پرش به محتوای اصلی




وبلاگ-کد جستجوی گوگل

تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران از کلیدهای مرز بندی قرون جدید است،  جنگ چالدران بهانه ای برای تعیین مرزهای کنونی ایران و ترکیه شده است.  با داستانهای این نبرد،  تاریخ برای عثمانی و ترکیه شکل دادند.  درصورتیکه قبل از این نبرد،  تمام خاک کشور ترکیه کنونی در پهنه سازمان قبیله ای دینی فلات ایران و آناتولی و قاره کهن قرار داشت،  و هیچ کشور خاصی در این موقعیت وجود نداشت.  تاریخ نویسی استعماری با بزرگنمایی یک نبرد کوچک قبیله ای،  آنرا بهانه ایجاد ژئوپلتیک و ژئواستراتژیک خود قرار داد،  و با داستان این نبرد کشورها را با جغرافیایی سیاسی جدید ایجاد کردند،  کشورهایی که تا آن زمان وجود نداشت،  قبل از آن همه سرزمین ایران تاریخی در جغرافیایی قبیله ای بود.

تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران

تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
تصویر انوش راوید در هنگام بررسی یک قبر تاریخی،  عکس شماره ۳۴۵۹.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
لوگو تاریخ را علمی بدانید نه داستان روی داستان،  عکس شماره ۱۶۱۸.
. . . ادامه دارد و باز نویسی می شود . . .
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
این مقاله برای اولین بار در ۱۳۸۵ نوشته شده است.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
چالدران دروغ دیگر در تاریخ
       نبرد چالدران کلید اسرار استعمار است،  اگر این نبرد را بشناسیم علت دروغ های دیگر در تاریخ را می یابیم،  من سعی می کنم بگویم:  "بیاندیشید و چشم و گوش بسته هر چیز را قبول نکید،  تحلیل و بررسی کنید".  این ساده اندیشی است اگر فکر کنیم هر اتفاق تاریخی و یا جنگ ها،  بدون پیش زمینه ها در تکامل تاریخ اجتماعی بوده باشد.  باید در باره هر موضوعی تحلیل های دقیق داشت و مهمترین موضوعات را در نظر بگیرم،  از قبیل تغییر نسل و زاد و ولدها،  دخالت های آشکار و پنهان دیگران،  صحنه سازی های مختلف سیاسی و اقتصادی،  و پتانسیل درک در زمان موضوع.  تدبیر و فرصت و حوصله با دانایی قرن ۲۱ لازم است تا پانصد سال چنگال نکبت استعمار را که  روز افزون در جهان فرو کرده،  از تاریخ ها و سرنوشتها خارج نمود.  داستان چالدران نقطه آغاز تاریخ و جغرافیا سازی استعمار است،  با این داستان قسمت غربی ایران را جدا شده بحساب آوردند،  و برای اولین بار در تاریخ ایران و قاره کهن خط مرزی تعیین کردند،  بهمین جهت و برای تأیید این مرز داستان هایی را در کتاب های درسی قرار دادند.  در قرن ۱۵ سه تمدن تاریخ اجتماعی با یکدیگر تلاقی پیدا کردند،  سازمان قبیله ای و تشکیلات فئودالی و فلسفه بورژوازی، هرکدام دین و فرهنگ  و رشد جمعیت و اقتصاد،  ویژه به خود را داشته و دارند،  که جغرافیای طبیعی محیط بر آن اثر می گذارد.  قبیله در فکر گذشتگانش بود، فئودالی در سر بزرگ شدن داشت،  بورژوازی در فکر پول بیشتر بود و….،  به ساختار های تاریخ اجتماعی مراجعه شود.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
   تصویر مرکب سلطان سلیمان قانونی،  که سربازان ینی چری در رکابش هستند،  عکس شماره ۵۷۲۸.
   مهم:  مطابق معمول ذات های ضعیف،  عده ای علاقه دارند،  که بگویند چالدران یک نبرد بزرگ و مهم بوده است،  ولی من طی سالها،  هر چه در کتابها و آثار تاریخی و وبها گشتم،  هیچ اثر و سند و مدرک در این باره پیدا نکردم.  بدون سند و مدرک و با داستان و تعریف و پرت و پلا،  دوست دارند بگویند ایران یک جالیز بزرگ بوده است.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
پیش زمینه داستان چالدران
      بعد از جنگ صلیبی اروپائیان با مشرق آشنا شدند،  این جنگ بین فئودالی اروپا و سازمان قبیله ای شرق بود،  هر چند در آن جنگ اروپا شکست خورد ولی طی یک قرن،  دانش و تجارت شرق را بخوبی تجربه کردند.  این تجربه در ادامه تکامل تاریخ اجتماعی،  سبب پیدایش بورژوازی نو پدید بود،  این بورژوازی که از پایان جنگ صلیبی شروع شده بود،  با سقوط مهمترین سنگر دینی فئودالی در قسطنطنیه،  نوید پایان قرون وسطی بود.  قبل از این تاریخ اروپائیان اسیر بی چون و چرای فئودالی بودند،  و دانایی آنها قبل از جنگ صلیبی از دانش و مردم شرق بسیار کم بود،  در دوره استعمار این موضوع را همیشه پنهان می کردند.  در همان زمان شرق با سازمان قبیله ای اداره می شد،  که با فئودالی کاملاً متفاوت بود و آن از درک تاریخ نویسان اروپایی خارج بود و بنا بر این با فئودالی اشتباه می گرفتند.  سازمان قبیله ای در اروپا قرنها قبل بدست رومیها از بین رفته بود،  و در ایران بعد از سلسله هخامنشیان سازمان قبیله ای شکل تازه ای نسبت به بعد از آخرین تمدن طایفه ای نو سنگی گرفته بود،  در اینجا.  جنگ صلیبی خاورمیانه را با فئودالی آشنا کرد و در دو، سه  قرن به دو بخش اساسی تقسیم کرد،  سازمان قبیله ای با مذهب و اقتصاد مخصوص به خود و تشکیلات فئودالی با مذهب و اقتصاد مخصوص،  که تا به امروز باقی مانده اند که بزودی به آن می پردازم. 
      در قرن ۱۴ پاپها و اسقفها و کلیسا ها،  بظاهر برای دین ولی در واقع برای مال درگیر بودند.  از ابتدای قرن ۱۴ کشتی های ونیزی و جنوایی تجارت مدیترانه را در دست داشتند،  در طول قرن ۱۵ رشد اقتصادی اروپای غربی با نرخ سریع ادامه یافت.  در ورود به جهان اقتصاد نو و زمینه اخذ مالیات و مالی بورژوازی ایتالیا در رأس اروپا بود،  پاپها خوشحال که در این مرکز قرار داشتند.  در این شرایط پاپها و ایتالیا نمی توانستند رقیبی در بیزانس ببینند که هنوز در عالم قرون وسطی بود و تصمیم نداشت به قرون جدید وارد شود.  بعد از سرنگونی بلاد روم سلجوقیان که از پی انقلاب انسانی به وقوع پیوست و به دروغ پیروزی داستانی عثمانی می گویند،  بلافاصله پیمانکارانی از اروپا برای برگردان کردن کلیساها به مسجد سمت قسطنطنیه شتافتند تا واتیکان سریعتر بی رقیب شود.
      بورژوازی نو پدید شهر های شمالی ایتالیا به یمن قدرت مالی خویش قادر بودند بصورت دولتهای متکی به خود باقی بمانند.  بودجه را به شیوه ای جدید تنظیم می کردند و مالیاتی که سرانه بالغ بر حدود یک میلیون دوکات در سال می شد وضع کردند،  هیچ دولت کشاورزی و فئودالی نمی توانست به این نرخ برسد.  در همین زمان بورژوازی نو پدید هلند واسطه فروش محصولات انگستان و غیره بود.  بنا بر این شهر های شمالی ایتالیا و هلند روز بروز ثروتمند می شدند،  اقتصاد مالی و پولی به اروپا آمده بوده و تاریکی قرون وسطی رفته بود.  با یک پیش زمینه دویست ساله در قرن ۱۵ اروپا بیدار شد،  البته با شکل بورژوازی که همه چیز را سبک و سنگین می کرد و با ثبات و بی ثبات می سنجید،  پیشرفت های سریع اتفاقات و برنامه های جدید منجمله جغرافیای سیاسی جدید را می طلبید که تعریف آنها مهم ولی از حوصله این بحث خارج است که در آینده می نویسم. 
     در این دوره می بینیم که سفرنامه های زیادی از مردم اروپا و بویژه شمال ایتالیا به ایران می باشد که نشان دهنده تحرک وسیع بورژوازی نو پدید برای یافتن بازار و تجارت و یا جاسوسی است.  سفر نامه هایی که ده تا یکی از آنها را می توان منطقی و عملی و علمی دانست،  بسیاری از اینها برای تبلیغات و بازار یابی بود که امروزه هم در دنیای سرمایه داری با امثال آنها سر و کار داریم.  از ابتدای قرن ۱۶ سرزمین ها و کشور های بسیاری در دنیا به اشغال استعمار گران در آمدند،  اما در ایران بزرگ که شامل عراق و ایران و افغانستان و قفقاز و تاجیکستان و نیمی از پاکستان و ترکمنستان و ازبکستان، می شود هیچ کدام به اشغال استعمار گران در نیامد.  زیرا در ایران بزرگ با سابقه تاریخی درخشان زندگی با شور و هیجان و عشق به میهن و ملت ادامه داشت،  دانش و درک و فهم و سلامتی و وفور نعمت در اندازه بسیار خوبی بود.
      با برنامه ای که نیاز به تحلیل دارد،  عثمانیها طی پنجاه سال ساخته شدند و اینها طی پنجاه سال بسیاری از اروپا را فتح کردند،  بدون اینکه در تمام این یکصد سال اثر واقعی بر جای گذاشته باشند.  بورژوازی برای خوشگل کردن تاریخ و سوء  استفاده،  از خان های بی اهمیت و طایفه های کوچک معمولی داستان هایی چون ترکمن ها با گوسفندان سفید و سیاه  ساختند،  که هیجانی به داستان های تاریخ بدهند،  نبرد های بزرگی روی کاغذ برای عثمانیها نوشتند تا در جهان دینی و آخرت برای انهدام کلیسای شرقی خود را بی تقصیر نشان دهند.  در فضای خالی از نوشتاری و شهر نشینی روسیه خانات اردو طلائی را قرار دادند،  زد و خورد های طایفه ها کوچک و ساده را که در طول تاریخ روسیه جریان داشت،  برای نیت هایی که در آینده به آنها می پردازم مهم کردند.
     آنها می خواهند در ذهن خواننده بکارند که الکی الکی و بدون در نظر گرفتن علم جغرافیا ـ تاریخ و سابقه و تحلیل تاریخی و تاریخ اجتماعی جنگ بر پا می شود،  و پادشاه ها الکی الکی به اینطرف و آنطرف لشکر می کشند.  در این داستان ها اساسی ترین کارشان کوبیدن با سابقه ترین و زنده ترین ملتها می باشد،  که ایران در رأس آنها قرار دارد،  همیشه می نویسند ایرانیها در جنگ با مهاجم خارجی شکست می خورند و فقط در جنگ های داخلی بر یکدیگر پیروز می شوند،  بدینوسیله دشمنان می توانند در داستان های تاریخی سلسله ای را با دیگری عوض نمایند و تاریخ را  بضرر ایرانی شکلی دهند.  در این داستانها ایرانی ها را چون خودشان کودن فرض می کنند و از ساده ترین تحلیل ها استفاده می کنند،  مانند این که می گویند ایرانیها استفاده از سلاح آتشین در نبرد را دور از جوانمردی می دانستند.
   مهم:  من بعنوان بلاگر تاریخ نویس،  برای پذیرش یک موضوع تاریخی،  باید آثار و اسناد و مدارک تاریخی واقعی وجود داشته باشد،  تا آنرا بعنوان بخشی از تاریخ بدانم.  در غیر اینصورت و با داستان و نقاشی و تعریف بی سند و شر و ور،  هیچ موضوعی را واقعه تاریخ نمی دانم و نمی خوانم،  الکی که تاریخ نمی شود.
تاریخ یک علم است،  احساسات و دروغ و دونگ نیست.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
تصویر هایی از مکان های تاریخی و غیره،  عکس شماره ۴۱۹۸.
 تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
نقد نبرد دروغی چالدران
      می گویند  سلطان سلیم اول  بسیار مقتدر و مهم بود،  در واقع از این به اصطلاح سلطان مهم اثری در هیچ کتاب اوایل قرن ۱۶ در آناطولی و یا ایران نیست،  تاکنون نتوانسته از این شخص چیزی و اثری در تاریخ پیدا کنم،  و باز هم در میان آثار تاریخی می گردم،  تا شاید نشانی بیابم،  اگر شما یافتید خبر کنید.  در واقع این سلطان تقلبی می تواند یک شیخ ساده در دست بورژوازی نوپای اروپا بوده،  تا برنامه های خود را پیاده نمایند.  دشمنان تاریخ ایران خیلی ساده بودند و می پنداشتند همه ساده هستند،  و کسی پیدا نخواهد شد،  که دروغ ها را افشا کند و آگاهی لازم را برساند.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
      از ارتش بیش از یکصد هزار نفری می گویند،  که از جمعیت ۶ تا ۷ میلیونی خاک عثمانی خارج بود،  در صورتیکه نیمی از این جمعیت مسیحی از دو کلیسا و نیمی از دو مذهب اسلامی بودند،  و هر کدام از آنها در گروه های کاملاً متفاوت اجتماعی و جغرافیایی،  که خود مانع بزرگی برای جمع آوری نیرو و جنگ بزرگ است.   جمع کردن چنین نیرویی نیازمند اقتصادی شکوفا ست که مبتنی بر مالیاتها و تولیدات باشد،  و می بایست از خودش کلی دفتر و دستک و آثار بجا گذارده باشد،  و چنین اقتصادی لازمه پیش زمینه های محکم تاریخ اجتماعی است،  که در قرن ۱۴ در عثمانی چنین چیزی نمی بینیم.  در قرن ۲۱ با این تکنولوژی،  اگر کسی الکی و بدون تحقیق و تحلیل دروغها را باور کند،  بداند که خیلی ساده در دام دشمن است.
      فاصله هزار کیلومتری پایتخت عثمانی تا منطقه جنگ و عبور این نیروی بزرگ را می نویسند،  مسیری که تا یکصد سال پیش هم تصور عبور از آن امکان نداشت،  سخت ترین و صعب العبور ترین مسیر است.  این نیروی عظیم نیازمند تدارکاتی بود،  که با ساده ترین حساب بالغ بر نیم ملیون نفر می شده،  که خود آن نیازمند تشکیلات منظم و خاص و اثر گذار،  از قبیل جاده و پل و اقامتگاه می باشد،  که در منطقه و تاریخ چنین چیزی نمی بینیم.
      در زمان وقوع جنگ چالدران و در جنگ های دیگر،  اروپایی ها رقم نیرو های نظامی را در حدود بیست تا سی هزار نفر،  و در دل خاک اروپا می بینیم،  و هر گز در نبرد هایی که واقعی است،  و اثرات آن در تاریخ باقی مانده،  بیشتر از این نفرات در هیچ جنگی استفاده نشده،  زیرا امکان آن نبود.  صحنه چنگ را در جایی نوشتند که می توانست،  مرز جغرافیایی خوبی برای جدا سازی تاریخی باشد،  در تمام منطقه چالدران یک گلوله توپ و تفنگ پیدا نشده،  از صحنه این نیرد هیچ اثر تاریخی باقی نیست،  در موزه های اروپا آثار جنگ های واقعی آن زمان ها به فراوانی یافت می شود،  غیر از این نبرد.
      در میان داستان و تعریف کردن ماجرای تاریخی،  دست به سفسطه بازی و گمراه کردن می زنند،  تا شعده بازی با ذهن های ساده نمایند،  نوشتند:  (…. تزلزلی در دل سربازان ایرانی به وجود نیاورد،  و آنان تا لحظه مرگ دلیرانه در مقابل سپاه تا دندان مسلح عثمانی ایستادگی کردند.  امثال این چیزها زیاد گفتند،   دلیل مهم پیروزی ترک‌ها را داشتن جنگ‌افزار آتشین گفته اند،  که ارتش ایران از آن بی‌بهره بود.  و یا نوشتند: هدف های سلیم اول سلطان عثمانی از لشکر کشی به ایران عبارت بود از:  جلوگیری از گسترش مذهب شیعه اثنی عشری که مذهب رسمی ایرانیان اعلام شده بود،  و پیوستن شیعیان قلمرو عثمانی به دولت تازه تاسیس صفوی ایران،  ضمیمه کردن مناطق کردنشین شمال غربی و محل سکونت ترکمان ها در شرق ترکیه امروز و شمال شرقی عراق،  که آق قویونلوها و قره قویونلوها و بقایای سلجوقیان بودند،  به قلمرو خود،  مانع از گسترش و رشد  ایرانیسم که با روی کار آمدن شاه اسماعیل صفوی دوباره سربلند کرده بود.)  امثال این گفته های کاملاً اشتباه می باشند،  و در داستان چالدران زیاد است.  آیا می توانید اینهمه دروغ داستان را تفسیر و تحلیل نمایید،  این کار می تواند بهترین تست برای یافتن کلید واقعیتها برای شما باشد.
      تاریخ توپ و تفنگ را مطالعه کنید،  و چشم و گوش بسته هر پرت و پلایی را بجای تاریخ قبول نکنید،  سلاح  های آتشین زمان داستان چالدران را چون دوران ناپلئون،  که در فیلم های واترلو و جنگ و صلح دیده اید مپندارید.  در ابتدای قرن ۱۶ توپ و تفگ عثمانی فیتله ای بود،  و برد توپخانه حداکثر ۳۰۰ متر بود و می بایست فیتله گلوله توپ را روشن می کردند،  و سپس از جلوی توپ پر می کردند و شلیک می نمودند.  همزمان با شلیک دود سیاهی هم جا را می پوشاند،  بسیاری از گلوله ها در هوا منفجر می شد،  یا در هدف منفجر نمی گردید.  آماده سازی و تیراندازی این توپها در هر ۴ یا ۵ دقیقه یک گلوله بود،  براحتی سواره نظام حریف این مسیر را با حساب تاختن اسب حداقل ۳۰ کیلومتر در ساعت،  یعنی دقیقه ای ۵۰۰ متر به جلو می پیمود،  بنابر این سواره نظام می توانست سریع صف آرایی توپهایی که جابجایی آنها غیر ممکن بود همراه نفرات آنها در هم بکوبد،  در حالیکه سواره نظام از پوشش های نمدی ضخیم استفاده می کردند.  این سلاح آتشین در قرن ۱۶ برای قلعه کوبی استفاده میشد،  نه برای نبرد های باز و بیابانی.  تفنگ های فیتله ای در هر دو دقیقه آماده شلیک می شد،  و با حساب کمتر از یک دقیقه که سواره نظام به دشمن می رسید و آن را در هم می کوبید،  حتا اگر صف اول سواره نظام با سری اول شلیک از پا در می آمد،  بقیه براحتی به حریف می رسیدند.
      برای زیبایی داستان از فراوانی نفرات عثمانی و شجاعت ایرانیها گفتند،  از سلاح آتشین و برتری عثمانی و مخالفت ایرانیان با این سلاحها نوشتند،  با این حرفها یاد تبلیغات منفی سرمایه داری می افتیم.  یک موضوع قابل توجه،  در جنگ اول جهانی آلمان و عثمانی تمام تلاش خود را می کردند،  که خط آهن بغداد تا استامبول را تکمیل نمایند.  حدود ۳۰۰ کیلومتر این خط آهن از حلب تا موصل تکمیل نبود،  آنها می دانستند در صورتیکه خط کامل نشود،  حتی نمی توانند ده هزار سرباز به بغداد بفرستند.  یاد آوری شود در این زمان امکانات خیلی بیشتر از مدتی قبل از آن بود،  کامیون و جاده های خاکی داشتند،  بغداد قابل دسترسی بود،  ولی چالدران به هیچ عنوان قابل دسترسی نبود.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
پاسخ به شبهات دروغ نبرد چالدران
    سرزمینی های وسیعی که در قرن ۱۵ و ۱۶ جمعیت نسبی آنها به زحمت دو تا سه در کیلومتر مربع می رسید،  جنگ جویان می دانستند چگونه و در کجا زور آزمایی کنند،  جنگ های قبیله های کوهستانی شرایط خاص خودش را داشت،  قبیله های جلگه ای نوع دیگری به جنگ می نگریستند.  جنگ های حکومتی برنامه ای تدوین شده داشت،  که نفرات نظامی و پشتیبانی در کار بودند،  و همیشه برای این جنگها ستاد عملیاتی تشکیل می شد،  بارز ترین نمونه آن لشکر آرایی ها و جنگ های نادر شاه افشار است.  حکومتها بدلیل تعداد نفراتی که در اختیار داشتند مجبور به استفاده گسترده از تدارکات و پشتیبانی بودند،  که حفظ امنیت جاده ها نمایند و آذوقه و وسایل نظامی را برسانند.  امنیت مسیر که در آن زمان جاده های مناسبی نداشت کار مشکلی بود،  پارتی زان ها و قبایل سر راه معمولاً مزاحمت های زیادی ایجاد می کردند،  غارت کاروان های تدارکاتی امری عادی بود.  در این باره و بصورت مستند،  و واقعی از قرن های ۱۸ و ۱۹ و اوایل ۲۰ مطالب زیادی در دسترس است.  در زمان جنگ چالدران،  ایران و عثمانی توسط سازمان قبیله ای اداره میشد،  در این باره در میان مطالب وبلاگ نوشته ام،  نویسندگان انواع داستان های چالدران در زمان فئودالی و استعمار می زیستند،  و شناختی از حکومت در سازمان قبیله ای نداشتند.
       نبرد نهایی با حساب تمام جوانب در جایی پیش می آمد،  که طرفین فکر پیروزی را می کردند.  توپخانه های زیر قرن ۲۰ توانایی حمل و آرایش و آتش در جنگ های کوهستانی و یا جا هایی با پستی و بلندی را نداشتند و کارایی  در کار آنها نبود،  حومه شهرها و روستا های بزرگ بهترین جا بود.  جنگجویان از اوان نوجوانی به ارتش ها می پیوستند،  و سالها برای دولت های مختلف خدمت می کردند،  و کاملاً کار آزموده بودند،  موقیتها را خوب تشخیص می دادند و می دانستند کی و کجا تک و پا تک کنند،  آنها مثل نویسندگان دروغ های تاریخی کودن و کم دانش نبودند.  در نهایت پیروزی از آن عشق به میهن و ایمان به دین بود،  که در تاریخ همیشه همین گونه است.  بسیاری مردم در نقاط مختلف جهان مراسمی در بزرگداشت ها برگزار می کنند،  که انبوهی از آنها پایه و اساس علمی و تحقیقی و تحلیلی ندارد،  فقط جهت تبلیغات حرفه ای است برای اغفال ساده دلان.  اگر جنگی به عظمت و مهمی چالدران بودن پیروز میدان در آن زمان از شادی جشن ها می گرفت و کارهایی می کرد و یادبودها می نوشت.
    اواسط دوران عثمانی نفوذ کارگزاران و چهره های استعمار در آن حکومت بخوبی آشکار است،  اداره امور مختلف را آشکار و نهان یا پشت پرده در دست داشتند و مقاصد استعمار و صهیونیسم را پیش می بردند،  بسیاری از نوشته ها در باره سلاطین اولیه عثمانی و جنگها را همانگونه که می خواستند از ساده لوحی حاکمان استفاده می کردند و می نوشتند و پیش می بردند.  در کار های آنها تحقیق و تحلیل های درست و اصولی از کار های قبلی تاریخ نبود،  مکان های مشکوک و غیر واقعی،  اسامی الکی، تاکتیک های غیر اصولی و غیره و غیره قابل تشخیص است.  داستانسراها گاه بی منظور و گاه نوکر بودند،  افسانه ها گفته اند و چهره ها پرداخته اند،  فیلمها ساخته شده و این انسان دانای قرن ۲۱ است،  که باید بفهمد جریان چیست،  من نیز در اینجا داستان ایرانی را شروع کرده ام،  که اگر چند صد سال پیش بود،  چه بسا سادگانی آنرا تاریخ می کردند.
      قبرستان های زیادی در ایران می باشد،  که از حاصل جنگ و زد و خورد های خوانین و حاکمان بوجود آمده اند،  بعضی از آنها مدارک مستند مانند سنگ قبر هایی که از آن تاریخ می باشند بوضوح دارند،  و بعضی داستان ها دارند،  که الکی نمی توان پذیرفت واقعی است.  قبرستانی که می گویند از زمان جنگ چالدران می باشد،  هیچ سنگ قبر و یا مدارکی از آن زمان که نشان دهد کشته شدگان آن نبرد هستند در خود ندارد.  در تبریز این زمان مجسمه ای ساخته اند که می گویند قهرمان جنگ چالدران بوده است،  کسانی که مخ هایشان از دروغ های تاریخ پر است،  بدون بهره داشتن از دانایی نوین اقداماتی در جهت خواسته های استعمار و امپریالیسم انجام می دهند.  وقتی با یک استاد تاریخ دانشگاه گفتگو می کنیم،  یا کتابی از آنها می خوانیم،  بطور کلاسیک و سیستمی تمام دروغ های تاریخ را تکرار می کنند،  آنها با این دروغها سرشته شده اند،  و هرگز نتوانسته اند اندیشمند تاریخ و تاریخ اجتماعی باشند.
      در موزه های همه کشور های اروپایی توپ های قدیمی بسیار است،  در جنوب ایران بوشهر و قشم توپ های پرتقالیها فراوان می باشد.  وقتی که جوانی ۱۸ ساله بودم سال ۱۳۵۲ در برج قلعه تاریخی قشم با توپ های قرن ۱۶ پرتقالی که گلوله های آنها همچون چهار صد سال گذشته در کنارشان کوپه منظم چیده شده بود،  بطرف کشتی های خیالی دشمن دستور آتش خیالی می دادم،  و آن توپها و گلوله ها را خوب می شناختم.  بروی آنها و بروی تمام سلاح های موجود دنیا نوشته نشده،  که در کدام جبهه بودند و یا زخمی شده اند،  و چه در دل دارند،  توپ سخن نمی گوید که چگونه آتش کرده،  این ما هستیم که باید با تحقیق و تحلیل کار را به نیکی تمام کنیم.
   پرسش ۶۵۱:  در دروغ نبرد چالدران نوشته اید،  که هیچ اثر تاریخی از آن نبرد نیست،  مگر می شود بیش از ۵۰۰ سال اثرات نبرد باقی باشد؟
   پاسخ انوش راوید:  تنها صحنه نبرد ملاک نیست،  هر چند در بسیاری از جنگ های دیگر اثرات در صحنه نبرد پیدا شده است،  مانند جنگ قلعه یعقوب در دوران اول جنگ های صلیبی،  و آثار موجود در آن قلعه و موزه مربوطه،  و یا نبرد شمال قرن ۱۵ موزه ورشو،  و بسیار جاهای دیگر که در موزه های اروپا پر است.  در هر صورت با نیروی جنگی بالای یکصد هزار نفری عثمانی در صحنه نبرد،  کشور عثمانی می بایست بیش از دویست هزار نفر نیروی نظامی داشته باشد،  که شهرها و تدارکات و پشت جبهه را حفظ نمایند،  و بیش از سیصد هزار نفر برای خدمات و تدارکات و جاده سازی و اسلحه سازی و چاروادار و غیره باشند،  که رویهم می شوند بیش از نیم میلیون نفر.  این تعداد خیلی بیش از ظرفیت جمعیتی و مالی و امکاناتی کشور عثمانی در آن زمان بود،  و این همه نیازمند کلی دفتر و دستک مالیاتی،  کارگاه های اسلحه سازی و مهمات،  و رد و بدل کردن کاغذ و پول و غیره می باشد،  که از آنها هیچ اثری نیست.  در صورتی که،  در موزه های اروپا پر از این قبیل مدارک برای جنگها و تدارکات مختلف آن زمان می باشد.  این دروغ که جنگ بزرگی بوده و نمی توانسته الکی باشد،  ولی نباید بدون اسناد و تحلیل های درست و واقعی آنرا پذیرفت.
      توجه داشته باشید،  تاریخ شخصیت و بود و نبود و آینده ملتها را می سازد،  و نباید آنرا داستانی و بی پایه پذیرفت،  مانند فیلم های سینمایی خالی بافی که قهرمان فیلم یک تنه هزاران نفر را می کشت و پیروز می شود.  همانگونه که بارها گفته ام،  انگشت شماری بی سواد بی نام و نشان،  که گویا نوکران بازمانده از پیر استعمار هستند،  با جو سازی و ناسزا گفتن در نظرات این وبلاگ،  ترس خودشان را از واقعیت های تاریخی نشان می دهند.  استعمار می خواهد بگوید ایرانی ها بسادگی  از همه،  حتی روی کاغذ هم شکست می خورند،  و آنها با ترفند دروغها شخصیت تاریخی و ملی ما را کوچک می پندارند.
   پرسش ۶۵۲:  آیا جنگ چالدران نشان دهنده قهرمانی ملت ایران نبود؟ 
   پاسخ و نظر انوش راوید:  دروغ نبرد چالدران دروغ یک نبرد محلی نیست،  بلکه افشای دروغ تعیین مرز های استعماری انگلستان است.  مرز هایی که تا ابتدای قرن ۱۹ میلادی وجود نداشتند،  و مردم قاره کهن آزادانه می رفتند و می آمدند و یکی بودند.  دروغ این گونه تاریخها شاید نه در اصل آن باشد،  بلکه در توسل و توجیه توسط دشمنان است،  منظور من از مطرح کردن دروغ نبرد چالدران،  گفتن نقاط و نکات کلیدی تاریخ است،  که ما را به امروز رسانیده.  شاید بپرسید در زمانی که نبرد محلی چالدران اتفاق افتاد استعمار انگلستان کجا بود،  و بگویید اصلاً وجود نداشت!  بله در آن زمان وجود نداشت،  اما در قرن ۱۹ آنها تاریخ ها نوشتند،  بزرگ های تاریخ را کوچک کردند،  و کوچک ها را بزرگ،  تا هر آنچه باب استعمار است بسازند.  تعیین مرز چالدران در قرن ۱۹ اتفاق افتاد،  نه در زمان خودش،  مرزی که استعمار را با جهان زیر دست مشخص می کرد.  با این مرز و نبرد چالدران،  تاریخ باروت و بازوکا را از ایران ربودند،  اصالت تاریخی تمدن سازمان قبیله ای را،  که مرز و بند و بست نداشت،  به سیستم فئودالی شاه سالاری دگرگون کردند،  و بسیاری موضوعات دیگر،  که برای هر کدامشان در وبلاگ توضیح نوشته ام.
      سپس عثمانی را امپراتوری دینی ساختند،  و تا زمانی که می خواستند نگه داشتند،  تا به امروز که دوباره آنرا برپا سازند،  شاید بتوانند یکبار دیگر غوغا بپا کنند،  و سر یاران خودشان را کلاه بگذارند،  و سپس نفت و منابع و منافع ببرند.  دروغ نبرد چالداران و نبرد عرب و مغول و این آن،  بهانه ای است تا جوان باهوش ایرانی درست بیاندیشد،  و هر آنچه را می گویند،  براحتی و بدون تحقیق و تحلیل های تخصصی نپذیرد.  شعار از غیرت و دلاوری ایرانی دیگر فایده ای ندارد،  همانگونه که بالا و در وبلاگ زیاد نوشته ام،  و همه هم خوب می دانند،  در قرن ۲۱ جهان را باید حرفه دید،  من نیز سعی می کنم،  اگر بتوانم چنین ببینم،  و آینده بینی هم داشته باشم.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
دلایل بچگانه شکست
      می نویسند:  در این جنگ نیروهای قزلباش نزدیک به چهل هزار تن و سپاه عثمانی قریب به یکصد هزار نفر بودند که قزلباشان به علت شمار کمتر و نداشتن سلاح آتشین از سپاه عثمانی شکست خوردند. در این جنگ سربازان ایرانی با شمشیر، نیزه و تیر و کمان می‌جنگیدند در حالیکه ارتش عثمانی از توپ و تفنگ بهره می‌جست. البته صفویان پیش از این جنگ سلاح‌های آتشین در اختیار داشته و به روش استفاده از آن‌ها نیز آشنایی داشتند و شاه اسماعیل برای رسیدن به سلطنت از توپ و تفنگ استفاده کرده بود. دلیل استفاده نکردن از این سلاح‌ها در جنگ چالدران ناشی از سیاست‌های جنگی ایشان بود. چون توپ خانه تحرک سواره‌نظام را محدود می‌کرد، در جنگ‌های صحرایی از توپخانه استفاده نمی‌کردند و در مواردی هم که استفاده شد مؤثر واقع نگردید، سلاحهای گرم ایرانیان از لحاظ تعداد انگشت شمار و از لحاظ کیفیت قابل قیاس با سلاحهای ارتش سلطانی نبود بنابر این، از استفاده از توپخانه صرفنظر شد چون به لحاظ کم بودن تعداد ثمری نداشت. همچنین ایرانیان ذاتاً به سلاح آتشین بی‌علاقه بودند و استفاده از آن را ناجوانمردانه و ناشی از بزدلی می‌دانستند.  ویکی پدیا.
از این دلایل بچگانه تر وجود ندارد:  ایرانیها نسبت به سلاح آتشین بی علاقه بودند!!
کلی پرت و پلا می گویند،  تا دروغشان را جا بیاندازند….
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
سلطان سلیم اوِل
. . . داستان هایی برای سلطانی که آثاری در تاریخ ندارد . . .
       سلطان سلیم یکم (زادۀ ۱۴۶۵ ـ درگذشتۀ ۱۵۲۰)؛  پس از کشتن ولیعهد و برادر دیگرش،  پدر بیمار خود بایزید دوم را به‌دنبال کودتایی از سلطنت خلع کرد،  و خود در سال ۹۱۸ ه‍.ق. (۱۵۱۲ میلادی) به‌جای وی سلطان امپراتوری عثمانی شد. او در میان پنج برادر خود از همه جوان‌تر بود. سلطان سلیم تا سال ۱۵۲۰ میلادی فقط هشت سال سلطنت کرد. او مردی جسور، خونریز و مستبد بود.  تاریخ‌نگاران ترک او را «یاووز (یاوُز)» یعنی بُرنده و قاطع و ثابت‌قدم لقب داده‌اند.  اروپاییان او را "سهمناک" خوانده‌اند.
      درباره وی گویند:  وی علاقه و ارادت خاصی به ایران داشته و آن سرزمین را مقدس می‌پنداشته و هنگام مخاطب قرار دادن سربازان خود، از آنان می‌خواهد که آهسته قدم بردارند، زیرا ایران سرزمین بزرگان است.  سلیم،  از تشویق شاعران فارسی‌گوی دریغ نمی‌کرد،  خود به فارسی شعر می‌سرود و "سلیم" یا "سلیمی" تخلص می‌کرد.  دیوانی مشتمل بر دو هراز بیت فارسی دارد،  اما گویا تنها یک بیت شعر به ترکی از او بر جای مانده ‌است.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
تا ۱۳۵۵ آرامگاه شهدای چالدران پیدا نبوده
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
   تصویر روزنامه محمد رضا شاه پهلوی در ۱۳۵۵ آذربایجان شرقی،  فرمان برای پیدا کردن آرامگاه شهدای چالدران،  عکس شماره ۴۷۸۰.
   ــ  چرا پیدا نبوده؟  مگر دارای اهمیت نبوده؟  چرا از ۱۳۵۵ مهم شد؟  و و و؟
   ــ  آیا وجود نداشته؟
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
 مستند های مربوط
مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری
آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا
         توجه ۱:  اگر وبسایت ارگ ایران به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.
 
   توجه ۲:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری ارگ ایران بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید.  در جهت دانش مربوطه وبلاگم،  با استراتژی مشخص یاریم نمایید.
   توجه ۳:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند.
 

258 دیدگاه برای “تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران”

  1. ابن حکیم

    سلام و درود بر شما استاد راوید جاویدنام و گرامی، وقت ارزشمند شما رو نمی گیرم میدونم که کارای مهم تری دارید، یه پیشنهاد دارم که اجباری نیست بلکه پیشنهادی هست، به شما پیشنهاد میکنم که مقالاتی که از سلطان سلیم اول فرستادم رو البته من تایید و رد نمی کنم مقالاتی که فرستادم رو، من از این رو تاییدشون میکنم که مقالات باعث بشه مخاطبان این وبسایت یعنی ارگ ایران گفتگو میانشون زیاد بشه و ذهن و درک وسیعتری نسبت به وقایع تاریخی و علم تاریخ و شخصیت ها و چیزهایی که میشناسیم داشته باشند و این مقالات رو مخاطبانتون به مردم به اشتراک بزارن تا به فکر مردم کمک کنه تا مردم قدرت فکر و درکشون وسیعتر باشه و به بالاترین سطح فکری در مورد علم تاریخ و شخصیت ها و چیزهایی که میشناسیم برسن یا بار فکری مردم یجوری وسیعتر بشه و به مقصد برسه و پیشنهاد من اینه که مقالات و اشعاری که از سلطان سلیم اول فرستادم رو هم تو همین صفحه قرار دهید فقط بنویسید نظر شخصی یکی از هواداران ارگ ایران تا مردم بدونن این نظر شخصیه برای کمک به اندیشه و فکر مردمی و برای به اشتراک گذاشتن اندیشه و مقالاتی بسازید از روی مقالات و اشعاری که در یک یا چند صفحه از وبسایتتون و ویدیوی یوتیوب چون یوتیوب پر بازدیده بسازید تا همه مردم ببینن و یه تغییر و تحول و لغزشی در فکر مردمی ایجاد بشه اگه هنوزم با واقعیت های تاریخی آشنا نیستند تا به مرور درک قوی تری نسبت به تاریخ پیدا کنن مردم،… وقت شما رو نمی گیرم فرخ پی و خرم دل باشید 🌹🙏🌹🙏🌹

    اینم از لینک زیر، برای ایجاد مقاله در کنار مقالات و عکس هایی که در تلگرام و کامنت برای شما فرستادم، اینم بگم حتما عکس هایی که در مورد این سلطان سلیم اول که فیلسوف مولوی وار و مارکوس اورلیوس جهان اسلام بوده فرستادم در تلگرام رو حتما در مقالات بزارید… عزتمند و پرانرژی باشید🙏🌹🙏🌹🙏:

    https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&opi=89978449&url=https://fa.wikipedia.org/wiki/%25D8%25AF%25DB%258C%25D9%2588%25D8%25A7%25D9%2586_%25D8%25B3%25D9%2584%25D8%25B7%25D8%25A7%25D9%2586_%25D8%25B3%25D9%2584%25DB%258C%25D9%2585&ved=2ahUKEwiyjomd3e6WAxUnQfEDHTmhCPsQFnoECBAQAQ&sqi=2&usg=AOvVaw2_LVNWSOPla4kTH_hAqO27

    پاسخ
    1. انوش راوید

      درود گرامی، البته خیلی میخواهم وبسایت پر از مطالب باشد که بازدیدها بالا و بالاتر روند ولی وقت نمی کنم، الان یک وبلاگ بلاک اسکای باز میکنم بنام ارگ ایران دو تاریخ چینستان. خود شما در آن پست کنید تا ببینم در ادامه چکار کنیم. پاینده باشید.

      پاسخ
      1. ابن حکیم

        سلام و درود بر شما استاد گرامی، درک میکنم که شما کارای مهم تر از پیشنهاد من دارید، وقت شما رو خیلی نمی گیرم، لطف کنید اگر وبلاگ بلاگ اسکای باز کردید در همین کامنت یا تلگرام من ارسال نمایید… سپاسگذارم، امیدوارم همیشه فرخ پی و خوش قدم باشید در کارها و زندگیتون 🙏🌹🙏🌹

        پاسخ
        1. انوش راوید

          https://chinestan.blogsky.com لطف کنید خود شما اقدام به پست گذاری نمایید. همین ایمیلتان را چک کنید.

          پاسخ
  2. کوروش کبیر

    اشعاری با رنگ و بوی حافظ گونه و حافظ وار از شیخ سلیم رومی، مارکوس اورلیوس جهان اسلام:

    ​ای ساقیِ دوران، بده آن جامِ پُر از مِی
    عشق آمد و بگشود بر این سینه، مسائل

    ​بویِ خوشِ آن طُرّه چو در باد بپیچید
    خون شد دلِ ما در غمِ آن زلفِ سلاسل

    ​بانگِ جَرَس آمد که ببندید محمل‌ها
    در منزلِ جانان نبود عیش، کامل

    ​سجاده به مِی رنگ بزن، پیر چنین گفت
    آگاه بُوَد راهرو از شیوهٔ منزل

    ​طوفان و شب و موج و چنین بحرِ هراسان
    کی می‌دانند حالِ ما، خوش‌خوابِ سواحل؟

    ​هر دم زِ بدنامیِ خود پند گرفتم
    آخر چه نهان ماند از این نطقِ محافل؟

    ​گر وصلِ رُخش خواهی، زِ دنیا گذر ای دل
    سلیمی کن رها این جان و واهل

    « سلطان یاووز سلیم »

    ​کجا شد جایِ من در بزمِ شاهان و خراباتی؟
    تفاوت بینِ راهِ خلوت و راهِ مقاماتِ

    ​دلم بگسست از بندِ عبا و خرقهٔ سالوس
    کجا شد دیرِ مستان و می‌ِ سرشارِ ساقی‌تِ؟

    ​چه پیوندی است بینِ زهدِ خشک و رندیِ مستان؟
    کجا آوایِ واعظ می‌رسد بر گوشِ نغماتی؟

    ​فروغِ شمعِ رویِ دوست کی پیدا شود پنهان؟
    کجا گنجد چو آفتاب در آن ظرفِ ظُلماتی؟

    ​غبارِ آستانش سرمهٔ چشمانِ پُرخون شد
    بگو دیگر کجا پویم؟ که دارم عزمِ طاعاتی

    ​مبین آن چاهِ غبغب را که صیّاد است در کمین
    شتاب ای دل، مکن خود را اسیرِ دشتِ آفاتی

    ​گذشت آن روزگارِ خوش که در بزمِ وصال بودیم
    کجا آن نازِ شیرین و کجا آن خشمِ ساداتی؟

    ​تو بستان، سلیمیا، صبر را از حافظِ شوریده
    که در طوفانِ عالم، بی‌قرارم تا ملاقاتی

    « سلطان یاووز سلیم »

    ​آن تُرکِ تُرک‌تاز که بُرده ست عقل و جان
    بخشیدم‌اش به خالِ رُخش، مُلکِ جاودان

    ​ساقی بریز باده که در جنّتِ برین
    ناید به دست، نکهتِ گل‌هایِ این جهان

    ​آن شوخ‌دلبری که به یغما بَرَد دلم
    ترکانِ غارتگر کجا دیدند این توان؟

    ​رخسارِ یار مستغنی از زینت است و رنگ
    خورشید کی طلب کند از شمع، پرنیان؟

    ​یوسف اگر ز پرده برون شد به عشقِ پاک
    عشق است آن که می‌کِشَدش سویِ بی‌کران

    ​تلخیِ دشنامِ تو، شهد است و نوشِ جان
    از لعلِ شکّرفشان، خوش آید این بیان

    ​پندی شنو ز پیر که بر جان پذیردش
    هر آن که راهِ صدق برفت و شد آن‌چنان

    ​اسرارِ دهر، حکمتِ پوشیده ای بُوَد
    خوش‌باش با می و مطرب، در این میان

    ​این غزل چو دُرِّ شهوار سلیم سُفته‌ای
    بنگر که شد ثریّا، نثارِ نظم‌تان

    « سلطان یاووز سلیم »

    ای صبا برگو به آن صیّادِ رعنا، با وقار
    کز غمش سرگشته‌ام در کوه و دشت و این دیار

    ​آن که شیرین‌کار و مه‌وش، عمرِ او پاینده باد
    بهرِ طوطیِ دلِ ما، کی گشاید لب به کار؟

    ​ای گُلِ خوش‌رنگ، کِبرت کرده مانع در حجاب
    یادی از مرغِ سحر کن، در میانِ این حصار

    ​اهلِ دل را می‌توان با خویِ خوش صیدِ خودت
    مرغِ دانا کِی در افتد در کمندِ بی‌قرار؟

    ​چشمِ آن سروِ سهی‌قد، بی نشان از عهدِ ماست
    رنگِ یاری نیست دیگر در میانِ آن تبار

    ​باده نوشی گر نمودی با حبیبِ خویشتن
    یاد کن ما را که هستیم از پیِ آن یادگار

    ​عیبِ رویت نیست جز پیمان‌شکنی‌هایِ مدام
    مهر و وفا کی شود بر چهره‌ای چون نوبهار؟

    ​در عرشِ گردون، سلیما نظمِ حافظ بنگرید
    چون مسیحا مستِ رقص است از سرودِ آشکار

    « سلطان یاووز سلیم »

    گریزان گشت از دستم دلم، ای صاحب‌نظر یارا
    ز سوزِ سینه پنهانم، شود فاش این خبر یارا

    ​نشستیم در دلِ طوفان، به بادی تکیه می‌بندیم
    مگر بینیم بر ساحل، رخِ آن پرده‌در یارا

    ​وفایِ چرخِ گردون نیست، جز افسونِ پُر نیرنگ
    غنیمت دان تو نیکی را، در این دمِ گذر یارا

    ​به بزمِ گل، سحرگاهان نوایِ بلبلِ شیدا
    «شرابِ صبح بیارید» زد این بانگِ سحر یارا

    ​تو ای صاحب‌کرامت، در سلامت، کن نظر بر ما
    که درویشم در این غربت، به نانی در به در یارا

    ​دو گیتی را به یک معنی، کنون تفسیر می‌باید
    مروّت با رفیقان، مدارا با خطر یارا

    ​اگر در وادیِ نامی، ندادندم رهی، باکی‌ست
    قضا گر بر مرادِ ما نگردد، کن به سر یارا

    ​شرابی را که زُهّادش «خبیث» و تلخ می‌خوانند
    به نزدِ ما لذیذ آید، چو شهدِ نیشکر یارا

    ​به روزِ تنگ‌دستی‌ها، به مستی باش و شادی کن
    که این اکسیرِ بیداری، کند قارون ز فقر یارا

    ​مشو سرکش که چون شمعی، بسوزی در کفِ دلبر
    که دلبر موم سازد با نگاهش سنگِ در یارا

    ​ببین در جامِ مِی، آئینه‌یِ گیتی‌نمایِ خود
    که سازد عرضه، احوالِ جهاندارانِ دگر یارا

    ​ببخشا ساقی آن جامی، به رندانِ وفادارِت
    که خوبانِ سخن‌گو را، چنین باشد اثر یارا

    ​سلیمیا، تو این خرقه، نه از زهدِ ریا پوشی
    مرا در بزمِ مستانت، ببخشا و گذر یارا

    « سلطان یاووز سلیم »

    ​ای که بر درگهِ شهان هستی،
    رس بران پادشه، چنین دعا را.

    ​شکرِ ایزد که سلطنت دارد،
    دور گردان زِ شه، چنین گدا را.

    ​پناهِ من ز دیوِ بدخواه است،
    که بگشاید به لطفِ خود، خدا را.

    ​مُژه چون خنجر است و خون‌ریز است،
    مکن ای دوست، قصدِ جانِ ما را.

    ​به وقتِ جلوه، عالمی سوزد،
    مدارا کن، مبین چنین جفا را.

    ​نسیمِ صبح می‌وزد هر دم،
    که آرد مژده‌ای زِ آشنا را.

    ​قیامت شد به دشتِ عشاقت،
    فدایِ طلعتت، دمی صفا را.

    ​به حافظ جامِ صبحدم بخشا،
    که دعایش دهد به دل، سلیم را.

    « سلطان یاووز سلیم »

    ​بیا صوفی، تماشا کن که جام است آن سحرگاهی
    ببین در جوهرِ مِی، آن صَفایِ لعلِ دلخواهی

    ​ز مستی پرس اسراری که در پرده نهان گشته
    نمی‌داند حقیقت را مقامِ زهد و کوتاهی

    ​عنقا شکارِ دامِ کس نگردد، کن رها دامش
    که دستت می‌نماند جز به بادی، در دلِ راهی

    ​در این بزمِ زمانه، دمی مِی نوش و بگذر زود
    مجو از گردشِ ایام، وصالی بی‌تحوّلی یا پناهی

    ​جوان‌عمری گذشت و گُل نچیدی از لبِ مستی
    چو پیران‌سر مکن فخرِ هنر، بر جاهِ گمراهی

    ​به عیشِ نقد پردازی که آبِ زندگانی شد
    بهشتِ جاودان آن‌جاست، در درگاهِ ناگاهی

    ​حقوقِ خدمتِ ما بر درِ آن آستان باقی‌ست
    نظر کن بر غلامِ خود، تو ای سلطانِ پادشاهی

    ​بندهٔ مِی باش سلیمی و بندگی کن، ای صبا! رو
    پیام آور به شیخِ جام، زِ ما در هر سحرگاهی

    « سلطان یاووز سلیم »

    پاسخ
  3. کوروش کبیر

    سلام و درود بر شما استاد راوید عزیز و گرامی، وقت شما رو نمیگیرم و میخواستم پیگیری کنم و به شما بگم که، شما کِی وقت میکنید مقاله ی قوبلای خان مسیحی رو که به ترتیب در تلگرام فرستادم مقالات رو در همون مقاله قوبلای خان مسیحی قرار بدید و کامل میکنید؟ من و ببخشید استاد جان، ولی از شما یه تقاضای دیگری که دارم این هست که نوشته ی «سلطانی که آثاری در تاریخ ندارد» رو تغییر بدید و پاک کنید و به جای آن دکمه ها یا همون بخش های زیر را از ویکی پدیا در آن قرار بدهید به همراه تمام نوشته های مربوط به آن:

    == سلطان فیلسوف، سفرهای مخفی سلیم و تاثیر آن بر دکارت، اسپینوزا و ملاصدرا ==

    نوشته های این بخش در لینک زیر:

    https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85_%DB%8C%DA%A9%D9%85

    {{ تمامی نوشته ها و دکمه ها یا همون بخش های لینک زیر }}

    https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&opi=89978449&url=https://fa.wikipedia.org/wiki/%25D8%25AF%25DB%258C%25D9%2588%25D8%25A7%25D9%2586_%25D8%25B3%25D9%2584%25D8%25B7%25D8%25A7%25D9%2586_%25D8%25B3%25D9%2584%25DB%258C%25D9%2585&ved=2ahUKEwjnocvrrNyVAxX_VaQEHR_kO4wQFnoECBEQAQ&sqi=2&usg=AOvVaw2_LVNWSOPla4kTH_hAqO27

    من و ببخشید بازم که دارم میگم که نوشته های « سلطان سلیم اول، سلطانی که آثاری در تاریخ ندارد » رو پاک بکنید، من میخوام به عنوان یک کاربر نظر شخصی من و قبول کنید و بنویسید بالای نوشته هایی که میخواید به جای اون بزارید که (نظرات شخصی کاربران)… بدرود و سربلند و پایدار باشید 🙏🌹🙏🌹🙏

    پاسخ
    1. انوش راوید

      درود در متن نوشتم، تندرست باشید.

      پاسخ
  4. کوروش کبیر

    ​بی‌تو از دیده‌ی خونبار، درم باریدند
    سایه‌ها بر من و بر حالِ دلم خندیدند

    ​شهرِ خالی زِ تو، خود مَظهرِ هجرانِ من است
    اطلسی‌ها همگی، رختِ عزا پوشیدند

    ​ابر و بادی که تو را برده زِ چنگم به دروغ
    از دلِ لرزشِ من، سخت به خود پیچیدند

    ​آسمان خیره بر این بغضِ گلویِ من و توست
    صاعقه‌ها بر دلِ تاریکِ من، غریدند

    ​قاصدک‌هایِ پریشان، پیِ آن ردِّ قدم
    نامِ تو را از در و دیوارِ جهان پرسیدند

    ​شمع و پروانه و گل، تا به سحر در برِ من
    اشک‌ریزان، مِیِ چشمانِ مرا نوشیدند

    ​قمریان بر سرِ پرچینِ حیاط، از سرِ غم
    سر به گریبان، به نالیدنِ من نالیدند

    ​آمدی در بهاران و مرا کُشتی و رفت
    باغ و پیچک، همه از مرگِ من‌ات ترسیدند

    ​ناگهان سوزِ زمستان، به تنِ شهر نشست
    بید و صنوبر، زِ داغِ تو به خود لرزیدند

    ​رفتی و جانِ سلیمی به رهت گشت هبا
    پونه‌ها از گذرِ کویِ من‌ات کوچیدند

    « سلطان یاووز سلیم »

    پاسخ
  5. کوروش کبیر

    زبان‌دا غیرِ نامین، ای نگاریم، وارمی‌دیر؟
    بیان‌دا عشقِ پاکین‌دان، قراریم وارمی‌دیر؟

    ​خاکِ رَهین، منیم‌دیر دارو، ای جانِ عزیز
    جهان‌دا سن کیمی، شاهِ تباریم وارمی‌دیر؟

    ​او کویون‌دا فقیرم، زار و شیدا هر زمان
    بیزیم‌تک بو یول‌دا، اعتباریم وارمی‌دیر؟

    ​تمامِ قیل و قالیم، ذکرِ لعلِ نابین‌دیر
    وصافِ سن اولان‌دا، انتظاریم وارمی‌دیر؟

    ​جان ایسته‌سن، بو جانیم‌دیر فدا، ای شهریار
    مَنیم‌دیرمی بو جان؟، بو اختیاریم وارمی‌دیر؟

    ​او گؤز‌لر‌دن آتا‌نین تیرِ مژگان، ای سَنَم!
    غیرِ اؤزگه، سلیمی، بو شکاریم وارمی‌دیر؟

    ​سؤزون‌دور شِکَرین‌دن خوش، دهانین‌دا‌دیر شِکَر
    بو شیرین‌لیک‌ده‌کی، ای یار، دیاریم وارمی‌دیر؟

    ​غزل‌دیر وصفِ سن، دیوانِ جان‌دا، ای مه‌ِ نو
    سؤزوم‌ده سن‌دن اؤزگه، افتخاریم وارمی‌دیر؟

    « سلطان یاووز سلیم »

    پاسخ
  6. کوروش کبیر

    ​میانِ خاطراتِ کهنه امشب، جان به لب دارم
    در این بی‌تکیه‌گاهی، خستگی‌هایِ عجب دارم

    ​چو شمعی در شبِ عمرم، به پایِ رفته می‌سوزم
    به عکسِ رویِ تو با بغضِ تلخی، چشم می‌دوزم

    ​در آن وهمی که پایانش نباشد، غرقِ شب‌هایم
    به مُهرِ خاموشی، لب بسته بر اسرارِ بیجایم

    ​خیالِ آمد و رفتِ تو، دردم را فزون کرده
    دلی خواهم که در سادگی، عمری زِ نو باشد

    ​گمانم بود تو جانِ منی، در تنگیِ زندان
    چراغِ روشنِ قلبم، به وقتِ تیره‌گی‌هایم

    ​چو ماهی در میانِ برکه، در چنگِ پلنگِ تو
    شدم صیدی که چشمِ وحشی‌ات، داده به بادم

    ​غزل‌هایِ دو چشمت، مأمنِ آرامِ جانم بود
    به جرمِ عاشقی، آن سرکِشِ وحشی، رامت بودم

    ​به آهنگِ خوشِ خندیدنت، مستانه می‌رفتم
    به راهِ عشق، عمری بی‌هراسِ تازیانه می‌رفتم

    ​میانِ ابرهایِ آرزو، خود را چنان دیدم
    که از شاخِ طرب، جادویِ این سودا به کف چیدم

    ​ولیکن طوفانِ کین، کاخِ امیدم را فرو پاشید
    چو ایوانِ بلندِ عاشقی، بر خاکِ غم سابید

    ​چو سُر خوردم از آن بامِ بلندِ زندگانی، باز
    شروعِ دردِ نو شد، قصهٔ پایانِ ما آغاز

    ​کنون جسمی ضعیف از درد و رویِ زرد، باقی ماند
    در این رگ‌هایِ خشکیده، هراسِ تلخِ مرگ افشاند

    ​مرورِ قصه‌هایِ رفته، سنگی بر دلِ ریش است
    چو مرغی پرشکسته، پر زدن بر شاخه در پیش است

    ​اگر در جایِ خالی، با سکوتِ خویش بنشینم
    طنابِ بی‌کسی را بر گلویِ جانِ خود بینم

    ​اگرچه عاشقم، لیکن زِ این دنیا گریزانم
    که در جامِ تهی، تنهاییِ خود را نمی‌خوانم

    ​چو قابِ پنجره در سینهٔ دیوار، سردم من
    زِ هر حسرت که هرگز دیدنت را نیست، دردم من

    ​زِ بس در واژه‌ها جان ریختم، عشقم به سر آمد
    جنینِ عشق در جانم، به تیغِ هجر، جان نسپرد؟

    ​کجا شد آن شکوهِ روزهایِ شاد و رؤیایی؟
    که پر زد مرغِ جانم از حریمِ امنِ تنهایی

    ​خانهٔ احساسِ من، سلیما بی‌عطرِ یاست شد
    که بی‌لمسِ حضورت، غنچه‌هایِ آرزو خشکید

    ​به سویِ دنجِ ساحل‌هایِ بی‌موجِ دلم، آرام
    زِ کویِ خاطراتت پر کشید آن قایقِ بی‌نام

    « سلطان یاووز سلیم »

    پاسخ
  7. کوروش کبیر

    سنین‌له، عشقین‌له هم‌خانه اولماق، بیلی‌رم من
    غیرِ سندن، بیگانه‌لره، بیگانه اولماق، بیلی‌رم من

    ​اوت آچماق‌چون کؤنول کلیدین، ای مه‌ِ انور
    باشیم‌دا، بیر دندانه، پروانه اولماق، بیلی‌رم من

    ​زولفون‌دور آشفته، کؤنلوم‌دور او یئرده سِیران
    شانه‌تک، او طرّه‌ده، افسانه‌ اولماق، بیلی‌رم من

    ​مست‌اِئیله بو جانیمی، ای ساقیِ شوخِ دِل‌بَر
    تَک او جام‌ین‌دا، مِی و پیمانه‌ اولماق، بیلی‌رم من

    ​مرغِ عشقیم‌سن، ای جان، آغوش‌دور یوردونِ پاکین
    او کان‌دا، بیر آشیانه، دردانه اولماق، بیلی‌رم من

    ​لیلا‌دیر او گؤزلر، مجنون‌دور کؤنلومِ ویران
    بو عصرده، جانانه‌ اولماق، سلیمیا، بیلی‌رم من

    « سلطان یاووز سلیم »

    پاسخ
  8. کوروش کبیر

    فارسی

    «در بازی عجیبِ زندگی، چیزی به نام شکست وجود ندارد؛ تنها حقیقت‌هایی هستند که جهان با زبان درد به تو آموزش می‌دهد.

    هر سقوط، پیامی پنهان در خود دارد؛ هر درِ بسته، نقشه‌ای تازه برای مسیری دیگر. انسان‌های ضعیف، شکست را پایان داستان می‌بینند؛ اما ذهن‌های بیدار می‌دانند که شکست فقط آزمایشی است که تو را از نسخه‌ی قدیمیِ خودت جدا می‌کند.

    زخمی که امروز تو را می‌شکند، فردا ممکن است همان جایی باشد که قدرتت از آن متولد می‌شود. زیرا آهن، بدون آتش شکل نمی‌گیرد و انسان، بدون عبور از تاریکی، به شناخت نور نمی‌رسد.

    پس از افتادن نترس؛ از همان ماندن در زمین بترس.
    هر شکست، پله‌ای است که تو را بالاتر می‌برد؛ به شرط آن‌که به جای شمردن زخم‌هایت، درس‌هایشان را بخوانی.

    زیرا بزرگ‌ترین شوخی جهان این است: انسان گاهی فکر می‌کند باخته است، در حالی که جهان فقط در حال ساختن نسخه‌ی قدرتمندتر اوست.»

    Türkçe

    «Hayatın tuhaf oyununda aslında “başarısızlık” diye bir şey yoktur; yalnızca evrenin sana acının diliyle öğrettiği gerçekler vardır.

    Her düşüş içinde gizli bir mesaj taşır; her kapanan kapı, başka bir yolun haritasını saklar. Zayıf zihinler yenilgiyi hikâyenin sonu sanır; fakat uyanmış zihinler bilir ki başarısızlık, insanı eski hâlinden koparan bir sınavdır.

    Bugün seni kıran yara, yarın gücünün doğduğu yer olabilir. Çünkü demir ateş olmadan şekil almaz; insan da karanlıktan geçmeden ışığın değerini anlayamaz.

    Öyleyse düşmekten korkma; yerde kalmaktan kork.
    Her yenilgi, seni daha yükseğe taşıyan bir basamaktır; yeter ki yaralarını saymak yerine onların öğrettiklerini anlamayı seç.

    Çünkü dünyanın en büyük ironisi şudur: İnsan bazen kaybettiğini sanır, oysa hayat sadece onun daha güçlü bir hâlini inşa ediyordur.»

    « سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »

    پاسخ
  9. کوروش کبیر

    فارسی

    «آن‌قدر خودت باش که نقاب‌ها در کنار تو احساس خطر کنند؛
    زیرا حقیقت، دشمنِ دروغ نیست، بلکه آینه‌ای است که دروغ نمی‌تواند به آن نگاه کند.

    انسان‌های ریاکار از حضور تو خشمگین نمی‌شوند؛ از این ناراحت می‌شوند که در سکوتِ تو، چهره‌ی واقعی خودشان را می‌بینند.
    کسی که تمام عمر نقش بازی کرده، از انسانی که بدون نقاب زندگی می‌کند می‌ترسد.

    اصالت، شمشیری نیست که دیگران را زخمی کند؛ نوری است که تاریکی‌های پنهان را آشکار می‌سازد.
    پس آن‌قدر صادق باش که کسانی که با سایه‌ها زندگی می‌کنند، از روشنایی تو احساس ناراحتی کنند.

    زیرا بزرگ‌ترین تهدید برای یک دروغِ قدیمی، حقیقتی است که دیگر نمی‌خواهد پنهان شود.»

    Türkçe

    «Öyle gerçek ol ki maskeler senin yanında kendilerini huzursuz hissetsin;
    çünkü hakikat, yalanın düşmanı değil, yalanın bakmaya cesaret edemediği aynadır.

    İkiyüzlü insanlar senin varlığından değil, senin sessizliğinde kendi gerçek yüzlerini görmelerinden rahatsız olurlar.
    Ömrünü bir rol oynayarak geçiren biri, maskesiz yaşayan bir insandan korkar.

    Samimiyet, başkalarını yaralayan bir kılıç değildir; gizlenen karanlıkları ortaya çıkaran bir ışıktır.
    Bu yüzden öyle dürüst ol ki gölgelerde saklananlar, senin aydınlığından rahatsız olsun.

    Çünkü eski bir yalan için en büyük tehdit, artık saklanmayı reddeden bir gerçektir.»

    « سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »

    پاسخ
  10. کوروش کبیر

    فارسی

    «اشک‌هایی که پس از رفتنِ انسان‌ها می‌ریزیم، هرچقدر هم صادقانه باشند، دیگر به گوش کسی که رفته نمی‌رسند.
    قبرها سکوت را می‌پذیرند؛ اما قلبِ انسانِ زنده، انتظارِ گرمای حضور را دارد.

    والدین، به گل‌هایی که روی خاکشان می‌گذاریم نیاز ندارند؛ به دست‌هایی نیاز دارند که در روزهای خستگی‌شان آنها را بگیرند، به آغوشی که پیش از خاموش شدن چراغِ زندگی‌شان، عشق را به آنها یادآوری کند.

    بزرگ‌ترین فریب زمان این است که انسان فکر می‌کند همیشه فردایی برای جبران وجود دارد. اما بعضی درها، وقتی بسته شدند، دیگر با هیچ کلیدی باز نمی‌شوند.

    محبت را برای روزی که صداها خاموش شده‌اند ذخیره نکن؛ عشقِ تأخیرکرده، گاهی فقط نام دیگری برای حسرت است.

    زیرا ارزشمندترین هدیه‌ای که می‌توانی به کسی بدهی، حضور توست؛ نه اندوهی که بعد از نبودنش به یادگار می‌ماند.»

    Türkçe

    «İnsanlar gittikten sonra dökülen gözyaşları ne kadar gerçek olursa olsun, artık onları duyamayan bir kalbe ulaşamaz.

    Mezarlar sessizliği kabul eder; fakat yaşayan bir kalp, sevginin sıcaklığını ve varlığın dokunuşunu bekler.

    Anne ve babalar, üzerlerine bırakılan çiçeklere ihtiyaç duymazlar; yoruldukları günlerde tutulan ellere, hayat ışıkları sönmeden önce hissedecekleri bir sevgiye ve sıcak bir kucaklamaya ihtiyaç duyarlar.

    Zamanın en büyük yanılsaması şudur: İnsan, her zaman telafi edecek bir yarının olduğunu sanır. Oysa bazı kapılar kapandığında, hiçbir anahtar onları yeniden açamaz.

    Sevgiyi, seslerin sustuğu güne saklama; geciken sevgi bazen yalnızca pişmanlığın başka bir adıdır.

    Çünkü bir insana verebileceğin en değerli hediye, onun yanında olduğun andır; yokluğundan sonra bıraktığın gözyaşları değil.»

    « سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »

    پاسخ
  11. کوروش کبیر

    فارسی

    «دوست واقعی کسی نیست که جامِ تو را با جامِ خودش مقایسه کند؛
    او به قطره‌های درونِ جام تو نگاه می‌کند تا مطمئن شود هنوز چیزی برای ادامه دادن داری.

    اما چشمِ حسود، آبِ تو را نمی‌بیند؛ فقط اندازه‌ی ظرف خودش را می‌سنجد و آرزو می‌کند که ظرف تو کوچک‌تر باشد.

    بسیاری در کنار تو راه می‌روند، اما نه برای دیدنِ رنج‌هایت؛ برای اندازه گرفتنِ فاصله‌ی خودشان با تو.
    آن‌ها نمی‌پرسند: «آیا تو تشنه‌ای؟»
    می‌پرسند: «آیا بیشتر از من نوشیده‌ای؟»

    حقیقت این است که دوست واقعی، آینه‌ای برای مقایسه نیست؛ پناهی است برای ادامه دادن.
    او وقتی باغ تو خشک می‌شود، دنبال این نیست که ثابت کند باغ خودش سبزتر است؛ بلکه یک قطره آب می‌آورد.

    زیرا تاریک‌ترین بازیِ ذهن انسان این است که خوشبختیِ دیگری را تهدیدی برای خودش بداند.
    اما کسی که نور درونش را یافته، از روشنایی دیگران نمی‌ترسد.»

    Türkçe

    «Gerçek dost, senin bardağını kendi bardağıyla kıyaslayan kişi değildir;
    o, içinde hâlâ yoluna devam edecek kadar su var mı diye bakar.

    Fakat kıskanç göz, senin suyunu görmez; yalnızca kendi kabının büyüklüğünü ölçer ve seninkinin daha küçük olmasını ister.

    Birçok insan yanında yürür; ama acını anlamak için değil, seninle arasındaki farkı hesaplamak için.
    Onlar sormaz: “Sen susuz musun?”
    Onlar sorar: “Sen benden daha fazla mı aldın?”

    Gerçek dost, bir karşılaştırma aynası değil; karanlıkta yol gösteren bir sığınaktır.
    Senin bahçen kuruduğunda, kendi bahçesinin daha yeşil olduğunu kanıtlamaya çalışmaz; sana bir damla su getirir.

    Çünkü insan zihninin en karanlık oyunu, başkasının mutluluğunu kendi kaybı sanmaktır.
    Oysa kendi içindeki ışığı bulan biri, başkasının parlamasından korkmaz.»

    « سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »

    پاسخ
  12. کوروش کبیر

    فارسی

    «پادشاه سنگی را در مسیر گذاشت؛ اما در حقیقت، او سنگ را در جاده نگذاشته بود، بلکه آینه‌ای در برابر روح مردم قرار داده بود.

    بسیاری از انسان‌ها از مانع‌ها شکایت می‌کنند، اما کمتر کسی دست به تغییر می‌زند. آن‌ها ایستاده‌اند و به سنگ خیره می‌شوند، نه برای برداشتن آن، بلکه برای پیدا کردن مقصری که بتوانند خشم خود را به سوی او پرتاب کنند.

    ثروتمندان با بارهای پر از غرور گذشتند، دانایانِ ظاهری با زبان‌های پر از انتقاد عبور کردند؛ اما هیچ‌کدام نفهمیدند که گاهی جهان، مشکل را در مسیر تو نمی‌گذارد تا تو را متوقف کند؛ می‌گذارد تا ببیند آیا هنوز قدرت حرکت داری یا نه.

    آن روستایی ساده، طلا را پیدا نکرد؛ او چیزی بزرگ‌تر یافت: حقیقتی که دیگران به خاطر نابیناییِ ذهنی‌شان از دست داده بودند. او سنگ را برنداشت تا پاداش بگیرد؛ پاداش را زمانی به دست آورد که بدون انتظار، مسئولیت پذیرفت.

    زیرا بزرگ‌ترین راز زندگی این است:
    بعضی موانع، دیوار نیستند؛ درهایی هستند که فقط کسانی می‌بینند که جرئت نزدیک شدن دارند.

    و شاید خنده‌دارترین فریب جهان این باشد که انسان‌ها تمام عمر از سنگی شکایت کنند که در واقع کلیدی پنهان زیر آن قرار دارد.»

    Türkçe

    «Padişah yolu üzerine bir taş koydu; fakat aslında taşa yolu değil, insanların ruhunu yerleştirmişti. O taş bir engel değil, insanın kendisini gösteren bir aynaydı.

    Birçok insan engellerden şikâyet eder; fakat çok azı onları kaldırmak için elini uzatır. Çünkü bazıları çözüm aramaz, yalnızca suçlayacak birini arar.

    Zengin tüccarlar gururlarıyla geçip gittiler, sözde akıllılar dillerindeki şikâyetlerle yollarına devam ettiler. Hiçbiri anlamadı ki hayat bazen önüne bir engel çıkarmaz seni durdurmak için; seni sınamak için çıkarır.

    Sırtında meyve ve sebze taşıyan o köylü, yalnızca bir taşı kaldırmadı; başkalarının göremediği bir gerçeği ortaya çıkardı. O, ödül almak için değil, doğru olanı yapmak için harekete geçti. Ve ödül, tam da bu yüzden ona geldi.

    Çünkü hayatın en gizli sırrı şudur:

    Bazı engeller duvar değildir; onları cesaretle arayanlar için saklanmış kapılardır.

    Ve belki de dünyanın en büyük oyunu şudur: İnsan, altında bir hazine saklı olan taştan yıllarca şikâyet eder.»

    « سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام ».

    پاسخ
  13. کوروش کبیر

    فارسی

    «پادشاه سنگی را در مسیر گذاشت؛ اما در حقیقت، او سنگ را در جاده نگذاشته بود، بلکه آینه‌ای در برابر روح مردم قرار داده بود.

    بسیاری از انسان‌ها از مانع‌ها شکایت می‌کنند، اما کمتر کسی دست به تغییر می‌زند. آن‌ها ایستاده‌اند و به سنگ خیره می‌شوند، نه برای برداشتن آن، بلکه برای پیدا کردن مقصری که بتوانند خشم خود را به سوی او پرتاب کنند.

    ثروتمندان با بارهای پر از غرور گذشتند، دانایانِ ظاهری با زبان‌های پر از انتقاد عبور کردند؛ اما هیچ‌کدام نفهمیدند که گاهی جهان، مشکل را در مسیر تو نمی‌گذارد تا تو را متوقف کند؛ می‌گذارد تا ببیند آیا هنوز قدرت حرکت داری یا نه.

    آن روستایی ساده، طلا را پیدا نکرد؛ او چیزی بزرگ‌تر یافت: حقیقتی که دیگران به خاطر نابیناییِ ذهنی‌شان از دست داده بودند. او سنگ را برنداشت تا پاداش بگیرد؛ پاداش را زمانی به دست آورد که بدون انتظار، مسئولیت پذیرفت.

    زیرا بزرگ‌ترین راز زندگی این است:
    بعضی موانع، دیوار نیستند؛ درهایی هستند که فقط کسانی می‌بینند که جرئت نزدیک شدن دارند.

    و شاید خنده‌دارترین فریب جهان این باشد که انسان‌ها تمام عمر از سنگی شکایت کنند که در واقع کلیدی پنهان زیر آن قرار دارد.»

    Türkçe

    «Padişah yolu üzerine bir taş koydu; fakat aslında taşa yolu değil, insanların ruhunu yerleştirmişti. O taş bir engel değil, insanın kendisini gösteren bir aynaydı.

    Birçok insan engellerden şikâyet eder; fakat çok azı onları kaldırmak için elini uzatır. Çünkü bazıları çözüm aramaz, yalnızca suçlayacak birini arar.

    Zengin tüccarlar gururlarıyla geçip gittiler, sözde akıllılar dillerindeki şikâyetlerle yollarına devam ettiler. Hiçbiri anlamadı ki hayat bazen önüne bir engel çıkarmaz seni durdurmak için; seni sınamak için çıkarır.

    Sırtında meyve ve sebze taşıyan o köylü, yalnızca bir taşı kaldırmadı; başkalarının göremediği bir gerçeği ortaya çıkardı. O, ödül almak için değil, doğru olanı yapmak için harekete geçti. Ve ödül, tam da bu yüzden ona geldi.

    Çünkü hayatın en gizli sırrı şudur:

    Bazı engeller duvar değildir; onları cesaretle arayanlar için saklanmış kapılardır.

    Ve belki de dünyanın en büyük oyunu şudur: İnsan, altında bir hazine saklı olan taştan yıllarca şikâyet eder.»

    « سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »

    پاسخ
  14. کوروش کبیر

    فارسی

    نردبانِ مُلکِ دنیا از «من» و «ما» ساخته است
    پایه‌اش بر خاک باشد، گرچه بر افلاک است

    هر که بر اوجِ غرورِ خویش بالاتر نشست
    روزِ افتادن، شکستِ استخوانش بیشتر است

    تاج و تخت و جاهِ عالم سایه‌ای بر باد دان
    کز نسیمِ مرگ، آخر می‌شود ویران و ناپایدار

    خویش را برتر مدان ای صاحبِ مُلک و سپاه
    کز بلندایِ تکبر، راه باشد سوی چاه

    Türkçe

    Bu cihânın merdiveni ben ü bizden yapılmışdır,
    Her basamağı toprağa döner, sonu yıkılışdır.

    Kim ki gurûr ile çıkdı ol merdivenin başına,
    Düşdüğü vakit ağır iner kaderin taşına.

    Tâc ü taht ü saltanat bir gölgedir rûzgârda,
    Bir nefeslik hükm kalır ancak fânî diyârda.

    Ey pâdişâh-ı nefs, mağrur olma bu cihânda,
    Zirâ kibrin zirvesi gizli bir uçurumdur nihâyetinde.

    « سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »

    پاسخ
  15. کوروش کبیر

    فارسی:

    «حقیقت، دشمنِ چیزهای واقعی نیست؛ دشمنِ توهم‌هایی است که خود را جای حقیقت جا زده‌اند.
    اگر با واقعی بودنِ خودت کسی را از دست دادی، بدان که آن شخص عاشقِ تصویر ساختگی تو بود، نه وجود حقیقی‌ات.

    نقاب‌ها همیشه طرفدار دارند؛ زیرا انسان‌ها گاهی به دروغی زیبا بیشتر از حقیقتی سخت وفادار می‌مانند. اما وقتی نقاب را برداری و کسی رفت، فقدانِ یک رابطه نیست؛ فرو ریختنِ یک نمایش است.

    اگر صداقت تو چیزی را نابود کرد، صداقت مقصر نیست؛ فقط پرده‌ای را کنار زده که نشان دهد آن چیز از ابتدا بر پایه‌ی فریب ساخته شده بود.

    زیرا حقیقت چیزی را که متعلق به تو باشد نمی‌دزدد؛ فقط آنچه را که هرگز مال تو نبوده، از دستانت جدا می‌کند.

    و شاید بزرگ‌ترین شوخی جهان این باشد: انسان‌ها از دست دادنِ توهم را شکست می‌نامند، در حالی که گاهی همان لحظه، آغاز بیداری است.»

    Türkçe:

    «Hakikat, gerçek olan şeylerin düşmanı değildir; kendini gerçek gibi gösteren yanılsamaların düşmanıdır.
    Eğer olduğun kişi olarak birini kaybediyorsan, bil ki o kişi seni değil, senin yarattığın sahte görüntüyü seviyordu.

    Maskelerin her zaman hayranları vardır; çünkü insanlar bazen güzel bir yalana, acı veren bir gerçekten daha sıkı bağlanırlar. Fakat maskeni çıkardığında biri giderse, kaybettiğin bir ilişki değil; yıkılan bir gösteridir.

    Eğer dürüstlüğün bir şeyi yok ediyorsa, suç dürüstlükte değildir; yalnızca o şeyin en başından beri hangi temeller üzerine kurulduğunu ortaya çıkarır.

    Çünkü hakikat sana ait olanı senden almaz; sadece hiçbir zaman gerçekten senin olmayan şeyi ellerinden ayırır.

    Ve belki de dünyanın en büyük ironisi şudur: İnsanlar bir yanılsamayı kaybetmeye yenilgi derler; oysa bazen o an, uyanışın başladığı andır.»

    « سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام » .

    پاسخ
  16. کوروش کبیر

    فارسی:

    «حقیقت، دشمنِ چیزهای واقعی نیست؛ دشمنِ توهم‌هایی است که خود را جای حقیقت جا زده‌اند.
    اگر با واقعی بودنِ خودت کسی را از دست دادی، بدان که آن شخص عاشقِ تصویر ساختگی تو بود، نه وجود حقیقی‌ات.

    نقاب‌ها همیشه طرفدار دارند؛ زیرا انسان‌ها گاهی به دروغی زیبا بیشتر از حقیقتی سخت وفادار می‌مانند. اما وقتی نقاب را برداری و کسی رفت، فقدانِ یک رابطه نیست؛ فرو ریختنِ یک نمایش است.

    اگر صداقت تو چیزی را نابود کرد، صداقت مقصر نیست؛ فقط پرده‌ای را کنار زده که نشان دهد آن چیز از ابتدا بر پایه‌ی فریب ساخته شده بود.

    زیرا حقیقت چیزی را که متعلق به تو باشد نمی‌دزدد؛ فقط آنچه را که هرگز مال تو نبوده، از دستانت جدا می‌کند.

    و شاید بزرگ‌ترین شوخی جهان این باشد: انسان‌ها از دست دادنِ توهم را شکست می‌نامند، در حالی که گاهی همان لحظه، آغاز بیداری است.»

    Türkçe:

    «Hakikat, gerçek olan şeylerin düşmanı değildir; kendini gerçek gibi gösteren yanılsamaların düşmanıdır.
    Eğer olduğun kişi olarak birini kaybediyorsan, bil ki o kişi seni değil, senin yarattığın sahte görüntüyü seviyordu.

    Maskelerin her zaman hayranları vardır; çünkü insanlar bazen güzel bir yalana, acı veren bir gerçekten daha sıkı bağlanırlar. Fakat maskeni çıkardığında biri giderse, kaybettiğin bir ilişki değil; yıkılan bir gösteridir.

    Eğer dürüstlüğün bir şeyi yok ediyorsa, suç dürüstlükte değildir; yalnızca o şeyin en başından beri hangi temeller üzerine kurulduğunu ortaya çıkarır.

    Çünkü hakikat sana ait olanı senden almaz; sadece hiçbir zaman gerçekten senin olmayan şeyi ellerinden ayırır.

    Ve belki de dünyanın en büyük ironisi şudur: İnsanlar bir yanılsamayı kaybetmeye yenilgi derler; oysa bazen o an, uyanışın başladığı andır.»

    « سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *