تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران از کلیدهای مرز بندی قرون جدید است، دروغ جنگ چالدران بهانه ای برای تعیین مرزهای کنونی ایران و ترکیه شده است. با داستانهای این نبرد، تاریخ برای عثمانی و ترکیه شکل دادند. درصورتیکه قبل از این نبرد، تمام خاک کشور ترکیه کنونی در پهنه سازمان قبیله ای دینی فلات ایران و آناتولی و قاره کهن قرار داشت، و هیچ کشور خاصی در این موقعیت وجود نداشت. تاریخ نویسی استعماری با بزرگنمایی یک نبرد کوچک قبیله ای، آنرا بهانه ایجاد ژئوپلتیک و ژئواستراتژیک خود قرار داد، و با داستان این نبرد کشورها را با جغرافیایی سیاسی جدید ایجاد کردند، کشورهایی که تا آن زمان وجود نداشت، قبل از آن همه سرزمین ایران تاریخی در جغرافیایی قبیله ای بود.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
تصویر انوش راوید در هنگام بررسی یک قبر تاریخی، عکس شماره ۳۴۵۹.
لوگو تاریخ را علمی بدانید نه داستان روی داستان، عکس شماره ۱۶۱۸.
. . . ادامه دارد و باز نویسی می شود . . .
این مقاله برای اولین بار در ۱۳۸۵ نوشته شده است.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
چالدران دروغ دیگر در تاریخ
نبرد چالدران کلید اسرار استعمار است، اگر این نبرد را بشناسیم علت دروغ های دیگر در تاریخ را می یابیم، من سعی می کنم بگویم: “بیاندیشید و چشم و گوش بسته هر چیز را قبول نکید، تحلیل و بررسی کنید“. این ساده اندیشی است اگر فکر کنیم هر اتفاق تاریخی و یا جنگ ها، بدون پیش زمینه ها در تکامل تاریخ اجتماعی بوده باشد. باید در باره هر موضوعی تحلیل های دقیق داشت و مهمترین موضوعات را در نظر بگیرم، از قبیل تغییر نسل و زاد و ولدها، دخالت های آشکار و پنهان دیگران، صحنه سازی های مختلف سیاسی و اقتصادی، و پتانسیل درک در زمان موضوع. تدبیر و فرصت و حوصله با دانایی قرن ۲۱ لازم است تا پانصد سال چنگال نکبت استعمار را که روز افزون در جهان فرو کرده، از تاریخ ها و سرنوشتها خارج نمود. داستان چالدران نقطه آغاز تاریخ و جغرافیا سازی استعمار است، با این داستان قسمت غربی ایران را جدا شده بحساب آوردند، و برای اولین بار در تاریخ ایران و قاره کهن خط مرزی تعیین کردند، بهمین جهت و برای تأیید این مرز داستان هایی را در کتاب های درسی قرار دادند. در قرن ۱۵ سه تمدن تاریخ اجتماعی با یکدیگر تلاقی پیدا کردند، سازمان قبیله ای و تشکیلات فئودالی و فلسفه بورژوازی، هرکدام دین و فرهنگ و رشد جمعیت و اقتصاد، ویژه به خود را داشته و دارند، که جغرافیای طبیعی محیط بر آن اثر می گذارد. قبیله در فکر گذشتگانش بود، فئودالی در سر بزرگ شدن داشت، بورژوازی در فکر پول بیشتر بود و….، به ساختار های تاریخ اجتماعی مراجعه شود.

تصویر مرکب سلطان سلیمان قانونی، که سربازان ینی چری در رکابش هستند، عکس شماره ۵۷۲۸.
مهم: مطابق معمول ذات های ضعیف، عده ای علاقه دارند، که بگویند چالدران یک نبرد بزرگ و مهم بوده است، ولی من طی سالها، هر چه در کتابها و آثار تاریخی و وبها گشتم، هیچ اثر و سند و مدرک در این باره پیدا نکردم. بدون سند و مدرک و با داستان و تعریف و پرت و پلا، دوست دارند بگویند ایران یک جالیز بزرگ بوده است.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
پیش زمینه داستان چالدران
بعد از جنگ صلیبی اروپائیان با مشرق آشنا شدند، این جنگ بین فئودالی اروپا و سازمان قبیله ای شرق بود، هر چند در آن جنگ اروپا شکست خورد ولی طی یک قرن، دانش و تجارت شرق را بخوبی تجربه کردند. این تجربه در ادامه تکامل تاریخ اجتماعی، سبب پیدایش بورژوازی نو پدید بود، این بورژوازی که از پایان جنگ صلیبی شروع شده بود، با سقوط مهمترین سنگر دینی فئودالی در قسطنطنیه، نوید پایان قرون وسطی بود. قبل از این تاریخ اروپائیان اسیر بی چون و چرای فئودالی بودند، و دانایی آنها قبل از جنگ صلیبی از دانش و مردم شرق بسیار کم بود، در دوره استعمار این موضوع را همیشه پنهان می کردند. در همان زمان شرق با سازمان قبیله ای اداره می شد، که با فئودالی کاملاً متفاوت بود و آن از درک تاریخ نویسان اروپایی خارج بود و بنا بر این با فئودالی اشتباه می گرفتند. سازمان قبیله ای در اروپا قرنها قبل بدست رومیها از بین رفته بود، و در ایران بعد از سلسله هخامنشیان سازمان قبیله ای شکل تازه ای نسبت به بعد از آخرین تمدن طایفه ای نو سنگی گرفته بود، در اینجا. جنگ صلیبی خاورمیانه را با فئودالی آشنا کرد و در دو، سه قرن به دو بخش اساسی تقسیم کرد، سازمان قبیله ای با مذهب و اقتصاد مخصوص به خود و تشکیلات فئودالی با مذهب و اقتصاد مخصوص، که تا به امروز باقی مانده اند که بزودی به آن می پردازم.
در قرن ۱۴ پاپها و اسقفها و کلیسا ها، بظاهر برای دین ولی در واقع برای مال درگیر بودند. از ابتدای قرن ۱۴ کشتی های ونیزی و جنوایی تجارت مدیترانه را در دست داشتند، در طول قرن ۱۵ رشد اقتصادی اروپای غربی با نرخ سریع ادامه یافت. در ورود به جهان اقتصاد نو و زمینه اخذ مالیات و مالی بورژوازی ایتالیا در رأس اروپا بود، پاپها خوشحال که در این مرکز قرار داشتند. در این شرایط پاپها و ایتالیا نمی توانستند رقیبی در بیزانس ببینند که هنوز در عالم قرون وسطی بود و تصمیم نداشت به قرون جدید وارد شود. بعد از سرنگونی بلاد روم سلجوقیان که از پی انقلاب انسانی به وقوع پیوست و به دروغ پیروزی داستانی عثمانی می گویند، بلافاصله پیمانکارانی از اروپا برای برگردان کردن کلیساها به مسجد سمت قسطنطنیه شتافتند تا واتیکان سریعتر بی رقیب شود.
بورژوازی نو پدید شهر های شمالی ایتالیا به یمن قدرت مالی خویش قادر بودند بصورت دولتهای متکی به خود باقی بمانند. بودجه را به شیوه ای جدید تنظیم می کردند و مالیاتی که سرانه بالغ بر حدود یک میلیون دوکات در سال می شد وضع کردند، هیچ دولت کشاورزی و فئودالی نمی توانست به این نرخ برسد. در همین زمان بورژوازی نو پدید هلند واسطه فروش محصولات انگستان و غیره بود. بنا بر این شهر های شمالی ایتالیا و هلند روز بروز ثروتمند می شدند، اقتصاد مالی و پولی به اروپا آمده بوده و تاریکی قرون وسطی رفته بود. با یک پیش زمینه دویست ساله در قرن ۱۵ اروپا بیدار شد، البته با شکل بورژوازی که همه چیز را سبک و سنگین می کرد و با ثبات و بی ثبات می سنجید، پیشرفت های سریع اتفاقات و برنامه های جدید منجمله جغرافیای سیاسی جدید را می طلبید که تعریف آنها مهم ولی از حوصله این بحث خارج است که در آینده می نویسم.
در این دوره می بینیم که سفرنامه های زیادی از مردم اروپا و بویژه شمال ایتالیا به ایران می باشد که نشان دهنده تحرک وسیع بورژوازی نو پدید برای یافتن بازار و تجارت و یا جاسوسی است. سفر نامه هایی که ده تا یکی از آنها را می توان منطقی و عملی و علمی دانست، بسیاری از اینها برای تبلیغات و بازار یابی بود که امروزه هم در دنیای سرمایه داری با امثال آنها سر و کار داریم. از ابتدای قرن ۱۶ سرزمین ها و کشور های بسیاری در دنیا به اشغال استعمار گران در آمدند، اما در ایران بزرگ که شامل عراق و ایران و افغانستان و قفقاز و تاجیکستان و نیمی از پاکستان و ترکمنستان و ازبکستان، می شود هیچ کدام به اشغال استعمار گران در نیامد. زیرا در ایران بزرگ با سابقه تاریخی درخشان زندگی با شور و هیجان و عشق به میهن و ملت ادامه داشت، دانش و درک و فهم و سلامتی و وفور نعمت در اندازه بسیار خوبی بود.
با برنامه ای که نیاز به تحلیل دارد، عثمانیها طی پنجاه سال ساخته شدند و اینها طی پنجاه سال بسیاری از اروپا را فتح کردند، بدون اینکه در تمام این یکصد سال اثر واقعی بر جای گذاشته باشند. بورژوازی برای خوشگل کردن تاریخ و سوء استفاده، از خان های بی اهمیت و طایفه های کوچک معمولی داستان هایی چون ترکمن ها با گوسفندان سفید و سیاه ساختند، که هیجانی به داستان های تاریخ بدهند، نبرد های بزرگی روی کاغذ برای عثمانیها نوشتند تا در جهان دینی و آخرت برای انهدام کلیسای شرقی خود را بی تقصیر نشان دهند. در فضای خالی از نوشتاری و شهر نشینی روسیه خانات اردو طلائی را قرار دادند، زد و خورد های طایفه ها کوچک و ساده را که در طول تاریخ روسیه جریان داشت، برای نیت هایی که در آینده به آنها می پردازم مهم کردند.
آنها می خواهند در ذهن خواننده بکارند که الکی الکی و بدون در نظر گرفتن علم جغرافیا ـ تاریخ و سابقه و تحلیل تاریخی و تاریخ اجتماعی جنگ بر پا می شود، و پادشاه ها الکی الکی به اینطرف و آنطرف لشکر می کشند. در این داستان ها اساسی ترین کارشان کوبیدن با سابقه ترین و زنده ترین ملتها می باشد، که ایران در رأس آنها قرار دارد، همیشه می نویسند ایرانیها در جنگ با مهاجم خارجی شکست می خورند و فقط در جنگ های داخلی بر یکدیگر پیروز می شوند، بدینوسیله دشمنان می توانند در داستان های تاریخی سلسله ای را با دیگری عوض نمایند و تاریخ را بضرر ایرانی شکلی دهند. در این داستانها ایرانی ها را چون خودشان کودن فرض می کنند و از ساده ترین تحلیل ها استفاده می کنند، مانند این که می گویند ایرانیها استفاده از سلاح آتشین در نبرد را دور از جوانمردی می دانستند.
مهم: من بعنوان بلاگر تاریخ نویس، برای پذیرش یک موضوع تاریخی، باید آثار و اسناد و مدارک تاریخی واقعی وجود داشته باشد، تا آنرا بعنوان بخشی از تاریخ بدانم. در غیر اینصورت و با داستان و نقاشی و تعریف بی سند و شر و ور، هیچ موضوعی را واقعه تاریخ نمی دانم و نمی خوانم، الکی که تاریخ نمی شود.
تاریخ یک علم است، احساسات و دروغ و دونگ نیست.
تصویر هایی از مکان های تاریخی و غیره، عکس شماره ۴۱۹۸.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
نقد نبرد دروغی چالدران
می گویند سلطان سلیم اول بسیار مقتدر و مهم بود، در واقع از این به اصطلاح سلطان مهم اثری در هیچ کتاب اوایل قرن ۱۶ در آناطولی و یا ایران نیست، تاکنون نتوانسته از این شخص چیزی و اثری در تاریخ پیدا کنم، و باز هم در میان آثار تاریخی می گردم، تا شاید نشانی بیابم، اگر شما یافتید خبر کنید. در واقع این سلطان تقلبی می تواند یک شیخ ساده در دست بورژوازی نوپای اروپا بوده، تا برنامه های خود را پیاده نمایند. دشمنان تاریخ ایران خیلی ساده بودند و می پنداشتند همه ساده هستند، و کسی پیدا نخواهد شد، که دروغ ها را افشا کند و آگاهی لازم را برساند.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
از ارتش بیش از یکصد هزار نفری می گویند، که از جمعیت ۶ تا ۷ میلیونی خاک عثمانی خارج بود، در صورتیکه نیمی از این جمعیت مسیحی از دو کلیسا و نیمی از دو مذهب اسلامی بودند، و هر کدام از آنها در گروه های کاملاً متفاوت اجتماعی و جغرافیایی، که خود مانع بزرگی برای جمع آوری نیرو و جنگ بزرگ است. جمع کردن چنین نیرویی نیازمند اقتصادی شکوفا ست که مبتنی بر مالیاتها و تولیدات باشد، و می بایست از خودش کلی دفتر و دستک و آثار بجا گذارده باشد، و چنین اقتصادی لازمه پیش زمینه های محکم تاریخ اجتماعی است، که در قرن ۱۴ در عثمانی چنین چیزی نمی بینیم. در قرن ۲۱ با این تکنولوژی، اگر کسی الکی و بدون تحقیق و تحلیل دروغها را باور کند، بداند که خیلی ساده در دام دشمن است.
فاصله هزار کیلومتری پایتخت عثمانی تا منطقه جنگ و عبور این نیروی بزرگ را می نویسند، مسیری که تا یکصد سال پیش هم تصور عبور از آن امکان نداشت، سخت ترین و صعب العبور ترین مسیر است. این نیروی عظیم نیازمند تدارکاتی بود، که با ساده ترین حساب بالغ بر نیم ملیون نفر می شده، که خود آن نیازمند تشکیلات منظم و خاص و اثر گذار، از قبیل جاده و پل و اقامتگاه می باشد، که در منطقه و تاریخ چنین چیزی نمی بینیم.
در زمان وقوع جنگ چالدران و در جنگ های دیگر، اروپایی ها رقم نیرو های نظامی را در حدود بیست تا سی هزار نفر، و در دل خاک اروپا می بینیم، و هر گز در نبرد هایی که واقعی است، و اثرات آن در تاریخ باقی مانده، بیشتر از این نفرات در هیچ جنگی استفاده نشده، زیرا امکان آن نبود. صحنه چنگ را در جایی نوشتند که می توانست، مرز جغرافیایی خوبی برای جدا سازی تاریخی باشد، در تمام منطقه چالدران یک گلوله توپ و تفنگ پیدا نشده، از صحنه این نیرد هیچ اثر تاریخی باقی نیست، در موزه های اروپا آثار جنگ های واقعی آن زمان ها به فراوانی یافت می شود، غیر از این نبرد.
در میان داستان و تعریف کردن ماجرای تاریخی، دست به سفسطه بازی و گمراه کردن می زنند، تا شعده بازی با ذهن های ساده نمایند، نوشتند: (…. تزلزلی در دل سربازان ایرانی به وجود نیاورد، و آنان تا لحظه مرگ دلیرانه در مقابل سپاه تا دندان مسلح عثمانی ایستادگی کردند. امثال این چیزها زیاد گفتند، دلیل مهم پیروزی ترکها را داشتن جنگافزار آتشین گفته اند، که ارتش ایران از آن بیبهره بود. و یا نوشتند: هدف های سلیم اول سلطان عثمانی از لشکر کشی به ایران عبارت بود از: جلوگیری از گسترش مذهب شیعه اثنی عشری که مذهب رسمی ایرانیان اعلام شده بود، و پیوستن شیعیان قلمرو عثمانی به دولت تازه تاسیس صفوی ایران، ضمیمه کردن مناطق کردنشین شمال غربی و محل سکونت ترکمان ها در شرق ترکیه امروز و شمال شرقی عراق، که آق قویونلوها و قره قویونلوها و بقایای سلجوقیان بودند، به قلمرو خود، مانع از گسترش و رشد ایرانیسم که با روی کار آمدن شاه اسماعیل صفوی دوباره سربلند کرده بود.) امثال این گفته های کاملاً اشتباه می باشند، و در داستان چالدران زیاد است. آیا می توانید اینهمه دروغ داستان را تفسیر و تحلیل نمایید، این کار می تواند بهترین تست برای یافتن کلید واقعیتها برای شما باشد.
تاریخ توپ و تفنگ را مطالعه کنید، و چشم و گوش بسته هر پرت و پلایی را بجای تاریخ قبول نکنید، سلاح های آتشین زمان داستان چالدران را چون دوران ناپلئون، که در فیلم های واترلو و جنگ و صلح دیده اید مپندارید. در ابتدای قرن ۱۶ توپ و تفگ عثمانی فیتله ای بود، و برد توپخانه حداکثر ۳۰۰ متر بود و می بایست فیتله گلوله توپ را روشن می کردند، و سپس از جلوی توپ پر می کردند و شلیک می نمودند. همزمان با شلیک دود سیاهی هم جا را می پوشاند، بسیاری از گلوله ها در هوا منفجر می شد، یا در هدف منفجر نمی گردید. آماده سازی و تیراندازی این توپها در هر ۴ یا ۵ دقیقه یک گلوله بود، براحتی سواره نظام حریف این مسیر را با حساب تاختن اسب حداقل ۳۰ کیلومتر در ساعت، یعنی دقیقه ای ۵۰۰ متر به جلو می پیمود، بنابر این سواره نظام می توانست سریع صف آرایی توپهایی که جابجایی آنها غیر ممکن بود همراه نفرات آنها در هم بکوبد، در حالیکه سواره نظام از پوشش های نمدی ضخیم استفاده می کردند. این سلاح آتشین در قرن ۱۶ برای قلعه کوبی استفاده میشد، نه برای نبرد های باز و بیابانی. تفنگ های فیتله ای در هر دو دقیقه آماده شلیک می شد، و با حساب کمتر از یک دقیقه که سواره نظام به دشمن می رسید و آن را در هم می کوبید، حتا اگر صف اول سواره نظام با سری اول شلیک از پا در می آمد، بقیه براحتی به حریف می رسیدند.
برای زیبایی داستان از فراوانی نفرات عثمانی و شجاعت ایرانیها گفتند، از سلاح آتشین و برتری عثمانی و مخالفت ایرانیان با این سلاحها نوشتند، با این حرفها یاد تبلیغات منفی سرمایه داری می افتیم. یک موضوع قابل توجه، در جنگ اول جهانی آلمان و عثمانی تمام تلاش خود را می کردند، که خط آهن بغداد تا استامبول را تکمیل نمایند. حدود ۳۰۰ کیلومتر این خط آهن از حلب تا موصل تکمیل نبود، آنها می دانستند در صورتیکه خط کامل نشود، حتی نمی توانند ده هزار سرباز به بغداد بفرستند. یاد آوری شود در این زمان امکانات خیلی بیشتر از مدتی قبل از آن بود، کامیون و جاده های خاکی داشتند، بغداد قابل دسترسی بود، ولی چالدران به هیچ عنوان قابل دسترسی نبود.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
پاسخ به شبهات دروغ نبرد چالدران
سرزمینی های وسیعی که در قرن ۱۵ و ۱۶ جمعیت نسبی آنها به زحمت دو تا سه در کیلومتر مربع می رسید، جنگ جویان می دانستند چگونه و در کجا زور آزمایی کنند، جنگ های قبیله های کوهستانی شرایط خاص خودش را داشت، قبیله های جلگه ای نوع دیگری به جنگ می نگریستند. جنگ های حکومتی برنامه ای تدوین شده داشت، که نفرات نظامی و پشتیبانی در کار بودند، و همیشه برای این جنگها ستاد عملیاتی تشکیل می شد، بارز ترین نمونه آن لشکر آرایی ها و جنگ های نادر شاه افشار است. حکومتها بدلیل تعداد نفراتی که در اختیار داشتند مجبور به استفاده گسترده از تدارکات و پشتیبانی بودند، که حفظ امنیت جاده ها نمایند و آذوقه و وسایل نظامی را برسانند. امنیت مسیر که در آن زمان جاده های مناسبی نداشت کار مشکلی بود، پارتی زان ها و قبایل سر راه معمولاً مزاحمت های زیادی ایجاد می کردند، غارت کاروان های تدارکاتی امری عادی بود. در این باره و بصورت مستند، و واقعی از قرن های ۱۸ و ۱۹ و اوایل ۲۰ مطالب زیادی در دسترس است. در زمان جنگ چالدران، ایران و عثمانی توسط سازمان قبیله ای اداره میشد، در این باره در میان مطالب وبلاگ نوشته ام، نویسندگان انواع داستان های چالدران در زمان فئودالی و استعمار می زیستند، و شناختی از حکومت در سازمان قبیله ای نداشتند.
نبرد نهایی با حساب تمام جوانب در جایی پیش می آمد، که طرفین فکر پیروزی را می کردند. توپخانه های زیر قرن ۲۰ توانایی حمل و آرایش و آتش در جنگ های کوهستانی و یا جا هایی با پستی و بلندی را نداشتند و کارایی در کار آنها نبود، حومه شهرها و روستا های بزرگ بهترین جا بود. جنگجویان از اوان نوجوانی به ارتش ها می پیوستند، و سالها برای دولت های مختلف خدمت می کردند، و کاملاً کار آزموده بودند، موقیتها را خوب تشخیص می دادند و می دانستند کی و کجا تک و پا تک کنند، آنها مثل نویسندگان دروغ های تاریخی کودن و کم دانش نبودند. در نهایت پیروزی از آن عشق به میهن و ایمان به دین بود، که در تاریخ همیشه همین گونه است. بسیاری مردم در نقاط مختلف جهان مراسمی در بزرگداشت ها برگزار می کنند، که انبوهی از آنها پایه و اساس علمی و تحقیقی و تحلیلی ندارد، فقط جهت تبلیغات حرفه ای است برای اغفال ساده دلان. اگر جنگی به عظمت و مهمی چالدران بودن پیروز میدان در آن زمان از شادی جشن ها می گرفت و کارهایی می کرد و یادبودها می نوشت.
اواسط دوران عثمانی نفوذ کارگزاران و چهره های استعمار در آن حکومت بخوبی آشکار است، اداره امور مختلف را آشکار و نهان یا پشت پرده در دست داشتند و مقاصد استعمار و صهیونیسم را پیش می بردند، بسیاری از نوشته ها در باره سلاطین اولیه عثمانی و جنگها را همانگونه که می خواستند از ساده لوحی حاکمان استفاده می کردند و می نوشتند و پیش می بردند. در کار های آنها تحقیق و تحلیل های درست و اصولی از کار های قبلی تاریخ نبود، مکان های مشکوک و غیر واقعی، اسامی الکی، تاکتیک های غیر اصولی و غیره و غیره قابل تشخیص است. داستانسراها گاه بی منظور و گاه نوکر بودند، افسانه ها گفته اند و چهره ها پرداخته اند، فیلمها ساخته شده و این انسان دانای قرن ۲۱ است، که باید بفهمد جریان چیست، من نیز در اینجا داستان ایرانی را شروع کرده ام، که اگر چند صد سال پیش بود، چه بسا سادگانی آنرا تاریخ می کردند.
قبرستان های زیادی در ایران می باشد، که از حاصل جنگ و زد و خورد های خوانین و حاکمان بوجود آمده اند، بعضی از آنها مدارک مستند مانند سنگ قبر هایی که از آن تاریخ می باشند بوضوح دارند، و بعضی داستان ها دارند، که الکی نمی توان پذیرفت واقعی است. قبرستانی که می گویند از زمان جنگ چالدران می باشد، هیچ سنگ قبر و یا مدارکی از آن زمان که نشان دهد کشته شدگان آن نبرد هستند در خود ندارد. در تبریز این زمان مجسمه ای ساخته اند که می گویند قهرمان جنگ چالدران بوده است، کسانی که مخ هایشان از دروغ های تاریخ پر است، بدون بهره داشتن از دانایی نوین اقداماتی در جهت خواسته های استعمار و امپریالیسم انجام می دهند. وقتی با یک استاد تاریخ دانشگاه گفتگو می کنیم، یا کتابی از آنها می خوانیم، بطور کلاسیک و سیستمی تمام دروغ های تاریخ را تکرار می کنند، آنها با این دروغها سرشته شده اند، و هرگز نتوانسته اند اندیشمند تاریخ و تاریخ اجتماعی باشند.
در موزه های همه کشور های اروپایی توپ های قدیمی بسیار است، در جنوب ایران بوشهر و قشم توپ های پرتقالیها فراوان می باشد. وقتی که جوانی ۱۸ ساله بودم سال ۱۳۵۲ در برج قلعه تاریخی قشم با توپ های قرن ۱۶ پرتقالی که گلوله های آنها همچون چهار صد سال گذشته در کنارشان کوپه منظم چیده شده بود، بطرف کشتی های خیالی دشمن دستور آتش خیالی می دادم، و آن توپها و گلوله ها را خوب می شناختم. بروی آنها و بروی تمام سلاح های موجود دنیا نوشته نشده، که در کدام جبهه بودند و یا زخمی شده اند، و چه در دل دارند، توپ سخن نمی گوید که چگونه آتش کرده، این ما هستیم که باید با تحقیق و تحلیل کار را به نیکی تمام کنیم.
پرسش ۶۵۱: در دروغ نبرد چالدران نوشته اید، که هیچ اثر تاریخی از آن نبرد نیست، مگر می شود بیش از ۵۰۰ سال اثرات نبرد باقی باشد؟
پاسخ انوش راوید: تنها صحنه نبرد ملاک نیست، هر چند در بسیاری از جنگ های دیگر اثرات در صحنه نبرد پیدا شده است، مانند جنگ قلعه یعقوب در دوران اول جنگ های صلیبی، و آثار موجود در آن قلعه و موزه مربوطه، و یا نبرد شمال قرن ۱۵ موزه ورشو، و بسیار جاهای دیگر که در موزه های اروپا پر است. در هر صورت با نیروی جنگی بالای یکصد هزار نفری عثمانی در صحنه نبرد، کشور عثمانی می بایست بیش از دویست هزار نفر نیروی نظامی داشته باشد، که شهرها و تدارکات و پشت جبهه را حفظ نمایند، و بیش از سیصد هزار نفر برای خدمات و تدارکات و جاده سازی و اسلحه سازی و چاروادار و غیره باشند، که رویهم می شوند بیش از نیم میلیون نفر. این تعداد خیلی بیش از ظرفیت جمعیتی و مالی و امکاناتی کشور عثمانی در آن زمان بود، و این همه نیازمند کلی دفتر و دستک مالیاتی، کارگاه های اسلحه سازی و مهمات، و رد و بدل کردن کاغذ و پول و غیره می باشد، که از آنها هیچ اثری نیست. در صورتی که، در موزه های اروپا پر از این قبیل مدارک برای جنگها و تدارکات مختلف آن زمان می باشد. این دروغ که جنگ بزرگی بوده و نمی توانسته الکی باشد، ولی نباید بدون اسناد و تحلیل های درست و واقعی آنرا پذیرفت.
توجه داشته باشید، تاریخ شخصیت و بود و نبود و آینده ملتها را می سازد، و نباید آنرا داستانی و بی پایه پذیرفت، مانند فیلم های سینمایی خالی بافی که قهرمان فیلم یک تنه هزاران نفر را می کشت و پیروز می شود. همانگونه که بارها گفته ام، انگشت شماری بی سواد بی نام و نشان، که گویا نوکران بازمانده از پیر استعمار هستند، با جو سازی و ناسزا گفتن در نظرات این وبلاگ، ترس خودشان را از واقعیت های تاریخی نشان می دهند. استعمار می خواهد بگوید ایرانی ها بسادگی از همه، حتی روی کاغذ هم شکست می خورند، و آنها با ترفند دروغها شخصیت تاریخی و ملی ما را کوچک می پندارند.
پرسش ۶۵۲: آیا جنگ چالدران نشان دهنده قهرمانی ملت ایران نبود؟
پاسخ و نظر انوش راوید: دروغ نبرد چالدران دروغ یک نبرد محلی نیست، بلکه افشای دروغ تعیین مرز های استعماری انگلستان است. مرز هایی که تا ابتدای قرن ۱۹ میلادی وجود نداشتند، و مردم قاره کهن آزادانه می رفتند و می آمدند و یکی بودند. دروغ این گونه تاریخها شاید نه در اصل آن باشد، بلکه در توسل و توجیه توسط دشمنان است، منظور من از مطرح کردن دروغ نبرد چالدران، گفتن نقاط و نکات کلیدی تاریخ است، که ما را به امروز رسانیده. شاید بپرسید در زمانی که نبرد محلی چالدران اتفاق افتاد استعمار انگلستان کجا بود، و بگویید اصلاً وجود نداشت! بله در آن زمان وجود نداشت، اما در قرن ۱۹ آنها تاریخ ها نوشتند، بزرگ های تاریخ را کوچک کردند، و کوچک ها را بزرگ، تا هر آنچه باب استعمار است بسازند. تعیین مرز چالدران در قرن ۱۹ اتفاق افتاد، نه در زمان خودش، مرزی که استعمار را با جهان زیر دست مشخص می کرد. با این مرز و نبرد چالدران، تاریخ باروت و بازوکا را از ایران ربودند، اصالت تاریخی تمدن سازمان قبیله ای را، که مرز و بند و بست نداشت، به سیستم فئودالی شاه سالاری دگرگون کردند، و بسیاری موضوعات دیگر، که برای هر کدامشان در وبلاگ توضیح نوشته ام.
سپس عثمانی را امپراتوری دینی ساختند، و تا زمانی که می خواستند نگه داشتند، تا به امروز که دوباره آنرا برپا سازند، شاید بتوانند یکبار دیگر غوغا بپا کنند، و سر یاران خودشان را کلاه بگذارند، و سپس نفت و منابع و منافع ببرند. دروغ نبرد چالداران و نبرد عرب و مغول و این آن، بهانه ای است تا جوان باهوش ایرانی درست بیاندیشد، و هر آنچه را می گویند، براحتی و بدون تحقیق و تحلیل های تخصصی نپذیرد. شعار از غیرت و دلاوری ایرانی دیگر فایده ای ندارد، همانگونه که بالا و در وبلاگ زیاد نوشته ام، و همه هم خوب می دانند، در قرن ۲۱ جهان را باید حرفه دید، من نیز سعی می کنم، اگر بتوانم چنین ببینم، و آینده بینی هم داشته باشم.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
دلایل بچگانه شکست
می نویسند: در این جنگ نیروهای قزلباش نزدیک به چهل هزار تن و سپاه عثمانی قریب به یکصد هزار نفر بودند که قزلباشان به علت شمار کمتر و نداشتن سلاح آتشین از سپاه عثمانی شکست خوردند. در این جنگ سربازان ایرانی با شمشیر، نیزه و تیر و کمان میجنگیدند در حالیکه ارتش عثمانی از توپ و تفنگ بهره میجست. البته صفویان پیش از این جنگ سلاحهای آتشین در اختیار داشته و به روش استفاده از آنها نیز آشنایی داشتند و شاه اسماعیل برای رسیدن به سلطنت از توپ و تفنگ استفاده کرده بود. دلیل استفاده نکردن از این سلاحها در جنگ چالدران ناشی از سیاستهای جنگی ایشان بود. چون توپ خانه تحرک سوارهنظام را محدود میکرد، در جنگهای صحرایی از توپخانه استفاده نمیکردند و در مواردی هم که استفاده شد مؤثر واقع نگردید، سلاحهای گرم ایرانیان از لحاظ تعداد انگشت شمار و از لحاظ کیفیت قابل قیاس با سلاحهای ارتش سلطانی نبود بنابر این، از استفاده از توپخانه صرفنظر شد چون به لحاظ کم بودن تعداد ثمری نداشت. همچنین ایرانیان ذاتاً به سلاح آتشین بیعلاقه بودند و استفاده از آن را ناجوانمردانه و ناشی از بزدلی میدانستند. ویکی پدیا.
از این دلایل بچگانه تر وجود ندارد: ایرانیها نسبت به سلاح آتشین بی علاقه بودند!!
کلی پرت و پلا می گویند، تا دروغشان را جا بیاندازند….
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
سلطان سلیم اوِل
. . . داستان هایی برای سلطانی که آثاری در تاریخ ندارد . . .
سلطان سلیم یکم (زادۀ ۱۴۶۵ ـ درگذشتۀ ۱۵۲۰)؛ پس از کشتن ولیعهد و برادر دیگرش، پدر بیمار خود بایزید دوم را بهدنبال کودتایی از سلطنت خلع کرد، و خود در سال ۹۱۸ ه.ق. (۱۵۱۲ میلادی) بهجای وی سلطان امپراتوری عثمانی شد. او در میان پنج برادر خود از همه جوانتر بود. سلطان سلیم تا سال ۱۵۲۰ میلادی فقط هشت سال سلطنت کرد. او مردی جسور، خونریز و مستبد بود. تاریخنگاران ترک او را «یاووز (یاوُز)» یعنی بُرنده و قاطع و ثابتقدم لقب دادهاند. اروپاییان او را “سهمناک” خواندهاند.
درباره وی گویند: وی علاقه و ارادت خاصی به ایران داشته و آن سرزمین را مقدس میپنداشته و هنگام مخاطب قرار دادن سربازان خود، از آنان میخواهد که آهسته قدم بردارند، زیرا ایران سرزمین بزرگان است. سلیم، از تشویق شاعران فارسیگوی دریغ نمیکرد، خود به فارسی شعر میسرود و “سلیم” یا “سلیمی” تخلص میکرد. دیوانی مشتمل بر دو هراز بیت فارسی دارد، اما گویا تنها یک بیت شعر به ترکی از او بر جای مانده است.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
تا ۱۳۵۵ آرامگاه شهدای چالدران پیدا نبوده
تصویر روزنامه محمد رضا شاه پهلوی در ۱۳۵۵ آذربایجان شرقی، فرمان برای پیدا کردن آرامگاه شهدای چالدران، عکس شماره ۴۷۸۰.
ــ چرا پیدا نبوده؟ مگر دارای اهمیت نبوده؟ چرا از ۱۳۵۵ مهم شد؟ و و و؟
ــ آیا وجود نداشته؟
درک از مفهوم علم داشته باشیم و بپرسیم

اگر از کسانیکه درباره جنگ چالدران و یا جنگهای دیگر داستان بنام تاریخ گفته اند بپرسیم: توضیح موقعیت انسانی و زمین و جغرافیای منطقه، توضیح آموزش نظامی و ترابری و پشتیبانی؟ نام توپها و سال ساخت آنها؟ وزن توپها و برد آنها چقدر بود؟ حمل آنها چگونه بود؟ گلوله های آنها سنگی یا انفجاری بود؟ ترکیب ساخت باروت آنها؟ یا زمان نواخت آنها؟ نوع و برد تفنگها؟ حتی نژاد و نوع تربیت اسبها؟ آلیاژ سلاحها؟ و پرسشهای زیاد و مختلف رکنهای نظامی در آن داستان تاریخ شده؟ آن نویسنده های دروغنویس هیچی نمیدانند و خبر نداشتند، و نتوانستند دروغ خودشان را درست بنویسند. در طی بیست سال گذشته وبلاگ نویسی من، متوجه شدم هیچ کس نه این پرسشها را میداند، نه پاسخ آنها را، در سیستم آموزشی یاد داده اند، حافظه محور باشند نه پرسشگر. . نگاره 7487.
مهم: بعضیها یکی دو تا کتاب آموزشی و بازاری میخوانند، و فکر میکنند که دانای کل شده اند، بدون نوشتن و گفتن و پرسیدن، این احساس و توهم دانایی، نادانی مطلق است.

من تمام کتابها و داستانها و پیمانها و جغرافیا و جنگ افزارهای جنگ چالدران را خوانده ام، از آنها هیچ واقعیت بدست نیاوردم، زیرا همه آغشته به دروغ هستند. کسانیکه دروغ گفته اند، از موقعیتهای انسانی و زمین و جغرافیای منطقه، و زمان جنگ و ترابری و پشتیبانی و جنگ افزارها و برد آنها هیچ نمیدانستند، نویسنده های دروغنویس هیچی نمیدانستند و خبر نداشتند، و نتوانستند دروغ خودشان را درست بنویسند. شما چطور باور میکنید، آیا خیلی ساده اید یا خیلی کم دانش هستید؟ از دروغهای تاریخ پرسش داشته باشید، و از خودتان و دیگران بپرسید، تا دانایی خود را متوجه شوید. نگاره 11054.
تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران
مستند های مربوط
مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید، لینک آن در ستون کناری
آبی= روشنفکری و فروتنی، زرد= خرد و هوشیاری، قرمز= عشق و پایداری، مشروح اینجا
توجه ۱: اگر وبسایت ارگ ایران به هر علت و اتفاق، مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد، در جستجوها بنویسید: وبلاگ انوش راوید، یا، فهرست مقالات انوش راوید، سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید. از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم، همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع، آزاد و باعث خوشحالی من است.
توجه ۲: جهت یافتن مطالب، یا پاسخ پرسش های خود، کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری ارگ ایران بنویسید، و مطالب را مطالعه نمایید. در جهت دانش مربوطه وبلاگم، با استراتژی مشخص یاریم نمایید.
توجه ۳: مطالب وبسایت ارگ ایران، توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر، بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود، از این نظر هیچ مسئله ای نیست، و باعث خوشحالی من است. ولی عزیزان توجه داشته باشند، که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب، به ارگ ایران مراجعه نمایند.
293 دیدگاه برای “تاریخ جغرافیای داستان نبرد چالدران از کلیدهای مرز بندی قرون جدید است”
فارسی:
«یک ملت را نباید از تخت پادشاهانش شناخت؛ زیرا قدرتمندان همیشه در برابر نگاهها، نقابهای زیبا بر چهره دارند. حقیقت یک سرزمین در کاخها آشکار نمیشود؛ در کوچههایی دیده میشود که صدای ضعیفترینها در آن گم شده است.
قدرت، هنرِ احترام گذاشتن به کسانی نیست که میتوانند به تو آسیب بزنند؛ بلکه آزمون واقعی آن است که چگونه با کسی رفتار میکنی که هیچ قدرتی برای بازپرداخت محبت یا انتقام از تو ندارد.
تمدنی که با ضعیفان خود بیرحم است، حتی اگر هزاران قصر بسازد، درونش ویرانهای پنهان دارد. زیرا ارزش یک جهان را نه با ارتفاع برجهایش، بلکه با عمق انسانیتش میسنجند.
به سایههای یک ملت نگاه کن؛ همانجا حقیقت آن پنهان شده است. جایی که هیچ دوربینی نیست، اخلاق واقعی آغاز میشود.»
—
Türkçe:
«Bir millet, tahtta oturanların ihtişamıyla ölçülmez; çünkü güçlüler çoğu zaman bakışların önünde güzel maskeler taşırlar. Bir ülkenin gerçeği saraylarda değil, en zayıf seslerin duyulmadığı sokaklarda ortaya çıkar.
Gerçek güç, sana zarar verebilecek insanlara iyi davranmak değildir; asıl sınav, senden hiçbir karşılık bekleyemeyen ve sana karşı koyacak gücü olmayanlara nasıl davrandığındır.
Zayıflarına acımasız davranan bir toplum, binlerce görkemli yapı kursa bile içinde görünmeyen bir çöküş taşır. Çünkü bir medeniyetin değeri kulelerinin yüksekliğiyle değil, insanlığının derinliğiyle ölçülür.
Bir milletin gölgelerine bak; gerçek yüzü orada saklıdır. Hiçbir kameranın olmadığı yerde, gerçek ahlâk ortaya çıkar.»
« سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »
فارسی:
«نماز، فقط حرکتِ بدن در برابر آسمان نیست؛ لحظهای است که انسان از هیاهوی جهان جدا میشود و به عمیقترین اتاقِ وجود خویش قدم میگذارد.
این قرار، با کسی نیست که در شلوغیِ زمان گم شود؛ بلکه با حقیقتی است که همیشه حاضر است، حتی وقتی تو فراموش میکنی.
دیر رسیدن به این ملاقات، از دست دادن یک لحظهی معمولی نیست؛ از دست دادن فرصتی است برای دیدن خودِ واقعیات در آینهای که دروغ نمیگوید.
جهان تو را با هزار صدا صدا میزند، اما در سکوت این قرار، صدایی را میشنوی که پیش از تمام صداها وجود داشته است.
پس با قلبی خسته اما حاضر بیا؛ زیرا گاهی بزرگترین سفر، فقط چند دقیقه ایستادن در برابر کسی است که همیشه منتظر تو بوده است.»
—
Türkçe:
«Namaz, yalnızca bedenin göğe yönelen bir hareketi değildir; insanın dünyanın gürültüsünden uzaklaşıp kendi varlığının en derin yerine yaptığı bir yolculuktur.
Bu bir buluşmadır; zamanın içinde kaybolan sıradan bir randevu değil, sen unutsan bile seni unutmayan bir Hakikat ile yapılan bir karşılaşmadır.
Bu buluşmaya geç kalmak, sadece birkaç dakikayı kaybetmek değildir; insanın kendi özünü görebileceği sessiz bir aynadan uzak kalmasıdır.
Dünya seni bin farklı sesle çağırır; fakat bu sessizlikte, bütün seslerden önce var olan o çağrıyı duyarsın.
Öyleyse yorgun bir kalple bile olsa gel; çünkü bazen en büyük yolculuk, seni her zaman bekleyen Zât’ın huzurunda birkaç dakika durabilmektir.»
« سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »
فارسی:
«همزبان بودن، همیشه به معنای فهمیده شدن نیست؛ گاهی نزدیکترین صداها، دورترین جهانها را در خود پنهان کردهاند.
کسی که زبان تو را میداند اما روح تو را نمیفهمد، میتواند از هزار دشمن بیگانه خطرناکتر باشد؛ زیرا دشمن بیرونی را میبینی، اما بیگانگیِ پنهان در کنار خودت را نه.
مرگِ یک دانا همیشه پایان زندگی نیست؛ گاهی زندگی کردن در میان کسانی است که نمیخواهند ببینند، نمیخواهند بشنوند و از پرسیدن میترسند.
برای ذهنی که بیدار شده، زندان واقعی دیوارها نیست؛ گفتوگو با کسانی است که در خواب خود را بیدار میپندارند.
زیرا همزبانی تنها اشتراکِ واژههاست؛ اما همدلی، کشفِ جهانی مشترک در تاریکیِ دو روح است.
و باور کن، یک ذهن فهمیدهشده، ارزشمندتر از هزار صدای تکرارشونده است.»
شعر:
همزبانِ بیوفا، زهرِ پنهانِ راه است
گاه یک لبخندِ نزدیک، از هزار تیغ سیاه است
مرگِ دانا نیست فقط خاموشیِ نفس و جان
مرگ او باشد میانِ جمعِ خوابآلودگان
لفظها پل نیستند، گر دل از دل دور شد
همدلی نور است، آنگاه که زبان مهجور شد
—
Türkçe:
«Hem-zebân olmak her vakit hem-deryâ olmak değildir. Bazen aynı kelimeleri söyleyen iki insan, birbirine en uzak iki âlemde yaşayabilir.
Zîra lisânını bilen lâkin rûhunu anlamayan kimse, bin yabancı düşmandan daha ağır bir yalnızlık bırakabilir.
Ârifin ölümü yalnız nefesin kesilmesi değildir; bazen hakikati arayan bir aklın, hakikatten kaçan kalabalıklar içinde yaşamasıdır.
Uyanmış bir zihin için asıl zindan taş duvarlar değil, uykusunu saadet sananlarla aynı âlemde mahpus kalmaktır.
Çünkü hem-zebânlık yalnız kelimelerin ortaklığıdır; lâkin hem-dillik, iki ruhun karanlıkta birbirinin nurunu bulmasıdır.
Ve bil ki bir kalbin anlaşılması, bin boş sesin yankısından daha kıymetlidir.»
Şiir:
Hem-zebân-ı nâ-muvâfık, zehr-i hafîdir yolda
Bazen yakın bir tebessüm, bin kılıçtan ağırdır ruhta
Ârifin ölümü değil yalnız bedenin fenâsı
Nâdânlar meclisinde yaşamakdır asıl cefâsı
Laf ile gönül birleşmez, dil yalnız köprü değildir
Hem-dillik bir nûrdur, her lisânın erişemediği sırdır
« سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »
فارسی:
«انسانی که درد دندان دارد، جهان را از پشت پردهی درد خود میبیند؛ پس گمان میکند هر لبخندی که میبیند، نشانهی آرامش است. او نمیداند شاید پشت آن لبخند، زخمی پنهان باشد که هیچکس آن را نمیبیند.
فقیر، گاهی ثروتمند را موجودی رها از رنج تصور میکند؛ همانگونه که بیمار، سالم را صاحب خوشبختی مطلق میپندارد. اما این تنها یک توهم دیگرِ ذهن است؛ زیرا هر موجودی در این جهان، زندانیِ نوعی از درد است.
سایهی یک انسان را با نورِ زندگیِ انسان دیگر مقایسه نکن. تو فقط بخش آشکارِ داستان دیگران را میبینی، نه فصلهای تاریکی را که پشت پرده نوشتهاند.
بزرگترین فریب ذهن این است که باور کنیم رنج فقط در جایی وجود دارد که ما ایستادهایم؛ در حالی که هر کس، به شیوهی خودش، در حال جنگیدن با هیولایی نامرئی است.»
Türkçe:
«Dişi ağrıyan bir insan, dünyayı kendi acısının perdesinin arkasından görür; bu yüzden gördüğü her gülümsemenin mutluluk anlamına geldiğini sanır. Oysa bilmez ki bazı gülümsemelerin arkasında kimsenin görmediği yaralar saklıdır.
Yoksul insan bazen zengini acılardan tamamen kurtulmuş biri olarak hayal eder; tıpkı hasta birinin sağlıklı insanı kusursuz bir mutluluğun sahibi sanması gibi. Fakat bu, zihnin yarattığı başka bir yanılsamadır; çünkü bu dünyadaki her varlık, kendi görünmez yükünü taşır.
Bir insanın gölgesini, başka bir insanın ışığıyla karşılaştırma. Sen yalnızca başkalarının hikâyesinin görünen sayfalarını okuyorsun; karanlık bölümlerini değil.
Zihnin en büyük oyunu, acının yalnızca bulunduğun yerde var olduğuna inandırmaktır. Oysa herkes, kendi görünmez canavarıyla kendi savaşını vermektedir.»
« سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »
فارسی:
«کسی که برای احساس بزرگ بودن، دیگری را کوچک میکند، در حقیقت اعتراف میکند که درون خودش چیزی شکسته است. زیرا انسانِ قدرتمند نیازی به خرد کردن دیگران ندارد؛ فقط موجودی که از پوچی درون خود میترسد، برای اثبات ارتفاع خویش، دیگران را به زمین میزند.
به آینه نگاه کن؛ هر زخمی که بر روح دیگری حک میکنی، پیش از آن در تاریکیِ وجود خودت متولد شده است. تحقیر دیگران، فریاد آرامِ ضعفی است که لباس قدرت پوشیده.
زیرا بزرگترین شکست یک انسان این نیست که دیگران را پایین بکشد؛ بلکه این است که آنقدر در تاریکی خود غرق شود که فراموش کند برای درخشیدن، نیازی به خاموش کردن نور دیگران ندارد.»
Türkçe:
«Bir insanı küçülterek kendini büyük hissetmeye çalışan kişi, aslında kendi içindeki kırılmışlığı itiraf eder. Çünkü gerçekten güçlü olanın başkalarını ezmeye ihtiyacı yoktur; yalnızca içindeki boşluktan korkan biri, kendi yüksekliğini kanıtlamak için başkalarını aşağı çeker.
Aynaya bak; başkasının ruhuna bıraktığın her yara, önce kendi karanlığında doğmuştur. İnsanları aşağılamak, güç kılığına bürünmüş sessiz bir zayıflığın çığlığıdır.
Çünkü bir insanın en büyük yenilgisi başkalarını yere düşürmesi değildir; kendi karanlığında kaybolup parlamak için başkalarının ışığını söndürmesi gerektiğine inanmasıdır.»
« سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »
فارسی:
«رومیان راز کوچکی از طبیعت انسان را فهمیده بودند: شکمی آرام و ذهنی سرگرم، کمتر به دنبال حقیقت میگردد. برای تودهها نان و نمایش فراهم کن؛ نه برای آنکه خوشحال شوند، بلکه تا آنقدر مشغول رؤیاهای کوچک خود باشند که خواب بزرگتر را نبینند.
اما خطرناکترین سیرک، آن نیست که در میدانها ساخته میشود؛ بلکه آن است که در ذهن انسانها برپا میگردد. وقتی سرگرمی جای اندیشه را بگیرد، صداها خاموش نمیشوند؛ فقط در میان هیاهو گم میشوند.
ورزش، شهرت، موسیقی و نمایش، خود دشمن انسان نیستند؛ اما وقتی به جای پرسش، تفکر و شناخت جهان بنشینند، به آینههایی تبدیل میشوند که انسان را سرگرم تماشای تصویر خود میکنند، در حالی که حقیقت پشت سر او ایستاده است.
زیرا بزرگترین پیروزی بر یک انسان، گرفتن آزادی او نیست؛ بلکه متقاعد کردن اوست که دیگر نیازی به جستوجوی آزادی ندارد.»
Türkçe:
«Romalılar insan doğasının küçük ama karanlık bir sırrını anlamışlardı: Karnı dolu ve zihni sürekli meşgul olan insan, gerçeği sorgulamaya daha az zaman ayırır. Halka ekmek ve gösteri ver; sadece mutlu olmaları için değil, daha büyük soruları sormayı unutacak kadar oyalanmaları için.
Fakat en tehlikeli sirk arenalarda kurulmaz; insan zihninin içinde kurulur. Eğlence düşüncenin yerini aldığında, sesler yok olmaz; sadece gürültünün içinde kaybolur.
Spor, müzik, şöhret ve gösteri kendi başlarına düşman değildir. Ancak sorgulamanın, bilincin ve gerçeği aramanın yerine geçtiklerinde, insanı kendi yansımasına baktıran aynalara dönüşürler; oysa gerçek, onun arkasında sessizce beklemektedir.
Çünkü bir insan üzerindeki en büyük zafer, onun özgürlüğünü elinden almak değildir; ona artık özgürlüğü aramaya ihtiyacı olmadığına inandırmaktır.»
« سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »
فارسی:
«در تاریکترین اتاق وجودت، هیولاهای خودت را پیدا کن؛ زیرا کسی که سایهی خویش را انکار میکند، هرگز نور را نخواهد شناخت. اما وقتی به دیگران نگاه میکنی، به دنبال جرقههای نور باش؛ زیرا هر موجودی ترکیبی از آشوب و زیبایی است. خرد واقعی آن نیست که جهان را قضاوت کند، بلکه آن است که تاریکیِ درون خود را ببیند و روشناییِ پنهان در دیگران را کشف کند.»
Türkçe:
«Kendi varlığının en karanlık odalarında kendi canavarlarını bul; çünkü kendi gölgesini inkâr eden biri, gerçek ışığı asla tanıyamaz. Fakat başkalarına baktığında onların içindeki kıvılcım olan iyiliği ara; çünkü her insan kaos ile güzelliğin tuhaf bir birleşimidir. Gerçek bilgelik dünyayı yargılamak değil, kendi içindeki karanlığı görmek ve başkalarının saklı ışığını keşfetmektir.»
« سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »
فارسی:
«هیچ اندوهی آنقدر عمیق نیست که در برابر شعلهی آگاهی دوام بیاورد؛ زیرا یک ساعت مطالعه، نه غم را نابود میکند و نه جهان را تغییر میدهد، بلکه به انسان میآموزد که رنج نیز تنها سایهای از نادانی است. ذهنی که میخواند، از زندان احساسات فراتر میرود و به تماشای بیرحمانهی حقیقت مینشیند.»
Türkçe:
«Hiçbir keder, bilincin ateşi karşısında sonsuza dek ayakta kalamaz; çünkü bir saatlik okuma acıyı yok etmez, dünyayı da değiştirmez. Fakat insana şunu öğretir: Acı, çoğu zaman cehaletin yarattığı bir gölgeden ibarettir. Okuyan bir zihin, duyguların hapishanesinden çıkar ve gerçeğin acımasız yüzüne bakmayı öğrenir.»
« سلطان یاووز سلیم، فیلسوف شاه افلاطونی و مارکوس اورلیوس جهان اسلام »
سلام و درود بر شما استاد عزیز و گرامی، وقت ارزشمند شما رو نمیگیرم و از شما یه تقاضایی که دارم اینه که اگر وقت کردید برای شیخ سلیم رومی گنجوی (سلطان سلیم گنجوی عثمانی) مقاله ای در وبسایتتان ارگ ایران بسازید و تمام مقالاتی که در کامنت و تلگرام فرستادم به غیر از اشعار که حجم آنها بیشتر است و در آن مقاله بگذارید و اگر هم دوست داشتید بعضی از اشعاری که در کامنت فرستادم با تفاسیرشون رو در اختیار مخاطبان عزیز ارگ ایران در آن مقاله قرار دهید و نوشته « سلطان سلیم اول، سلطانی که آثاری در تاریخ ندارد رو پاک کنید به یه دلایلی که من منابع برای شما فرستادم و به جاش نوشته هایی که در لینک های پایین هست در ویکی پدیا رو در پایین بگذارید:
توجه: تمام این بخش مقاله رو بردارید و به مقاله دروغ نبرد چالدران اضافه کنید و بخش مقاله ی تان یعنی سلطانی که آثاری در تاریخ ندارد رو حذف کنید و به جای آن نوشته های ویکی پدیا رو بزارید و اینم حتما بگید که از ویکی پدیا آوردید و نظر شخصی شما و من هست
https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&opi=89978449&url=https://fa.wikipedia.org/wiki/%25D8%25AF%25DB%258C%25D9%2588%25D8%25A7%25D9%2586_%25D8%25B3%25D9%2584%25D8%25B7%25D8%25A7%25D9%2586_%25D8%25B3%25D9%2584%25DB%258C%25D9%2585&ved=2ahUKEwjZubmhqL6VAxXwWkEAHaPWGgAQFnoECBAQAQ&sqi=2&usg=AOvVaw2_LVNWSOPla4kTH_hAqO27
سلیم یکم ویکی پدیا: بخش تاثیر سلیم یکم بر ملاصدرا و دکارت و اسپینوزا و… رو از این مقاله بردارید و در مقاله خودتان یعنی دروغ نبرد چالدران قرار دهید به جای سلطانی که آثاری در تاریخ ندارد… .
https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85_%DB%8C%DA%A9%D9%85
پایدار و تندرست باشید، وقت شما رو نمیگیرم، در پناه خداوند باشید و انشالله که حق پشتیبان شما باشد… 🌹🙏🌹🙏🌹
ای نگاریم، نامِ پاکین، عالمِ جاندا بویوک
گؤزدن اولدوم، سِندی شیشم، عمریم اولدو دؤنه-دؤک
اؤلومدیر چاره، دئدیم، بو غصّهنین درمانینا
وصلین اولمازسا، اؤلوم ده، دردِ هجراندان بویوک
اؤزگهم اولدو سن، من اولدوم، سن ده سندیر، ای عزیز
عالمین حِیرتیدیر بو، بیزدهدیر بو رسم و کؤک
دوست و دشمن، هر که دَردیم، دینلهدی، عاشق اولوب
بو نِگارین جلوهسیدیر، هر گؤزه اولدو کؤلک
او گؤزلرکی، سلیمی، رویون گؤردو، خوابِ غفلتده
بعدِ اول، گؤزلره باخماز، اولدو بو چشمهم کؤنک
« سلطان یاووز سلیم »
آدمی در بندِ اندوه، چون نهان گردد دمی
در هوایِ بیکسی، بارانفشان گردد غمی
روزگارِ تیرهبختان چون خزان گردد به جان
فصلِ گلافشانِ آنان، در زمستان ماتمی
گر زِ داغِ قدِ رعنایی به بند افتد دلی
خلوتِ جانش به زندان، در پیِ آن درهمی
آن دو نرگسمستِ او چون خیره گردد بر رقیب
جانِ مسکینِ پریشان، در پیاش گردد کمی
زورقِ بشکستهٔ دل در یمِ پرشور و شین
غرقِ طوفان گشت و گم شد در میانِ مبهمی
گرچه داغِ لعلِ جانان کهنه شد بر سینه، باز
مرهمی آید که سازد عاقبت، آن مرهمی
دل به دریا زد سلیم، از بانگِ نای و نالهها
در میانِ نیستان، جوید چنان راهِ کمی
عطرِ زلفش چون بپیچد در مسیرِ دیدهها
اشکِ شوقی بر رخ آمد، غرقِ بارانِ یمی
بغضِ دیرین در گلو ماند و به شب فریاد شد
از جفایِ بیمهری، جان شده چون ماتمی
رفتی و از بیوفاییها، حکایتها بماند
سوزِ این هجرانِ ممتد، بر دلِ ما سلیمیا
« سلطان یاووز سلیم »
بلبلایدیم، ره-یِ عشقه دوشوب اولدوم زبون
خسه اولدو عشقیم، بو غلطدیر، بو حَزیندیر بو فسون
خسه گُل دئدیم، اؤزگه گُله خس دئدی، نادانلیقدیر
عقلِ ناقص، بو قارانلیق، دؤنوبدور، ائیلر جنون
شاهینِ بختیم، بلند پرواز ائدر، کرکس دئییل
لاشه ایچره، بو گؤزوم، گؤرمهدی بیر ذره سکون
رهبرِ گمراهِ اولان، منزله هرگز یئتمز
گرچه بانگِ جرس آلار، اولماز دئییل، اولماز فزون
نسبتِ سیمرغ و مگس، عالمِ جولاندا عیان
حُرمتِ میخانهده، هوسه اولماز هیچبیر قشون
آبِ کرجده صفا یوخ، آرزوم آرازین سویودور
یادِ یاران، قفسده اسیره، اولار بیر دَیرِ خون
غمخواریندیر شبِ تنهایی، سلیم، گؤز یاشین
بو غمدن قورتارار سنی، ائیلر بو جانی مَوزون
« سلطان یاووز سلیم »
از این قومِ دگررنگ و از این دوران، گریزانم
زِ خصمِ در لباسِ دوست، لرزان و هراسانم
به ظاهر یار و در باطن، خریدارِ متاعِ ما
از آن سستی که میفروشد ارزان، در هراسانم
چو در جایی رسد نادان، شود مستِ غرورِ خود
از این دونهمتانِ بیخرد، در رنج و حیرانم
هر آن کو خفته در خلوت، ولی بر پرده میتازد
زِ عصیانِ نهان و صورتِ عریان، گریزانم
کسی کو سرکِشَد دائم به کارِ این و آن، بیجا
زِ جولانِ چنین مردِ نقیصافسان، گریزانم
دبستان و دغلبازی، حکایتهایِ دیرین است
زِ هر چوپانصفت در مسلکِ کتمان، هراسانم
نمیزیبد مروت بر تنِ مردانِ بیمردی
از این نامردمان در مُلکِ جان، در رنج و نالانم
از نامردانِ این زمانه سلیم سخت بیزار است
که من از فتنهٔ این ناکسان، پیوسته لرزانم
« سلطان یاووز سلیم »
ای که نورِ طلعتِ تو، عالمآرا کردهام
مستِ آن چشمم که از وی، عشق پیدا کردهام
رخصتی ده تا به بویِ گلشنِ وصلت رسم
زانکه دردِ اشتیاقَت، بیشکیبا کردهام
آن دو چشمِ فتنه، محرومم مکن از دیدنش
کز غمش صد قصّه در مجنون و لیلا کردهام
جرعهای از لعلِ شکربارِ خود بر جان فشان
کآنچنان نوشیدنش، در دل هویدا کردهام
تیرِ مژگانت نهان بر سینه بنشسته چنین
زان سبب در دامِ عشقت، جایِ مأوا کردهام
همچو نِی از بندبندم، نالهها خیزد مدام
استخوان سوده، در این ره جانِ خود را کردهام
عشقِ تو شیرینتراز شیرین و فرهاد است و بس
دستِ خود بر دامنِ آن یارِ رعنا کردهام
تبزده در آتشِ سوزانِ عشقت سوختم
این حیاتِ جاودان را، وقفِ سودا کردهام
گردِ شمعِ رویِ تو پروانه-وش رقصان شدم
دودمانم رفت و من، خود را به یغما کردهام
سلیمی خونِ دل، شد بر درت آبِ وضو
من که جز کویِ تو، درِ دگر نه پیدا کردهام
« سلطان یاووز سلیم »
ای که در بحرِ تفکّر، گوهری کَاندر مَکُن
خلوتِ دل را به نورِ بیبصَر، روشن مَکُن
عقلِ کل، آن پادشاهِ مُلکِ جانِ بیقرار
بیحضورِ فکرِ روشن، مُلکِ خود مسکن مَکُن
اندیشه، آن خورشیدِ تابانِ شبِ تاریکِ ماست
جانِ خود را دور از این انوارِ عالمافکن مَکُن
فکرِ حقبین، تیغِ برّان در کفِ صاحبدلان
جز به ذکرِ حق، تو این شمشیر را جوشن مَکُن
خاکِ غفلت بر سرِ دیهیمِ دانش مینشان
سلطنت جز در پیِ اندیشه، اندر تَن مَکُن
چون سلیمی دیده بگشا بر حقایق، دمبهدم
فکرِ پوچِ خلق را، زادِ ره و مأمن مَکُن
« سلطان یاووز سلیم »
گل، ای جان، بیر گولوِشله دردِ هجرانی مداوا قیل
بساطِ مِهرِ پاکی، کؤنلومون ایچره هویدا قیل
او گؤزلردن یول آچ، ای مَه، بو آواره پریشانام
باخیشلارینلا ای جان، عالمی عالمده زیبا قیل
دوشوبدور حالیم، ای یار، هامیدان اوزاقام، تنها
بو عُمرون باقیسیندا، سن منی جمعدن رها قیل
دئگیل یانیمداسان، توت اللریمی، ای مهِ رخشنده
اؤزومدن گماولوبدور جان، منی بیر لحظه پیدا قیل
سَسلهم، جان وئرم هر دم، باخیشلارینلا جانگیرام
بو عشقین عالمینده، منی باز سَنله رسوا قیل
بو وانفسایِ عالمده، بو مستلیک، می-یِ نابدیر
مِیسیز، سلیمی، ای لیلی، بو کؤنلوم، مستِ شیدا قیل
بو شبلر، بیر نفسله، صبحه دؤندر بو قارانلیغی
بو سیاه دونیامی، سن، بو نفسله، غرقِ فردا قیل
« سلطان یاووز سلیم »
از کنارم بیتفاوت، رد مشو ای مهلقا
یک دمی بنشین و حالِ زارِ این دل را بخوان
روز و شب کارم نشستن بر سرِ راهِ تو شد
رهگذر گشتی به چشمام، قدرِ این لحظه بدان
هر قدم کز سنگفرشِ این گذر برمینهی
آتشی در سینه افروزد، تو آتش در فشان
سر به زیر و سرد و ساکت، در کمینِ یک نظر
تا که چشمانِ تو چرخد، ناگهان بر من عیان
لحظهای درنگات، بازآرد بهارِ غنچه را
گل بریزد از لبات بر رویِ این جانِ نوان
با کلامی از تو، این جانِ خسته میگیرد حیات
حرفی از لعلات بزن، ای یارِ شیریننطقِ آن
میخرامی همچو طاووسی و، آهِ سردِ من
میرود تا ورایِ چرخ و سویِ کهکشان
ماهِ من! آهسته تر بگذر از این کویِ دلم
پای بر این خاک نِه، نگذار رو سویِ آسمان
در زیرِ پایات سلیما بنگر آن افتاده را
از کنارم بیتفاوت، رد مشو ای جانِ جان
« سلطان یاووز سلیم »
عشق آن باشد که هر دم، در پیِ زنجیرِ توست
نامِ تو بر لوحِ جانام، در گروِ تفسیرِ توست
عشق یعنی دیدنِِِِ آن چشمِ پُرمهرِ تو را
در دلِ آن دیده بنگر، حکمِ تقدیرِ توست
در تعلل میکنی، ای جان! برایِ قتلِ من
چون تپشهایِ دلِ من، ذکرِ تکبیرِ توست
خوابِ من آغشته در ابهامِ بیداری شده
چشمِ من در بست و بازاش، ماتِ تصویرِ توست
منطقِ یونان و استدلالِ خشکِ آنسویِ باد
احترامام هر نفس، وابسته بر تحقیرِ توست
آوارهیِ کویت، سلیم، در این بازارِ عشق
عمرِ من در هر نَفَس، مُحتاجِ زنجیرِ توست
« سلطان یاووز سلیم »
گلیبسن جانِ جانان، ایندی اما، نیچون؟ ای جان
یِخیلمیشدیر بو جان، یوخدور طاقتیم، نیچون؟ ای جان
او نُوشدارو، او رستم، سهرابدان سونرا گلیبدیر
او سنگدل، او بیمهریم، نیچوندور ایندی، نیچون؟ ای جان
نه مهلت وار، نه فردا، بیز بو گونده میهماندیر
بو عُمرِ کوته، اولموشدور بیزه فانی، نیچون؟ ای جان
جوانیمله وئردیم نازینا، ایندی جوانلار
بو پیری، بو خزاندان، ناز ائدرکن، نیچون؟ ای جان
سنی فرهادِ شیدا، او شیرینلبلرله گؤردوم
جوابیندا او تلخیلر، بو نیسگیلدیر، نیچون؟ ای جان
فلکلر، بیز مشتاقلاری، داغیتدی، حیفا عالم
داغیلمازمی بو عالم، بو فاجعهدیر، نیچون؟ ای جان
بو راهِ قیامتدیر، سلیم، بو یولدا بیر حبیبسیز
گئدیرسن، بو سفردیر، عجبدیر، نیچون؟ ای جان
« سلطان یاووز سلیم »
گلیبسن، جان فدا ائتدیم، دایان، گئتمه، امان، سؤیلر
بو هجراندان جانیم چیخدی، دایان، گئتمه، عیان سؤیلر
گؤزوم یولدا، قالیبدیر، ای مهِ انور، گل ای دلبر
باشیم قویام کؤکسونه، گل، دایان، گئتمه، روان سؤیلر
بو حیران کؤنلومون، ای جان، نظر قیل حالینا هر دم
او گؤزلر، مَست ائدیر، گل، دایان، گئتمه، فغان سؤیلر
اؤپوشدور آرزوم، ای گول، او خندان لعلِ لبلرده
بو سئودا، جانگیرهمدیر، گل، دایان، گئتمه، بیان سؤیلر
سنسن قلبیمده سلطان، حُکم ائیله، مَندیر فرمانبر
اطاعتدیر یولوم، گل، دایان، گئتمه، جِنان سؤیلر
کویرِ تشنهیم، ای ابرِ رحمت، یاغ، بو جانیمدیر
بو تشنه، محتاجِ باراندیر، دایان، گئتمه، یانان سؤیلر
گولوشلر آرتیندا، غملر، نهاندیر، ای عزیزِ جان!
جانیندیر عزیزِ حق، سلیمی، دایان، گئتمه، رَوان سؤیلر
« سلطان یاووز سلیم »
سنسن باهاردا ان گؤزل گُل، ای نگاریم
بو عطرینله مستدیر، عقل و قراریم
گؤزوندن لاله-زار اولدو بو کؤنلوم
او شوخِ نازنین، سنسن باهاریم
مئیِ عشقینله مستانه باخیشلار
خمار ائیلر منی، ای شهریاریم
لبین لعلِ بدخشاندیر، حیاتدیر
بو جانیمدیر فدا، ای اعتباریم
او گیسوندن کؤنول پیچ و تاب ایچره
سنسن بو یولدا صبر و انظاریم
فراقین یوسفِ کنعاندیر، حیفا
سلیم، سنسن بو غمده غمگساریم
« سلطان یاووز سلیم »
ای آنکه در طراوتِ حُسنات، جهان کم است
دستِ کرم به سویِ گدایان، مُکرّم است
خورشیدِ صبح، محوِ رخات گشته در سحر
جامِ جهاننما که به کف، عینِ عالم است
ای مظهرِ هدایت و رحمت برایِ خلق
دادِِِِ زمانه دستِ تو، در اوجِ این دَم است
شوری به پا نمودی و غوغایِ صد قیام
چشمهت پُر از شراب و، به جوشش زِ خُمات غم است
سر برنتابد آنکه هوادارِ کویِ توست
بندِ قلادهات به گردنِ ما، عینِ مَرهم است
خیز ای دلا! که بانگِ صبوحی دهی به خلق
گرچه به بندِ مستی و، از پا فکنده هم است
هر بامداد، یادِ تو در ذهنِ خستهام
آن فتنهای که عقل و خرد را، چه درهم است
هم ساقیِ بهار و، هم آن شربتِ حیات
هم آتشِ کبابی و، هم بادهیِ خَم است
اسبِ طریقتات تو، سواره کُند تو را
هرچند در پیادهروی، پایِ تو محکم است
ذره به ذرهیِ عالم، به سویت در نظر
مونسِ هر چه هست، از نر و از ماده، مُرهم است
بگذر زِ بندِ خرقه و، این سجادهیِ ریا
تا تن زِ تن بشویی و، جانت بر آن یَم است
لب بند و باده نوش، در این خلوتِ سکوت
کز نطقِ پوچ، ناطقِ جان، در ماتم است
سلیمی، دستِ مستِ مرا گیر و، ره نما
سویِ بزمِ خویش، که شاهِ ره و جاده، خَم است
« سلطان یاووز سلیم »
دوش چه نوشیدهای، ای دل! که اینسان سرخوشی
دم زِ اسرارِ نهان، در پیشِ شاهان مکن
بادهیِ خاصات که دادند، نقلِ جانات گشته است
بویِ آن می میزند، نطقِ پریشان مکن
روزِ اول جانِ تو، نوشید از میثاقِ عشق
خواجهیِ کون و مکانی، بندگیِ آن مکن
دوشِ مستان ریختی می، وز برِ ما تاختی
دستِ ما گیر و دگر، آنگونه هجران مکن
من همه مستِ وفا، راستام چون تیرِ تو
تیرِ هستیِ مرا، بازیِِ پیکان مکن
ای دلِ پارهام! جانِ من، دیدنِ او چاره است
تکیه بر دنیا مکن، دلبستهیِ جان مکن
نفخهیِِ حق در تو دم گشت و، دمِ اوست جان
بیهوایِ او دمی، در نایِ جانات فغان مکن
کارِ دل چون به استخوان رسید، او گفت خام
دم فرو بند از بیان، شکوه زِ جانان مکن
گرگِِ نفسات را تو در، رَم دادنِ رمه بین
چون شبانام من تو را، خویشات چو چوپان مکن
مادرِ جانات منم، شیرِ معرفتام نوش کن
میلِ سویِ دایگان، در خانهیِ کآن مکن
به سویِ شمسِ دینات، سلیمیا، نظر باز کن
چشم بر سقفِِِ دگر، سویِ چراغدان مکن
« سلطان یاووز سلیم »
—
ای کمانابرو، ترحّم قیل، مَنِ مسکینِ زارِ
کیم قیلار آهی، تیکَر تیرِ جگرسوزِ دیارِ
ای مهِ انور، فروغِ جان وئر ای دلبر، گؤزومدن
پادشاها، بیر نظر قیل، قویما درویشی خوارِ
گناهدیر گؤزسوزلوق؟ دئییلدیر، هامی دونیادا گؤرر
کیم که باخماز رویونا، گؤزسوزدو، اولدور شرمسارِ
من کیمم؟ بیر بینوایَم، سن شاهِ عالیجاه و جبار
جنگِ قلبیمدیر نگاهین، ائیلر هر لشکرِ تارِ
او کجرفتارِ زولفوندن، قاچاردیم، اولدی بیر سِحر
بس مبارک اشتباهدیر، اولدو کؤنلوم برقرارِ
کورلار چاهدا دوشر، معذوردور، من گؤزله دوشدوم
رسمِ عشقدیر، اولدو کؤنلوم بو درین چاهدا یانارِ
رنگِ زردیمدیر نشان، هجرینده، لرزاندیر بو جان
بادِ تندِ عشقِ یاره، اولدو کؤنلوم بیر غبارِ
سِحر ائدیبدیر چشمِ مستانین، سلیمی، بو دونیام
شاهدیمدیر بو سیهچشم، یوخدور اؤزگه بیر گواه اوزره
« سلطان یاووز سلیم »
—
بازآ و در برِ من، شادمانام کن امشب
همصحبتِ این جانِ ناتوانام کن امشب
بیعشقِ تو این خانه، ویرانسرایِ درد است
آبادِ این دلِِ بیخانمانام کن امشب
مجنونِ مستِ آن چشمِ پُرشرارِِ تو هستم
محبوبِِ دلِ پیر و همجوانام کن امشب
مستانه پا بگذار بر چشمِ مشتاقِِِ من
بر جانِِ من، چون بادِِِ وزانام کن امشب
چون در کَمندِِِ زلفِِِ تو افتاده این دل
احیاگرِِِ این صیدِِِِ ناتوانام کن امشب
در گلشنِِِ جان، شوقِِِ دیدارِِِ تو جاری
چون بلبلِِِ نغمهخوانِِِ آنام کن امشب
با رسمِِِ عهد و وفا، دستِِِ من گیر و برخیز
در وادیِِِ عشق، تو قهرمانام کن امشب
آواره در بادیهیِِِ هجرِِِ تو گشتم، سلیم
لیلایِِِ من باش و، لیلایِِِ زمانام کن امشب
« سلطان یاووز سلیم »
—
شکر یا رب که منه نطق و بیان بخشیدین
ناتواندیم، منه تاب و توان بخشیدین
سایهدیم من، اؤزومه هئچ نشانی یوخایدی
لطفِ حقدیر، منه نام و نشان بخشیدین
هر نه ایستردیم او درگاهیندان، قیلدین عطا
قانعام، لیک منه چوخدان کلان بخشیدین
بندهام عاجز و مسکین، سرِ کویوندا سنین
نطفهیِ بی-جانی، روح و روان بخشیدین
چشمِ رحمتله خطالاریمی اؤرتدون، ای شاه
هر نه ایستمیشم، اول دم آمان بخشیدین
بخششین سری نهاندیر، بئلهدیر جود و کرم
غیبِ عالمدن منه، بیگمان بخشیدین
قالمادی طبعیمده بیر ذره شعور، ای معبود
بو روان طبعیمه، ذوق و هیجان بخشیدین
شاکرم، عشقینله کؤنلوم اولوبدور آباد
پیر و برنایه، بو دم، سوزِ نهان بخشیدین
حکمتیندیر بو خزان، فصلیدیر تکبّر ائیلهینین
بارِ تواضعدن، سلیمیا، عیان بخشیدین
« سلطان یاووز سلیم »
—
مدتهاست خشکیده، گویی که فانی گشتهام
مومیاییِِِ نبردِِِِ این جهانی گشتهام
نی حریفِ غصهام دارو، نی آرامام کند
زِ خشمِ خود بر خویش، تند و روانی گشتهام
ذهنام از خون و کفن، در فاجعه لبریز گشت
جیرهخوارِِِِ دستِِِ آن قاتلام و جانی گشتهام
جایِ اندیشه، زبانام از دهانام میچکد
سرگرمِِِِ بازیهایِِِِ پوچِِِِ زبانی گشتهام
جانام از این شهر و مردم، گشته لبریزِ زِ زجر
در پیِِِِ مرثیه، محتاجِِِِ بیامانی گشتهام
«ربّنا» از نالهیِِِِ آن زنِِِِ بدکاره، فاش
تازه در فکرِِِِ نویدِِِِ خانه تکانی گشتهام
سلیمی، چونکه من، فارغ زِ این آلودگی
در بندِِِِ خود، شورشیِِِِ آسمانی گشتهام
« سلطان یاووز سلیم »
—
خیالیندا، او پنجره، یئل ایله بازیلر ائیلر
یئریندیر خالی، کؤنلومده، او یکهتازیلر ائیلر
نسیمدن عطرینی سوردوم، نئجهدیر اول شِکَر-خنده؟
سچینده، اول پرینین، دَستی دستازیلر ائیلر
اوخور خورشید، سنسیز، رُخِ انوردا هر ساعت
بنازیر حُسنونه، هر گون سرافرازیلر ائیلر
او ماهِ چارده، گؤرسه سنین اول جلوهیِ پاکین
حسادتدن بو کؤنلوم، قدِّ درازیلر ائیلر
ساعتلر، سن گئدندن، بی-قراردیر، تیک-تیک ائیلر غم
بو آواره دِماغیم، عجب سازیلر ائیلر
دِلیم طفلدیر، غوغا، بو سینهمده، یئنه گؤرسن
هامی عالمده، ای جان، شهرِ بازیلر ائیلر
تلخدیر هجرین، سلیمی، ولیکن بیر خیالیدیر
بو ویران قلبیمی، اول یار، بازسازیلر ائیلر
« سلطان یاووز سلیم »
—
گر خطایی کردم و دارم، تو یا رب درگذر
عذرِِِِ این تقصیر میآرم، تو یا رب درگذر
پایِ خجلت را نباشد ره به درگاهِِِِ تو هیچ
دستِِِِ حاجت سویِ تو دارم، تو یا رب درگذر
گر گناهام سخت بسیار است، رحمت بیپایان
بر من و بر کردهیِِِِ زارم، تو یا رب درگذر
تو پذیرا باشی ایزد، هر که نادان است و مست
بر من و کردارِِِِ ناهنجارم، تو یا رب درگذر
سرمایهیِِِِ نقدِِِِ عمرام رفته و بیزر ماندم
در پیِِِِ این سودِِِِ بازارم، تو یا رب درگذر
عهدِِِِ الستام بود و بر آن عهدِِِِ «بَلیٰ»
هم بر آن اقرارِِِِ کهنکارم، تو یا رب درگذر
بخششت عام است و میبخشی سزایِِِِ هر کسی
گر به این بخشش سزاوارم، تو یا رب درگذر
ناامید از یار و اغیار، آمدم سویِ تو باز
در شبِِِِ ناامیدی، تو یارم، تو یا رب درگذر
آبرویم نزدِِِِ خاصان نیست، اما چشمِِِِ خیس
آبِِِِ چشمام گشته اقرارم، تو یا رب درگذر
بر گناه و عیبِِِِ من، واقف تویی در غیبِِِِ راز
دستگیرم باش بر کارم، تو یا رب درگذر
گفتهای بر زارِِِِ افتادگان، رحمت کنی
اینک آن افتادهیِِِِ زارم، تو یا رب درگذر
نالهام از سینه خیزد، درپذیر این آبِِِِ چشم
بر دلِِِِ مجروح و افکارم، تو یا رب درگذر
ور چشیدم جرعهای از میِِِِ آزارِِِِ هوس
زِ آرزویِِِِ خود به آزارم، تو یا رب درگذر
با خیلِِِِ فغانام، سلیمی، در هوایِِِِ رحمتات
بر این فریادِِِِِ ناهنجارم، تو یا رب درگذر
« سلطان یاووز سلیم »
—
فاش ائدیم، عشقِ جهان، بو جانیمین سوداسیدیر
دلسپردن، یارِ جانی، عُمرومون معناسیدیر
عاشقِ صادق، فدا ائیلر بو یولدا، جان و سر
شیوهیِ دلدادگی، نظم و نثرِ دیباسیدیر
درسِ مهرین، مکتبِ عشقده جانافزا ائیلر
عقلدن بیگانه قیلدی، بو نِگارین ادعاسیدیر
روز و شب، رؤیایِ وصلین، ذهنیمین مهمانیدیر
حیف کیم، آزارِ جاندیر، بو نگارین جفاسیدیر
باغِ عشقیم سبز اولوبدور، قافیهلر سبزِ مِهر
مشقِ دلبر، گلشنیدیر، بستانِ رؤیاسیدیر
وادیِ دلدارلیقدا، رهسپارم هر زمان
شمعِ رُخساری، بو شبلر، شمعِ بیهمتاسیدیر
جان و دل، تقدیم ائتدیم، تا اولام مستِ وصال
او قارا گؤزلر، سلیما، عقلین استیلاسیدیر
« سلطان یاووز سلیم »
—
دلبرا، دل میسپارم تا تو دلدارم شوی
عاشقِ زارت بمانم تا که تو یارم شوی
چون که فرهاد از فراقات، راهیِ کوه و دلم
چون که مجنون، در غمات رسوایِِِِ عالم میشوی
جانِ خود بفروختم، آیا تو خریداراش شدی؟
مستِ آن چشمت بمانم، تا تو غمخوارم شوی
ترکِ مِی آسان بود، لیکن نگاهات بر دلم
ای همه دار و ندارِ من، تو دلدارم شوی
جز وصالات آرزویی نیست، ای ماهِِِِ بلند
در خزانِ روزگارام، فصلِِِِ بهارم میشوی؟
رازِ دل بر تو نگاشتم، تا تو همرازام شوی
مونسِِِِ تنهاییام، در شامِ تارم میشوی؟
با کمالِِِِ افتخار، دعوت کنم از ساحتات
میزبانِِِِ جانِِِِ تو، در کویِِِِ بارم میشوی؟
این غزل، سلیمیا، تقدیمِِِِ رویِِِِ ماهِِِِ تو
گر نباشد کفرِِِِ مطلق، تو خدایم میشوی؟
« سلطان یاووز سلیم »
—
اگر آرامدیر حالیم، بو شعرِ پر-فغاندا گؤر
گئجهلر، هر زمان، اشکین آخار هر بیر مکاندا گؤر
وضو آلدیم قانیله، هر مصرعین، ای دوست، یازارکن
نئچون وئردیم بو کؤنلومو، بو دیلبرِ جان-ستاندا گؤر
اگر لرزاندیر بو شعریم، اگر نالهن چیخار، ای جان
مِنی گؤزله، بو آواره، بو شعریمدیر، عیاندا گؤر
عاشقدیم، قالمادیم اؤزومدن، بو شعر ایچره ییخیلمیشدیر
اسیرِ خلقِ نادانام، بو دردِ بیاماندا گؤر
اگر خواندی بو اشعاریم، سنیندیر دردِ اینسانلار
بو رسوا حالیمی، عالم، بو ماتملی زماندا گؤر
گلر بیر گون، بو دردی سَن ده هر دم درک ائدرسن، حیف
بو غصّهنی، سلیم، سن ده، اؤزوندن، بیر گوماندا گؤر
« سلطان یاووز سلیم »
عشقِ سُلطاندور که ائیلر کؤنلو قان، ائیلر اسیر
شاهِ عالم اولسا دَه، خاکیستایان، اول فقیر
ای گؤزهل، ناز ائیلهمه، صبحِ صفایِ رویه سن
شامِ تاری، طرّهیِ مشکین، ائدر بیر قیرغینسیز قیر
مجنونتک آواره اولدور، ویران اولور بو عالَم
ویرانهدیر عاقبت، بو مِیدان، اولار بیر دَیرِ پیر
مَن دئمیشدیم کؤنلومه، طفلیلیکده: دوشمه بو داما
بو پریرو حُسن ایله، اولماز دئدیم، ماهِ منیر
یوسفِ کنعانِ حُسندور، زنداندیر بو کؤنول
شیوندیر هر دم یولوندا، ائیلر بو عقلی زیر و زبر
بو محرمدیر جهانی، لِیک گلسن جانیما
عیدِ قرباندیر وصالین، ائیلر بو جانی پذیر
عشقِ پاکیزه سلیمی، ختمِ ایماندیر اونا
نورِ حقدیر، عاقبت، ائیلر بو جانی دِلپذیر
« سلطان یاووز سلیم »
—
تو در این قلبِ پُر از شور و طلب، فرمانروایی
من در آن مزرعهیِ عشقِ تو، آن داسِ رهایی
کس در این سینه ندارد به خدا جایِ تو، ای یار
تو گُلِ یاسی و در باغِ دلم، صاحبِ جایی
لبِ ملسات که چو گیلاسِ تری، سرخ و فریب است
بوسهای خواهم از آن لعلِِِ لبت، گر تو بیایی
با تو آن شیطنتات، فتنه بهپا گشته به هر سو
ای که در وسوسهیِ جانِ منی، اوجِ بلایی
شاهِ من هستی و دستانِ مرا، بندِ تو گشته
کیش و ماتام تو مکن، ای ورقِ آسِِِ خدایی
محوِ تماشایِ توام، در دلِ این سلطنتِ عشق
حکمِ این قلبِ تو، در دستِ سلیما به وفایی
« سلطان یاووز سلیم »
—
زخمِ ایام به جان گیر و، زِ تن پیر مگرد
از تماشایِ رُخِ خویش، در آیینه مگرد
خط مَکِش بر رخِ پیشانیِ خود با غم و آه
در پیِ نقشِ تنِ خسته و تصویر مگرد
میله در میله حصار است و، در این بندِ غمین
راضِیِ غل و در آن سلسله و زنجیر مگرد
دل مده بر گذرِ ثانیهیِ عمرِ گران
زودباور به «شبِِ رفتنِ تدبیر» مگرد
چشم بر مطلعِ خورشیدِ جهانتاب بدوز
چون گلی در دلِ سرمایِ زمستان، سیر مگرد
یال و کوپالِ تو شیری است، که بر باد مده
از بلندایِ جهان، در پیِ تسخیر مگرد
صبر پیشه کن و، در بازیِ تقدیر بساز
دلزده از سپهِ حشمتِ تقدیر مگرد
هرچه که بود، سلیم، در رهی از عشقِ تو باد
غرقِ در دفترِ اشکم، تو به تقصیر مگرد
« سلطان یاووز سلیم »
—
تعلّقِ خاریدیر، چک دامنین، ایدل، اوزاقدور
نفس، دامِ هوادیر، هر نه که گؤرسن، قاچاقدور
ثمر، بارِ مِحندیر، سروِ آزاد اول، ای جان
تَکبّر ائیلهمه، نهالیسن، بو گؤلزاردا باقدور
گؤرون بو گونلری، سَن غنچهتک، خندان اول، ای دوست
رِزِ پردهسیندن، مِیپرستتک، جاندا اورتاقدور
نه نیک و نه بدین، سَن حُکم ائیله، آینا تک قال
کیمیندیر بو تماشا؟ کؤنول حیران، اویانیقدور
عیوبِ خلقی گؤرمه، پردهپوش اول، عُریان اول
لباسِ حُرمتین، ای سَن، اؤزونه بیر یول، آیدیندور
گدا اؤز کلبهسینده شاهدیر، حدّیندن آشرما
بو تختینده، سلطانسان، اؤزونه بیر حریمدور
بلبلِ حافظتک، سلیما، زمزمه ائیله، ای جان
بو گلشنِ عرفاندا، خوشالحانلار اولان یولدور
« سلطان یاووز سلیم »
—
ماه چون در دیده آید، محوِ رویِ ماه توست
عالمی در یادِ تو، سرشارِ از دلخواه توست
خندهیِ تو چشمهیِ مهر است و جانبخشِ وجود
عاشقی در بزمِ جان، در پرتوِ درگاه توست
دستِ تو چون نکهتِ صبح است و بر جان میوزد
شعر با یادِ تو، همنامِ همان همراه توست
بیتو دل خاموش و سرد است، ای حیاتِ جانِ من
با تو اما هر غروب، آغازِ یکدم شاهِ توست
چون برآید صبحِ روشن از نگاهِ پُر فروغ
چشمِ من در خوابِ تو، لبریزِ از گُلجاه توست
رنگِ دیگر میزند بر آسمان، آن دیدهات
هر ستاره در حضورِ تو، چنان در راه توست
سلیمیا، مُهرِ عشقت تا ابد در جانِ ماست
بزمِ هستی با تو، در عالم مصفّا، ماهِ توست
« سلطان یاووز سلیم »
—
ای دلبر، عشقین ایله قلبیم مَواجدیر هر دم
بیر سؤزونله، جان وئرم، بو عهدِ پاکدیر هر دم
سینه ایچره مُهرِ وصلین، نقشِ قُدرتدیر، عیان
پادگانِ عشقده، جانباختگیدیر خدمتِ هر دم
لذّتِ وصلین کیمی هئچبیر حیاتین لذّتی یوخ
کامیابییه دهیین، تَرکِ خوشیدیر عُدتِ هر دم
بیشه-زارِ دهر، پُر از گرگ و دیوِ کینهدور
سَنسیز، ای جان، وحشتِ دنیادهدیر حِیرتِ هر دم
جنگِ اکبر، عرصهیِ جاندیر، عقل و دلده داغلار
استقامتدیر شعاریم، تختیصفت، شوکتِ هر دم
عالمِ امکان حَرَم، غرقِ احرامام، ای شاه!
قربتِ حقدیر، سلیم، نِیّتدیر بو خلوتِ هر دم
« سلطان یاووز سلیم »
—
تو از شادی سخن گفتی و من، در ماتمام امشب
چه میدانی تو از اندوهِ دل، در عالمام امشب
به ظاهر خندهام بر لب، ولی در باطنام غوغاست
که آهِ دمبهدم باشد، نشانِ مَحرمام امشب
نمیدانم چه بد کردم که دنیا با مناش قهر است
که شادی کم، فراوان غصهها، همدمام امشب
ندانستم در این دنیایِ بیرحمِ پر از نیرنگ
که غم، قامت به هر کسبخشَد و شد درهمام امشب
شبی اسرارِ خود با ماهِ گردون بازگو کردم
که از حالم، فلک بارید و شد نمنمام امشب
برایِ رنجِ خود، سنگِ صبورِ خویشتن هستم
«سلیمی»، بیکس و تنها، به دردی مُبهمام امشب
« سلطان یاووز سلیم »
—
دُنیا بیر صندوقدور، یوکدور، بیزیمدیر بو سفر
بو سَفَرده، عُمرِ فانی، یئلتک اؤتوبدور، ایبشر
مرگِ زیبایِ خیالی، کؤنلومون آرامیدیر
هر گئجه، فیکریمدهدیر بو تیغِ برّان، پُر ضرر
قورخورام پنجرهدن، دوشمهگه ایچره بو یول
تیر و ترکش، اؤزگه بیلمز، اؤزگه بیلمز بو خبر
صندوقدور اَلینده، قورخو آخار گؤزلریندن
غملیدیر بو حالت، اولسون ای دلبر، سحر
چک بیزی، سؤندور بو شعله، ای نمرودِ روزگار
سیگارتک یاندیر بو جانی، اولسون خاکستر، اثر
مستِ رؤیا، دَلیدیر بو کؤنلومون اؤز حسرتی
داغلیدیر، دماوندتک، جاندا بو دردِ مستتر
خندهلرین نمکین، هر زهرِ هجراندان آغیر
جنگلِ دود، دودِ قارا، قلعهلردهدیر شرر
قصه آغلار چشمیندن، شاعرلر اولدی قافیه
مردِ میدان، خیاباندا، اؤلدو، اؤلدو بی-ثمر
تیغِ دشنه، آرخادان، یئتمیشدیر بو قتلمده گؤر
ماهیم، مریخده، منده قالدیم، بیر غمِ بیخطر
دؤندو چایِ داغ، اولدو سرد، دویمادین بو جاندان
بو جهان، بو زمان، وئردی بیزه بی-داد و ضرر
بو طوفاندا، سلیما، قورخورام اَلیندن گئدهسن
قورخورام دیواره دهینلر، ائدهلر سنی هدر
« سلطان یاووز سلیم »
—
پنبه از گوشات برون کن، بی تو سر نتوان نمود
دل به زیرِ پایِ تو، یارِ دگر نتوان نمود
حسرتِ هستی تویی، لذتبخشِ مستیها تویی
اصلِ تو، فرعِ تو، از تو گذر نتوان نمود
ناز و نیازِ دل تویی، محرمِ هر سرّ و راز
قبله و محرابِ من، بی تو سحر نتوان نمود
دام و دانه، حکایتِ یگانگیها هم تویی
ای نشانِ هر نشان، از تو حذر نتوان نمود
آن سوال و آن جواب، پیچ و خمِ گیسویِ تو
منظرِ خورشیدِ من، بی تو قمر نتوان نمود
روح و تن، یوسفِ من، جامه و پیرهن تویی
شهدِ گفتارِ من، بی تو شکر نتوان نمود
عاقل و دیوانهام، خانه و مونسام تویی
آتش و پروانهام، بی تو شرر نتوان نمود
جان و جهانِ من تویی، گنجِ روانِ من تویی
ای درِ یکتایِ من، بی تو گهر نتوان نمود
آبِ زلالِ من تویی، حُسنِ کمالِ من تویی
ای جمالِ ذوالجلال، بی تو بصر نتوان نمود
بی قرارِ تو، سلیم، عاشقِ آن نگارِ تو
مست و خمارِ رویِ تو، از تو گذر نتوان نمود
« سلطان یاووز سلیم »
در میانِ جمع بودم، ناگهان دل رفت و شد
باورم نآمد که اینسان، بیامان دل رفت و شد
دوستان از او سخن گفتند و در وا شد، که یار
در حریمِ مجلس آمد، در همان دل رفت و شد
چون نشستم در براش، گفتارِ من شد گمگشتهای
گفت شعرت را بخوان؟ زیندم کلامام دل رفت و شد
چون معلم آفرینام گفت و، من چون کودکی
شوقِ مستیام برآمد، در سکونام دل رفت و شد
از دیارِ منزوی، او آمد و سیب و کارد
زنجانام شد مِهربخش و، در جنونام دل رفت و شد
کاش آن شب دست بر زلفاش نمیبردم به ناز
چون زِ پیشانی فرو افتاد، خونام دل رفت و شد
کاش در برِ او نمیرفتم که اکنون در غمم
این پشیمانی چه سود؟ زین امتحانام دل رفت و شد
طوفانی است طبعام، شد سپیدام سلیمی در بند
چون پریشانگشت حالام، در خزانام دل رفت و شد
« سلطان یاووز سلیم »
—
بو کؤنلوم عشقین ایچره دیوانهدیر، جانیم، مگَر که چه؟
صدفتک پاک و دُردانهم اولوبسان، سن، مگر که چه؟
حیاتیمسان، ولیکن گؤزلرینده من غریبام، آی
بیگانه تک گؤروبسن، ای دلبر، من مگر که چه؟
شِمعلر باشیندا پروانهم، جگریم داغلار اوتدور
من یانارکن، سنین بیر باخیشین، آی، مگر که چه؟
نفسلر گلدی، جان وئردی، منی غملرده قویدون سن
ویرانه خلوتیمده اؤلورم من، ای مگر که چه؟
خُمارِ گؤز، رقیبلرله، مستانه گؤرونور سن
بو قلبیم پارهلندی، گؤزوندن من مگر که چه؟
دیوارا سؤیکهندیم، تنهاییم، سِنمیشدیر قِدملر
او مردانه چئینلر، بو غمده من مگر که چه؟
نه فرهاد و نه شیریندیر، بو افسانهدیر بیهوده
قورتار بو غمدن، سلیمی، جهاندا من مگر که چه؟
« سلطان یاووز سلیم »
—
گلینجه، شادلیق و ماتم، سراغیمدا عیان اولدی
او خندهلر، او گؤز یاشلار، بو جاندا میهمان اولدی
دئگیلسن او اسکی یاز، گلیبسن تازه بیر دوردان
نه کالدیر بو گؤزل چهرین، نه خامدیر، گلِجان اولدی
مُسنّ اولدون، ولی حُسنون، اولوبدور داها هم پرشور
زنِ کامل، او افسونلار، عجبدور، که نه شان اولدی
اوشاقلیقدا باخیشلارین، او آهووار ایدی دایم
ایندی بیر مضطرب فاخته، بو سینهده فغان اولدی
او شیرین اخمِ کودک، گئدیبدیر، جایین آلمیش غم
لبِ خندانین ایچره، بو غملر که نشان اولدی
بو قلعه، بو تنِ لرزان، سؤرونور طوفان ایچره بیر
گلِ پژمردهتک، ساقی، قمارِ بو زمان اولدی
دئدیم شعری، اوخو بیر دم، بو فاصله اوزاق اولسون
هامی جادهلر آواره، خِیاباندا خزان اولدی
گئج اولدو گلماقین، ای بغض، اؤتوبدور روزگارِ عمر
بو آینا قارشوسیندا، سلیمیا، پیرِ زمان اولدی
« سلطان یاووز سلیم »
—
در دیده بنگر، این دلِ پُرخون، فدایِ تو
بیتابِ لحظهیِ گذرِ دیدهسایِ تو
ای شاعرِ سپیدهیِ صبحِ امیدِ من
من عاشقِ غزلِ چشمانِ پُربهایِ تو
با جلوهیِ نگاهِ تو، پرواز میدهی
در غربتِ غروب، دلم در هوایِ تو
تو مُنتهایِ جانِ منی، در هزار و یک
من در بدوِ عشق، هنوز در ابتدایِ تو
آن جاودانهترین درد و، آن ابتلایِ عشق
تبدارِ جنونام و، مبتلایِ تو
در انکسارِ قدسِ تو، در اوجِ بیخودی
ایمانِ من به درگاهِ باصفایِ تو
هرچند تیغِ ویرانیام در سرایِ تو
شأنِ من است محشور شدن در سرایِ تو
مدحِ تو بینیاز است و، ثنایِ تو بینهایت
من زنده ماندهام به امیدِ ثنایِ تو
در کنجِ آرزو به تمنّایِ دستگیریام
تا آخرِ قصهیِ جان، سلیم آشنای تو
« سلطان یاووز سلیم »
—
گاه باید بیخیالِ خلق و این عالم شوی
فارغ از اندوهِ بیهوده، دمی در غم شوی
گر نبینند ارجِ خوبیهات، ای صاحبدلی
بهتر آن باشد که در چشمانشان، آدم شوی
در میانِ کور و کرها، چشم و گوشات را ببند
تا که در این عرصهیِ ناپاک، بیهمدم شوی
آنکه را بخشودی و هرگز نفهمیدت، بران
باید اینگونه نَرمی را، تو ابریشم شوی
آنکه قدرِ مِهرِ تو هرگز نداند، بیبهاست
حیفِ آن قلبی که با نااهلِ تو همدم شوی
گاه باید خیمه برچید و، سفر آغاز کرد
بر جراحاتِ دلِ خود، ناگهان مرهم شوی
خیز و بگذر از سرِ کویِ خسیسان، سلیمیا
تا زِ بندِ این دنی، در ذاتِ خود مُحکم شوی
« سلطان یاووز سلیم »
—
عالم ز بهرِ توست که کردم من آفرید
از روحِ خود دمیدم و، بازت گله رسید
گفتم که ساجداند ملائک، به امرِ من
نازت خریدم و، به تو صد لطفها بدید
جان و دلی فراتر از این وهمِ آدمی
بخشیدم و به نعمتِ من، باز هم شنید
گفتم سپاسِ من بگو، تا بیشتر دهم
بر بخششِ نهانِ من، آن گله برکشید
بنگر که پردهدریِ تو، بر من عیان بود
خواهانِ تو منم، که تو را صبرام آرمید
هر روز معصیتی و، من ندیدهام
بر سترِِ من، تو باز چرا گله کردهای پدید؟
صد بار خواندمات به سرِ سفرهیِ حضور
از صحبتِ مونسِ جان، گلهات شد امید
رغبت نکردی به درِ خانهام دمی
طاعتِ غیرِ من، به رهت شد مگر کلید؟
بس نیست بندگیِ هوایِ تن و شیطان؟
بس نیست گله از من و از بختِ خود، شدید؟
سلیم، من بخریدم گلههای تو را هم
تا کی زِ عالم و، زِ کسِ دیگرت نوید؟
« سلطان یاووز سلیم »
—
تاریم یوخ، پروازه یوخدور هیچ گمانیم
گؤزوندن دلبرِ مه، یوخدور مکانیم
تکبّر ائیلهسَم، اؤز نَفسیملهیَم
یاد اوچون یوخدور منیم، دیگر توانیم
اگر ذرهجه مِنّت اولسا، دؤندوم
مَنِ سربلند، یوخدور آستانیم
تنیمدن پارهدیر، یانیمدا اولدور
بو دؤراندا نهدن یوخدور امانیم؟
متاعیم، بیر اوووج یاشدیر بو یولدا
سنه بو اشکیدن یوخدور بیانیم
صفِ نامردِ دشمن، قلبِ میدان
منم یالقیز، یوخدور هئچ لشکرانیم
سلیمی، گئجهلر، زخمِ کهندیر
او ماهِ دلربا یوخدور، فغانیم
« سلطان یاووز سلیم »
—
بو درِ بسته، بو یاغمور، دوتوبدور عالمیم دلگیر
شبِ تکرارِ بیحَدّدن، اولوبدور ماتمیم دلگیر
آغیر بیر کوهِ غمدیر، هر گئجه آرخامدا بو بارین
نه سِرّدیر بو یاراندان، اولوبدور محرمیم دلگیر
نهال وار، نهده بیر یول، چرخِ پرگارِ فلک یورغون
اسیرم گردشِ تقدیره، چؤنوبدور همدمیم دلگیر
رنجلر کؤنلومو سیندیردی، رقیبِ وحشتِ هجران
خیالیم کؤچدو، رؤیادان، اوزولموشدور غمیم دلگیر
سیلیبدیر نامیمی دونیا، بو دفترلرده یوخ نشانیم
بو مطلق خاموشلوقدان، ائدیبدیر اعظمیم دلگیر
آینا ایچرهکی عکسیم، یابانجیدیر منه هر آن
بو بیدیدارِ تصویره، نئجه سؤیلر کَمیم دلگیر
حیاتیم خوابِ مردهدیر، بو نبضِ سردِ پنداردان
آخرِ کاره، سلیمی، ائدیبدیر عالمیم دلگیر
« سلطان یاووز سلیم »