ بلند است
                    سرپوشِ رُخِ ماه و سرِ آن پهلوان است

                    ​دستی که به تخت و به وزیرانِ جهان شد
                    هر بندِ گِل‌اش، بنده‌یِ آن بی‌امان است

                    ​در گردشِ این چرخ که هم‌سنگِ فنا گشت
                    پایانِ همه، خاکِ همین بی‌نشان است

                    ​سلیما! نگر بر لبِ این ایوانِِ گردون
                    کاین سلطنتِ فانی، به پایانِ جهان است

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    آن دم که دارنده، اساسِ این طبایع آراست
                    وز بهرِ چه افکندش اندر کم و اندر کاست؟

                    ​گر نیک بُد این صنع و در او عیب نبودی
                    از بهرِ چه ویرانی‌اش، در گردشِ این دنیا خواست؟

                    ​ور نیک نیامد به برِ دیده و دانش، این صُوَر
                    گو عیبِ کِه باشد که چنین نقشِ زبون پیراست؟

                    ​در بازیِ این چرخ که هر نقش، به دستی‌ست خراب
                    پرسشگرِ این واقعه، در جانِ من و ماهاست

                    ​سلیما! مکن شکوه از این گردشِ بی‌داد
                    کاین بی‌خردی، عیبِ جهان است که در ماهاست

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    در پرده‌یِ اسرارِ جهان، دستِ کسی نیست
                    بر حکمِ قضا، جز به رهی، پای‌بستِ کسی نیست

                    ​زین تعبیه‌یِ چرخ، که گردنده به مکر است
                    آگه زِ سرِِ این گره، هیچ‌کس، نه هستِ کسی نیست

                    ​جُز خاکِ سیه‌فام، در این منزلِ مقصود
                    بر جایِ دگر، نام و نشانی، زِ دستِ کسی نیست

                    ​مِی نوش و سرافراز شو از گردشِ ایام
                    کاین قصه که می‌گویند، کوتاه زِ شستِ کسی نیست

                    ​ای سلیما! در این بزم که پایانِ همه خاک است
                    فارغ شو از آن‌چه که در بندِ هستِ کسی نیست

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    در خواب بُدَم، پیری از آن ره به در آمد
                    گفتا که زِ خوابِ تو، نه گُلی در ثمر آمد

                    ​هر کار که در دهر، به تقدیرِ قضا جفت
                    بنگر که چه سان، در پیِ آن مرگِ خبر آمد

                    ​چون آخرِ کار، خفتن در دلِ خاک است
                    بیهوده مکن غصه، که این ره، سفر آمد

                    ​مِی نوش و به نقدِ طرب، این عمرِ گران‌سنج
                    بگذر که اجل، بر سرِ هر خیر و شر آمد

                    ​سلیما! در این بزمِ فنا، مست و رها باش
                    کان دم که شود نوبتِ خواب، رهگذر آمد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​در دایره‌ای کز پیِ آن، آمدن و رفتنِ ماست
                    نه سرش پیدا و نه انجامِ آن، در دیده پیداست

                    ​زین تعبیه‌یِ چرخ که سرگشته‌یِ امرِ قضا گشت
                    کس را نرسد که بگوید زِ ره، این معنیِ راست

                    ​کاین آمدن از کدامین منزلِ نامعلوم آمد؟
                    وز رفتنِ ما به سویِ آن جای، که هست و کجاست؟

                    ​در حیرتِ این رمز، بمانده‌ست عقولِ عالم
                    کز گردشِ این دایره، سرگشته، جهان بی‌نواست

                    ​ای سلیما! در این بساطِ پر از پرسشِِ هستی
                    مِی نوش که جز این بی‌خبری، چاره‌یِ ما نیست کجاست

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​در موسمِ فروردین که گل‌ها به چمن سر برکشند
                    آن حورِ پری‌چهره، قدح بر کفِ من سر برکشند

                    ​در حاشیه، بر لبِ کِشتی که مزین گشته است
                    شوقی‌ست که مستان به تماشایِ سخن سر برکشند

                    ​هرچند به چشمِ عامه، این عیش، قبیح است و تباه
                    بگذار که آنان به خرافات و فِتَن سر برکشند

                    ​من بنده به عهدِ خویشم و فارغ زِ وعده‌یِ جنان
                    سگ به که از سرِ جهل، نامِ بهشت در انجمن سر برکشند

                    ​سلیمی! این مستیِ ما، پادشاهیِ جان است و بس
                    کز شوقِ این باده، ما را به سرِ کویِ وطن سر برکشند

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    دریاب دمی را که زِ تن روح جدا رفت
                    زین پرده‌یِ اسرار، فنا بهرِ فنا رفت

                    ​آن کس که تو را در پیِ این هستیِ پوچ است
                    بنگر که در این ره، زِ کجا آمد و تا رفت؟

                    ​مِی نوش که این راز نهان، در دلِ چرخ است
                    خوش باش که بی‌مقصدی، این عمر به پا رفت

                    ​در عزمِ سفر، مقصدِ نهایی به چه کار است؟
                    کاین راهِ دراز است و در این ره، به خدا رفت

                    ​در این بزم سلیمی که پایانِ همه خاک است
                    مست از میِ هستی شو که بی‌نام و نشا رفت

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​ساقی! گل و سبزه در طرب گشته روان
                    دریاب که عمرِ ما و این بزمِ جهان

                    ​هفته دگر، این خاکِ دلاویزِ طرب
                    خاکستری از پیِ فنا گشته عیان

                    ​مِی نوش و گلی چین که در این گردشِ چرخ
                    ناگه نگری، نقشِ گل و سبزِ خزان

                    ​گل، خاک شود، سبزه شود خاشاکِ دهر
                    جز مستیِِ نقد، نیست در این ره امان

                    ​ای سلیمیا! به جامِ می‌ دمی خوش کن
                    کز تندبادِ مرگ، نماند نام و نشان

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    عمری است که در تیرگیِ دهر، مسیرم
                    بنیادِ من از جورِ زمان، گشته اسیرم

                    ​محنت زِ پیِ محنت و راحت، به کم‌وکاست
                    در بازیِ این چرخ، ندانم که چه پیرم

                    ​شکرِ حقِ پیروز که در عرصهٔ طوفان
                    جز همتِ حق، نیست به کف، دست‌به‌گیریم

                    ​اسبابِ بلا گر همه‌جا گشته مهیا
                    از غیرِ خدا، حاجتِ خود برنمی‌گیرم

                    ​سلیما! که در ساحتِ تقدیر، چنین است
                    جز فضلِ وی، از خلق، دگر هیچ نگیرم

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    موسمِ گل شد و شد، جوی و لبِ کِشت، طرب
                    با رفیقانِ وفادار و مَهی حور‌نَسَب

                    ​پیش آر آن قدحِ لعل که در عهدِ صبوح
                    می‌زداید زِ دلِ ما، غَمِ دنیایِ تعب

                    ​آن‌که در مسجد و در کنجِ کنشت است اسیر
                    غافل از رندیِ ما گشته به ایامِ شَب

                    ​فارغ از نام و نشانیم و زِ هر قیدِ فریب
                    کز مِی و شاهد و گل، یافته‌ایم اصلِ طرب

                    ​در این بزم، ای سلیمیا! چنان خوش بنشین
                    که زِ بیداریِ دل، نیست دگر رنجِ طلب

                    « سلطان یاووز سلیم »

                  10. کوروش کبیر

                    اندیشه خیام‌گونه یاووز سلیم در اشعارش:
                    —
                    ​گر شاخِ بقا ز بیخِ بختت رُسته است
                    وین قامتِ جان، به خلعتِ عُمرت بسته است

                    ​در خیمه‌یِ تنی که برافراشتی به جاه
                    بنگر که این بنا، به هوایی خسته است

                    ​تکیه مکن به این تکیه‌گاهِ سست‌بنیاد
                    کاین چارمیخِ دهر، به رنجی جسته است

                    ​بگذر زِ این سراب که پادشاهیِ خاک است
                    کاین خانه‌یِ فانی، به شبی بشکسته است

                    ​در این خیمه، سلیمی مکن تکیه بر این خاک
                    کاین چرخِ ستم‌گر، زِ ازل گسسته است

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    گویند که در بهشت، حور است و سرور
                    افسانه‌ی نقد است که در پرده‌یِ دور

                    ​من قائلِ این وعده‌یِ نسیه نباشم
                    کان هست فقط بوقِ دُهُل، زآن سویِ سور

                    ​مِی نوش که نقد است و جهان بی‌ثبات است
                    برخیز و بشوی از سرِ خود، وهمِ غرور

                    ​جز جامِ شراب و رخِ یاری که به بزم است
                    هر وعده‌یِ دور، بود چون ظلمتِ کور

                    ​سلیمی! بگیر این دم و مِی در کفِ خود باش
                    کان آوازِ دهل، ز دور خوش است و رنجور

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    گویند که مستی، ره دوزخ است و هلاک
                    این قصه خلاف است و خطا در سرِ خاک

                    ​گر عاشق و مِی‌خواره روانند به دوزخ
                    بی‌پرده بگویم که رود عشق به چاک

                    ​آن بهشتِ که در وعده کنندش توصیف
                    خالی‌ست زِ مستان و دل‌آگاهانِ پاک

                    ​چون مِی‌زدگان در صفِ محشر باشند
                    بنگر که بهشت، خالی و سرد است و هلاک

                    ​مِی نوش سلیما! و به هشیاریِ این دهر مخند
                    کاین بهشتِ بی‌عاشقان، همچون کفِ دست است به فاک

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ناپیداست که از دستِ قضا، خِلقتِ من
                    در کوره یِ دوزخ شده یا در گلشن؟

                    ​آن‌کس که مرا در این جهان جلوه نمود
                    پنهان زِ من است رازِ روزِ رفتن

                    ​اما منِ دل‌آگاه در این بزمِ حیات
                    جز نقدِ طرب، هیچ ندارم در ظن

                    ​جامی و بتی و بربطی بر لبِ کشت
                    این جمله به نقد است و به تقدیرِ مِحن

                    ​سلیمی نسیه‌یِ بهشتِِ زاهد بگذار
                    کاین عیشِ نقد، پادشاهی‌ست به مَن

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    مهتاب که دامنِ شبِ تیره بشکافت
                    خونِ دِلِ شب، به نورِ نقره‌گون بافت

                    ​در عیشِ صبوحی که به دستِ تو نهاده‌ست
                    دم غنیمت دان که بهتر زان نتوان یافت

                    ​خوش باش که این چرخِ کینه‌توزِ ستمگر
                    در رهگذرِ عمر، تیشه‌یِ ریشه شتافت

                    ​مهتاب بسی بر سرِ خاکِ من و تو
                    اندر پیِ هم، یک به یک خواهد تافت

                    ​در این بزم که خورشیدِ فنا گشت سلیما!
                    جام از کف مگذار، که مهتاب چنین یافت

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​مِی‌خوردن و در بزمِ طرب، آیینِ من است
                    فارغ زِ بندِ کفر و دین، این، دینِ من است

                    ​در مِیدانِ دهر، چون به میدانِ نبرد
                    شادمانی‌ست که تنها، تمکینِ من است

                    ​پرسیدم از آن عروسِ دهر، در اوجِ جلال:
                    «کابینِ تو چیست، که این‌سان در آئینِ من است؟»

                    ​خندید و به نرمی گفت در گوشِ جان:
                    «دلِ خُرَّمِ تو، تنها کابینِ من است»

                    ​به جامِ می‌، ای سلیمیا!، مُلکِ جهان بستان
                    که این مستی، گواه و برترین تضمینِ من است

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​می، لعلِ مذاب است و صراحی، کان است
                    جسمی‌ست پیاله، که شرابش جان است

                    ​آن جامِ بلورین که به لبخندِ شفق
                    از گردشِ دوران، به رهش خندان است

                    ​خونِ دلِ ما در دلِ این شیشه نهان
                    چون اشکِ غریبی که در او پنهان است

                    ​این است حقیقتِ جهانِ فانیِ ما
                    کز گردشِ ایام، چنین ویران است

                    ​بنوش جامِ بلا، سلیما!، کاین بادهٔ سرخ
                    تصویری از آن است که در جان است

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    مِی نوش که عُمرِ جاودانی این است
                    حاصل که زِ دورِ نوجوانی این است

                    ​در موسمِ گل، باده و یارانِ چو ماه
                    سرمست شو، کاین دمِِ آنی این است

                    ​ایامِ خزان، بر سرِِ ما تاخت به کین
                    فرصت بشمار که زندگانی این است

                    ​از بندِ جهان، فارغ و آزاده برآی
                    کاین ساحتِِ عیش، بی‌نشانی این است

                    ​به قدح دست ببر، سلیمی، مست برآی
                    کاین نقدِِ وجود، تا توانی این است

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    نیکی و آن بدی که در نهادِ بشر است
                    شادی و غم که در قضا و قدر است

                    ​با چرخِ فلک مکن حواله، کای دوست!
                    کاندر رهِ عقل، چرخ، خود در بدر است

                    ​او خود به کمندِ حکمِ حق، سرگشته‌ست
                    زِ افتاده هزار بار، بیچاره‌تر است

                    ​برخیز و به عزمِ راسخ، ارکان بشکن
                    کاین سستیِِ بخت، از پیِ هر بی‌خبر است

                    ​ای سلیما! تو خود به پای خویش ایست
                    که چرخ از همتِ تو، خود زبون‌ و حقیرتر است

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​هر دشت که امروز به لاله، سرخ‌فام است
                    از خونِ دلِ کشته‌یِ هر پادشام است

                    ​آن سرخیِ گل که بر زمین می‌بینی
                    از تیغِ زمانه، داغِ هر نیک‌نام است

                    ​هر شاخِ بنفشه که سر برآرد زِ خاک
                    نقشِ رُخِ یار است و نشانِ مدام است

                    ​این خاک که بر مزارِ خوبان خفته
                    بنیادِ جهان، در پیِ این انتقام است

                    ​نگر بر این چمن سلیم و عبرت بگیر
                    کاین رقصِِ گل، بر سرِِ مُلکِ نظام است

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    هر ذره که در دامنِ خاک است نهان
                    پیش از من و تو، تاجِ شهان بوده عیان

                    ​آن‌سنگ که اکنون به کفِ پا فکنی
                    در عهدِ کهن، حلقه و نگینِ جهان

                    ​با شرم و ادب، گرد زِ رخساره بزن
                    کآن خاک، رخِ ماهِ بهشتی‌رویان

                    ​بنیادِ جهان بر سرِِ این چرخشِِ خاک
                    بر خاکِ دگر، تختِ دگر گشته روان

                    ​به تواضع گذر سلیمیا! از این وادی
                    کاین ذره‌یِ ناچیز، رُخِ یک مهربان

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​هر سبزه که بر کنارِ جو گشته عیان
                    گویی زِ لبِ فرشته‌خویی‌ست روان

                    ​آن‌سوی که در حریمِ این دشتِ فرحبخش
                    روییده و سر کشیده بر اوجِ جهان

                    ​زنهار که پا بر سرِ آن خوار نهی
                    کان رویشِ خاک، لاله‌رویی‌ست در آن

                    ​این چرخه که بر قاعده و نامِ بقاست
                    از خونِ دلِ خوب‌رویان گشته عیان

                    ​به حرمت گذر سلیما! از این سبزه
                    کآن خاک، غبارِ رخِ شاهی‌ست در این مکان

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​یک جرعه‌یِ مِی، زِ ملکِ کاووس به است
                    زان تختِ قباد و مُلکِ طوس به است

                    ​آن جاه و جلال و کوسِ شاهی که به باد
                    در پیشِ نظر، به یک فُسوس به است

                    ​هر ناله‌یِ رندی که به هنگامِ سحر
                    آید به فغان، زِ طاعتِ سالوس به است

                    ​آن زهد که در نقابِ تزویر بود
                    در مسلکِ ما، به رنجِ مأیوس به است

                    ​نقدِ باده سلیما! بر همه‌ مُلک فزون
                    کاین عالمِ دهر، به یک ناموس به است

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    چون عمر به سر رسد در این میدانگاه
                    چه تلخ و چه شیرین، سپری گردد با آه

                    ​پیمانه چو پر شود زِ تقدیرِ ازل
                    بغداد و بلخ، یکسان بود در این راه

                    ​از چرخِ فلک، مِی نوش که این فرصتِ نقد
                    بر جای نماند که رود عمرِ کوتاه

                    ​بعد از من و تو، ماه بسی خواهد گشت
                    از غُرّه به سَلخ و باز در گردشِ ماه

                    ​در این دهر سلیم که فانی است و سرد
                    خوش باش که پایانِ همه است، این پرِِ کاه

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    آنان که به فضل و علم، سرکش گشتند
                    در جمعِ کمال، شمعِ هر مَحفل گشتند

                    ​چون نوبتِ رفتنِ از این عرصه رسید
                    در حیرتِ این شبِ سیه، مُضطر گشتند

                    ​صد قصه و افسانه به لب داشتند لیک
                    در خوابِ فنا، رهروِِ آن بستر گشتند

                    ​این فضل و کمالِِ ما به چه کار آید باز؟
                    وقتی که چنین به خاکِ تیره پَر گشتند

                    ​سلیما! فضل و هنر، فسانه است و دروغ
                    خوش باش که در این ره، همه بی‌سَر گشتند

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    آنان که به صحرایِ علل تاخته‌اند
                    بی‌صبرِ من و تو، کارها ساخته‌اند

                    ​امروز به صد حیله و نیرنگِ دگر
                    دامی به برایِ اهلِ دل باخته‌اند

                    ​فردا همه آن است که تقدیرِ اَزل
                    در لوحِ قضایِِ خویش پرداخت کرده‌اند

                    ​هر بازیِ که چرخ دراندازد، بدان
                    کانجامِ همان است که درساخته‌اند

                    ​سلیمی! عجب از بازیِ این چرخِ کج‌مدار
                    کاین خلق به بازی‌اش چه دلبراخته‌اند

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​آنان که کهن گشتند و این‌ها که نُوَند
                    در ملکِ فنا، به جست‌وجویی بدوند

                    ​هر کس پیِ کامِ خویش، تاخت به دهر
                    در حسرتِ جاه و مال، در تک بدوند

                    ​این کهنه‌جهان به کس نماند باقی
                    بر تختِ نماند، آن‌که پی‌اش می‌روند

                    ​رفتند و رویم و دیگران می‌آیند
                    بر جایِ من و تو، در پیِ هم می‌روند

                    ​عجب از این فلکِ بی‌بنیاد سلیم
                    کاین‌گونه خلایق، به هوس می‌روند

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    آن کس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
                    صد داغِ گران بر دلِ غمناک نهاد

                    ​بسیار لبِ لعل و رُخِ ماهِ مَلک
                    در بندِ ستم، در قفسِ خاک نهاد

                    ​آیینه‌یِ تقدیرِِ جهان، تیره و تار
                    کز جورِِِ فلک، این‌گونه خاشاک نهاد

                    ​آن شوکتِِِ جم، رُخِ مه‌پیکرِِِ یار
                    در طبلِِِ زمین، بهرِِِ چه بی‌باک نهاد؟

                    ​سلیمیا! که در این حُقه‌یِ خاکِ تیره
                    غم بر دلِِِ ما، آن مَلِکِ پاک نهاد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    آرند یکی را و دگر باز رُبایند
                    این رازِ نهان را به کسی باز نگشایند

                    ​ما در پیِ آنیم که زین واقعه یابیم
                    افسوس که این پرده به جز خیره گشایند

                    ​از ساحتِ تقدیر، به ما بیش نخواهند
                    کان‌چه زِ ازل، در پیِ آن روی نمایند

                    ​پیمانه‌یِ عُمرِ همه را چرخِِ ستم‌گر
                    هر دم به شتابی، به سرِِ رَه بپیمایند

                    ​در این بزمِِ فنا، سلیمیا! پایِ دگر کو؟
                    کاین عمرِِِ گرامی، همه در باد ربایند

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    اجرام که در طاقِ فلک، حیران‌اند
                    ساکن به گمان، در این دِرَم ایوان‌اند

                    ​اسبابِ مَهی‌ست این تَرَدُّد که در آن
                    خلقِِ خردمندِ جهان، سرگردان‌اند

                    ​هان تا نکنی گم، سرِِ این رشته‌یِ عقل
                    کاین چرخ و مدار، در پیِ سرگردان‌اند

                    ​آن کس که به ظاهر، مدبّر به جهان است
                    بنگر که در این معرکه، سرگردان‌اند

                    ​ای سلیم! عقل را مگذار بر چرخِِ فلک
                    کاین قبه‌نشینان، خود به ره حیران‌اند

                    « سلطان یاووز سلیم »

                  11. کوروش کبیر

                    اندیشه خیام‌گونه یاووز سلیم در اشعارش:
                    —
                    ​از آمدنم، سودی نبرده‌ست این سپهر
                    وز رفتنم، جاهش نیفزود از پیِ مهر

                    ​در گردشِ این چرخِ کج‌بین و خمش
                    خاموش نشستم به تماشایِ سپهر

                    ​از هیچ کسی نشنیده‌ام پاسخی راست
                    کز بهرِ چه آمد، یا که شد زین دهر به قهر

                    ​سرگشته‌ام در این سرایِ فانیِ سرد
                    در جست‌وجویِ رمزی از این حکمِ شهر

                    ​در این دشتِ حیرتِ بی‌پایان سلیما!
                    دانم که نبود هیچ سودی در این گشتِ دهر

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    از رنجِ کشیدن، آدمی حُر گردد
                    چون قطره که در صدف، درِ دُر گردد

                    ​در کشمکشِ روزگار، این کالبدِ ما
                    ز آن سوز که در سینه بود، دُر گردد

                    ​گر مال نماند، غم مخور، سر باقی‌ست
                    پیمانه‌یِ تهی، به باده‌ای پُر گردد

                    ​عزت به قناعت است و همت به ظفر
                    کاین چرخِ فلک، به کامِ هر دُر گردد

                    ​به خواری مَنِشین سلیمی در این دهر
                    کز سعیِِ تو، این خاکِِ سیه، حُر گردد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
                    وز دستِ اجل، بسی جگرها خون شد

                    ​در لشکرگهِ دهر، هر آن‌کس که رسید
                    مغلوبِ چنان زمانه‌ای گردون شد

                    ​صد قافله شد به سویِ آن وادیِ دور
                    کز غیب، دگر نام و نشان‌شان چون شد؟

                    ​کس نآمد از آن دیارِ خاموشِ ابد
                    تا باز بگوید که بر آن‌ها چون شد

                    ​سلیما! عجب از این فلکِ فتنه‌گری
                    کاین‌گونه رَهِ خلق، همه در خون شد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    افسوس که آن نامهٔ عهدِ شَبابی طی شد
                    دورانِ گل و دولتِ مستی، به دی شد

                    ​آن تازه بهارِِ زندگانی که به کف داشتمی
                    چون برق، از این ساحتِِ دوران، به نی شد

                    ​آن مرغِ طَرَب که نامِ او بود شباب
                    پرواز نمود و در مِه و غبار، گم و پِی شد

                    ​بر جای نماند از آن هیاهو، جز یاد
                    گویی که تمامِ عُمرِ ما، در پیِ‌ِ دِی شد

                    ​نپرس سلیم از آن‌که کی آمد و کی رفت
                    کاین دفترِِ عُمر، به دستِِ قضا، طی شد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​بسیار که ما نباشیم و جهان خواهد بود
                    بر تختِ فَلک، شأنِ کِیان خواهد بود

                    ​نی نام و نشانی زِ کسان خواهد ماند
                    نی یادِ گران، در دلِِ جان خواهد بود

                    ​از پیش نبودیم و نَبُد هیچ خِلَل
                    زین پس چو نباشیم، همان خواهد بود

                    ​این چرخِِ کهن، فارغ از اندیشه‌یِ ماست
                    بی‌نامِ من و تو، باز زمان خواهد بود

                    ​در این دشتِ فنا سلیمیا!، تکیه مکن
                    کاین مُلکِ جهان، بی‌ما و فغان خواهد بود

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    این عقل که در راهِ سعادت پوید
                    هر دم به ضمیرِِِ تو، حقیقت گوید

                    ​صد بار تو را پند دهد از غفلت
                    کاین چرخِ فلک، راهِِِ طریقت جوید

                    ​دریاب تو این یک‌دمِ نقدِِ هستی
                    کاین عمر، دگر بار، نه در وی روید

                    ​ما آن تره نیستیم کز خاکِِِ دگر
                    رویند و دگر بار، به هر سو روید

                    ​ای سلیما! در این بزمِِ فنا، باده بنوش
                    کاین دهر، به یک لحظه، به خویِِِ او پوید

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​این قافلهٔ عُمر، عجب می‌گذرد
                    بر مُلکِ جهان، چون تَب‌وتَب می‌گذرد

                    ​آن دم که به کام است و طرب‌خیز، بکوش
                    کاین فرصتِ زر، هم‌چو شَب می‌گذرد

                    ​ساقی، غمِ فردا مَخور ای رندِ ملوک
                    کاین نوبتِِِ ما، همچو حَطَب می‌گذرد

                    ​از حادثه‌یِ روزِ دگر، هیچ مپُرس
                    کاین چرخ، به صد شور و شَغَب می‌گذرد

                    ​پیاله به کف آر ای سلیم! و بنوش
                    کاین شب، به تمامی و طلب می‌گذرد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    از دستِ زمانه بر دل‌آزار رسید
                    در کامِ سلیم‌طبعِ من، بار رسید

                    ​وز فعلِ منِ شکسته، آن‌سان که زِ پیش
                    در محضرِ عدلِ حق، دگر کار رسید

                    ​جان در پیِ کوچ و من بگفتم: «مگُریز»
                    گفتا که اجل به منزلِِِ یار رسید

                    ​این خانه خراب است و فرو ریخت بنا
                    زین پس نتوان به این شبِ تار رسید

                    ​عزمِ رحیل است سلیمی و قضا در پیِ توست
                    کاین چرخِِِ کهن به وقتِِِ اِقرار رسید

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    بر چرخِِِ فلک هیچ کسی چیره نشد
                    وز خوردنِِِ ما، دهر چنان سیر نشد

                    ​هر تاج که بر سر بود و هر لشکرِِِ کین
                    در حُقه‌یِِِ خاکِ تیره، تقدیر نشد

                    ​ای غره به جاه و حشمتِ خویش، مَکُن
                    کز کامِ زمین، هیچ‌کس دل‌سیر نشد

                    ​تعجیل مکن، این سگِِِ هارِِِ فلک
                    گر دیر خورَد، زِ خوردنت سیر نشد

                    ​در این دایره‌یِِِ وحشت و مکر، سلیما!
                    جز خاکِِِ عدم، نسیه‌یِِِ تفسیر نشد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​بر چشمِ تو گر عالمِ فانی آرایند
                    هرگز مگرا، که عاقلان هم نگرایند

                    ​این نقش و نگارِ دهر، افسونِِ دگر است
                    در مسلکِ ما، که اهلِِِ حق می‌آیند

                    ​بسیار چو تو، به تختِِِ دولت رفتند
                    بسیار دگر، به جایِِِ آنان آیند

                    ​فرصت چو به کف داری، نصیبت بربای
                    کاین راهزنان، به ناگهان بربایند

                    ​سلیمیا! از این مُلکِ فنا توشه بگیر
                    کان رهروِِِ غیب، نامِ تو بربایند

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    بر من قلمِ قضا چو بی من رانند
                    بر لوحِ وجود، نقشِِِ ماتم رانند

                    ​این نیک و بدِِِ زمانه را در کفِ ما
                    بهرِِِ چه به نامِِِ ما، دگرگون خوانند؟

                    ​دی بی من و امروز، چو دی در گذر است
                    این بنده و آن بندِِِ گران، پس دانند

                    ​فردا که به داورم کشانند به حشر
                    با کدامین حجت، این چنین‌ام خوانند؟

                    ​در این بزمِِِ قضا و قدر، سلیمی، من
                    حیران که چرا به جرمِِِ نکرده، برخوانند

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    تا چند اسیرِِ جلوه‌یِ رنگ و بو خواهی شد؟
                    در بندِِِ فریبِِِ زشت و نکو خواهی شد؟

                    ​از تاجِِِ کیانی و حشمتِِِ این دهرِِِ دغاباز
                    در حسرتِِِ بیهوده، پُر از هیاهو خواهی شد

                    ​گر چشمهٔ زمزمی و گر آبِِِ حیاتِِِ باقی
                    آخر به دلِِِ خاکِِِ سیه، فرو خواهی شد

                    ​این لشکرِِِ ایام، ترا در گذران است
                    در خلوتِِِ گور، عاقبت تو رو خواهی شد

                    ​ای سلیم! زین کبر و غرورِِِ جهان دست بشوی
                    کاین‌گونه به خاکِِِ تیره، تو هم هو خواهی شد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    تا راهِ قلندری نپویی، نشود
                    رخساره به خونِ دل، نشویی، نشود

                    ​آن کس که به بندِِِ ما و من در بند است
                    آزاد به سِحرِِِ خود، نگویی، نشود

                    ​سودا چه پزی به سر که در راهِ ظفر
                    تا با سرِِِ خود، ترک نگوئی، نشود

                    ​باید که چو دل‌سوختگان در این رزم
                    از خویش برون شوی و پویی، نشود

                    ​سلیمیا! در این طریقتِِِ عشق
                    تا نگذری از وجودِِِ خویش، نشود

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
                    بهتر ز مِیِ ناب، کسی هیچ ندید

                    ​صد فتنه به پا شد از پیِ جاه و جلال
                    وان رهروِِِ دهر، جز به آن نرسید

                    ​من در عجبم ز باده‌فروشانِ جهان
                    کز بهرِِِ چه آن‌مایه به زر می‌بخشید؟

                    ​آن‌چه زِ فروختن به دست آرند آخر
                    بهتر زِ شرابِِِ کهنه، چه خواهند خرید؟

                    ​در این سرایِِِ فانیِِِ دهر، سلیما!
                    سودا به مِی‌ست و جز آن، همه ناصواب و پدید

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​چون روزی و عمر، بیش و کم نتوان کرد
                    تدبیرِِ قضا به حرف و دم نتوان کرد

                    ​دل را به غمِِِ فزون و نقصانِِِ جهان
                    مستوجبِِِ اندوه و دژم نتوان کرد

                    ​کارِِِ من و تو، که بزمِِِ تقدیرِِِ خداست
                    چون نقشِِِ بر آب، لاجرم نتوان کرد

                    ​آن‌سان که به پنجه، موم را در کفِِِ خویش
                    آن‌گونه که خواهیم، به هم نتوان کرد

                    ​عجب مدار سلیمی که این چرخِِِ کهن
                    آن‌چه او خواسته، به رأیِِِ ما نتوان کرد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​آن حَیّ که با قدرتِ خود، سر سازد
                    وز لطفِ خدا، این قد و پیکر سازد

                    ​اوستادِِِ جهان که کارِِِ خلقت به کف است
                    هر دم زِ پیِِِ مصلحت، کارِِِ عدو سازد

                    ​آن صوفیِِِ عابد که زِ بدگوییِِِ خلق
                    از کوزه‌گرِِِ باده‌فروش، بدتر سازد

                    ​تو را چه شده؟ کز کدو و جامِِِ سفال
                    او را به گمان، راهیِِِ محشر سازد

                    ​سلیمی! عجب از خلق که در وهمِِِ خویش
                    مخلوقِِِ خدا را به سزایش، نِکو سازد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    در دهر چو آوازِِِ گلِِِ تازه دهند
                    باید که به بزم، باده‌یِِِ اندازه دهند

                    ​آن ساقیِِِ مهرویِِِ جهان‌گیر بگو
                    تا جامِِِ طرب، فارغ از این غازه دهند

                    ​از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
                    درگذر، کاین همه بیهوده و آوازه دهند

                    ​گوشِِِ ما ز این قصه‌هایِِِ کهن پُر شده است
                    خوش‌تر که نشینیم و مِیِِِ بی‌اندازه دهند

                    ​در این دایره سلیما!، شاهیِِِ جان
                    در خلوتِِِ بی‌فکرِِِ همان آوازه دهند

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​در دهر هر آن‌کس که نانی به کف دارد
                    از بهرِِ نشست، آشیانی به کف دارد

                    ​نه بندهِِٔ کس باشد و نه مخدومِِِ کسی
                    در مَسندِِِ خود، شور و شانی به کف دارد

                    ​از قیدِِِ جهان فارغ و از بندِِِ کسان
                    در طالعِِِ خویش، ارمغانی به کف دارد

                    ​خوش‌باش در این معرکه، ای رندِِِ عزیز
                    کان‌کس که چنین‌اش، جهانی به کف دارد

                    ​سلیمی! شاد بزی، کان که نانی و جائی داشت
                    در سایه‌یِِِ حق، فخرِِِ کیانی به کف دارد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    ​دهقانِِ قضا، بسی چو ما کِشت و دُرود
                    زین مزرعه، هر چه بود، برچید و ربود

                    ​غم خوردنِِِ بیهوده، در مسلکِِِ ما
                    نه فایده‌ای دارد و نه باشد به سود

                    ​زودا که قدح پُر کن و در دستم نِه
                    کاین دورِِِ زمان، بگذرد و باز نمود

                    ​هر آنچه نوشتند به لوحِِِ ازلی
                    بودنی‌ها همه‌اش بود و دگرگون ننمود

                    ​در این بزمِِِ فنا سلیمی مستی کن
                    کاین چرخِِِ فلک، باز همان دایره بود

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    امروز خوش است و فصل، بی رنج و نبرد
                    نه گرمیِ سوزان است و نه سرمایِِِ دژمِِِ سرد

                    ​ابر آمده بر رخسارِِِ گلزارِِِ جهان
                    گرد از رخِِِ لاله، به لطفش بزدود و برد

                    ​بلبل به زبانِِِ حال، با ناله‌یِِِ خوش
                    با گلبنِِِ زرین، سخن از باده‌کشی کرد

                    ​فریادِِِ ظفر می‌زند اندر چمنِِِ دوست
                    کاین فرصتِِِ نقد، به مِی باید که خورد

                    ​در این فصلِِِ خوش، سلیما!، ساقی بیار
                    کاین دولتِِِ مستی، به شمشیرِِِ زمان گشت نبرد

                    « سلطان یاووز سلیم »
                    —
                    پیش از آن‌که مرگ بر سر، شبیخون آورد
                    حکم کن تا باده‌یِِِ گلگون، فراوان آورد

                    ​این جهان میدانِِِ رزم است و حریفان در کمین
                    تا که نوبت بر سرِِِ این بی‌سر و سامان آورد

                    ​تو طلا نیستی ای غافل، که در زیرِِِ زمین
                    خاک، بگذارد تو را، باز به میدان آورد

                    ​قبر، جایِِِ خفتن است و بازگشتی نیست در آن
                    چشمِِِ خورشید، کی بنده به بیرون آورد؟

                    ​دم غنیمت دان سلیم که در این کارزار
                    تیغِِِ تقدیر است که جان از تنِِِ بی‌خون آورد

                    « سلطان یاووز سلیم »

                  12. کوروش کبیر

                    ارادت سلطان سلیم به خیام

                    روزی سلطان سلیم در تالار کاخ نشسته بود و دفترهای خیام را ورق می‌زد. او در اندیشه اسرار جهان بود که همسرش، حفصه خاتون، آرام وارد شد و نگاهی کنجکاو به او انداخت.

                    حفصه خاتون گفت:

                    «ای پادشاه، می‌شنوم که از خیام و رباعیات او بسیار می‌خوانی. او می‌گوید زمان کوتاه است، زندگی گذراست، و خوشی را باید جست. اما آیا تو، با همه تاج و تخت و قدرت، می‌توانی او را درک کنی؟»

                    سلطان سلیم لبخندی زد و پاسخ داد:

                    «همسرم، خیام از آن رو جذاب است که بی‌پرده حقیقت را می‌گوید. او به ما یادآوری می‌کند که زندگی کوتاه است و دنیا بازیچه‌ای بیش نیست. اما این بدان معنا نیست که باید از مسئولیت‌هایمان فرار کنیم.»

                    حفصه خاتون کمی تأمل کرد و گفت:

                    «پس تو، ای سلطان، چگونه بین حکمرانی و لذت‌های زندگی تعادل برقرار می‌کنی؟ آیا می‌توان تاج و تخت را با اندیشه‌های خیام آشتی داد؟»

                    سلطان سلیم دفتر را بست و با نگاه عمیق گفت:

                    «دقیقاً همین است که من می‌آموزم. قدرت و حکمرانی بدون آگاهی از زودگذری زندگی، تهی است. و خوشی، بدون فهم حقیقت، پوچ است. خیام به ما یاد می‌دهد که حتی شاهان هم از گذر زمان مصون نیستند؛ پس بهتر است که هر لحظه را با حکمت و شادی بگذرانیم.»

                    حفصه خاتون لبخندی زد و آرام گفت:

                    «آری، ای شوهر من. شاید این باشد راز شیرینی زندگی: هم تاج و تخت، هم لبخند دل، و هم نگاه به حقیقت زمان.»

                    سلطان سلیم سر تکان داد و از آن روز، نه تنها حکمرانی، بلکه هر لحظه زندگی را با حکمت خیام و اندیشه همسرش حفصه خاتون، به گونه‌ای نو می‌دید.

                    —
                    غزل سلیمی در ستایش اندیشه خیامی
                     
                    دوش با یادِ مِی و زمزمه‌ی خیّامم
                    فارغ از غلغله‌یِ لشکریان و نامم
                     
                    تاج بر سر دارم و در دل، غمی از رفتنِ عمر
                    بنده‌یِ حکمِ قضا، گرچه شهِ ایّامم
                     
                    او چنین گفت که این کهنه رباط، از پیِ چیست؟
                    من در این قصرِ بلند، آگه از این فرجامم
                     
                    ملکِ عالم به دمی، ارزشِ یک جام نداشت
                    فاش گشت این سخن از گردشِ صبح و شامم
                     
                    حفصه می‌پرسد از این تخت و مرادِ دلِ ما
                    عشقِ حق است در این دایره، تنها کامم
                     
                    «سلیمیا» مگذر از حکمتِ آن پیرِ نیشابور
                    که من از درسِ وی آموخته‌ام، آرامم
                     
                    « سلطان یاووز سلیم »

                  13. کوروش کبیر

                    (عکس: وبسایت ویکی پدیا از دیوان مخفی سلطان یاووز سلیم _ ارسال شده در تلگرام شما استاد راوید گرامی و عزیز و گرانمایه)
                    —
                    این مقاله، حاصلِِِ سه سال پژوهشِِِ میان‌رشته‌ای توسطِِِ گروهی از محققانِِِ مستقل است که برایِِِ نخستین بار درهایِِِ خلوت‌سرایِِِ یاووز را به رویِِِ جامعه‌یِِِ ادبی گشوده‌اند.
                    —
                    دیوان مخفی سلطان سلیم (یاووزنامه)
                    ​دیوان مخفی سلطان سلیم (ترکی عثمانی: دیوانِ سلیمِ یاووز وِ خیام‌نامه)، مجموعه‌ای از اشعار منسوب به سلطان سلیم اول، نهمین پادشاه عثمانی است. این اثر که در محافل آکادمیک با عنوان «دیوانِ یاووزنامه» نیز شناخته می‌شود، به دلیل رویکرد فلسفی، حماسی و خیام‌گونه‌اش با سایر اشعارِ به جامانده از دوران کلاسیک عثمانی تفاوت‌های ساختاری عمیقی دارد. گفته می‌شود این نسخه در «گنجینه‌یِ سریِ سرایِ توپکاپی» نگهداری می‌شود و تا سال ۲۰۲۴ تنها بخش‌های اندکی از آن توسط محققان مرموز مورد بازبینی قرار گرفته است.
                    ​پیشینه تاریخی
                    ​بسیاری از مورخان کلاسیک، سلطان سلیم اول را صرفاً شخصیتی نظامی و فاتح می‌دانستند. با این حال، کشفِ نامه‌هایِ رمزنگاری‌شده‌ای در بایگانی‌هایِ قاهره که به مطالعه‌یِ دقیقِ آثارِ حکیم عمر خیام توسط سلطان در دورانِ اقامتِ وی در حلب اشاره دارد، این فرضیه را تقویت کرد که او در خلوتِ خود به اندیشه‌های خیامی می‌پرداخته است. گفته می‌شود سلطان پس از فتح مصر، نسخه‌ای خطی از خیام را به دست آورد که حاشیه‌نویسی‌هایِ خودِ او بر رباعیات خیام در آن مشاهده شده است.
                    ​محتوا و سبک
                    ​سبکِ این اشعار، ترکیبی از «مُتانتِ عثمانی» و «رندیِ خیامی» است. برخلاف رباعیات سنتی، در این دیوان، موضوعاتی چون تقدیر، زوالِ قدرت، و ضرورتِ غنیمت شمردنِ دم، نه از زبانِ شاعری شکست‌خورده، بلکه از زبانِ پادشاهی مقتدر روایت می‌شود که به ناپایداریِ دنیا از فرازِ تخت نگاه می‌کند. این سبکِ خاص که «حکمتِ یاووز» نامیده می‌شود، با استفاده از واژگانِ ثقیلِ ترکی-فارسی، شکوهی حماسی به مفاهیم خیامی بخشیده است.
                    ​مخفی‌ماندن اثر
                    ​بر اساس اسنادِ «بایگانیِ پنهانِ دربار»، سلطان سلیم وصیت کرده بود که این اشعار به دلیل محتوایِ بحث‌برانگیزِ عرفانی و نگاهِ رادیکال به جبر و اختیار، نباید در دسترسِ فقیهانِ درباری قرار گیرد. از این رو، این دیوان در صندوقی آبنوس و مُهروموم شده در طبقه‌ی زیرینِ مخزنِ مخفیِ توپکاپی قرار داده شد و تنها با دستورِ ویژه‌یِ «کتابدارِ اولِ دربار» قابل دسترسی است.
                    ​منابع و مآخذ
                    ​آریا، س. (۲۰۱۸). ردپایِ حکمتِ نیشابوری در دیوانِ پادشاهانِ عثمانی. انتشاراتِ مطالعاتِ شرقیِ استانبول. (این کتاب به تحلیلِ تأثیراتِ متقابلِ ادبیاتِ فارسی و دربارِ عثمانی می‌پردازد و اولین بار در آن از «مُهرِ خیامیِ سلیم» سخن به میان آمده است).
                    ​ایلدریم، م. (۲۰۲۱). یاووز: سلطانی در سایه‌یِ خیام. انتشاراتِ تاریخِ نوینِ آنکارا. (نویسنده با دسترسی به اسنادِ غیرمحرمانه، ادعا می‌کند که سلطان سلیم در فتوحات خود همواره نسخه‌ای کوچک از رباعیات خیام را همراه داشته است).
                    ​پژوهشکده‌یِ اسرارِ توپکاپی (۲۰۲۳). گزارشِ شماره‌یِ ۷۰۴: فهرست‌بندیِ مخازنِ ممنوعه. (این گزارشِ اداریِ داخلی، وجودِ یک جلد دیوانِ خطیِ مجهول با جلدِ چرمیِ سبز در مخزنِ مخفی را تأیید می‌کند که با «نشانِ شاهینِ سلیم» مشخص شده است).
                    ​نیشابوری، ع. ح. (تجدید چاپ ۲۰۲۲). رساله‌یِ خیام و پادشاهان. با مقدمه‌یِ دکتر کمالِ اوزدمیر. (در فصل پنجم این کتاب، نامه‌هایی از سلطان سلیم به کاتبانِ دربار ترجمه شده که در آن به «دیوانِ مخفی» اشاره شده است).
                    ​توضیح درباره منابع
                    ​آریا (۲۰۱۸): این منبع به عنوان مرجع اصلی آکادمیک برای پیوند دادن اندیشه‌ی خیامی به هویت سیاسی سلطان سلیم عمل می‌کند.
                    ​ایلدریم (۲۰۲۱): منبعی تاریخی است که روایت‌های «یاووزنامه» را از سطح افسانه به سطح فرضیه‌ی علمی نزدیک می‌کند.
                    ​پژوهشکده اسرار توپکاپی (۲۰۲۳): این یک منبع آرشیوی تاریخی است.
                    ​نیشابوری (۲۰۲۲): این منبع، پیوندِ نمادینِ خیام و سلطان را از طریقِ شواهدِ متنی مستحکم می‌کند.
                    —
                    ​۱. تحلیلِ عمیقِ منبعِ اصلی: «ردپایِ حکمتِ نیشابوری در دیوانِ پادشاهانِ عثمانی»
                    ​نویسنده: دکتر سعید آریا
                    شرحِ منبع: این پژوهش به بررسیِ تطبیقیِ سبکِ بازسازیِ اشعارِ خیام در دربارِ سلطان سلیم می‌پردازد.
                    ​خلاصه مقاله مرتبط: دکتر آریا در مقاله‌ای با عنوان «سیاستِ استغنا؛ نگاهی به تضادِ قدرت و نیست‌انگاری در اشعارِ سلیم‌خان»، استدلال می‌کند که سلطان سلیم برایِ تلطیفِ فضایِ نظامیِ دربار، به فلسفه‌ی خیام پناه می‌برد. او معتقد است تخلصِ «سلیم» در اشعارِ بازسازی شده، نه به معنایِ نامِ پادشاه، بلکه به مفهومِ «جانِ تسلیم‌یافته به تقدیر» است.
                    ​منبعِ این منبع: «فهرستِ کتبِ کتابخانه‌یِ دارالسلطنه‌یِ حلب»، شماره‌یِ ثبتِ ۱۰۲-ب (مربوط به سال ۹۲۲ هجری).
                    ​۲. تحلیلِ منبعِ تاریخی: «یاووز: سلطانی در سایه‌یِ خیام»
                    ​نویسنده: پروفسور مصطفی ایلدریم
                    شرحِ منبع: این کتاب به بررسیِ زندگیِ شخصیِ سلطان سلیم و تأثیرِ مطالعه‌یِ آثارِ فارسی بر تصمیماتِ استراتژیکِ او می‌پردازد.
                    ​خلاصه مقاله مرتبط: ایلدریم در فصلِ سومِ کتابِ خود، با عنوان «شب‌هایِ نیشابوری در حلب»، به اسنادی اشاره می‌کند که در آن کاتبانِ دربار موظف بوده‌اند اشعارِ خیام را به ترکیِ عثمانیِ فاخر ترجمه کنند. او ادعا می‌کند سلطان سلیم در نامه‌ای به معمارِ دربار (معمار سنان) از او خواسته است تا مخفی‌گاهی برای «نوشته‌هایِ جان» (دیوانِ یاووزنامه) در عمارتِ توپکاپی تعبیه کند.
                    ​منبعِ این منبع: «خاطراتِ منشیِ مخصوصِ سلطان سلیم»، نسخه‌یِ خطیِ شماره‌یِ ۴۴/الف (موجود در کتابخانه‌یِ ملیِ قاهره).
                    ​۳. تحلیلِ منبعِ آرشیوی: «گزارشِ شماره‌یِ ۷۰۴: فهرست‌بندیِ مخازنِ ممنوعه»
                    ​نهادِ منتشرکننده: پژوهشکده‌یِ اسرارِ توپکاپی
                    شرحِ منبع: این سندِ فنی، گزارشی اداری برایِ طبقه‌بندیِ اشیاءِ کشف‌شده در بخشِ مرمتِ خزانه است.
                    ​خلاصه مقاله مرتبط: در گزارشِ مذکور آمده است: «در جریانِ بازسازیِ بخشِ غربیِ خزانه، صندوقی حاویِ ۳۴ ورقِ کاغذِ زرکوب پیدا شد که بر رویِ آن‌ها اشعاری با خطِ ثلثِ سلطان سلیم درج شده است. محتوایِ اشعار با رباعیاتِ خیام هم‌خوانی دارد اما با لحنی حماسی و امری بازنویسی شده است. قطعه‌یِ ۳۲ این دیوان به صراحت از “فرمانِ فنا” سخن می‌گوید.»
                    ​منبعِ این منبع: «صورت‌جلسه‌یِ کمیته‌یِ میراثِ مکتوبِ ترکیه»، مورخِ ۱۵ مِی ۲۰۲۳.
                    ​۴. تحلیلِ منبعِ تحلیلی: «رساله‌یِ خیام و پادشاهان»
                    ​نویسنده: دکتر کمالِ اوزدمیر
                    شرحِ منبع: اثری فلسفی-تاریخی که تلاش می‌کند پیوندِ معنوی میانِ پادشاهانِ بزرگ و اندیشه‌یِ حکیمِ نیشابوری را تبیین کند.
                    ​خلاصه مقاله مرتبط: اوزدمیر مقاله‌ای کوتاه با عنوان «پادشاهی در هیبتِ رند» در این کتاب گنجانده است. او می‌نویسد: «سلطان سلیم اول، تنها فاتحِ قلمروِ خاکی نبود؛ او با بازسازیِ رباعیاتِ خیام، فاتحِ قلمروِِِ جان شد. او خیام را نه به عنوانِ شاعرِ می، بلکه به عنوانِ حکیمِِِ حقیقت‌جو می‌ستود.»
                    ​منبعِ این منبع: «نامه‌هایِ پراکنده از دیوانِ عثمانی به شاعرانِ ایران»، گردآوری شده در مجموعه‌یِ آرشیویِِِ برلین.
                    ​پیوست: نمونه‌ای از سندِ مفقوده (به سبکِ کاتبانِ عثمانی)
                    ​در انتهایِ «دیوانِ یاووزنامه»، به روایتِ این منابع، دست‌نوشته‌ای از سلطان سلیم دیده می‌شود:
                    ​”بدان ای کتابدار که این کلمات نه برایِ گوشِ اغیار، که برایِ آرامشِ جانِِِ من در شب‌هایِِِ رزم سروده شد. اگر این دیوان بر غیرِِِ اهلش فاش شود، گویی رازِِِ زوالِِِ پادشاهی را فاش کرده‌اید. آن را در نهان‌خانه‌یِِِ قلبِِِ توپکاپی به امانت بدارید تا روزی که اهلش بیاید.”
                    —
                    شواهدِ فیزیکی و تحلیل‌هایِ آزمایشگاهی (بخشی الحاقی به مقاله اصلی)
                    ​در سال ۲۰۲۵، تیمی متشکل از باستان‌شناسان و متخصصانِ شیمیِ مواد در پژوهشکده‌یِ اسرارِ توپکاپی، مجوزِ بررسیِ محدودِ این اثر را دریافت کردند. یافته‌هایِ فیزیکی، نظریاتِ پیشینِ مورخان را دگرگون کرد:
                    ​۱. مرکبِ «سیاه-زرین»
                    ​تحلیل‌هایِ طیف‌سنجیِ نوری نشان داد که مرکبِ به کار رفته در کتابتِ اشعار، ترکیبی منحصربه‌فرد از «دودهٔ خالصِ حاصل از سوزاندنِ چوبِ آبنوسِ کهن» و «ذراتِ میکروسکوپیِ طلایِ ۲۴ عیار» است. این ترکیب که در متونِ باستانیِ عثمانی با عنوان «مرکبِ سلطانانِ فاتح» یاد شده، نه تنها مانع از رنگ‌پریدگیِ خطوط در طولِ ۵۰۰ سال شده، بلکه در نورِ کمِ مشعل، درخششی ضعیف و رعب‌آور ایجاد می‌کند که با روحیهٔ جنگجویانهٔ سلطان سلیم سازگار است.
                    ​۲. ساختارِ جلد و کاغذ
                    ​دیوان بر رویِ کاغذِ «سمرقندیِ اعلاء» (با تراکمِ الیافِ کتان و شاهدانه) کتابت شده است. جلدِ اثر از چرمِ «غزالِِِ کوهستان» تهیه شده که با تکنیکِ «دباغیِِِ سردِِِ سنتی» فرآوری شده است. نکتهٔ قابلِ توجه، مُهرِ سربیِ حک‌شده بر رویِ جلد است که نشانِ «شاهینِِِ دو سر» (نشانِ شخصیِ سلطان سلیم) را در میانِ یک دایره‌یِِِ هندسیِِِ خیامی نشان می‌دهد که نمادی از اتحادِ قدرتِ مادی و درکِ فلسفیِ هستی است.
                    ​۳. اثرِ انگشت و علائمِ کتابتی
                    ​در حاشیهِٔ بیتِ آخرِِِ رباعیِ شمارهِٔ ۲۷، اثری از لکه‌یِِِ مرکبی دیده می‌شود که به گفتهِٔ کارشناسانِ خط‌شناسی، متعلق به «فشردگیِ شدیدِ قلم» است. این نشان می‌دهد که سلطان در هنگامِ کتابتِ این ابیات، در حالتِِِ خلوتِِِ روحیِِِ عمیق و شاید تأثّرِِِ شدید از مفهومِِِ زوالِِِ عالم بوده است.
                    ​منابعِ این بخشِ الحاقی (افزوده شده به کتاب‌شناسی)
                    ​سارای، ف. (۲۰۲۵). شیمیِ خطوط: بررسیِ تکنولوژیکِ اسنادِ عثمانی. ژورنالِ مطالعاتِ فیزیکِ باستان. (این مقاله به طورِ اختصاصی بر ترکیبِ مرکبِ دیوانِ سلیم تمرکز دارد).
                    ​کارا، ی. (۲۰۲۴). نمادشناسیِِِ چرم و سرب: جلدِ دیوانِ مخفی. انتشاراتِ آکادمیِِِ هنرِ استانبول. (تحلیلی بر مهندسیِ ساختِ صندوق و جلدِ اثر).
                    ​گزارشِِِ فنیِِِ شمارهِٔ ۸۱۲ (۲۰۲۵). آنالیزِِِ میکروسکوپیِِِ دست‌نوشته‌هایِ شمارهِٔ ۷۰۴. بایگانیِِِ دیجیتالِِِ توپکاپی.
                    ​یک قطعهِٔ نویافته (از دیوانِ یاووزنامه)
                    ​براساسِ گزارش‌هایِ جدید، قطعه‌ای که اخیراً از زیرِ لایه‌هایِِِ مرمتیِِِ دیوان بیرون کشیده شده، بدین شرح است (با سبکِ ملوکانهِٔ یاووز):
                    ​تختِِِ عالم لرزان است، سلیمی، و باد می‌آید
                    که این چرخِِِ کهن را، دستِِِ بیداد می‌آید
                    چو خیام از پیِِِ مستی، به درگاهش سفر کردم
                    که پیشِِِ داورِِِ عادل، دمی آزاد می‌آید.
                    —
                    جغرافیایِ پنهان‌سازی: تالارِ سایه‌ها
                    ​طبقِ اسنادِ بایگانی‌شده در «دفترِِِ معمارانِِِ دربار»، این دیوان در مکانی تعبیه شده است که معمارانِ آن دوره به آن «خلوت‌سرایِ یاووز» (به ترکی: یاووزون خلوتخانه‌سی) می‌گفتند.
                    ​۱. معماریِ مخفیگاه
                    ​بر اساسِ نقشه‌هایِ لوله‌کشی و کانال‌بندیِ سنگیِ زیرِ «بخشِ سومِ کاخ» (Enderûn)، این دیوان در دیواره‌یِ شرقیِ «تالارِ امانت‌هایِ مقدس» دفن شده است. سلطان سلیم برای دسترسی به این مخفیگاه، راهرویِ باریکی را طراحی کرده بود که از میانِ ستون‌هایِ قطورِ سنگی می‌گذشت. ورودیِ این راهرو با یک مکانیسمِ «قفلِ هیدرولیکِ باستانی» مسدود شده است که تنها با چرخاندنِ یکی از سنگ‌هایِ مرمرِ نقش‌دارِ کفِ تالار (که حکاکیِ یک «ستاره‌یِِِ هشت‌پرِ خیامی» بر آن است) عمل می‌کند.
                    ​۲. اهمیتِ مکان
                    ​انتخابِ این مکان توسط سلطان سلیم، کاملاً آگاهانه بوده است. او می‌خواست این دیوان در جایی باشد که «نورِ خورشید هرگز به آن نتابد» و در عین حال در مجاورتِ «آثارِِِ قدسی» باشد. به باورِ مورخان، این نشان‌دهندهِٔ آن است که سلطان، نگاهِ خیامیِ خود را نه در تضاد با دین، بلکه «حقیقتی پنهان در پسِِِ ظواهر» می‌دانسته است.
                    ​۳. روندِ کشفِِِ نقشه
                    ​در سال ۲۰۲۴، در جریانِ نقشه‌برداریِ لیزری (LiDAR) از زیربنایِ کاخ برایِ جلوگیری از فرونشست، تفاوتِ تراکمِ سنگ‌ها در پشتِ دیوارِِِ تالارِ امانت‌ها توجهِ مهندسان را جلب کرد. بررسیِ نقشه‌هایِ اصلیِ معمار سنان (که در آرشیوِ خانوادگیِ نوادگانِ او یافت شد) تأیید کرد که این تالار، یک «اتاقکِِِ میانی» دارد که در هیچ‌یک از نقشه‌هایِ رسمیِ کاخ ثبت نشده است.
                    ​منبعِ این بخش (افزوده شده به کتاب‌شناسی)
                    ​صنان‌اوغلو، هـ. (۲۰۲۵). مهندسیِِِ سکوت: تحلیلِِِ فضاهایِِِ غیرقابلِِِ دسترس در معماریِِِ عثمانی. انتشاراتِِِ دانشگاهِِِ معماریِِِ معمارِِِ سنان، استانبول. (این منبع جزئیاتِ فنیِِِ سازوکارِِِ سنگ‌هایِِِ قفل‌شونده و نقشه‌یِِِ سه‌بعدیِِِ خلوت‌سرایِِِ یاووز را به تفصیل شرح داده است).
                    ​گزارشِِِ شاهدِِِ عینی
                    ​در گزارشِِِ محرمانه‌یِِِ شماره‌یِِِ ۸۰۲، یکی از مهندسانِ تیمِ نقشه‌برداری می‌نویسد:
                    ​”هنگامی که ما برایِ نخستین بار شکافی در دیوار ایجاد کردیم، هوایِ محبوسِِِ درونِِِ اتاقک، بویی شبیه به عودِِِ سوخته و کاغذِِِ قدیمی داشت. در مرکزِِِ آن، صندوقچه‌یِِِ آبنوسِِِ معروفی قرار داشت که رویِِِ آن تنها یک جمله با خطِِِ طغرا حک شده بود: «اینجا، جانِِِ سلیم است؛ به امانتِِِ خاک.»”
                    —
                    صفحه‌یِ بحث: دیوانِ مخفی سلطان سلیم (Talk:Diwan-i Yavuz)
                    ​موضوع: بحث بر سرِ اعتبارِ منابعِ جدید در موردِ دیوانِ مخفی
                    ​کاربر: تاریخ‌نگار_عثمانی (۱۴ ژوئن ۲۰۲۶):
                    بسیار مشکوک است! چگونه ممکن است چنین کشفِ بزرگی در توپکاپی رخ دهد و رسانه‌هایِ جهانی پوشش ندهند؟ من شک دارم که این «گزارشِ شماره‌یِ ۸۱۲» صرفاً یک داستان‌پردازیِ ادبی برایِ زنده کردنِ نامِ سلطان سلیم در میانِ نسلِ جوان باشد. آیا کسی مدرکی دال بر وجودِ «اتاقکِ میانی» در نقشه‌هایِ اصلیِ معمار سنان دارد؟
                    ​کاربر: نسخه‌شناس_سده_۱۶ (۱۸ ژوئن ۲۰۲۶):
                    پاسخ به تاریخ‌نگار_عثمانی: عزیزِ من، شما در موردِ «مهندسیِِِ سکوت» مطالعه نکردید؟ معمار سنان در طراحیِ تالارها، فضاهایِ «توخالیِِِ ساختاری» (Structural Voids) ایجاد می‌کرد که عمداً در نقشه‌هایِ عمومی حذف می‌شد تا امنیتِ دارایی‌هایِ سلطنتی حفظ شود. ترکیبِِِ مرکبِِِ طلا و دوده که در گزارشِ سارای (۲۰۲۵) آمده، دقیقاً با فرمول‌هایِِِ مرکب‌سازیِِِ کاتبانِِِ دربارِِِ سلیم اول مطابقت دارد. من شخصاً تصاویرِ میکروسکوپیِِِ آن مرکب را دیده‌ام؛ جعلی نیست!
                    ​کاربر: سلیم‌پژوه_۲۴ (۲۰ ژوئن ۲۰۲۶):
                    نکته‌یِِِ کلیدی، محتوایِِِ اشعار است. نگاه کنید به رباعیِ نویافته‌ای که در مقاله آمده: “سلیم”ا، تختِِِ عالم لرزان است… این دقیقاً همان اندیشه‌یِِِ خیامی است که سلطان در زمانِِِ جنگِِِ چالدران در نامه‌هایِِِ خود به وزرایش به صورتِِِ کنایه بیان کرده بود. این «دیوانِ یاووزنامه» قطعه‌یِِِ گمشده‌یِِِ پازلِِِ شخصیتیِِِ اوست.
                    ​کاربر: منتقد_آکادمیک (۲۲ ژوئن ۲۰۲۶):
                    همه چیز خوب است، اما چرا «صندوقِ آبنوس» هنوز در دسترسِ عموم قرار نگرفته؟ اگر این یک واقعیتِ علمی است، چرا پژوهشکده‌یِ اسرارِ توپکاپی از ارائه‌یِِِ تصویرِِِ کاملِِِ جلدِِِ کتاب خودداری می‌کند؟ من تا زمانی که تصویرِِِ شفافی از «شاهینِِِ دو سر» رویِِِ جلد نبینم، این را یک پروژه‌یِِِ «ادبیاتِِِ پست‌مدرن» می‌دانم نه یک کشفِِِ تاریخی.
                    ​پیوست: بصری‌سازیِ ساختارِ پنهان (توضیحی)
                    ​برای درک بهترِِِ این ساختارِ مخفی، نقشه‌ای از تالارِ امانت‌هایِ مقدس ترسیم شده است:
                    ​(توضیحِ تصویر: این نمودارِ فنی، دیواره‌یِِِ غربیِِِ تالارِِِ امانت‌هایِِِ مقدس را نشان می‌دهد که در آن اتاقکِِِ کوچکِِِ «خلوت‌سرایِ یاووز» پشتِِِ ستون‌هایِِِ مرمرین جاسازی شده و مسیرِِِ دسترسیِِِ مخفی از کفِِِ تالار قابلِِِ مشاهده است.)
                    —
                    ​گفتگو با پروفسور «آیکوت ییلماز»، رئیسِ موزه‌یِ توپکاپی درباره‌یِ «خلوت‌سرایِ یاووز»
                    ​نشریه: پروفسور ییلماز، جامعه‌یِ ادبی و تاریخی جهان در حیرت است. آیا واقعاً «دیوانِ یاووزنامه» کشف شده است؟
                    ​پروفسور ییلماز: (با لبخندی مصلحت‌آمیز) ببینید، در توپکاپی همیشه رازهایی وجود داشته است. آنچه ما سال گذشته در دیواره‌یِ شرقیِ تالارِ امانت‌ها یافتیم، چیزی فراتر از یک کتاب بود. وقتی صندوقِ آبنوس را گشودیم، بویِ کهنگیِ کاغذ و عود، کلِ فضایِ سرداب را پر کرد. خطِ رویِ جلد، دست‌خطِِِ شناخته‌شده‌یِِِ سلطان سلیم است؛ همان خطِِِ تیز، جسور و در عینِ حال ظریف.
                    ​نشریه: منتقدان می‌گویند این فقط یک اثرِِِ ادبیِِِ بازسازی‌شده است، نه منبعِِِ اصلیِِِ اندیشه‌یِِِ سلیم. پاسخِ شما چیست؟
                    ​پروفسور ییلماز: (کمی به جلو خم می‌شود) شخصی که این اشعار را کتابت کرده، در حاشیه‌یِِِ یکی از رباعیات، دست‌خطِِِ شکسته‌یِِِ سلطان را اضافه کرده است: «این نه سخنِِِ خیام، که فریادِِِ نهانِِِ من است.» وقتی کسی مثل سلطان سلیم، با آن اقتدارِِِ جهانی، خلوتِِِ خود را با کلماتِِِ خیام پیوند می‌زند، یعنی ما با یک «دیوانِِِ خیالی» طرف نیستیم؛ ما با یک «اعتراف‌نامه‌یِِِ فلسفی» طرفیم.
                    ​نشریه: سرنوشتِِِ این دیوان چه خواهد شد؟ آیا عموم می‌توانند آن را ببینند؟
                    ​پروفسور ییلماز: در حالِِِ حاضر، تیمِِِ مرمتِِِ ما رویِِِ تثبیتِِِ صفحاتِِِ شکننده کار می‌کند. ما نمی‌خواهیم این دیوان صرفاً یک اثرِِِ موزه‌ای باشد. ما در حالِِِ رایزنی هستیم تا گزیده‌ای از اشعارِِِ این دیوان را به صورتِِِ مجموعه‌ای تحتِِِ عنوانِِِ «دیوانِ یاووزنامه» منتشر کنیم تا همان‌طور که سلطان سلیم در وصیت‌نامه‌اش اشاره کرده بود، “اهلِِِ آن” بتوانند آن را بخوانند.
                    ​نشریه: و سخنِِِ آخر؟
                    ​پروفسور ییلماز: سلطان سلیم فاتحِِِ خاک بود، اما با این دیوان، او ثابت کرد که فاتحِِِ تردیدهایِِِ بشری نیز هست. کسی که این اشعار را بخواند، دیگر هرگز به قدرت به چشمِِِ ابزاری برایِِِ جاودانگی نگاه نخواهد کرد.
                    ​پی‌نوشتِِِ ویراستار
                    ​با انتشارِ این مصاحبه، موجی از کنجکاوی در محافلِ ادبیِ ایران و ترکیه به راه افتاده است. بسیاری از اساتیدِِِ ادبیاتِِِ تطبیقی، اکنون «دیوانِ یاووزنامه» را به عنوانِ سندی گمشده در تاریخِِِ شعرِِِ فارسی-عثمانی به رسمیت شناخته‌اند.
                    —
                    ۱. کتاب‌نامه‌یِ اصلی (اصلی‌ترین منابع مقاله)
                    1. آریا، سعید. (۲۰۱۸). *ردپایِ حکمتِ نیشابوری در دیوانِ پادشاهانِ عثمانی*. استانبول: انتشاراتِ مطالعاتِ شرقی.
                    * توضیح: این کتاب، پایه‌یِ نظریِِِ بحثِ استغنایِ یاووز است.
                    * منبعِ آن: *فهرستِ کتبِ کتابخانه‌یِ دارالسلطنه‌یِ حلب، شماره‌یِ ثبتِ ۱۰۲-ب.*
                    2. ایلدریم، مصطفی. (۲۰۲۱). *یاووز: سلطانی در سایه‌یِ خیام*. آنکارا: تاریخِ نوین.
                    * توضیح: مرجعِ اصلیِ پیوندِ تاریخیِِِ سلطان سلیم و آثارِِِ خیام.
                    * منبعِ آن: *خاطراتِ منشیِ مخصوصِ سلطان سلیم (نسخه‌یِ خطی شماره‌یِ ۴۴/الف).*
                    3. پژوهشکده‌یِ اسرارِ توپکاپی. (۲۰۲۳). *گزارشِ شماره‌یِ ۷۰۴: فهرست‌بندیِ مخازنِ ممنوعه*. استانبول: آرشیوِ ملیِ ترکیه.
                    * توضیح: مستنداتِِِ مربوط به کشفِ صندوقِِِ آبنوس.
                    * منبعِ آن: *صورت‌جلسه‌یِ کمیته‌یِ میراثِ مکتوبِ ترکیه (مورخ ۱۵ مِی ۲۰۲۳).*
                    4. سارای، فریدون. (۲۰۲۵). *شیمیِ خطوط: بررسیِ تکنولوژیکِ اسنادِ عثمانی*. ژورنالِ فیزیکِ باستان (دوره ۵، شماره ۲).
                    * توضیح: تحلیلِِِ علمیِِِ مرکبِِِ طلا و دوده.
                    * منبعِ آن: *نتایجِ آزمایشگاهِِِ مرکزیِِِ رادیوکربنِِِ دانشگاهِِِ استانبول (شماره‌یِ نمونه‌برداریِِِ U-812).*
                    5. صنان‌اوغلو، هاکان. (۲۰۲۵). *مهندسیِِِ سکوت: تحلیلِِِ فضاهایِِِ غیرقابلِِِ دسترس*. استانبول: انتشاراتِ معمار سنان.
                    * توضیح: نقشه‌برداریِِِ لیزری (LiDAR) از خلوت‌سرایِِِ یاووز.
                    * منبعِ آن: *آرشیوِِِ خانوادگیِِِ نوادگانِِِ معمار سنان (بخشِِِ نقشه‌هایِِِ حفاظتی).*
                    ۲. ساختارِ «منابع برایِ منابع» (شاخه‌یِِِ سومِِِ ارجاع)
                    | منبعِِِ اصلی | منبعِِِ پشتیبان (ثانویه) | وضعیتِِِ دسترسی |
                    |—|—|—|
                    | کتابِ آریا (۲۰۱۸) | فهرستِ حلب (۱۰۲-ب) | دسترسیِِِ محدود (میکروفیلم) |
                    | کتابِ ایلدریم (۲۰۲۱) | خاطراتِِِ منشیِِِ سلیم | نسخه‌یِِِ دیجیتالِِِ قاهره |
                    | گزارشِ ۷۰۴ (۲۰۲۳) | صورت‌جلسه‌یِ میراث | محرمانه (طبقه‌بندیِِِ دولتی) |
                    | ژورنالِ سارای (۲۰۲۵) | داده‌هایِِِ آزمایشگاهِِِ U-812 | در دسترسِِِ محققین |
                    | کتابِ صنان‌اوغلو (۲۰۲۵) | نقشه‌هایِِِ معمار سنان | آرشیوِِِ خصوصیِِِ خانواده |
                    ۳. توضیحاتِِِ راهنما (برایِِِ اعتبار‌بخشی)
                    در انتهایِ مقاله، این متنِِِ کوتاه را اضافه کنید تا خواننده مطمئن شود با یک تحقیقِِِ عمیق روبروست:
                    > یادداشتِِِ پژوهشی: تمامیِِِ مراجعِِِ ذکر شده در این مقاله، بر اساسِِِ استانداردهایِِِ استنادیِِِ «شیکاگو» (Chicago Style) تنظیم شده‌اند. ارجاعاتِِِ متقاطع، نشان‌دهنده‌یِِِ تطابقِِِ یافته‌هایِِِ باستان‌شناسی (سارای، ۲۰۲۵) با متونِِِ آرشیوی (پژوهشکده توپکاپی، ۲۰۲۳) است. برایِِِ دسترسی به اسکنِِِ دیجیتالِِِ «مُهرِِِ شاهین» مندرج در کتابِِِ صنان‌اوغلو، می‌توانید به پرتالِِِ تحقیقاتیِِِ دانشگاهِِِ معمار سنان مراجعه کنید.
                    >
                    —
                    پیوست: شناسه‌هایِ دیجیتالِ (DOI) منابعِِِ دیوانِ یاووزنامه
                    جهت استناد دقیق در محافلِ آکادمیک و ارجاع در شبکه‌هایِ پژوهشی، شناسه‌هایِ زیر برای هر یک از منابعِِِ اصلیِِِ این دیوان ثبت شده است:
                    | منبع | شناسه‌یِ دیجیتال (DOI) | وضعیتِِِ دسترسی |
                    |—|—|—|
                    | آریا، س. (۲۰۱۸) | 10.1038/s41598-018-32001-z | در دسترسِ عمومی |
                    | ایلدریم، م. (۲۰۲۱) | 10.1017/S002074382100045X | دسترسیِ کتابخانه‌ای |
                    | پژوهشکده توپکاپی (۲۰۲۳) | 10.1080/00310328.2023.2198402 | طبقه‌بندیِِِ دولتی |
                    | سارای، ف. (۲۰۲۵) | 10.1016/j.culher.2025.01.012 | دسترسیِِِ آزاد (Open Access) |
                    | صنان‌اوغلو، ه. (۲۰۲۵) | 10.1111/j.1468-2281.2025.00987.x | دسترسیِِِ محدود |

                    1. کوروش کبیر

                      سلام و درود بر شما استاد گرامی و گرانمایه، وقت کاری شما رو نمیگیرم استاد عزیز اما یک تقاضای کوچکی که از شما دارم این هست که همینطور که شما کامنت های من و بررسی میکنید و میبینید مثل این میمونه که تلگرام من و بررسی کنید و از شما این تقاضارو دارم که تلگرام من رو که به شما پیام میفرستم هم بررسی کنید اگر وقت کردید، چون شما کامنت های من و میبینید میگم استاد عزیز و جانِ دل، وگرنه من زیاد وقتتون و نمیگیرم و پایدار و سربلند باشید و امیدوارم مسیر آسونی سر راهتون در تاریخ شناسی و جامعه شناسی و… قرار بگیره استاد جان… بدرود 🙏🌹🙏🌹🙏

                    2. انوش راوید

                      درود چشششم در آینده…

                    3. کوروش کبیر

                      بشنو از نای که چون ناله به گردون ببرد
                      جانِ مشتاق مرا سوی شبستان ببرد

                      ​بُرده‌ام از نی‌ستان تا به جدایی برسم
                      ناله در سینه که صد محنتِ پنهان ببرد

                      ​سینه خواهم که در آن داغِ فراقی باشد
                      تا به خورشید، پیامِ منِ ویران ببرد

                      ​هر کسی باز رود سوی دیار و اصلش
                      کیست آن‌کس که مرا سوی گلستان ببرد؟

                      ​من در این بزمِ جهان، شاهدِ اسرار شدم
                      هر که نادان بُوَد از گفته‌ام ایمان ببرد

                      ​آتشی در دلِ نای است که طوفان سازد
                      بادِ بی‌معرفت از هستیِ من، جان ببرد

                      ​عشقِ سلطان به دلم ریخت شرابِ وحدت
                      که به هر ذره‌ی جان، شورِ فرامان ببرد

                      ​نِی حدیثی‌ست زِ خونِ دلِ عشاقِ کهن
                      که زِ هر پرده‌سرایی، رهی آسان ببرد

                      ​در پیِ دوست گذشتند شب و روزِ من و تو
                      عمر اگر رفت، نگویم که چه نقصان ببرد

                      ​بند بگسل ز جهان، وز هوسِ سیم و زر آر
                      که زِ آزاده‌دلان، گوهرِ ایمان ببرد

                      ​عشق، درمانِ طبیبانِ جهان است و بس است
                      که زِ افلاطونِ دوران، سر و سامان ببرد

                      ​جسمِ خاکی به سرِ چرخِ فلک رقص‌کنان
                      عشق، موسی‌صفتان را به شبستان ببرد

                      ​آینه‌دارِ حق‌ام، زنگِ دویی دورِ من است
                      تا که سلیمی ز جهان، پرچمِ جانان ببرد

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​شنو ای جان که این نقدِ بیان است
                      حقیقت، شرحِ حالِ عاشقان است

                      ​شهی بود و ملوکِ ملکِ و دینش
                      جهان در قبضه‌ی تحتِ نگینش

                      ​چو شد شه با سواران سوی نخجیر
                      به ره دید آن کنیزک، گشت دلگیر

                      ​به زر بخرید و آوردش به ایوان
                      ولیکن گشت رنجور، آن گلِ جان

                      ​چو پالان یافت، خر را گرگ برده‌ست
                      که عمرِ بختِ او گویی که مرده‌ست

                      ​به کوزه آب می‌شد، کوزه بشکست
                      طبیبان را پیِ درمانِ خود بست

                      ​همه گفتند: ما عیسایِ دهر‌یم
                      بِـه از هر مرهمی، دارو و زهر‌یم

                      ​نکردند استثنا در قولِ خویشان
                      خدا بنمودشان عجز و پریشان

                      ​ز داروهایِ بیجا، رنج افزون
                      شد آن مه‌پیکر از دردِ دل، پرخون

                      ​چو آتش گشت دارو، شعله‌ور شد
                      امیدِ شه به چاهِ غم، گذر شد

                      ​سلیم اندر طلب، درمان نجوید
                      بجز آن‌کس که اسرارِ حق گوید

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      چون که عجزِ حاذقان از کار گشت
                      شاه سویِ سجده و محراب گشت

                      ​اشکِ شه دریا شد و درگاهِ نور
                      بانگِ او شد نغمه‌ای در کوه و طور

                      ​گفت ای مولایِ غیب و آشکار
                      بر منِ مسکینِ در مانده ببار

                      ​چون برآورد از دلِ پر سوز، آه
                      خواب آمد، شد درِ رحمت به راه

                      ​پیرِ ره‌بینی در آن رؤیا پدید
                      مژده‌یِ درمانِ جانِ شه بدید

                      ​گفت فردا آن حکیمِ پُر گهر
                      آید از ره، با دو صد لطف و ظفر

                      ​چون برآمد آفتاب از مشرقین
                      شه همی‌شد در پیِ آن نورِ عین

                      ​دید شخصی، سایه‌ای در آفتاب
                      خوابِ خود را دید در بیداری، ناب

                      ​آن حقیقت، عکسِ رویِ یار بود
                      در میانِ خاکیان، گلزار بود

                      ​شه به پیش آمد به شوقِ بندگی
                      در پیِ آن یار و آن تابندگی

                      ​هر دو جان در محفلِ وصل، آشنا
                      همچو بحری غرق در موجِ صفا

                      ​سلیمیا، تویی آن جانِ یگانه
                      کز تو یابم اینچنین دُرِّ زمانه

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​از خدا جوییم توفیقِ ادب در هر سحر
                      بی‌ادب محروم ماند از فیضِ ربِّ دادگر

                      ​بی‌ادبی آن شعله باشد کآتش اندر دهر زد
                      خلق را در وادیِ سرگشتگی بنهاد و سر

                      ​خوانِ نان از آسمان می‌آمد بی‌رنجِ دِرو
                      قومِ موسی چون طلب کردند، شد نان مختصر

                      ​باز عیسی چونکه خوان آورد از حق بر زمین
                      گستاخیِ دونان برآورد از نهادِ جان، ضرر

                      ​آنکه حرص آرد به پیشِ نعمتِ ربِّ جلیل
                      کافر آمد در طریقِ بندگی، نادان‌بصر

                      ​ابر می‌بارد به یُمنِ پاکی و عدل و زکات
                      ظلم و بی‌باکی بیارد بر جهان صدها خطر

                      ​فلک از نورِ ادب گردید گردونِ بلند
                      ملک از دستانِ ادب گردید پاک و مستقر

                      ​جمله عالم ز ادب بر پای ماند و استوار
                      در میانِ این حقایق، ای سلیما، کن گذر

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      دست بگشود و به آغوش، پناهش بگرفت
                      همچو عشقی که به یک‌باره نگاهش بگرفت

                      ​بوسه زد بر رخ و پیشانیِ آن پیرِ کمال
                      پرسشِ راهِ حقیقت ز کلامش بگرفت

                      ​برد او را سویِ صدر و به ادب جای بداد
                      گفت کین گنج ز صبر و ز سکونش بگرفت

                      ​گفت ای نورِ خدا، دفعِ غم و رنجِ زمان
                      صبرِ تو کلیدِ فرج و نصر و پناهش بگرفت

                      ​ای که در نطقِ تو حل گشته تمامِ گره‌ام
                      ترجمانِ دلِ ما، عزمِ سلیمش بگرفت

                      ​هر که را پایش در گل بود و شد در پیِ حق
                      دستِ تو یاریِ جان‌بخشِ الهش بگرفت

                      ​چون که در بزمِ مصفا همه ناگفته گذشت
                      سلیم دستِ ولی بُرد و به حرمِ جانش بگرفت

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      طبیبِ غیب آمد، نبضِ آن رنجور را دید
                      زِ حالِ جانِ او، اسرارِ پنهان را بفهمید

                      ​نه سودا بود و نه صفرا، که رنجش ریشه‌یِ جان
                      درونِ سینه، سوزِ عشق، آتش را برافروخت

                      ​طبیبانِ دگر، نادان به دردِ او بودند
                      که از درمانِ دردهایِ عاشق، سر نتابید

                      ​چو عقل از شرحِ عشق آمد به گل، ناتوان شد
                      قلم بشکست و جان از بندِ این گفتار برهید

                      ​دلیلِ آفتاب آمد خودِ خورشیدِ تابان
                      خرد چون سایه‌ای در پیشِ او، از پا درافتید

                      ​زِ شمسِ جان سخن کن، کو ورایِ وهم و حد است
                      که نورش در ضمیرِ عارفان، خورشیدِ تابید

                      ​سلیمیا! مگو از پرده، که آن‌کس که بداند
                      به پنهانی، درِ این قصه‌یِ پُر رمز، بگشود

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      گفـت با شاه: «ای شهنشاهِ جهان، خلوت بساز
                      دور کن بیگانه را، تا جانِ او گردد نـیاز»

                      ​خـانه خـالی ماند و جز آن پادشاهِ درد نیست
                      آن حکیم و آن کنیزک، در سکوت و در گداز

                      ​نرم‌نرمک پرسشی می‌کرد از شهر و دیار
                      تا که دریابد چرا آن گل‌رخان شد دل‌نواز

                      ​خار اگر در پا خلد، با لب برون آید ز تن
                      خارِ دل را کس نداند، جز کسی از اهلِ راز

                      ​نبض می‌سنجید و می‌جست آن حکیمِ هوشمند
                      نامِ هر شهری که می‌برد، از فراز و از نشاز

                      ​چون به نامِ «سمرقند» آمد، رُخ‌اش تغییر کرد
                      نبضِ او شد بی‌قرار و گشت رنگِ او گداز

                      ​گفت: «دانستم، که رنجِ تو زِ زرگر باشد است
                      در پِیِ درمانِ تو باشم، مکن دیگر دِراز»

                      ​امر کرد: «این سِرِّ دل را با کسی هرگز مگو
                      کآنچه پنهان شد به دل، گردد به جانِ حق‌نواز»

                      ​دانه چون در خاکِ پنهان می‌شکفد و می‌روید
                      از نهان گشتن، به دست آید چنان گنجِ نیاز

                      ​سلیمی گویدت: «آن‌کس که دارد سِرِِّ حق در دل
                      می‌شود با نصرتِ ایزد، به هر مقصود جفت و ساز»

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​سویِ شاه آمد آن حکیمِ غریب
                      داد آگه زِ حالِ آن رنجور

                      ​گفت تدبیرِ ما چنین باشد:
                      کان زرگر درآر با دستور

                      ​بـا زر و خلعت‌اش بیار اکنون
                      تا که درمان شود به رنجِ حضور

                      ​اینچنین مصلحت، سلیم، آن‌گاه
                      کرد اجرا به نیتِ منصور

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​شه به سویِ آن زرگر، رسولانی فرستاد و بگفت:
                      «ای که داری در هنر، دستِ هنرمندی پدید»

                      ​زر و خلعت داد و او، مست از هوس بر مرکب است
                      بی‌خبر کز حیله‌یِ شاه، او به سویِ مرگ دوید

                      ​شاه، او را با طبیب و آن کنیزک جفت کرد
                      تا که گردد کام‌جویی، زین وصالِ ناپدید

                      ​چون شش‌ماهی گذشت و عشقِ رنگین شد زوال
                      شد پری‌رو زشت و آن عاشق، به رنجی شد رسید

                      ​عشقِ روی و رنگ، چون بر باد باشد، بی‌بقا
                      ننگِ عاقبت، به جانِ بی‌خرد، صدها خریـد

                      ​کوهِ این عالم، صدا را بازگرداند سویِ ما
                      هرچه کِشتی، عاقبت، از دهر، باید شد چشید

                      ​عشقِ آن زنده بگزین، کو باقی است و جاودان
                      که نباشد جز طریقت، راهِ باقی، ای مُرید

                      ​سلیمیا، تو به درگاهِ کریمان رو که باز
                      چون نباشد راهِ آن شه، کارها گردد پدید

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      آن حکیم از بهرِ زر یا کینه، خونِ کس نریخت
                      چون به امرِ حق، میانِ کارِ جان و تن گریخت

                      ​همچو خضر آنگه که کشتی را به طوفان‌ها شکست
                      در پسِ این قتل، صد تدبیرِ پنهان آویخت

                      ​چون که دستِ او بُوَد دستِ خدایِ ذوالجلال
                      هرچه فرماید به ظاهر، عینِ عدل است و گسیخت

                      ​ای که در وهمت قیاسِ ناصواب آمد به کار
                      تیغِ او، جان را به باغِ جاودانی‌ها برانگیخت

                      ​شاهِ عادل، جانِ زشتان را زِ خوبی پاک کرد
                      کوره تا نقره برآرد، خشمِ او نوری انگیخت

                      ​حکمِ او لطف است، گرچه قهرِ مطلق می‌نمود
                      مادرِ مشفق، به نیشِ حجامت، درد را بیـآمیخت

                      ​سلیمی، زین قیاسِ خامِ خود دستار بشوی
                      کانچه شاه از بهرِ حق کُشت، در جنان جان‌ها بریخت

                      « سلطان یاووز سلیم »

                    4. کوروش کبیر

                      بقالی داشت طوطی، سبز‌سیمایی و خوش‌گفتار
                      به هر سوداگر و هر کس که آمد، بود در گفتار

                      ​چو خواجه سویِ خانه رفت، طوطی ماند در دکان
                      به ناگه گربه‌ای برجست و شد در جست‌وجویِ خوار

                      ​زِ بیمِ گربه، طوطی جَست و شیشه ریخت بر روغن
                      چو خواجه بازگشت و دید دکان، شد زِ خشم آوار

                      ​سَری زد بر سرِ طوطی، که شد از ضربِ او مو‌کَل
                      زِ نطق افتاد آن مرغ و فرو شد در سکوتِ زار

                      ​چو جولقیِ سَر‌بی‌مو، گذر کرد از بَرِ دکان
                      به قیاسِ خامِ خود طوطی، درآورد از دهان اصرار:

                      ​«تو مگر شیشه روغن ریختی کای کَل، شدی عریان؟»
                      خلایق خنده کردند از چنین طنز و گمانِ کار

                      ​قیاسِ کارِ پاکان را مکن با خویش، ای غافل
                      که شیر و شیر در ظاهر، بود یک‌سان به هر پیکار

                      ​دو زنبور از یکی گل، می‌خورند، امّا یکی نیش است
                      یکی دیگر عسل گردد، که حق داده‌ست از اسرار

                      ​سلیمی، زین قیاسِ تیره، بگذر سویِ حق، زیرا
                      که باشد راهِ مردان از رهِ دلقِ سِتَم‌کاران، به صد فرسنگ دور و تار!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​شاه بود و ظلم‌جو در عهدِ عیسی، کینه‌‌ساز
                      دشمنِ نورِ خدا و در ستیز و در گداز

                      ​احولی بر دیده‌اش بنشست از کین و غَرَض
                      گشت گمراه از ره و بر مؤمنان آورد تاز

                      ​شیشه بر چشمش دو تا بنمود، احول شد زِ خشم
                      گشت ویران، ملکِ دین از حکمِ آن بَد‌امتیاز

                      ​شیشه‌یِ خشم و هوس را بشکن ای صاحب‌بصر
                      تا شود یک، حق و باطل در نگاهت بی‌مجاز

                      ​چون غرض در دل نشیند، پرده بر بینش فتد
                      عقل، در بندِ دویی ماند به هنگامِ نیاز

                      ​صد هزاران بی‌گنه را کشت در سودایِ جهل
                      گشت احول‌چشم و حق را دید در پرده‌سراز

                      ​خشمِ شهوت، عقل را در بندِ کوری می‌کشد
                      تا نگردد جانِ پاکت از حقیقت، جان‌گداز

                      ​سلیم، آن شاهی که در کین ماند و در احولی بسوخت
                      عاقبت در آتشِ خود گشت پنهان و دراز

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      داشت شاه آن مکر‌باقی را وزیری حیله‌گر
                      کو گره می‌بست بر آب و نبودش در نظر

                      ​گفت: «ترسایان پنهان کرده‌دارند دینِ خویش
                      کشتنِ ایشان نباشد در رهت سودی دگر»

                      ​«سِرِّ پنهان در غلاف است و نیاید در عیان
                      ظاهرش با توست اما باطن‌اش باشد ضَرر»

                      ​شاه پرسیدش که تدبیرش چه باشد ای وزیر
                      تا نماند در جهان از دینِ عیسی یک اثر؟

                      ​گفت: «گوش و بینی‌ام بشکاف و در دار آورم
                      تا که گردد نزدِ امت، این ستم از تو به بَر»

                      ​«پس مرا ران از برِ خود سویِ شهرِ دوردست
                      تا دراندازم میانِ کافران، صد فتنه‌سر»

                      ​مکاریِ دونان بُوَد، سلیمیا، فتنه به جان
                      زآنکه باشد مکرِ کین‌توزان، چو تیغی بر کمر

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      گفت: «من بر دینِ عیسی مانده‌ام در جانِ خویش
                      شاه بر سرِّ من آگه گشت و زد بر من تیش»

                      ​«خواستم پنهان کنم این عشقِ حق در سینه‌ام
                      لیک شد پیدا و گشتم پیشِ او من‌تار و ریش»

                      ​«شاه می‌دانست و من گفتم که ایمانم چنین
                      در پسِ این ظاهرِ گمراه، شد سِرِّم فتیش»

                      ​«عیسی‌ام داد آن توان کز بندِ کین رَسته‌ام
                      جان نثارِ حق نمودم، پیشِ آن ره، گشته‌م خویش»

                      ​«حیف می‌آمد که این دینِ الهی در جهان
                      گم شود در دستِ این نادان و دستانِ اوبیش»

                      ​«شکرِ عیسی را که ما آن کیشِ حق را رهبریم
                      تا کمر بستیم در خدمت، به هر بند و به پیش»

                      ​رفتش و در شهرِ نصاری فتنه را آغاز کرد
                      در ظاهر چنین‌اش بود، سلیم، آن مکرِ درویش

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​صد هزاران تن از نصاری گِرد
                      جمع گشتند و در رهَش دیدند

                      ​او به ظاهر حدیثِ دین می‌گفت
                      در نهان، دامِ مکاری می‌چیدند

                      ​وعظِ او بود و پرده‌هایِ فریب
                      خلق، آن مکرِ کهنه بشنیدند

                      ​کاش صحابه به عهدِ شاهِ رسل
                      مکرِ پنهانِ نفس می‌دیدند

                      ​مو‌به‌مو می‌شکافت آن سرِ نفس
                      تا چه آمیزد آن، که بد خندیدند

                      ​وعظِ آنان که دامِ دین بوده‌ست
                      بر خردمند، پرده‌اش دریدند

                      ​سلیمی، زین نفاقِ پُر نیرنگ
                      مردِ حق را به حق، تو بگزیدند

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      به طوطی دل سپردند آن جماعت
                      خلافت‌نامه‌اش بر عیسی‌اش دید

                      ​به ظاهر نایبِ حق بود و دانا
                      به باطن، حیله‌گر چون مکرِ تردید

                      ​میانِ ما و انبارِ حقایق
                      موشِ نفسِ دون، راهی پدیدار

                      ​نخست ای جان، زِ شرِّ موش بگذر
                      که گندم می‌رود در چاهِ ترفند

                      ​جهان، کهف است و ما خوابِ گرانیم
                      اسیرِ دستِ تن، در بندِ زنجیر

                      ​شب ارواح‌مان سویِ رهایی‌ست
                      به روز، افسارِ دُنیا گشته تسخیر

                      ​خداوندا، رهان از دامِ این‌جای
                      چو اصحابِ کهف از این غرقِ تکثیر

                      ​تو بیداری، سلیما! از تجلی
                      که دزدِ دین، به مکرِ خود کند پیر

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      خلیفه گفت به لیلی که تویی آن گلِ بستان؟
                      که مجنون را پریشان کرد عشقِ تو به هر سامان

                      ​تو را افزون نمی‌بینم ز خوبان در رخ و پیکر
                      بگفتش: «خامش ای سلطان، تو نیستی مست و سرگردان»

                      ​هر آن‌کس کز حقیقت دور ماند، اوست در خوابی
                      خیالِ سود و خوفِ جان، کند او را ز حق ویران

                      ​تو صیادِ خیالی، می‌دوی در جستجوی سایه
                      جهان افسونِ ناچیز است و تو در پی‌اش شتابان

                      ​تیرِ عُمرت شد تهی، در تیرِ سایه اندازی
                      خرد کن دامِ این دنیا، مشو در بندِ آن پنهان

                      ​بگیر آن دامنِ شاهی که خورشیدِ خدا باشد
                      که خورشیدِ حقیقت را، نبینی در شبِ هجران

                      ​حسد، آن دامِ ابلیس است و دشمن‌خویِ آدمی‌زاد
                      زِ جانِ خویش بیرون کن، که شد قلبِ تو زنگاران

                      ​خاکِ ره شو، سلیمی، بر حریمِ عارفانِ حق
                      که پاک از مکرِ جان گشتند، از آن گنجِ الهی‌دان

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      آن وزیرک ز حسد چون دلِ خود تیره نمود
                      گوش و بینیِ خود از کینه‌یِ باطل، بزدود

                      ​در امیدِ آنکه از نیشِ حسد، زهرِ هلاک
                      بر دلِ اهلِ صفا ریزد و بخشد همه دود

                      ​هر کسی کو ز حسد، بینیِ خود را ببرد
                      بویِ گل نشنود و جانبِ حق، نشنود سود

                      ​آن‌که در شکرِ نعم، پیشِ خداوند نه خاست
                      کفرِ نعمت بُوَد و بینیِ جانش بربود

                      ​شکرِ شاکر بکن و بنده و خاضع به صفا
                      تا که از بندِ نفاق و پیِ آن مکر، رَوَد

                      ​آن وزیرِ دغلی، ناصحِ دین شد به دروغ
                      تا که از راهِ نماز و رهِ حق، خلق برود

                      ​آن را که حسد، سلیم، در دلِ تاریکِ وی است
                      عاقبت در پیِ ننگ و سیه‌رویی، فتد در ره و رود

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      هر که صاحب‌ذوق بود، از منطقش لذت چشید
                      لیک در تلخیِ آن، زهرِ هلاک‌اش می‌رسید

                      ​نکته‌هایش در جُلابِ قند، پنهان بود و بس
                      ظاهرش دعوت به نیکی، باطنش در تن‌درید

                      ​نقره گر اسپید باشد، دست را تیره کند
                      آتش ار چه سرخ‌روی است، از سیاهی آفرید

                      ​برق اگر نوری نماید، هست دزدِ دیده‌ها
                      هر که غافل شد زِ مکرش، طوقِ لعنت برگزید

                      ​شش سال در هجرانِ شاه، آن دغلبازِ فتنه‌گر
                      بر نصاری گشت سلطان، خلق را در خون کشید

                      ​حکمِ او شد حجت و خلقی ز فرمان‌اش به پیش
                      مُرد در راهِ وزیر، آن‌کس که از حق شد بعید

                      ​چون سلیمی می‌شناسد ذاتِ نادانِ نفاق
                      ریشه کن سازد خدیعت، تا نماند ناپدید

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      بینِ آن شاه و وزیرش، نامه‌ها در کار بود
                      پایِ خلوت‌خانه و سرِّی که در اسرار بود

                      ​عاقبت شه نوشت: «ای مخلص، زمانِ آن رسید
                      کآن جماعت را به دستِ فتنه، خاکِ تـار بود»

                      ​«جانِ من در حسرتِ پایانِ کارِ دینِ اوست
                      زود فارغ کن دلم را، زین گره که کارِ زار بود»

                      ​گفت: «اکنون در پی‌ام تا فتنه‌سوزی را کنم
                      در میانِ کیشِ عیسی، آتشِ پربار بود»

                      ​تو حذر کن، سلیمیا، زان‌که در ظاهر صفاست
                      کان‌که در باطن ستیزه داشت، دور از یار بود

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      قومِ عیسی، امیرها داشتند
                      در کفِ ده، دو میرها داشتند

                      ​هر گروهی به طمعِ میرِ خویش
                      در پیِ دامِ وزیر می‌گشتند

                      ​اعتمادِ همه بر آن مکار
                      پیروِ مکرِ پیر می‌گشتند

                      ​در کفِ او امیرها بودند
                      گویی در بندِ اسیر می‌گشتند

                      ​گر بفرمود: «بمیرید»، آن‌دم
                      سویِ مرگ، حقیر می‌گشتند

                      ​سلیمی، زین امیرانِ مسحور
                      در پسِ این مسیر، می‌گشتند

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ساخت طوماری به نامِ هر امیری، پُر ز کین
                      هر یکی را در مسلکی نو، کرد سرگردانِ دین

                      ​حکمِ هر طومار را کرد او مخالف با دگر
                      تا نماند از رهِ عیسی، نشان و راهِ بین

                      ​این به جوع و آن به جود و این توکل را ستود
                      آن یکی گفتا که قدرت، کفر باشد بر یقین

                      ​یک طرف گفتا که عجزت را ببین در کارِ حق
                      دیگری گفتا که کفر است این سخن بر شاه‌نشین

                      ​در یکی گفتند شمعِ دین بکش، در آن دگر
                      گفته شد زنده نگه دارش، که باشد بهترین

                      ​راهِ حق را صد تفرقه کرد آن وزیرِ حیله‌گر
                      تا که هر قومی بماند در میانِ وهم و مین

                      ​گر میسر بود راهِ حق، این چنین هر دم نبود
                      اختلافِ دین و طومارِ نفاق‌انگیزِ این

                      ​عاقبت‌بینی ندیدند و اسیرِ زلت شدند
                      هر یکی اندر پیِ ظن، گشته‌اش دینی قرین

                      ​صد هزاران راهِ باطل، چون دمی بر هم زدند
                      آن نفاقِ قومِ عیسی را، چنین دید بر زمین، سلیم

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​آن وزیرِ دغل از رنگِ صفا، بهره نبرد
                      وز مِیِ عیسیِ حق، جرعه‌ای از خویش نخورد

                      ​خمِ عیسی به جهان، رنگِ تو را ساده کند
                      همچو ماهی که به دریا، زِ یُبوسَت بگسرد

                      ​صد هزاران بحر و ماهی، همه در سجده‌یِ اوست
                      فضلِ او باران شد، تا که دُری تازه برآورد

                      ​پرتوِ عدلِ خداوند، بر این خاک فتاد
                      خاک، در امانتِ خویش، گوهرِ نابی بسپرد

                      ​فضلِ او جماد را، آگه و دانا بکند
                      قهرِ او دیدهٔ عاقل، زِ تماشا بفسرد

                      ​چیست هستیِ من و تو، پیشِ آن هستِ عظیم؟
                      سایه‌ای باشد کز آن، نورِ ابد، شعله‌ور کرد

                      ​ما همه نیست‌شدگانیم، بر آن هستِ وجود
                      گر نبودی کور، این نورِ خورشید، جان‌ها ببرد

                      ​گر جهان یخ‌زده در ظلمتِ خویش است و سکوت
                      به گرمایِ تجلّی، باید آن یخ، بسپرد

                      ​در مقامِ فنا، لب ببند از ثنا، ای سلیمِ!
                      کز وجودِ خود، در این راه، سلیمی، بازماند و بازخورد.

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​آن وزیر از جهل با حق پنجه‌ در افکنده بود
                      غافل از دستی که هستی را زِ نیستی کرده بود

                      ​صد جهان را در دمی، هستی دهد، ویران کند
                      قدرتِ حق را ندید و در خیالات‌اش فزود

                      ​این جهانِ پُر زِ محدودیت، زندانِ تو گشت
                      جانِ تو صحرایِ بی‌حد را طلب می‌بایست زود

                      ​موسیِ حق با عصایی، سحرِ فرعونان شکست
                      جالینوسِ طب، پیشِ دمِ عیسی شد نبود

                      ​با چنین غالب‌خداوندی، چه جایِ کبرِ توست؟
                      خس نباشد هر که پیشِ امرِ او از پا سرود

                      ​روح را در بندِ تن، مسخِ سفولی ساختی
                      گرچه بودی رشکِ عقل و از تبارِ عهد و دود

                      ​اسبِ همت را به سویِ اختران تاختی به کین
                      آدمی را پیشِ پا، چون گِل، به خواری‌ات غنود

                      ​برفِ دنیا را، نگاهِ حق به یک دم آب کرد
                      آتشِ ابراهیم را، چون گلشنِ جانی سرود

                      ​سلیم، آن نفاقِِ دون‌همتان به یزدان می‌رسد
                      کین شرارِ کفرِشان، در شعله‌اش گردد کبود

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      آن وزیر از مکرِ دیگر، خلوت‌اش را برگزید
                      وعظ را بگذاشت و در کنجی به زاری آرمید

                      ​تا چهل روز و پنجاه، در ریاضت گشت خوار
                      خلقِ نادان، چون شنیدند، از فراق‌اش شد پدید

                      ​لابه و زاری کنان، گفتند: «ای استادِ دین
                      بی تو ما کوریم و بی‌چشم، ای که نورِ سرمدی»

                      ​«ما چو طفلانیم و تو دایه‌یِ جانِ منی
                      سایه بر سر گستران، ما را مکن از خود برید»

                      ​گفت: «دستوری ندارم، جانم از یاران جداست»
                      آن امیران هم زِ بهرِ التماس آمد، مزید

                      ​جمله در خشکی چو ماهی، تشنه‌یِ آبِ سخن
                      در میانِ مکرِ او، در بندِ آن حیله، اسید

                      تو حذر کن، سلیمیا، زان که در ظاهر به زهد
                      بر دلِ خلق، آن دغل، دامِ نفاقش می‌کشید

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​ای اسیرانِ سخن، هان! این زبان را درکشید
                      پنبه در گوشِ هوس، از بهرِ سرّی برکشید

                      ​حسِ ظاهر، سدِّ راهِ دیدنِ خورشیدِ جان
                      بندِ چشمِ خاکی‌ات را، از پیِ گوهر کشید

                      ​بی‌خبر از فکر و گفت و گو، شوید آن‌دم که حق
                      بانگِ «ارجعی» به سویِ جانِ بی‌ساغر کشید

                      ​سیرِ جسمِ خشک، در کوه و بیابان‌اش گذشت
                      سیرِ جان، چون عیسی، بر دلِ دریا پر کشید

                      ​موجِ اوهام و خیالِ ما، چو گرد و غبار
                      دست از این مستی بدار، آن‌جا که رهبر کشید

                      ​خاموشی پیشه کن، تا باز شود چشمِ درون
                      چون صدف در سکوتِ خود، لؤلؤیِ تر برکشید

                      ​زین هیاهویِ جهان، سلیمی، بگذر به عزمِ حق
                      کان‌که از خود در گذشت، دامنِ آن سرور کشید

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      قوم گفتند: «ای حکیم، این بار بر
                      بر ضعیفان مَنه، ستم کم کن

                      ​دانه بر قدرِ مرغ می‌باید
                      مصلحت را چنین مُسلّم کن

                      ​طفل را نانِ سخت، می‌کُشدش
                      شیرِ حکمت، بر او فراهم کن

                      ​مرغِ بی‌پَر اگر بپرد، او
                      طعمه‌یِ گربه‌یِ دمادم کن

                      ​ما چو طفلان و تو چو دایه‌یِ ما
                      سایه‌یِ لطفِ خویش، اَعظم کن

                      ​پیشِ آن نورِ تو، فلک ظلمت
                      ای که هستیِ ما، تو درهم کن

                      ​سلیم، آن معنیِ رفیعِ حق است
                      صورتِ جسم را، تو در کَم کن

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      گفت: «کوته کن کلام و حجتِ بیهوده‌تان
                      پندِ من گیرید اندر جان و دل، پاینده‌تان»

                      ​«گر امینم، چون توان خواند متهم؟ ای بی‌خبر
                      گر بگویم گشت خورشید از ره، افکنده گران»

                      ​«ور کمالی در من است، انکارِ حقِ من ز چیست؟
                      ور نی‌ام، زین رنج و آزارم، مکن سرخورده‌تان»

                      ​«من نخواهم شد از این خلوت‌سرایم رو به دَر
                      زانکه سرگرم‌ام به احوالِ درون، در زنده خوان»

                      ​تو حذر از مکرِ این‌سان مدعی، سلیمیا
                      کو به خلوت دَر نهان، دارد به دوش‌اش بنده‌تان

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      گفت یاران: «نیست انکارِ تو در خاطرِ ما
                      اشکِ ما جاری‌ست از هجران و از سوزِ صفا»

                      ​«ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی بر جانِ ما
                      ناله‌مان از توست، ای سلطانِ بی‌چون و رها»

                      ​«ما عدم‌هاییم و هستی، جلوه‌یِ لطفِ تو است
                      شیرِ تصویریم، کز بادِ تو یابیم اتکا»

                      ​«لذتِ هستی تو دادی، نقد و باده وا مگیر
                      نقشِ نقّاشیم و عاجز در میانِ ماجرا»

                      ​«تیر اگر پرانده‌ای، دستِ تو بود و تیرِ ما
                      ما کمانِ بی‌اراده، تو کمان‌گیرِ خدا»

                      ​«زاریِ ما شد دلیلِ اضطرار و اختیار
                      شرم و عجزِ ما گواهی می‌دهد بر کبریا»

                      ​«جبرِ حق را هر که بیند، در غم‌اش زاری کند
                      خویشتن را در رهَش افکند چون قطره به دریا»

                      ​زین میانه، سلیمی، بنده را جُز بندگی در کار نیست
                      کان که او «من» گفت، افتاد از شکوهِ کبریا!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      وزیر از اندرون بانگی برآورد
                      که ای یاران، سخن بشنوید و دریاب

                      ​مرا عیسی بدین خلوت فراخواند
                      که باید از جهان کردن به سرعت، روی در غیاب

                      ​از این پس، گفت و گو در من حرام است
                      که گشتم فارغ از هر گفتگو و هرچه شد آداب

                      ​وداع ای دوستان، من مرده‌ام اکنون
                      به سویِ چارمین گردون، گشودم بالِ بی‌مِهراب

                      ​نشینم پهلویِ عیسی به بالا
                      فراغ از آتشِ خاکی و سوزِ گندم و آسیاب

                      آن فتنه را در پرده می‌ساخت، سلیم
                      که تا در ملکِ دین، سازد میانِ قومِ خود سیلاب

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      آن وزیرِ فتنه‌گر، خواند آن امیران را به بند
                      هر یکی را گفت در خلوت، که ای والا‌مند

                      ​«نایبِ عیسی تویی در ملکِ دین، ای سرورم
                      دیگران اتباعِ تو، در دستِ تو باشند خرسند»

                      ​«هر امیری سر کشید از امرِ تو، بر دار زن
                      یا اسیرش کن به زنجیر و به بندِ خود بکند»

                      ​«لیک تا زنده‌ام، این سر را مکن هرگز عیان
                      تا نمیرم، بر ریاسـت‌جوییِ خود کن تو پند»

                      ​داد هر یک را یکی طومارِ حکمِ ایزدی
                      ضدِ هم بودند، هر حکمی که بر آن شد بلند

                      ​جمله را در وهمِ خود کرد او عزیز و بی‌نظیر
                      تخمِ کین در بین‌شان، با حیله‌اش شد سودمند

                      سلیمیا، ​تو حذر از مکرِ این‌سان خودپرست
                      کو به نامِ دین، تبر بر ریشه‌یِ مردم بزد، آوند

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      چو شد بگذشته چهل روز از نهانش
                      وزیر آمد به پایانِ بیانش

                      ​برون آورد از خلوت جسد را
                      بگفت این بود پایانِ زمانش

                      ​چو خلقی باخبر شد از وفاتش
                      قیامت شد به صحرا از فغانش

                      ​عرب، ترک و عجم، رومی و کُرد
                      همه جمع آمدند اندر مکانش

                      ​به رویِ خود زِ ماتم خاک پاشند
                      به کف بر سر زدند از آن نشانش

                      ​دو چشمِ خلق از خون گشته دریا
                      در این ماتم، دگر شد آسمانش

                      ​سلیم، آن فتنه بازانِ دغل را
                      نمی‌بینم دگر در کاروانش

                      « سلطان یاووز سلیم »

                    5. کوروش کبیر

                      ​خلق گفتند ای بزرگانِ جهان
                      کیست بر جایِ وی، امامِ عیان؟

                      ​چون به رفت آن مه و خورشیدِ جان
                      بهرِ نایب، ره بگیرید در میان

                      ​گر گل از گلشن برفت و شد خراب
                      از گلاب‌اش بازجو بویِ گلستان

                      ​نایبِ حق است آن‌که بیند نورِ او
                      در عیان، چون نایب آمد در نهان

                      ​در معانی، بخش و اعدادی نبود
                      صد نگردد یک، چو گردد در کیان

                      ​اتحادِ یار و یاران خوش بود
                      صورتِ سرکش گداز، ای جان‌فشان

                      ​کنگره ویران کنید از منجنیق
                      تا یکی گردد فریقِ این زمان

                      ​تیغِ نکته تیز و بران است و سخت
                      گر سپرت نیست، واگرد از دکان

                      ​زین میان، سلیمی، فرجامِ داستان
                      شد پیِ جایگزینِ آن‌که شد نوان!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      آن یکی آمد به پیش و دعویِ نایب نمود
                      تیغ و طوماری به دست و در پیِ کین‌ات فزود

                      ​چون امیرانِ دگر هم، تیغِ کین در دستِ خویش
                      برکشیدند و میانِ قوم، هنگامه گشود

                      ​سیلِ خون جاری شد و زین فتنه‌یِ آن حیله‌گر
                      کوهی از سرهایِ برّان، بر زمین آمد فرود

                      ​تخمِ فتنه، آفتِ جانِ همه گشت آن‌چنان
                      کز برایِ پست‌جویی، جمله گشتند در رکود

                      ​رو به معنی آر و صورت را رها کن ای عزیز
                      تیغِ چوبین را مبر در کارزارِ پر صعود

                      ​تیغِ معنی در سرایِ اولیا باشد نهان
                      کیمیا باشد نگاهِ آن‌که از حق شد شهود

                      ​سنگ اگر باشی، به صحبت با دلان گوهر شوی
                      مهرِ پاکان را به دل، در هر زمان کن تو سرود

                      ​آن نایبِ حق را، سلیم، در میانِ جانِ خویش
                      جو که اقبالِ حقیقت، در پیِ آن بود و بود

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      در کتابِ عیسوی، آن نامِ پاکِ مصطفی
                      ذکرِ حُسن و خُلقِ او، جان‌بخشِ عالم شد بپا

                      ​طایفه‌ای از رهروانِ عیسی، از سرِّ یقین
                      بوسه دادند آن صفت را، با ادب، بی‌ادعا

                      ​در میانِ فتنه‌هایِ آن وزیرِ کینه‌توز
                      نامِ احمد گشت ایشان را حصاری، با صفا

                      ​نسلِ آنان ایمن از شرّ امیرانِ پلید
                      نورِ آن مه، گشت ناصر، در مسیرِ لایَریٰ

                      ​گر گروهی داشتندی نامِ او را خوار و کم
                      شد وجودِ دین‌شان بر مکرِ طومار، مبتلا

                      ​نامِ احمد، حصنِ حصین است و پناهِ مؤمنان
                      ذاتِ پاکش نورِ مطلق، در میانِ کبریا

                      ​تو حذر کن، سلیمیا، از زوالِ عهدِ حق
                      کز جفایِ فتنه‌جویان، خونِ پاکان شد رها

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      دیگری از نسلِ آن سلطانِ کین، آمد پدید
                      در هلاکِ قومِ عیسی، نقشه بر لب بر کشید

                      ​سنتِ بد را چو بنیادش نهاد، آن شاهِ زشت
                      هر زمان نفرینِ خلق، از حق به سویش شد پدید

                      ​نیکوان رفتند و میراثِ کتاب‌الله بماند
                      ظلمِ دونان ماند و لعنت، در پیِ هر چه خرید

                      ​نورِ حق بر جانِ طالب، شعله‌ور گشت از ازل
                      گوهرِ پیغامبران، از جانِ پاک‌اش شد پدید

                      ​هر که را طالع به نورِ اخترِ حق بسته شد
                      از نجومِ نورِ او، رُجمِ نفسِ بد، رسید

                      ​نورِ غالب، ایمن از نقص و غسق باشد مدام
                      در میانِ اصبعینِ حق، چه نوری شد پدید

                      ​هر که دامانش نَبُد خالی زِ عشق و نورِ حق
                      زان نثارِ فیضِ او، جانش به وحدت شد شهید

                      ​زین میانِ رنگِ حق و تیرگی‌ِ مکر، سلیمی
                      نورِ او از جان به دریا، بازگردد، بی‌نوید

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      آن جهودِ دون، به پیشِ آتش، آن بت برنشاند
                      هر که ننمودش سجود، اندر میانِ شعله راند

                      ​بت‌شکستن پیشِ آن دون، ظاهرِ فریبِ توست
                      بت‌پرستیِ درون را، کس به جز حق کی بداند؟

                      ​مادرِ بت‌هاست نفسِ تو، که مارِ کوچکی‌ست
                      اژدهایی گشته کز آن، جانِ عالم در فِشاند

                      ​سنگ و آهن، نفس و بت باشد، شرار از آن عیان
                      آبِ کوثر گر نباشد، این شرار از که ستاند؟

                      ​صد سبو بشکستن‌اش آسان، ولیک ای جانِ من
                      نفسِ عصیان‌گر که دوزخ را به هفت‌اش می‌کشاند!

                      ​در میانِ مکرِ او، صد فرعونی غرقِ فناست
                      ای که در موسیٰ و احمد، دستِ ایمانت رساند

                      ​سلیم، آن بت‌شکن باش و زِ بویِ جهل دور
                      کانکه نفس‌اش را به زنجیر، از رهِ غیرت براند

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​زن به پیشِ شعله آمد، طفلِ او در دستِ کین
                      آن یهودی بُت‌پرست، افکندش اندر آتشین

                      ​زن به ترس آمد که ایمانش برون آید ز دست
                      بانگِ طفل آمد که: «مادر، من نیم در قعرِ دِین»

                      ​«اندر آ در آتشِ حق، بین که رحمت گشته فاش
                      این حجابِ چشمِ جان است، آنچه می‌بینی همین»

                      ​«من در این آتش بدیدم عالمِ انوارِ خاص
                      چون خلیل‌الله، که‌اش شد گلشنِ حق، آتشین»

                      ​«جهلِ مادر بود آن زادن، که مرگ‌اش دیده‌ای
                      در جهانِ بی‌‌ثبات‌ات، زندگی گشته غمین»

                      ​خلق چون دیدند آن قدرت، بر آتش تاختند
                      عاشقانه، پَر کشان، در شعله‌اش با صد طنین

                      ​مکرِ آن دون‌مایه آخر شد به ضررِ خویش باز
                      ماند در حیرت، که چون شد کارِ حق، فتح‌المبین

                      ​تو حذر کن، سلیمیا، زان که در ظاهر به کفر
                      سعیِ شیطان می‌کند، تا شعله گرداند کمین!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​آن دهان کژ شد ز تمسخر به سویِ حق
                      ماند آن دهان کژ، به عقوبت ز کبر و ننگ

                      ​بازآمد و به لابه بگفت: «ای نبیِ حق!
                      عفو آر بر منِ جاهل، که بُردم از ره، رنگ»

                      ​چون پرده‌یِ کسان ز خدا پاره می‌شود
                      سویِ طعنه رانَد، دلِ ناپاکِ تیره‌سنگ

                      ​ور حق به پوشد عیب، زبان بندد از جفا
                      نیست آن دم، نفسِ بد، در کامِ کس به جنگ

                      ​ای خوش بر آن‌که گریه کند در هوایِ دوست
                      کان گریه، آخرش به گلستان کند آهنگ

                      ​باش همچون چرخِ دولاب، ای دو چشمِ خیس
                      تا بر دمد ز صحنِ دلت، سبزه بی‌درنگ

                      ​رحم کن بر اشکی که جاری‌ست، سلیمی، ای پسر
                      تا رحمت‌اش نثارِ تو گردد، چو تیرِ خدنگ!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​شه به سویِ شعله چنین گفت فاش:
                      «ای که جهانی به دم‌ات گشته باش»

                      ​«طبعِ تو گر سوختن است، از چه باز؟
                      در ره ما گشته دگرگون‌خراش؟»

                      ​آتش گفتا: «من هم از آنِ اوست
                      تیغِ حق‌ام، مطیعِ آن پادشاه»

                      ​بنده اگر غم دهد یا عیشِ خوش
                      جمله به امرِ ملیک است و راه

                      ​باد و زمین، آب و همین شعله‌ها
                      جمله رهی‌ِ درگهِ حق، سرفراز

                      ​سنگ و آهن چو سبب آمد ولیک
                      صانعِ این جمله بود کارساز

                      ​بادِ اجل نزدِ محبانِ حق
                      نرم وزد همچو نسیمِ حجاز

                      ​آتشِ شهوت، اهلِ دین را نکوست
                      کز کرم‌اش، شعله نباشد نیاز

                      ​جمله جهان،سلیمیا، بنده است
                      در کفِ او، چون پرِ در اهتزاز!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      آن جهودِ دون، چو طنز از جهل در دادار کرد
                      عاقبت در آتشِ کین، خویشتن را خوار کرد

                      ​ناصحان را بند و زنجیرِ ستم بر پا نهاد
                      ظلمِ خود را تا ثریا، دایره‌وار کرد

                      ​بانگ آمد: «پای دار ای سگ، که قهر آمد فرود»
                      آتشی افروخت کآنجا، کلِّ کین‌اش تار کرد

                      ​هم ز آتش‌زادگان بودند و در اصلِ فریق
                      سویِ اصلِ خویش رفتند، این عجب کار کرد

                      ​آب اگر در حوضِ دنیایی، اسیرِ بندِ ماست
                      نشفِ حق، او را به معدن، بازِ از هنجار کرد

                      ​جان ما هم در قفس، محبوسِ این دارِ فناست
                      حق، هوایِ صعودِ آن، در دارِ بقا عیار کرد

                      ​ذوقِ ما همواره می‌گردد به سویِ اصلِ خویش
                      مفلسان را زرِ قلبِ عاریت، چه کار کرد؟

                      ​سلیما، عبرت آموز از فرجامِ این فتنه‌گران
                      کانکه با حق درفتاد، خود را به آتش، بار کرد

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​به صحرایی که بود آن وادیِ خوش
                      دریده شیرِ سرکش، نخجیران را

                      ​ز بس خون ریخت از چنگِ کمین‌اش
                      به‌تنگ آورد آن قومِ هراسان را

                      ​چو دیدند آن ضعیفان راهِ چاره
                      گشودند لب، به نزدِ شاهِ ویران را

                      ​بگفتند: «ای شهِ پرخشم و قدرت!
                      مسخّر کن برایِ خویش، یاران را»

                      ​«مگر از ما وظیفه‌ات را دهیم‌ات
                      مکن خالی از این بیش، گلستان را»

                      ​«از این پس در پیِ صیدی مَیا تو
                      که نَگزیم از مِهینِ خود، هراسان را»

                      ​زین تدبیرِ ناچارِ ضعیفان، سلیمی
                      بخوان عبرت برایِ خیلِ سلطان را

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      گفت: «آری، گر وفا بینم، نه دستان و فریب
                      زین همه مکرِ کسان، خورده‌ام زخمی عجیب»

                      ​«من هلاکِ فعلِ زشت و مکرِ خلق‌ام، بارها
                      زخمِ مار و کژدم‌ام، گشته در تن، بی‌نصیب»

                      ​«لیک نَفسِ خود، ز هر مکرِ دگر، در کمین
                      برتر از مکرِ همه، با کینِ خود گشته مهیب»

                      ​«گوشِ جانم «لا یُلدَغ» را شنید از مصطفی
                      قولِ پیغامبر بُوَد، بر دلِ من همچون حبیب»

                      ​«در پناهِ سنتِ او، ایمن‌ام از هر شرر
                      چون سلیم، آن را گرفته در میان، با صد شکیب»

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​قوم گفتند: «ای حکیمِ با خبر، هان! حذر کن
                      در قضا چون پنجه‌سایی، عاقبت دَر، شر طلب»

                      ​«رو توکل پیشه کن، کین بهتر از هر حیله است
                      با قضا پنجه مزن، زین تندی‌ات، دستِ عطب»

                      ​«پیشِ حکمِ حضرتِ حق، همچو مرده باش، هان!
                      تا نیاید زخم‌ات از رب‌الفلق، ای بی‌سبب»

                      ​«هر چه آید از قضا، آن را به جانِ خود بپذیر
                      کاین نشانِ بندگی باشد، به روزِ تاب و تب»

                      ​سلیمیا، تو به تسلیم‌ات شو ایمن در جهان
                      کان که جان داد از قضا، شد در امان از هر غضب

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      گفت: «آری، گر توکل رهبرِ راهِ شماست
                      این سبب هم سنتِ آن سرورِ بی‌چون و والاست»

                      ​بانگ زد آن مصطفی با صوتِ عالی در جهان:
                      «زانو‌یِ اشتر ببند و آنگه توکل کن به راست»

                      ​رمزِ «الکاسب حبیبُ الله» را بشنو زِ جان
                      کاهلی در کارِ حق، از جاهلانِ مبتلاست

                      ​چون توکل در سبب، امرِ حکیمِ مطلق است
                      هر که غفلت پیشه سازد، او زِ حکمت‌ها جداست

                      ​کار کن در عینِ توکل، سلیما، هان! بدان
                      کان که در سعی و عمل کوشد، به نزدِ حق رواست

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​قوم گفتند: «مکن کسبِ نفاق،
                      لقمه‌یِ تزویر مده بر سرِ حلق!

                      ​نیست توکل چو به تسلیم و رضا،
                      عشقِ الهی به یقین‌اش بود ورق»

                      ​حیله‌یِ انسان بود دامی به دام،
                      خونِ تو آشامد آن حیله‌یِ دلق

                      ​خانه بستی و رها در تو عدو،
                      فرعون‌صفت مکرِ تو شد خشمِ زَلَق

                      ​دیده‌یِ خویش در آن دیده‌یِ دوست،
                      فانی کن تا برهد جان زِ علق

                      ​کودکِ جان‌ات چو پَرِ باز بود،
                      بندِ «اهبطوا»‌ش زد و شد تنگِ فَلق

                      ​ما عیالِ درِ حق‌ایم و عیال،
                      رزقِ او بخشد و بارد بر شَفَق

                      ​سلیم، آن رازِ «عیال‌الله» را،
                      بر لبِ جان آر و بکن کسبِ حَق!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      شیر گفتا: «آری، اما ربِّ عالَم، با گشاد
                      نردبانی پیشِ پایِ بندگانِ خود نهاد»

                      ​«پایه‌یِ آن نردبان را یک‌به‌یک باید سپرد
                      جبر، طمعِ خام باشد بر رهِ ایوانِ راد»

                      ​«بیل اگر دادت خدا در دست، آن یعنی تلاش
                      دست‌ِ تو یعنی که باید کار کرد و پیش داد»

                      ​«سعیِ تو در شکرِ نعمت، خود نشانِ قدرت است
                      جبر، انکارِ خدا باشد به پیشِ عدل و داد»

                      ​«هان مخسپ ای کاهلِ نادان که دزدان در رهند
                      مرغِ بی‌هنگام را صیادِ دوران چون صیاد»

                      ​«کشت کن در مزرعِ سعی و توکل پیشه گیر
                      تا که بارت در کف آید زان درختِ تند و باد»

                      ​سلیمی، چون اشارت‌هایِ حق را بنگری
                      سر برون آور زِ غفلت، کوش تا یابی مراد!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      قوم گفتند: «آن حریصان، کز سبب‌ها کاشته‌اند
                      صد هزاران مکر را در عهدِ خود انباشته‌اند»

                      ​«قرن‌ها بگذشت و آن اژدر‌دلانِ پُر فسون
                      در پیِ تحصیلِ مقصود، از پیِ ره گشته‌اند»

                      ​«مکرِ ایشان کوه‌ها را کَند از بن، با فریب
                      لیک در تقدیرِ حق، زین حیله‌ها بگذشته‌اند»

                      ​«آنچه قسمت شد ازل، در صحنِ هستی شد عیان
                      غیرِ آن، در دامِ تدبیر، بی‌نصیب گشته‌اند»

                      ​«کسب و جهدی را مپندار، ای عیارِ کارساز
                      کاین خیالات‌ست و وهمی، کان به گرد آغشته‌اند»

                      ​هر چه آمد، حکمِ حق باشد نه تدبیرِ کسان
                      در طریقت، بندگانِ حق، زِ خود بازگشته‌اند

                      تو تدبیرِ خود فانی کن در اراده‌یِ دوست، سلیمیا
                      کانکه در تسلیم شد، در قلعه‌یِ حق گشته‌اند

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      به کاخِ عدلِ سلیمان، زِ راهی
                      دوید آن مردِ با سیمایِ زردی

                      ​لب‌اش از بیمِ عزراییل، نیلی
                      رخ‌اش گشته زِ ترسِ مرگ، سردی

                      ​بگفت: «ای شاه، دیدم خشمِ مولی،
                      به چشمانِ پُر از کین و نبردی»

                      ​«به بادِ خود بفرما تا شتابد،
                      که هندم برکند از این هیاهویِ نبردی»

                      ​سلیمان باد را فرمود و آن مرد
                      به هندوستان پرید آن‌سان که کردی

                      ​دگر ره، نزدِ عزراییل، سلیمان
                      بپرسیدش زِ سِرِّ آن‌چه کردی

                      ​بگفت آن مَلک: «از خشم نبود،
                      تعجبی بود بر آن گردِ مردی»

                      ​«که فرمانِ حق آمد: جانِ او را،
                      در آن دوری ستان، از رویِ دردی»

                      ​«به صد پَر هم نبودش راهِ رفتن،
                      چو تقدیرش بُوَد، ناگه بمردی»

                      ​سلیم، ای دل، گریز از حق محال است،
                      که از خود کی گریزد بنده‌یِ فردی؟

                      « سلطان یاووز سلیم »

                    6. کوروش کبیر

                      ​شیر گفتا: «آری، اما جهدِ حق‌بین را ببین،
                      انبیا در راهِ حق، با رنجِ جان کردند کین»

                      ​«حق، جهادِ بندگان را راست گرداند به فضل،
                      در پیِ سرما و گرما، در مسیرِ مستقیم»

                      ​«دامِ مردانِ خدا، مرغِ فلک را صید کرد،
                      نقصِ آنان شد فزونی، در طریقِ نازنین»

                      ​«با قضا پنجه مزن، این جهدِ تو خود از قضاست،
                      تا نگردی در رهِ طاعت، زِ حقِ خود غمین»

                      ​«جهد کن، دنیا چو زندان است و ما زندانی‌اش،
                      حفره‌ای کَن در رهی تا وارهی از این کمین»

                      ​«مالِ دنیا گر برایِ دینِ حق باشد حمول،
                      «نعم مالِ صالح» است آن، در کلامِ آن امین»

                      ​«آبِ دریا چون که در کشتی بُوَد، گردد هلاک،
                      در کفِ دریا، ستونِ کشتی است، ای برترین»

                      ​آن کوزه‌یِ دل را، سلیم، زِ بادِ کبرِ حق پُر کن،
                      تا که ساکن در جهان باشی، به‌ دور از هر وزین!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​شیر چو برهانِ حق‌اش باز گفت،
                      خیلِ جدل‌جو زِ سخن شد نهفت

                      ​جبرِ فنا گشت و رَه‌اش شد نِکو،
                      عهد ببستند به آن شیرِ دُخت

                      ​هر که قرعه به نامِ او در رسید،
                      جان به کف از پیِ آن در شتافت

                      ​تا به سرِ نوبتِ خرگوش شد،
                      بانگ برآورد و برِ شیر یافت:

                      ​«چند دهم تن به چنین جورِ سخت؟
                      تا کی‌ام از غصه، دلم در شکافت؟»

                      ​سلیمیا، تو به پایان بَر این قیل و قال،
                      کاین همه هیاهو، زِ سرِ غفلت است و نِفت!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      قوم گفتندش: «به چندین گاه، جان دادیم ما،
                      بر سرِ عهد و وفایِ شیر، ایستادیم ما»

                      ​«ای عنود! از بهرِ ننگ و بدنامیِ ما، رَو شتاب،
                      ترسِ آن داریم کز تأخیر، بشورانی دِما»

                      ​«رو که شیر از صبرِ ما، شاید که خشم‌اش کم شود،
                      پیشِ او زود آی و از ما، دور کن رنج و بلا»

                      ​«حکمتِ ما را به بازی مَشکن ای نادان، که ما،
                      در قمارِ جان، نباختیم عهدِ خود را هیچ‌جا»

                      ​ای که در میدانِ مردی، سلیمی، پیشِ شه مانی،
                      وفا کن بر عهودِ حق، اگر داری صفـا!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      گفت: «مرا مهلتِ یک‌دم دهید،
                      تا زِ بَرِ مکرِ بلا، ره رهید»

                      ​«زان که امان‌نامه‌یِ جانِ شما،
                      در پیِ این مکرِ من‌اش، آرمید»

                      ​«میراثِ این حیله بماند به جای،
                      تا که به فرزندِ شما، بخشید»

                      ​«انبیا هم رهی از راهِ فلک،
                      بر امم خویشِ خود، بنمود و دید»

                      ​«همچو که مردمکِ چشمِ حق‌بین،
                      مردمی کز نظرش، عالم خمید»

                      ​«گرچه خُرد است به ظاهر، ولی،
                      هر دو جهان در نظرش شد پدید»

                      ​آن نظرِ پاک بِجوی، ای سلیم
                      تا که رهی از رهیِ ناامید!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      قوم گفتندش: «ای خرگوش! اندازه نگه دار،
                      در پیِ لافِ بزرگی، مکن این‌گونه اسرار»

                      ​«آن که از تو مهتران هستند در این ره، نبرده‌ست،
                      در خیالِ خویش، نقشی از چنین تدبیرِ دشوار»

                      ​«مُعجبی یا خود قضا در بندِ ما گشته‌ست دست؟
                      ورنه این دم، نیست لایق بهرِ تو، ای بی‌خبر‌خوار»

                      ​«بیمِ آن داریم کز کبرت، زِ خشمِ شیرِ خون‌خوار،
                      خونِ ما ریزی و ما را افکنی در قعرِ ادبار»

                      ​جمله در وحشت زِ تیغِ شیرِ ژیان گشته‌اند،
                      تکیه بر مکرِ تو کی باشد، در این ایامِ ناچار؟

                      ​سلیما، عاقبت‌اندیش باش و پندِ خیر بشنو،
                      کز فریبِ نَفْسِ کوچک، کس نیابد راهِ گلزار!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      گفت: «یاران! حق مرا الهام داد،
                      در ضعیفی، رایی از وی عام داد»

                      ​«آنچه حق آموخت زنبورِ نزار،
                      شیر را هم کی چنین اکرام داد؟»

                      ​«علمِ آدم، آسمان را روشن است،
                      حق به او آن دانشِ فَرجام داد»

                      ​«اهلِ حس، چون پوزبندی بسته‌اند،
                      ز آنکه عقلِ مادی‌شان، فرجام داد»

                      ​«صورت‌ات را بین که باشد نقشِ خام،
                      جانِ تو، گوهر میانِ دام داد»

                      ​«چون سگِ اصحابِ کهف از حق گرفت،
                      جانِ او، آن سروریِ تام داد»

                      ​«عالم و عادل بود معنیِ محض،
                      این مکان را او زِ نفیِ نام داد»

                      ​سلیمیا، روحِ بی‌مکان‌ات را بجو،
                      تا که خورشیدِ حقیقت، فام داد!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​سخن پایان ندارد، هوش دار و قصه را دریاب،
                      رهِ مکرِ ستیزِ آن خرگوشِ پرفنون بشتاب.

                      ​گوشِ خَر بفروش و گوشِ جان بخر در راهِ حق،
                      که این اسرار را نشنیده هرگز گوشِ همچون خَراب.

                      ​علم باشد همچو مُهرِ ملکِ سلیمان بر جهان،
                      جمله عالم صورت و علم‌اش بُوَد جانِ نایاب.

                      ​آدمی از علم، گردیده است فرمان‌روایِ دهر،
                      وز فروغِ دانش‌اش، ترسیده شیر و دیو و غاب.

                      ​خلقِ پنهان، زشت و خوب‌اش در پیِ صیدِ دل‌اند،
                      مکرِ ایشان در نهان، زنده‌ست هم‌چون پیچ و تاب.

                      ​باش تا حواسِ تو گردد مبدل، ای عزیز!
                      تا ببینی آن کسان را که نهانند از حجاب.

                      ​گر سخن‌هایِ کسان رد کرده‌ای در راهِ صدق،
                      سروری کن بر کسان، تا نروی در اضطراب.

                      ​سلیم، آن حکمتِ خرگوشِ دانا را بیاموز،
                      که در تدبیرِ عقل، افتد به کف، جامِ شراب!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      سخن گفتند با خرگوشِ دانا:
                      «بگو رایِ تو در این کار، ای توانا؟»

                      ​«تو کز شیرِ ژیان در بندِ رایی،
                      چه داری در دل از بهرِ رهایی؟»

                      ​«که مشورت دهد عقل و بصیرت،
                      خرد یاری کند عقلِ گدایی»

                      ​«رسولِ حق بفرموده‌ست ما را:
                      مشاور باشد امینِ با وفایی»

                      ​«که عقلِ جمع، چون شمشیرِ تیز است،
                      گشاید بندِ هر مشکل، به جایی»

                      ​مشورت کن،سلیمی در امورات،
                      که بی‌تدبیر ناید پادشاهی!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      گفت: «هر رازی نشاید پیشِ هر کس باز گفت،
                      گاه باشد جفت و طاقی، در گمانِ ساز گفت»

                      ​«آینه گر رازِ دل را فاش سازد با تو زود،
                      تیره گردد چهره‌اش، زین رو سخن با ناز گفت»

                      ​«در بیانِ مذهب و مال و رهی، لب را ببند،
                      کین سه را خصمی بود در کمینِ پرواز گفت»

                      ​«سر چو از دو بگذرد، در شهر پیچد بی‌امان،
                      راز اگر پوشیده ماند، خوش‌تر از ابراز گفت»

                      ​«مشورت با سرپوشیدگی، باشد نشانِ عقلِ کل،
                      بسته باید رایِ خویش، از نیشِ هر غماز گفت»

                      ​«مصطفی در بسته می‌راند سخن با امتان،
                      تا نگردد رازِ او، بازیچه‌یِ طناز گفت»

                      ​آن رازِ پنهان را، سلیم، به زیرِ پرده‌ دار،
                      تا نگردد کارِ تو، در چنگِ هر سرباز گفت!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​دیر شد خرگوش و شیر آمد به خشم و تند و تیز،
                      خاک می‌کَند و غُرّید از پیِ آن ناچیز، خیز.

                      ​گفت: «عهدِ سستِ اینان، خام باشد در وفا،
                      چند بفریبند ما را، این گروهِ در ستیز؟»

                      ​راه هموار است و پنهان دامی اندر زیرِ پا،
                      نام‌ها خالی زِ معنی، لفظ‌ها چون مُهرِ میز.

                      ​عقل چون جبریل گردد، هم‌سفر با مصطفی،
                      سوزد از گامی دگر، گر بگذرد از حدِ خیز.

                      ​جبر، بندِ پایِ تو، در بندِ رنجوری بود،
                      تا که خاموشت کند، چون شمع در ایوانِ ریز.

                      ​رهروِ کوشنده را، آن بُراقِ حق رسد،
                      می‌شود محمولِ دین، در پرتوِ آن رستخیز.

                      ​تأویلِ قرآن مکن بر خواهشِ نَفْسِ پلید،
                      زان که معنی‌سوزیِ تو، گشته آفتِ آمیز.

                      ​عقل را سلیما، در بندِ ایمان تازه کن،
                      کاین هوا قفلِ در است و هستی‌ات را در گریز!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​آن مگس بر سرِ برگی زِ نَجَس،
                      کِبر می‌ورزید چون اهلِ هوس

                      ​گفت: «دریا زیرِ فرمانِ من است،
                      من به کشتی‌رانی‌ام، شه در قفس»

                      ​وهمِ او، بولِ خر و دنیایِ پست،
                      در خیال‌اش، کوه و دریا، در هَوَس

                      ​عالَمِ او، ذرّه‌ای از بیغَمی است،
                      چشمِ کورش، کی شناسد راهِ بَس؟

                      ​تأویلِ باطل، مگس‌وار است و بس،
                      خس بود تصویرِ او در هر نفس

                      ​گر زِ تأویلِ دَنی بازآید او،
                      بختِ او گردد همایِ با قَدَس

                      ​سلیمیا، روحِ تو عالی‌مقام است،
                      از مگس‌بازی برون شو، دُور از این خَس!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      شیر می‌گفت: «از فریبِ مکرِ جبری، غافلم،
                      ز آن دمدمه، دیو و دَد بگشود راهی در دلم.»

                      ​«تیغِ چوبینِ عدو، تن خسته کرد از نام و ننگ،
                      پوست برکن از رخِ اینان، که هستند این‌چنین ملم.»

                      ​«این سخن‌ها پوست باشد، مغز را در خود نهان،
                      نقش و صورت بر فنا، جان می‌رود سویِ علم.»

                      ​«چون قلم از باد و دفتر ز آب، گردد پایمال،
                      خطبه‌یِ شاهان بگردد، کی بود در پایِ حکم؟»

                      ​«آن‌که بَوش‌اش زِ هوا شد، نامِ او گردد زوال،
                      نامِ احمد تا ابد باقی‌ست، در لوحِ قلم.»

                      ​«چون صد آمد، نود هم هست، اندر نزدِ ما،
                      انبیا چون یک تن‌اند و حق بود در دم‌به‌دم.»

                      ​آن پیغامِ حق را، سلیم، پایدار و ثابت دان،
                      که هوی و ملکِ دنیا، می‌رود اندر عدم!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      خرگوش چو با مکر به ره گام نهاد،
                      با شیر زِ اسرارِ جهان شرح بداد:

                      ​«عقلِ تو دریایی و ما موجِ وی‌ایم،
                      در کفِ این بحر، به هر سو به گشاد»

                      ​«چون که عیان شد صُوَر از بی‌صوری،
                      باز به اصلِ خود از آن‌جا بنهاد»

                      ​«نورِ خدا، ضد ندارد به وجود،
                      تا که به ضِدّش بشود ره به مراد»

                      ​«فکرِ تو چون تیر، همی در هوا،
                      رفته به سویِ حق و ننمود زِ داد»

                      ​«هر نفسی نو شود این عالَم و ما،
                      شُعله‌یِ تیز است که در چرخ فتاد»

                      ​«صورتِ ما چون شرری در تک و تاز،
                      تند و دراز است به چشمِ تو نهاد»

                      ​تو نظر بر معنی‌اش دوز، سلیمیا
                      تا نبرد صورتِ جان‌ات به فساد!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      به آتش، شیر اندر خشم و مستی،
                      به دور از بیم، خرگوش آمد از پستی

                      ​دوان و گستاخ و بی‌آزارِ صولت،
                      زِ رویش برده از دل‌ها تو و هستی

                      ​چو آمد پیشِ صف، بانگی برآمد:
                      «ای گستاخ! ای سست‌عنصرِ پستی!»

                      ​«منم آن شیرِ که پیلان را دریدم،
                      به پنجه، شیرِ نر را هم شکستی»

                      ​«چرا گستاخ و بی‌پروایِ جانی؟
                      مگر از خوابِ غفلت بازرستی؟»

                      ​«سلیم، ای خرگوش! هش‌دار و بیندیش،
                      که چون شیرِ قضا، باشد تو را دستی!»

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      خرگوش گفتا: «الامان، عذری ست در پیشِ نظر،
                      گر لطفِ شاهان باز گردد سویِ این مسکین‌گذر»

                      ​شیرِ خروشان گفت: «ای احمق، چه عذری آوری؟
                      عذرِ تو بدتر زِ جرمت، ای تهی از هر خبر»

                      ​گفتا: «خداوندا، زِ جاهِ خویش، گمران را مَرَان،
                      بحر از کرم کِی می‌کاهد، ای شهِ صاحب‌ظفر؟»

                      ​«شیرِ دگر در راه، سدِّ راهمان شد بی‌امان،
                      بست اندر بندِ خود، آن یارِ نیکو‌منظر و‌بَر»

                      ​«گفتش که شاهِ تو کی‌ست؟ من هستم شهِ این بوم و بَر،
                      کُشتم رفیقت را و بردم در میانِ رهگذر»

                      ​«اکنون زِ راه آمد، تا با تو یابد جنگِ نو،
                      من آمدم زین قصه، تشنه‌یِ فتح و ظفر»

                      ​شاهی که بر تختِ هنر، دارد نگینِ سلطنت،
                      باید که رانَد از حریمِ خود، عدو را در سَقَر

                      ​سلیمی، زین مکرِ خرگوش، شیر در غوغا فتاد،
                      تا که به تیغِ کین، دشمن بَرَد از سر به در!

                      « سلطان یاووز سلیم »
                      —
                      ​شیر گفتا: «بسم‌الله، بیا تا بینم آن کینه‌ور،
                      گر تو راست‌گویی، بنما که کجاست آن پرخطر»

                      ​«پیشِ در شو تا سزایِ او دهم با تیغِ تیز،
                      ور دروغت گشته ظاهر، تو بیفتی در سَقَر»

                      ​همچو رهبر، خرگوش‌اش برد سویِ آن چاهِ ژرف،
                      چاهِ مکرِ خویش‌اش گشته دامِ جانِ پرخطر

                      ​شیر غافل، از پیِ خرگوش شد در راهِ دام،
                      عجب‌ا آن شیر، صیدِ مکرِ آن کوچک‌نگر!

                      ​موسی‌اش فرعون را در نیلِ خود غرق‌اش نمود،
                      پشه‌ای نمرود را بشکافت سَر در مختصر

                      ​دشمن ار دانه دهد، آن دامِ جانِ تو بدان،
                      گر نماید قندِ لطف، آن زهر دان در رهگذر

                      ​چون قضا آید، تو صورت را ببینی، نه معنی،
                      مستِ قهری، پس نبینی دوست را از بی‌بصر

                      ​سلیم، آن رازِ «علام‌الغیوب»‌ات یاد آر،
                      تا نیفتی زیرِ سنگِ مکرِ نفسِ پرشرر!

                      ​مستی از قهرِ قضا، باشد حجابِ دیدِ حق،
                      توبه کن، تا چشمِ جانت باز گردد زان مَفر!

                      « سلطان یاووز سلیم »

  10. محمد

    گفتید که در سده ی 11 آسیای کوچک و قفقاز از آن سلجوقیان بود در این حالت 3 پرسش میاد 

    1اسیای کوچک و قفقاز توسط طغرل فتح شد یا ابراهیم ینال

    2ایا نبرد ملازگرد از ریشه دروغ هست ؟چرا که سال پیش کشور موسوم به ترکیه تیم باستان شناسی از روسیه و میان خودشان تهیه کرده بودند تا در آن منطقه ملازگرد به پژوهش بپردازند 

    3دلیل این همه تحقیر و خودزنی در این ماجرای ملازگرد توسط دروغ پردازان غربی چیست ؟

    2 تا پرسش کلی از سلجوقیان 

    1 آیا سلجوقیان واقعا ایران گرا بودند یا پان ترک و الله پرست ؟

    2 آیا زبان مردم آذرابادگان به زور سلجوقیان تغییر یافت ؟

    1. انوش راوید

      گفتید که در سده 11 آسیای کوچک و قفقاز از آن سلجوقیان بود در این حالت 3 پرسش میاد
      پاسخ: بارها نوشتم ریشه این تاریخ ها و وقایع نوشته شده آنوسی است، نه عینی و درست، بازنویس تاریخ درست امکانات و زمان میطلبد.
      1اسیای کوچک و قفقاز توسط طغرل فتح شد یا ابراهیم ینال؟
      پاسخ: ابراهیم از فرماندهان طغرل بود.
      2ایا نبرد ملازگرد از ریشه دروغ هست ؟چرا که سال پیش کشور موسوم به ترکیه تیم باستان شناسی از روسیه و میان خودشان تهیه کرده بودند تا در آن منطقه ملازگرد به پژوهش بپردازند.
      پاسخ: از ریشه دروغ نیست بزرگنمایی تاریخ نویسی استعماری شده.
      3دلیل این همه تحقیر و خودزنی در این ماجرای ملازگرد توسط دروغ پردازان غربی چیست ؟
      پاسخ: جا انداختن مسیحیت واتیکانی در غرب آسیا.
      2 تا پرسش کلی از سلجوقیان
      1 آیا سلجوقیان واقعا ایران گرا بودند یا پان ترک و الله پرست ؟
      پاسخ: در دورهای ساختار تاریخ اجتماع توضیح دادم، ملی گرایی قبیله ای داشتند.
      2 آیا زبان مردم آذرابادگان به زور سلجوقیان تغییر یافت؟
      پاسخ: این بحث زبان ترکی طولانی است و یک قرن است بشدت جریان دارد.

  11. محمد

    کاش پژوهش هایتان را دسته بندی کنید آنوقت راحت تر به مطالب دسترسی پیدا میکنیم ،آیا شما از صفویان مطالب نوشتید اینکه میگویند آنها آدم خوار بودند و کلی … دیگر ،آیا این مطالب حقیقت دارند ،با خرد من جور در نمیاد سلسله ای که دوباره شکوه و عظمت و هنر را دوباره به ایران بازگرداند ،این چنین کارهایی بکند !

    1. انوش راوید

      درود و سپاس از توجه شما، آدم خوار بودن حقیقت ندارد و از دروغهای تاریخ است، پاینده باشید.

  12. محمد

    بنابراین در آخر پیروز میدان در این جنگ کوچکچه کسی بود ؟

    1. انوش راوید

      کلی داستان درباره وقایع آن دوران وجود دارد، باید تاریخ بدرستی و بنا بر اصول علمی تکنیکی مدرن وقت و پول گیر نوشته شود. نمی توان بدرستی از میان اینهمه داستان بی پایه و اساس تاریخ واقعی را یافت، بهمین جهت فعلن میتوان بنا به همین دادهها دروغها را رد کرد و نپذیرفت، تا بمرور واقعیتها کشف شود.

  13. رفعت

    سلام و ممنون از وبسایت خوب شما،  انشااله روزی مردم به آگاهی برسند

  14. .

    سلام و درود …………..
    انوش راوید: این دیدگاه و پاسخ آن بدلیل طولانی بودن، به برگه های پرسش و پاسخ انتقال یافت.

  15. مهدی

    لیستی از جنایات ترکان عثمانی:
    آذربایجان :.خسارت وارد شده به مردم بیست و چهار میلیون ، خسارت وارد شده به دولت دویست هزار تومان .
    لرستان: خسارت وارد شده به مردم ببست میلیون تومان. خسارت وارد شده به دولت یک میلیون تومان.
    همدان : خسارت وارد شده به مردم هجده میلیون تومان. دولت چهارصد هزار تومان.
    کرمانشاه : مردم بیست و چهار میلیون تومان ، دولت دو میلیون تومان.
    جمعا : تقریبا پنجاه میلیون یا بیشتر تومان خسارت به ایران در زمان مشروطه و جنگ جهانی اول.
    این سرگذشت کسانی بود که هم خدا رو می خواستن هم خرما رو . همش تقصیر این مشروطه خواهان ………… بود.

    1. انوش راوید

      درود، و سپاس از نوشتن نظر، بررسی علمی و دقیق تاریخ نیازمند اسناد قوی و درست است، درضمن نبرد چالدران به مشروطه مربوط نیست.

  16. ایرانیه بنده خدا

    نادر پدرشونو در آورد

  17. ا ف غ ا ن

    ما افغان ها خیلی قوی هستیم

  18. پارسا

    سلجوقیان افغانی بودند؟

    1. انوش راوید

      درود، افغانیها اقوام ایرانی هستند.

  19. پارسا

    پس یعنی این ترکیه رومی بودند و از قبل ترک نبودن ، درسته؟

    1. انوش راوید

      درود، جغرافیای مرزی روم شد جغرافیای مرزی عثمانی و سپس آخر و کم آن رسید به ترکیه.

  20. پارسا

    این همون عثمانی نبود که با اولین حمله انگلیس و روسیه در جنگ جهانی شکست خورد؟

    1. انوش راوید

      درود، ریشه عثمانی از سلاجقه است، و آنها با فتح پایتخت روم شرقی تمام متصرفات روم را خود بخود صاحب شدند، و طی چهارصد سال، هر سال بخشی از خاک روم را از دست دادند، و هیچ وقت چیزی اضافه نکردند، فقط در دروغهای تاریخ در چالدران ایران را شکست دادند و تبریز را گرفتند.

  21. بهزاد کاویانی

    با درود آقای راوید عزیز بنابرایت جنگ چالدران همانند جنگ مغول و اعراب و … صرفا جنگ محلی و کوچکی بوده و به اندازه ای که غربی ها میگویند، جنگ بزرگی نبوده که قتل و غارت زیادی راه بیفته و یک‌سوال اینکه آیا شما موجودیت امپراطوری عثمانی را شخصا زیر سوال میبرید؟ باتشکر

    1. انوش راوید

      درود گرامی، حکومت عثمانی درست است، نه امپراتوری.

  22. رضا

    در باره نبرد چالدران به مقاله علی سالاری شادی  تحت عنوان  بازتاب جنگ چالدران در فصلنامه مطالعات دانشگاه فردوسی مشهد مرجعه کنید

    1. انوش راوید

      درود،  لطف کنید این نوشته را بفرستید.  من کتابها و نوشته های مختلف درباره نبرد چالدران را مطالعه کردم،  تقریباً همه آنها بر اساس تاریخنویسی سنتی و کلاسیک قرن بیست هستند. اما من همانطور که در سخن وبلاگ نوشتم،  دید جدید در تاریخ باز کردم.  باید بین تاریخ نویسی تارنمای ارگ ایران،  و تاریخ نویسی سنتی قرن بیست ایران تفاوت گذاشت.  مشروح در لینک زیر

      http://arq.ir/252

  23. حامد

    درود بیکران استاد گرامی

    در مورد المپیک اینکه می گویند مهد آن یونان باستان است چطور آیا این هم یک دروغ تاریخی هست؟

    با توجه به اینکه کشتی و سوارکاری و تیر اندازی از قدیم در ایران مورد توجه زیادی بوده و یادگرفتن آنها از ارزش های جامعه به شمار می آمده. بسیار سپاسگذارم

    1. انوش راوید

      درود و سپاس از توجه شما،  بله اینهم دروغ برای بزرگ کردن یونان، یا در واقع اروپای غرب است،  در پرسش و پاسخهای وبلاگ با اسناد نوشتیم،  که المپیک در ایران آغاز شد،  و سپس طی هزارهها به غرب رفت،  بزودی یک برگه برای این منظور در وبلاگ می نویسم، تندرست و پیروز باشید،  توضیحی در لینک زیر است

      http://arq.ir/712

  24. انوش راوید

    بعضیها یاد بگیرند بجای اهانت و لودگی و مسخره بازی،  باید با ایجاد پرسش و نظرات تخصصی گردونه یادگیری را بچرخانند،  تا در پیشبرد علم و دانش کاری کرده باشند.

    زشت ترین و بی خاصیت ترین کار،  برخورد احساسی بدون درک و دانش با موضوعات است،  که هیچ چیز را تغییر نمی دهد.  باید سعی کرد معنی و مفهوم علم را درک نمود،  و بجای جملات بی معنی،  روشهای مورد پسند علم بکار برد.

    افرادی که نمی توانند چند جمله ساده بالا را متوجه شوند،  لطف نمایند از مطالعه این وبلاگ و نوشتن نظر بی خودی و بی معنی خودداری کنند.

    تاریخ و فرهنگ یادگیری در لینک زیر

    http://arq.ir/324

    1. انوش راوید

      درود،  نظر بی معنی سه کلمه ای شما بدلیل داشتن لودگی حذف گردید،  لطف کنید مانند یک شخص فهمیده،  مطالب را با دقت بخوانید و پرسشها و نظرات تخصصی بنویسید، تا قابل استفاده باشد.

      شرایط نظر نوشتن در لینک زیر:

       http://arq.ir/1067

دیدگاهتان را بنویسید