کوروش بزرگ ایران و ایرانیان

کوروش بزرگ ایران و ایرانیان
پیش گفتار
      تعدادی درباره کوروش بزرگ می پرسند،  که بوده یا نبوده،  همیشه من نوشته و گفته ام:  قرن 21 زمان تخصص و تخصصی تر بودن است،  برای بهبود و آینده یک ملت، جامعه، خانواده، و فرد،  باید تخصصی و تخصصی تر بود،  و اندیشه کرد و از تخصص دانست،  در غیر اینصورت بدبختی و بیچارگی خواهد بود.  تخصص هم با خواندن چند کتاب و دیدن چند فیلم و کمی کار بدست نمی آید،  تخصص تعریف خاص خودش را دارد.
تصویر انوش راوید زمستان 1389 در موزه ایران باستان،  عکس شماره 3444.
   توجه:  مطالب وبسایت ارگ و وبلاگ گفتمان تاریخ،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شوند،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به اصل وبلاگ من مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
لوگو داشته های تاریخی ما آرزوی دیگران است،  عکس شماره 1616.
ادامه پیش گفتار
      کوروش و داریوش مانند زئوس، اورانوس، ائوس،  ئوس یا اوس به معنی استاد، بالا، رهبر بزرگ، فرمانده،  مشروح در اینجا.  
   ــ  کوروش = کور + اوس = استاد کوه، بزرگ کوه،  پهلوان و قوی.
   ــ  داریوش = دار + اوس = استاد دار و درخت و گیاه، حکیم و پزشک.
جهت اطلاع از ریشه یابی نامها به حروف هیروکلیف جی مراجعه نمایید.
      کوروش یا کوروس از نام های تاریخی است،  که در ایران و ارمنستان استفاده می شده و قروش که همان کوروش است،  واحد پول عثمانیها بوده است،  که بازمانده نام کورشی لیدیه بوده است.
این صفحه پیوست تاریخ ایران است.
جهت اطلاع بیشتر در جستجوها بنویسید:  "نام کوروش بزرگ" یا "کوروش در شاهنامه فردوسی" یا از همین دست و اطلاعات بیشتر بدست آورید.
   توجه و مهم:  مطابق برنامه تاریخ نویسی استعماری،  عوامل استعمار و امپریالیسم با مطرح کردن موضوعات مختلف تاریخی،  و بزرگ و کوچک شمردن آنها،  قصد ایجاد انحراف های فکری و اجتماعی و سیاسی دارند،  مراقب باشید در دام ترفند های استعماری نیافتید.
      تاریخ و علم تاریخ،  تخصصی است،  و باید با کار حرفه ای مشکلات مختلف را حل و فصل کرد و برداشت.  درد و مشکل ملت قاره کهن کوروش و داریوش و اسکندر و اینها نیست،  درد ملت قاره کهن عدم درک از تخصص،  عدم شناختن استعمار و امپریالیسم و عوامل آنها و این چیزهاست.
   مهم:  آنهایی که از تاریخ ایران و بزرگان تاریخ ایرانیان بد می گویند،  یا به نوعی و ترفندی دروغ می شمارند،  و امکانات وسیع پخش پرت و پلا هایشان را دارند،  حقوق بگیر استعماری هستند.  وظیفه آنها این است،  که ملت ایران را بی هویت تاریخی کنند،  تا نهایت،  در ادامه تخریب های داعشی گونه آثار تاریخی،  ایران و ایرانی را نیز در گرداب برنامه های استعمار و امپریالیسم نابود کنند.  باید مراقب بود،  تا در دام برنامه ها و ترفند های رنگارنگ استعماری نیافتاد.
 
کوروش در شاهنامه فردوسی
  مجید خالقیان،  دانش آموخته کارشناسی ارشد تاریخ، دانشگاه تهران،  پاسخ به ایران ستیزان, پاسخ به کوروش ستیزان.
کتاب آثارالباقیه نوشته ابوریحان بیرونی:  کورش که کیخسرو است (بیرونی، ١٣٨۶: ص ۱۵۲).
با وجود پژوهش‌های ارزشمند، درباره شاهنامه و تاریخ ایران، هنوز عده‌ای بیان می‌کنند که از کوروش و هخامنشیان در شاهنامه یاد نشده است!  حتی برخی از این گفته‌ها بهره می‌برند و به کوروش ستیزی می‌پردازند.
مشخص نیست از چه رو این حساسیت تا این حد برای کوروش وجود دارد، در حالی که نام بسیاری از پادشاهان ایران که وجود آن‌ها در تاریخ ایران به اثبات رسیده، به صورت مستقیم و دست نخورده در شاهنامه نیامده است.
در ادامه خواهیم دید که روایت‌های مربوط به کوروش در جای جای شاهنامه به چشم می‌خورد. تعجب آور است که برخی اسکندر شاهنامه را بدون چون و چرا همان الکساندر مقدونی می‌دانند اما کوروش را کیخسرو نمی‌دانند!  آشکار است که کیخسرو در شاهنامه بیشترین آمیختگی را با کوروش بزرگ دارد.
در این بحث چند نکته وجود دارد. اول آنکه نباید اسطوره‌ها را با دید صرفا تاریخی نگاه کنیم بلکه اسطوره‌ها آمیختگی‌هایی با تاریخ داشته‌اند نه آنکه تاریخ را عینا نقل کنند. هر کدام از داستان‌های اسطوره‌ای ویژگی‌هایی دارند که باید این ویژگی‌ها را مورد توجه قرار دهیم و بعد جنبه‌ های تاریخی را استخراج کنیم. همچنین نباید فراموش کنیم که حکیم ابوالقاسم فردوسی بعد از گذشت هزاران سال از دودمان‌های ایران باستان، پس از تهاجمات بزرگ به ایران و سلطه آنها بر ایرانیان، شاهنامه را سرود، آن هم در زمانی که بسیاری از آثار باستانی در دسترس نبودند و کتیبه‌ها رمز گشایی نشده بودند.
این بحث را در بخش‌های زیر بررسی می‌کنیم:
– آثاری که از زیر خاک یافت شدند و دانش ما را افزایش دادند.
– اسطوره‌ها چگونه شکل می‌گیرند؟!
– تهاجم و سلطه بیگانگان، نابودی داده‌ها، آمیختگی روایت‌ها در شاهنامه.
– پیشدادیان و پیش از تاریخ، کیانیان و هخامنشیان.
– نام‌های شاهنامه و نام پادشاهان.
– بررسی نام کوروش.
– کوروش و فریدون.
– کوروش و کیخسرو.
– کوروش، فریدون یا کیخسرو؟!
آثاری که از زیر خاک یافت شدند و دانش ما را افزایش دادند.
این روزها همه می‌دانیم که به کمک پیشرفت فناوری و یافته‌های باستان‌سناسان، اطلاعات ما درباره دوران باستان تاریخ بشر خیلی بیشتر از مردمان کهن از جمله مردمان ایران در سده‌های پس از اسلام شده است.
برای مثال این روزها آثار فراوانی از تمدن سومر در دسترس است که پژوهشگران روزگار کهن اصلا با آنها آشنا نبودند و به طور کلی با تمدن سومر آشنا نبودند.
رمزگشایی خطوط میخی که در چند قرن اخیر حاصل شده است، دانایی ما درباره تمدن‌های باستانی را بسیار بسیار افزایش داده است.
با آنکه منابع تاریخی و اسطوره‌ای درباره هخامنشیان سخن گفته‌اند و این بسیار ارزشمند است، اما یافته‌های نوین، تحول بزرگی در آگاهی ما از هخامنشیان به وجود آورد و مشخص شد خیلی از نوشته‌های سنتی (چه نوشته‌های ایرانیان و چه نوشته‌های غیر ایرانیان) دقیق نیستند و حتی گاهی نادرست هستند. برای مثال یافت شدن استوانه کوروش در سال ۱۸۷۹ میلادی اتفاق بسیار شگفت آوری بود و به تاریخ پژوهی درباره کوروش کمک شایانی کرد.
تا همین چند وقت پیش ما اصلا از تمدن بزرگ جیرفت اطلاع نداشتیم و اتفاقات عجیب و غریبی باعث شد که آثار فراوانی از جیرفت به دست بیاید و فرضیات پژوهشگران درباره نخستین تمدن‌های بشری را با چالش روبرو کرد.
سطحی نگری است که بگوییم چون شخص یا اشخاصی در دوران کهن زندگی می‌کردند پس باید اطلاعاتشان از تمدن سومر، جیرفت، کوروش و هخامنشیان بیشتر از ما باشد. در صورتی که با کمک یافته‌های نوین، اطلاعات ما بسیار بیشتر از مردمان روزگار کهن است.
اسطوره‌ها چگونه شکل می‌گیرند؟!
می‌دانیم که شاهنامه علاوه بر آنکه ارزش ویژه‌ای در ادبیات و زبان فارسی دارد، از نظر اسطوره‌ای هم بسیار مهم است. نباید فراموش کنیم که در شاهنامه، ما با اسطوره‌ها سر و کار داریم.
پژوهشگران زیادی به موضوع اسطوره پرداخته‌اند که میرچا الیاده یکی از سرشناس ترین آنها است. این اسطوره شناس سرشناس، در نوشته‌های خود به مفهومی به نام «حافظه جمعی» اشاره می‌کند و درباره چگونگی شکل گیری اسطوره‌ها می‌نویسد:
یاد یک واقعه تاریخی و یا یک شخص «حقیقی»، حداکثر بیش از دو یا سه قرن در حافظه جمعی مردمان باقی نمی‌ماند. چون برای حافظه جمعی دشوار است که حوادث فردی و سرگذشت اشخاص «حقیقی» را به یاد بسپارد. شاید بتوان گفت که حافظه عامه به شخصیت‌های تاریخی دوران‌های جدید، معنی و اعتباری می‌بخشد که بایسته آنهاست (الیاده، ۱۳۹۳: ص ۵۸-۵۹).
باید توجه داشت که این حافظه جمعی و دستاوردهای آن، گاهی بسیار ارزشمند هستند و به قول الیاده ممکن است خاطره یک دوران را حقیقی تر به ما بنمایاند. در بسیاری از اوقات آن حسی که در یک رویداد تاریخی در میان مردم وجود دارد با یک واقعیت عینی قابل درک نیست. همانطور که مایکل استنفورد در کتاب «درآمدی بر فلسفه تاریخ» اشاره می‌کند، تاریخ درباره انسان‌ها، کنش‌ها و درد و رنج‌های آنها است، درک کامل اعمال و گرفتاری‌های آنها مستلزم این است که تا اندازه ممکن به دنیای برداشت‌ها، واکنش‌ها، محاسبات و احساسات آنها راه یابیم (استنفورد، ۱۳۸۷: ص ۱۰۱). اینجاست که اسطوره یکی از مهم ترین دستاوردها است که ما را در یافتن چنین مواردی یاری می‌کند.
از این رو وقتی ما حافظه جمعی را مورد بررسی قرار می‌دهیم، نباید توقع داشته باشیم که جنبه‌های زندگی یک شخصیت تاریخی بدون کم و کاست در آن وجود داشته باشد، بلکه کلیتی که داستان‌ها به ما القا می‌کنند، دارای حقایق ارزشمندی است. این موضوع در شاهنامه فردوسی به خوبی دیده می‌شود و در این نوشتار، با در نظر گرفتن این موارد به بررسی شاهنامه می‌پردازیم.
تهاجم و سلطه بیگانگان، نابودی داده‌ها، آمیختگی روایت‌ها در شاهنامه
نکته‌ای که در تاریخ ایران وجود دارد این است که ایرانیان خاطرات گذشته خود را به صورت داستان‌های اسطوره‌ای نگاه داشتند که با تجربیات تاریخی و اجتماعی آنها آمیخته شده بود. حتی شخصیت‌های تاریخی با شخصیت‌های اسطوره‌ای آمیخته شدند و کلیتی از گذشته خود را نگاه داشتند.
این آمیختگی‌ها معمولا در حافظه جمعی رخ می‌دهد و با توجه به زمان سروده شدن شاهنامه بسیار طبیعی است. می‌دانیم که حکیم ابوالقاسم فردوسی بعد از گذشت هزاران سال از دودمان‌های ایران باستان، آن هم پس از تهاجمات بزرگ به ایران و سلطه آنها بر ایرانیان، شاهنامه را سرود. خیلی سخت است که با این شرایط، تاریخ واقعی آن هم با نام‌های دست نخورده، در شاهنامه وجود داشته باشد.
برای مثال داده‌ها و منابعی که از زمان فرمانروایی سلوکیان و عصر هلن گرایی سخن می‌گویند، آشکار می‌سازند که در این دوره رویکرد مثبتی به پادشاهان هخامنشی وجود نداشته است و بعید نیست کوشش‌هایی در جهت تخریب و از میان برداشتن داده‌های مرتبط با آنها صورت گرفته باشد. شواهد گوناگون نشان می‌دهند که مدتی پس از تهاجم الکساندر، بسیاری از آثار گذشته، در دسترس ایرانیان نبودند و شاید بر اثر اقدامات هلن گرایانه، ایرانیان از محتوای کتیبه‌های باقی مانده آگاهی نداشتند. هنگامی که داده‌ها نابود شوند و بسیاری از نخبگان کشور منزوی شوند، دانایی بی کم و کاست از تاریخ دشوار می‌شود اما حافظه جمعی است که یادگاری از آن دوران را در دل خود نگه داشته است. حال که با پیشرفت مطالعات تاریخی و یافته‌های باستان‌شناختی، واقعیت‌هایی درباره تاریخ ایران بدست آمده است، هماهنگی‌هایی در تاریخ و شاهنامه می‌بینیم که بسیار شگفت آور می‌باشد. مشخص می‌شود که شخصیت‌های تاریخی با شخصیت‌های داستانی آمیخته شده‌اند.
وقتی روایت‌های تاریخی را با داستان‌های شاهنامه تطبیق می‌دهیم، تا قبل از ساسانیان، این آمیختگی کاملا ملموس است. به نظر می‌رسد که روایت‌های مربوط به یک شخص ویژه در داستان‌های چند شخص گوناگون جای گرفته است و یا روایت‌های مربوط به چند شخص در قالب یک فرد در شاهنامه دیده می‌شود. این موضوع درباره اسکندر بسیار مشهود است. روایت‌های نزدیک به الکساندر مقدونی در کنار روایت‌های مربوط به حضرت ذوالقرنین (ع) که در قرآن و منابع دیگر آمده است، در کنار یکدیگر و در قالب اسکندر نمایان می‌شود. این آمیختگی فقط با ذوالقرنین نیست بلکه به نظر می‌رسد بسیاری از افسانه‌های ایرانی در قالب داستان اسکندر نمایان شده‌اند. در شاهنامه، پدر اسکندر، داراب پادشاه کیانی خوانده می‌شود حال آنکه در هیچ کدام از روایت‌های مربوط به الکساندر مقدونی چنین موضوعی یافت نمی‌شود. این در حالی است که شاهنامه پس از فراز و نشیب‌ های هزار ساله و شاید آمیختگی‌های فراوان شخصیت‌های داستانی با اشخاص تاریخی در دوران اشکانیان و ساسانیان -حتی در قرون اول پس از اسلام- به دست ما رسیده است. هر چند شاهنامه هرچه جلوتر می‌آید، آمیختگی هم کمتر می‌شود تا جایی که آمیختگی‌ها در دوران ساسانیان کمتر از دوره‌های دیگر است.
باید توجه داشت که این آمیختگی فقط در شاهنامه وجود ندارد. آمیختگی روایات در گفته‌های مورخین بیگانه از جمله یونانی‌ها به چشم می‌خورد. به نظر می‌رسد بعضی از روایاتی که از تاریخ ایران می‌گویند با افسانه‌های یونانی آمیخته شده‌اند و روایت‌های مربوط به چند شخص در قالب یک شخص بوجود آمده‌اند. به همین سبب گفته‌های آن‌ها درباره تاریخ ایران یکسان نیست و برای مثال هر کدام از مورخان یونانی، داستان‌های متفاوتی از یک رویداد نقل کرده اند. از طرفی برخی از این آثار از بین رفته‌اند و فقط خلاصه‌هایی از آنها باقی مانده است (مانند تاریخ کتزیاس) همچنین ممکن است برخی از آن‌ها در طول تاریخ دگرگون شده باشند. از این رو نمی‌توان همه گفته‌های مورخان یونانی را بدون کم و کاست، به عنوان مبنا و اساس قرار داد و نباید توقع داشت روایت‌های آمیخته شده با کوروش در منابع ایرانی دقیقاً همانند گفته‌های بیگانگان باشد.
خوشبختانه امروز با به دست آمدن آثار باستانی، کتیبه‌ها، سکه‌ها و… می‌توانیم پژوهش‌های دقیق‌تری در حوزه تاریخ ایران باستان به ویژه هخامنشیان داشته باشیم که مردمان کهن چنین شرایطی را نداشتند.
پیشدادیان و پیش از تاریخ
کیانیان و هخامنشیان
هنگامی که شاهنامه را مورد بررسی قرار می‌دهیم، به نظر می‌رسد که کلیت آن با تاریخ ایرانیان هماهنگ است. شاهنامه ابتدا با پادشاهان پیشدادی شروع می‌شود؛ پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، جمشید و فریدون.
چنین می‌نماید که زمان پیشدادیان با دوره‌های پیش از تاریخ فلات ایران هماهنگی دارد، به طوری که آنها صرفا یادگاری از یک شخص ویژه نیستند بلکه نماد یک دوره تاریخی می‌باشند به طوری که مدت فرمانروایی برخی از آنها بسیار زیاد (نزدیک به هزار سال) است. اگر هم شخصیت‌هایی مانند هوشنگ و جمشید وجود داشتند، رفته رفته ذهنیت جمعی، با نمادسازی، یک دوران را در قالب نام آنها جای داد. به عبارتی دیگر، رفته رفته این دوره‌ها تبدیل به اسطوره شدند و خاطرات دوره‌های پیش از تاریخ با خاطرات دوران شاهنشاهی‌های بزرگ آمیخته شد و داستان‌های اسطوره‌ای بوجود آمدند.
همچنین با پژوهش‌های انجام گرفته به نظر می‌آید کیانیان شاهنامه، بیشترین آمیختگی را با مادها و هخامنشیان دارند. نمی‌توان به طور کامل ماد‌ها و هخامنشیان را از هم جدا دانست چرا که کوروش که او را بنیان‌گذار سلسله هخامنشی می‌دانند، مادرش یک مادی بوده است و در ادامه پادشاهان ماد بر روی کار می‌آید، از این رو بسیار طبیعی است که هر دو با نام کیانیان در شاهنامه دیده شوند.
در اینجا به این نکته اشاره می‌کنیم که حتی برخی از ایران‌شناسان مانند هرتل و هرتسفلد از موضوع یکی بودن برخی از پادشاهان کیانی و هخامنشی سخن گفته اند. اما آرتور کریستن‌سن، فرض‌هایی را درباره وجود یک حکومت در نواحی شرق ایران، مطرح کرده که پیشوند «کَوی» در نام بسیاری از پادشاهان این حکومت به چشم می‌خورده است. کریستن‌سن با مدنظر قرار دادن بخش‌هایی از اوستا از جمله یشت‌ها و دیگر شواهد، دوره سلطنتی مشرق ایران را مقدم بر هخامنشیان می‌داند (ن.ک: کریستن‌سن، ۱۳۸۱: صص ۴۹-۵۳). اما درباره وجود تاریخی چنین سلسله‌ای هنوز شواهد باستان شناختی یافت نشده است و آثار کنونی وجود چنین پادشاهی قبل از هخامنشیان را تأیید نمی‌کند. به نظر نمی‌رسد که یک کشور سازمان یافته بزرگ در مناطق شرقی و آسیای مرکزی بوجود آمده باشد (ن.ک: داندامایف، ۱۳۷۵: ۲۷-۲۹). ممکن است با یافته‌های بیشتر اطلاعاتی از این فرمانروایان به دست آید و شاید آنها رؤسای قبایل بودند. اما به هر حال هیچ بعید نیست که این کَوی‌ها بن‌مایه داستانی داشته باشند همانطور که بعد‌ها هم با سنت داستان سرایی در ایران به صورت آشکار مواجه می‌شویم.
در هر صورت چه این کَوی‌ها بن‌مایه داستانی داشته باشند و چه جنبه‌های تاریخی، آمیختگی‌های فراوانی با مادها و هخامنشیان داشته‌اند. همانطور که اشاره شد در اسطوره‌های ایرانی با آمیختگی روایات روبرو هستیم. بعید نیست که کیانیان شاهنامه حاصل آمیختگی شخصیت‌های داستان‌های شرقی ایران، با مادها و هخامنشیان باشند. نام و یاد شخصیت‌های داستان‌های شرقی رفته رفته با خاطرات مادها و هخامنشیان آمیخته شده است به طوری که خاطرات مادها و هخامنشیان، داستان‌های شرقی را تحت شعاع قرار داد و کیانیان شاهنامه بیشتر شبیه به مادها و هخامنشیان شدند. کیانیان شاهنامه یک قلمروی بزرگ را در اختیار دارند و رفتار آنها شباهت‌های ویژه ای به هخامنشیان دارد و تشکیلات فرامانروایی کیانیان در شاهنامه یادآور تشکیلات هخامنشی است.
دلایل گوناگونی برای بوجود آمدن این آمیختگی می‌تواند وجود داشته باشد، از جمله شباهت‌های نام و رفتار این فرمانروایان داستانی و تاریخی با یکدیگر. اما یک نکته مهم وجود دارد و آنکه در زمان سلوکیان و عصر هلن گرایی رویکرد مثبتی از جانب فرمانروایان به هخامنشیان نبوده است و این رویکرد شاید باعث سخت گیری‌هایی درباره سخن گفتن از هخامنشیان و افتخار به آنها شده است، از این رو حافظه جمعی که یاد و خاطره شکوه هخامنشیان را در دل خود جای داده بود و احتمالا مردمان نواحی گوناگون ایران خواستار ماندگاری یاد شکوه گذشته بودند، خاطرات مادها و هخامنشیان را با داستان‌های شرقی آمیخت و رفته رفته داستان‌ها و روایات اسطوره‌ای-تاریخی بوجود آمدند. در واقع شروع این آمیختگی ها را باید در عصر هلن گرایی و به دلیل تحولات آن عصر جستجو کرد اما به مرور آمیختگی‌ها بیشتر شد.
نام‌های شاهنامه و نام پادشاهان
زبان پارسی نوین که در شاهنامه فردوسی به کار رفته است؛ تفاوت‌هایی با زبان‌های میانه و باستان دارد و نام پادشاهان زیادی با تغییر و دگرگونی در شاهنامه آمده است. در حقیقت زبان میهنی ایرانیان را به سه بخش می‌توان تقسیم کرد:
– باستان
– میانه
– نوین
گرچه شباهت‌هایی بین این زبان‌ها وجود دارد اما تفاوت‌های فراوانی در آنها دیده می‌شود. ممکن است یک نام در زبان باستان به یک شکل باشد و در زبان میانه به شکلی دیگر و همان نام در پارسی نوین به صورت متفاوت با آن دو دیده شود.
برای مثال نام جمشید در اصل به این شکل بوده است: ییم خش ئت (Yima Khashaeta)
یا نام اردشیر به این شکل بوده است: اَرتَخشَتر
بررسی نام کوروش
نام کوروش در کتیبه‌های باستانی به این شکل نوشته شده است: 
یونانیان نام او را کوروس (Kuros) نگاشته‌اند که بعدها در لاتین به صورت کیروس خوانده شد و امروز در تلفظ فرانسوی سیروس و در تلفظ انگلیسی سایروس (Cyrus) خوانده می‌شود (ن.ک: خلیلی، ١٣٨٠: ص ۲۲).
پس کوروش نامی است که از کتیبه‌های باستانی، که به زبان باستان نگاشته شده‌اند، به دست آمده و نام‌هایی مانند آن در منابع یونانی و یهودی و… دیده می‌شود. آنچه باعث شده است امروز این شخص را کوروش بنامیم، رمز گشایی کتیبه‌هاست.
با این دگرگونی‌های زبانی نباید توقع داشت که نام این شخص به صورت «کوروش» در شاهنامه آمده باشد، همانطور که نام اَرتَخشَتر بدون دگرگونی نیامده است. اما در شاهنامه فردوسی، پادشاهانی وجود دارند که علاوه بر شباهت نام آنها با کوروش، روایت‌های مربوط به آنها هم با روایت‌های مربوط به کوروش همخوانی دارد. اینجا جایی است که «حافظه جمعی» یاد و خاطره کوروش را در دل خود جای داده است.
کوروش و فریدون
همانطور که فریدون در اسطوره‌های ایرانی جایگاه ویژه و غیر قابل انکار دارد، کوروش هم در تاریخ ایران جایگاه ویژه و غیر قابل انکاری دارد.
آشکارترین شباهتی که می‌توان بین کوروش و فریدون پیدا کرد مقابله آنها با شخص‌های تقریباً هم نام است. فریدون باآژی دهاک (معرب: ضحاک) و کوروش با آستیاک، مقابله می‌کند. همانطور که می‌بینید آژی دهاک و آستیاک شباهت زیادی با هم دارند و حتی عده‌ای آژی‌دهاک را آژدهاک خوانده اند که شباهتش با آستیاک بیشتر می‌شود. اما شباهت به اینجا ختم نمی‌شود. شباهت‌های دیگری هم بین این دو از جمله در داستان‌ها دیده می‌شود.
شباهت داستان کودکی فریدون با کوروش
نوزادی کوروش
داستان کودکی فریدون در شاهنامه شباهت عجیبی با داستانی دارد که هرودوت از زمان کودکی کوروش می‌گوید.
در شاهنامه فردوسی اینچنین گفته می‌شود که ضحاک در خواب دید که مردی بر او می‌شورد و به بندش می‌کشد و آن مرد همان فریدون بود. به همین جهت خورد و خواب بر وی حرام شد و در صدد یافتن فریدون برآمد.
بنا به گفته هرودوت داستان کودکی کوروش اینچنین است:
آستیاک دختری به نام ماندانا داشت و شبی در خواب دید که از زهدان دخترش تاکی روییده و به سراسر آسیا سایه افکنده است. آستیاک قبل از این هم خواب دیده بود که پیشاب دخترش به سیلی تبدیل شده که پایتخت او و سپس سراسر آسیا را فرا گرفته است. پس از آنکه تعبیر خواب را از خواب گزاران پرسید قصد داشت نوزاد ماندانا که همان کوروش بود را از بین ببرد (هرودوت، کتاب ١، بندهای ١٠٧ و ١٠٨).
همان طور که مشاهده می‌شود، پادشاه قبل از فریدون و کوروش تحت تأثیر خوابی که می‌بینند به فکر نابودی فریدون و کوروش می‌افتند. اما شباهت‌ها در اینجا به پایان نمی‌رسد هم فریدون و هم کوروش از نابود شدن نجات می‌یابند.
شباهت سپاکو و فرانک
بر اساس گفته هرودوت، بانویی به نام سپاکو (اسپاکو) کوروش را پرورش می‌دهد، این در حالی است که هرودوت سپاکو به معنای سگ دانسته است (ن.ک: هرودوت، کتاب ١، بند ١١٠). جالب آنکه نام مادر فریدون یعنی فرانک، به معنای سیاه گوش است (لغت نامه دهخدا، ذیل فرانک). معنای هر دو نام، با حیوان در ارتباط است و حتی بعید نیست که هرودوت با توجه به عدم آگاهی‌های لازم معنی سپاکو را درست درک نکرده باشد و در حقیقت سپاکو و فرانک، کاملا به یک معنا داشته باشند.
قیام فریدون و قیام کوروش
شباهت بعدی که می‌توان به شمار آورد، قیام هر دوی این اشخاص علیه پادشاه پیشین است. فریدون با همراهی کاوه یک قیام به یادماندنی را علیه ضحاک (آژدهاک) در اسطوره‌های ایرانی رقم می‌زند. از طرفی بر اساس گفته مورخان یونانی مانند هرودوت کوروش علیه آستیاگ به پا می‌خیزد.
این دو مقابله به نتیجه می‌رسد و باعث بهبود اوضاع می‌شود.
هماهنگی‌هایی در خارج از شاهنامه
می‌دانیم فتح بابل از مهم ترین اقدامات کوروش بوده است و جالب آنکه اگر دیگر منابع ایرانی را بررسی کنیم، ارتباط ضحاک (آژدهاک) را با شهر بابِل می‌بینیم. فریدون بر ضحاک پیروز شد و او را اسیر کرد و در کوه دماوند حبس نمود. هرچند ویژگی‌هایی که از مکان نخستین ضحاک در شاهنامه گفته می‌شود هم به وضعیت جغرافیایی بابل نزدیک است. اما در منابع دیگر واژه بابل مستقیماً اشاره می‌شود.
برای مثال صاحب مجمل التواریخ و القصص درباره ضحاک می‌گوید:
ضحاک، یعنی خندناک. و اژدهاک گفتند سبب آن علت که بر کتف بود، … و «تاج» جد او بود که عرب از نسل اواَند و بزمین بابل نشست … (مجمل التواریخ و القصص، ص ۲۶).
در فارسنامه ابن بلخی هم گفته می‌شود:
از بهر آن او را اژدهاق گفتندی که او جادو بود و به بابل پرورش یافته بود و جادویی بآموخته و روزی خویشتن را بر صورت اژدهایی بنمود (ابن بلخی، ١٣٧۴: ص ١٠٧).
با توجه به آثار باستانی یافته شده، فتح بابل به دست کوروش، از مهم ترین وقایع آن دوران است. استوانه کوروش که یکی از بی مانند ترین آثار باستانی از لحاظ محتوا در آن روزگار است، به فتح این شهر توسط کوروش و چگونگی رفتار آن با مردمان اشاره می‌کند. این درحالی است که بر اساس گفته گزنفون در کوروش‌نامه، فتح کوروش در ادامه اقدام پدافندی کوروش در برابر دشمنانی است که در ابتدا قصد حمله داشتند (ن.ک: گزنفون، دفتر ٣، بخش ٣ و دفتر ٧، بخش ۵).
می‌توان گفت وقتی خاطرات دوران کوروش در حافظه جمعی باقی مانده و آمیختگی‌ها رخ داده است، بخشی از خاطرات کوروش در قالب فریدون جای گرفته است، بسیاری از دشمنان او در قالب ضحاک ترسیم شده‌اند و مهم ترین فتح کوروش که بابل بوده هم با عنوان مکان ضحاک، در یادها باقی مانده است.
کوروش و کیخسرو
درباره همانندی‌های کیخسروی شاهنامه با شخصیت‌های تاریخی و اسطوره‌ای همواره میان پژوهشگران بحث و گفتگو بوده است. در این بین معمولا از سه گزینه مهم نام برده می‌شود: هَئوسروه (Haosravah) (یادشده در اوستا)، هووخشتره (پادشاه ماد)، کوروش (پادشاه هخامنشی).
برخی از پژوهشگران با کمک علم زبان‌شناسی و ریشه یابی نام‌ها به دنبال این هستند که کیخسرو را معادل یکی از این پادشاهان بدانند. این در حالی است که ذهن مردمان کهن چندان با زبان‌شناسی آشنا نبوده است و صرفا شباهت نام‌ها باعث آمیختگی روایات آنها با یکدیگر می‌شده‌است. بنابراین تعجبی ندارد که کیخسروی شاهنامه با همه این گزینه‌ها آمیخته شده باشد.
نگاه کنید به:
آیا کیخسرو پیش از کوروش بوده است؟
اما آنچه در اینجا مورد توجه قرار می‌گیرد شباهت بسیار زیاد کیخسرو با کوروش است و به عبارتی می‌توان گفت کیخسرو بیشترین آمیختگی را با کوروش بزرگ دارد. کیخسرو یکی از مهم‌ترین پادشاهان شاهنامه است همانطور که کوروش یکی از مهم ترین پادشاهان تاریخ بوده است. خردمندی کیخسرو یادآور خردمندی کوروش می‌باشد. این درحالی است که اگر کیخسرو با هووخشتره هم مرتبط باشد، بی پیوند با کوروش نیست. زیرا بر اساس کوروش نامه گزنفون، هووخشتره (سیاکسار) دایی کوروش است و در طول کتاب، کوروش، یکی از سرداران سیاکسار می‌باشد و در برابر دشمنان ایستادگی می‌کند.
در اینجا به صورت تیتروار اشاره‌ای به برخی از شباهت‌ها می‌کنیم و سپس توضیحات بیشتری درباره برخی از این شباهت‌ها می‌آوریم. هرچند شاید به دلیل در هم آمیختگی روایات، در جزئیات تفاوت‌هایی دیده شود اما کلیات، شباهت عجیبی به هم دارند.
– نام‌های کوروش و کیخسرو، شبیه یکدیگر هستند و این باعث می‌شده است در حافظه جمعی آمیختگی هایی بوجود آید. این شباهت نه از نظر زبان شناسی بلکه صرفا از نظر آوایی مورد توجه قرار دارد و در حافظه جمعی باعث به وجود آمدن آمیختگی‌ها به مرور می‌شود. این شرایط با توجه به خوانش اوستایی و پهلوی نام کیخسرو (کَوی‌هئوسروه و کئی‌هوسروه) و شباهت آنها به خوانش غربی (کوروس و کیروس) از نام کوروش بیشتر قابل درک است.
– خرد و دادگری کیخسرو با تدبیر و عدل کوروش (به ویژه در گفته گزنفون) قابل مقایسه است. آوازه کوروش هم به دلیل همین دانایی و دادگستریش است.
– داستان کودکی کیخسرو در شاهنامه شبیه داستان کودکی کوروش در گفته هرودوت است.
– مادر کوروش و کیخسرو از اقوام دیگر هستند، بر اساس شاهنامه فردوسی، مادر کیخسرو، فرنگیس دختر افراسیاب تورانی بوده و بر اساس کوروش نامه گزنفون و تاریخ هرودوت، مادر کوروش فرزند پادشاه ماد، یعنی ماندانا بوده است.
– هر دو پادشاه دور از سرزمین پدری، پیشرفت می‌کنند: کیخسرو در توران و کوروش (بر اساس گفته گزنفون) در دیار ماد.
– هم کیخسرو و هم کوروش در برابر پدربزرگ مادریشان قرار می‌گیرند. آستیاک پدر بزرگ مادری کوروش، به نوه‌اش حمله می‌برد (نگاه کنید به تاریخ هرودوت که در این بخش هماهنگی‌هایی با رویدادنامه نبونید-کوروش دارد) اما کیخسرو برای کین ستانی سیاوش که ناجوانمردانه توسط افراسیاب به قتل رسیده بود در مقابل افراسیاب، پدر بزرگ مادری اش قرار می‌گیرد.
– کیخسرو پس از جنگ‌های پی در پی، تورانیان را از ایران می‌راند و دست آنها را از ایران کوتاه می‌سازد. بر اساسکوروش نامه گزنفون، کوروش دشمنانی که قصد حمله داشتند را عقب می‌راند و دست آنان را کوتاه می‌سازد.
– مرگ کوروش شباهت به مرگ کیخسرو دارد و حتی اندرزهای قبل از مرگ کوروش در کوروش نامه گزنفون شباهت عجیبی به اندرز‌های کیخسرو در شاهنامه دارد.
شباهت داستان کودکی کیخسرو با کوروش
کوروش و مادرش ماندانا
باز هم کوروش و کیخسرو در روایت‌های مربوط به کودکی با هم شباهت دارند. افراسیاب به سبب پیشگویی‌هایی که درباره کیخسرو کرده اند، از او بیمناک می‌شود، همانگونه که آستیاگ به سبب پیش گویی‌ها بیمناک می‌شود.
در شاهنامه درباره کیخسرو اینچنین گفته می‌شود:
چند ماه پس از کشته شدن سیاوش در توران به فرمان افراسیاب، فرنگیس، زن سیاوش و دختر افراسیاب، فرزندی می‌زاید به نام کیخسرو. افراسیاب به علت پیشگویی‌هایی که درباره کیخسرو کرده اند، از او بیمناک است، ولی سرانجام از کشتن کودک چشم می‌پوشد، بدین شرط که پیران او را به شبانان سپارد تا در میان آنان بزرگ شود تا مگر از نژاد خود چیزی نداند (لازم به ذکر است که افراسیاب پیش از این خوابی دیده بود که باعث هراسش از آینده شده بود). چون کودک به هفت سالگی می‌رسد، پیران او را به نزد افراسیاب می‌آورد و کیخسرو به سفارش پیران خود را در حضور افراسیاب به دیوانگی می‌زند و بدین ترتیب از مرگ می‌رهد (خالقی مطلق، ۱۳۷۴: ص ۱۵۸).
پیش از این هم به قسمتی از داستان هرودوت اشاره کردیم و در اینجا تکرار می‌کنیم اما ادامه داستان را که شباهت نسبی با کیخسرو دارد هم بیان می‌کنیم:
آستیاک دختری به نام ماندانا داشت و شبی در خواب دید که از زهدان دخترش تاکی روییده و به سراسر آسیا سایه افکنده است. آستیاک قبل از این هم خواب دیده بود که پیشاب دخترش به سیلی تبدیل شده که پایتخت او و سپس سراسر آسیا را فرا گرفته است. پس از آنکه تعبیر خواب را از خواب گزاران پرسید قصد داشت نوزاد ماندانا که همان کوروش بود را از بین ببرد. آستیاگ به یکی از نزدیکان خود به نام هارپاگ که در کشور ماد مردی صاحب قدرت است، فرمان می‌دهد که کودک را با خود بُرده و سر به نیست کند. هارپاگ خود بدین کار دست نمی‌زند و این وظیفه را به یکی از سر شبانان پادشاه به نام میتراداد واگذار می‌کند. اما چون میتراداد کودک را به چراگاه خود می‌برد، زن سرشبان او را از کشتن کودک باز می‌دارد و کودک را به جای کودک خود که تازگی مرده به جهان آمده بود می‌پذیرد. سپس‌تر چون کوروش به ده سالگی می‌رسد، روزی هنگام بازی با کودکان کوی، در اثر رفتار کوروش بر راز نژاد او پی می‌برند. ولی کوروش را بدین بهانه که چون هنگام بازی در کوچه خود را پادشاه نامیده بود و با این کار به نظر مغان خواب آستیاگ تعبیر شده و دیگر خطری از سوی کوروش پادشاهی او را تهدید نمی‌کند، به پیش پدر و مادرش بهپارس می‌فرستد (همان: ص ۱۵۸-۱۵۹؛ ن.ک: هرودوت، کتاب ١، بندهای ١٠٧ و ١٢٠).
پخش کردن ولایت‌ها قبل از مرگ
گفته کتزیاس و گزنفون درباره چگونگی پخش کردن ولایات بین جانشینان با گفته شاهنامه فردوسی درباره کیخسرو هماهنگی نسبی دارد.
بر اساس کوروش نامه گزنفون، کوروش، فرمانروایی را به فرزند بزرگش کمبوجیه (کامبوزیا) می‌دهد اما به دیگر فرزندش شهربانی ماد، ارمنیه و کادوسته را می‌دهد (گزنفون، دفتر ٨، بخش ٧، بند ١١). کتزیاس می‌گوید، کوروش، پسر بزرگ خود یعنی کمبوجیه را به عنوان جانشین خود برگزید و پسر کوچک را ساتراپ (حاکم) باکتریان(بلخ) و خوارزم و پارت و کرمانیان کرد. بخش‌هایی را هم به اشخاص دیگر سپرد (کتزیاس، کتاب ٨، بندهای ١ و ٢).
بر اساس شاهنامه نیز کیخسرو تنها به گزینش لهراسپ به جانشینی خود بسنده نمی‌کند، بلکه فرمانروایی بخش‌هایی از کشورش را نیز به پهلوانان واگذار می‌نماید (خالقی مطلق، ۱۳۷۴: ص ۱۶۵-۱۶۶).
هماهنگی گفته‌های کوروش با کیخسرو
اندرزهایی که کیخسرو پیش از مرگش می‌دهد و در شاهنامه فردوسی وجود دارد، شباهت زیادی به اندرز‌های کوروش در گفتار گزنفون دارد و به طور کلی شرایط پایان زندگی کوروش در گفته گزنفون شبیه به شرایط پایان زندگی کیخسرو درشاهنامه است.
روایت شاهنامه درباره پایان زندگی کیخسرو اینچنین است:
کیخسرو پس از شصت سال پادشاهی دل از جهان بر می‌کند و از خداوند می‌خواهد که او را به سوی خود باز خواند. بعد از مدتی، سروش در خواب بدو نمایان می‌گردد و به او مژده می‌دهد که آرزوی او پذیرفته گشت. کیخسرو چون از خواب بر می‌خیزد، پس از اندرز کردن بزرگان و گذشت حوادثی به سوی جهان دیگر رهسپار می‌گردد و یا به عبارتی عروج می کند (ن.ک: خالقی مطلق، ۱۳۷۴: ص ۱۶۳-۱۶۴).
گزنفون هم از خواب دیدن کوروش قبل از مرگش خبر می‌دهد:
یک شب که در کاخ شاهی آرمیده بود، خوابی دید و در آن خواب چنان نمودش که کسی بزرگ‌تر و بلندپایه‌تر از مردان به دیدارش آمده او را گفت: «ای کوروش، کارهایت آراسته کن که تو را زمان فرا رسیده است به نزد ایزدان شوی.»(گزنفون، دفتر ٨، بخش ٧، بند ٢).
گرچه در سخنان دیگر مورخان هم از خواب دیدن کوروش قبل از مرگش سخن آمده است اما اندرزهای کوروش قبل از مرگ در گفته گزنفون شباهت‌های عجیبی با اندرزهای کیخسرو در شاهنامه دارد.
بر اساس کوروش نامه گزنفون، کوروش نخست زبان به شرح پیروزی‌های خود گشوده و می‌گوید:
پسرانم و دوستان من، پایان زندگی من فراز می‌آید،… و به هنگامی که مرگ در ربود مرا شما باید با گفتار و کردار آشکار کنید که من نیک بخت و دل شاد بوده ام. به زمان کودکی همه شادی‌ها و پیروزی‌های کودکانه خویش را داشتم، و چون بالیدم و بالا گرفتم، گنجینه‌های جوانی را از آن خویش کردم؛ و همه گردن فرازی‌های مردانه را فراچنگ آوردم، … و سال‌ها همچنان که به دنبال یک دگر گذشتند، می‌نگریستم که قدرت من نیز با گذر سالیان فزونی می‌گیرد، به گونه ای که خویش را در کهن سالی سست تر از جوانی نیافتم؛ و به یاد نمی‌آورم که در رسیدن به چیزی که از بهرش کوشیده بودم، یا آرزویش را داشتم ناکام مانده باشم. فزون تر این که دوستان را با گنج و خواسته که بخشیده ام شاد کرده، دشمنان را فکنده و کوفته ام. این سرزمین نیاکانی که زمانی در آسیا به هیچ نمی‌آمد، اکنون در چکاد نیرومندی از بهر شما باز می‌نهم، و اگر در نگر (نظر) آوریم چه پیروزی‌های کلان بر من آغوش گشوده اند، خواهیم دانست که مرا شکستی نبوده است (گزنفون، دفتر ٨، بخش ٧، بندهای ۶ و ٧ و ٨).
کوروش سپس از هراس خود سخن می‌گوید:
در سراسر زندگانی روزهایم آن گونه گذشت که آرزویش می‌داشتم، هراسی که مرا همواره همراه می‌آمد این بود که مبادا روزی پای به راه کژی و اهریمنی گذارم، و این هراس بار نمی‌داد که خویش را سخت بزرگ بیانگارم، یا شادی کنم آن چنان که بی خردان کنند. …مرا آرزو این است که رستگار بپندارندم مردمان، و به نیکی یاد کنند از من …(همان).
بر اساس شاهنامه فردوسی، کیخسرو در اواخر عمرش، با خود چنین می‌اندیشد:
بر این گونه تا سالیان گشت شست <><> جهان شد همه شاه را زیر دست
پر اندیشه شد مایه ور جان شاه <><> از آن رفتن کار و آن دستگاه
همی گفت: هرجا از آباد بوم <><> ز هند و ز چین اندرون تا به روم
هم از خاوران تا در باختر <><> ز کوه و بیابان و از خشک و تر
سراسر ز بدخواه کردم تهی <><> مرا گشت فرمان و گاه مهی
جهان از بداندیش بی بیم گشت <><> فراوان مرا روز بر سر گذشت
ز یزدان همه آرزو یافتم <><> وگر دل همی سوی کین تافتم
و سپس از هراس خود سخن می‌گوید:
روانم نباید که آرد منی <><> بداندیشی و کیش آهرمنی
شوم بدکنش همچو ضحاک و جم <><> که با تور و سلم اندر آمد به زَم…
به یزدان شوم یک زمان ناسپاس <><> به روشن روان اندر آرم هراس
ز من بگسلد فرّه ایزدی <><> گرایم به کژی و راه بدی
از آن پس بر آن تیرگی بگذرم <><> به خاک اندر آید سر و افسرم
به گیتی بماند زمن نامِ بد <><> همان پیش یزدان سرانجامِ بد
تبه گردد این گوشت و رنگ رخان <><> بریزد به خاک اندرون استخوان
هنر کم شود، ناسپاسی به جای <><> روان تیره ماند به دیگر سرای
گرفته کسی تاج و تخت مرا <><> به پای اندر آورده بخت مرا
ز من مانده نام بدی یادگار <><> گل رنج های کهن گشته خار
من اکنون چو کین پدر خواستم <><> جهانی به خوبی بیاراستم
بکشتم کسی را که بایست کشت <><> که بُد کژ و با راه یزدان درشت
به آباد و ویران درختی نماند <><> که منشور بخت مرا برنخواند
چنان که می‌بینیم در هر دو گزارش، نخست سخن از گسترش قدرت و پیروزی بر دشمنان و رسیدن به همه آرزوها و خواسته‌هاست، و سپس در پایان، سخن از هراس است. هراسی که کیخسرو و کوروش در دم مرگ از آن سخن می‌گویند، هراس از گرفتاری در چنگال غرور و منیِ ناشی از کسب قدرت زیاد است که مبادا آنها را به ناسپاسی کشاند و اهریمنی بودن این کردار در هر دو گزارش نقل شده است (خالقی مطلق، ۱۳۷۴: ص ۱۶۶-۱۶۸).
هماهنگی‌هایی در خارج از شاهنامه
ابوریحان بیرونی در اثر بسیار ارزشمندش یعنی آثار الباقیه عن القرون خالیه به صورت مستقیم از یکی بودن کوروش و کیخسرو نام می‌برد.
بیرونی گفته‌های ملل و اقوام گوناگون را درباره پادشاهان می‌آورد که بخش مربوط به پادشاهان ایران، هماهنگی نسبی باشاهنامه دارد. او به اختلافات درباره گفته مربوط به پادشاهان ایران اشاره می‌کند و در آخر به قول دیگری هم اشاره می‌کند و می‌گوید:
در کتاب‌های سیر و اخبار که از روی کتب اهل مغرب نقل شده، ملوک ایران و بابل را نام برده اند و از فریدون که نزد آنان «یافول» نام دارد شروع کرده اند تا دارا… (بیرونی، ١٣٨۶: ص ۱۵۱).
بیرونی در ادامه می‌گوید:
ولی با آنچه ما می‌دانیم از حیث عدد ملوک و نام‌های ایشان و مدت پادشاهی و اخبار دیگر احوال ایشان اختلاف دارد(همان).
اما در آخر به دلیل احترام به خوانندگان این روایت هم نقل می‌کند و قبل آن می‌گوید:
اگر ما این اقوام مذکور را در اینجا برای خوانندگان نقل نکنیم اولا متاع خود را به سنگ تمام نفروخته ایم و ثانیاً در دل‌های خوانندگان تولید نگرانی کرده ایم و ما این اقوال را در جدولی جداگانه قرار می‌دهیم تا آنکه آراء و اقاویل بهم مخلوط نشود (همان).
جالب آنکه همین جدولی که بیرونی چنین مواردی را درباره آن گفته است و در نهایت آن را آورده است تا متاع خود را به سنگ تمام بفروشد، با توجه به آثار باستانی، کتیبه‌های هخامنشی، سکه‌های باقی مانده و هماهنگی آنها با دیگر منابع تاریخی که امروز در دسترس ما قرار دارد، متوجه می‌شویم که یکی از دقیق‌ترین جدول‌های آن کتاب درباره ترتیب پادشاهان است.
نکته مهم آنجاست که در جدول مورد نظر این چنین نوشته است:
کورش که کیخسرو است (همان: ص ۱۵۲).
بیرونی از پژوهشگرانی است که منابع و متون اقوام و ملل گوناگون را بررسی کرده است. متون غربی، متون یهودی و… . جالب است که در آن زمان به شباهت کوروش و کیخسرو پی برده است و خوشبختانه اثر او به دست ما رسیده است و از گزند حوادث در امان مانده است.
چه بسی چنین رویکردی در دیگر پژوهشگران و دانایان ایرانی پس از اسلام، حتی فردوسی هم وجود داشت. یعنی ممکن است با کوروش در منابع غربی و یهودی (مثلا کوروس در منابع یونانی یا کیروس در لاتین) برخورد کرده باشند و به دلیل شباهت‌های او با کیخسرو اینچنین برداشت می‌کردند که کوروش همان کیخسرو است. می‌دانیم که بسیاری از این بزرگان با محتوای کتیبه‌های هخامنشی و آثار باستانی آشنا نبودند و به بسیاری از آثار باقی مانده از آن دوران که در دسترس پژوهشگر امروز است، دسترسی نداشتند (به دلیل تهاجم‌ها و نابودی‌هایی که از زمان حمله الکساندر به بعد رخ داده بود)؛ بنابراین چنین برداشتی از جانب پژوهشگران ایرانی آن دوران بسیار طبیعی بوده است.
کوروش، فریدون یا کیخسرو؟!
ممکن است این ابهام پیش آید که بالاخره کوروش، فریدون است و یا کیخسرو؟! به طور خلاصه می‌توان گفت کیخسرو بیشترین آمیختگی را با کوروش بزرگ دارد و بخشی از روایات مربوط به فریدون هم آمیختگی‌هایی با کوروش بزرگ پیدا کرده است.
همانطور که پیش از این گفته شد، اسطوره‌ها یادآور «حافظه جمعی» مردمان هستند و طبیعی است که در حافظه جمعی «آمیختگی» رویدادها رخ می‌دهد. آمیختگی روایات در شاهنامه به چشم می‌خورد و این آمیختگی با توجه به زمان سروده شدن شاهنامه بسیار طبیعی است؛ به هر حال شاهنامه پس از تهاجمات بزرگ به ایران و پس از گذر سالیان سال از دوران مادها و هخامنشیان سروده شده است. این موارد فقط درباره کوروش بوجود نیامده و به نظر می‌رسد درباره بسیاری از پادشاهان دیده می‌شود.
شاهنامه ابتدا با پادشاهان پیشدادی شروع می‌شود. پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، جمشید و فریدون. چنین می‌نماید که زمان پیشدادیان با دوره‌های پیش از تاریخ فلات ایران هماهنگی دارد، به طوری که آنها صرفا یادگاری از یک شخص ویژه نیستند بلکه نماد یک دوره تاریخی می‌باشند. به عبارتی دیگر، رفته رفته آن دوره‌ها تبدیل به اسطوره شدند و خاطرات دوره‌های پیش از تاریخ با خاطرات دوران شاهنشاهی‌های بزرگ آمیخته شد و داستان‌های اسطوره‌ای بوجود آمدند. از این رو ممکن است برخی از خاطرات کوروش در قالب فریدون نمایان شده باشد.
اما از طرفی کیانیان شاهنامه، بیشترین آمیختگی را با مادها و هخامنشیان دارند. تغییر و تحولاتی که در پی آمدن کوروش رخ داد را می‌توان با تحولاتی که با آمدن کیخسرو در دوره کیانیان شاهنامه بوجود آمد مقایسه کرد. علاوه بر شباهت داستان‌های کیسخرو به داستان‌هایی که درباره کوروش گفتند، منش و رفتار کیخسرو شباهت به کوروش دارد و حتی گفتار کیخسرو یادآور گفتار کوروش در منابع است. همانطور که گفته شد، به نظر می‌رسد کیخسرو در شاهنامهبیشترین آمیختگی را با کوروش بزرگ دارد.
اگر شاهنامه را با روایات تاریخی بسنجیم، ممکن است چنین هماهنگی‌هایی در دوره‌های دیگر هم یافت شود. همانطور که به نظر می‌رسد، داریوش با داراب آمیختگی‌هایی دارد.
دلایل گوناگونی برای بوجود آمدن این آمیختگی می‌تواند وجود داشته باشد، از جمله شباهت‌های نام و رفتار این فرمانروایان داستانی و تاریخی با یکدیگر. اما یک نکته مهم وجود دارد و آنکه در زمان سلوکیان و عصر هلن گرایی رویکرد مثبتی از جانب فرمانروایان به هخامنشیان نبوده است و این رویکرد شاید باعث سخت گیری‌هایی درباره سخن گفتن از هخامنشیان و افتخار به آنها شده است، از این رو حافظه جمعی که یاد و خاطره شکوه هخامنشیان را در دل خود جای داده بود و احتمالا مردمان نواحی گوناگون ایران خواستار ماندگاری یاد شکوه گذشته بودند، خاطرات مادها و هخامنشیان را با داستان‌های شرقی آمیخت و رفته رفته داستان‌ها و روایات اسطوره‌ای-تاریخی بوجود آمدند.
این موارد نشان می‌دهد که حافظه جمعی ایرانیان، با گذشت این همه سال و با وجود آن حملات بزرگ، یاد و خاطره شکوه پیشین سرزمینشان را در یادها به صورت اسطوره‌ای نگاه داشتند و فردوسی با شاهکار به یادماندنی خود یعنیشاهنامه، این یادگارها را ماندگار کرده است. کارکرد مهمی که این اسطوره‌ها ایفا کردند، حفظ بسیاری از دستاوردهای فرهنگی و تمدن ایرانیان بوده است.
** این نوشتار نخستین بار به تاریخ ١٧ فروردین ١٣٩١، در تارنمای پردیس اهورا انتشار یافت. در اینجا واپسین به روز رسانی از آن نوشتار قرار داده شده است و به طور کلی این نوشتار پس از رفع کاستی‌هایی که داشت به پایگاه خِرَدگان انتقال یافت و در این تارنما به روز رسانی می شود.
بن‌مایه‌ها و یاری‌نامه‌ها:
– خالقیان، مجید (۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵). «کوروش بزرگ در شاهنامه فردوسی». پایگاه خردگان.
نشانی رایاتاری: http://kheradgan.ir/?p=1975
– آلن، تونی؛ فیلیپس، چارلز؛ کریگان، مایکل (۱۳۸۴). سرور دانای آسمان. مشاور: دکتر وستا سرخوش کریتس. مترجمان: زهره هدایتی، رامین کریمیان. تهران: نی.
– ابن‌بلخی (١٣٧۴). فارسنامه. به کوشش منصور رستگار فسایی. شیراز: بنیاد فارس‌شناسی.
– استنفورد، مایکل (۱۳۸۷). درآمدی بر فلسفه تاریخ. ترجمه احمد گل‌محمدی. تهران: نی.
– الیاده، میرچا (۱۳۹۳). اسطوره بازگشت جاودانه. ترجمه بهمن سرکاراتی. تهران: طهوری.
– بیرونی، ابوریحان محمد بن احمد (١٣٨۶). آثارالباقیه عن القرون الخالیه. ترجمه اکبر داناسرشت. تهران: امیر کبیر.
– بی‌نا (بی‌تا). مجمل التواریخ و القصص. تصحیح محمد تقی بهار. به کوشش محمد رمضانی. تهران: کلاله خاور. قابل دستیابی در:کتابخانه دیجیتال نور – تصویر کتاب مجمل التواریخ و القصص (ایران).
– خالقی مطلق، جلال (۱۳۷۴). «کیخسرو و کوروش». ایران‌شناسی. س ۷، ش ۱. صص ۱۵۷-۱۷۰.
– داندامایف، محمد عبدالقدیرویچ (۱۳۷۵). «ایران عصر ماد و هخامنشی». ترجمه صادق ملک شهمیرزادی. در تاریخ تمدن‌های آسیای مرکزی پژوهش یونسکو. ج ۲، ب ۱. تهران: وزارت امور خارجه. صص ۱۷-۴۸.
– فردوسی، ابوالقاسم (۱۳۸۶). شاهنامه. تصحیح جلال خالقی مطلق. تهران: مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی.
– کتزیاس (١٣٨٠). خلاصه تاریخ کتزیاس از کوروش تا اردشیر (معروف به خلاصه فوتیوس). ترجمه کامیاب خلیلی. تهران: کارنگ.
– کریستن‌سن، آرتور (۱۳۸۱). کیانیان. ترجمه ذبیح الله صفا. تهران: علمی و فرهنگی.
– گزنفون (١٣٨٩). زندگی کوروش (تربیت کوروش). ترجمه ابوالحسن تهامی. تهران: نگاه.
– هرودوت (١٣٨٩). تاریخ هرودوت. ترجمه مرتضی ثاقب فر. تهران: اساطیر.
بن‌مایه‌ نگاره‌ها:
– آثار هنری استاد حجت الله شکیبا
– مستند کوروش بزرگ در بخش بزرگان ایران زمین تلویزیون بی بی سی فارسی
دکتر جلال خالقی مطلق
1 – افسانة زاد کیخسرو و کوروش، چنان که پیش از این دیگران شناخته و   نوشته‌اند، به یکدیگر شباهت دارند:
بنا بر روایت شاهنامه، چند ماه پس از کشته شدن سیاوش در توران به فرمان افراسیاب، فرنگیس، زن سیاوش و دختر افراسیاب، فرزندی می‌زاید به نام کیخسرو. افراسیاب به علت پیشگوییهایی که درباره کیخسرو کرده اند، از او بیمناک است(دفتر دوم، 367/2398 به جلو)، ولی سرانجام از کشتن کودک چشم می‌پوشد، بدین شرط که پیران او را به شبانان سپارد تا در میان آنان بزرگ شود تا مگر از نژاد خود چیزی نداند. چون کودک به هفت سالگی می‌رسد، پیران او را به نزد افراسیاب می‌آورد و کیخسرو به سفارش پیران خود را در حضور افراسیاب به دیوانگی می‌زند و بدین ترتیب از مرگ می‌رهد. سپس ترگیو به توران می‌رود و کیخسرو و مادرش را به ایران می‌آورد. پس از آن که کیخسرو در ایران به پادشاهی می‌رسد، به توران لشکر می‌کشد و پس از جنگهای دراز، سرانجام بر افراسیاب دست یافته و او را به کین پدر خود می‌کشد.
بنا بر گزارش هردوت (کتاب یکم، بخش 107 – 122) پادشاه ماد آستیاگ شبی در خواب می‌بیند که از شکم دخترش، ماندانه، چندان آب روان شد که نه تنها پایتخت او، بلکه سراسر آسیا را گرفت. چون تعبیر خواب را از مغان می‌پرسد، از پاسخ آنان به هراس می‌افتد و از این رو دختر خود را نه به یکی از نژادگان مادی، بلکه به یک نژاد گمنام پارسی به نام کامبیز می‌دهد تا از سوی داماد خطری کشورش را تهدید نکند.
ولی پس از آن، باز آستیاگ شبی در خواب می‌بیند که از دامان دخترش تاکی روییده که بر سراسر آسیا سایه افکنده است. و چون این بار تعبیر خواب را از مغان می‌پرسد و باز همان پاسخ پیشین را می‌شنود، دختر خود را از پارس پیش خود می‌خواند و او را در آن جا تا هنگام زادن کودکی که در شکم دارد نگه می‌دارد. پس از آن که در ماد کودک ماندانه به نام کوروش به جهان می‌آید، آستیاگ به یکی از نزدیکان خود به نام هارپاگ که در کشور ماد مردی صاحب قدرت است، فرمان می‌دهد که کودک را با خود برده سربه نیست کند. هارپاگ خود بدین کار دست نمی‌زند و این وظیفه را به یکی از سرشبانان پادشاه به نام میتراداد واگذار می‌کند. اما چون میتراداد کودک را به چراگاه خود می‌برد، زن سرشبان او را از کشتن کودک باز می‌دارد و کودک را به جای کودک خود که تازگی مرده به جهان آمده بود می‌پذیرد. سپس‌تر چون کوروش به ده سالگی می‌رسد، روزی هنگام بازی با کودکان کوی، در اثر رفتار کوروش بر راز نژاد او پی می‌برند. از پس آن، آستیاگ هارپاگ را که فرمان او را کار نبسته بود به وضع وحشیانه ای سیاست می‌کند، ولی کوروش را بدین بهانه که چون هنگام بازی در کوچه خود را پادشاه نامیده بود و با این کار به نظر مغان خواب آستیاگ تعبیر شده و دیگر خطری از سوی کوروش پادشاهی او را تهدید نمی‌کند، به پیش پدر و مادرش به پارس می‌فرستد. دیری نمی‌گذرد که کوروش از پارس به ماد لشکر می‌کشد و پادشاهی نیای خود آستیاگ را بر می‌اندازد.
دو افسانة زاد کیخسرو و زاد کوروش البته در همة جزئیات باهم نمی خوانند، ولی برخی از این نا همخوانیها را می توان برطرف ساخت:
از جمله در افسانة کوروش علت این که آستیاگ تصمیم به کشتن نوة خود می‌گیرد، هراس از خوابیست که دیده است، در حالی که در افسانة کیخسرو سخن از خواب نیست و افراسیاب نیز ظاهرا قصد کشتن کودک را ندارد، بلکه برخلاف افسانة کوروش، خود اوست که به پیران فرمان می‌دهد کودک را به شبانان سپارد (دفتر دوم، 367/2406 به جلو). ولی در واقع در افسانة کیخسرو و نیز خوابی که افراسیاب هنگام جنگ با سپاه ایران به سرکردگی سیاوش می‌بیند (دفتر دوم، 248/700 به جلو)، معادل همان خواب آستیاگ است. چون در این خواب، آن جوان چهارده ساله ای که تاج و تخت او را تصاحب می‌کند، کسی جز کیخسرو نیست.
بار دیگر، هنگامی که پیران از افراسیاب دخترش را برای سیاوش خواستگاری    می‌کند، افراسیاب پیشگویی موبدان را بدو یادآور می‌شود که گفته بودند که پادشاهی او به دست نوة او بر خواهد افتاد. از جمله می‌گوید(دفتر دوم، 300/1491 به جلو):
    در این دو نژاده(سیاوش و فریگیس) یکی شهریار     بیاید که گیرد جهان در کنار
   ز توران نماند بروبوم و رست                       کلاه من اندازه گیرد نخست
   چرا کشت باید درختی به دست                 که بارش بود زهر و بیخش کبست
و بار دیگر، هنگامی که افراسیاب به پیران فرمان می‌دهدکه کیخسرو را به شبانان سپارد تا از نژاد خود ناآگاه بماند، بدو می‌گوید (دفتر دوم، 367/2401 به جلو):
      بدو گفت: من زین نوآمد بسی             سخنها شنیده‌ستم از هر کسی
      پر آشوب و جنگ است از او روزگار         همه یاد دارم از آموزگار
      که از تخمة تور و از کیقباد                  یکی شاه سر برزند با نژاد
      جهان را به مهر وی آید نیاز                 همه شهر توران برندش نماز
این سخنان افراسیاب در واقع چیزی جز بازگفت همان تعبیر خواب پیشین او نیست و این هرسه تعبیر معادلند با دو تعبیری که مغان از دو خواب آستیاگ می‌کنند.
همچنین موضوع کشتن کودک نیز در افسانة کیخسرو مطرح است و حتی دوبار، یکی هنگامی که فریگیس آبستن پس از کشته شدن سیاوش زبان به نفرین افراسیاب می‌گشاید. افراسیاب فرمان می‌دهد که فریگیس را چندان چوب زنند تا بچه اندازد که دیگر از ریشة سیاوش درخت کین نروید و تاج و تخت او را تهدید نکند، ولی پیران او را از این کار باز می‌دارد (دفتر دوم، 359/2305 به جلو):
      زنندش همی چوب تا تخم کین           بریزد بر این بوم از ایران زمین
      نخواهم زبیخ سیاوش درخت              نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
دوم بار آن جاست که پیران کیخسرو را به حضور افراسیاب می‌برد. با دیدن اندام پهلوانی و شیوة رفتن شاهانة کیخسرو، رنگ از رخسار افراسیاب می رود. پیران با دیدن این واکنش افراسیاب از ترس بر خود می‌لرزد و امید از جان کیخسرو بر می‌گیرد.
زمانی نگه کرد و او را بدید(افراسیاب کیخسرو را)    همی گشت رنگ رخش ناپدید تن پهلوان (پیران) گشت لرزان چو بید                  ز کیخسرو آمد دلش ناامید
ولی پس از آن که کیخسرو به سفارش پیران در پاسخ پرسشهای افراسیاب خود را به دیوانگی می زند، جان خود را نجات می‌دهد.
اختلاف دیگر میان دو افسانه در این است که در افسانة کوروش، آن که جان کودک را نجات می‌دهد سرشبان است نه هارپاگ، در حالی که در افسانة کیخسرو این کار به دست پیران انجام می‌گیرد که در افسانة کیخسرو نقش معادل هارپاگ را دارد. ولی اگر توجه کنیم که بنا بر گزارش هردوت(کتاب یکم، بخش 127)، کوروش در جنگ با آستیاک همین هارپاگ را به فرماندهی لشکر خود بر می‌گزیند، پس محتمل است که در افسانة کوروش نیز در اصل نجات دهندة واقعی جان کوروش هارپاگ بوده که اکنون از دست کوروش به پاداش می‌رسد و این توجیه با منطق افسانه نیز سازگارتر است (مقایسه شود با نقش موبد درداستان اردشیر(چاپ مسکو، 7/156/15 به جلو).
یک اختلاف دیگر میان دو افسانه این است که بنا بر گزارش هردوت (کتاب یکم، بخش 129) آستیاگ پس از دستگیر شدن به دست کوروش، هارپاگ را سرزنش می‌کند که کسی که خود می توانست پادشاه گردد، پادشاهی را به دست دیگران سپرده است. در مقابل در افسانة کیخسرو کوششهای گودرز که پیران را از خدمت افراسیاب بیرون می‌کشد و به خدمت کیخسرو درآورد بی‌نتیجه می‌ماند و یک جا پیران پاسخی به گودرز می‌دهد که درست سخن آستیاگ به هارپاگ است (دفتر چهارم، 18/245):
                مرا مرگ باید بدان زندگی        که سالار باشم کنم بندگی
ولی در اینجا، خلاف مورد پیشین، اصالت با گزارش هردوت است. چون همة جنگ گودرز با پیران دست کم در کلیات روایت یک داستان پارتی‌ست که به تنة کهن و اصلی افسانه پیوند خورده است. داستان کیخسرو و داستان‌های پس و پیش آن از این عناصر نو و پارتی بسیار دارند. از جمله این که پیران در کنار نقش کهن خود که مانند هارپاگ پس از پادشاه مهمترین فرد کشور است، یک نقش نو نیز دارد و آن پادشاهی ختن است. همچنین کیخسرو در جاهایی همان وردان پارتی معاصر و رقیب گودرز پارتی (میانة سدة یکم پس از میلاد) است و افسانة ناپدید شدن او در پایان زندگی نیز چنان که پایین‌تر خواهد آمد عنصری نو است.
در هر حال با همة اختلافاتی که باز در جزئیات دو افسانه باشد، هستة اصلی هردو یکی است: پادشاهی (افراسیاب – آستیاگ) از ترس خوابی که دیده است، فرمان می‌دهد نوة دختری او(کیخسرو – کوروش) را پس از زادن از مادر بکُشند. اما آن که مامور این کار است (پیران – هارپاگ) فرمان پادشاه را اجرا نمی‌کند، بلکه کودک را به شبانان می‌سپارد. سپس تر که پادشاه از واقعیت آگاه می‌گردد، از کشتن کودک چشم می‌پوشد. سرانجام پس از آن که کودک به سن رشد می‌رسد، با سپاهی به جنگ پدر بزرگ خود می‌رود و تاج و تخت او را تصاحب می‌کند.
2 – کتزیاس، پزشک یونانی اردشیر دوم هخامنشی (404 – 361)، اثری داشته است به نام «پرسیکا»، در 23 کتاب که شش کتاب نخستین آن دربارة آشور و بقیه دربارة هخامنشیان بوده است. اصل کتاب متأسفانه از دست رفته‌ است، ولی قطعاتی از آن به وسیلة مورخان یونانی و رومی به ما رسیده است. یک خاورشناس اتریشی همة این قطعات را گردآوری کرده و با ترجمة آلمانی و برخی توضیحات منتشر نموده است:
F.W.Koniq, Die Persika des Ktesiasvon Knidos, Graz, 1972
کتزیاس شکست آستیاگ را به دست کوروش به گونه‌ای دیگر روایت می‌کند. بنا بر گزارش او (ص 2، بند 2) هنگامی که آستیاگ از کوروش شکست می‌خورد، به اکباتان می‌گریزد و در آن جا دختر او Amytis و همسرش Spitamas او را در کاخ شاهی پنهان می‌کنند. چون کوروش بدان جامی رسد به Oibaras فرمان می‌دهد که این زن و همسر و دو فرزند او را گرفته و شکنجه دهند. ولی آستیاگ برای آن که به آنها آسیبی نرسد، خود را نشان می دهد. سپس همان Oibaras  او را می‌گیرد و دست  پای او را می‌بندد، ولی  سپس تر کوروش او را می‌بخشد.
این گزارش شباهت دارد به پایان کار افرسیاب در شاهنامه. بنا بر گزارش شاهنامه (دفتر چهارم، 312/2220 به جلو) زاهدی به نام هوم در غاری افراسیاب را که از کیخسرو گریخته و بدان جا پناه برده است، دستگیر می‌کند تا او را تحویل کیخسرو دهد. ولی در میان راه افراسیاب هوم را فریفته و در دریای چیچست (ارومیه) ناپدید می‌گردد. چون این خبر به کیخسرو می‌رسد، گرسیوز برادر افراسیاب را به پای آب آورده و دستور می‌دهد او را شکنجه دهند. افراسیاب که تاب شنیدن فغان برادر را ندارد، از آب در می‌آید و خود را تسلیم می کند و کیخسرو او را می‌کشد.
پیش از این که افراسیاب به غار بگریزد، نخست به کنگ دز می‌گریزد. کیخسرو در جستجوی او به این شهر آمده، بسیاری از کسان او را یافته و می‌کشد، ولی از خود افراسیاب اثری نمی‌یابد (دفتر چهارم، 300/2024 به جلو). این کنگ دز همان  شباهت دارد به شهر اکباتان. اکنون اگر در روایت کیخسرو، موضوع گریختن افراسیاب به غار و پنهان شدن او در دریای چیچیست را بزنیم و پایان روایت، یعنی شکنجه دادن گرسیوز و پدیدار شدن افراسیاب را به روایت گریختن افراسیاب به گنگ دز وصل کنیم، روایت ما به روایت پنهان شدن آستیاگ در کاخ اکباتان نزدیکتر می‌گردد. ولی بدون این تغییر نیز، و با وجود اختلافاتی که در جزئیات دو روایت هست، باز هستة اصلی هر دو روایت یکی است:
پادشاهی (کیخسرو – کوروش) پادشاه دیگری (افراسیاب – آستیاگ) را که پس از شکست از او گریخته و خود را پنهان کرده است، با شکنجه دادن بستگان او ناچار می‌کند که از مخفیگاه خود بیرون آید و تسلیم گردد.
3 – مرگ کوروش را نویسندگان یونانی گوناگون گزارش کرده‌اند. هردوت (کتاب یکم، بخش 214) که می‌نویسد که دربارة مرگ کوروش روایات گوناگونی هست و او آن روایتی را که به نظرش درست‌تر آمده است گزارش کرده است. روایتی که هردوت گزارش می‌کند این است که کوروش در جنگ ماساگت‌ها کشته شد. پس از کشته شدن او، ملکة ماساگت ها به نام تومیریس (Tomyris) فرمان داد که نعش کوروش را یافته و سر او را در مشکی از خون آدمی کنند و سپس خطاب به او سخنانی اهانت آمیز بر زبان آورد.
بنا بر گزارش کتزیاس (ص 4، بند 6) کوروش در جنگ با دربیک ها ( Derrbik قومی که به یک گمان در کنارة رود جیحون و به یک گمان در کنارة رود سند باشنده بود. نگاه کنید به کتزیاس، «پرسیکا»، ص 56) از برخورد نیزة دشمن به بالای پشت ران او زخم بر می‌دارد و سپس تر از همین زخم جان می‌سپارد.
بنا بر روایت شاهنامه (دفتر چهارم، 327/2437)، کیخسرو پس از شصت سال پادشاهی دل از جهان بر می‌کند و از خداوند می‌خواهد که او را به سوی خود باز خواند. کیخسرو بر این آرزو پنج هفته شب و روز به نیایش می‌پردازد، تا آن که در پایان این مدت شب سروش در خواب بدو نمایان می‌گردد و به او مژده می‌دهد که آرزوی او پذیرفته گشت. کیخسرو چون از خواب بر می‌خیزد، پس از اندرز کردن بزرگان به سوی جهان دیگر رهسپار می‌گردد. هشت تن از پهلوانان او را همراهی می‌کنند. پس از سپردن پاره ای از راه، سه تن از پهلوانان (زال، رستم و گودرز) به سفارش کیخسرو بر می‌گردند. پنج تن دیگر (طوس، گیو، فریبرز، بیژن و گستهم) او را همچنان همراهی می‌کنند تا شب هنگام به چشمه‌ای می‌رسند. کیخسرو به همراهان می‌گوید که با سرزدن خورشید او را دیگر نخواهند دید. چون پاسی از شب می‌گذرد، کیخسرو برخاسته در آب روشن چشمه شستشو می‌کند. سپس همه می‌خوابند و چون با تابش خورشید چشم می‌گشایند، اثری از کیخسرو نیست. پهلوانان ناچار باز می‌گردند، ولی همگی در برف جان می‌سپارند.
در نگاه نخستین میان روایت شاهنامه و آن سه گزارش پیشین، تنها یک نقطة مشترک با گزارش گزنفون هست و آن پدیدار شدن وجودی آسمانی یا سروش در خواب به کوروش و کیخسرو و آگاه ساختن آنان از فرا رسیدن مرگ است. ولی این نقطة مشترک را می‌توان با توجه به گزارشی از هردوت گسترش داد.
هردوت (کتاب یکم، بخش 209) گزارش می‌کند که هنگامی که کوروش با ماساگت ها می‌جنگید، یعنی زمان کوتاهی پیش از مرگش، شبی در خواب می‌بیند که از شانه‌های فرزند بزرگ هیشتاسپ (= ویشتاسپ، گشتاسپ) بالی برآمده است که یکی بر آسیا و دیگری بر اروپا سایه افکنده است. کوروش چون از خواب بیدار می‌شود، به گمان این که پسر هیشتاسپ (یعنی داریوش) اندیشة شوریدن به سر دارد، هیشتاسپ را خواسته، به او می‌گوید که باید بی درنگ به پارس رود و پسرش را بازداشت کند تا کوروش پس از بازگشت به پارس از او بازپرسی نماید. هردوت سپس می‌افزاید: «کوروش چنین گفت، چون گمان می کرد داریوش آهنگ جان او کرده است. ولی فرشتهای که در خواب بدو پدیدار گشته بود، می‌خواست به اوبگوید که او در این جنگ جان خواهد سپرد و کشورش به داریوش خواهد رسید.»
نبرد سپاه ایران به رهبری کیخسرو با سپاه توران به رهبری افراسیاب
نبرد سپاه ایران به رهبری کیخسرو با سپاه توران به رهبری افراسیاب
در روایت شاهنامه، پس از آن که سروش در خواب به کیخسرو مژده می‌دهدکه آرزوی او پذیرفته شده است، به او می‌گوید جانشین خود را برگزیند(دفتر چهارم، 337/2600):
        سر تخت را پادشاهی گزین               که ایمن بود مور از او بر زمین
این جانشین بنا بر روایت شاهنامه لهراسپ پدر گشتاسپ است (دفتر چهارم، 358/2916) که به علت گمنامی‌اش مورد پذیرش بزرگان نیست.
اکنون با مقایسة دو روایت شاهنامه، می‌توان گمان برد که در روایت خواب کوروش نیز، سروش به کوروش گفته بوده است که مرگ او نزدیک شده است و باید جانشین خود را بر گزیند و این جانشین به سفارش سروش یا به خواستة خود کوروش جوانی گمنام به نام داریوش بوده است. یک چنین روایتی را باید پس از به قدرت رسیدن داریوش ساخته باشند تا به او که از شاخه ای دیگر از خاندان هخامنشی‌ست، مشروعیت بدهند. منتها چون هردوت مورخ می‌دانسته است که پس از کوروش نخست پسرش کبوجیه به پادشاهی رسیده است، روایت را دانسته یا ندانسته تغییر داده تا با واقعیت تاریخی بخواند. آنچه این گمان را نیرو می‌دهد، گزارش دیگری است از کتزیاس دربارة کبوجیه (ش 7، بند 12). او می‌نویسد: « کامبیز قربانی کرد، ولی از جانور قربانی خونی بیرون نیامد و او از این رویداد افسرده شد. سپس زن او رکسانه کودکی زایید که سر نداشت. کامبیز افسرده تر شد. و مغان این نشانه‌ها را چنین تعبیر کردند که او از خود جانشینی نخواهد داشت. از پس آن، شب مادر را به خواب دید که از او به علت قتلی که کرده است (کشتن برادرش بردیان) بازخواست می‌کند و این خواب او را باز افسرده‌تر ساخت.
همان گونه که هدف روایت کتزیاس مشروعیت دادن به پادشاهی داریوش است، روایت خواب دیدن کوروش به گزارش هردوت نیز در اصل همین هدف را داشته، ولی به دست هردوت کشتگی یافته است.
4 – روایت اندرز کردن کوروش پیش از مرگ که گزنفون نقل کرده است، به صورت خیلی کوتاه در قطعات بازمانده از «پرسیکا»ی کتزیاس نیز آمده است (ص 5، بند 8 ). در حالی که در گزارش گزنفون تنها سخن از این است که کوروش پسر بزرگ خود کامبیز را به جانشینی خود برگزید و پسر کوچک خود تانااوگزارس را (Tanyozarkes در «پرسیکا»، Tanaoxares در «آیین کوروش»، لقب بردیا یا سمردیس است و معنی آن «تهمتن» یا «کمان کش» است) ساتراپ ماد و ارمنستان و کادوسیان (Kadusi، قومی که میان دریای خزر و دریای سیاه باشنده بود)، نمود، در گزارش کوتاه کتزیاس شرح دیگری آمده است. در این جا کوروش پسر بزرگ خود را جانشین خود، یعنی شاه شاهان، پسر کوچک را ساتراپ باکتریان(بلخ) و خوارزم و پارت و Karmani، و از دو پسر Spitamas که بنا بر گزارش کتزیاس شوهر نختین Amytis دختر آستیاگ بود.(ص 2، بند 2)، یکی را به نام spitakes ساتراپ Derbik و دیگری را به نام Megabernes ساتراپ Barkani می‌نماید.
بدین ترتیب گزارش کتزیاس به پایان روایت کیخسرو نزدیکتر است. چون در این جا نیز کیخسرو تنها به گزینش لهراسپ به جانشینی خود بسنده نمی‌کند، بلکه فرمانروایی بخشهایی از کشورش را نیز به پهلوانان واگذار می‌نماید، بدین ترتیب که منشور نیمروز را به رستم، منشور اصفهان و قم را به گودرز و منشور خراسان را به طوس می‌دهد (دفتر چهارم 355/2870 به جلو).
بنا بر گزارش کتزیاس، پس از آن که کوروش جانشین خود و ساتراپ‌ها را بر    می‌گزیند، سپس دست راست آنها را به نشان دوستی و هم پیمانی روی دست راست Amareges می‌نهد. این مرد یکی از یاران نزدیک کوروش بود و درواقع نقش جهان پهلوان یا سالار لشکر را داشت و می توان نقش او را در روایت کیخسرو هم با رستم مقایسه کرد و هم با طوس که گذشته از منشور خراسان، مقام سپهسالاری را نیز دارد (دفتر چهارم، 357/2911).
5 – و امّا اندرز کوروش در گزارش گزنفون نیز در آغاز همخوانی جالب توجهی با روایت کیخسرو دارد. در آن جا کوروش نخست زبان به شرح پیروزیهای خود گشوده و می‌گوید:«چون در گذرم، شما باید در همة کردار و گفتار خود نشان دهید که من انسانی خوشبخت بودم. زیرا در زمای که من هنوز کودک بودم همة آن خوشبختی را که کودکی می‌تواند داشته باشد، داشتم. و چون به جوانی رسیدم باز جز این نبود. با گذشت زمان گمانم بر این بود که نیروی من همیشه رو به فزونی دارد، چنان که در پیری نیز خود را به همان توان زمان جوانی می‌دیدم. هیچ کار و آرزویی نبود که من در آن به هدف خود نرسیده باشم. من دوستان خود را خوشبخت و دشمنان خود را مطیع ساختم. میهن من که در آسیا نامی نداشت، اکنون که از آن رخت می‌بندم، در اوج شهرت است …». کوروش سپس می‌افزاید: «اما این هراس که مبادا در آینده بدی بینم یا بشنوم یا تحمل کنم، همیشه مرا همراهی می‌کرد و نمی‌گذاشت که از آنچه کرده‌ام بر خود ببالم و شادی ورزم.»
کیخسرو هنگام درگذشتن از جهان با خود چنین می‌اندیشد (دفتر چهارم، 327/2437 به جلو):
       بر این گونه تا سالیان گشت شست         جهان شد همه شاه را زیر دست
       پر اندیشه شد مایه ورجان شاه              از آن رفتن کار و آن دستگاه
       همی گفت: هرجا از آبادبوم                    ز هند و ز چین اندرون تا به روم،
       هم از خاوران تا در باختر                   ز کوه و بیابان و از خشک و تر،
       سراسر ز بدخواه کردم تهی                  مرا گشت فرمان و گاه مهی
       جهان از بداندیش بی بیم گشت             فراوان مرا روز بر سر گذشت
       ز یزدان همه آرزو یافتم                       وگر دل همی سوی کین تافتم
و سپس از هراس خود سخن می‌گوید:
       روانم نباید که آرد منی                        بداندیشی و کیش آهرمنی
       شوم بدکنش همچو ضحاک و جم            که با تور و سلم اندر آمد به زَم…
       به یزدان شوم یک زمان ناسپاس              به روشن روان اندرآرم هراس
       ز من بگسلد فرًه ایزدی                        گرایم به کژی و راه بدی
       از آن پس بر آن تیرگی بگذرم                به خاک اندر آید سر و افسرم،
       به گیتی بماند زمن نامِ بد                     همان پیش یزدان سرانجامِ بد
       تبه گردد این گوشت و رنگ رخان             بریزد به خاک اندرون استخوان
       هنر کم شود، ناسپاسی به جای               روان تیره ماند به دیگر سرای
      گرفته کسی تاج و تخت مرا                    به پای اندر آورده بخت مرا
      ز من مانده نام بدی یادگار                     گل رنج های کهن گشته خار
      من اکنون چو کین پدر خواستم              جهانی به خوبی بیاراستم،
      بکشتم کسی را که بایست کشت              که بُد کژً و با راه یزدان درشت،
      به آباد و ویران درختی نماند                   که منشور بخت مرا برنخواند،
      بزرگان گیتی مرا کهترند                        وگر چند با گنج و با افسرند،
      سپاسم ز یزدان که او داد فر                    بدین گردش اختر و پای و پر ،
      کنون آن به آید که من راه جوی              شوم پیش یزدان پر از آب روی
      مگر همه بدین خوبی اندر نهان                 پرستندة کردگارِ جهان،
      روانم بدان جای نیکان برد                      که این تاج و تخت مهی بگذرد
      نیابد کسی زین فزون نام و کام                بزرگی و خوبی و آرام و جام                  
کیخسرو سپس هنگام نیایش باز از همین هراس خود سخن می‌گوید(329/2477 به جلو):
      بگردان ز جانم بد روزگار                       همان چارة دیوِ آموزگار
      بدان تا چو کاووس و ضحاک و جم           نگیرد هوا بر روانم ستم …
و سپس تر باز همین سخنان را در حضور پهلوانان یاد می‌کند (346/2742 به جلو):
      کنون من چو کین پدر خواستم             جهان را به پیروزی آراستم
      بکشتم کسی را کز او بود کین              و زو جور و بیداد بُد بر زمین،
      به گیتی مرا نیز کاری نماند                 ز بد گوهران یادگاری نماند:
      هر آن گه که اندیشه گردد دراز             ز شادی و از دولت دیریاز،
      چو کاووس و جمشید باشم به راه           چو ایشان ز من گم شود پایگاه،
      چو ضحاک ناپاک و تور دلیر                  که از جور ایشان جهان گشت سیر،
      بترسم که چون روز بر نخ کشد             چو ایشان مرا سوی دوزخ کشد
چنان که می بینیم در هر دو گزارش، نخست سخن از گسترش قدرت و پیروزی بر دشمنان و رسیدن به همة آرزوها و خواسته هاست، و سپس در پایان، سخن از هراس است. هراسی که کیخسرو و کوروش در دم مرگ از آن سخن می‌گویند، هراس از گرفتاری در چنگال غرور و منیِ ناشی از کسب درت زیاد است که مبادا آنها را به ناسپاسی کشاند و سرانجام فرًه ایزدی از آنها بگسلد، چنان که از جمشید(الگوی موضوع«سوء استفاده از قدرت» در فرهنگ ایرانیان) گسیخت و سقوط کرد.
6 – و اما پایان روایت کیخسرو، یعنی زنده پیوستن او به سروش، ظاهرا معادلی در افسانة کوروش ندارد. ولی آیا با توجه به گزارش هردوت (کتاب یکم، بخش 214) که می‌گوید دربارة مرگ کوروش روایات گوناگونی هست، و با توجه به مقام کوروش در میان ایرانیان، نمی توان احتمال داد که روایت مشابهی نیز دربارة جاودانگی کوروش رواج داشته بوده است؟ از سوی دیگر این نیز محتمل است که روایت کیخسرو که بر طبق آن همراهان او، از آن میان دو تن از شاهان پارتی گیو و بیژن، نابود می‌گردند، بدون الگوی کهن و از ساخته های پایان عصر پارتی باشد. با این روایت خواسته‌اند به موضوع جاودانگی کیخسرو که یکی از جاودانان دین زردشت است، به کمک منطق افسانه واقعیت تاریخی  بدهند. ولی در این افسانه سازی طوس را که خود مانند کیخسرو از جملة جاودانان است به کشتن داده‌اند.
فقط روایت چشمه که کیخسرو پیش از پیوستن به سروش، در شب تاریک در آب روشن آن شستشو می‌کند و در واقع با این کار عمر جاویدان می یابد، در صورتی از اسطورة چشمة آب زندگی‌ست.
7 – بنا بر آنچه در بخش 5 این گفتار رفت، روشن می‌گردد که روایت اندرز کوروش پیش از مرگ، با آن که در گزارش گزنفون آرایش یونانی یافته است، به یک اصل ایرانی بر می‌گردد که باز ماند آن را ما در شاهنامه در اندرز پادشاهان پیش از مرگ می‌بینیم، از آن میان : اندرز منوچهر به نوذر (دفتر یکم، 275/1579 به جلو)، اندرز کیقباد به کیکاووس(دفتر دوم، 357/176 به جلو)، اندرز کیخسرو به ایرانیان(دفتر چهارم، 361/2959 به جلو)، اندرز اردشیر به شاپور(چاپ مسکو، 7/186/544 به جلو)، اندرز شاپور به اورمزد(چاپ مسکو، 7/199/78 به جلو)، اندرز اورمزد به بهرام (چاپ مسکو، 7/203/33 به جلو) و اندرز نوشروان به ایرانیان و هرمزد(چاپ مسکو، 8/304/4278 به جلو).
پیش از این نیز نگارنده در دو تا از یادداشتهای خود (ایران شناسی 1373/2، ص 442 -449) مطالبی دربارة همخوانیهای «آیین کوروش» از گزنفون و شاهنامة فردوسی آورد. ما در فرصتی دیگر باز با ذکر شواهدی بدین موضوع باز خواهیم گشت. در زیر، تنها به ذکر چند نمونه از همخوانیهای دیگری که میان همین بخش اندرز کوروش و مطالب شاهنامه عموما هست اشاره می‌کنم:
از این نمونه است، یکی اندرز کوروش به دو پسر خود در لزوم پشتیبانی برادر از برادر و سودمندی حاصل از آن (بند 14 -15).کوروش از جمله می گوید: «امکانات ارزشمندی را که خدایان به همة برادران برای استوار ساختن پیوند طبیعی میان آنها داده است، ضایع مسازید.» و در شاهنامه آمده است (دفتر سوم، 85/956 به جلو):
        ز دانا تو نشنیدی این داستان             که برگوید از گفتة باستان،
        که گر دو برادر نهد پشت پشت            تن کوه را خاک ماند به مشت!
و یا این که، کوروش در هستمندی روان پس از مرگ (بند 17 -20) از جمله    می‌گوید: «هنگامی که روان پاک از تن جدا گردد، جای گمانی نیست که به والاترین درجه از تعالی خواهید رسید و چون آدمی نیست گردد، همة اندامهای او به گوهر اصلی خود(یعنی خاک) باز می گردند، مگر روان که پایدار می‌ماند.»
در شاهنامه بدین موضوع فراوان اشاره شده است، از آن میان (دفتر چهارم، 173/54):
       وُ زان پس تن جانور خاک راست           روانِ روان معدن پاک راست
دیگر این که، کوروش دربارة اهمیت خواب به کامبیز می‌گوید(بند 21): « … و اما در خواب است که روان آدمی به پیشگاه ایزدی نزدیکی ویژه می‌یابد و آینده را پیشاپیش می‌نگرد و…»
در شاهنامه اعتقاد به خواب و دیدن رویدادهای آینده در خواب دارای مثالهای فراوان است. ما در این جا تنها به نقل یک مورد که با سخن بالا همخوانی کامل دارد بسنده می‌کنیم(چاپ مسکو، 8/110/967 به جلو):
       نگر خواب را بیهده نشمری                  یکی بهره دانی ز پیغمبری …
      روانهای روشن بیند به خواب                 همه بودنیها چو آتش بر آب
دیگر این که، کوروش به پسران خود سفارش می کند (بند 26): «پس از مرگ من، به محض آن که پیکر مرا پوشاندید، دیگر نه خود به من بنگرید و نه بگذارید دیگران بنگرند.»
در شاهنامه اسفندیار در دم مرگ به وسیلة پشوتن به مادرش پیام                 می‌فرستد (چاپ مسکو، 6/311/1503 به جلو):
       برهنه مکن روی بر انجمن                مبین نیز چهر من اندر کفن
       ز دیدار زاری بیفزایدت                    کس از بخردان نیز نستایدت
بنابر آنچه رفت، باید هویت ایرانی اندرز کوروش در گزارش گزنفون ثابت شده باشد، و نیز این که قالب ادبی اندرز یکی از قالبهای کهن در ادبیات ایرانی است.
در گزارش کوتاهی که کتزیاس از وصیت کوروش آورده است، پس از آن که کوروش حدود فرمانروایی دو پسر خود و دو پسر زن خود را تعیین می‌کند، به آنها می‌گوید: «در همة کارها به فرمان مادر خود باشید!» این جمله گویا کهنترین گزارش دربارة وظیفة احترام به مادر در فرهنگ ایرانی است که آن هم باز در شاهنامه دارای مثالهای فراوانی است.
 منبع اینترنت وبسایت خردگان
   نظر انوش راوید:  امیدوارم اساتید ایرانی با مطالعه وبلاگ ارگ ایران،  نسبت به اصلاح بخش های دروغ های تاریخ نویسی استعماری تاریخ ایران اقدام نمایند،  زیرا می بینم در نوشته های آنها تضاد آشکاری از واقعیتها و دروغها نهفته است.
منشور کوروش بزرگ
عکس استوانه یا منشور کوروش بزرگ،  عکس شماره 1001 .
      کوروش بزرگ تنها یک شاه و یا یک بزرگ دوران باستان نبوده،  بلکه امروزه خار،  که چه عرض کنم،  تیر قوی و کوبنده ملت ایران و جوانان دانای ایران به پیکر دشمنان ایران و تاریخ ایران است.
 
      استوانهٔ کوروش بزرگ یا منشور حقوق بشر کوروش،  لوحی از گل پخته ‌است،  که در ۵۳۸ ق.م،  به فرمان کوروش هخامنشی،  بزرگ سلسله هخامنشیان نگاشته شده‌ است.  نیمهٔ نخست این لوح از زبان رویداد نگاران بابلی،  و نیمهٔ پایانی آن سخنان و دستور های کورش هخامنشی به زبان و خط میخی اکدی (بابلی نو) نوشته شده‌ است.  این استوانه در ۱۲۵۸ خورشیدی/ ۱۸۷۹ میلادی،  هنگام کاوش‌ های باستان‌شناسی گروه بریتانیایی،  توسط هرمزد رسام،  باستان‌شناس بریتانیایی آسوری ‌تبار،  در محوطهٔ باستانی بابل در بین‌النهرین (میان‌رودان)،  در نیایشگاه اِسَگیله (معبد مردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر بابل باستانی پیدا شد،  و در بخش ایران باستان موزه بریتانیا شهر لندن نگهداری می‌شود.
      این استوانه شامل نوشته‌ هایی به خط میخی است،  جنس آن از گل رس است،  ۲۲٫۵ سانتی‌متر طول و ۱۱ سانتی‌متر عرض دارد،  و دور تا دور آن ۴۵ سطر (به جز بخش‌ های تخریب ‌شده) به خط و زبان اکدی (بابلی نو) نوشته شده ‌است.  بررسی‌ های بعدی نشان داد که نوشته‌ های استوانه در ۵۳۸ ق.م،  به فرمان کوروش بزرگ پس از شکست دادن نبونید و تصرف کشور بابل،  نوشته شده ‌است.  از سوی دیگر، در سال ۱۳۷۵ آشکار شد بخشی از یک لوح استوانه ‌ای،  که آن را متعلق به نبونید پادشاه بابل می ‌دانستند،  در حقیقت پاره‌ ای از استوانهٔ کوروش بزرگ،  از سطر های ۳۶ تا ۴۳ است.  پس از آگاهی این پاره از لوح استوانه ‌ای،  که در دانشگاه ییل (Yale) در آمریکا نگهداری می‌ شد،  به موزه بریتانیا در لندن انتقال داده شد،  و به استوانهٔ اصلی پیوست گردید.
متن فارسی منشور کوروش
      منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.  پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه انشان، نوه کوروش، شاه بزرگ، …، نبیره چیش پیش، شاه بزرگ، شاه انشان … از دودمانی که همیشه شاه بوده اند و فرامان روایی اش را ‌بل و نبو گرامی می دارند و [از طیب خاطر، و] با دل خوش پادشاهی او را خواهانند .
      آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را به سوی من گردانید، …، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. او بر من، کوروش که ستایشگر او هستم و بر کمبوجیه پسرم ، و همچنین بر کَس و کار [و، ایل و تبار]، و همه سپاهیان من، برکت و مهربانی ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مردوک، همه شاهان بر اورنگ پادشاهی نشسته اند. همه پادشاهان از دریای بالا تا دریای پائین [مدیترانه تا خلیج فارس؟]، همه مردم سرزمین های دوردست، از چهار گوشه جهان، همه پادشاهان آموری و همه چادرنشینان مرا خراج گذاردند و در بابل روی پاهایم افتادند [پا هایم را بوسیدند]. از…، تا آشور و شوش من شهر های آگاده، اشنونا، زمبان، متورنو، دیر، سرزمین گوتیان و همچنین شهر های آنسوی دجله که ویران شده بود، از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود باز گرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاه های خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه های خودشان باز گرداندم.  باشد که دل ها شاد گردد ….
      بشود که خدایانی که آنان را به جایگاه های نخستین شان بازگرداندم، … [قبل از « بل » و « نبو »] هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگی بلند باشند، چه بسا سخنان پُر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند، و به خدای من مردوک بگویند: کوروش شاه، پادشاهی است که تو را گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه ….
    اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشور های چهار گوشه جهان را به سر گذاشته ام اعلام می کنم تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملت هائی را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان مندین و آئین و رسوم ملت هائی که من پادشاه آنها هستم یا ملت های دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند. من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا نکند و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد. من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به طریق دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
      من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغلی را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند. هیچکس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد. من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم.
      من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد. از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهّداتی که نسبت به ملت های ایران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
متن انگلیسی منشور کورش
 
    I am Kourosh (Cyrus), King of the world, great king, mighty king, king of Babylon, king of the land of Sumer and Akkad, king of the four quarters, son of Camboujiyah (Cambyases), great king, king of Anshân, grandson of Kourosh (Cyrus), great king, king of Anshân, descendant of Chaish-Pesh (Teispes), great king, king of Anshân, progeny of an unending royal line, whose rule Bel and Nabu cherish, whose kingship they desire for their hearts, pleasure. When I well -disposed, entered Babylon, I set up a seat of domination in the royal palace amidst jubilation and rejoicing. Marduk the great god, caused the big-hearted inhabitations of Babylon to ……………… me, I sought daily to worship him. At my deeds Marduk, the great lord, rejoiced and to me, Kourosh (Cyrus), the king who worshipped him, and to Kaboujiyah (Cambyases), my son, the offspring of (my) loins, and to all my troops he graciously gave his blessing, and in good sprit before him we glorified exceedingly his high divinity. All the kings who sat in throne rooms, throughout the four quarters, from the Upper to the Lower Sea, those who dwelt in ………………., all the kings of the West Country, who dwelt in tents, brought me their heavy tribute and kissed my feet in Babylon. From … to the cities of Ashur, Susa, Agade and Eshnuna, the cities of Zamban, Meurnu, Der as far as the region of the land of Gutium, the holy cities beyond the Tigris whose sanctuaries had been in ruins over a long period, the gods whose abode is in the midst of them, I returned to their places and housed them in lasting abodes.
 
    I gathered together all their inhabitations and restored (to them) their dwellings. The gods of Sumer and Akkad whom Nabounids had, to the anger of the lord of the gods, brought into Babylon. I, at the bidding of Marduk, the great lord, made to dwell in peace in their habitations, delightful abodes.
 
    May all the gods whom I have placed within their sanctuaries address a daily prayer in my favour before Bel and Nabu, that my days may be long, and may they say to Marduk my lord, "May Kourosh (Cyrus) the King, who reveres thee, and Kaboujiyah (Cambyases) his son …" Now that I put the crown of kingdom of Iran, Babylon, and the nations of the four directions on the head with the help of (Ahura) Mazda, I announce that I will respect the traditions, customs and religions of the nations of my empire and never let any of my governors and subordinates look down on or insult them until I am alive. From now on, till (Ahura) Mazda grants me the kingdom favor, I will impose my monarchy on no nation. Each is free to accept it , and if any one of them rejects it , I never resolve on war to reign. Until I am the king of Iran, Babylon, and the nations of the four directions, I never let anyone oppress any others, and if it occurs , I will take his or her right back and penalize the oppressor.
 
    And until I am the monarch, I will never let anyone take possession of movable and landed properties of the others by force or without compensation. Until I am alive, I prevent unpaid, forced labor. To day, I announce that everyone is free to choose a religion. People are free to live in all regions and take up a job provided that they never violate other's rights.
 
    No one could be penalized for his or her relatives' faults. I prevent slavery and my governors and subordinates are obliged to prohibit exchanging men and women as slaves within their own ruling domains. Such a traditions should be exterminated the world over.
 
    I implore to (Ahura) Mazda to make me succeed in fulfilling my obligations to the nations of Iran (Persia), Babylon, and the ones of the four directions.
 
آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا
    توجه 1:  اگر وبسایت ارگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.
   توجه 2:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری وبلاگ بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید،  و در جهت علم مربوطه وبلاگ،  با استراتژی مشخص یاری نمایید.
   توجه 3:  مطالب وبسایت ارگ و وبلاگ گفتمان تاریخ،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شوند،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به اصل وبلاگ من مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
ارگ ایران   http://arqir.com
 
این نوشته در تاریخ ایران ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.